فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین


فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین



فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
به نام یزدان پاک

سلام دوستان نازنینم ....

گاهی شده در حال انجام کاری هستید و در یک آن خاطره یا صحنه ای از گذشته جلوی چشمان شما جان بگیرد ؟؟؟
یا گاهی با خوردن یک نوشیدنی ، یا گوش سپردن به یک موسیقی و یا ..... به صحنه های آشنای گذشته فلاش بک بزنید ؟؟؟
در این تاپیک گذشته های جان گرفته تلخ و شیرین خود را بنگارید ...
سپاسگزارم ...



پرفروش‌ترین رمان‌های اروپا و آمریکا

1:

به به! باز هم نازنین دوست بسیار عزیزم و یک موضوع واقعا بسیار عمیق و دلنشین!

در مورد پرسش بله! برای بنده هم! اون هم نه یکی دو بار....بیشتر ...بیشتر...واقعا بسیار بسیار بسیار بیشتر!

فرمودید موسیقی...آخ...ناخودآگاه چند نوای آشنا در ذهنم نواخته شد: Air ساخته باشکوه از باخ..."دریاچه قو "از چایکوفسکی..."صبح" و یکی دو اثر دیگر از ادوارد گریگ...در مورد شومان هم که صرف نامش به تنهایی مرا به جهانی از خاظره می اندازد...

اینها تنها برای آغاز بود...فکر کنم باید بالشت و تشکم را هم بیاورم اینجا چون فکر کنم حالا حالاها یک پای ثابت اینجا خواهم بود!!! :love18 :


هری پاتر و فرزند ملعون ! ادامه ی هری پاتر توسط رولینگ

2:

رازقی پرپر شد
باد در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستیم و
تماشا کردیم .....

می شنوید ؟
داریوش می خواند ....

در هر خانه ای زندگی می کنم بهترین مکان برای من کنج یک اتاق هست ....
اتاقی که به جای امکانات و تکنولوژی های جدید ، فقط یک ضبط صوت با نوار کاست های گلچین شده قدیمی ام مهیا باشد .
با شنیدن این صدای گرم و دلنشین به دوران دانشجویی ام برمی گردم ....

به شب های تنهایی که تا صبح نقش می کشیدم و با یک ضبط صوت معمولی صدای گرم داریوش را می شنیدم ....
چه شب هایی که تا صبح بیدار بودم ...
چای می خوردم ....
گوش می کردم ....
نقش می کشیدم ...
گوش می کردم ...

در اتاقی که همه زندگی من بود ...
من بودم و شب ...
من بودم و نقش ....
من بودم و صدا ....
و من بودم و امید ...
امید به آینده ای روشن ....

و پنجره اتاق قدیمی ام از چوب پوسیده صورتی رنگ و وزش نسیم خنکی که صورتم را نوازش می داد ...
من بودم و تلالو ستاره های شب که از پنجره کهنه اتاقم می دیدم ....
من بودم و .....

امشب می خواهم تا صبح در کنج اتاق بیدار بمانم و صدای گرم داریوش ، نوستالژی نسل خودم را بشنوم ..
امشب می خواهم بیدار بمانم و لبخند بزنم به خاطرات شیرین قدیمی ...
امشب می خوهم بیدار بمانم و اشک بریزم به امیدهای به ثمر نرسیده ...

امشب ....
امشب برای من یک شب دیگر هست ....

و دوباره صدای گرم داریوش ....

بخوان که دوباره بخواند
این قبیله قربانی
اون سرود شکستن را

بگو که به خون بسراید
این عشیره زندانی
حرف آخر رستن را .....

یکشنبه 21 تیرماه 1394 ساعت 16.15 دقیقه


بهترین داستان "خیلی کوتاه" جهان؛ در 6 کلمه !

3:

سلام دوست نازنینم ....
چقدررررررررر خوشحال شدم اینجا دیدمت عزیزم ...
امیدوارم واقعا پای ثابت اینجا باشی ...
و امیدوارم دوستان دیگر هم همراهی ام نمايند ...
منتظر نوشته های شیرینت هستم عزیزم ...


365 راه برای پرورش فرزندانی فوق العاده

4:

جریان سیال ذهن به حالت طبیعی شخصیت نمی پردازد.


مغز من و رنگ آمیزی
بلکه به بخش ذهن و فکر او می پردازد و وقتها با هم تداخل پیدا می نمايند.


اومبرتو اکو، خالق "نام گل سرخ"، درگذشت
و بر هم زدن وقتها ایجاد می شود و نوع نگاه و کلماتی که به کا رمی رود کاملاً متفاوت هست و باید از منظره ذهن شخصیت به جهان داستان نگاه کرد و خاطرات بد و سیاه را بیشتر می بینیم.


کتاب «فلسفه‌ی فرهنگ»
تکیه روی وقت حال هست بعد فلش بَک می شود، بی سرو ته و به آرامی داستان روایت می شود.


تفاوت بیشعور با احمق !
جریان سیال ذهن مخاطب ندارد و هر مفهوم و معنایی مفهومی خاص و متفاوت را داراست و معنایش به حالت روانی فرد و اینکه در چه مکان و موقعیتی برنامه گرفته هست، بستگی دارد.

5:

دارم پای ظرفشویی قارچ هارو میشورم ...
پنجره ها باز هستند و گردو خاک همه جا پیچیده ...
از چشم من هم آب میاد ...
امان از دست این حساسیت لعنتی ...
یک دفعه بویی لذتبخش ....

آشنا .....


با تمام وجود این عطر دلپذیر را فرو میدم و یاد شاعر که میگه :
بوی خاک باران خورده در کهسار ....بارونه ؟؟؟
وقت گم شده ....
رفتم به زمستان دو سال پیش ....
صبح ...

ساعت 7.10 دقیقه توی تاکسی ....
در راه رسیدن به محل کارم .....
پشت چراغ قرمز چشم به بیرون دوخته ام ...
مردی که جوان هست ولی پیر...

پیری زودرس ...رنج کشیده ....

شاید هم معتاد ..
در سرمای وحشتناک کاپشنی سیاه و نازک پوشیده ...کهنه ی کهنه و رنگ و رو رفته ...
دستانش را در جیب های کاپشن نازک با شدت فشار میده بلکه کمی گرم شه .....
از کنار تاکسی که رد شد پپشتش را دیدم ...
پشت کاپشن به انگلیسی نوشته بود : سوپر هستار !!!!
بی اختیار دوقطره اشک از چشمانم چکید ...
میان دستانم چیزی له شد ...
نگاه کردم و دیدم یک قارچ را بقدری فشار دادم که متلاشی شد ...

سه شنبه 93/2/23 ...

ساعت 5.30 سپس ظهر ...


6:

این روزها موقع افطار که میشه و صدای صوت اذان موذن زاده اردبیلی
را پخش می نمايند بلافاصه یاد حیاط قدیمی خونه پدربزرگ مرحومم وگل و گیاه
روح نوازش می افتم که خاله ام دم اذان با یک کاسه آب حوض را توی باغچه
و روی موزاییک های حیاط خالی می کرد و عطر خاک خیس خورده با عطر گلهای
پیچ عمید ترکیب می شد و مشاممون رو نوازش می کرد اونوقت منم یک کاغذ
a4 و یک قلم خوشنویسی و یک مرکب دست پدربزرگم می دادم و ازش
می خواستم برام خوشنویسی بنویسه و اون هم با خط زیبای خودش برام
می نوشت : نادان ادب ندارد و...

.

نمی دونم دلم به حال اون خط نستعلیق تنگ میشه یا برای اون گلهای رز و
رونده های کنار دیوار و درخت های آلوچه و شفتالو و گلابی یا دلم به حال پدربزرگم ...
خلاصه اینکه این روزها دم اذان که میشه مخصوصا صدای اذان موذن بدجوری
دلتنگ میشم...


7:

سلام دیلک نازنینم ...
ممنون از حضورت ...
مطمئنم دلت برای همه مواردی که نام بردی تنگ میشه ...
فکر کنم حتی اگر یکی از اونها نباشه صحنه ناقص میشه ...
روح پدربزرگ عزیزت شاد ....

8:

بسیار زیاد این اتفاق برایم می افتد ..

و بیشترین تحریک ان با بو و موسیقیست و گاها چشایی.


اما قدرت بویایی و شنوایی جادویی ترین حواس هستند .

بارها شده هست که در حال شنیدن یک موسیقی ساده بوده ام اما ناگهان خودم را در خاطرات نوجوانی و کودکی دیده ام .


یکی از این خاطره ها مربوط به خواب های عجیبی بود که قبلا میدیدم و هنوز هم گه گاه ادامه دارد و یا بوی خاک تازه که مرا مست باران می کند و از همه بهتر بوی اب هویج که مرا به یاد اب هویج های کودکی ام در محله های وسط شهر می اندازد .


9:

سلام دوست گرامی ...
ممنون از حضورتون ...
منتظر نقل خاطرات شما هستم ...

10:

خیلی اتفاق میوفته ...
هر لحظه ...
هر مکان ...
هر حرکتی ....


ذهن رو به سمت اون چیزی که ذخیره کرده می کشونه ...
گاهی تلخ و سرشار از حسرت ، گاهی شیرین .....
همین الان به یاد روزهای اولی که هم میهن می اومدم افتادم ...
به یاد دوستای مجازی که دیگه پیداشون نیست ...
ممنون هستارتر

11:

سلام...
ممنون از هنگامه خانم بابت تاپیک خوبی که هستارت زدن و بنده مشتاق شدم که پست ارسال کنم ..
من هر وقت چای میخورم و یا موسیقی گوش می کنم بی اختیار سفری می کنم به گذشته ها ..


و البته سعی می کنم که بیشتر به خاطرات شیرینم فکر کنم تا تلخ..
دیروز داشتم چای می خوردم به یاد صحنه ای افتادم که دو سه سال قبل برام رخ داد..
با رفیقم سوار ماشین شدم..
که رفیقم جمله ای فرمود و من هم به جای اینکه بگم خدا رو شکر..
فرمودم باز هم آدم شکر!!
که راننده از ته دل خندید و فرمود خدا شکر یا آدم شکر!
من هم فرمودم اشتباه لپی شد!
..
البته خاطرات که زیاده...
هر وقت چای می خورم بی اختیار به یاد میتینگ های شیراز میافتم!!

12:

امروز سرکار که رفیقم قهوه آورد که بخوره ..من به یاد چند روز قبل افتادم که توی خونه یه آشنایی کار می کردم..
اون روز هم قهوه برده بودیم سرکار..

البته من قهوه نمی خورم..

رفیقم می خوره و اون روز هم یه فنجان درست کرد و رفت جای دیگری کار کنه..
اول صبحی به صاحبخونه فرمودم قهوه نمی خوری؟
فرمود من قهوه خوشم نمیاد!!
اما بعدش دیدم چپ و راست قهوه می خوره!
و حتی شب آخر هم فرمود یه قهوه بخورم..!

13:

من دقایقی قبل یه فلافل خوردم!
و من رو به یاد وقتی انداخت که سرباز بودم و توی مرز پاکستان خدمت می کردم..
محلی بود به نام ستاد که هر دو ساعت یه بار پاس نگهبانی بود..

من که خیلی گشنم شده بود و ضعف داشتم از توی سطل زباله دیدم چند تا تکه نون خشک هست..

برداشتم و خوردمشون..!

14:

خیلی فکر کردم که کدوم یک از این خاطره های تلخ و شیرینو به یاد بیارم
بیشترشون در مورد دوست داشتن و عاشقی بود یه دختر 18..19 ساله چ خاطره ای میتونه داشته باشه
میخوام خاطره ای رو را با نام "او" آغاز کنم، با نامش به پایان برسانم
این ترم که داشتم وسایلمو جمع میکردم
فایل(کمد) تمیز میکردم که وسایلمو (پتو و بالشت ) بزارم داخلش برا ترم بعدم
همین طور که دستمال کف فایلم میچرخوندم که تمیزش کنم
انگشتم به یه چیز تیز خورد که کنار فایل افتاده بود که از دیدگانم پنهان شده بود
دستم یه کوچولو درد گرفت
ولی
وقتی فهمیدم قلم دوران دوست داشتن و...

هستش
دردشو بیشتر احساس کردم ولی این بار درد تو قلبم شکل گرفت
یه قلم مشکی با کلاس که اسمم روش حک شده بود و طرف دیگش اسم خودش بود ...
یادمه از مشهد مقدس برام اورده بودش
7..8م عید 92بود که با هزار بدبختی بهم دادش..
حس عجیبی داشتم
مکث میکنم
نمی دانم از کی شروع شد...نمی دانم باید چه بنامش
اصلا نمی دانم باید باشد یا انکارش کنم
دلتنگم..
بعد اون روز دیگه دل نوشته هام رنگ عوض شد
حس و حال دفتر خاطراتم عوض شد ..
همینجوری قلم تو دستم میچرخوندمش و با دقت نگاهش میکردم
مگر میشود خاطراتم زنده نشه با یه قلم
تو گم شدي...

من گمگشته!
تو همان تو بودی ولی من چنان تغییر کردم که خودمم شک دارم همان سحر قبل باشم
صدای فاطمه منو از اون خاطرات تلخ و شیرین بیرون میکشه ..
سحر میشه بیای این ور منم فایلمو تمیز کنم ..
آروم میگم فاطمه ..میشه اینو برام پرتش بدی ؟
فاطمه یه نگاهی با تعجب بهم میکنه میخوای اینو پرت بدی این که خیلی باکلاسه
فاطمه توروخدا دل روده شو بیار بیرون پرتش بده ..


15:

با درودی دوباره نازنین دوست جان...

من بیشتر عزیزم وقتی دیدم جستار شماست!

چشم عزیزم...سعی می کنم تا جایی که امکان دارد پای ثابت اینجا باشم...

خوشبختانه اینطور که پیداست دوستان دیگر هم به خوبی همراهی کرده اند تا اینجا...
نوشته اصلي بوسيله hengameh1 نمايش نوشته ها
رازقی پرپر شد
باد در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستیم و
تماشا کردیم .....

می شنوید ؟
داریوش می خواند ....

در هر خانه ای زندگی می کنم بهترین مکان برای من کنج یک اتاق هست ....
اتاقی که به جای امکانات و تکنولوژی های جدید ، فقط یک ضبط صوت با نوار کاست های گلچین شده قدیمی ام مهیا باشد .
با شنیدن این صدای گرم و دلنشین به دوران دانشجویی ام برمی گردم ....

به شب های تنهایی که تا صبح نقش می کشیدم و با یک ضبط صوت معمولی صدای گرم داریوش را می شنیدم ....
چه شب هایی که تا صبح بیدار بودم ...
چای می خوردم ....
گوش می کردم ....
نقش می کشیدم ...
گوش می کردم ...

در اتاقی که همه زندگی من بود ...
من بودم و شب ...
من بودم و نقش ....
من بودم و صدا ....
و من بودم و امید ...
امید به آینده ای روشن ....

و پنجره اتاق قدیمی ام از چوب پوسیده صورتی رنگ و وزش نسیم خنکی که صورتم را نوازش می داد ...
من بودم و تلالو ستاره های شب که از پنجره کهنه اتاقم می دیدم ....
من بودم و .....

امشب می خواهم تا صبح در کنج اتاق بیدار بمانم و صدای گرم داریوش ، نوستالژی نسل خودم را بشنوم ..
امشب می خواهم بیدار بمانم و لبخند بزنم به خاطرات شیرین قدیمی ...
امشب می خوهم بیدار بمانم و اشک بریزم به امیدهای به ثمر نرسیده ...

امشب ....
امشب برای من یک شب دیگر هست ....

و دوباره صدای گرم داریوش ....

بخوان که دوباره بخواند
این قبیله قربانی
اون سرود شکستن را

بگو که به خون بسراید
این عشیره زندانی
حرف آخر رستن را .....

یکشنبه 21 تیرماه 1394 ساعت 16.15 دقیقه
این نوشته زیبای شما را که خواندم یادم امد به ترانه ای از گوگوش که همین الان هم که هر از گاهی ممکن هست جایی بشنومش مرا بی درنگ به دوران کودکی بر می گرداند...وقتی که دختر بچه ای بودم با کش موی قرمز و صورتی...دامن چهارخونه...کفش قرمز...سارافون کرم رنگ
اصلا همه چیز دوران بچگی بوی بچگی می داد...بوی مداد سوسمارنشان...در کیف را که باز می کردیم بوی مداد قرمز هم همه اتاق را پر می کرد...بعدها هم که خودکار رنگیهای خوشبو جایگزین شدند و کیفمان دیگر بوی انها را می داد...

اوه از ترانه دور شدیم...منظورم این بود:
پشت دروازه چشات همیشه حرف منه
غم تو خوب داره آتیش توی جونم میزنه
از خجالت نمیتونم تو چشات نگاه کنم
دروازه بون نگاهت منو با چوب میزنه
خودت اینو میدونی دنیا وفا نداره
بیا تا دو تا بشیم یه دست صدا نداره
خودت اینو میدونی دنیا وفا نداره
بیا تا دو تا بشیم یه دست صدا نداره
میدونم مثل دلم تنگه دلت
دل من شیشه و از سنگه دلت
وقتی بات حرف میزنم تو با من قهر میکنی
واسه چی زندگی رو تو به من زهر میکنی
خودت اینو میدونی دنیا وفا نداره
بیا تا دو تا بشیم یه دست صدا نداره
خودت اینو میدونی دنیا وفا نداره
بیا تا دو تا بشیم یه درست صدا نداره
پشت دروازه چشات همیشه حرف منه
غم تو خوب داره آتیش توی جونم میزنه
از خجالت نمیتونم تو چشات نگاه کنم
دروازه بون نگاهت منو با چوب میزنه
خودت اینو میدونی دنیا وفا نداره
بیا تا دو تا بشیم یه دست صدا نداره
خودت اینو میدونی دنیا وفا نداره
بیا تا دو تا بشیم یه دست صدا نداره
میدونم مثل دلم تنگه دلت
دل من شیشه و از سنگه دلت
وقتی بات حرف میزنم تو با من قهر میکنی
واسه چی زندگی رو تو به من زهر میکنی
خودت اینو میدونی دنیا وفا نداره
بیا تا دو تا بشیم یه دست صدا نداره
خودت اینو میدونی دنیا وفا نداره
بیا تا دو تا بشیم یه دست صدا نداره

16:

«هوای ِخونه/سیاوش قمیشی» عجیب راه ِخاطرات را دوست دارد .

از عشق و محبت مادر و سپس گذشتن از قبری که تنها یادگار ِاون خاطره هست.

گمان نکنم بتوانم یکبار ِدیگر این قطعه را تا آخر گوش دهم .

همان اولش که می‌گوید «هوای ِخانه چه دلگیر می‌شود گاهی ...از این وقته دلم سیر می‌شود گاهی ....

، عقاب تیز پر دشت های هستغنا ...

اسیر پنجه تقدیرمی شود گاهی » من خُرد می‌شوم، پیش از له شدن یا پابه فرار می‌گذارم یا قطعش می‌کنم!

«هوای ِخونه/سیاوش قمیشی» عجیب خلاء را دوست دارد ، از سرما و خلاء ِمرگ و سپس گذشتن از زندگی‌ای که تنها یادگار اون غم هست.

گمان نکنم بتوانم یکبار برای ِهمیشه این قطعه را فراموش کنم.

همان اولش که می‌گوید «هوای ِخانه چه دلگیر می‌شود گاهی ...از این وقته دلم سیر می‌شود گاهی ....

، عقاب تیز پر دشت های هستغنا ...

اسیر پنجه تقدیرمی شود گاهی » من تا آخر این قطعه را در ذهنم می‌خوانم .

پیش از پا به فرار گذاشتن یا قطع کردن اون ، من له می‌شوم.


17:

دوتا آهنگ هست که هر موقع گوش میکنم منو می برن به دوران خوب دانشجویی
یکی آهنگ "مشکی رنگ عشقه" از رضا صادقی
اون موقع هنوز رضا صادقی مثل الان مشهور نشده بود
البته توی بندرعباس که ما بودیم همه میشناختنش و کنسرت هم میگذاشت
این آهنگش طرفدارای زیادی داشت
دومی هم آهنگ "گل هیاهو" از فریدون آسرایی (آهای خوشگلِ عاشق ...)
وقتی هر 6 تامون عجله داشتیم که سریع آماده بشیم تا به کلاسمون برسیم ،
این آهنگ فریدون رو میزاشتیم (اونم نوار کاست !) و همگی هم باهاش میخوندیم
هر موقع هم یاد اون وقت میفتم ، بی اختیار گرما و شرجی و لب دریای بندرعباس به ذهنم میاد
روزای خوب و خوشی بود
چقد دغدغه هامون کم بود
چقد دلم هوای بندرعباس رو کرده
خیلی دلم میخواد میشد واسه یه روز هم که شده برگردم به اون وقت ...



18:

باز هم درود...

باز هم آمدم و این بار یک چیز متفاوت....شاید برایتان عجیب باشد ولی یکی از بوهای خاطره انگیز که مرا به گذشته خاطره انگیز پرتاب می کند بوی یک صابون مایعست که واقعا نامش یادم نیست اما همانیست که در تمام سالهای دوران دانشجویی در خوابگاه مورد هستفاده برنامه می گرفت...هر از گاهی شده دوباره هم با خودش روبرو شدم-دوباره البته به صورت ناشناس چون در ظرف اصلیش که ندیدمش!!!-هم با همان بوی خاطره انگیز...

اما این یکی با همه خاطره انگیز بودنش یک بوی فرعی شمره میشود...بله! بوهای خاطره انگیز اصلی هم داریم صد %! نمی دانم برای شما هم پیش آمده که بعضی عطرهایتان برایتان انقدر ویژه باشند که انها را در یک گوشه از بوفه لوازم آرایشتان نگه دارید و فقط و فقط و فقط در یکی از همان روزهای ویژه(اینجا دیگر واقعا جایش بود بنویسم "خاص!") به هنگام دیدار یکی از همانها که برایتان خاص یا حتی فراتر از ان خاصترین هست ، از ان هستفاده کنید؟ بوی چنین عطرهایی را کاش میشد واقعا برای همیشه نگه داشت چرا که بوی انها همان هست که می گویند "این اصل جنسه! خودشه!"

19:

سلام عزیزم ...
دوباره خوش آمدی ...
بله ...بوی یک صابون من را به دوران کودکی می بره ...
بوی صابون لایف بوی ....
مادرم ما بچه ها را در وقت کودکی با این صابون حمام می کرد ...
هر موقع دوست دارم بیاد دوران واقعا خوش کودکی باشم یک صابون لایف بوی می خرم و گوشه حمام میذارم تا بوی اون بپیچه ...
و اما عطری که خیلی از دوستانم را به یاد من میندازه عطر مورد علاقه و در واقع عطر شخصی منه ...عطر کلینیک ...
عطر کلینیک لذت زیادی بمن میده و جالبه که دوستان قدیمی ام میگن با شنیدن عطر کلینیک به یاد تو میفتیم ...
دیدن گل اقاقیا و همیشه سوسنی رنگ هم ارتباط عجیبی برای من با جایی که بهشت مینامند داره ...
بارها خواب دیدم در شهر خودم و گل های اقاقیایی که از دیوارها آویزان شدند و واقعا حس بهشت بمن دست داده ...
منتظر پست های بعدی ات هستم عزیزم ...


20:

دوباره خونه جدید ....
و مشکله رانژه شدن خط
اما تا چراغهای مودم چشمک زد یاد لحظه های خوشی افتادم که با دوستان در هم میهن داشتم
به سرعت نور در ذهنم گذشتن اما پایدار .....



سلام دوستان

21:

به به ....
حمیدآقا ...
دوست قدیمی ...
حال شما ؟؟؟
خانواده خوب هستن ؟؟؟
دوباره مشکل نت ؟؟؟
به نظر من یک مودم مخصوص سیم کارت رایتل تهیه کنید تا حدودی کار شمارو راه میندازه ...
خوشحالم که اینجا شمارو دیدم ...
جاتون خیلی خالی بود ...

22:

سلام هنگامه خانم
ممنون خوبم
شما خوبید
خداروشکر خوبن
مشکل نت حل شد
ممنون
چه خبر

23:

خب خدا را شکر که مشکل حل شد ...
خبر هم سلامتی ...
منهم مدتی خیلی کم توی سایت بودم چون به شدت گرفتار بودم و کارم زیاد بود ...
حالا کمی وقتم آزادتره ...

24:


همه میگن که تو رفتی
همه میگن که تو نیستی
همه میگن که دوباره
دل تنگمو شکستی
دروغه...

موسیقی بزرگترین عاملی که منو میبره به خاطرات تلخ و شیرین گذشته...


قلب یخی...

آهنگی که در حال حاضر گوش میدم...


پاییز 89...
یه عصر ابری و گرفته...


سپس کنسل شدن کلاس با دوستم رفتیم کنار رودخونه...


خواستیم پیاده شیم که بارون گرفت...


شدید..
در حدی که مانع خروجمون از ماشین شد
دقیقا همین آهنگو گوش می کردیم...
خیره به برف پاک کن ماشین برای هم درد و دل می کردیم...


وسوسه بارون و گل کردن دیوونه بازی ما
از ماشین پیاده مون کرد :)
تا اومدیم به یه درخت کنار رودخونه برسیم و زیرش پناه بگیریم موش آب کشیده شدیم:)
لرزیدیم...

ولی می ارزید...
سرما هم خوردیم...

ولی بازم می ارزید...


می ارزید به همه خنده ها و دیوونه بازیامون...
آدما، زمین، آسمون، پرنده ها، درختا، همه کائنات دست به دست هم داده بودن ما رو بخندونن...
خاطره ای که هیچ وقت تکرار نشد...


دلم تنگ شده برای اون روزا شدییییید....

25:

خیلی هم خوب
کتاب جدید چی خوندی که جالب باشه

اینجا اشکال نداره نقل قول میگیرم

26:

البته که اشکال نداره ..
توی تاپیک های من همه آزادند ...
یادش بخیر "خیلی هم خوب !!!"
کتاب خاصی نخوندم چون گرفتار بودم ولی افتادم رو دور فیلم ...
دارم فیلم لاست رو می بینم ...
وقتی تمامش کردم شاید یه تاپیک ازش بزنم ...

27:

فیلم خوبیه
من یه مدتیه تای چی کار میکنم حدود 9 ماه
خوبه ذهن و بدن رو قوی میکنه.....


28:

خیلی خوبه ...
من که از همه مراقبه هام و تمرکزهام دور موندم ...
تای چی سخته یا آسون ؟؟؟

29:

اسونه مثل یوگا میمونه یه ورزش چینیه زیر مجموعه کنگفو یه سری فرم داره که چاکراه ها رو فعال میکنه

30:

سلام همزاد نازنینم ...
منهم از این دیوونگی ها داشتم ...
موسیقی جاده ابریشم کیتارو یک شب بارونی در خانه دانشجویی چنان منو به وجد آورد که رفتم توی حیاط و با سرعت زیر بارون چرخیدم ...
خوشبختانه تنها بودم ...
حیاط اون خونه دیوارهای بسیار بلندی داشت ...
خیلی لذت بردم هر چند که سرماخوردگی شدید بعدش لذت اون لحظه رو از دلم درآورد ...

31:

فکر کنم نیروی چی رو آزاد می کنه و به همین دلیل اسمش تای چی هست ...
درسته ؟؟؟
یک سر به تاپیک هام بزنید ..
یه سریشون نیمه تمامه که هر وقت موقعيت مناسبی داشتم تمامشون می کنم ...

32:

اره دقیقا انرژی رو ازاد میکنه

33:

خیلی عالیه ...
امیدوارم موفق باشید ...

34:

ممنون

35:

منم از این دیونه گی ها داشتم
تو برف بارون...
فقط منو ماریا عاشق این دیونه بازی ها هستیم
هردو پایه این خل بازی ها...
خیابون ابودز...شهرداری...پارک ولیعصر...
دست تو دست
همیشه رو جدول کنار پیاده رو راه میرم
یه بار رفته بودیم بیرون ..رعد و برق شدید ..سرتاپا خیس شده بودیم
وقتی هوا یکم تاریک و روشنه....

عصرها...

اون وقت ها لذت بخشه

36:

سلام..
امروز رفیقم فرمود اگه خواستی بیا تا رانندگی یادت بدهم..!
من بی اختیار به یاد وقتی که بچه بودم که برادرم یه دوچرخه بزرگ داشت و من رو سوارش کرد...


و من هم نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و رفتم توی رودخانه و پایم در رفت!
و از اون موقع دیگه دنبال یادگرفتن چنین چیزهایی نبودم..
و بعد فرمودم تا ببینم چی میشه!

37:

سلام هنگامه جون

شیرینی زندگی به همین دیوونه بازیاست...


شاید لذت اون لحظه مون با یه سرماخوردگی از بین رفت
ولی قطعا اینقدر شیرینی داشته که اگه یه ذره تلخی هم بهش اضافه بشه چیزی از اصل شیرین بودنش کم نمیکنه ...


38:

با درودی دوباره عزیزم...

باز هم سپاس ...

آخ آخ اخ همین که نام این لایف بوی را آوردید مرا بردید به یکی از خاطره های پررنگ دوران کودکی...یادش به خیر...ان وقتها به نوی بویش در همه کوچه ها احساس میشد ....در ضمن مادر ما هم همینطور!

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

در مورد عطر هم واقعا خوش سلیقه هستید ها! راستی یک پرسش: آیا شما هم شده از بعضی عطرهای مردانه بیشتر از نوع زنانه اش خوشتان بیاید؟! من یکی که همیشه چند عطر مردانه هم دارم و هستفاده هم می کنم!

اوه اقاقیا...واقعا بسیار دوست داشتنیست...حتی دیدن نامش به تنهایی در نوشته های ادبی هم لذت وافری منتقل می کند...

خب این هم "پست بعدی " من!
نوشته اصلي بوسيله hengameh1 نمايش نوشته ها
سلام همزاد نازنینم ...
منهم از این دیوونگی ها داشتم ...
موسیقی جاده ابریشم کیتارو یک شب بارونی در خانه دانشجویی چنان منو به وجد آورد که رفتم توی حیاط و با سرعت زیر بارون چرخیدم ...
خوشبختانه تنها بودم ...
حیاط اون خونه دیوارهای بسیار بلندی داشت ...
خیلی لذت بردم هر چند که سرماخوردگی شدید بعدش لذت اون لحظه رو از دلم درآورد ...
اوه چه تجربه جالبی با موسیقی "جاده ابریشم" داشته اید! اللبته واقعا هم یکی از خاطره انگیزترینهاست برای ما...اصلا همه چیز این آهنگ بوی دوران کهن می دهد...راستی صحبت از کیتارو شد، آهنگ "ماتسوری" را هم به احتمال زیاد دوست دارید!درست هست نازنین دوست عزیزم؟ حس هیجان انگیز جالبی منتقل می کند...


39:

این روزها انگار عادتمون شده ..

باید حتما و به هر طریقی از احوال هم باخبر بشیم..

از حالش میپرسم شاید هم پرسشی در کار نیست و خودش طبق معمول همیشه از حالهای خوبش میگه

: الان نشستم رو صندلیم با یک فنجون قهوه ..

از اون قهوه هایی که خاص خودمه و فقط تو خونه ی من میتونی پیداش کنی..

دورتا دورم وسایلِ خونه انگار دارند با براقیتشون به من لبخند میزنند.
و...
صدای داریوش و من و صندلیم و یه دنیـــا آرامش..

دلـــم میره..،

انگار من هم از همین فاصله لذتش رو حس میکنم ؛ به خودشم میگم
چقدر غبطه میخورم به این حالش و آرامشی که داره ..
صحبتامون تموم میشه ..

دلم عجیب هوای داریوش رو میکنه اونم با قهوه ..

لای شلوغ پلوغی فایلهام دنبال اسم داریوش میچرخم ..


کلیک میکنم ...


تکیه میکنم به کاناپه و چشمام رو میبندم..

بعضی آهنگهای خیلی خاص رو نباید سیو کرد ..
باید فقط شنید ورد شد،
سیو کردن شون و اتفاقی بهشون رسیدن
حال آدم رو یک جوره ناجوری به ناکجا آباد میکشونه ..

.
.
سپس آهنگ جنگل..
واژه های بیرحم با صدای دلنشین و محشرشتو فضای اتاق میپیچه ..

’’شبیه عکس یک رویاست..

تو خوابیدی جهان خوابه ..

زمین دور تو میگرده، وقت دست تو افتاده..“

وقتی به خودت میای تو این حال و هوا ..بغضها از چشمات سر ریز کردند..

آهنگ تصویر رویای داریوش من رو به سالهای نه چندان دور میبره ..
باشنیدنش تمام دنیا به اندازه ی همون یه لالایی تو دستام جا میشه

محاله بشنوم و یا حتی اسمش رو ببینم و فلش بک نزنم به روزهای خوبِ زندگیم..

و انگار دقیقا خاطرات جان میگیرند به اندازه ی واقعیت..

+ شیرینترها رو هم بعد مینویسم:)

40:

[....زندگی....دوستان..............خاط رات...و....یک..دنیا..حسرتو /// اه

..تنها تصویری که مال خودته..و خودت میدونی کجاهاشو شیطنت کردی...کجاهاش همانطور که وانمود میکردی..صادق بودی....

و یک لبخند.رضایت یا.....

...خاطرات درسته که با یک ترانه ...با یک تصویر و.با یک....................زنده میشن...ولی فراموش نکنیم..تنها جایی که همیشه محترم خواهد ماند محل خاطراتمونه....محل خاطرات ......

41:

سلام و اوقات همگی بخیر..
الان تازه رسیدم خونه ، و زود سیستم رو روشن کردم و فرمودم سری به سایت بزنم..
در همون بدو کار متوجه دست پر از رنگ خود شدم که سرکار با اینکه شسته بودم ولی همچنان پر از رنگ بود..
بی اختیار من رو برد به سالها کار و زحمت و عرق ریختن دنبال نون حلال...
یادمه شبها تا ساعت 12 شب کار می کردم..

ولی الان دیگه تا ساعت5 بیشتر کشش ندارم..
فکر کنم سنم داره حسابی میره بالا..
و اتفاقا چند روز قبل برای خونه برادرم داشتم ایینه کاری می کردم..
باور بفرمایید این قدر با اکراه و بی میلی کار کردم...
نمی دونم چرا دیگه اون شور و عشق به کارم رو از دست داده ام!؟
قبلا تمام عشقم همین هنرم بود که سالها چه کارای جالب و ماندگاری انجام داده ام..
گاهی که عکس های اون کارها رو می بینم..

میگم ای وای چه قدر حوصله داشتی که اون کارای ریز و ظریف رو انجام بدی!؟

42:

چند روز قبل بود یه چادر نماز کوچیک و مقنعه برش زدم و مشغول دوختن شدم نشستم پای چرخ دیدم سوزن نخ نداره اومدم نخ کنم یهو رفتم تو عالم بچگی، اون موقعی که هشت سالم بیشتر نبود
کنار مادربزرگم نشسته بودم همیشه از اضافه های سرقیچی چادر نمازاش برای عروسکام چادر و پوشش برش میزد و میداد بدوزم
مادرجون میشه این دفعه با چرخ خیاطی بدوزم
_اخه قربونت
چرا ؛ چرا ؛ طور خدا طور خدا ؛ مواظبم
_باشه دخترم .....میتونی چرخ رو بزاری رو این میز کوچیکه بشینی اینجا کنارم
اخ جون ؛ اره حتما
چه ذوقی داشتم بشینم پای چرخ خیاطی ، چهار زانو جلو میز نشستم
_ اول سوزن چرخ رو نخ کن
خم شدم هرکاری کردم نتونستم اخه روزنه اش خیلی کوچیک بود صفحه هم تیره دیده نمیشد یهو به ذهنم رسید سوزن تا جای که میشه بدم بالاو انگشت سومیم رو بزار دقیقا زیر سوزن
اره اینجوری خیلی خوب شد روزنه سوزن دیده شد و تنوستم سوزن رو نخ کنم
اما از ذوقم اصلا حواسم به پدال چرخ نبود که روی زمین زیر زانوم بود
با فشار کوچیک پام
صدای ویژژژژژژژژ ......
سوزن خیلی سریع چند بار رفت و امد تو انگشتم
وای چه دردی و سوزش بدی حتی از ناخنم رد شده بود
بعد ها ناخنم سیاه شد افتاد تا مدتها هم انگشتم اندازه گردو بود
اخ ؛ همه اینا مثل یه فیلم کوتاه یه لحظه اومد جلوی چشمم
یهو به خودم اومدم
نفهمیدم کی سوزن رو نخ کردم و چقدر هم کج و معوج چادر رو دوختم !


دلم برای بچگی ؛ دلم برای مادربزگم که دیگه نیست خیلی زیاد تنگ شده
چقدر دلتنگ اون روزام
چقدر دلتنگ اون شادی ها ی بچگی


43:

سلام و عرض شب بخیر به تمام دوستان.خوبم...
من ساعتی قبل که از سر کار برگشتم.خونه, توی قسمتی از سالن یه توپ فوتبال برای پسرم, حمیدرضا دیدم...
به یاد دوران نوجوانی خودم افتادم که به خاطر فوتبال چقدر از مدرسه فرار می کردم و می رفتم فوتبال..
حتی یه ترم هم کلا صفر بهم دادن
از اون دوستان خوبی که داشتم چهار نفرشون در جوانی به رحمت خدا رفتن...
و من موندم با خاطراتی که از اونها در ذهنم بر جای مونده...


44:

باز هم درود ...

دیروز هم می خواستم بیایم و بنویسم-البته آمدم ولی احساس کردم بهتر هست استقامت کنم حرف تازه ای پیدا بشود بعد چیزی بنویسم-این چیزی هم که میخواهم بنویسم می دانم و مطمئنم برای بیشتر باز دیدنمايندگان این جستار یک حس مشترک ایجاد می کند...همین چند سال پیش که برنامه کودک در اقدامی جالب و تحسین برانگیز بازپخش بعضی کارتونهای دوران کودکیمان را آغاز کرد، چه حسی به شما دست داد پس از دیدن چهره های خاطره انگیز اون دوران؟ کاش بشود همه مان همین جا اعتراف کنیم با کدام یک بیشتر ارتباط بربرنامه می کردیم و دیدن دوباره کدام ما را دوباره تا حد زیادی به همان دوران خوش گذشته پرتاب کرد یا در راستای جستار، فلاش بکی بوده به گذشته های تلخ و شیرین؟ برای خودم که اوجش لحظه ای بود که آهنگ تیتراژ "مهاجران" به گوشم خورد...وای هنوز اون احساس ذوق عمیق را فراموش نکرده ام...از شما چه پنهان یکی دو روز نشستم همه قسمتهایش را دریافت کردم و این بار به شکل معکوس از قسمتهای پایانی ان را تماشا نمودم که یک وقت خدای نکرده آرزو به دل و ناآگاه از دنیا نروم!!!

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

این باز پخشها یک خوبی بزرگ دیگری هم که داشت این بود که پایان بعضی از داستانهای نامعلوم اون دوران را توانستیم پس از سالها متوجه بشویم چه بوده...

آه راستی تا یادم نرفته...مادر چوبین و لورا خانم هم از ان پرسشهای دوران کودکی بود که در همین سالها توانستیم با کمک فنآوری و این چیزها افتخار دیدنشان را به دست بیاوریم!

یک چیز دیگری هم در این رابطه همین الان به ذهنم رسید ولی احساس کردم بهتر هست اون را یک وقت دیگری بنویسم...


45:

شرایط سختی داشتم در کار حدودا مدت زیادی بود
این مشکل برطرف نمی شد
تمام انگیزم داشت از بین میرفت
میدونستم که تو این دوره زمونه باید خودانگیزشی باشی تا
موفق باشی
امروز تمام عزمم رو جزم کردم و خواستم که این مشکل رو از بین ببرم
و خدا روشکر
خدا کمکم کرد،امروز دو کار بزرگ رو انجام دادم هم موجب خوشحالی خودم شد
هم رضایت محل کارم
و فقط شکر خدا کردم که باز هم تنهام نذاشت کمکم کرد

46:

درودی چند باره به نازنین دوست بسیار عزیزم...: fav15:

چه حال و چه احوال همیار جان؟ چند روزیست نوشته های بسیار زیبا و خاطره انگیزتان را اینجا نمی بینیم؟ می خواستم سرموقعيت از عالی خواهش کنم از ان تجربه های ماورایی جالبتان که به احتمال زیاد رگه هایی از پیوند میان گذشته و آینده در اونها احساس میشود هم اینجا برایمان بگویید...

47:

نوشته اصلي بوسيله nameless نمايش نوشته ها
درودی چند باره به نازنین دوست بسیار عزیزم...: fav15:

چه حال و چه احوال همیار جان؟ چند روزیست نوشته های بسیار زیبا و خاطره انگیزتان را اینجا نمی بینیم؟ می خواستم سرموقعيت از عالی خواهش کنم از ان تجربه های ماورایی جالبتان که به احتمال زیاد رگه هایی از پیوند میان گذشته و آینده در اونها احساس میشود هم اینجا برایمان بگویید...
سلام دوست نازنینم ...
میدونم کمی کوتاهی کردم ...
به چند دلیل نتونستم جواب بدم ...
یکی اینکه یک ماموریت کاری در پیش دارم که دنبال کارهای ماموریتم بودم و دوم دو ماهه که چشم هایم مشکل پیدا کردند ....
مرتب آبریزش چشم به طرز وحشتناکی دارم و بقدری درد دارم بخصوص چشم چپم مثل اینکه سیخ در اون فرو می نمايند ..
وقتی جلوی مانیتور لپ تاپ یا صفحه گوشی برنامه می گیرم بدتر میشم ....
به همین دلیل به خاطر هستراحت به چشم هام هم که شده سعی می کنم کمتر از این دو وسیله هستفاده کنم ....
و اما آهنگ ماتسوری من فوق العاده این آهنگ رو دوست دارم ...
بخصوص که اولش با ضربه هایی شروع میشه و آروم آروم اوج می گیره ..
من آهنگ بهشت و زمین کیتارو رو هم خیلی دوست دارم ...
از موسیقیدانان معاصر من آهنگ های کیتارو ، پیتر گابریل و ونجلیس رو خیلی می پسندم ...
کیتارو حالتی عرفانی داره و عمیقه ..
عکس صابون رو که گذاشتی دوباره به گذشته های شیرین برگشتم ...
از همراهیت ممنونم عزیزم ...

48:

سلام عزیزم ....
من واقعا عاشق بارونم ولی برف رو زیاد دوست ندارم ...
جالبه بدونی وقتی بارون میاد هر چقدر هم شدید باشه من از چتر هستفاده نمی کنم ...

نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
سلام..
امروز رفیقم فرمود اگه خواستی بیا تا رانندگی یادت بدهم..!
من بی اختیار به یاد وقتی که بچه بودم که برادرم یه دوچرخه بزرگ داشت و من رو سوارش کرد...


و من هم نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و رفتم توی رودخانه و پایم در رفت!
و از اون موقع دیگه دنبال یادگرفتن چنین چیزهایی نبودم..
و بعد فرمودم تا ببینم چی میشه!
سلام آقا هاشم گل برادر خوبم ...
ممنون که توی این تاپیک هم همراه من هستین ...
من فکر می کنم رانندگی توی این دوره واجبه ...
از من به شما نصیحت دنبالش باشید ...

49:

سلام آریانای نازنینم ....
واااااای ...
از دو چیز مورد علاقه من نوشتی ...
فنجون قهوه و آهنگ تصویر رویای داریوش ...
من با این دو چیز در واقع یکی شدم و از هیچکدوم نمیتونم بگذرم ...
خوش بو ترین نوشیدنی گرم دنیا قهوه هست ...

قبول داری ؟؟
منتظر بقیه نوشته های زیبات هستم عزیزم ...

50:

سلام آقا فرهنگ عزیز ....
خیلی از شما دلخورم ...
یکی از دلنشین ترین خاطره ها متعلق به شما بود ...
چرا پاکش کردید ؟؟؟
بخصوص با سرانجام دلنشین ترش که من واقعا لذت بردم ...
منهم اون آهنگ رو خیلی دوست دارم ..
آدمو به یک آرامش عجیبی دعوت می کنه ...
نمیدونم اگر از شما خواهش کنم که خاطره پاک شده رو دوباره بنویسید فایده داره یا خیر ...
ببخشید اگر دیر جواب دادم ...
توی چند پست بالاتر برای دوست عزیزمون دلیلشو توضیح دادم ..
امیدوارم سال های طولانی کنار صاحب صدای کفش و فرزندان عزیزتون خاطرات شیرین تری رقم بزنید ...
منتظر پست های بعدی شما هستم ...

51:

سلام مرضیه نازنینم ...
خاطره بانمکی داشتی ...
فقط اینو بگم که مشخصه از کودکی هنرمند بودی عزیزم ...
امیدوارم اون شخص کوچولو هم مثل خودت هنرمند قابلی بشه عزیزم ...

52:

من عاشق کارتون عصر حجر بودم و همچنین پلنگ صورتی ...
بچه که بودم یه دفتر نقاشی دستم می گرفتم و موقع پخش عصر حجر تند و تند تصویر فردی و بارنی و ویلما و بتی رو می کشیدم ...
از بچگی به نقش کشیدن علاقه داشتم ...


فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
نوشته اصلي بوسيله lidaaa نمايش نوشته ها
شرایط سختی داشتم در کار حدودا مدت زیادی بود
این مشکل برطرف نمی شد
تمام انگیزم داشت از بین میرفت
میدونستم که تو این دوره زمونه باید خودانگیزشی باشی تا
موفق باشی
امروز تمام عزمم رو جزم کردم و خواستم که این مشکل رو از بین ببرم
و خدا روشکر
خدا کمکم کرد،امروز دو کار بزرگ رو انجام دادم هم موجب خوشحالی خودم شد
هم رضایت محل کارم
و فقط شکر خدا کردم که باز هم تنهام نذاشت کمکم کرد
سلام لیدای نازنین ...
خوشحالا مه مشکلت برطرف شده عزیزم ...
امیدوارم خداوند گره همه مشکلات رو باز کنه ...

53:

سلام دوست گرامی ...
ممنون از حضورتون ...
دقیقا مواردی که نام بردید برای هر شخصی میتونه خاطره ساز بشه ...
در مورد خواب ...
خواب ها که بیشتر اوقات برای من الهام دهنده حوادث آینده هستند و نمیشه به سادگی از کنارشون گذشت ...
امیدوارم خواب های شما بهترین تعبیرهارو داشته باشند ...


نوشته اصلي بوسيله blueeagleone نمايش نوشته ها
خیلی اتفاق میوفته ...
هر لحظه ...
هر مکان ...
هر حرکتی ....


ذهن رو به سمت اون چیزی که ذخیره کرده می کشونه ...
گاهی تلخ و سرشار از حسرت ، گاهی شیرین .....
همین الان به یاد روزهای اولی که هم میهن می اومدم افتادم ...
به یاد دوستای مجازی که دیگه پیداشون نیست ...
ممنون هستارتر
سلام آقا محمد گرامی ...
از خاطراتتون بیشتر بگید ..
ممنون از حضورتون ....


نوشته اصلي بوسيله metamorphosis نمايش نوشته ها
«هوای ِخونه/سیاوش قمیشی» عجیب راه ِخاطرات را دوست دارد .

از عشق و محبت مادر و سپس گذشتن از قبری که تنها یادگار ِاون خاطره هست.

گمان نکنم بتوانم یکبار ِدیگر این قطعه را تا آخر گوش دهم .

همان اولش که می‌گوید «هوای ِخانه چه دلگیر می‌شود گاهی ...از این وقته دلم سیر می‌شود گاهی ....

، عقاب تیز پر دشت های هستغنا ...

اسیر پنجه تقدیرمی شود گاهی » من خُرد می‌شوم، پیش از له شدن یا پابه فرار می‌گذارم یا قطعش می‌کنم!

«هوای ِخونه/سیاوش قمیشی» عجیب خلاء را دوست دارد ، از سرما و خلاء ِمرگ و سپس گذشتن از زندگی‌ای که تنها یادگار اون غم هست.

گمان نکنم بتوانم یکبار برای ِهمیشه این قطعه را فراموش کنم.

همان اولش که می‌گوید «هوای ِخانه چه دلگیر می‌شود گاهی ...از این وقته دلم سیر می‌شود گاهی ....

، عقاب تیز پر دشت های هستغنا ...

اسیر پنجه تقدیرمی شود گاهی » من تا آخر این قطعه را در ذهنم می‌خوانم .

پیش از پا به فرار گذاشتن یا قطع کردن اون ، من له می‌شوم.
سلام دوست عزیز ...
این پست شما باعث شد درد عمیقی در اعماق قلبم حس کنم ....
آهنگ تو ای پری کجایی مخصوص پدرم و آهنگ به سوی تو مخصوص مادرم بود ...
هر دو این آهنگ هارا بسیار دوست داشتند ...
محاله با شنیدنشون بیاد این دو عزیز از دست رفته اشک به چشمانم نیاد ...
روح مادر عزیز شما شاد ...


نوشته اصلي بوسيله Sanam نمايش نوشته ها
دوتا آهنگ هست که هر موقع گوش میکنم منو می برن به دوران خوب دانشجویی
یکی آهنگ "مشکی رنگ عشقه" از رضا صادقی
اون موقع هنوز رضا صادقی مثل الان مشهور نشده بود
البته توی بندرعباس که ما بودیم همه میشناختنش و کنسرت هم میگذاشت
این آهنگش طرفدارای زیادی داشت
دومی هم آهنگ "گل هیاهو" از فریدون آسرایی (آهای خوشگلِ عاشق ...)
وقتی هر 6 تامون عجله داشتیم که سریع آماده بشیم تا به کلاسمون برسیم ،
این آهنگ فریدون رو میزاشتیم (اونم نوار کاست !) و همگی هم باهاش میخوندیم
هر موقع هم یاد اون وقت میفتم ، بی اختیار گرما و شرجی و لب دریای بندرعباس به ذهنم میاد
روزای خوب و خوشی بود
چقد دغدغه هامون کم بود
چقد دلم هوای بندرعباس رو کرده
خیلی دلم میخواد میشد واسه یه روز هم که شده برگردم به اون وقت ...


سلام صنم عزیزم ...
یکی از خوشترین اوقات زندگی هر شخص دوران دانشجوییه ...
می بینم که تو هم خاطرات شاد و قشنگی از اون دوران داری ...
بیشتر برامون بنویس عزیزم ...

54:

نوبر خانم استکان را توی نعلبکی می کوبید و می خواند : غصه چی چیه غصه چی چیه ؟!
با دوستم هر دو می خندیدیم ، تازه من اون شب واقعا غصه داشتم ، اما پاکی و بی ریایی اون زن مسن و خوش قلب همراه با بی غمی و بی خیالی اش ، آدم را سر حال می آورد .
اسمش نوبر خانم بود .

فامیلی دوری با صمیمی ترین دوستم داشت .
با خودم فکر می کردم : این زن ساده و خوش قلب به قول معروف سراپا انرژی مثبت هست .

با وجود اینکه غم از دست دادن هستادم قلبم را جریحه دار کرده بود ، و هنوز سوزش اشک را در چشم هایم احساس می کردم ، شنیدن شعرها و آوازهای محلی از دهان نوبرخانم واقعا خنده بر لبهایم می آورد ، دوستم نیز مثل خودم از ته دل می خندید .
شبی را که احساس می کردم به هیچ وجه نمی توانم به راحتی به صبح برسانم ، با وجود نوبرخانم تبدیل به یک شب بی غصه و شاد شد .

در واقع من و دوستم از شدت خنده اشک می ریختیم و قهقه هایمان گوش فلک را کر می کرد .
نوبرخانم هم با وجود اینکه ما را اون همه خندانده بود با تعجب می فرمود : بسه دیگه ، این همه نخندین ، ایکبیر میشه ها !(یعنی اینکه پشتش اشک و غصه میاد) اما در واقع اینگونه نبود ، بلکه او دیگر از خندیدن ما کلافه شده بود .


اون شب نوبرخانم یک بار هم ما را ترساند .

در حالی که موهایش را که چندان بلند هم نبود ، توی صورتش ریخته بود ، با هیکل چاق و تپلش ، از پشت دیوار کوتاه بین اتاق و پذیرایی سرش را بالا آورد و دوباره شروع کرد : غصه چی چیه غصه چی چیه ؟! و با رقص بامزه اش مارا حسابی خنداند .
نوبرخانم همه عمرش واقعا آزارش حتی به یک مورچه هم نرسید .


از مرگ خیلی می ترسید و همیشه می فرمود : مردن خیلی بده ، من از مردن خیلی می ترسم ، وقتی ما علتش را جویا می شدیم ، می فرمود : آخه من دروغ زیاد فرمودم .


البته دروغ هایش به طور مثال اینطوری بود : وقتی می فرمود سیر شدم ، در حالی که هنوز به اندازه یک بشقاب پر جا داشت ، یواشکی در آشپزخانه موقع شستن ظرف ها به اندازه یک پرس دیگر چلو خورش می خورد .


بله ، دروغ هایش معمولا از این دست بود .
شادی و خنده های نوبرخانم درست مثل گریه ها و غصه هایش ، خیلی سریع شروع می شد و خیلی زود هم می گذشت .
یادش بخیر ...

گاهی اوقات فکر می کنم ، اگر همه آدم ها مثل اون زن بودند ، اون همه صاف و ساده و اون همه بی غرض و با محبت ، اینجا عجب دنیایی می شد .
دوستم می گوید : نوبرخانم آخرین لحظات عمرش درست یک شب قبل از مرگ در بیمارستان ، در بخشی که خوابیده بود ، برای عروس و نوه هایش که کنارش بودند ، واسونک می خواند( واسونک شعرهای محلی شیرازی هست) و شب بعد در حالی که در تختش آرام دراز کشیده بود ، به عروسش فرموده بود : یک لیوان شیر میدی بخورم ؟ اون وقت سپس خوردن یک لیوان شیر به آرامی چشم هایش را بسته و مرده بود .
دوستم می گوید : عروسش از این نوع مرگ واقعا شفرمود زده شده بود .
اون زن شاد و مهربان باوجود گرم و صمیمی اش در یک نقطه از زندگی من و دوستم تاثیر بسیار خوبی همراه با شادی داشت .


"
یاد و خاطره اش گرامی باد".


22
بهمن 1393

55:

ممنونم هنگامه خانم،خواهر خوب و گلم..
نظر لطفتونه...
همه ماها زندگی پر از خاطراتی داریم که پر از شیرینی ها و تلخی ها هست..
و ممنون از تاپیک خوب و مفیدتون که فلاش بکی هست به خاطرات گذشته مون...
صحبت از داریوش و اهنگاش شد..

من خیلی خاطرخواه داریوش بودم و هستم...
چند روز پیش یه عکس توی واتس اپ رام اومد که عکس داریوش بود و یه بیت شعر از اهنگش روی عکسش درج شده بود..
برایم از خاطره سنگری بساز....

بید بی ریشه رو شن یاد می بره..
با دیدن اون تصویر من رو برد به خاطرات سربازی...
یادمه وقتی سرباز بودم یکی از هم خدمتی هام که دید من عاشق داریوشم..
فرمود اون که معتاده..

فقط سیاوش قمیشی!
من فرمودم به تو چه ربطی داره..؟
و هی می فرمود داریوش معتاده..
و من هم نگهبان اسلحه خانه بودم...
خیلی داغ کردم و رفتم یقه ش رو گرفتم...
و فرمودم به کی میگی معتاد؟
فرمود توی یکی از فیلماش دیدم..!
البته ایشون درست می فرمود داریوش سالها اعتیاد داشت ولی الان سالهاست که پاکه و حتی برنامه ای داره به نام ایینه ..که برای همین ترک اعتیاد هست..


56:

سلام هنگامه خانم عزیز....

ممنونم خواهر خوبم...
ایشالا که بتونم در اسرع وقت اینکار رو انجام بدهم..

چون واقعا خیلی لازم شده برام...
و حتما با یه برنامه ریزی خوب و دقیق اینکار رو کنم...
با سپاس...


57:

سلام آقا هاشم ...
خسته نباشید ...
به امید خدا ....
مطمئنم خیلی زود موفق خواهید شد ...

58:

سلام دوستان

59:

سلام حمیدآقا ...
خوب هستین ؟؟؟
من منتظر خاطرات یا فلاش بک شما به گذشته هستم ...

60:

سلام حمیدرضا جان...
خوبی؟
من چندی قبل, چند روزی مهمون برادر بزرگتر شما آقا رضا بودم...
کلی خاطره ازش توی ذهنم بر جای موند...
اول اینکه خیلی خوش خنده هست و کلا شوخ طبعه!
و بعد هم خوش حساب و امت دازه و زحمتکشه!
الان هستکان چای جلوی بنده هست و بی اختیار به یاد چای طلا که ایشون برام درست می کرد افتادم..
ایشالا خونه نو مبارکش باشه..


61:

درود نازنین دوست بسیار عزیزم...

اوه نه اصلا عزیزم...در واقع بنده کوتاهی کردم چون می بایست حواسم میبود که ممکن هست برای شما کار یا گرفتاریهایی پیش امده باشد...

اما در مورد چشمهایتان..واقعا بسیار نگران شدم..دو ماه؟!!! امیدوارم برای این مورد دیگر به موقع به پزشک مراجعه کرده باشید...وقتی روبروی مانیتور می نشینید از عینک هم هستفاده می کنید؟ اگر نه که پیشنهاد می کنم حتما این کار را بکنید...باور کنید در کاهش درد و حتی خستگی چشم و حتی برطرف کردن سردرد و این چیزها بسیار موثر هست.خودم چند سالیست هستفاده می کنم و واقعا بسیار راضیم.

کار بسیار خوبی می کنید که سعی می کنید تا جایی که امکان دارد به چشمهایتان هستراحت بدهید...البته اگر پیش از خوابیدن کمی گلاب به یک پنبه زده و ان را بر روی پلک چشم برنامه بدهید و بگذارید چند دقیقه ای در همان حالت بماند هم به رفع خستی چشم و حتی درد ان کمک می کند.

فقط لطفا لطفا اگر به خاطر این موضوع به پزشک مراجعه نکردید حتما هر چه زودتر این کار را انجام بدهید و از ایشان هم لطفا بخواهید یک عینک ویژه کار با رایانه و تلویزون برایتان بنویسد...

در مورد همراهی هم خواهش می کنم عزیزم..کاری نکرده ام که..در واقع وظیفه ام هست و البته واقعا مایه خوشحالی!
نوشته اصلي بوسيله hengameh1 نمايش نوشته ها
من عاشق کارتون عصر حجر بودم و همچنین پلنگ صورتی ...
بچه که بودم یه دفتر نقاشی دستم می گرفتم و موقع پخش عصر حجر تند و تند تصویر فردی و بارنی و ویلما و بتی رو می کشیدم ...
از بچگی به نقش کشیدن علاقه داشتم ...


فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
بله ..واقعا کارتون بسیار زیبایی بوده.ادر مورد نقاشیهایتان از این کارتون که نوشتید، واقعا هوس کردم ببینمشان! یعنی می توانیم امیدوار باشیم هنوز اونها را داشته باشید؟

62:

سلام عزیزم ...
خوبی ؟؟؟
هر وقت اونلاین می بینمت خوشحال میشم و لبخند به لبام میاد ...
باید چند روز برم ماموریت و بعد که برگشتم حتما میرم دکتر البته اگر بهتر نشده بودم ...
عینک که چند ساله هستفاده می کنم ولی این دوماه فکر می کنم چشمم ضعیف تر شده البته خیلی وقت نیست که عینک عوض کردم ...
اون نقاشی هارو متاسفانه ندارم چون مربوط به دوران کودکی بود البته نسبت به سنم بد نمی کشیدم ....

63:

درودی دوباره عزیزم...
خوب بودن الانم بستگی شدید دارد به اینکه چه وقتی حال چشمهای نازنین شما خوب خوب بشود عزیزم...اگر موضوع ضعیف شدن چشمتان باشد که احتمالش هم زیاد هست، دلیل محمکتریست برای اینکه باید هر چه زودتر به چشم پزشک مراجعه کنید...

با سپاس از لطفتان که از دیدن بنده خوشحال می شوید باید بگویم که بنده بیشتر! باور کنید روح و رونم تازه میشود و این اصلا اغراق نیست ...
ای وای ماموریت ان هم به هنگام عید و تعطیلات؟!! خب پس تا می توانید با خودتان میوه و به ویژه هویج و انگور بردارید ...آه راستی عرقیجات!!!! این یکی هم بسیار به دردتان میخورد! خوشبختانه شیراز هم که از چیزهای خوب خوب دارد..یادم هست وقت دانشجویی پل باغ صفا از این چیزها بود...البته شما که خودتان هستادید و بهتر می دانید...دستمال مرطوب و این چیزها هم فراموش نشود...مواظب باشید یک وقت گرما زده نشوید ...

عرق هم که به هیچ عنوان نباید به چشمان نازنینتان راه پیدا کند!(البته این "عرق" با ان "عرق" یکی نیست ها!!!! )

اما نقاشیهایتان را که بنده ندیده می توانم با اطمینان خاطر بگویم که حتما بسیار زیبا و دوست داشتنی بوده اند!!!صد در صد نسبت به سنتان بسیار عالی می کشیده اید...

64:

سلام و عرض شب بخیر و با تشکر از همراهی خوب شما در این تاپیک خاطره ها
الان که پست های شما رو دیدم به یاد تاپیک هستاد امیدوار افتادم که اونجا هم چقدر زیبا می نویسی
به امید موفقیت های بیشتر برای شما و دوستان خوب دیگرم

65:

من همش خاطره ی تلخ دارم

66:

ممنون عزیزم ..

راستی عکس گلهایی که توی خواب میدیم رو پیدا کردم ...
تهرون که بودم اوایلش گیشا زندگی می کردم و از دیوار بعضی خونه ها آویزان بود و بوی خوبی پخش می کرد حالا اسمش اقاقیا هست یا نه مطمئن نیستم ...
خب من دیگه بهت شب بخیر می گم عزیزم ....
خوشحالم کردی ...
شبت خوش ...

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

67:

سلام آقا حامد گرامی ...
ممنون از حضورتون ...
خوبی زندگی اینه که خوب یا بد میگذره ..
اگر دوست دارید از خاطراتتون اینجا بنویسید ...
ممنون ...

68:

سلام دوست بزرگوارم
راستش بهترین خاطره ی اخیرم اردیبهشت ماه امسال بود و سفری که به مشهد مقدس
داشتم و مهمان امیدوار عزیز بودم

69:

درود و عرض ادب و شب به خیر و البته سپاس فراوان به خاطر این همه لطفی که نسبت به بنده دارید هستاد هنرمند بزرگوار...

شما البته بسیار لطف دارید و گرنه بنده بیشتر تنها یا در حال سپاسگزاری از لطف و محبت بزرگانم یا انجام وظیفه که این یکی هم راستش یک نوع دیگر از سپاسگزاریست که باید انجام بشود...

بنده هم برای شما بزرگوار بهترینها را در هر زمینه آرزو دارم.

70:

سلام
ممنون خوبم
اره شوخ طبعه
یازده سال از من بزرگتره
چه خبر
چکار میکنی

71:

من باید برگردم به گذشته های دور و خاطرات بچگی رو بگم
چون در جوانی جز حسرت واسم چی نداره

72:

خواهش می کنم عزیزم...
چه خوب که عکس گلها را پیدا کردید! واقعا که چه تصویر زیبا و بی اغراق رویاگونه ای! انگار که از درون خوابتان به این سو ترجمه شده باشد! خب بهتر هست بیش از این وقتان را نگیرم چرا که باید به چشمها و البته خودتان هستراحت بدهید....شب شما هم خوش عزیزم...

73:

ممنونم
و امیدوارم همیشه خاطرات خوبی براتون رقم بخوره...
گویا شیراز هم به خوبی می شناسی...
ایشالا تشریف بیارید به شیراز مجددا...
کلا شیراز شهر خاطره هاست...

نوشته اصلي بوسيله hrz57 نمايش نوشته ها
سلام
ممنون خوبم
اره شوخ طبعه
یازده سال از من بزرگتره
چه خبر
چکار میکنی
ممنونم..
کلا خیلی اهل خنده و شوخی هست...
بله بهم فرمود که ازش بزرگترم..
من همون روز اول فهمیدم برادر بزرگتر شماست
کلی هم خاطره برام تعریف کرد...
دست به تعریفش خوبه
فعلا که سرکار میریم ...
چند تا خاطره خوب برامون اینجا بذار...

74:

حتما
سر موقعيت و اگر حالی باشه میزارم

75:

سلام هنگامه عزیزم

انشالله در این لحظات آخر ماه مبارک،هرکی هر مشکل و گرفتاری داره برطرف بشه...آمین

76:

یادش بخیر موقعِ برف، خوندنِ شعرای امید
نورِ چراغِ زنبوری، رستورانِ اسبِ سفید
یادش بخیر شنای ما میونِ موجای بلا
خاطره های مشترک، وقتِ سفر تو جنگلا

دلم پُرِ بیا بازم با هم دیگه بریم سفر
جای ما اونجا خالیه، منو ببر، منو ببر
یه عمره جاده ی شمال، منتظرِ عبورِ ماس
نمی دونه یکی از اون دوتا قناری بی صداس

77:

خواهش می کنم
سپاس فراوان از لطف و محبتان...به امید اینکه برای شما همیشه همه چیز به خوبی و خوشی پیش برود...

به خوبی که نه...ولی همان چند سال دانشجویی هم واقعا بسیار خوش گذشت و هر لحظه اش سرشار از خاطره بوده...یک وقتی به عمد هر وقت لازم میشد بروم شیراز روز حرکت را می انداختم شنبه که اگر باور درستیست که می گویند هر کاری را انداختی شنبه تا پایان عمرت در حال انجام همان خواهی بود تا پایان عمرم در راه شیراز باشم و یا شاید خداوند بزرگ لطفش بیشتر نصیبم شد و برای اینکه کارم را آسانتر کند همانجا نگهم دارد!!!
الان دیگر فکر کنم به خوبی متوجه بشوید که با مطالعهاین جمله که "ایشالا تشریف بیارید به شیراز مجددا"، چه " ایشالا" عمیقی فرمودم!!! فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

با جمله پایانی هم صد % موافقم!

78:

سلام و شب بخیر...
امروز عصر یهوئی تصمیم گرفتم که انباری خونه رو تمیز کنم!
که انصافا از من خیلی بعید بود!
و بعد کلی خرت و پرت ریختم دور و انباری واقعا تمیز شد...
توی این وانفسا هم به تعدادی هدایای دوستان هم بر خورد کردم که طی این مدت بهم هدیه دادن...
منجمله جعبه قطاب و یه بسته خالی هات شکلات! و یه سی دی اهنگ سنتی که هنگامه خانم توی میتینگ دو سال قبل در شیراز بهم هدیه دادن..
که من رو برد به اون روز زیبا و ماندگار...
همون میتینگی که تخت جمشید هم رفتیم..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

79:

هر خاطراتی را که دوست دارید اینجا تعریف کنید ...

نوشته اصلي بوسيله nameless نمايش نوشته ها
خواهش می کنم عزیزم...
چه خوب که عکس گلها را پیدا کردید! واقعا که چه تصویر زیبا و بی اغراق رویاگونه ای! انگار که از درون خوابتان به این سو ترجمه شده باشد! خب بهتر هست بیش از این وقتان را نگیرم چرا که باید به چشمها و البته خودتان هستراحت بدهید....شب شما هم خوش عزیزم...
سلام عزیزم ...
ببخشید ...
دیشب دیگه چشم هام نوشته هارو نمی دید ولی به یمن یک قطره جدید که داروخانه بهم معرفی کرد از دیشب تا حالا خیلی بهتر شدم ...


نوشته اصلي بوسيله hamed1988 نمايش نوشته ها
یادش بخیر موقعِ برف، خوندنِ شعرای امید
نورِ چراغِ زنبوری، رستورانِ اسبِ سفید
یادش بخیر شنای ما میونِ موجای بلا
خاطره های مشترک، وقتِ سفر تو جنگلا

دلم پُرِ بیا بازم با هم دیگه بریم سفر
جای ما اونجا خالیه، منو ببر، منو ببر
یه عمره جاده ی شمال، منتظرِ عبورِ ماس
نمی دونه یکی از اون دوتا قناری بی صداس
خیلی زیبا بود ...
منتظر پست های دیگه شما هستم ...


80:

سلام ...
خسته نباشید از فنگ شویی ...
اینارو هنوز نگه داشتید ؟؟؟
یکی از بهترین میتینگ های شیراز اولین میتینگی بود که منهم اومدوم ...

81:

سلام
ممنونم..
بله این هدایا واقعا خیلی برام با ارزش هستن
و همیشه میخام نگهشون دارم...
اتفاقا وقتی اینها رو دیدم به یاد همون میتینگ خوب و رپزیبا افتادم..
و بی اختیار به یاد مینی بوسی که از رفقای حمیدرضا افتادم که باهاش رفتیم تخت جمشید...

82:

امروز داشتم از محله اسونه رد میشدم یاد وقت بچگی افتادم
تو محل بیات با بچه های فامیل میرفتیم اسونه میستادیم کنار خیابون تا یه وانت رد میشد سوارش میشدیم میرفتم تا در خونه و بر عکس
هر موقع هم که راننده میفهمید و میستادیم پیاده میشدیم ...ولی ما پر رو تر از این حرفا بودیم تا حرکت میکرد دوباره سوار میشدیم
این خونه ای که تازه توش میشینیم به اون محل نزدیکه و هر روز یه خاطره از دوران کودکی و جنگ میاد جلو چشمم با این خونه های قدیمی و هنوز سر پا البته بعضی جاهاشو خراب کردن

83:

درود عزیزم...

اوه خواهش می کنم عزیزم...شما ببخشید که حرف زدنهای زیادم بیشتر به چشمتان فشار وارد می کند ...

امیدوارم چشمتان به زودی خوب خوب بشود...حالا که نمی توانید بی خیال مانیتور بشوید پس لطفا هر چند دقیقه یک بار به یک نقطه دور نگاه کنید تا چشمتان کمتر آسیب ببیند...

84:

امشب که کافه بودم
درمورد دیزاین کافه حرف میزدم با کافه من
یهو یاد روزهایی افتادم که کافه ی خودمونو دیزاین میکردیم
چقد عرق ریختیم
چقد حرص خوردیم
چقد خندیدیم
چقد کار کردیم
چه ضدحال بدی خوردیم روز افتتاحیه
چقد همه چی تلخ و شیرین بود......


85:

و...

..هنگامه بانوی همیشه محترم...

...نمیدونم اگه اعتراف کنم باورتون میشه یا نه؟

....حسابی شرمنده ام کردین..حسابی....خیلی خیلی لطف دارین..اینقدرام در مقابل خانمی و ..

شخصیت والای شما ارزش نداره و نداشت که شما بخواین درخواست کنید..کافی بود امر بفرمایید....چشم حتما در اولین موقعيت..

//چشم بانو..چشم...اما راجع به پاک کردنش..
فکر کردم....؟؟؟/////////////////////..........بگذز....


اما حالا که شما میفرمایید چشم..

اصلا به برخی جاها که کات داده بودم هم حتما اشاره گذرا میکنم..در اولین موقعيت...

..از اینکه موجب ناراحتیتون شدم معذرت میخوام..







"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" """"""""""""""""""""""







(((هنگامه بانو الان صاحب کفشا با اجازتون البته ....میخوان خودشون با شما صحبت کنن///فعلا من جایی ندارم// با اجازه

....هم صاحب کفشای میرزا نوروزی (اون وقت)..و هم خانم نادری سلامی گرم خدمت هنگامه خانم داریم.( همسر امیر (فرهنگ ) هستم از اشنایی با شما خوشحال شدم خانم
..من گاهی وقتا سری به هم میهن میزنم..بخصوص قسمت اشپزی خانم ایرسا..و تازگی ها دوستان دیگه..بازم در خدمت خواهم بود انشاالله// اینو امیر فرمود (فرهنگ) تا سلامی خدمتتان و عرض ارادتی

..انشاالله که تونسته باشم از دلتون در بیارم..

86:

سلام حمید آقا ...
پس شما هم از پسربچه های شیطون بودید ...
سکوت و آرامش امروزتون تلافی شیطنت های دیروزتونه ...
امیدوارم باز هم برامون بنویسید ...


نوشته اصلي بوسيله nameless نمايش نوشته ها
درود عزیزم...

اوه خواهش می کنم عزیزم...شما ببخشید که حرف زدنهای زیادم بیشتر به چشمتان فشار وارد می کند ...

امیدوارم چشمتان به زودی خوب خوب بشود...حالا که نمی توانید بی خیال مانیتور بشوید پس لطفا هر چند دقیقه یک بار به یک نقطه دور نگاه کنید تا چشمتان کمتر آسیب ببیند...
سلام نازنین دوستم ...
اتفاقا آقای لئو هم بمن فرمودند دوردست ها رو نگاه کنم ..
ولی من توی یه آپارتمان هستم که هیچ دوردستی رو نمیتونم ببینم ..
البته حالا بهترم ...
خانمی که توی داروخانه کار می کرد قطره ای بمن معرفی کرد که واقعا معجزه کرد ..
سپس فقط 5 بار هستفاده چشم هام خیلی خیلی بهتر شدند و به خودم فرمودم ای کاش دو ماه زجر نمی کشیدم و زودتر رفته بودم داروخانه ...
البته یک داروخانه رفتم هیچ کمکی نکردند ولی این یکی خدا خیرشون بده پیشنهاد این قطره رو کردند ...
باور می کنی که خودم هنوز باورم نمیشه بدون درد چشم دارم به مانیتور نگاه می کنم ؟؟
حالا هم با خیال راحت با من حرف بزن عزیزم چون دیگه مشکل ندارم در ضمن پست هر چه طولانی تر برای من لذت بخش تر ..


نوشته اصلي بوسيله Miss.SheydA نمايش نوشته ها
امشب که کافه بودم
درمورد دیزاین کافه حرف میزدم با کافه من
یهو یاد روزهایی افتادم که کافه ی خودمونو دیزاین میکردیم
چقد عرق ریختیم
چقد حرص خوردیم
چقد خندیدیم
چقد کار کردیم
چه ضدحال بدی خوردیم روز افتتاحیه
چقد همه چی تلخ و شیرین بود......
سلام شیدا خانم عزیز ...
چه عجب شما را می بینم ..
ممنون از حضورتون ...

87:

سلام
چه میشه کرد
به نظر من بچه های امروزی شیطنت نمیکنن

88:

سلام آقای فرهنگ عزیز و گرامی ..
شما منو شرمنده کردید ..
از اینکه با درخواستم برای نگارش مجدد خاطره زیباتون موافقت کردید ممنونم ...
و خیلی خوشحال شدم که با خانم عزیز و محترمتون آشنا شدم ...
من منتظر پست های زیبای شما و خانم عزیزتون هستم ...
----------------------------------------------------------------------------------------------------
خانم نادری نازنین ...
از آشناییتون خیلی خوشوقت شدم ...
شما نقش بسیار زیبایی در خاطره شیرین فرهنگ دارید ...
ای کاش در اینجا حضور دائمی داشته باشید ...
حالا که بخش آشپزی رو دوست دارید بهتون پیشنهاد می کنم به لینک زیر هم سر بزنید ...
البته آشپزش بخوبی و هنرمندی بقیه نیست بخصوص که گیاهخواره ولی امیدوارم مورد پسند شما برنامه بگیره ....
باز هم از آشنایی با شما خوشحال شدم ...

http://forum.hammihan.com/thread125583.html

89:

یه خاطره برتون بگم از سی سال پیش تو همین محله قدیممون اسونه
اون موقع ها یه مغازه ماست بندی بود که هنوز هم هست البته اون بنده خدا سالهاست که فوت کرده(مشت امیر)
یه ماستی درست میکرد نیم سانت ضخامت چربی روش بود مثل ماسهای الان نبود که خلاصه خونه ما سر گذر بود به خواهر کوچکترم میرفتیم کمین میکردیم بچه هایی که ماست میخریدن جلوشونه میگرفتیم و چربیه رو ماست رو میخوردیم

90:

واقعا که !!!
ماست های الان همش نشاسته هست و متاسفانه بجای اینکه شیرین یا ترش باشند شور هستند ...
ماست شیرین کم گیر میاد ...
خوشمزه ترین ماست ، ماست گوسفندی در تهرانه که فقط در فصل بهار موجوده ...
کمی زرد رنگ و بسیار شیرین و غلیظ مثل خامه با همون چربی روش که شما دوست دارید ...

91:

سلام بانو جانم
دلتنگی باز ما رو کشوند اینجا
قربان شما .لطف داری

92:

نگاهی به ساعت انداختم حدودای ساعت 14 را نشان میداد
باعجله از خانه خارج شدم
خیابان خیلی خلوت بود گویا تنها کسی بودم که اون ساعت بیرون بود
منتظر امدن ماشین بودم اما هیچ ماشینی نبود
سپس 15 دقیقه با صدای ترمز ماشین که جلوی پام توقف کرد به خودم اومدم
تاکسی نبود، اما ماشینی بود که میتوانستم خودم را به مقصد برسونم
اول سرنشین هارو خوب نگاه کردم
راننده یه اقا حدودای40سال و کمی جلوی موهاش ریخته بود
یه خانم حدودای50سال در صندلی جلو نشسته بود
و خانمی دیگر حدودا70سال در صندلی عقب نشسته بود
خانمی که در صندلی عقب نشسته بود کمی اونطرف تر رفت ومن در کنارش نشستم
تند تند نگاه ساعتم میکردم خیلی دیر بود که راننده خطاب به من فرمود آبجی؟؟اجازه هست از خیابان "ک "برم؟؟
اصلا دلم نمیخواست ازواون خیابون رد شم ترس عجیبی سراسر وجودمو گرفته بود که فرمودم اقا اون خیابون یک طرفست!!
نگاهی کردو فرمود نه آبجی را ه داره ،پس از اونجا میرم
با بهت و حیرت تمام واضطراب عجیبی نگاهش کردم و با خود فرمودم اخه این چه اجازه گرفتن بود تو که کار خودتو انجام میدی!! تصمیم گرفتم که پیاده بشم وبا ماشینی دیگر بروم اما خلوتی خیابان من را از نظرم منصرف کرد
خانمی که جلو نشسته بود پیاده شد
اما من همچنان میترسیدم و در فکر فرو رفته بود که خدایا من ازاون محل میترسم تا حالا تنها اونجا نبودم خودت کمکم کن
که صدای خانمی که کنارم نشسته بود رشته افکارم را پاره کرد
خانم مسن:دخترم؟؟
من:بله حاج خانوم؟؟
خانم مسن:من خیلی بد بختم!!
نگاهی بهش انداختم وبدون جوابی بیرون را تماشا کردم
که با لهجه لری فرمود خدا نابودش کنه ،خدا به زمین گرم بزنش،لعنتی، آشغال ،نمیان جمعشم کنن راحت شم
با تعجب بسیار فقط نگاهش میکردم نمیدونستم چه اتفاقی افتاده به کی داره ناسزا میگه
یه عالمه پول از جیبش درآورد ودر حالی که پولها رو میشمارد همچنين گفت اگه ازش نمیترسیدم زنگ میزدم پلیس بیاد ببرش،درد بکشه، بشه سرطان
چشام لحظه به لحظه گرد تر میشد اخه این همه نفرین برا کی بود
پیرزن فرمود پسرم معتاده منِ پیرزنو میزنه که براش شیشه بخرم دارم میرم براش مواد بخرم اگه نخرم منو میکشه چاقو روم کشیده،دخترم نگاه کن ببین من چقدر ضعیفم نون ندارم بخورم بعد این همه پول بدم برا مواد تازه خودمم باید بخرم اگه نخرم با کمربند میفته بجونم این پولارو میشه باهاشون یک کیلو گوشت خرید خیلی وقته مزه گوشت از یادم رفته
با شنیدن حرفاش داشت سرم گیج میرفت حالم خیلی بد شده بود دیگه صدایی نمیشنیدم غرق در افکار بودم فکر میکردم به اینکه مارا چه شده؟
تقصیر کیه؟مادر؟فرزند؟؟اجتماع؟؟ک دوم؟؟
کدوم کوتاهی کردن چرا مادری که این همه برای فرزندش زحمت کشیده حالا باید از طرف همون فرزند تهدید بشه چرا؟؟شایدتربیت درس نبوده؟؟
صدای پیرزن به گوشم رسید، فرمود دخترم خوبی؟؟میشه بری پایین میخوام پیاده شم
نمیدونم چقدر صدام کرده بود با اون حالت گیج دوباره سوار ماشین شدم
راننده فرمود ابجی این خانم چی میفرمود؟؟
نگاهی بهش انداختمو فرمودم اون چیزایی که شنیدید
فرمود این خانم پول که ازت نگرفت
فرمودم پول؟؟نه! براچی؟؟
فرمود این خانم گداست یعنی گدایی میکنه که برا پسرش مواد بخره
باتعجب نگاش کردم فرمودم گدا؟؟؟!!!!!!!!یعنی پول امت بیچاره که مثلا به یه پیرزن ضعیف کمک میکنن خرج مواد میشه؟؟
راننده سری با تاسف تکان دادو فرمود اره متاسفانه
مغزم سوت میکشید از ماشین پیاده شدم اصلا نمیدونستم کجام؟؟میخوام کجا برم؟
واقعا روز عجیبی بود و کلی سوال که تو ذهنم به وجود اومد از اون روز همش به اون اتفاق فکر میکنم ولی هنوز جوابی برای سوالام پیدا نکردم والاون هم که خاطره تلخ اون روزو مینویسم دارم دنبال جواب برای سوالاتم میگردم
25مبن روز ازخرداد ماه1394

93:

این تایپیکو دیروز پریروزا اومدم خوندم و خیلی خوشم اومد.
فضای رمانتیک و زیبایی داره.
منم با رایحه ی عطرها به گذشته ها میرم.
بوی خاک نم خورده رو هم دوست دارم و منو به کودکیهام میبره.

آفتاب عصر گاهی حوالی ساعت سه چهار عصر اینو هم خیلی دوست دارم مخصوصا اگه بیفته تو اتاق ..
اینم منو غرق خاطره هام میکنه.


94:

سلام خدمت دوستان عزیزم در انجمن وزین هم میهن!
امروز با یه خاطره دیگه در خدمتتون هستم..
پیشتر به عرض رسید که عصر دیروز انباری رو تمیز کردم که به برخی از هدایاهایی که طی این مدت گیرم اومده! بر خورد کردم!
که البته بعضی ها میگن اکثرش زورکی بوده هست!
تقریبا دو سال قبل توی یه روز بارانی فکر کنم30 ابان اون سال بود که میتینگ اصفهان انجام شد..
یه روز فوق العاده بارانی و سرد که البته با بودن دوستان خوبی که تشریف اوردن فوق العاده گرم شد..
به شلوار کوچولویی برخورد کردم که خانم ایرسا بهم داده بودن..
که البته ایشون خیاط هستن و زحمت کشیدن..

البته گز هم بهم دادن...
واقعا چقدر زود می گذره روزها ..
و چقدر توی تاپیک میتینگ اصفهان روزشمار می گذاشتم!و یادمه شبش سوار اتوبوس شدم و فرمودم کی میرسم اصفهون،نصف جهان!
ممنونم ایرسای عزیز بابت هدیه زیباتون..


ایشالا حال مادر عزیزت هم خوب بشه..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

95:

سلام ..
ساعتی قبل باعث شد سری به مخاطبینی که توی گوشی م بود بزنم..
پر بود از شماره دوستانی که سالها باهاشون کار کرده بودم و هر از چند گاهی هم عکس کنار همدیگه می گرفتیم..
خیلی وقت ها اصلا خبری ازشون نمیست..

یا ما گرفتاریم یا اونها...
واقعا زندگی چه بالا و پایینی هایی داره..
پر از اتفاقات خوب و بد..
این عکس هم دقایقی قبل توی سیستمم دیدم..که البته برای چند سال قبل هست...
نفر سمت چپی صدای جالبی داشت و دقیقا مثل بازیگر فیلم های چیچو و فرانکو حرف میزد..


فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

96:

..سلام هگامه بانوی مهربون

....ایشون الان خونه نیستن..وقتی اومدن حتما خدمتتان میرسن

..منم متقابلا تشکر میکنم از ان همه //لطف..و محبت شما

97:

درود

جالب بود...لطفا باز هم به این شکل به گوشیتان سر بزنید شاید از این خاطره ها پیدا شد!

انقدر تو یکی دو تا از این جستارها این روزها درباره قد و کوتاه/بلند بودنش صحبت کردند که ناخودآگاه یادم امد و به عبارتی فلش بک شد به یکی از ترانه های قدیمی که تقریبا در همه مجالس عروسی دوران کودکی/نوجوانی ما شنیده میشد! پیش از اینکه درباره ش حرف بزنم، کسی یادش آمد منظورم کدام بوده؟

این هم راهنمایی: "قد و بالای تو رعنا رُ بنازم"

بلافاصله پس از این یکی از همان خواننده مورد نظر همچنین
دوماد کجاییه، دستاش حناییه
عشقش خداییه، گل پسره
زلفاش گلابتون، لپاش مثال خون
خوش ایجاد و مهربون، شادوماد
واقعا جشنهای ازدواج همان شکل قدیمیش از هر لحاظ انگار ساده تر و صمیمانه تر بود...امت هم چون تفاوتهایشان کمتر بود به هم نزدیکتر بودند و زندگیشان هم آسانتر می گذشت...یادش به خیر ...هر وقت یکی از فیلمهای عروسی قدیمی را می بینم شباهتها بیشتر به نظرم می آید..کافیست در این فیلمها به لباسهایی که میهمانها پوشیده اند دقت کنید...پوشش آقایان که نیازی به فرمودن ندارد...هم از لحاظ مدل و هم رنگ و نوع پارچه اونقدر شبیه همند که انگار پوشش همه را یک خیاط دوخته! ممکن هست الان آقایان اعتراض نمايند که مگر الان هم تقریبا همینطور نیست؟! خب بله! حق را می دهیم به آقایان..اینجا هم البته بیشتر منظورم پوشش خانمها بود که واقعا در اون دوران این قدر که امروزه می بینم لباسها متفاوت نبودند...بگذریم...
چه بلنده، تازه عروس
چه قشنگه، شوخ و شنگه
همه رنگه مثل طاووس
خوش به حال شادوماد

98:

سلام ...ممنونم..
حتما و ایشالا هر وقت موقعيت کنم خاطره ای به یادگار خواهم نوشت...
ممنون از لطفتون
در راستای فرمایش شما برای مراسم عروسی ..

من کاملا مئافقم..

واقعا اون موقع ها چه دلنشین تر بود

و اما برم سر خاطره امروز...
سرکار همش به دوران کودکی و نوجوانی فکر می کردم...و با خود فرمودم 35 سال از عمر گران برفت
و واقعا نفهمیدم چطور گذشت...
این عکس زیر برای پنجم ابتدایی هست که با پیراهن نو و سری کچل رفتم عکاسی و فرمودم عکسم بگیر.....
فکر کنم پیراهنم رنگ صورتی بود
واقعا اون وقت چقدر کم توقع و قانع بودیم..
بخدا با حداقل امکانات زندگی می کردیم...
بر خلاف امروزی که اکثریت پر توقع شدن..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
..
این عکس زیر که برای پسرمه هم دیدم که برای وقتی هست که توی قنداق بود و کلی خوش خنده بود دقیقا مثل خودم
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

99:

با درودی دوباره و خواهش می کنم...
اوه بله..لطفا اگر باز هم خاطره ای به یادتان آمد بنویسید...
در مورد اون روزگاران هم بله...واقعا همه چیز "دلنشین" بود...یادم آمد که کیکهای اون روزها هم خوشمزه تر بود واقعا و این اصلا اغراق نیست!!!! فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اما برویم سراغ خاطره امروز شما که چه خوب که این خاطره هم با یک تصویر همراه شده...به نظر می رسد چهره آقا پسرتان هم به شما رفته درست هست؟چهره هر دوی شما معصوم به نظر می آید که حتما نشان از معصومیت درون دارد...به امید اینکه هر دوی شما همیشه شاداب و پرنشاط باشید...

آخی...تصویری از آقا حمید عزیز!
حالشان چطور هست؟ امیدوارم چشمشان دیگر ایشان را آزار نداده باشد؟

100:

ممنونم از لطف شما
قیافه پسرم هم تا حدود زیادی روی من رفته ولی انصافا خیلی مظلومه...
واقعا قدیم ها خیلی بهتر بود...

امت با صفاتر و یک رنگ تر بودن ..

بر خلاف امروز که اکثریت شدن دو رنگ..
قدیم ها خیلی کمتر دروغ رواج داشت..

حالا راست فرمودن واقعا در حد یه معجزه شده!
حمیدرضا هم خدا رو شکر خوبه و ایشالا که همه بیماران خوب بشن..
واقعا اگه فلاش بکی به خاطرات گذشته بزنیم پر از خاطرات شیرین و گاهی تلخه..
ایشالا که بهترین هاش رو گلچین کنیم و بذاریم ..


101:

خواهش می کنم
خب پس خوب شد که این شباهت را درست احساس کرده بودم...این صفت "مظلوم" را واقعا به خوبی به کار بردید..دقیقا همینطور به نظر می آید...
باز هم درود ...

نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
حمیدرضا هم خدا رو شکر خوبه و ایشالا که همه بیماران خوب بشن..
(این بخش را یعنی جدا کرده بودم که به این شکل به اون اشاره بشود که در آخر در کمال شرمندگی با تاخیر برنامه گرفت!!!)
واقعا این خبر یکی از خوشحال نماينده ترین خبرهای این اواخر بود...بی اغراق بسیار خوشحال شدم...

امیدوارم هم ایشان و هم شما و همسر گرامی همیشه حالتان خوب باشد و بیماری از شما به دور باشد...چه دعای خوبی هم برای همه بیماران کردید.

با اجازه عالی، بنده هم برای همه بیماران همین دعا را می کنم.

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

این "دورنگ" بودن این روزهای امت هم مشکلی شده برای خودش...کاش ریشه یابی می کردند که دقیقا از چه وقتی و به چه دلیلی این تغیر شگرف شکل گرفت؟! الان که یعنی وضع زندگی بهتر و رفاه امت بیشتر هم شده، این دوری از یکرنگی و همدلی دیگر چرا؟! شاید رفاه زندگی لازمه اش این یکی بوده؟ این که فرد چشمش را بر روی رفاه دیگری ببندد؟!!
بگذریم که اینجا که باید درباره خاطره هایمان حرف بزنیم...البته خوشبختانه همین فلش بک ما را به اینجا کشاند (برای اینکه به خارج از موضوع حرف زدن متهم نشویم!!!! )به امید اینکه همچنان از این بهترین خاطراتی که عالی گلچین می کنید اینجا داشته باشیم....

102:

سلام و اوقات بخیر ..
واقعا ممنونم از لطفتون..
من همیشه دوست داشتم که همه بیماران خوب بشن..

همه فقیران به سر و سامانی برسن و همه موفق باشن..

فقط تنها کاری که از دستم در حال حاضر بر میاد همینه..
به یکی از دوستان خوبم توی همین انجمن هم فرمودم که ارزو دارم انجمن خیریه بزنم..
ای کاش خداوند متعال نظر لطفش رو شامل حالم می کرد ...
اون ویرایشی هم که انجام دادین فوق العاده زیبا و دلنشین بود..

تنکس فراوان
و اما کم کم برم سر خاطره امروزم..
عصری که از سرکار بر می گشتم یه تعداد بچه داشتن فوتبال بازی می کردن..


و غرق بازی بودن..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
و من ناخوداگاه به دوران کودکی خودم افتادم..
که همش فوتبال بازی می کردم و آرزو داشتم بازیکن تیم ملی فوتبال بشم
و حتی دبیرستان هم که می رفتم یه نیم ترم همش صفر گرفتم
که حتما عکس اون کارنامه رو براتون میذارم
و بعد که وارد محله شدم دیدم درب حسینیه ای که سالها قبل اونجا هر روز با بچه محله ای ها بازی می کردم باز بود..


اون باغچه وسط زمین هم یه پیرمرد واپس گرا و متعصب افراطی زد که بچه ها اونجا دیگه فوتبال بازی نکنن..
خدا می دونه چقدر بهش التماس کردیم که اون کار رو نکنه ولی با جهالت خویش زد و دیگه فوتبال نشد بازی کنیم اونجا..
البته چند ماه بعد اون پیرمرد فوت کرد..

و تا الان همه هم بهش فحش و ناسزا میگن بابت اون کار زشتش!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
واقعا چقدر در اون برهه از وقت کم بضاعت بودیم..

امکاناتی نداشتیم..

ولی الان اوضاع نسل جدیدی ها رو که می بینی!
تازه پر توقع هم هستن..
واقعا یادش بخیر اون دوران گذشته!

103:

درود بر شما .
سپاس بابت این تاپیک,حتما سر میزنم و تجربیاتم رو مینویسم

بیشترین چیزی که باعث میشه من به گذشته برم عطر ها کلمات و صداهاست ...


104:

درود بر شما و وقتتان به خیر باشد...
خواهش میکنم در واقع بنده باید همچنان سپاسگزار باشم
واقعا که به چه زیبایی در مورد این آرزویتان نوشتید...خدا کند بشود و ان روز بیاید که شما بتوانید یک انجمن خیریه راه اندازی نمایید...واقعا خدا کند که بشود...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

و اما خاطره بسیار زیبایی که لطف کرده و نوشته بودید...نکته جالب در مورد این خاطره این بود که به طور هموقت هم بسیار شیرین بود(به ویژه اون موضوع صفر گرفتنها که گویا اصلا برایتان مساله ای هم نبوده بس که به این شکل جالب به اون اشاره نموده اید!!!) و هم به نوعی اندوهناک...حس محروم شدن از خواسته ای که واقعا نمی توانسته به کسی آزاری برساند..از شما چه پنهان بنده هم ازدست اون آقا عصبانی شدم!فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین.وقتی فکرش را می کنم به خوبی متوجه میشوم چه حسی به شما دست می دهد وقتی می بینید بیشتر کودکان امروز با وجود در اختیار داشتن انواع امکانات خودشان تریجح می دهند در خانه بنشینند و با بازیهای رایانه ای و مجازی سرگرم باشند و دیگر از اون شور وشوقی که نسل شما تجربه می کردند خبری نیست...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اما عکسها...واقعا که حس خوبی منتقل می کرد دیدنشان...چه خاطره انگیز بوده برای شما وقتی همان روزها در اون سن و سال را به یادتان می آورده...عجب فلش بکی شده برای شما...چه کار خوبی کردید که از این صحنه ها عکس تهیه کردید...

105:

سلام و ممنون از لطف بی کران شما
چه قدر بچه ها در اون وقت بهش التماس کردن که اینجا تنها جایی هست که می تونن فوتبال بازی کنن!
ولی می فرمود اینجا خونه خدا هست و نمیشه فوتبال بازی کرد!
بهر روی من و خیلی های دیگه همچنان داغ اون کارش بر دلمون مونده!
ایشالا که حتما اون کارنامه رو پیداش می کنم و میذارم که حتما با دیدنش خواهید خندید
در راستای فرمایشات شما برای کودکان امروزی،اتفاقا دیشب مراسم نامزدی برای برادر کوچکم بودیم..
اتفاقا تعدادی بچه هم بودن که همشون یه تبلت یا یه گوشی گرفته بودن و توی اون هلهله و حرکات موزون داشتن با گوشی بازی می کردن و اون لحظه من به فکر فرو رفتم که در اون وقت نسل ما چه امکاناتی داشت..
و الان اینها متاسفانه چه امکاناتی دارن!
متاسفانه رو به خاطر این فرمودم که چنان غرق در این بازی ها و گوشی ها میشن که حتی به سختی یه کار رو انجام می دهند..
من یادمه همیشه صبح زود می رفتم توی صف نانوایی یا نفت یا یخ گرفتن!
ولی الان کدام یک از این بچه های نسل امروزی می تونن این کارا رو بکنن!
واقعا خانواده های ایرانی فوق العاده ناشی در هستفاده از تکنولوژی هستن..
به قول هنگامه خانم واقعا امار کتابخوانی و کتابخوان در ایران فوق العاده ضعیف و پایینه!

عکس زیر مربوط به تعداد زیادی از مجله دانستنی ها ذر دهه 60 و 70هست که سالها قبل که بچه بودم با زحمت زیاد اونها رو می خریدم و تا الان هم نگهشون داشتم..
مثلا دیشب یکی از فامیلای خانواده عروس با افتخار می فرمود که برای بچه 4 ساله ش تبلت خریده و بازی هم می کنه!
انصافا کارش فوق العاده اشتباهه!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

106:

سلام مجدد به تمامی دوستان گلم...
دقایقی قبل تاپیک خاطرات سربازی که تیمسار هستارت زده بودن رو دیدم...
http://forum.hammihan.com/thread191210.html
و من رو برد به اون دوران که توی اون سن و سال باید می رفتم که خدمت کنم..
یادمه اولین روزی که می خواستم برم خدمت،مغازه داری که آشنا بود بهم فرمود چشم بر هم بزنی تموم میشه!
و الان هم 15 سال گذشت از خدمت بنده ..و چقدر هم زود گذشت...
سالها قبل داریوش اهنگی خوانده بود به نام سال دوهزار...
اتفاقا خدمت بنده هم تقارن پیدا کرده بود با سال دو هزار...
و به خوبی یادمه می فرمودم مگه قراره چه اتفای بیوفته! و منتظر یه اتفاق بودم!
الان هم گاهی که اون اهنگ داریوش رو گوش می کنم باز هم میگم ممکنه یه اتفای بیوفته!
و اما یه عکس جالب از دوران خدمت بنده با دوستان ..

که واقعا اون پوشش های نظامی رنگاوارنگ خیلی جالبه!
نمی دونم بقیه دوستان توی عکس کجا هستن و چه سرنوشتی پیدا کردن!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

107:

با عرض سلام مجدد و شب بخیر
عکس کارنامه م رو بالاخره پیداش کردم...
کلا همش صفر گرفتم اونهم فقط به خاطر فوتبال
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

108:

درود بر همه ی شما گرامیان ؛



نمایشگر صحنه ای از یک ارتشبد نیرویِ هوایی را نشان میدهد و حافظه ای من تیر میکشد ؛

ملودی غریبی در ذهن من پخش میشود ؛ احتمالا یک قطعه ی کلاسیک که به طرز دردناکی آشناست اما علی رغم آشناییِ زیادم با آثار موسیقی نمیتوانم شناسایی اش کنم .
بسیار شبیه هست به اثار بتهوون .

من در این حس غرق شده ام ؛
احساس میکنم ضربه ای من را هزاران سال در حفره ی سفید وقت عقب رانده .

من هیچ نمیدانم ؛

و هیچ کاری از من ساخته نیست جز گرفتن سرم در دستانم .


109:

...

..چقدر ..ریبا...

110:


111:

...

..ای بابا...اقا هاشم...شما که روی منو سفید کردین..

باز من دوتا 8....6...

112:

سلام
دیگه دوران نوجوانی هست و عشق به فوتبال و سینما باعث شد این همه صفر بگیرم
و نکته جالب که چند تای دیگه هم مثل بنده بودن که کلا یه خروار صفر گرفته بودیم
و نکته جالب تر اینجاست که من توی دوره راهنمایی سه بار به عنوان دانش آموز برتر مدرسه برای مسابقات علمی می رفتم
واقعا چقدر زود گذشت اون روزها و اون سالها...


113:

درود و سپاس بی پایان...

خب این هم نتیجه به چند نوشته با هم جواب دادن بنده!
پیش از هر چیز باید نامزدی برادر گرامی را شادباش می فرمودم..به امید اینکه در زندگی خوشبخت بشوند..

بله..نسل جدید راهشان با ما یکی نیست و فکر هم نکنم مثل ما خاطره باز بشوند..اما برویم بر سر این تصویر بسیار زیبایی که از مجله دانشمند گذاشتید..واقعا دستتان درد نکند هم به خاطر برنامه دادن عکس و هم البته به خاطر اینکه انها را این قدر تمیز و مرتب نگه داشتید ... راستی شما به جمع آوری تمبر هم علاقه داشتید؟ یکی از برادرانم که چند آلبوم جمع آوری کرده بود فرمودم شاید از موارد مورد علاقه پسرها بوده ...


نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
سلام مجدد به تمامی دوستان گلم...
دقایقی قبل تاپیک خاطرات سربازی که تیمسار هستارت زده بودن رو دیدم...
http://forum.hammihan.com/thread191210.html
و من رو برد به اون دوران که توی اون سن و سال باید می رفتم که خدمت کنم..
یادمه اولین روزی که می خواستم برم خدمت،مغازه داری که آشنا بود بهم فرمود چشم بر هم بزنی تموم میشه!
و الان هم 15 سال گذشت از خدمت بنده ..و چقدر هم زود گذشت...
سالها قبل داریوش اهنگی خوانده بود به نام سال دوهزار...
اتفاقا خدمت بنده هم تقارن پیدا کرده بود با سال دو هزار...
و به خوبی یادمه می فرمودم مگه قراره چه اتفای بیوفته! و منتظر یه اتفاق بودم!
الان هم گاهی که اون اهنگ داریوش رو گوش می کنم باز هم میگم ممکنه یه اتفای بیوفته!
و اما یه عکس جالب از دوران خدمت بنده با دوستان ..

که واقعا اون پوشش های نظامی رنگاوارنگ خیلی جالبه!
نمی دونم بقیه دوستان توی عکس کجا هستن و چه سرنوشتی پیدا کردن!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
اما این عکس دیگر واقعا آخرش بودها!
خاطره انگیز در خاطره انگیز! کاش بشود بتوانید دیگر افراد در این عکس را یا دوباره ببینیدشان یا دست کم از حالشان با خبر بشوید..

نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
با عرض سلام مجدد و شب بخیر
عکس کارنامه م رو بالاخره پیداش کردم...
کلا همش صفر گرفتم اونهم فقط به خاطر فوتبال
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
به به! راستش اصلا فکر نمی کردم به این زودی تصویر کارنامه تان را اینجا بگذارید...صد البته کار بسیار جالب و خوبی انجام دادید ولی حواستان باشد پسر نازنینتان حالا حالاها ان را نبیند !
نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
سلام
دیگه دوران نوجوانی هست و عشق به فوتبال و سینما باعث شد این همه صفر بگیرم
و نکته جالب که چند تای دیگه هم مثل بنده بودن که کلا یه خروار صفر گرفته بودیم
و نکته جالب تر اینجاست که من توی دوره راهنمایی سه بار به عنوان دانش آموز برتر مدرسه برای مسابقات علمی می رفتم
واقعا چقدر زود گذشت اون روزها و اون سالها...
و جالبتر اینکه با اینکه صفر گرفتید اما به هر حال درس و مدرسه هم به پایان رسید و اینطور که پیداست از کار و زندگیتان هم ناراضی نیستید...زندگی که همه اش درس نیست که!


114:

درود

واقعا مایلم به شما در یافتن اهنگ مورد نظرتان کمک کنم.

در حال حاضر این آهنگ را داشته باشید:

Finale and End Title

این آهنگ برگرفته از فیلم 12 Angry Men هست و راستش گوش سپردن یا حتی شنیدنش از دیرباز برای بنده حسی بسیار خاطره انگیز به وجود آورده...

115:

سلام و شب همگی بخیر...
...
امروز گوشی م زنگ خورد..

خانمم بود که بهم فرمود داماد همسایه مون که دیروز به کمک چند نفر دیگه توی امبولانس گذاشتی، توی بیمارستان فوت کرده!
بنده خدا از دو سال قبل سرطان ریه گرفت و خیلی نحیف شده بود ...
و من با شنیدن این خبر به یاد یکی از آهنگ های معروف داریوش افتادم که میگه:
کس نمی داند کدامین روز می آید..؟!
کس نمی داند کدامین روز می رود..؟!!
شعر زیبایی از تورج نگهبان که من عاشقانه این شعر رو دوست دارم..
و بعد به یاد چند سال قبل افتادم..
وقتی که توی یکی از انجمن ها به نام سیرنگ که بعد تعطیل شد و چندی بعدش به نام انجمن خوشکام فعالیت کرد ولی باز هم تعطیل شد..
توی انجمن سیرنگ من همینجوری چند تا سوال از مهمان صندلی داغ اون انجمن کردم که بعد مشخص شد ایشون ابادانی هستن ولی ساکن شیراز..

که جانباز هم بودن..
که با هم دوست شدیم ...
تا چند وقت گذشت و بعد که انجمن خوشکام باز شد..

یه چند وقتی به خاطر مشغله کاری نشد سری به اون انجمن بزنم..
ولی بعدش که رفتم با یه خبر تلخ مواجه شدم..
تاپیک فوت اون کاربر رو زده بودن و متاسفانه من چند روز دیر رسیدم..
بعد که فهمیدم توی دارالرحمه شیراز خاک شده..

رفتم سر مزارش و روی یه کاغذ که اطلاعات دارالرحمه بهم داده بود یه یادگاری براش نوشتم همراه با یه دونه گل..
...
و الان هم دارم فکر می کنم واقعا یه روز نوبت ما هم فرا میرسه و خدا می دونه کی و چه وقت!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

116:

سلام و ممنونم...
اتفاقا کار جالبی انجام دادین بابت نقل قول چند گانه....

تنکس بی شمار
من متاسفانه البوم تمبر نداشتم ولی خیلی دوست دارم ..

عاشق چنین کارهایی هستم ولی گاهی زندگی این اجازه رو نمیده که به چنین کارهای زیبایی بپردازیم..
بابت تبریک بابت نامزدی برادرم ...

بسیار ممنونم
برای کارنامه هم خودم هر وقت می بینمش خنده م می گیره
برای سربازی هم من یه دفترچه سربازی درست کردم و اکثر دوستان برام یادگاری نوشتن..

اگه اون دفترچه رو دیدم ازش عکس می گیرم و میذارم..


117:

قوطی نوشآبه را در یخچال دیدم و بیآد آخرین روزهای نوروز امسآل افتادم...

شبی که به همراه پسرخاله ها و دختر خاله های عزیز خانه خاله جان بودیم، تا صبح دورهم جدیدترین فیلم های ترسناکی را که برادرم همراهش آورده بود دیدیم و از ترس برای حواس پرتی کلی مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم!

بینِ دو فیلم گرسنه ماون شد و پسرخاله جانماون غذا گرم کرد و با نوشآبه آورد که نوشِ جاون کنیم.

بیآد دارم تقریبا حمله کردیم(به دلیل کم بودن غذا)! غذایی که کم هست چقدر میچسبـد!

برای من در لیوان نوشابه ریخت و در آخر قوطی تقریبا خالی را با خنده سمتِ برادرم گرفت،
برادرم که کنار من نشسته بود لیوان نوشابه ی من را برداشت،
وقتی دیدم نمیتوانم لیوان را پس بگیرم، باتمامِ قوا بازویش را گاز گرفتم و و هر لحظه دندانهایـــَــم را بیشتر میفشردم تا اینکه لیوان را رها کرد...

اولین جمله ای که فرمود: "بابا بیا نخواستم، بخاطر یه نوشابه حاضرِ آدم بخوره" با این حرف خنده های آرام تبدیل به قهقه شد

آستینش را که بالا زد بازویش کاملا سرخ و متورم شده بود با خنده فرمود:"این آدمخــــوارِ ، هر چی خواست بش بدید" و باز همه خندیدیم

بعد پسرخاله ام فرمود "اگه نگار(خواهرش) اینکارُ میکرد سرشُ میکوبیدم به دیوار، تو میخندی ایول داری"

داداش جانـــــم اینبار رو به من فرمود:" میبینی من چقد با جنبه ام؟! خونه که رفتیم سرتُ میکوبم تو دیوار ، اینجا میترسم دیوارشون خراب شه" وباز همگی کلی خندیدیم.

اون شب بیادموندنی تا صبح در حال خندیدن بودیم و سپس این ماجرا هر کس میخواست منو صدا بزنه به جای اسمم میفرمود آدم خوار!

آخرین فیلم هم به انتخاب من بود که چون دم دمآی صبح بود برادر جانماون و پسر خاله جاون وسطایِ فیلم قصد خوابیدن کردند،که بنده با هماون بطری نوشآبه بالایِ سرشاون نشستم و تا چشمانشاون بسته میشد،با بطری سر مبارکشان را نوازش میکردم!

برادرجاونم فرمود:" خوبه این فیلمُ خودم بت دادم آدم خور جاون،بذار بخوابـــم"

شب بیادماوندنی که صبح از فرط خنده فک هایماون درد گرفت و همش را مدیون برادرجاونم هستیم!

+

تا همین چند ماه پیش این خاطره را با خنده برای همه تعریف میکردم، حالا موقع نوشتنش هم از سیل اشک ها در امـــاون نیستــم!

+

آخرین دیدارِ من و برادر جاونِ جاونـــــم...

+

بـــی تــو بــآ خاطرهایــت چه کنــــــــم!

+

سپاس بابت جستار خوبتون

118:

درود دوستِ من .
از کمکتان بسیار سپاس گذارم

حقیقتا قطعه ی زیبایی بود ...

ولی ملودی ای که بنده در ذهنم حس کردم خیلی غریب بود
خیلی ؛

و من را یاد ِ فرضیه ی زندگی های قبلی انداخت !

قطعه ی مورد نظرم شباهت داشت به کار های بتهوون
همراه با تلخیِ دلچسبی همچون Funeral March شوپن ...

119:

تنها هستم .
پیاده میشوم و خلوت ترین نقطه یِ بام راپیدا میکنم ؛

شهر زیر پایم سوسو میزند .

بار هستی را در گلویم حس میکنم ؛
و لمس سرد بادِ بهمن ماه را روی صورتم
و زمزمه اش را در گوشم .

این میدان توست ,
این میدان مبارزه ی توست ؛

زمین همچو مادرِ ناتنی ِ بدذاتی از من رو میگیرد
و آسمان نمیداند ؛
که با لبخندش به جان فرزند تنهایش دلجویی بریزد یا خرج دلبری از همسر زیبایش کندش ...

!


همه چیز فریاد میزند که من به اونها و به اونجا تعلق ندارم

احمقانست !

حس یک گلادیاتور تنها را دارم .

گویی دنیا بر علیه من شوریده ؛

و من به مصافش میروم .

آری ! من یک جنگ جویِ کهنم ؛

یا مرگ یا پیروزی !

120:

سلام و شب همگی بخیر...
امروز سرکار داشتم موسیقی گوش می کردم و کارم هم انجام می دادم...
پسر صاحبخونه فرمود: گوشی رو چند خریدی؟
من هم براش توضیح دادم و فرمودم که تقریبا850 تومنی شده..
فرمود شما چرا از گوشی مدل پایین تر هستفاده نمی کنی؟
چون این گوشی های جدید سرکار ممکنه براش اتفاق بیوفته..
فرمودم که قبلا یه گوشی سونی اریکسون داشتم که چند سال خیلی خوب برام کار کرد و در انتها ترکید!
عکس گوشی محرومم رو براتون میذارم..

واقعا چه عکس های خوبی می گرفت ..ولی از بس که افتاد توی رنگ و چسب و بتونه،بالاخره متلاشی شد!!1
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

121:

درود

خواهش می کنم.امیدوارم بتوانید هر چه زودتر آهنگ مورد نظرتان را بیابید.البته اگر بتوانید به یاد بیاورید که اون را چه وقتی و کجا شنیده اید هم می تواند کمک بسزایی به یافتنش بکند.



122:

درود

وای چقدر زود..همین چند روز پیش بود که دعا می کردیم حالشان بهتر شود و بچه های کوچکشان... واقعا که درست فرموده اند که ادمیزاد از یک ثانیه دیگر در زندگیش هم نمی تواند مطمئن باشد...

خدایش بیامرزد..به امید اینکه روحشان قرین رحمت پروردگار باشد...

نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
سلام و ممنونم...
اتفاقا کار جالبی انجام دادین بابت نقل قول چند گانه....

تنکس بی شمار
من متاسفانه البوم تمبر نداشتم ولی خیلی دوست دارم ..

عاشق چنین کارهایی هستم ولی گاهی زندگی این اجازه رو نمیده که به چنین کارهای زیبایی بپردازیم..
بابت تبریک بابت نامزدی برادرم ...

بسیار ممنونم
برای کارنامه هم خودم هر وقت می بینمش خنده م می گیره
برای سربازی هم من یه دفترچه سربازی درست کردم و اکثر دوستان برام یادگاری نوشتن..

اگه اون دفترچه رو دیدم ازش عکس می گیرم و میذارم..
بله متوجه هستم و راستش هنوز برایم عجیب هست که این علاقه پسرها به تمبر در اون دوران از کجا سرچشمه گرفته؟! اما واقعا یادش به خیر! راستش در علاقه به کارتهای ماشین و موتور بنده هم با پسرها همرای بودم و واقعا از این بازیها لذت می بردم!

پیشاپیش در انتظار مطالعهخاطرات دوران سربازیتان خواهیم بود...

نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
سلام و شب همگی بخیر...
امروز سرکار داشتم موسیقی گوش می کردم و کارم هم انجام می دادم...
پسر صاحبخونه فرمود: گوشی رو چند خریدی؟
من هم براش توضیح دادم و فرمودم که تقریبا850 تومنی شده..
فرمود شما چرا از گوشی مدل پایین تر هستفاده نمی کنی؟
چون این گوشی های جدید سرکار ممکنه براش اتفاق بیوفته..
فرمودم که قبلا یه گوشی سونی اریکسون داشتم که چند سال خیلی خوب برام کار کرد و در انتها ترکید!
عکس گوشی محرومم رو براتون میذارم..

واقعا چه عکس های خوبی می گرفت ..ولی از بس که افتاد توی رنگ و چسب و بتونه،بالاخره متلاشی شد!!1
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
با درودی دوباره و شب شما هم به خیر و شادی...

علاقه تان را به گوشی سونی اریکسون کاملا درک می کنم چون خودم هم با اینکه چند گوشی دیگر پس از اون داشته ام هنوز دلم نیامده اون را از دست بدهم و در گوشه ای در همان کیف بسیار زیبایش نگاه داشته ام...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

123:


124:

ممنون از این همه لطف شما...
ایشالا و حتما خاطرات سربازی رو خواهم فرمود..
ضمن اینکه بی صبرانه منتظر بقیه خاطرات زیبای شما و دیگر دوستان عزیز هم هستم
برای تمبر هم علاقه هست که عده ای سالها وقت و هزینه می کنن که کلکسیون جمع کنن..
حالا تمبر که خوبه..

من سالها قبل توی مجله ای می خوندم طرف کلکسیون کبریت داره...!
و هزاران نوع کبریت های عتیقه و قدیمی داشت!
برای گوشی هم سونی اریکسون واقعا خیلی عالیه..

حیف که دیگه عادت کردم به گوشی های جدید و گرنه دوباره می رفتم سراغ همون قدیمی ها...
...
چند دقیقه قبل یه هستکان چای ریختم که بخورم و بعد عازم کار بشم..
وقتی هستکان چای رو دیدم به یاد میتینگ های شیراز افتادم که همیشه من چای سفارش میدم!
و بقیه قهوه ..
من از بچگی خیلی چای می خوردم و تا الان هم این روند ادامه داشته!
یادمه یه بار سرکار کتری نداشتیم،توی یه کاسه اب جوش کردیم و بعد یه چای کیسه ای انداختم داخلش و بعد هم هستکانم یه شیشه نوشابه بود که البته از وسط نصفش کرده بودم !
صیح ها هم که سرکار میرم،اولین کاری که می کنم چای درست کردنه!
بفرمایید چای دبش!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

125:

سلام و شب همگی دوستان عزیز بخیر..
سپس مدت ها سری به پروفایلم زدم و با خیل انبوه نظراتی که همش مربوط میشد به محبوبیت و لایک! که اصلا از دید بنده یه چیز مسخره هست..
آهنگ پروفایلم با اینکه سیستمم دچار یه مشکل صدا شده ولی کم و بیش دوباره شنیدم و من رو برد به یه شب خاطره انگیز و زیبا..
آهنگ پروفایلم که تقریبا یک سال و اندی پیش به سفارش هنگامه خانم تغییر دادم آهنگ لحظه ها هست که خواننده خوب کشورمون مازیار فلاحی " خواندن..
و تقدیر چنین رقم خورد که پارسال قبل از عید این خواننده به شیراز بیاید و توی تالار حافظ برنامه اجرا کند..
من و دو تا از دوستان عزیزم هم به کنسرتش رفتیم..
و لذت بردیم از اجرای خوب این خواننده خوش صدا..
البته من دقایقی از اول کنسرت رو با گوشی ضبط کردم که مامور تالار اومد و تذکر داد و فرمود فیلمبرداری نکن..
این عکس هم از روی اون فیلم ضبط شده گرفتم ..

ضمن اینکه خیلی منتظر بودم اهنگ لحظه ها رو بخونه که متاسفانه اجراش نکردن..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

126:

درود بر شما دوست عزیز و گرامی...
سپاس فراوان هم به خاطر خاطرات مربوط به چای و هم صد البته به خاطر خود این چای زیبا!

اما در مورد خاطره که خواسته بودید ما هم بنویسیم راستش همین یکی دو روز پیش که خبر دردناک مربوط به فوت همسایه تان را نوشتید و به برنامه گرفتن هر از گاه خاطرات تلخ در کنار خاطرات شیرین اشاره داشتید، یادم امد به یکی از خاطرات تلخ سالهای گذشته و راستش دو دل بودم که ان را اینجا بنویسم یا نه...این بار دیگر فرمودم دل را به دریا بزنم و بنویسم...جالب اینکه این خاطره ای که میخواهم در موردش بنویسم هم مربوط به همان دورانی می شود که در شیراز بودم...

در خوابگاه دختران، همانطور که حالت عادی همه خوابگاههای دخترانه ست، همه کارکنانی که اونجا کار می نمايند هم خانم هستند و همین به نوعی فضا را برای هر چه راحتتر بودن خانمها در اونجا فراهم می کند.ممکن هست در این لحظه این پرسش پیش بیاید که یعنی واقعا هیچگاه سر و کار هیچ مردی به اونجا نمی افتد؟ مگر میشود؟ به شما کاملا حق می دهم چنین پرسشی برایتان پیش بیاید.خب البته همانطور که انتظار می رود، برطرف کردن ایرادهای فنی ساختمان خوابگاه از اتاقها، آشپزخانه گرفته تا حمام ، سرویس بهداشتی و در کل همه ساختمان بر عهده تعدادی از آقایان هست که در کارگاه فنی یا به عبارت دیگر همان زیر زمین ساختمان هستند یا دست کم بیشتر وقتها گویا همانجا می توان پیدایشان کرد یا از همانجا از انها خواست به یک بخش مشکلدار سر بزنند.

از همان روزهای اول به همه دختران این موضوع فرموده میشود که هر وقت از اتاقتان بیرون می آیید؛ حالا می خواهد به اتاق دیگری بروید یا طبقه همکف نزد مسئول خوابگاه، حواستان باشد که هر لحظه امکان حضور دست کم یکی از این آقایان وجود دارد پس پوشش مناسب همراهتان باشد.

بیشتر وقتها هم که خوشبختانه کار را برای دانشجوها آسانتر می کردند و به محض حضور این آقایان از بلندگو فراخوان میشد که "خانمها، مرد تو خوابگاه ست!"(انگار که یعنی در مورد وجود یک موجود خطرناک هشدار می دادند!!! ) البته هر از گاهی هم پیش می امد که یکی دو دختر در آسانسور (حیف که به یک چیز دیگر می گویند بالابر و گرنه می خواستم اینجا همین را بنویسم!!!)بودند و این جمله آگاهی دهنده در اونجا شنیده میشد و لحظه بعد، ابتدا آقایان دیده میشدند و هموقت "یالله !" فرمودنشان هم به گوش می رسید! البته خوشبختانه اونقدر نجیب بودند که سرشان را بیاندازند پایین و به همانقدر که دیده بودند اکتفاء نمايند...

خب اما برویم سراغ خاطره بنده و اینکه چه شد که شد یک خاطره تلخ؟! یک روز مثل روزهای دیگر در خوابگاه پیش از آمدن مسئولان غذاخوری به خوابگاه، ظرفم را برداشته و به طبقه همکف رفته بودم تا همین که آمدند ناهارم را بگیرم و برگردم اتاقم.

البته همیشه هر وقت جوانترین مسول خوابگاه که دیگر با هم دوست صمیمی شده بودیم نوبتش بود، زودتر می رفتم اونجا و با هم گپ می زدیم.همان روز هم همین کار را کردم.چادرنماز گل گلی ام را سرم کردم، ظرفم را برداشتم و رفتم پیش دوستم.اون روز چون بیش از همیشه طول کشید تا کارکنان غذاخوری بیایند، همانجا روبروی دوستم ایستاده بودم و ایشان هم که برای اینکه به بنده نزدیکتر باشند، از پشت میز بلند شده بودند.

چون هوا گرم بود و از اون مهمتر خبری از هیچ مردی هم در اون حوالی نبود، چادرم را باز گرفته بودم و چنان سرگرم حرف زدن بودم که متوجه نشدم یک آقا لبخند زنان از اون روبرو دارد به طرف میز مسئول خوابگاه می آید!!! خلاصه گرچه مدت کوتاهی پس از اون این جمله "خانمها مرد تو خوابگاه ست!" از بلندگوشنیده شد ، اما به هر حال همان نگاه چند ثانیه ای که میان اون آقا که از لبخندش مشخص بود متوجه شرمندگیم شده و بنده بی نهایت شرمسار رد و بدل شد، کافی بود که همین که دو هفته بعدش مسئول خوابگاه به بنده فرمود "اون آقاهه رو یادته که اون روز دیر متوجهش شدیم؟ همکارش می فرمود با موتورش تصادف کرده...بنده خدا در دم از دنیا رفته..." ، که بدانم لازم نیست یک نفر را حتما بشناسیم که برای مرگش غمگین شویم...گاهی یک نفر را در حد یک نگاه چند ثانیه ای می شناسی و دیگر هیچ اما دلت برایش می سوزد...شاید چون می دانی هنوز برای او و خانواده ای که داشته، زود بوده و هنوز می توانسته زنده باشد...هنوز...خدایش بیامرزد...
ا

127:

سلام و صبحتون بخیر و شادی...
ممنون از لطفتون...

ممنون از خاطره ای که تعریف کردین که البته غم انگیز بود..
و نکته جالب که با بلندگو هم فراخوان می کردن که مرد توی ساختمونه!
از این دست ماجراها که برای شما پیش اومده ناخواسته بوده و گاهی پیش میاد...دیگه تعمیرات تاسیسات اسایشگاه رو مردها باید انجام بدهند!
ولی آخر خاطره تون واقعا غم انگیز بود..
خدا بیامرزدش..
......................
صبحی که سری به سایت زدم یکی از تاپیک ها به نام دو بیتی و چهار پاره های ناب رو دیدم ..
سری بهش زدم و لذت بردم از اشعار زیبای ادبیات غنی کشورمون...
http://forum.hammihan.com/thread28308-30.html
من گاهی اشعار طنز هم میگم
این دو بیتی رو برای دو سال قبله که توی تاپیک مشاعره با نام کاربر قبلی سرودم..

کاربر قبلی اسمش یوسف بود و من فی البداهه این دو بیتی رو سرودم..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

128:

سلام و عرض خسته نباشی به همه دوستان گلم...
..........
یه مجتمع اموزشی نابینایان سر کلبه سعدی هست که یه خیابانش مستقیم می خوره به ارامگاه سعدی..
چون منزل مون سالهاست که اون منطقه هست،هر وقت از کنار این مجتمع رد می شدم تعدادی از این روشندلان رو می دیدم که بعضی هاش دست همدیگه رو گرفته بودن و ارام ارام از کنار خیابان حرکت می کردن!
من در اون وقت چقدر دلم می گرفت که اینها نابینا یا کم بینا هستن و متاسفانه محروم از این نعمت...
توی این چند روز از طرف مدرسه و اموزش و پرورش نامه اومده که پسرم چون چشمش نابینا شده و اون یکی هم %ی نابینایی داره باید توی این مدرسه ثبت نام کنه!
و امروز که رد شدم از جلوی این مجتمع،به یاد اون روشندلان افتادم...
و بعد به یاد شاعره خوب کشورمون مریم حیدرزاده افتادم که چه اشعار نابی سروده ..
واقعا یه لحظه چشماتون رو ببندید..اون موقع میشه لحظاتی حس کرد که نابینایی چقدر سخته..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

129:

با درودی دوباره بر شما

پیش از هر چیز باید یک عذرخواهی بکنم از شما چرا که به تصور اینکه آخرین نوشته عالی همان بوده که صبح دیدم، تا این لحظه اینجا نیامده بودم و وقتی الان این نوشته ارزشمندتان را خواندم واقعا بسیار شرمسار شدم که چرا اول نیامدم اینجا و بعد کافه...امیدوارم این بار هم بتوانید به بزرگواری خودتان بنده را ببخشید..

به امید اینکه با پیشرفتهای بسیار خوبی که در زمینه چشم پزشکی در حال انجام هست، چشمان پسر عزیزتان هم به زودی بهتر و بهتر خواهد شد...چقدر خوشحال نماينده بود ان برنامه ماه عسل که در اون به طور زنده به نوزادی که هیچ نوع صدایی نشینده بود، توان شنیدن بخشیدند...به امید اینکه در زمینه چشم پزشکی هم همینطور خواهد شد..

130:

درود بی کران
خواهش می کنم..
اشکالی نداره...

راحت باشید دوست خوبم
ممنون از دعای خوبتون..

ایشالا که همه بیماران خوب بشن ...
برنامه ماه عسل رو ندیدم..ولی گویا امسال هم انتقادات زیادی بهش شده بوده..
خدا رو شکر که اون نوزاد که ناشنوا بوده شنیدن اعطا کردن..
هنوز هم آدمهای خیر و نیکوکار زیادی هستن که عمر خود رو صرف کمک به دیگران کردن و می کنن..
فکر کنم ماهیت برنامه عکس یه تلنگری باشه به بقیه که واقعا تمام فکر و ذکرشون پول و مادیات هست..
این موضوع من رو به یاد کسی انداخت که حاجی هست و از آشنایان خانمم هست..
ایشون این قدر غرق در مادیات و پول غرق شده که حتی یه بار سرکاری که بودم با پسرش،به خاطر چند هزار تومن ناقابل فحش های رکیک می داد به پسرش...!
واقعا آخرش چه میخاد بشه...

با دستان خالی از این دنیا میره و یه عالمه پول و خونه که گیر بچه و داماداش میاد و اونها هم می خورن و لذتش رو می برن.
و اما در طرف مقابل کسانی هستن که واقعا به دنیا اومدن خدمت کنن به بشریت ..
که بی اختیار به یاد خبر تلخی که دو سال قبل توی سایت های خبری منتشر شد انداخت..
زنده یاد پروانه وثوق در گذشت
انسانی که هیچگاه ازدواج نکرد ولی یه عمر خدمت کرد به کودکان سرطانی...
پیشنهاد می کنم سری به لینک زیر بزنید و هم خبر و هم نظرات کاربران رو مطالعه کنید..
پروانه وثوق یا «مادرترزا» ی ایرانی که بود؟
و جا داره عکسی از این فرشته آسمانی رو اینجا بذارم..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

131:

درودی بی کران بر شما هم

سپاسی دیگر که شرایط را درک نمودید...

بله گویا برنامه ماه عسل امسال به خوبی سال گذشته نبوده ولی به هر حال این یک حرکت خوب بود که تلاش کردند به هر حال برای بهبود حال ناشنوایان کاری بنمايند.

بنده راستش تا پیش از این برنامه نمی دانستم که اگر نوزاد یا کودکی ناشنوا را در همان سالهای اول زندگی برای این نوع درمان بفرستند واقعا می تواند شنواییش را باز یابد.

یک آقا پسر ده یا دوازده ساله هم بود که با هستفاده از همین روش دیگر واقعا شنواییش بهبود پیدا کرده بود.

نوزادی که در برنامه مورد آزمایش برنامه گرفت هم پدر و مادری لال و ناشنوا داشت که به خاطر سنشان نمی توانستند با این روش شنواییشان را به دست بیاورند.راستی هزینه درمان را هم خانم کتایون ریاحی پذیرفته بودند.

امیدوارم همین مورد باعث گسترش انجام این کارها بشود باشد که یک بار هم چشم و همچشمی ما ایرانیان سودش به عده ای که واقعا نیاز به کمک دارند، برسد!

چه کار خوبی انجام دادید که از بانوی بزرگ زنده یاد پروانه وسوق در اینجا یاد کردید.

واقعا بجا بود!

به آدرسی که برنامه داده بودید هم سر زدم و همه نظرهایی که نوشته بودند را هم خواندم.

امیدوارم همه ما از ایشان درس بگیریم و تا جایی که در توانمان هست، به دیگران کمک کنیم.


132:

سلام خدمت دوست خوب و گلم
اینکه بسیار هم عالیه توی همون دوران کودکی چنین کارهایی رو میشه انجام داد..

واقعا باید درود فرستاد به چنین انسان های خیر و نیکوکاری..

اتفاقا بانو کتایون ریاحی چندی قبل سفری به جنوب کشور طرفای کرمان و سیستان و بلوچستان زده و با امت محروم اون مناطق دیدار داشته و تصاویر زیادی از اشک ریختن ایشون توی سایت های خبری منتشر شد..
امروز سرکار داشتم یکی از اهنگ های جدید داریوش به نام قیصر گوش می دادم ..
که به نوعی میشه فرمود دوره و رفتارها عوض شده!
نیمی از متن اهنگش رو اینجا میارم..

دل طوقی واسه کی پر میزنه
اگه فرمونو یه شب دوره کنن
چند تا چاقو پشت قیصر می زنه
نمی دونم اگه برگردیم عقب

داش آکل به عشق کی سر می کنه
اگه رستمو ببینه روی خاک
پشتشو بازم به خنجر می کنه

البته اگه ف ی ل ت ر شکن داری سری به لینک زیر بزن و اهنگه رو دانلود کن...
https://wikiseda.org/darush/Donyaye+...e+Man/Gheysar+
..........
واقعا همینجوره...

دیگه اوضاع خیلی بد شده..

به نوعی همه میخان گلیم خودشون رو بالا بکشن..
بماند تعدادی انسان خوب نظیر امثال پروانه وثوق ها یا کتایون ریاحی ها و...
وقتی اسم داش آکل رو شنیدم به یاد یکی از بچه های محل افتادم که خیلی علاقه داره به نمایشنامه نویسی!
یه بار من رو دید و فرمود:
فلانی من یه نمایشنامه نوشتم به نام داش آکل 2
فرمودم داش آکل که یه قسمت بیشتر نداره و کلا پایانش هم مشخصه!
فرمود: که پسر کاکا رستم میره از پسر داش آکل انتقام می گیره!
فرمودم اصلا امکان نداره...!
چون هم نقش مثبت و منفی داستان در آخر قصه می میرند!
می فرمود من جوری نوشتمش که برای بیننده واقعی به نظر برسه و میخام بفرستمش برای مسعود کیمیایی!
و هر وقت می بینمش با یاد آوردن اون دیدار خنده م می گیره و میگم چطور شد؟
و جوابی نداره که بده..
...
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

133:

سلام و شب بخیر دوستان خوب و گلم..
دقایقی قبل که داشتم یه چای دبش لب سوز می خوردم و آهنگ های گوشیم هم گوش می دادم که اکثرش اهنگ های سنتی هست ،یکی از اهنگ های معروف زنده یاد ناصر عبداللهی به نام " دل من به دریا زد و رفت" اومد و من با اینکه دهها بار گوشش دادم ولی همیشه برام تازگی داره..
یادمه توی اون وقت که ایشون توی بیمارستان بستری بودن من اکثر روزنامه ها رو می خریدم و دنبال خبر بهبودی این خواننده توانا بودم..
تا اینکه یه شب خبری از تلویزیون پخش شد که ایشون فوت کردن..
که بعد آمبولانسی نشون داد که پیکر ایشون توی اون بود و من موندم یه حسرت و همچنان هم این حسرت بر دلم مونده که چرا ایشون این قدر زود رفتن..
فردای اون روز یکی از روزنامه ها تیتر جالبی زد که نوشته بود..
ناصر دل به دریا زد و رفت!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

134:

درود بر شما دوست عزیز و خوب

بله واقعا خبر خوشحال نماينده ای بود.

از وقتی که ان را شنیدم به طور مرتب همه جا اون را بازگو می کنم به این امید که شاید % بالاتری ازنوزدان و کودکانی که واقعا به این نوع درمان نیاز دارند، از اون آگاه شوند.خدا این افراد نیکوکار و بسیار مهربان را هم حفظ کند و هم اگر بشود، بیفزاید!
به چه اهنگ جالبی از داریوش اشاره نمودید...با سپاس از راهنمایی ارزشمندتان، سر موقعيت مناسب انجام خواهد شد.


در مورد بد شدن اوضاع هم با نظر عالی کاملا موافقم! این "داش آکل" در ترانه هم واقعا نمونه کامل یک فلش بک در فلش بک شد اینجا که بسیار جالب هم شده اتفاقا! به احتمال زیاد یا خودشان متوجه شده اند قضیه از چه قرارست یا متوجهشان نموده اند که قضیه از چه برنامه هست!!!

135:


سلام ....
من تا حالا فکر میکردم شما پسر هستین
خاطره شما منو یاد خانوم سوری (خدمتکار خوابگاه مون انداخت )

اینو همون موقع نوشتم
دوباره اینجا میزارمش ....


تازگیا علاقه مند شدم به این اهنگ چارتار به نام آشوبم
تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی
تو فارق از وفور سایه هایی
باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد
تو می روی که ابر غم ببارد
به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا
آشوبم آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
سحر اضافه کن به فهم آسمام
آشوبم آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
بیا که بی تو من غم تو صد خزانم

از گوش دادن بهش اصلا خسته نمیشم ...
مخصوصا این تیکه ش
آشوبم آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
سحر اضافه کن به فهم آسمام


موسیقی تو رو به یه دنیای دیگه می بره
واسه یه کار کوچیکی مجبور شدم سه شنبه برم کرمانشاه
صبح ساعت هفت دوباره برگردم نهاوند ...ساعت دو سخت ترین امتحانمو داشتم .یک صفحه شم هم نخونده بودم.با هیچ میخواستم برم سرجلسه ...
هندزفری گذاشته بودم اهنگ مورد علاقه مو گوش میدادم ...
یه پیرزن هم کنارم نشسته بود ..هر چند دقیقه یکبار دندان مصنوعیشو در میاورد و با دستمال کاغذی پاکش میکرد .اب دندان ها میخورد به دستمال کاغذی و خیس میشد.فقط چشمام میبستم که نبینمش ...حالت تهوع گرفته بودم
دینگ دینگ
الو
_شیرین ..سحر خانوم سوری فوت شدن
+توروخدا ؟چرا؟
_سکته کرده
+اخه چرا ؟
_مگه پاش نشکسته بود
+خب اره
_دکترا فرمودن بهش پوکی هستخوان داره .اونم سکته کرده
_کی میرسی؟
+درحالی که بغض کردم ..یکساعت دیگه ...
دوباره یاد مرگ افتادم.

به اون مکعب مستطیل خاکی.
نمی دونم چرا ترس برم داشت.

همیشه برام مرگ ترسناک بوده.

الان, ترسناک تر! مرگ تو چندقدمی ما هستش ...فکر بسته شدن چشمام.فکر نتپیدن قلبم تو سینه! باز ترس اومد سراغم!
چه دنیای شفرمود انگیزی هست دنیای اشک...
اشکم میاد رو گونه هام ...
ریمل و خط چشمم میاد پایین
سعی میکنم تو اتوبوس گریه نکنم
همه نگاهم می کنن! انگاری براشون خیلی جالب بود یه دخترگریه کنه .

مثل اینکه از یه سیاره دیگه اومدم
پیرزنه تو راه پیدا میشه ...
خیره شده بودم به جاده..
.انگار اب سرد ریخته باشن روت, از فرق سرت تا نکه پات رو ویبره م ...
خانوم سوری
یه خانومی بود تقریبا 45 ..46ساله ...
شوهرشون خیلی وقت پیش فوت کرده بودن
الانم دوتا پسر بچه 15 و 8ساله س...
که رسما یتیم یسیر شدن ...



+
ساعت دو رفتم سرجلسه
بیشتر سوال های تستی رو هستاد برام فرمود ...
بقیه شم دوستان لطفا کردن رسوندن


+
امروز بچه های خوابگاه کمک کردن و 500تا شیرینی خریدیم
نصفشو بردیم امامزاده پخش کردیم
بقیه شو بین بچه های خوابگاه پخش کردیم
روحش شاد و یادش گرامی

+
و هر از گاه در گذر وقت در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی
جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد
که در سکونی آغازی بی پایان را می سراید
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
اهدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ
صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَالضَّالِّينَ

______________________

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ﴿١﴾ اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿٢﴾ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ ﴿٣﴾ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ ﴿٤﴾

_________________________

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ﴿١﴾ اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿٢﴾ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ ﴿٣﴾ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ ﴿٤﴾

_________________________

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ﴿١﴾ اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿٢﴾ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ ﴿٣﴾ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ ﴿٤﴾


+
سحر...
93-4-1

136:

درود بی کران بر شما دوست خوبم..
خیلی کار خوبی می کنی که خبر به اون خوبی رو همه جای منتشر می کنی...
و من معتقدم کسانی که واقعا خوب و مهربان و نیکوکار هستن اینها در کل فرستاده های خداوند متعال هستن که ماموریت دارن بیان خدمت کنن و بروند..
و اما برسیم به داریوش...

خواننده محبوبم ..

فکر کنم اکثریت ملت ایران باهاش خاطره ها دارن ..
و کسی بوده که هیچگاه تن به ابتذال نداده...
و نکته جالب که امروز یکی از دوستان کلیپ تصویری داریوش رو بهم داد که تا الان بارها دارم گوش می کنم..
وقتی گل در نمیاد..
سواری اینور نمیاد..
کوه بیابون چی چیه؟
وقتی بارون نمیاد..
ابر زمستون نمیاد..
این همه ناودون چی چیه؟

البته مکمل ش هم چای دبشی هست که می نوشم و لذت می برم..
برای داش اکل هم واقعا اون رفیقم نمی دونم توی چه فازی بوده که می خواسته قسمت دوم رو بنویسه!
..
امروز صبح گوشیم رنگ خورد...

یکی از سردبیرهای مجلات جدولی بود که بهم زنگ زد و فرمود چرا دیگه جدول براشون نمی فرستم..؟
من هم فرمودم که گرفتاری ها و مشغله زندگی دیگه موقعيت این کار رو بهم نمیده!
فرمود اگه می تونم باز براشون جدول طراحی کنم!
من هم فرمودم اگه موقعيت کنم که حتما...
ولی انصافا دیگه بعیده حوصله طراحی جدول رو داشته باشم..
یادش بخیر قبلا چقدر جدول طراحی می کردم...
و چقدر چاپ میشد..
سری به اون گنجینه ارشیویی توی سیستم زدم و عکسی دیدم که جواب نامه من رو داده بودن توی یه مجله جدولی...
واقعا در اون برهه از وقت چقدر کارهای عجیب و غریبی انجام می دادم..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

137:

سلام و شب بخیر..
دقایقی قبل توی تالار ادبیات چرخی میزدم که به یه تاپیک کاربر نمونه که قبلا چند هفته ای ایجاد شده بود و هر هفته یه کاربر برتر هفته انتخاب میشد..
یکی از تاپیک ها اختصاص داشت به کاربری که متاسفانه پارسال از میان ما رفت..
و یادمه یه روز سرد زمستونی توی پاتوق شیرازی ها که صحبت از برف شده بود شهریار هم عکس برفی که شب قبل اومده بود رو گذاشت..
سری به لینک زیر بزنید..
پاتوق شيرازى ها - اقوام و گردشگری - هم میهن
و الان که فکرش رو می کنم واقعا آدمی از چند لحظه بعدش اصلا خبر نداره که ممکنه چه اتفاقی بیوفته براش..
گمان کنم خیلی ها عکس شهریار عزیز رو ندیده باشن..

منتها به طور اتفاقی من عکس ایشون که دارن ماهیگیری می کنن رو توی یه انجمنی دیدم..


و فرمودم سیوش کنم و دوباره سپس مدتها امشب باز دیدمش..و فرمودم خاطره امشب رو به یاد شهریار عزیز بنویسم..
روحش شاد ..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

138:


درود..

چه جالب!آخر بنده هم همین فکر را در مورد شما می کردم! ممکن هست به نوعی شفرمود زده شوید که اخر چرا با وجود اینکه هم نامتان و هم تصویر آواتارتان به خانمها می خورد باید چنین فکری کرده باشم؟! راستش این یکی از مواردیست که بسیار ذهنم را درگیر خودش کرده که چرا در انجمنهای مجازی، تعدادی از آقایان تمایل دارند با نامهای کاربری یا تصاویر آواتار دخترانه و زنانه فعالیت نمايند؟! درست هست که در مورد خانمها هم شده که فرد ترجیح داده باشد به خاطر حفظ امنیت و از دست ابراز محبت و مواردی مشابه برای دیگران حالتی غیردخترانه/زنانه داشته باشد اما آقایان دیگر چرا؟! واقعا چه به دست می آورند؟!
خب این موارد را فرمودم که آسوده خاطر باشید که اصلا نمی رنجم اگر کسی مرا جور دیگری تصور کند...وقتی هم در یک انجمن دیگر چنین تصوری در موردم میشد که بعدها متوجه شدم به خاطر این بود که تصویر آواتارم یک منظره طبیعی بود...یک روز به پیشنهاد یکی از دوستان در همان انجمن تصویری کاملا دخترانه برای آواتارم انتخاب نمودم ...اما به هر حال درسی که گرفتم این بود که تا جایی که امکان دارد در جهان مجازی بی نام و تصویر باشم...

این آهنگی که از گروه چارتار گذاشتید فلش بکی شد به سوی اهنگ زیبای دیگری از این گروه که همیار جان بسیار عزیز و نازنینمان که آغازگر این جستار هم هستند، لطف نموده و به بنده معرفی نمودند:




باران تویی

از آسمانم، ماتم ببارد
هراس ِ بی‌ تو ماندنم ادامه دارد..
نمی‌نویسم ترانه بی‌ تو
چگونه پر کشد خیالِ واژه بی‌ تو..
به لب رسیده جان کجایی
کجایی؟…
که برده طاقتم جدایی…

باران تویی
به خاکِ من بزن
بازا ببین
که بی‌ مه‌ِ تو من هوای پر زدن ندارم
باران تویی
به خاکِ من بزن
بازا ببین
که در ر‌هِ تو من نفس بریده در گذارم



مگر ندانی
چو از تو دورم
بیراهه‌ای خموش و تار، بی‌ عبورم..

نمی‌توانم….
دگر برویم
..که من اسیرِ این خزانِ تو به تویم

به لب رسیده جان کجایی؟
کجایی؟
رهی نمانده تا رهایی..

باران تویی
به خاکِ من بزن

باران تویی
به خاکِ من بزن
بازا ببین
که بی‌ مه‌ِ تو من هوای پر زدن ندارم
باران تویی
به خاکِ من بزن
بازا ببین

بگذریم...خاطره تان، خاطره ای غمناک و عمیق بود...برایشان فاتحه ای خواندم...روحشان شاد و یادشان گرامی باد..

139:

درودی بی کران بر شما دوست خوب و مهربانم

بله بعضی افراد واقعا انگار برای انجام همین کارها به این جهان آمده اند...شاید هم فرشته هایی باشند در پوشش آدمیزاد؟!

اما پس از ادای احترام به ترانه بسیار زیبای داریوش و البته چای دبش عالی، برویم سراغ جدول و اینکه لطفا به پیشنهادشان جدی فکر کنید! درست هست که کار، گرفتاری و دغدغه های زندگی افزایش پیدا کرده و ممکن هست اونطور که باید موقعيت پیدا نشود اما همین روزی چند دقیقه هم شاید با توجه به تجربه ای که در این زمینه دارید، موثر واقع شود.اصلا اگر لازم باشد، از دوستان در اینجا هم می توان کمک گرفت شاید واقعا زودتر هم انجام بشود! نتیجه اینکه حیف هست که انجام نشود...

نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
سلام و شب بخیر..
دقایقی قبل توی تالار ادبیات چرخی میزدم که به یه تاپیک کاربر نمونه که قبلا چند هفته ای ایجاد شده بود و هر هفته یه کاربر برتر هفته انتخاب میشد..
یکی از تاپیک ها اختصاص داشت به کاربری که متاسفانه پارسال از میان ما رفت..
و یادمه یه روز سرد زمستونی توی پاتوق شیرازی ها که صحبت از برف شده بود شهریار هم عکس برفی که شب قبل اومده بود رو گذاشت..
سری به لینک زیر بزنید..
پاتوق شيرازى ها - اقوام و گردشگری - هم میهن
و الان که فکرش رو می کنم واقعا آدمی از چند لحظه بعدش اصلا خبر نداره که ممکنه چه اتفاقی بیوفته براش..
گمان کنم خیلی ها عکس شهریار عزیز رو ندیده باشن..

منتها به طور اتفاقی من عکس ایشون که دارن ماهیگیری می کنن رو توی یه انجمنی دیدم..


و فرمودم سیوش کنم و دوباره سپس مدتها امشب باز دیدمش..و فرمودم خاطره امشب رو به یاد شهریار عزیز بنویسم..
روحش شاد ..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
با درودی دوباره و شب شما هم به خیر

واقعا چه کار خوبی کردید که از زنده یاد آقا شهریار یاد کردید...شب جمعه هم هست و امیدوارم هر کس که نوشته خاطره انگیز عالی را می خواند برای آرامش و شادی روح ایشان فاتحه ای بخواند.
اما این نوشته شما، فلش بکی شد به یک خاطره نسبتا قدیمی که از ایشان و در یک انجمن دیگر داشتم.

وقتی در جستجوی یک کتاب نسبتا کمیاب بودم و در یک جستار در انجمنی غیر از اینجا به شکل درخواست مطرح کرده بودم.

مدتی پس از برنامه دادن اون درخواست، کاربری که نمی شناختم-زنده یاد را هم البته اون سالها اصلا نمی شناختم- برایم پیام خصوصی فرستاد ند که کتاب مورد نظر را دارند اما کیفیت جالبی ندارد و چون کمیاب بوده ان را به بهای نسبتا بالایی از کسی خریده اند.می خواستند نظر بنده را بدانند که اگر به ان کتاب نیاز ضروری دارم آیا چنین نسخه ای به کارم می آید؟ هیچ بهایی هم برایش با توجه به شرایط کتاب در نظر نگرفته بودند.بنده همان موقع به خاطر شرایط نامناسب کتاب، ترجیح دادم اون را از ایشان نگیرم اما مدتی بعد به نوعی نظرم تغییر کرد و خواستم بیشتر در مورد شرایط کتاب از ایشان بدانم.

به آدرسی که داده بودند، ایمیلی فرستادم اما پاسخی دریافت نشد.

یک روز در یکی از جستارهای هم میهن دیدم زنده یاد آقا شهریار با یکی از کاربران در مورد کتابی صحبت می کردند که به بهای بالایی خریداری نموده اند اما کیفیت مناسبی ندارد...برای چند لحظه فکر کردم نکند ایشان همان شخص مورد نظر باشند که در جستجویشان بودم؟ در این اندیشه بودم که برایشان یک پیام خصوصی بفرستم و در مورد کتابی که به اون اشاره کرده بودند بپرسم که هموقت شد با همان روزهایی که خبر واقعا غافلگیرنماينده سفرشان از میانمان را دریافت کردیم...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

روحشان شاد و یادشان گرامی باد فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

140:

ممنونم از لطفتون
و با سپاس بسیار زیاد بابت چنین پست زیبایی که باور بفرمایید بالای 5 بار خوندمش ..

از بس که دلنشین نوشته بودین..
درسته ،بی شک فرشته های اسمانی هم هستن که اومدن خدمت کنن و رسالت خودشون رو تکمیل کنن..
برای طراحی جدول هم حقیقتا خیلی موقعيت نمی کنم ولی دوست دارم باز هم دست به قلم بشم
و عجب خاطره جالبی نوشتی دوست گلم
و اون مرحوم انصافا همیشه لینک دانلود بهترین کتاب ها رو برنامه می داد..
روحش شاد..
خیلی مظلومانه و غریبانه رفت..


و اون پیام خصوصی شما که بنا بر تقدیر نشد که ارسال بشه،الان من رو به یاد یه دیالوگ زیبا از فیلم سوته دلان انداخت،اونهم این موقع صبح..
که در آخر فیلم جمشید مشایخی میگه:
همه عمر دیر رسیدیم!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
واقعا من به این نتیجه رسیدم گاهی دست تقدیر چنین بازیهایی رو رقم میزنه و برنامه هم نمیشه که به خوبی و خوشی رقم بخوره..


141:

خواهش می کنم...مانند همیشه تنها بیان حقیقت بوده بی هیچ اغراقی!
خب یک بار دیگر بنده را شرمنده لطف و محبت خودتان نمودید بزرگوار...:fa v2:با سپاس از عالی باید بگویم که به هیچ عنوان به پای نوشته های بسیار خاطره انگیز شما که نمی رسد...
خب واقعا بسیار خوشحال شدم وقتی دیدم در مورد تمایلتان به دوباره دست به قلم شدن نوشتید...بله لطفا حتما این موقعیت را جدی بگیرید و حتی اگر شده روزی در حد 30 دقیقه برایش وقت بگذارید اون را از دست ندهید...حیف هست این موقعيت را از دست بدهید..

بله اون زنده یاد هم واقعا فعالیتهای بسیار درخشانی در انجمن کتاب و کتابخوانی داشتند..واقعا سرمایه بزرگی را از دست دادیم ...
این هم نمونه ای از کمکهای ارزشمندشان به دوستان:
نوشته اصلي بوسيله shahryar52 نمايش نوشته ها
.

.

.

افراد سودجو از كتابهاي ناياب و مورد تقاضاي زياد دوستان هر كدوم يك نمونه گير ميارن و با هزينه جزيي اسكن و چاپ مجددش ميكنن با كيفيت خيلي افتضاحي و به مبالغ بالا بفروش ميرسونند

هر كتابي خواستيد با پيام خصوصي بخودم بگين براتون يك جاي اطميناني و مورد اعتماد براي تهيه اش پيدا ميكنم و با خيال راحت از اونجا تهيه كنيد
اما برویم سراغ اشاره شما به ان جمله به یادماندنی از سوته دلان...واقعا که چه اشاره بجایی بود این اشاره! همینها را می نویسید که نظر دیگران این میشود که حیف هست اصلا با رسانه ها همکاری نداشته باشید...بله..باز هم می گویم حتی اگر شده اندک باشد باز ارزشش را دارد...اصلا همین نام خانوادگی شما به تنهایی خودش گواه این موضوعست!

خب برگردیم همان جا که بودیم! بنده راستش با این "همه عمر دیر رسیدیم!" مشکل پیدا کرده ام چون بارها و بارها در زندگیم پیش آمده و آه و افسوسش هم همیشه عمیق بر دلم مانده...حقیقت دردناک زندگیمان هم اینست که همیشه هم برنامه نیست اینجا زنده بمانیم...برای همین با وجود همه اه و افسوسها همچنان تلاش می کنم هر چند که مطمئن باشم آه و افسوسهای دیگری هم در راه در انتظارم خواهد بود...این چموشی بنده از این فرموده شیخ اجل سعدی بسیار تاثیر پذیرفته :

همه عمر برندارم سر از این خَمار مستی

142:

ممنونم دوست گلم
واقعا عالی می نویسی که سرشار از مهر و محبت هست نوشته هاتون
همین که من رو بار دعوت به نوشتن کردی،یکی از داستانک هایی که قبلا به نام خودم توی مجلات چاپ میشد رو اینجا میذارم ..
که البته قصد داشتم کتاب صد داستان کوتاه رو بنویسم و چاپ کنم که الته تعدادی داستان دیگه هم نوشتم که منتها به دلائلی منصرف شدم..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
من هم مثل شما بارها به چنین حالاتی رسیدم..
واقعا گاهی دیر می رسیم که دیگه وقتی برای جبرانی نمونده..
اون پیام شهریار هم چقدر قشنگ بوده ..واقعا خیلی دوست داشت برای کتاب به همه کمک کنه...

و حتی وبلاگی هم تاسیس کرده بود..

و این بحث من رو به یاد یه موضوعی انداخت
کوچکترین عمه م خیلی دوست داشت من توی راهرو سالن توی سقفش براش ایبنه کاری کنم.
که هر بار می فرمودم حتما میایم..
تا یه مانده به عید امسال بر اثر سرطان فوت کرد
و من موندم و یه قولی که دیگه وقتی برای عمل کردن بهش ندارم
و اما دخترش چندی قبل زنگ زد بهم و فرمود یه تابلوی کوچولو درست کن به یاد مادرم..
و من هم این قاب رو درست کردم براش..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
ممنون بابت آوردن سخنی از سعدی شیرین سخن...
واقعا خودمون هم توی چنین حسرت هایی واقعا مقصریم!
و من من معتقدم مقصر اصلی خودمون هستیم که کوتاهی می کنیم..


143:

سلام و شب همگی بخیر...
چندی قبل یکی از دوستان گلم توی واتس اپ یه کلیپ تصویری از یه مراسم هندی برام فرستاد..
و با اینکه بارها دیدمش..ولی از بس که زیبا و قشنگه باز هم امشب دیدمش..
مربوط به مراسم دعوت چند تن از بازیگران مطرح هالیوود به مراسمی در هندوستان هست..
نمی دونم چرا هر وقت صحبت از هندوستان میشه من بی اختیار به یاد فیلم" شعله" می افتم..
فیلم معروف هندوستانه که فکر کنم اکثریت ایرانی ها هم این فیلم رو دیدن..
و من رو برد به دوران کودکی خودم که یه خاطره ای از این فیلم بر ذهنم به جای مونده..
توی دهه 60 داشتن ویدئو و فیلمش جرم به حساب می آمد..

و دیدن فیلم در اون رمان واقعا چه ماجراهای عجیب و غریبی داشت!
ما در اون وقت ویدئو نداشتیم که البته اونهایی که ویدئو یا تلفن داشتن واقعا خیلی ارج و منزلت بالایی داشتن
تا یه روز پسر همسایه مون اومد و یه نوار ضبط آورد و فرمود دیشب صدای یه فیلم رو ضبط کرده!
ما هم یه ضبط داشتیم..

نوار رو گذاشتیم و نشستیم گوش دادیم!
و این نکته رو بگم که فیلم چون طولانی بود قسمت بیشترش نشده بود که ضبط بشه و با اینکه اون پسر همسایه مون برام تعریف کرد که چی میشه..
ولی خیلی دوست داشتم این فیلم رو تصویری ببینم..
و بارها اون نوار صوتی رو گوش دادم....
دقیقا یادم نیست تا کجا نواره ضبط شده بود ولی پسره فرمود که خیلی طولانی هست فیلمه...
و تا سالها بعد که ویدئو دیگه آزاد شده بود با مشقت فراوان این فیلم رو گیر آوردم و تونستم نگاه کنم..
و الان که دیگه فیلم و سریال های معروف دنیا در اسرع وقت به دست همه میرسه و خیلی راحت و شیک می بینن!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

144:

خواهش می کنم دوست خوب و مهربانم
اوه واقعا نمی دانم چطور از این همه لطف و محبتی که به بنده دارید سپاسگزاری کنم! الان دیگر داستانک بسیار زیبایی که لطف کرده و گذاشتید را هم خواندم و دیگر با تاکید بیشتری می توانم بگویم نوشته های عالی صد% بهتر و تاثیرگذارتر هست (مدارکش هم که خوشبختانه موجود هست ) واقعا کاش از تصمیمی که برای نوشتن و چاپ داستان کوتاه هایتان گرفته بودید، دست نمی کشیدید! البته از شکلکی که در پایان جمله به کاربردید کاملا مشخص هست که الان نظرتان تغییر یافته و این خود بسیار مهم هست !

اون حالت را چه خوب بیان نمودید که اونقدر دیر می رسیم که دیگر"وقتی برای جبران نمانده" ...همین احساس از دست دادن موقعيتی که گویا برنامه بوده تنها یک بار داده شود و دیگر هیچ تا عمق وجود آدمی را می سوزاند...گاهی شاید حتی انگیزه اش را برای تلاش هم از او بگیرد...شاید البته بعضی وقتها کورسویی از امید در دلش زنده شود که آخر مگر میشود خدا چنین چیزی را برای او خواسته باشد وقتی حتی برای بدترین گناه هم در بازگشت را باز گذاشته...شاید هم واقعا بد نباشد چنین نور امیدی در دل روشن بشود...

اوه چقدر تاثیرگذار بود ماجرای خواسته عمه تان...به هر حال شما هم نمی دانستید که وقت تنگ هست و گرنه حتما زودتر خواسته شان را به انجام می رساندید...در زندگی هم عادت کرده ایم همان کارهایی را زودتر انجام بدهیم که پیشاپیش می دانیم وقت کافی برای انجامشان نخواهیم داشت...

اما چه کار خوب و زیبایی انجام دادید که برای دختر همان عمه چنین اثر هنری زیبایی آماده کردید! مطمئن باشید روح عمه گرامی شما هم از این کارتان بسیار خوشحال شده...روحشان شاد و یادشان گرامی باد...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلش بکی شد برای بنده به هدیه ای که سالها پیش برای دوست بسیار عزیزی که وقتی هدیه واقعا بسیار زیبایی-زیباترین هدیه ای که از دوست دریافت کرده ام را به بنده لطف کرده و هدیه نموده بودند- خریده بودم و منتظر موقعيت مناسب که به ایشان تقدیم کنم که به گونه ای غافلگیر نماينده نشد...هنوز هم در جعبه اش در گوشه ای از کمد برنامه دارد...شاید هم یک روز به گونه ای غافلگیرنماينده بشود..نمی دانم ولی به هر حال اون را همانجا که هست نگاه خواهم داشت...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

راستی این سخن سعدی در شعر به منظور دیگری به کار رفته بود (برای همین تنها همین بخش را به تنهایی نوشتم) و گرنه صد البته منظور ایشان منظوری والا و ژرف بود...
با نظر عالی در مورد اینکه مقصر و علت اصلی حسرتهایمان خودمان هستیم هم با شما کاملا موافقم...کاش بشود یاد بگیریم کاری کنیم که اینطور نشود...آخر بعضی وقتها فرد احساس می کند باید ذره ذره فرآیندی دردناک را تجربه کند...فرآیندی که واقعا می توانست جز این باشد...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

بگذریم..بگذریم که دیگر دارد واقعا بسیار دردناک می شود!!!! در چنین لحظه های خوشایند بازگشت همیار جان بسیار عزیز و نازنینمان به خانه خودشان که باید همگی شاد باشیم و به ایشان خوش بازآمدید بگوییم! فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

145:

سلام و صبح تون بخیر و شادی
ممنونم بابت توضیحات زیباتون..

لذت بردم که چنین شیوا و زیبا می نویسی
ای کاش که منبعد تا وقت و مجال هست بتونیم به کارهای مد نظرمون که هست برسیم...
و روح همه عزیزانی که دیگه در بینمون نیستن شاد باشه
دیگه روزگار گاهی مجبوره گلچین کنه و ببره اون عزیزانمون رو
و اما هدیه که ایشالا موقعيت پیش بیاد و بتونی تقدیم اون عزیز کنی
برای داستان نویسی هم حتما دوباره دست به قلم خواهم شد ....
و انصافا خیلی دوست دارم خاطرات شیرین اینجا بنویسم ولی گاهی یه خاطره تلخ هم ناخودآگاه به ذهن آدم میاد که دیگه مجبور میشه بنویسه
و اما برای بازگشت همیار گرامی هنگامه خانم واقعا باهاتون موافقم...
به قول شاعر که میگه:
خوش آمدی ای همیار هم میهن
ای که می باشی در رفاقت یه دوست کهن
نبودی چند وقتی،دل دوستان بگرفت
فکر کنم سوغاتی آورده ای یه پیراهن


پریشب مسابقه ثانیه ها که با اجرای علیرضا خمسه هنرمند خوب کشورمون بود رو دقایقی دیدم...
که خمسه یه سوال پرسید و فرمود شعر بوی جوی مولیان برای کدوم شاعر معروف ایرانی هست؟
و بعد خودش زد زیر آواز
و دقایقی خواندش!
و من به یاد مسابقه هفته که در اوائل دهه هفتاد شمسی که با اجرای بی بدیل و زیبای زنده یاد منوچهر نوذری بود به یادم اومد
ضمن اینکه توی یکی از برنامه های تلویزیونی قبلا چند دقیقه ای از مسابقه هفته پخش شد که من با گوشی چند تا عکس گرفتم از اون برنامه..
و یادمه که از اون مسابقه بود که علاقه پیدا کردم به طراحی جدول...
و هر پنج شنبه منتظر بودم که مسابقه هفته پخش بشه..

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

146:


نوشته اصلي بوسيله nameless نمايش نوشته ها

بگذریم..بگذریم که دیگر دارد واقعا بسیار دردناک می شود!!!! در چنین لحظه های خوشایند بازگشت همیار جان بسیار عزیز و نازنینمان به خانه خودشان که باید همگی شاد باشیم و به ایشان خوش بازآمدید بگوییم! فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
سلام دوستان عزیزم ....
ممنون که در غیاب من تاپیک فلاش بک رو سرپا نگه داشتید ...
خاطراتتون رو دارم مطالعه می کنم و لذت می برم ...
وای خاطره ضبط فیلم روی نوار کاست خیلی جالب بود ...
من هم خندیدم و هم لذت بردم ...
امیدوارم از این به بعد همیشه خاطرات خوب براتون رقم بخوره ...

147:

باعث تاسفه که شهریار عزیز در بین ما نیستند ...
یکی از فعال ترین ها در تالار کتاب بودند و کمک های شایانی در این رابطه به دوستان کردند ...
روحشون شاد .
..

148:

سلام هنگامه خانم عزیز
خواهش می کنم..

فرمودیم سری به گذشته ها بزنیم و ورقی برنیم از عمر گرانی که سپری کردیم
واقعا در اون برهه از وقت خیلی بی امکانات بودیم و چقدر هم کم توقع
ممنونم..

ایشالا که همیشه خاطرات خوب برای همه به ثبت برسه..

149:

درود و عصرتان به خیر و شادی
خواهش می کنم و البته ماننند همیشه به طور هموقت بسیار سپاسگزارم از لطف و محبت پیوسته عالی : :
آی گل فرمودید واقعا! خدا کند از این به بعد بتوانیم تا وقتی که موقعيت باقیست، کارهای مد نظرمان را انجام بدهیم...بله..روح همه اون عزیزان از دست رفته هم شاد باشد به امید خدا
در مورد هدیه هم خدا از زبانتان بشنود...

این جمله را بسیار دوست داشتم:

برای داستان نویسی هم حتما دوباره دست به قلم خواهم شد ....
واقعا بسیار خوشحال نماينده بود...

در مورد خاطرات تلخ هم اصلا نگران نباشید چرا که چنان در بیان هر نوع خاطره ای روشی هنرمندانه دارید که به هیچ شکلی غمبار بودن خاطره از جذابیتش نمی کاهد..نمونه بارزش هم همین چند خاطره ای که یکی دو روز گذشته به زیبایی هر چه تمامتر در این جستار نوشتید و همه واقعا هم لذت بردیم و هم البته هستفاده کردیم..

به به چه شعر زیبایی هم برای همیار جان بسیار نازنین و عزیوقت سرودید!

چه جالب! بنده هم هر بار که مسابقه ثانیه ها را می بینم حالا چه با اجرای کاردان و چه با اجرای خمسه بی اختیار به یاد اجرای بی همتای زنده یاد منوچهر نوذری می افتم...جالب اینکه در یکی از قسمتها خود کاردان هم به این مورد اشاره کردند که هیچکس مثل ایشان نمی شود (فکر کنم همان موقعی بود که از شرکت نمايندگان می خواستند با دقت بیشتری به جزییات اونچه در فیلم فرموده شده بود توجه نمايند..حتی فرموده شناخته شده زنده یاد نوذری را هم فرمودند که "همونی که تو فیلم بود!" روحش شاد و یادش گرامی

اوه چه خوب که اون برنامه شما را به طراحی جدول علاقمند کرده... همین مسابقه بنده را به مطالعه بیشتر در زمینه اطلاعات عمومی علاقمند کرد...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اوه تا یادم نرفته واقعا چه کار خوبی کردید از این مسابقه بسیار خاطره انگیز تصویر گذاشتید..

150:

با درودی دوباره از اینجا هم دوست جان عزیزم...
خواهش می کنم..البته بنده که وظیفه م بوده...
بله این خاطره ایشان بسیار جالب بود...بنده یک بار در همان دوران کودکی یک آهنگ کلاسیکی که در متن یکی کارتون ژاپنی پخش میشد و بسیار برایم دوست داشتنی به نظر می امد روی کاست ضبط کردم....البته به خاطر همان ،کل قسمت را ضبط کردم روی یک طرف کاست!!! بعدها که بزرگتر شدم یک بار دیگر توانستم اون کارتون را ببینم البته این بار از اینترنت..همه قسمتهایش را دریافت کردم...یادم امد به آهنگی که بسیار دوست داشتم...عزمم را جزم کردم که در موردش اطلاعات بیشتری به دست بیاورم تا اگر بشود این بار دیگر یک نسخه درست و حسابی و با کیفیت از اون داشته باشم...خوشبختانه حدود هفت سال پیش انجام شد...هنوز یادم نرفته که روزی که توانستم پس از مدتها پیدایش کنم احساس می کردم انگار طلسمی که بر اون بوده شکسته...


151:

با عرض سلام و شب بخیر
واقعا که چقدر غریبانه و مظلومانه برفت
یه خاطره تلخ توی ذهنم همیشه بر جای مونده که مربوط به رن همسایه مون هست که تقریبا 6 سال پیش توی خونه ش توسط همسرش سلاخی شد...
اصلا نمی خوام که فضای تاپیک غمبار بشه..ولی دیگه خاطرات تلخ همیشه به خوبی توی ذهن ادم بر جای می مونن


نوشته اصلي بوسيله nameless نمايش نوشته ها
درود و عصرتان به خیر و شادی
خواهش می کنم و البته ماننند همیشه به طور هموقت بسیار سپاسگزارم از لطف و محبت پیوسته عالی : :
آی گل فرمودید واقعا! خدا کند از این به بعد بتوانیم تا یمانی که موقعيت باقیست، کارهای مد نظرمان را انجام بدهیم...بله..روح همه اون عزیزان از دست رفته هم شاد باشد به امید خدا
در مورد هدیه هم خدا از زبانتان بشنود...

این جمله را بسیار دوست داشتم:



واقعا بسیار خوشحال نماينده بود...

در مورد خاطرات تلخ هم اصلا نگران نباشید چرا که چنان در بیان هر نوع خاطره ای روشی هنرمندانه دارید که به هیچ شکلی غمبار بودن خاطره از جذابیتش نمی کاهد..نمونه بارزش هم همین چند خاطره ای که یکی دو روز گذشته به زیبایی هر چه تمامتر در این جستار نوشتید و همه واقعا هم لذت بردیم و هم البته هستفاده کردیم..

به به چه شعر زیبایی هم برای همیار جان بسیار نازنین و عزیوقت سرودید!

چه جالب! بنده هم هر بار که مسابقه ثانیه ها را می بینم حالا چه با اجرای کاردان و چه با اجرای خمسه بی اختیار به یاد اجرای بی همتای زنده یاد منوچهر نوذری می افتم...جالب اینکه در یکی از قسمتها خود کاردان هم به این مورد اشاره کردند که هیچکس مثل ایشان نمی شود (فکر کنم همان موقعی بود که از شرکت نمايندگان می خواستند با دقت بیشتری به جزییات اونچه در فیلم فرموده شده بود توجه نمايند..حتی فرموده شناخته شده زنده یاد نوذری را هم فرمودند که "همونی که تو فیلم بود!" روحش شاد و یادش گرامی

اوه چه خوب که اون برنامه شما را به طراحی جدول علاقمند کرده... همین مسابقه بنده را به مطالعه بیشتر در زمینه اطلاعات عمومی علاقمند کرد...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اوه تا یادم نرفته واقعا چه کار خوبی کردید از این مسابقه بسیار خاطره انگیز تصویر گذاشتید..
سلام و شب بخیر
خواهش می کنم..

اتفاقا به شخصه از دیدن پست های خوب شما حسابی به وجد میام
برای مسابقه ثانیه ها ،ای کاش اون آواز خوانی خمسه رو می دیدین
کلا شخصیت جالبی داره
و باهاتون موافقم که واقعا مسابقه هفته با اجرای هنرمندانه هستاد نوذری جاودانه شد..
و من قسمت پخش فیلمش رو خیلی دوست داشتم..
مخصوصا جایی که هستاد نوذری اسم کارگردانش رو میاورد...
برای شروع داستان نویسی هم حتما دوباره سراغش خواهم برفت
من عاشق چنین تاپیک هایی هستم..

خیلی بهتر از صدها تاپیک الکی هست که هر روز داره هستارت می خوره..
توی یکی از تاپیک ها که برای خاطرات دهه60 هست ،من به یاد سریال جک هالبورن افتادم..

همون پسرکی که همراه با دزدان دریایی میشه...
و کاپیتان شرینگهام هم یه برادر قاضی داره که اتفاقاتی برای این دو نفر رخ میده..

و جاشون طی حادثه ای عوض میشه..

چون دو قلو بودن ..
چندی قبل از شبکه آی فیلم پخش شد ولی دیگه اون جذابیتی که توی دوران کودکی رو داشت دیگه برام نداشت..
شما یادتونه این سریال؟

152:

سلام و صبح همگی بخیر
خوبید؟
فکر کنم عکس زیر که البته به صورت طنزه برای همگی ماها در دوران کودکی رخ داده!
یادتونه که به خاطر آمپول زدن چه وعده و وعیدها بهمون می دادن
و چه دادی هم می زدیم موقعی که دکتر امپول میزد!
فرمودم که اینجا بذارمش و یادی هم کنیم از آمپول زدن توی دوران کودکی
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

153:

درود بر شما و روزتان به خیر

همچون همیشه بسیار لطف دارید و بنده همچنان بسیار سپاسگزارم بزرگوار...:fa v4:

فکر کنم بخش بسیار کوچکی از اوازخوانی خمسه را دیده باشم...البته بسیار کوتاه بود...جالب اینکه الان بخشی از آوازخوانی رضا رفیع در قند پهلو یادم آمد "عزیز بنشینه کنارم..." و از این چیزها...بله خمسه واقعا شخصیت جالبی دارند..همه ما هم که از دوران کودکی که جوانی لاغراندام و همیشه خندان بودند با ایشان خاطره داریم...چقدر فیلم سینمایی دو نفر و نصفی که ایشان و فرامرز قریبیان در اون نقش آفرینی می کردند را دوست داشتم...مدرسه ما را برد سینما این فیلم را ببینیم و حسابی خوش گذشت.

چه جالب که نوشتید با بخش فیلم مسابقه هفته با اجرای زنده یاد نوذری خاطره دارید و اون را بسیار دوست داشتید!همین که این بخش از نوشته تان را خواندم احساس کردم صدایشان هنوز در گوشم شنیده می شود که که فراخوان می کردند کارگردان فیلم الیاکازان هست...برایم این یک پرسش شده بود که چرا ایشان این قدر به الیا کازان علاقه دارند...البته اون روزها شاید بیشتر ما نمی دانستیم که ایشان در زمینه صداپیشگی هم فعالیت می نمايند.


جک هالبورن را هم بله...به یادم دارم...نقش اول را فکر کنم همان پسری ایفاء می کرد که نقش اول سریال طوفان را هم برعهده داشت.

بله! هم این کاپیتان را به یاد دارم هم در سریال طوفان اون پیرزنی که شروود نام داشت و بچه ها چقدر از او می ترسیدند...

راستی حالا که صحبت این سریالها شد با اجازه تان می خواهم به دو سریالی که ان روزها بیشتر از سریالهای دیگر دوست داشتم و البته هیچ نوع احساس ترسی هم در بنده به وجود نمی اوردند اشاره کنم:

جزیره گریز که در ان جما و جیمی خواهر برادری بودند همیشه درگیر سربازهای کت قرمز انگلیسی...

دومی هم رویای باغ در نیمه شب تابستان...وای که چقدر این سریال و حتی آهنگ تیتراژش بنده را به جهان ماورایی می برد...

شما هم با این دو سریال خاطره دارید؟

154:

سلام و ممنون و امیدوارم اوقات به کامتان شیرین
نظر لطفتونه
خمسه واقعا هنر پیشه خیلی خوبی هستن..

فیلم چشم شیطان هم از ایشون در رمان کودکی در سینما دیدم..
برای فیلم دو نفره و نصفی هم من این فیلم رو دیدم ...و نکته جالب فیلمای قدیمی خیلی بیشتر به دل میشینن..
اون قسمت بخش فیلم مسابقه هفته واقعا خیلی دوست داشتم و واقعا عالی اجرا می کردن...
البته ایشون فوق العاده دوبلور توانمندی بودن..

که اکثر نقش های جک لمون رو دوبله کردن..
و اما شاهکار دوبله ایشون برای فیلم" معجزه سیب" هست که نقش گلن فورد رو به خوبی دوبله کردن..
و پیشنهاد می کنم حتما این فیلم رو ببینید که واقعا لذت خواهید برد ازش..
و یه نکته جالب که هنگامه خانم اصلا با این فیلم رابطه خوبی ندارن و کلا معتقده این فیلم طلسمی میاره
الیا کازان هم کارگردان بزرگی بوده..مخصوصا فیلم رنده باد زاپاتا رو ساخته ..
و یه نکته جالب درباره منوچهر نوذری،بازی خوب ایشون در سریال کوچه اقاقیا هست...
و گویا چند ماه بعد ایشون فوت می کنن و ایران یه هنرمند بزرگش رو از دست داد..

ضمن اینکه نقش اقای ملون هم در برنامه صبح جمعه با شما از رادیو بر عهده داشتن..

همون اقا خسیسه

الان که فکرش می کنم واقعا چه هنرمندانی رو از دست دادیم..

و اگه مشتاق دوباره دیدن این سریال ها هستین توی سایت آپارات هم برنامه داده شده ..
جک هالبورن
اون دو تا سریال هم به احتمال زیاد دیده ام..

چون توجه کرده باشید در اون وقت ما کل برنامه های تلویزیون رو می دیدیم..
اون طوفان هم یادمه..

سیلاس و اسبش و اون اسیاب بادی...
سریال رویاهای نیمه شب تابستان همون سریالی که می رفت توی یه کمد ساعت دیواری و بعد سفر می کرد..!؟

155:

درود...

امروز صبح مسیرم به چهارراه زند افتاد و از خیابان انوری هم رد شدم و دقیقا به یاد شما افتادم
که خاطراتی از این خیابان دارین...
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

156:

درود، خواهش می کنم و البته بسیار سپاسگزارم...روزگارتان بکام

بله واقعا هم فیلمهای قدیمی زیباتر و جذابتر بودند.

زنده یاد نوذری هم بله هم بسیار باسواد بودند و هم البته صداپیشه واقعا چیره دست...اون برنامه رادیویی را هم به طور کامل به یاد دارم ..هنوز هم با همان لحن در ذهنم نشسته :"ماجرایهای آقای ملون!"

اما فیلم معجزه سیب را بنده راستش نسخه اصلیش را چند سال پیش دیدم و اصلا همین که تصمیم گرفتم حتما ان را ببینم هم برای خودش داستانی دارد...از شما چه پنهان هفت هشت سال پیش، ابتدا با موسیقی متنش آشنا شدم و همان به نوعی باعث شد به فکر تماشای این فیلم بیافتم.دلیل دوباره دیدنش هم تنها به خاطر زنده یاد نوذری خواهد بود.

اما اینکه همیار جان بسیار عزیز و نازنینمان با این فیلم رابطه خوبی ندارند و باور دارند که طلسم می اورد هم حتما دلیلی دارد که واقعا مایلم بدانم چون می دانم شخصیت ایشان به گونه ایست که برای هر تصمیمشان دلیل محکمی دارند...

بله واقعا چه هنرمندان برجسته ای را در این سالها از دست دادیم...همه بی اغراق از بهترینها بودند...

به خاطر معرفی مکانی برای دریافت سریالهای قدیمی هم بسیار سپاسگزاری می کنم... فقط خدا کند سریال به او بگویید دوستش دارم را هم بگذارند...این البته چندان قدیمی نیست..از شما چه پنهان اون وقتی که پخش میشد مساله ای پیش امد که نتوانستم قسمت پایانیش را ببینم...

اون دو سریال را هم حتما دیده اید آخر مگر اون روزها تلویزیون چقدر برنامه کودک پخش می کرد که در انبوه برنامه ها گم شویم؟! حدستان هم درست بود...به وقت گذشته سفر می کرد...

نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
درود...

امروز صبح مسیرم به چهارراه زند افتاد و از خیابان انوری هم رد شدم و دقیقا به یاد شما افتادم
که خاطراتی از این خیابان دارین...
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
باز هم درود
همین که این تصویر را دیدم...نخستین واژه ای که توانستم بگویم این بود که "آخِِِِِِِـــــــــــــــ ــــــــــــــی"(با لحن خان بخوانید لطفا!فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین) یادش به خیر، اول خیابان روبروی ساوقت تبلیغات می ایستادم و می فرمودم "سر انوری!" البته اگر هوا خوب بود که خوشبختانه شیراز بیشتر وقتها هوایش خوب هست، پیاده می رفتم ...سپاس فراوان هم به خاطر تصویر و هم به خاطر این یادآوری زیبا...

157:

با عرض سلام و صبح بخیر
خواهش می کنم..
من هم تشکر می کنم از نوشته های زیباتون
من هم موافقم،بهترین هنرمندان ما در وقت گذشته پا به عرصه گیتی گذاشتن ولی امروزه حیف از نام هنرمند که به عده ای چسبانده شود!!
و اما برسیم به فیلم معجزه سیب
گویا هنگامه خانم معتقدن این فیلم واقعا بدشانسی میاره و طلسم میشه همه چی!
حتی پارسال هم توی کافه چند وقتی بحث بر سر این فیلم بود!
این هم فرمایش هنگامه خانم عزیز درباره طلسم و شر بودن این فیلم زیبا!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
و البته پست عسلک!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
دو تا تصویر از این فیم میذارم که فلاش بکی بشه به فرمودگوهای پارسال بر سر این فیلم
بت دیویس از بازیگران بزرگ سینمای کلاسیک و تصویر دومی هم برای گلن فورد که زنده یاد منوچهر نوذری به زیبایی نقش ایشون رو دوبله کردن..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
اون سریال مد نظر شما هم که قسمت اخر رو ندیدید فکر کنم توی نت باشه،من احیانا هر وقت دیدم براتون لینکش رو میذارم..
برای اون تصویر خیابان انوری هم خواهش می کنم..
فرمودم که لااقل تصویری تجدید خاطره ی کنید با اون دورانی که توی این خیابان تردد داشتین...
اتفاقا چای و هات شکلات های خوشمزه ی هم اونجا انگاری به فروش میرسن
البته بیشتر به خاطر عمارت شاپوری و مغازه های قهوه فروشی معروفه!
که پیشتر به عرض رسید که من هر وقت اسم انوری به گوشم میخوره ،بی اختیار به یاد دو تا میتینگ هم میهن که اونجا انجام شد میوفتم!

158:

نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
بمعجزه سیب
خدا به دادمون برسه ...
همین حالاست که نت و لپ تاپ و همه چیز منفجر بشه !!!



159:

سلام عزیزم ...
خوبی ؟؟؟
این فیلم به محض نوشته شدن توی سایت باعث قطعی نت و بهم ریختن سیستم می شد ...
هم در ارتباط با من و هم در ارتباط با عسل یکی دیگه از دوستانمون ...

این هم عمارت شاپوری که من هر وقت با دوستانم میرم روی صندلی های کنار حوض زیباش می شینم و سفارش نوشیدنی میدیم ...

جای شما خالی :



فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

160:

سلام هنگامه خانم عزیز
خوبی شما؟
..
واقعا یادش بخیر ...با اوردن اسم این فیلم فلاش بکی زدیم به کافه تریا و وقتی که تقریبا کافه شکل گرفته بود..
یادمه اون موقع هر وقت اسم این فیلم می اوردیم سیستم می ترکید برق قطع میشد..

نت منفجر میشد
اتفاقا صبحی که دنبال پست های مرتبط با این فیلم در کافه بودم چقدر پست های جالب و فرمودگوهای دوستانه و صمیمی بین دوستان انجام گرفته بود و الان شده یه نوستالرژی
ایشالا همه دوستان به سلامت باشن..
راستی بابت تصاویر زیبایی که از عمارت شاپوری گذاشتین..ممنونم...


161:

سلام ...
خسته نباشید ...
آره واقعا یادش بخیر ...
چقدر می خندیدیم به پست ها ...
ولی خواهشا دیگه اسم این فیلم طلسم شده رو نیارید ..

162:

سلام..

ممنونم خواهر خوبم
واقعا همش شده خاطره از اون وقت ...
و به یادگار مونده برای آیندگان
حالا من داشتم فکر می کردم که مثلا نسل جدید کاربران هم میهن در 5 سال اینده وقتی این تاپیک ها رو ببینن چی با خود میگن!؟
با توجه به اینکه هر روز می بینم تاپیک های خوب کم هستارت زده میشه اینجا...
و یه نکته جالب که اواتار قبلی که داشتم عکس دو تا پای برهنه بود که کفش دو تا ظرف نوشابه بود
حالا یه عکسی دیدم از وقتی که توی یه ساختمون که کار می کردم و کفش کار نبرده بودم
مجبور شدم دو تا لنگه کفش پیدا کنم و بتونم اون روز کار کنم
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

163:

درود و عرض ادب خدمت شما و شب و روزتان به خیر و شادی

سپاس فراوان که در موردفیلم معجزه سیب به طور کامل و با همراهی تصویر توضیح فرمودید...حالا ببینم طلسمش برای بنده چه خواهد بود؟ البته نافرموده نماند که شاید همان بار اول که نسخه اصلی را دیدم کار خودش را کرده بوده و نمی دانستم؟!!
چه تصاویر زیبایی هم از فیلم انتخاب کردید... اما اون سریال چون هنوز از شبکه IFilm پخش نشده فکر نکنم بتوان در این سایتها ان را پیدا کرد...

بار دیگر از خیابان انوری یاد نمودید و بنده را بردید به خوراکیهای خوشمزه اونجا... البته چند سال پیش در انجمن دیگری یکی از همشهریان عالی در جستجوی سس فلفل تند بود و وقتی تاباسکو را به ایشان معرفی کردم می خواستند ببینند از کجا می توانند اون را خریداری نمایند که همانگونه که انتظار می رفت بنده خیابان انوری را معرفی نمودم چون دیده بودم که دارند.

یک آقا فرزاد یا چنین نامی هم اونجا بودند(اینکه به نام کوچک می گویم چون گویا مغازه شان چنین نامی داشت) که بنده خدا اگر چیزی می خواستم که ایشان نداشتند یا برایم از دوستانشان گیر می آوردند یا دست کم نشانی جایی که بتوانم از اونجا بخرم را می دادند.


اما این عمارت شاپوری که گویا منتظر بوده بنده از شیراز بروم که درهایش به روی امت گشوده شود!!! این هم رفت در لیست جاههایی که اگر دوباره گذارم به شیراز افتاد حتما باید ببینم.

البته در حال حاضر مسجد نصیرالملک که گویا رنگارنگ ترین مسجد جهان هست هم در لیستم جای گرفته! واقعا که "خوشا شیراز و وضع بی مثالش..."


نوشته اصلي بوسيله hengameh1 نمايش نوشته ها
سلام عزیزم ...
خوبی ؟؟؟
این فیلم به محض نوشته شدن توی سایت باعث قطعی نت و بهم ریختن سیستم می شد ...
هم در ارتباط با من و هم در ارتباط با عسل یکی دیگه از دوستانمون ...

این هم عمارت شاپوری که من هر وقت با دوستانم میرم روی صندلی های کنار حوض زیباش می شینم و سفارش نوشیدنی میدیم ...

جای شما خالی :



فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
درود بر نازنین دوست عزیزم...

خوبم عزیزم، سپاس و امیدوارم شما هم حالتان خوب باشد.

همین جا باید اعتراف کنم از روزی که به خانه بازگشتید، هم حال بنده بهتر شده و هم صد البته اینجا و کافه هم حال و هوای بهتری پیدا کرده...واقعا که چه خوب که هستید...

در مورد اون فیلم هم اصلا به دلتان بد ندهید...راستش برایم پرسشی پیش آمده که چطور به فکرشما و دیگر دوستان رسیده که ان را به تماشای این فیلم و نه دیگر فرآیندهای پیرامون ربط بدهید؟!! راستش پیدا کردن این ارتباط کار ساده ای نیست...البته اصلا دور از ذهن نیست که بنده یک بار دیگر این فیلم را ببینم و اونقدر رویداهای شفرمود انگیز برایم پیش بیاد تا وادار شوم باور کنم!!!

این عمارت شاپوری چندیست که خود را به بنده می نمایاند....شاید در این اندیشه ست که بهانه ای به دستم بدهد که به دیدارش بروم؟! (بد نیست از پیشنهادهای داده شده در مستند راز در این زمینه پیروی کنم شاید شد!!!)

سپاس فراوان به خاطر این تصاویر واقعا بسیار زیبا و دوست داشتنی...
نوشته اصلي بوسيله hengameh1 نمايش نوشته ها
خدا به دادمون برسه ...
همین حالاست که نت و لپ تاپ و همه چیز منفجر بشه !!!

اصلا نگران نباشید چون دیگر به اندازه کافی هم فیلم را دیده اید و هم چشمه ای از هنرش را!

164:

با عرض درود و صبح بخیر
ممنون از لطفتون
امیدوارم بار دیگه تشریف بیاورید شیراز
و تجدید خاطره ای کنید
برای فیلم معجزه سیب هم واقعا داستان زیبایی داره و یکی از بهترین فیلم های مورد علاقه بنده هست
برای مسجد نصیر الملک هم باور بفرمایید من هنوز نرفتم اونجا
از کنارش رد شدم
خیابان انوری هم انگاری نه تنها برای ماها،بلکه برای شما هم پر از خاطره هست!
حالا برای میتینگ چند سال قبل که توی عمارت شاپوری انجام شد..

ادمین انجمن هم میهن اقای قاسمی هم بودن و من به طور اتفاقی دیدم که توی هم میهن میتینگه و فرمودم یه سری بزنم بهشون
و وقتی رفتم دیدم همشون به ردیف ایستاده اند!
.......................
دیشب توی تلویزیون داشت تبلیغ یکی از فیلم های رضا عطاران به نام گینس می کرد..
هر وقت اسم عطاران یا لولایی و نصرالله رادش میاد زود به یاد برنامه طنز ساعت خوش میافتم..
دیشب هم ناخودآگاه به یاد اون دوران که اوائل دهه هفتاد بود افتادم..
که کلی هم طرفدار پیدا کرد یکباره و تعداد بازیگر طنز معرفی شدن..
و خیلی هاشون چهره های معروفی شدن..
من عاشق اون بخش کارآگاه درک بودم..که رضا شفیعی جم بازی می کرد
حالا من بعدها خوندم که شفیعی جم می فرمود اون پالتو برای برادرش بوده که می پوشیده که بعدش گم می کنه
یا بخش دیگه داشت که یه نفر بود اسمش شپولتکار بود که همه چی میخورد ولی لاغر بود که ارژنگ امیر فضلی بازی می کرد!
پانوشت: ارژنگ امیر فضلی فرزند زنده یاد حسین امیرفضلی هنرمند توانای کشورمون هستن که اگه فیلم های صمد رو دیده باشین نقش مشدی باقر به زیبایی اجرا می کردن!
دقایقی پیش یکی از قسمت های این سریال رو که قبلا تیکه هایی ش پخش شده بود و من ضبط کرده بودم رو دیدم ..

و فرمودم چه بهتر که اول صبحی یادی کرده باشم از اون هنرمندان جوانی که خاطرات شیرینی برامون ساختن ..
و نکته جالب که مسئولین اون وقت تلویزیون ایران،یکباره همه بازیگران ساعت خوش رو ممنوع کار فراخوان نمودن
و فکر کنم تنها توی کشور ما چنین اتفاقات جالبی رخ میده!
توی سایت اپارات چند تا کلیپ از ساعت خوش برنامه داده شده...

اگه دوست دارید فلاش بکی به اون سالها بزنید ،پیشنهاد می کنم سری بزنید..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

ساعت خوش!!!
قسمت اول ساعت خوش

165:

من این تایپیکو خیلی خوشم اومده حس خوبی بهم داد اون روز که اومدم و خوندم مطالبتونو.
منم تصمیم دارم از گذشته های تلخ و شیرینم بیام بگم اینجا...
یادش بخیر اون موقع ها خونه پدری من واقع شده بود توی یه کوچه عریض و طویل و شلوغ..
البته خانه پدری..هنوز هم اونجاست ولی بچه های اون محله شاد و باصفا الان هر کدوم به شهری و دیاری رفتند..دخترها ازدواج کردند..پسرها یا مشغول درسند بعضیاشون زن گرفتند بعضیاشون سربازن ...
یادم هست ما یه گروه دختر بودیم و یه گروه پسر..
همیشه باهم بودیم و عصرها که میشد سپس اتمام درس و مشق..میریختیم تو کوچه و پسرها فوتبال و دخترها هفت سنگ و خاله بازی و..من و خواهر دیگه ام و یکی از دخترها به اسم فریده همیشه بساط خاله بازیمون برپا بود.بعضی وقتها با دخترای دیگه میرفتیم بازی ولی همیشه باهم بودیم...اون موقعها فکر کنم نه یا ده ساله بودیم.یه پسری بود به اسم آرش.این شش هفت سالش بود و غلام حلقه به گوش ما بود از منم حرف شنوی داشت.همیشه تو بازی ها میزاشتمش برا دربون یا باغبون یا راننده شخصی...ما خاله بازی میکردیم به اونم میفرمودم تو امروز نگهبان باش..

اونم یه سطل پلاستیکی و یه چوب بلند دستش میگرفت و تو آفتاب وایمیساد بی حرکت...مثلا نگهبان خونه ما بود..سطلو هم رو سرش میزاشت مثلا کلاه خودش بود..
آرش اینا خونه بزرگی داشتند که باغ بزرگی که پر بود از درختان توت و بوته ی گلهای رز زیبایشو دو چندان کرده بود..کنار باغ اونها باغ همسایه دیگه مون بود که یه قسمت وسیعیش پر بود از گلهای نرگس..

یه روز زیر اندازمون آوردیم پهن کردیم نزدیک دیوار همسایه پشت دیوار پر بود از گلهای نرگس...مثلا میز مون رو چیدیم..غذای الکی گذاشتیم رو اجاق عروسکارو تکیه دادیم به دیوار.من فرمودم :کاشکی یه دسته از این نرگسا داشتیم میزاشتیم رو میزمون..آرش فسقلی مثل فنر پرید و فرمود:گلاره من برم بچینم؟فرمودم:لازم نکرده.تو وایسا نگهبونیتو بده.فرمود میتونم برمها..فرمودم راس میگی؟از درویش ((......))خدارحمتش کنه الان فوت شده.نمیترسی؟
فرمود نه میرم.ولی اگه برم قول میدی اون فیلم آتاری رو بهم بدی بازیش کنم؟!من یه فیلم سگا داشتم این تک بود تو محله.هیچ کدوم از بچه ها نداشتن و بعضا در صدد قاپیدنش هم بودن....! فرمودم:آره اگه بری بیاری فیلمو بهت میدم..خلاصه اینم تو پشو انداخت تو باغ و به بهانه آوردن توپ از دیوار رفت بالا..من و خواهرم و فریده با یه قیافه اینجوری..نیگاش میکردیم..
منتظر بودیم الان با یه دسته پر نرگس برگرده..حالا نیاد و کی بیاد..یه چند لحظه بعد صدای عربده کشیدن های درویش خدا بیامرز به گوشمون رسید..
نگو این داشته اونطرف تر باغ نمیدونم سبزی بو د چی بود وجین میکرده آرش رو میبینه بین گلهای نرگس..سر میرسه و گوششو میپیچونه..
صدای آِ ی گوشم گوشم...فرمودنهای مظلومانه ی او به گوشمون میرسید..
ما رو هم صدا میزد و میفرمود:بچه ها کمک.........فریده ه ه ه ه ه ه...گلاااااااااااره...کمکم کنید..
ولی ما چیکار کردیم؟!
بند و بساط رو جمع کردیم الفرارو با سرعت نور پخش و پلا شدیم..اصلا انگار نه انگار اون رفته بود برا بازی ما گل بیاره..
ما در رفتیم و قایم شدیم و از اون دور میدیدیم درویش آرش رو با گوش پیچونده برده دم در خونشون..
روز بعدش اومد در خونه ما برای فیلمه منم فرمودم نخیرم تو که گل نیاورده بودی..فرمود من رفتم و کتک خوردم باید فیلمتو بدی..فرمودم نه نه...برو خونتون..این خیلی مامانی و لوس بود اشکاش سرازیر شد و فرمود نه من فیلمو میخوام..منم فرمودم برو بچه...و درو روش بستم....د یگه از اون به بعد آرش از جمع ما فاصله گرفت و باهامون قهر کردبرای بازی میرفت محله ی دیگه پیش شهرام و شهلا که هم شهری خودش بودن.آخه اونها از اهالی اهواز بودند..
هر وقت یاد این خاطره می افتم هم خندم میگیره هم ناراحت میشم.

166:

درود، عرض ادبی دوباره و ظهر به خیر

خواهش می کنم

خدا از زبانتان بشنود

فیلمی که به ان اشاره نمودید هم بله واقعا فیلم زیبا و جالبیست

راستش باورش برایم سخت هست که هنوز به درون مسجد نصیرالملک نرفته اید.آخر بنده همین که تصاویر بسیار زیبای هنری ساختمانش را دیدم در جا یاد شما افتادم و فرمودم شاید چنین مکان سرشار از هنری برای شما بسیار الهام بخش بوده! به نظرم تا دیر نشده یک سری به اونجا بزنید فکر نمی کنم پشیمان بشوید از دیدن اون هم زیبایی هنری!



فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

بله اصلا همه خیابان انوری...از این سو تا اون سویش سرشار از خاطره ست...بنده با اجازه در هتل روبرویش که کوثر نام دارد هم چند باری در وقت کودکی بوده ام و خوب بود.اون دیداری که در عمارت شاپوری داشته اید هم حتما خاطره انگیز بوده...

کاملا موافقم که نام هر کدام از این هنرپیشه ها از رضا عطاران گرفته تا نصرالله رادش ، حمید لولایی و اونهای دیگر که وقتی در ساعت خوش هنرنمایی می کردند ما را می برد به همان دوران خوش بیست سال پیش...این درک را هم به خوبی به یاد دارم! اصلا با یک لحن بخصوصی می فرمود "و همکارم هنری!"

این ارژنگ امیرفضلی را فکر کنم تقریبا هر کسی ایشان را می دید احساس می کرد ایشان اصلا چیزی نمی خورند...تازگیها ندیدمشان ببینم افزایش حجم پیدا کرده اند یا نه؟ دیروز در برنامه خندوانه سعید آقا خانی مهمان برنامه بود....بنده خدا چقدر تغییر کرده بود...همه ما ایشان را با نادر سلیمانی به یاد داریم: "خان دایی جون منه خوشگل و مو مشکیه...وقتی که ناراحت میشه، چشم منُ درمیاره! "
راستی حالا که از ساعت خوش یاد شد، بد نیست یادی هم بکنیم از برنامه بسیار جالب پرواز 57 و مجری بی اغراق بسیار باسوادش زنده یاد کمال الحق سلامی...

به خاطر برنامه دادن پیوند اولین قسمت ساعت خوش هم بسیار سپاسگزاری می کنم از شما

167:

درود بی کران و با تشکر از لطف تون
ایشالا که بار دیگه قسمت بشه و تشریف بیاورید شیراز
برای مسجد نصیر الملک هم واقعا باید یه بار بروم و به کل عاشق چنین جاهایی هستم ..به شخصه اثار هنری رو خیلی دوست دارم و سعی می کنم الهام بگیرم ازشون...
ممنونم بابت تصویر زیبایی که برنامه دادین
و صحبت از زنده یاد کمال الحق سلامی کردین..

باز هم من رو به یاد مسابقه هفته انداخت..

که چند باری به جای روانشاد منوچهر نوذری اجرای مسابقه رو بر عهده داشت..
اتفاقا همون موقع که پسرکی بیش نبودم فرمودم چرا اون آقاهه یعنی نوذری نیستش و دلم می گرفت
البته ایشون توی همون دهه60 مسابقه جدول و کلمات توی تلویزیون بر عهده داشتن..


برای هنرمندان ساعت خوش هم خیلی خوب و عالی توضیح دادین
اتفاقا یه خرده چاق تر شده ولی همون قیافه 20 سال قبلش رو همچنان داره امیر فضلی
برای لحن درک هم که می فرمود همکارم هنری دقیقا یادمه..
حالا یه قسمتی بود که در اخر خود درک رو گرفتن به خاطر قتل
برنامه پرواز 57 هم یادمه..

کلا کیفیت برنامه ها واقعا خوب بود با اون امکانات و فضای موجود بر رسانه ملی!!!
..............
پوستر زیر برای فیلم عقاب ها هست که یکی از فیلم های معروف دفاع مقدس هست..
وقتی این تصویر رو دیدم به یاد خاطره یکی از دوستانم افتادم..
البته من خاطره ایشون رو اینجا میذارم..
وقتی این فیلم اکران میشه در سینماها،به خاطر فضای اون وقت خیلی هستقبال میشه از این فیلم..
می فرمود توی سینما نشسته بودم و داشتم این فیلم رو می دیدم..

و همه محو فیلم شده بودن..
تا به صحنه ای رسید که جمشید آریا {هاشمپور} اومد به کمک خلبان ایرانی ..
و زد عراقی ها رو نفله کرد..

تا یه نفر کنار دستم نشسته بود چنان جو گیر شد یه باره بلند شد و فرمود ایول الله و شروع کرد به دست زدن..
بعد یه باره کل سینما پا شدن و شروع به سوت و کف زدن کردن
و ملت هم خوشحال بودن که جمشید داره عراقی ها رو می کشه!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

168:

سلام و خوش امدی به تاپیک خاطرات
خاطره زیبای شما هم خوندیم...
ممنون
و کلا دوران بچگی و کودکی واقعا پر از خاطرات عجیب و غریب و البته از جنس کودکانه هست
حالا معلوم نیست آرش کجاست و چیکار می کنه!
یا همون فریده که البته یکی از دوستان خوب و گلم هستن به نام فریده که من بهش میگم ففری!
الان فقط ادم می مونه و اون خاطراتی که توی ذهنش بر جای مونده!

169:

سلام عزیز نازنینم ...
خوبی ؟؟؟
من چند سال پشت سر هم دانشجوهامو به خاطر درس بخصوصی که داشتند می بردم مسجد نصیرالملک و خانه قوام و خانه زینت الملک ...
خیلی قشنگند ...
راستی کنار مسجد آرامگاه شیخ زنجیریه ....نمی دونم رفتی یا نه ...
اونجا رو هم خیلی دوست دارم ...

این فیلم در یک برهه از وقت هر وقت اسمش آورده میشد بر حسب تصادف نتمون قطع می شد به خاطر همین من می فرمودم این سیب نه تنها معجزه نداره بلکه برای من نحسی داره ...


نوشته اصلي بوسيله gelareh67 نمايش نوشته ها
من این تایپیکو خیلی خوشم اومده حس خوبی بهم داد اون روز که اومدم و خوندم مطالبتونو.
منم تصمیم دارم از گذشته های تلخ و شیرینم بیام بگم اینجا...

هر وقت یاد این خاطره می افتم هم خندم میگیره هم ناراحت میشم.
سلام گلاره جان ...
خاطره ات خیلی بامزه بود ...
بهرحال بچگیه و هزار ماجرا ...
بهتره فقط بخندی چون اون دوستت هم اگر یادش مونده باشه حتما بهش می خنده ...


نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
درود بی کران و با تشکر از لطف تون
ایشالا که بار دیگه قسمت بشه و تشریف بیاورید شیراز
برای مسجد نصیر الملک هم واقعا باید یه بار بروم و به کل عاشق چنین جاهایی هستم ..به شخصه اثار هنری رو خیلی دوست دارم و سعی می کنم الهام بگیرم ازشون...
سلام ...
خسته نباشید ...
بهتره به این مسجد برین چون واقعا زیباست ...
برنامه بود میت قبلی بریم ولی موقعيت نشد ...
اگر بجای چمران اینجا رفته بودیم خیلی بهتر بود ...

170:

سلام هنگامه خانم
ممنونم..
ایشالا که میتینگ بعدی بریم این مسجد زیبا و رنگی رو ببینیم..
اتفاقا اگه یادتون باشه من توی میتینگ قبلی خیلی اصرار می کردم که اصلا چمران نرین! و حتما همون دوراگرد نارنجستان قوام و جاهای دیگه بگردیم!

171:

آخه من تابع جمع بودم و چون همه جاهای دیدنی شیراز رو دیدم برام فرق نمی کرد کجا بریم ...

172:

دقیقا..

فرمایش شما کاملا صحیح و بجاست
کلا شیراز پر از اماکن تاریخی هست و یه نکته جالب که خیلی از شهروندان شیرازی خیلی از جاهای تاریخی شیراز رو نرفتن یا اصلا بلد نیستن!
ولی خارجی ها پا میشن از اونور دنیا و میان این آثار رو می بینن!
الان به یاد میتینگ دو سال قبل افتادم که میتینگ سراسری بود و با مینی بوس رفتیم تخت جمشید!
و اون گیتاریست جوان! توی مینی بوس شروع کرد به مطالعهو گیتار زدن

173:

دقایقی قبل که یه چای دبش می خوردم، و اهنگ طلایه دار از داریوش رو گوش می کردم،و غرق در افکار خویش بودم..

دیدم عیال بنده مجله جدول به دست اومده و میگه:
پرنده صلح چی میشه؟
من هم نیم نگاهی بهش کردم و فرمودم خودت باید حل کنی من که نباید بهت بگم
و من مثل داخل فیلم ها فلاش بکی زدم به گذشته
و وقتی که با مجلات جدول همکاری می کردم...
با یه مجله جدول همکاری می کردم و جداول خوبی براشون می فرستادم ..
یادمه چقدر بهم زنگ میزدن همکارا!!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
و من هم براشون توضیحاتی ارائه می دادم و می فرمودم باید کار با کیفیت باشه
حتی دعوتم هم می کردن و می فرمودن بیا شهرستان تا اونجا بهتر حرف بزنیم
ولی من می فرمودم نمی تونم
غرق در افکار خویش بودم که با شنیدن دوباره صدای عیال که می فرمود زود باش پرنده صلح چی میشه؟
فرمودم : کبوتر میشه دیگه..

برو حالا زود یه فلاسک چای دم کن که فلاسک چای خالی شده!

174:

درود بی کران بر شما هم و خواهش می کنم

بله خدا کند خدا صدای شما را هم بشنود چرا که وقتی بیش از یک نفر باشد احتمال شنیده شدنش بیشتر می شود...

خواهش می کنم البته تصاویر زیباتر دیگری هم بود ولی برای جلوگیری از حجیمتر شدن نوشته، این عکس را گذاشتم..خوشبختانه عالی که به نسخه اصلی دسترسی دارید و به این عکسها نیازی نیست...باشد که انگیزه بیشتری باشد برای هر چه زودتر اون را از نزدیک دیدن...
بله تلاش کنید بروید این مسجد زیبا را ببینید...همیار جان بسیار عزیز و نازنینمان هم که از انجا بازدید کرده اند، زیبا بودنش را تایید می نمایند..

در مورد زنده یاد کمال الحق سلامی هم حق با شماست؛ هم بنده و هم تقریبا همه اونهایی که می شناختم ترجیح می دادیم مجری چنین برنامه هایی زنده یاد منوچهر نوذری باشند...البته نافرموده نماند که بنده برنامه جدی نگیرید را واقعا چندان دوست نداشتم و احساس می کردم بیشتر به درد برنامه کودک می خورد به ویژه به ان کاکاشی و داداشی، آقا نیکی که اصلا حرفش نفرمودنیست...تنها نکته مثبت این برنامه برای بنده این بود که مجریش زنده یاد منوچهر نوذری بود..در مورد ساعت خوش هم اختیار دارید، توضیحات کامل و جامع را که عالی فرمودید و دقیقا به همین دلیل بنده دیگر اظهار نظر بیشتری در مورد اون نکردم.
خب پس ارژنگ خان امیرفضلی افزایش حجم پیدا کرده اند؟ چه خوب!
اما برویم سراغ خاطره بسیار جالب عالی از فیلم عقاب...وای که چقدر خواندنی بود..چند بار برگشتم از اول خواندم..واقعا حس جالبی منتقل می کرد..نتیجه می گیریم که راوی بسیار خوبی هستید و بله! به چاپ رساندن داستانها و داستانکها فراموش نشود!!!

این کف زدن ان شخص هم واقعا بسیار جالب بوده در نوع خود...یادش به خیر ..اون وقت واقعا در سینما امت بیشتر اونچه می دیدند را باور می کردند و با بیشتر هنرپیشگان هم احساس نزدیکی پیدا می کردند انگار یکی از اعضای خانواده شان هستند..اما دورانی هم بود ان دوران جمشید آریا (هاشم پور)، محمود دینی و...خب چون به محمود دینی اشاره شد بد نیست این مورد هم فرموده شود که جوانها مدل مو، کاپشن،شلوار و کفششان همه از روی محمود دینی الگوبرداری می کردند...البته از نظر اخلاقی هم تاثیر خوبی داشت بر روی رفتار و کردار جوانهای اون موقع...

نوشته اصلي بوسيله hengameh1 نمايش نوشته ها
سلام عزیز نازنینم ...
خوبی ؟؟؟
من چند سال پشت سر هم دانشجوهامو به خاطر درس بخصوصی که داشتند می بردم مسجد نصیرالملک و خانه قوام و خانه زینت الملک ...
خیلی قشنگند ...
راستی کنار مسجد آرامگاه شیخ زنجیریه ....نمی دونم رفتی یا نه ...
اونجا رو هم خیلی دوست دارم ...

این فیلم در یک برهه از وقت هر وقت اسمش آورده میشد بر حسب تصادف نتمون قطع می شد به خاطر همین من می فرمودم این سیب نه تنها معجزه نداره بلکه برای من نحسی داره ...
درود بر دوست بسیار عزیز و نازنینم...:g ol:

خوبم، سپاس.

شما خوب هستید؟
اوه چه خوب! خوش به حال دانشجوهایتان!

در مورد اون آرامگاه و مکانهایی دیگری که اشاره نمودید هم باید بگویم که خیر... پس مشخص می شود بنده اصولا به خاطر بازدید از این مکانها هم که شده باید دست کم یکی دوبار دیگر به شیراز سفری داشته باشم...

خب پس در یک برهه ای از وقت اون فیلم اونطور بوده...دیگر مدتها از اون گذشته...نحسی ان هم به امید خدا از شما و دوستان دور شده...

نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
دقایقی قبل که یه چای دبش می خوردم، و اهنگ طلایه دار از داریوش رو گوش می کردم،و غرق در افکار خویش بودم..

دیدم عیال بنده مجله جدول به دست اومده و میگه:
پرنده صلح چی میشه؟
من هم نیم نگاهی بهش کردم و فرمودم خودت باید حل کنی من که نباید بهت بگم
و من مثل داخل فیلم ها فلاش بکی زدم به گذشته
و وقتی که با مجلات جدول همکاری می کردم...
با یه مجله جدول همکاری می کردم و جداول خوبی براشون می فرستادم ..
یادمه چقدر بهم زنگ میزدن همکارا!!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
و من هم براشون توضیحاتی ارائه می دادم و می فرمودم باید کار با کیفیت باشه
حتی دعوتم هم می کردن و می فرمودن بیا شهرستان تا اونجا بهتر حرف بزنیم
ولی من می فرمودم نمی تونم
غرق در افکار خویش بودم که با شنیدن دوباره صدای عیال که می فرمود زود باش پرنده صلح چی میشه؟
فرمودم : کبوتر میشه دیگه..

برو حالا زود یه فلاسک چای دم کن که فلاسک چای خالی شده!
چه صحنه جالبی واقعا! می بینید؟ به نوعی همه کائنات در کارند تا به شما انگیزه بدهند که دوباره دست به قلم بشوید... چقدر خوشحال شدم از همسرتان هم در نوشته تان فرمودید..لطفا باز هم از این کارها بکنید...منظورم از "از این کارها" هم یاد کردن از ایشان بود و هم البته کمک کردن به ایشان! اما برویم به سراغ تصویری که از جلد مجله گذاشتید...واقعا بسیار جالب هست این تصویر!

خب دعوتتان کردند چرا نرفتید؟ اینطور که از نام مکانها مشخص هست، همگی از هستان بوشهر هم بوده...نکند شما هم با این بخش یکی از واسونکهای شیراز موافق بودید که نرفتید:

"راه بوشهر دور دور و آب بوشهر شور شور"

این جدول هم این روزها شما را عجیب به سوی خود فرامی خواند...

175:

ممنونم
و به امید اینکه همیشه اوقات خوبی داشته باشید
و ایشالا که خداوند متعال هم لطفی کند و یه سفر به شیراز رو قسمت شما کند
برای مسجد نصیر الملک هم به روی چشم...اینجور که شما و هنگامه خانم تعریف کردن،حتما باید بروم و اون هم در اولین موقعيت...

برای برنامه جدی نگیرید هم موافقم..

کلا طنز قوی نداشت! ضمن اینکه در اون سالها هستاد نوذری در زندان بودن و متاسفانه یه ادم فریبکار باعث شدن که ایشون چند سال بیوفتن توی زندون!
برای برنامه ساعت خوش هم یه نکته رو بگم که باید یادی کنیم از زنده یاد داوود اسدی که متاسفانه چند سال پیش فوت کردن
که توی ساعت خوش خیلی درخشید..

واقعا درسته، اون وقت سینما اعتباری داشت برای خودش...

سینماها چقدر شلوغ میشد./.
ولی حالا دیگه نه!حالا من خیلی بچه بودم با برادرم توی بازار وکیل یه گاری داشتیم وسایل امت رو جابجا می کردیم..

همیبشه بعدش می رفتیم سینما...
فیلم افق و پلاک به خوبی یادمه...
ممنونم..

البته جدول حل کردن عیال بنده واقعا خیلی جالبه،با قاطعیت می تونم بگم که بالای 90 % جداول رو اشتباه حل می کنه!
تا حالا یه دونه جدول کامل نتونسته حل کنه!

دیگه اون وقت خیلی فعال بودم و کلی طرح می فرستادم برای مجلات که به چاپ می رسیدن...
کلا اون مجله توی بوشهر به چاپ می رسید و من از شیراز براشون طرح می فرستادم...
برای واسونک هم جالب فرمودین.

واقعا هوای بسیار گرم و شرجی داره...

البته خیلی سالها قبل یه سفر کوتاه داشتم به بوشهر...
من خیلی کم مسافرت میرم..


176:

خواهش می کنم
سپاس فراوان به خاطر لطفتانبنده هم روزگاری خوش و خرم برایتان آرزو می کنم.

خب اما برای جمله بعدی شما که هر چه سپاسگزاری کنم باز هم کافی نخواهد بود!

خب بنده چندان از جزییات ماجرای به زندان زفتن زنده یاد نوذری خبر نداشتم و پس از اینکه جستجویی انجام دادم به مطلب جالبی رسیدم.

جالب اینکه به جدی نگیرید هم ربط دارد! "سق سیاه" را یادتان می آید؟ این یکی البته از موارد نسبتا جالب برنامه جدی نگیرید بود...علاوه بر جزییات مربوط به 4 ماه زندان رفتن زنده یاد نوذری، بعضی نکته های واقعا جالب و البته بسیار آموزنده هم در خاطرات مهران امامیه یا همان سق سیاه دیدم که فرمودم حتما اینجا هم پیوندش را بگذارم :
ماجرای زندان رفتن نوذری از زبان سق سیاه!

بله، واقعا حیف از زنده یاد منوچهر نوذری...حیف! فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

چه کار خوبی کردید از زنده یاد داود اسدی هم یاد نمودید...بنده خدا از اون اندک هنرپیشه های واقعا بی حاشیه بود..چه چهره مظلومی هم داشتند ایشان...هنوز هم به خوبی به یاد دارم که وقتی خبر از دست دادن ایشان را شنیدم به سختی باورم میشد....اخر سنی هم نداشتند بنده خدا...خدایشان بیامرزاد..

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

چه خاطره جالبی از دوران کودکی و کار در بازار وکیل نوشتید! یک چیزی که از فرهنگ و رسم و رسوم امت شیراز به ویژه در اون روزها بسیار خوشم می آید این هست که کودکانشان را از همان دوران کودکی می گذاشتند کار نمايند و پیشه یا هنری بیاموزند.واقعا که روش بسیار پسندیده ای هم بوده...البته هنوز هم گویا انجام میشود ولی دیگر کمتر..به هر حال دوره فرزند سالاری شده و کاری هم نمی شود کرد...

خب شما نباید از همسر گرامی انتظار داشته باشید جدولها را مانند شما به طور کامل و بدون مشکل حل بنمايند که! هر کسی را بهر کاری ساخته اند...فراموش نکنید که ایشان اون کارها و مسئولیتهایی که به عهده ایشان گذاشته شده را به خوبی انجام می دهند....اصلا از همه اینها گذشته همین که زلیخای دل و زندگی شما شده اند خودش اوج هنر ایشان هست و بس!
سلام بنده را هم لطفا به ایشان برسانید.


اون وقت بسیار فعال بودید؟ خب پس الان هم می توانید همچنان فعال باشید حالا اگر نه به همان اندازه ولی دست کم اندکی هم فعالیت بکنید باز بسیار خوب هست!

خب پس به خاطر هوای گرم نرفتید اونجا؟! وقتی دیروز دیدم از "کنگان" هم نام برده شده، به این فکر می کردم که واقعا چه جالب که نام شهری که % بالایی اهل سنت در اون از دیرباز زندگی می کرده اند، نامش پس از یورش عربها تغییر نکرده و این "گ" که در نام بعضی شهرها همانند "زنگان" به "ج" تبدیل شده، در نام این شهر دست نخورده باقی مانده؟! شاید انها هم تاب شرجی و گرمای آزار دهنده را نداشته اند و پایشان به اونجا نرسیده؟!!

نگران این نباشید که کم مسافرت رفته اید ؛ بنده هم البته کم مسافرت رفته ام.

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

177:

سلام..
ممنونم
با تشکر از لینکی که برنامه دادین ..

و من کل اون مصاحبه سق سیاه رو خوندم..و نکات جالبی هم بیان شده بود...
واقعا خدا رحمت کنه نوذری و داوود اسدی و دیگر هنرمندان امتی کشورمون
واقعا دیگه نسل امروزی که زیاد تن به کار نمی دهند...

اکثرا هم گوشی موبایل می گیرن دستشون و همش توی شبکه های مجازی و یا در حال بازی کردن
انصافا چه قدر زحمت کشیدیم اون دوران...
و اما همسر بنده! کلا توی یه حال و هوای دیگه بسر میبرن!
جدول هم نیاز به سالها مطالعه داره که بشه زود حلش کرد..
نظر لطفتونه درباره ایشونسلامت باشید...
ایشالا که بتونم بار دیگه قلم به دست بگیرم...

ممنونم از این لطفتون
چه جالب که درباره کنگان تحقیق کردین...
البته اعراب واقعا جنایت های بی شماری انجام دادن که اصلا در این جستار نمیشه بحث کرد..
ولی تاریخ به خوبی گواهی می دهد...
ولی جنوب کشورمون واقعا هوای بسیار گرم و شرجی هست...
..........................
و اما برسیم به خاطره امشب و فلاشی بکی به گذشته..
امروز سوار تاکسی که بودم...

راننده برام تعریف کرد که 3 سال اسیر جنگی بوده و کارتش رو بهم نشون داد که در عملیات مرصاد اسیر شده بود...
و من رو برد به یه خاطره تلخ
چند سال قبل توی شهرستان فسا کار می کردم..

توی یه خونه که اونهم اسیر جنگی بود و برام تعریف می کرد از خاطرات اسارتش..
یه بار بهم فرمود که یه روز توی یه دیوار اسایشگاه نوشته بودن الموت صدام..

تا بعثی ها متوجه میشن و همه رو به باد کتک می گیرن..
و تا یه هفته شکنجه و ازار و اذیت...
تا یکی میگه من اون نوشته رو نوشتم...
و بعد فرمود که در چاه فاضلاب رو باز کردن و انداختنش داخل اون
و سپس ساعتی بیرونش اوردن و به شهادت رسیده بود...
و فرمود وقتی که میخواستن ازاد بشن یکی از اسرا اونجا بلند میشه و میگه من رو حلال کنید...
من اون نوشته رو نوشته بودم...
و ترسیدم که بگم کار من بوده...!!
در این افکار بودم که راننده فرمود: رسیدیم مقصد و من پیاده شدم ..
البته در حدود 21 ماه پیش توی پروفایلم هم یادی کردم از قهرمانان سرزمینم که مردانه ایستادند ولی نذاشتن یک وجب از خاک این سرزمین دست دشمن بیوفتد..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

178:

سلام دوست نازنینم ...
خوبی ؟؟؟
ممنون از اطلاعاتت ...
حتما باید دوباره بیای شیراز ...
خودم همه جا میبرمت و می گردونمت ...


نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
سلام..
سلام آقا هاشم عزیز ...
از خاطره اون اسیر که تعریف کردین خیلی دلم گرفت ...
این یکی از هزاران نفره که مرگ تلخی داشتند ...
روحشون شاد ...

179:

سلام خواهر گلم
خواهش می کنم..
البته اصلا دوست ندارم خاطرات تلخ اینجا به یادگار بذارم ولی دیگه گاهی باید نوشت ..
و نوشت از اون فداکاری ها و جانفشانی هایی که فرزندان این مملکت کردن ..
روح همشون شاد..

دیشب که زری خانم سپس مدتها تشریف اورده بودن به سایت و مخصوصا تاپیک فلاش بک و افتخار دادن یه لایک هم کردن
من به یاد میتینگی که توی کافه شاپ باغ شاپوری بود افتادم و اون قاب ایینه که بهش دادم
مخصوصا اون طرح ماسه رنگی و اون حرف های انگلیسیh و k
که باعث خنده همگی شد..
این هم عکسی از اون قاب
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

180:

بخصوص پشت قاب خیلی جالب بووووووود !!!!
اگر زری بود چندتا متلک می پروند ....

181:

واقعا
حالا تصاویر اون وقت داره یادم میاد که مجی هم گرفته بود دست و نشون بقیه می داد..
زری هم می فرمود h که خودتی...
اونk کیه؟
عسلک هم یه کارت پستال بهمون داد
بعدش هم رفتیم حافظیه

182:

با درودی دوباره و خواهش می کنم...

در مورد نسل جدید و اینکه تا چه اندازه نازپرورده هستند هم با نظر عالی کاملا موافقم...این سرگرمیهایشان هم که بنده که واقعا اصلا سالم نمی دانم...

و اما همسر گرامی شما:امیدوارم همسرتان در هر حال و هوایی به سر می برند همیشه از سلامتی برخوردار باشند و کانون زندگیتان همیشه گرم و روشن باشد ...

بله..بله ..بله! در این که جنوب گرم هست و سرشار از شرجی شکی نیست ...بله شرجی دارند و آفتاب جنگ شیراز را ندارند دیگر" شیرازو میگن نازه واسه آفتو جنگش"

اما هر چه زودتر برویم سراغ خاطره تان که وای..وای..وای که هنوز از ان حالتی که موقع خواندنش به بنده دست داد نتوانسته ام بیرون بیایم...واقعا نمی دانم باید از بزرگی اندیشه و فداکاری اون بزرگمرد بگویم یا از اوج پستی و پلشتی آدمیزاد که تا چه حدی می تواند فرو بلغزد.؟..به اون بنده خدا که از ترس نتوانسته حقیقت را بروز بدهد هم فکر کردم که او هم به احتمال زیاد به خاطر عذاب وجدان نتوانسته لحظه ای اونچه کرده را از یاد ببرد...برای او هم دلم سوخت...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینخدا روح اون جوانمرد را بیامرزد...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

نوشته اصلي بوسيله hengameh1 نمايش نوشته ها
سلام دوست نازنینم ...
خوبی ؟؟؟
ممنون از اطلاعاتت ...
حتما باید دوباره بیای شیراز ...
خودم همه جا میبرمت و می گردونمت ...
درود دوست بسیار نازنین و عزیزم...


خوبم، سپاس و امیدوارم شما هم حالتان خوب باشد.
خواهش می کنم اما بنده که چیزی نمی دانم به ویژه در برابر بزرگانی همچون شما

وای چه جمله های دلنشینی بودند این دو جمله پایانی نوشته شما...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

آدم احساس می کند از اون لحظه هایی بوده که درهای بهشت به رویش باز شده...خدا از زبانتان بشنود...انقدر تحت تاثیر این لطف و محبت شما برنامه گرفته ام که واقعا نمی دانم چطور باید سپاسگزاری کنم...:fav7 :

183:

__دوشیــــزه مـــآهــیِ عــزیــز
وقتـــــی ازم پرسید "ینی هیچوقت به هیچ حیوونی علاقه نداشتی"
ناخودآگــآه یــآدِ مــــآهیِ دورانِ دبستاونم افتـــآدم و این خاطره براش تعریف کردم!

مــآدرم دوتــآ ماهـی برایِ من و برادرم خرید، ظاهرشون کمــی با هم متفاوت بود
و من اصرار داشتم ماهی که انتخــآب کردم حتمــآ یک دوشیـــزه اســتــ!


علاقــه ی خیــلی شدیدِ من نسبت به دوشیزه ماهــیم برایِ همه نگران نماينده بود،
منــی که بیشترِ وقتمُ بیرون از خونه میگذروندم،
حالا ساعتهـــآ کنــآر تنگ میشستمُ با عشـــق با دوشیزه ماهیــم صحبت میکردمُ قربون صدقه اش میرفتم،
روزهـآ بدون صبح بخیر و شبهـــآ بدونِ شب بخیــر امکـــاون نداشت بگذرونم!


یک روز برادرم آب تنگُ که عوض میکرد، آبــِ خیلی گرمی تویِ تنگ گذاشته بود،
سپس رویِ خیرخواهــی آبِ تنگُ با آب خیلی سرد دوبــــآره عوض کرد، به این خیــآل که ماهــی ها از آبی که رو به داغــی میرفت عذاب نکشن!


گویــآ بخاطرِ اختلافِ شدیدِ دمــآیی، عمـــــرِ ماهــیِ من سر رسید! تقریبا سپس شش ســآعت مقــآومت تموم کرد!
با هر لحظه بی حال شدنش بــآ تمــآم وجود بی حال میشدم!
ضمــن اینکه تمــآمِ این مدت با صــدایِ بلنــد به طرزِ وحشتنــآکی گریه کردم و هیچکس قادر به آروم کردنم نبود!

دوشیــزه مــآهیِ عزیزم لحظــآت آخــرِ عمرش بودُ جلــویِ چشمم پرپر میشد!
و قــآتلش قطعــآ برادرم بود که بدجوری عذاب وجدان گرفته بود!


تا یک ساعت سپس مُــردنش من همچنــاون در حالِ گریه کردن بودم
و کسی حق نداشت به دوشیزه ماهــیم دست بزنه چه برسه بخواد دور بندازدش!


تــآ این که پیشنهـــآدِ برادرم مبنــی بر خاکسپاریِ شرفتمندانه ی دوشیزه مــآهی کمی آرومم کرد!
از اونجایی که خودشُ مقصر میدونست هر کاری برای آروم شدن من انجام میداد!

دوشیزه مــآهیُ تو یک جا کبریتی _بعنوانِ تابوت_ گذاشت و با حســآسیت و دقتِ خاصی بلند کرد،
پشتِ ساختمونِ خونمــون توی یک چــآله بعنوانِ قبر گذاشت
و روش کلـــی خاک ریخت
و بعد کمــی آب و یک گل،
پــآیــاونِ زندگــیِ مجبوبتــرین مــآهیِ و به عبـــآرتی مجبوبترین حیوانِ_اگر بشه فرمود حیوان!_ کلِ عمــرِ بنــده رو اعلــآم میکرد!


در تمــآم این مراحل من مثل یک عزیز مرده در حالِ گریه کردن بودم امــآ از اونجــآیی که خاک سردِ! آروم گرفتــم !!

برادرجــاونم بهم فرمود هروقت دلتنگ شدی میتونی بیای اینجــآ باش صحبت کنی، حتمــآ صداتُ میشنوه!
_تـــآ یک هفتــهــ این کارُ انجــآم دادم!_

یک چوب هم بالایِ قبرِ دوشیزه مــآهی گذاشت، که راحت بتونم پیداش کنم!

و

بعــــد از دوشیزه مـــآهی دیگه به هیــچ جانــــــوری دل نبستم

حوالــــــی هشت ســآلگی

+پــاونزدهــم مرداد

184:

سلام و ممنونم دوست خوبم..
واقعا که خود خانواده ها هم اینچنین مسائل رو اصلا رعایت نمی کنن..

برای بچه 5 ساله تبلت یا گوشی می گیرن ..
من هم با شما موفقم اصلا سرگرمی سالمی نیست..
شیراز هم چند ساله که هواش گرم شده و قبلا خیلی اب و هوای خوبی داشت...
...
واقعا عذر میخام اگه باعث شدم شما و هنگامه خانم و دیگر دوستان تحت تاثیر خاطره اون اسیر برنامه بگیرین
واقعا بودن کسانی که خالصانه جانشان رو فدا کردن برای مملکت..
.........
دیروز که شما لینکی دادین برای زنده یاد نوذری که فرمودگویی بود با بازیگر نقش سیاه..
من امروز صبح به طور اتفاقی قسمت هایی از این برنامه جدی نگیرید رو دیدم..

خدا کنه امروز سق سیاه چشممون نزنه
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

185:


خاطره فوق العاده ای رو نوشتی دوست عزیز

فقط این رو بگم روح برادرت عزیزت شاد باشه و قرین رحمت الهی..

186:


درود دوستــِ گرامــی

بــآور بفرمــآیید لحظه به لحظه ی اون روزُ بخــآطر دارم!

سپــآس دوستِ عزیز،انشالله که همینطور باشهـ



187:

درود و خواهش میکنم دوست بسیار خوبم
بله خانواده ها بی تردید در این موضوع سهم دارند...البته اگر هم به انها در مورد آسیبهای این لوازم فرمود شود می گویند که چون تقریبا همه بچه های دیگر دارند، نمی توانند در اختیار فرزندانشان برنامه ندهند...البته خوشبختانه یکی دو مورد دیدم که برنامه گذاشته اند و فرزند اجازه ندارد خارج از برنامه وقتی برنامه داده شده دست به لوازم سرگرمی بزند! گرچه همین هم ایرادهایی دارد ...

بله شیراز هم همانند شهرهای دیگر آب و هوایش دستخوش تغییر شده...یادش به خیر...بچه که بودم یکی دوباری به شیراز سفر کردیم و چقدر...چقدر همه بلوارها پر بود از گلهای رز هفت رنگ یا بهتر هست بگویم از همه رنگ! مانند این روزها کسی گل کلم نمی دید تو بلوار...

(البته این گلهای همانند کلم را بنده در دوران دانشجویی در بعضی بلوارها می دیدم نامشان را نمی دانم چیست ولی بسیار به کلم شبیه بودند) چه هوای لطیفی...اون روزها برای پیاده روی کسی به دنبال سایه نمیگشت...آفتابش هم دلچسب بود ...البته هنوز هم از بسیاری از شهرها بهتر هست و جا دارد همان که یکی دو روز پیش در دفاع از شیراز و شیرازیها در اون یکی جستار نوشتم اینجا هم بنویسم...البته با اجازه حضرت حافظ:

شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم/عیبش مکن که خال رخ هفت کشور هست


خب پس توانستید سق سیاه را دوباره ببینید؟! چه خوب! اصلا هم نگران نباشید چرا که گویا در جهان حقیقی تاثیر گذار هست این نیروی چشمشان!

اما در مورد اون خاطره بسیار تاثیرگذارتان هم خواهش میکنم حتی یک لحظه هم احساس پشیمانی نکنید که اون را برنامه دادید...باور کنید همه ما باید این موارد را بدانیم...دانستن و البته قدردانی ازاین نوع جانفشانیهایی که جوانان پاک اون روزها برای دفاع از سرزمین و هم میهنانشان انجام دادند، به نوعی وظیفه همه ماست...سپاس فراوان که لطف کرده و خاطره بسیار ارزشمندتان را در اختیار دیگران هم برنامه دادید.:go l:

در برابر جوانمردانی همچون ایشان هم باید سر تعظیم فرو آورد...روحشان شاد و یادشان گرامی...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

188:

سلام خدمت شما
و باور دارم که هر لحظه و هر دم یاد اون عزیز سفر کرده در ذهن شما هست و با اینکه اون برای همیشه رفته ولی قطعا هیچگاه فراموش نخواهد شد..
امروز صبح که پست شما رو اینجا دیدم،من در طول روز بی اختیار به یاد اون دوستانی که از دست دادم افتادم..
عکس زیر که مزار یکی از دوستان خوبم هست..

و من سالها رفاقت داشتم باهاش...
و چقدر فوتبال بازی می کردیم و بچه یه محله هم بودیم ..
و به یاد روزی افتادم که تازه ویدئو خریده بودن و بازی ایران و حجاز رو ضبط کرده بود و من رفتم خونه شون و مجددا بازی رو دیدیم..
ولی متاسفانه ایشون توی سد درود زن سنکپ کردن و به رحمت خدا رفتن..
با اینکه11 سال از فوت ایشون گذشته ولی من همیشه به یادش هستم..
البته پذیرفته ام که رفته ..

چون تقدیر چنین می خواسته..
روح همه رفتگان شاد باشه و قرین رحمت الهی..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

189:

درود بی کران
اتفاقا عصری که از سر کار بر می گشتم خونه،سر کوچه مون دیدم چند تا بچه که نشستن و همشون هم گوشی بدست
واقعا توصیف بسیار زیبایی از شیراز کردین..
من هم موافقم وقتی واقعا شیراز اب و هوای دلنشینی داشت!
ممنون از شعر حافظ
ایشالا قسمت بشه و سری به چشمه اب رکنی بزنید..
و سبوئی پر از آب ،به عنوان سوغاتی ببرین به خونه...
اتفاقا بارها شده که یه عکس یا صحنه ای دیدم،فردای اون روز صحبت از اون عکس و صحنه شده!
...
روح همه قهرمانان با نام و بی نشان مملکتم شاد باشه و یادشون گرامی باد...
...........
کنار میزم چند تا دونه آیینه ریز افتاده که به شکل لوزی هستن
بی اختیار به یاد هستادم افتادم که چهار سال قبل به رحمت خدا رفت...
هستاد بی نظیر و چیره دستی که واقعا در هنر ایینه کاری بی رقیب بود..
من خیلی چیزا ازش یاد گرفتم ...
یادمه که یه روز صبح که می خواستم برم پیشش سرکار ..
دیدم که شبش بر اثر سکته قلبی به رحمت خدا رفته و میز کارش هم پارچه سیاه زدن
توی طرح " گره بندی" عالی بود...
حیفش که نشد خیلی چیزا ازش یاد بگیرم..
ای کاش میشد می موندم پیشش..ولی نشد..
هستاد علی اکبر رونقی...روحت شاد
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
ببخشید دوستان گلم،اگه خاطره تلخی هم برنامه داده میشه این رو بذارین به حساب یادآوری اون عزیزان از دست رفته..

190:

من جز اون دسته آدما هستم که دستم نمک نداره و نخواهد داشت...
هربار هم خواستم ثواب کنم کباب شدم
سه روزه زندگی برام نمونده...آدما چقدر میتونن بی انصاف باشن ...
خدا منو میبینی؟
مگه نمیگی من را بخوان
مرا بخوان...
تورا از اسمانت خواندم....اسمانت .....شاهد تمامی خاطرات من هست..
مگه نمیبینی اسمتو به دروغ به زبان میارن ...چرا همون لحظه معجزه نمیکنی ؟
دستم به هیچ کجا نمیرسد
بی بی فاطمه زهرا تمام مشکلات آدم هارو برطرف کن و مشکل من هم حل کن
نذر کردم ..از اون لحظه ای که حق به حق دار رسید تا یکماه بعدش روزه بگیرم
دارم قول میدم بهت خدا ...
همه چیز رو جبران میکنم...
فقط تو این مشکل منو یاری کن
خودت خبر داری حق باکیه...
بعضیا چطور میتونن اسم قراونت ..اسم خودتو به زبان بیارن وقتی دارن دروغ میگن ...مگه دنیا دار مکافات نیست ...
دلم گرفته
میشنویی صدامو خدا
میبنی چطور حسرت ها رو میشمارم تا ببینی کی ؟ کجا ؟
و کدوم روز خواسته های ناخواسته ات فراموشت کردم !!!
خدایا حسرت ها ،پشیمونی ها ، تمومی ندارن
تو این دنیای خاکی هیچ چیز تمومی نداره
با اینکه میدونیم یه روزی همه چیز تموم میشه
خدایا تو که میدونی
چرا آدم های خوب همیشه گرفتار آدم های بد میکنی؟؟؟
چرا آدم هارو باهم جفت نمیکنی...خوب با خوب ....بد با بد ...
تو که از نیت ادم ها خبر داری...
دلم که دور ورته خدا ...میشه دلمو به خودت قرص کنی ...
میشه شنبه بهش اجازه ندی که اسمتو به دروغ به زبان بیاره
گاهي احساست میکنم که کنارمی و هوامو داری
هيچ چيز ندارم، فقط تورو دارم
همیشه طرف یه قضیه من بودم ...
به گمانم تقدیر این بود
که ببینم و ثابت کنم براشون
یه ادم زیر دست و پای هوس زنش له شه


+
ادامه ش شنبه ....
دعا کنید پایان خوشی داشته باشد
تو همین تاپیک فراخوان کنم که حق به حق دار رسید...


191:

سلام سحر خانم
امیدوارم که در نهایت حق به حقدار برسه و شما خیالت و فکرت از این موضوع بغرنج رهایی پیدا کنه و به ارامش برسی..
توکل کن به خدا...

امیدوارم که عدالت رعایت بشه و مشکل شما هم حل بشه..


192:

این چند روز فقط دوس دارم بنویسم..بنویسم به آرامش برسم ...
نزدیکترین افراد زندگیمو میببینم که دارن له میشن
غرورش
آبروش
تموم اونچه رو که تویی 28سال زندگیشو بدست اورده بود از دست بدهد
تا حال بغض پدر و پسر رو ندیده بودم
میخواستن جلو گریه هاشون بگیره ...
پسر لب هایش میلرزید کلمات رو بریده بریده میفرمود...
پدر از دیدن بغض پسر بغض گرفت و حرفشو ادامه داد...بغض پدر هم موقعيتی برایش نزاشت ادامه بده حرفش را ...
ادامه حرفشون گرفتم ...محکم بدون لرز..بدون گرفتگی ...یکسره و محکم صحبت میکردم
دلم امشب بد جوری گرفته.
انگاری از در و دیوار شهر غم می باره.
هیچ کس خواب و خوراک ندارد ...
شب ها همه خودشون زدن به خواب ولی صدای اه کشیدنشون از ته دل به گوشم میرسه ...
شب ها خیلی دیر میگذرد
هی این ور اون ور میشی


193:

درودی بی کران بر شما هم
خواهش می کنم..بنده که تنها حقیقتی که بیشتر افراد اون را پذیرفته اند بیان کرده ام و سپاسگزاری در واقع باید از حضرت حافظ باشد که چنین نیک سخن فرموده!
اما اینکه فرمودید به امید خدا سفر به چشمه رکنی نصیبم بشود مرا برد به همان روزهای گرم تابستان شیراز که در خوابگاه بودم و همین که ظهر می رسیدم خوابگاه زود به سوی حمام میشتافتم و وقتی پس از بیش از حد زیر دوش آب بسیار سرد ماندنم به پادرد می کشید، به شوخی به دوستان میفرمودم آب رکنیست و دردش هم ارزش دارد چون فکر نمی کنم هیچ چیز دیگری می توانست ان احساس دلپذیر را در یک ظهر گرم تابستان بدهد...به هر حال آب شیراز هم حالا که چه رکنی و چه غیر رکنی دلپذیر هست! فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اما این که فرمودید بارها شده عکس یا صحنه ای دیدید و فردای اون روز صحبت از همان شده شامل فرموده هایشان هم میشود؟!! منظورم همین اشاره به سر زدن به چشمه رکنی و اینهاست به عنوان نمونه...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اما چه کار خوبی کردید که از زنده یاد هستاد ارجمندتان هم یاد کردید...خدا ایشان را هم بیامرزد...روحشان شاد و یادشان گرامی باد....فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
این خاطره ها را هم اصلا نباید خاطره تلخ شمرد...به نظر بنده که به نوعی لازم هست هر از گاهی از عزیزانی که دیگر در کنارمان نیستند هم یاد بکنیم...کافیست تنها چند لحظه به این فکر کنیم که اگر از اون جهان ما را می بینند و به نوعی چشم انتظار همین هر از گاهی یاد کردنهای ما هستند آیا این یک نوع خودخواهی نخواهد بود اگر همین اندک کاری که می توانیم برایشان اجرا کنیم را هم از انها که بسیار هم به گردنمان حق دارند، دریغ کنیم؟


194:

گاهی هس حس میکنی رمقی برات نمونده و حتی نمیتونی نفس بکشی.نفست سنگین میشه ...فقط نفس هات با اه کشیدن خارج میشه ..این موقع هاست که با خودت فکر میکنی کی و کجا خدا رو فراموش کردم
میخوام برم! کجا نمیدونم! میخوام دور شم! ولی نمیشه! میخوام به هیچی فکر نکنم ! میگم میخوام برم..دوست دارم برگردم خوابگاه ...هر وقت دلم میگرفته میرفتم امام زاده
میخوام تفکراتم رو ببرم جایی و خودم برگردم طوری که دیگه با من کاری نداشته باشن! هر کسی واسه خودش باشه! من جدا..ذهنم جدا!..روحمم جدا! چه خوب!
من-كه جام هستي ام از اشك لبريز هست-مي پرسم:
-"در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد؟
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد؟
در نواي اسز بايد ناله هاي روح را گم كرد؟"

ناله من مي ترواد از در و ديوار
آسمان،اما سراپا گوش و خموش هست!

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

195:

درود و عصر ادینه بخیر
چه خوب که تجسم می کردین موقع گرمابه رفتن
همانطور که پیشتر به عرض رسید امیدوارم بار دیگه تشریف بیارید شیراز..
اتفاقا بعضی از اوقات فرمودارهایی رو می شنوم که در گذشته بهش فکرده بودم !!
تصاویر زیادی هم بارها توی خیابان دیده ام که در گذشته توی ذهنم تجسم شده بود!
برای خاطره های تلخ هم به خوبی حق مطلب رو ادا کردین و من هم گاهی که این خاطرات رو بازگو می کنم فقط به خاطر اینکه یادی از اونها کرده باشم
...

196:

تقریبا مشکلم حل شد
دوباره مشکلی پیش نیاد دعا کنید
خدارو شکر

197:

درود و عصر شنبه عالی به خیر

اوه البته یک نکته را که فراموش کردم همانجا در مورد اون آب سرد دلپذیر بگویم این بود که بنده دیگر سالهاست به میزان مصرف آب حساس شده ام و دیگر واقعا دقت می کنم تا جایی که امکان دارد آبی هدر نرود...
و بنده همچنان هنگام مطالعهاین جمله "امیدوارم بار دیگه تشریف بیارید شیراز.." بسیار به آینده و دیداری دیگر از شیراز امیدوار میشوم ... سپاس فراوان که به خاطر بنده ان را همچنان تکرار می نمایید...:f av7:
بله، شک نکنید که خاطره هایی که بیان می نمایید واقعا به بهترین شکل به یاد کردن از درگذشتگان کمک می کند...

198:

بسیار هم عالی و خوب
ایشالا که مشکلی دیگه اصلا بوجود نیاد..
به امید اینکه زندگیتان همیشه مملو از ارامش باشه

نوشته اصلي بوسيله nameless نمايش نوشته ها
درود و عصر شنبه عالی به خیر

اوه البته یک نکته را که فراموش کردم همانجا در مورد اون آب سرد دلپذیر بگویم این بود که بنده دیگر سالهاست به میزان مصرف آب حساس شده ام و دیگر واقعا دقت می کنم تا جایی که امکان دارد آبی هدر نرود...
و بنده همچنان هنگام مطالعهاین جمله "امیدوارم بار دیگه تشریف بیارید شیراز.." بسیار به آینده و دیداری دیگر از شیراز امیدوار میشوم ... سپاس فراوان که به خاطر بنده ان را همچنان تکرار می نمایید...:f av7:
بله، شک نکنید که خاطره هایی که بیان می نمایید واقعا به بهترین شکل به یاد کردن از درگذشتگان کمک می کند...
سلام و شب شنبه شما هم بخیر
چه خوب و عالی که این قدر رعایت می کنید در مصرف اب و این قدر اهمیت داره براتون این موضوع واقعا حساس
اتفاقا من هم خیلی مواظبم که اب هدر نره و متاسفانه هنوز فرهنگ هستفاده بهینه از اب جا نیفتاده...
..

و حتما تشریف بیاورید که هم فاله و هم تماشا و هم تجدید خاطره ای هست با شهری که چند سال ساکنش بودی
..............
و اما برسیم به خاطره امروزم..
همسایه بغلی یه درخت انجیر داره که تابستون ها انجیر خوشمزه ای به بار میاوره
همیشه هم بهمون میگه انجیر بچینید و نوش جان کنید...
من هم هر از چندگاهی تعدادی انجیر می چینم..
دیروز توی حیاط رفته بودم چند تا دونه انجیر دیدم که بهم چشمک میزنن..

توی عکس زیر مشخصه!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
اونها رو چیدم و مشغول خوردن شدم که بی درنگ به یاد پستی که در این رابطه که پارسال توی تاپیک عکس هایی که خودم گرفتم افتادم..
این هم عکسی از پست پارسال..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
الان که فکرش می کنم و می بینم که چقدر زود یکسال گذشت و توی این یکسال چقدر اتفاقات ریز و درشت رخ داده ...
چه توی دنیای مجازی و چه بیرون از نت...
به قول خیام بزرگ: این قافله عمر عجب می گذرد....
نمی دونم تا یکسال دیگه چه اتفاقاتی رخ خواهد داد ولی امیدوارم که به خوبی و خوشی سال دیگه هم بیایم و عکسی از انجیرهای خوشمزه درخت همسایه مون بذارم

199:

درود و سپس ظهر یکشنبه شما به خیر و شادی...

چه خوب که شما هم مواظب هستید آب هدر نرود...این دقت در مصرف آب که به نوعی وظیفه همگانی شده...برخی روستاها آب مورد نیازشان را خریداری می نمايند به خاطر کمبود آب! این البته اصلا دور از ذهن نیست که دیر یا زود دامنگیر دیگر نقاط کشور هم بشود اگر این رویه مصرف آبمان تغییر چندانی نکند..

..

و حتما تشریف بیاورید که هم فاله و هم تماشا و هم تجدید خاطره ای هست با شهری که چند سال ساکنش بودی
: :

چه خاطره و چه تصویر زیبایی!!! تصویر خوب هست اینطور باشد که زیبایی مزه اش از تصویرش هم آشکار باشد!!! علاوه بر انجیر خوب باید فرمود که چه همسایه یا به لهجه آبادانی جه همساده خوبی!!! به امید اینکه همیشه شادکام باشید هم شما و هم ایشان و هم درخت انجیر خوشمزه شان! چه کار جالبی کردید که یادی از نوشته سال گذشته هم کردید. در مورد گذر وقت و اینکه چقدر از سال گذشته تا الان زود گذشته هم کاملا موافقم...

اما این تصویر و خاطره جالب و زیبای عالی باعث شد پس از مدتها به یاد درخت اناری بیافتم که شش هفت سال پیش داشتیم ولی دیگر وجود ندارد...یک تعدادی عکس هم همان روزهایی که در حال میوه دادن بود گرفته بودم:

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

به امید اینکه سال دیگر هم ببینیم از این درخت انجیر همینجا تصویری گذاشته اید...و البته به امید اینکه همیشه همه چیز به خوبی و خوشی بگذرد و غم خبردار نشود...

200:

سلام و اوقات همگی دوستان عزیز بخیر و شادی...
یه ساختمان نیمه کاره هست که روبروی خونه مون در حال ساخته...

یه سگ نگهبان هم داره به نام جسیکا!!!
من هر وقت باشه براش غذا میبرم و دیگه من رو می شناسه و کاری بهم نداره..
امروز صبح هم بالای یه تپه ماسه لم داده بود و داشت نگهبانی میداد..
من هم بهش چند تا هستخوان دادم که زود پا شد و شروع کرد به بو کشیدنش!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
ولی هر وقت این نوع سگ ها رو می بینم به یاد یه خاطره از دوران کودکی می افتم!
بچه که بودم خونه مون توی محله سعدی بود...

آخرای سعدی یه برکه اب بود که با اینکه پر از جلبک بود می رفتیم اونجا شنا!!
تا یه روز با یکی از دوستام رفتیم که شنا کنیم..ولی دیدیم اب هستخر خوب نیست برگشتیم..
همانطور که داشتیم می امدیم دیدیم یه نفر تعدادی اجر و ماسه ریخته جلوی در خونه ش...
بهمون فرمود که اگه می تونی چند تا اجر بیارید داخل!!
ما هم یه دو سه تایی اجر بغل کردیم و بردیم داخل خونه!
وقتی می خواستیم برگردیم ،دیدیم که همون مرد یه سگ وحشی بست پشت در خونه!
و فرمود باید کمکم کنید تا این دیواره رو بچینم و گرنه این سگه نمیذاره برین!!
هر چی التماسش کردیم گوش نکرد و چقدر هم گریه کردیم!
و مجبور شدیم که کمکش کنیم..

حتی یه بار هم سگه که خوابیده بود می خواستیم یواشکی در بریم ولی تا چند قدمی ش که رسیدیم بیدار شد و حالت تهاجمی گرفت..
القصه تا عصر این نانجیب از ما بیگاری کشید و بعد به بدبختی عصر فرمود برین خونه هاتون..
ما هم دیگه هیچی نفرمودیم به خانواده هامون..
هنوز هم به خوبی اون روز واقعا بد توی ذهنم نقش بسته و هنوز هم اون خونه و دیوارش یادمه..
و صد البته اون سگ نگهبان!!

201:

[IMG][/IMG] درود بر شما دوست عزیز فرهیخته و مهربان
من واقعا دلم خیلی می گیره کسی بیاد شلینگ اب بگیره روی ماشین یا مثلا قالی ها که توی خونه میشورن و کلی اب هدر میره من فقط حسرت می خورم
خدا به داد چند سال دیگه برسه که بی ابی بیداد خواهد کرد..
نکته جالب که قدیم ها خیلی آب فراوان بوده ولی انگاری این نعمت هم مثل خیلی چیزای دیگه داره رخت می بنده از این مملکت
.............
واقعا درخت انجیر پر برکتی هست و بنده خدا همسایه هم کلا فرموده هر کی دلش کشید انجیر..

بچینه ..
و چه تصویر قشنگی هم از درخت انار گذاشتی...

دلمون کشید الان که میوه هزار دانه بخوریم
و بی درنگ به یاد اون شعر معروف کتاب درسی افتادم که برای انار سروده شده بود..
انار صد دانه یاقوت...
دسته به دسته..
یک جا نشسته..
هر دانه ی هست خوشرنگ و رخشان..
قلب سفیدی در سینه اون
...


..
راستی الان کنجکاو شدم که بدونم بر سر اون درخت چه آمد؟
{البته هنگامه خانم الان میگن چقدر فضولی}
..

ایشالا که سال دیگه هم این پست ها رو به عنوان یه خاطره برنامه بدیم..
با سپاس فراوان

202:

سلام دوستان ...
خوبید ؟؟؟
ممنون که این تاپیک رو رونق میدین ...
آقا هاشم چقدر فضولید !!!
امیدوارم دوست نازنینم نیم لس عزیز بیاد شیراز بریم تجدید خاطره کنه و بعد خاطره اش رو همراه با تصویر توی این تاپیک برنامه بده ...
این هم یک صحنه از باغ ارم ...

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

203:

سلام هنگامه خانم عزیز
ممنون از لطفتون
اتفاقا من کنجکاوم و امشب هم اون عکس درخت انار رو دیدم و دوست عزیزمون نیم لس فرمودن دیگه نیستن کنجکاو شدم بدونم چه بر سر درخت میوه هزار دانه آمده
...
باغ ارم هم باغ زیبایی هست..

این تصویر من رو به یاد میتینگ دو سال قبل انداخت..

مخصوصا جمع شدن دوستان هم میهنی در جلوی باغ ارم!

204:

همین روزهاست که میوه هزاردانه به بازار بیاد ...
به به ...
من دوست دارم توی سینی بذارم و چارقاچ کنم و بخورم ...
یا اینکه کسی برام دون کنه نمک بپاشم با نعناع خشک و بخورم ..
حتما باید توی سینی باشه نه پیش دستی ...

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین


فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

205:

صحبت از انار شده و من فردا باید برم از کوچه بالای محله عکسی از درخت انار همسایه بگیرم
چون کلی انار داده و رفیقم می فرمود انارهاش هم خوشمزه هست!!
دقیقا مثل انجیرهای همسایه ما!!
حالا من یه خاطره از انار خوردن دارم..
یادمه مسابقات مقدماتی جام جهانی 1994 در دوحه قطر بود...

بازی دوم ایران با ژاپن داشت..

اون روز من انار خوردم و ایران برنده بازی شد
توی همون عالم بچگی فرمودم بذارم بازی سوم هم انار بخورم..

بازی با عراق بود دو تا انار اوردم و دونه دونه خوردم..
ایران گل اول خورد...
فرمودم اشکالی نداره..
ایران گل مساوی رو زد
فرمودم انار چه معجزه گری هستی
ولی عراق گل دوم رو زد و ایران باخت
دیگه انار نخوردم
و اما برای تناول انار خوردن شما
اینجور که روایت کردی ،والا ما هم بسی دلمون کشید
اتفاقا من هم دوست دارم چنین چیزی فراهم باشه و بعد با قاشق بخوررررم
ممنون بابت تصاویر انارکی
فوق العاده زیبا و صد البته خوردنی

206:

درود بر شما دوست و نویسنده عزیز خوب و مهربان...
به نمونه های بسیار جالبی از تلف کردن آب در زندگی روزانه که شوربختانه کم هم نیست اشاره نمودید...واقعا هم باید افسوس خورد بر این رویه که آسیبش نه تنها به انها که رعایت نمی نمايند بلکه به همه خواهد رسید...

پس به انار هم علاقه دارید؟ بله1 میوه بسیار خوبیست و مصطفی رحماندوست هم دلیل خوبی برای سرودن اون شعر داشته... اوج هنر خدا را در این میوه هم واقعا می توان از نزدیک به چشم دید...البته بنده به آب انار هم علاقه دارم ..یادم آمد به خاطره بسیار جالب مارتیک و به اشتباه نوشیدن آب اناری که برای شاهنشاه آریامهر تدارک دیده شده بود و گریختن از مکان و...

اما اینکه چرا اون درخت انار دیگر در خانه مان نیست : نمی دانم دچار چه آفتی شده بود که در اون چن سالی که در باغچه بود، حتی یک بار نشد که میوه هایش رسیده از درخت بیافتد...همه شان به نوعی نارس می افتادند...با هر که هم در این مورد مشورت می کردیم، نظرش این بود که صد البته انار محصول این اقلیم نیست...خودمان هم راستش انتظار چنین چیزی را نداشتیم چون نشده بود گاهی بشنویم کسی در خانه اش انار داشته باشد...به هر حال بنده خدا خودش در باغچه رشد کرده بود و خودش هم اندک اندک به همان شکلی که امده بود، از پیش ما رفت...

گرچه رفتنش به نوعی اندوهناک بود اما برای بنده هنوز غم از دست دادن بنجامینی که در باغچه داشتیم تازه ست...این بنده خدا به عنوان هدیه از دوست پدرم از شیراز هم آمده بود و واقعا هم هنوز ندیده ام در شهر خودمان دست کم که برگ بنجامین دیگری اونقدر سبز براق و مخملی شده باشد...این یکی سالم سالم بود و از یک آتش سوزی هم جان سالم به در برد ولی...ولی چون ریشه هایش به نوعی بسیار عمیق و محکم داشت باغچه مان را ویران می کرد، به نوعی همه دیگر هشدار می دادند که برای ساختمان خانه مان هم در دراز مدت می تواند خطرناک باشد...روزی که با اره آمدند و...یکی از تلخترین روزهای زندگیم بود...به نوعی تا مدتها افسردگی گرفته بودم که نتوانستم برای نجات جانش کاری بکنم...اگر دست خودم بود و تنها خودم در خانه بودم هم ترجیح میدادم سقف خانه روی سرم بیاید پایین و این بنجامین زنده بماند...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین




فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

بله..به امید اینکه سال دیگر دوباره یادی از این عکسها بکنیم و دوباره بگوییم چقدر زود گذشت...

207:

درود بر نازنین دوست بسیار عزیزم...
خدا کند خدا از زبان شما هم بشنود و کاری کند که به یکباره از اینجایی که هستم پرت بشوم به درون شیراز و نتوانم دیگر برگردم!!! (لحنم اصلا خشمگین نبودها! )
پایم به اونجا برسد همیار جانم، عکس گرفتن و برنامه دادنش که دیگر بسی آسان خواهد بود...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

نوشتی "باغ ارم " و کردی کبابم...

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

عکس را هم که دیگر واقعا نمی دانم چه بگویم...چقدر خاطره زنده شد.. به نوعی روبروی دانشگاهمان بود و بعضی وقتها ظهر داااااااااااااااااااااااغ با " افتو جنگ شیرااااز تو سرمون" راه می افتادیم می رفتیم اونجا ولی زیاد هم نمی ماندیم چون اگر وقت داشتیم بیشتر بمانیم که یک روز عصر بدون حضور "افتو جنگ شیرااااز" می رفتیم انجا و نه ظهر پس از به پایان رسیدن کلاسها! الان که به اون روزها فکر می کنم واقعا پشیمانم که اونقدر خودمان را زندانی درس و دانشگاه می کردیم...اما چه میشود کرد که روزها و سالهای رفته را نمی توان بازگرداند...

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین


208:

درود بی کران بر شما دوست بسیار خوب و بزرگوارم
واقعا باید برای آب و برق و گاز فوق العاده رعایت کرد..

مخصوصا آب که واقعا مایه حیاته..
اتفاقا انار خیلی دوست دارم..

مخصوصا که آب لمبو هم بشه و بعد با دندون یه سوراخ روی اون ایجاد کرد و بعد آبش رو بخورم
واقعا مصطفی رحماندوست با اون صدای زیبایش خیلی برای کودکان ایران زحمت کشید
برای انار هم دیگه قسمت بود که چنین سرنوشتی داشته باشه..

موافقم که هر درختی باید توی شرایط اقلیمی خاصی باشه..
برای اون بنجامین هم واقعا
مخصوصا اون شکلک آخری واقعا دیگه اوج اون حسرت و عمق ناراحتی شما سپس گذشت چند سال رو به خوبی نشون میده...
اون اب انار خوردن مارتیک هم جالب بوده...

البته اون موقع هنرمندان خیلی براشون ارزش قایل می شدن..
من هم تجربه چنین چیزهایی داشتم که از دست داده ام..
ایشالا که سال دیگه و در آینده باز فلاش بکی بزنیم به فرمودگوهای امروزی و فقط بگیم یادش بخیر..
..................................
امروز عصر که از سرکار بر می گشتم پدر یکی از بچه های محله رو دیدم...


نشسته بود و داشت سیگار می کشید..
من رفتم سلام علیکی کردم باهاش...
قبلا گچکار ساختمون بود ولی دیگه از کار افتاده شده..
و حتما نویسنده برتر امریکای جنوبی و جهان" گابریل گارسیا مارکز" رو می شناشید ..
ایشون تقریبا خیلی شبیه مارکز هستن
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
و وقتی به یاد" گابو"{لقب گارسیا مارکز در دنیای ادبیات} افتادم..

من رو برد به دوران کودکی که نزدیک به دو ماه پولام رو جمع کردم و 35 تومن شد!!و رفتم کتاب رستم و سهراب رو خریدم و زود شروع کردم به خوندنش...
وقتی سهراب توسط رستم کشته شد همون وقت بچگی فرمودم ای کاش کیکاووس زودتر نوشدارو رو می فرستاد
و بعدها که عضو فعال کتابخونه شدم و همیشه می رفتم از کتابخونه داخل ارامگاه سعدی کتاب می گرفتم..
ولی الان چند صباحی میشه دیگه زیاد کتاب نمی خونم..
به قول هنگامه خانم دیگه همون کتابخون ها هم دیگه کتاب نمی خونن!

209:

درود بر دوست عزیزم آقا هاشم گل
عجب خاطراتی تو مغز شما دارن رژه میرن
نمی ذاری هرگز که این دلخوشی ها تو قلبت بمیرن

210:

سلام...
قربانت آقا حامد عزیز
خاطرات که زیادن...

و ایشالا که موقعيت کنم تا حد توان اینجا به یادگار بذارم..
شما هم خوشحال میشیم که فلاش بکی به گذشته بزنید و خاطراتی رو از خودتان در اینجا به یادگار بذارین..

211:

سلام و اوقات بخیر ..
دقایقی یه هستکان چای داغ ریختم که بخورم...و بعد مشغول گشت و گذار در سایت شدم...
سپس مدتها سری به پاتوق شیرازی ها زدم...و فرمودم فلاش بکی به گذشته های پاتوق بزنم!
یکی از صحفات قدیمی رو باز کردم و مشغول خوندن پست ها شدم..
من با اینکه چند سال عضو هم میهن بودم ولی اصلا فعالیتی نداشتم و ماهها هم نمیشد به هم میهن سر بزنم..ولی به طور عجیبی پابند انجمن شدم..

و پستی از هنگامه خانم دیدم..که برای دو سال قبل بود و انگاری روز قبلش بیرون رفته بودن و من هم کنجکاو شده بودم..
و نکته خیلی جالبی که دیدم نام خیابان انوری بود..

واقعا چه پیوند عجیبی خورده تاپیک فلاش بک با خیابان انوری!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
و عجب اوقاتی داشتیم توی پاتوق با دوستان...
و دو سال گذشت مثل برق و باد...


212:

یک دوست صمیمی دارم که خیلی ساله با هم دوست هستیم و رفت و آمد داریم ...
سال ها پیش که هردو گرفتار نبودیم و سر کار نمی رفتیم و حتی هنوز دانشگاه هم نرفته بودیم ، مدام منزل همدیگه رفت و آمد داشتیم و در واقع شده بودیم عضوی از خانواده های همدیگه ...
اون هر وقت میامد پیش من یک ماجرای عجیب و غریب و خنده دار براش پیش آمده بود که برام تعریف می کرد ..
ماجراها بقدری عجیب بودند که من ته دلم باور نمی کردم ...
یک شب که طبق معمول آمده بود پیش من دوباره یک ماجرای عجیب را برام تعریف کرد ....
طاقت نیاوردم و بهش فرمودم راستش من ته دلم نمی تونم بپذیرم که این ماجراها برای تو پیش آمده و فکر می کنم همه اونها زاییده تخیلاتت باشه و چرا یکی از این ماجراها برای من پیش نمیاد ؟؟؟؟
بگذریم که بمن فرمود باور کن این ماجراها تخیلی نیستند و واقعا پیش آمده ...
خلاصه فردا صبحش برنامه بود بریم بیرون ...
سوار تاکسی شدیم و راننده تاکسی به خاطر فرار از ترافیک ازکوچه پس کوچه ها رفت ...
وارد یک کوچه شدیم و متوجه شدیم که جمعیت زیادی با داد و فریاد دارند به طرفی که ما هستیم میدوند ...
یک زن تقریبا چاق با بلوز آبی و دامن گلدار بدون روسری توی دستش یک اسلحه که بالا گرفته بود با پای برهنه به طرف ما میدوید و جمعیت به دنبالش ....
تاکسی چون ازدحام بود ایستاد و شیشه جلو پایین بود ...
اون زن یک دفعه اسلحه را به طرف راننده و من و دوستم گرفت و فرمود حالا نوبت شماهاست ...

بگیرید ...
و شلیک کرد ...


ما جا خوردیم و دیدیم بجای اینکه تیر بخوریم خیس شدیم ....
تازه متوجه شدیم که تفنگش آبی بود و آب به طرف ما شلیک کرد و بعد هم دوید و جمعیت با سرو صدا پشت سرش ...


بعد که از حالت شوک درآمدیم بقدری خندیدیم که دل درد گرفتیم راننده هم پا گذاشت روی گاز و فرمود زود از این دارالمجانین فرار کنیم ....
دوستم بهم فرمود حالا که بودی ...

دیدی من راست می فرمودم ؟؟؟

213:

یادش بخیر ...
چقدر توی پاتوق فعال بودیم ...
روزهای خوبی بود و دوستان قدیمی هم جمع بودند ...

214:


چقدر خاطره شما خنده دار و صد البته در وهله اول شوک دار بود
راننده هم چه قشنگ فرموده دارالمجانین
و این حرف شما من رو به یاد خاطره یکی از دوستانم انداخت..
می فرمود: که با چند تا از دوستاش که پسر و دختر بود برنامه گذاشته بودن که توی پارک والیبال بازی کنن...
اینها مشغول بازی بودن که یه امتیاز الکی گیر یکی از طرفین میاد و اینها شروع می کنن به بحث کردن...
تا یه پیرمرد که از اونجا رد میشه میگه بچه ها اشکالی نداره ..

بازی کنید..و کلی اونها رو به ارامش دعوت می کنه..
تا یه دختر با لگد توپ رو شوت می کنه و مستقیم می خوره توی سر پیرمرده
پیرمرده هم عصبانی میشه و میگه هر غلطی که دوست دارید کنید
بعد چند تا دختر و پسر میرن ازش معذرت خواهی کنن اون پیرمرده هم میگه ولم کنید دیوونه ها
................
برای پاتوق هم واقعا باهاتون موافقم..
یادش بخیر ..

چقدر قضای گرم و دوست داشتنی داشت و چقدر فعال بودیم اونجا...

215:


درود و وقت شما هم به خیر...

چه کار خوبی کردید که به پاتوق شیرازیها سر زدید و از اون مهمتر سپاس که از خیابان انوری هم دوباره یادی نمودید...مطالعهنوشته همیار جان بسیار عزیوقت هم واقعا بسیار دلنشین بود...

گویا این خیابان انوری پلیست به خاطرات هر کدام از ما...

راستی، اون نوشته جالبتان که در مورد اون سگ نگهبان بود و تصویر داشت هم مرا نمی دانم چرا به یاد سگ آقای پتی بل انداخت!!! آخر این بنده خدا که بسیار خوش ترکیبتر از اون یکی بود...شاید چون حالت نگهبان بودن یک سگ یک نوع حس هراسناک ایجاد می کند...
به هر حال با توجه به شیوه رفتارش با شما که صد البته وظیفه اش بوده چون بسیار به او لطف و محبت کرده بودید، باید اعتراف کرد که صد البته بسیار بسیار بسیار بهتر از سگ آقای پتی بل بوده!

216:

سلام سحرجان ...
حافظه ات عالیه ...
درسته قبلا هم فرمودم ولی توی یه تاپیک دیگه ...
دیدم جا داره اینجا بذارمش ...

217:

سلام و خسته نباشید
واقعا عجین شده خیابون انوری با تاپیک فلاش بک و خاطرات ماها
اون سگ پتی بل هم توی وقت کودکی که خیلی برامون ترسناک بود
ولی کلا سگ ها همیشه موجودات با وفا و با محبتی هستن..

با تمام وجود دفاع می کنن از اون حریمی که بهشون واگذار شده..
...............
امروز سر کار که بودم،دقایقی نشستم که یه چای بخورم و رفع خستگی کنم
دیدم عیال زنگ زده و فرمود که عصری که اومدی یه موش رفته توی کمد و می ترسم
فرمودم عصری میام و میندازمش بیرون..
تا ساعتی قبل که اومدم خونه و رفتم سراغ کمد و خبری ازش نبود...
ولی بالاخره می گیرمش...


و همون لحظه فلاش بکی زدم به دو سال قبل که یه بچه موش رو به اسارت گرفتم..
و البته عصرش ازادش کردم..
ولی فکر کنم همون خود بدجنسه که البته قبل از عیدی هم پوشش نو رو که داشتم جوید
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

218:

با بچه های خوابگاه دور هم نشستیم و داریم واسه فردا نقشه می کشیم ناگهان با صدای بلندی فرمودم: من فردا کلاس نمیام
هر هشت نفرشون جوری بهم زل زدن که همون لحظه خفه شدم!
فاطمه که از همه پایه تر بود زودتر به خودش اومد فرمود : ایول سیما جون منم نمیام
اما بقیه شروع کردن به غر زدن و هر کدوم یه چیزی می فرمودن
- سیما یعنی به خاطر یه امتحان ساده داری در میری؟
- برو بشین بخون دختر فاطمه تو گوش به حرف این نده!
- سیما منم نخوندم ولی فردا میرم
بلند شدم و فرمودم : من تصمیم خودمو گرفتم با اون دسته گلی که جلسه قبل به آب دادم بهتره که این جلسه رو دور بزنم
فردای اون روز با فاطمه نرفتیم کلاس و با هم خوابگاه موندیم خیلی خوش گذشت
یادش بخیر...

بعدا برای خوندن اون درس که کلی غیبت داشتم پوستم کنده شد جالب این جا بود که نمره کامل رو هم گرفتم...
کاش اون روزا دوباره تکرار میشدن!

219:

درود و شما هم خسته نباشید
بله..بی تردید همینطور هست ..خیابان انوری واقعا با خاطراتمان عجین شده...

اوه سگ آقای پتی بل که واقعا بسیار ترسناک بود و باور کنید تا این لحظه که با سگهای زیادی هم در جهان واقعی هر از گاهی روبرو شدم نشده به اندازه اون یکی از اونها بترسم...در مورد ویژگیهایی که برای سگها برشمردید هم کاملا با نظر عالی موافقم!

چه داستان جالبی داشته این موش گرفتن شما چه سال گذشته و چه امسال...کار بسیار خوبی هم کردید که تصویر گذاشتید...خب این پنیر گذاشتن شما به عنوان تله مرا به یاد تام و جری انداخت و اینکه چقدر دلم خواست یک بار هم که شده این جری به تله بیافتد که نمی افتاد! از شما چه پنهان از دوران کودکی تا به امروز از هوادارن تام بوده و هستم و بیشتر وقتها هم اون جری بدجنس آزاردهنده و فریبکار می نمود...یکی از دغدغه های اون روزهایم این شده بود که چرا نمی شود این دو همیشه با هم دوست باشند؟!

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اما موشهای حقیقی مانند همین که گرفتید یا موشهای آزمایشگاهی همگی واقعا ناز هستند..چه کار خوبی می کنید که انها را رها می کنید و نمی کشید هر چند البته به دنبال اون آسیبهایی هم به پوشش و دیگر وسایلتان وارد می نمايند..

220:

سلام و صبحتون بخیر و شادی
حالا من اول صبحی به یاد فیلمی افتادم که در وقت کودکی دیدم و موضوعش هم این بود که چند نفر،یه نفر دیگه رو که یه سگ سیاه داشت به قتل می رسونن..
اون سگ هم میره از اینها انتقام می گیره...
و به یاد یه خاطره افتادم..
یه بار داشتم پیاده روی می کردم و غرق در افکار خویش بودم که از کنار یه خونه که گویا حیاط بزرگ و درختانی هم داشت رد می شدم که یهو صدای عو عو کردن یه سگ من رو تا مرز سکته پیش برد
و نزدیک بود سکندری بخوررررم
بعد دور و بر خودم هم نگاهی کردم که ببینم کسی این صحنه رو دیده که خوشبختانه خلوت بود اون موقع
ولی از لحاظ وفاداری بی نظیرن سگ ها....

دو سه سال قبل شبکه من و تو برنامه حیوانات به یاد ماندنی پخش کرد که یه برنامه ش اختصاص داشت به سگ ها..
و برای کارتون صد و یک سگ خالدار توضیحات جالبی داده شد که می فرمود واقعا طراحی اون همه سگ فوق العاده کار دشواری بوده..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

////////////
اتفاقا من هم اون وقت خیلی دوست داشتم تام رو بگیره
و همیشه می فرمودم چرا جری این قدر زبله!
اتفاقا توی یه قسمتی دقایقی با هم دوست شده بودن و برای همدیگه هم چه قدر کارهای خوب می کردن! که در نهایت دوباره شدن دشمن!
کلا حیوونها وقتی کوچولو هستن خیلی قشنگ و نازن...
من که خیلی از کوچولوهاشون خوشم میاد..
اون تصویر تام و جری ،من رو به یاد کتاب "موش و گربه" اثر عبید زاکانی" انداخت...

چقدر قشنگه کتابش...
نمی دونم تا حالا اون کتاب رو مطالعه کردین؟

221:

درود و ظهر شما به خیر و شادی...
چه فیلم جالبی بوده این فیلمی که در موردش نوشتید...مطمئن نیستم اون را دیده باشم برای همین بد نیست جستجویی انجام بدهم و ببینمش تا مشخص شود!

اما در مورد ترسیدن از صدای اون سگ هم صد در صد واکنش عالی بسیار طبیعی بوده...به هر حال ترسیدن از صدایی پرخاشگر، ان هم در وقت یا مکانی که انتظارش نمی رود به نوعی طبیعیست...
به به! از چه چیز جالبی یاد کردید : 101 سگ خالدار! خوشبختانه این یکی را مطمئنم دیده ام..ان هم تازه بیش از یک بار و هم نسخه اصلی و هم نسخه دوبله و هر دو بسیار زیبا و خاطره انگیز... بله..واقعا هم باید کار دشواری بوده باشد طراحی 101 یک نوع سگ که هم شباهت چندانی هم نداشتند...

ان هم در ان وقت که بسیاری از ابزارهای پیشرفته امروزی هنوز پدید نیامده بوده...

خب الان برای بنده یک پرسش پیش امد: هوادار تام بودید یا جری؟!

اتفاقا من هم اون وقت خیلی دوست داشتم تام رو بگیره
بله چقدر زیبا و دوست داشتنی میشد وقتی این دو با هم -حالا هر چند کوتاه مدت -دوست می شدند...بله جانوران وقتی کوچک هستند زیبا هستند...البته اگر قو را از هستثناء ها در نظر بگیریم که باید بزرگ شود تا زیباییش بروز پیدا کند...(ای وای باز فرمودم "قو" و فلاش بکی شد به چندین و چند خاطره از گذشته و "دریاچه قو " و از این چیزها...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین)

اما گربه ها که در کل چه کوچک و چه بزرگ واقعا بسیار زیبا و دوست داشتنی هستند....

بله موش و گربه عبید زاکانی هم بسیار زیباست و هم البته بسیار زیرکانه..بله خوانده ام سالها پیش برای همین به احتمال زیاد بخشهایی از جزییاتش را فراموش کرده باشم...

خب این همه از سگها یاد کردیم واقعا مگر میشود از سگ واقعا بسیار جالب لوک خوش شانس یاد نکرد؟ بنده که نه تنها لوک را بلکه اسب بسیار هوشمند و خوش زبانش و صد البته سگ بسیار جالبش بوشوک را هم بسیار دوست داشتم!

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

222:

الان یاد چهار سال پیش افتادم ماجرای مسافرت یک روزه خانوادمون به مزرعه پدربزرگم
با پدربزرگم و مادر بزرگم و دوتا داداشام رفته بودیم سر زمین ها و گشت میزدیم سپس مدتی داداشم دستمو گرفت و فرمود بیا بریم کنار هستخر
جای خوبی نبود یه اسخر بزرگ و عمیق که پر از لجن بود البته آب هم توش بود!
بهش فرمودم : نه تو اگه می خوای برو من همین جا می مونم
یه ساعتی گذشته بود زیر سایه درختی نشسته بودم و به حاصل زحماتی که پدربزرگم کشیده بود نگاه می کردم که دیدم یکی از داداشام با سرعت داره می دوه سمتم وقتی بهم رسید درحالی که
نفس نفس میزد فرمود که داداش کوچیکه افتاده تو هستخر خواستم پدربزرگمو صدا کنم اما اون اطراف ندیدمش
خیلی سریع با داداشم رفتیم لب هستخر از ترس نمی دونستم چیکار باید بکنم توی راه همش با خودم می فرمودم اگه وسط هستخر باشه من چه جوری درش بیارم من که شنا بلد نیستم!
وقتی رسیدیم دیدم که گوشه هستخر داره دست و پا میزنه با هر بدبختی بود دوتایی درش آوردیم...
خیلی صحنه بدی بود سر تا پاش پر لجن شده بود مثل این آدمای وحشتناکی که تو فیلم های ترسناک هست
اون روز با این که کلی ترسیدم ولی خوش گذشت...


223:

الان یاد چهار سال پیش افتادم ماجرای مسافرت یک روزه خانوادمون به مزرعه پدربزرگم
با پدربزرگم و مادر بزرگم و دوتا داداشام رفته بودیم سر زمین ها و گشت میزدیم سپس مدتی داداشم دستمو گرفت و فرمود بیا بریم کنار هستخر
جای خوبی نبود یه اسخر بزرگ و عمیق که پر از لجن بود البته آب هم توش بود!
بهش فرمودم : نه تو اگه می خوای برو من همین جا می مونم
یه ساعتی گذشته بود زیر سایه درختی نشسته بودم و به حاصل زحماتی که پدربزرگم کشیده بود نگاه می کردم که دیدم یکی از داداشام با سرعت داره می دوه سمتم وقتی بهم رسید درحالی که
نفس نفس میزد فرمود که داداش کوچیکه افتاده تو هستخر خواستم پدربزرگمو صدا کنم اما اون اطراف ندیدمش
خیلی سریع با داداشم رفتیم لب هستخر از ترس نمی دونستم چیکار باید بکنم توی راه همش با خودم می فرمودم اگه وسط هستخر باشه من چه جوری درش بیارم من که شنا بلد نیستم!
وقتی رسیدیم دیدم که گوشه هستخر داره دست و پا میزنه با هر بدبختی بود دوتایی درش آوردیم...
خیلی صحنه بدی بود سر تا پاش پر لجن شده بود مثل این آدمای وحشتناکی که تو فیلم های ترسناک هست
اون روز با این که کلی ترسیدم ولی خوش گذشت...


224:

سلام و اوقات بخیر
اول کار بگم من طرفدار تام همون گربه بودم
همون فیلمی که ذکر کردم،برای دهه70 میلادی و ساخت کشور امریکا هست..
برای ترسیدن یکباره،یه بار دیگه داشتم از توی یه کوچه خلوت رد می شدم و غرق در افکارم بود که صدای یه ترقه چنان من رو ترسوند که واقعا تا لب مرگ رفتم..
و بعد دیدم صدای خنده دو تا بچه کوچک که بالای پشت بام یه خونه اومد و من با صدای بلند فرمود بچه مگه مرض داری؟
و بعد فرار کردن و رفتن...
/////////////
فرمودی قو و من رو به یاد فیلم آواز قو انداختی که رفتم سینما و چقدر از این فیلم خوشم اومد..

هنوز هم خوشم میاد..

خیلی جسورانه ساخته شده در اون وقت..
مگه قو شما رو به کدام خاطره غمگین می اندازه؟
البته اگه مایل نیستین،اشکالی نداره که بگین
برای گربه ها هم پارسال یه گربه بود که توی خونه بابام بود و چنان با من اخت گرفته بود که قشنگ میومد کنار دستم می نشست و می خوابید...
من هم براش غذا می بردم..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
ممنون از شما بابت نام بردن کارتون زیبای لوک خوش شانس
واقعا اون بوشوگ هم عجب سگ جالبی بود...

و همیشه هم خرابکاری می کرد

225:

سلام...
واقعا خیلی به خیر گذشته این اتفاقی که برای برادرت رخ داده..
و من به یاد یکی از دوستانم افتادم که توی پست های قبلی همین تاپیک از مزارش هم عکسی گذاشتم که برای شنا رفته بود سد درود زن که متاسفانه در اونجا فوت می کنه..
این هستخرها که لجن و جلبک گرفته خیلی باعث مریضی میشن...


226:

درود و وقت شما هم به خیر
باید بگویم که چه انتخاب خوبی و چه خوب که در آغاز پیام اون را بیان نمودید!
این صدای ترقه هم که نه تنها هراسناک هست به ویژه وقتی که ناگهانی شنیده می شود بلکه رویهمرفته کار بی خودیست! جمله پرسشی کاملا مناسبی هم از اونها پرسیدید!!! از اون پرسشها که پاسخشان در خودشان هست!

فیلم آواز قو را هم راستش ندیده ام...فیلمهای ایرانی و یا بهترست بگویم هر فیلمی تا وقتی که کسی از خوب بودنش نگوید یا از روزنامه ای، مجله ای، مقاله ای، نقدی جایی برایم ثابت نشود ارزش دیدن دارد ، حوصله به تماشایش نشستن به بنده دست نمی دهد!!!
خب این توصیف شما به نوعی بنده را وامیدارد در جستجویش باشم و در وقتی مناسب اون را ببینم.



"قو" که نه..منظورم راستش آهنگ "دریاچه قو" ساخته بسیار خاطره انگیز چایکوفسکیست که ترکیبی از برخی شیرین ترین و در عین حال غمناکترین خاطره هاست برای بنده...به نوعی احساساتی می شوم هر وقت به یادش می افتم...البته این موضوع به هیچ عنوان از میزان علاقه ام به قو و "دریاچه قو" نمی کاهد...

از اینجا می توانید به اون گوش بسپارید( به نوعی مطمئنم اون را بیش از یکی دو بار شنیده اید و برایتان اصلا ناآشنا نیست):

Tchaikovsky - Swan Lake

وااااااااای چه گربه نازی با شما اخت شده! عاااااااااااااشق گربه های سیاه سپیدم....از دوران کودکی دوستشان داشته ام...ناااااااااااازند واقعا! کار بسیار خوبی کرده و می کنید که برای این گربه ملوس خوراکی برده/می برید...

227:

ممنونم و سپاسگزارم از لطفتون
صحبت از موش شد و من رو به یاد قاب موشی که برای دخترکی درست کردم افتادم..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
من همیشه میگم که خدا میدونه امار سکته در شب چهارشنبه سوزی!!! چقدر زیاد میشه
خودم هم خنده م گرفت که فرمودم بچه مگه مرض داری
واقعا بچگی و دوران اذیت کردن بقیه
حتما پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینید...
فیلم خوش ساختی هست که یکی از بهترین دیالوگ های تاریخ سینمای ایران رو که دوست دارم توی همین فیلمه..
فتاح: «بکش تو خاک خودمون.»
پیمان: «خاک خودمون؟! خاک من کجاست فتاح؟ خاکی که توش عشق جرمه؟ خاکی که جوونشو به جایی میکشونه که حالا این همه آدم منتظرن مغزشو متلاشی کنن؟»

و اما برسیم به اهنگ اواز قو از چایکوفسکی
ممنون از لینک و حتما گوش خواهم کرد..

و البته من زیاد اهنگ های خارجی گوش ندادم..ولی بیشتر سنتی گوش می کنم..
کلا بعضی از اهنگ ها عجین شده با خاطرات خوب و تلخ مون..
گربه هم زود دست اموز میشه..

در واقع خیلی شکمو هست کافیه چند بار بهش غذا بدی زود اخت می گیره با ادم..
حتما چند تا عکس دیگه از بچه گربه های ناز خواهم گذاشت...

228:

سلام
خدا رحمتشون کنه
من نمی دونستم این هستخر ها باعث مریضی میشن چون تا حالا ندیدم کسی با شنا کردن توی اون ها بیماری بگیره

229:

سلام..

و ممنون از لطفتون...
خدا هم بیامرزه تمام رفتگان شما رو...
اگه آب هستخر تمیز باشه و هر روز هم آبش عوض بشه خیلی خوبه ولی اگه اب برای چند روز بمونه و پر از جلبک بشه باعث عوارض پوستی میشه..
الان به یاد خبر غرق شدن نجات غریق معروف انزلی افتادم که پارسال برای نجات چند نفر زده بود به دریا ولی متاسفانه غرق شد...


230:

خواهش می کنم بزرگوار
به به! چه اثر هنری زیبایی! خوش به حال دخترک! راستی شده از بعضی از این طرحهای مینیاتوری هم بسازید؟ دختران با ابروهای پیوندی و روسری گلدار و از این چیزها....به نظر می رسد جالب بشود...

بله این چهارشنبه سوری هم شوربختانه با اضافه کردن ابزراهای نوین به نوعی دارد ویرانگر میشود و این اصلا خوب نیست...شاید بهانه ای بشود برای برانداختن این آیین کهن...کاش کسی به بعضی جوانها که کارهای خطرناک در چنین روز و شبی انجام می دهند یادآوری می کرد ...
پیشنهاد شما را در مورد تماشای فیلم آواز قو جدی خواهم گرفت...

اما آهنگ "دریاچه قو" خوشبختانه بی کلام هست و بسیار به دل می نشیند...همانند بسیاری از آهنگهای بی کلام دیگری که از دوران کودکی با انها خاطره داریم...
بله..گربه ها از دیرباز با انسانها اخت گرفته اند و از اندک جانورانی هستند که خودشان مایل بودند دست آموز بشوند و جوری نبوده که انسانها اونها را وادار کرده باشند...

در ضمن وقتی که گرسنگی پیش بیاید هر کسی برای برطرف کردنش کاری می کند می خواهد گربه باشد یا انسان یا هر جاندار دیگری! (انجمن پشتیبانی از حقوق گربه هافلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین)
در گذاشتن عکسهای بیشتر از گربه/بچه گربه هم شک نکنید که با هستقبال روبرو خواهد شد...

231:

ممنونم دوست خوبم
طرح های مینیاتوری هم چون ایینه قابلیت برش خوری خیلی خاصی داره خیلی مشکل پیدا می کنه..
ولی طرح های اینچنینی به راحتی میشه ایجاد کرد

واقعا که شب چهارشنبه سوری خیلی شب خطرناکیه..متاسفانه خیلی ها اصلا مراعات نمی کنن..
فیلم آواز قو در وقت خودش خیلی سر و صدا کرد و پر از دیالوگ های زیبا هست..

موسیقی خیلی جالبی داره..
و حتما پیشنهاد شما رو برای شنیدن موسیقی دریاچه قو حتما گوش خواهم کرد...

برای گربه هم دقیقا توضیح جالبی دادین..
کلا وقتی گرسنگی فرا برسه ادم حتی سنگ هم میخوره...
سریال فرار از زندان رو دیدین؟
یه قسمتی هست که نقش بدمن این سریال "تی بگ" توی بیابون با یه نفر دیگه سرگردان هستن..

و خیلی گشنه و تشنه هستن..
تی بگ میزنه اون یکی رو می کشه و بعد می خوردش
اون شکلک گربه روی ماه چقدر جالبه
این هم عکسی از یه بچه گربه کوچولو که پارسال تک و تنها توی انباری بود..

و داشت می لرزید..
آوردمش توی آفتاب که گرمش بشه
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
.................


232:

خواهش می کنم دوست خوب و بزرگوارم

بله واقعا هم باید سخت باشد کار کردن طرحهای مینیاتوری روی آینه ولی با توجه به مهارتی که برای اون موش زیبا نشان داده اید، به نظر می رسد بتوانید به خوبی اون طرح دیگر را هم بدون مشکل بر روی آینه کار کنید.



اوه پس فیلم آواز قو موسیقی زیبایی دارد؟ این دیگر نشان می دهد که باید به هر شکلی شده اون را ببینم! شاید باورتان نشود اما تعدادی از فیلمهایی که دیده ام به نوعی بیشتر به خاطر این بوده که به نوعی جذب موسیقی متنشان شده بودم و همین به نوعی مرا بر اون داشته که بروم حتما به یک شکلی انها را بیابم و ببینم...البته اینطور برداشت نشود که همیشه این جور بوده ها! فیلمهایی هم بوده که به خاطر فیلمنامه و محتوایشان دیده ام...



سریال فرار از زندان را که اصلا نمیشد ندید بس که همه به طور مستقیم و غیرمستقیم اون را وارد جریان زندگی می کردند!!!

این صحنه ای که وصف نمودید هم از اون صحنه هاست که بیشتر آقایان دوست دارند!!! شکلک کاملا مناسبی هم انتخاب نمودید...

اون شکلک گربه روی ماه هم به نظر می آید می تواند طرح جالبی برای یک اثر هنری دیگر از شما باشد، درست هست؟ خب فلاش بکی شد به یک گربه سیاه دیگر که البته شکلک نیست و خود شکل هست : فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اینها همه بر می گردد به سالها پیش که در انجمن دیگری بودم و شکلکهای گوناگون را به نوعی جمع آوری می کردم و بسیار هم به کار می بردم....یادش به خیر...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

واااااااای چه بچه گربه کوچک نازی! چقدر هم بی پناه و بینوا به نظر می آید...هنوز چشمهایش باز نشده بوده انگار؟ مادرش او را رها کرده بود؟ هنوز هم در خانه شماست یا رفته؟

233:

سلام و عرض خسته نباشید
مجددا تشکر و سپاسگزاری می کنم بابت همراهی در این تاپیک سراسر از خاطره
طرح های مینیاتوری تقریبا سخته برش داد ولی امکانش هم هست ..
البته برش کلمات و حروف توی ایینه کاری نسبتا کار سختیه..
اون بچه گربه هم تازه متولد شده بود و چشماش بسته بود ولی خیلی ناز بود..
رفته از خونه مون و معلوم نیست چه سرنوشتی پیدا کرد...
و فعلا چند تا بچه گربه شیطون دیگه توی حیاط هستن که واقعا پررو هستن ولی ناز هستن...

وقتی من رو می بینن چنان خودشون رو مظلوم می کنن که دلم کباب میشه
شکلک های فوق العاده جالبی هستفاده می کنید که خیلی پست هاتون زیبا تر میشه..
ضمن اینکه هنگامه خانم هم فعلا دو تا سریال هم وقت می بینن!! سریال لاست و سریال گنبد
............
دیروز خونه بودم که خواهرم زنگ زد وفرمود : تلویزیون مون انتنش خراب شده بیا خونه و تنظیمش کن...
من هم رفتم و دقایقی بعدش تنظیم کردم و کانال ها رو که زیر و رو می کردم دیدم شبکه سوم فوتبال نشون میده!
بابام فرمود: بذار همین شبکه و میخام فوتبال ببینم!
با فرمودن این حرفش من رو به گذشته های تلخی انداخت که همیشه توی دلم بدجور مونده!
یادمه اون موقع که تلویزیون سیاه و سفید داشتیم من هم مثل خیلی های دیگه عاشق فوتبال بودم..
ولی بابام نمیذاشت ببینم و می فرمود اینها قورباغه هستن!
و بعد پا میشد و چنان من رو با زنجیر و شلینگ کتک میزد
که هنوز هم یادمه اون روزهای تلخ
بازیهای جام جهانی 1990 ایتالیا بود و من با اینکه سنم کم بود ولی بازیها رو می دیدم..
عاشق تیم آرژانتین بودم..و عاشق بازیکن افسانه ای این تیم یعنی مارادونا بودم
فینال بازیها بود بین تیم محبوبم و آلمان غربی...
به خوبی یادمه که چقدر با اشتیاق نشستم پای تلویزیون و صدایش رو کم کردم..

فکر کنم طرفای ساعت11 شب بود و همه اهالی خونه خواب بودن..
تقریبا دقایق اخر بود که پنالتی به نفع المان گرفته شد و من داشتم از ترس بر خود می لرزیدم و دعا کردم که گل نشه...
ولی اندریاس برمه پنالتی رو گل کرد و من داشتم اشک می ریختم
تا یهو بابام بلند شد و با لگد زد توی کله م و فرمود بتمرگ دیگه و من التماسش کردم که بذار ببینم..
همون لحظه هم بازی تموم شد و مارادونا داشت گریه می کرد
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
و من اینور دنیا داشتم اشک می ریختم
که بابام تلویزیون رو خاموش کرد و بعد چنان کتکی بهم زد که ننه م بلند شد و فرمود ولش کن ...
و بعد دیدیم زنجیر برداشت و همه رو به باد کتک گرفت..این قدر ننه م رو کتک زد که سرش شکست ...
خیلی بی رحم بود در اون وقت..واقعا شمر پیشش فرشته بود..
و من یادمه ننه م و حتی خودم هم آرزوی مرگش رو داشتیم و می فرمودیم خدا کنه زودتر بمیره..

و سالها گذشت و گذشت و دیروز داشت فوتبال می دید..و خیلی هم کیف می کرد..


234:

درود و خسته نباشید به شما هم

خواهش می کنم ولی در واقع سپاسگزاریها باید از عالی انجام بشود که در این جستار رکورد بیشترین تعداد تاثیرگذارترین خاطره ها را دارید...نکته جالب در مورد خاطره های شما این هست که حتی غمناکترین خاطره ها را هم با چنان مهارتی بیان می فرمایید که فرد به هنگام خواندنشان چند لحظه شک می کند که آیا واقعا نویسنده در حال بیان یک خاطره شخصی بوده؟ این خود نشانه ای دیگرست از این حقیقت که شما به طور فطری نویسنده هستید و حیف هست که دیگران را از این امتیاز آشنایی با آثار یک نویسنده زیردست دیگر بی بهره بسازید...

اوه پس چند بچه گربه دیگر هم انجا هست؟! فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینبه نظر می رسد گربه های مادر با شناختی که از عالی پیدا کرده اند می دانند کجا برای بچه هایشان از ایمنی بیشتری برخوردار هست.فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینبندگان خدا برای نگهداری از انها در برابر گربه های نر مسئولیت بسیار سنگین و دشواری دارند...
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
بله همیار نازنین و عزیوقت تواناییهای مثال زدنی دیگری هم دارند فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینو امیدوارم خداوند ایشان و همه تواناییهایشان را همیشه و در همه حال به سلامت دارد...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
..................................................

...........................................
واقعا که در چه شرایط سختی هم فوتبال تماشا می کردید...بسیار تاثیرگذار بود این خاطره شما و صد البته شیوه بیانتان...گرچه بنده هم بی اغراق بسیار غمگین شدم هر بار که غم شما و خانواده را در جمله ها دیدم فلاش بک : گذشته های تلخ و شیریناما راستش نتوانستم از یک موضوع مهم احساس خرسندی نکنم...اینکه با وجود همه شرایط سختی که داشتید، نگذاشتید این روش به شما هم منتقل بشود...شما، همسر عزیز و فرزند نازنینتان را از نزدیک ندیده ام ولی به نوعی مطمئنم چنان رفتاری که در کودکی دیده و تجربه کرده اید را نخواسته و نگذاشته اید فرزند دلبندتان تجربه کند...این یکی از ارزشمندترین نکته های زندگی شماست...خدا را واقعا سپاس که پدرتان هم دیگر روششان را تغییر داده اند...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

235:

ممنونم از لطفت دوست خوبم
و باید به شخصه از شما هم تشکر کنم که همراه شدین اینجا که فلاش بکی بزنیم به خاطرات گذشته،ولو بر اینکه تلخ باشه..ولی دیگه به نوعی باید فرموده بشه..
و همه ماها خاطرات شیرین و تلخی داریم که در گذشته رخ داده برامون و در اون وقت حسش کردیم چه لحظاتی که سپری شده برامون...

برای نویسندگی هم ممنونم
البته از قدیم و وقت نوجوانی عاشق نوشتن بودم و نکته جالب که می تونم بگم که من همیشه ساده و روان می نویسم..
یادمه توی یه انجمنی یه خانم بود که خودش نویسنده بود و می فرمود شما اگه واقعا تمرکز کنی می تونی داستان های خوبی بنویسی..
هر چند یه بار توی انباری حیاط گربه ها زاد و ولد می کنن و به قول شما که حرف جالبی زدین درباره گربه های مادر،فکر کنم مادرشون میگه اون آقاهه خیلی مهربونه...


فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
برای این روزای زندگی بنده..واقعا لطف دارین..کسانی که از نزدیک من رو می شناسن می دونن چه آدم شوخ طبع و خنده رو و بشاشی هستم..
و باور بفرمایید حتی توی خونه هم فوق العاده آروم هستم..
بابام هم در اون وقت فوق العاده رفتار خشنی داشت..

یادمه نوجوان که بودم و می رفتم سرکار،پایم خورد به پارچ اب و ریخت..
بلند شد و چنان من رو کتک زد و بعد با زنجیری که خریده بود برای کتک زدن ماها...چنان بهم زد که من تا چند روز درد می کشیدم
حالا من بچه م کافیه لب تر کنه..

براش همه چی مهیا می کنم..
من از همون بچگی کیهان بچه ها می خریدم..تقریبا خیلی جمع کرده بودم..

فهمید و همش رو آتیش زد
بهر حال دیگه اون روزا و اون سالها گذشت و الان هم که طرفای 80 سالشه ..و دیگه خیلی وقته رفتارش تغییر کرده..
ولی احترامشون بر ما واجبه...

236:

با درودی دوباره و خواهش می کنم بزرگوار....باور کنید همچنان بر این باورم که بنده باید سپاسگزار عالی باشم...
بله..کاملا درست می فرمایید..خاطرات تلخ هم باید اینجا فرموده شود چرا که در زندگی هم همیشه تنها خاطرات شیرین نیست و هر از گاهی..و گاهی بیش از هر از گاهی، خاطرات تلخ هم داریم...

این بسیار خوب هست که از همان سالها پیش علاقه به نویسندگی در وجودتان جوانه زده...خوشبختانه هستعداد خوبی هم در این زمینه دارید...این "ساده و روان نوشتن" هم رمز موفقیت شماست، پس لطفا تا جایی که امکان دارد اون را نگاه داشته و از دست ندهید...اون خانم نویسنده هم صد البته درست فرموده اند...

گویا گربه های مادر علاقه ای ویژه دارند به زاییدن در انباری! در خانه ما هم چند بار پیش آمده البته از وقتی انباری خانه خرت و پرتهایش به دور ریخته شده دیگر حیاط پشتی خانه زیر منبع آب و یا کنار و گوشه آب گرمکن را بیشتر می پسندند!

اما برویم سراغ این تصویر زیبا: آیا ایشان هم یکی از گربه های مادر هستند؟ چقدر زیبا و دلنشین هستند ایشان...موهای چتری، خط چشم درز نکرده.واقعا بسیار زیبا! این دیگر واقعا "خود جنس " هست!!! به نظر می رسد این نگاه پرسشگرش مربوط به وقتی باشد که در حال عکس گرفتن از ایشان بوده اید...انگار می خواهد بپرسد :"ای چی چیه کاکو؟"

سپاس فراوان که آقای مهربان گربه ها هستید...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

به خاطر از دست دادن کیهان بچه ها هم اصلا خودتان را آزرده نکنید..بنده هم بسیاری از مجله ها و حتی عروسکهای دوران کودکیم را به خاطر نبودن جای کافی در خانه از دست داده ام...گاهی برای تعدادی از همان عروسکها دلم بسیار تنگ می شود با اینکه مامک بودند و نه باربی! باور کنید اگر هنوز از اون مامکها در بازار بود، دست کم یکی دو تا می خریدم...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

واقعا چه خوب که شوخ طبع و آرام هستید...امیدوارم همیشه بتوانید این گونه بمانید...واقعا از مطالعهشیوه رفتار با فرزند دلبندتان لذت بردم...البته از مطالعهشیوه ای که برای رفتار با پدرتان در نظر گرفته اید هم بی اغراق بسیار لذت بردم...باور کنید هم برای شما بهتر هست و هم ایشان...

237:

الان یاد خاطره ای افتادم که برمی گرده به مدت ها قبل وقتی که یه بچه دبستانی بودم
دقیقا یادم نیست برای چی کل اقوام دور هم جمع شده بودن فکر میکنم به این دلیل بود که مادربزرگم برنامه بود از مکه برگرده و می خواستیم آش بپزیم من و داداشام خیلی خوشحال بودیم چون دوباره همبازی هامون رو می دیدیم من و دوتا داداشام با پسرخاله کوچیکمون که فکر کنم اون وقت هفت سالش بود می خواستیم بریم در مغازه
داشتیم وارد یه کوچه می شدیم که پسرخالم دوید و یه چیزی رو از زمین برداشت چندتا حلقه پلاستیکی که بزرگ بودن شبیه مهره های پلاستیکی بزرگ داداشم عصبانی شد و اونا رو از دستش گرفت اما پسرخالم دوباره چنگ زد بهشون و شروع کرد گریه کردن انگار اسباب بازی هاش بودن! همین جور گریه می کرد و داد می کشید النگو...انگو هام رو پس بده!
من که از خنده دیگه نمی تونستم حرف بزنم دستشون رو گرفتم تا برگردیم که یهو یکی از همسایه ها پرید بیرون و با چشمای گرد شده به ما نگاه می کرد بنده خدا فکر کرده بود یکی می خواد النگو های دختر بچه ای رو به زور ازش بگیره!
چند لحظه نگاهش بین اون حلقه های پلاستیکی و ما چهارتا در گردش بود تا این که فهمید خیط شده! رفت تو خونشون ... 
هر کار کردیم اون حلقه ها رو ول نکرد تا این که بردیمش پیش خاله ام تا تونست اونا رو ازش بگیره و بندازه دور...!!!

238:

سلام و خسته نباشید به شما دوست خوب و مهربانم
ممنون از این همه مهر و محبتی که دارین
هر لحظه و هر دم هر کسی می تونه تغییر کنه و چه بهتر که همش تغییرات مثبت و مفید باشه..
هدف از هستارت این تاپیک هم فلاش بکی هست به خاطرات گذشته و بیان کنیم انچه که بر ما گذشته..

چه خوب و چه تلخ..
چه توصیف جالبی از عکس گربه کردین
دقیقا..همشون هم میرن توی انباری و بچه به دنیا میارن...
دقیقا ایشون گربه مادر هستن و هر وقت من رو می دید قشنگ میومد کنار م..
این عکس یکی از بچه گربه های خوشگل هست که قشنگ لم داده توی انباری که پر هست از خرده ایینه..
البته برای پارسال هست و فکر کنم دیگه سپس مدتی رفتن..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
برای نویسندگی هم به روی چشم..

الان یکی دیگه از داستانک هام رو براتون میذارم به نام دخترک!
که به شخصه خیلی دوستش دارم..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
ممنونم بابت مطلب آخرتون...

من هم خوشحال شدم که این قدر منطقی و مثبت اندیشی به این قضیه نظر دادین
ضمن اینکه این کتاب امیر ارسلان نامدار هم از کتابای بابام هست که قبلا هر وقت من رو می دید می فرمود بیا بخوونش!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

239:

سلام
خاطره جالبی بود و اون بنده خدا همسایه هم حتما قصدش کمک بوده
کلا دوران کودکی پر هست از این اتفاقات و دعواهای عجیب بر سر اسباب بازی ها

240:

همه چیز خوب داشت پیش میرفت...
دقیقا امروز که روز آخر بود باید امضا نهایی رو میزد زد زیر همه چیزو نیومد...
.
.
.
.
.
همه چیز افتاد فردا
این روزها در حدی هسترس دارم که .....
هر پنج دقیقه نفس هام سنگین میشه و یه آه بلند میکشم
نذر کردم
دو هفته خادم امامزاده شم ...

241:

درود و خسته نباشید به شما هم دوست بسیار خوب و بزرگوار
یک بار دیگر سپاس فراوان به خاطر لطف و محبت پیوسته عالی

به چه زیبایی از اهمیت و لزوم تغییر نوشته بودید..باید هم همینطور باشد...
تصویر اون گربه هم بی اغراق زیبا و دلنشین بود...البته در واقع همه تصویرهایی که از گربه/بچه گربه تا الان گذاشتید زیبا و دلنشین بوده اند...گربه مادر هم ارزش رفتارهای مهربانانه شما با خودش را به خوبی فهمیده...برای همین هم هست که به شما اعتماد کرده و نگران بچه هایش نیست...
این بچه گربه ناز و ملوسی که عکسش را گذاشته اید و گویا رفته هم شاید یکی از همینهایی باشد که پس از بزرگ شدنشان دوباره به سوی شما بازگشته اند؟! اصلا شاید همین گربه ماده هم وقتی در همین انباری شما بچه گربه ای بوده؟

خب چون این پناه گرفتن گربه ها در انباری شما برای بنده فلاش بکی شد به پناه گرفتن یک گربه در حیاط خانه مان، تصمیم گرفتم تصویرش را اینجا بگذارم...البته شرمنده که تصویر یک گربه زنده نیست...بینوا گویا در کوچه با یک ماشین برخورد کرده بوده و روز پایانیش را با کز کردن در گوشه ای از حیاط سپری کرد...

نتوانستیم به او کمک کنیم چرا که دیگر جانی در بدنش نمانده بود که بتواند ادامه بدهد...

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین


اما برویم به سراغ داستانک که هم جای سپاسگزاری دارد که لطف کرده و اون را برنامه دادید و هم البته تحسین و تشویق چرا که همانطور که پیشاپیش انتظار می رفت، این داستانک هم با وجود حجم کم، بسیار تاثیرگذار بود...بله.."ساده و روان" نوشتنتان اینچا هم به خوبی به نمایش گذاشته شده...بنده هم با اجازه شما این داستانک را بسیار دوست دارم!

اما چه کار خوبی کردید تصویر کتاب امیر ارسلان نامدار را هم اینجا گذاشتید!!! چه کار خوبی هم پدر گرامی انجام داده بودند که شما را تشویق به مطالعهاین کتاب در اون وقت نموده بودند...اینطور که پیداست ایشان به تاریخ و ادبیات دوران کهن بیشتر علاقه دارند یا دست کم اون روزها اینطور بوده اند...

242:

همه چیز تموم شد...
حق به حق دار رسید
و خدای که عادل هستش
خدایا شکرت

243:

درود

لطفا توضیح می فرمایید چگونه این حق به حقدار رسید؟

با توجه به میزان نگرانی شما برایم جالب بود ببینم حق از نظر شما چه بوده و اینکه آیا به آسانی به حقدار رسید؟ البته این پرسش از یک جهت دیگر هم بوده و اینکه شاید بیان جزییات بیشتر کمک کند به اینکه فلاش بکی بشود برای دوستان که موارد مشابهی در زندگی نزدیکانشان دیده یا خودشان تجربه کرده اند...

پ.ن.

این هم برای آسانتر شدن کار:

نوشته اصلي بوسيله sahar20 نمايش نوشته ها
من جز اون دسته آدما هستم که دستم نمک نداره و نخواهد داشت...
هربار هم خواستم ثواب کنم کباب شدم
سه روزه زندگی برام نمونده...آدما چقدر میتونن بی انصاف باشن ...
خدا منو میبینی؟
مگه نمیگی من را بخوان
مرا بخوان...
تورا از اسمانت خواندم....اسمانت .....شاهد تمامی خاطرات من هست..
مگه نمیبینی اسمتو به دروغ به زبان میارن ...چرا همون لحظه معجزه نمیکنی ؟
دستم به هیچ کجا نمیرسد
بی بی فاطمه زهرا تمام مشکلات آدم هارو برطرف کن و مشکل من هم حل کن
نذر کردم ..از اون لحظه ای که حق به حق دار رسید تا یکماه بعدش روزه بگیرم
دارم قول میدم بهت خدا ...
همه چیز رو جبران میکنم...
فقط تو این مشکل منو یاری کن
خودت خبر داری حق باکیه...
بعضیا چطور میتونن اسم قراونت ..اسم خودتو به زبان بیارن وقتی دارن دروغ میگن ...مگه دنیا دار مکافات نیست ...
دلم گرفته
میشنویی صدامو خدا
میبنی چطور حسرت ها رو میشمارم تا ببینی کی ؟ کجا ؟
و کدوم روز خواسته های ناخواسته ات فراموشت کردم !!!
خدایا حسرت ها ،پشیمونی ها ، تمومی ندارن
تو این دنیای خاکی هیچ چیز تمومی نداره
با اینکه میدونیم یه روزی همه چیز تموم میشه
خدایا تو که میدونی
چرا آدم های خوب همیشه گرفتار آدم های بد میکنی؟؟؟
چرا آدم هارو باهم جفت نمیکنی...خوب با خوب ....بد با بد ...
تو که از نیت ادم ها خبر داری...
دلم که دور ورته خدا ...میشه دلمو به خودت قرص کنی ...
میشه شنبه بهش اجازه ندی که اسمتو به دروغ به زبان بیاره
گاهي احساست میکنم که کنارمی و هوامو داری
هيچ چيز ندارم، فقط تورو دارم
همیشه طرف یه قضیه من بودم ...
به گمانم تقدیر این بود
که ببینم و ثابت کنم براشون
یه ادم زیر دست و پای هوس زنش له شه


+
ادامه ش شنبه ....
دعا کنید پایان خوشی داشته باشد
تو همین تاپیک فراخوان کنم که حق به حق دار رسید...

244:


سلام
یه چیزی هستش که نمیشه دقیقا توضیحش داد...
باید مبهم توضیح بدم
از طرف قاضی و دادگاه حق به حق دار رسید ...
.
.
.

با یه سیم کارتی که به اسم من بود()
و
برنامه تلگرام

245:

سلام و عصر شما دوست بسیار خوبم بخیر
دقیقا این گربه ها نسل به نسل در انباری ما متولد میشن
و نکته جالب که همیشه یه دونه از این گربه ها با من خیلی انس پیدا می کنه
آخی اون گربه که توی حیاط فوت کرده
متاسفانه ماشین و خودرو همیشه قربانی می گیرن...
فرقی هم نمی کنه چه موجودی باشه...
توی هسترالیا کانگورو ها که میخان از خیابان توی جاده ها رد بشن خیلی هاشون تصادف می کنن
ممنون از شما بابت نظری که برای داستانم دادین
یادش بخیر یه پسر همسایه داشتیم اسمش امیر ارسلان بود..
همه بهش می فرمودن امیر ارسلان نامدار
و بد نیست هم یادی کنیم از بابای بابام که به برادر بزرگم که اسمش فرهاد هست..

می فرمود فرهاد کوه کن
.............................
دقایقی قبل که رسیدم خونه،دیدم پسر کوچولوی همسایه مون با مامانش خونه مون هستن...
سلام علیکی کردم..

که مامانش فرمود بی زحمت چند تا سی دی انیمیشن نداری که پسرم بشینه نگاه کنه؟
من هم فرمودم چند تایی دارم..
و رفتم از توی یه کیسه چند تا انیمیشن پیدا کردم و بهش دادم..
و بعد هم فرمودم کارتون های قدیمی هم یکی دو تا دارم مثل ماجراهای سندباد..
و بعد فرمود دیگه اون کارتون ها به درد نسل امروزی نمی خوره!
واقعا در اون وقت چقدر این کارتون ها زیبا و دلنشین بودن یادمه جمعه ها کارتون نیک و نیکو نگاه می کردم و چقدر هم لذت داشتن دیدن شون..

ولی امروزه واقعا دیگه نسل جدید همش انیمیشن های جدید می بینه..
یادتونه که اون موقع اول برنامه کودک یه تیتراژی بود که یه پسر قدم میزد و آهنگ بق بقو بق بقو هم داشت..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

246:


سلام نازنین دوستم ...
آخی ....
گربه بینوا ...
منهم دبیرستانی که بودم یک گربه داشتم که خیلی قشنگ بود ...
عاشقش بودم و خودم بزرگش کرده بودم ...
با سرنگ بهش شیر داده بودم از بس کوچولو بود ..
برعکس همه گربه ها که میگن بی چشم و رو هستن این یکی خیلی باوفا بود ....
خیلی باهم بازی می کردیم ...
شیطون و بامزه بود ...
گاهی اوقات میومد کنارم و مثل من دوتا دستشو میذاشت زیر سرش و بدنشو میبرد زیر پتو و می خوابید و خرخر می کرد ...
واقعا ادا و اصولش مثل آدما بود ...
گاهی هم میرفت روی سینه برادرم می خوابید و اون نفسش که می گرفت متوجه میشد که گربه روی سینه اش خوابیده ...
روزها همش خواب بود به همین دلیل اسمشو گذاشته بودم والیوم ...
یک بار هم دزدیدنش ...
هر موقع غیبش میزد فقط کافی بود دم در یک کیسه فریزر رو تکون بدم ...
صداشو که می شنید مثل جن ظاهر میشد چون کیسه فریزر وعده گوشت رو بهش میداد ..
یک بار دیگه گمش کردم ...
این دفعه برادرهام مثل دفعه قبل دنبالش نبودند ...
منهم هر روز به مدت یک ماه یا صداش می کردم یا کیسه فریزر رو تکون می دادم ...
وقتی که گمش کردم شب قبلش خواب بودم و مهتاب توی آسمون پهن بود ..
همون شب نیمه شب با دستش زد به بینیم و من بیدار شدم ...
کمی نازش کشیدم ...
مدتی طولانی فقط نگاهم کرد ...
با یک مهر و محبت عجیبی ...
مثل اینکه خداحافظی می کرد ...
خلاصه سپس یکماه برادرم بهم فرمود اون دیگه برنمی گرده ...دنبالش نگرد ...
فرمودم چرا ؟؟؟
فرمود همون شب که بیدارت کرد بعدش رفت توی کوچه و 5 تا سگ تیکه پاره اش کردند ...
خودشو زخمی کشیده بود زیر یه ماشین ...
برادرهام و مادرم صدای جیغشو شنیده بودند و رفته بودند سراغش ولی سپس نیم ساعت جون داده بود ..
بقدری سپس شنیدن این موضوع حالم بد شد و گریه کردم که افسردگی گرفتم و مادرم منو برد دکتر ...
یادمه دکتر خنده اش گرفته بود که من به خاطر گربه ام افسردگی گرفتم ...
ولی خیلی دلداریم می داد ...
چند ماه طول کشید تا خوب شدم ...
از اون به بعد دیگه هیچ حیوونی نگه نداشتم ...


نوشته اصلي بوسيله sahar20 نمايش نوشته ها
همه چیز تموم شد...
حق به حق دار رسید
و خدای که عادل هستش
خدایا شکرت
سلام سحرجان ...
خدا را شکر ...
نگرانت بودم عزیزم ...


نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
سلام برادر خوبم ....
خسته نباشی ..
این تیتراژ برنامه کودک کار اولین هستاد انیمیشن من بود ...
یاد اون موقع ها بخیر ...

247:

سلام هنگامه خانم،خواهر خوبم
شما هم خسته نباشی
چه جالب بوده که اون کار جالب که بچه های دهه60 باهاش خاطره دارن کار هستادت بوده..در اون وقت انیمیشن سازی توی ایران با اون امکانات فوق العاده سخت بوده..

وای چه خاطره غمناکی برای گربه ت نوشتی
آخی
.............
امشب شامک تخم مرغ داریم
خانمم میگه تنوع غذایی هم خوبه
من هم فرمودم واقعا درسته حرفتون
و من به یاد مسابقه تخم مرغ در هم میهن افتادم که البته نسبتا تخم مرغی که درست کردم مورد توجه برنامه گرفت و رای خوبی هم آورد
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

248:

سلام آقا هاشم ...
ممنون ...
یاد تخم مرغ پزون بچه های هم میهن بخیر ...
آقایون تنبل به شما رای دادند چون خودشون هم بی سلیقه و تنبلند ....

249:

ممنونم
واقعا تخم مرغ آقایون که بهتر از اینها که نمیشه
البته درسته ظاهر نداره ولی باطنش بس خوشمزه هست...
الان که دارم چای دبش می خورم به یاد یه صحنه از سریال" برکینگ بد" اقتادم که دو تا خواهر نشسته بودن و یکی از خواهرها به اون یکی فرمود چقدر فضولی!
و من به یاد بعضی ها افتادم که به یه بنده خدا می فرمود فضول!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

250:

درود و شب شما به خیر دوست بسیار خوب و مهربانم
به احتمال زیاد هم این گربه ای که با شما اخت می گیرد یک گربه ماده ست مانند همین گربه مادر صفحه پیش! بله دیگر..این گربه های ماده هستند که آینده نگرند و گرنه بنده که تا به این لحظه از این گربه های نر چیز ویژه ای ندیدم...تازه به خاطر این که بچه های خودشان هم اگر دستشان برسد می خورند هم یک نوع حس ناخوشایند ایجاد می کند...

بله اون گربه بینوا هم واقعا آخی...




اگر در هسترالیا ماشینها کانگورو قربانی می گیرند، در همین کشور خودمان علاوع بر گربه، بنده حتی ببر هم دیدم قربانی ماشین شده! در راه مسافرت به مشهد مقدس بودیم که در جاده جسد یکی افتاده بود...می فرمودند در اثر برخورد با ماشین بوده...البته چیز زیادی هم از جسدش به جا نمانده بود...

در مورد پسر همسایه فرمودید که نامش امیر ارسلان بوده..راستش با توجه به علاقه پدرتان به کتاب امیر ارسلان نامدار میخواستم از عالی بپرسم آیا به خاطر اینکه کسی در خانواده ،نزدیکان یا همسایه ها دارید که نامش امیر ارسلان هست ، نام شما امیر ارسلان نشده؟راستش احساس کردم پدرتان این نام را برای یکی از فرزندان پسرشان می پسندیدند...

چه کار خوبی کردید که از پدر پدرتان هم یاد کردید..."فرهاد کوه کن" هم جالب بوده...اینجور نام گذاشتن بر روی فرزندان واقعا بسیار نیکوست...
..................................................

.........................

اما پیش از حرف زدن در مورد برنامه کودک وقت ما باید از شما یک سپاسگزاری بکنم که این تصویر بسیار خاطره انگیز از تیتراژ برنامه کودک اینجا گذاشتید...واقعا حس و حال صفحه و البته ما را دگرگون می کند این تصویر و همه خاطرات ریز ودرشتی که با دیدن اون جلوی چشم ذهنمان رژه می رود...

بله..بنده هم نیک و نیکوی ظهر جمعه..رابین هود هر سال نوروز و سرود کریسمس (اسکروج) روز کریسمس را به خوبی به یاد دارم...جالب اینکه با وجود تکراری بودن باز می نشستیم با شوق و ذوق تماشا می کردیم...راستی همین الان یادم امد به ان برنامه عروسکی پیرزن و پیرمرد و ان گنجشک...چه احساسات ناب و لطیفی داشتیم ما واقعا!!! فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اما اونچه خانم همسایه در مورد سلیقه برنامه دیدن بچه های امروز فرموده را بدبختانه کم و بیش از همه می شنویم و یکی نیست از همین پدر و مادرها بپرسد که اگر نشود از همین سن و سال کم کاری کرد که با جهان کودکانه ما ارتباط بربرنامه نمايند، چگونه می توان انتظار داشت فردا که بزرگسال شدند بتوانند درکمان نمايند؟ مواردی هم بوده که واقعا کودک پس از یکی دو بار دیدن بعضی برنامه های دوران کودکی ما واقعا علاقمند به دیدن بخشهای بیشتری شده شاید چون پیش از مدرسه رفتن بوده...با وجود این همین نشان می دهد که غیرممکن نیست...


251:

درود بر شما هم دوست بسیار نازنین و عزیزم...: :

بله..واقعا هم آخی گربه بینوا...

البته با اینکه برای از دست رفتنش بسیار غمگین شدم وقتی نوشته عمیقا غمناک شما را خواندم دیدم برای شما بسیار بسیار بسیار سختتر بوده چون خودتان بزرگش کرده بودید و رابطه ای بسیار نزدیک و صمیمانه با هم داشتید...اون گربه که 24 ساعت هم نتوانست با ما باشد و پیش از اون هم ندیده و نشناخته بودیمش..

کار بسیار خوبی هم کردید که پس از اون دیگر جانور خانگی نگاه نداشتید..این تصمیمی بود که دوره راهنمایی گرفتم اون هم وقتی که جوجه آلبالویی رنگی که برادرم برایم خریده بود ، یک روز صبح، ناگهانی از دست رفت...بیمار هم نبود...هیچ وقت هم نفهمیدم چگونه ...بسیار هم دردناک هست این بیش از حد نزدیک شدنشان به ما..وقتی از مدرسه بر میگشتم، هنوز در را باز نکرده می دوید پیشم...یک لحظه هم جدا نمیشد...

خب برای اینکه فضای غمبار را برای همیار جان بسیار عزیز ونازنینمان دگرگون کنیم، بنده دو تا عکس از بچه گربه های شیطان دانشگاه شیراز برایتان می گذارم.

هر وقت کنار و گوشه دانشگاه مینشستیم ساندویچهایی که توی خوابگاه برای خودمان آماده کرده بودیم، بخوریم یکی دو تا از این بچه گربه ها هم می آمدند و ان وقت مگر دلمان می آمد ساندویچها را خودمان تنهای تنها بخوریم؟!

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

252:

به ی سال قبل دقیقا این روزها که برمیگردم میبینم با وجود همه ی سختی هایی که واسه کنکور کشیدم بازم حالم خوب بود
ورودش به زندگیم خیلی تغییر ها برام داشت...
اما الان که برمیگردم بهش فکر میکنم میگم ای کاش ای کاش نمیذاشتم اصلا وارد زندگیم بشه تا حداقل هیچ چی تو ذهنم نباشه از علاقه اش و حرفاش.
همون یه اقوام عادی برام میموند...ای کاش.................
تو این ی ساله خیلی بزگتر شدم.عاقلتر شدم.و بیخیال تر.نمیدونم شاید اگه اون اتفاقا و ماجراها پیش نمیومد شاید الان این نبودم.
سپس اون یکی از کمد هام رو کلا قفل زدم و تعطیلش کردم.همه وسایلی که به نحوی یادم میاره رو ریختم توش و دیگه نمیرم سراغشون ای کاش حافظه ام هم میتونسم بریزم و دیگه نرم سراغش تا بپوسه...............

نمیدونم چرا اصلا دارم اینا رو مینویسم اصلا ربطی به موضوع داره یا نه ولی وقتی این تاپیک رو دیدم نا خوداگاه تو ذهنم اومد و دستم شروع کرد...اگه بی ربطه ببخشین...
موسیقی رو دیگه اسمش نیار که ادمو داغون میکنه.
آهنگ بهارم تویی از شهرام میر جلیلی
هوای بوی احساس تو میده و دلم حال قلبت رو فهمیده
هوا حالت لحظه ی هوایی شدنه دستای خدا بازم تو دستای منه
.....................
نشستم تو ایوون کنارم تویی بازم مثل هر سال بهارم تویی

253:

با دیدن تصویر این گربه ها یاد دوران بچگیم افتادم
بچه خشنی نبودم اما از بچه گربه ها لجم می گرفت چون هیچ وقت نمی تونستم بگیرمشون با خودم فرمودم این دفعه اگر گربه ای به چنگم اومد حسابشو میرسم واسه چی این قدر ترسو هستن؟
یه روز که رفته بودم خونه مادر بزرگم دیدم یه گربه مشکی اومده تو اتاق وسط هال ایستاده دویدم دنبالش پا گذاشت به فرار نتونستم بگیرمش وقتی به مادربزرگم فرمودم این گربه چرا این جوریه فرمود چند روزیه که مزاحم میشه در باز باشه میاد تو و خلاصه اذیت می کنه واسه گربه نقشه خبیثی کشیدم البته با همکاری داداشام
تصمیم گرفتیم این دفعه که دیدیمش یه سبد پلاستیکی بندازیم روش و حسابی خیسش کنیم خب همین کارم کردیم بیچاره موش آب کشیده شده بود نه البته گربه آب کشیده شده بود!
رفت و دیگه هم اون اطراف پیداش نشد الان که فکرشو می کنم دلم واسش می سوزه با خودم میگم من چقدر بچه خبیثی بودم اون لحظه!
کلا از گربه ها خوشم نمیاد چون تا یکم بهشون محبت کنی پررو میشن ولی دلم نمی خواد دیگه اذیتشون کنم

254:

سلام و عصر بخیر دوست خوبم
اتفاقا من هم به همین فکر بودم که داره باهام رفیق بشه که وقت زایمان قشنگ بره توی انباری و بعد بچه به دنیا بیاوره
در این رابطه فلاش بکی بزنم به پارسال که توی خونه بابام یه گربه چند تا بچه گربه کوچولو و خوشگل به دنیا اورد و رفته بود زیر منبع اب و ما همش براش غذا می بردیم..
این هم عکسش!

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
برای تصادفات در کشور خودمون هم باهات موافقم..
درسته علاوه بر تصادفات شکارچی های ناجوانمرد هم دمار از روزگار حیوانات بیچاره در میارن...
درباره نامگذاری اسامی هم دقیقا نمی دونم ولی بابام خیلی کتاب قدیمی داشت..

مثلا یه کتاب نایاب هزار و یکشب داشت که چاپ سنگی بود و بدون سانسور برای 60 سال پیش بود..

واقعا چقدر زیبا بود و متاسفانه گم و گور شد
حالا بد نیست هم یه خاطره بگم که من وقتی کوچک بودم خیلی مریض شده بودم و ننه م هم موقع حاملگی خرمای زیادی خورده بود
و روی من اثر گذاشته بود و خیلی ریغو شده بودم
زن دایی م می فرمود می خواسته بندازدت توی رودخونه که از شرت راحت بشه
ولی جلویش رو گرفتم و فرمودم ولش این بیچاره رو
تا بعدا خوب شدم
برای اون برنامه پیرمرد و گنجشک هم یادمه..

چقدر پیرزنه بدجنس بود و در اون وقت چقدر این برنامه ترسناک بود برام
نمی دونم یه فیلم آلمانی بود به نام مایکل که موهاش بلند میشه و یه ادم بدجنس با موهاش قلم مو درست می کنه..
توی اون خونه تاریک که رفت من هنوز هم اون صحنه یادمه و چقدر ترسیدم

واقعا کارتون های قدیمی خیلی دلنشین تر بودن...


255:

سلام دوست عزیز..
خوش امدی به تاپیک خاطرات گذشته
بهر حال دیگه اتفاقاتی که در گذشته رخ داده به نوعی یه خاطره هست...
حتی شنیدن یه اهنگ هم می تونه ادم رو ببره به گذشته های دور و نزدیک


نوشته اصلي بوسيله sima33 نمايش نوشته ها
با دیدن تصویر این گربه ها یاد دوران بچگیم افتادم
بچه خشنی نبودم اما از بچه گربه ها لجم می گرفت چون هیچ وقت نمی تونستم بگیرمشون با خودم فرمودم این دفعه اگر گربه ای به چنگم اومد حسابشو میرسم واسه چی این قدر ترسو هستن؟
یه روز که رفته بودم خونه مادر بزرگم دیدم یه گربه مشکی اومده تو اتاق وسط هال ایستاده دویدم دنبالش پا گذاشت به فرار نتونستم بگیرمش وقتی به مادربزرگم فرمودم این گربه چرا این جوریه فرمود چند روزیه که مزاحم میشه در باز باشه میاد تو و خلاصه اذیت می کنه واسه گربه نقشه خبیثی کشیدم البته با همکاری داداشام
تصمیم گرفتیم این دفعه که دیدیمش یه سبد پلاستیکی بندازیم روش و حسابی خیسش کنیم خب همین کارم کردیم بیچاره موش آب کشیده شده بود نه البته گربه آب کشیده شده بود!
رفت و دیگه هم اون اطراف پیداش نشد الان که فکرشو می کنم دلم واسش می سوزه با خودم میگم من چقدر بچه خبیثی بودم اون لحظه!
کلا از گربه ها خوشم نمیاد چون تا یکم بهشون محبت کنی پررو میشن ولی دلم نمی خواد دیگه اذیتشون کنم
سلام سیما خانم
ممنون از خاطره زیباتون
من فکر کنم گربه ها از آب بدشون بیاد و کلا حموم هم نمیرن
ولی باهات موافقم کلا خیلی پرو میشن..

کافیه یه بار غذا بهشون بدی دیگه ول هم نمی کنن!

256:

درود

واقعا بسیار خوشحال شدم که دیگر همانند دوران کودکی با گربه ها رفتار نمی کنید...

اما شیوه رفتارتان با اونها در دوران کودکی فلاش بکی شده برای بنده به این تصویر که واقعا بسیار دوستش دارم :

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

نمایش جالبی از "چاه مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی!"

257:

درود و عصر شما هم به خیر دوست خوب و مهربانم
بله دیگر بنده خدا چه کار دیگری می تواند بکند؟! بچه دار شدن هست و هزار و یک دردسر...بنده خدا چه گناهی کرده که گربه نر آفریده نشده ، همه روز و همه ساعت برای خوشی خودش زندگی کند و بس!

این تصویری که گذاشتید هم واقعا بسیار جالب بود (به یاد برنامه National Geographic افتادم )
البته شرح جالبی که از کمکهای گربه دوستانه تان نوشته بودید هم بسیار ارزشمند بود و البته خواندنی!

چه کتاب کمیابی هم پدر ارجمندتان داشته اند!!! امیدوارم پیدا بشود و حتی اگر نشود هم امیدوارم به دست کسی افتاده باشد که ارزشش را به خوبی بداند...راستی چه خوب که تا وقتی که در خانه بوده، ان را خوانده بودید!!! مایه بسی خوشوقتی خواهد بود اگر هر اونچه از اون به یاد دارید در اینجا یا در هر محفل دیگری که مناسب می دانید برایمان بیان نمایید!!!

اوه پس مادر گرامیتان خرما خورده بودند که اینقدر باهوش و خوشفکر شده اید؟! بسیار عالی! چه خوب واقعا که ان بیماری زودگذر بوده...باور کنید مادرتان از سر شوخی حرفی زده بودند و گرنه مادر هرگز فرزند دلبندش را به خاطر بیماری رها نمی کند...
ان فیلم سینمایی که فرمودید را به خوبی به یاد دارم ..نامش نسخه سحرامیز بود فکر کنم...بله صحنه های مربوط به ان خانه تاریک واقعا ترسناک بود...
در مورد دلنشین تر بودن کارتونهای دوران کودکیمان هم کاملا موافقم!
نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
من فکر کنم گربه ها از آب بدشون بیاد و کلا حموم هم نمیرن
ولی باهات موافقم کلا خیلی پرو میشن..

کافیه یه بار غذا بهشون بدی دیگه ول هم نمی کنن!
گربه ها بنا به فرموده بعضی بزرگان زمینه جانور شناسی، از پاکیزه ترین جانداران هستند چرا که بیشتر روز را به تمیز کردن خود می پردازند...راستی یک نوع گربه هست که در ترکیه زندگی می کند و عاشق آب و آب بازیست..فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

این گربه آبدوست Turkish Van نام دارد...

258:

ممنونم
کلا موجودات ماده همیشه زحمت کش بودن
برای کتاب هزار و یکشب هم واقعا این قدر داستان های جالب داشت که اصلا با نسخه های جدیدی که از این کتاب به چاپ میرسه قابل قیاس نیست..
مخصوصا داستان سندباد بحری که چقدر زیبا بود و من همچنان یادمه اون سفرهاش..
واقعا خرما برای بچه که توی شکم مادره خوبه!؟
نکته جالب که من نسبت به بقیه اعضای خانواده باهوش ترم..
انصافا اون 6 تا اصلا از لحاظ هستعداد با من قابل قیاس نیستن
افرین به ننه م که یه کارتن خرما خورده
ممنون بابت اسم اون فیلم که فرمودین..

واقعا چه صحنه ترسناکی بود و چقدر هم موهاش بلند میشد..
یادته توی کلاس درس موهاش بلند شد
برنامه نشنال گرافیک هم گویا خیلی پر طرفداره و صحنه های نادر پخش می کنه..
من اصلا نمی دونستم گربه ها این قدر تمیز باشن..

ممنون بابت نام بردن اون گربه ترکی
اون تصویر متحرک هم که گذاشتی چقدر جالبه..

خیلی خندیدم..

معلومه اون کوچولوهه خیلی شیطونه..


259:

خواهش می کنم...

بله ماده ها از روز آفرینش جهان تا به امروز بار فرزندان را و حتی وقتی فرزندی هم در کار نیست بار دست کم یک نفر دیگر را به دوش کشیده اند...

هر بار که از اون نسخه کامل هزار و یک شب می گویید بیشتر هوس می کنم اون را هم به دست بیاورم چرا که همه اونهایی که سالها پیش خواندم هم از تصویر روی جلد گرفته تا همه متن داستان دستخوش دگرگونی شده بود...

هنوز یادم نرفته یکی از این داستانها را که خواستم بخرم و برای خریدنش برنامه ریزی هم کرده بودم ولی چه زجری کشیدم وقتی رفتم بخرمش و دیدم چه بر سر تصویر خانمهای روی جلد آمده:

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین



همان شب تا دیر وقت نشستم و یک طرح من در آوردی بر روی چهره اون شخصیتها کشیدم...چقدر هم غمگین بودم...برای دختربچه ای در اون سن و سال چنین چیزی بسیار دردناک هست...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین



این هم یکی دیگر که روزهای پیش از دگرگونی چهره های روی جلد خریده بودم:


فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
در مورد خوب بودن خرما هم برای مادر و هم بچه و هم رویهمرفته برای همه افراد به جز اونها که با قند خون درگیرند بسیار مفید هست.البته اونهایی که قند خون دارند هم اگر تعداد اندکی بخورند برایشان بد نیست و صد % بهتر از قند مصنوعیست...

بله شک نکنید که اونچه مادر گرامی انجام داده اند در شکل گیری هوش عالی موثر بوده ...البته بنده دیگر افراد خانواده تان را نمی شناسم ولی خود شما را که هم هنرمند هستید و هم از ذهن خلاق یک نویسنده برخوردارید را که دست کم از اینجا می شناسم و خوشبختانه دوستان دیگر که با شما یکی دوباری دیدار هم داشته اند...
بله صحنه های مورد نظر عالی از نسخه سحرآمیز را به خوبی به یاد دارم...چه صحنه خنده داری بود ان جا که وقتی روی زانویش مورد آزمایش برنامه داد چنان مویی رویید که دیگر راه رفتن را برایش دشوار نموده بود!!!!
بنده از دیرباز از برنامه های راز بقاء و این چیزها بسیار خوشم می آمده و هنوز هم اگر موارد این چنینی ببینم در حال پخش هست، بی درنگ به تماشایش می نشینم...صد در صد از تماشای برخی از این سریالهای مزخرف داخلی و کشورهای همسایه بهتر هست...
راستش بنده هم از این برنامه ها و یکی دو مقاله به این نتیجه رسیدم که گربه ها تلاش می نمايند تمیز باشند چرا که با توجه به راه و روش گربه های نر خودم فکر نمی کنم به این نتیجه می رسیدم...(=⌒‿‿⌒=)

260:

خاطرات دوستان رو ميخوندم و كلي برام جذابيت داشت و داره مخصوصا نقل قولهاي آقاي هاشم و خانم nameless
تايشان خاطراتتون از كارتون نيك و نيكو ياد كردين منم فرمودم يه چيزي بگم
چند وقت پيش دوستم خونه مون بود كه فرمود يه كارتون براي بچه ي ٢ سالش بذارم.

فرمودم چي بذارم؟ فرمود Die Biene Maja.

( آلماني هست و ترجمه ش ميشه "مايا، زنبور عسل") وقتي پخش شد ديدم ورژن جديد همين نيك و نيكو هست كه انيميشن شده بود.

به دوستم فرمودم من اين كارتون رو بچه كه بودم ديدم و از يوتيوب يه بخشيشو به فارسي پيدا كردم و پلي كردم براش جالب بود ديدن كارتون به زبان فارسي

ببخشيد كه خاطره ي گذشته نيست.


261:

سلام دوست خوبم..

شب بخیر..
امیدوارم اوقات خوش باشه براتون
واقعا که همینجوره..

مادرها همیشه زحمت زیادی می کشن و همیشه هم مورد تبعیض برنامه می گیرن..
واقعا ممنونم بابت چنین تصاویر زیبایی از کتاب هزار و یکشب...
بسیار زیبا...

و چقدر هم کار خوبی کردی که روی اون جلدش نقاشی کشیدی
واقعا سانسور و ممیزی دیگه از حد گذشته...
متاسفانه به همین خاطر دیگه نسل کتاب و کتابخوانی داره کم و کمتر میشه...
اتفاقا بابام هم چنین کتاب هایی که شما تصویرش گذاشت رو می گرفت..ولی انصافا اون کتاب قدیمی کجا و این نسخه های جدید کجا؟
سپاسگزارم از تعریفتون... واقعا خستگی ز تنم برون برفت
برای راز بقا هم واقعا موافقم..

یادش بخیر چه صداهای جاودانه ی هم راوی این برنامه بودن..

هستاد پرویز بهرام..

هستاد رسول زاده..

هستاد لطیف پور..

هستاد غلامعلی افشاریه و....
و اما برسیم به بحث گربه
امروز عصر که داشتم از سر کار بر می گشتم خونه...
یه آگهی من رو جذب خودش کرد...
اگهی گم شدن یه گربه خوشگل
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
همون لحظه من رو به یاد یه موضوعی انداخت که خیلی وقت ذهنم رو مشغول کرده بود و راستش تا الان هم همینطور ذهنم مشغوله!
پارسال اگهی گم شدن یه دختر به نام ساغر دیدم.

که توی تاپیک عکس هم برنامه دادم..
واقعا خبر ندارم که ایا دخترک پیدا شد یا نه..
واقعا خانواده ش الان در چه حالن؟
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
و لینک هم پست بنده //
http://forum.hammihan.com/post4733453-3463.html

262:

سلام مریم خانم
خواهش می کنم...
چه خوب کردی که برای دوستتون از کارتون نیک و نیکو گذاشتین
البته می خواستی بهش بگی دوبلورهای ایرانی فوق العاده بی نظیرن در ایجاد صداهای زیبا و ماندگار..
مثلا همون ملخ که چهار دست بود زنده یاد حسین باغی دوبلورش بود و چقدر هم جذاب صحبت می کردن..
البته خاطرات خوب شما در تاپیک خاطرات روزانه هم زیبا و خواندنی هست..

263:

سلام دوستان ...
خوب هستید ؟؟؟
آقا هاشم مگر حسین باغی مرحوم شدند ؟؟؟
وای خیلی ناراحت شدم ...
سال ها پیش وقتی توی شهرستان تهران دانشجو بودم اولین آگهی های بازرگانی کامپیوتری شبکه سراسری و شهرستان تهران رو کار می کردم برای صداگذاری می رفتیم هستودیو و حسین باغی روی آگهی های من صحبت می کردند و یادش بخیر وقتی که بهش فرمودم من از 4 سالگی تا حالا صدای شما را روی اونونس فیلم ها از تی وی شنیدم تعجب کرد ...
روحشون شاد ...


فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

264:

سلام هنگامه خانم
خوب هستید؟اوضاع و احوال تون خوبه؟
شما تو کار آگهی های تبلیغاتی هستید؟
کار خیلی جالبیه هم تخصص بالایی میخواد هم سلیقه و خلاقیت بالا.
الان هم به همین کار مشغول هستید؟

265:

سلام هنگامه خانم گرامی
ممنون
ایشون در سال1389 به رحمت خدا رفتن
و عالم دوبله یکی از بزرگان خودش رو از دست داد ..

و متاسفانه در سکوت خبری ایشون به خاک سپرده شدن..
چه خاطره جالبی بیان کردین و قبول باید کرد ما ایرانی ها واقعا شناخت زیادی از مفاخر ملی نداریم..
و من رو به یاد یه خاطره انداخت که توی پاتوق شیرازی ها ..من عکسی برنامه دادم مربوط به تشیع جنازه پدر برق ایران{ البته اگه اشتباه نکنم} جمعیتی به اندازه ده نفر اومده بودن تشیع جنازه..
و شما هم اونجا فرمودی که واقعا ارزشی برای چنین مفاخری نداریم
این هم لینک خبر فوت ایشون..
http://www.khabaronline.ir/detail/117827/culture/cinema

266:

سلام آقا هاشم
پیرو حرف شما فقط خواستم بگم برخی شناختمون از مفاخر کشور فقط در حد فرمودم تا جمله از کوروش و نهایتا چهار تا بیت شعر دست و پا شکستس چیزی که تو همین شبکه های اجتماعی هم زیاد دیده میشه کسانی که دم از ایرانیت میزنن ولی در اصل ارزشی برای این سرمایه های کشور قائل نیستند.
خیلیها هستند تو کشور چه در عرصه فرهنگی و هنری و چه در عمل و فناوری که برای این کشور زحمت میکشن و تلاش میکنن ولی در گمنامی زندگی میکنن و فقط سپس مرگشون هست که اونم تازه برای یه مدت کوتاه نامش اورده میشه.


267:

سلام آقا محمد ...
خوبید ؟؟؟
بله بودم ...
بخصوص وقتی که شهرستان تهران بودم ...
اون موقع آگهی ها با کامپیوتر کار نمی شد ولی من دنبال یادگیریش بودم و اولین آگهی های کامپیوتری رو با آمیگا 500 که حتی هارد هم نداشت انجام می دادم ولی از وقتی که برگشتم تا چند سال پیش هم در این زمینه کار می کردم ولی کم کم گذاشتمش کنار ....


نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
سلام هنگامه خانم گرامی
ممنون
ایشون در سال1389 به رحمت خدا رفتن
و عالم دوبله یکی از بزرگان خودش رو از دست داد ..

و متاسفانه در سکوت خبری ایشون به خاک سپرده شدن..
چه خاطره جالبی بیان کردین و قبول باید کرد ما ایرانی ها واقعا شناخت زیادی از مفاخر ملی نداریم..
و من رو به یاد یه خاطره انداخت که توی پاتوق شیرازی ها ..من عکسی برنامه دادم مربوط به تشیع جنازه پدر برق ایران{ البته اگه اشتباه نکنم} جمعیتی به اندازه ده نفر اومده بودن تشیع جنازه..
و شما هم اونجا فرمودی که واقعا ارزشی برای چنین مفاخری نداریم
این هم لینک خبر فوت ایشون..
زمستان چهره حسین باغی را قاب گرفت
خدا رحمتشون کنه ...
من اصلا خبر نداشتم ...
اون وقت 27 ساله بودم و وقتی بهش فرمودم از سن 4 سالگی تا حالا 23 ساله که صدای شمارو می شنوم تعجب کرد ...
خیلی خوش برخورد و با محبت بود ..
ممنون بابت لینک ...

268:

سلام اقا محمد عزیز..
دقیقا همینجوره..

همش جملات دروغین که منتسب می کنن به بزرگان..و بعد هم ادعای ایرانی پرستی هم می کنن!
ولی هنوز یه بیت از سعدی بلد نیستن بخوونن!
واقعا تا وقتی بزرگان واقعی مملکت زنده هستن ،هیچ توجهی بهشون نمیشه ولی فوت که بکنن تازه یادشون میوفته!
این ملت چیکارش به فردوسی ،حافظ و سعدی و مولانا و صدها مفاخر بزرگ این مملکت؟
متاسفانه حافظه تاریخی فراموش کاری داریم...


269:

علیک سلام
ممنون شکر خدا
کی شهرستان تهران بودید ؟
من خیلی تو کامپیوتر تخصص ندارم ولی مگه شما کی کار میکردید که تو اون وقت آگهی های کامپیوتری کار نمیشد؟
ببخشید من امشب فضولیم گل کرده البته کلا آدم فضولی نیستم ولی یه سوال دیگه کار تبلیغاتی انجام دادید که شناخته شده باشه و به قول معروف گل کرده باشه و همه بشناسن؟

270:


متاسفانه خبر فوت ایشون زیاد رسانه ای نشد
ولی یکی از بهترین کارهای ایشون دوبله گزارشگر کارتون فوتبالیست ها بود و چقدر هم قشنگ نقل می کردن..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
الان هم به یاد مجید وارث گزارشگر قدیمی ایران افتادم
که چه صدای زیبایی داشتن که البته الان مقیم هسترالیا هستن..


271:

اواخر دهه 60 و اوایل 70 بود ....
اون موقع بیشتر برای موسسه مالي ها و کارخانه مواد شوینده کار می کردم ...
همه اونها فراموش شدند آقا محمد ...
من انیمیشن هم کار کردم ...



272:

آی گل فرمودی همچین از کوروش و داریوش حرف میزنن و دم از تاریخ مزنن که آدم فکر میکنه هستاد تاریخ هستند ولی یه کم که باهاشون بحث میکنی میبینی کمترین اطلاعات رو از کشورشون دارن.
البته این حرفا رو زدم نه اینکه من خودم خیلی بارم باشه ها منم مثل خیلیهای دیگه ولی دوست ندارم هیچ وقت یکجانبه به قضایا نگاه کنم نه اون قدر به ایرانیت بچسبم که اسلامیت فراموش بشه و نه برعکس
متاسفانه خیلیها هم به دلیل همین شرایط و بعضی مسائل دیگه ترجیح میدن مهاجرت کنن و متاسفانه این سرمایه ها وقتی تلاششون به بار میشینه میوه و محصولشو خارجیا برداشت میکنن.


273:

پس ماشالا برای خودتون هم متخصص و هم هنرمندی بوده و هستید.
باعثه افتخاره حضور آدمای هنرمندی مثل شما و آقا هاشم تو هم میهن
یه سوال میخوام بپرسم میترسم کار دستم بدید البته اگر دوست داشتید جواب بدید چون میگن نباید هیچ وقت این سوال رو از یه خانم پرسید خودتون فهمیدین کدوم سوال رو میگم.
آخه من فکر میکردم شما سنتون کم باشه ولی این جوری که شما میگید فکر کنم از منم بزرگتر باشید.

274:

درود بر شما هم دوست خوبم و روزتان به خیر
با سپاس امیدوارم جهان همیشه به کامتان باشد...

به خاطر تصاویر کتابهای هزار و یک شب هم خواهش می کنم...امروز جستجو کردم و از تصاویری که پشت جلد کتابهای دیگر چاپ شده ان تصویر را بدون دگرگونی پیدا کردم و فرمودم باید همینجا هم بگذارمش تا دیگران ببینند و نظر بدهند که واقعا کجای تصویر این خانم مشکل داشته؟ پوششی که باید داشته باشد که دارد و آرایشش هم واقعا از آرایش بسیاری از این هنرپیشه هایی که همیشه گوشه ای از زلف رنگ کرده شان بیرون افتاده ست هم بیشتر و بدتر نیست! واقعا هنوز نمی دانم چه مشکلی با این دو چهره داشتند؟

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

باور کنید هر چه درباره عالی و تواناییها و هنرتان فرمودم بی اغراق بوده...به امید اینکه همیشه تندرست باشید و در برنامه های خود کامروا...

سپاس فراوان که از اون صداهای جاودانه یاد نمودید...واقعا که چقدر جای بعضی از صداهای ماندگار این روزها خالیست...آه تا یادم نرفته از صدای واقعا ویژه ناصر ممدوح هم یاد کنیم ..
اما این گربه زیبای گمگشته...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینخدا کند پیدا بشود هر چند شاید کمتر کسی بتواند از این زیبارو به آسانی دل بکند مگر اینکه به دست همانها بیافتد که از گربه ها و البته پولی که از فروش گربه دیگران به دست می آید بیزار باشند!!!

آه بله...چه خوب شد که به گم شدن ساغر اشاره نمودید...واقعا خدا کند پیدا شده باشد...یک دختر خانم شمالی هم بود که سال گذشته گم شده بود...بنده خدا تصویر مادرش را هر کس که می دید دلش برایش می سوخت...واقعا چه دلی دارند انهایی که چنین کاری با دختربچه های بیگناه و خانواده هایشان می نمايند...اصلا بویی از احساس برده اند اینها؟!!

خدا کند همه فرزندان گمشده بتوانند هر چه زودتر به پیش خانواده هایشان برگردند...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

275:

خواهش می کنم آقا محمد ...
من سنم از همه شماها بیشتره ....


276:

سلامت باشید
حقیقتش دیشب سپس فرمودگوی با شما به سرم زد یه سر به پروفایل شبکه تون بزنم واقعا خیلی خوشم اومد از کارای شما.

نقاشیاتون خیلی قشنگ بود.

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین



فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

این دو تا کارتون رو خیلی پسندیدم مخصوصا کار اول خیلی حس خوبی دار.
تصویر آواتارتون هم کار خودتونه؟

277:

سلام دوست خوبم..
خوبی شما؟
ممنونم که این هفته هم افتخار دادین و توی فلاش بک همراه شدین با خاطرات و گپی زدیم به گذشته های دور و نزدیک
باز هم تشکر می کنم بابت لطفی که به بنده دارین
واقعا دوبله ایران در گذشته فوق العاده بود..

هستاد ناصر ممدوح هم صدای بسیار زیبایی دارن ولی متاسفانه هر از چندگاهی این عزیزان وطن یکی یکی از این دنیا می روند و دیگه جایگزینی ندارن
نمی دونم چرا یهو به فکر غلوم ششلول بند در زیر آسمان شهر افتادم...
خدا رحمتش کنه..

بازیگر بزرگی بود...
اگه یادتون باشه توی دهه 60 قبل از برنامه های بعد ازظهر تلویزیون اگهی افراد گمشده رو پخش می کرد و می فرمود فلانی از فلان روز از خونه خارج شده و تا اکنون مراجعت نکرده..
حالا فلاش بکی می زنم به گذشته..
تقریبا سه چهار سال پیش با رفیقم رفتیم کتابخونه و روزنامه های سال 57 رو مطالعه کنیم..
دقیقا من روزنامه اطلاعات بهمن 57 تحویل گرفتم که البته باید خیلی مواظب بودم خراب نشه..
توی اون اتفاقات و حوادث کشور یه آگهی دیدم که ناخودآگاه خنده م گرفت
آگهی گم شدن یه نفر چاپ شده بود ..

یه مرد با موهای فوق العاده بلند و سیبیل کلفت
من به رفیقم فرمودم معلوم نیست الان طرف توی کدوم کاباره نشسته و داره میگساری می کنه
و اما برای ساغر کوچولو و اون دخترک شمالی هم واقعا امیدوارم زودتر به اغوش خانواده شون برگردن..

وافعا خدا نکنه کودکی بی مادر بشه...
اون گربه هم احتمال اینکه دست افرادی باشه که نااگاه باشن چه قیمتی داره زیاده...
برای کتاب هزار و یکشب هم زحمت کشیدی که تصاویرش رو برنامه دادی
واقعا چرا این همه سانسور بیخود برای کتاب توی این مملکت رخ می دهد؟
همه کتاب های جدید هم که از تیغ سانسور و ممیزی جان سالم بدر نمیبرن!
و اما این کتاب قدیمی که مربوط به سال1328 هست...
و من به یکی دادم ولی دیگه پس بهم نداد!
خیلی کتاب جالبی بود..

بابام همش از این کتاب ها داشت..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

نوشته اصلي بوسيله tmma2020 نمايش نوشته ها
آی گل فرمودی همچین از کوروش و داریوش حرف میزنن و دم از تاریخ مزنن که آدم فکر میکنه هستاد تاریخ هستند ولی یه کم که باهاشون بحث میکنی میبینی کمترین اطلاعات رو از کشورشون دارن.
البته این حرفا رو زدم نه اینکه من خودم خیلی بارم باشه ها منم مثل خیلیهای دیگه ولی دوست ندارم هیچ وقت یکجانبه به قضایا نگاه کنم نه اون قدر به ایرانیت بچسبم که اسلامیت فراموش بشه و نه برعکس
متاسفانه خیلیها هم به دلیل همین شرایط و بعضی مسائل دیگه ترجیح میدن مهاجرت کنن و متاسفانه این سرمایه ها وقتی تلاششون به بار میشینه میوه و محصولشو خارجیا برداشت میکنن.
سلام اقا محمد عزیز...
درست می فرمایید ملت ما ظاهرا میگن باسوادیکم ولی در باطنا فوق العاده بی سواد هستن!
در راستای فرمایش شما،من فلاش بکی به گذشته بزنم..

توی یه خونه کار می کردم..

برادر صاحبخونه امریکا بود..
می فرمود بهم که وقتی انقلاب شد برادرش دکتر بود و فرمود میخواد از ایران بره به خاطر شرائط اون وقت..
توی فرودگاه دو سه تا چمدان داشته ..

مسئولین فرودگاه خیلی اذیتش می کنن و همه وسایلش رو این ور و او ور می کنن!
تا دیگه کاسه صبرش لبریز میشه و میگه این چمدان ها همین جا باشه..
و میگه اگه من این چمدان ها رو از دست دادم ولی شما یه مغز رو از دست دادین اشاره می کنه به سرش...
و صاحبخونه بهم فرمود سالهاست که رفته و اونجا زندگی مرتب و همه فرزندانش هم ادمهای بزرگی شدن..


278:

سلام آقا هاشم خوبی شما؟
متاسفانه در ایران در خیلی از موارد ما به هستعدادهای کشور اهمیت نمیدیم و خیلی از جوونها مثل بچه های المپیادی برای ادامه رشته به خارج از کشور میرن و خیلیهاشون برنمیگردن.
البته یه مشکل بزرگتری کشور ما داره واون اینکه که تو تاریخ دویست سیصد سال اخیر همیشه ما چشممون به خارج از مرزها بوده و همیشه به غلط فکر کردیم اونها خیلی از ما بهترن و دائما خودمون رو در مقابل اونها کوچک احساس کردیم.
ایشالا شرایطی پیش بیاد که خودمون رو باور کنیم و به جوونهای مملکت بیشتر بها بدیم.


279:

ممنونم محمد اقای عزیز
ایشالا که همه چی به خوبی پیش بره و دیگه شاهد بی عدالتی و حق خوری توی این مملکت نباشیم..
در راستای اون پستی که دو تا از کارهای جالب هنگامه خانم عزیز گذاشتین،ایشون خواهر بزرگ همه ماها هستن و دارای شخصیت ارزنده و ضمن اینکه از منزلت اجتماعی بالایی برخوردارن
و یه هنرمند بزرگ مملکت...
............

دقایقی قبل داشتم سریال زیبای" بازی پادشاهی" رو می دیدم..
توی یکی از قسمت ها یکی از شخصیت های سریال که نسبتا انسان منطقی بود توی زندان اومد که با کوتوله سریال فرمودگو کنه..
وقتی ایشون رو دیدم بی اختیار به یاد یکی از کاربران عزیز قدیمی هم میهن افتادم..
از دید بنده خیلی شبیه همدیگه هستن!
که به یاد میتینگ کردکوی افتادم و اون جمع دوستان در کلبه جنگلی!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

280:

ممنون آقا محمد ...
بله ...

آواتارم هم کار خودمه ...

281:

ان شاالله
بله ایشون واقعا هنرمند هستند از دین کاراشون خیلی لذت بردم.
ماشالا اینجا همه هنرمند هستند خود شما هم که دیگه گل سرسبد این سایت هستی.
من قبلا هم چندباری با هنگامه خانم هم پست شدم و گف و فرمودگوی هم داشتیم ایشون از خانمهای با شخصیت و بزرگ منش هم میهن هستند آشنایی با ایشون و همچنین شما برای من باعث افتخاره.
ولی نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم سن من نسبت به دیگران بیشتره و یه جورایی یه احساس خاصی داشتم و دائما به خودم میفرمودم جای من اینجا نیست اینجا مال جوونترهاست ولی حالا میبینم هم سن من تو این مجموعه زیاده.


282:

والا تصویر آواتارتون خیلی قشنگه حس خوبی توش هست یه حس خاصه ولی دوستداشتنیه.آدم رو به فکر فرو میبره که اون دختر تو نقاش کیه و به کجا داره نگاه میکنه و اینکه تو اون دور دست دنبال چی میگرده؟تو ساحل ایستاده و رو به دریا پرندها هم در دور دست درحال پرواز نمیدونم میخواد پرواز کنه و به فکر پریدنه یا میخواد ذلشو به دریا بزنه و دریایی بشه.
اگر کارای دیگه ای هم دارید برامون بزارید از دیدنشون خوش به حالمون بشه.

283:

ممنونم آقا هاشم عزیز ...
به قول آقا محمد شما گل سرسبد هنرمندان هم میهن هستید ...
شما همیشه بمن لطف دارید ...


نوشته اصلي بوسيله tmma2020 نمايش نوشته ها
ان شاالله
بله ایشون واقعا هنرمند هستند از دین کاراشون خیلی لذت بردم.
ماشالا اینجا همه هنرمند هستند خود شما هم که دیگه گل سرسبد این سایت هستی.
من قبلا هم چندباری با هنگامه خانم هم پست شدم و گف و فرمودگوی هم داشتیم ایشون از خانمهای با شخصیت و بزرگ منش هم میهن هستند آشنایی با ایشون و همچنین شما برای من باعث افتخاره.
ولی نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم سن من نسبت به دیگران بیشتره و یه جورایی یه احساس خاصی داشتم و دائما به خودم میفرمودم جای من اینجا نیست اینجا مال جوونترهاست ولی حالا میبینم هم سن من تو این مجموعه زیاده.
نوشته اصلي بوسيله tmma2020 نمايش نوشته ها
والا تصویر آواتارتون خیلی قشنگه حس خوبی توش هست یه حس خاصه ولی دوستداشتنیه.آدم رو به فکر فرو میبره که اون دختر تو نقاش کیه و به کجا داره نگاه میکنه و اینکه تو اون دور دست دنبال چی میگرده؟تو ساحل ایستاده و رو به دریا پرندها هم در دور دست درحال پرواز نمیدونم میخواد پرواز کنه و به فکر پریدنه یا میخواد ذلشو به دریا بزنه و دریایی بشه.
اگر کارای دیگه ای هم دارید برامون بزارید از دیدنشون خوش به حالمون بشه.
آقا محمد من از شما خیلی بزرگ ترم ...
در ضمن کی فرموده نت فقط برای جوان هاست ؟؟؟
ما که دیگه زیاد حوصله بیرون رفتن نداریم بیشتر توی منزل به یک سرگرمی نیاز داریم ...
بخصوص که ما از نت هستفاده مفید می کنیم ...
ضمن اینکه تشکر ...شما بمن خیلی لطف دارید ...

شما فکر کنید دختر توی ساحل من هستم ...
البته بگم که اون کار کپیه و فقط یک دست گرمی آبرنگه که فقط یکی دو ساعت وقت برد ولی چون من عاشق دریا و موج هاش و بخصوص صدای مرغان دریایی هستم کشیدمش ولی بقیه کارهام اصل هستن نه کپی ...
در مورد بقیه کارهام هم چشم ..
باید از قاب درشون بیارم و عکس بگیرم ...

284:

والا شما اگه سنتون(سن بر پايه تاریخ تولد) هم از من بیشتر نباشه مطمئنا سن عقلیتون از من بیشتره.
نمیدونم دختر تو ساحل کیه؟ولی حس غربی داره یه جوری انگار پشت به دنیا و ملاکهای دنیایی کرده و باعث شده نگاهش به دنبال جیزی بیشتر و بالاتر از زندگی عادی باشه.
چون به نظر من نقاشی شعر و ادبیات بروز اندیشه های درونی آدم که که به شکل رنگ یا کلام یا حتی موسیقی نمود بیرونی پیدا میکنه.
خالق این اثر هم صد در صد با تفکر این اثر رو ایجاد کرده.
به هر حال برداشت من از این نقاشی این بود نمیدونم چقدر درست بوده یا نه خوشحال میشم نظر خود شما رو هم بدونم.
به نظرم باید خونه جالبی داشته باشید پر از طرح و رنگ و نقاشی و از همه مهمتر شور زندگی
حس حسادت آدم رو تحریک میکنه.


285:

به جمله قرمز رنگ یک کلمه تنبلی هم اضافه کنید ...
خونه قبلی شده بود گالری ولی توی خونه جدید هنوز حتی یک کار هم به دیوار نصب نکردم ...

من از این کارم خوشم میاد ....
البته کارهام همه قدیمی هستن ...

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

286:

نفرمایید آدم تنبل که نمیتونه این همه اثر هنری ایجاد کنه.
خونه نو مبارکه باشه.
این کارتون رو دیدم اینم از اون کارایی که آدم رو به فکر فرو میبره
اینکه چه کسی رو این صندلی مینشسته؟الان کجاست؟رو به این پنجره باز به کجا و به چه چیزی نگاه میکرده؟بیشتر حس تنهایی تنهایی همراه با جور انزوا و غم القا میکنه.
گویا آدمی که روی این صندلی نشسته بوده از جامعه بریده بود یا اینکه دیگران اون رو فراموش کردن.
یا اینکه دنیا برای بعضیها چقدر کوچیکه یه پنجره قاب دنیای اونهاست و از دریچه این قاب کوچیک دنیا چقدر کوچیک و بی ارزش به نظر میاد.
والا این کار خیلی تفاسیر زیادی میشه ازش فرمود و اینکه کدوم به واقعیت نزدیکتره نمیدونم.
ولی من کارایی رو که توش رنگای تند باشه رو دوست دارم کارایی که توش شور زندگی حرکت و گرما باشه دوست دارم.
من نمیدونم امشب چم شده فاز روشنفکریم گل کرده درام هی آسمون ریسمون میبافم.
ببخشید اگه پر حرفی میکنم.
نظر خودتون رو در مورد دختری در ساحل نفرمودید.


287:

ممنونم خواهر خوبم
شما هم از اساتید و هنرمندان واقعی این مملکتی که سالها برای فرهنگ و هنر این مملکت زحمت کشیدی
الان به یاد یه خاطره جالب افتادم..
خونه مون که سعدی بود کنار یه رودخونه خشک بود ..

یه بار توی همون دوران بچگی که خیلی هم شیطون بودیم
با پسر همسایه مون از این اسپری رنگ ها پیدا کردیم..
یه دفعه فرمودیم آتشی روشن کنیم و این رو بندازیم داخلش که بترکه و صدا کنه و حسابی خوشمون بیاد
اتیش که درست کردیم پسر همسایه اون اسپری رنگ انداخت داخلش..

و چند متر اونورتر منتظر ترکیدن اسپری شدیم..
دقایقی طول کشید ..

پسر همسایه چند متر جلوتر رفت و همون لحظه اسپری ترکید و اون رنگ های باقی مانده ریخت توی صورتش
و داغ هم بود ..و فرمود آی ننه سوختم
و رفت خونه شون..
من هم از ترسم دویدم و رفتم خونه..
دیدم ننه ش اورده و فرمود هاشم فرمود این کار رو بکن؟
ننه ما هم با زن همسایه درگیر شد
ولی بعدا با هم اشتی کردن..

288:

ممنونم محمد عزیز
کلا من معتقدم هر کسی باید به روز باشه و بتونه از امکاناتی که در اختیارشه به نحو احسن هستفاده کنه..
حالا من توی یه انجمنی که قبلا خیلی فعال بودم همین امسال تاپیک تولد یکی از کاربران اونجا هستارت زده شد..
68 ساله بودن ایشون و کاربر خوب و فعالی هستن..
........
یادش بخیر...

اولین روزی که با نت اشنا شدم این قدر برام عجیب و غریب بود..
یادمه اولین کاری که کردم اسم بازیگران قدیمی رو نوشتم..

مثلا فردین و بیک ایمانوردی..
واقعا عمر چه زود سپری میشه...

289:

البته آقا محمد من نقاش نیستم و برای تفنن نقاشی می کشم ...
کار من گرافیکه ...
کار آخر به نوعی قانون رنگ توش پیاده شده ...
من کنتراست دو رنگ مکمل آبی و نارنجی و خاکستری های رنگینشون رو کار کردم ...
من بیشتر دوست دارم تفسیر دوستان رو بخونم تا اینکه خودم بگم ...
ممنون که دقت می کنید ...

290:

ممنون هاشم آقا ...
بیچاره دوستت ...

291:


خواهش می کنم..
در وقت بچگی خیلی شیطون بودم..

یه مغازه دار بود اسمش شعبون بود..

من یادمه سریال هزاردستان که اون وقت دیدم و هنرمند بزرگ کشورمون هستاد محمد علی کشاورز در نقش شعبون هستخونی ظاهر شدن من جلوی همه مشتری ها می رفتم و بهش می فرمودم شعبون هستخونی
و او هم میذاشت دنبالم
و به ننه م می فرمود بیا بچه غربتت رو ببر
حالا اون دوستم ماشین میوه فروشی داره و همچنان خونه شون سعدی هست..


حالا اسم سعدی اومد..

من به یاد میتینگ پ=ارسال انداخت که برای نشست ادبی بود و اون سکه ی که برای هنگامه24 انداختین توی حوض ماهی

292:

درود بر نازنین دوست عزیزم، همیار جان ...
خب با اجازه، باید بگویم از روزی که تصویر اواتارتان را دیدم به یاد جاناتان مرغ دریایی افتادم! هنوز هم با شما آشنا نشده بودم...نمی دانم چرا هنوز هم وقتی به اون نگاه می کنم یاد داستان همان مرغ دریایی میافتم...یکی از تاثیرگذارترین داستانهایی هم بوده که خوانده ام...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینخب الان "دختر توی ساحل" هم دوست دارد تصور کند یکی از اون مرغان دریایی همان جاناتان عزیز و دوست داشتنی باشد؟

به هر حال از همه اینها گذشته واقعا کار بسیار زیباییست و بنده هم ان را بسیار دوست دارم...

293:

سلام عزیز نازنین ...
خوبی ؟؟؟
اتفاقا منهم جاناتان رو خیلی دوست دارم و وقتی داشتم جواب آقا محمد رو میدادم یاد جاناتان افتادم ...
یکی از تاثیرگذارترین کتاب های دوران نوجوانی من بود ...
احساست کاملا واقعیه عزیزم و ممنونم ...

294:

با درودی دوباره عزیز نازنینم...

خوبم، سپاس و امیدوارم شما هم حالتان خوب باشد.
چه حس خوبی که شما هم همان موقع به جاناتان می اندیشید...:flowerysmile :

295:

درود بر شما دوست خوب و مهربان..

خوبم، سپاس.

حال شما چطور هست؟
البته پیش از هر چیز باید یک عذرخواهی هم بکنم که چرا همان دیشب نشد که به این نوشته زیبای شما جواب بدهم.



یک بار دیگر به خاطر لطف همیشگیتان از عالی بسیار سپاسگزاری می کنم..بنده که به بودن در اینجا در کنار شما بزرگان بسیار افتخار می کنم و بیشتر هستفاده می کنم از نوشته های ارزشمندتان...

چه موارد جالبی در مورد آگهیهای قدیمی نوشتید!!! انها را یادم نمی آید ولی بعضی آگهیهای بازرگانی که در مورد مدارس و اینها بود و پیش از برنامه مسابقه هفته پخش میشد به نوعی به یادم آمد...
خب این فرمودگوهای جالب در مورد صداپیشگان مرا به نوعی به یاد جلال مقامی هم انداخت..البته نام ایشان علاوه بر صداپیشگی برایمان یادآور برنامه واقعا دیدنی اون روزها یعنی دیدنیها هم هست..چقدر بخش از سرزمینهای دور این برنامه را دوست داشتم...
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
حدود 8 سال پیش در انجمن دیگری یکی از دوستان در جستجوی اهنگ تیتراژ این برنامه بود و خوشبختانه پیدا شد و خاطرات بسیاری برای همه زنده شد:

Joel Fjerman - Flower's Love
اما همین که دیدم نوشتید "غلام ششلول بند" علاوه بر زنده یاد کیومرث ملک مطیعی ناخودآگاه صدای مهتاج خانم (ملکه رنجبر) در گوشم پیچید که با یک حالتی می فرمودند "آقا غلام!"

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اما تصویر کتابی که برنامه دادید را که دیدم چقدر افسوس خوردم که دیگر اون را ندارید...واقعا نمیشود اون شخص را دوباره ببینید و اصرار کنید اون را بازگرداند؟!! برای خودم هم یکی دو بار پیش امده که کتاب یا نوار به کسی داده ام و دیگر پس نداده(CDاما دیگر هرگز نسخه خودم را به کسی ندادم !)....خوشبختانه همانها را بعدها به نوعی به دست آوردم ولی دفتر خاطرات دوره راهنمایی که داده بودم یک نفر به عنوان آخرین نفر در اون خاطره بنویسد دیگر برگردانده نشد...اگر یک بار دیگر وقت برگردد به همان روزها، می رفتم دم در خانه شان و همانجا از او می خواستم اگر حوصله نوشتن ندارد، دست کم دفتر بسیار ارزشمند را برگرداند...بسیار ارزشمند از این لحاظ که دیگر هیچکدام از اون همکلاسیها را نه می بینم و نه می دانم کجا هستند و چه می نمايند...چه خاطره ها و نقاشیهای جالبی که در ان دفتر نبود...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اما یک کتاب بسیار قدیمی چند سال پیش از این کتابفروشیها به گونه ای مجازی حریداری نمودم...اونقدر قدیمیست که احساس می کنم باید با احتیاط به اون دست زد:

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

296:

سلام و آدینه بخیر و خوشی برای همه دوستان خوبم..
ساعتی پیش داشتم سریال بازی پادشاهی نگاه می کردم..یکی از دوستان خوبم در واتس اپ برام پیام داد که کنسرت هستاد شجریان در ترکیه هم کنسل شد...
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
واقعا این چه طرز برخوردی هست با یه هنرمند بزرگ کشورمون!؟
وقتی این خبر رو شنیدم به یاد گذشته ی تلخ افتادم..
زلزله بم و مرگ هزاران نفر از هموطنامون بر اثر زلزله وحشتناکی..
خیلی ها از سراسر جهان کمک کردن ولی همیشه کنسرتی که هستاد شجریان در اون سالها برای کمک به امت بم کردن همیشه در ذهنم ماندگاره..
حتی چند سال بعد هم هستاد 80 تابلوی خودش رو به فروش گذاشت تا کمکی کنه به امت مملکتش..
شجریان 80 تابلوی نفیس را برای کمک به بم می‌فروشد
و امسال هم که!؟
در سال ۱۳۹۴ حسین نوش‌آبادی فراخوان نمود که محمدرضا شجریان برای برگزاری کنسرت، ممنوعیت قانونی دارد.
یادمه قبلا که ربنای هستاد شجریان پخش میشد و طنین انداز میشد توی خیابون ها ..

ماه رمضون چه قدر قشنگ میشد ..و با اینکه من روزه نمی گرفتم ولی حال و هوایی خاص به اون روزا می داد..
الان هم "اهنگ بی تو بسر نمی شود " از هستاد رو گوش می کنم..
و اگه دوستان مایل باشن می تونن کلیپ تصویری هستاد که برای سوگ بم خوندن رو مشاهده کنن..
کنسرت هستاد شجریان در سوگ بم

297:

سلام...
ممنونم و سپاسگزارم
امیدوارم شما هم خوش باشید...
خواهش می کنم...

همین که اینجا با خاطرات فلاش بکی همراه هستین فوق العاده باعث افتخارمونه
اون موقع آگهی ها خیلی قشنگ تر بودن بر عکس حالا که همش شده تبلیغات زرق و برق!
حالا که صحبت از اگهی شد ،مادرم می فرمود که وقت قدیم توی تایدها سکه بود و قاشق و چنگال و طلا!
بر عکس حالا که همش شده کلاهبرداری ! نمونه بارزش
کلاهبرداری محصولات تبرک که همش دروغ بود و دروغ که خوشبختانه گندش در اومد
صحبت از جلال مقامی شد و من هم به یاد برنامه دیدنی ها افتادم که نگاه می کردیم و چقدر هم جذاب بود و اما بد نیست هم یادی کنیم از همسر ایشون
من فوق العاده همسر ایشون رو دوست میدارم
الان تعجب کردی که چرا من همسر ایشون رو این قدر دوست دارم؟
صدای زیبای همسر ایشون این قدر زیبا هست که بارها میشه گوش داد و لذت برد..
و به جرات می تونم بگم یکی از زیباترین صداهای جهان رو داره...
همسر ایشون خانم" رفعت هاشمپور " هستن..
یکی از بهترین دوبلورهای تاریخ ایران و جهان..
نمی دونم فیلم جاودانه بر باد رفته رو دیدین یا نه؟
اسکارلت اوهارا ..

و اون صدای جاودانه خانم هاشمپور هست که این قدر جذابیت بخشیده به این شخصیت و در مقابل کلارک گیبل که نقش رت باتلر بازی کرده و صدای زیبای هستاد حسین عرفانی هم دیگه جای هیچ گونه حرف و حدیثی باقی نمیذاره..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
اتفاقا هر وقت من تصویر غلوم ششلول بند می بینم به یاد مهتاج خانم میافتم
واقعا روحشون شاد و خدا رحمتشون کنه که یه عمر خدمت کردن به هنر این مملکت
متاسفانه اون کتاب جالب قدیمی دیگه گیرم نیومد واقعا حیفه که از دست داد چنین کتب قدیمی..
و خیلی متاسف شدم که اون دفتر خاطرات شما هم که دیگه گیرتون نیومد
واقعا همیشه ادمهای سهل انگار و بی خیال زیادن
خیلی هم عالیه که این کتاب قدیمی رو دارین...اینها همش بخشی از تاریخ فرهنگ و اد بیات این سرزمینه..


اتفاقا دیروز یکی از دوستان سرکار برام یه داستان جالب تعریف کرد از ماجرای یه کتاب فروش!
و فرمود که یه کتاب فروش توی خیابون داشته کتاب فروشی می کرده...

همون لحظه هم دستشوئی ش می گیره و مجبور میشه بره سرویس بهداشتی..
و خیلی فکرش مشغول بوده که الان کتاب هاش رو دزدیدن ..
و تقریبا15 دقیقه ای طول می کشه..
وقتی که میاد می بینه امت همش در حال رفت و آمد هستن و اصلا کسی توجهی به کتاب ها نمی کنه تا چه برسه به اینکه بدزدنش
و اما توی پست های قبلی صحبت از هستاد ممدوح شد..

این هم عکس جالبی از ایشون..
گویا تصویر پشت سرشون هم عکس جوانی ایشون هست..
البته همفری بوگارت هم دیده میشود...
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

298:

با درودی دوباره...
سپاس فراوان ...گرچه همچنان بر این باورم که بنده باید سپاسگزار لطف ومحبت همیشگی عالی به بنده و فعالیتهای ناچیزم باشم...

بله پدر و مادر بنده هم هر از گاهی از اون جایزه ها در برنج، پودر رختشویی (شاید بهتر بود اینجا به جای "پودر" می نوشتم "گرد"...البته در خانه ما تنها یکی از برادرانم هست که از وقتی که به یاد دارم همیشه به "پودر رختشویی" "گرد رختشویی" فرموده...) ]چیزهایی می فرمودند.

واقعا چه بجا از خانم رفعت هاشم پور یاد نمودید!!! بله ..بله ..نسخه دوبله بر بادرفته را ده دوازده ساله که بودم یک روز عصر جمعه تابستان به همراه خانواده که برای انها البته چندمین بار بود دیدم...از همان روز صدای اسکارلت که به لحنی ویژه و سوزناک اشلی را صدا می زد در گوشم به جا مانده...نسخه اصلیش را ولی چند سال پیش که دیگر سالها از مطالعهکتابش می گذشت دیدم...راستی دنباله ای که برای این فیلم با نام اسکارلت ساخته اند را هم دیده اید؟ اون را هم دیدم و البته کتابش را هم خواندم ولی صد البته بربادرفته یک چیز دیگر هست!!!!

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین


البته دلیل اصلی این دنباله نوشتن فکر کنم پاسخی باشد به نیاز پايه ی زنان که دوست دارند همیشه باور نمايند مردی که از زندگیشان رفته به همان شکلی که به زندگیشان امده، دوباره یک روز باز می گردد که اگر برنامه نبود باز گردد که همان اول هم نمی آمد دیگر...این اندیشه از دیرباز در بیشتر داستانها و سروده های شرق و غرب وجود داشته و نمی تواند بی دلیل باشد...



برایم واقعا بسیار جالب بود که این قدر به ایشان علاقمند باشید اما دلیلتان را که خواندم دیدم کاملا موافقم!! البته نافرموده نماند صدای بعضی از این صداپیشگان خانم که در کارتونهای دوران کودکیمان صدایشان را می شنیدم هم بسیار ویژه بوده..نمونه ش صدای خانم آزیتا یاراحمدی (البته اگر درست باشد)که به جای راوی داستان در حنا دختری در مزرعه صحبت می کردند.

اما برگردیم به همان خانم رفعت هاشم پور... وای یک سری زدم به ویکی پیدیا و چه نکات جالبی انجا دیدم:

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1...BE%D9%88%D8%B1

اصلا فکرش را هم نمی کردم ایشان به جای عمه هتی در قصه های جزیره یا هند جگرخوار در محمد رسول الله هم به گویندگی پرداخته باشند ولی همین هم البته اوج هنر ایشان را نشان می دهد!

اما پراحساس ترین لحظه کاری خانم رفعت هاشم پور که باید حتما اینجا بگذارمش چرا که حیف هست کسی اون را نخواند:
علی کسمایی (مدیر دوبلاژ قدیمی) در یکی از روزنامه‌ها در مورد رفعت هاشم پور می‌گوید: «در فیلم می‌خواهم زنده بمانم ساخته رابرت وایز رفعت هاشم پور را برای گویندگی در نقشی که سوزان هیوارد، اون را ایفا کرده بود، انتخاب کردم.

در این فیلم صحنه‌ای هست که سوزان هیوارد در نقش یک مادر دربند و زندانی، ضمن برده شدن برای اعدام بچهٔ خود را ناز و نوازش می‌کند و در همین حال که با او خداحافظی می‌نماید، متاثر شده و به گریه می‌افتد.

امّا رفعت هاشم پور در موقع دوبلهٔ این صحنه به شدت تحت تأثیر برنامه گرفت و هرچه سعی کرد تا گویندگی این صحنه را به پایان برساند، موفق نشد!، چراکه گریه امانش نمی‌داد.

وی اونچنان در نقش هیوارد فرو رفته بود، که ما بر پرده به جای سوزان هیوارد، رفعت هاشم پور را می‌دیدیم که از خودبیخود شده و گریان هست.

از سر اجبار در اون روز کار را تعطیل کردیم، اما فردای اون روز، هاشم پور با تلاشی مثال زدنی و زحمتی طاقت فرسا، گویندگیِ اون صحنه را، به طرز خارق العاده‌ای به پایان رسانید که این کار او، در تاریخ دوبلاژ ایران مثال زدنی و فراموش ناشدنی هست .»
اما به اینکه ایشان همسر جلال مقامی هستند هم اشاره نمودید...خب موضوع جالب این که با اینکه ایشان 10 سال از همسرشان بزرگتر هستند اما اینگونه که به نظر می آید بهترین انتخاب بوده برای هر دو...چه صداهای دلنشینی در خانه شان طنین افکن شده...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

گرجه دلم می خواهد همچنان همینجا بمانم اما برویم به ان کتاب فروش بینوا بپردازیم ...واقعا چه می توان فرمود؟!!! فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اما چه تصویر نابی از ممدوح گذاشته اید! هر دو بسیار خاطره انگیز..هم ایشان و هم البته همفری بوگارت نازنین...(راستی بنده کازابلانکا را هم دیده ام ها! )

299:

سلام و عصر ادینه بخیر دوست خوبم
ممنونم از لطفتون
واقعا در گذشته صداقتی وجود داشت ولی دیگه اگه امروزی ها راست بگن همه تعجب می کنن!
الان به یاد سریال جایزه بزرگ" مهران مدیری افتادم که یه ماشین برنده شده بود و چه ماجراهایی هم براش پیش اومد...
...
و اما برسیم به دوبله ...
چه خوب کاری کردی که اون متن راجع به خانم رفعت هاشم پور برنامه دادین...
حتی خوندنش هم آدم رو تحت تاثیر برنامه میده
و بد نیست هم یادی کنیم اینجا از پدر دوبله ایران " هستاد علی کسمایی"
سالها قبل برنامه هنر دوبله رو می دیدم و همه یادی می کردن از ایشون که چه زحمت ها کشیده برای هنر دوبله..
یادمه توی یه برنامه تلویزیونی با هستاد منوچهر اسماعیلی بودن...

هستاد کسمایی سپس دقایقی که سخن فرمودن اشکش در اومد
همون لحظه دوربین رفت روی منوچهر اسماعیلی و میمیک صورت ایشون فوق العاده پر از احساس به هستادش بود که من بیننده رو شدیدا تحت تاثیر برنامه داد..
توی سایت اپارات یه کلیپ برنامه داده شده..
پیشنهاد می کنم ببینی..
استاد علی کسمایی .پدر دوبله ی ایران
اتفاقا یه بار با هنگامه خانم برای فیلم دکتر ژیواگو حرف میزدم..
و می فرمودم که نقش روبروی عمر شریف سوزان هیوارد هست..

ولی ایشون تاکید بسیاری داشتن که نقش خانم فیلم جولی کریستی هستن که در نهایت حرف ایشون صحیح بود
عمه هتی هم آخی
متاسفانه ادامه این فیلم رو ندیدم و همچنین کتابش هم نخوندم..

چون معتقدم فیلم بر باد رفته دیگه ادامه نداره و اگه رت باتلر رفت ..

باید برای بیننده همیشه یه سوال بزرگ باشه که آیا بر می گرده یا نه..!
و نکته جالب که اکثر فیلم های هالیوودی قدیمی بازسازی میشن ولی برباد رفته و کازابلانکا دیگه هیچ کسی حاضر نمیشه بسازه..
و اما برای کتاب هم حقیقتش آمار فاجعه باره...

چند سال قبل هم تلویزیون ایران سریال کتابفروشی هدهد رو ساخت که فکر نکنم تاثیر چندانی بر روی امت ایران گذاشته باشه
و چه خوب که کازابلانکا رو دیدین
...
برای فیلم دیدن هم یه خاطره قدیمی بگم..
منطقه سعدی که بودیم طرح خیابان به تصویب رسید که تعدادی از منازل توی طرح هست و باید خراب بشه...
خونه های زیادی خراب شد و یه خیابان بزرگ کشیدن..
خونه ها که خراب شد آجر و بلوک های زیادی بود که میشد ازشون هستفاده کرد..

تعدادی هم اونور محله داشتن خونه می ساختن..
اومدن و فرمودن شما هر چی آجر بیارید تا پول بهتون بدیم..
من هم دقیقا 9 ساله بودم و با پسر همسایه ها رفتیم آجر جمع کردن..
و یه روز از صبح تا عصر تابستون آجر جمع کردیم و تحویل دادیم و 50 تومن بهم داد...
و با دو تا از دوستانم رفتیم فیلم "افق" که زنده یاد" رسول ملاقلی پور ساخته بود..
و صحبت از رسول سینمای ایران شد..

سالها قبل داشتن توی برنامه تلویزیونی باهاش مصاحبه می کردن..

با پیراهن نارنجی بود و یه جمله خیلی زیبا فرمود و اینکه من افتخارمه که دوست پولدار ندارم...

300:

درود و روز و شبتان به خیر باشد دوست خوب و مهربان...

خواهش می کنم

بله...بدبختانه اون راستگویی که در گذشته ها بوده امروزه کمرنگ شده...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

اما برویم به سراغ زنده یاد هستاد علی کسمایی...پیش از هر چیز باید از شما بسیار سپاسگزاری کنم که از این هستاد بزرگ یاد کردید و ان فرمودگوی خاطره انگیز با ایشان را هم برنامه دادید...کاملا بجا! ...واقعا درست فرموده اند که ایشان حق بزرگی به گردن همه صداپیشگانی که داشته و داریم دارند...بی اغراق بسیار تاثیرگذار بود این فرمودگو...خدایشان بیامرزاد...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

بله..بله..یک بار دیگر بر این اندیشه پافشاری می کنم که همیار جان بسیار عزیز و نازنینمان کارشان بسیار درست هست!

اما دنباله ها...بله بنده هم راستش با این دنباله نوشتنها چندان موافق نیستم...به نظر می آید جواب به نوعی در همان پایان بربادرفته به خواننده و بییننده داده شده: اینکه اسکارلت خاک تارا را در دستش دارد و می گوید فردا روز دیگریست غیر مستقیم به این نکته اشاره دارد که هم او به بازگرداندن رت باتلر امیدوار هست و هم عشق و مردانگی رت باتلر گسستنی نبوده...تنها خواسته حقیقی و پایدار بودن عشق اسکارلت را بیازماید...به هر حال هیچکس مانند او نتوانست اینقدر اسکارلت را به خوبی بشناسد والبته عاشقانه دوست بدارد...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

شاید یکی از دلایل کاهش کتابخوانی افزایش سرگرمی و البته گرفتاریهای روزانه باشد...در گذشته نه چندان دور واقعا کسی این قدر وقت صرف اینترنت، برنامه های ماهواره و گوشیهای تلفن همراه می کرد؟ (همین لحظه یادم آمد به چیزی که پس از این نوشته یا فردا باید به شکل فلاش بک همین جا بنویسمش...)

اما خاطره شیرین عالی...واقعا چقدر لذت می برم هر بار این گونه خاطراتتان را می خوانم...اینکه از همان دوران کودکی برای دستیابی به خواسته هایتان کار کرده اید و به نوعی روی پای خود ایستاده اید..

چه جمله جالبی هم فرموده اند ملاقلی پور...این امتی بودن هنرمندان هم واقعا بهترین و بالاترین امتیازشان بوده همیشه...


301:

سلام دوست خوبم
ممنونم و خسته نباشی و لطف داری عزیز
با عذر معذرت و پوزش فراوان...

من یه کلمه از پست زیبای شما رو ویرایش کنم..

پدر دوبله ایران علی کسمایی هستن..
واقعا دیگه همه خوبی ها توی این مملکت داره رنگ میبازه..
دوست خوبم،بعضی ها فقط به دنیا میان که خدمت کنن به دنیا ...فرقی هم نمی کنه از چه آیینی یا نژادی باشه...
موافقم برای فیلم بر باد رفته...واقعا شاهکاریسیت تکرار نشدنی...
حالا فیلم معروف شعله که فیلم جالبی هم هست..

چند سال قبل قسمت دومش ساخته شد و من دقایقی از این فیلم دیدم..

واقعا افتضاح کامل

برای سرگرمی های اون وقت هم باهاتون موافق و همراه هستم..

شاید اگه اون وقت ما هم این قدر سرگرمی های رنگا وارانگی وجود داشت ملت هم مثل وقت حالا بدجور بهش عادت می کردن
ممنونم بابت لطفتون ..والله من از بچگی کار می کردم...

حتی وقتی کوچک بودم می رفتم بهار نارنج می کندم از توی باغ دلگشا و بعد میرفتم به عطاری ها می فروختم
................
پارسال یهو دلم کشید سری به محله قدیمی مون که توی سعدی بود بزنم...
همون خونه دوران کودکی و همون رودخونه کنار خونه...
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
دقایقی همونجا ایستادم و خوب نگاه کردم به اون خونه و اون کوچه...
و اون تیر چراغ برق چوبی که من به طرز مهارت عجیبی ازش بالا میرفتم که برم روی پشت بام خونه
کنار دیوار خونه می نشستم ...

اسباب بازی هم که نداشتم..


گاهی یه توپ پلاستیکی داشتم..
و کنار همین دیوار بود که یه صبح تعدادی ماشین ردیف به ردیف داشتن رد می شدن و برای ملت دست تکون می دادن..
و خیلی ها اشک می ریختن و اسپند دود کرده بودن..
قهرمانان پاکی بودن که داشتن اعزام می شدن به جبهه!
و هنوز هم اون تصویر توی ذهنم مونده که با پای برهنه دویدم و تا مسافتی طولانی خوب نگاهشون کردم...
این قدر دوست داشتم برم در بزنم و برم داخل خونه و سپس سالها نگاهی کنم داخلش...
و حالا یه خاطره خیلی جالب از این خونه دارم که واقعا خیلی خنده داره

302:

با درودی دوباره خدمت شما دوست بسیار خوب و مهربان...

سپاس فراوان ولی البته خسته نباشید را باید به شما فرمود..

باورتان میشود اگر اینجا ننوشته بودید خودم اصلا متوجه نمیشدم به جای "علی" نوشتم "حسن"؟!!! نمی دانم به خاطر اینکه شب و روز اخبار توی گوشمان هست که آقا حسن رییس جمهور چه فرموده و چه کرده ناخودآگاه اینجا هم باید حضورش را داشته باشیم!!! سپاس فراوان .راستی همین که داشتم این ویرایش را انجام میدادم دیدم یک جای دیگر هم دوباره حواسم نبوده که جای "پ" همانجایی که باید باشد نیست و اون یکی که دیگر بدتر بود را هم درستش کردم...
بله...حتی فیلمهای هندی هم نسخه های قدیمیشان بهتر و پراحساستر بوده...

چه کار خوبی کردید که پارسال به محله قدیمیتان هم سر زدید...این یاد کردنها واقعا احساس خوبی منتقل می کند... چه خاطرات جالبی هم از اون دوران نوشتید...رفتن جوانها به جبهه ...چه روزهایی بوده واقعا اون روزها..چه جوانهای ناب و پاکی بودند...فکر نمی کنم دیگر مانند جوانهای اون روز داشته باشیم...البته نه اینکه اصلا نداشته باشیم ولی به هر حال تعدادشان گویا کمتر..بسیار کمتر شده...

چه کار خوبی کردید که تصویری هم از اونجا برنامه دادید...

303:

ممنونم و تشکر فراوان
خواهش می کنم..

اشکالی نداره...

واقعا درست می فرمایید این روزها همه جا صحبت از حسن هست
حالا یه خاطره بگم که بی ارتباط با این موضوع نیست...
چند سال قبل من با یکی از دوستان برنامه داشتم که محل برنامه چهارراه ادبیات بود و من سوار تاکسی شدم و غرق در افکار خویش شدم..
اصلا حواسم نبود که به راننده بگم من ادبیات پیاده میشم..

راننده هم خودش فکرش همه جا بود ..

رفتیم و رفتیم سر از فلکه دانشجو در آوردیم و من تازه یادم اومد که باید ادبیات پیاده می شدم
دقیقا..

اهنگ های خیلی قشنگی هم می خوندن اون وقت در فیلم ها...
..و چه قدر هم شما زیبا توصیف کردین اون جوانهای پاک وطن...
واقعا از جان گذشتن و حقیقتش بعید می دونم دیگه تکرار بشن..
البته هنوز هم هستن کسانی که پاک باشن..
نمونه بارزش توی کوچه مون هست...

یه نفر هست بسیجی..

و حقیقتش انسان خوب و وارسته ای هست ..

تقریبا20 ساله می شناسمش..
و و تا حالا ندیدم که ازارش به کسی برسه...
همیشه هم سرش پایینه و به شخصه براش خیلی احترام قائلم..
برای خونه قدیمی هم ادم دوست داره سری بهش بزنه و خاطرات گذشته رو مروری کنه..
و امشب حتما من خاطره "چمدون" رو خواهم نوشت

304:

والا اگر تفننی هم باشه باید بگم کارتون واقعا در حد حرفه ایه.
متاسفانه من خیلی تو این مسایل اطلاعات ندارم و کلا از بچگی هستعداد نقاشی نداشتم.
یادمه تو دبستان روزایی که امتحان نقاشی داشتیم چون خودمون باید برگه امتحان رو میبردیم مدرسه من شب قبلش یه کتاب داستان بر میداشتم یه نقاشی ازش انتخاب میکردم بعد برگه سفید امتحان رو زیر تصویر نقاشی شده میذاشتم بعد روی اون نقاشی با مداد محکم میکشیدم بطوری که روی کاغذ سفید فرو رفتگیهای نقاشی اصلی مشخص میشد البته فقط خودم میتونستم بیبینم بعد فرداش که میرفتم برای امتحان فقط اون اثر فرو رفتگی رو کاغذ رو با مداد میکشیدم.این شاید تنها تقلب من تو دوران مدرسه باشه.
البته خیلیم زیرکانه بوده الان که فکرو میکنم به خودم ایول میگم خداییش خیلی خلاق بودم.
البته اگرچه هستعداد نقاشی ندارم ولی ریا نباشه در مورد اثار هنری میتونم کلی روده درازی کنم و حرف بزنم.
منتظر دیدن بقیه کاراتون هستم.

305:

و اما برسیم به خاطره چمدان!
سالها قبل وقتی که بابام یه زمینش رو فروخت و تقریبا پول خیلی خوبی گیرش اومد..
به جای اینکه بره درست و اصولی این پول رو مدیریت کنه..

همه پول ها رو گذاشت توی یه چمدون ..
و گذاشت بالای کمد توی اتاق کوچکی که داشتیم..
سپس دو سه روز دیدیم برادر بزرگم پوشش و کفش نو خریده و چند تا از دوستانش هم همش دور و برش می چرخن!؟
تا یه شب بابام فرمود کی رفته پول برداشته..؟
هیشکی صداش در نیومد؟
ننه م فرمود کی چیکار پولت داره؟
فرمود پول ها کم شده
و اون شب بخیر گذشت...
تا دو روز بعدش دیدیم برادر بزرگم یواشکی رفت توی اتاق و درب رو بست...
بابام هم که متوجه شده بود که رفته توی اتاق..
سپس چند دقیقه در اتاق رو باز کرد
همگی دیدیم برادرم ،چمدون رو گذاشته روی زمین و اون میله کوچکی که بالای تاشوی چمدان هست رو به طرز عجیبی در اورده و داره پول بر میداره
اون روز این قدر کتکش زد
و نکته جالب که می خواسته با رفیقاش برن سینما و فیلم ببینن..
و برای همگی اونها هم همه چی می خریده
اتفاقا چند باری هم جلوی خودش این خاطره رو تعریف کردم و همگی خندیدن..

306:

با درودی دوباره...

خب همانطور که در نوشته پیشین نوشته بودم یادم آمد به یک فلاش بک دیگر ...یک سال پیش همین روزها بود...البته به نوعی در روزهای آغازین یا دست کم میانی مرداد که نوشته ای از همیار جان نازنینمان در کافه کتاب فلاش بکی شد به تصمیمی که سالها پیش گرفته بودم ولی به مرور وقت لابلای گرفتاریها و دغدغه های زندگی به نوعی به فراموشی سپرده شده بود:


http://forum.hammihan.com/thread1378...ml#post4761917

انگار همین دیروز بود...هنوز باورم نمی شود یک سال گذشته باشد...یک سال فاصله ای که تفاوتهایی هم با خود داشت...یک سال پیش دقیقا در همان صفحه حضور زنده یاد شهریار عزیز را هم داشتیم ....


307:

سلام و اوقات بخیر
واقعا گاهی دغدغه ها و دلمشغولی ها اجازه نمیده که به همه کارهامون برسیم..
چه خوب که یادی هم از کافه و اون پست های زیبا و همچنین یادی از شهریار عزیز کردین
///////////
من هم فلاش بکی میزنم به پستی که چند روز قبل درباره درگذشت یکی از کاربران توی همین تاپیک زدم..
انجمن خوشکام و خبر درگذشت یکی از کاربران خوب اونجا
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

308:

سلام دوستان عزیزم ...
من هر شب خاطرات شما رو می خونم و لذت می برم ...
ممنون به خاطر حضور فعالتون ...

309:

سلام هنگامه خانم عزیزممنون بابت چنین تاپیک زیبا و خاطره انگیزی که باعث شد ماها فلاش بکی بزنیم به خاطرات دور و نزدیک،تلخ و شیرین،با خاطراتی که لبخندها رو به لبانمان آورده و خاطرات تلخی که چشم ها رو بارونی کرده
ایشالا که دوستان دیگه هم تشریف بیاورن و از خاطرات خود سخن بگویند..

310:

سلام برادر خوبم ..
خواهش می کنم ...
همه زحمت های این تاپیک به دوش شما دوستان ارزشمندم هست ...
من خاطره زیاد دارم ولی نمی دونم چرا نمیتونم بیانشون کنم ..
سعی می کنم آروم آروم از روزهای گذشته بگم ...


311:

ممنونم خواهر خوب و بزرگوارم
خواهش می کنم،در این چند وقت اخیر یکی از بهترین تاپیک های انمن همین تاپیک فلاش بک هست که باعث شده با شور و علاقه بیان کنیم خاطراتمون..


و نکته جالب که چه یادها کردیم از کسانی که دیگه در بین ما نیستن..
ولی یادشون همیشه در ذهنمون نقش بسته..
اتفاقا شما هم چند تا خاطره بسیار خوب و قشنگ برنامه دادین..
و ماها بی صبرانه منتظر دیدن خاطرات شما هستیم
..............
سالها قبل که خونه مون سعدی بود..

طرفای بیست متری سعدی یه پارک بازی درست کردن و دیوارهاش رو نقاشی کشیدن..

منجمله گوریل انگوری!
ولی الان شده ایستگاه اتوبوس!
من یادمه اون نقاشی که داشت اینها رو می کشید ..
همین که پارک به بهره برداری رسید..

دقیقا دو روز بعد پارک تبدیل شده بود به خرابه..
کل نقاشی ها رو خراب کرده بودن بچه های شر اون منطقه
و تاب و سرسره ها هم دمار از روزگارش در اورده بودن
مثلا با اسپری برای گوریل انگوری سیبیل کشیده بودن..

312:

درود و وقت شما هم به خیر
بله واقعا دغدغه های روزانه هر روز بیشتر و بیشتر میشود و ما را از بسیاری از اونچه واقعا بسیار مهم هست دورتر و دورتر می کند...البته همین یکی دو روزه جدیتر به این موضوع اندیشیدم و تغییراتی در برنامه روزانه م داده ام به گونه ای که حتی اگر شده روزی ده بیست صفحه ای از همان لیست گذشته کتاب بخوانم...

اوه زنده یاد شهریار عزیز که واقعا فراموش نشدنی هستند...

اما فلاش بکی که عالی زدید...خدایشان بیامرزاد...ایشان را نمی شناسم ولی کار بسیار خوبی کردید اینجا اون را برنامه دادید چون به هر حال شاید دیگر دوستان که هموقت در انجمنهای دیگری هم حضور دارند ایشان را بشناسند...


313:

نوشته اصلي بوسيله hengameh1 نمايش نوشته ها

همه زحمت های این تاپیک به دوش شما دوستان ارزشمندم هست ...
من خاطره زیاد دارم ولی نمی دونم چرا نمیتونم بیانشون کنم ..
سعی می کنم آروم آروم از روزهای گذشته بگم ...

درود بر نازنین همراه جان عزیوقت...:fav 15:

باور کنید همین حضور هر از گاه شما هم بسیار ارزشمند و روحیه بخش هست...خاطره نوشتنهایتان هم که واقعا بسیار عاااااااااالی! مدارکش هم که موجود هست! همین آرام آرام فرمودن از گذشته که نوشتید خود بسیار عالیست و مانند همیشه بی صبرانه منتظریم...

البته بنده متوجه زحمتی که در جستار مکتبهای ادبی می کشید هم هستم و بنابراین باید حواسمان باشد کاری نکنیم فشار کاریتان دو چندان شود...



راستی همیار جان عزیزم، فلاش بک دیشب به نوعی باعث شد به یاد پیشنهاد ارزشمند دیگر عالی بیافتم و اون هم مطالعهکتاب نامه های سان میکله نوشته دکتر آکسل مونته بود.

از اونجا که در جستجوها ترجمه اون را پیدا نکردم و از سویی واقعا جایی برای نگهداری کتاب ندارم (دقیقا به همین دلیل بیشتر جستجو نکردم! )و به حق مترجمین عزیز هم باید احترام گذاشت ، به نوعی خود را وادار به مطالعهنسخه انگلیسی اون نمودم! به بعضی نکات حکیمانه اش که تا اینجا رسیدم بیشتر و بیشتر متوجه میشوم چرا این قدر بر اهمیت خواندنش پافشاری می نمودید...:fav2 :

314:

سلام نازنین دوستم ...
چه جالب که داری این کتاب رو می خونی ...
طنز زیبا و ظریفی که پشتش وقایع تلخ خوابیده در این کتاب وجود داره ...
این کتاب ترجمه مترجم مورد علاقه من م.ا.به آذین هست که کتاب های رولان رو هم ترجمه کرده و ترجمه زیبایی هست ...
ای کاش ترجمه شده اون رو داشتی و می خوندی ...
چقدر عالی که اینقدر زبان انگلیسی تو قویه عزیزم ...
هر وقت تمامش کردی نقدشو توی کافه کتاب بذار ..
ممنونم ...

315:

سلام و اوقات شما هم بخیر و شادی
ممنون از لطفتون..
کاملا موافقم و امیدوارم که دغدغه ها و دلمشغولی کم و کمتر بشه..
روح همه عزیزان از دست رفته هم شاد باشه
..................
مسابقات دوومیدانی جهان در چین آغاز شده...


من هم خیلی علاقه دارم به مسابقات دوومیدانی..
مسابقه دوی100 متر هم که گل سر سبد این رشته مادر ورزش ها هست..
و باز هم یوسین بولت دونده نامدار جاماییکایی قهرمان شد...
که رقابت خیلی تنگی با دونده معروف جهان جاستین گاتلین امریکایی داشت..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
و من رو به یاد مسابقه ی دو که در وقت راهنمایی بود انداخت که شرکت کردم..
دوره راهنمایی که می رفتم مدرسه مون یه مسابقه دو انجام کرد...
و من هم شرکت کردم...
یه مسافت رو تعیین کردن که از فلان جا به فلان جا بدویم
توی خیابونی هم که برنامه شد بدویم یه کوچه بود که نزدیک مدرسه مون بود و میان بر بود و همیشه هم راهمون از اونور بود..
مسابقه شروع شد ..

دویدیم و دویدیم و همون اول کار نفس کم اوردیم
و به هر ترتیب که بود خودمون رو رسوندیم به کوچه ...
و همون لحظه هم دیدم که چند تا از دوندگان زود راهشون رو کج کردن توی کوچه اونهم یواشکی..

چون یه ماشین مدیر هم همراهی مون می کرد..
من هم رفتم توی کوچه و مثل فرفره دویدم که برسم به خط پایان
هنوز چند متری وارد کوچه نشده بودم که با یه صحنه عجیب و غریب روبرو شدم..
تعدادی از بچه ها همونجا ایستاده بودن و تعجب کردم چرا اینها ایستادن!
دیدم سرایدار مدرسه صندلی گذاشته سرکوچه که می خورد به مدرسه و یه برگه و یه خودکار هم دسشته و اینهایی که می خواستن تقلب کنن اسم ها و شماره هاشضون رو می نویسه..
من هم می خواستم برگردم..
فرمود: کجا"
بیا اینجا..
دیدم همه بچه ها خندیدن...

و در اخر همه مون رو به صف کرد و برد مدرسه و به ناظم فرمود اینها همون متقلبین هستن
ناظم هم با شلینگ چند تا کف دستی بهمون زد

316:

با درودی دوباره بر نازنین دوست بسیار عزیزم...
بله واقعا هم جالب شده چون به نوعی فلاش بکی که به داستانهای رومن رولان زده شد مرا به یاد این کتاب انداخت...این که باید تا دیر-دیر که شده البته-تا دیر تر نشده اون را بخوانم...اما از ترجمه زنده یاد به آذین نام بردید و کردی کبابم!!! فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرینبله..باور کنید به هنگام مطالعهترجمه انگلیسی این کتاب هم بارها و بارها به یاد ایشان می افتم و اینکه اگر ترجمه بود، این مطالعهعمق بیشتری پیدا می کرد...

سپاس از لطفتان ولی انگلیسی بنده هم اونقدرها هم خوب نیست و هر از گاهی سرو کارم به واژه نامه هم میافتد... البته نافرموده نماند که این عبارتهای ایتالیایی که در متن انگلیسی برنامه گرفته اند هم بیشتر از هر چیز دیگری رشته افکار را پاره می نمايند چون پس از یافتن معنایشان به سختی به یاد می آورم در حال مطالعهچه بوده ام و دوباره باید برگردم چند سطر پیش از اون را بخوانم...فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

ولی با همه اینها از اونجا که کار اون کس کرد که کار تمام کرد باید همین مطالعهرا هم به پایان ببرم و در وقت مناسب برای به دست آوردن ترجمه به آذین هم تلاشی بکنم...
در مورد نقد هم چشم..البته اگر واقعا چیزی در حد نوشتن در انجا داشته باشم...

با سپاس از دقت و توجه شما به موضوع...

317:

سلام و اوقات همگی دوستان خوبم بخیر..
دیشب تاپیک میتینگ اصفهان توی سایت دیدم،و بی اختیار به یاد میتینگ دوسال قبل انداخت که من هم شرکت کردم در اون میتینگ بارانی و با اینکه تعداد کمی نسبتا اومده بودن ولی انصافا خوش گذشت..
دقایقی قبل که یه چای دبش ریختم که بخورم به یاد میتینگ سه سال قبل توی شیراز افتادم و کارت پستالی که صنم بهمون داد ..
انگاری همین دیروز بود که من تصمیم گرفتم که توی اون میتینگ سرد زمستانی شرکت کنم..
یه کاربری بود بنام ابلیس!
یه جعبه شیرینی هم گرفته بود و آورده بود..
نسبتا تعداد زیادی اومده بودن! حتی ادمین سایت آقای قاسمی عزیز...
یه کاربر بلند قامت بود که اسمش سهیل بود و بعدش دیگه توی هم میهن نیومد که نیومد!
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
و اما برسیم به آواتار هنگامه خانم عزیز..
وقتی ایشون و من و چند تا از دوستان خوب دیگرمون توی پاتوق شیرازی ها فعالیت زیادی داشتیم..
اون وقت آواتاری داشتن که من بهشون هم فرمودم اصلا اواتاری که انتخاب کردن جالب نیست و این آ<اتار فعلی که دارن واقعا خیلی به شخصیت و روحیه ایشون میاید ..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

318:

سلام ....
خسته نباشید ...
با اجازه شما پست رو ویرایش کردم و عکس اصلی رو برنامه دادم ...
و قبل از پروانه ها تصویر زیر در واقع اولین آواتارم بود ...
و سومیش هم همین که حالا هست ...

فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین





319:

سلام
وقت شما بخیر پ
آدم هنرمند آواتارشم باید هنری باشه
به نظر من اواتار فعلی تون قشنگتره.
راستی نقاشی جدید چیزی برامون ندارید

320:

سلام آقا محمد ...
ممنونم از لطفتون ...
بعد تصمیم گرفتم نقاشی خودم رو بذارم ...
از کارهام عکس نگرفتم از بس قابشون سنگینه و درآوردنشون سخته ..

321:

یه نکته خوبش اینه که دائم آواتارتون عوض نمیکنید.
بعضیها اگه روزی دو سه بار اواتارشون رو عوض نکنن روزشون شب نمیشه.
من اولی که اومد هم میهن تو شبکه آواتارم
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین
این بود کاریکاتور حشمت فردوس البته الانشم همینه عوضش نکردم.
خیلی نقش فردوس رو با بازی فوق العاده داریوش ارجمند دوست داشتم.
یه مدتیم تو تالار آواتارم همین بود تا اینکه یه نفر بهم فرمود آواتارت خوب نیست منم با آواتار فعلی عوضش کردم.
شما با همون قابش برامون عکس بگیرید بفرستید.
همین جوریش ما قبول داریم.

322:

آواتار فعلیتون بهتره ...
من از عوض کردن آواتار خوشم نمیاد چون معتقدم آواتار نشانه شخصه و باید ثابت باقی بمونه ...

323:

اتفاقا منم نظر همینه آواتار نشونه طرز فکر آدم هست.
این آواتار رو هم تو اینترنت کلمه قدرت رو سرچ کردم خیلی عکسای زیاد اومد عکس ورزشکارای قوی هیکل عکس شیر به عنوان قویترین حیوون و...این تصویر هم بود و من این رو انتخاب کردم چون احساس کردم این آدم رو بلندی ایستاده و بالارفتن و اوج رسیدن کار آدمهای بزرگه و دستاشو رو به آسمون و خدا گرفته و به نظر من کسی که خودشو وصل به پروردگاری کنه که خالق تمام کائنات هست یعمی اتصال به منبع قدرت و خود این حس به آدم قدرت میده.



324:

قبل تر ها یه شیطنت کوچولو داشتم همش میفرمودم اگه یه روزی ازدواج کنم باید شوهرم انقدر پولدار باشه که از همه چیز بی نیازم کنه
یه خواستگار برام اومده خیلی خیلی پولدار...
از اینا که یه پاش آلمان و...
از اینا که همه حسرت داشتنشو میخورن
منو یاد قبل چندسال پیش میندازه ...
چه تصور مسخره ای داشتم

زشتی این احساس چند روز هست ذهنم را هدف گرفته..
.وجودم از این تجربه خالی بود

منو از همه چیز میترساند
از دنیایی که همه حق می گوین و ناحقیش دنیا رو پر کرده
از امتی که بازی خوب بودن رو در میارن
هیچ وقت نمیشه برا اینده تصمیم گرفت
باید تو موقعیتش برنامه بگیری بعد تصمیم بگیر
یاد هستادمون افتادم همش میفرمود سحر پول خوشبختی نمیاره منم سریع میفرمودم بی پولی بدبختی میاره (اینو یه جای خوندم دیگه هرکی هرچی میفرمود سریع میفرمودمش)این ترم اگه هستادمو دیدم حتما بهش میگم هستاد شوهر پولدار ولی ....خوشبختی نمیاره
الان دیدگاهم نسبت به ازدواج ...به شوهر...کاملا متفاوته
وقتی حرف های این خواستگار پولدار شنیدم ...فقط سکوت کردم .
محکم و مستقیم بهش فرمودم نه
یک نه لذت بخش
غرورشو خورد کردم
((ای کاش جای چَشم، چِشمه را
جای کمان ، کمال را
و جای لعاب ، دل را ارزشی بود.))

چیو گم کردم راهمو ؟؟!
بترس از مردهایی که خوب حرف می زنند زیرا که فقط، خوب حرف می زنند!!!
خدایا کسی را برایم بیافرین که قلبم را لمس کند...
+
پ.ن: دلم برای تو، کودکیم و خنده هایمان تنگ شده هست...

325:

سلام هنگامه خانم
کار بسیار خوبی هم کردی..

عکس خیلی واضح تر و بزرگتر شد
دو تا آواتار قبلی هم خوب بودن ولی این آواتار فعلی فوق العاده خوب..
........


326:

سلام و اوقات بخیر و شادی..
امیدوارم خوش باشید و اوقات به کامتان شیرین...
این چند وقت اخیر حامد1988 تاپیکی برای کمک به یک هموطن نیازمند هستارت زدن..
http://forum.hammihan.com/thread1926...ml#post5508713
که واقعا امیدوارم مشکل ایشون و تمام نیازمندان حل بشود..
و من رو به یاد دوران سربازی انداخت..
تقریبا120 روزی توی پادگان بودم ..

یه باره دلم کشید که مرخصی بگیرم و رفتم پیش فرمانده یگان و تقاضای مرخصی کردم..
و وقتی دید خیلی وقته مرخصی نرفتم یه مرخصی دو هفته ای برام نوشت و فرمود برو سلامت...
من هم شاد و شنگول وسایلم رو جمع کردم و با دوستان خداحافظی کردم و وقتی می خواستم از درب پادگان خارج بشم..

یه ماشین نظامی که می خواست بره بیرون ..فرمود میخای بری ترمینال؟
فرمودم بله..
فرمود بپر بالا..
پادگان هم چون بیرون از شهر بود وسله حمل و نقل خیلی سخت گیر میومد و باید کلی راه می فتیم تا برسیم به جاده و از اونجا سوار ماشین های راه می شدیم..
ما هم سوار شدیم و جلوی ترمینال پیاده شدیم و زود رفتیم که بلیط شیراز بگیریم...
تقاضای بلیط کردیم و مسئول باجه هم بلیط رو اماده کرد و فرمود 1500 تومن میشه..
اون موقع بلیط ایرانشهر که توی سیستان و بلوچستان هست همین مبلغ میشد..
ما هم دست کردیم توی جیبمون..
دیدیم اصلا پولی به همراه ندارم ..
و اصلا یه باره شوک بهم وارد شد..

و یادم رفته بود که همه پولام رو خرج کرده بودم!
به مسئول باجه فرمودم من پول همراه ندارم بهم بلیط بدین وقتی برگشتم میارم براتون...
فرمود که شرمنده و خودش هم اونجا کار می کنه..
من هم نمی دونستم چیکار کنم!
اون موقع هم که عابرموسسه ماليی که نبود..
که لااقل بگم برام کارت به کارت کنید!
و اومدم روی صندلی نشستم..
و سرم رو پایین انداختم..
چند دقیقه ای گذشت که دیدم یه نفر میگه سرکار؟
من هم سرم رو بالا گرفتم و دیدم یه بلوچه که بلیطی دستش گرفته و به طرف من دراز کرده!
و فرمود من دیدم که بلیط نتونستی بگیری..
من هم برات گرفتم..
من خیلی ازش تشکر کردم و فرمودم من موقع برگشت براتون میارم..
خنده ای کرد و فرمود نمی خواد و بعد2000تومن دیگه بهم داد و فرمود برای غذای توی راهت..
و بعد هم رفت..
واقعا چه قدر کار بزرگی انجام داد ..
و ای کاش که می دیدمش و جبران کارش رو می کردم..
....
امیدوارم هر کسی که توان مالی خوبی داره،این قدر دریا دل باشه که بتونه کمکی به هموطن و هم نوعش کنه..مطمئن باشید خیلی ثواب بزرگی داره این کار..


327:

درود، وقتتان به خیر و شادی...

چه خاطره جالبی از دوران سربازی اینجا برنامه دادید...واقعا بسیار تاثیرگذار بود...شاید بیشتر ما فراموش کرده باشیم ولی اگر یک روز بنشینیم با دقت گذشته مان را بررسی کنیم، دست کم یکی دومورد به یادمان خواهد آمد که در شرایط سخت، وقتی که ناامید بودیم، از جایی که اصلا فکرش را هم نمی کردیم به ما هم کمک شده...راستی شده به کسی کمکی کرده باشید و وقت کمی پس از اون، چند برابرش را به گونه ای غیرمنتظره دریافت کرده باشید؟ برای بنده که بیش از یکی دو بار پیش آمده...


328:

سلام و صبح بخیر دوست خوبم....
خواهش می کنم...واقعا که همینجوره و توی زندگی همه ماها و توی شرایط بغرنج, کسانی بودن که به کمک مون اومدن..و همش هم لطف خداوند رو می رسونه...
برای من که چند بار پیش اومده...
اما برای اون سوالتون که فرمودین...

من حقیقتا تا هر چی در توانم باشه کمک می کنم و اتفاقا بعدش که فکرش می کنم می بینم که چند برابرش نصیبم شده..

مثلا کار خیلی خوبی گیرم بیاد و چند برابرش از این طریق بدست بیارم...
من فلاش بکی بزنم به دوران خیلی دور...

بچه ی بیش نبودم..
الان اون تصویر به خوبی توی ذهنم نقش بسته...

نزدیکای خونه مون یه خرده شن و ماسه خالی کرده بودن و دیدم یه ادم درب و داغون اونجا نشسته...
دلم خیلی براش سوخت و زود رفتم خونه و یه تیکه نون و یه نصفه هندونه که توی یخچال داشتیم براش بردم و بهش دادم..
و احساس خوشحالی می کردم که کمک کردم بهش..


329:

امروز اتفاقی تو پوشه عکسام این عکس از کارت های افرین دیدم.یاد این تاپیک افتادم فرمودم ارسال کنم شاید شما هم باهاش خاطره داشته باشین....
یادمه راهنمایی که بودیم حدودا 6سال قبل
این کارت ها رو بهمون میدادن وای ک چقد ذوق مرگ میشیدیم...به حد نصاب خاصی که بیر هر درس واسه کارت هاش تعیین میکرد.وقتی به حد نصاب میرسید اونوق میرفتیم و از کمد جوایز خودمون جوایز رو انتخاب میکردیم.
هنوز هم چن تاشو واسه یادگاری نگهداشتم...
یادش بخیرفلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

330:

سلام و عرض شب بخیر به همه دوستان خوب و گلم..
چند دقیقه قبل وقتی وارد هم میهن شدم ،دیدم که تعداد زیادی لایک دارررم و کلی ذوق کردم..
و زود برفتم که ببینم لایک ها جریانش چیه!
دیدم که خانمnameless عزیز لطف کردن و توی تاپیک هنر ایینه کاری پست های بنده رو لایک کردن ..
که در اینجا ازشون بی نهایت تشکر می کنم..
و وقتی اون تصاویر کارهایم رو دیدم به یاد گذشته های خیلی دور افتادم که چقدر سختی و مرارت کشیدم که تونستم کار یاد بگیرم..
و کلا اساتید گذشته خیلی کم کار یاد شاگرد می دادن و باید خود شاگرد زرنگ و باهوش بود که کار فرا می گرفت..
من به خوبی یادمه که یه هستا داشتم به نام رضا ننه کرامت!
هر وقت ازش سوالی می پرسیدم جواب نمی داد و موقع انجام دادن کاری،که نخواد من ببینم،الکی من رو می فرستاد دنبال نخود سیاه..
تا یه روز دیدم که نمیشه همش حمالی کنم..
و فرمودم باید خودم زرنگ بازی در بیارم..
تا یه روز برنامه شد رضا ننه کرامت! طرح بیضی بزنه..

چون صاحبخونه بهش فرمود این طرح رو بزنه...
و من هم اونجا بودم.
بعد که وسایل اون طرح مهیا شد..

هستا رضا بهم فرمود برو از مغازه فلان وسیله رو بر دار و بیار..
من هم فرمودم باوشه!
و بعد رفتم توی حیاط..
و درب حیاط رو باز کردم و سپس درب خارج شدم ولی درب رو نبستم و نشستم و با حالت تقریبا نشسته وارد حیاط شدم و درب رو بستم..
و زود پریدم پشت پنجره سالن..
دیدم رضا ننه کرامت رفت بالای داربست و خط کشی سقف کرد و دو تا میخ اینور خط و یکی هم اونور خط زد و بعد نخی وصل کرد و با مداد طوری روی نخ ها چرخ زد که قشنگ طرح بیضی در اومد..
من فهمیدم و بعد آسه آسه درب حیاط رو باز کردم و رفتم مغازه ش و وسیله ش آوردم..
و بعدا به همین طریق خیلی چیزا از اساتید دیگه یاد گرررررفتم..
..
سه سال قبل بود که رفتم توی مسجدی در شهر کازرون کار کنم..

توی گنبدش هم کاری انجام دادم که خیلی قشنگ شد..
یادمه این طرح ستاره رو که زدم..

یه ادم فضول اومد و فرمود که این طرح ستاره هست!
فرمودم طرح خاتم هست و به شکل ستاره هست..
مگه چیه؟
فرمود که ایراد نداره؟
فرمودم برای چی؟
فرمود پرچم اسراییل هم ستاره هست!!!
فرمودم ولمون کن بابا..
الان همه جاهای مذهبی یکی از طرح های اصلی ش همین ستاره هست..
فلاش بک : گذشته های تلخ و شیرین

331:

درود و شب شما هم به خیر باشد هنرمند بزرگوار...

اوه خواهش می کنم ...باور کنید تا همین لحظه هم بسیار شرمنده هستم که چرا زودتر به اونجا سر نزده بودم؟ البته از شما چه پنهان نمی دانم چرا همیشه این احساس را داشتم که پیش از این تعدادی از نمونه کارهای ارزشمند عالی را دیده بودم...به احتمال زیاد در جستار دیگری بوده...بی اغراق بسیار تحت تاثیر هنر و صد البته تلاش و زحمت پیوسته و وقت بر عالی برنامه گرفتم...امیدوارم همچنان به فعالیتهای هنری پرارزشتان دادمه بدهید و هر روز بیشتر در کار و هنرتان پیشرفت داشته باشید...

اما در مورد تجربه هنراموزی که بیان فرمودید گویا از دیرباز اینگونه بوده و هنوز هم هر از گاهی دیده و شنیده میشود که اساتید گرامی، بر این باور هستند که همه جزییات هنر را که نباید بی هیچ زحمتی به هنرجو آموخت ...از یکی از نزدیکان شنیدم که در زمینه آموزش گل چینی، هستادش به او فرموده بود از اونجا که هنرجوی بسیار کوشا و خوش ذوقی بوده، به او فوت کار را هم آموزش داده در حالی که به دیگر تنها همان فن را آموخته! راستش تا پیش از این به تفاوت میان "فوت" و "فن" دقت نکرده بودم!!!!

بگذریم...تجربه عالی واقعا بسیار جالب وخواندنی بود...

332:

سلام و ممنونم از لطفتون
خواهش می کنم...

همین که سر زدین واقعا خوشحال شدم...
حالا صحبت از هنر شد و من رو به یاد دیالوگی زیبا از فیلم کمال الملک ساخته هستاد علی حاتمی انداخت..
کمال الملک به صدراعظم این دیالوگ زیبا رو میگه

«من خلاقم، در دیار کلام غریبم.

آرزو طلب نمی‌کنم، آرزو می‌سازم!»

واقعا باید ستود هنرمندانی که هنر ایجاد می کنن..

فرقی هم نمی کنه در چه زمینه هنری باشه و یا متعلق به کدام سرزمین و اقلیم و چه آیینی باشه..
فقط هنر می ماند و بس..
من وقتی توی یه خونه کار می کردم،طرف گله دار و دامدار بود..
فقط برای هم چشمی خونه ش رو تزیین می کرد..

تا یه روز که من طرح بسیار قشنگی زدم بهش فرمودم این طرح مورد پسندتون برنامه گرفته؟
خیلی راحت فرمود شما هر چی دوست دارین بزنید..

من که همش بیرونم..
چنان خورد توی ذوقم که بعدش شروع کردم به تند کار کردن و کار بی کیفیتی..
نکته جالب که خیلی هم زود تمومش کردم و خیلی هم از این بابت راضی بودن..
البته واقعا هنر در ایران همیشه مورد بی مهری برنامه گرفته..
اساتید گذشته هم نمی دونم چرا زیاد کار یاد نمی دادن و من کسانی رو می شناختم عالی و بی نظیر بودن ولی حیف و صد حیف که تجارب شون رو به شاگردها منتقل نمی کردن..
و به عینه بارها این موضوع رو لمس و تجربه کردم..
اولین کاری که رفتم تنهایی انجام بدهم..

این قدر با وسواس انجام می دادم و چقدر هم با دقت کار می کردم..
و یه نکته جالب که یه بار رفتم توی یه خونه که کار کنم..
داشتم تسمه ایینه رو می چسبوندم توی سقف...
سرم رو پایین کردم که تسمه بعدی رو چسب بزنم..
و وقتی که پشت ایینه رو چسب زدم سرم رو که بالا گرفتم دیدم تسمه قبلی از سقف کنده شد و نوک تیزش خورد به دماغم
و خون اومد..
بعد مجبور شدم دو تا چسب اینجوری+ بزنم روی دماغم..
و بعد هم که رفتم توی خیابون همه بهم نگاه می کردن..

333:

سلام و ادینه همگی دوستان خوبم بخیر...
سالها قبل وقتی دوره راهنمایی می رفتم توی منطقه سعدی...
توی کلاس مون یه پسر تخس بود به نام نصیر نصیری...
که خیلی اذیت می کرد و همیشه هم ته کلاس بود و توی مدرسه شهره عام و خاص بود...
عمویش هم اسیر جنگی بود که دقیقا شبی که براش جشن گرفته بودن و نقل می ریختن روی سرش و من هم نقل ها رو جمع می کردم و فوتشون می کردم و می خوردم!!
سالها گذشت ..

تا چند سال قبل که داشتم می رفتم خونه دیدم کنار یه مغازه سوپری ایستاده و من رو شناخت و یا هم سلام و علیکی کردیم..
و فرمود یادته چقدر شیرجه میزدی برای توپ فوتبال!؟
فرمودم بله و چقدر هم گل می خوردیم...
و بعدش ندیدمش ..
تا یه عصری که از سرکار بر می گشتم دیدم طبق فوتش رو زده بودن..

گویا به قتل رسید و هیچگاه هم معلوم نشد کار کی بوده...!
ولی راه خوبی رو انتخاب نکرد..

فقط به فکر شرارت و دعوا کردن بود..
یه بار سر کلاس انشا که بودیم یه معلمی بود که زیاد ابهتی توی کلاس نداشت..
یه بار که داشت روی تخته سیاه می نوشت همین نصیر و دار و دسته ش صدا از خودشون در می اوردن..

وقتی که معلم بر می گشت صداشون رو قطع می کردن و دوباره این اتفاق بارها رخ داد و در اخر گچ رو پرت کرد زمین و با حالت عصبانیت از کلاس خارج شد...
سپس دقایقی ناظم با شلینگ معروفش اومد و همه رو کف دستی زد ...
..
واقعا راه خلاف همیشه به زوال و تباهی ختم میشه...


334:

این تاپیک دوست دارم ...
جای دنجی هستش

335:

سلام سحر خانم..
ممنون از اینکه همراهی می کنید توی این تاپیک خاطره انگیز