درباره‌ی کتاب‌ها و عادت‌های نویسندگی


درباره‌ی کتاب‌ها و عادت‌های نویسندگی



درباره‌ی کتاب‌ها و عادت‌های نویسندگی
سلام،
شده کتابی را بخوانید و دل‌تان خواسته باشد بدانید حال و هوای نویسنده هنگام نوشتن‌اش چه‌طور بوده؟
این‌که شخصیت‌ها چه‌طورشکل گرفته؟ از کجا شروع شدند و سر چه اتفاقی؟
و چقدر خواب و خوراک از نویسنده‌شان گرفته بودند؟ و بعدش چه شد؟
بعد آن همه زندگی و بی‌خوابی و نوشتن چه؟ این همراهی تا کجا ادامه داشت؟


دوست نداشتید بدانید فلان نویسنده چه‌گونه زندگی می‌کرده؟
چه وقت‌هایی می‌نوشته؟
چه ساعاتی از روز؟
چه غذایی دوست داشته حتی مثلن.
از این حرف‌ها دیگر.

این تاپیک را جوری مثل تِرک بیست دقیقه‌ی پشت صحنه‌ی یک فیلم سینمایی بخوانید،
یک جور صمیمی و نزدیک‌تر از نویسنده‌ها و روزهای نوشتن‌شان.



ما آدم نمیشیم

1:


تا اینجا خوب بود ..

ولی این رو نفهمیدم :
ین تاپیک را جوری مثل تِرک بیست دقیقه‌ی پشت صحنه‌ی یک فیلم سینمایی بخوانید،
یک جور صمیمی و نزدیک‌تر از نویسنده‌ها و روزهای نوشتن‌شان.


سرکار خانوم ميمون!
قراره اینجا چی نوشته بشه ؟؟
من ِ خواننده از حس و حال ِ نویسنده بگم ؟! یا روال ِ دیگه ایه ؟



قصه های شب داستان شوخی قسمت آخر

2:

يادداشتي بر آثار و زندگي فرانتس کافکا از جورج لوکاچ

برگردان: اصغر مهدي‌زادگان

فرانتس کافکا نمونة کلاسيک نايشانسنده مدرن هست که گرفتار تشايشانش کور و ترس مي‌باشد.


جای نشستن
وضع هستثنايي او ناشي از اين حقيقت هست که شيوه مستقيم و روشني را براي بيان تجربه پايه ي برگزيد و بدون کمک از تجربه‌هاي فرماليستي اين کار را انجام داد.


اشارات مولوی
در آثار او محتوا تعيين‌نماينده شکل زيبايي‌شناختي هست.


داروی بی خوابی !
به اين معني کافکا در شمار نايشانسندگان بزرگ رئاليست هست.


کتاب
درواقع او يکي از نايشانسندگان بزرگ هست، زيرا کمتر نايشانسنده‌اي توانسته هست در توصيف تخيلي تازگي محسوسِ جهان مهارت او را داشته باشد.


میزان سرانه مطالعه در ایران چقدر است؟
کيفيت اثر کافکا هرگز به اندازه امروز که اغلب نايشانسندگان به تجربه‌گرايي خوش‌فرم سقوط مي‌نمايند نظرگير نبوده هست.

تاثير کافکا تنها ناشي از صداقت پرشور او نيست - که اين نيز در عصر ما بسيار کمياب هست- بلکه همينطور به دليل روشني موافقي هست که او از جهان مي‌آفريند.

اين هست اصلي‌ترين پيروزي کافکا.

کيرکه گارد مي‌فرمود: «هرچه‌قدر اصالت فرد بيشتر باشد، بيشتر دچار هراس هست.» کافکا که در انديشة «کيرکه گارد»ي بديع هست، اين تشايشانش و جهان تجزيه‌شده‌اي را توصيف مي‌کند که هم مکمل و هم علت اون هست.

اصالت او در کشف وسايل جديد بيان نيست بلکه در بيان کاملا نافذ و دائماً هراس‌انگيز دنياي آفريده‌اش و واکنش شخصيت‌هاي‌اش به اون هست.

آدرنو مي‌نايشانسد: «اونچه انسان را شفرمود‌زده مي‌کند هولناکي آثار کافکا نيست، بلکه واقعي بودن اونان هست.»
ايشانژگي ددمنشانة جهان سرمايه‌داري مدرن و ناتواني انسان در مواجهه با اون، مضمون واقعي نوشته کافکا هست.

صداقت و صميميت او مسلما محصول نيروهاي پيچيده و متضاد جامعه هست.

اکنون جنبه‌اي از آثار او را بررسي مي‌کنم.

کافکا وقتي مي‌نوشت که جامعة سرمايه‌داري، موضوع تشايشانش او، هنوز از اوج تکامل تاريخي خود دور بود.

جهان ددمنشانه‌اي که توصيف کرد جهان به‌درستي ددمنشانه فاشيسم نبود بلکه پادشاهي هابسبورگ بود.

تشايشانش مداوم و توصيف‌ناپذير در اين دنياي بي‌وقت و بي‌تاريخ و مبهم در هاله‌اي از فضاي پراگ کاملا منعکس شده هست.

کافکا از وضع تاريخي خود به دو روش سود برد.

از يک طرف جزئيات روايتي او از جامعة اتريش اون دوران ريشه مي‌گيرد.

از سايشان ديگر، غيرواقعي بودن هستي انسان را که هدفش فهم اون هست، مي‌توان مربوط به احساس همانندي از غيرواقعي بودن و دلواپسي جامعه‌اي دانست که او مي‌شناخت.

يکسان‌نگري اون با وضع انسان بسيار قانع‌نماينده‌تر از نگرش‌هاي بعدي مُلهم از دنياي ددمنشانه و ترس‌آور هست که در اون با تجربه‌گرايي فرماليستي چيزهاي بسياري را بايد حذف يا مبهم بيان کرد تا اون تصايشانر بي‌وقت و بي‌تاريخ مطلوب از وضع بشر به‌دست آيد.

اما اين ايشانژگي اگرچه دليل تاثير شفرمود‌انگيز و قدرت ماندگار آثار کافکا هست نمي‌تواند ايشانژگي پايه ا تمثيلي اونان را بپوشاند.

نيرايشان شفرمود‌انگيز توصيف جزئيات در آثار کافکا به واقعيت فراتجربي امپرياليسم تکامل‌يافته‌اي اشاره مي‌کند که اسلوب کافکا اون را در بي‌وقتي تصايشانر مي‌کند.

جزئيات در آثار کافکا مانند رئاليسم گره‌هاي کور زندگي فردي يا اجتماعي رابيان نمي‌کند، بلکه نمادهاي مرموز فراتجربة غيرقابل فهم هست.

هر اندازه قدرت محرک بيشتر و ورطه عميق‌تر باشد، شکاف تمثيلي ميان معني و هستي آشکارتر هست.

براي نايشانسنده دشوار و پيچيده ولي ممکن هست که نگرش خود را به خودش، همنوعانش و عموماً جهان عوض کند.

قطعاً نيروهايي که عليه او عمل مي‌نمايند بسيار نيرومند هستند.

هيچ‌انگاري و بدبيني، نااميدي و تشايشانش، سوةظن و بيزاري از خود محصول خودبه‌خودي جامعة سرمايه‌داري هست که روشنفکران ناگزير از زندگي در اون هستند.

شرایط بسياري در آموزش و پرورش و جاهاي ديگر عليه او جبهه‌آرايي کرده‌اند.

براي نمونه در نظر بگيريد که بدبيني براي نخبگان روشنفکر فلسفه‌اي اشرافي و ارزشمندتر هست تا اعتقاد به پيشرفت انسان.

يا اين عقيده که فرد - دقيقاً به عنوان عضايشان از نخبگان- ضرورتا قرباني نيروهاي تاريخي هست.

يا اين انديشه که پيدايي جامعة امتي فاجعة مطلق هست.

اکثر روزنامه‌ها به ايجاد چنين جانبداري‌ها خدمت مي‌نمايند (در حقيقت اين نقش اونان براي تداوم مبارزه در جنگ سرد هست).

گايشاني که براي روشنفکران داشتن عقيده‌اي جز نظرات جزمي مدرنيستي دربارة زندگي، هنر و فلسفه، بي‌ارزش هست.

حمايت از رئاليسم در هنر، بررسي امکانات همزيستي مسالمت‌آميز ميان ملل، کوشش براي ارزيابي بي‌طرفانه امت‌گرايي، همه اين‌ها ممکن هست نايشانسنده را در نظر همکاران و اشخاصي که او براي ادامه حيات زندگي متکي به اونان هست طرد کند.

وقتي نايشانسنده‌اي در منزلت «سارتر» ناگزير از تحمل چنين حمله‌هايي باشد احتمالا موقعيت براي نايشانسندگان جوان‌تر و کم‌مشهورتر چه‌قدر خطرناک خواهد بود.

اين‌ها و بسياري ديگر حقايق دشواري هست.

اما نبايد فراموش کنيم که نيروهاي مقابل نيرومندي، به ايشانژه امروزه، در فعاليت هست.

نايشانسنده‌اي که به منافع پايه ي خود، ملت خود و نوع بشر به‌طور کلي توجه دارد و تصميم مي‌گيرد که عليه نيروهاي مسلط بر جامعه مبارزه کند اکنون ديگر تنها نيست.

هراندازه او در پژوهش‌هايش پيش‌تر رود انتخاب او محکم‌تر و احساس تنهايي‌اش کمتر خواهد بود، زيرا او خود را با نيروهايي در جهان مرتبط مي‌کند که روزي حاکم خواهند شد.

دوراني که در طول اون فاشيسم به قدرت رسيد، مانند دوران حاکميت فاشيست‌ها و دوران جنگ سرد سپس اون براي رشد رئاليسم انتقادي اصلا مناسب نبود.

با اين همه، کارهاي عالي‌اي در اين دوران انجام گرفت، نه ترور فيزيکي و نه فشار فکري هيچ يک موفق به جلوگيري از اون نشدند.

همواره نايشانسندگان رئاليست انتقادي بوده‌اند که با جنگ در شکل‌هاي سرد و گرم اون و نابودي هنر و فرهنگ مخالفت کرده‌اند.

آثار هنري برجسته‌اي که در طول اين مبارزه پديد آمد کم نبوده‌اند.

منبع:دیباچه

3:

فرانتس کافکا

«فرانتس کافکا» در سوم ژوئیه 1883، در یک خانواده آلمانی ‌زبان یهودی در «پراگ» به دنیا آمد.

در اون وقت، «پراگ» مرکز کشور پادشاهی «بوهم»، تحت نظر امپراتوری اتریش و مجارستان بود.

او دو برادر کوچکتر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاههای مرگ نازیها جان باختند.

کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان اول آموخت، ولی زبان چکی را هم كمابیش درست صحبت
می‌کرد.

وی با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رمان‌نویسان محبوبش، «گوستاو- فلوبر» بود.

کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت و سپس در دانشگاه «جارلز یونیورسیتی» پراگ شروع به تحصیل در رشته شیمی کرد، ولی پس از دو هفته، رشته خود را به حقوق تغییر داد.

این رشته، آینده روشنتری را برای او رقم می زد، زیرا باعث رضایت پدرش می‌شد و دوره تحصیل اون طولانی‌تر بود که به کافکا موقعيت شرکت در کلاسهای ادبیات آلمانی و هنر را می‌داد.

کافکا در پایان سال اول تحصیل خود در دانشگاه با «ماکس برود» آشنا شد که به همراه «فلیکس ولش» روزنامه‌نگار ـ که او هم در رشته حقوق تحصیل می‌کرد ـ تا پایان عمر از نزدیکترین دوستان او بودند.

کافکا در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغ‌التحصیل شد و به مدت یک سال در دادگاههای شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری، بدون دریافت حقوق، خدمت وظیفه می كرد.
کافکا در اول نوامبر ۱۹۰۷ به هستخدام یک شرکت بیمه ایتالیایی به نام ( Assicurazioni Generali) درآمد و حدود یک سال به کار در اونجا ادامه داد.

وی از برنامه ساعت کاری ـ هشت شب تا شش صبح ـ این شركت ناراضی بود، چون كار نوشتن را برایش سخت می‌کرد.

فرانتس در ۱۵ ژوئیه ۱۹۰۸ هستعفا داد و دو هفته بعد، کار مناسبتری در مؤسسه بیمه حوادث کارگری پادشاهی بوهم پیدا کرد.

كافكا اغلب از شغلش به عنوان «کاری برای نان در آوردن» و پرداخت مخارجش یاد کرده ‌است.

با وجود این، او هیچ‌گاه کارش را سرسری نگرفت و به درجه های بالاتر رسید.

وی در همین دوره، کلاه ایمنی را اختراع کرد و به دلیل کاهش تلفات جانی کارگران در صنایع آهن بوهم و رساندن اون به ۲۵ نفر در هر هزار نفر، یک مدال افتخار دریافت کرد.

کافکا به همراه دوستان نزدیکش، «ماکس برود» و «فلیکس ولش» که با یكدیگر دایره صمیمی پراگ را تشکیل می‌دادند، فعالیتهای ادبی خود را نیز ادامه ‌داد.


در سال ۱۹۱۱، «کارل هرمان»، شوهر خواهر کافکا پیشنهاد همکاری برای راه‌اندازی کارخانه پنبه نسوز پراگ، هرمان و شرکا را به وی داد.

کافکا نیز تمایل نشان داد و بیشتر وقت آزاد خود را صرف این کار کرد.

در این دوره، با وجود مخالفت‌ دوستان نزدیکش از جمله «ماکس برود» ـ که در همه کارهای دیگر از او پشتیبانی می‌کرد ـ به فعالیتهای نمایشی تئاتر «ییدیش» هم علاقه‌مند شد و در این زمینه، کارهایی انجام داد.
کافکا در سال ۱۹۱۲، در خانه دوستش «ماکس برود» با «فلیسه بوئر» که در برلین نماینده یک شرکت ساخت «دیکتافون» بود، آشنا شد و با او ازدواج كرد.

رابطه این دو در سال ۱۹۱۷ به پایان رسید.

وی در سال ۱۹۱۷ به بیماری سل مبتلا شد و خانواده بویژه خواهرش «اُتا»، مخارج او را می‌پرداختند.


کافکا در اوایل دهه ۲۰، روابط نزدیکی با «میلنا ینسکا»، نویسنده و روزنامه‌نگار هموطنش پیدا کرد و در سال ۱۹۲۳ برای تمرکز بیشتر بر امر نویسندگی، مدت کوتاهی به برلین نقل مکان کرد.

وی در اونجا با «دوریا دیامانت»، معلم بیست و پنج ساله کودکستان و فرزند یک خانواده یهودی سنتی ـ که اونقدر مستقل بود که گذشته‌اش در گتو را به فراموشی بسپارد ـ زندگی کرد.

«دوریا» معشوقه کافکا شد و توجه و علاقه او را به تلمودجلب کرد.


بسیاری بر این باورند که کافکا در سراسر زندگی خود از افسردگی حاد و اضطراب رنج می‌برده ‌است.

او همچنین دچار میگرن، بی‌خوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که همگی نشانه های فشار و نگرانی روحی هستند.

کافکا سعی می‌کرد این بیماریها را با رژیم غذایی طبیعی از قبیل گیاهخواری و خوردن مقدار زیادی شیر پاستوریزه نشده - که به احتمال زیاد موجب بیماری سل او شد- برطرف کند.

به هر حال بیماری سل کافکا شدت گرفت و او به پراگ بازگشت.

سپس برای درمان به هستراحتگاهی در وین رفت و در سوم ژوئن ۱۹۲۴، در همان جا درگذشت.

بدن او را به پراگ بردند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستان جدید یهودی‌ها در «ژیشکوف» پراگ به خاک سپردند.

باورها و نظریه های مذهبی

کافکا در تمام طول زندگی، بیطرفی خود را در مورد ادیان رسمی حفظ کرد و هرگز سعی نکرد ریشه یهودی خود را پنهان کند.

او از لحاظ فکری به مکتب «هسیدیسم» در یهودیت علاقه‌مند بود که برای تجارب روحانی و صوفیانه ارزش زیادی قایل هست.

کافکا در طول ده سال پایانی عمر خود، حتی نسبت به زندگی در فلسطین ابراز تمایل کرد.

ضدیت های اخلاقی و آیینی موجود در داستانهای «داوری»، «مأمور سوخت»، «هنرمند گرسنه» و «دکتر حومه»، همگی نشانه‌هایی از علاقه کافکا به آموزه‌ خاخام‌ها و همچنین تناسب اونها با قوانین و قضاوت را در خود دارند.

فعالیتهای ادبی

کافکا در طول رندگی خود، تنها چند داستان کوتاه منتشر کرد که بخش کوچکی از کارهایش را تشکیل می‌داد و هیچ‌یک از رمانهایش را به پایان نرساند (به جز رمان مسخ که برخی، اون را یک رمان کوتاه می‌دانند).

نوشته‌های او تا پیش از مرگش توجه چندانی را به خود جلب نکرد.

کافکا به دوستش «ماکس برود» فرموده بود که پس از مرگ او همه نوشته‌هایش را از بین ببرد.

«دوریا دیامانت»، معشوقه كافكا با پنهان کردن حدود ۲۰ دفترچه و ۳۵ نامه از او، تا حدودی به وصیت کافکا عمل کرد.

«ماكس برود» بر خلاف وصیت دوستش، تمام کارهای کافکا را که در اختیارش بود، به چاپ رساند.

آثار کافکا خیلی زود توجه امت را به خود جلب كرد و تحسین منتقدان را برانگیخت.

بیشتر آثار کافکا به جز چند نامه‌ که به زبان چکی برای «میلنا ینسکا» نوشته بود، به زبان آلمانی هست.

سبک نوشتاری

کافکا که در پراگ به دنیا آمده بود، زبان چکی را خوب می‌دانست، ولی برای نوشتن زبان آلمانی پراگ (Prager Deutsch)، گویش مورد هستفاده اقلیت‌های آلمانی یهودی و مسیحی در پایتخت بوهم را انتخاب کرد.

به نظر کافکا، زبان آلمانی پراگ «حقیقی‌تر» از زبان آلمانی رایج در آلمان بود و او توانست در کارهایش به بهترین شكل ممكن از اون بهره بگیرد.
کافکا قادر بود جملات بلند و تودرتویی را به زبان آلمانی بنویسد که سراسر صفحه رادر بر می گرفت.

جملات کافکا در بیشتر موارد، قبل از نقطه پایانی، ضربه‌ای برای خواننده در چنته دارند؛ ضربه‌ای که مفهوم و منظور جمله را تکمیل می‌کند.

وقتی كه خواننده در کلمه قبل از نقطه پایان جمله هست می‌فهمد كه چه اتفاقی برای «گرگور سمسا» افتاده هست.
مسئله دیگر پیش روی مترجمان، هستفاده عمدی نویسنده از کلمه ها یا عبارتهای مبهم و پیچیده ای هست که می‌تواند معانی مختلفی داشته باشد.

مانند کلمه Verkehr در جمله آخر داستان «داوری»؛ این جمله را می‌توان این گونه ترجمه کرد : «و در این لحظه، جریان بی‌پایان اتومبیلها از بالای پل می‌گذشت».
اما کافکا به دوستش «ماکس برود» فرموده بود که هنگام نگارش این جمله به «سقوط ناگهانی» فکر می‌کرده ‌است؛ در حالی که ترجمه رایج برای verkher، همان ترافیک هست.

مهمترین آثار كافكا عبارتند از :
قصر
دیوار چین
گروه محکومین
مسخ
طبیب دهکده
امریکا
آشکار
نامه به فلیسه
محاکمه

4:

درباره‌ی سمفونی مردگان و انتخاب نام‌هاش.
از این سوی و اون سوی متن، برنامه‌ی آقای معروفی در رادیو وقته.

یادم هست وقتی نوشتن سمفونی مردگان را آغاز کردم نامی و ساختاری از اون نداشتم.

ابتدا آیدین و اورهان بودند، هابیل و قابیل.
برادری که می‌خواست برادرش را بکشد.

بعد آیدا و و یوسف هم پیدا شدند
.

آیدین یعنی روشنایی، اورهان یعنی چراغ، جابر و صابر هم نام‌های مرسوم آذری هست.

در شهر اردبیل از این نام‌ها بسیار هستفاده شده.

ایاز تاریخ‌مان اما آدمی کوچولو و فسقلی بوده، ریزه میزه.

در سمفونی مردگان بر خلاف عادت تاریخ، آدمی هست بسیار هیکل‌مند.

این چیزها مشغله‌ی فکری من بود.

به ساختار رمان فکر می‌کردم، به آدم‌ها، خیابان‌ها و خانه و کارخانه
.


به نام‌ها هم فکر می‌کردم، تا اینکه برای این رمان ساختار "سمفونی" را پیدا کردم.

با یک اورتور که از قراون بود، و چهار موومان.

موومان اول را در پایان سمفونی دوباره به اجرا درآوردم و همان موومان اول را ادامه دادم تا ته مزه‌ای از کل رمان از آغاز تا پایان یکدست در ذهن خواننده بماند.

و همین مشغله‌ی شبانه روز من، چهار سال و هفت ماه به‌طول انجامید.

گاهی اصلاً نمی‌نوشتم، بهش فکر می‌کردم.

یک موزیک ثابت گذاشتم که تا به اون گوش می‌دادم در نوشتن و در فضای نگارش سمفونی مردگان برنامه می‌گرفتم.

شرطی شده بودم، تا این موزیک را می‌گذاشتم، آدم‌ها می‌آمدند.

آیدین می‌آمد، اورهان می‌آمد و آیدا در آبادان داشت خودسوزی می‌کرد و من در اون خانه داشتم با آدم‌های رمان زندگی می‌کردم
.

روزها در بیداری خواب‌شان را می‌دیدم و وقتی به جایی خیره می‌شدم صداشان را می‌شنیدم، و شب‌ها خواب‌شان را می‌دیدم.

یک شب خواب دیدم که اورهان به من فرمود
: «کارخانه پنکه‌سازی لرد اینجا که شما می‌گویید نبود، اینجا بود.» و راهش شیب‌دار بود، شیروانی قرمز هم داشت و ما از کنار کارخانه گذشتیم.

از خواب که پریدم نوشتم، و صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که رمان را بیش‌تر از پیش باور دارم.

دیگر هیچ چیزی نمی‌توانست اون نام‌ها را از من بگیرد، نام‌ها همانی بودند که باید باشند.

به محض اینکه نام جمشید دیلاق را عوض می‌کردم احساس می‌کردم یک جایی از اون ساختمان فرو ریخت.

و هرگز نمی‌توانستم بپذیرم که ایاز پاسبان نام دیگری داشته هست
.


5:

تا همان‌جا را که متوجه شدی کافی هست.

تو به عنوان خواننده البته نمی‌توانی از حس و حال نویسنده بگویی.

خود نویسنده باید جایی فرموده باشد، پای یادداشت‌های کتاب‌اش، در مصاحبه‌ای چیزی.

از اون‌ نقل و قول‌ها هستفاده کن.


و ترجیحا روایتِ ساده‌ای باشد.

شیرین باشد.

صمیمی باشد.

نشود شبیه مقاله‌ و نقدها.

منظورم این بود.


6:

the catcher in the rye و معنای اون.
همان برنامه و دقیقا همان قسمت.

عباس معروفی: حالا ببینید ناتور دشت چگونه نام‌گذاری شده، عمق معنای اون کجاست؟ به این خاطر فرمودگویی انجام دادم با افشین رفاعت داستان‌نویس جوان‌مان که در واشنگتن به دنیا آمده و اونجا آرشیتک شده و در فضا و هوای نیویورک به فارسی داستان می‌نویسد.

ناتور دشت یعنی نگهبان دشت.

از افشین رفاعت می‌خواهم کمی راجع به ناتور دشت حرف بزند و بگوید چه دریافتی از این نام دارد
:

افشین رفاعت: کتابی رسید به دستم به نام «ناتور دشت» که توسط آقای احمد کریمی قبل از انقلاب ترجمه شده و مجددا توسط انتشارات ققنوس تجدید چاپ شده هست.

وقتی به مشخصات کتاب نگاه کردم متوجه شدم که کتاب در حقیقت ترجمه کتاب «the catcher in the rye» سلینجر هست، امــا هیچ ارتباطی نتوانستم بین عنوان کتاب و ترجمه کتاب به فارسی پیدا کنم.

وقتی که کتاب را هموقت به فارسی و انگلیسی می‌خواندم برایم سؤال بود که «کچر این د رای» به انگلیسی یعنی چی و به چه صورت می توان عنوان کتاب را ترجمه کرد
.
با توجه به اینکه شخصیت داستان در متن داستان اشاره می کند که می‌خواهد مراقب مزرعه چاودار باشد {که در حقیقت منظور از مزرعه همان دشت هست} و یا حتا اسم کتاب به صورت اشتباه مطالعهاز سطر یکی از شعرهای رابرت برنز گرفته شده هست اما باز هم نامفهوم باقی می ماند.

تا اینکه در یکی از جلسه های ادبی که با چند تن از دوستان و هستادان دانشگاه نیویورک داریم این بحث را به میان کشیدم که «کچر این د رای» یعنی چه؟ برای یک آمریکایی چه مفهومی دارد و یا حتا برای یک خواننده خارجی که کتاب را به زبان دیگری می خواند؟ چون در انگلیسی هم اگر لغت به لغت، عنوان کتاب را ترجمه کنیم واقعاً معنیش همان «گیرنده در چاودار» هست و همانطور که عرض کردم این چه معنی و مفهومی میتواند داشته باشد؟

يکی از اساتید که از مطرح کردن این مسئله بسیار خوشحال شده بود و در این مورد تحقیق کرده بود بحث را خیلی هستادانه باز کرد و شکافت و فرمود: «سلینجر از عنوان کتاب هستفاده متافوریکال یا هستعاره‌ای کرده و در حقیقت «the catcher in the rye» یک هستعاره هست.

چرا که در وقت قدیم وقتی «Rye» یا همان گندم سیاه یا چاودار را برداشت و پراسس می‌کردند دستگاه‌ها اونقدر مدرن و پیشرفته نبود و همیشه شخصی می‌ایستاده با سبد یا با دستاری دور کمرش که دانه هایی را که از ماشین به بیرون پرتاب می‌شود، بگیرد و دوباره به ماشین برگرداند که دوباره پراسس بشود و برای تهیه فرآورده مورد هستفاده برنامه بگیرد.

فرآورده‌ای که می‌تواند نان، سریال، آبجو، ودکـا و یا ویسکی باشد پس «catcher» یا «گیرنده» از هدر رفتن دانه ها جلوگیری می کرده و دومرتبه دانه‌های رها شده را به ماشین بر می گردانده و در حقیقت این هستعاره ای هست برای نگهبانی کردن از این دانه ها، دانه هایی که می توانند بچه هایی باشند که دارند هر لحظه به لبه‌ی پرتگاه یا صخره نزدیک می شوند، بچه هایی که در دشت مشغول بازی هستند.

این همان نگهبان دشت هست

تعبیر خیلی قشنگی بود.

گرفتن بچه‌ها و برگردان‌شان به جایی که باید.


و این‌که پیشنهاد می‌شود سری به این‌جا بزنید کلن.

7:

در حاشیه شوهر آهوخانم

ورود ناگهانی «علی محمد افغانی» درابتدای دهه ۱۳۴۰ به صحنه ادبیات داستانی ایران، با رُمان هزار برگی «شوهرآهو خانم» یک حادثه بود .

تا اون هنگام، دراین صحنه نامی از او نبود، گرچه زندانیان سیاسی پس از کودتا و یا اونها که اخبار کوتاه محاکمات نظامی پس از کودتا را دنبال کرده بودند، شاید هنوز نام او را بخاطر داشتند .

هر صفحه رُمانی که نوشته بود، برگی بود از زندگی واقعی امت کوچه و بازار به معنای توده امت، و این یک رویداد مهم ادبی بود .
چاپ رُمانی با هزار برگ، در روزگاری که امت ایران حوصله داستان ‌های پاورقی مجله ‌ها را نیز نداشتند، برای انتشاراتی ‌ها یک «ریسک» به شمار می رفت .

«علی محمد افغانی» به این دلیل، با سرمایه خود کتاب را در دو هزار نسخه منتشر کرد .

جسارتی که ناشران را حیرت زده کرد، امّا برای کسانی که با «افغانی» زندان بودند و دادگاه نظامی او را دیده بودند، چندان متعجب نشدند .

البته این رُمان بسیار مورد هستقبال امت ایران برنامه گرفت، به همین دلیل خیلی زود توزیع اون را قبول کردند و به این ترتیب کتاب به چاپ‌ های بعدی رسید .
همان وقت نجف دریا بندری که «محمدعلی افغانی» را پیش و پس از زندان می ‌شناخت، در مطبوعات وقت نوشت : این داستان زندگی امت عادی اجتماع ما تراژدی عمیقی پدید آورده و صحنه هائی را پرداخته که انسان را به یاد آثارانوره دو بالزاک و لیون تولستوی می اندازد .
سیروس پرهام نیز در مجله «راهنمای کتاب»، که یکی از ارزنده ‌ترین مجلات دوران، بود نوشت : بی هیچ گمان بزرگترین رُمان زبان فارسی ایجاد شده و تواناترین داستان نویس ایرانی، درست همان وقت که انتظارش می ‌رفت، پا به میدان نهاده هست .
محمد اسلامی ندوشن، نیز در مجله «یغما» نوشت : انتشار «شوهر آهو خانم» نشان داد که به رغم سمومی که در هوا پراکنده هست، هنوز ایران می‌تواند درست در لحظه‌ای که انتظار می ‌رود، شفرمودی ‌های از آستین بیرون آورد .
هستقبال شفرمود انگیز از رُمان «شوهرآهوخانم» چنان بود که سرانجام به فیلمنامه تبدیل شد .

پیش از انقلاب «شوهرآهوخانم» بارها تجدید چاپ شد .، پس از انقلاب نیز بارها در تیراژهای بالای 10 هزار نسخه ‌ای منتشر شد .


«شوهر آهوخانم» داستان ناتمام تبدیل زن ایرانی به ماشین تولید بچه، و مسئول پختن و روفتن خانه هست .

«علی محمد افغانی»، این کتاب را در زندان نوشته هست .

وی در جایی فرموده هست که مأموران زندان جلوی نوشتن او را می گرفته اند و یادداشت‌ های او را بازرسی می کرده اند، به همین دلیل در هنگام نوشتن یک دیکشنری انگلیسی جلوی خود باز می کرده تا وانمود کند در حال ترجمهٔ یک کتاب انگلیسی می‌ باشد و کتاب، کتاب خود او نیست .
«علی محمدافغانی»، پس از «شوهر آهو خانم»، رُمان ۸۰۰ صفحه‌ ای «شادکامان دره قره سو» را نوشت .



با تصرف و ویرایش منیژه شهرابی

8:

نگاهی گذرا به قلم زدن های سالیان محمود دولت آبادی

محمود دولت‎آبادی بی‎نیاز از معرفی‎ست، نویسنده‎ای که لااقل کلیدر او (و ایضا جای خالی سلوچ)، فخر ادبیات داستانی معاصر بوده، از دولت آبادی در سالهای اخیر کار تازه چندانی منتشر نشده، به جز نون نوشتن، که شرح اوضاع و احوال او بود، بازتاب یافته در میان یاداشت‎هایی روزانه و شخصی او در سالهای گذشته و اگرچه خواندنی بود و برای علاقمندان آثارش جذاب و نوستالژیک، اما با این حال ،از نویسنده رمانی چون کلیدر انتظاری در همان حد و حدود هست که با این کتاب برآورده نمی‎شود، همچنان که چندی پیشتر با «سلوک» نیز برآورده نشد.
امروز یادداشتی کوتاه از دوست و همکارمان «فریدون حیدری ملک‎میان» می‎‎خوانیم درباره دولت آبادی در این سالیان…

محمود دولت‌آبادی در ایران نویسنده پر‌آوازه‌ای هست.

او را می‌توان نویسنده‌ای رئالیست دانست که بخش عمده آثارش به روستا و روستاییان اختصاص دارد و از این نظر حتی می‌توان دیارگرایی را به وی و آثارش نسبت داد.
دولت‎آبادی نویسنده‌ای خود‎آموخته هست؛ نوعی یاشار کمال، ماکسیم گورکی یا هنری میلر ایرانی هست که از آغاز در دانشگاه زندگی درس خوانده.

شغل‌های عجیب و غریب و مختلفی را تجربه کرده و تقریبا می‌توان فرمود که تن به همه کاری داده هست: سلمانی، کنترلچی سینما، ویراستار، بازیگری تئاتر و سینما و … سرانجام نویسندگی.

برجستگی آثار محمود دولت‌آبادی بی‌شک مدیون ارتباط مستقیم وی با امت و زندگی و در عین حال درک درست مقوله داستان هست.

از همان نخستین داستان‌هایی که به چاپ رسانده، می‌توان این نکته را به‌خوبی دریافت که قلم او از صمیمیتی خاص و بعضا روستایی برخوردار هست؛ صمیمیتی که باعث می‌شود تا ما داستان‌های او را با رغبت و شاید حتی یک‎نفس تا آخر بخوانیم.

اغلب داستان‌های وی و به‌خصوص دو رمان «جای خالی سلوچ» و «کلیدر»، برخوردار از لحنی موسیقایی هستند که حتی شیوه مطالعهخاصی را طلب می‌کند؛ چراکه در این صورت، لذت مطالعه، مضاعف می‌شود؛ هر چند که البته این خود می‌تواند دقت در پاره‌ای نواقص احتمالی اثر را مانع شود.
مثلا در کلیدر صفحات زیادی به درازگویی‌های نه چندان ضروری با بافت داستان اختصاص یافته اما انصافا همین صفحات اضافی نیز بسیار هستادانه نوشته شده هست و خواننده را از مطالعهو یا حسرت نخواندنش گریز وگزیری نیست.

با این همه و به‌زعم این قلم، آثار دولت‌آبادی به دو بخش تقسیم می‌شود: الف- آثار تا کلیدر؛ ب- آثار سپس کلیدر.

در بخش (الف)، نویسنده سیری صعودی را در پیش می‌گیرد و به اوج بی‌بدیل و انکارناپذیر کلیدر دست می‌یابد.

اما در بخش (ب) نه تنها هرگز از بلندای کلیدر برنمی‌گذرد و یا حداقل در همان مدار باقی نمی‌ماند، بلکه حتی می‌توان فرمود که تن به سقوطی شفرمود می‌دهد که از نثرنویس کلیدر انتظار نمی‌رود.
باری، کلیدر وقته خود را سرذوق آورده بود… «سلوک» گویی خود به ذوق وقته مبتلا شد… اما مباد «زوال کلنل»، زوال قلم این پیر عرصه داستان‌نویسی ما باشد.

دولت‌آبادی فارغ‌البال گذشته دیگر شعر بلندی نمی‌سراید.

عصر جدید او را آشفته و حیران کرده هست و قوچ کلیدر دیگر به ستیغ قله ها جست نمی‌زند.


منبع :مد و مه

9:

کلیدر

کُلِیدَر رمانی به قلم محموددولت آبادی هست.

نام این رمان از روستایی در بخش سرولایت شهرستان نیشابور در پایکوه حیدری گرفته شده که حوادث برخی از قسمت های این رمان در اون رخ میدهد.

زندگی عشایری شرح داده شده در رمان کلیدر و نیز نگاه سنتی به شخصیت های رمان اون را به صورت رمانی کلاسیک درآورده هست
کلیدر، یک رمان عظیم روستایی هست در ۱۰ جلد و بالغ بر ۳ هزار صفحه که او بیش از ۱۵ سال عمرش را صرف نگارش اون کرده هست و حجیمترین رمان فارسی به شمار میرود ؛البته گمان نمیرود که دوباره چنین حادثهای تکرار شود، زبانی فخیم و حماسی و بیش از شصت شخصیت که جملگی تمام و کمال پرداخته شدهاند.
رمانی در ستایش کار و زندگی و طبیعت، که خود دولت آبادی بارها فرمودهاست "دیگر گمان نکنم که نیرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کاملتر از کلیدر بکنم.

کلیدر از جهت کمی و کیفی، کاملترین کاری هست که من تصور میکرده ام که بتوانم و شاید بشود فرمود.

در برخی جهات از تصور خودم هم زیادتر هست.

10:

نگاهی به رمان "شبهای تهران"


چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم؟

چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم ،این جمله انتهای رمان (شب های شهرستان تهران ) غزاله علیزاده هست.

غزاله علیزاده در رمان خود ـ شبهای شهرستان تهران ـ نگاهی خاص و دگر گونه به جامعه خود دارد او در این داستان به شرح حالات درونی و روانکاوی افرادی می پردازد که خاستگاه طبقاتی بورژواز و خرده بورژوا را دارا هستند .
قهرمانان اصلی داستان یک مرد و دو زن هستند .

اونها در درون خود و درگیر با خود غرقه در رفتارهای بورژوا مآ بانه سعی می نمايند هر کدام به نحوی خویشتن را بیابند و در این رابطه هست که هر کدام از اونها در عین نا توانی دیگری را توانا می پندارد .

در صورتی که هیچ یک از اونها توانا نیستند .

هیچ کدام از اونها توان در ک مفهوم هستی را ندارند و سوال بزرگ این نوشته این هست که :چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم .اما رنج هاییکه اینان می کشند رنجی نیست که از سر گرسنگی و فقر و تضاد طبقاتی باشد رنجی که اینان می برند از جنس دیگری هست .


ویژه گی خاص غزاله علیزاده در داستان هایش داشتن نگاه و بیان زنانه هست.

شخصیت های زن در داستانهای او نقش عمده ای دارند و او از بعد روانشناسانه رفتارهای اونان را مورد تجزیه و تحلیل برنامه داده هست به جرات می توان فرمود دغدغه های غزاله علیزاده از نوع روشنفکری اون بوده هست.

در این کتاب غم نان ـ غم مسکن ـتضاد و فقر چیزهایی هست که هیچگاه قهرمانانش به اون توجهی ندارند و اصولا در دنیایی سیر می نمايند که این مسائل برایشان اصلا وجود نداشته نگاهی هم به دور و بر خود نمی اندازند و اگر هم چیز هایی از این دست مشاهده نمايند به نوعی رمانتیک با اون برخورد نموده اند .
شخصیتهای اصلی این داستان کاملا در خود فرو رفته و تنهایند.بهزاد هنر مند نقاشی که رفتارها و کنشش ایده آل می نماید در ابتدامسحور زنی هست که سرگشته و گریزان به هیچ کجا تعلق ندارد و سپس نیز با یاد او به زندگی ادامه می دهد .

اسیه دختری هست که غم تنهایی او را ازکودکی رنج می داده و سپس بدنبال هویت گم شده خود می گردد.

نسترن دختری هست که میل صعود به طبقه بورژواها را دارد و شیفته بهزاد هست.

فرزین پسری که به مبارزه روی آورده هست و یک بعدی گشته هست ....


غزاله علیزاده در این رمان زیاد افکار شخصیت ها را باز نمی کند عشق های این رمان از نوع عشق هایی هست که چندان انگیزه مشخصی ندارند .چرا نقاش این گونه شیفته اسیه می شود ؟به چه دلیل اسیه به عشق نقاش جواب داده و سپس او را رها می کند ؟نسترن به چه دلیلی شیفته نقاش هست و چرا نقاش از او گر یزان هست ؟شخصیت های داستان همه به نوعی درگیر با خود هستند .در گیر غمهای دور و شاید مبهمشان.
به جرات می توان فرمود علیزاده نویسنده ای هست که فضاهای بورژوازی در داستانهای اوسلطه دارند .حداقل در دو رمان (شبهای..)و (خانه ادریسیها).اما نمی توان نثر او را که نثری محکم و پر سلطه و شیوا و پر کشش هست را از نظر دور داشت.تو صیفهای او بسیار دقیق و هنرمندانه هست ولی با تمام زیبایی نثر فضای حاکم بر نوشتهای او فضایی تلخ و غم بار هست.

شاید بتوان او را به نوعی نویسنده ا ی بد بین بشمار آورد.نویسنده ای که به جبر حاکم بر زندگی معتقد هست .


شخصیت های وی همگی اسیر جبر زندگیند.همگی پیله وار در حصاری که به دور خود تنیده اند به سر می برندو همگی تسلیم اونچیزی هستند که زندگی بر ایشان مقدر کرده .غزاله علیزاده بیشتر به کاوش درون افراد می پردازد تا شرایط بیرونی .او با وجودی که خود زن هست قهرما ن اصلی داستان را مرد برنامه می دهد .زنان داستان او شخصیتهای متزلزلی دارند تنها ثبات شخصیت از اون زنان مسن و با تجربه ای هست که در داستانهایش وجود دارد که خالی از هر گونه دغدغه و چرایی بودن و خالی از هر گونه بیم وامید تنها با کوله باری از تجربه زیستن آرام زندگی را به پیش می برند.مادر بزرگانی که با نوه های خود هستند .نسل پیر و نسل جوان .


منصوره اشرافی


60 out of 100 based on 25 user ratings 950 reviews