برشی از کتاب حافظ خوانی خصوصی


برشی از کتاب حافظ خوانی خصوصی



برشی از کتاب حافظ خوانی خصوصی
عزیزم، گاهی فکر می کنم زن بودن مثه حل کردن یه معادله ی چند مجهولی می مونه.
انگار با یه دستت بچه نوزاد رو بغل کرده باشی و دست دیگه ات رو گچ گرفته باشن
و بعد جلوی یه در بسته برسی و مجبور باشی یه جوری بازش کنی.
گاهی مجبوری با زانو بزنی توی در یا خم بشی با دندون قفل رو باز کنی.

عزیزم زن بودن گاهی واقعا کار سختیه!
به تو می گن اگه می‌خوای تو سری خور مردها نباشی باید توی اجتماع پیشرفت کنی ، نباید عقب بمونی
اما وقتی مسابقه شروع می شه می بینی خط شروع رو برای تو چند کیلومتر عقب تر کشیدن
و باید مدت ها بدویی تا بالاخره به جایی برسی که بقیه مدت ها پیش از اون جا مسابقه رو شروع کرده بودن.

این که دوست داری جذاب باشی دوست داری دیده بشی اما هر چی جذاب تر می شی بیشتر مزاحمت می شن
و دنیات رو کوچیک تر می کنن و مجبوری بیشتر خودت رو قایم کنی.
به تو می گن زن هایی که برای پیشرفت کاری شون از جذابیت جنسی استفاده می کنن زن های خوبی نیستن
اما بیشتر جاهایی که می ری فقط ادای این رو درمی یارن که زن بودن تو براشون مهم نیست،
اتفاقا خیلی هم براشون مهمه تو خوشگل باشی یا زشت و تو یا باید برای کسایی که خوب بودنت رو نمی خوان خوب باشی یا تبدیل به چیزی بشی که بهت گفتن بده،
یعنی زنی که فقط با خوشگل بودن می تونه کارش رو پیش ببره.
غیر مستقیم بهت یاد می دن اگه می خوای پیشرفت کنی باید شبیه مردها باشی،
باید احساس های زنونه ات رو قایم کنی
و تو باید این معما رو حل کنی چه طور در عین زن بودن شبیه یه مرد موفق باشی.

این که وقتی احساس می کنی یه زن بالغی به تو می گن هنوز بچه ای و نباید مثل زن ها رفتار کنی
اما زمانی که داری یائسه می شی ازت انتظار دارن مثه خرگوش پلی بوی باشی.

این که
فرصت کوتاهی برای ساختن یه خانواده و مادر شدن داری
اما زمانی که می تونی همه شرایط لازم یه زن موفق رو به دست بیاری دیگه زمان زیادی برای مادر شدن باقی نمونده.

این که
برای لذت بردن از آغوش یه مرد نیاز داری به اندازه ای کافی قدرتمند باشه که بتونی توی بغلش احساس امنیت کنی
اما یه سره باید مواظب باشی اون با قدرتش تو رو تبدیل به برده ی خودش نکنه.

این که برای شناخت واقعیت مردها نیاز به تجربه آدم های مختلف داری
اما وقتی این کار رو کردی جنس مرد برات مثه قورباغه ی تشریح شده است ،
قورباغه ای که کاملا شناختیش اما حالا فقط یه قورباغه مرده است،
برای همین گاهی ناچاری خودت رو گول بزنی و بگی من همه ی ویژگی های مردانه رو فقط با تجربه کردن یه مرد شناختم.
یا برعکس یه عالمه مرد رو برای شناختن یه نفر تجربه کنی.

این که وقتی بیست و سه سالته و در اوج جذابیت هستی هزار جور مرد از کور و کچل و شاهزاده دورت رو می گیرد
و یکی می گه عاشق چشمت شده
یکی می گه عاشق لب شده
یکی برای موهات می میره...
اون قدر که سرگیجه می گیری و چه بسا حالت از هر چی عشقه به هم بخوره و همه رو از دور خودت فراری بدی،
اما فقط هیفده سال بعد اون قدر تنهایی می مونی که دلت یه لبخند ساده می خواد.
یه آغوش امن، یه مردی که فقط خیلی معمولی دوست داشته باشه.

این که یه روز به جایی می رسی که باید جلوی آینه واستی
و سعی کنی بفهمی دقیقا کی هستی.
جایی که البته خیلی از مردها هم به همون جا می رسن اما شاید از یه مسیر متفاوت...


برشی از کتاب حافظ خوانی خصوصی. علیرضا ایرانمهر



قصر دراکولا

1:

چقدر خوب بود


لولیتا

2:

خیلی مفید و موجز بود


72 out of 100 based on 27 user ratings 902 reviews