سقوط من .( داستان _ moso )


سقوط من .( داستان _ moso )



سقوط من .( داستان _ moso )
يك داستان صد قسمتي از يك نويسنده ناشناس .
.
سقوط من .
قسمت اول . 1
.
... از خواب پریدم ، بازم همون خواب لعنتی ، یه خواب مبهم و تاریک که چند وقتی بود که اعصابم رو به هم ریخته بود.
هر چی که فکر میکردم ازش چیزی دستگیرم نمی شد.کلا خواب خیلی پیچیده ای بود.
.
از پله های یه جایی بالا می رفتم.پله ها به شکل دایره وار بود.از تعداد زیادی پله بالا می رفتم . نمی دونم دقیقا چند تا ولی خیلی خستم میکرد. دیگه توان بالا رفتن نداشتم که نوری از بالای سرم منو محو خودش میکرد.نور از کنار یه در کوچیک روی پله ها می تابید.
با دیدن نور امیدم تازه میشد و به سرعت به راهم ادامه میدادم.با هر سختی که بود خودم رو به بالای پله ها میرسوندم.
سعی میکردم در رو باز کنم ولی خیلی سنگین بود.
تمام زور خودم رو جمع میکنم و دوباره به در حمله میکنم.با فشاری که به در وارد میکنم در یکدفعه باز شد و من به اون سمت در پرتاب شدم.
با ورودم به دنیای جدید نور شدیدی هر دو چشمام رو کور کرد.
چند لحظه ای گذشت تا تونستم به نور و فضای جدید عادت کنم.
به دور و ورم نگاهی انداختم.انگار روی یه بوم بودم. بوم یه برج. یه برج بلند.
حالا دیگه چشمام کاملا به فضا عادت کرده بود.
دور تا دورم رو با نگاه کنجکاوم وارسی میکنم.
دور تا دورم پر بود از برج های بلند و کوتاهی که رنگ اکثرشون سیاه و یا خاکستری بود.
واقعا گیج شدم. نمی دونم کجام. نمی دونم باید چی کار کنم و...
خیلی اروم حرکت میکنم به سمت لبه بوم و ...
.
همیشه به اینجا که میرسیدم از خواب میپریدم.و همیشه هم یه سردرد عجیبی پیدا میکردم.
خیلی واسم عجیب و حتی ترسناک بود. شاید به خاطر همین ترسناک بودنش بود که در موردش با هیچکس صحبت نکرده بودم.ولی خیلی دوست داشتم که یک نفر پیدا بشه و معنی و مفهوم این خواب عجیب رو بهم بگه.
می دونستم که دیگه خوابم نمیبره. یه نگاهی به ساعت کوچیک رومیزی کنار تختم انداختم..نزدیکای 6 صبح بود. سیاوش ساعت 7-30 میاومد دنبالم تا بریم دانشگاه.
خودم رو از رختخواب جدا کردم و رفتم و یه دوش گرفتم.بعدش صبحونه خوردم و لباس پوشیدم و منتظر شدم تا سر و کله سیاوش پیدا بشه.
تو همین موقع بود که صدای زنگ در بلند شد.
می دونستم که سیاوشه . به خاطر همین بدون اینکه ایفون رو جواب بدم رفتم دم در.
در رو که باز کردم یکدفعه جا خوردم.
یه دختر جوون شاید هم سن و سال های خودم با سر وضع خاصی رو جلوی روم دیدم.
.
دختر که انگار متوجه حال من شده بود خودش صحبت رو شروع کرد.
دختر _ سلام . منزل اقای احمدی .. . اینجاست ؟!
_ نه . نخیر خونه رو به روایه.( و با دست اشاره کردم به خونه ای که تقریبا رو به روی خونمون بود . خونه ی اقای احمدی . پیر مردی که چند سالی میشد که همسایه ما بود. زاید باهاش برخورد نداشتم ولی از پدر و مادرم شنیده بودم که اقای احمدی استاد بازنشسته دانشگاست و دختری داره که خارج از ایران زندگی میکنه.
و شاید همین دختر ، دختر اقای احمدی باشه. البته به سر و وضعش می خورد که تازه از خارج برگشته باشه ولی لهجه خاصی نداشت.
به هر حال دختر با یه لبخند از من تشکر کرد و رفت به سمت خونه اقای احمدی ولی من هنوز همون جا وایساده بودم و دور شدنش رو نظاره میکردم ريال که یه ماکسیما مشکی با شیشه های دودی جلوم وایساد. نگاهی به ماشین انداختم. معلوم نبود که رانندش کیه.
با این خیال که با یکی از همسایه ها کار داره در رو بستم و رفتم داخل .
هنوز در به هم نخورده بود که صدای بوق ممتد ماکسیما بلند شد.
دوباره برگشتم به سمت ماشین. شیشه بغلش رو داده بود پایین. خم شدم و داخل ماشین رو نگاه کردم.
ِِاِاِاِاِ ، سیاوش بود.
با اکراه و تعجب سوار ماشین شدم . . .
.
سیاوش _ هووووی . داشتی چی کار میکردی.؟!
_سلام .
سیاوش _ سلام و زهر مار. تو خجالت نمیکشی اول صبحی داری دختر بازی میکنی.؟!
_خفه شو . فکر کنم دختر اقای احمدی بود.اشتباهی زنگ ما رو زده بود. منم راهنماییش کردم.
سیاوش _ اخی ، تو هم راهنما !!!راستی احمدی دیگه کیه ؟!
_ همون پیر مرده که خونش رو به روی ماست.
_ اها . همون پیری خوش تیپه.
_ اره . حالا اینا رو ولش کن.اینو از کجا اوردی ؟
سیاوش_ خوشکله ، نه ؟!
_خوب اره. از کجا اوردیش؟
سیاوش _ باهاش حال میکنی ، نه ؟!
_اره. ولی نگفتی مال کیه .
سیاوش _ رنگش هم قشنگه ، نه ؟!
فهمیدم که باز شروع کرده به اذیت کردن و منم خوب میدونستم توی این موقع ها چی کار کنم._ خب ، ولش کن.رانندگیت رو بکن.
سیاوش _ چرا ؟!! مگه نمی خوای بفهمی مال کیه.
_ من ، نه ، اصلا.
سیاوش _ باشه عیب نداره من خودم واست تعریف میکنم.
_ ولی من دوست ندارم بدونم.
سیاوش _ تو غلط میکنی.
خب عزیزم. یه هفته دیگه تولد اقا سیاوشه .بابای اقا سیاوش هم با خودش گفت چی کار کنم واسه پسر یکی یه دونم که همچین بچم خوشحال بشه.
بله دیگه . درست حدس زدی.
بعدش رفت و این خوشکله رو واسش خرید.



خسیس یا بخشنده (بر اساس حکایتی از کتاب قابوس نامه )

1:

سقوط من.
قسمت دوم .2
.
همون جور که با تعجب به حرفاش گوش می دادم ، فرمودم _شوخی میکنی ؟!
خیلی خونسرد جواب داد _ نه .
سری تکون دادم و فرمودم _ خب البته که باید این جوری هم باشه.بالاخره بچه مایه داریه و هزار مصیبت و دردسر.
تن صدام رو بالاتر بردم و ادامه دادم _ بابا خیلی دلت خوشه وا..


لقمان و دل و زبان(براساس داستانی از قصص الانبیاء)
.یکی سپس بیست و یکی دو سال هنوز واسش یه جشن تولد ساده هم نگرفتن ( و اشاره کردم به خودم)
یکی هم کادو تولد یه ماشین 30-40 میلیونی کادو میگیره.
.
سیاوش لبخندی زد و فرمود _ راستش خیلی وقت بود که می خواستم ماشین رو عوض کنم به بابام هم فرموده بودم.


داستان بسیار جالب و آموزنده “ گدای کور و روزنامه نگار ”
اونم الان این کار رو کرد و اسمش رو هم گذاشت کادو تولد.
البته بین خودمون باشه مخش رو زدم و سندش رو زدم به اسم خودم.
_حالا اون لگنت رو چی کارش کردی؟
سیاوش _ اگه منظورت اون 206 خوشکلمه باید بگم که توی خونست.بابام می خواست بفروشتش ولی من نذاشتم.
_چرا ، یعنی با یه دونه ماشین کارت راه نمی افته ؟!بابا تو چقدر حرص و ولع داری.
سیاوش _ واقعیتش واسه خودم نمی خوامش.


عسل و زهر (بر اساس داستان های عامیانه):
می خوام ..
حرفش رو قطع کردم _ استقامت کن ، استقامت کن.


داستان کوتاه و بسیار خواندنی و پند آموز ( حتما بخوانید )
یه وقت نگی می خوام بدمش به تو !!
سیاوش _ ای ول .


برای یاد گرفتن هرگز دیر نیست (بر اساس حکایتی از کتاب جوامع الحکایات عوفی)
اتفاقا همین رو می خواستم بگم.
_ غلط کردی.به چه مناسبتی .


پسر پادشاه و دوستش (بر اساس حکایتی از گلستان سعدی)
نکنه می خوای صدقه بدی.


داستان بسیار جالب پیرزن زرنگ
؟ نه عزیزم ، ارزونی خودت و اون بابای پولدارت.
یه نگاه به سیاوش انداخنم و دیدم با بهت و ناراحتی داره بهم نگاه میکنه.


نمی دونم یه دفعه چم شده بود.بیخودی داغ کردم.
.
چند دقیقه ای هر دومون ساکت بودیم تا اینکه من تصمیم گرفتم از دل سیاوش در بیارم.
_ببین سیاوش جون.

من می دونم تو چه دل پاکی داری ، ولی من صد دفعه بهت فرمودم و بازم بهت میگم این که تو می خوای همین جوری به من بذل و بخشش کنی اصلا درست نیست.
اصلا این چیز های که می بخشی مال تو نیست.

مال باباته.

می فهمی چی میگم.
سیاوش خیلی تلخ جواب داد _ اره ببخشید.
از جوابش خندم گرفت ، دست انداختم دور گردنش و یکم با موهای پشت سرش بازی کردم و فرمودم _ قربونت برم چرا حالا قهر میکنی.
سیاوش _ دستت رو بنداز.

تو شعور نداری درست با ادم حرف بزنی.

اصلا کی فرموده من می خوام ماشینم رو همین جوری به تو ببخشم.
خندیدم و فرمودم _ اره تو می خوای به من بفروشیش بعد هر وقت پولش رو داشتم بهت بدم .


سیاوش که حالا اونم خندش گرفته بود جواب داد _ بله .

همین هم هست.

تو یکی دو سال دیگه فارغ و تحصیل میشی و بعدشم میری سر کار و پول من رو هم میدی.
_بسه دیگه.

برو یکم بزرگ شو.
سیاوش _ نمی خوام ...
.
بیشتر از 8 سال بود که من و سیاوش تموم وقتمون رو با هم میگذروندیم .

سیا ، پسر خالم بود .

تا 14.15 سالگی اصلا ندیده بودمش.
یعنی وقتی خیلی کوچیک بودیم اونا رفتن کانادا و حدود 10 سال بعد برگشتن.
روزی که برگشته بودن همه فامیل رفته بودن هستقبالشون .

از اون جایی که پدر سیاوش وضع مالی خیلی خوبی داشت هر کس سعی میکرد خودش رو بیشتر بهش بچسبونه.
تو این گیر و دار من یه گوشه وایساده بودم و بقیه رو نگاه میکردم .

نمی دونم چی شد که نگاه من و سیاوش افتاد به هم .


با اشاره سر بهش سلام کردم و اونم جواب داد .بعد هم که کم کم با هم جور شدیم خیلی پچیز هامون با هم یکی شد .
درس .

مدرسه.

تفریح .

ورزش .

مسافرت و خلاصه همه چیزمون ...
تا اون جایی که رشته تحصیلی هر دومون هم یکی شد.

هر دومون حقوق می خوندیم.

البته واسه این رشته خیلی زحمت کشیدیم به لطف دانشگاه ازاد توانستیم به نتیجه هم برسیم.

2:

سقوط من .
قسمت سوم .

3.
.
تقریبا جلوی دانشگاه رسیده بودیم که سیاوش ماشین رو یه گوشه پارک کرد و بدون اینکه حرفی بزنه چشمش رو دوخت به خیابون .منم زیاد حوصله نداشتم که به پر و پاش بپیچم واسه همین چیزی نفرمودم.
چند دیقه ای گذشت تا سیاوش به من اشاره کرد و فرمود _ کسری .

اون جا رو ببین.
با بی حوصلگی فرمودم_چیه ؟ چی میگی ؟!
سیاوش _ کسری جون مادرت نگاه کن.
_خب چی رو نگاه کنم.

کجا رو میگی.
سیاوش _ اونجا .

اون دختره که داره از تاکسی پیاده میشه.
_خب .
سیاوش _چطوره ؟!
اگه منظورت قیافشه ، که خیلی زشته !
سیاوش _ غلط کردی ! دلت میاد.

دختر به این نازی و خوشکلی.
_ حالا که چی ! با این بدبخت چی کار داری .

چه نقشه ای واسش کشیدی.

؟
سیاوش _فعلا تو کفش باش تا بیام و واست تعریف کنم.
این رو فرمود و سریع و از ماشین پیاده شد و رفت به سمت دختره.

و مشغول صحبت باهاش شد.
با خودم فکر کردم حتما اینم یه کیس جدیده که چند ماهی سیاوش رو سرگرم میکنه.


کلا سیاوش خیلی اهل دختر بازی بود و قد موهای سر من دوست دختر داشت.

هم خوش قیافه بود ، هم خوش تیپ ،و هم خوش صحبت و مهمتر از همه پولدار بود .

واسه این کار هیچ چیزی کم نداشت.
چند دقیقه ای طول کشید تا صحبت سیاوش با دختره تموم شد و برگشت توی ماشین.
.
خیلی خوشحال بود.

انگار نصف دنیا رو داده باشن بهش.
ازش پرسیدم _ سیاوش ، کی بود ؟
سیاوش در حالی شادی توی چهرش موج میزد جواب داد _ به تو چه.

اصلا مگه خودت خواهر و مادر نداری.به دختر امت چی کار داری؟
_سیا ، اذیت نکن .

بگو ببینم کی بود ؟!
_یه نگاهی بهم انداخت و اروم فرمود _ اسمش نیلوفره.

سال اولیه .

هم رشته خودمون.
_خب که چی.

سوژه جدید اقاست .
سیاوش اومد که چیزی بگه ولی نمی دونم چی شد که منصرف شد.انگار بد جوری زده بودم توی ذوقش.
خواستم از این حال و هوا درش بیارم ._بهش چی فرمودی ؟!
_باهاش برنامه گذاشتم.واسه سپس کلاس.

می خوام تو هم باشی.

می خوام نظرت رو در موردش بدونم.
زیاد دوست نداشتم همراهیش کنم ولی این قدر از صبح تا حالا زده بودم تو برجکش که دیگه دلم نیومد بهش نه بگم.
.
خلاصه نزدیک های ظهر کلاسمون تموم شد و با سیاوش رفتیم به کافی شاپی که نزدیک دانشگاه بود.
حدود یه ربع بعد هم سر و کله نیلوفر پیدا شد.

چیزی که خیلی توجه منو جلب میکرد رفتار سیاوش با نیلوفر بود.
سیاوشی که واسه همه دخترای دانشگاه کلاس میگذاشت و افه می اومد با این دختر جور دیگه ای برخورد میکرد.

به هستقبالش رفت و تا سر میز همراهیش کرد.

توی نشستن و جابه جا کردن صندلیش بهش کمک کرد و خیلی مودبانه ما رو به هم معرفی کرد.
سیاوش _ کسری جان .

ایشون خانم هدایت هستنو بعد رو کرد به نیلوفر و ادامه دا .

ایشون هم اقای کسری کاشف پسر خاله و رفیق فابریک بنده هستن.
_ خوشبختم خانم هدایت.

کسری خیلی ازتون تعریف کرده بود طوری که منم سراپا مشتاق دیدارتون شدم.
نیلوفر لبخندی زد و تشکر کرد.
سیاوش _ خب.

کسری جون ، دیگه زیاد هم پسرخاله نشو .

برو یه چیزی بیار واسه نیلوفر خانم.( بعد رو کرد به نیلوفر و فرمود_) نیلوفر خانم شما چی میل دارین ؟
نیلوفر _ زیاد فرق نمیکنه.

هر چی شما می خورین.
منتظر دستور سیاوش نموندم و بلند شدم و رفتم به سمت پیشخون کافی شاپ و برای هرسه تاییمون قهوه و کیک سفارش دادم.
همون جوری که داشتم برمیگشتم به مت میز توی ذهنم سیاوش و نیلوفر رو با هم مقایسه میکردم.

لا اقل از لحاظ ظاهری که خیلی به هم شبیح بودن.
اون روز حرف خاصی بین سیاوش و نیلوفر رد و بدل نشد که این خودش باعث تعجب بود.

اخه سیاوش خیلی حراف بود و خیلی زود خودش رو با طرف مقابلش صمیمی میکرد تا خیلی زود بتونه به مقصودش که لذت بود برسه ولی این بار اصلا این طور نبود.
حدود 30 -40 دقیقه توی کافی شاپ بودیم و بعدش نیلوفر ازمون خداحافظی کرد و رفت.

با وجود اینکه سیاوش اصرار داشت که برسونتش ولی قبول نکرد.
توی راه برگشت سیاوش خیلی ساکت بود .

وقتی رسیدیم در خونه ما ، خدا حافظی کردم و خواستم پیاده بشم که سیاوش با صداش مانعم شد .
سیاوش _ کسری ، چطور بود ؟!
نمی دونستم چی بگم واسه همین فرمودم _ نمی دونم ، به نظر دختر خوبی بود .

.

.

، سیاوش ، چت شده ؟!
سیاوش_خودمم نمی دونم.
_حالا زیاد خودت رو اذیت نکن.فعلا.
سیاوش_خداحافظ.
هنوز حرکت نکرده بودم که دوباره برگشتم به سمت سیاوش و فرمودم _ راستی من تنهام.نهار رو بیا خونه ما.
سیاوش_نه، ممنون.

عصری میام سراغت.


3:

سقوط من .
قسمت چهارم .

4
.
از سیاوش جدا شدم و راه افتادم به سمت خونه.
در خونه اقای احمدی چند تا ماشین وایساده بود.احتمالا فامیل هاشون بودن که اومده بودن دیدن دخترش.
وارد خونه که شدم سکوت و سکون سنگین خونه منو هم ساکت و ساکن کرد.
خونه خیلی یزرگی نداشتیم.ولی قشنگ و دوست داشتنی بود.

با یه حیاط پر از درخت نارنگی و پرتقال که من عاشقشون بودم.
مامان و بابا همراه ساحل خواهرم رفته بودن شمال ویلای دائیم.
در واقع به خاطر ساحل رفته بودن.اخه یه سال تموم بود که واسه کنکور درس می خوند و چند روز دیگه هم امتحان کنکور داشت، در واقع این مسافرت برنامه بود یکم به ساحل ارامش بده و خستگیش رو در کنه.
خلاصه نهار رو تنهایی خوردم.

و نشستم جلوی تلوزیون ولی این قدر خسته بود که همون جا خوابم برد.
.
با صدای زنگ در خونه بود که از خواب پریدم.تلوزیون هنوز روشن بود و هوا هم یکم تاریک شده بود.نگاهی به ساعت انداختم ، دم غروب بود.
می دونستم که سیاوشه ولی اصلا دوست نداشتم که بلایی که صبح به سرم اومد دوباره تکرار بشه.

ایفون رو برداشتم و سپس اینکه مطمئن شدم سیاوشه در رو باز کردم.
یکم گرسنم شده بود .

رفتم توی اشپزخونه تا یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم.


سیاوش هنوز وارد خونه نشده بود که از همون دم در شروع کرد به حرف زدن با صدای بلند _ کسری ! این بابا ، ننت خونه زندگی ندارن که هی میرن روی سر دائی بدبخت ما خراب میشن.
خندیدم و فرمودم _ نه عزیزم ، ندارن.
سیاوش_ غلط کردن که ندارن.
_بله ، چی فرمودی ؟!
سیاوش_ هیچی ، میگم خدا بهشون بده.
_بچه پر رو.
سیاوش _ میگم کسری یه سوالی داشتم.

بپرسم؟!
_نه.
سیاوش _ کسری .

تو تا حالا عاشق شدی ؟
_نه !
سیاوش _ واسه چی .یعنی تو هیچکس رو دوست نداری.
.
از تو یخچال یه مقداری میوه برداشتم و رفتم پیش سیاوش و رو به روش نشستم.
همون جور که زل زده بودم توی چشمام فرمودم _ سیاوش تو چته ؟ چی از جون من می خوای؟
سیاوش _ نه .

جان کسری شوخی نمیکنم.
.
چند لحظه ای ساکت بودم و با میوه ها ور می رفتم .

ولی در واقع داشتم فکر میکردم.

فکر میکردم به سوال سیا.
_چرا بعضی وقت ها کسایی رو دوست داشتم و دارم .

ولی عاشق .

.

.

نه ، نشدم.
سیاوش با اشتیاق پرسید _ خوب اونی که دوست داشتی کی بوده ؟
_ خب .

تو ، پدر و مادرم .

ساحل .

بعضی از دوستام .
سیاوش با همون حالت جدی همچنين گفت _ حالا با کدوم یکی میخوای ازدواج کنی ؟!
_ خفه شو.
سیاوش _ تو خفه شو سیب زمینی.

من منظورم دختره ، تو میگی منو دوست داری.
از حرفش خندم گرفته بود _ خب سوالت رو درست بپرس.

نه عاشق کسی نشدم.
سیاوش _ پس خاک بر سرت.
_ راستی سیاوش .

اون ضرب المثل رو شنیدی در مورد عشق.؟1
سیاوش _ نه ، بگو.
_ میگن زندگی 3 تا رکن داره.
1_ عاشق نشو .
2_ اگه عاشق شدی واسه عشقت بمیر !
3 _ اگه مردی ، خاک بر سر بی جنبه ات.
سیاوش _بی مزه !!!

4:

سقوط من .


قسمت پنجم .

5
.
اون شب تا نزدیک های صبح بیدار بودیم و با هم حرف میزدیم.
در مورد سیاوش.

در مورد نیلوفر .

در مورد من و ...

خلاصه هر چیزی که به فکرمون میرسید.
ولی همه اینا دور یه محور میچرخید و اونم عشق بود.البته اخر سر هم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و گرفتیم خوابیدیم.
.
توی چند روزی که مامان اینا شمال بودن ، سیاوش خونه ما موند .
توی اون چند روز سیاوش خیلی واسم حرف زد .

از عشق ، از دوست داشتن .

از دوست دختر های قبلیش .

از نیلوفر و فرقی که بینشون بود.
با حرف هایی که سیاوش زد منم رفتم توی فکر .
واقعا چرا ؟! چرا من کسی رو دوست نداشتم .

چرا من تا حالا عاشق نشده بودم.
قبلا هر وقت صحبت از این جور مسائل میشد با لودگی و مسخره بازی از کنارش مگذشتم ولی الان دیگه فرق داشت.

توی این سن این مسئله داشت واسم تبدیل میشد به یه بحران عاطفی.
این فکرا چند روزی فکرم رو مشغول کرده بود .

اول تصمیم گرفتم برم پیش یه روان پزشک ولی بعد نظرم عوض شد چون خودم یه روان پزشک مجانی داشتم که خیلی هم با تجربه بود .
یه روز عصر بود که همراه سیاوش توی پارک محلمون نشسته بودیم.
یه پارک نسبتا بزرگ که پر بود از درختای کهن سال و قطور که با سایه اشون تقربا تمام پارک رو زیر بال و پرشون گرفته بودن.
هر وقتی که دلمون گرفته بود و حوصله شلوغی رو نداشتیم می اومدیم اینجا یه جورایی پاتوق دلتنگی هامون بود.
همون جور که نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم دو تا دختر از جلمون رد شدن که یکیشون بد جری به من نگاه میکرد یا حداقل من این جوری به نظرم رسید.
حرفی رو که داشتم میزدم قطع کردم و خیلی بی مقدمه از سیا پرسیدم.
_سیاوش ، من چرا عاشق نمیشم.
سیاوش که از سوال بی ربط و یک دفعه ایه من متعجب شده بود جواب داد _ این سوال رو که من خیلی وقت پیش ازت پرسیده بودم.
_ خب حالا تو جوابش رو بگو.
سیاوش _ چه می دونم ، از بس خری.
با اعتراض فرمودم _ سیاوش ، شوخی نمی کنم.
سیاوش _ خب منم شوخی نمیکنم.

حتما احساس نداری ،
( و بعدش چند لحظه ای استقامت کرد ) شایدم کیس مناسبت رو پیدا نکردی که البته فکر نمیکنم اون چیزی که تو بخوای گیر بیاد.
البته من یه پیشنهاد دارم.

شما مشخصات کیس مورد نظرت رو به من بگو من سفارش میدم یکی واست بسازن.
از این حرفش حرصم گرفت و خواستم یه جوری تلافی کنم _ خب تو چرا هر روز خدا عاشق یه نفر میشی ؟
سیاوش _ خندید و فرمود _ تا عقب افتادگی تو رو جبران کنم !
_ اِ چه غلط ا .
در ضمن ممنون از هم فکریتون.
سیاوش_ خواهش میکنم عزیزم .
.
می دونستم که سیاوش هم واسه این سوال من جواب قانع نماينده ای نداشت پس سعی کردم منم از فکرش بیام بیرون.

شاید گذر وقت خودش مشکل رو حل میکرد.
.
تو همون حال بودیم که یک دفعه و بی مقدمه سیاوش فرمود _ کسری ، می ای بریم مسافرت.
_ از سر جام بلند شدم و فرمودم _بریم.
سیاوش _بی مزه.
_خب کجا ، کِی ؟!
سیاوش _ سپس امتحانات پایان ترم .

حالا جاش زیاد فرقی نمیکنه .

شمال جنوب ، کیش ، دبی ، هر جا که شد.
_ حالا تا ببینم چی میشه.
سیاوش _ غلط کردی .

از همین الان کارهات رو میکنی تا اون موقع اذیت نشیم.

اوکی.
_هووووم.
.


5:

سقوط من .
قسمت ششم .

6
.
امتحانات رو هم با هر بدبختب که بود سر کردیم و کارهای عقب افتادمون رو هم توی همون مدت جمع و جور کردیم و دیگه تقریبا کار خاصی نداشتیم و بالاخره برنامه شد که بریم مسافرت .

البته من هنوز نمی دونستم که قراره کجا بریم .

یعنی سیاوش بهم نفرموده بود.
توی همین مدت کوتاه رابطه سیاوش و نیلوفر هم خیلی نزدیکتر شده بود .

و کم کم قضیشون داشت جدی میشد.
با هم برنامه گذاشته بودن تو این چند روزی که ما سفر هستیم هر دوشون فکر هاشون رو بکنن و اگر به نتیجه رسیدن موضوع رو با خانواده هاشون هم در میون بزارن.
.
چنر روزی گذشت و بالاخره روز سفر رسید.
همه کارها رو سیاوش انجام داده بود از تهیه بلیط و رزو هتل تا بقیه کارها .
پروازمون ساعت 8 شب بود ، صبح تا ظهر رو با سیاوش بودم و یه سری وسائل واسه سفر گرفتیم و نهار رو هم خونه خاله اینا خوردم.سپس نهار سیاوش منو رسوند خونه تا وسائلم رو جمع و جور کنم ولی نمیدونم چی شد که تا رسیدم خونه خوابم برد .
.
از پله ها بالا میرفتم ، نمی دونم اصلا چرا بالا میرفتم ، چرا پایین نمی اومدم.
همون مسیر همیشگی رو توی تاریکی مطلق طی کردم تا رسیدم به باریکه ی نور امیدم.


با زور و غیض در رو باز کردم و پا گذاشتم روی بوم.


بازم نور شدید چشمم رو مور مرده بود .

از کور سویی که داشتم به اطرافم نگاهی انداختم.

دور تا دورم برج های خاکستری بودن که انگار همگی زل زده بودن به من ، انگار چشم داشتن.
چشمم رو بستم و یکم مالیدم و دوباره بازشون کردم.

نه انگار اشتباهی دیده بودم .

انگار یه توهم بود .

اصلا مگه میشد برج سنگی چشم داشته باشه.
اروم اروم راه افتادم به سمت لبه بوم.
لبه بوم هیچ حفاظی نداشت.
به لب لب بوم که رسیدم نگاهی به پایین انداختم ، سرم گیج رفت .
بی اختیار چشمام رو بستم و دستام رو باز کردم .
باد خنکی که می اومد تمام وجودم رو پر کرده بود.خودم رو توی یه دنیای دیگه حس میکردم ...
فکرم از هر چیزی خالی بود ،
یک لحظه ، یک ان ، خودم رو رها کردم.
چشمام رو باز کردم ، تمام وجودم رو ترس و اظطراب فرا گرفته بود ، تمام وجودم که تا چند لحظه پیش خالی از هر چیزی بو د ...
.
با تکون های مادرم از خواب بیدار شدم.
مادر _ کسری ، کسری!!! چیه ؟ چرا این قدر عرق کردی ؟ خواب بد دیدی ؟
هنوز توی شک بودم ولی با این وحود نمی خواستم مادرم نگران بشه _ نه ، چیزیم نیست.

از گرماست.
مادر _ گرما ؟! ولی هوا که گرم نیست .

ببینم اصلا مگه تو نمی خوای ساکت رو ببندی.
_ چرا ، چرا .

میبندم.
مادر _ پس پاشو .

ساعت پنجه ، سیاوش زنگ زد و فرمود اماده باش دارم میام دنبالت.

6:

سقوط من .


قسمت هفتم .

7
.
با سختی خودم رو از تخت خواب کندم.

یه خورده سردرد داشتم.

همون سردرد همیشگی.


نمی دونم چرا ولی این خواب بد جوری میترسوندم .

منی که هیچ خوابی رو یادم نمی موند این رو با تموم وجودم حس میکردم و به یاد داشتم.
.
دیگه داشت دیر میشد .

چند دست پوشش و یه مشت وسائل شخصی رو رو ریختم توی ساکم و منتظر نشستم تا سیاوش به موبایلم زنگ زد .
.
سیاوش _ سلام .

بیداری ؟
_ نه خوابم !
سیاوش _ ای که خواب به خواب بری .

چقدر می خوابی.

پاشو بیا دم در.
_ بی تربیت .

اومدم.
.
پا شدم و چمدونم رو برداشتم و رفتم طبقه پایین تا از مامان و ساحل خدا حافظی کنم و برم.
_ مامان ، مامان ؟! کجایی ؟1
مادر _ این جا هستم عزیزم .

توی اشپزخونه.
_ مامان کاری نداری ؟ من دارم میرم.
مادر _ مگه سیاوش اومد ؟
_ اره .

بیرون منتظره.
مادر _ برو به سلامت مادر جون.

مواظب خودت و سیاوش هم باش.
_باشه ، خدا حافظ.
راستی مامان ، ساحل کجاست ؟
مادر _ با بابات رفته بیرون .
_پس از طرف من باهاشون خداحافظی کن.
مادر _ باشه عزیزم.

برو دیگه پسر خالت منتظره .
.
دوباره از مامان خداحافظی کردم و رفتم توی حیاط که دوباره مامان صدام کرد !
مادر _ کسری ، استقامت کن باهات کار دارم !
_چیه مامان ، زودتر بگو .

الانه که صدای سیاوش در بیاد.
مامان اومد به سمتم و چند تا تراول چک رو گرفت به سمتم.
مادر _ بیا کسری جون.

اینا رو بابات داد که بدم بهت.

لازمت میشه.
از دین پول ها کلی خوشحال شدم ، ولی نخواستم سریع بقاپمشون _ نه ممنون .

خودم یکمی پول دارم.
_باشه اینا هم پیشت باشه مشکلی پیش نمیاد.
راستی بابات یه هدیه دیگه هم واست در نظر گرفته.
_چی ؟
مادر _ می خواد واست ماشین بگیره !
_ ماشین ، واسه من ،پولش رو از کجا اوردین ؟!
مادر یه لبخندی زد و فرمود _ یه مقداری پس انداز داشتیم.
_نکنه ...

نکنه پولی که واسه عوض کردن خونه بود رو میگین ؟
مادر _ حالا هر چی ؟! تو کاری به این کارها نداشته باش.
_ خب ، حالا چی می خواین بخرین.
مادر _ پراید ، خوبه ؟!
سری تکون دادم و فرمودم _ عالیه .
راستی مامان نکنه دارین با خاله اینا چشم و هم چشمی میکنین.
مادرم خندید و فرمود _ اِاِاِ ، این چه حرفیه .

برو خجالت بکش.
بی تفاوت به حرف مادرم ادامه دادم _ پس حداقل یه ماشینی بخرین که جلو اونا کم نیاریم.

پراید که فایده نداره.
مادر که از حرفای من خندش گرفته بود یه دمپایی برداشت و پرتاب کرد به طرفم و فرمود _برو دیگه ذلیل شده.
.
برای چندمین بار خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون.
خوشحال بودم که همچین پدر و مادری رو دارم که تا این حد به فکرم هستن و هوام رو دارن.

با این حال دوست نداشتم که بیش از حد به خودشون فشار بیارن.
می دونستم که بابام سپس چند سال کار توی اداره و اضافه کاری و خیلی کارهای دیگه یه مقدار پول پس انداز کرده بود تا خونه رو عوض کنه ولی حالا می خواست 7 - 8 میلیون از اون پول رو واسه من ماشین بخره.

7:

سقوط من .
قسمت هشتم .

8
.
در رو که بستم یهو ماتم برد.
سیاوش چهار زانو روی کاپوت ماشینش نشسته بود و واسه خودش اواز میخوند.
تا منو دید پرید پایین و شروع کرد به بد و بیراه فرمودن.
سیاوش _ مرتیکه الاغ مگه من الاف عالی هستم.

...
_ مگه چی شده حالا ؟! چرا کولی بازی در می اری.
سیاوش _ خفه شو ، خفه شو کسری ، وگرنه میززنم لهت میکنم .
اخه کره خر من الان نیم ساعته که این جا منتظرم .

اون وقت تو داری با ننت هِر هِر و کِر کِر میکنی.
_اهای حرف دهنت رو بفهم.


بسه دیگه راه بیفت بریم.

دیرمون شد.
خلاصه سوار شدیم و راه افتادیم.
سیاوش _ کسری ؟! چی شده بود که این قدر خوشحال بودین.
_ کی ؟1
سیاوش _ تو و خاله دیگه !
_اهان ، هیچی ، میفرمود بابا می خواد واسم ماشین بخره.
سیاوش _ oh .yes . مبارک باشه.

چی میخواد بگیره.
_پراید .
سیاوش _ پراید ؟! میگم کسری بیا یه کاری بکن.
_ چی ؟!
سیاوش _ نمی خوام نه بیاری ها .


_ حالا بگو .
سیاوش _ بیا پرشیا منو بردار و پول پراید رو بده بهم.

بقیش رو هم هر وقت داشتی یا هر وقت خواستی !؟ ها ن؟!
یه نگاهی بهش انداختم .

از صداقت و معصومیتش وقتی داشت این حرف رو میزد خندم گرفته بود.
_ میگم سیاوش ، تو همین جوری میخوای این مال و اموال بابات رو نگهداری کنی.
سیاوش _ مگه چطور ؟1
_ هیچی .

اصلا فعلا بی خیال این موضوع بشیم بهتره.

بزار وقتی از سفر برگشتیم در موردش حرف میزنیم.
.
نمیدونم ، شاید سیاوش نمی فهمید و یا نمی خواست که بفهمه .

با این که می دونستم نیت پاکی داره ولی نمی شد به این راحتی در مورد پول صحبت کرد ، حداقل واسه من این جوری بود .
.
_سیا ، بالاخره نفرمودی کجا میریم.
سیاوش _ میریم مهراباد دیگه !
_نه ، بعدش کجا میریم.
سیاوش _ اه ، پسر تو چقدر خنگی .

خب معلومه میریم سوار هواپیما میشیم دیگه.
دیدم باز داره اذیت میکنه و طبق معمول من باید بی خیال میشدم _ خب ، ولش کن.

فرض میکنم داریم میریم جهنم.
.
با اینکه تازه از خواب بیدار شده بودم ولی بازم خوابم گرفته بود .

سرم رو تکیه دادم به شیشه و با صدای موزیکی که از ضبط ماشین پخش میشد خوابم برد.
.
_کسری بیدار شو ، رسیدیم .
با صدای سیاوش از خواب پریدم.
اه ، لعنتی .

هنوز گیج خواب بودم.

بازم همون خواب رو دیده بودم.

دیگه حسابی کلافه شده بودم .


احساس خوبی نداشتم و شاید بهتر باشه بگم که می ترسیدم.
سیاوش _ تو چته ؟! شدی مثل خرس گیریزلی .

نصف عمرت رو خوابی .
_ سیاوش ، بیا نریم .


سیاوش با تعجب پرسید _ چرا ، مگه چی شده ؟
نمی دونستم به سیاوش بگم یا نه ولی با خودم فکر کردم که سیاوش از همه چیز من خبر داره پس بزار این یکی رو هم بدونه حتی شاید بتونه کمکم کنه .
_ راستش ...

راستش بهت نفرموده بودم ، یه چند وقتیه که یه خواب عجیبی میبینم .
سیاوش _ چه خوابی ؟
درست نمیدونم چیه .

الن هم نمیتونم واست توضیح بدم باید سر موقعيت بهت بگم.
سیاوش با کلافگی فرمود _ خب این خواب چه ربطی به سفر ما داره.
_ نمی دونم .

ولی امروز این دومین باری بود که این خواب رو میدیدم.
سیاوش _ بابا برو پایین .

این مسخره بازی ها رو هم در نیار .
.
ماشین رو گذاشتیم توی پارکینگ فرودگاه و راه افتادیم به سمت سالن پرواز.

8:

سقوط من .
قسمت نهم .

9
.
حدود یک ساعتی طول کشید تا سوار هواپیما شدیم.


بالاخره هم فهمیدم که داریم کجا میریم ، البته از قبل هم حدس می زدم که مقصدمون کیش باشه.
سوار هواپیما که شدیم کاملا پر بود ، البته هواپیمای خیلی بزرگی نبود و حدود 100 تا صندلی داشت ولی تمام صندلی ها پر بود.
اکثر صندلی ها رو خانواده هایی پر کرده بودن که سپس یک سال کاری و تحصیلی داشتن به تعطیلات میرفتن تا شاید خستگیشون رو در کنن و اماده کار و تلاش سال اینده بشن.
صندلی هامون کنار پنجره هواپیما بود .

اول من روی صندلی چسبیده به پنجره نشسته بودم ولی سیاوش به زور بلندم کرد و جای من نشست .
همه چیز طبق معمول پیش می رفت .

تنها چیزی که نظر رو جلب میکرد .

، جر و بحث یه پسر بچه 10 - 12 ساله با مادرش ، سر بستن کمربند بود که با دخالت یکی از مهمان دار ها حل شد .


دیگه همه نشسته بودن و کاپیتان داشت از بلندگوی هواپیما با مسافرا صحبت میکرد و سپس توجیه مهماندارها هواپیما حرکت کرد.
با یکی دو تا تکون از زمین بلند شدیم و دوباره کاپیتان یکی دو جمله ای صحبت کرد و مهماندارها هم بلند شدن و بین مسافر ها سرکشی میکردن.
.
از یکی از مهماندارها یه مجله گرفتم و مشغول خوندن شدم.می خواستم یه جوری خودم رو سرگرم کنم.

حدود یک ساعت و نیمی بایستی تو راه باشیم و من خیلی دلم شور میزد.


سیاوش هم ساکت نشسته بود و از پنجره کوچیک هواپیما بیرون رو نگاه میکرد.
سپس چند دقیقه سیاوش چرخید به سمت من و فرمود _ کسری یه سوال بپرسم.
_همون جور که مشغول خوندن مجله بودم فرمودم _ بپرس.
سیاوش _ تو رابطه ات با دخترها چه جوریه ؟
_ من ، من که اصلا با دخترها رابطه ندارم.
سیاوش _ اتفاقا منظورم همینه ! تو چرا با دخترها رابطه نداری.
الان هر شاسکولی رو هم که ببینی حداقل یه دوست دختر داره.

ولی تو نه ؟!
شونه هام رو بالا انداختم و فرمودم _ نمی دونم.
سیاوش _ قیافت که بدک نیست .

ماشا ا...

هیکل خوبی هم داری.

پس از لحاظ ظاهری خیلی مشکل نداری.
سر و زبونت هم که ....

چی بگم.

حداقل جلوی من که کم نمی اری.
.
بازم لبخندی زدم و چیزی نفرمودم ولی مگه سیا ول کن بود .
سیاوش _ ببین من موندم تو تفریحت چیه ؟! یعنی اگه تو این چند سال من نبودم فکر کنم تو الان مرده بودی.
_سیاوش باز داری چرت و پرت میگی ها .
سیاوش _ نه به جون تو .

اخه الان هر الاغی رو هم که میبینی یه دختر بغل دستشه .

اصلا تو بی عرضه ای ، تو بی مصرفی ،تو بی دست و پایی ، تو خری ، تو الاغی ، تو مرده شورت رو ببرن .
اصلا واسه من افت داره که با تو بگردم .


پاشو ..

پاشو برو یه جای دیگه بشین .
و شروع کرد با دستاش منو هل داد به سمت بیرون .
_نکن سیاوش ، زشته بابا .

بزار جوابت رو بدم حداقل !
سیاوش _ خب بگو ، ولی اگه جوابت قانع نماينده نبود از همین پنجره پرتت میکنم بیرون .
_باشه ، ولی این پنجره هواپیماست .

پنجره خونتون که نیست ، باز نمیشه.
سیاوش _ هان ؟! تو کاری به این کارها نداشته باش .

حرفت رو بزن.


9:

سقوط من .
قسمت دهم .

10
.
_ببین سیا .

راستش رو بخوای تا حالا موقعیتش پیش نیومده .
سیاوش _ یعنی چی ؟!
_یعنی تا حالا نشده .

نتونستم .

میفهمی چی میگم که .
سیاوش یه لبخند شیطانی زد و فرمود _ یعنی خودت بدت نمیاد.
_ نه ، بالاخره منم ادمم .
اتفاقا خیلی هم دوست دارم که یه جنس مونث کنارم باشه .
و رو کردم به سیا و پرسیدم _ می دونی چرا ؟
سیاوش یه نیشخند زد و فرمود _ اره دیگه ، واسه اون کارا.
_ نه احمق ،
سیا ، خیلی از وقت ها هست که ادم به یه همدم و مونس به یه تکیه گاه احتیاج داره.

یه جور احساسی که یه همجنس نمی تونه بهش بده.
ولی اون جنس مخالف به خاطر روحیه و احساسی که داره می تونه کمکت کنه.
سیاوش _ حالا چرا قبلا این موضوع رو بهم نفرموده بودی ؟
_ اخه یه جورایی روم نمیشد .

تو که خودت میدونی من چقدر کم رو هستم.
البته بعضی وقتها یه چیزهایی بهت میفرمودم ولی تو نمی فهمیدی.
سیاوش _ مثلا کِی ؟1
_مثلا ...

! اهان یادته سال سوم دبیرستان بودیم.

خونه بغلیتون یه مستاجر جدید اومده بود .

همون خانواده ای که یه دختر داشتن به اسم سیما .
سیاوش _مینا !
_ چی ؟!
سیاوش _ اسمش مینا بود نه سیما .
_ اها ، درسته مینا بود .

یادته من خیلی ازش تعریف میکردم و دربارش حرف میزدم.
سیاوش _ اره یادمه ، حالا که چی ؟!
_هیچی دیگه من از اون خوشم اومده بود .

ولی نمی تونستم که کاری بکنم .

اون حرف ها رو هم به تو میفرمودم که شاید تو بفهمی و یه کاری بکنی واسم ، که خدا رو شکر تو هم نمی فهمیدی.
سیاوش لبخندی زد و فرمود _ نه عزیزم ، اتفاقا تو این مورد همه چیز رو هم فهمیده بودم ، ولی نمی تونستم واست کاری بکنم.
با تعجب پرسیدم _ واسه چی؟!
سیاوش _ واسه این که قبل از اینکه تو بخوای به خودت بجنبی و ازش خوشت بیاد .

من باهاش دوست شده بودم.


دیگه هم نمی توستم که برم بهش بگم مینا جون این پسر خاله من از شما خوشش اومده ، منم که فداکار، حالا شما بیا بی خیال من شو و با اون دوشت شو.
.
همین جور هاج و واج داشتم نگاهش میکردم.

اصلا باورم نمیشد که راست بگه.
_اخه نامرد ،وقتی من این حرفها رو به تو زدم هنوز ده روز نبود که اونا اومده بودن توی اون خونه.
تو ...

تو چطوری ...

؟!
سیاوش یه ژست خاصی به خودش گرفت و فرمود _ دیگه دیگه .

ما رو دست کم گرفتی .

سرعت عمل ما بالاتر از این حرفاست.
_ بعد بگو چرا دوست دختر نداری.

اخه با وجود تو من با کی دوست میشدم.

میدونم الان هر کی رو بگم میگی باهاش دوست بودی.
سیاوش_ پس چی ! خیال کردی همه مثل تو بی عرضه هستن.
بعد یه دستی کشید رو سرم و با لحن ترحم امیزی فرمود _ حالا عیب نداره.

تو همین چند روزه واست کلاس فوق برنامه میزارم و قشنگ یادت میدم که چطوری مخ طرفت رو له کنی.

خوبه عزیزم !؟
_shut up .

سیاوش همین جور یک ریز داشت حرف میزد ولی من دیگه جوابش رو نمیدادم و دوباره مشغول خوندن مجله شدم.
.

10:

قسمت 11
.
نیم ساعتی از سفرمون گذشته بود که یکدفعه از پشت سرمون سر و صدایی بلند شد.
برگشتم به سمت صدا .

دیدم سه تا مرد از روی صندلی هاشون بلند شدن دو نفرشون اسلحه دارن و نفر سوم هم داره سر اون دو تا داد و فریاد میکنه.
جیغ و داد همه بلند شده بود .
یکیشون که هیکل درشت تری نسبت به بقیه داشت و نزدیکترین فرد به مامور امنیتی هواپیما بود با اسلحش مامور رو نشونه رفته بود و مامور بیچاره هم چاره ای جز تحویل اسلحش نداشت.
تمام هواپیما به هم ریخته بود .

همه می خواستن خودشون رو از اطاف مردهای مسلح دور کنن .
...

هواپیما دزدیده شده بود.
.
یکی از هواپیما رباها داد زد _ خفه شید .

برین عقب هواپیما .
تمام مسافرا و حتی مهماندارها از ترس داشتن سکته میکردن.
3 تا هواپیما ربای مسلح توی هواپیما بودن نمی دونم چطوری و یا چه جوری ولی 3 تا اسلحه کمری توی دستشون بود که اسلحه مامور امنیتی هم بهش اضافه سده بود.
با داد و فریاد و زور اسلحه همه مسافرها رو بردن قسمت عقب هواپیما .

زن ها و مرد ها رو از هم جدا کردن و شروع کردن به بازرسی بدنی مردها.
انگار می خواستن مطمئن بشن کس دیگه ای مسلح نباشه .

ولی وقتی دفعه اول چیزی پیدا نکردن برای بار دوم هم همه رو گشتن.
انگار دنبال یه چیز خاصی میگشتن .ولی این بار هم چیزی نصیبشون نشد .
این وسط چیزی که توجه همه رو جلب کرده بود یه مرد میانسال بود که با لهجه خاصی حرف میزد و فکر میکنم شیرازی بود .
داد و بیداد زیادی میکرد و نمی گذاشت که بگردنش ولی اونم با تهدید اسلحه کوتاه اومد .
هواپیما رباها با اینکه قانع نشده بودن دست از گشتن مسافرها برداشتن و همه رو عقب هواپیما جا دادن.
چند ردیف صندلی و با وجود اصرار مهماندارها که این کار رو خطرناک میدونستن بقیه رو هم روی زمین نشوندن.
مامور امنیتی رو هم روی یه صندلی بستن.
از شانس بد ما ، من و سیاوش هم روی زمین نشوندن.
هواپیما رباها چند لحظهای با هم حرف زدن و بعدش یکیشون رفت به طرف کابین خلبان و اون دوتای دیگه هم مواظب مسافرا بودن...
.
سیاوش _ کسری ، این جا چه خبره ؟ بابا این امریکایی ها میفرمودن ایرانی ها تروریستن ولی من باور نمیکردم.
_سیاوش یا خفه شو یا خفت میکنم.

تو هم الان وقت گیر اوردی !!!
سیاوش _ هوووی چته ؟! باز وحشی شدی.
داشتم با سیاوش سر و کله میزدم که از کابین خلبان صدایی بلند شد و بعدش یه نفر داد زد _ علی ، علی بیا اینجا !
همون کسی که اول کار خیلی عصبانی بود و سر اون دو تای دیگه داد میزد دوید به طرف کابین خلبان .
دم در کابیسن که رسید داد زد _ بی شعور ، داری چه غلطی میکنی ؟!
علی با نارحت و عصبانی رفته بود توی کابین خلبان ولی وقتی برگشت دیگه داشت منفجر میشد .
اینو از قیافه اش هم میشه فهمید .

خیلی تند راه میرفت و ترس و اظطراب توی چهرش موج میزد .اومد به سمت مسافرا و یکی از مهماندارهاررو بلند کرد و اروم بهش یه چیزی و فرمودو اونم سریع دوید به طرف یکییکی از محفظه های هواپیما و از اونجا جعبه کمک های اولیه رو برداشت و رفت توی کابین خلبان .
احتمال میدادم که یکی از خلبان ها اسیب دیده باشه .
.
علی یکم این پا اون پا کرد و بعدش اومد به سمت ما و شروع کرد به صحبت کردن .
علی _ اقیایون ، خانم ها .

ببخشید که توی این وضعیت هستید .

ولی مطمئن باشید که قصد صمه زدن به کسی نیست .
ما ...

ما نه دزد هستیم .

نه قاچاقچی نه تروریست !
ما به اصطلاح ادم های روشنفکر این مملکت هستیم .(پوزخندی زد و همچنين گفت ) و فقط بازی های روزگاره که ما رو به این جا کشونده.
به این جای صحبتش که رسید دوباره همون مرده شیرازی بلند شد و فرمود _ خدا رو شکر که نه دزدین و نه قاچاقچی و قاتل وگرنه فکر کنم الان جسدهای ما این وسط افتاده بود .
شما روشنفکر هستین !!؟ مرد حسابی شما اگه دو زار می فهمیدین این کارها رو نمیکردین.
یه پیرزنه که کنارش نشسته بود دستش رو کشید و با التماس بهش فرمود _ مادر جون سر به سرشون نزار اینا اسلحه دارن بدبختمون میکنن ها !
مرد شیرازی _ نه مادر من .

این حرف ها چیه .

مگه الکیه ؟!
اون یکی هواپیما ربا که قد و قواره درشت تری هم داشت با شنیدن این حرف از کوره در رفت و دوید به سمت مرد شیرازیه و یقش رو گرفت و از روی صندلی بلندش کرد و اسلحش رو گذاشت روی صورتش و فرمود _ می خوای نشونت بدم الکیه یا نه !
سیاوش _نه بابا قشنگ معلومه که الکیه !
زدم به پهلوش و فرمودم _ سیا خفه شو .

بدبختمون میکنی ها .
سیاوش رو کرد به هواپیما ربا و همچنين گفت _ اقا من خودم نوکرتم .

شما برو من خودم حق این ادم های نمک نشناس رو میزارم کف دستشون .
بعد رو کرد به مسافرها _ بابا هر کس ارزوشه که توی یه هواپیما ربایی باشه ، اونم این جوریش .
بابا هواپیما ربا هامون فرهنگی هستن .

خب شما هم یکم جنبه گروگان بودن رو داشته باشین .
حالا هواپیما ربا که از حرف های سیاوش بیشتر عصبی شده بود میخواست بیاد به سمت سیاوش که اون یکی دوستش که اسمش علی بود مانعش شد .
علی _ جواد بیا این طرف .

بیا برو پیش سروش ببین وضع اون جا چه جوریه.

من خودم حواسم به این جا هست .
.
حالا اسم اون دو تای دیگه رو هم فهمیده بودم .

جواد و سروش .


از رفتارشون کاملا مشخص بود که دزد حرفه ای نیستن و شاید همون جوری که خودشون میفرمودن نا خواسته به این جا کشیده شدن .
.

11:

قسمت 12
.
علی ، جواد رو فرستاد به سمت کابین خلبان و دوباره خودش اومد به سمتمون و حرف های نیمه تمومش رو این جوری همچنين گفت _
من بازم ازتون معذرت میخوام .

باور کنید اگه مجبور نبودم همین اسلحه رو هم به طرفتون نمی گرفتم.


یه دختر جوون که توی ردیف اخر نشسته بود حرف علی رو قطع کرد و پرسید _ ببخشید ولی شما که این حرف ها رو میزنید و میگید که این کاره نیستید ، پس چرا این کارها رو میکنید و ما رو توی این وضع برنامه دادید ؟!
علی سرش رو به حالت تاسف تکون داد و سپس چند لحظه همچنين گفت _
ببینید خانم .

من بازم از شما و بقیه مسافرا معذرت می خوام .


من از تک تک شما خجالت میکشم .
بزارین یه قصه ای رو براتون تعریف کنم.

قصه من و 3 تا دوست دیگم .
سه تا ! دو تاشون رو که خودتون دیدین و یه بدبخت دیگه یه اسم رفیع .
.
من و سروش هم دانشگاهی بودیم و دوست های صمیمی .

سپس فارغ التحصیل شدنمون ، سروش منو به جواد معرفی کرد .
جواد توی یکی از روزنامه های بزرگ کشور کار میکرد .

در واقع رئیس یکی از بخش های اون روزنامه بود .
با سفارش جواد ، من و سروش هم داخل همون قسمت مشغول به کار شدیم .


اوایل عقاید یکسانی داشتیم یه سری خواسته های ارمانی با اتیش تند ما همراه شده بود .

در واقع می خواستیم با کارها و نوشته هامون مملکتمون رو به یه مسیر تازه بکشونیم و راه جدیدی رو واسه امت کشورمون بازکنیم.
سپس چند ماه اون قدر جنجال به پا کردیم تا روزنامه عذرمون رو خواست .

یعنی با کارهای ما واسه اونا هم دردسر درست شده بود .
خلاصه با دوندگی و پارتی بازی و هزار بدبختی دیگه ، تونستیم توی یه روزنامه دیگه مشغول به کار بشیم ، من و سروش تازه کار بودیم ولی جواد با تجربه بود و بین روزنامه نگارها واسه خودش اسم و رسمی داشت .
همون جا بود که با رفیع هم اشنا شدیم ، اونم مثل ما بود .

عقایدش ، رفتارش ، نوشته هاتش .
خلاصه ماشدیم یه تیم 4 نفره .

یه گروه ربعه دیگه .

افتاده بودیم داخل جاده و یه نفس می تاختیم .

بدون توجه به اطرافمون .
به هر کس و هر جای که میخواستیم گیر میدادیم و به نقدش میکشیدیم .
این بار هم واسمون مشکل ایجاد شد .

اول مدیر مسئول و سردبیر بهمون تذکر دادن .

این وسط من و رفیع تا حدی اروم شده بویدم و داشتیم وارد یه روال عادی میشدیم ولی جواد این طور نبود .

اصلا گوشش بدهکار این حرف ها نبود .
من و رفیع می خواستیم اصولی تر جلو بریم ، یعنی حالا می دونستیم که چه موقع و کجا جای چه حرفیه .
فهمیده بودیم که وقت حرف زدن باید صلاح مملکت رو هم در نظر بگیریم .


فهمیده بودیم که بعضی وقت ها سکوت کردن بهتر از فرمودن حقیقته .

اونم با لحن تندی که ما داشتیم .
ولی جواد ...
.
هنوز کارمون ادامه داشت تا اینکه یه سری نامه واسمون اومد .

نامه هایی که ما رو تهدید کرده بود ، دیگه خودتون باید بدونید از طرف کی !
ولی جواد بازم توی راهش هستوار بود .راهی که مقصدش نا معلوم بود .
حالا رفته بودیم سراغ کله گنده های اقتصاد کشور که از همه جا حمایت میشدن ولی همگی یه ریگی به کفش داشتن .ما هم همون ریگ رو برمی داشتیم و به امت نشون میدادیم.
نا مه ها ادامه داشت ، من و رفیع با جواد خیلی حرف میزدیم ولی اون قانع نمیشد .

سروش هم که تابع جواد بود .
تا اینکه از اون روزنامه هم اخراج شدیم .

یعنی فقط جواد و سروش اخراج شدن ولی من و رفیع هم همراهشون هستعفا دادیم .
حالا دیگه هیچی واسمون نمونده بود .

چند وقتی فقط کارمون این بود که چهار تایی با هم بشینیم و حرف بزنیم .

که چی کار کنیم و چطوری جلو بریم .

نمی دونم چطوری ولی بازم این جواد بود که هر سه ما رو قانع کرد .یعنی وقتی جواد حرف میزد انگار ادم هیپنوتیزم میکرد و به راحتی تابع اون میشدیم .
با حرف های جواد ما چهار نفر باز هم کنار هم موندیم و کارمون رو ادامه دادیم تا اینکه یه روز صبح بهمون اظهار داشتن که رفیع تصادف کرده .
وقتی رسیدیم بیمارستان فهمیدیم که یه تصادف عادی نبوده .

در واقع از قصد رفیع رو زیر گرفتن و بعدش هم فرار کردن.
رفیع با خوش شانسی زنده موند ولی فلج شد .
الان هم یه گوشه خونش افتاده و دستش به هیچجا بند نیست .
.
سپس اون اتفاق بود که فهمیدیم قضیه به این راحتی ها هم نیست .

باز هم نامه و باز هم کله شقی جواد .
.
نفر بعدی که بهش سوئ قصد شد خود جواد بود .

به طرفش تیر اندازی کردن ولی با زرنگی تونست فرار کنه .

12:

قسمت 13
.
دوباره همون دختر جوون حرف جواد رو قطع کرد و با معصومیتی همراه با ترس پرسید _ اونا کی بودن ؟!
علی _ اونا ...

اونا مدافع های این ملت بودن .

کسایی که مملکت با پول اونا می چرخه .

پولی که معلوم نیست از کجا میاد به کجا میره .
اونا یه مشت متعصب بودن ، کسایی که در عین بی قانونی خودشون رو قانون ناطق می دونستن .
ما هم دشمن ثروت و دین و دولتشون بودیم و این قدر بی منطق بودن که نخواستن و نتونستن حرف های مخالفاشون رو بشنون.
.
دیگه هیچ جا امنیت نداشتیم و تنها راهی که واسمون باقی مونده بود خروج از کشور بود .
این دفعه اون مرد شیرازی پرسی د _ چرا از پلیس کمک نگرفتین .
علی _ از پلیس ، نه ، نه .


اونایی که با ما درگیر بودن از همه طرف حمایت میشدن .

به نظرتون پلیس چه کمکی می تونست به ما بکنه .
این بار من طرف مقابل علی برنامه گرفتم _ خب پلیس کمکتون نکرد ، چرا به صورت قانونی از کشور خارج نشدین .
سیاوش با ارنجش زد توی پهلوم و فرمود _ اِ ، تو هم زبون وا کردی !
علی _ ای اقا .

شما چه خوش خیالین .

من میگم پلیس کمکی بهمون نمیکرد شما میگین قانونی خارج میشدین .
تازه ما خیلی وقته که ممنوع الخروج هستیم .

و همین الان هم که توی زندون نیستیم به خاطر حمایت چند نفر و چند تا قدرت خارجیه !!
_ خب چی شد که این راه رو انتخاب کردید ؟
.
هموقت با سوال من جواد هم از کابین خلبان اومد بیرون ولی جلو نیومد .

همون جلو تکیه اش رو داد به دیواره هواپیما و مشغول تماشای ما شد .
.
علی _ راستش این نقشه رو سروش کشید و منم مخالف صد در صدش بودم.
از یک ماه پیش شروع کردیم به اماده سازی مقدمات سفرمون .

خانواده هامون رو هم همون موقع فرستادیم دبی .
این اسلحه ها رو هم که میبینید به وسیله یکی از مامورین فرودگاه توی هواپیما جاسازی کرده بودیم.
البته برنامه نبود این جوری بشه .

نقشه این بود که وقتی رسیدیم نزدیکای کیش کارمون رو شروع کنیم ، اما جواد و سروش همه چیز رو به هم ریختن.
.
_ خب شما خیلی راحت تر از این ها می تونستین این کار رو انجام بدین .

مثلا ...
علی حرفم رو قیچی کرد و خودش همچنين گفت _ مثلا از کیش قاچاقی میرفتیم دبی .
_اره ، درسته .
علی - نه ، به این راحتی ها نبود .

ما همین الان هم با مدارک جعلی سوار این هواپیما هستیم.

در ضمن یه چیز دیگه هم هست که نمی تونم بگم .

یعنی بهتره که نگم .
و دیگه چیزی نفرمود ...
همه مسافرها تحت تاثیر حرف های علی ساکت شده بودن .

انگار یه جورایی دوست داشتن به علی و دوستاش کمک کنن .و شاید این کمک با ساکت بودنشون بود .
.
تو همین موقع سروش همراه با مهمانداری که رفته بود توی کابین خلبان برگشتن .
مهماندار که دختر جوونی بود برگشت و سر جاش نشست ، سروش هم جاش رو با جواد عوض کرد و دوباره جواد رفت توی کابین .
همه مسافرا دور مهماندار جمع شده بودن و هرکس یه سوالی ازش می پرسید .
چی شده ؟ ...
کسی طوریش شده ؟...
اونجا چه خبره ؟...
مرد شیرازی اومد جلو و همه رو ساکت کرد و بعد خودش از دختره پرسید _ خلبان رو زدن ؟ طوریش شده ؟
دختر بیچاره که این وسط گیر کرده بود ، نمی دونست که چی جواب بده ، که باز هم این سیاوش بی چشم رو بلند شد و رفت جلو و فرمود _
اِ ، بابا چه خبرتونه .

این بنده خدا رو که خفش کردین .
بعد رو کرد به مهماندار و فرمود - شما اصلا خودتون رو ناراحت نکنید .

فوقش اینه که دیگه زدن راننده هواپیما رو کشتن ! بیشتر از این نیست که .
مهماندار که یه خورده اروم شده بود جواب داد _ نه ، چیزی مهمی نبود .

کمک خلبان با یکی از اونا درگیر شده بود و اونم زده بود و بیهوشش کرده بود .
سیاوش _ زکی .

بابا این همه تبلیغ میکنن که ادم باید کاملا سالم باشه تا بزارن بشه خلبان همین بود .
این خلبانتون که به یه مشت این زپرتی ها هم بند نبود .
همین طور که مسافرا مشغول صحبت کردن بودن ، علی از جلو داد زد _ ببخشید .
همه نگاه ها برگشت به سمت علی !
علی - نمی خوام اذیتتون بکنم ولی باید ازتون بخوام که سرجاتون بنشینید و با هم صحبت نکنید .

بالاخره رد درجه اول این جا یه هواپیماست و در درجه دوم شما گروگان ما هستین !

13:

قسمت 14
.
مسافرها با غرغر کردن برگشتن سرجاشون و هرکسی یه جوری خودش رو مشغول کرد .منم از هومن جا که نشسته بودم داشتم مسافرا رو ورانداز میکردم و تجسم میکردم توی ذهن هر کدومشون چی میگذره و هر کدوم از اونا الان چه حالی دارن .
مثلا اون زنی که خودش رو چسبونده بود به شوهرش و یا اون پسر بچه ای که خودش رو توی بغل مادرش پناه داده بود یا او پیرمردی که خودش رو ولو کرده بود روی صندلیش و رفته بود توی فکر.

یا اون مرد شیرازی که از همون اول کار داد و هوارش بلند شده بود .
به اون مرد شیرازیه که رسیدم نظرم رو به خودش جلب کرد .به نظرم اومد داره یواشکی یه کاری میکنه .انگار می خواست یه چیزی رو زیر صندلیش برداره، تازه فهمیدم که جاش رو هم عوض کرده .
اروم به سیاوش اشاره کردم و موضوع رو بهش فرمودم که اونم برگشت و خیره شد بهش .
_ هی سیاوش ، چی کار میکنی .این طوری که تو نگاه میکینی الان گندش در میاد .
سیاوش _ کسری ، فکر کنم پدر هممون در اومد .
_ چرا ؟!
سیاوش _ حالا می فهمی !
اینو فرمود و بلند شد و رو کرد به علی گقت _ علی اقا من معذرت می خوام ، خیلی باید ببخشید ، گلاب به روتون ، روم به دیوار ، من می تونم برم دست شویی .
علی _ بفرمایین .
پوشش سیا رو گرفتم و فرمودم _ چه غلطی میکنی.

میزنی بدبختمون میکنی ا .
وقتی دیدم گوش سیاوش بدهکار این حرف ها نیست بلند شدم تا منم همراهش برم که سروش فرمود _ چیه ؟ چه خبرتونه ؟! چند تا چند تا میرین دستشویی .

بشین سپس اون برو.
سیاوش _راست میگه .

الان امت هم فکر بد میکنن .

بگیر بشین دیگه !
سیاوش رفت ولی ترس تمام وجودم رو گرفته بود .
فقط خدا خدا میکردم که اتفاق بدی نیافته .


چند دقیقه ای بود که سیاوش رفته بود ولی هنوز ازش خبری نبود .می دونستم که یه خیالاتی داره ، و تمام ترسم هم از همین بود .
سروش که توی این فاصله یه سر رفته بود توی کابین خلبان پیش جواد ، وقتی دوباره برگشت و سیاوش رو ندید رو به علی فرمود _
این پسره هنوز نیومده ؟1
علی _نه ، نیومده .
سروش با عصبانیت گف _ من برم ببینم داره چه غلطی میکنه .
علی _باشه ، برو .
.
علی به یکی از صندلی ها تکیه داده بود بیرون هواپیما رو نگاه میکرد ف سروش هم رفت به طرف دستشویی.
از بین مسافرایی که روی زمین نشسته بودن به زور رد میشد و جلو میرفت .

از مرد شیرازی که رد شد یکدفعه شیرازیه بلند شد و یه اسلحه رو از زیر پاش کشید بیرون و از پشت گردن سروش رو گرفت و اسلحه رو گذاشت روی شقیقه اش.
سیاوش هم از دستشویی پرید بیرون و اسلحه سروش رو از دستش کشید بیرون.
سروش هم که هول کرده بود یک نفس اسم جواد رو فریاد میزد .
علی که تا حالا حواسش جای دیگه ای بود ، با دیدن این صحنه به خودش اومد و بلند شد و اسلحش رو گرفت به طرف شیرازیه .
جواد هم که با صدای سروش از کابین بیرون اومده بود سریع سیاوش رو هدف گرفت .
جیغ و داد مسافرا بلند شده بود و هرکس سعی میکرد خودش رو از تیررس اسلحه ها دور کنه و واسه این کار حتی حاضر بود بغل دستیش رو بندازه جلو و سپر کنه.
شیرازیه به سیاوش اشاره کرد که مامور امنیت رو باز کنه ولی تا سیاوش خواست از جاش جُم بخوره جواد داد زد _ اگه تکون بخوری میکشمت .
سیاوش که انگار شهامتش گل کرده بود دوباره خواست حرکت کنه که بازم صدای جواد بلند شد و جمله اش رو دوباره تکرار کرد .
شیرازیه به سیاوش اشاره کرد و فرمود وایسا .
مرد شیرازی _ اروم اسلحه هاتون رو بزارین زمین و بیشتر از این واسه خودتون دردسر درست نکنید .
جواد _ خفه شو کثافت .

تو باید اسلحه ات رو بندازی زمین وگرنه میکشمت ، .

.

.

همتون رو میکشم !
کاملا معلوم بود که جواد کنترل اعصابش رو از دست داده و هر لحظه ممکنه فاجعه ای به بار بیاره .
علی _ جواد اروم تر ، اروم باش .
جواد _ تو هم خفه شو .

بی عرضه ! نتونستی چند دقیقه مواظب اینا باشی تا این جوری نشه .
.
جواد و علی مرتب سر هم داد میزدن .
علی که می خواست جواد رو اروم کنه ، حالا خودش هم عصبی شده بود .
فضا کاملا متشنج بود و هر لحظه ممکن بود که کسی کشته بشه .
بحث علی و جواد هنوز ادامه داشت که یک ان جواد با قنداق اسلحش زد توی صورت علی .
علی صورتش رو گرفت و یه قدم عقب رفت و همون جوری که صورتش رو گرفته بود کاملا خم شد و با یکی از دستاش خودش رو به یکی از صندلی ها تکیه داد .
جواد دوباره اسلحه اش رو گرفت رو به طرف مسافرا و یکنواخت شروع کرد به داد زدن ، و شاید بهتر ِ بگم ، عربده کشیدن .
دیگه هیچ کس نمی تونست جلوی این ادم رو بگیره .

همه مسافرا سعی میکردن از مسیر اسلحه جواد دور بشن .
بعضی ها گریه میکردن ف بعضی ها زیر لب فحش میدادن و نفرین میکردن و بعضی ها از ترس نمی دونستن چی کار کنن !!!

14:

قسمت 15
.
جواد _ تا 3 می شمارم .

اگه اسلحتون رو انداختین که هیچی وگرنه ...
وگرنه شلیک میکنم .

برامم مهم نیست کی رو میزنم .
با این حرف جواد ، علی که پشت سرش بود بلند شد و اسلحش رو گرفت به سمت جواد .
تمام پهنای صورت علی رو خون گرفته بود و به سختی نفس میکشید .
علی - اسلحت رو بنداز .
جواد کاملا شکه شده بود و نمیدونست باید چی کار کنه .

یعنی شاید اصلا باورش نمیشد که دوستش !...

علی روش اسلحه بکشه .
.
توی اون لحظه مطمئنم که همه از خدا می خواستن که اگه قراره کسی شلیک کنه ، اون شخص علی باشه .
.
جواد _ علی ...

علی بچه نشو .

یکدفعه از کوره در رفتم .

نمی خواستم بزنمت .
علی _ میگم بندازش .
از همون اول هم تقصیر تو بد .

من و سروش و اون رفیع بیچاره داشتیم زندگیمون رو میکردیم .

تو بودی که این بلا ها رو سرمون اوردی .
تو بودی که باعث شدی ما الان توی این وضعیت باشیم.
هه ...

می خواستی به کشورت خدمت کنی ها .

ولی حالا داری بهش خیانت میکنی ...

!
.
جواد چند لحظه ای سکوت کرد و در حالی که اسلحه اش به سمت مسافرا بود زیر چشمی با یه حالت بهت داشت به علی نگاه میکرد .
جواد _ بدبخت ِ بی چاره .

اگه من نبودم تو الان داشتی سر ساتختمون عملگی میکردی .

یادت رفته کی بودی .

کی بردت توی دفتر روزنامه !؟ کی واست کتابت رو چاپ کرد ؟!
اره ، ...منِ احمق .

من بی شعور !!!
.
بعد با یه حالت خاص ، شاید مثل مرده ها شروع کرد به خندیدن _ نه علی جون ، من دیگه از این تهدید ها نمی ترسم .
من دو راه بیشتر ندارم .

یا از این اشغال دونی خارج میشم .

یا میمیرم .

اصلا هم دوست ندارم راه دوم رو انتخاب کنم .
.
مرد شیرازی _ راه اول رو هم من نمی زارم که بری !
جواد _ حالا معلوم میشه .

تا 3 میشمارم ، فقط تا سه .

بعدش شلیک میکنم .برامم مهم نیست که کی رو میزنم .
و بعدش شیرازیه رو نشونه رفت .
علی داد زد _ جواد ، احمق نشو .سروش رو میزنی.
جواد _ مهم نیست ، دیگه هیچی برام مهم نیست .

یک !
علی _ جواد کار دست خودت نده ، اسلحت رو بنداز !
جواد _ دو ...!
مرد شیرازی _ داری اشتباه میکنی .

گلوله تو به من اسیبی نمی رسونه .

این رفیقته که گلوله می خوره .
یکم فکر کن .
علی _ کثافت ، سروش رو می زنی .
.
همه مسافرا نفسشون بند اومده بود .

شاید همه فهمیده بودن که جواد زده به سیم اخر .
جواد هنوز سه رو نفرموده بود ، شاید دو دل بود .
تو این فاصله شیرازیه رو کرد به سیا و فرمود _ اگه شلیک کرد تمام گلوله هات رو روش خالی کنه .
سیاوش هم با سر اشاره کرد که یعنی باشه .


سیا خیلی اروم به نظر میرسید ، و همین موضوع منو بیشتر می ترسوند .
جواد _ سه ...!
.
صدای چند تا گلوله پشت سر هم ، صدای جیغ زن ها و بچه ها و صدای فریاد جواد و نعره های که من از عمق وجودم میزدم و ....سکوت .
.
هیچکس هیچی نمیفرمود .

.

.
هیچ کس هیچ کاری نمیکرد .

.

.
شاید هنوزم باورشون نشده بود که توی پروازی که برنامه بود اونا رو به جایی برسونه که سپس یک سال جون کندن منتظرش بودن حالا اونا رو برده بود به عمق جهنم !

15:


سقوط من
قسمت شانزدهم .

16
.
خودم رو تکون دادم و از جام بلند شدم .

سروش و شیرازیه یه طرف و جواد هم طرف دیگه هواپیما روی زمین افتاده بودن و ازشون خون می رفت .

سیاوش و علی هم ر جاشون خشکشون زده بود .
کلا 5 تا گلوله شلیک شده بود .
2 تا رو جواد شلیک کرده بود که یکیش شکم سروش و دومی دست مرد شیرازی رو زخمی کرده بود .
2 تا از گلوله های دیگه رو هم سیاوش وشیرازیه شلیک کرده بودن که گلوله سیاوش خدا رو شکر خطا رفته بود ولی اون یکی گلوله پای جواد رو زخمی کرده بود .
و گلوله پنجم هم از اسلحه علی شلیک شده بود .
علی ، جواد رو زده بود .
نمی دونم چه طوری تونسته بود که این کار رو بکنه ولی به نظرم بهترین کار رو کرده بود .
با توجه به فاصله ی علی و جواد ، گلوله ای که به سینه جواد خورده بود اون رو به جلو پرتاب کرده بود .
نمی دونم چرا ولی برگشتم به سمت سروش و اون مرد شیرازی ، شاید به نظرم اومد که جواد مرده ، شاید فکر کردم اون دو نفر لیاقت بیشتری واسه کمک دارن.
زخم سروش نسبتا عمیق بود ولی هنوز زنده بود .

سرم رو بالا کردم و از بین مسافرا مهماندار رو پیدا کردم و ازش کمک خواستم .

اونم سریع دوید به سمت جعبه کمک های اولیه و سریع خودش رو رسوند به ما و مشغول پانسمان زخمی ها شد .
تنها کاری که می تونستیم انجام بدیم این بود که خونریزی رو بند بیاریم .
.
دوباره از جام بلند شدم و برگشتم به سمت جواد .


بالای سرش نشستم و نبضش رو گرفتم.

همون طور که حدس زده بودم مرده بود .

.

.

دیگه نفس نمیکشید !
یکی از مسافرا با تپهتپه پرسید ؟ _مرده ؟
_ اره ، مرد .

.

.!
.
شاید اگه بگم اکثر مسافرا از مرگ جواد خوشحال شدن دروغ نفرموده باشم.


بالاخره اون یه قاتل دیوونه بود که می خواست همه رو به کشتن بده .
باید هم خوشحال باشن .


ولی اونم یه ادم بود ، ادمی که بین ما زندگی میکرد و اگه ادم بدی هم بود ، باعثش ما و امثال ما بودیم .
.
رفتم سراغ علی .

هنوز سر جاش وایساده بود و اروم اشک می ریخت .

اسلحه رو از دستش گرفتم روی نزدیک ترین صندلی نشوندمش .
از یکی از مهماندارها یه لیوان اب خواستم و به زور یکمیش رو بهش خروندم .

هنوز داشت اشک می ریخت .

می دونستم الان تنهایی واسش بهتره از هر چیزیه .

.

.
.
دست و پای مامور امنیتی رو هم باز کرده بودن و اونم داشت اسلحه ها رو جمع میکرد .

اسلحه ای رو که از علی گرفته بودم دادم بهش و رفتم پیش سیاوش .

روی یکی از صندلی ها نشسته بود و سرش رو میون دستاش پنهون کرده بود .
.

_ سیاوش ، خوبی ؟!
سرش رو بلند کرد و یه نگاه پر از حرف بهم انداخت و با لبخند و تکون دادن سرش جوابم رو داد .
.
دیگه فضای هواپیما داشت عادی میشد .نمي دونستم الان کجای این اسمون پهناور هستیم ولی برنامه بود فرود بیایم .
اخه دو تا زخمی و یه جسد توی هواپیما بود .
.============

16:

سقوط من .
قسمت هفدهم .

17
.
چند دقیقه ای که گذشت دوباره رفتم پیش علی و کنارش نشستم .
بهش دستبند زده بودن .
اروم نشسته بودم و دستم رو گذاشته بودم روی شونه اش ، چند دقیقه ای که گذشت خودش شروع کرد به حرف زدن .
.
علی _ جواد ...

! من کشتمش .

.

.

؟!
چرا ؟! اخه چرا ؟1 چرا باید این جوری بشه ؟!
اونم یه ادم بدبخت بود مثل خیلی های دیگه !
بیچاره 15 ، 16 سال درس خوند .

با چه مصیبتی ، با چه بدبختی .اخرش که چی ؟
ارزوش این بود که یه روزنامه داشته باشه تا هر چی دلش می خواد توش بنویسه .

دلش می خواست با حرفاش وطنش بشه بهشت.
ولی ...


.
حق حق گریه دیگه امونش نداد .

چند لحظه بعد که یکم اروم تر شد دوباره حرفاش رو همچنين گفت .
.
توی این مدت کاپیتان هواپیما هم با مسافرا صحبت کرد و سپس ارامش دادن بهشون فرمود که قراره توی فرودگاه شیراز فرود بیایم .
.
علی _ ما چهارنفر می خواستیم به امتمون کمک کنیم ولی نشد .
نگاهی بهم انداخت و فرمود _ نمیگم ما هم اشتباه نداشتیم.

مثلا خود جواد ، از راه اصلی منحرف شده بود .

شده بود یه افراطی تمام عیار .

اصلا خودش شده بود یکی از مشکل های جامعه .

با زمین و وقت درگیری پیدا کرده بود .
شایدم ...

شایدم تقصیر جواد نبود .

شاید مقصر ما بودیم .


.
بازم چند لحظه ای سکوت کرد و دوباره صحبتش رو از سر گرفت _
می خوام یه چیزی رو واست تعریف کنم .

یعنی یه واقعیتی رو بگم .
می دونی ما چرا این راه رو انتخاب کردیم.

منظورم هواپیما ربائیه .
_ .

خب اینو که فرمودی قبلا !
علی _ اره فرمودم ، ولی تمام واقعیت رو نفرمودم .

راستش رو بخوای این کار ما با سفارت کشور .....

توی دبی هماهنگ شده بود .
در واقع اونا به ما کمک میکردن و در عوض برنامه بود از ما سوئ هستفاده سیاسی بکنن .البته ما نمی خواستیم این جوری بشه .
ما دوست داشتیم به مملکتمون کمک کنیم نه اینکه بهش ضربه بزنیم .

اما به قول جواد ، دیگه راهی واسمون باقی نمونده بود .


خدا هممون رو ببخشه .
.
توی همین وقت کاپیتان فراخوان نمود که می خوایم فرود بیایم .
همه کمربند هاشون رو بستن و منتظر شدن تا یه بار دیگه پاهاشون رو روی زمین حس کنن .خوشحالی از چهره ی همه می بارید .

.

.
.
هواپیما به راحتی فرود اومد و مسافرا یکی یکی پیاده شدن و زخمی ها رو سریع انتقال دادن به بیمارستان .
جلوی پلکلن هواپیما پلیس منتظر علی بود .
علی قبل از اینکه پیاده بشه اومد طرف من و با لیخند تلخی که به صورت وارفته اش داشت فرمود _ نمی دونم اسمتون چیه یا چیکاره هستین .ولی ممنونم که به حرفام گوش دادین .امیدوارم شما و بقیه مسافرا ، ما رو ببخشین .


17:

دست شما درد نكنه.

حالا اين نايشانسنده ناشناس با شما نسبتي داره يا كلا ناشناسه؟ نظرم در مورد اين نوشته ها را مي گذارم براي دفعه بعد كه خدمت رسيدم چون بايد سر موقعيت بخوانمشان.


18:

سقوط من .
قسمت هجدهم .

18 .
.
پیاده که شدیم پلیس از سیاوش هم خواست که همراهشون بره .

منم همراهش رفتم .

چیز خاصی نبود .با توضیحاتی که خدمه هواپیما داه بودن از سیاوش فقط یه بازجویی ساده شد وسپس گرفتن یه سری اطلاعات و در اخر هم ازش خواستن که در دسترس باشه .
به فرودگاه که زنگ زدیم فرمودن قراره تا دو ، سه ساعت دیگه با ه پرواز فوق العاده مسافرا رو ببرن کیش .
با این حساب باید خودمون رو زودتر می رسوندیم به فرودگاه .
.
منتظر تاکسی بودیم که سیاوش یه پیشنهادی داد .
سیاوش _ کسری ، بیابی خیال کیش بشیم .
_ یعنی چی ، یعنی میگی برگردیم شهرستان تهران !
سیاوش _ نه ، همین جا بمونیم .
_ اینجا ، منظورت شیرازه ؟!
سیاوش _ اره .

اصلا تو تا حالا شیراز اومده بودی ؟
_ خب نه .
سیاوش _ منم نیومدم .

ولی کیش رو تا حالا 3،4 دفعه رفتیم .
.
راست میفرمود .

واسه همین بدون چون و چرا قبول کردم.
ساعت نزدیک نیمه شب بود .

خستگی امونمون رو بریده بود .

دیگه نمی تونستم حتی یه لحظه سر پا وایسم.
همون اطراف یه هتل پیدا کردیم و سپس یه دوش اب سرد گرفتیم خوابیدیم .
.
صبح دیر از خواب بیدار شدم .

ساعت 10 - 30 بود .

دیدم سیاوش قبل از من بیدار شده .
رو تختش نشسته بود و زل زده بود به روبه روش .
_سیاوش ، خوبی ؟
جوابی نداد .

نگران شدم .

دوباره با صداب رساتر پرسیدم _ سیاوش ، حالت خوبه ؟!
این بار فقط سرش رو تکون داد .
بلند شدم و رفتم کنارش .
_ چی شده ؟ چت شده سیا !؟
سیاوش _ دارم فکر میکنم .

اگه ...

اگه دیروز گلوله من به جواد خورده بود .

اگه من کشته بودمش .

یا برعکس ، اگه اون منو زده بود .
کسری ! چرا این جوری شد ؟!

برای سوالش جوابی نداشتم .

خواستم اونو از فکر بیرون بیارم .
_ بی خیال ! پاشو ، پاشو بریم صبحانه بخوریم .

دیشب هم که شام نخوردیم .

تلف میشیم ها .
.
رفتیم پایین و توی رستوران هتل ، اول می خواستیم صبحونه بخوریم ولی دیدیم که ساعت یازدهِ ، پس تصمیم گرفتیم به جاش یه نهار مفصل بخوریم.

در بین خوردن غذا سیاوش پیشنهاد کرد که یه سر بریم ملاقات اون مردی که توی هواپیما زخمی شد و منم قبول کردم .
از فرودگاه ادرس و شماره تلفن بیمارستان رو گرفتیم و بعدش زنگ زدیم به بیمارستان و ساعت ملاقات رو پرسیدیم .

ساعت 3 سپس ظهر وقت ملاقات بود و تا اون موقع چند ساعتی رو موقعيت داشتیم و باید یه جوری سر خودمون رو گرم میکردیم .
از مسئل اطلاعات هتل نزدیک ترین و بهترین جایی رو که میشد رفت رو سوال کردیم و اونم ارامگاه حافظ رو بهمون معرفی کرد .
جالب اینجا بود که دیشب از جلوش رد شده بودیم ولی هیچ کدوممون متوجه نشده بودیم .
سیاوش خیلی خوشحال بود که می رفتیم اونجا .

اخه به قول خودش خیلی با حافظ حال میکرد .برعکس من عاشق مولوی بودم .
جلوی حافظیه پیاده شدیم ، روبه روی ارامگاه ، ورزشگاه اصلی شهر بود که اتفاقا اسم اونم حافظیه بود .
بلیط گرفتیم و رفتیم داخل .
.
سیاوش _ اَه .

بابا عجب جاییه .


این حافظ نامرد که میگن ادم با خدا و با ایمانی بوده .
پس چطوری این همه دختر خوشکل رو دور و ور خودش جمع کرده !
کسری ، حال میکنی .

اصلا اون مولانای شما از این کارها بلده ؟ نه خدائیش بلده ؟!
_ بیچاره ارامگاه اون ترکیه س .

دیگه خودت تا اخرش رو بخون .
سیاوش _ زکی تو دخترای ایرانی رو با دخترای ترک مقایسه میکنی.


اصلا تو فکر میکنی من واسه چی کانادا به اون خوبی رو ول کردم و اومدم ایران ؟!
واسه همین دختراش بود دیگه !.


19:

سقوط من .
قسمت نوزدهم .

19
.
همین موقع گوشی موبایل سیاوش زنگ خورد .
سیاوش _ اِی خاک بر سرم .

میگن اسم چیز رو بیار ، چوب دست بگیر .

راست فرمودن به خدا .

انگار تار موش رو اتیش زدن .
_ کیه مگه ؟1
سیاوش _ نیلوفر بابا .
_ اِ ، بده ببینم .
گوشی رو از دستش قاپیدم و جواب دادم .
سیاوش _ کسری به خدا ، به ارواح خاک بابام .

اگه چیزی بگی دمار از روزگارت در میارم .
_ خفه شو ببینم .

تو که بابات زنده اس !
سیاوش _ خب بالاخره که چی .

یه روز که باید بمیره .

تازه وقتی مرد همه اموالش میرسه به من .

اخ جووون !
_ اِ ، راست میگی .

پس واجب شد یه زنگ هم به بابات بزنم.
.
همون جور كه با نيلوفر سلام و احوال ژرسي ميكردم جواب سياوش رو هم ميدادم.
نيلوفر _ اون جا چه خبره ؟
گوشي رو گذاشتم رايشان ايفون و فرمودم _ نيلوفر خانم كجايي كه اين سياوش رو ببيني .

وا...

من ديگه اگه جاي شما بودم جواب سلام اين ادم رو هم نميدادم .
نيلوفر _ چرا ؟ پسر به اين خوبي ؟
سياوش _ اخ كه من قربونت برم نيلوفر جون.

الهي دورت بگردم .
نيلوفر خانم اين رو اين جور نگاه نكن .

اينجا فقط داره چشمش كار ميكنه .
سياوش سرش رو اورد جلو گوشي و داد زد _ اين داره دروغ ميگه مثل سگ .

مي خواد رابطه ما رو به هم بزنه .
نيلوفر _ سياوش ؟! اقا كسري راست ميگه .؟ البته خودم مي دونم كه راست ميگه .

تو بالاخره مي خواي برگردي شهرستان تهران !
سياوش _ نه ، كي فرموده ؟!؟ شيراز به اين خوبي .

كي مياد اين جا رو ول كنه و برگرده تو اون شهر شلوغ ؛ پلوغ و كثيف .
من كه مي خوام همين جا بمونم .

ماشا ...

پر از مناظر طبيعي هم هست .


نيلوفر _ اصلا شما شيراز چي كار ميكنين ؟ مگه نمي خواستين برين كيش ؟!
_ نيلوفر خانم .

يه اتفاقي واسمون افتاد .

جريانش مفصله .

حالا وقتي برگشتيم واستون ميگيم .
سياوش _ كجا برگرديم .

من كه فرمودم نميام !
از نيلوفر خدا حافظي كردم و گوشي رو دادم به سياوش.
خودمم رفتم يه دوري تو ارامگاه بزنم .
يه گوشه ارامگاه يه پسربچه 8.9 ساله بود كه فال مي فروخت .خيلي جالب بود .

يه قفس داشت كه داخلش دو تا قناري بود و فال ها رو هم قناري ها بر مي داشتند .
ازش يه فال خريدم ولي نخوندمش و گذاشتمش تايشان جيبم.


يه گوشه ديگه ارامگاه هم چند تا سنگ قبر بود كه بينشون ميشد قبر دكتر حميدي رو هم ديد .

تا اون روز نمي دونستم كه ارامگاه دكتر حميدي تايشان ارامگاه حافظه .


خلاصه نيم ساعتي اون جا بوديم و همه جا رو گشتيم و بعد برگشتيم هتل .

زياد اشتها نداشتيم < يه نهار خيلي سبك خورديم و بعد هم راه افتاديم به سمت بيمارستان.
بيمارستان حدوداي مركز شهر بود .
يه خورده شلوغ بود ولي نه به اندازه شهرستان تهران خودمون .
از اطلاعات بيمارستان شماره اتاق ها رو پرسيديم .

سروش رو نتونستيم ببينيم ؛ چون تحت مراقبت پليس بود و ممنوع الملاقات .به خاطر همين رفتيم سراغ اون يكي ، يعني همون مرد شيرازي كه حالا ديگه اسمش رو هم مي دونستيم .

علي محمدي .
با خودم فكر كردم كه چه شانسي داشت كه تايشان شهر خودش فرود اومديم .
بالاخره تونستيم اتاقش رو پيدا كنيم.

داخل بخش بستريش كرده بودن پس معلوم ميشه كه حالش خوبه.

در زديم و رفتيم داخل .


20:

سقوط من.
قسمت بيستم .

20
.
سياوش بدون مقدمه فرمود _ سلام محمدي .
انگار از ديدنمون هم تعجب كرده بود و هم خوش حال شده بود .
محمدي _ سلام .

اقايون فداكار .

شما اينجا چي كار ميكنيد ؛ مگه نرفتين كيش .
سياوش _ نه بابا ؛ شما و شهر خوبتون رو ول كنيم كجا بريم .!
اقاي محمدي خنديد و دعوتمون كرد بريم نزديكش .

دور و بر تختش شلوغ بود .

چند تا زن و مردِ پير و جوون دورش رو گرفته بودن .

راه دادن تا ما رفتيم كنار تخت .
محمدي _ نفرمودين ؛ واقعا چرا موندين .

پليس ازتون خواسته ؟!
سياوش _ نه ؛ فقط ديروز منو بردن و يه بازجايشاني ساده شدم و خواستن تايشان تحقيقات بعدي شركت كنم .
ما هم ديديم ديگه حوصله سفر كردن نداريم ؛ شيراز رو هم تا حالا نديده بوديم .

اين شد كه موندگار شديم .
محمدي _ خب به سلامتي.
_راستي شما هم شانس اوردين كه تو شهر خودتون فرود اومديم .

بالاخره خانوادتون پيشتون هستن.
محمدي _ اره.

ولي مهمتر از اون اينه كه هواپيما به سلامت نشست و داخل خاك خودمون نشست نه تايشان خاك غريب.
سياوش _ راستي يادمون رفت كه حالتون رو بپرسيم .

انشا ...

كه مشكل خاصي ندارين.
محمدي _ نه خوبم.

گلوله به كتفم خورد و زخمش هم عميق نبود .
سياوش _ خدا رو شكر.
محمدي _ راستي گلوله تو به كسي نخورد ؟
سياوش _ نه .

خدا به دادم رسيد .
چند دقيه اي رو پيش اقاي محمدي مونديم و با اشاره من سياوش هم فهميد كه بايد ديگه زحمت رو كم كنيم.
_خب اقاي محمدي.

ما ديگه از خدمتتون مرخص ميشيم.
محمدي _ كجا .

هنوز از وقت ملاقات مونده .
_ نه ديگه.

بهتره بريم.

بالاخره هم خانوادتون مي خوان بيشتر پيشتون باشن و هم شما بايد هستراحت كنيد .
محمدي _ باشه .

هر جور كه راحتين .

راستي شما تا كي شيراز هستين ؟
سياوش _ معلوم نيست .

احتمالا 3.4 روز مي مونيم.
_ فرمودين تا حالا شيراز نيومده بودين و جايي رو هم بلد نيستين.

درسته ؟!
سياوش _ اره ؛ درسته .
اقاي محمدي رو كرد به سمت در و يه نفر به اسم محمد رو صدا كرد .


يه جوون خوش تيپ و خوش هيكل كه از اندامش معلوم بود ورزشكاره و احتمالا پرورش اندام كار ميكنه با يه سلام و احوال پرسي گرم ازمون هستقبال كرد.
محمدي _ اين برادرمه ؛ محمد .

از امروز در خدمت شماست تا همه جاي شهر رو نشونتون بده .
محمد _ رو چشمم داداش .
واقعا مونده بودم چي بگم .

نمي خواستم مزاحمشون بشم واسه همين شروع كردم به تشكر كردن و رد كردن پيشنهادشون .
_ نه ، نه .

ممنون اقاي محمدي .

نمي خوايم مزاحم شما و برادرتون بشيم .

خودمون يه جوري اين چند روز رو ميگذرونيم.
محمدي _ خواهش ميكنم .

اين تعارف ها رو بزارين كنار لطفا .كار شما و دوستتون خيلي واسه من و كشورم ارزش داره .

البته احتمالا تقدير و تشكر خاصي از شما نميشه اونم به دلايل امنيتيه كه زياد سر و صدايي بلند نشه .

پس حداقل بزارين من اين جوري ازتون تشكر كنم.
ديگه جوابي نداشتيم .

سرمون رو انداختيم پايين و با يه خداحافظي اومديم بيرون .

سياوش هم چند لحظه بعد اومد محمد شماره سياوش رو گرفته بود و برنامه شد كه عصر زنگ بزنه و با مت هماهنگ كنه كه كجا بريم .


همون موقع بود كه گوشي موبايلم زنگ خورد .

مامان بود .
مامان _ سلام اقا كسري !
_ سلام از ماست .
مامان _ ميگم يه وقت نكنه يه زنگ بزني ها ؟!
_ ببخشيد تو رو خدا .

اصلا حواسم نبود .

حالا حالتون چطوره .

بابا ايناچطورن ؟
مامان _ ممنون .

همه خوبن .
_ راستي مامان .ما شيراز هستيم ، يه اتفاقي افتاد نتونستيم بريم كيش.
مامان _ چه اتفاقي ؟ طوريتون شده ؟
_ نه چيز مهمي نيست .
داخل محوطه بيروني بيمارستان بوديم و هنوز داشتم با مامانم صحبت ميكردم كه يكدفعه سياوش با ارنجش محكم زد تايشان پهلوم ، جوري كه نزديك بود بخورم زمين .
سياوش _ كسري .

اقاهه رو ببين .
و اشاره كرد به مجسمه مردي كه رايشان يه صندلي نشسته بود و منو بيشتر به ياد مجسمه ابراهام لينكلن مي انداخت .

زير مجسمه نوشته شده بود .
مرحوم محمد نمازي ، بنيان گذار بيمارستان نمازي .
يكدفعه سياوش شروع كرد با صداي بلند با مجسمه حرف زدن و دست تكون دادن .
سياوش _ سلام اقاي نمازي .

خيلي چاكريم.
_نكن سياوش .

زشته ، امت دارن نگاهمون ميكنن .

با خودشون ميگن اينا ديوونن .
سريع از مامان خداحافظي كردم و دست سياوش رو گرفتم و به زور بردمش بيرون ، تا بيشتر از اين ابرومون رو نبره .

21:

سلام دوست عزيز.
در واقع اين نايشانسنده ناشناس خودم هستم.
و اين كار هم مربوط ميشه به يك سال و نيم پيش.


22:

خوب دوست گرامي نايشانسنده حالا يك كمي شناس دستت درد نكنه.

داستان شروع خيلي خوبي داره كه سطح انتظار را خيلي بالا مي بره.

اگر دوست داشتي كمي نقدر در مورد داستانت بشنايشان كه البته از ديد يك خواننده نه چندان حرفه اي خبرم كنم چون دوست ندارم حرفهايم تاثير ناخوشايند باقي بگذارند.

23:

لام دوست عزيز.
من هميشه منتظر شنيدن انتقادات و پيشنهادات هستم.
خب من يه تازه كار هستم و خيلي عاديه كه ضعف داشته باشم.


پس با اغوش باز پذيراي انتقادات هستم .


24:

من جوونتر كه بودم از انتقاد ناراحت مي شدم ولي خوب تاثير بي نهايت ارزشمند خيلي از اونها الان تايشان كارم محسوسه.

هنوزم وقتي بهم ايراد مي گيرن بدون اينكه دست خودم باشه دلخور مي شوم ولي نه از انتقاد كننده بلكه از خودم كه هنوز اونقدر تيز بين نشده ام كه ايرادهاي ريز و درشت خودم را قبل از بقيه پيدا كنم.
دوست گرامي شما قلم خوبي داريد.

آغاز داستان بسيار قدرتمنده معلومه روش خيلي تمركز داشتين.چون كار قابل قبوليست خودم را مجبور مي بينم كه نگاهم را برايتان تشريح كنم چون مطمئنم آينده درخشاني داريد.
اما در مورد بقيه ماجرا: من يك كمي خواندم ولي قبل از رسيدن به پايان صفحه اول بريدم.

داستان كشش لازم را نداره چرايش را هم عرض مي كنم خدمتتان.

اول از همه شما داريد خاطره تعريف مي كنيد.

من نمي دانم اين آقايان جوان چه شكلي هستند كجا هستند چه مي پوشند چه مي خورند چطور راه مي روند خانه شان كجاست چه شكلي دارد پس با توجه به همه اونچه از اونها نمي دانم بالطبع نمي توانم اونها را ببينم.

وقتي داستاني را نتواني ببيني خوابت مي گيره ديگر كشش نداري بري ببيني تايشان ذهن اين آدمها كه نمي دوني كجان و چه شكلين چي ميگذره و به هم چه مي گايشانند.
داستان اتفاق نداره.

همه چيز خيلي عادي پيش مي ره انتظار داشتم جريان خانه آقاي احمدي يك جريان پايه ي باشه ولي نبود فقط چند جمله بود براي گذراندن وقت.

پس مي توانست اصلا نباشد چون ربطي به هيچي نداشت.

نمي دانم بعدها ارتباطي پيدا مي شه يا نه ولي اگر ارتباطي هم ايجاد بشود بعلت فاصله بسيار زيادي كه بين اون و قسمتهاي اولينافتاده هست نمي تواند باز هم دردي از كشش داستان دوا كند.
آدمها تكراري هستند.

يك تكرار مكرارات از دو جوان خوش ایجاد و عاقل داستانهاي مودب پور.

با همه اين حرفها فكر خوبي داريد و به راحتي مي توانيد فرمودگوها را پشت سر هم رديف كنيد اين نقطه قوت بزرگيست.

در داستان عجله داريد همان مشكلي كه سالها طول كشيد تا خودم توانستم رفعش كنم .

من وقتي داستان را مي نايشانسم عجله دارم تا همه اونچه در ذهنم دارم بيرون بريزم.

پس جلايشان اين عجله را نمي گيرم همه را كه نوشتم سر موقعيت بر مي گردم و تا مي توانم بين داستان اونچه را مي شود جا دارد مي گنجانم تا خلا وقتي مكاني اون پر شود.

اين را وقتي ياد گرفتم كه چند تا داستان اولم را سالها بعد خواندم و از كار خودم گريه ام گرفت!

اميدوارم انگيزه شما را خراب نكرده باشم.

و يك نايشانسنده بالقوه را از دست ندهيم.


25:

سلام.
واقعا لطف كردي.
در مورد موارد انتقادت يه سري توضيحات داشتم ، البته بگم.

تمام انتقاداتت رو قبول دارم و با اغوش باز مي پذيرمشون .
==================
شما داريد خاطره تعريف مي كنيد.

من نمي دانم اين آقايان جوان چه شكلي هستند كجا هستند چه مي پوشند چه مي خورند چطور راه مي روند خانه شان كجاست چه شكلي دارد پس با توجه به همه اونچه از اونها نمي دانم بالطبع نمي توانم اونها را ببينم.


------------------------
البته قبول دارم كه در ابتداي داستان بايد توضيحات بيشتري در مورد شخصيت هاي داستان و محيط زندگيشون ميدادم.
ولي در ادامه سعي كردم هر چه كه جلو ميرم چيزهاي بيشتري از شخصيت ها رو به نمايش بگذارم.
============================
داستان اتفاق نداره.

همه چيز خيلي عادي پيش مي ره انتظار داشتم جريان خانه آقاي احمدي يك جريان پايه ي باشه ولي نبود فقط چند جمله بود براي گذراندن وقت.

پس مي توانست اصلا نباشد چون ربطي به هيچي نداشت.

نمي دانم بعدها ارتباطي پيدا مي شه يا نه ولي اگر ارتباطي هم ايجاد بشود بعلت فاصله بسيار زيادي كه بين اون و قسمتهاي اولينافتاده هست نمي تواند باز هم دردي از كشش داستان دوا كند.
------------------------------------------
من تايشان نوشتن داستان هام يه عادت دارم كه نميدونم خوبه يا بد ولي دارم ديگه.
در ابتداي داستان يه سري اتفاقات پيش پا افتاده ميافته كه بعدا نقش پايه ي رو تايشان داستان بازي ميكنه .

اين هم از همون دست وقايعه .
فرمودي به خاطر وقفهاي كه ميافته يه خورده مشكل ايجاد ميكنه ولي به نظرم اين جوري بهتر باشه.

يعني خواننده مجبور ميشه قسمت هاي اوليه رو دوباره تو ذهنش تداعي كنه و هر لحظه منتظر واقعه تازه اي باشه.
================================
آدمها تكراري هستند.

يك تكرار مكرارات از دو جوان خوش ایجاد و عاقل داستانهاي مودب پور.
-----------------------------------
اره اين رو به شدت قبول دارم و به شدت از اين موضوع ناراحتم.
من اين داستان رو تايشان 4 تا فروم ديگه هم گذاشتم كه تايشان اون فروم ها هم اين موضوع رو بهم فرمودن.
البته سعي كردم تا مي تونم اين شباهت رو تايشان شخصيت هام كاهش بدم.
============================
در داستان عجله داريد همان مشكلي كه سالها طول كشيد تا خودم توانستم رفعش كنم
-----------------------------------
به قول خودتون مي گذاريم به حساب كم تجربگي.
================================
اميدوارم انگيزه شما را خراب نكرده باشم.

و يك نايشانسنده بالقوه را از دست ندهيم
--------------------------------------
مر30 .
واقعا ممنونم از اين كه وقت گذاشتي و گوشه اي از داستان رو خوندي و انتقاد كردي.
سعي ميكنم به بهترين شكل ممكن از انتقادات و نظراتت هستفاده كنم.


26:

سقوط من .
قسمت بيست و يكم .

21
.
برگشتيم هتل .

سياوش رفت تايشان لابي و منم رفتم بالا تا يه دوش بگيرم .اخه خيلي خسته بودم .
يه دوش اب سرد گرفتم و رايشان تخت دراز كشيدم .

اخ كه تايشان اون هوا دوش چه حالي مي داد مخصوصا با اب سرد .
نيم ساعتي دراز كشيدم و بعد رفتم پايين پيش سياوش .

ديدم داره با موبايل صحبت ميكنه و تا من بهش رسيدم صحبتش ديگه تموم شد .
_ كي بود سيا ؟!
سياوش _ محمد .

داداش اقاي محمدي .

فرمود يك ساعت ديگه مياد دنبالمون كه بريم داخل شهر يه گشتي بزنيم .
.
تو اين مدت با سياوش در مورد سفرمون صحبت مي كرديم .اتفاقاتي كه افتاده بود برامون خيلي جالب بود .

از كجا به كجا رسيده بوديم .
با اومدن محمد سه نفري راه افتاديم به سمت بيرون.


ماشين محمد يه 206 نوك مدادي بود كه اسپرت شده بود .
سياوش _ ماشين قشنگيه ! مال خودتونه ؟
محمد لبخندي زد و فرمود _ نه بابا .

من ماشينم كجا بوده .

مال علي اقاست .

ولي اكثرا زير پاي منه.

اخه علي خيلي كم شيرازه .
سياوش _ محمد اقا كجا ميريم ؟
محمد _ يه جاي خوب .

يه جايي كه هر كسي مياد شيراز حتما يه سري به اون جا ميزنه .حالا فرقي نميكنه ، چه پولدار باشه چه فقير .

چون اون جا مال همه ست .
سياوش با تعجب پرسيد _ كجا ؟!
محمد _ شاهچراغ !
سياوش _ اَ ه .

اصلا يادم نبود .
.
تايشان راه از كنار يه قلعه اجري قديمي كه خيلي هم تر و تميز بود رد شديم .

كه البته مي دونستم كه بايد ارگ كريم خان زند باشه .

برنامه شد محمد تو راه برگشت ببرتمون تا اون جا رو هم ببينيم .
از جلايشان حرم رد و شديم و ماشين و رو گذاشتيم تايشان پاركينگ و دوباره برگشتيم به سمت حرم .

تايشان راه چند تا معتاد رو ديدم كه گوشه خيابون افتاده بودن .
از محمد در موردشون پرسيدم _ محمد اقا اينا چرا اينجا هستن ؟! معتاد ها رو ميگم !
محمد يه پوزخندي زد و جواب داد _ اگه يكي دو سال پيش اين جا رو ميديدي چي ميفرمودي .


سياوش _ اخه چرا ؟! يعني كسي نيست كه اينا رو جمع كنه.؟
محمد _ مثلا كي ؟!
سياوش _ نميدونم .

مثلا پليس يا يه كس ديگه اي !
محمد _ اولا پليس هر چند وقت يه بار يه عده اي از اونا رو ميگيره ولي سپس چند وقت به بهونه كمبود جا و امكانات و از اين جور چيزها ؛ دوباره ولشون ميكنه .
دوما ، اين قدر زيادن كه به اين راحتي ها نميشه كاري انجام داد .
البته خيلي هاشون هم شيرازي نيستن ، اينو ميتونيد از لهجشون بفهميد .
_ پس تنها كاري كه ميشه كرد اينه كه براشون تاسف بخوري !!!.
.
محمد _ اتفاقا يكي از اونا رفيقمه .

اگه دوست داشته باشين يه سر ميبرمتون پيشش .
سياوش با تعجب پرسيد _ با يه معتاد دوستي !؟
محمد _ اره .

ولي وقتي كه من باهاش رفيق شدم اين جوري نبود .

اتفاقا بر عكس واسه خودش كسي بود .


( ديگه رسيده بوديم جلايشان حرم كه محمد حرفش رو همچنين گفت )
فعلا بريم زيارت ، بعدا مي برمتون پيشش .

اصلا شايد داستانش رو واستون تعريف كرد .

27:

سقوط من .
قسمت بيست و دوم
.
رفتيم داخل حرم .

ياد حرم امام رضا افتادم .

البته شكوه و عظمت اون جا رو نداشت ولي واسه خودش يه ابهت خاصي داشت .


محمئ ميفرمود شيرازي ها خيلي بهش اعتقاد دارن .


مي فرمود خودش هر وقت دلش ميگيره يه سر مياد اين جا .
تاييد اين حرف ها رو ميشد به عينه ديد .
هر گوشه اي از حرم كسي واسه خودش خلوتي درست كرده بود .
.
زيارتمون رو كرديم و يه گوشه حرم نشستيم .
ديدم سياوش يه جوري شده .

انگار جو اونجا سياوش رو هم گرفته بود .
_ سيا ؛ چيزي شده ؟!
سياوش اهي كشيد و فرمود _ نه ، دارم با خدا و شاهچراغ درد و دل ميكنم.


_ اِ ، حالا چي ميگي ؟!
سياوش _ هيچي ! از بدبختي هام ، از گرفتاري هام !
با يه حالت مسخره فرمودم _ آخي برات بميرم .

مگه تو بدبختي هم داري ؟!
بعد دستام رو بلند كردم و فرمودم _ خدايا هر چي اين پسر خاله ما گرفتاري داره نصيب ما كن و اين بيچاره رو از زير بار اين همه مشكل نجات بده .سياوش تلخندي زد و سرشرو تكون داد .
.
چند دقيقه اي اون جا نشستيم و بعد همراه محمد راه افتاديم كه بريم پيش دوستش .
يه خورده كه راه رفتيم رسيديم سر يه كوچه .داخل كوچه خيلي خيلي تاريك بود .
جز يكي دو تا چراغ اونم با فاصله زياد ؛ روشنايي ديگه اي وجود نداشت .
.
محمد _ اين كوچه رو مي بينيد ؟بهش ميگن كوچه هفت پيچ !
اگه بدونيد چقدر طولاني و پيچ در پيچه .

از اين كوچه به خيلي جاها ميشه رسيد .

ولي اگه رفتي تايشان عمقش ديگه به هيچ جا نمي توني برسي !!!
.
سر كوچه محمد فرمود كه شماها وايسين تا من برم مجيد رو پيدا كنم و برگردم .
سياوش _ نه ؛ اگه اجازه بدي ما هم بيايم .


محمد _ ميل خودتونه ، ولي جاي جالبي واسه ديدن نيست .


سياوش _ عيبي نداره ، دوست دارم ببينم .
.
با اصرار سياوش ما هم همراه محمد رفتيم .
اون راست ميفرمود ، اصلا جاي جالبي نبود .

يه كوچه تنگ و تاريك با خونه هاي قديمي كه شايد هر كدوم صد سال قدمت داشتن .
كوچه هاي تو در تو كه همشون پر از اشغال و كثافت بود .

ديگه داشت حالم به هم ميخورد .
هر چند لحظه چند نفري هم از كنارمون رد ميشدن كه يا معتاد بودن و يا سر و وضع خلاف كارها رو داشتن .
واقعا جهنم بود .
_ محمد ، مجيد رو بايد از كجا پيداش كنيم .
محمد _ من جاش رو بلدم .

هميشه دور ور يه قهوه خونس.

ديگه داريم ميرسيم .
سياوش _ ميگم محمد جون .

تو نمي ترسي كه مياي همچين جايي ؟
محمد _ واقعيتش چرا ! ولي ديگه عادت كردم.
.
از دور يه تابلو كه با چند تا چراغ كوچيك با بد ترين سليقه تزئين شده بود پيدا شد .

احتمالا همون قهوه خونه اي بود كه محمد ميفرمود .
نزديك قهوه خونه يه تير چراغ برق بود كه يه نفر پشتش چمباته زده بود .
محمد _ ايناها ، فكر كنم مجيد باشه .
نزديك تر كه رفتيم يه مرد ميانسال رو ديدم كه با يه دست پوشش كثيف و پاره و يه تيكه نون كه تايشان دستش ، پشت ستون نشسته بود .
همون طور كه داشت اروم اروم ؛ يه تيكه از نون رو مي جايشاند به روبهروش خيره شده بود .

28:

سقوط من .
قسمت بيست و سوم .

23
.
محمد _ سلام ، چطوري مجيد ؟!
روش رو برگردوند طرف ما .

محمد رو كه ديد انگار نصف دنيا رو بهش داده باشن .
به زور خودش رو از رايشان زمين بلند كرد و به محمد سلام كرد .
مجيد _ سلام محمد جون ، كجا بودي .

ديگه پيشم نمياي !؟
كم كم داشت اشكش در مي اومد .
محمد رفت جلو و گرفتش تايشان بغل .

باورم نميشد .
يه معتاد كه ادم رغبت نميكرد بهش نگاه كنه .

با يه سر و وضع كثيف و ژوليده !
.
محمد مجيد رو از تايشان بغلش كشيد بيرذون و رو به فرمود _ بچه ها اين اقا مجيدِ ، مجيد تهروني .
سياوش _ ببخشيدا ، ولي اين رفيقمون كه لهجش جنوبيه نه تهروني !
محمد _ نه ، منظورم اين نبود كه بچه تهرانه .

اين اقا مجيد ما سالار خط شيراز_ شهرستان تهران بود .

يه كاروان اتوبوس داشت واسه خودش .
اينجاي حرفش كه رسيد يه اهي كشيد و چند لحظه اي مكث كرد و همچنين گفت .
محمد _ اين جوري نگاهش نكنيد .

اينم يه روزي يه كسي بود مثل شماها .

الان هم هركس ميبيندش و ياد گذشته هاش مي افته ، جيگرش اتيش ميگيره .
.
وقتي محمد اين حرف ها رو ميزد ، مجيد سرش رو انداخته بود پايين و اروم گريه ميكرد .محمد دستش زد به پشتش و فرمود _ بيا مجيد بيا بريم يه غذايي ، چيزي واست گير بيارم.
بعدش هم اگه دوست داشتي داستانت رو واسه اين رفقاي ما تعريف كن .
.
مجيد به زور راه ميرفت و هر لحظه نزديك بود بخوره زمين .
سياوش كه ديد اين جوريه رفت كمكش و زير بغلش رو گرفت .
از اين كار سياوش خيلي تعجب كردم ، ولي خيلي هم خوشم اومد .
.
محمد بردمون يه ساندايشانچي كه همون نزديكي بود .

رفتيم داخل و نشستيم كه صاحب ساندايشانچي از پشت پيشخون بلند شد و اومد به سمتمون و ازمون خواست كه بريم بيرون .
سياوش - واسه چي ؟
صاحب ساندايشانچي _ به خاطر اين اقاي كه همراه شماست .
و اشاره كرد به سمت مجيد .

سياوش مي خواست دوباره اعتراض كنه كه مجيد مانعش شد .
مجيد _ راست ميگه .

بالاخره امت مي خوان اين جا غذا بخورن .

وجود من اذيتشون ميكنه .
.
مي دونستيم كه حق با صاحب ساندايشانچيه .

واسه همين غذامون رو گرفتيم و رفتيم داخل ماشين غذامون رو بخوريم .
محمد پيشنهاد داد بريم تايشان پاركي كه همون نزديكي بود و همه از اين پيشنهاد هستقبال كردن .
تايشان ماشين محمد و مجيد جلو نشسته بودن و من و سياوش عقب.
همين جور كه نشسته بودم داشتم مجيد رو وارسي ميكردم .
به چهره اش كه دقيق ميشدي مي تونستي يه نفر ديگه رو هم ببيني .
پوستش روشن بود و يه زيبايي نسبي رو هم نشون ميداد .قد نسبتا بلندي كه يكم جمع شده بود .

.

.
.
به پارك كه رسيديم همگي پياده شديم و راه افتاديم به سمت داخل .
يه پارك بزرگ ولي خيلي خلوت بود و فقط چند تا خانواده رو ميشد تايشان پارك ديد .
رفتيم اخر پارك و غذامون رو خورديم .

بين غذا سياوش هم شروع كرد به شوخي كردن تا يكم حال و هوا رو عوض كنه .
.
غذامون كه تموم شد محمد اشاره كرد به مجيد و ازش خواست كه شروع كنه .
قبل از اينكه مجيد بخواد چيزي بگه من پريدم وسط و فرمودم _ محمد اقا ، ما نمي خوايم اذيتشون كنيم .

اگه دوست ندارن كه بگن ما اصراري نداريم .
مجيد _ نه بزار بگم .

شايد اين جوري يكم سبك بشم .
چند لحظه اي ساكت بود ، انگار داشت تايشان مغزش دنبال خاطات از دست رفته اش ميگشت .

29:

سقوط من .
قسمت بيست و چهارم .
.
مجيد _ اواسط جنگ بود .

وضع ايران تايشان جنگ بهتر شده بود ولي هنوز خوزستانم جاي زندگي نبود .
اوايل جنگ بود كه از شهرمون اهواز دل كنديم و رفتيم به شهركرد ؛ اخه پدرم اون جا دوست و اشنا زياد داشت .
سپس چند سال از اونجا هم جدا شديم و اومديم اينجا .

يعني شيراز .
اون موقع خيلي از خوزستاني ها اومده بودن شيراز .
وضع مالي ما هم بد نبود ، يا بهتره بگم خوب بود .

يعني خانواده پدريم از خانواده هاي پولدار اهواز بوده .
تايشان جنگ خيلي چيزهامون رو از دست داده بوديم كه مهتر از همشون مادرم بود .


مادرم ، مادرم ...
.
اهي كشيد و سرش رو به علامت تاسف تكون داد و دوباره همچنين گفت _ شايد اگه مادرم نمرده بود الان من اين جا نبودم .
مادرم كه مرد بابام هم مرد .


ديگه فقط فكر كار كردن و پول در او.ردن و خرج كردن واسه ما بود .

من و خواهرم نرگس .
تايشان اون وضع جنگ بابام به هر كاري دست ميزد و با سرمايه اي كه داشت تو هر كاري مي تونست موفق باشه .
يعني تو اون وقت مشكل اصلي فقط پول و سرمايه بود وگرنه هر كاري كه ميكردي واست كلي سود داشت .
اون روزها بابا خيلي كم خونه وبد .

گاهي وقت ها هم ميرزفت مسافرت هاي چند روزه و ديگه اصلا ما يادمون ميرفت كه بابايي هم داريم .
خلاصه من و نرگس هر چي كه مي خواستيم واسمون حاضر بود .

حتي تايشان اون سال هاي اوج جنگ .
منم كه ازادي كامل داشتم .

هر كاري كه مي خواستم ميكردم و هر جايي كه مي خواستم مي رفتم.

هر جا هم كه كم مي اوردم باباي بيچاره ام جورم رو ميكشيد !
.
يه بار وقتي شهركرد زندگي ميكرديم ، نزديكهاي غروب بود و من داشتم تايشان خيابون هاي اطراف خونمون پرسه ميزدم كه يكدفعه يه دختر خوشكل از كنارم رد شد .
بي اختيار افتادم دنبالش .

اول فقط مي خواستم يكم سر به سرش بزارم ولي كم كم كارم از اين حرف ها گذشت .
هر چي كه بهش ميفرمودم جوابم رو نميداد و همين لج منو در مي اورد .
بهش نزديك شدم و دور و ورم رو نگاهي انداختم .

كسي تايشان كوچه نبود .

دستش رو گرفتم و كشيدمش سمت ديوار .
مي خواست جيغ بزنه كه با دستم جلايشان دهنش رو گرفتم .
تايشان همين حال بودم كه يكدفعه از پشت سر يه مشت خورد به صورتم و پرتم كرد رايشان زمين .
برگشتم و ديدم يه پسر جوونه كه چند سالي از من بزرگتره .

از جام بلند شدم و باهاش گلاايشانز شدم.


با اينكه بزرگتر از من بود ولي داشتم حسابي ميزدمشكه ، بابام از راه رسيد .
نمي دونم اون از كجا پيداش شد ه بود .بابام ما رو از هم جدا كرد و يقه پسره رو چسبيد و چسبوئندش به ديوار .
از من پرسيد _ چي شده ؟ چرا ميزديش؟!
جواب دادم _ اون وال منو از پشت زد ، منم زدمش.
پسره _ داشت اذيت دختر امت ميكرد .

دست دختره رو گرفته بود و مي خواست ....
.
بابا يه نگاهي به من كرد كه رنگ از چهره ام پريد .

با خودم فرمودم يا ابوالفضل .

خدايا به دادم برس .
تا حالا بابام رو اين جوري نديده بودم.

اخه خيلي رايشان ناموسش تعصب داشت و نسبت به بقيه هم همين احساس رو داشت .
حتي خواهرم كه دور از چشم بابام يه كارهايي ميكرد ولي جلايشان رايشان بابام حتي جرات نداشت ارايش كنه .
.
دهنم خشك شده بود و نفسهام كند .
بابا يقه پسره رو ول كرد و اومد به سمت من .
سر جام خشك شده بودم .
بابا پرسيد _ راست ميگه ؟
جوابي نداشتم واسه همين سرم رو انداختم پايين .

يه ان ديدم زير مشت و لگد بابام دارم له ميشم .

طوري داشت منو ميزد كه پسره از ترس اينكه منو بكشه اوم و جلايشان بابام رو گرفت .
خلاصه بابام كه اروم شد با كمك همون پسره منو بلند كردن و بردن خونه .

خون از سر و صورتم ميريخت .

خود بابام زخم هام رو شست و تا نزديك هاي صبح بالاي سرم نشسته بود .

فردا صبحش هم خيلي باهام صحبت كرد < كه ما تايشان جنگ هستيم و هر روز بمب رايشان سرمون ميريزن و ديگه خودمون نبايد خودمون رو بمب بارون كنيم .
هر روز داره به ناموسمون تجاوز ميشه و ديگه خودمون نبايد بهش دامن بزنيم .

و خيلي حرف هاي ديگه .
ولي نميدونم چرا من از اون شب به بعد ادم كه نشدم هيچ ، خيلي هم بدتر شدم .
.چند ماه سپس شهركرد اومديم به شيراز .
بابام ميفرمود امنيت شيراز خيلي بيشتر از شهركرد .
راست هم ميفرمود .

البته تايشان شيراز هم بمب باران بود ولي نه به اندازه شهركرد .

شيراز شده بود بهشت ما .

ديگه هر كاري كه مي خواستيم ميكرديم .

30:

سقوط من .
قسمت بيست و پنجم .

25
.
چند لحظه اي مكث كرد و يكدفعه زد زير گريه .
محمد هر جوري كه بود تونست ارومش كنه و تو همين موقع گوشي سياوش هم زنگ خورد .

سيا بلند شد و همون جور كه اروم قدم ميزد با موبايلش صحبت ميكرد .

ازش پرسيدم كيه كه فرمود نيلوفره .
اين دفعه خوب موقعي زنگ زده بود .

حداقل تايشان اين موقعيت مجيد مي تونست يكم اروم بشه .
.
محمد پاكت سيگاري رو از تايشان جيبش در اورد و يه دونه واسه خودش روشن كرد و يه دونه هم واسه مجيد ، به منم تعارف كرد كه فرمودم نمي كشم .
.
مجيد با يه حالت خاصي سيگار ميكشيد .

پك هاي عميق و با فاصله معين .

با يه هستيل خاص كه احتمالا اينم يادگار گذشته هاش بود .
.
محمد _ اقا كسري ، ساعت يلزدهه .

ديگه دير وقته .

اگه خسته شدين برگرديم هتل .
سياوش كه تازه تلفنش رو تموم كرده بود جواب داد _ نه بابا .

بزار بقيه اش رو بشنايشانم .
منم دوست داشتم بقيه حرف هاي مجيد رو بشنوم ، واسه همين مخالفتي نكردم .
محمد _ باشه هر جور راحتين .

مجيد جون ادامه بده .
مجيد كه انگار رفته بود تايشان دنياي خودش فرمود _ چي رو ؟
سياوش _ اي بابا .

داستانت رو ديگه .
مجيد _ ها ، مي فرمودم .

ما اومديم شيراز .

بابا با سرمايه اي كه داشت يه مغزه بزرگ خريد و دوباره مشغول كاسبي شد .

منم شدم همون ادم قبلي .

از صبح تا شب دنبال الواتي و علافي .
اون موقع امت از خيلي شهرهاي ديگه اومده بودن شيراز ، واسه همين دوست پيدا كردن ميون اونا خيلي راحت بود .

چون همه يه جورايي تنها بودن .
منم كارم شده بود همين .

اوايل فقط واسه سرگرمي بود .

يعني يه چند وقتي باهاشون دوست بودم و بعدش هم ولشون ميكردم .

تا اينكه با يه پسر شيرازي دوست شدم .

يكي مثل خودم يا شايدم صد درجه از من بدتر ، كه فقط قصدش سوئ هستفاده از دخترا بود .
يه وجه مشتركي هم كه با هم داشتيم اين بود كه خانواده اونم خيلي سخت گيري ميكردن رايشان كارهاش ولي اون زير بار حرفشون نميرفت .
.
سياوش _ پس تو وقت شما ادم خوب هم پيدا مي شده ؟1
مجيد نگاهي به سياوش انداخت و فرمود _ بالاخره تو هر وقتي ، همه جور ادم پيدا ميشه .
تايشان اون وقت كسايي بودن كه با هزار بدبختي و دردسر ميرفتن جبهه و واسه مملكتشون جونشون رو فدا ميكردن .

كسايي هم بودن كه فقط فكر خودشون بودن و كيف كردنشون .

مثل من ! شايدم واسه همينه كه الان تايشان اين وضعيتم .
.


و باز چند لحظه اي مكث كرد .
مجيد _ اره ميفرمودم .

من با اين دوست جديدم كه اسمش ...

، اسمش فرهاد بود ، شديم يه تيم .
هر روز صبح تا شب با هم بوديم .

بعضي از روزها حتي مدرسه هم نمي رفتيم ؛ تا يه روز كه فرهاد يه پيشنهادي داد .
برنامه گذاشتيم فرهاد يكي از دوست دختراش رو بكشونه خونه ما و بعد هم ...
فقط بايد يه موقعي اين كار رو ميكرديم كه هيچ كس خونه نباشه .


بابام كه از صبح تا شب در مغازه بود
مي موند نرگس كه اونم جديدا ميرفت سر كار .

يعني خودش اين جوري ميفرمود .

ميفرمود ميره خونه يكي از دوستاش و تايشان خياطي كمكش ميكنه .

ولي ازم خواسته بود كه به بابا چيزي نگم .نمي دونم چرا ولي كاهاي نرگس بدجوري منو تايشان شك انداخته بود .

يه بارم كه خواسته بودم تعقيبش كنم ، نشد .

يعني تا سر خيابون دنبالش رفتم ولي يكدفعه غيب شد و ديگه نديدمش.

منم ديگه بي خيالش شده بودم .
.
خلاصه با فرهاد همه چيز رو جور كرديم و با هماهنگي من فرهاد دختره رو اورد .

31:

سقوط من .
قسمت بيست و پنجم .

25
.
چند لحظه اي مكث كرد و يكدفعه زد زير گريه .
محمد هر جوري كه بود تونست ارومش كنه و تو همين موقع گوشي سياوش هم زنگ خورد .

سيا بلند شد و همون جور كه اروم قدم ميزد با موبايلش صحبت ميكرد .

ازش پرسيدم كيه كه فرمود نيلوفره .
اين دفعه خوب موقعي زنگ زده بود .

حداقل تايشان اين موقعيت مجيد مي تونست يكم اروم بشه .
.
محمد پاكت سيگاري رو از تايشان جيبش در اورد و يه دونه واسه خودش روشن كرد و يه دونه هم واسه مجيد ، به منم تعارف كرد كه فرمودم نمي كشم .
.
مجيد با يه حالت خاصي سيگار ميكشيد .

پك هاي عميق و با فاصله معين .

با يه هستيل خاص كه احتمالا اينم يادگار گذشته هاش بود .
.
محمد _ اقا كسري ، ساعت يلزدهه .

ديگه دير وقته .

اگه خسته شدين برگرديم هتل .
سياوش كه تازه تلفنش رو تموم كرده بود جواب داد _ نه بابا .

بزار بقيه اش رو بشنايشانم .
منم دوست داشتم بقيه حرف هاي مجيد رو بشنوم ، واسه همين مخالفتي نكردم .
محمد _ باشه هر جور راحتين .

مجيد جون ادامه بده .
مجيد كه انگار رفته بود تايشان دنياي خودش فرمود _ چي رو ؟
سياوش _ اي بابا .

داستانت رو ديگه .
مجيد _ ها ، مي فرمودم .

ما اومديم شيراز .

بابا با سرمايه اي كه داشت يه مغزه بزرگ خريد و دوباره مشغول كاسبي شد .

منم شدم همون ادم قبلي .

از صبح تا شب دنبال الواتي و علافي .
اون موقع امت از خيلي شهرهاي ديگه اومده بودن شيراز ، واسه همين دوست پيدا كردن ميون اونا خيلي راحت بود .

چون همه يه جورايي تنها بودن .
منم كارم شده بود همين .

اوايل فقط واسه سرگرمي بود .

يعني يه چند وقتي باهاشون دوست بودم و بعدش هم ولشون ميكردم .

تا اينكه با يه پسر شيرازي دوست شدم .

يكي مثل خودم يا شايدم صد درجه از من بدتر ، كه فقط قصدش سوئ هستفاده از دخترا بود .
يه وجه مشتركي هم كه با هم داشتيم اين بود كه خانواده اونم خيلي سخت گيري ميكردن رايشان كارهاش ولي اون زير بار حرفشون نميرفت .
.
سياوش _ پس تو وقت شما ادم خوب هم پيدا مي شده ؟1
مجيد نگاهي به سياوش انداخت و فرمود _ بالاخره تو هر وقتي ، همه جور ادم پيدا ميشه .
تايشان اون وقت كسايي بودن كه با هزار بدبختي و دردسر ميرفتن جبهه و واسه مملكتشون جونشون رو فدا ميكردن .

كسايي هم بودن كه فقط فكر خودشون بودن و كيف كردنشون .

مثل من ! شايدم واسه همينه كه الان تايشان اين وضعيتم .
.


و باز چند لحظه اي مكث كرد .
مجيد _ اره ميفرمودم .

من با اين دوست جديدم كه اسمش ...

، اسمش فرهاد بود ، شديم يه تيم .
هر روز صبح تا شب با هم بوديم .

بعضي از روزها حتي مدرسه هم نمي رفتيم ؛ تا يه روز كه فرهاد يه پيشنهادي داد .
برنامه گذاشتيم فرهاد يكي از دوست دختراش رو بكشونه خونه ما و بعد هم ...
فقط بايد يه موقعي اين كار رو ميكرديم كه هيچ كس خونه نباشه .


بابام كه از صبح تا شب در مغازه بود
مي موند نرگس كه اونم جديدا ميرفت سر كار .

يعني خودش اين جوري ميفرمود .

ميفرمود ميره خونه يكي از دوستاش و تايشان خياطي كمكش ميكنه .

ولي ازم خواسته بود كه به بابا چيزي نگم .نمي دونم چرا ولي كاهاي نرگس بدجوري منو تايشان شك انداخته بود .

يه بارم كه خواسته بودم تعقيبش كنم ، نشد .

يعني تا سر خيابون دنبالش رفتم ولي يكدفعه غيب شد و ديگه نديدمش.

منم ديگه بي خيالش شده بودم .
.
خلاصه با فرهاد همه چيز رو جور كرديم و با هماهنگي من فرهاد دختره رو اورد .


32:

سقوط من .
قسمت بيست و ششم .

26
.
تا قبل از اومدنشون يه حس غريبي داشتم .

خيلي دوست داشتم كه زودتر برسن ولي ...
ولي همين كه پاشون رو گذاشتن داخل خونه ، حال منم عوض شد .
خيلي ترسيده بودم يا يه حسي شبيه ترس داشتم .
اخه اولين باري بود كه مي خواستم اين كار رو بكنم.

ولي فرهاد عين خيالش نبود .
.

فرهاد مي خواست با حرفاش مخ دختره رو بزنه و راضيش كنه ولي اون زير بار نمي رفت .
دختره بلند شد و مي خواست بره كه فرهاد دستش رو كشيد و پرتش كرد يه گوشه اتاق و خودش هم افتاد به جونش .
دختره شروع كرد به داد زدن و جيغ كشيدن كه فرهاد جلايشان دهنش رو گرفت و بعد هم به من اشاره كرد كه برم جلو .
ولي ...

ولي نميدونم چي باعث شد كه جلو نرم .

شايد همون ترسي بود كه تايشان وجودم رخنه كرده بود .

شايدم خود اون دختر .
انگار داشت با چشماش بهم التماس ميكرد .
.
فرمودم فرهائ ولش كن .

گناه داره ؛ ابرو ريزي ميشه .
فرهاد _ خفه شو ترسو .

بيا جلو ببينم .

اصلا تو بيا جلايشان دهنش رو بگير تا من كارم رو شروع كنم .
مجيد _ نه فرهاد، تو رو خدا ولش كن .

فرهاد ، داري خفش ميكني.

ولش كن .
فرهاد _ مجيد ~ با زبون خوش پاشو بيا جلو .
.
ولي من سر جام خشكم زده بود و با ديدن چهره گريون دختره منم داشت اشكام سرازير ميشد .


فرهاد _ نمياي ؟! به درك ، اصلا برو گم شو .
اينو فرمود و نشست رايشان سينه دختره و يه چاقايشان ضامن دار از تايشان جيبش در اورد و گذاشت زير گلايشان دختره و داد زد _ اگه خفه نشي جنازت رو از اين خونه مي برم بيرون .

فهميدي ؟!
دختهر كه خيلي ترسيده بود با اشاره سر جواب داد اره .
خلاصه فرهاد افتاد به جونش و منم يه گوشه نشسته بودم و نگاهشون ميكردم .


تا حالا يه همچين صحنه اي رو نديده بودم .

اولش از خودم و از فرهاد خيلي بدم اومد ، ديگه داشتحالم بهم مي خورد .
اما ....
هوس ...

شهوت ...
تمام وجودم رو گرفته بود .

ديگه نمي تونستم جلايشان خودم رو بگيرم ، اصلا دلم مي خواست فرهاد رو پرت كنم يه گوشه و خودم برم رايشان بدن لطيف و ناز اون دختر .
.
فرهاد كه كارش رو تموم كرد به من اشاره كرد و فرمود بيا .
منم فقط منتظر همين اشاره كوچيك بودم .

رفتم به طرف دختره .

ديگه هيچي حاليم نبود و هيچي رو نمي ديدم .

نه چشم هاي اون دختر كه داشت با تمام وجود التماسم ميكرد كه حداقل تو به من رحم كن و نه خنده هاي ديوونه وار فرهاد با حرف هاي ركيكي كه منو مسخره ميكرد .

و نه هيچ چيز ديگه اي ...
.
با خشونت تمام يا بزار بگم با وحشيگري تمام افتاده بودم به جون دختر بيچاره .

و اونم فقط زير بدن من دست و پا ميزد و التماس ميكرد .
.
كار منم تموم شد .

فرهاد دختره رو برداشت و رفت .

منم فتم يه دوش بگيرم .
زير دوش بودم كه تازه فهميدم چيكار كردم ! زدم زير گريه < سرم رو ميزدم به ديوار ، ولي ...

ولي ديگه فايده اي نداشت .
از حمام كه اومدم بيرون رفتم تايشان اتاقم و ديگه بيرون نيومدم .تا صبح گريه ميكردم .

مي خواستم كه بميرم .

هر چي هم كه بابا و نرگس اومدن پشت در اتاق و صدام كردن جوابشون رو ندادم .
.
فردا صبحش فرهاد اومد دنبالم .

اول نمي خواستم در رو روش باز كنم ولي نمي دونم چي شد كه باز كردم .

با حرف هايي كه فرهاد بهم زد همه چيز از يادم رفت .

دوباره شدم همون ادم قبلي ، البته رذل تر و پست تر .


سپس اون ماجرا ديگه وري منم به اين كارها باز شد .

يه پاي خوب هم كه داشتم .

چند بار ديگه هم اين كارمون رو تكرار كرديم و ...
مجيد سكوت كرد ة كه سياوش فرمود _ مجيد جون پس تو هم مثل من گرفتار رفيق نا باب شدي نه ؟!
مجيد لبخندي زد و فرمود _ فرهاد ؟! اون پسر بدي نبود .

شايد اونم تايشان وقت و مكان بدي برنامه گرفته بود .

حالا بعدا واستون ميگم !
.
سياوش _ راستي اقا مجيد شما مدرسه هم ميرفتيد ؟!
_ اره ، هم من و هم فرهاد مدرسه مي رفتيم .

ولي درس نمي خونديم .

اخر سر هم با زور تقلب و اين جور چيزها يه نمره قبولي مي گرفتيم .
الان كه فكر ميكنم هيچي از درس هايي رو كه خوندم يادم نمياد .
_ اقا مجيد زياد ناراحت نباش .

چون منم كه با معدل نسبتا بالا قبول ميشدم الان از درس هام هيچي يادم نمياد .


در واقع مشكل از ريشه ست .

مشكل اينه كه مدرسه و معلم و خانواده فقط از ما نمره مي خواد ، فقط همين .

ما هم فقط مثل طوطي حفظ ميكنيم و جواب پس مي ديم .

همين .
سياوش _ خب حالا ديگه بحث رو تخصصي نكن .

اقا مجيد داشتين ميفرمودين ، از فرهاد و دخترا .
مجيد اومد شروع كنه كه دوباره سياوش پريد وسط حرفش _ ببخشيد اقا مجيد ، ولي اگه ميشه اون قسمت هايي رو كه با دخترا تايشان خونه بودين كامل تر تعريف كنيد ! باشه ؟!

33:

سقوط من .
قسمت بيست و هفتم .

27
.
.
مجيد با اينكه خسته و خمار بود ولي مي خواست تعريف كنه و بگه چه اتفاق هايي واسش افتاده ...
.
مجيد _ دو سالي بود كه با فرهاد رفيق بودم .

برنامه هامون هم فرقي نكرده بود .

بيكار ميگشتيم و امت رو اذيت ميكرديم .


تايشان اين مدت نرگس هم همون برنامه قبليش رو داشت .

يعني اكثر وقت ها صبح سپس بابام از خونه مي رفت بيرون و عصر برميگشت .
اين رفتار نرگس حتي سياوش رو هم كنجكاو كرده بوتد و در موردش از من سوال ميكرد .
خودم هم خيلي دوست داشتم كه بدونم چي كار ميكنه .
واسه همين با فرهاد برنامه گذاشتيم كه تعقيبش كنيم .

فرهاد موتور يكي از دوستاش رو قرض گرفت و صبح زود اومد دنبال من .

.خواهرم كه رفت بيرون ، منم پشت سرش رفتم .


فرهاد يه گوشه قايم شده بود و منتظر من بود .


سوار شديم و دنبالش رفتيم .

سر كوچه كه رسيد ، وايساد .

انگار منتظر كسي بود .

چند دقيقه اي كه گذشت يه دختر ديگگه اومد پيشش و همراه هم حركت كردن به سمت خيابون .

سر خيابون كه رسيدن تمام حواسمن رو جمع كردم تا دوباره گمشون نكنم .


رفتن به سمت يه ماشين مدل بالا و سوارش شدن !!!
از موتور پياده شدم و مي خواستم برم به طرف ماشين كه فرهاد مانعم شد .
فرهاد _ بزار ببينيم كجا ميرن .
ماشين حركت كرد و ما هم دنبالش .

مسير حركتش به سمت بالاي شهر بود .


تايشان دلم اشوب بود .

باور نميكردم كه اين نرگس باشه .

دلم مي خواست كه اشتباه ديده باشم .

ولي ...
.
يكدفعه ماشين پيچيد تايشان يه خيابون فرعي و رفتن داخل يه كوچه و وارد يه خونه بزرگ شدن .
.
فرهاد موتور رو نگه داشت ولي هومن جور بي حركت وايساده بود .
پياده شدم و يه نگاه به صورتش انداختم كه ديدم مثل گچ سفيد شده .


شصتم خبردار شد كه فرهاد يه چيزايي ميدونه .
دل تو دلم نبود .
.
ازش پرسيدم _ فرهاد چته ؟! بيا بريم ببينم اين خونه كجاست .

دارن اون تو چه غلطي ميكنن .
فرهاد دست پاچه دست منو گرفت و فرمود _ نه .

...

نرو .
با اين حركتش ديگه مطمئن شدم كه فرهاد يه چيزهايي ميدونه .
مجيد _ فرهاد تو ميدوني اين جا كجاست ؟!
فرهاد _ من ...

من ...

نه ، نمي دونم .
موتور رو روشن كرد و خواست كه حركت كنه كه نگذاشتم .
مجيد _ كجا مي خواي بري ؟! بگو ببينم اين جا كجاست ؟
فرهاد _ من چميدونم .

برو كنار مي خوام برم .
مجيد _ كجا بري ؟! فرهاد يا ميگي اين جا كجاست يا خودم ميرم و سر در ميارم .
فرهاد از موتور پياده شد و نشست رايشان زمين و تكيه داد به ديوار !
هر چي مي پرسيدم جوابي نمي داد و همين مسئله حال منو بدتر ميكرد .

ديگه داشتم ديوونه ميشدم .
.
يقه فرهاد رو گرفتم و بلندش كردم و با فرياد پرسيدم _ فرهاد اين جا كجاست ؟!
.
فرهاد هيچي نميفرمود و فقط داشت اروم و بي صدا اشك مي ريخت .


ديگه نتونستم تحمل كنم .

خودم رو انداختم تايشان بغلش و همين طور بي اختيار گريه ميكردم .
همراه با هق هق گريه هام شروع كردم به داد و فرياد كردن كه فرهاد به زور ارومم كرد .
به زور اصرار فرهاد سوار موتور شديم و از اون جا دور شديم .
به يه جاي خلوت كه رسيديم فرهادموتور رو نگه داشت .

پياده شدم و خودم رو رايشان زمين ولو كردم ...
.
مجيد _ فرهاد .

اون جا كجا بود ؟! يعني خواهرم ...
فرهاد _ نمي دونم .

به خدا نميدونم .
بازم زدم زير گريه .

تو همون لحظه ها بود كه كثافت كاري هايي كه تايشان اون چند مدت انجام داده بوديم ، اومد جلايشان چشمام.مي دونستم كه دارم تاوان چي رو پس ميدم .

واي بابام !! اگه مي فهميد خودش رو ميكشت

34:

سقوط من .
قسمت بيست و هشتم .

28
.
تا شب همراه فرهاد بودم و با هم تو خيابون ها پرسه ميزديم .

هيچ كدوممون هيچي نميفرموديم .

ديگه دير وقت بود كه فرهاد منو رسوند در خونه .
موقع خداحافظي ازش پرسيدم اين خونه رو از كجا بلد بودي ؟!
فرهاد _ يه بار رفته بودم اونجا .

با يكي از دوستام .
البته نمي ذاشتن كه من برم داخل ولي نمي دونم دوستم چيكار كرد كه قبول كردن .
مي دوني اگه چند دقيقه ديگه اون جا وايساده بوديم و كسي بهمون مشكوك ميشد چه بلايي سرمون مي اوردن .
مجيد ! اونا يه مشت چاچاقچي ، ادم كشن .

اونا از جونشون گذشتن كه دارن اين كار رو ميكنن .

مي دوني اگه بگيرنشون چي كارشون ميكنن .
.
فرهاد راست ميفرمود ، تايشان اون اوضاع جنگ و انقلاب اين كارها جرمش خيلي سنگين بود و طبيعتا پول و درامد زيادي هم داشت .
در واقع اون جا پاتوق كسايي بود كه دلشون با نقلاب نبود و دنبال خوش گزروني هاي قبلي خودشون بود .
.
سرم داشت مي تركيد .

ديگه هيچي نمي فهميدم .

يه دوش اب سرد گرفتم و به زور قرص خوابيدم .
.
وقتي بيدار شدم نزديكاي ظهر بود .

كسي خونه نبود .

نمي دونستم كه بايد چيكار كنم .
اول مي خواستم به بابام بگم ، ولي ديدم نه من مي تونم بهش بگم و نه اون تحمل داره كه بشنوه .
يكدفعه اين فكر به ذهنم رسيد كه ...

بكشمش !
خواهرم رو بكشم !
ساعت ها در بارش فكر كردم .

اخر سر هم تصميم خودم رو گرفتم و نقشه اش رو هم كشيدم .
نقشه ام اين بود كه فردا صبح سپس رفتن بابا با كارد اشپزخونه برم سراغش و و بكشمش .
بعدش هم يه جوري جسدش رو گم و گور كنم ، تا بابا نفهمه .
حداقل اگه فكر ميكرد گم شده بهتر از اين بود كه ....
.
اون روز چيزي نخوردم ، يعني نتونستم كه بخورم .
عصري هم فرهاد اومد دنبالم ولي هر چي در زد در رو به روش باز نكردم .
.
تا خود صبح بيدار بودم و با خودم كلنجار ميرفتم تا اينكه بابا از خونه وخارج شد .
.
پريدم تايشان اشپزخونه و كاردي رو كه از قبل نشون كرده بودم برداشتم .
خواستم برم سراغش كه دست و پام شروع كرد به لرزيدن ...
نمي تونستم اين كار رو بكنم .

بالاخره هر چي كه بود ، خواهرم بود !
.
هر جور كه بود خودم رو جمع و جور كردم و رفتم سراغش .

نرگس تايشان اتاقش بود .

از سر و صدا هايي كه مي اومد فهميدم كه داره پوشش عوض ميكنه كه بره دنبال كثافت كاري هاش .
وقتي اومد بيرون از ترس سريع كارد رو قايم كردم.


نفسام به شماره افتاده بود و رنگ به رو نداشتم .
نرگس وقتي منو ديد شوكه شد و پرسيد _ طوري شده ؟! حالت خوبه ؟!
جواب دادم _ اره ، خوبم .
نرگس _ اگه حالت خوب نيست پيشت بمونم .
_ نه .

ممنون .
معلوم بود كه بهم شك كرده ، با ترديد خداحافظي كرد كه بره .
.
روش رو كه برگردوند با خودم فرمودم يا الان يه كاري ميكني يا ديگه نبايد كاريش داشته باشي !
دايشاندم طرفش و از پشت گرفتمش و پرتش كردم به سمت ديوار .

خورد به ديوار و افتاد زمين .
نرگس كه جا خورده بود ، داد زد _ چي كار ميكني كثافت ؟!
تا اومد بلند بشه ، پريدم و نشستم رايشان سينه اش و كارد رو گذاشتم رايشان گردنش .


يكدفعه صدا تايشان گلوش خشكيد و با بغض فرمود _ چي شده ؟ چرا اين جوري ميكني !؟
ديگه نتونستم تحمل كنم .

اشكام سرازير شده بود و تو همون حالت جواب دادم _ من ميدونم تو چي كار ميكني .

من ....

، من ميكشمت !
.
چشمم رو بستم و كارد رو بالا بردم .

مي خواستم كارد رو تا دسته تايشان سينه اش فرو كنم .
نرگس جيغ زد _ مجيد ...!
.
كارد همون بالا موند .

داشتم نفس ،نفس مي زدم .

چشمام رو باز كردم و با نفرت زل زدم تايشان چشماش .
داد زدم _ چيه ، چي ميگي ؟ اصلا ديگه چي داري بگي ؟!
نرگس همون جوري كه گريه ميكرد فرمود _ نه غلط كردم .

گه خوردم .

به خدا ديگه نميكنم .

ديگه اون جا نميرم .
.
هر دومون داشتيم با صداي بلند گريه ميكرديم .

نمي دونستم چجي كار كنم .

از رايشان سينه اش بلند شدم و نشستم كنار ديوار و سرم رو گرفتم بين دستام و به هق زدنم ادامه دادم ..
نرگس هم بلند شد و دايشاند تايشان اتاقش .
همون جا كه نشسته بودم خوابم برد .


35:

سقوط من .


قسمت بيست و نهم .

29 .
.
مجيد داشت همراه داستانش زار ،زار گريه ميكرد .
.
محمد _ بسه ديگه مجيد جون .

واسه امشب بسه ديگه .
.محمد مجيد رو گرفته بود تايشان بغلش و همراهش اروم اشك مي ريخت .

حال سياوش هم بهتر از اون دو تاي ديگه نبود .
.
دير وقت بود .

ساعت از نيمه شب هم گذشته بود .

مجيد كه اروم شد ، بلند شديم و از پارك اومديم بيرون .
محمد اول ما رو رسوند و بعدش هم رفت كه مجيد رو برسونه .

ولي نميدونم به كجا يعني مجيد با اين سر و وضعش جايي رو جز خيابون هم داشت ، فكر نميكنم .
.
اين قدر خسته بودم كه نفهميدم چه طوري خوابم برد ....
.
از پله ها بالا رفتم تا به بالاي برج رسيدم .

در رو باز كردم و رفتم رايشان بوم .

و باز هم همون نور .

تكراري مثل خوابهاي گذشته .
ولي به نظم اومد جاي فبليم نيستم .

دور ورم رو نگاه كردم .

چشمم خورد به يه برج كه تا حالا نديده بودمش .
يه برج خيلي بلند ، درست كنار برج من .
بدنه برج پر از ترك بود و هر لحظه امكان داشت خراب بشه .


بالاي برج رو نگاه كردم .

خيلي تاريك بود و چيزي ديده نميشد .

يكدفعه به نظرم اومد يه نفررو بالاي برج ديدم .
دقيق شدم ، درست ديده بودم.

يه نفر لبه برج وايساده بود .

خوشحال شدم كه يه نفر ديگه هم اونجا هست .


صداش كردم .

ولي هر چي داد ميزدم جوابي نمي شنيدم .

نمي دونم چرا ؟! ولي به نظرم مي اومد كه منو ديده ولي نمي خواد جواب بده .
كم كم فضاي بالاي برج روشن شد .

يه نوري كه چشمام رو اذيت ميكرد .

بازم نتونستم چهره اش رو ببينم و اين دفعه شدت نور بود كه مانعم ميشد .
يه لحظه نا خود اگاه به نظرم اومد كه داره يه اتفاقاتي مي افته .

انگار مي خواست خودش رو پرت كنه پايين .


دستاش رو باز كرده بود و تا اخرين حد ممكن جلو اومده بود .


شروع كردم به فرياد زدن .

از عمق وجودم فرياد ميزدم و بالا و پايين مي پريدم .

مي خواستم از از پريدن منصرفش كنم ولي بازم به من توجهي نمي كرد ....
.
به ه فرياد بلند از خواب پريدم .
سياوش كه با صداي من از خواب پريده بود با ناراحتي فرمود _ چيه ! ديوونه شدي ؟
خواستم جوابش رو بدم ولي اون قدر گلوم خشك شده بود كه صدام در نمي اومد .
سياوش بازم گرفت خوابيد ولي من ديگه نتونستم .
حدود يك ساعتي رايشان تخت نشسته بودم و با خودم فكر ميكردم .

اما ديدم فكر كردن هم فايده اي نداره .
.....
.
همراه سياوش رفتيم پايين و مشغول خوردن صبحانه بوديم كه محمد زنگ زد .

و برنامه شد كه بياد دنبالمون و ببرتمون تخت جمشيد .
هر دومون خيلي خوشحال شديم .


تا اومدن محمد هر دومون يه زنگي زديم به خونه و با اومدن محمد راه افتاديم به سمت تخت جمشيد .
.
_ محمد اقا ، چند ساعت تايشان راه هستيم ؟
محمد _ زياد نيست .

كمتر از يك ساعت .
_ پس يه جوري بريم و بيايم كه بتونيم يه سري هم به علي اقا بزنيم .
محمد _ باشه .

به موقع بر ميگرديم .
.
سياوش _ محمد جون ، يه چيزي واسه من خيلي جالبه .

مي دوني ، اقاي محمدي .

منظورم داداشتونه ، كلا دو ساعت با ما همسفر نبوده و خيلي هم ما رو نمي شناسه .

ما هم خيلي كار مهمي واسش انجام نداديم .

ولي ايشون اونقدر به ما لطف داشتن كه شما رو در بست در اختيار ما گذاشته .

البته ببخشيد اين جوري ميگم ها .
محمد خنديد و فرمود _ نه ، خواهش ميكنم .

بالاخره شيرازي ها با اين همه بدي كه دارن بايد يه خوبي هم داشته باشن .يا نه ؟!
ولي جدا .

برادرم به من فرموده هر كاري كه ميتونم بكنم تا به شما خوش بگذره .

شايد شما واسه برادرم كار مهمي نكرده باشين ولي واسه مملكتش خيلي كار بزرگي كردين .
_ راستي محمد اقا ، ديشب مجيد رو كجا پياده كردين ؟!
محمد _ رسوندمش خونش !
_خونه ! مگه خونه هم داره ؟!
محمد _ خونه درست و حسابي كه نداره .

يه خونه كلنگي تايشان همون كوچه اي كه ديشب پيداش كرديم .
اونم چند وقت پيش واسش خريدم و سندش هم دست خودمه .

وگرنه همين رو هم فروخته بود و دودش كرده بود .

36:

سقوط من .
قسمت سي .

30
.
حدودا 40 دقيقه اي تايشان راه بوديم تا رسيديم به تخت جمشيد ..
وسط هفته بود و خيلي خلوت .
به جز ما حدود 10 - 15 نفر ديگه هم بودن كه چند تاييشون توريست بودن .


چيز زيادي ازش باقي نمونده بود .

اما همون چيزهايي هم كه بودن ادم رو به هيجان مي اورد .


ستون ها و مجسمه هاي غول پيكري كه معلوم نبود چه جوري اون جا اومدن .

يعني واقعا اونايي كه اين چيز ها رو ساخته بودن هم مثل ما انسان بودن .
.
سياوش هم بد جوري كف كرده بود و پشت سر هم عكس ميگرفت .
.
همون جوري كه داشتيم تو محوطه مي چرخيديم ، ديدم سياوش داره زير لب يه چيزايي ميگه .
_سياوش ، چي ميگي با خودت ، ديوونه شدي ؟
سياوش_ نه دارم به اون چنگيز فلون فلون شده فحش ميدم .
_ واسه چي ؟!
سياوش _ واسه چي ؟! بي پدر و مادر تخت اقا جمشيد رو به اتيش كشيد .

اون وقت تو ميگي واسه چي ؟
_ اِ ، بابا اون كه چنگيز نبود .

اسكندر بود .
سياوش يه حالت گيجي به خودش گرفت و فرمود _ اره ، همون اسكندر گور به گور شده رو ميگم .
_مي دونم ، تو مي خواستي منو امتحان كني .

اما يه لطفي كن و ديگه خفه شو .
سياوش _ چشم .

همون بهتر كه خفه بشم ولي ضايع نشم .
.
چند ساعتي رو اونجا گذرونديم .

از همه جا ديدن كرديم.

از موزه ها ، ارامگاه ها و ...
تو همون حال از محمد پرسيدم _ محمد اقا .

چرا اسم اين جا رو گذاشتن تخت جمشيد .
سياوش _ معلومه خنگول .

حتما اقا جمشيد تختش رو اين جا ميگذاشته و مي خوابيده .
محمد خنديد و فرمود _ نه اصلا اين جا هيچ ربطي به جمشيد نداره.

در واقع اسم اين جا رو از رايشان اشتباه گذاشتنم تخت جمشيد .
تا حدود 100 سال پيش فكر ميكردن اين جا كاخ جمشيد پادشاه افسانه اي ايرانه .

ولي بعدا فهميدن اين جا كاخ پادشاهان هخامنشي بوده .
ولي ديگه همون اسم تخت جمشيد روش باقي موند .
.
از ظهر گذشته بود كه برگشتيم به شيراز .

نهار رو خورديم و همراه با محمد رفتيم به بيمارستان .
از اقاي محمدي تشكر و خدا حافظي كرديم .


با صحبت هايي كه با سياوش كرده بوديم برنامه شده بود كه امشب بريم كيش و چند روزي رو هم اون جا باشيم .
به همين خاطر بايد از اين چند ساعت باقي مونده به خوبي هستفاده ميكرديم .


خيلي جاها بود كه بايد مي ديديم .

ارگ كريم خان .

بازار وكيل .

باغ جهان نما و ....
به لطف كمك محمد تونسيتيم اين جا ها رو هم ببينيم .
بازار وكيل خيلي واسم جالب بود .

هنوز شكل قديمي خودش رو حفظ كرده بود .

حجره هايي كه امت از 200 سال پيش توشون كاسبي ميكردن ، هنوز پا بر جا بود .
يه وقت هايي با خودم فكر ميكردم كه اگه تايشانِ اون وقت ها بودم چي كار ميكردم .
مثلا اگه تو دوره هخامنشي بودم دوست داشتم يه سرباز بودم و واسه پادشاه و كشورم مي جنگيدم و يا اگه تو وقت زنديه بودم يه كاسب بودم و تايشان يكي از همين حجره ها واسه خودم كار ميكردم .
خيلي وقت ها به اين چيزها فكر ميكردم .

به اين كه جاي خيلي كساي ديگه بودم و خيلي كارهاي ديگه اي ميكردم.

ولي ...

.
.
از بازار يه سري سوغاتي گرفتيم و اومديم بيرون .
.
پروازمون ساعت يازده شب بود و تا اون موقع چند ساعتي رو وقت داشتيم .

منم كه خيلي دوست داشتم بقيه داستان مجيد رو بشنوم واسه همين به محمد فرمودم.

با هستقبال همگي از پيشنهادم ؛ رفتيم دنبال مجيد .
وقتي رسيديم به همون كوچه ديشبي ديديم كه مجيد سر كوچه وايساده ، انگار منتظر ما بود .


يكم به خودش رسيده بود .

يه دست پوشش كهنه اما تميز پوشيده بود .

صورتش رو هم اصلاح كرده بود .

حالش هم خيلي بهتر از ديروز بود .
احتمالا با مصرف مواد خودش رو رو به راه كرده بود .
خلاصه مجيد رو سوار كرديم و رفتيم به همون پاركي كه ديشب رفته بوديم .

37:

سقوط من .
قسمت سي و يكم.

31
.
_ اقا مجيد .

مي خوام بدوني ما دوست داريم قصه زندگيت رو بشنايشانم ولي نه من و نه سياوش دوست نداريم كه تو با ياد اوري گذشته ها ، خودت رو اذيت كني
.
مجيد _ نه ، اتفاقا خودم دوست دارم بگم .

حداقل اين جوري يكم خالي ميشم.


.
سياوش _ پس يا علي .

شروع كن.
مجيد يه سيگار روشن كرد و همون جوري كه به سيگار پك ميزد حرف هاش رو شروع كرد .
مجيد _اره ، ميفرمودم .

سپس اون ماجرا چند روزي خونه موندم و وقتي مطمئن شدم كه ديگه نرگس نميره بيرون تصميم گرفتم كه خودم هم ادم بشم .
اولين كاري كه كردم اين بود كه درست و حسابي چسبيدم به درسم .

تايشان اون مدت فرهاد هم خيلي كمكم كرد و واقعا رفاقتش رو بهم ثابت كرد .
دوباره برگشته بوديم به مدرسه و سفت و سخت درس مي خونديم .

مي خواستم گذشته ها رو جبران كنم.

ديگه دست از ولگردي برداشته بودم و ...
.
يك هفته اي از اين قضايا ميگذشت .

ظهر از مدرسه تعطيل شديم و همراه فرهاد راه افتاديم به سمت خونه .

از فرهاد خواستم كه نهار رو بياد خونه ما و اونم قبول كرد .
سر كوچه كه رسيديم رفتم تا از سوپر ماركت محل يه چيزايي بخرم .

فرهاد هم جلايشان مغازه وايساده بود .
يهو ديدم فرهاد داد زد ، مجيد ! كتابهاش رو انداخت و شروع كرد به دايشاندن به سمت داخل كوچه .
با خودم فرمودم ، يا امام هشتم .

يعني چي شده ؟
با يه مكث چند لحظه اي منم دايشاندم دنبال فرهاد .

تا وارد كوچه شدم ديدم همون ماشيني كه اون بار خواهرم رو سوار كرده بود جلايشان خونه وايساده ، فرهاد هم با يه جوون درشت هيكل درگير شده .
يكدفعه فرهاد يه داد بلند زد و بعدش هم افتاد رايشان زمين .

همون وقت دو نفر ديگه هم از خونه خارج شدن .
شوكه شده بودم .

نمي دونستم بايد چي كار كنم.
تا من رسيدم بهشون سوار ماشين شده بودن و حركت كردن .

رفتم بالاي سر فرهاد .
چاقو خورده بود .

ازش خون زيادي رفته بود .

كم كم همسايه ها دورمون جمع شدن .
فرهاد از ته گلو با يه صداي شكسته بهم فرمود _ مجيد ! نرگس ، نرگس...!
.
انگار تازه يادنرگس افتاده باشم ، دو دستي زدم تايشان سر خودم .

يا امام حسين خودت به فريادم برس .
.
دايشاندم تايشان خونه .

در حياط و در هال كاملا باز بود .

رسيدم تايشان هال .

همه چيز بهم ريخته بود .

شروع كردم به داد زدن _ نرگس .

نرگس !
اتاق ها رو يكي يكي گشتم ولي خبري از نرگس نبود .
تنها جاي باقي مونده اشپزخونه بود .
نفس هام كند شده بود .

عرق تمام بدن و لباسم رو خيس كرده بود .

اروم اروم رفتم به سمت اشپزخونه .


همش با خودم ميفرمودم : خدايا، خدايا نرگس طوريش نشده باشه .

خدا جون اگه سالم باشه ، ديگه ادم ميشم ، ديگه هيچ كار بدي انجام نمي دم .
رسيدم دم در اشپزخونه .

اونجا هم به هم ريخته ود .
تا وارد شدم نرگس رو ديدم .

افتاده بود يه گوشه و تمام سر و صورتش غرق خون بود .

با ...

با چشماي از حدقه بيرون زده خيره شده بود به در .

انگار داشت منو نگاه ميكرد .

انگار داشت با نگاهش ميفرمود : تقصير تو بوده كه من اينجاافتادم .

ميفرمود تو كجا بودي وقتي داشتن منو .....


38:

سقوط من .
قسمت سي و دوم .

32
.
مجيد كاملا كنترل خودش رو از دست داده بود .

داشت خودش رو ميزد كه محمد جلوش رو گرفت .


.
چند دقيقه اي گذشت تا دوباره مجيد اروم شد .

با خودم فكر ميكردم حالا كه مجيد ، نرگس و حتي فرهاد ميخواستن خودشون رو اصلاح كنن چرا ...

چرا خدا كمكشون نكرد .


.
با اروم شدن مجيد داستان ادامه پيدا كرد .
مجيد _ رفتم جلو ، بغلش كردم و داد ميزدم .

خدايا چرا نرگس ، چرا نرگس .

اون كه ديگه كار بدي نميكرد .

خدايا چرا ؟! .

.

.
.
همسايه ها فرهاد و نرگس رو بردن بيمارستان .

منم مي خواستم همراهشون برم ولي نتونستم .
چند تا از همسايه ها پيشم موندن ، مثلا مي خواستن ارومم كنن .
نمي دونم كي به بابامم اظهار داشته بود كه اونم سريع خودش رو رسونده بود به خونه .

وقتي بابا اومد تايشانِ خونه با نگاهش همه افرادي كه داخل خونه بودن رو برانداز كرد .

انگار هنوز باورش نشده بود .

ولي وقتي منو ديد ، فهميد كه واقعا واقعيت داره .
.
هيچي نفرمود .

تكيه داد به ديو.ار و اروم نشست رايشان زمين .

دايشاندم طرفش و بغلش كردم و شروع كردم به داد زدن .

يادم نيست چي ميفرمودم يا چرا ميفرمودم ولي ، فقط فرياد ميكشيدم .
.
چند روز بعد حال فرهاد بهتر شد و.

از بيمارستان مرخصش كردن .

سپس اون اتفاق فرهاد هم شد يه ادم ديگه .

شايد اين اتفاق حداقل باعث شد كه فرهاد راه درست رو پيدا كنه .
.
پليس دربازه قتل نرگس تحقيقاتش رو شروع كرد .

ادرس خونه اي رو كه نرگس ميرفت اونجا رو هم بهشون دادم ولي فايده اي نداشت .
اون خونه رو خالي كرده بودن .

وقتي پليس به جايي نرسيد خودم خواستم برم دنبالشون كه فرهاد منصرفم كرد .

ميدونست كه اگه حتي بتونم پيداشون كنم ؛ اونا هستن كه منو ميكشن .
.
تايشان اون وضعيت حال بابام هم روز به روز بدتر ميشد .

تا 5-6 ماه اول سر پا بود ولي ديگه دووم نياورد .


با هيچ كس حرف نمي زد .

هيچ جا نميرفت .

شده بود يه خونه نشين بد بخت .

يه بار ازم خواست كه برگرديم اهواز .

بهش فرمودم : باشه ، بزار جنگ تموم بشه بر ميگرديم .

اون بدبخت هم ديگه چيزي نفرمود .
وضعش خيلي خراب شده بود .

به جايي رسيده بود كه دكترش ازم خواست كه بستريش كنم تايشان بيمارستان رواني .
اولش نمي خواستم قبول كنم ولي بعد ديدم واسه خودش هم بهتره .

اخه من كه از صبح ميزدم بيرون و شب بر ميگشتم خونه .

اونم تنهايي مي نشست تايشان خونه و خيره ميشد به عكس نرگس و مادرم .تازه وقتي هم خونه بودم كلا چهار تا كلام با هم حرف نمي زديم .

وقتي هم حرف ميزد همش پرت و پلا ميفرمود .

بالاخره منم بردم و بستريش كردم .
.
سپس مرگ نرگس مي خواستم مدرسه رو ول كنم ولي فرهعاد نگذاشت .

به زور اونم كه بود ديپلمم رو گرفتم .

سپس اين كه درسم تموم شد رفتم سرغ مغازه بابام .

فرهاد هم رفت دانشگاه .


سپس اون بود كه رابطه ما كمتر و كمتر شد .

منم كه ديگه هيچ كس و هيچ چجيز ، جز خودم واسم اهميت نداشت .
سپس چند وقت ديدم كار تايشان مغازه خواسته هام رو براورده نميكنه .

واسه همين دنبال يه راه حل جديد بودم و هيچ راهي بهتر و راحت تر و سريع الوصول تر از خلاف پيدا نكردم

39:

سقوط من .
قسمت سي و سوم .

33
.
سپس يه مدت اين ور و اون ور رفتن رسيدم به مواد .

مواد مخدر .
شدم دلال مواد مخدر .

كار راحتي بود .

از يه نفر جنسها رو تحايشانل ميگرفتم و بين چند تاي ديگه تقسيم ميكردم .
كم كم وضعم خوب ميشد و همين وسوسه پول بود كه منو بيشتر تايشان لجن فرو مي برد .
سپس يه مدتي خودم هم گرفتارش شدم .

اولش فقط واسه تفريح بود ، مثل همه ي معتادهاي ديگه .

يعني هيچ كس نمياد كه از همون اول معتاد بشه ولي وقتي افتاد داخل اين مرداب تا خرخره فرو ميره و هيچ كاري هم از دستش بر نمياد .
با همه اين حرف ها درامد خيلي خوبي داشتم .

كم كم كارم رو وسعت دادم .

از يه خرده پا داشتم تبديل ميشدم به يه دلال بزرگ .

به پيشنهاد دوستام يه اتوبوس خريدم و انداختم تايشان جاده .

از شيراز به شهرستان تهران .

ديگه راحت تر مي تونستم جنس هام رو جا به جا كنم .
حالا ديگه جنگ هم تموم شده بود و جوون هاي زيادي به طرف مواد مخدر كشيده ميشدن .


.
ديگه وضعم توپ توپ شده بود .

3 تا اتوبوس ديگه هم خريدم .

ديگه واسه خودم دم و دستگاهي راه انداخته بودم .
ولي يه مشكلي هم داشتم .

يه مشكل بزرگ .

هر چي وضع ماليم بهتر ميشد ، مصرف موادم هم بيشتر ميشد .
.
چند لحظه اي ساكت شد و يه سيگار ديگه روشن كرد و سرش رو كرد به طرف اسمون و فرمود _ پناه بر خدا .

خدا هيچ كس رو گرفتار بلا نكنه .
من خيلي ها رو گرفتار كردم .

خيلي ها رو بدبخت كردم ولي بي جواب نموندم .

خدا جوابم رو داد .
يكدفعه غضب خدا رايشان سرم نازل شد .

يكي از اتوبوس هام تايشان جاده چپ كرد و يكي از محموله هاي بزرگمون رو گرفتن .

تازه خودم خيلي شانس اوردم كه گرفتار نشدم .
واسه جبران ضررهام مجبور شدم يه وام بگيرم و اين وسط يكي از اتوبوس هام رو گرايشان بانك گذاشتم .
تايشان اين مدت با يكي از فروشنده ها درگير شدم و كارم بد جوري گره خورد .

نتونستم به موقع وام رو پرداخت كنم و اين يكي اتوبوس رو هم از دست دادم .


خلاصه از همه طرف بلا سرم نازل ميشد .
چند ماهي رو هم تايشان زندان بودم .

نمي دونم كي منو لو داد ولي احتمال ميدم كه از ادم هاي خودم بود .

بعد هم با پرادخت جريمه و ضمانت ازاد شدم .
تو همين روزها بود كه فرهاد دوباره اومد سراغم .

ازم خواست خودم رو از تايشان كثافت در بيارم .

خواست تركم بده .

خيلي هم كمكم كرد .

خلاصه هر جوري بود ترك كردم ولي چه فايده ، هنوز دو ماه نگذشته بود كه دوباره رفتم سراغش .
.

حالا يه برنامه جديد رو شروع كرده بودم .

زده بودم تو خط عيش و نوش.


هر چي داشتم مي فروختم و خرج خودم ميكردم.

هر شب بساطمون خونه يه نفر پهن بود .

سپس اتوبوس اخريم نوبت بقيه چيزهام شد .

خونه .

ماشين و هر چيز ديگه اي كه واسم مونده بود .
.
اه كشيد و همچنين گفت _ هنوز هم نفهميدم كه اون همه پول چه طوري به باد فنا رفت .
.
سپس اون هم ديگه كسي سراغم نيومد .

همون كسايي كه خرجشون رو ميدادم ، ديگه منو نمي شناختن .
تو بد وضعي گير كرده بودم كه بازم فرهاد اومد سراغمك .

هر كاري كه مي تونست واسم كرد تا تركمبده ولي نشد يعني نتونستم .


اون بيچاره هم وقتي ديد ديگه كاري از دستش بر نمياد يه خونه واسم خريد كه حداقل بي سر پناه نباشم .

حداقل تايشان جوب ها نميرم .
البته سند خونه رو خودش برداشت .

مي دونست اگه دست خودم باشه دو روزه دودش ميكنم ميره هوا .
.
سياوش _ بابات چي شد ؟ هنوز زنده اس ؟!
مجيد _ نه ة 3-4 سال سال پيش تايشان همون بيمارستان مرد .

اون اواخر كه ميرفتم پيشش يه چيزهايي ميفرمود بهم !
اون موقع فكر ميكردم پرت و پلا ميگه .

اما حالا كه يادم مياد با خودم ميگم كاش به حرف اون پير مرد گوش كرده بودم .
ميفرمود : مجيد ، اين كارها رو نكن .

بيا برگرديم اهواز.

نرگس رو هم با خودمون ببريم .

بريم پيش مادرت .
مفرمود : تو چرا نرگس رو نمياري من ببينمش .
منم هميشه جواب ميدادم _ باشه ، دفعه بعد ميارمش.
من خودم خيلي كم ميرفتم پيشش ولي از پرستارها مي شنيدم كه يه نفر ديگه هم بهش سر ميزنه .
مي دونستم كه فرهاده .

اخه ما اينجا جز فرهاد كس ديگه اي نداشتيم .


سال اخري رو هم كه من ديگه چيزي نداشتم ، اين فرهاد بود كه پول بيمارستانش رو پرداخت ميكرد .

نمي دونم اگه فرهاد نبود اون خدا بيامرز چه به روزش مي اومد .

به هر حال خدا رو شكر همون 4_ 5 سال پيش مرد و اين وضع منو نديد .


40:


سقوط من .
قسمت سي و چهارم .

34
.
انگار ديگه چيزي واسه فرمودن نداشت .

يه سيگار ديگه روشن كرد و پاكت خالي سگارش رو مچاله رد و انداخت دور.
اشك هاي مجيد دوباره سرازير شده بود ولي اين بار خيلي اروم و بي صدا .
نگاهي به ساعت انداختم .

ديگه بايد مي رفتيم تا از پرواز جا نمونيم .
مجيد رو بلند كرديم و سوار ماشينش كرديم و راه افتاديم .
تايشان ماشين هم همون جور داشت اشك ميريخت و با خودش حرف ميزد .

انگار رفته بود تايشان يه دنياي ديگه .
.
سر يه چهار راه ، پشت چراغ قرمز وايساده بوديم كه يكدفعه در ماشين باز شد و مجيد پريد بيرون .
شروع كرد به داد زدن و دايشاندن به سمت وسط چهار راه .

من و محمد سريع پياده شديم و دايشانديم دنبالش .
مجيد يه نفس داد ميزد _ خدا .

خدايا .

چرا من ...

مگه من بنده ات نبودم .
نرگس ...

نرگس ...

بابا ...
.
يكدفعه پريد جلايشان يه موتور و با اينكه موتور سوار خيلي سعي كرد بهش نخوره ولي خورد .
مجيد تلو تلو خورد و افتاد جلايشان يه ماشين كه داشت با سرعت حركت ميكرد ...
.
صداي ترمز ماشين همه خيابون رو ساكت كرد .


من و محمد خشكمون زده بود .
محمد داد زد _ مجيد ، مجيد ...

!
صداش شده بود مثل ضجه زن ها .
.
رفتيم بالاي سر مجيد .

هنوز زنده بود و خيلي اروم نفس ميكشيد .
محمد _ سر مجيد رو گرفت تو بغلش _ مجيد ، چرا مجيد ؟!
.
مجيد فقط لبخند مي زد .

نگاهش به طرف ما بود ولي مطمئن نيستم كه به ما لبخند ميزد .
سپس چند دقيقه امبولانس از راه رسيد .

محمد هرمراه مجيد رفت و من و سياوش هم با ماشين محمد رفتيم دنبالشون .


مجيد رو رسوندن به نزديك ترين بيمارستان ولي حتي به در بيمارستان هم نرسيد .


.
محمد مثل ابر بهار گريه ميكرد .

به زور تونستيم ارومش كنيم و برسونيمش خونه .
.

ساعت رو نگاه كرديم هنوز مي تونستيم خودمون رو به پرواز برسونيم ولي مي خواستم تو مراسم تدفين مجيد باشم .

واسه همين با سياوش هم صحبت كردم و اونم راضي شد كه ديگه كيش نريم و سپس مراسم مجيد برگرديم شهرستان تهران .
.
فردا ظهرش تشييع جنازه انجام شد ، 10-15 نفري بيشتر نيومده بودن .

به جز من و محمد و سياوش و علي .

چند نفر ديگه هم بودن كه محمد ميفرمود راننده اتوبوس هستن و از دوستاي قديمي مجيد .
همون جوري كه داشتم با حسرت به قبر مجيد نگاه ميكردم يه چيزي يادم اومد .


فرهاد !
رااستي فرهاد كجا بود .

مگه ميشه فرهاد تايشان مراسم مجيد نباشه .
از محمد كه كنار دستم وايساده بود پرسيدم _ محمد اقا ، فرهاد كجاست ؟!مگه خبر نداره ؟!
محمد يه نگاهي به من انداخت و يه لبخند تلخ زد _ چند لحظه اي ساكت بود و سپس يه اه جواب داد ._ مجيد از فرهاد خيلي كم واستون تعريف كرد .

خيلي چيزهاي ديگه بود كه مجيد واستون نفرمود .

در واقع نمي خواست بفهمين كه فرهاد كيه ! فرهاد يه اسم مستعار بود كه مجيد از خودش در اورده بود ...
فرهاد همون علي ، برادر منه !
.
اصلا باورم نميشد .

تازه متوجه علي شدم كه سر قبر مجيد نشسته بود و يه ريز اشك ميريخت و زير لب با خودش يا با مجيد حرف ميزد .
حالا جواب خيلي از سوال هايي كه تو ذهنم داشتم واسم روشن شد .
اينكه محمد چه طور با مجيد اشنا شده .
اينكه فرهاد الان چي كارست و كجاست .
و چيزاي ديگه اي كه مجيد واسمون نفرموده بود ...
.
شب پرواز داشتيم .

سپس ظهر دوباره رفتيم سر قبر مجيد و بعدش هم رفتيم واز علي و محمد خداحافظي كرديم و از همون طرف رفتيم به سمت فرودگاه ، تا برگرديم به شهر كثيف و دود الود و شلوغ ولي قشنگ خودمون .


41:

سقوط من .
قسمت سي و پنجم .

35
.
حال كه تو ي هواپيما نشسته بودم و داشتم بر ميگشتم شهرستان تهران ، ماجراهايي رو كه تايشان اين مدت كوتاه واسمون پيش اومده بود مرور ميكردم .
هواپيما ربايي رو .

علي ، جواد و سروش.
بلايي كه سر اون 3 نفر اومد .


اقاي محمدي ، برادرش محمد و مجيد ، نرگس ، پدرش و ...
.
تو همين فكرا بودم كه بازم پر حرفي هاي سياوش شروع شد .
سياوش _ كسري .

يه سوالي داشتم .

راستش رو بگي ها !
_ حالا تو بپرس تا ببينم چي ميشه .


سياوش _ كسري جون ميگم جديدا خواي ، چيزي نديدي ؟! اگه ديدي بگو تا همين الان يه فكري واسه خودمون بكنيم .
من خودم خرافاتي بودم ، اين سياوش هم با اين حرفاش منو بيشتر برد تايشان فكر .

واقعا خواب هاي من به اين اتفاقا تي كه ميافتاد ربطي داشت .
.
همون جور كه سرم رو تكيه داده بودم به صندلي كم كم خوابم گرفت و باز هم ...
.
پله هاي تكرار رو طي كردم تا به نور برسم .

در رو با فشار و به سختي باز كردم و وارد محوطه شدم و با هم نا خود اگاه رفتم به سمت لبه ام .
چمحيط اطرافم تغييري نكرده بود و شايدم من اين جوري حس ميكردم .

.
خيره به برج هاي خاكستري كه دور تا دورم رو فرا گرفته بودن .


چشمام رو بستم و دستام رو باز كردم .

باد تايشان لباسم مي پيچيد و حس خنكي عجيبي بهم ميداد انگار دلم مي خواست خودم رو تايشان فضا رها كنم كه ...
حس كردم دستي داره بدنم رو لمس ميكنه .

حس قشنگي بود و دلم نمي خواست از دستش بدم واسه همين چشمام رو باز نكردم .


دست يه نفر رو تايشان دستم حس ميكردم .

محكم گرفتمش، انگار مي ترسيدم فرار كنه .


دست حس عجيبي داشت .

شايد گرما بود ، شايدم ...
.
_ كسري ، كسري ..؟!
با صداي سياوش از خواب پريدم .
_ زهر مار و كسري .

چه مرگته ؟!
سياوش _ بابا تو هم كه مثل خرس قطبي همش خوابي .

يه سوال ديگه داشتم .


_ اي بميري .

نميشد اين سوالت رو بعدا بپرسي .


سياوش _ نه !
_ خب بگو .
سياوش _ يه دوست دختر توپ واست پيدا كردم .


_ اِ .

خب حالا كجاست .

نكنه تو جيبت قايمش كردي .
سياوش _ نه اون جا جا نميشد .

حالا تابلو بازي در نيار تا بهت بگم .


سه رديف پشت سرت ، سمت راست .

يه دختره خوشكله .
_ خب .

به من چه ؟!
سياوش _ اخه از اول پرواز تا حالا همه ي حواسش به توِ .

تازه يه بارم الكي پا شد رفت پيش مهماندار و برگشتني هي تو رو نگاه ميكرد .

اون وقتي كه خواب بودي رو ميگم .
.
فكر ميكردم مي خواد اذيتم كنهو سر كارم گذاشته واسه همين برنگشتم و فرمودم _ باشه ، خوبه .

از همين الان ما دو تا با هم دوستيم .
سياوش _ به خدا شوخي نميكنم .

يه نگاهي بنداز .
_نمي خواد من نديده قبولش دارم .
سياوش _ به درك .

همون خري كه هستي بمون .
.
با اينكه هنوز هم حرفاش رو باور نكرده بودم ولي خيلي دوست داشتم حداقل يه نگاه كوچيك بندازم .

اخه سياوش بد جوري جدي حرف ميزد .
بالاخره وقتي سياوش حواسش نبود ، يواشكي برگشتم و يه نگاهي به پشت سرم انداختم .

دقيقا همون جايي كه سياوش فرموده بود يه دختر هم سن و سال هاي خودمون نشسته بود و داشت با صندلي بغليش كه يه دختر كوچيكتر بود صحبت ميكرد .

مي خواستم برگردم كه يهو نگاهم كرد .

چند لحظه اي نگاهمون به هم گره خورده بود كه من به خودم اومدم و سريع برگشتم .


42:

سقوط من .
قسمت سي و ششم .

36
.
ديدم سيا داره چپ چپ نگاهم ميكنه .
سياوش _ تو كه نديده قبولش داشتي.

ديگه چرا نگاه كردي.
_خفه شو .

مرده شورت رو ببرن .


سياوش ؛ حالا واقعا داره به من نگاه ميكنهخ .


سياوش _ اره ، مگه همين الان خودت نديدي .
_ وا....

چي بگم .

خوش تيپيِ و خوشكلي و هزار درد سر .
سياوش _ اره .

مي دونم .

بدبخت دلش به حالت سوخته ، مي خواد بهت ترحم كنه .
_عيب نداره .

تا جون تو يكي در بياد .

.

.
.
تا اخر پرواز ، با صحبت كردن وقت رو گذرونديم .

خيلي دلم مي خواست دوباره برگردم و يه نگاهي بهش بندازم ولي نه روم ميشد و نه سياوش ميگذاشت .
.
خلاصه نزديكاي نيمه شب بود كه رسيديم مهر اباد ...
.
از هواپيما پياده شديم و تايشان قسمت تحايشانل بار بوديم كه سياوش با ارنجش محكم زد بهم .
_اخ .

سياوش .

اين دفعه اخريه كه با ارنج ميزني تايشان پهلوم .

بابا كليه هام رو سوراخ كردي.
ديدم داره به پشت سرم اشاره ميكنه .

برگشتم و ديدم همون 2 تا دختر ، دارن ميان به سمت ما .

با خودم فرمودم شايد دارن ميان تا چمدون هاشون رو بردارن .

ولي تا اومدم برگردم دخرته بهم سلام كرد .
با تعجب جواب سلامش رو دادم .
دختر _ مي بخشيد كه مزاحمتون شدم .
_ خواهش ميكنم .

بفرمايين !
دختر _ مي بخشيد .

من شما رو قبلا نديدم.

چهرتون خيلي واسم اشناس.
_منو .

.

.

! نه فكر نميكنم .
دختر _ به هر حال از ديدنتون خوشحال شدم .


و يه كارت از تايشان كيفش در اورد و گرفت طرفم و حرفش رو همچنين گفت .

اين شماره منه .

خوشحال ميشم كه باهام تماس بگيرين .
بي اختيار دستم رو دراز كردم و كارت رو گرفتم .

اونا هم خداحافظي كردن و رفتن .
.
تازه متوجه سياوش شدم كه با دهن باز داره رفتن دخترا رو نگاه ميكنه .

اونا كه دور شدن برگشت به طرف من و فرمود _ اي تف به اين روزگار.

اي خاك بر سر من.

نه ، نه چرا خاك تو سر من .

خاك تو سر تو .

اي پست فطرت .

اي بي وجدان .

اي نامرد ، اي ....
ديدم اگه بخوام ولش كنم تا صبح فحش ميده .

پريدم وسط حرفش _ چته بابا .

چرا اين جوري ميكني ؟!
سياوش _ چه جوري ميكنم .

دختره بي حيا رو ديدي .

اومده بهپسر امت شماره ميده ! اِاِاِ حالا اون رو ولش كن .

تو كره خر هم شماره رو ميگيري .

منو بگو در مورد تو چي فكر ميكردم و چي شدي !
_ به جون جفتمون ، نمي دونم چي شد كه شماره رو گرفتم .
سياوش _ جونِ خودت .

غلط كردي ، حالا اون شماره رو بده ببينم .
و يكدفعه شماره رو از تايشان دستم قاپيد .
سياوش _ اِ اين كه شماره خونه ست .

اين جوري كه فايده نداره .

اوه اوه .

تازه خونشونئ هم بالا شهره .

اي ول كسري جون ديگه نونمون تو روغنه

43:

سقوط من .
قسمت سي و هفتم .

37
.
خلاصه هر جوري اومديم بيرون .

ماشين سياوش رو از پاركينگ تحايشانل گرفتيم و راه افتاديم به سمت خونه .
سياوش اول منو رسوند بعد هم خودش رفت خونه .
.
دير وقت بود و همه خواب بودن .

منم بي سر و صدا رفتم و خوابيدم .
.
_پاشو ديگه .

پاشو بابا .

ساعت يازده س.
چشمام رو باز كردم و ديدم ساحل با يه ليوان اب بالاي سرم وايساده و ذره ذره اب رو خالي ميكنه رايشان سر و صورتم .
_ مگه مريضي .

خسته ام .

بزار بخوابم .
ساحل _ بيدار شو ببينم.

مي خوام ببينم سوغاتي چي اوردي.
_اي خدا ، زهخر مار اوردم ، مي خواي ؟
ساحل _ اِ ، حالا كه اين جوريه ، پس بگير .
اينو فرمود و تمام ليوان رو خالي كرد رايشان سرم .

بلند شدم و دايشاندم دنبالش كه جيغ زد و از اتاق دايشاند بيرون .
صداي مامان هم بلند شد كه به ساحل ميفرمود منو اذيت نكنه .
.
ديگه خواب از سرم پريده بود .

رفتم يه دوش گرفتم و بعد هم سوغاتي هايي رو كه خريده بودم دادم به ساحل و مامان .

البته چيز زيادي هم نگرفته بودم .واسشون ماجراي هواپيما ربايي رو تعريف كردم ولي اصلا باورشون نمي شد .


ساحل _ يه چيزهايي تايشان تلوزيون فرمودن .

يه چيزهايي رو هم رايشان اينترنت خوندم ولي اين جوري كه تو ميگي نبود .

اصلا خبري از ادم ربايي نبود .

ميفرمودن هواپيما دچار نقص فني شده و فرود اوده .
مامان _ تازه فرداي اون روزي كه شما رفته بودين اين خبر رو فرمودن .

اصلا ما فكر نمي كرديم كه مربوط به هواپيماي شما باشه .

واسه همينم چيزي به تو نفرمودم .
خندم گرفته بود _ نه ، نقص فني در كار نبود.

تايشان اون هواپيما يه نفر كشته شد .
تازه نزديك بود سياوش هم يه نفر رو بكشه .
مامان _ خدا مرگم بده .

راست ميگي .
_اره به خدا!
.
حالا اصلا بزارين خود سياوش بياد مفصل تر واستون ميگه.
.
تا عصر خونه بودم و با ساحل تايشان سر و كله هم ميزديم .


حالا كه پيششون بودم قدرشون رو ميدونستم .

يعني هر وقت يه مدت ازشون دور ميشدم اين حس رو درك ميكردم .
.
نزديك هاي غروب بود كه سر و كله سياوش هم پيدا شد .

عكس هاي سفرمون رو ظاهر كرده بود .

سه حلقه فيلم بود و بيشتر از 100 تا عكس .
با مامان و ساحل نشسته بوديم و عكس ها رو نگاه ميكرديم .

سياوش هم رايشان هر كدوم از عكس ها يه توضيح ميداد كه كجا عكس رو گرفته و چه كسايي تايشان عكس هستن .

حتي از مجيد و محمد هم عكس گرفته بود .
سياوش دوباره از اول ماجراي سفرمون رو تعريف كرد .

همچين جذاب هم تعريف ميكرد كه منم نشسته بودم و گوش ميدادم .

انگار بار اولي بود كه ميشنيدم .
سپس تموم شدن حرف هاي سياوش هر كدوممون يه نظري مي داديم به غير از ساحل .
ساحل ميفرمود _ هيچ وقت نمي توني واقعيات يه نفر ديگه رو حس كني و در موردش نظر بدي مگه اينكه خودت هم تايشان اون واقعيات برنامه بگيري .
شايد هم راست ميفرمود .
.
سياوش واسه شام پيشمون موند .

وقتي هم كه بابا اومد خونه كلي با هم گپ زديم .
بابا اخلاق خاصي داشت .

اروم و با متانت و گيرا و جذاب در صحبت كردن .، طوري كه ادم از صحبت كردن باهاش خسته نميشد و مي تونست ساعت ها باهاش حرف بزنه .
.
سپس شام سياوش بلند شد كه بره ، دست منو هم كشيد و فرمود _ كسري جون پاشو بريم خونه ما .
_ بيام خونه شما چيكار ؟! مگه خودم خونه زندگي ندارم .
سياوش _ اخه من تنهام .

مامان اينا رفتن شمال پيش دائي .
_ اهان .

خوب شد يادم انداختي .

ميگم اين بابا ننه تو خونه زندگي ندارن كه هر فرط و فرط خراب مشن رو سر اين دائي بدبخت ما .
مامان _ اِ ، كسري! اين چه حرفيه .
سياوش _ نه عيب نداره خاله جون .

من ناراحت نميشم .
_ ناراحت نميشي ؟! چه پر رايشاني تو .
مامان اينو اين جوري نگاهش نكن .

خودش رو زده به موش مردگي .

اين حرفايي كه من فرمودم ، حرفهايي بود كه سياوش پشت سر شما ميزد .
سياوش _ من غلط كنم .

كسري جون ، چرا دروغ ميگي .

حالا اصلا ولش كن .

پاشو بريم خونه ما .

من تنهايي مي ترسم .
مادر _ پاشو ، پاشو مادر جون .

اين قدر اين پسر خالت رو اذيت نكن .
_باشه حالا كه التماس ميكنه ميرم .

44:

سقوط من .


قسمت سي و هشتم .

38
.
تايشان راه سياوش از خجالت من در اومد و تا تونست اذيتم كرد .
خونه خاله اينا كه رسيديم نشستيم پاي تلوزيون و من همون جا خوابم برد .
صبح كه بيدار شدم ديدم هنوز همون جا رايشان مبل هستم .

تمام بدنم درد ميكرد .

بلند شدم و يه دوش اب گرم گرفتم و صبحانه رو هم اماده كردم .
بعدش فتم سرغ سياوش .

هنوز خواب بود .

نامرد خودش رايشان تخت خوابيده بود و منو رايشان مبل ول كرده بود .
منم نامردي نكردم .

يه پارچ اب برداشتم و رفتم سراغش .

تمام اب پارچ رو يكدفعه خالي كردم رايشان سرش .

سياوش مثل جن زده ها از خواب پريد و همون جوري كه نفس نفس ميزد فرمود _ كسري ، جات خالي .

الان داشتم داشتم يه خواب قشنگي ميديدم .

داشت بارون مي اومد ، منم خيس ِ خيس شدم .
.
خنديدم و حركت كردم به سمت بيرون اتاق كه سياوش از تخت پريد پايين و منو هل داد به سمت ديوار.

خوردم به چهار چوب در و افتادم رايشان زمين .
_ تخ دستم ، مگه مريضي پسر ؟!
سياوش _ نه ، تو مريضي كه اين كارها رو ميكني.

كره خر نفرمودي سكته كنم .

بزار سر حال بيام خدمتت ميرسم .


_ اخه نامرد .

تو منو جلايشان تلوزيون رايشان مبل ول كردي و خودت اومدي رايشان تخت گرم و نرمت خوابيدي .

معرفتت همين قدر بود .
سياوش _ اره همين قدر بود .

مي خواستي اون جا نخوابي.

مگه منو كسي اورد رايشان تختم .
_بسه بابا .

بيا بريم صبحونه بخوريم .
سياوش _ با اين سر و وضع .

ميرم يه دوش ميگيرم و ميام .
.
نزديكاي ظهر بود كه گوشي موبايلم زنگ خورد .

جواب دادم و ديدم روزبه پشت خطه !
روزبه يكي از بهترين دوستاي من بود .

البته مسئله اي بود كه باعث ميشد كمتر با هم باشيم و اونم سياوش بود .

روزبه و سياوش اصلا ابشون تايشان يه جوب نميرفت .

هر وقت يه جا با هم بودن حتما بحثشون ميشد .

نمي دونم چرا ، ولي روزبه اصلا از سياوش خوشش نمي اومد و همين مسئله باعث شده بود تا سياوش هم متقابلا با اون رابطه خوبي نداشته باشه .
خلاصه از شنيدن صداش خيلي خوشحال شدم .

اما به نظرم اومد صداش بد جوري گرفته .
_روزبه ، چرا صدات اين جوريه .

اتفاقي افتاده ؟
روزبه _ نه .

چيز مهمي نيست .

بعدا واست ميگم .

كسري ، ميخواستم ببينمت !
_ كِي ، الان ؟
روزبه _ نه ، اگه وقت داشته باشي ، امروز عصري !

_ باشه ، حتما .

كجا بيام ؟
روزبه _ پارك نزديك دانشگاه خوبه ؟
_اره ، خوبه .
روزبه _ پس امروز عصر ساعت 6 .

فعلا .
_ خداحافظ.
.
تلفن رو قطع كردم و در حالي كه تو فكر بودم خيره شدم به سياوش كه جلايشان تلوزيون رايشان مبل لم داده بود .

سياوش بدون اينكه بهم نگاه كنه فرمود _ چيه !؟ ادم نديدي .

باز اين اقاي افسرده زنگ زد و تو رفتي تو ي فكر .
_ اره .

روزبه بود !
سياوش _ چي مي فرمود ؟
_ مي خواست ببينتم .
سياوش _ واسه چي ؟ چيكار داشت !؟
_نمي دونم .

عصري معلوم ميشه .
.
با يه خرده تاخير رسيديم جلايشان پارك .

پياده كه شديم روزبه رو ديدم .

همون اول پارك رايشان چمن ها نشسته بود .
رفتم پيشش .

با من روبوسي كرد و با سياوش هم دست داد .

نگاهم افتاد به جايي كه روزبه نشسته بود .

پر بود از ته سيگارهايي كه تازه خاموش شده بود.

ميدونستم كه روزبه سيگار ميكشه ولي نه تا اين حد .

45:

سقوط من
قسمت سي و نهم .

39
.
همون جا نشستيم و شروع كرديم به حرف زدن .

از نوع حرف زدن روزبه معلوم بود كه اتفاقي واسش افتاده .

سرش رو انداخته بود پايين و اروم اروم با يه صداي گرفته صحبت ميكرد .
_ روزبه !
سرش رو بلند كرد و بهم نگاهي انداخت .

چهره اش اين قدر معصوم بود كه ادم دلش نمي اومد كه نگاهش رو ازش بگيره .
_روزبه ، چيزي شده ؟
روزبه _ اره خيلي چيزها شده .

شايدم هيچي نشده ! يه بدبخت ، بدبخت تر شده .

يعني ، اين ميتونه چيزي باشه ! نه چيزي نشده !
.
وقتي اين حرف ها رو ميزد صدا از تايشان گلوش بيرون نمي اومد ، غم بيرون ميريخت .

چشماش گريه ميكرد ولي بدون اشك .

تايشان اين سه _ چهر سالي كه مي شناختمش تا حالا هيچ وقت اين جوري نديده بودمش.


.
روزبه رو كرد به سياوش و حرفش رو همچنين گفت _ اقا سياوش ، به نظر شما اتفاقي افتاده ؟!
+روزبه !اين حرف ها چيه .بگو ببينم چي شده ؟
روزبه _ امروز فرمودم بياي اينجا تا ازت خداحافظي كنم.

ما داريم ميريم .

يعني از شهرستان تهران ميريم .
_ كجا ميري ! پس درست چي ميشه ؟ درست حرف بزن ببينم چي شده ؟
روزبه _ نه ، ديگه درس نمي خونم .

مي خوايم برگرديم شهرستان .

ديگه نمي تونيم اين جا بمونيم .


ديگه كف گير به ته ديگ رسيده .ديگي كه تهش سوراخه .
_روزبه ، چي ميگي .

شوخيت گرفته ؟
روزبه _ شوخي ! نه، اصلا .

مگه زندگي شوخي داره .

البته داره ولي نه با من و امثال من .
.
بازم سرش رو انداخت پايين و همچنين گفت _ كسري جون .

تو چند سالي هست كه منو ميشناسي ولي شايد خيلي چيزها رو از من ندوني .


شايد ندوني كه من با چه دردسر و بدبختي زندگي ميكنم.

با چه مصيبتي شهريه دانشگاه رو جور ميكردم .

از خواب و خوراكم ميزدم ، با دوستام بيرون نمي رفتم .

سوار تاكسي نميشدم و ....
نمي دونم بالاخره ميگذشت ، ولي حالا ديگه نميگذره .

زندگي فشارش رو صد برابر كرده .

انگار با من پدر كشتگي داره .
.
سياوش _ خب ، اين حرف ها درست .

اما چرا درست رو مي خواي ول كني.

اين چند سال رو به قو خودت با اين همه بدبهتي گذروندي ، حالا مي خواي ولش كني ! درسته كه مشكلاتت زياده ولي اگه من به جاي تو بودم سعي ميكردم هرجور شده اين يه سال رو هم بگذرونم.
روزبه نگاه تندي به سياوش انداخت و فرمود _ مشكلات !؟!
مگه تو ميدوني مشكل چيه ! فكر كنم بزرگترين مشكلي كه تا حالا داشتي اين بوده كه يه تراول صد تومني تايشان دستات بوده و جايي براي خرد كردنش پيدا نكردي .

نه اقا سياوش ، زندگي رو نميشه هر جوري سر كرد .


تا حالا شده به خاطر نداشتن كرايه تاكسي چند كيلومتر رو پياده بري تا برسي به خونه .

نه نشده ، چون پدر جون واست ماشين اخرين مدل خريده و جيبهات رو پر از پول كرده .
سياوش _ ببخشيد روزبه جون .

اين قدر تند نرو .

من كه مسئول پول دار بودن بابام نيستم كه اين جوري باهام حرف ميزني.
روزبه _نه ، تو مسئول پول دار بودن بابات نيستي .

اما من ، مسئول بيچارگي بابام هستم .

بابايي كه تو همين بدبختي ها مرد و راحت شد .
سياوش مي خواست جواب بده كه نذاشتم .
روزبه بلند شد و خداحافظي كرد كه بره
ازش خواستم هر مشكلي كه داشت با من تماس بگيره و اصلا هم رو در بايستي نكنه .

اخرين باري كه بغلش كردم با تمام وجود فشارش دادم ،انگار مي خواستم باهاش يكي بشم ، شايد غمش رو كمتر كنم.
خداحافظي كرديم و از هم جدا شديم .

هنوز چند قدمي دور نشده بوديم كه روزبه از پشت سر صدامون كرد .يعني سياوش رو صدا كرد !
اومد به سمت سياوش و گرفتش تايشان بغل .

هر دو محكم همديگر رو گرفته بودن و فشار ميدادن .
شايد اگه خودم اين صحنه رو نديده بودم باورم نميشد .

اين دو نفري كه من ميديدم هيچ شباهتي به سياوش و روزبه اي كه ميشناختم نداشتن.

البته هر دوشون قلب پاكي داشتن و شايد همين باعث شده بود كه الان تو بغل هم باشن .
بالاخره از هم جدا شدن و روزبه فرمود _ اقا سياوش بايد منو ببخشي .

من با تو دشمني ندارن .

فقط تو بهترين و دم دست ترين كسي بودي كه من مي تونستم عقده هام رو رايشان سرش خالي كنم .

بازم بايد منو ببخشي .
سياوش _ نه ، خواهش مكنم .

منم خيلي تو رو اذيت كردم .
روزبه و سياوش با هم روبوسي كردن و از هم خداحافظي كردن ولي اين دفعه كاملا با دفعه قبل متفاوت بود .
.
وقتي براي بار دوم از روزبه جدا شدم خوشحال بودم .

حداقل اين جدايي باعث شده بود سياوش و روزبه با هم اشتي كنن .
تو راه برگشت سياوش بي مقدمه شروع كرد به حرف زدن _ بابا اين پسره ديوونست .

اولش كه ميخواست ما رو بزنه ، اخرش هم كه مياد بغلم ميكنه و ميگه من عقده هام رو رايشان سر تو خالي ميكردم .

يعني من ان قدر بدبخت شدم .


اين دوستات هم مثل خودت خل و چلن .

اَه ، اَه ، اَه .
_ ولي خيلي خوب شد كه با هم اشتي كردين ها .

نه ؟
سياوش _ مگه قهر بوديم كه اشتي كرديم .

راستي بهش بگو اگه كمكي خواست منم هستم .

يا اصلا از طرف خودت بگو تا رودر بايستي هم نكنه .
_ اخي .

الهي قربون تو پسرخاله گلم برم ....

46:

سقوط من .
قسمت چهلم .

40
.
دو ، سه روزي بود كه خونه سياوش اينا بودم .

تو اين مدت خيلي كم به خونه خودمون سر ميزدم .

كار خاصي هم نداشتيم كه انجام بديم .

يا تايشان خونه و جلايشان تلوزيون بوديم يا تايشان شهر مي چرخيديم و وقتمون رو تلف مي گذرونديم .
تا يه روز كه سياوش باز زد به سرش و گير داد كه بايد به دختري كه تايشان فرودگاه شماره داد زنگ بزنم .

اما من زير بار نمي رفتم .
_ اخه زنگ بزنم چيبگم .
سياوش _ چي رو چي بگم ! اون دختري كه من ديدم اصلا نميذاره تو چيزي بگي .

خودش سر صحبت رو باز ميكنه و تخته گاز تا خرش ميره .
_ نه .

من روم نميشه .
سياوش _ خب ، بيا يه كاري بكن .

شماره رو بده به من ، خودم زنگ ميزنم .
_ اِ اِ اِ
، پس بگو تو دردت چيه ! مي خواي خودت دختره رو قر بزني .
سياوش _ غلط كردي .

بدبخت من از اين دخترا سي ، چهل تاش دورم ريخته .

مي خوام يه لطفي به تو بكنم .


_ نه اقا ، اصلا ما لطف شما رو نخوايم چي كار بايد بكنيم .
.
خلاصه سپس يك ساعت سر و كله زدن بالاخره شماره رو گرفت و زنگ زد بهش و گوشي رو داد به من .
_سلام .


دختره _ سلام بفرمايين .


_ ببخشيد ....
دختره _ سلام .

خوبين .


_شناختين .
دخرته _ بله .

هواپيما ، فرودگاه .
خنديدم و فرمودم _ بله ، درسته .

خدا رو شكر كه گوشي رو خودتون برداشتين.
دخرته _ اين خط فقط مال خودمه .

يعني فقط واسه اتاق منه ، پس نگران نباشين .
.
سياوش هم بغل دستم نشسته بود و هر غر ميزد .
سياوش _ حالا تا صبح احوال پرسي كنيد .

بابا برو سر اصل مطلب ديگه .
دختره _ كسي اون جاست ؟! دوستتونه ؟!
_ اره ، ولش كنيد ، مهم نيست !
سياوش _ كي مهم نيست ! من خيلي هم مهم هستم .
دختره _ چي ميگن ؟
_ هيچي شما توجه نكنيد .
با مشت و لگد هم كه شده بود سياوش رو هل دادم اون طرف .

اونم واسه اينكه من راحن تر باشم گذاشت و رفت .
دختره _ خب ميفرمودين .
_ اگه ميشه مي خواستم ببينمتون .
دختره _ باشه .

مشكلي نيست .
_ فقط قبلش يه سوالي داشتم .
دختره _ بفرمايين !
_بي رو در بايستي ، چرا زوم كردين رو من ؟
دختر _ قبلا هم فرمودم كه ، خيلي چهرتون واسم اشنا بود .
_ اره ميدونم .

بالاخره شهرت و محبوبيت و اين چيزا رو هم داره .

ولي عذر ميخوام ، اگه ميشه راستش رو بگين .
دختر _ خب ازتون خوشم اومد .
...
.
چند دقيقه اي با هم صحبت كرديم و اخرش هم واسه فردا عصر برنامه گذاشتيم .

محل قرارمون هم به پيشنهاد اون ، جلايشان كافي شاپ پارك ...

شد .
وقتي به سياوش فرمودم اصلا باورش نميشد .

شايد هيچ وقت فكر نميكرد كه من اون قدر جلو برم .


.
تا فردا عصر سياوش منو ديوونه كرد .

يا بهم تيكه مي انداخت و متلك ميفرمود يا فحش ميداد و اذيت مي كرد .
سياوش _ واسه من ادم شدي .

برنامه ميزاري بچه قرتي .....
_سياوش جون .

من غلط كردم .

گه خوردم .

نميرم سر برنامه .

خوبه ؟!
سياوش _ اون كه بله .

هم گه خوردي هم غلط كردي .

اما بايد بريم .

يعني اگه نخواي بري من مي برمت .
_ چي ؟!؟ بريم ! كجا بريم .

من اگه بخوام برم خودم تنهايي ميرم .

تايشان سر خر كجا مي خواي بياي .
سياوش _ اِاِاِ .

چه طور من هر وقت برنامه ميگذاشتم تو رو همراه خودم ميبردم .
_ اون ديگه به من ربطي نداره .

البته بگم ها .

من هيچ وقت نخواستم بيام تو منو مجبوري ميبردي .
سياوش _ خب بدبخت اگه با خودم نبرده بودمت كه الان بار اولت بود و كلي هسترس داشتي .
_ واسه چي .

مگه مي خوان دارم بزنن كه هسترس داشته باشم .
سياوش _ كاش مي خواستن دارت بزنن .

بدبخت اگه بدوني قراره چه بلايي سرت بيارن عمرا بري اون جا .
_باشه ، عيبي نداره .

حالا لطف كن و خفه شو .
.
ولي مگه ساكت ميشد .

دمار از روزگار من در اورد تا ساعت برنامه رسيد .

47:

آرزو دارم همیشه انقدر خوش قریحه باقی بمانی.کاری را آغاز کردی که پایان اونرا خود رقم خواهی زد پس باید درین راه کمی آستانه استقامت خود را بالا ببری و منتظر کمک و یاری خداوند بمانی.در ضمن پشتکارت بسیار عالی ست.به امید موفقیت روز افزون

48:

.
سلام دوست عزیز.
این نهایت لطف شما به منه .
امیدوارم در ادامه داستان هم همراهیم کنی و با نظراتت کمکم کنی.


49:


سقوط من .
قسمت چهل و يكم .
.
يه ربع مونده بود كه رسيديم به پارك .

تو اون يه ربع يه چرخي تو پارك زديم ولي هنوز پيداشون نشده بود .
_سياوش ، پس كجان .

چرا نيومدن ؟
سياوش _ كي بياد .

هنوز زوده ، يه نيم ساعتي بايد الاف باشي .


_چرا اون وقت ؟
سياوش _ واسه كلاسش .

البته همين الان هم اگه درست و حسابي اطرافت رو نگاه كني ميبينيشون كه پشت يكي از درخت ها قايم شدن و دارن نگاهت ميكنن و بهت مي خندن .

سپس نيم ساعت هم مياد جلو ميگه تو ترافيك گير كرده بودم .
_شوخي ميكني ؟
سياوش _ شوخي ! نه اصلا.

مخصوصا اين دختره با اون چشماي هيزش كه مي خواد ادم رو بخوره .
دختر بايد مثل نيلوفر باشه .

پاك ، معصوم ، با شخصيت ، نجيب ، تحصيل كرده ، ...
_بسه بابا الان كه اينجا نيست كه اينهمه چاپلوسيش رو ميكني.

راستي !
اصلا نيلوفر كجاست ؟ اين چند روزه هيچ خبري ازش نيست .

نه زنگي ، نه قراري ، نه چيزي ...؟!
سياوش _ مگه واست نفرمودم ! فرداي روزي كه از سفر برگشتيم رفتم پيشش .

از بس كه از سفرمون واسش تعريف كردم باهام قهر كرد .
خيلي تعجب كردم .

يعني واقعا با هم قهر كردن .

اونم اين دو نفر ! فكر كردم شايد بازم شوخي ميكنه .
_ مگه از كجاي سفرمون تعريف كردي ؟!
سياوش _ هيچي بابا .

از سعدي و حافظ.
_از خودشون يا از كسايي كه اون جا بودن ؟!
سياوش _ مگه فرقي ميكنه .
_نه .

فرقي نداره .

ولي جدا قهر كردين .
خيلي خونسرد جواب داد _ اره .
_آره و زهر مار.

پس چرا نرفتي باهاش آشتي كني ؟
سياوش _ ولش كن.

از همين الان پر رو ميشه و ديگه بايد تا اخرش سواري بدم .

بذار دو سه روز بگذره خودش مياد منت كشي .

ديدي اومد !
_كي ؟!
سياوش _ اون ! و با دست به پشت سرم اشاره كرد .
برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم .

خودش بود ، يعني فكر ميكنم كه خودش بود چون چهره اش درست و حسابي يادم نمونده بود ، اما تنها نبود .

يه دختر ديگه هم همراهش بود .فكر كردم حتما نخواسته سر برنامه اول تنها بياد .
رفتيم به سمتشون ، يه خورده كه نزديك شديم و چهره دختري رو كه همراهش بود واضح تر شد .

يكدفعه سر جام خشكم زد !
باورم نميشد يعني خودش بود.با اينكه دو سه مرتبه بيشتر نديده بودمش ولي مطمئن بودم خودشه.
دختر اقاي احمدي .

اما اين جا چي كار ميكرد .


سياوش به زور حركتم داد و دوباره راه افتاديم به سمتشون .


نمي دونم چرا ولي ازش خجالت ميكشيدم و نمي تونستم بهش نگاه كنم.
سياوش _ سلام.

بابا چرا اين قدر زود اومدين ؟!
دختره _تو رو خدا ببخشين .

تايشان ترافيك گير كرده بوديم .
سياوش _ خواهش ميكنم.

عيبي نداره ما خودمون هم تازه رسيديم .
حالا اينا رو ولش كن.فعلا بياين بريم يه گوشه اي بشينيم .
خواستيم راه بيافتيم كه دختره فرمود _ بذارين اول خودمون رو معرفي كنيم بعد بريم.

من مهتاب هستم و ايشون هم ندا ، دختر خاله منه .

( و اشاره كرد به دختر اقاي احمدي )
در ضمن شما رو هم ميشناسيم نيازي به معرفي كردن نيست.
سياوش _ خب خدا رو شكر .

حالا بريم .
همون جور كه داشتيم ميرفتيم به سمت كافي شاپ سياوش اروم ازم پرسيد _ اينا ما رو از كجا مي شناسن .

نكنه تو چيزي فرمودي .
_ نه .

ندا ! ندا دختر اقاي احمديه .

همسايمون .

هموني كه از خارج اومده بود.

يادته !؟
سياوش _ oh .

ok !


50:

سقوط من .
قسمت چهل و دوم .
بين راه خوب سر و وضع ندا رو وارسي كردم.

انگار ديگه با حال و هواي شهرستان تهران كنار اومده بود .
.
رفتيم تيو كافي شاپ و رايشان يكي از ميزهاي خالي نشستيم .

و باز هم سياوش بود كه سر رشته صحبت رو به دست گرفت .
اين قدر اون 2 نفر رو س.ال پيچ كرد كه ديگه اسم جد ابادشون رو هم مي دونستيم .
تايشان همين حرف ها بود كه فهميدم ندا تايشان انگليس درس مي خونده .

رشته تحصيليش هم دارو سازي بوده .


بيشتر از اينكه حواسم به مهتاب باشه متوجه ندا بودم .
.
سياوش با اينكه خيلي پر حرف بود ولي اين قدر شيرين صحبت ميكرد كه هيچ كس رو خسته نميكرد واسه همين ندا و مهتاب خيلي راحت سوال هاش رو جواب ميدادن .
اين وسط من ساكت نشسته بودم و جز يكي دو جمله چيزي نفرموده بودم .

تا اينكه مهتاب اومد سراغم .
مهتاب _ اقا كسري ، شما چرا چيزي نميگين .

از همون اول ساكت نشستين و ما رو تماشا ميكنين .
._ چي بگم .

ماشا ..

سياوش جاي منم صحبت ميكنه .
سياوش _ اِ ، يعني اگه من حرف نزنم شما حرف ميزني.
يه نگاه چپ چپ به سياوش كردم و فرمودم _ نه عزيزم .

ميگم يعني شما خيلي خوش صحبت هستين .

واسه همين دلم نمياد حرفتون رو قطع كنم.
سياوش _ اها .

خب من مي خوام برم يه گشتي تايشان پارك بزنم .

يعني مي خوام برم دنبال يه چيزي .

مهتاب خانم شما نمياين ؟
مهتاب _ دنبال چي بگردين ؟
سياوش _ نخود رنگي !
مهتاب _ چي ؟1
نخود رنگي بابا .

نخود سبز ، قرمز نارنجي و سياه !! مخصوصا سياه .
مهتاب خندش گرفته بود و فرمود _ اها .

بريم .
سياوش مي خواست از سر جاش بلتد بشه كه گوشه لباسش رو گرفتم و نشوندمش رايشان صندلي و اروم ازش فرمودم _ سياوش چي كار ميكني.

خجالت بكش .
سياوش با صداي بلند جواب داد _ واسه چي خجالت بكشم .

تو خودت خجالت بكش
.

_سيا ، جون مادرت اذيت نكن .
مهتاب كه متوجهمون شده بود از سياوش پرسيد _ اقا سياوش ، مگه بهشون نفرمودين !
سياوش _ چرا ، فرمودم .
_ نه نفرموده ! داره دروغ ميگه به خدا .

اصلا چي رو فرموده يا نفرموده ؟!
سياوش _ تو كه نميدوني قضيه چيه ، غلط ميكني ميگي نفرموده .
_ مهتاب خانم شما بگين ، قضيه چيه ؟!
سياوش _ مهتاب جان .

اجازه بده من خودم حاليش ميكنم .
بعد سرش رو اورد نزديك و در گوشم فرمود _ احمق اين دختره الان ميره پيش مامان بابات زير ابت رو ميزنه .

من دارم الكي نشون ميدم كه من با مهتاب برنامه داشتم نه تو.

فهميدي ؟!
_ اها .

فهميدم .
سياوش _ خب خدا رو شكر.

اين كسري ما خيلي خره.

الان هم نميدونم چطوري حرف منو فهميد .
بريم مهتاب خانم تا اينا هم تنها باشن .
اين حرف كه از دهن سياوش خارج شد باز من لباسش رو گرفتم و نذاشتم بلند بشه .
اين بار من در گوشش فرمودم _ اشغالِ عوضي داري چه غلطي ميكني.

چي چي رو اينا تنها باشن .


اصلا الان معلوم ميشه .
رو كردم به مهتاب و فرمودم _ مهتاب خانم شما خودتون بگين جريان از چه قراره .

اين سياوش داره ديوونم ميكنه .
مهتاب _ باشه .

خودم ميگم .

ببينيد اقا كسري .

من اون روز فرمودم قيافتون خيلي واسم اشناس ، يادتونه ؟!
_اره .

خب ؟!
مهتاب _من دروغ نفرمودم.

من قبلا شما رو ديده بودم.

يعني ...

يعني ندا عكستون رو بهم نشون داده بود .
( بعدا فهميدم كه يواشكي با موبايلش ازم عكس گرفته )
ندا ...

ندا از شما خوشش اومده بود .


خلاصه بگم واستون .

اون روز كه من شما رو تايشان هواپيما ديدم و همش نگاهتون ميكردم به خاطر اين بود كه مي خواستم مطمئن بشم كه خودتون هستين .

بعد هم يه نقشه زد به كله ام و شمارم رو بهتون دادم .
البته وقتي به ندا فرمودم اصلا خوشحال نشد .

يعني اصلا دوست نداشت كه اين جوري با هم اشنا بشين .


خلاصه 2،3 روز پيش اقا سياوش به من زنگ زد ...
سياوش پريد وسط حرف مهتاب و فرمود _ البته اقا سياوش هيچ قصد سوئي نداشت فقط ميهخواست مطمئن بشه كه كسري با دختر بدي رفت و امد نكنه .
مهتاب خنديد و همچنين گفت _ منم موضوع رو به اقا سياوش فرمودم و برنامه بود ايشون هم يواش يواش به شما بگن .

ولي نمي دونم كه چرا نفرمودن ...
سياوش باز پريد تو حرف مهتاب _ حتما يادش رفته .

51:

سقوط من.
قسمت چهل و سوم .

43
.
.
يه نگاه به ندا انداختم ديدم اونم سرش پايينه و داره با وسائل رايشان ميز بازي ميكنه .


نميدونستم چي بگم و چي كار كنم .

فقط ميدونستم كه بايد روزگار سياوش رو سياه كنم !
.
سياوش _ خب مهتاب خانم پاشين بريم يه چرخي تايشان پارك بزنيم تا اين دو تا هم يه خورده ، فقط يه خورده اگه روشون بشه همديگه رو نگاه كنن .


فقط يكدفعه شيطون گولتون نزنه و با هم صحبت كنيد ها .
تاسياوش خواست بلند بشه دوباره لباسش رو كشيدم و نذاشتم .
سياوش _ كسري به جون مادرم اگه دفعه ديگه لباسم رو كشيدي پولش رو ازت ميگيرم .

بابا پاره كردي پوشش بيچاره رو .
_يه نگاه تند بهش انداختم و فرمودم _ به خدا اگه بري به نيلوفر ميگم .
سياوش _ هان ؟! چي ميگه ؟!
تا اين رو فرمودم سياوش سريع نشست سر جاش و به مهتاب فرمود _ خب مهتاب خانم اصرار نكن ديگه .

من همراهت نميام .
مهتاب _ حالا كي خواسته همراهت بياد .
.
خلاصه يه مدتي اون جا نشستيم و كم كم من و ندا هم شروع كرديم به حرف زدن و سياوش هم نامردي نكرد و تا تونست هوام رو داشت .
موقع رفتن هم شماره ندا رو گرفتم و برنامه شد بهش زنگ بزنم .
.
از پارك خارج شديم .

تا از ديد ندا و مهتاب خارج شديم محكم زدم پس گردن سياوش كه صداش تمام خيابون رو برداشت .
سياوش _ مگه مريضي عوضي اشغال .
_اولا اشغال عوضي ، نه عوضي اشغال .

بعدش هم غلط كردي تكه كلام منو هستفاده ميكني.

سوما زدم تا حساب كار بياد دستت .
الاغ ، اخه تو نبايد به من ميفرمودي .


سياوش _ بدبخت اين جوري راحت تر نبودي.

اگه بهت ميفرمودم كل فكرت مي پيچيد تايشان هم .
_من نمي دونم.

ولي بدون .

بلايي به سرت ميارم كه روزگار سياه واست بشه ارزو .
.
.
هر جوري كه بود سياوش رو راضي كردم كه بريم سراغ نيلوفر .

تايشان راه خودم زنگ زدم به نيلوفر و بهش فرمودم اماده باشه تا بريم دنبالش .

اولش نمي خواست قبول كنه ، بد جوري از دست سياوش ناراحت بود ولي بالاخره قبول كرد .
سياوش و نيلوفر خيلي سريع با هم اشتي كردن و شام رو هم به عنوان شيريني اشتي كنان به حساب سياوش خورديم .
.
نيلوفر رو رسونديم خونه و بعد هم رفتيم خونه سياوش اينا .
تو خونه جلايشان تلوزيون لم داده بودم و نگاهم بهش بود ولي فكرم اصلا .
ندا تمام حواسم رو مشغول خودش كرده بود .

هر چي هم سعي ميكردم بهش فكر نكنم نميشد .
سياوش _ كسري .

هنوز تايشان فكرش هستي ؟
_اره بدجوري هم تو فكرشم .
سياوش _ چرا ؟ به خاطر نقشه اي كه كشيده بودن.اصلا ..

اصلا نكنه تو از مهتاب خوشت اومده .

ها ؟!
_ نه بابا .ولي كلا هنوز تو كف اين اشنايي هستم.

خيلي يكدفعه اي شد ، نه ؟!!
فكر كن اگه اون روز ندا زنگ رو اشتباهي نزده بود .

اگه ما مسافرت نمي رفتيم .

اگه هواپيما اون جوري نميشد .

اگه شيراز نمي مونديم.

اگه با اون پرواز بر نميگشتيم شهرستان تهران ، اگه ...
سياوش _ اگه و زهر مار .

چقدر اگه ، اگه ميكني.

پدرمون رو در اوردي با اين اگه هات .

خب اگه ، اِ اِ اِ منم دارم ميگم اگه .

خب اگه اين جوري نميشد يه جور ديگه ميشد .مطمئن باش .
_ ولي من اين طوري فكر نميكنم .
سياوش _ به هر حال .

حالا بگو ببينم ، از ندا خوشت اومد .
_خوشم اومد ..؟! نميدونم.

ولي ...
سياوش _ بفرما .

حالا ديگه كلاس نذار .

بدبخت شانس در خونت رو زده .
_ نه .

به جون سياوش اصلا اين حرف ها نيست .

شايد واسه اين ميگم نميدونم كه تازه ديدمش و خيلي ازش نميدونم .

ولي يه چيزي هست .
سياوش _ چي ؟!
_سيا ، يه حسي بهم دست داده .

يعني از وقتي ديدمش اين جوري شدم .


سياوش خيلي معصومانه لبخند زد و فرمود _ اره عزيزم .

بگو .
چشمام رو بستم و شروع كردم _ چيزي كه تو ذهن منه شايد واسه تو مسخره بياد .

ولي واسه من اين جوري نيست .


اين حس تو ذهنم هست .

كه اگه بخوام واست بگم .

.

.
اصلا بذار اين جوري بگم مثل يه بوم نقاشيه .

يه تابلو .

با حاشيه هاي سفيدِ سفيد ...

وسطش يه كوه بلند ، از نوك قله كوه به طرف پايين كه نگاه ميكني به نظرت يه جاده هموار مياد ؛ شايدم يه جاده سعب العبور .

پايين كوه يه درختِ ، درخت سيب ، پر از ميوه ست .

سيب هاي زرد ولي خيلي زيبا .
سيب هايي
كه با نگاه كردن بهشون مي توني مزه شيرينش رو حس كني .
چشمام رو باز كردم و به سياوش كه زل زده بود بهم فرمودم _ سيا ، مي فهمي چي مي گم .
سياوش _ فكر كنم زده به سرت .

داري چرت و پرت مي گي.
ميدونم كه منظورم رو فهميده بود.

اين رو از رايشان چشماش ميفهميدم.


...

52:

با سلام ،
واقعا" خسته نباشي ، دوست عزيز.
چشم به راه ادامه داستان هستيم.

بهترين هاي دنيا رو برات آرزو ميكنم.


53:

مرسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس سسسسسی

54:

علیک سلام.
خواهش می کنم.لطف نبود.صرفا نظر شخصی بود.
به هر حال اگه تا قسمت آخر هم نرسیم میشه فرمود شما خیلی پشتکار دارید و درین راه پیه خیلی چیزها را برتن مالیدید و هیچ هراسی در روبرو شدن با مشکلات به خود راه نمی دهید,واین خودش خیلی خیلی مهم هست و جای شکر دارد.
به هر حال امیدوارم موفق باشید.

55:

چجوریه این تاپیک؟
یعنی داستان کوتاهه؟
چیه؟

56:

.
ممنون دوست عزیزم.
سعی میکنم هر دو روز یکبار داستان رو اپ کنم.


57:

Omid42
ممنون دوست عزیز .
===================
ازاد :
چجوریه این تاپیک؟
یعنی داستان کوتاهه؟
چیه؟
__________________
پرنده ی قفسی
--------------------------------
همون جور که ابتدای داستان فرمودم این یه داستان بلند در حدود صد قسمت هستش.
امیدوارم از داستان خوشت بیاد .


58:

.
سلام.
می تونستم با کلیک بر روی کلمه تشکر همون جا ازتون تشکر کنم.
ولی خواستم بگم نظراتتون واقعا واسم دلگرم نمايندست .


59:

سقوط من .
قسمت چهل و چهارم .

44
.
اون شب با سياوش خيلي حرف زدم.

سياوش خيلي راهنماييم كرد.


گاهي وقت ها با خودم فكر ميكردم كه اگر سياوش نبود و من نمي تونستم اين قدر راحت باهاش حرف بزنم و خودم رو خالي كنم تا حالا چه بلايي سرم اومده بود .
.
يكي دو روز ديگه رو هم با همون روال روزمرگي گذرونديم.

البته با يه فرق .


تو اين چند ورزه من و ندا كارمون شده بود اس ام اس بازي.


خيلي دوست داشتم بهش زنگ بزنم و صداش رو بشنوم ولي نمي دونم چرا به همون اس ام اس قناعت ميكردم.

و شايد اونم همين حس رو داشت .
.
بالاخره برنامه بود برگردم خونه خودمون .

خونه اي كه بد جوري هم واسش دلم تنگ شده بود .
برنامه بود فردا ظهر خاله اينا برگردن ، ما هم خيلي كارها داشتيم كه انجام بديم پس سعي كرديم اون شب رو زودتر بخوابيم تا صبح هم زودتر بيدار بشيم .
.
از پله ها بالا رفتم تا رسيدم به شاخه نوري كه از لاي در سرك كشيده بود به داخل برج .ولي اين دفعه نور خيلي شديد تر بود.

حتي همون شاخه كوچيك هم اذيتم ميكرد .

قدم هام رو سريع تر كردم و خودم رو رسوندم به در .

در هم سنگين تر از قبل شده بود و به سختي باز شد .

رايشان برج كه رسيدم شدت و حرارت نوري كه بهم مي تابيد كاملا كورم كرده بود.

چند دقيقه اي طول كشيد تا بتونم اطرافم رو ببينم .


باورم نميشد ! دور تا دورم رو برج هاي رنگارنگ محاصره كرده بودن .

خيلي خوشحال شدم ، بالاخره از دست اون برج هاي خاكستري راحت شده بودم .

ولي هنوز متوجه خودم نبودم كه هنوز هم خاكستري و سياه بودم .


رفتم به سمت لبه برج.

ولي ...

ولي هر چي جلوتر مي رفتم برج هاي اطرافم ازم دور تر مي شدن .

خيلي ترسيده بودم .

شروع كردم به دايشاندن .

اون بوم چند متري حالا شده بود يه جاده بي انتها .

حس ميكردم تنها هستم .

تنهاي تنها ...
.
از خواب پريدم .

صداي سياوش رو شنيدم كه انگار داشت با تلفن صحبت ميكرد .

بلند شدم و ابي به سر و صورتم زدم .

مي خواستم برم تايشان اشپزخونه تا صبحونه بخورم كه گوشي موبايلم زنگ زد .



روزبه بود .

با شنيدن صداش حالم جا اومد .
.
روزبه _ سلام كسري جون .

خواب كه نبودي !؟
_سلام .

نه تازه بيدار شده بودم .
روزبه _ خلاصه ببخشيد بد موقع مزاحمت شدم .

خواستم قبل از رفتن ازت خداحافظي كنم .يعني اول مي خواستم دوباره بيام ببينمت ولي نشد .ديگه قسمت اين بود كه وداعمون تلفني باشه .
_ پس واقعا رفتني شدين .
روزبه _ اره ديگه .

الان هم همه منتظر من هستن تا راه بيافتيم .
_پس من مزاحمت نباشم.
روزبه _ نه بابا .

تازه اين من بودم كه زنگ زدم و مزاحم تو شدم .

خلاصه كسري جون فقط مي خواستم صدات رو بشنوم .
_ زاستي روزبه .

واسه درست چي كار كردي .


روزبه _ دارم يه كارايي ميكنم.

تا ببينم چي پيش مياد.
_خوبه .

روزبه جون .

يه چيزي بهت ميگم قول بده نه نگي.


روزبه _ حالا تو بگو .
_ روزبه ، جان من اگه هر وقت كمكي خواستي به من خبر بده .

نمي خوام باهام رو در بايستي كني .

باشه ؟!
روزبه _ باشه .راستي از طرف من از سياوش هم خداحافظي كن و بهش بگو تمام عمرم ارزو داشتم رفيقي مثل اون داشته باشم ، كه هميشه كنارم باشه.
تو هم قدرش رو بدون .
از روزبه خداحافظي كردم وبرنامه شد روزبه دوباره بهم زنگ بزنه و شماره خونه شون تايشان شهرستان رو بهم بده .
.
تلفن رو كه قطع كردم يه چيزي به ذهنم رسيد .

در مورد خوابم .

شايد تعبير اون خواب اين بوده كه دارم به نفر رو از دست ميدم و اون يه نفر هم دوست خوبم روزبه بوده !
تو همين فكر ها بودم كه سياوش صدام كرد تا برم صبحونه بخورم .
سياوش يه ميز صبحونه مفصل چيده بود و خودش هم شروع به چپاول كرده بود .
سياوش _ با كي صحبت ميكردي ؟
_ روزبه بود .

زنگ زده بود تا خداحافظي كنه .

فرمود از طرف اون از تو هم خداحافظي كنم .
سياوش در حالي كه دهنش پر بود فرمود _ اوهووم .
_ خب تو با كي حرف ميزدي ؟
سياوش با همون دهن پر جواب داد _ مامان بود .
_ چي ميفرمود ؟
سياوش _ بذار ايني كه تو دهنمِ كوفت كنم واست ميگم .
غذا رو كه قورت داد فرمود _ امروز نميان ، مثل اينكه دائي يكم حالش خرابه .
_ بازم قلبشه !؟
سياوش _ فكر كنم.

مامان چيز زيادي نفرمود .

تازه سفارش كرد به خاله اينا هم چيزي نگم كه يه وقت نگران نشن .
_پس چرا به من فرمودي ؟
سياوش _ خب پرسيدي منم فرمودم .
_ يعني اگه مامان و بابام هم بپرسن بهشون ميگي .؟!
سياوش _ اره ، يعني تو ميگي كه نگم ...
تا ظهر خونه بوديم و يك سره داشتيم خونه رو مرتب ميكرديم.

هر چي تو اين چند روز ريخت و پاش كرده بوديم امروز تلافي شد .

نزديك هاي ظهر بود كه مامان زنگ زد واسه نهار دعوتمون كرد به سياوش فرمودم و در واقع ازش پرسيدم بريم يا نريم كه جواب داد _ مفت باشه كوفت باشه .

چرا نريم .
_ بابات هم همين جوري اين همه مال و اموال رو جمع كرد !؟ نه ؟
سياوش _ اره قربونش .


60:

سقوط من
قسمت چهل و پنجم .

45
.
در خونه كه رسيديم موقعي كه ميخواستم برم داخل حس كردم از خونه اقاي احمدي كسي داره نگاهم ميكنه.

ولي وقتي برگشتم و به پنجره هاشون نگاه كردم كسي رو نديدم .

شايد اشتباه كرده بودم ولي خيلي دوست داشتم كه حسم اشتباه نباشه .
.
سر نهار مادرم كلي از دستمون گله داشت كه چرا حداقل واسه نهار و شام نمي ريم خونه .

سياوش رو هم تهديد كرد كه پيش خاله شكايتش رو ميكنه .
واقعا هم حق داشت .

تايشان اين دو سه روز حتي يه بار نرفته بودم خونه .
حالا سياوش رو بگي زياد عيبي نداره ولي من چي .

من كه خونم اون جا بود !
تاثير هم نشين بد كه ميگن همينه ديگه .
.
عصر نيلوفر زنگ زد و با اصرار سياوش رو راضي كرد كه برن سينما و طبق معمول منم بايد همراهشون مي رفتم ولي اين دفعه يه جور ديگه بود .

اين بار نمي ذاشتن كه تنها بيام .
با اصرار سياوش و نيلوفر منم مجبور شدم كه زنگ بزنم به ندا و دعوتش كنم.
هنوز نمي تونستم باهاش راحت صحبت كنم ولي از پيشنهادم خيلي خوشحال شد و خيلي راحت قبول كرد .
سر ساعتي كه با ندا برنامه گذاشته بوديم همراه با سياوش از خونه اومديم بيرون و ندا رو ديديم كه جلايشان خونشون منتظر ماست .


سياوش اروم بهم فرمود _ بابا چقدر هوله .
_ به تو ربطي نداره اشغال عوضي .
سياوش _ اين تكه كلامت خيلي زشته ها.

دفعه ديگه بهم بگي فكت رو ميارم پايين .
.
سپس سلام و احوال پرسي رفتيم تا سوار ماشين بشيم كه سياوش در جلو رو واسم باز نكرد .


سياوش _ مي بخشين .

اين درِ قفلش خرابه .

بفرمايين عقب .
_باز كن سياوش .

اذيت نكن .
.
داشتم با سياوش كل كل ميكردم كه ديدم در خونه اقاي احمدي باز شد و خودش هم اومد بيرون ...
داغ شده بودم .

با خودم فرمودم الانِ كه بياد يقه ام رو بچسبه .
.
اقاي احمدي _ سلام كسري جان !
دهنم خشك شده بود و باز نمي شد كه حداقل جواب سلامش رو بدم .
_سلام احمدي .
اقاي احمدي _ خوبي عزيزم .

پدر و مادر خوبن ؟
_مرسي سلام دارن خدمتتون .
اقاي احمدي - كسري جان بيا اين گوشي موبايل ندا رو بگير ، بده بهش.

تو خونه جا گذاشته بود .
با ترس و لرز و تعجب رفتم گوشي رو گرفتم و اقاي احمدي هم برگشت داخل .
.
ديگه زياد واسم مهم نبود كه عقب بشينم يا جلو .

رفتم عقب و و گرفتم نشستم .
سياوش همون جور كه مي خنديد فرمود _ چيه ! چرا اين جوري شدي ؟! سكته نكني بابا !؟
_خفه شو .
ندا هم كه داشت مي خنديد فرمود _ ناراحت نباش .

بابا مي دونه .
برق از كله ام پريد _ مي دونه !!! چي فرمودي بهش ؟!
ندا _ خب قضيه اشناييمون رو .

تازه كلي هم از تو تعريف كرد و فرمود خيلي پسر خوبي هستي.
_خب چرا بهم نفرمودي .

داشتم سكته ميكردم .

خدايا عجب غلطي كردم ها ...
.
بالاخره راه افتاديم.

سر راه نيلوفر رو سوار كرديم و بعد هم رفتيم به سمت سينما .
.
از سينما و فضايي كه داشت خيلي خوشم ميامد .تنها جايي بود كه كاملا حس فيلم به ادم منتقل ميشد .

تاريك و ساكت و اروم و يه پرده بزگ و خيلي چيزهاي ديگه .
.
سپس سينما رفتيم و شام خورديم .


ديگه كم كم داشت حالم از غذاي بيرون بهم مي خورد .

تو اين چند وقته خلي كم شده بود كه شام رو تايشان خونه بخوريم .
سر شام سياوش مثل هميشه با شوخي هاش كلي خندوندمون و باعث شد همون شام تكراري خيلي بهمون بچسبه .
.
موقع برگشت از سياوش خواستم كه من و ندا رو سر خيابونمون پياده كنه تا بتونيم يكم با هم حرف بزنيم .

سياوش هم از خدا خواسته به خاطر اينكه با نيلوفر تنها باشه سريع قبول كرد .

61:

سقوط من .
قسمت چهل و ششم.

46
.
سر صحبت رو من باز كردم.


_ ندا ، تو چند سال خارج بودي .
ندا _ 5 سال .يعني از 17 سالگي .
_ 5 سال ؟! اونم تنهايي !!؟
ندا _ نه همش تنها نبودم .

3 سال اول رو پيش عمه ام بودم ولي 2 سال اخر رو تقريبا تنها بودم .
_ چرا .

چرا 2 سال اخر رو هم پيش عمه ات نموندي !؟
ندا _ مجبور شدم برم به يه شهر ديگه واسه همين فقط اخر هفته ها رو پيش عمه ام بودم .
_ اوهووم.

خيلي سخت بود نه !؟
ندا _ چي ؟ تنهايي .
_ اره .

كلا اون جا زندگي كردن .
ندا _ خب اره .

اون جا بين يه مشت ادم غريبه هستي.

كسايي كه حتي زبونشون رو هم نمي فهمي.

ولي بالاخره گذشت .

البته يه خوبي هايي رو هم داشت.حتي ميتونم بگم خوبي هاش بيشتر از بدي هاش بود .

بالاخره اونجا بهترين امكانات واسم فراهم بود .


متاسفانه تو كشور ما اون جور كه بايد به علم بها داده نميشه .
و يه خوبي ديگه اي هم كه داشت اين بود كه پدرم همه جوره بهم اطمينان داره و با هم يه رابطه دو طرفه داريم.

واسه همين بود كه قضيه اشناييمون رو بهش فرمودم.
بابا مي دونه كه من راهم رو اشتباه نميرم .
من تو يه سني خاصي رفتم اروپا.

تو سني كه بايد راهم رو انتخاب كنم.

خدا رو شكر خانواده عمه ام خيلي بهم كمك كرد .

اين چند سال باعث شد تا شخصيت من خيلي تغير كنه.


لبخندي زد و همچنين گفت _ من الان يه شخصيت خاص دارم.

حداقل واسه خودم اين جوريه .
.
واسه چند لحظه اي هر دومون سكوت كرده بوديم كه دوباره من فرمودم _ يكم از خودت بگو .
ندا _ از خودم ! چي بگم ؟
_ هر چي دوست داري .

هر چي كه به ذهنت ميرسه .
ندا _خب 22 سالمه .

دكتر دارو سازو چپ دست هستم - عاشق زندگي.

مادر گلم رو چند سال پيش از دست دادم .

بابام رو خيلي دوست دارم و همين طور تو رو .

.

.


.
بازم سكوت بينمون حاكم شد تا يك بار ديگه بشكنيمش.

ولي اين بار ندا .
ندا دستم رو گرفت و فرمود _ حالا تو بگو .
انتظار اين كار رو نداشتم ولي خيلي حس قشنگي بهم دست داده بود .

منم محكم دستش رو بين انگشتهام گرفتم و فرمودم _ من ...

من 23 سالمه .

دارم درس مي خونم .حقوق ...


يكم مكث كردم و ادامه دادم _ ندا من نميدونم چي بگم .

ولي تو هر سوالي كه داري بگو تا من بهت جواب بدم .
ندا _ نه .

فعلا همين كافيه .

بيشتر دوست دارم خودم كم كم و به مرور وقت بشناسمت تا اينكه خودت واسم بگي.
.
_ پس بذار من يه سوالي ازت بپرسم .
ندا _ باشه .

بپرس .
_ ندا ! تو از چيه من خوشت اومد .

چرا خواستي با من باشي ؟
ندا _ هووم .

يه وقتايي ادم يه نفر رو ميبينه و و تو همون نگاه اول يه حس خوبي بهش دست ميده .

يه حس خاص .

منم همين جوري شدم .

يعني يكدفعه ازت خوشم اومد .
حالا تو چي .

تو از من خوشت مياد .

يعني چه جوري بگم ، چه حسي نسبت به من داري.!؟
منظورش رو فهميدم .

لبخند زدم و فرمودم ( تو كه 5 سال خارج از ايران بودي كه نبايد رودربايستي كني !؟ راحت بپرس دوستم داري يا نه ؟
خنديد و سرش رو انداخت پايين _ اخه مهتاب فرموده نبايد خيلي رك باهات صحبت كنم .

ممكنِ ناراحت بشي.
_ نه .

اتفاقا من از رك بودن خوشم مياد .

در مورد سوالت هم بايد بگم ...


منم همون حسي كه تو فرمودي ،منظورم نگاه اوله ، نسبت به بقيه دارم.

شايد حتي خيلي قايشان تر از تو .
يعني اولين باري كه يه نفر رو ميبينم يه حس خاصي نسبت بهش پيدا ميكنم يا ازش بدم مياد يا ازش بدم مياد .
به اين جا كه رسيدم ساكت شدم .
ندا _ خب .

حالا من ...!؟
_ راستش اولين باري كه تو رو ديدم اصلا احساس خاصي نداشتم و حتي دفعات بعدي كه تايشان كوچه ديدمت .

..

ولي الان ...

خيلي دوستت دارم .
.
دستش رو بيشتر فشار دادم و كشيدمش به سمت خودم.


گرماي وجودش بد جوري گرمم كرده بود.

يه حسي كه تا حالا تجربه اش نكرده بودم.
يه حس شيرين ...


.
ديگه رسيده بوديم در خونه و به ناچار بايد از هم جدا ميشديم.
ندا _ خب .

فعلا خداحافظ عزيزم .
_ خداحافظ.
دستامون رو به زور از هم جدا كرديم و رفتيم به سمت خونه هامون كه در 2 طرف كوچه بودن .

62:

سقوط من .
قسمت چهل و هفتم .

47
.
از هم جدا شديم و هر كدوم رفتيم به سمت خونه خودمون.


استقامت كردم تا ندا رفت داخل و بعد هم من رفتم داخل خونمون.

تايشان خونه بابا خوابيده بود و مامان و ساحل هم داشتن تلوزيون مي ديدن .

چند دقيقه اي پيششون نشستم ولي چون خيلي خسته بودم رفتم كه بخوابم .

ولي نمي دونم چرا خوابم نمي برد و هيمن جوري از اين دنده به اون دنده مي شدم.
شايد به قول سياوش از خستگي زياد حتي توان خوابيدن رو هم نداشتم .


تا اينكه بالاخره خوابم برد .
.
صبح زود بود كه سياوش زنگ زدم به موبايلم و فرمود : حال دائي خيلي بد شده .

به خاله اينا بگو زود برن شمال .
وقتي به مامان فرمودم خيلي ناراحت شد ، سريع زنگ زد به بابا و بابا هم يه مرخصي گرفت و برگشت خونه.
مامان و بابا به همراه ساحل راه افتادن به سمت شمال و برنامه شد من و سياوش هم عصري بريم.
.
مي دونستم كه مامان و خاله چقدر دائي رو دوست دارن و اگه اتفاقي واسه دائي بيافته اين دو نفر هم پا به پاش درد و رنجش رو حس ميكنن .
دائي خيلي وقت بود كه بيماري قلبي داشت ولي چند سالي بود كه مريضيش اوت كرده بود واسه همين از شهرستان تهران رفتن شمال تا حداقل از اين هواي كثيف نجات پيدا كنه .

تو يان چند وقته هم حالش داشت بهتر ميشد ولي نميدونم چي شد كه بازم اين جوري شد .
.
خلاصه عصر بود كه من و سياوش هم راه افتاديم ولي هنوز چيزي از راه رو نرفته بوديم كه شوهر خالم زنگ زد و فرمود : دائي فوت كرده ...!
خبر رو كه شنيديم سياوش ماشين رو كنار جاده نگه داشت و حدود نيم ساعتي همون جا داشت گريه ميكرد .

خودمم دست كمي از سياوش نداشتم ولي سعي ميكردم ارومش كنم.
.
هر جوري كه بود سياوش رو يه خورده اروم كردم و برگشتيم به سمت شهرستان تهران ، البته اين بار من پشت فرمون نشستم.
خيلي كارها بود كه بايد انجام ميداديم .

برنامه شده بود كه جنازه دائي رو فردا بيارن شهرستان تهران و بايد مقدمات مجلس كفن و دفن اماده ميشد .
همراه سياوش رفتيم دنبال انجام كارها ولي تقريبا همه كارها رو خودم انجام دادم .

سياوش بد جوري قاطي كرده بود و فقط همراهم ميامد ، بدون اينكه حرفي بزنه يا كاري انجام بده .
كارها رو كه انجام داديم سياوش رو بردم خونه خودمون و فرستادمش تا يه دوش بگيره و بعد هم بخوابه.

اين جور مواقع خواب بهترين مسكن براي ادم ِ
در واقع خواب يكي از نعمت هاي فوق العاده بزرگيه كه خدا به بنده هاش داده .


چيزي كه هم جسممون و هم روحمون رو اروم ميكنه .


خيلي وقت ها بوده كه داشتم ديوونه ميشدم و ديگه طاقتم طاق شده بوده ولي فقط با چند ساعت خواب دوباره از نو شروع كردم .
.
خودم هم زنگ زدم و به فاميل ها اظهار داشتم و بعد هم خوابيدم.
.
باز هم تكرار تكرارها .

تاريكي .

پله ها .

نور .

در .

و پشت بام برج .
رايشان برج كه رسيدم اين بار نوري نبود .

يعني اون نور هميشگي نبود .

فقط يه كورسايشاني بود كه محيط رو كمي روشن كرده بود .

اطرافم رو كه نگاه كردم بازم برج هاي رنگي بودن.

ولي اين بار كلا ازم دور بودن.


جوري كه به زور مي تونستم ببينمشون .
خواستم برم به سمت لبه بام ولي نتونستم .

انگار پاهام ميخ شده بودن به زمين.


از بي چارگي شروع كردم به داد و فرياد كردن.


كمك مي خواستم .

ولي نمي دونم از كي .! يعني اصلا كسي اون جا نبود كه بخوا د كمكم كنه ولي من بي اختيار فرياد ميزدم .
...


63:

حرف نداشت خيلي ممنون مرسي

64:

این جور اخلاقها را دوست دارم و بیشتر متانتی که در آواتارتان هست رو.نوعی حس ترحم و دلگرمی.با وجود این به نوشتن داستان ادامه دهید که بچه ها پشتتان هستند.بنده هم همینطور.


65:

سقوط من .
قسمت چهل و هشتم .

48
صبح كه از خواب بيدار شدم ، خيلي كسل بودم.


تايشان دهنم مزه ترش و تلخي رو حس ميكردم كه خيلي حس بدي بهم ميداد .


بلند شدم و سريع يه دوش گرفتم تا يكم سر حال بيام .و به كارها برسم ولي دوش اب سرد هم برعكس هميشه نتونست كمكي بهم بكنه .
.
از حمام كه بيرون اومدم ، ديدم سياوش نيستش.

با اون حالي كه داشت خيلي واسش نگران شدم .

دنبالش گشتم ولي داخل خونه نبود .

از پشت پنجره ديدمش.

تايشان حياط بود و داشت با موبايلش صحبت ميكرد .


.
رفتم به سمت حياط ، هر چي كه به حياط نزديك تر ميشدم صداي سياوش هم واضح تر ميشد .

داشت داد و بيداد ميكرد و زار ميزد .
ترس تمام وجودم رو گرفته بود .
خدايا يعني باز چي شده ! ...
.
سياوش كه گرم صحبت كردن بود با ديدن من سر جاش خشكش زد و از شور و حال افتاد .

تلفن رو قطع كرد و خيره شد به من .


داشت لباش رو گاز ميگرفت ، انگار ...

انگار مي خواست يه چيزي رو از من پنهان كنه .
يكدفعه زد زير گريه و خودش رو انداخت تايشان بغل من .
.
من هنوز گيج بودم .

اخه اين سياوش چه مرگش شده بود.

اصلا پشت تلفن با كي داشت حرف ميزد .
اين سوالات امونم نداد .

از تو بغلم كندمش و فرمودم _ سياوش چته ؟! چي شده !؟
چيزي نميفرمود ، فقط گريه ميكرد .

با دستاش سع ميكرد صورت پر از اشكش رو بپوشونه و شايد هم چشماش رو .
.
دو تا دستش رو از رايشان صورتش كشيدم پايين و سرش داد زدم .
_ سياوش تو كه منو كشتي.

بگو ببينم چي شده ؟!
هق هق گريه هاش رو اروم كرد و بريده بريده فرمود _ كسري ....

كسري ...

خاله ....

خاله اينا ...

!
و دوباره زد زير گريه .


.
حالم رو نمي فهميدم .

ولو شدم كف حياط و ديگه نفهميدم چي شد !؟
.
.
به هوش كه اومدم تايشان خونه خالم بود و رايشان تخت سياوش خوابيده بودم .


يه دست پوشش مشكي تنم و يه سرم وصل شده به دستم .
معني اين منظره زشت رو نمي فهميدم !
سرم رو از دستم جدا كردم و از تخت بلند شدم .
هنوز كاملا نايستاده بودم كه سرم گيج رفت و دنيام سياه شد .

كنار تخت خوردم زمين .
چند لحظه اي مكث كردم و دوباره تلاش كردم تا بلند بشم.

اين بار هم سرم گيج رفت ولي خودم رو به كمك ديوار سر پا نگه داشتم.

اروم اروم رفتم به سمت در اتاق .
از بيرون اتاق صداي قران و گريه مياومد .
و.لي واسه چي ...1؟
.
در رو باز كردم و وارد سالن شدم .


دور نا دور خونه ادم نشسته بود .

همه رو مي شناختم ، فاميل هامون بودن .

ولي ...
همه با دين من ساكت شدن و خيره خيره منو نگاه ميكردن .
اروم از وسط جمعيت رد شدم و رفتم به سمت حياط .

خواستم در رو باز كنم كه از پشت سر يكي گرفتم .


برگشتم و ديدم سياوشه .

خواستم ازش بپرسم اين جا چه خبره ولي دهنم مثل چوب خشك شده بود و باز نميشد .


سعي كردم به كمك اب دهنم گلوم رو تر كنم.

بالاخره هر جور كه بود با صدايي گرفته و از ته گلو پرسيدم _ سيا .

چه خبره ...

!؟ طوري شده .
سياوش كه اشك تو چشمش جمع شده بود .

زير بغلم رو گرفت و برگردوندم به سمت اتاق خودش و فرمود _ نه عزيزم .

نه طوري نشده ...
.
همون جور كه داشتيم ميرفتيم نگاهم افتاد به چند تا عكس كه دورشون دسته گل چيده شده بود .
اولي عكس دائيم بود و دومي بابام و ...
.
تازه فهميدم كي هستم و كجا هستم .
با تمام قدرتي كه داشتم سياوش رو هل دادم كنار و دايشاندم به سمت عكس ها .
عكس ها رو گرفتم تايشان بغلم و شروع كردم به زار زدن ...

66:

سقوط من .
قسمت چهل و نهم .

49
.
مراسم دائي همراه با مراسم پدر و مادر و خواهرم يكجا برگذار شد .


بابا تايشان راه برگشت به شهرستان تهران تصادف كرده بود و تمام خانواده ام يكجا كشته شده بودن .
تايشان مراسم يه مرده متحرك بودم ، فقط يه گوشه مي نشستم و بقيه رو نگاه ميكردم .
اخراي مجلس بود كه يه نفر اومد داخل مسجد و نزديكاي من نشست و كم كم مشغول صحبت با كنار دستيش شد .
بي اختيار حواسم رو متوجه خودش كرد .
از حرفهايش فهميدم كه رانندس .

راننده خط شهرستان تهران _ شمال .
راننده _ ببخشين .

شما با اين بنده خدا ها نسيتي داشتين .
بغل دستيش رو مي شناختم .

اقاي ناصري بود .

همكار بابا .
اقاي ناصري _ بله .

من همكار اقاي سهيلي بودم .
راننده _ خدا بيامرزتشون .

بد جوري مردن .

مرگي كه مقصرش حماقت كس ديگه اي بود .
.
اين جمله رو كه شنيدم ديگه تمام صداهاي دور و برم خاموش شد و فقط صداي مرد راننده رو مينشيدم .
.
اقاي ناصري با تعجب پرسيد _ مگه تصادف نكردن .
راننده _ چرا ، ولي چه جور تصادفي !؟ واقعيتش من پشت سرشون بودم و تمام حادثه رو ديدم .


اين بنده خدا ، همكارتون ، داشت رانندگي خودش رو ميكرد ، با سرعت مجاز و تايشان خط خودش .

سر يكي از پيچ ها كه خيلي هم پيچ تندي بود يه ماشين كه چند تا جوون داخلش بودن با سرعت بالا پيچيد .

ولي نتونست ماشين رو كنترل كنه و منحرف شد .

اين خدا بيامرز خيلي سعي كرد ماشين ها به هم برخورد نكنن ولي نشد .


اقا اين 2 تا ماشين يه جوري به هم خوردن كه صداش تا يك كيلومتر اون ور تر هم شنيده شد .
جفت ماشين ها اتيش گرفتن ...

.

هيچ كس حتي جرات نزديك شدن به ماشين ها رو هم نداشت .
همه سوختن ...
داشتم گوش ميكردم ، مغزم داشت منفجر ميشد .

پس جريان از اين برنامه بود .
حالا فهميدم كه چرا نذاشتن جسد ها رو ببينم ، چون همه سوخته بودن .
.
راننده حرفاش رو همچنين گفت _ خدا از سر تقصيرات اون 4 تا جوون بگذره .

راننده هاي پشت سريشون ميفرمودن كه خيلي بد رانندگي ميكردن .

گردن اونايي كه فرمودن .

ولي ميفرمودن حالشن خيلي خراب بوده و انگار ...
.
اين جمله اخر بد جوري اتيشم زد .

نفس هام تند شده بود .

بلند شدم و رفتم به سمت در مسجد .

يكم كه جلو رفتم ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم و شروع كردم به داد و فرياد كردن .
_ خدا .

خدا ...

راحتم كن ...

خدا منو بكش ..
سياوش از جلايشان در خودش رورسوند بهم و با چند تا ديگه از فاميل هامون سعي كردن ارومم كنن ولي نمي تونستن .
اين قدر داد زدم و تقلا كردم تا از حال رفتم .
.
وقتيبيدار شدم باز هم تايشان خونه خالم بودم با همون وضعيت سابق.

بازم بهم سرم وصل كرده بودن.

سرم رو با فشار از دستم كشيدم بيرون .

جاش بد جوري سوخت و شروع به خون ريزي كرد.
بي تفاوت به كمك دستام و ديوار از رايشان تخت بلند شدم و از اتاق اومدم بيرون .
تا از اتاق خارج شدم خالم دايشاند به طرفم و خواست جلوم رو بگيره.
با التماس سعي ميكرد مانع از رفتنم بشه ولي فايده اي نداشت .
هر جور بود از دست خاله ام خلاص شدم و رفتم بيرون .
.
در حياط رو كه باز كردم سياوش جلوم شبز شد .

با ديدن سياوش بازم اشكم سرازير شد.

بيچاره سياوش هم بد جوري داغون شده بود .

چشماش از زور گريه و بي خوابي قرمز شده و گود رفته بود .
جلوم رو گرفت و فرمود _ با اين حال و روزت كجا داري ميري ؟!
جوابش رو ندادم و با دست كنارش زدم كه دستم رو گرفت و با التماس فرمود _ كسري تو رو خدا تو ديگه اين جوري نكن .
با بغض جوابش رو دادم _ ولم كن سياوش .

مي خوام برم خونمون .

نمي تونم اين جا بمونم .
سياوش _ پس استقامت كن منم بيام .

حداقل مي رسونمت .
.
همراه با سياوش برگشتم خونه خودمون .

سياوش ماشينش رو پارك كرد و همراهم اومد داخل.

.
در خونه رو كه باز كردم و چشمم به خونه و وسائلش افتاد سر جام خشكم زد .
اروم اروم رفتم جلو و يكي يكي وسائل رو لمس ميكردم .

عينك مطالعه بابا .

چادر نماز مامان .

تابلو نقاشي كه خود ساحل كشيده بود .و...
همين جور اشك مي ريختم و دور خونه مي چرخيدم .

67:

سقوط من .
قسمت پنجاهم .

50
.
رايشان هر چيزي كه دست ميكشيدم انگار تمام وجودم رو غم و غصه ميگرفت .
هنوز باورم نشده بود كه ديگه نمي تونم ببينمشون .
پدرم .

مادرم .

خواهرم ...
عزيزترين كسايي كه تو دنيا داشتم .


رفتم يه گوشه و رايشان زمين گرفتم نشستم و پاهام رو تايشان بغلم جمع كردم و خيره شدم به قاب عكس هايي كه با سليقه ساحل رايشان طاقچه چيده شده بود .
عكس عروسي بابا و مامان .

عكس دسته جمعي كه پارسال تايشان شمال گرفتيم و عكس ....
.
همون جوري كه نشسته بودم خوبم برد ...
.
نزديك هاي غروب بود كه خواب بيدار شدم .

سياوش همون جايي كه خوابونده بودم و يه بالش گذاشته بود زير سرم و يه لحاف هم كشيده بود روم.

خودش هم رايشان يكي از مبل ها خوابش برده بود.
طفلي سياوش هم تو اين چند روزه خيلي اذيت شده بود .

داغ اين مصيبت ها از يه طرف و حال و روز منم از يه طرف ديگه بهش فشار اورده بودن .
بلند شدم و روانداز رو انداختم روش و خيلي اروم پشونيش رو بوسيدم .

معلوم بود كه چقدر خسته ست كه بيدار نشد .
خيلي اروم و بي سر و صدا از خونه زدم بيرون .

دلم بد جوري هواي مامان و بابا رو كرده بود .
يك راست رفتم بهشت زهرا .

جاي قبر ها درست يادم نمونده بود .ولي به هر بدبختي كه بود پيداشون كردم .
تازه سنگ قبرها رو گذاشته بودن .

رايشان سنگ قبرها پر بود از گل هاي پر پر شده .

قبر ساحل بين قبر مامان و بابا بود .
پايين قبرها گرفتم نشستم .

يه حس خاصي داشتم .

حس گريه بود يا چيز ديگه اي نمي دونم .

سرم رو گذاشتم رايشان قبر مامان و اروم شروع كردم به گريه كردن و همون جوري هم باهاشون حرف ميزدم .

گريه ام كه تموم شد خيلي سبك شده بودم .
.
چند دقيقه ديگه هم اون جا نشستم و خيره بودم به سنگ قبرها .
با خودم فكر ميكردم كه حالا زير اين همه خاك چي كار ميكنن .

بابا ، مامان ، ساحل و حتي دائي .


حالا روحشون كجاست .

چه بلايي سرشون اومده .

اخرش چي ! ميرن بهشت يا جهنم .

يعني اين قدر ادم خوبي بودن كه الان با خيال راحت تايشان قبرشون خوابيده باشن .
.
و اين چيزي بود كه فقط خودشون مي دونستن و خداشون .
بلند شده بودم و مي خواستم برم كه يه سنگ قبر كنار قبر بابام توجهم رو جلب كرد .
يه سنگ قبر خيلي خيلي ساده كه فقط يه جمله روش نوشته شده بود .

مردي بلا صاحب .
يه لبخند تلخ اومد رايشان لبهام .

با خودم فكر كردم اين بيچاره حتي موقع مرگش هم تنها و بي كس بوده .

مثل خيلي هاي ديگه .

مثل كسايي كه تنها به دنيا ميان و تنها زندگي ميكنن و تنها ميميرن ...
.
چند قدمي از قبرها دور نشده بودم كه ديدم سياوش داره با حالت دايشاندن مياد به سمتم و با ديدن من انگار ديگه خيالش راحت شده باشه و سر جاش وايساد .
چيزي بهم نفرمود .

فقط اومد به سمتم و دستش روانداخت دور كمرم و با هم راه افتاديم به سمت در خروجي .
.
اخر شب بود كه ندا و نيلوفر زنگ زدن .

ندا خيلي اصرار داشت كه باهام صحبت كنه ولي اصلا نمي تونستم كه باهاش حرف بزنم و از سياوش خواستم كه دست به سرش كنه .


68:

سقوط من .
قسمت پنجاه و يكم .

51
.
روزهاي يكنواختي رو پشت سر هم ميگذروندم بدون اينكه حركت رو به جلايشان وقت رو حس كنم.


انگار دنيا وايساده بود .

انگار ساعت ها بي خودي كار ميكردن ...
روز يا شب ، سياه يا سفيد واسم فرقي نداشت همه چيز واسم بي ارزش شده بود .
بعضي وقت ها ميشد كه چند روز پشت سر هم از خونه هم خارج نميشدم و تنها كسي كه مي ديدم فقط سياوش بود .


گاهي وقت ها هم كه مي رفتم بيرون يا مرفتم بهشت زهرا و يا ساعت ها بي هدف تايشان خيابون ها راه مي رفتم .
.
نزديك به يك ماه از اون حادثه تلخ و وحشتناك ميگذشت ولي براي من انگار همين ديروز بود .
هر روز ميديدمشون .

بابا رو ، كه از سر كار بر ميگشت و رايشان مبل جلايشان تلوزيون مي نشست و خستگي در ميكرد.
مامان رو ، كه تايشان اشپزخونه مشغول غذا پختنه ،
و ساحل رو ، ساحل حتي بيست سالش هم نشده بود .

واي كه چقدر واسه كنكور درس خوند و به خودش سختي داد .

.

.
.
بعضي وقت ها ارزو ميكردم كه زندگي يك خواب باشه .

يه خال ، يه شوخي ...
ولي اين سياهي كه من توش گرفتار شده بودم اصلا شباهتي به خيال و شو خي نداشت !
.
تو اين مدت بارها و بارها زد به سرم كه خودم رو راحت كنم و شايد ، اگه سياوش رو نداشتم اين كار رو كرده بودم .
.
.
مراسم چهلم هم برگذار شد .

ولي واسه من زياد مهم نبود .

اصلا نمي فهميدم كه اين مراسم ها واسه چي بود .
واسه اين كه داغ منو تازه كنن !!
مگه ميشد با اين كارها اونا رو زنده كرد .


تو اين مجلس هم مثل گذشته ، يه گوشه كس كرده بودم و بقيه رو نگاه ميكردم .
.
هر كسي از فاميل ها كه مي رسيد ميا مد به طرفم و دستي به سرم ميكشيد و نگاهي بهم ميانداخت كه ..

نمي دونم نگاهشون چه معني داشت .

شايد واسم تاسف مي خوردن ، شايد سرزنشم ميكردن .

شايد فقط مي خواستن به روال عادي اين جور مراسم ها پيش برن .

.

.
.
سپس مراسم روز چهلم ، خاله با چند دست پوشش جديد اومد خو.نمون و اصرار داشت كه من پوشش مشكيم رو از تنم در بيارم .
ولي هر چي اصرار كرد من قبول نكردم .

اخه وقتي از درون عزا دار بودم ديگه پوشش چه دردي رو ازم دوا ميكرد .
خاله هم وقتي پا فشاري منو ديد ديگه زياد اصرار نكرد .
.
تو اين مدت اخير خاله و شوهر خالم به همراه نيلوفر چند دفعه اي بهم سر زدن ولي با به خاطر وضعيتي كه داشتم از سياوش خواستم كه كمتر رفت و امد داشته باشن و اونا هم بي چون و چرا قبول كردن .
.
تو اين روزهاي بي انتها تنها كسي كه از ديدنش خوشحال ميشدم ندا بود .بعضي وقتها هر روز بهم سر ميزد و گاهي اقاي هدايت هم ميامد .


همه سعي ميكردن تا حال و هواي منو عوض كنن ولي زياد موفق نبودن و واقعا كار راحتي هم نبود .

نه واسه اونا و نه واسه من ...
.
ترم جديد دانشگاه هم داشت شروع ميشد .

اصلا حوصله فكر كردن به درس و دانشگاه رو نداشتم چه برسه به اين كه بخوام برم سر كلاس .

كلا مي خواستم بي خيال درس و دانشگاه بشم كه سياوش نگذاشت .

اون ترم رو هم واسه من و هم واسه خودش مرخصي گرفت .
با شروع ترم جديد بچه هاي دانشگاه كه اكثا تازه از موضوع با خبر شده بودن بهم سر ميزدن و بهم تسليت ميفرمودن و يا تلفني احوالم رو ميگرفتن .

حتي يكي دو تا هستا هامون هم باهام تماس گرفتن و كلي باهام صحبت كردن و اصرار داشتن درسم رو ادامه بدم .
.
فكر ميكنم تنها خوبي كه اين مواقع داره همينه كه ادم مي فهمه كه اطرافيانش چه كسايي هستن و چقدر واسش ارزش قائلن .

69:

سقوط من.
قسمت پنجاه و دوم .

52
.
به پيشنهاد سياوش برنامه شد تا چند روزي رو بريم شمال .

اول نميخواستم قبول كنم ولي سياوش و ندا اين قدر بهم اصرار كردن تا مجبوري قبول كردم .

تمام مقدمات سفر رو خود سياوش انجام داد و حتي ساك منو هم خودش بست .
دوست داشتم ندا هم همراهمون باشه ولي نشد .

اخه از يه طرف ندا تازه رفته بود سر كار و تايشان يه شركت دارو سازي مشغول به كار شده بود و از طرف ديگه اگه ندا مي خواست بياد بايد نيلوفر هم ميامد كه اونم كلاس هاي دانشگاهش مانعش ميشد .
.
برنامه بود چند روزي رو كه اون جا هستيم رو تايشان ايشانلاي دائي بگذرونيم.


از وقتي كه دائي فوت كرده بود زن دائي و بچه هاش دوباره برگشتهبودن شهرستان تهران و اون جا خالي بود .
حدود يك سالي بود كه شمال نرفته بودم .

شمال رو دوست داشتم ولي فقط واسه يه مدت كوتاه در واقع شمال رو واسه زندگي كردن اصلا دوست نداشتم .

زياد با اب و هواي شرجي اون جا حال نميكردم .

البته مي دونم كه اگر چند وقتي رو اون جا بمونم ديگه واسم عادي ميشه .
دليلش هم همون عادته .

همون جوري كه من زندگي بدون خانواده ام رو حتي واسه يك لحظه هم تصور نميكردم ولي الان ديگه به نبودنشون عادت كرده بودم .
عادت ، يكي ديگه از نعمت هاي بزرگ خدا ...
.
از ندا و اقاي هدايت خداحافظي كردم و همراه با سياوش راه افتاديم به سمت شمال .
چند ساعتي تايشان راه بوديم تا رسيديم .

وسط هفته ود و جاده تقريبا خلوت بود .

بيشتر راه رو خواب بودم و يا با ظبط ماشين ور مي رفتم و خودم رو سرگرم ميكردم تا رسيديم به ايشانلا .
.
ايشانلاي نسبتا بزرگي بود كه به دريا هم راه داشت و ساختمان ايشانلا حدودا وسط محوطه بود كه دور تا دورش رو درخت هاي مختلف گرفته بودن .

كلا جاي قشنگ و با صفايي بود .
وسائلمون رو از ماشين در اورديم و رفتيم به سمت سختمون ايشانلا.
دريا رو كه ديدم يه حس خاصي بهم دست داد.

يه حس عجيب .

وسائل رو همون جا جلايشان در گذاشتم و رفتم به سمت دريا .
.
تو اون چند روزي كه شمال بوديم روحيه ام خيلي عوض شد .

احساس سبكي خاصي بهم دست داده بود .

شايد تونسته بودم كه با مرگ عزيزام كنار بيام .
اكثر وقت ها رو كنار دريا ميگذرونديم .


وقتي موج هاي دريا رو ميديدم كه از دور دست خيلي اروم شروع به حركت ميكردن و كم كم سرعتشون بيشتر ميشد و با سرعت و قدرت خاصي جلو مي اومدن تا خودشون رو به ساحل برسونن و سپس اين جوش و خروش كه تا چند لحظه پيش داشتن ، اروم ميگرفتن و از تب و تاب ميافتادن .
با ديدن اين منظره زيبا ياد يه چيزي ميافتادم.

با خودم فكر ميكردم كه زندگي اين موج هاي دريا هم مثل زندگي ما ادم هاست .

اروم شروع ميشه و كم كم اوج ميگيره و بعد به جايي ميرسه كه بايد تموم بشه و موج بعدي بياد و جاش رو بگيره .
زندگي ما هم همين جوريبود .

ما هم بايد يه جايي به اخر راه مي رسيديم و تموم ميشديم.

ولي هنوز واسم مشكل بود كه اخر راه بعضي از ما در بدترين جاي ممكن تموم بشه .جايي كه اصلا حق نيست .

مثل خانواده من .
.
بيشتر وقتها ، همون جا كنار ساحل همراه با سياوش اتيشي بر پا ميكرديم و مشغول صحبت ميشديم .
يكي ، دو ماهي بود كه نتونسته بودم با سياوش درست و حسابي گپ بزنم و اين روزها دوباره اين موقعيت دست داده بود .
از خيلي چيزها صحبت ميكرديم .از خودمون ، از گذشته ها .

از اينده .

از ازدواج ...

از زندگي .
.
_سيا ، پس كي مي خواي بري خواستگاري نيلو.
سياوش _ اتفاقا خودمم تو فكرش هستم .

شايد وقتي برگشتيم شهرستان تهران كار رو يك سره كردم .
_ يعني ديگه مطمئني !؟
سياوش _ خب اره .

نيلوفر دختر خوبيه ، حيفه از دستش بدم ، نه ؟!
_ اره .

از سرت هم زياده .
سياوش _ تو مي خواي چي كار كني ؟ ندا رو ميگم !؟
_ندا ...! خب ندا هم دختر خوبيه .

هر چي هم بيشتر باهاش هستم بيشتر ازش خوشم مياد .

ولي هنوز يه مسائلي هست.
مثلا هنوز نميدونم اون منو چطور ميبينه .

اصلا مي تونه منو به عنوان شوهرش قبول كنه .

يا فقط منو به عنوان يه دوست قبول داره.


يا اصلا خود من .

ندا اولين دختريِ كه به طور جدي وارد زندگي من شده .

نمي خوام احساساتي بشم و الكي تصميم بگيرم .
سياوش _ يعني ميخواي بگي هنوز ندا رو نشناختي 1؟
_ خب چرا ! هم خودش و هم پدرش.

هر دوشون ادم هاي دوست داشتني هستن .

نمي دونم.

حالا از اين مسائل بگذريم بازم يه چيزهاي ديگه اي مي مونه.

اصلا ازدواجواسه من زوده .

بذار چند وقت ديگه .
_ اِاِاِ .

واسه من زود نيست .

واسه تو زوده .
_خب واقعيات تو با من فرق ميكنه.

تو همين الان هم بخواي ازدواج كني هيچ مشكلي نداري.
خونت اماده س .

ماشين هم همين طور.

حتي اگه درست هم به دردت نخوره مي توني پيش بابات مشغول بشي يا اصلا يه شغل مستقل واسه خودت راه بياندازي.
ولي من چي !؟ حالا از وضعيت روحيم بگذريم يه خروار مشكل ديگه جلايشان روم هست .

اول بايد درسم تموم بشه بعد كار پيدا كنم بعد فكر ماشين باشم و اخر سر هم ازدواج .
فكر كنم يه 10_15 سال ديگه نوبتم بشه .
سياوش _ يعني تو مشكلت فقط پوله .
_ خب ، مشكل اصليم پوله .

تازه من وضعم بد نيست .

دارم فكر ميكنم اونايي كه وضعشون بدتر از منه چه خاكي تو سرشون مي ريزن .
سياوش _ همه كه مثل تو فكر نميكنن .

به يه وضعيت نسبي كه رسيدن ازدواج ميكنن و كم كم همه چيز واسشون فراهم ميشه .

وقتي داشت اين حرف ها رو ميزد من چپ چپ نگاهش ميكردم .
سياوش كه معني نگاه منو فهميده بود همچنين گفت _ يعني اين طور نيست !؟
_ نه بابا .

اخه كدوم دختري مياد با يه ادم اس و پاس زندگي كنه .

سيا تو نكشيدي نمي دوني من چي ميگم .

دختره شب اول كه گشنه خوابيد ، شب دوم خونه باباشِ .
سياوش _ حالا تو كه كشيدي ! تا شما بدبخت بيچاره ها بخواين به خودتون بجنبين و پولدار بشين ما بچه پولدارها هرچي دختر خوبه سوا كرديم و برديم .

ديگه چيزي واستون نمي مونه
_ خب ديگه اين قانونه جنگل ما ادم هاست .

چه ميشه كرد !

70:

سقوط من .
قسمت پنجاه و سوم .

53
.
ده روزي رو شمال بوديم و تا اونجا كه تونستيم از محيط و اب و هواي رايشانائيش لذت بريدم .

اين تغيير اب و هوا حال منو هم متغير كرده بود .
با حرف هاي سياوش تونسته بودم خودم رو جمع و جور كنم و تقريبا برگردم به زندگي .

البته با كسري 2_3 ماه پيش خيلي تفاوت داشتم و يه جورايي يه نگاه جديد به اطافم داشتم .

ولي به هر حال خيلي بهتر شده بودم.
.
تو راه برگشت سياوش بحث جالبي رو شروع كرد .

در مورد چيزي كه به قول خودش سال ها اذيتش كرده بود .

البته كاش همه امت اين جوري اذيت ميشدن .
.
سياوش _ كسري ، از وقتي كه برگشتيم ايران يه مسئله اي بوده كه خيلي اذيتم كرده .

در موردش چيزي بهت نفرمودم ، ولي حالا مي خوام در باره اش صحبت كنيم.

شايد تونستيم باهاش كنار بيايم.
_ بگو ببينم اين حرفي رو كه چند ساله از من پنهون كردي !؟
سياوش _ باباي پولدارم.
منظورش رو نفهميدم و خيال كردم داره مسخره بازي در مياره .
_اخي .

بميرم.

حتما خيلي هم اذيت شدي نه !؟
سياوش _ جون كسري شوخي نميكنم .

ببين از روزي كه اومدم تو اين مملكت ، بعضي ها يه جوري نگاهم ميكنن.

انگار ارث باباشون رو ازم مي خوان .
_ اين بعضي ها كي هستن !؟
سياوش _ خب كسايي كه وضع ماليشون خوب نيست.

يا پاييتن تر از ماست .
يا هر كسي كه من ازش بالاتر هستم.

مثلا همين چند وقت پيش داشتم تو خيابون مي رفتم.

البته با ماشين جديدم بودم ها .
خلاصه ميفرمودم تو خيابون داشتم ميرفتم كه رسيدم به يه چهار راه و چراغ قرمز شد.

همون جور كه وايساده بودم يه پسر جوون كه فكر كنم چند سالي از ما بزرگتر بود با يه ماشين مدل پايين كه اين يكي فكر كنم برميگشت به وقت جنگ جهاني دوم ، اومد و بغلم وايساد.
اقا اين پسره يه جوري من و ماشينم رو نگاه ميكرد كه انگار ماشين رو از اون دزديدم.
مي فهمي چي ميگم .
_ اره .

مي دونم منظورت چيه ! ولي ...

ولي تو هم بايد بهشون حق بدي !!
سياوش با ناراحتي برگشت به سمت منو و فرمود _ واسه چي !؟ اصلا از رو چه منطقي اين حرف رو ميزني.
_ چرا ناراحت ميشي .

خب حق با اوناست ديگه .
اصلا تو خودت رو جاي اونا فرض كن .

يه جوون اول راه هستي.

دانشگاه سراسري كه قبول نشدي.

دانشگاه ازاد رو هم به خاطر شهريه اش نمي توني بري .

واسه سربازي هم نه پول داري و نه پارتي كه بخواي بخريش.

پس بايد دو سال رو از عمرت بكني و بندازي دور.
حالا تا اين جاش زياد بد نيست .

سپس اين تازه بدبختيت شروع ميشه .

وقتي از سربازي برگشتي تازه مي بيني كه دو سال از زندگي افتادي عقب .

اونم با چي ؟! با هيچي.

! بدون مدرك دانشگاهي.

بدون كار .

بدون پول.
حالا تو بدو .

زندگي بدو .


حالا خودت بگو .

اين ادم ها حق ندارن با يه چشم ديگه به تو نتگاه كنن .
يا اون ادمي كه حتي پول كرايه تاكسي هم نداره نبايد با ديدن ماشين 30_40 ميليوني عالي عصبي بشه .
.
سياوش _ خب كسري جون .

اين وسط تقسير من چيه !؟ يعني نبايد از پول و امكاناتي كه دارم هستفاده كنم .

يعني ماشينم رو بذارم خونه و پياده تايشان شهر بگردم .

اصلا به من چه كه باباي من پولداره و باباي اونا فقير ! برن يقه باباي ناامت رو بگيرن .
_اره تقصير تو نيست كه بابات پولداره ، ولي تقصير اوناست كه باباشون فقير و بي پوله .

نه !؟
سياوش اين ادم ها وقتي تو و امثال تو رو ميبينن با خودشون فكر ميكنن كه اين ماشين ها ، اين خونه و اين پول ها از كجا اومده .

خب طبيعيه اگه فكر كنن كه داره حقشون پايمال ميشه .
.
سياوش _ ميگم كسري.

بحثي كه چند ماه پيش داشتيم رو يادته .


_ كدوم بحث ؟!
سياوش _ هموني كه اخرش به اين نتيجه رسيديم كه باباي من دزده .

در مورد فقر و ثروت .
_اهان .

يادم اومد .

خب كه چي؟!
سياوش _ هيچي ديگه .

بازم شد همون .

اخرش هم همه چي رو سر باباي بدبخت من خراب ميشه و تموم ميشه ميره پي كارش.
از حرفش خندم گرفت .

اخه راست ميفرمود .

تايشان ذهنم همين حرف ها بود .
ولي نخواستم زياد ناراحتش كنم _ نه سياوش جون ، اين جوري ها هم نيست .

نه تقصير توِ نه تقصير بابات .
اين روال عادي زندگي بشرِ .كه هميشه بوده و هست و خواهد بود .
نه تو مي توني تغييرش بدي و نه كس ديگه اي .

ولي هر كس به اندازه خودش مي تونه يه كارهايي بكنه.
مي شه كاري كرد كه وقتي يه نفر ميبندت به جاي اينكه با يه ديد منفي بهت نگاه كنه و تايشان دلش بهت فحش بده يه خاطره خوب از تو ، تايشان ذهنش بياد .
سياوش _ يعني چي كار كنم.

نمي خواي بگي كه پول هام رو بين همه تقسيم كنم !
_نه .

پولت تو سرت بخوره .

ولي ميتوني به 4 تا ادم زير دستت كمك كني تا اونا هم يكم خودشون رو جا به جا كنن .
سياوش سري تكون داد يعني مثلا داره فكر ميكنه و بعد فرمود _ اره اينو مي تونم .
كسري ، بعضي وقت ها با خودم فكر ميكنم كاش منم يه ادم عادي بودم با يه وضع معمولي ولي مي دوني اخرش به چه نتيجه اي مي رسم .
_نه .
سياوش _ به اين نتيجه ميرسم كه اصلا صرف نمي كنه .

مگه مغز خر خوردم كه زندگي به اين خوبي رو ول كنم و برم بدبخت بشم.!
_ اره .

مطمئنم كه تو هيچ وقت همچين كاري رو نميكني.
راستي يه ضرب المثل امريكايي هست كه ميگه : ثروتمند ها كاري رو انجام ميدن كه دلشون مي خواد ولي فقرا كاري رو ميكنن كه مجبورن .
چون پول قدرت اصليه !
.

71:

سقوط من .
قسمت پنجاه و چهارم .

54
.
با برگشتمون از شمال منم سعي كردم كه برگردم به زندگي .

ديگه كمتر تنها بودم و سعي ميكردم بيشتر تايشان جمع باشم.

گاهي به دانشگاه و دوستام سر ميزدم .


با ندا و سياوش و نيلوفر بيرون مي رفتيم و خلاصه سعي ميكردم از افكار ناخوشايندي كه داشتم خارج بشم.
.
با پيگيري هاي سياوش ، كارهاي مربوط به بيمه ماشين بابا انجام شد و با پولي كه از بيمه گرفتم تونستم يكم به زندگيم سر و سامان بدم و يه خورده به خودم برسم.
به پيشنهاد سياوش ماشين قديمي اون رو هم برداشتم و قيمت خيلي كمتري نسيبت به قيمت واقعيش رو بهش دادم .البته اولش نمي خواستم قبول كنم در واقع نمي خواستم زير بار منت كسي باشم .ولي به اصرار خاله و شوهر خالم قبول كردم .
با اومدن ماشين يكي ديگه از دلمشغولي هام هم حل شد و حالا ديگه فقط بايد حواسم رو رايشان درس هام متمركز ميكردم .
البته تا شروع ترم جديد موقعيت زيادي مونده بود .
.
.
با اصرار من سياوش قبول كرد تا بره خواستگاري نيلوفر ، سياوش نمي خواست قبول كنه .مي فرمود بذار چند وقت ديگه.

حداقل از سپس سالگرد .
ولي من قبول نكردم.

با اين حرف كه شايد اين كار تايشان روحيه منم اثر مثبت داشته باشه راضيش كردم .
.
به اصرار سيا منم تو مجلس خواستگاري شركت كردم.
تا اون روز پدر و مادر نيلوفر رو از نزديك نديده بودم.

ادم هاي ساده و خوبي بودن.

وضع مالي نسبي داشتن و به قول خودشون نيلوفر بزرگترين دارائيشون بود .
نيلوفر و سياوش قبلا با خانواده هاشون در مورد همديگه صحبت كرده بودن و هر دو خانواده با اين وصلت موافق بودن و اين مراسم بيشتر جنبه تشريفاتي داشت .


.
سپس مراسم خواستگاري سياوش هم يه خورده تغيير كرد ، حداقل ديگه كمتر دنبال شارلاتان بازي بود و يكم سر به زير شده بود.

انگار ديگه خودش رو پايبند مي دونست .
.
.
ديگه يكنواختي زندگي داشت اذيتم ميكرد .

هر روزم شده بود مثل روز قبل .

صبح تا دير وقت خواب بودم و عصر هم همراه باسياوش بودم و گاهي وقت ها هم نيلو و ندا هم همراهمون بودن .
يه شب كه تا دير وقت همراه سياوش و نيلوفر و ندا بيرون بوديم ، خسته كوفته برگشتم خونه .
با اينكه خيلي خسته بودم ولي دلم نمي خواست بخوابم .

دوست داشتم يكي پيشم باشه تا بتونم باهاش حرف بزنم ، درد و دل كنم.
اول خواستم زنگ بزنم به سياوش و ازش بخوام كه بياد پيشم ولي بعد بي خيال شدم .

در واقع نمي خواستم اون طفلك اذيت بشه .
بعد به سرم زد كه به ندا زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم ولي وقتي به ساعتم نگاه انداختم پشيمون شدم .
خلاصه هر جوري كه بود خوابم برد ....
.
پله ها رو بالا ميرفتم ولي خيلي سريع .

انگار براي رسيدن به پشت بام عجله داشتم.


يه نگاه كه به بالاي سرم انداختم نور خيلي قشنگي رو ديدم .

نوري كه با هميشه فرق داشت .
بازم به سرعتم اضافه كردم تا رسيدم به پشت در.
همون جا پشت در وايساده بودم ، بدون هيچ حركتي.

قلبم يه جور خاصي مي زد .
چشمم رو بستم و دستم رو دراز كردم به سمت در .

دري كه هميشه واسم سنگين بود و به زحمت بازش ميكردم مثل اب خوردن باز شد .
وارد محوطه پشت بام شدم بدون اينكه نوري چشمم رو اذيت كنه ،بر عكس حس خيلي خوبي بهم داده بود.

يه گرماي خاص.


انگار با هميشه فرق داشت.


به دور و برم كه نگاه كردم همون صحنه هاي قبلي رو ديدم .

يه مشت برج سياه و خاكستري كه اون نور خوشكل اونا رو هم قشنگ كرده بود.
حس كردم يه چيزي پشت سرمه .

برگشتم و ديدم يه برج چسبيده به برجم ، يه برج خيلي زيبا كه تمام نوري كه فضا رو روشن كرده بود از اون بود .
اون قدر زيبا بود كه حتي با نگاه كردن بهش لذت ميبردم و حس خوبي بهم دست ميداد.
با قدم هاي كوتاه و اهسته حركت كردم به سمتش .

هر چي به طرفش ميرفتم سياهي خودم و برجم كمتر ميشدم.
بهش كه رسيدم ديگه تمام وجودم ازش سرشار شده بود .
دستم رو دراز كردم و بدنه اش رو لمس كردم ....

72:

سقوط من .
قسمت پنجاه و پنجم .

55
.
صداي زنگ تلفن باز هم رايشانا هام رو بهم زد.
از خواب پريدم .

دلم مي خواست تلفن رو پرتاب كنم تايشان باغچه.

نگاهي به شماره انداختم و ديدم سياوشه.
_بله ، چه مرگته اول صبحي.
سياوش _ سلام .

عزيزم .

ظهرت به خير.


_سلام .

فرمايش.
سياوش _ خونه اي ؟ البته معلومه كه خونه اي چون تازه از خواب بيدار شدي !؟
_ اره هستم.

چطور مگه.
سياوش _ كارت دارم.

مي خوام باهات حرف بزنم.

دارم ميام پيشت.
_ در مورد چي ؟!
سياوش _ حالا ميام ، واست ميگم.

.

فعلا .
.
گوشي رو كه قطع كردم ، نگاهي به ساعت موبايلم انداختم.

11 صبح بود البته ديگه ظهر شده بود .
تا اومدن سياوش ، ابي به صورتم زدم و يه چيزي واسه صبحونه و شايدم نهار خوردم.
حدود يه ربع طول كشيد تا سياوش اومد .


مثل هميشه شروع كرد به شوخي كردن و سر به سرم گذاشتن .

انگار اصلا يادش رفته بود كه واسه چي اومده اين جا .

شايدم نمي دونست كه چه جوري بايد شروع كنه .

به هر حال من سعي كردم كمكش كنم تا شروع كنه .
.
_ اقا سياوش ، چيزي يادت نرفته !
سياوش _ نه ؛ چي مثلا .
_مثلا اينكه واسه چي اومدي اينجا .
سياوش - اها .

مي خواستم باهات حرف بزنم .
_ خب بزن .
سياوش يكم من و من كرد تا فرمود _ مي خواستم يه چيزي بهت بگم .

ولي بايد قول بدي كه ناراحت نشي .
_ مگه چي مي خواي بگي ؟! طوري شده !؟
سياوش _ طوري كه نه ! ولي ...

ولي ديشب يه چيزي به ذهنم رسيد.

يعني نيلوفر يه پيشنهادي داد كه باعث شد ذهن ومن درگير اين مسئله بشه.
_ سياوش ، اعصاب منو بهم نريز.

مثل بچه ادم حرفت رو بزن .
سياوش _ باشه ، باشه .
ديشب نيلوفر پيشنهاد داد كه تو از ندا خواستگاري كني.

يعني نظر خودش رو بپرسي و ببيني چي ميگه ؟!
.
چيزي نفرمودم ، سرم رو چرخوندم به يه سمت ديگه و رفتم تو فكر.
.
ببين مي دونم زياد وقت مناسبي نيست ، ولي اين جوري واسه هر دوتون بهتره .
حالا نظرت چيه ؟!
.
_ خب ...

خب راستش منم بدم نمياد كه نظر ندا رو بدونم.
سياوش _ پس راضي هستي.
سرم رو به علامت مثبت تكون دادم .
.
سياوش _خب حالا اون چيزي كه ذهن منو درگير كرده رو مي خوام بهت بگم.
ببين كسري.

ندا اولين دختريه كه تو باهاش اشنا شدي .

يعني در واقع اولين كسي بوده كه تونستي باهاش رابطه عاطفي بربرنامه كني.

اونم از رايشان اتفاقي كه خود ندا پيش اورده بود .

پس تو انتخابش نكرده بودي.
_ درسته ، ولي خيلي خوشحالم كه اون منو انتخاب كرده .
سياوش _ اره مي دونم .

ولي كسري ، من از يه چيزي مي ترسم.
مي ترسم كه تو فرداي روزگار يه دختر ديگه رو ببيني و از اون خوشت بياد .

مي فهمي .
با اين حرفش يكم دلم لرزيد .

با خودم فرمودم نكنه راست بگه ولي سريع به خودم نهيب زدم .
_ نه ، مطمئن باش اين جوري نميشه .

اصلا خودت چي ؟ تو خودت هم شايد از يكي ديگه خوشت بياد و ...


سياوش _ نكته همين جاست .

فرق بين من و تو اينه كه من نيلوفر رو بين صد تا دختري كه باهاشون رابطه داشتم انتخاب كردم .

از اين انتخابم هم خيلي راضيم .

ولي تو جز ندا دختر ديگه اي رو نديدي ، يعني باهاشون رابطه نداشتي .

مي فهمي !؟
_اره .

تو مي ترسي من از رايشان احساسات اين تصميم رو گرفته باشم و بعدا با ديدن كس ديگه اي ندا دلم رو بزنه .
سياوش _ اره منظورم همينه .
بازم چند لحظه اي فكر كردم و سعي كردم هم به عقلم رجوع كنم و هم قلبم و خيلي محكم جواب دادم _ نه ، مطمئن باش همچين اتفاقي نمي افته .
سياوش _ اميدوارم همين جور باشه كه تو ميگي.

ولي بازم روش فكر كن ...

73:

سقوط من .
قسمت پنجاه و ششم.

56
.
سياوش و نيلوفر تو يه حركت غافل گير كننده براي فردا شب يه برنامه گذاشته بودن تا من و ندا با هم حرف بزنيم و يه جورايي منو تايشان منگنه گذاشتن .
با حرف هاي سياوش و نيلوفر قبول كردم.

خودم زنگ زدم به ندا و برنامه فردا رو بهش فرمودم .
.
فردا عصرش 4 تايي راه افتاديم به سمت دربند .

تو اون موقع سال دربند خيلي سرد بود ولي سرماي شيريني داشت .
رفتم تايشان يكي از رستوران ها نشستيم و يكم كه گذشت و حرف هاي معموليمون تموم شد و سياوش كارش رو شروع كرد .

كاري كه هستادش بود .
سياوش _ اخي ، چه هوايي جون ميده واسه پياده رايشان .

( بعد رو كرد به من و ندا و همچنين گفت ) اونم دو نفريش.
.
نه من و نه ندا چيزي نفرموديم.

البته فكر ميكنم ندا هنوز نفهميده بود كه منظور سياوش چيه !؟
سياوش _ البته من و نيلوفر كه خسته هستيم ، وگرنه حتما مي رفتيم قشنگ قدم مي زديم و از هوا لذت مي برديم و با هم صحبت ميكرديم.

از خودمون ميفرموديم.

از ايندمون ...
.
اين حرف ها رو كه ميزد كلي هم ادا و اطوار از خودش در مي اورد .
.
خلاصه يه يكم كه گذشت و سياوش هم ديد كه ما دو تا زير بار حرف هاش نمي ريم زد به سيم اخر و فرمود _ خب اگه شما نمي ريد .

منو و نيلوفر بلند بشيم بريم .


اصلا مي دونين چيه .

ما دو تا حرف خصوصي داريم .

اگه ميشه شما برين يه دوري بزنيد تا ما حرف هامون رو بزنيم .

خودش هم بلند شد و منو از تخت انداخت پايين .
سياوش _ بدو برو .

ديگه هم اين طرف ها پيدات نشه !
_ چه خبرته بابا .

اروم تر هم بگي ميرم.


سياوش _چقدر اروم بگم.

مگه مي فهمي.


و اروم بهم فرمود _ تا كي مي خواي بترسي.

برو مرد شو.
.
خلاصه بلند شديم و همراه هم راه افتاديم به سمت بالا .

تايشان راه به حرف سياوش فكر ميكردم .

سياوش راست ميفرمود
ديگهداشت از خودم بدم مي اومد .

تمام عمرم رو كم رو و خجالتي بودم.

ولي حالا بايد اين اخلاق گندم رو كنار مي گذاشتم و حرفم رو مي زدم.
.
دلم رو زدم به دريا و رو كردم به ندا و فرمودم _ ندا ! مي خواستم يه چيزي ازت بپرسم.


ندا _ خب بپرس !؟
_ ندا الان چند ماهي هست كه ما با هم اشنا شديم.

تو اين اشنايي هم تو پيش قدم بودي.
ندا _ درسته .

حدود 6 ماهي هست .
_ ببين ندا .

دوستي ما با يه اتفاق شروع شد .

يه اتفاق ساده .

البته من هميشه خدا رو شكر ميكنم كه تو رو با من اشنا كرد ، ولي حالا ...
حالا سپس مرگ خانواده ام من ديگه خيلي تنها شدم.

الان به غير از سياوش كس ديگه اي رو ندارم كه بهش تكيه كنم .
.
چند ثانيه اي رو ساكت بودم ، سرم رو انداخته بودم پايين و فكرم رو متمركز ميكردم.
داشتيم شونه به شونه هم راه مي رفتيم بدون اينكه بدونيم كجا ميريم.
.
يه نفس عميق كشيدم و سر جام وايسادم .

خيلي اروم بودم .

برعكس اون چيزي كه فكرش رو ميكردم.
.
سرم رو اوردم بالا نگاهم رو دوختم به نگاهش.
ساكت بود و اروم .

انگار هنوز منتظر بود كه من سوالم رو بپرسم.
.
_ ندا ، تو تا كي مي خواي با من باشي.

اين دوستي تا كجاست !؟
نگاهم كرد.

نگاهي متعجب و هيجان زده.

انگار انتظار همچين سوالي رو نداشته !
يكم فكر كرد و فرمود _ نكنه ...

نكنه مي خواي رابطمون رو بهم بزني و تمومش كني !؟
.
لبخندي زدم و فرمودم _ نه .

نه همچين منظوري نداشتم .

لطفا جواب سوالم رو بده !
.
چشمهاش رو دوخت به چشمهاي من و خيلي محكم جواب داد _ تا هر وقت كه تو بخواي .
.
يكم مكث كردم و دوباره پرسيدم _ ببين ندا .

نمي خوام از رايشان احساسات حرف بزني.

لطفا با فكر و منطقت جوابم رو بده .
ندا اين بار محكم تر از دفعه قبل فرمود _ فرمودم كه .

تا هر وقت كه تو بخواي .
.
مي دونستم كه بهم دروغ نميگه .

يعني احساس ميكردم.

يه احساس خيلي ، خيلي خوب .
احساسي كه هيچ وقت تايشان عمرم تجربه اش نكرده بودم.

انگار از نوك قله اورست با سر شيرجه بزني به سمت پايين.

واي كه چه حالي بود .

..
.
رفتم جلوتر و انگشتهاي دستش رو گرفتم تو دستهام .
تو اون هواي سرد دستهاش گرم ، گرم بود .
بهم لبخند زد و سرش رو انداخت پايين .

انگار منتظر بود كه من چيزي بگم .

با اينكه نمي دونستم چي بگم ولي بايد يه چيزي ميفرمودم .
_ ندا ، دلم مي خواد تا اخر عمر مال هم باشيم ....
.همون جوري كه دست هاي همديگه رو محكم گرفته بوديم و شونه به شونه هم قدم بر ميداشتيم ، برگشتيم پيش سياوش و نيلوفر .
.
سياوش وقتي ما رو از دور ديد از تعجب دهنش وا مونده بود _ اووه .

بابا يكي اينا رو بگيره !
سياوش و نيلوفر هم خيلي خوشحال شدن و هر دوشون بهمون تبريك فرمودن .
.
اون شب خيلي خوش گذشت .

اون شب يكي از بهترين شب هاي زندگي من بود .

حتي مي تونم بگم كه بهترين بود ، شبي كه ديگه تنها نبودم .
.
اخر شب برگشتيم خونه .

سياوش مي خواست كه پيش بمونه ، ولي نگذاشتم و فرستادمش بره خونه .
.
موقع خداحافظي ندا ازم خواست كه ماجرا رو واسه پدرش بگه ، منم مخالفتي نكردم.

چون نه من قصد داشتم منصرف بشم ، نه ندا .

پس بهتر هم بود كه بقيه هم از ماجرا با خبر بشن.

اين جوري هر دومون هم راحت تر بوديم .


74:

سقوط من .
قسمت پنجاه و هفتم .

57
.
اون شب از خوشحالی خوابم نمی برد .
سپس اون همه حادثه که داشت از پا درم می اورد کم کم وضعم داشت تغییر میکرد .
داشتم یکی رو واسه خودم ÷یدا میکردم.یکی که فقط مال خودم باشه .
.
کم کم اوضاع زندگیم داشت رو به راه می شد .
با ÷یگیری های سیاوش کارهای بیمه ماشین پدرم انجام شد و با پولی که از بیمه گرفتمتو نستم یکم به زندگیم سر و سامان بدم .
به پیشنهاد سیاوش ماشین قدیمی اون رو برداشتم و قیمت خیلی کمتری نسبت به قیمت واقعیش رو بهش دادم .
البته اولش نمی خواستم قبول کنم ؛ در واقع نمی خواستم زیر بار منت کسی باشم اما با اصرار سیاوش و خانواده ش قبول کردم .
با اومدن ماشین یکی دیگه از دل مشغولی هام هم رفع شد ؛ حالا دیگه باید تمام حواسم رو روی درس هام متمرکز میکردم .
البته هنوز تا شروع ترم جدید چند وقتی موقعيت داشتم .

.

.

.
.
زمستون هم اومد .

با اون سوز و سرمای همیشگی .
هیچ وقت پاییز و زمستون رو دوست نداشتم .

نمی دونم , شاید دلیلش این بود که خودم متولد بهار بودم .

شایدم واسه این بود که هوا خیلی زود تاریک میشد و من تاریکی رو اصلا دوست نداشتم .
.
غروب که میشد بد جوریس دلم میگرفت .

مثل همین الان که توی حیاط نشستم و دارم اسمون رو نگاه میکنم .

خورشید داشت ازم خداحافظی میکرد .


ولی انگار اونم دلش واسه تنهایی من می سوخت و دلش نمی اومد که تنهام بذاره .

انگار می دونست که منم چقدر دوستش دارم .


وقتی که خودش هم می رفت بازم تا چند دقیقه میشد به جای پاش تو مغرب دل خوش کرد .

ولی اونم می رفت و تنهام میگذاشت .اونم بی وفا بود .
.
ولی نه اگه این خورشید می رفت من یه خورشید دیگه داشتم .

خورشیدی که هر لحظه می تونست گرمم کنه و بهم بتابه .
اونم یه هدیه بود از طرف خدا , مثل خورشید .

ولی این یکی فقط مال خودم بود , مال خود ِ خودم ...
با صدای زنگ موبایلم از این فکر و خیالات اومدم بیرون .

شماره برام اشنا نبود ولی به هر حال باید جواب میدادم .
.
_ بله ؟
_سلام اقای سهیلی !؟
_بله , بفرمایین ؟!
_ سلام اقا کسری .

محمد هستم .

محمد احمدی ...
_اوووه .

سلام محمد اقا .

ببخشید نشناختم.

خوبین شما ؟!
محمد _ ممنون .

میگذره .
اقا کسری مزاحمتون شدم تا یه خبری رو بهتون بدم .

علی اقا فرمود که هفته اینده دادگاه هواپیما ربائی برگذار میشه .
_می دونم .

احضاریه دادگاه واسه سیاوش هم اومده و ازش خواستن به عنوان شاهد توی دادگاه حاضر بشه .

راستی محمد جون اون دو نفری رو گرفتن الان کجا هستن ؟ازشون خبری داری ؟
محمد _ وا..

, علی فرمود بردنشون شهرستان تهران .

احتمالا باید اوین باشن .

واسه چی پرسیدین ؟
_ راستش می خوام برم دیدن یکیشون .
محمد _ کدومشون ؟ همونی که رفیقش رو کشت ؟
_اره , تو از کجا می دونی ؟
محمد _ علی جریانش رو کامل واسم تعریف کرده و فرموده که شما ازش خوشتون می اومد .
خب .

دیگه مزاحمتون نشم .

فقط زنگ زده بودم که وقت دادگاه رو بهتون بگم .

در ضمن به اقا سیاوش هم سلام برسونید .

هر چی موبایلش رو گرفتم در دسترس نبود .
تا اومدم خداحافظی کنم دوباره فرمود _ راستی کسری جان .

من چند وقت پیش هم زنگ زده بودم ولی وقتی سیاوش جریان تصادف و ....

واسم تعرف کرد ترجیح دادم مزاحمت نشم .
_ مر30 محمد جون .

لطف داری .
.
با محمد خدا حافظی کردم و خودم شماره سیاوش رو گرفتم ولی هنوزم در دسترس نبود .

به خونشون هم که زنگ زدم خاله فرمود که صبح از خونه زده بیرون و هنوز نیومده !!!
موبایل نیلوفر رو هم که گرفتم ولی اونم مثل سیاوش در دسترس نبود .

واسه همین حدس زدم که احتمالا باید همراه هم باشن.

ولی نمی دونم چرا نگران شده بودم !
.
اخر شب خود سیاوش بهم زنگ زد .

از تلفن خونه داشت زنگ میزد .
سیاوش _ سلام کسری .

کاری داشتی با من ؟
_کدوم گوریس بودی تا حالا ؟
سیاوش _ هیچ جا .

واسه چی ؟
این هیچ جا کجاست که موبایلت هم در دسترس نبود .
سیاوش لحن صحبتش رو تند تر کرد و فرمود _ اصلا به تو چه ؟ چی کارم داری حالا می خوام برم بخوابم !
_ می خوای بری بخوابی ؟!
خب برو بخواب .

در ضمن صدات رو هم واسه من بالا نبر .
گوشی رو به شدت زدم زمین و قطعش کردم .که دوباره خود سیاوش زنگ زد .
_بله ؟!
سیاوش _ حالا چرا اعصاب نداری ؟ ببین عزیزم منظورم اینه که اگه کاری داری زودتر بگو تا واست انجام بدم !
_ اها .

حالا شد .

از این به عد هم حواست رو جمع کن قشنگ منظورت رو برسونی .
عصری محمد زنگ زد .
سیاوش _ محمد ؟! کدوم محمد ؟
_ محمد احمدی .

شیراز.
زنگ زده بود وقت دادگاه رو بگه .

به تو هم زنگ زده بود ولی در دسترس نبودی .
سیاوش _ وقت دادگاه رو که خودم می دونستم .

دیگه چی فرمود ؟
_فرمود علی سروش هم توی اوین هستن .

می خوام فردا برم دیدن علی.

تو هم میای ؟
سیاوش _ اره .

میام .
_پس زنگ بزن.

ساعت ملاقات رو بپرس تا فردا با هم بریم.
سیاوش _ اها .

پس کارت باهام این بود که دنبالم میگشتی , نه ؟
_اره .

پس چی خیال کردی ؟
.

75:

سقوط من .
قسمت پنجاه و هشتم .

58
.
صبح سیاوش زنگ زد .

ساعت ملاقات همین امروز ساعت چهار بود .

برنامه شد که نهار رو برم خونه خالم تا بعدش با سیاوش بریم زندان .


.
تا سپس ظهر خونه خاله اینا بودم و بعدش حرکت کردیم به سمت اوین .
زندانی های سیاسی رو توی اوین نگه می داشتن و یه وقتی هم خیلی حرف ها پشت سر این زندان زده می شد .
میفرمودن خیلی ها که نباید زنده می موند ن رو تو این زندان سر به نیست کردن .
.
راه نسبتا زیادی بود تا اوین و سیاوش هم برعکس همیشه ساکت بود .
نزدیک زندان که رسیدیم سیاوش ازم پرسید _ کسری , چرا می خوای ببینیش .
_همین جوری .

چون ازش خوشم اومده بود .
سیاوش _ چی می خوای بهش بگی ؟
_چیز خاصی که ندارم که بگم .

بیشتر می خوام ببینم وضعش چه جوریه ؟
.
به زندان که رسیدیم تازه مشکلمون شروع شد .

اجازه نمی دادن که بریم تو .

می فرمودن فقط فامیل های درجه اولشون می تونن ببیننشون .
یه مدت که باهاشون سر و کله زدیم افسر مافوقشون هم از راه رسید .

از شانس ما از اشناهای بابای سیاوش در اومد .

با کلی صحبت برنامه شد که من برم داخل و سریع برگردم .
.
محل ملاقات یه اتاق کوچیک بود با یه میز کوچیک و 2 تا صندلی کهنه چوبی .
چند دقیقه ای منتظر شدم تا علی اومد .

خیلی عوض شده بود .

صورتش چند وقتی بود که اصلاح نشده بود .

کلا سر و وضع اشفته ای داشت و خیلی شکسته شده بود.
جالب بود که سریع منو شناخت .


_ سلام علی اقا .
علی - سلام .

شما ...

شما توی هواپیما ...

؟؟!هوووم ؟!
_ اره .

خوب منو یادتون مونده .

حالتون چطوره ؟
علی _ فقط شما رو نه ؟! تمام مسافرا رو یادمه .

هر روز اون صحنه ها داره جلوی چشمام رژه میره .
.
انگار بغض چند ماهش ترکیده باشه همین جور داشت اشک می ریخت و صحبت میکرد .

تمام صورت و ریشش از شدت اشک خیس شده بود .
.
علی _ هر روز جواد جواد رو جلوی چشمام می بینم .

زن و بچه بیچاره ش .

هر روز ارزوی مرگم از خدا میکنم .
.
خواستم بحث رو عوض کنم تا شاید از این حال و هوا بیاد بیرون _ اقا سروش چطورن ؟ اونم این جاست ؟
علی _ اره سروش هم این جاست .

ولی وضع اونم بهتر از من نیست .
هفته دیگه هم وقت دادگاهمونه .
_ می دونم .

از اون دوستمم که توی هواپیما بود خواستن بیاد واسه شهادت دادن .
علی اقا ! ما می دونیم که شما واسه نجات جون مسافرها جواد رو زدین .

سیاوش هم به نفع شما رای می ده .
.
علی پوزخندی زد و فرمود _ واسه من دیگه فرقی نداره .

ولی اگه تونستین به سروش کمک کنید .
.
سربازی که همراه علی وارد اتاق شده بود بهم اشاره کرد که دیگه باید تمومش کنم .
از علی خداحافظی کردم و رفتم بیرون .
دم در از اون افسری که گذاشت برم داخل , کلی تشکر کردم , سیاوش هم مشغول صحبت با سرباز های جلوی در ورودی بود .

من که بهش رسیدم ازشون خداحافظی کرد و با هم راه افتادیم به سمت خونه .
.
سیاوش _ چی شد ؟ دیدیش ؟!
_اره بیچاره خیلی داغون شده بود .

می فرمود همش توی فکر جواده .
سیاوش _ حق داره.

بالاخره دوست صمیمیش رو کشته .

می خوای ناراحت نباشه .

مثل این می مونه که من تو رو بکشم اون وقت ککم هم نگزه .
_ اون که اره .

تو منو با دست های خودت هم خفه کنی عین خیالت هم نیست .
راستی سیا ؛ تو دادگاه سعی کن بهشون کمنک کنی.
یکدفعه یه حرف مزخرفی نزنی که وضع رو بدتر کنه .
سیاوش _ باشه حواسم هست .

76:

سقوط من .


قسمت پنجاه و نهم .

59
.
دادگاه هم برگذار شد .

علی و سروش با تلاش وکیل هاشون به کمترین مجازات محکوم شدن که گذروندن بهترین سال های عمرشون توی زندان بود .
با این حال خلی دلم می خواست که باز هم به علی کمک کنم .
به نظرم می رسید که علی نباید اون جایی باشه که الان هست .

در واقع باید جایی باشه که واسش ساخته شده .

جایی که می تونه به امتش کمک کنه .

ولی نگذاشتن ...
.
ترم جدید هم شروع شد و من و سیاوش برگشتیم سر کلاس هامون البته یک ترم از دوستامون عقب افتاده بودیم ولی زیاد مهم نبود .
.
یه روز که داشتیم از دانشگاه بر میگشتیم سیاش راه رو کج کرد و رفت به سمت پارک محله .

جلوی پارک نگه داشت و فرمود _ بریم چند دقیقه ای توی پارک بشینیم .


فهمیدم که چیزی توی دلشِ و نمی تونه به زبونش بیاره .

یعنی همیشه همین طور بود .

وقتی منو می برد یه جای خلوت و دنج مثل همین پارک می خواست چیزی رو بهم بگه .
.
رفتیم ته پارک و روی یه نیمکت خالی نشستیم .
خواستم توی حرف زدن کمکش کنم .

واسه همین فرمودم _ خب .

بگو ببینم باز چی شده ؟!
سیاوش _ مگه چطور ؟
_ حرفت رو بزن .

من دیگه تو رو نشسناسم کی بشناسه .


سیاوش - من کلا ادم معروف و محبوبی هستم .

خیلی ها منو می شناسن .
_اره .

تو راست میگی .
سیاوش لبخندی زد و سرش رو انداخت پایین و فرمود _ کسری .

می خواستم باهات مشورت کنم .


اصلا بذار رک بگم .

من و نیلوفر با هم حرفامون رو زدیم .

می خوایم زودتر ازدواج کنیم .
.
هم خندم گرفته بود و هم خیلی تعجب کرده بودم .

یعنی اصلا انتظارش رو نداشتم .
_ خب .

کی انشا ...

.
سیاوش _ سپس عید .

ولی ...
_ولی چی ؟
سیاوش _ ولی مامان مخالفه .


_ چرا .

یعنی با نیلوفر مشکلی داره .

خاله که نیلوفر رو خیلی دوست داشت ...
سیاوش حرفم رو قطع کرد و فرمود _ نه .

نه ...

.

مامان میگه تا سال خاله اینا استقامت کنید .

میگه جلوی فامیل خوبیت نداره .
خودم اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم .

چند لحظه ای فکر کردم و فرمودم .

_ اینو که راست میگه .

ولی من میگم گور بابای فامیل .
سیاوش که انگار خیلی خوشحال شده بود فرمود _ یعنی تو مشکلی نداری.
_نه .

خدا کنه پشت سر اون خدا بیامرز ها تا باشه از این جور مراسم ها باشه .بعدش هم تا سپس عید حدود 7_8 ماهی گذشته فکر نکنم فک و فامیل هم خیلی مشکل داشته باشن .
.
_ راستی .

چی شد که یکدفعه زد به کلتون .


سیاوش - واقعیش نیلوفر یکم داره مشکل پیدا میکنه .


یکی از فامیل های مادرش اومده خواستگاریش.
_ خواستگاری ؟! ولی ..

ولی مگه خانواده نیلوفر از رابطه شما خبر ندارن .
سیاوش _ چرا .

ولی خب دیگه .

مادرش اون پسره رو خیلی دوست داره.

حتی راضیه نیلوفر اون رو انتخاب کنه و منو پس بزنه .

واسه همین ما هم تصمیم گرفتیم همه چیز رو رسمی کنیم و قال قضیه رو بکنیم .
_ اها .

پس این جوریاست .
.
موقع بیرون اومدن از پارک یه پسر بچه که ادامس می فروخت اومد به سمتمون و به سیاوش سه پیچ شده بود و اصرار التماس میکرد که ازش ادامس بخره .
سیاوش هم مجبوری ازش خرید .
سیاوش _ می بینی چطوری ادامس می فروشن ادم رو مجبور میکنن که ازشون بخره .
_بالاخره این بدبخت ها هم باید یه جوری زندگی کنن دیگه .
زندگی ...

یعنی اگه بشه بهش فرمود زندگی.
از کله سحر تا بوق سگ جون کندن و منت هر کس و.

نا کس رو کشیدن واسه یه لقمه نون زهر ماری .
سیاوش _ خب حالا دوباره شروع نکن .
_ چیه ؟ خاطرتون ازرده میشه .
سیاوش _ نه .

دهنم باز میشه و اگه باز شد دیگه هر چی نباید ازش بیرون میاد .
_ غلط میکنی.

حالا هم راه بیافت بریم .
.
وقتی رسیدم خونه زود زنگ زدم به ندا تا جریان رو به اونم بگم .
وقتی تصمیم سیاوش و نیلوفر رو واسش فرمودم کلی خوشحال شد .
ندا _ اقا کسری شما هم یکی یاد بگیر !
_چی رو یاد بگیرم .

بد بخت کردن خودم رو .
ندا داد زد _ اِ اِ اِ اِ .

بدبخت کردن .حالا که این جوری دیگه طرفای خونه ما ÷یدات نشه .

دیگه بهم زنگ هم نزن .
_ زنگ رو باشه .

دیگه نمی زنم .

ولی نمی تونم طرف خونتون نیام .

اخه خونمون روبه روی خونتونه .
ندا _ با مزه .
ولی جدا کسری .

تو می خوای چی کار کنی ؟!
چند لحظه ای سکوت کردم و بعدش فرمودم _ ندا جون .

تو که خودت وضع منو می دونی.

بذار یه مدت دیگه .
ندا با یه حالتی که معلوم بود اصلا از این حرفم خوشش نیومده با اکراه فرمود _ باشه .

هر جور تو بخوای.

77:

سقوط من .


قسمت شصتم .

60
.
کم کم رفت و امدم با خونه اقای احمدی هم بیشتر میشد .
از اقای احمدی خیلی خوشم می اومد و دوستش داشتم .

با اینکه هستاد ریاضیات بود رابطه خیلی خوبی با تاریخ و ادبیات داشت و همین باعث میشد بیشتر با هم احساس نزدیکی کنیم.
بعضی وقت ها ساعت ها می نشتیم و در بازه تاریخ و شعر و این جور مسائل صخبت میکردیم و اصلا هم گذشت وقت رو حس نمی کردیم .

.
سپس هم نشینی ها م با اقای احمدی و حرف هایی که با ندا زدم تصمیم گرفتم که منم سپس عید برم به خواستگاری ندا و به رابطمون رنگ رسمیت بدم .

البته از این موضوع چیزی به ندا نفرمودم و خواستم که غافل گیر بشه .


ولی قبلش باید خالم رو راضی میکردم تا عروسی سیاوش و نیلوفر برگذار بشه .
خاله واسه عروسی حرفی نداشت ولی میفرمود مراسم جشن عروسی باید سپس سالگرد باشه و سر همین موضوع ساعت ها باهاش بحث داشتم تا بتونم راضیش کنم .
.
_اخه چرا خاله ؟
خاله _ عزیزم .

من که نمیگم عروسی نکنن .

ولی...
_اره میگن سپس سالگرد .

ولی حالا فکر کنید سپس سالگرده .

اصلا چه فرقی میکنه .

مگه با این کار ما چیزی تغییر میکنه .
خاله _ هیچی .

ولی باید به روح رفتگانمون احترام بذاریم .


_خاله جون .

می دونم چی میگین .

من خودم هم خیلی به این جور چیز ها اعتقاد دارم .

ولی به خدا این جوری روح اون عزیزامون هم راضی تر هستن .
خاله _ اخه حرف امت رو چی کار کنیم .
کلافه شده بودم .

دیگه داشت اعصابم می ریخت به هم .
_ خاله ...

! خاله ! .

امت کیه دیگه ؟!
کسی که مهمه خود ما هستیم .

با حرف مردذم که نمیشه زندگی کرد ...
.
بالاخره با هزار دردسر و بدبختی تونستم خالم رو راضی کنم و حتی حاضر شدم کارت های عروسی رو خودم بین فامیل پخش کنم تا هیچ حرفی باقی نمونه .

.
بالاخره زمستون بارش رو بست و رفت .

از تاریکی و سرما و تنهاییش خلاص شدم .
بهار رو خیلی خیلی دوست داشتم .

هم به خاطر اب و هوای دلنشینی که داشت و هم به خاطر حس و حال عجیبی که بهم می داد .
این اولین عید متفاوت من بود .
اولین سال نویی که تنها بودم.بدون مادرم.

بدون پدرم و بدون خواهر عزیزم .
خالم و سیاوش خیلی اصرار داشتن که سال تحویل رو کنار اونا باشم ولی خودم ترجیح دادم که برم بهشت زهرا در کنار خانواده ا م.
لحظه سال تحویل چشمام رو بستم .

به وضوح تمام خانواده ام رو کنارم حس میکردم.

دستم رو باز کردم و دستشون رو گرفتم اشک توی چشمام جمع شده بود .

دست مادرم تو یه دستم و دست پدرم توی دست دیگه ام بود.

ساحل هم رو به روم نشسته بود و با دو تا دستاش دستای مامان و بابا رو گرفته بود ..

سال که تحویل شد چشمم رو باز کردم.

دستم خالی بود ولی خیلی گرم.

انگار تازه از توی اتیش در اومده .

اتیش یه عشق.


.
تو همین روزها برنامه بود که بریم خواستگاری ندا .

ولی قبلش باید با اقای احمدی هماهنگ میکردم .

واسه همین یه روز صبح که ندا رفته وبد سر کار بلند شدم و رفتم خونشون .
زنگ که زدم خود اقای احمدی ایفون رو جواب داد _ بله ؟
_سلام احمدی .

منم ! کسری .
اقای احمدی - سلام کسری جان.

بیا بالا .
در باز شد و داخل شدم .

وارد خونه که شدم اثری از اقای احمدی نبود .

همون طور که داشتم با چشمام دنبالش میگشتم صداش رو از توی اشپزخونه شنیدم .
اقای احمدی _ کسری جان بگیر بشین .

منم الان میام پیشت .
_چشم .
روی نزدیک ترین مبل گرفتم نشستم و همون طوری خونه رو ورانداز میکردم.


خونه پر بود از تابلو های نقاشی که من خیلی دوستشون داشتم .

همون طور که سرگرم تماشا بودم اقای احمدی همراه با یه ظرف میوه وارد سالن شد .
_ چرا زحمت کشیدین .
اقای احمدی _ نه بابا .

چه زحمتی.


.
چند دقیقه ای رو به صحبت های معمولی و همیشگی گذروندیم تا اینکه رفتم سر اصل مطلب.


.
_اقای احمدی امروز مزاحمتون شدم تا ازتون اجازه بگیرم.
یعنی اجازه بگیرم تا همراه خانواده ام بیام خدمتتون .

واسه ....
.
موج شادی و خوشحالی رو می شد توی چشم های اقای احمدی دید .

انگار که مدت ها منتظر شنیدن همچین حرفی بوده .


.
اقای احمدی - اختیار دارین.

دیگه اجازه واسه چی ؟!
_ خواهش می کنم.

لطف شماست .
.
اقای احمدی در حالی که بغضی توی صدا و نگاهش بو.د فرمود _ واقعیتش کسری جان من چند وقتیه که می خواستم باهات صحبت کنم ولی به خاطر حال و روزی که داشتی داشتم استقامت میکردم .
ولی حالا که خودت پیش قدم شدی بهتره که منم حرفم رو بزنم و خیال خودم رو راحت کنم .
کسری جون .

من 3_4 سالی هست که با شما همسایه هستم.


از پدر و مادر خدا بیامرزت هم جز خوبی چیزی ندیدم.

همین طور از خودت که می دونم چه پسر خوبی هستی .
بذار رک حرفم رو بزنم .

ازت یه چیزی می خوام .

میخوام که ...
می خوام زودتر با ندا ازدواج کنی !!!!
.
از این حرفش به کلی شوکه شدم .

منظورش رو نمی فهمیدم .
.
اقای احمدی که متوجه حالم شده بود همچنين گفت _ انگار نتوستم خوب منظورم رو بگم .

در واقع می خوام که تا وقتی اتفاقی نیافتاده ندا یه تکیه گاه محکم پیدا کنه .
این رو که فرمود دلم لرزید _ مگه قراره اتفاقی بیافته .
اقای احمدی _ اره .

ولی نمی دونم کی ؟!
یکدفعه از جا بلند شد و اومد کنارم نشست و دستام رو محکم گرفت بین دستهاش و همچنين گفت _ کسری.

بذار خیالم راحت بشه بعد برم.
_کجا ...

کجا برین ؟!
اقای احمدی _ جایی که همه باید بریم.

جایی که ازش اومدیم .
_ یعنی چی ؟!
اقای احمدی _ کسری من...

من سرطان دارم .
ولی ندا خبر نداره .

نمی دونم تا کی زنده هستم .

شاید تا 1 سال دیگه .

شاید تا 1 هفته دیگه .
.
از شنیدن حرف های اقای احمدی بد جوری شوکه شده بودم.


هیچ حرفی نمی تونستم بزنم.

فقط تونستم که بغلش کنم و گریه کنم .
.
از خونه اقای احمدی زدم بیرون .

رفتم به سمت خونه خودمون .

کلید رو از جیبم در اوردم و خواستم در رو باز کنم ولی پشیمون شدم.

دیگه حوصله خونه رو هم نداشتم.


بی اختیار راه افتادم توی خیابون .

به جایی که نمی دونستم کجاست ...

78:

سقوط من.
قسمت شصت و یکم .

61
.
چند هفته ای از سال جدید گذشتهبود .

مقدمات ازدواج سیاوش و نیلوفر هم اماده شده بود و برنامه بود که تا چند روز دیگه عروسی برگذار بشه .
با کمک سیاوش موضوع خواستگاری از ندا رو به خاله فرمودم و برعکس چیزی که فکر میکردم با خوشحالی قبول کرد
روز خواستگاری نزدیکای عصر بود که خاله و شوهر خالم همراه با زن دائیم اومدن خونه ما .

خودم هم از قبل رفته بودم دنبال عمه ام .
واسه حضور عمه و زن دائیم من خیلی اصرار داشتم .
من عمو نداشتم و دلم می خواست که از خانواده پدریم کسی توی مجلس خواستگاری باشه و چه کسی بهتر عمه ام که خیلی هم دوستش داشتم .

عمه ام 3_4 سال از پدرم بزرگتر بود و از وقتی که شوهرش فوت کرده بود تنهایی توی یه خونه کوچیک تو کرج زندگی میکرد .

البته 2 تا دختر و یه پسر هم داشت ولی ترجیح میداد که تنها باشه و مزاحم زندگی اونا نباشه .

عمه ام مثل پدرم انسان خیلی ارومی بود و همین طور خیلی مهربون .
زن دائیم رو هم به این خاطر دعوت کرده بودم که هم احرتام دائی مرحومم رو نگه داشته باشم و هم ناراحتی توی فامیل ایجاد نکرده باشم .
اخه سیاوش میفرمود زن دائیم دختر کوچیکش رو واسه من نگه داشته بوده .

البته دختر دائیم خیلی دختر خوبی بود ولی من تو این باغ ها نبودم .
بالاخره ساعت 7 همه جمع شدن و با هم رفتیم خونه اقای احمدی .
با اقای احمدی از قبل هماهنگ کرده بودم ولی برنامه شده بود به ندا چیزی نگه .در واقع ندا خبر نداشت که قراره بریم خواستگاریش فقط فکر میکرد قراره یکی از دوستای پدرش بره خونشون .
.
در که زدیم خود ندا در رو باز کرد و با دیدن اون همه ادم با پوشش رسمی جلوی خونشون جا خورد .
چند ثانیه ای طول کشید تا ندا ما رو دعوت کرد داخل .


همین که نشستیم اقای احمدی هم وارد شد .
همه می دونستن که قبلا همه چیز مهیا شده و 2 طرف هم قبول کردن و فقط این مجلس یه نوع تشریفات بود واسه راضی نگه داشتن فامیل .
به خاطر همین بیشتر از حاشیه صحبت شد تا اصل مطلب .


نکته جالب این خواستگاری این بود که ساحل به جای چایی واسه مهمون ها قهوه اورد و عذر خواهی کرد و فرمود که چاییشون تمام شده .
.
1 ساعتی نشسته بودیم و صحبت میکردیم و اخر سر هم چند کلمه ای در مورد من و ساحل صحبت شد و همه رضایتشون رو فراخوان نمودن .
موقع خداحافظی من اخرین نفری بودم که داشتم از در خارج میشدم .


خیلی خوشحال و با نشاط داشتم قدم بر میداشتم که یکدفعه با صدای فریاد اقای احمدی به خودم اومدم که فرمود _ ندا !!!
یه چیزی خورد پشت شای منو و نزدیک بود که با سر بخورم زمین .

شانس اوردم سیاوش یکی دو قدم جلوتر از من وایساده بود و مانع از زمین خوردنم شد .
با عصبانیت برگشتم و دیدم ندا خیلی اروم و ریلکس جلوم وایساده و یواش بهم فرمود _ دفعه بعد خواستین برین جایی قبلش از صاحب خونه اجازه بگیرین بد نیست .
سیاوش به جایمن با فریاد جواب داد _ اتگه اجازه نگیریم باید کتک بخوریم .
ندا _ خب دیگه !
و دستم رو گرفت و کشید دنبال خودش به سمت بیرون از خونه و همچنين گفت _ بیا .

بیا بریم این دختره به درد تو نمی خوره .

این از همین الان دست بزن داره .

روزگارت رو سیاه میکنه .
.
خاله و عمه و زن دائیم که خیلی کیف کرده بودن وایساده بودن بهمون می خندیدن .
وقتی برگشتیم خونه زنای فامیل شروع کردن به تعریف کردن از ندا .
خاله _ خاله جون تبریک میگم .

خوب دختری رو انتخاب کردی.
عمه _ اره عمه .

ماشا ا ...

.

ما شا ا ...

یه دسته گل بود .
این وسط سیاوش هم شده بود اتیش بیار معرکه و اروم یه جمله در گوش من میفرمود و یه جمله هم توی جمع میفرمود .
سیاوش - یعنی خاک بر سرت با این دختر نشون کردنت .
_ واسه چی ؟1
سیاوش - زن دائی نظر شما چیه ؟
زن دائی _ وا ...

چی بگم .

همین که کسری جون انتخابش کرده کافیه .
سیاوش _ یعنی لیاقت نداری دختر منو بگیری !
_ چی میگی بابا .

زشته .

می شنوه .
سیاوش _ مگه دروغ میگم .

خودت هم یکم دقت کنی قشنگ متوجه میشی .
ولی این رو جدی میگم کسری .
وقتی از خواستگاری بر میگردی و زنای فامیل از دختره تعریف میکنن یعنی بدبخت شدی تموم شد رفت پی کارش .
.با اینکه حرفای سیاوش همگی شوخی بود ولی خودمم از کاری که ندا اون شب انجام داد خیلی تعجب کردم .


تا حالا از این کارها نکرده بود .
با خودم فکر کردم تازه این روز اول خواستگاری بود از فردای عروسی اگه حرف زیادی بزنم باید شب رو توی کوچه بخوابم .

.

.

.
.
اخر شب موقع رفتن مهمون ها .

با اصرار من برنامه شد که عمه چند روزی رو پیش من بمونه .

این جوری هر دومون از تنهایی در میومدیم .
.
تو این مدت چند روزی که عمه ام خونه ما بود خیلی با هم صحبت کردیم و از هر دری حرف میزدیم و درد ودل می کردیم .


البته بیشتر من ساکت بودم و به حرف های عمه گوش می دادم .

79:

سقوط من .
قسمت شصت و دوم .

62
.
عمه از خیلی چیز ها واسم حرف زد .


از خاطراتش.

از جوونیش.

از خوبی ها .

از سختی ها .

از مشکلات .

و ....
.
وسط حرفامون بحثمون بحثمون به سمت خواب و تعبیر خواب و این جور چیزها کشیده شد .
با دو دلی ماجرای خواب هایی رو که تو این چند ماه دیده بودم واسه عمه تعریف کردم .
با وجود اتفاقات عجیبی که پیش اومده بود ؛ ولی عمه اصلا تعجب نکرده یا شایدم این طور به نظر من میرسید .
داشت خیلی اروم به حرف های من گوش میداد و وقتی حرفام تموم شد با یه ارامش خاصی شروع کرد به صحبت کردن .
عمه _ کسری جان .

بععضی وقت ها ادم توی عالم خواب چیزهایی می بینه که یک تکه از واقعیته .

واقعیتی از دنیای خودمون که یه جایی واسمون پیش میاد .
مثل خواب های تو که دارن با نمادهای خاصی حرفهایی رو بهت میزنن .
ولی عمه جون باید این رو بدونی که این لطفیه که خدا فقط به بعضی از بنده هاش میکنه .
با تعجب و اصرار پرسیدم - چرا عمه , چرا من .

چرا به من نشون میده ؟
عمه لبخندی زد و فرمود - نمیدونم .

ولی حتما دلیل خاصی داره.

حتما حکمتی داره.

شایدم ...

شایدم یه امتحان باشه .
.
امتحان !؟!؟ واقعا اگه امتحان باشه خیلی امتحان سختیه .

...

امتحانی که نمی دونم از پس گذروندنش بر میام یا نه ...!!!
.
.
از روز خواستگاری 2_3 روزی گذشته بود ولی من هنوز نتونسته بودم که ندا رو ببینم .

فکر میکنم ندا بد جوری از دستم ناراحت شده بود که هیچ سراغی ازم نمی گرفت .
به پشنهاد من عمه جون به ندا تلفن زد و دعوتش کرد خونمون .


ندا هم که انگار تو رودربایستی گیر کرده بود قبول کرد.
نزدیک های عصر بود که ندا اومد .

برنامه بود همون شب عمه رو برگردونم خونشون ؛ کرج و می خواستم از همین چند ساعت موقعيتی که داشتم هستفاده کنم و با ندا دوباره اشتی کنم .
ندا تو همون چند ساعت بد جوری تلافی روز خواستگاری رو در اورد .

از هر موقعيتی هستفاده میکرد تا اذیتم کنه .
منِ بیچاره هم چیزی نمیفرمودم و حتی به عمد کاری میکردم تا ندا بیشتر اذیتم کنه و این جوری دلخوریش از بین بره .
دم دمای غروب بود که می خواستم عمه رو برسونم.

با اصرار ندا رو هم همراهمون کردیم و راه افتادیم به سمت کرج .
تا رسیدن به مقصد من و ندا کلی سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم .

عمه هم از خوشحالی ما خوشحال بود .
وقت خدا حافظی با عمه بد جوری دلم گرفت .

تو این چند روزه بد جوری به عمه عادت کرده بودم و انگار داشتم یک بار دیگه با مادرم خداحافظی میکردم .
.
به سمت شهرستان تهران که راه افتادیم ندا یکدفعه ساکت شد و به حالت قهر روی خودش رو ازم برگردوند .
من بدبخت که تا حالا فکر میکردم که دیگه ندا باهام اشتی کرده فهمیدم که نه خیر.

تازه اول بدبختیمونه
.
از شیشه بغل به بیرون خیره شده بود و چیزی نمیفرمود .
می خواستم از دلش در بیارم ولی اصلا نمی دونستم چطوری به حرفش بیارم.
_ چی شده خانمی .

شما که تا حالا داشتین می خندیدین .
ندا _ داشتم به تو می خندیدم .
از حرفش خندم گرفت _ خب حالا چرا دیگه نمی خندی ؟
ندا _ اخه دیگه واسم تکراری شدی !
_ وا .

چرا ؟! یعنی به این زودی .

لا اقل بذار یه چند سالی بگذره بعد بگو تکراری شدی .

همین اول کاری که نمیشه .
ندا برگشت به سمتم و با حالت خاصی که بد جوری رو ادم تاثیر میکرد فرمود _ کسری .

کارت خیلی زشت بود .
می دونستم منظورش چیه .

ولی دیدم اگه خودم رو به نفهمی بزنم بیشتر به نفعمه .
واسه همین با تعجب پرسیدم _ کدوم کار ؟!
ندا _ اره .

خودتی ! روز خواستگاری رو میگم .

! چرا به من نفرمودی !؟
_ اخه می خواستم غافلگیرت کنم .

حالا ناراحت شدی ؟
ندا _ اره که ناراحت شدم .

باعث شدی من جلوی خانواده ات احمق به نظر بیام .
.
از این حرفش خیلی جا خوردم .

اصلا فکر نمیکردم که همچین فکری کرده باشه .
با تحکم بهش فرمودم - نه ...نه اصلا این جوری نبوده .

اتفاقا برعکس همه داشتن ازت تعریف میکردن .

همه خوششون اومده بود .
با این حرفه ندا از این رو به اون رو شد و با ذوق بچه گانه ای پرسید _ جدی میگی !
_ اره .

معلومه که جدی میگم .
ندا _ ولی بازم کار قشنگی نکردی.

حالا تو هیچی .

از تو هیچ انتظاری نمیره چون خل و چل هستی ولی اون بابای ناامتم می دونست ولی بهم نفرموده بود .
می دونم باهاتون چی کار کنم .ولی به موقع خودش .
خندیدم و فرمودم _ ببخشید .

ولی ندا یه جای خواستگاری خیلی تابلو بود .
ندا _ کجاش .

نکنه پشت پا زدن منو میگی.
_اون که جای خود داره .

ولی منظور من چیز دیگست .

قهوه اوردنت رو میگم .

اخه کجای دنیا دیدی تو مجلس خواستگاری به جای چایی ؛ قهوه بیارن .
ندا _ خب چی کار کنم .

چاییمون تموم شده بود .

اصلا واسه همین میگم نباید بدون اطلاع من می اومدید .
ولی این رو از من بشنو .

دفعه های بعد دیگه این کار رو تکرار نکن .
_ دفعه های بعد ؟! مگه قراره چند دفعه بیام خواستگاریت .
ندا _ تو که دیگه هیچی .

واسه جاهای دیگه ای که می خوای بری فرمودم .

وگرنه جواب من که منفیه .
_ دستت درد نکنه .

یعنی حالا می خوای تلافی کنی.
ندا _ اره.

پس چی خیال کردی ...
.
خیلی خوشحال بودم که همه چیز به خوبی پیش میره .

دیگه از ون حال و هوای گذشته خبری نبود .

دباره داشتم بر میگشتم به سمت خودم .

.

80:

سقوط من .
قسمت شصت و سوم .

63
.
دیگه کم کم داشت روز عروسی سیاوش و نیلوفر هم میرسید .
روزهای قبل از عروسی , روز های پر کاری برای من و سیاوش بود .

البته بیشتر کارمون نظارت و برنامه ریزی بود .
این وسط شوهر خالم سنگ تموم گذاشته بود .

از هر چیزی بهترینش رو انتخاب کرده بود .

از محل برگذاری جشن گرفته تا کوچکترین چیزهایی که حتی به چشم نمی اومد .
البته برای سیاوش و نیلوفر این چیزها خیلی مهم نبود .

اون دو تا بیشتر دوست داشتن زودتر به همدیگه برسن و خیلی دوست نداشتن تو تجملات فرو برن .
ولی به هر حال به خاله و شوهر خالم هم باید حق میدادیم .

بالاخره سیاوش تنها فرزندشون بود و می خواستن تمام ارزوهاشون رو تو جشن عروسیش بر اورده کنن .

.

.
.
.
روز عروسی سیاوش یکی از روزهای خوب زندگیم بود .

روزی که همه خوشحال بودن .

روزی که همه با هم و در کنار هم شاد بودن .

.

.
شاید بهترین خاصیت این جور مجلس ها همین باشه .

این مجالس جایی که هر کس با هر مشکلی و هر وضعی که داشته باشه سعی میکنه خوشحال باشه و بقیه رو هم خوشحال کنه .
.
از صبح زود همراه با سیاوش مشغول مرتب کردن برنامه های عروسی بودیم .
سیاوش بر عکس همیشه خیلی هول بود و بین حرفاش یکدفعه شروع میکرد به چرت و پرت فگتن .

فکر میکنم هیجان عروسی بد جوری روش تاثیر گذاشته بود .
سپس ظهر وقتی سیاوش رو توی پوشش دامادی اماده واسه رفتن دنبال عروس دیدم , بد جوری بهش حسودیم شد .
خیلی خوش تیپ و جذاب شده بود .

یعنی تا اون جایی که من یادم میاد همه همین جور هستن و تو روز عروسیشون با پوشش دامادی خوش تیپ تر و خوش چهره تر به نظر می رسن .
به هر حال خیلی دوست داشتم که الان جای سیاوش بودم و ندا هم کنارم بود .

حالا تاسف می خوردم که چرا به حرف ندا گوش نداده بودم .
.
سیاوش هم که انگار متوجه این حس من شده بود به شوخی بهم تیکه می پروند .
سیاوش _ چیه ، خوش تیپ ندیدی .

حسودیت میشه ؟
_ اره به خدا .

حسودیم میشه !
سیاوش - ناراحت نباش .

نوبت تو هم میشه .

ولی گول این ظواهر رو نخوری ها .

اینا همش تبلیغاتِ که ما رو اغفال کنن و بکشونن سمت بدبختی .
_ تو که این قدر هستادی چرا گول خوردی ؟
سیاوش سرش رو انداخت پایین و و مثل این فریب خورده ها که تو تلوزیون نشون می دن حرف می زد _ اقا دوست ناباب .

اصلا ما هر چی میکشیم از دست این دوست نابابِ .
اقا یه روز به ما فرمودن بیا بریم زن بگیریم .

ما هم که بچه بودیم نمی دونستیم منظورشون چیه .

دیگه وقتی بیدار شدیم و فهمیدیم که تا خر خره توش گیر کرده بودیم.
_ خب حالا شما واسه بقیه جوون ها چه توصیه ای دارین ؟
سیاوش _ اقا از این کارها نکنید .

بدبخت میشین .

اگه هم یه وقت عاشق شدین روزی سه مرتبه سرتون رو بکوبید به دیوار خودش خود به خود حل میشه .

!
همین جوری داشتیم با سیاوش شوخی میکردیم که شوهر خالم از راه رسید .
با اظطراب رو کرد به سمت ما و فرمود _ دارین چی کار میکنین ؟ هزار تا کار روی زمین مونده !
سیاوش هم با همون حس و حال جواب داد _ خوب حالا چی کار کنیم !؟
شوهر خالم که دید سیاوش داره مسخره بازی در میاره جدی تر شد و دوباره فرمود _ کره خر ؛ داری زن میگیری ولی هنوز ادم نشد !
سیاوش _نه .

اخه زیاد از این قرطی بازی ها خوشم نمی اد !!

81:

سقوط من .
قسمت شصت و چهارم .

64
.

شوهر خالم که دید سیاوش دست بردار نیست بی خیال شد و رفت و موقع رفتن رو کرد به من و فرمود _ کسری جان این پسره امشب دست خودته .

جمع و جورش کن که حداقل یه امشب رو ابروی من بدبخت رو نبره !
.
سیاوش _ پاشو .

پاشو کسری جون بریم به بقیه کارها برسیم تا بیشتر از این بارمون نکردن .

اصلا شیطونه میگه بزنم زیر همه چیز و ول کنم برم.


ولی نه .

شیطونه هم داره حرف مفت میزنه .

اخه این همه بدبختی کشیدم تا رسیدم به این جا حالا ول کنم برم.

اخه کدوم عقل سلیمی قبول میکنه .

نه ...

بیا بریم به بقیه کارها برسیم .
_ انگار خیلی وضعت وخیم شده سیاوش.

خدا به داد نیلوفر برسه .
اخه بریم به چه کاری برسیم ؟!
سیاوش _ چه کاری ؟! نمی دونم .

اصلا دیگه کاری هم مونده !
_ اره .

کار زیاده ولی کار تو چیز دیگه ایه .

باید کم کم بری دنبال عروس .
سیاوش _ اها .

چه خوب کارهای اسون افتاد گردن من .
_ خاک بر سرت کنن سیاوش.

کی می خوای ادم بشی.


سیاوش _ حالا وقت ندارم باید برم دنبال نیلوفر .بذار بعدا ادم میشم.
.
سیاوش رفت دنبال عروس و منم راه افتادم به سمت خونه تا هم پوشش عوض کنم و هم برم دنبال ندا و اقای احمدی .
.
توی راه داشتم به روز عروسی خودمون فکر میکردم.

به شبی که من و ندا کنار هم هستیم .

واسه خودم هزار تا نقشه میکشیدم که چی کار کنیم و چه جوری مراسم رو برگذار کنیم .
این قدر این فکر ها قشنگ و شیرین بود که اصلا نفهمیدم چه طوری رسیدم خونه .
.
اول رفتم خونه خودمون .

خیلی سریع یه دوش گرفتم و لباسم رو عوض کردم و یه کت و شلوار مشکی با یه پیراهن ابی اسمونی همراه با یه کراوات سورمه ای زدم .

جلوی اینه که وایسادم خودم خیلی کیف کردم .

کلی خوش تیپ شده بودم .
از فکر و خیالات زدم بیرون و رفتم به سمت خونه ندا اینا .
تا زنگ زدم ندا در رو باز کرد .

انگار پشت در وایساده بود و منتظر من بود .

نمی دونم تا حالا چند بار دیده بودمش ولی این دفعه یه جور دیگه می دیدمش.

خیلی خوشکل شده بود .
با این که ارایش کرده بود و کلی هم به خودش رسیده بود ولی به نظرم میرسید که دلیلش اینا نیست .
جالب این جا بود کهندا هم با دیدن من ذوق زده شده بود و داشت سر و پام رو ورانداز میکرد .
.
با وجود اصرار های من اقای احمدی همراهمون نشد .
ندا هم خیلی نگران پدرش شده بود و میفرمود روز به روز داره گوشه گیر تر و منزوی تر میشه .
می دونستم که این دلیل این وضعیت همون بیماری اقای احمدیه که روز به روز داره ضعیف ترش میکنه .
خلاصه دو نفری راه افتادیم به سمت هتل محل عروسی .
.
توی راه در مورد فکری که داشتم در مورد عروسیمون با ندا صحبت میکردم و دیدم اون از من مشتاق تره و داره همین جوری واسه خودش ایده های رویایی میده .
داشت یه چیزهایی میفرمود که داشتم شاخ در میاوردم .
فکر نمیکنم عروسی سیاوش هم این قدر بریز و بپاش داشت که ندا واسه من بدبخت ردیف میکرد .
حرفای ندا که تموم شد من هنوز با تعجب داشتم نگاهش میکردم .
ندا _ حالت خوبه ؟!
_ مر30 .

شما خوبی ؟
ندا _ چرا این جوری مثل خل و چل ها نگاه میکنی ؟!!!
_ میگم ندا .

اون وقت تو این همه کار می خوایتو عروسی انجام بدی فکر کردی من بدبخت پول این چیزها رو از کدوم گوری بیارم.


ندا با یه لبخند شیطنت امیز و بچه گانه جواب داد _ اون دیگه مشکل خودته عزیزم .

بالاخره هر کس خربزه میخوره باید پای لرزش هم بشینه .
_ ببخشید , عذر میخوام .

ولی من کلا غلط کنم که خربزه بخورم .


ندا _ خب نخور .
_ آِ .

حالا که این جوری شد همین فردا میبرم و طلاقت میدم .

خوبت شد خانمی.
ندا _ اِ .

ولی فکر کنم ما هنوز با هم عقد هم نکردیم که شما می خوای طلاقم بدین .

تازه من که از خدامه .
_ عیب نداره .

فردا اول میبرم عقدت می کنم بعد طلاقت میدم .
بعدش هم .

یعنی تو همین قدر منو دوست داری .
ندا با یان حرف من از حالت قبلیش خارج شد و با یه لبخند فرمود _ نه عزیزم.

من تو رو اندازه دنیا دوست دارم.

الان هم داشتم شوخی میکردم .
.
با شنیدن این حرف گل از گلم شکفت , شاید اگه تمام دنیا رو بهم میدادن این قدر خوشحال نمیشدم .
ولی بدجنسیم گل کرد و فرمودم .
_ ولی من همونی که فرمودم.

فردا میبرم طلاقت میدم .


82:

سقوط من .
قسمت شصت و پنجم .

65
.
بقیه راه هم با همین حرف ها و شوخی ها گذشت تا رسیدیم به هتل ...
.
هتل محل جشن یه هتل درجه یک با بهترین امکانات بود .
جشن عروسی هم همون جور که برنامه بود با شکوه برگذار شد .
نمی دونم خرج و مخارج عروسی چه قدر شد ولی مطمئنا با این ریخت و پاش ها میشد به جای یه عروسی فوق العاده چند تا عروسی خوب برگذار کرد .
.
سپس عروسی هم سیاوش یکی دیگه از کارهای مخصوص خودش رو انجام داد و بین راه مهمون ها رو دودره کرد و همراه با نیلوفر رفتن به سمت شمال , ماه عسل .
البته من از موضوع خبر داشتم و و ازقبل با من هماهنگ کرده بود و حتی چمدون هاشون هم توی ماشین من بود و برنامه بود سیاوش زنگ بزنه به من و یه جا برنامه بذاره تا چمدون ها رو براشون ببرم .
.
وضعیتی که پیش اومده بود خیلی جالب بود .

شوهر خالم داشت دیوونه میشد .
هرکس یه موبایل گرفته بود دستش و شماره نیلوفر و سیاوش رو میگرفت .
همه هاج و واج مونده بودن که چی شده .


سپس چند دقیقه که تماس با موبایل های سیا و نیلوفر جواب نداد همگی ریختن سر من .

یقه من بیچاره رو گرفته بودن که تو میدونی سیاوش کجا رفته .
خلاصه نیم ساعتی همین وضع ادامه داشت تا دیگه خود مهمون ها خسته شدن و هر کسی رفت خونش .
اوضاع که اروم شد سیاوش بهم زنگ زد و یه جا برنامه گذاشت تا وسائلشون رو واسشون ببرم .و
سپس این که سیاوش زنگ زد موضوع رو به ندا فرمودم .
اونم از تعجب دهنش وپباز مونده بود که این پسره چه کارهایی که نمیکنه .
.
محل قرارمون زیاد دور نبود .

حدود یه ربع طول کشید تا رسیدیم سر برنامه .

.
وقتی رسیدیم دیدم سیاوش ماشین رو یه گوشه نگه داشته و داره تزئینات ماشین رو میکنه .

نیلوفر هم داخل ماشین نشسته بود .


.
چمدون ها رو بهشون دادم و سپس کلی سفارش کردن بابت رانندگی و زنگ زدن به پدر مادرخودش و نیلوفر و عذر خواهی ازشون و خیلی چیزهای دیگه ازشون خداحافظی کردیم و برگشتیم به سمت خونه .
.
لحظه اخر وقتی سیاوش رو بغل کرده بودم یه حس عجیبی بهم دست داد .
تا اون روز خیلی کم پیش اومده بود که ما دوتا واسه چند روز از هم جدا بشیم و میشه فرمود جزئی از زندگی روزانه همدیگه به حساب می اومدیم .

ولی این حسی که داشتم خیلی قوی تر از این حرف ها بود .
.
خیلی سریع رفتم به سمت خونه .ندا رو تحویل اقای احمدی دادم و خودم هم رفتم خونه .

این قدر خسته بودم که نمی دونم چطور خوابم برد ....
.
صبح که نه , دیگه نزدیک های ظهر بود که از خواب بیدار شدم .


اولین کاری که کردم خیلی سریع تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به سیاوش .
دفعه اول کسی گوشی رو برنداشت .

دوباره شماره رو گرفتم ...

ولی باز هم کسی جواب نداد .

دیگه داشتم نگران میشدم .

هزار تا فکر مزطخرف به ذهنم رسیده بود .
همه این افکار زشت رو کنار زدم و دوباره تماس گرفتم .

سومین یا چهارمین زنگ بود که سیاوش گوشی رو جواب داد و با صدای گرفته و خواب الودی فرمود _
سیاوش _ ها !!! چیه !!!!؟
با شنیدن صداش دیگه خیالم کاملا راحت شده بود .
_ سیاوش جون خوبی ؟
سیاوش _ ای بمیری .

زنگ زدی بپرسی خوبم یا نه ؟!
خندیدم و فرمودم _ چرا گوشی رو جواب نمی دادی ؟؟
_بابا خواب بودم !
_این موقع ظهر.
اینو که فرمودم یه دفعه دیدم صدای گریه سیاوش از پشت تلفن بلند شد و سپس چند لحظه التماس فرمود _ کسری .

ارواح خاک مادرت بی خیال شو .

بابا من تازه یکی دو ساعته که خوابیدم.
تا خود صبح بیدار بود م.
اینو که فرمود من بی اختیار زدم زیر خنده که سیاوش لحنش رو جدی کرد و فرمود _ زهر مار.

داشتم رانندگی میکردم الاغ .
_ اها .

از اون لحاظ .

خب پس بگیر بخواب من مزاحمت نمیشم .
سیاوش _ همیشه مزاحم بودی.

برو برس به کار و زندگیت .
_ خدا حافظ ....

83:

سقوط من.
قسمت شصت و ششم .

66
.
گوشی رو قطع کردم و همون جا کنار میز تلفن روی زمین دراز کشیدم .
حس خوبی داشتم .

یه جور حس شادی و خوشحالی .
با خودم فکر میکردم که تو این چند روزی که سیاوش نیستش چی کار کنم .

تا امروز این سیاوش بود که تنهاییم رو پر میکرد ولی حالا دیگه سیاوش پیشم نبود و خودم باید یه فکری میکردم .این چند روز توی دانشگاه هم کلاسی نداشتیم .

پس فقط باید منتظر سیاوش میشدم .


.
روزهای بدون سیاوش رو همراه با ندا و اقای احمدی سر میکردم .اکثر روزها ساعت هایی که ندا خونه نبود می رفتم پیش اقای احمدی و ساعت ها باهم حرف میزدیم .

این ادم این قدر خوش صحبت بود که اصلا ادم رو خسته نمیکرد .

این وسط وسعت اطلاعات اقای احمی هم خیلی نظرم رو جلب میکرد .
در مورد هر چیزی که صحبت میکردیم این اقای احمدی بود که با سطح وسیع اطلاعاتش منو مبهوت و مجذوب خودش میکرد .

چیزهایی ازش میشنیدم که از کمتر کسی شنیده بود .
این موقع ها وقتی به این موضوع فکر میکردم که تا چند وقت دیگه باید این انسان نازنین رو از دست بدیم تمام وجودم رو غم و اندوه میگرفت .
.
خلاصه تا نزدیکهای عصر پیش اقای احمدی بودم و حتی با هم اشپزی میکردیم و نهار میخوردیم تا ندا از سر کار برمیگشت و سپس اون همراه ندا میرفتیم و توی شهر گشت میزدیم .
تو این روزها صحبت های زیادی با ندا داشتیم .

صحبت هایی که همگی از اینده بود .
یه جورایی واسه ده سال ایندمون برنامه ریزی کرده بودیم .

البته من هیچ وقت به این برنامه ریزی ها اعتقاد نداشتم .

چون همیشه یه اتفاقی میافتاد و همه چیز رو بهم می ریخت .

ولی با این همه منم تحت تاثیر ندا برنامه گرفته بودم و سر این برنامه ها کلی با هم کل انجار میرفتیم .

.

.
بالاخره ای ن ذات انسانه که طبعی بلند پرواز داشته باشه ...
.

با همین روال روزهای تنهاییم رو پر میکردم و جلو میرفتم .

گاهی هم به سیاوش زنگ میزدم و امارش رو میگرفتم تا اینکه یه روز سپس ظهر بر خلاف همیشه سیاوش بهم زنگ زد .
از کنار دریا بود .

صدای برخورد امواج به پای ساحل رو به وضوح میشنیدم .

به خاطر همین سر و صداها سیاوش هم مجبور بود خیلی بلند صحبت کنه تا من صداش رو بشنوم .

در واقع یه جورایی داشت داد میزد بیچاره .
سیاوش _ سلام کسری .
_سلام .

چطوری ÷سر.

چی شده دلت اومده ÷ول اون بابای نامردت رو خرج کنی و خدت بهم زنگ زدی .
_ مر30 خوبم.

دیگه چی کار کنم.

دیدم تو معرفت نداری که زنگ بزنی واسه همین من زنگیدم .
_اره تو راست میگی.

کنار دریایی ؟
سیاوش _ اره .

با نیلوفر اومدیم لب ساحل .

کسری نیستی ببینی دریا چقدر وحشی شده .
_ خوبه .

اونجا خوش میگذره ؟
سیاوش_اره جای تو خالیه .


راستی زنگ زدم بگم فردا رمیگردیم شهرستان تهران .
_فردا ! چرا فردا .

ما که تا 3 روز دیگه کلاس نداریم .

یکی دو روز دیگه هم بمونید .
سیاوش _ نه .

فردا تولد نیلوفره .

میخوام شهرستان تهران باشیم و همه دور هم .
_ اوووه .

اوکی.

خب من باید کاری انجام بدم.

سفارش کیک .

دعوت مهمون ها ....
سیاوش _ نه ..نه همه کارها رو از قبل انجام دادم .
_ خدا رو شکر که واسه ما هم دردسر درست نکردی.
پس فقط تو راه برگشت مواظب باش .
سیاوش _ چی .

نشنیدم .

بلندتر ور بزن .
_ میگم برگشتنی مواظب باش.
سیاوش - چی میگی بابا .

نمیشنوم !
_ میگم مرض بگیری ایشالا .
سیاوش _ خودت بگیری .
_اِاِاِ .

این رو شنیدی .
سیاوش _هااا ؟ چی ؟!!
_ هیچی .

خداحافظ .
سیاوش _ حوالت به حافظ .بای .
.
از کارهای این پسر خندم گرفته بود .

نمی دونستم داشت مسخره بازی در می اورد یا واقعا صدام رو نمی شنید .
.
خوشحال بودم که سیاوش قراره فردا برگرده و دوباره با هم باشیم.

تو این چند روزی که ندیده بودمش بد جوری دلم واسش تنگ شده بود .
.
اون شب تا دیر وقت همراه با ندا و اقای احمدی که با اصرار و التماس ماهمراهمون شده بود بیرون بودیم .


نزدیک های ساعت یک نصفه شب بود که برگشتم خونه .

با اینکه دیر وقت بود ولی باز هم خوابم نمیبرد .

واسه همین رفتم سراغ تلوزیون .

یک ساعتی رو هم با برنامه های بی حال تلوزیون سر خودم رو گرم کردم تا دیگه کم کم خوابم گرفت.


84:

سقوط من .
قسمت شصت و هفتم .

67
پله ها رو یکی یکی طی میکردم و بالا میرفتم .

نمی دونم چرا هر چقدر بالا میرفتم نوری رو نمی دیدم .

انگار پله های برج به ناکجا اباد ختم میشد .
انگار دیگه اخری واسه این پله ها وجود نداشت .
این قدر بالا رفته بودم که دیگه زونوهام تاب و توان حرکت رو نداشت .

همون جا که ایستاده بودم به دیوار برج تکیه دادم و چشمهام رو بستم تا نفسی تازه کنم.
چشمهام رو که باز کردم در عین نا باوری در خروجی رو دیدم که نور خیلی خیلی ضعیفی مثل نور مهتاب ازش بیرون زده بود .
با انرژی که از دیدن در خروجی گرفته بودم به راهم ادامه دادم تا به در رسیدم.


این بار در فوق العاده سنگین تر از دفعات قبل بود .
هرکاری که کردم نتونستم بازش کنم .
دیگه هیچ رمقی واسمنمونده بود.

همون جا ÷شت به در کردم و نشستم و تکیه دادم به در.

دوباره چشم هام رو بسته بودم و در حال کسب انرژی دوباره بودم که حس کردم پشت سرم در شروع به حرکت کرده .
در به اون سنگینی با فشار معمولی بدنم باز شد .
باورش واسم سخت بود ولی...
بلند شدم و رفتم روی بود .
همه جا نیمه تاریک بود به غیر از ÷شت سرم که ...
برگشتکم و به ÷شت سرم نگاه کردم .اون نور عجیب این قدر شدید بود که توان دید منو به صفر رسونده بود .
خلاصه هر جور که بود یه دید نسبی پیدا کردم و حرکت کردم به سمت منبع نور.
به لبه بام که رسیدم دیدم یه برج بزرگه که دقیقا چسبیده به برج من .
خواستم پا بذارم و برم روی اون برج نورانی که یکدفعه برج ها از هم جدا شدن و بینشون فاصله ایجاد شد .


از روی برج مقابل یه سایه هایی رو می دیدم .

سایه هایی که انگار داشتن می رقصیدن.
سایه ها رو میدیدم ولی کسی که صاحب سایه باشه رو نه.
این قدر دقیق شدم تا بالاخره دیدمشون .

انگار 2 نفر بیشتر نبودن که شاد و سرخوش در حال رقصیدن بود .

و همین طور دور خودشون می چرخیدن.
یک لحظه حس کردم که اون دو نفر اصلا حواسشون به اطرافشون نیست و دارن به لبه بام نزدیک میشن و هر لحظه امکان داره که بیافتن .
شروع کردم به داد و فریاد کردن ولی انگار اونها اصلا نمیشنیدن.
هر چی من بیشتر داد می زدم اونا بیشتر به لبه برج نزدیک میشدن تا اینکه در یه لحظه هر دو با هم پرتاب شدن پایین .
من مات و مبهوت فقط داشتم نگاهشون میکردم که یکدفعه به خودم اومدم.
نمی دونم چرا ولی می خواستم کمکشون کنم .یک دفعه چشم هام رو بستم و خودم رو در فضا رها کردم.
شاید فکر میکردم که بتونم در راه پایین رفتن کمکی بهشون بکنم.
هر چه پایین تر میرفتم فضا عجیب تر میشد.


تلفیقی از نور و روشنایی ...
همون جور که پایین میرفتم به زمین نزدک تر میشدم ولی بهش نمیرسیدم.
حتی خبری از اون دو نفری که خودشون رو قبل از من پایین انداخته بودن نبود.
در هوا معلق بودم و دست و پا میزدم .

ولی ....
.
از خواب که پریدم تمام بدنم غرق عرق بود و لباسم رو کاملا خیس کرده بود .


باز هم این خواب لعنتی ...

ولی ...

ولی این دفعه ...
یعنی چی ؟؟!! نمی فهمم !!
هر دفعه که این خواب ها رو دیده بودم یه اتفاقی افتاده بود .

یه اتفاق بد .
خیلی می ترسیدم .

نمی دونستم که باید چی کار کنم .

اون سردرد عصبی لعنتی هم اومده بود سراغم و دیگه مجال فکر کردن رو هم ازم گرفته بود .
.
از تخت خواب بلند شدم که سرم گیج رفت.
با کمک دیوار و دستام تعادلم رو حفظ کردم و روی تخت نشستم.
.
داشتم به اتفاقاتی که تو خواب افتاده بود فکر میکردم که یکدفعه یه چیزی به ذهنم رسید .
نه ...

نخ خدایا .

سیاوش و نیلوفر .

اونا برنامه بود امروز برگردن .


85:


سقوط من.
قسمت شصت و هشتم .

68
.
نمی دونستم باید چی کار کنم.

دست پاچه دنبال تلفن گشتم و شماره سیاوش رو گرفتم ولی در دسترس نبود.

گوشی موبایل نیلوفر هم خاموش بود .
زنگ زدم به خالم .

با خودم فکر کردم که شاید اون خبری داشته باشه ازشون .
با لرزش عجیبی که تو صدام افتاده بود خالم همون اول متوجه حالت عجیبم شد .
_ سلام خاله .

خوبین .
خاله_ مر30 عزیزم .

تو چطوری.

سراغی از ما نمیگیری.
_ مر30 منم خوبم.

خاله از سیا خبری نداری.
خاله _ سیاوش .

چطور مگه.

کسری تو حالت خوبه .
_ اره .

اره خوبم .

حالا بگین خبری دارین یا نه ؟
خاله _ والا دیشب زنگ زد بهم.

فرمود امروز برمیگرده .
با هیجان پرسیدم _ نفرمود کی ؟ چه ساعتی ؟
خاله _ نمی دونم .

ولی فرمود احتمالا تا ساعت یک و دو ظهر این جاست و برنامه شد نهار رو با ما بخورن .
یه نگاهی به ساعتم انداختم.

10 صبح بود .

یعنی دیگه الان باید راه افتاده باشن .
خاله با سوالی که کرد رشته افکارم رو پاره کرد _ خاله جون .

چیزی شده .

اتفاقی افتاده ؟!
_ نه خاله.

شما خودتون رو ناراحت نکنید .

فقط یکم نگران بودم .
تلفن رو که قطع کردم دیگه اروم و برنامه نداشتم .

به فکرم رسید که حرکت کنم به سمتشون شاید تو جاده تونستم ببینمشون .
با این فکر سریع پوشش پوشیدم و پریدم پشت فرمون و با تمام سرعت حرکت کردم به سمت خارج از شهر.
مثل دیوونه ها داشتم رانندگی میکردم .

فقط دستم روی بوق بود و پاهام روی پدال گاز ....
.
توی راه هم باز سعی دوباره ای کردم تا به سیاوش زنگ بزنم ولی بازهم موبایلش در دسترس نبود .

یه ان دیدم که دیگه موبایلم شارژ نداره.

با خودم فکر کردم چی کار کنم.

و تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که به خاله زنگ بزنم و ازش بخوام با سیاوش تماس بگیره .
.
_ اول .

بازم سلام خاله .

خاله فقط گوش کن ببین چی میگم .

من دارم میرم دنبال سیاوش توی جاده شمال .

موبایلمم دیگه شارژ نداره و هر لحظه ممکنه که خاموش بشه .

شما سعی کن سیاوش رو پیداش کنی و ازش بخوای بر نگرده.

اصلا بهش بگو هر جا که هست ماشن رو نگه داره تا من خودم رو بهش برسونم.
خاله که با حرف های من سرا پا ترس و وحشت شده بود با التماس پرسید _ کسری .

تو رو خدا بگو ببینم چی شده ؟!
_ خاله این موبایل دیگه شارژ نداره فقط همون کاری رو که فرمودم انجام بدین.

همین .
خاله _ چرا .

اخه چی شده .
_ با کلافگی جواب دادم .

_ فکر میکنم قراره واسشون اتفاقی بیافته.

یعنی توی خواب دیدم .

خاله اینا رو ولش کن.

به سیاوش زنگ بزن .
هنوز کلمات اخرم از دهنم خارج نشده بود که موبایلم خاموش شد .
.
گوشی موبایل رو پرت کردم روی صندلی کناریم و چشم دوختم به جاده.

حال فقط باید میروندم تا برسم به سیاوش و خدا خدا کنم که به موقع برسم.

!.
کم کم از شهرستان تهران خارج شدم و به جاده چارلوس رسیدم .

جاده ای که واسه من تبدیل شده بود به یه کابوس وحشتناک.
خانواده ام رو ازم گرفته بود و حالا هم میخواست سیاوش رو ازم جدا کنه.
ولی نه ....

من نمی ذارم.


.
خدا رو شکر جاده خشک بود و نسبتا خلوت .

البته هر چی جلوتر میرفتم به ازدهام ماشین ها هم اضافه میشد .

ماشین هایی که از هوای خوب بهار و تعطیلات بهاره هستفاده کرده بودن و داشتن به سمت شمال میرفتن.
.
از هر موقعيتی برای سبقت گرفتن از ماشین های جلوییم هستفاده میکردم.

بعضی وقت ها جو.ری رانندگی میکردم که شاید بقیه راننده ها فکر میکردن یه جوون مست پشت فرمون این ماشین نشسته .
با خودم فکر میکردم که یعنی قراره چه اتفاقی بیافته و خدا خدا می کردم که خاله تونسته باشه که با سیاوش تماس بگیره و ...
.
همین طور که جلو می رفتم رسیدم به پیچی که چند ماه پیش خانواده ام رو ازم گرفته بود .

وقتی داشتم از اون جا رد میشدم اشک توی چشمام جمع شده بود و منتظر موقعيتی بود تا بغض من بشکنه و سرازیر بشه .

تمام صحنه های تصادف نادیده خانواده ام اومد جلوی چشمم ...
سرعتم رو زیاد تر کردم .

دیگه نمی خواستم که همیچین اتفاقی واسم تکرار بشه .


.
به حساب خودم دیگه باید سر و کله سیاوش پیدا میشد .

یعنی این قدر جلو رفته بودم که بهشون برسم.
تمام حواسم رو داده بودم به ماشین هایی که از روبه رو می اومدن .
که یک ان یه پاترولابی رنگ از مسیر خودش منحرف شد و پیچید جلو من .منم تعادلم رو از دست دادم و منحرف شد توی لاین روبه رو .
با تمام وجودم سعی کردم که ماشین رو کنترل کنم ولی دیگه کار از کار گذشته بود .در یک لحظه اون پاترول خورد به یه پیکان و منم خوردم به جفتشون و از همون طرف یه پزو و ماکسیما مشکی هم خوردن بهمون .
شدت تصادف این قدر زیاد بود که اگه کمربند نبسته بودم مطمئنا از شیشه به بیرون پرتاب میشدم.
از دردچشمام سیاهی میرفت و داشتم از حال میرفتم که یکدفعه صدای وحشتناکی رو از پشت سرم شنیدم
اولش با خودم فکر کردم که حتما تصادف دیگه ای هم پشت سرمون به وجود اومده ولی هیچ تصادفی صدایی به این وحشتناکی نداشت.
می خواستم برگدم و ببینم چی شده ولی دیگه موقعيت نکردم .

باز هم چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم ....ا !!!!


86:


سقوط من.
قسمت شصت و نهم .

69

به هوش که اومدم توی خونه و توی اتاق خودم بودم .

درست چیزی یادم نمی اومد ، سرم سنگین بود انگار که یه وزنه 100 کیلویی بهش وصل کردن .
خواستم از جام بلند شم ولی اصلا نتونستم .

انگار دست و پام رو به زمین زنجیر کرده بودن و شایدم به تخت بسته بودن .
حتی چرخوندن گردنم هم خیلی واسم سخت و دردناک بود .
به سختی و ارومی گردنم رو چرخوندم و به اطرافم نگاهی انداختم .


کنار تختم یه سرم به دیوار اویزون شده بود و لوله اش به من وصل بود کنارش هم یه کپسول اکسیژن بود به علاوه چند تا وسیله پزشکی دیگه که با سلیقه و نظم روی میز چیده شده بود .
بقیه چیزهای اتاق تقریبا ثابت بود و تغیسری رو حس نکردم .


چند دقیقه ای که گذشت باز هم تلاش بیهوده ای داشتم تا از تخت جدا بشم ولی نتونستم وقتی دیدم تلاشم برای بلند شدن بی فایده س سعی کردم تا کسی رو صدا بزنم و ازش کمک بخوام ولی فقط تونستم دهنم رو باز کنم ولی هیچ صدایی از گلوم خارج نمیشد ..
گلوم انچنان خشکیده بود که که انگار دیواره های گلوم به هم دیگه چسبیدن .
دیگه داشتم خسته و کلافه میشدم.

اعصابم به هم ریخته بود ولی هیچ کاری از دستم ساخته نبود ، تنها کاری که می تونستم انجام بدم این بود که بشینم و منتظر باشم تا کسی بیاد سراغم .
بازم نگاهی به اطافم انداختم و این بار دقیق تر .

فضای اتاق با یه چراغ کوچیک با نور سفید روشن شده بود و از گوشه کنار رفته پرده میشد اسمون سیاه بیرون رو دید .
یه نگاه به ساعت روی دیوار انداختم ولی عقربه های ساعت روی یازده خوابیده بودن .

مثل یه مرده از جاشون تکون نمی خوردن .
الان وضعیت من با ساعت روی دیوار مثل هم بود .

هر دومون به کمک احتیاج داشتیم .
اون کسی رو می خواست تا یه باطری نو رو براش بذاره تا دوباره بتونه حرکت کنه و منم کسی رو می خواستم تا کمکم کنه تا از این وضعیت برزخی خارج بشم .
.
تا موقع روشن شدن هوا بیدار بودم و به اطرافم نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم .
به اتفاقی که افتاده بود و من رو به این روز انداخته بود .

واقعا چی شده بود ؟!!؟
هر چی که فکر میکردم بیشتر گیج میشدم .

از بس فکر کرده بودم سردردم هم بیشتر شده بود
حتی سعی کردم که دوباره بخوابم ولی نتونستم انگار ساعت ها بود که خواب بودم و دیگه خوابم نمی اومد .

بالاخره از بیرون اتاق صداهایی شنیدم .

دیگه حالا یه خورده وضعیت گلوم هم بهتر شده بود و به سختی می تونستم چیزی بگم که اونم خیلی اروم بود .
تمام نیروم رو جمع کردم و سعی کردم داد بزنم و اون کسی رو که توی خونه هست رو صدا کنم .

با خودم فکر میکردم که احتمالا باید سیاوش باشه واسه همین اسم اون رو صدا کردم .
_ سیا ...

سیا....

سیا .

.

وش
صدایی خفه و گرفقته از حنجره م خارج میشد و کم کم جون میگرفت .
_سیاوش .

بیا ...

بیا اینجا ...
دیگه خسته شده بودم و مطمئن بودم که سیاوش صدام رو شنیده .

ولی نمیدونم چرا نمی اومد .
بالاخره سپس چند دقیقه یه صداهایی رو شنیدم.

انگار داشت می اومد به سمت اتاق .
دستگیره در اروم پایین اومد و خیلی اروم در باز شد .
ولی ...

ولی سیاوش نبود ! توی چهار چوب در ندا وایساده بود .
تمام پهنای صورت قشنگش رو اشک پر کرده بود .
چند لحظه اول رو بی حرکت ایتاده بود و به من زل زده بود تا اینکه یواش یواش اومد به سمتم
.
با همون صدای گرفته پرسیدم - ندا .

چی شده .

این جا چه خبره ؟
چیزی نمی فرمود .

فقط همون جوری داشت می اومد به سمت من .

دیگه رسیده بود لب تخت ولی بازم چیزی نمیفرمود .
چشماش داشت یه چیزی رو نشون میداد یه چیزی که نمیدونم چی بود ولی خیلی حس بدی رو بهم میداد .
_ چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟!
یکدفعه ندا پرید و منو توی بغل گرفت .
هم متعجب بود و هم درد داشتم .

فشار دستهای ندا روی بدنم و قفسه سینم بد جوری اذیتم میکرد ولی اعتراضی نمیکردم .

از گریه ندا اشک منم ناخوداگاه سرازیر شده بود

87:

سقوط من .
قسمت هفتادم.

70
.
چند دقیه ای به همین وضع گذشت تا ندا یکم اروم شد و از من جدا شد و لب تخت نشست و زل زد توی چشمام .
می خواستم دوباره سوالم رو تکرار کنم و بپرسم که چه اتفاقی افتاده ولی گلوی خشکم بد جوری اذیتم میکرد باه سختی از ندا یه لیوان اب خواستم و اونم مثل برق و باد رفت و واسم اب اورد .
اب رو که خوردم دلم یکم ضعف رفت ولی حالم خیلی بهتر شد و حالا یه دنیا سوال داشتم که می خواستم از ندا بپرسم .
_ ندا .

بگو این جا چه خبره.

من چرا این جا افتادم ؟!
ولی باز هم ندا ساکت بود و چیزی نمیفرمود و فقط با چشماش نگاهم میکرد .
_ ندا تورو به خدا بگو چی شده ؟ دارم دیوونه میشم .
من چرا این جوری شدم .

چرا نمیتونم حرکت کنم .

چرا ؟!
ولی باز هم چیزی نفرمود و دوباره زد زیر هق هق گریه و بلند شد و از اتاق دوید بیرون .
.
چند دقیقه ای بود که ندا بیرون رفته بود .

تو این مدت چند باری هم صداش کردم ولی جوابی نداد .
با هر زحمتی که بود از روی تخت خواب بلند شدم و و خواستم برم به سمت در ولی هنوز قدمی برنداشته بودم که سرم گیج رفت و زیر پام خالی شد و افتادم زمین و حتی برای نیافتادن نتونستم از دستهام کمک بگیرم .
.
از صدای زمین خوردن من ندا به سرعت خودش رو رسونده بود بالای سرم و کمکم کرد تا بلند بشم.
ازش خواستم تا کمکم کنه تا برم به سمت حمام .


با زحمت و بدبختی بالاخره تونستم روی پاهام بیاستم و خودم رو به در حمام برسونم .
.
بدون اینکه لباسم رو دربیارم رفتم و زیر دوش نشستم و اب گرم رو باز کردم .


حدود یه ربع زیر اب داغ دوش بودم و خستگی از تنم در رفت و توی دست و پام حس اومد .
این قدر زیر اب موندم و دست و پاهام رو ماساژ دادم تا دیگه بتونم راحت تکونشون بدم.

البته هنوز هم همراه با حرکاتم درد رو هم حس میکردم .
.
دوش رو بستم و ندا رو صدا کردم و ازش پوشش خواستم .
ندا هم سریع یه دست پوشش واسم حاضر کرد .


پوشش هام رو عوض کردم و اومدم بیرون ؛ ولی حالا دیگه خونه اون خونه ساکت و خالی نیم ساعت پیش نبود .
گوش تا گوش خونه ادم نشسته بود .

در واقع تمام فامیل جمع شده بودن اون جا .

خاله و شوهر خالم.

عمه و یکی از دخترهاش .

زن دائی و دختر دائی هام ، مهتاب دختر خاله ندا و خیلی کسای دیگه .

همه بودن ولی ...
ولی سیاوش نبودش .

با خودم فکر کردم پس این پسره کجاست .
.
تمام فامیل مشغول صحبت با همدیگه بودن ولی با دین من همگی ساکت شدن .

یه سکوت عجیب و وحشتناک ....
.
همه یه جوری نگاهم میکردن , انگار دنبال یه چیز عجیبی تو وجود خسته من می گشتن .


پاهام هنوز اون قدر قدرت نداشت که بخوام سر پا وایسم .

به همین خاطر از همون جایی که وایساده بودم تکیه دادم به دیوار و نشستم روی زمین .ندا جلو اومد و خواست که زیر بغلم رو بگیره و ببرتم طرف کاناپه که با اشاره بهش فرمودم _ روی زمین راحت ترم .

اونم دیگه اصرار نکرد .
_ ندا .

این جا چه خبره .

واسه چی همه ادم ها این جا جمع شدن .

اصلا این سیاوش کجاست ؟!؟
ندا که معلوم بود از این حرفم متعجب شده اروم بهم فرمود _ یعنی تو چیزی یادت نیست .
_نه ....

چی باید یادم بشه .
ندا _ حالا استقامت کن ؛ واست تعریف میکنم .


این رو فرمود و رفت به سمت خالم .
خالم خیره شده بود به زمین و انگار حواسش به اطرافش نبود که ندا با تکون دادن دستش اون رو متوجه خودش کرد .

سپس این که چند لحظه ای با هم صحبت کردن خاله یه نگاهی به من انداخت و دوباره رفت توی فکر .
دیگه داشتم کنترل خودم رو از دست می دادم .

شروع کردم با صدای بلند با ندا صحبت کردن .
با حرف زدن من همه ساکت شدن و همه نگاه ها متوجه من شد .

ندا هم سریع خودش رو به من رسوند و طوری که لرزش توی صداش کاملا مشخص بود فرمود _ چیه .

چی شده عزیزم ؟
_ ندا بگو ببیینم این جا چه خبره ؟
ندا _ باشه .

حالا چرا داد و بیداد میکنی.


_ندا من دارم دیوونه میشم !!! حداقل بگو سیاوش کجاست .

بهش زنگ بزن تا بیاد .
ندا _ باشه .

باشه .
من و ندا مشغول صحبت کردن بودیم که دیدم خاله داره میاد به سمتمون .
دیگه داد نزدم .

یعنی خجالت کشیدم که جلوی خاله این کار رو بکنم .
خاله اروم اومد و روبه روم روی زمین نشست .
سرم رو انداخته بودم پایین و سعی میکردم یه خورده اعصابم رو اروم کنم .
.
خاله _ کسری .

منو نگاه کن .
_ بله .

خاله جون .
خاله _ می خوای بدونی چه خبره ؟ باشه .

من بهت میگم ولی قبلش یه چیزی رو می خوام بدونم .
با نگاه منتظرم ازش خواستم تا سوالش رو بپرسه .
خاله _ تو واقعا چیزی یادت نمیاد ؟!؟
_ نه خاله .

به خدا چیزی یادم نمیاد .
خاله _ باشه .

پس گوش کن .


بذار ساده و رک بهت بگم.

تو الان یک ساله که تو کما بودی .
یعنی دقیقا یازده ماه .

پارسال تقریبا همین موقع ها بود که سیاوش و نیلوفر ازدواج کردن و رفتن ماه عسل ؛ شمال .
و برنامه بود که روز تولد نیلوفر برگردن شهرستان تهران .
همون روز تو به من زنگ زدی و در مورد ساعت برگشت سیاوش ازم سوال کردی.

بعدشم خودت رفتی توی جاده دنبالشون و از منم خواستی تا باهاش تماس بگیرم و ازش بخوام اون روز برنگرده .
منم با هر بدبختی که بود تونستم سیاوش رو بگیرم و چیزی رو که تو ازم خواسته بو.دی بهش بگم ولی ...

ولی سیاوش قبول نکرد و فرمود که می خواد روز تولد نیلوفر شهرستان تهران باشن و یه جشن مفصل بگیرن .
بعدش هم که ....
.
تمام بدنم یخ کرده بود .

تمام صحنه هایی رو که خاله تعریف میکرد جلوی چشم من زنده میشد .
یادم اومد که رفته بودم توی جاده چارلوس دنبال سیاوش و بعدشم کنترل ماشین از دستم در رفت و با یه ماشین دیگه تصادف کردم و چند تا ماشین دیگه هم از روبه رو خوردن به ما و....
.
خاله _ کسری.

حواست با منه ؟
_ اره .

بگین .
خاله همون جور که داشت تعریف میکرد اشکش هم سرازیر شده بود .
خاله _ توی جاده یه تصادف میشه و 5 نفر کشته میشن و یه نفر هم میره توی کما .
سیاوش و نیلوفر جزو اون 5 نفر بودن و اون کسی هم که رفت توی کما تو بودی ...!!!
.
این اخرین حرفی بود که شنیدم و دیگه نمی دونم چی شد .


با اینکه ندا و چند نفر دیگه از فامیل هامون سعی میکردن که جلوم رو بگیرن ولی موفق نمی شدن .
هیچ قدرتی توی بدنم نبود ولی خودم رو به در و دیوار میزدم ؛ با فریاد های وحشتناکی که میزدم همه رو عقب زدم و از خونه زدم بیرون .
نزدیکای سر کوچه بودم که دیدم دیگه قدرتی واسه رفتن ندارم .

همون جا پشت یه ستون برق نشستم و پاهام رو توی سینم جمع کردم و همون جور گریه میکردم.

که یه ان نگاهم افتاد به یه اعلامیه روی دیوار روبه رو .
چهلمین روز درگذشت مرحوم هستاد عزت ...

احمدی .....
و دیگه هیچ چی نفهمیدم .......

88:

سقوط من .
قسمت هفتاد و یکم.

71
.
دوباره که به هوش اومدم باز هم توی خونه و روی تختم بودم.

یه لحظه از ته دلم ارزو کردم که ای کاش این چیزهایی که دیده بودم همه خواب بوده باشه .
از تخت پایین اومدم و رفتم بیرون از اتاق.

خونه خالی بود و دیگه خبری از اون جمعیت نبود .
ندا رو صدا زدم ولی انگار اونم نبودش.
اروم اروم راه افتادم به سمت حیاط که دیدم ندا و خالم توی حیاط نشستن و دارن با هم صحبت میکنن.
از ÷یراهن مشکی که تن هردوشون بود فهمیدم که خواب نمیدیدم.
دوباره سیل اشک از چشمام جاری شد .
نمی تونستم که باور کنم .

یعنی من باعث مرگ سیاوش و نیلوفر بودم ...
.
از صدای هق هق گریه من خاله و ندا متوجهم شدن و اومدن داخل خونه.
.
خاله _ چیه کسری.

باز شروع کردی ؟! ÷اشو خودت رو جمع کن.
_ چی رو شروع کردم خاله.

چی رو ...!؟
خاله من باعث مرگ ....
.
نذاشت حرفم تموم بشه و با تشر بهم فرمود _ نه .

تو باعث نشدی.

تو می خواستی کمک کنی.
راستی این رو هم بدون.

چند متر جلو تر از جایی که تو تصادف کردی کوه ریزش کرد و چند تا ماشین رو همراه با خودش برد ته دره.
شاید اگه تو با سیاوش تصادف نمیکردی ریزش کوه باعث مرگشون میشد.
.
با این حرف خالم یاد اون صدای وحشتناکی که از ÷شت سرم اومد افتادم.

ولی بازم نمی تونستم خودم رو راضی کنم.

اصلا کاش همون جوری شده بود.

یا اصلا منم توی اون تصادف کشته شده بودم.
.
هر چه قدر که خاله و ندا و خیلی دیگه از اعضای فامیل باهام حرف میزدن و دلداریم میدادن من بیشتر عصبی میشدم.
هر چه قدر که تلاش میکردم بازم نمی تونستم خودم رو ببخشم .
.
روزها و شب ها با خودم کل انجار میرفتم ولی نمیتونستم با خودم کناربیام.

زندگی واسم شده بود جهنم .
تنها راهی که به ذهنم میرسید که خودم رو از شر این همه عذاب خلاص کنم مرگ بود ...

فقط مرگ ....

!
.
ماشینم توی تصادف بد جوری داغون شده بود ولی سپس مدتی ندا تصمیم گرفته بود که تعمیرش کنه .

حالا هم زیر ÷ای خود ندا بود .
ماشینی که واسه من نشونه فرشته مرگ بود.
ماشین رو از ندا گرفتم و راه افتادم توی خیابون ها .
گاهی با کمترین سرعت ممکن و گاهی با بیشترین سرعت حرکت میکردم.

هنوز نمی تونستم تصمیم قطعیم رو بگیرم.
انگار می ترسیدم.
از مرگ می ترسیدم.

واسم خیلی سیاه و وحشتناک بود.
تا اینکه بالاخره زدم به سیم اخر.
.
یه لحظه چشمم رو بستم و با باز کردنشون ÷اهام رو با تمام قدرت روی ÷دال گاز فشار دادم.
می خواستم اون قدر سرعتم رو زیاد کنم تا دیگه کنترل ماشین از دستم خارج بشه و دیگه هر چی که میخواد بشه ، بشه ...
.
از یکی از زیرگذرها وارد اتوبان شدم و پدال رو بیشتر فشار دادم.
با بالا رفتن سرعتم زندگیم هم به همون سرعت از جلوی چشمام رد میشد.
روزهایی که با خانواده ام بود.

روزهایی که با سیاوش بودم.

و روزهایی که با ندا بودم.
ندا !!! وای ندا .

بازم باید یه غم دیگه رو تحمل کنی اخه مگه تو چقدر تحمل داری دختر.
ندا منو ببخش.

من احمق رو ببخش.
.
و باز همخ سرعتم رو بیشتر کردم.

همون طور که وحشیانه داشتم از بقیه ماشین ها سبقت میگرفتم یه ان اینه بغل یه بنز رو زدم ولی اعتنایی نکردم و رد شدم.
.
اشک هام تمام صورتم رو ÷وشونده بودن.

از شدت گریه دیگه به راحتی نمی تونستم جلوم رو ببینم.
هر لحظه منتظر بودم که تعادل ماشین از دستم خارج بشه و ....
.
یک ان صدای بوق های ممتد یه اتومبیل از ÷شت سرم منو به خودم اورد.
همون بنزی بود که اینش رو زدم.

یه پیرمرد عصبانی رانندش بود که پشت سر هم بوق میزد و نور عوض میکرد ..
انگار ازم می خواست که بزنم کنار .

ولی من بهش توجهی نداشتم .

اما اون ول کن نبود.

سرعتش رو بیشتر کرد و خودش رو به کنار ماشین من رسوند و شروع کرد به داد و بیداد کردن و با دست اشاره میکرد که بزن کنار.
دیگه داشتم کنترل اعصابم رو از دست میدادم.
با هر دو تا پا رفتم روی ترمز و ماشین رو بردم به سمت کنار خیابون .
این قدر سرعتم بالا بود که نتونم کاملا ماشین رو کنترل کنم و به شدت به جدول کنار خیابون برخورد کردم.
اون ماشین بنز هم چند متر جلوتر از مکن ایستادو راننده عصبانیش از ماشین پیاده شد و اومد به سمت من.
منم که دیگه داشتم از درون اتیش میگرفتم و فقط منتظر یه جرقه کوچیک بودم.
در ماشین رو با لگد باز کردم و پیاده شدم و رفتم به سمت پیرمرد .
پیرمرده که از لهجه ش میشد فهمید که اذریه داشت داد و فریاد میکرد که این چه وضع رانندگیه.
.
چشمم رو بستم و دهنم رو باز کردم !
_چیه پیرسگ .

چه مرگته .

از دارائیت دوزار کم شده .

دو زار خسارت خردی.

خب یه خورده بیشتر خون امت رو بکن توی شیشه تا یه بنز قشنگ تر بخری.
اصلا بیا این خسارتت.
.
کیف پولم رو در اوردم و هر چی داخلش بود رو پرت کامت به سمتش.
پیرمرد بیچاره که تا اون لحظه مهاجم بود از دیدن این وضعیت من ترسیده بود و همین طور عقب عقب میرفت.

.
_ چیه.

چرا داری فرار میکنی.

اصلال مگه خودت نفرمودی بزن کنار.

بیا جلو ببینم چه غلطی می خوای بکنی.
.
خدا ...خدا .

..

حق مردن رو هم به من نمیدی.
این رو فرمودم و رفتم به سمت وسط خیابون.
دستم رو باز کرده بودم و فریاد میزدم.
_بیاین ..بیاین منو لهم کنید.

بیاین وجود نحس منو از روی زمین قشنگتون پاک کنید.

بیاین....
ماشینها ÷شت سر هم با بوق ممتد از کنارم میگذشتن تا اینکه یه نفر از پشت سر دستم رو گرفت و کشیدم کنار.
.
ضجه میزدم و گریه میکردم.

داغون بودم ..

داغو.ن ...
از دنیا ...

از امتش ...

از خدا ...
ای خدا ....

!
.
چند دقیقه ای رو همون جا کنار خیابون نشسته بودم تا یکم اروم شدم.


کسی که از وسط ماشین ها کشیده بودم بیرون همون پیرمرد بیچاره ای بود که هر چی از دهنم در اومده بود نثارش کرده بودم.
از موی سفیدش خجالت میکشیدم که توی چشماش نگاه کنم.
.
_بیا .

بگیر بخور.

واست خوبه.
سرم رو بالا کردم و دیدم یه اب میوه تو دستشه .

پاکت اب میوه رو ازش گرفتم و ازش تشکر کردم.
.
پیرمرد در حالی که کنارم مینشست پرسید _ چیه جوون .

انگار ترمز بریده بودی.
منظورش رو نفهمیدم و جواب دادم _ نه .

خودم داشتم این جوری رانندگی میکردم.
پیرمرد خندید و فرمود _ نه یعنی میگم تو که داشتی خودت رو به کشتن می دادی !؟
_ هه .

خدا حتی منو لایق مرگ هم نمی دونه.
پیرمرد _ حتما خیلی دوستت داره.
از این حرفش بد جوری خندم گرفت و فرمودم _ چی میگی پدر جون .

خدا از من متنفره .

از من بدش میاد ...
پیرمرد _ نه .

این جوری نگو.

خدا از هیچ بنده ایش بدش نمیاد .
همون جور که صحبت میکردم بی اختیار اشک می ریختم _ چرا ؟ پس چرا این همه بلا سر من اورد .
دائیم رو گرفت ولی گله نکردم.
پدر و مادر و خواهرم رو ازم گرفت .

تمام خانواده ام رو .

تمام کسایی که داشتم.
ولی بازم شکرش کردم.
چرا بازم سرم اورد.

چرا کاری کرد که بهترین دوستم رو پسر خاله ام رو تمام زندگیم رو به دست خودم به کشتن بدم.

89:

سقوط من.
قسمت هفتاد و دوم.

72

همون جور که اروم اروم حرف میزدیم منم قصه ام رو واسه پیرمرد تعریف کردم.


وقتی حرفای من تموم شد پیرمرد اشک کنار چشمش رو پاک کرد و فرمود _ راست میگی .

خیلی سخته .

ولی حالا بذار منم داستان خودم رو واست تعرف کنم.
خلی سرت رو در نمی ارم.
هنوز ده ساله نده بودم که مادرم رو از دست دادم.

اونم واسه چی واسه یه سرما خوردگی ساده که تبدیل به سینه پهلو شد .
پدرم سپس مرگ مادرم گوشه نشین شد و من شدم مرد خونه ای که جز من و پدرم هیچ کس دیگهای رو نداشت.
مثل سگ جون میکندم تا لقمه نونی به دستم برسه و از گشنگی نمیرم.
سپس 10 _15 سال بدبختی و زحمت زن گرفتم.
ولی بازم زندگی روی خوش بهم نشون نداد .
هنوز یه سال از عروسیم نگذشته بود که زنم سر زا رفت .


بعدش دوباره زن گرفتم ولی نمیدونم چه نفرینی در حقم شده بود که زن دومم هم به همون راه رفت .
دیگه توی شهر کوچیکمون کسی نمی خواست ببینتم.

منم فقط به خاطر پدر بیچاره ام اون جا مونده بودم تا اینکه پدرمم مرد .

هنوز هم نفهمیدم بابام چطور مرد.

نمی دونم شایدم با قرصی ؛ سمی ، چیزی خودکشی کرد .


خلاصه منم از اون جا اومدم بیرون.

از ترس اینکه بازم زنم بمیره دیگه نمی خواستم زن بگیرم .
سپس مدتی عاشق یه دختر دیگه شدم و با هزار کلا نجار با خودم باهاش ازدواج کردم و اونم هنوز یه سال نشده حامله شد .

ولی زنده موند.

خدا یه پسر بهمون اد .
تمام زندگیم شده بود پسرم ولی...
ولی هنوز 5 ساله نشده بود که اونم مرد .

بازم نفهمیدم که چرا ؟!
دیگه مطمئن شده بودم که نفرین شدم.


یه روز صبح که از خواب بیدار شدم یه طناب برداشتم و رفتم به سمت باغم .

همون اول باغم یه درخت بزرگ توت داشتم .
طناب رو انداختم دور یکی از شاخه هاش و اماده دار زدن خودم شدم .
دوبار خودم رو از طناب حلق اویز کردم ولی هر دوبار طناب باز شد.
واسه بار سوم طناب رو طوری گره زدم که دیگه مطمئن بودم باز نمیشه.
وقتی خودم رو رها کردم طنابی که باهاش میشد دویست کیلو بار رو کشید تحمل وزن 60_70 کیلویی منو نکرد و پاره شد.
وقتی خوردم زمین یه چیزی توی دستم اومده بود.
دستم رو که باز کردم دیدم یه توت درشته .یه شاه توت سیاه .

سیاه .

در حالی که درخت من توت سفید بود واصلا تو اون دور و ر درخت شاه توت وجود نداشت .
توت رو که خوردم حس شیرینی عجیبی بهم دست داد .
انگار داخل اون توت یه چیز خاصی بود .

یه شیرینی عجیب.
بلند شدم و از درخت بالا رفتم و مشغول خوردن توت شدم.

هر توتی رو که توی دهنم می ذاشتم اون احساس قوی تر میشد .
کم کم هوا روشن شد و بچه هایی که از کنار زمین من رد میشدن و به مدرسه میرفتن اومدن به سمتم و ازم خواستن تا واسشون درخت رو تکون بدم تا اونا هم توت بخورن.

اونا هم توت خوردن و شیرینیش رو هوار زدن.
بعد یه خورده توت چیدم و بردم خونه و زنم هم ازشون خورد و اونم چیزی جز شیرینی ندید.
انگار با خوردن چند تا توت زندگی تلخ و زهر ماریم داشت شیرین میشد.
سپس اون دوباره زندگیم رو از نو شروع کردم.
الان 2 تا پسر و 3 تا دختر دارم و یه کارخونه کوچیک.
هنوز هم اون زمین و اون درخت رو هم دارمش.

و هنوز هم اون طناب پاره بالای شاخه درخته .
هر سال حداقل یه بار میرم اون جا و با درخت و طناب و توت هاش حرف میزنم.
.
نمی دونم چی تو حرف ها و قصه بچه گونه اون پیرمرد بود که حالم رو این قدر عوض کرده بود.
ته دلم یه جوری بود.

دلم واسه دیدن ندا بدجوری میزد.
از پیرمرد خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت خونه .
شاید پیرمرد دروغ فرموده بود.
شاید اصلا همچین داستانی واسش اتفاق نیافتاده بود.
و شایدم راست میفرمود.
ولی به هر حال من بد جوری هوایی شده بودم .
یه بوی عجیبی از داخل ماشین به مشامم میرسید.
شیشه های ماشین رو کشیدم پایین ولی اون بو از داخل ماشین نبود.
بو توی تمکام فضا پخش شده بود.
یه بوی عجیب و شاید بوی توت شیرین ...
.
توی یه کویر دور.
یه درختی خسته بود
یه درختی نا امید
که دلش شکسته بود
روی اون درخت پیر
یه طناب پاره بود
اون طناب دار یه
عاشق بیچاره بود
شبی از شبای غم
که هوا گرفته بود
رفتنش رو به کویر
به کسی نفرموده بود
رفت و رفت تا که رسید
اون طناب دار رو بست
به دلش فرمود که باید
دیگه از دنیا گذشت.
طناب دار رو گرفت
دور گردنش گذاشت
چشماش رو بست و دیگه
رو لبش خنده نداشت
.
اما پاره شد طناب
تا جوون قصمون
بدونه که حتی مرگ
نمیشه چاره اون
چشمش افتاد به درخت
به طناب بوسه ای زد
طناب دارش رو کشت
یه دفعه ناله ای زد
ناله زد از بی کسی
که فقط یه چاره داشت
رنگ خود باوری رو
توی خاطرش گذاشت.
رفت تا اخر عمر
دست به خئدکشی نزد
به شبای بی کسیش
رنگ خود باوری زد
حالا اون تو این زمون
دیگه دلشکسته نیست
بی کسیش رو پس زده
فکر عمر رفته نیست .




90:

سلام موسو جان من بريو هارتم
چطوري عزيز خوشحالم اينجا مي بينمت

91:

سلام
خسته نباشی من تازه عضو شدم
ازداستانت خیلی خوشم امد می شه فرمود روش کار کردی
ادامه داره ؟حیف شد سیاوش کشته شد می تونست هنوز هم ادامه داشته باشه
اگه داستان ادامه داره زود به زود بگذار
جای دگه ای هم داستانت را می گذاری؟با تشکر
موفق باشی

92:

چرا د هستانت را به این زودی تمام کردی می تونست هنوز ادمه داشته باشه
به هر حال ممنون وموفق باشی

93:

سلام پاتریس عزیز.
راستش خیلی وقت بود به این جا سر نزده بودم.
فکر میکنم پستی که زدی یه خورده قدیمی شده باشه.

ولی به هر حال از دیدنت خوشحال شدم.


سعید/

94:

سلام لی لی خانم.
راستش حرفتون رو قبول دارم که میشد ادامه ش داد .
یعنی کلا میشه روی داستان دوباره کار کرد و بهترش کرد.


امیدوارم بتونم این کار رو انجام بدم .

و اگر دوباره باز نویسیش کردم , میذارمش روی سایت .


سعید


73 out of 100 based on 38 user ratings 813 reviews