داستان های زنان (جلال آل احمد)


داستان های زنان (جلال آل احمد)



داستان های زنان (جلال آل احمد)



گنج

«ننه جون شما هيچ کدوم يادتون نميآدش . منو تازه دو سه سال بود به خونه
شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شير گرفته بودم و رقيه رو آبستن بودم ...»
خاله اين طور شروع کرد. يکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده
بود و پس از افطار ، معصومه سلطان ، قليان کدويی گردويی گردن دراز ما را - که شب های
روضه ، توی مجلس بسيار تماشايی است - برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که
نی قليان را زير لب داشت ، اين گونه ادامه می داد :
«... تو همين کوچه سيدولی - که اون وقتا لوح قبرش پيدا شده بود و من
خودم با بيم رفتيم تموشا ، قربونش برم ! - رو يه سنگ مرمر يه زری ،
ده پونزده خط عربی نوشته بودن . اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش . آخه
اون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود ، قرآنو بهتر از بی بيم می خوندم . اما خط اون
لوح رو نتونستم بخونم . آخه ننه زير و زبر که نداش که ... آره اينو می گفتم . تو همون
کوچه ، يه کارامسرايی بودش خيلی خرابه ، مال يه پيرمردکی بود که هی خدا خدا
می کرد ، يه بنده خدايی پيدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه ...»
خاله پس از آن که يک پک طولانی به قليان زد و معلوم بود که از نفس دادن قليان
خيلی راضی است ، و پس از اينکه نفس خود را تازه کرد ، گفت :
«... اون وقتا تو محل ما يه دختر ترشيده ای بود ، بهش بتول می گفتن . راستش ما
آخر نفهميديم از کجا پيداش شده بود . من خوب يادمه روزای عيد فطر که می شد ، با
ييشای صناری که از اين ور و اون ور جمع می کرد ، متقالی ، چيتی ، چيزی تهيه می کرد
و ميومد تو مسجد « کوچه دردار » و وقتی نماز تموم می شد، پيرهن مراد بخيه می زد.
ولی هيچ فايده نداشت . بی چاره بختش کور کور بود . خودش می گفت : «نمی دونم ،
خدا عالمه ! شايد برام جادو جنبلی ، چيزی کرده باشن . من کاری از دستم بر نميآدش .
خدا خودش جزاشونو بده .» خلاصه يتيمچه بدبخت آخرسرا راضی شده بود
به يه سوپر شوور کنه !»»
يک پک ديگری به قليان و بعد :
«« عاقبت يه دوره گردی ، که هميشه سر کوچه ما الک و تله موش می فروخت ، پيدا
شدو گرفتش . مام خوش حال شديم که اقلا بتوله سر و سامونی گرفته . بعد از اون
سال دمپختکی شب عيد - که مردم ، تازه کم کم داشتن سر حال ميومدن - يه روز يه
شيرينی پزی که از قديم نديما با شوور بتول - راستی يادم رفت اسمشو بگم - با
مشهددی حسن رفيق بود سر کوچه می بيندش و ميگه :« رفيق ! شب عيدی ، اگه بتونی
پولی مولی راه بندازی ، من بلدم ، ... دو سه جور نون شيرينی و باقلايی و نون برنجی
می پزيم ، ... خدا بزرگه ، شايد کار و بارمون بگيره » مشهدی حسنم حاضر ميشه و
شيرينی پزی رو علم کنن . اما نمی دونن جا و دکون کجا گير بيارن ! مشهدی حسنه به
فکر می افته برن تو همون کارمسراهه و يه گوشه ش پاتيل و بساطشونو رو به راه کنن .
با هم ميرن پيش يارو پيرمرده و بهش قضيه رو حالی می کنن و برنامه می ذارن ماهی دو
قرون کرايه بهش بدن . اما پيرمرده ميگه : «من اصلن پول نمی خام . بيآين کارتونو
بکنين ، خدا برا مام بزرگه !»
خاله ، نمی دونم از کی تا به حال از هر دو گوش هايش کر شده و ما مجبوريم برای
اين که درست حرفهايش را بفهميم و محتاج دوباره پرسيدن نشويم ، بی صدا گوش
کنيم . او به قدری گيرا و با حالت صحبت می کند که حتی بچه ها هم که تا نيم ساعت
پيش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا می کردند ، اکنون ساکت شده ، همه گوش
نشسته بودند . در اين ميان تنها گاه گاه صدای غرغر قليان خاله بود که بلند می شد و در
همان فاصله کوتاه ، باز قيل و قال بچه ها بر سر شب چره در می گرفت . خاله پکش را
که به قليان زد ، دنبال کرد:
«« ... جونم واسه شما بگه ، مشهدی حسن و شريکش ، رفتن تو کارامسراهه و
خواستن يه گوشه رو اجاق بکنن و پاتيلشونو کار بذارن . کلنگ اول و دوم ، که نوک
کلنگ به يه نظامی گنده گير می کنه ! يواشکی لاشو وا می کنن و يک دخمه گل و
گشاد ...! اون وقت تازه همه چيزو می فهمن . مشهدی حسن زود به رفيقش حالی
می کنه که بايد مواظب باشن . پيرمردک رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در
کارامسرا رو می بندن و ميرن سراغ گودالی که کنده بودن ؛ درشو ور می دارن ؛ يه
سرداب دور و دراز پيدا ميشه . پيه سوز شونو می گيرن و ميرن تو. دور تادور سرداب ،با
ماسه و آهک طبقه طبقه درس کرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده که رديف چيده
بودن و در هر کدومم يه مجمعه دمر کرده بودن. مشهدی حسن و رفيقش ديگه تو
دلشون قند آب می کردن. نمیدونستن چه کار بکنن ! ليره ها بوده ، يکی نعلبکی !
خدا علمه اين پولا مال کی بوده و از زمون کدوم سلطون قايم کرده بودن . بی بيم
می گفت ممکنه اينا وقف سيد ولی باشه که لوحش تازه خواب نما شده بود . اما
هرچی بود ، قسمت ديگری بود ننه جون ...»»
خاله چشم های ريزش رو ريزتر کرده بود و در چند دقيقه ای که گمان
می کنم به آن ليره های درشتی که می گفت - ليره های به درشتی يک نعلبکی - فکر
می کرد. چه قدر خوب بود که او ي: دانه از آن ها را - آری فقط يک دانه از آن ها را -
می داشت و روز ختنه سوران ، لای قنداق نوه پنجمش ، که تازه به دنيا آمده بود ، می گذاشت !
چه قدر خوب بود که دوسه تا از آن «کله برهنه» ها هم بود و او می توانست
يک سينه ريز و يآ «ون يکاد» يا يک جفت گوشواره سنگين با آن ها درست کند و برای
عروس حاج اصغرش بفرستد!...چقدر خوب بود !شايد خيلی فکرهای ديگر هم
می کرد...
«...آره ننه جون!نمی دونين قسمت چيه!اگر چيزی قسمت آدم باشه، سی مرغم از
سر کوه نمی تونه بياد ببردش.خلاصه ش ، مشهدی حسه و رفيقش ، هفته عيد،
شيرينی پزيشونو کردن ، پولارم کم کم درآوردن . جوری که يارو پيرمرده نفهمه ، سه چار
ماهی که از قضايا گذشت ، به بونه اين که کارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده ،
کارامسراهه رو زا پيرمردک خريدن . اونم که از خدا می خاس پولشو گرفت و گفت
خيرشو ببينين و رفت. کم کم ما می ديديم بتوله سرو وضعش بهتر ميشه ؛ گلوبند
سنگين می بنده ؛ النگوای رديف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پيرهن های
مليله دوزی و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خير...!مث يه شازده خانم اومد و
رفت می کنه . راسی يادم رفت بگم ، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده
بود ، بتول يه دختر برا مشهدی حسنه زاييده بود و بعدش ديگه اولادشون نشد.»
يک پک ديگر به قليان و بعد :
«مشهدی حسن رفيقشو روونه کربلا کرد و از اين جا ليره ها و کله برهنه هارو
لای پالون قاطرا و توی دوشک کجاوه ها می کرد و می فرستاد براش. اونم اون جا
می فروخت و پولاشو برمی گردوند. خلاصه کارشون بالا گرفت. از سر تا ته
محله رو خريدن . هرچی فقير مقير بود ، از خويش و قوم و ديگرون ، بهش يه خونه ای
دادن و همم خيال کردن خدا باهاشون يار بوده و کارشون رو بالا برده . هيشکی هم سر از
کارشون در نيآورد.خود مشهدی حسنم با بتول يه سال بار زيارتو بستن رفتن کربلا.
من خوب يادمه داشای محل براشون چووشی می خوندن و چه قدر اهل محل
براشون اسفند و کندردود کردن . نمی دونين ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول
معلوم نبود کس و کارش چيه و آخرش کجا سربه نيست ميشه ، حالا زن حاجی محل
ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!...من که خيلی دلم تنگ شده .
ای ...يه پامون لب قبره ،يه پامون لب بون زندگی. امروز بريم ، فردا بريم ؛ اما هنوز که
هنوزه اين آرزو تو دلم مونده که اقلا منم اون قبر شيش گوشه رو بغل بگيرم ...ای خدا!
از دستگاتکه کم نميشه...ای عزيز زهرا!...»
خاله گريه اش گرفته بود . شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمی دانستند گريه
کنند يا نه .من حس می کردم که همه خيال می کنند روضه خوان ، بالای منبر ، روضه
می خواند. ولی خاله زود فهميد که بی خود ديگران را متاثر ساخته است. با گوشه
چارقد ململش ، چشم هايش را پاک کرد و يک پک محکم ديگر به قليان زد و ادامه
داد :
«...زن حاجی ، يعنی بتول ، بعد از اون دختر اوليش ،...که حالا به چهارده سالگی
رسيده بود و شيرين و ملوس شده بود و من خودم تو حموم ديده بودمش و آرزو
می کردم يه پسر جوون ديگه داشتم و تنگ بغلش می انداختم ،...آره بعد از اون
بتول انگار فهميده بود که حاج حسن خيال زن ديگه ای رو داره.آخه خداييشو بخوای
مردک بنده خدا نمی خاس با اين همه مال و مکنت ، اجاقش کور باشهو تخم و
ترکش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنيده بود که پيغمبر خودش فرموده که
تا چارتا عقدی جايزه و صيغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست.واسه اين بود
که به دس و پا افتاد ف شايد بچش بشه و حاجی زن ديگه ای نگيره . آخه ننه شماها
نمی دونين هوو چيه !من که خدا نخاس سرم بيآد . اما راستش آدم چطو دلش ميآد
شوورش بغل يه پتياره ديگه بخوابه؟ ديگه هرچی دعانويس بود ،ديد. هرچی
سيد ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود ، نذر کرد؛ آش زن لابدين پخت ؛
شبای چهارشنبه گوش وايساد ؛ خلاصه هرکاری که می دونست و اهل محل
می دونستن کرد ؛ ...تا آخرش نتيجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و اين دفعه يه
پسر کاکول زری زاييد...»
باز خاله ساکت شد و يکی دو پک به قليان زد و در حالی که تنباکوی سر
قليان ته کشيده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛
معصومه سلطان ؛ قليان را با کراهت تمام ، از اين که از شنيدن باقی حکايت محروم
می شود ؛ بيرون برد و ادامه داد :
«...آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بياره .راس راسی می تونه يه روزه يه
خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه. آره
جونم ، تازه حسين آقا ، پسر حاجی حسين ، به دنيا اومده بود که بی چاره بدبخت
خودش سل گرفت !نمی دونين،نمی دونين!ديگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد.
از حکيم باشی های محل گذشت ، از خيابون های بالا و حتی از دربارم -دوکتوره
-موکتوره-چيه؟نمی دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هيچ فايده نکرد.هردفعه
فيزيتای ، گرون گرون و نسخه های يکی يه تومن بود که می پيچيدن. اما کجا؟...
وقتی که خدا نخادش ،کی می تونه آدمو جون بده؟آدمی که بايس بميره ،بايس بميره
ديگه! دست آخر که حاجی همه دارايی و ملک و املاکشو خرج دوا درمون کرد،مرد!
و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودی دخترشو شوور داد.
هر چی هم از بساط زندگی مونده بود ، جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور
فرستاد.خونه نشيمنشم ، طلبکارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم
بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت...سربه نيس شد!اما يه دوسال بعد،
دخترم -توعروسی يکی از هم مکتبياش-اونو ديده بود که تو دسته اين رقاصا نيست که
تو عروسيا تيارت درميارن،...تو اونا ديده بود داره می رقصه.»
خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقيقه ای در آن ميان جز بهت و
سکوت و انتظار نبود . عاقبت خواهرم به صدا درآمد که :
«خاله جان آخرش چطور شد؟»
خاله جواب داد:
«نمی دونم ننه . حالا لابد اونم يا مثه من پير شده و گوشش نمی شنوه ، و يا ديگه
نمی دونم چطور شده . من چه می دونم؟ شايدم خدا از سر تقصيراتش گذشته باشه.
آره ننه جون!اگه مرده ، خدا بيامرزدش!و اگه نمرده ، خدا کنه دخترش به فکرش افتاده
باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه!»


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



آموزش نرم افزار PowerPoint 2007 | دانلود

1:

بچه امت

خوب من چه می توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه که
مال خودش نبود .


آموزش کامل سیستم وردپرس wordpress
مال شوهر قبلی ام بود ، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود

بچه را بگيرد.


آموزش وبلاگ داری و هک آن
اگر کس ديگری جای من بود ، چه می کرد؟ خوب من هم می بايست

زندگی می کردم.اگر اين شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میکردم؟ناچار بودم بچه را
يک جوری سر به نيست کنم .


کتاب شبیه سازی شبکه های کامپیوتری | دانلود
يک زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غير از اين چيز

ديگری به فکرش نمی رسيد.نه جايی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم .
می دانستم می شود بچه را به شيرخوارگاه گذاشت يا به خراب شده ديگری سپرد.
ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟از کجا می توانستم حتم داشته باشم که
معطلم ننمايند و آبرايشانم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟
نمی خواستم به اين صورت ها تمام شود .


همه چیز درباره adsl | سهراب نیازی | دانلود
همان روز عصر هم وقتی همسايه ها

تعريف کردم ،...


کتاب ریفرنس A Field Guide to Genetic Programming | دانلود
نمی دانم کدام يکی شان فرمود :

«خوب ، زن ، می خواستی بچه ات را ببری شيرخوارگاه بسپری.


آموزش جامع linq | علی اقدم | دانلود
يا ببريش

دارالايتام و...»
نمی دانم ديگرکجاها را فرمود .


کاربرد رایانه در نقشه کشی معماری | دانلود
ولی همان وقت مادرم به او فرمود که :

«خيال می کنی راش می دادن؟ هه!»
من با وجود اين که خودم هم به فکر اين کار افتاده بودم ، اما اون زن همسايه مان
وقتی اين را فرمود ، باز دلم هری ريخت تو و به خودم فرمودم:
«خوب زن، تو هيچ رفتی که رات ندن؟»
و بعد به مادرم فرمودم:
« کاشکی اين کارو کرده بودم.»
ولی من که سررشته نداشتم .

من که اطمينان نداشتم راهم بدهند.

اون وقت هم که ديگر دير شده بود.

از حرف اون زن مثل اينکه يک دنيا غصه روی

دلم ريخت .

همه شيرين زبانی های بچه ام يادم آمد .

ديگر نتوانستم طاقت بياورم.

وجلوی همه در و همسايه ها زار زار گريه کردم .

اما چه قدر بد بود ! خودم شنيدم

يکی شان زير لب فرمود :«گريه هم می کنه!خجالت نمی کشه...»
باز هم مادرم به دادم رسيد.خيلی دلداری ام داد.خوب راست هم می فرمود، من که
اول جوانی ام هست، چرا برای يک بچه اين قدر غصه بخورم؟اون هم وقتی شوهرم
مرا با بچه قبول نمی کند.حال خيلی وقت دارم که هی بنشينم و سه تا و چهارتا
بزايم .

درست هست که بچه اولم بود و نمی بايد اين کار را می کردم...ولی خوب،

حال که کار از کار گذشته هست.حالا که ديگر فکر کردن ندارد.من خوودم که آزار
نداشتم بلند شوم بروم و اين کار را بکنم.شوهرم بود که اصرار می کرد.راست هم
می فرمود.نمی خواست پس افتاده يک نره خر ديگر را سر سفره اش ببيند.

خود من هم

وقتی کلاهم را قاضی می کردم ، به او حق می دادم .خود من آيا حاضر بودم بچه های
شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟و اون ها را سربار زندگی خودم
ندانم؟اون ها را سر سفره شوهرم زيادی ندانم؟خوب او هم همين طور.

او هم حق

داشت که نتواند بچه مرا ، بچه مرا که نه ، بچه يک نره خر ديگر را-به قول خودش-
سر سفره اش ببيند.

درهمان دو روزی که به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از

بچه بود.

شب آخر،خيلی صحبت کرديم.

يعنی نه اين که خيلی حرف زده باشيم.او

باز هم راجع به بچه فرمود و من گوش دادم .

آخرسر فرمودم :

«خوب ميگی چه کنم؟»
شوهرم چيزی نفرمود.

قدری فکر کرد و بعد فرمود:

«من نمی دونم چه بکنی .

هر جور خودت می دونی بکن.من نمی خوام پس افتاده

يه نره خر ديگه رو سر سفره خودم ببينم .»
راه و چاره ای هم جلوی پايم نگذاشت.

اون شب پهلوی من هم نيامد.مثلا با من قهر

کرده بود.شب سوم زندگی ما باهم بود .

ولی با من قهر کرده بود.خودم می دانستم

که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر يک سره کنم.صبح هم که از در
خانه بيرون می رفت ، فرمود:
«ظهر که ميام ، ديگه نبايس بچه رو ببينم ،ها!»
و من تکليف خودم را همان وقت می دانستم.

حالا هرچه فکر می کنم،

نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!ولی ديگردست من نبود.

چادر نمازم را به

سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم.

بچه ام

نزديک سه سالش بود.

خودش قشنگ راه می رفت.بديش اين بود که سه سال عمر

صرفش کرده بودم .اين خيلی بد بود.

همه دردسرهايش تمام شده بود.

همه

شب بيدار ماندن هايش گذشته بود.

و تازه اول راحتی اش بود .ولی من ناچار بودم

کارم را بکنم .

تا دم ايستگاه ماشين پا به پايش رفتم.کفشش را هم پايش کرده بودم.

پوشش خوب هايش را هم تنش کرده بودم.يک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر،
شوهر قبلی ام برايش خريده بود .

وقتی لباسش را تنش می کردم،اين فکر هم بهم هی

زد که :
«زن!ديگه چرا رخت نوهاشو تنش می کنی؟»
ولی دلم راضی نشد.

می خواستم چه بکنم؟چشم شوهرم کور، اگر باز هم

بچه دار شدم، برود و برايش پوشش بخرد.لباسش را تنش کردم.

سرش را شانه زدم.

خيلی خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور
کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم.

ديگر لازم نبود هی فحشش

بدهم که تندتر بيآيد.آخرين دفعه ای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه
می بردم .

دوسه جا خواست برايش قاقا بخرم.

فرمودم :

«اول سوار ماشين بشيم، بعد برات قاقا می خرم!»
يادم هست اون رو ز هم ، مثل روزهای ديگر ، هی ا ز من سوال می کرد.يک اسب
پايش توی چاله جوی آب رفته بود و امت دورش جمع شده بودند.خيلی اصرار
کرد که بلندش کنم تا ببيند چه خبر هست.

بلندش کردم .

و اسب را که دستش

خراش برداشته بود و خون آمده بود، ديد .

وقتی زمينش گذاشتم فرمود :

«مادل!دسس اوخ سده بود؟»
فرمودم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنيده ، اوخ شده .
تا دم ايستگاه ماشين ، آهسته آهسته می رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشين ها
شلوغ بود.و من شايد تا نيم ساعت توی ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم اومد.بچه ام
هی ناراحتی می کرد.و من داشتم خسته می شدم.

از بس سوال می کرد ، حوصله ام

را سر برده بود.

دوسه بار فرمود:

«پس مادل چطول سدس؟ ماسين که نيومدس.پس بليم قاقا بخليم.»
و من باز هم برايش فرمودم که الان خواهد آمد.

و فرمودم وقتی ماشين سوار شديم

قاقا هم برايش خواهم خريد.

عاقبت خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه که پياده

شديم ، بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسيد.

يادم هست که يکبار پرسيد:

«مادل !تجا ميليم؟»
من نمی دانم چرا يک مرتبه ، بی اون که بفهمم ، فرمودم :
ميريم پيش بابا.
بچه ام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسيد :
«مادل! تدوم بابا؟»
من ديگر حوصله نداشتم .فرمودم:
جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها!
حال چقدر دلم می سوزد.

اين جور چيزها بيش تر دل آدم را می سوزاند.چرا

دل بچه ام را در اون دم آخر اين طور شکستم ؟از خانه که بيرون آمديم، با خود عهد
کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم .بچه ام را نزنم.

فحشش ندهم.و باهاش

خوش رفتاری کنم .ولی چقدر حالا دلم می سوزد!چرا اينطور ساکتش کردم؟
بچهکم ديگر ساکت شد.

و با شاگرد شوفرکه برايش شکلک در می آورد حرف می زد

گرم اختلاط و خنده شده بود.اما من به او محل می گذاشتم ، نه به بچه ام که
هی رايشانش را به من می کرد.ميدان شاه فرمودم نگه داشت.و وقتی پياده می شديم ،
بچه ام هنوز می خنديد.ميدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خيلی بودند.و من هنوز
وحشت داشتم که کاری بکنم .مدتی قدم زدم.شايد نيم ساعت شد.اتوبوس ها کم تر
شدند.آمدم کنار ميدان .ده شاهی از جيبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج
مانده بود و مرا نگاه می کرد.هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود .

نمی دانستم چه طور

حاليش کنم.اون طرف ميدان ، يک تخمه کدايشانی داد می زد.با انگشتم نشانش دادم و
فرمودم:
بگير برو قاقا بخر.ببينم بلدی خودت بری بخری.
بچه ام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من فرمود:
«مادل تو هم بيا بليم.»
من فرمودم :
نه من اين جا وايسادم تو رو می پام .برو ببينم خودت بلدی بخری.
بچه ام باز هم به پول نگاه کرد .

مثل اينکه دو دول بود.و نمی دانست چه طور بايد

چيز خريد.تا به حال همچه کاری يادش نداده بودم.بربر نگاهم می کرد.عجب
نگاهی بود!مثل اينکه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد.

حالم خيلی بد شد.

نزديک بود منصرف شوم .بعد که بچه ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم حتی
اون روز عصر که جلوی درو همسايه ها از زور غصه گريه کردم -هيچ اين طور
دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزديک بود طاقتم تمام شود.عجب نگاهی بود.بچه ام
سرگردان مانده بود و مثل اين که هنوز می خواست چيزی از من بپرسد.

نفهميدم چه

طور خود را نگه داشتم .

يک بار ديگر تخمه کدايشانی را نشانش دادم و فرمودم :

«برو جونم !اين پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همين .

برو باريکلا.»

بچهکم تخمه کدايشانی را نگاه کرد و بعد مثل وقتی که می خواست بهانه بگيرد و گريه
کند،فرمود :
«مادل من تخمه نمی خوام .تيسميس می خوام .

»

من داشتم بی چاره می شدم .

اگر بچه ام ي: خرده ديگر معطل کرده بود ، اگر

يک خرده گريه کرده بود ، حتما منصرف شده بودم .

ولی بچه ام گريه نکرد .


عصبانی شده بودم .

حوصله ام سر رفته بود .

سرش داد زدم :

«کيشميش هم داره.برو هر چی میخوای بخر.

برو ديگه.»

و از روی جوی کنار پياده رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خيابان گذاشتم.
دستم را به پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و فرمودم:
«ده برو ديگه دير ميشه.»
خيابان خلوت بود.

از وسط خيابان تا اون ته ها اتوبوسی و درشکه ای پيدا نبود که

بچه ام را زير بگيرد.بچه ام دو سه قدم که رفت ، برگشت و فرمود :
«مادل تيسميس هم داله؟»
من فرمودم :
«آره جونم .

بگو ده شاهی کشمش بده .»

و او رفت .

بچه ام وسط خيابان رسيأه بود که ي: مرتبه يک ماشين بوق زد و من

از ترس لرزيدم .

و بی اين که بفهمم چه می کنم ، خود را وسط خيابان پرتاب کردم و

بچه ام را بغل زدم و توی پياده رو دايشاندم و لای امت قايم شدم.

عرق سر و رايشانم راه

افتاده بود و نفس نفس می زدم .

بچهکم فرمود :

«مادل !چطول سدس؟»
فرمودم :
هيچی جونم .

از وسط خيابان تند رد ميشن .تو يواش می رفتی ، نزديک بود بری

زير هوتول.
اين را که فرمودم ، نزديک بود گريه ام بيفتد.

بچه ام همانطور که توی بغلم بود ،

فرمود :
« خوب مادل منو بزال زيمين.ايندفه تند ميلم .»
شايد اگر بچهکم اين حرف را نمی زد، من يادم رفته بود که برای چه کاری آمده ام .
ولی اين حرفش مرا از نو به صرافت انداخت.هنوز اشک چشم هايم را پاک نکرده
بودم که دوباره به ياد کاری که آمده بودم بکنم ، افتادم.

به يآد شوهرم که مرا غضب

خواهد کرد.افتادم .

بچهکم را ماچ کردم .

آخرين ماچی بود که از صورتش

برمی داشتم .ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش فرمودم:
«تند برو جونم، ماشين ميآدش.»
باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه ام تند تر رفت .

قدم های کوچکش را به عجله

برمی داشت و من دو سه بار ترسيدم که مبادا پاهايش توی هم بپيچد و زمين بخورد.
اون طرف خيابان که رسيد ، برگشت و نگاهی به من انداخت .

من دامن های چادرم را

زير بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می افتادم .

همچه که بچه ام چرخيد و به طرف

من نگاه کرد ، من سر جايم خشکم زد .

مثل يک دزد که سر بزنگاه مچش را گرفته

باشند ، شده بودم .

خشکم زده بود و دستهای يم همان طور زير بغل هايم ماند.


درست مثل اون دفعه که سرجيب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و کندو کو
می کردم و شوهرم از در رسيد.درست همان طور خشکم زده بود .

دوباره از

عرق خيس شدم.

سرم را پايين انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم ،

بچه ام دوباره راه افتاده بود و چيزی نمانده بود به تخمه کدايشانی برسد.

کار من تمام

شده بود .

بچه ام سالم به اون طرف خيابان رسيده بود.از همان وقت بود که انگار اصلا

بچه نداشتم .آخرين باری که بچه ام را نگاه کردم .درست مثل اين بود که بچه امت را نگاه
می کردم .

درست مثل يک بچه تازه پا و شيرين امت به او نگاه می کردم.درست

همان طور که از نگاه کردن به بچه امت می شود حظ کرد، از ديدن او حظ می کردم.و به
عجله لای جمعيت پياده رو پيچيدم .

ولی يک دفعه به وحشت افتادم .نزديک بود قدمم

خشک بشود و سرجايم ميخکوب بشوم .وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سياه مرا چوب
زده باشد.از اين خيال ، موهای تنم راست ايستاد و من تند تر کردم.دو تا کوچه پايين تر
خيال داشتم توی پس کوچه ها بيندازم و فرار کنم.به زحمت خودم را به دم کوچه رسانده بودم،
که يکهو ، يک تاکسی پشت سرم توی خيابان ترمز کرد .مثل اين که حالا مچ مرا خواهند گرفت.
تا هستخوان هايم لرزيد.

خيال می کردم پاسبان سر چهارراه که مرا می پاييد ، توی تاکسی

پريده حالا پشت سرم پياده شده و حالا هست که مچ دستم را بگيرد .

نمی دانم چه طور

برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم.

و وارفتم.مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و

داشتند می رفتند.

من نفس راحتی کشيدم و فکر ديگری به سرم زد.

بی اين که بفهمم ،

و يا چشمم جايی را ببيند، پريدم توی تاکسی و در را با سروصدا بستم.

شوفر

غرغر کرد و راه افتاد.

و چادر من لای در تاکسی مانده بود .وقتی تاکسی دور

شد و من اطمينان پيدا کردم ، در را آهسته باز کردم.

چادرم را از لای در بيرون

کشيدم و از نو در را بستم.

به پشتی صندلی تکيه دادم و نفس راحتی کشيدم.و

شب ، بالاخره نتوانستم پول تاکسی را از شوهرم دربيآورم.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

2:

لاک صورتی

بيش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند.
هاجر صبح روز چهارم ، دوباره بغچه خود را بست، و گيوه نوی را که وقتی
می خواستند به اين ييلاق سه روزه بيآيند ، به چهار تومان و نيم از بازار خريده بود،
ور کشيد و با شوهرش عنايت الله به راه افتادند.
عصر يک روز وسط هفته بود.آفتاب پشت کوه فرو می رفت و گرمی هوا
می نشست.
زن و شوهر ، سلانه سلانه ، تا تجريش قدم زدند.در اون جا هاجر از اتوبوس شهر
بالا رفت .

و شوهرش، جعبه آينه به گردن ، راه نياوران را در پيش گرفت.می خواست

چند روزی هم در اون جا گشت بزند.در اين سه روزی که امام زاده قاسم مانده بودند، نتوانسته
بود حتی يک تله موش بفروشد.
هاجر شايد بيست و پنج سال داشت.چنگی به دل نمی زد.ولی شوهرش به او
راضی بود .

عنايت الله کاسبی دوره گرد بود .

خود او می فرمود دوازده سال هست.

دست فروشی می کند.

وفقط در اواخر جنگ بود که توانست جعبه آينه کوچکی فراهم

کند.از اون پس بساط خود را در اون می ريخت ، بند چرمی اش را به گردن می انداخت و
به قول خودش دکان جمع و جوری داشت و از کرايه دادن راحت بود.اين بزرگترين
خوش بختی را برای او فراهم می ساخت.هيچ وقت به کارو کاسبی خود اين اميد را نداشت
که بتواند غير از بيست و پنج تومان کرايه خانه شان ، کرايه ماهانه ديگری از اون راه
بيندازد.
هفت سال بود عروسی کرده بودند .

ولی هنوز خدا لطفی نکرده بود و اجاقشان

کور مانده بود.هاجر خودش مطمئن بود .شوهر خود را نيز نمی توانست گناه کار
بداند.هرگز به فکرش نمی رسيد که ممکن هست شوهرش تقصيرکار باشد.حاضر
نبود حتی در دل خود نيز به او تهمتی و يا افترايی ببندد.و هروقت به اين فکر می-
افتاد پيش خود می فرمود :
«چرا بيخودی گناهشو بشورم؟من که خدای اون نيستم که.خودش می دونه و
خدای خودش...»
اتوبوس مثل برق جاده شميران را زير پا گذاشت و تا هاجر آمد به ياد نذر و
نيازهايي که به خاطر بچه دار شدنشان ، همين دوسه روزه ، در امام زاده قاسم کرده بود،
بيفتد،...به شهر رسيده بودند.در ايستگاه شاه آباد چند نفر پياده شدند.هاجر هم به
دنبال اونان چادر نماز خود را به دور کمر پيچيد و از ماشين پياده شد.خودش هم
نفهميد چرا چند دقيقه همان جا پياده شده بود ايستاد:
«اوا !چرا پياده شدم؟»
هيچ وقت شاه آباد کاری نداشت.

ولی هرچه بود، پياده شده بود.ماشين هم رفت

و ديگر جای برگشتن نبود .خوش بختی اين بود که پول خرد داشت و می توانست در
توپخانه اتوبوس بنشيند و خانی آباد پياده شود.
دل به دريا زد و راه افتاد.لاله زار را می شناخت.خواست تفريحی کرده باشد.
دست بغچه را زير بغل گرفت ، چادر خود را محکم تر روی اون ، به دور کمر پيچيد و
سرازير شد.در همان چند قدم اول؛هفته دفعه تنه خورد.بغچه زيربغل او مزاحم
گذرندگان بود .و همه با غرولند، کج می شدند و از پهلوی او ، چشم غره می رفتند و
می گذشتند .
سر کوچه مهران که رسيد ، گيج شده بود .اون جا نيز شلوغ بود.ولی کسی تند عبور
نمی کرد.همه دور بساط خرده فروش ها جمع بودند و چانه می زدند.

او هم راه کج

کرد و کنار بساط پسرک پابرهنه ايستاد.
پسرک هيکل او را به يک نظر ورانداز کرد و دوباره به کار خود پرداخت.شيشه های
لاک ناخن را جابه جا می کرد و اون ها را که سرشان خالی بود ، پر می کرد.پسرک ،
حتی ناخن انگشت های پای برهنه خود را هم لا ک زده بود و قرمزی زننده اون از زير
گل و خاکی که پايش را پوشانده بود ، هنوز پيدا بود.
هاجر نمی دانست لاک ناخن را به اين آسانی می توان از دست فروش ها خريد.


آهسته آهی کشيد و در دل ، آرزو کرد که کاش شوهرش لاک ناخن هم به بساط خود
می اضافه کرد و او می توانست ، همان طور که هفته ای چند بار ، يک دوجين سنجاق قفلی
از بساط او کش می رود،...ماهی يک بار هم لاک ناخن به چنگ بياورد.
تا به حال ، لاک ناخن به ناخن های خود نماليده بود.ولی هروقت از پهلوی خانم
شيک پوشی رد می شد-و يا اگر برای خدمت گزاری ، به عروسی های محل خودشان
می رفت.نمی دانست چرا ، ولی ديده بود که خانم ها لاک های رنگارنگ به کار می برند.
او ، لاک صورتی را پسنديده بود.رنگ قرمز را دوست نداشت .

بنفش هم زياد سنگنين

بود و به درد پيرزن ها می خورد.
از تمام لوازم آرايش ، او جز يک وسمه جوش و يک موچين و يک قوطی سرخاب
چيز ديگری نداشت.وسمه جوش و قوطی سرخاب ، باقی مانده بساط جهيز او بود و
موچين را از پس اندازهای خود خريده بود.تهيه کردن سفيداب هم زياد مشکل نبود.کولی
قرشمال ها هميشه در خانه داد میزدند.
يکی دوبار ، هوس ماتيک هم کرده بود ، ولی ماتيک گران بود ، و گذشته از اون ، او
می داسنت چه گونه لب خود را هم ، با سرخاب ، لی کند .

کمی سرخاب را با وازلينی

که برای چرب کردن پشت دست های خشکی شده اش، که دايم می ترکيد، خريده بود ،
مخلوط می کرد و به لب خود می ماليد.

تا به حال سه بار اين کار را کرده بود.مزه

اين ماتيک جديد زياد خوش آيند نبود .

ولی برای او اهميت نداشت.خونی که از احساس

زيبايی لب های رنگ شده اش به صورت او می دايشاند، اون قدر گرمش می کرد و چنان به وجد
و شعفش وامی داشت که همه چيز را فراموش می کرد...
طوری که کسی نفهمد ، کمی به ناخن های خود نگريست.گرچه دستش از ريخت
افتاده بود ، ولی ناخن های بدترکيبی نداشت.همه سفيد،کشيده و بی نقص بودند.
چه خوب بود اگر می توانست اون ها را مانيکور کند!اين جا، بی اختيار ، به ياد
همسايه شان ، محترم ، زن عباس آقای شوفر افتاد.پزهای ناشتای او را که برای تمام
اهل محل می آمد، در نظر آورد.حسادت و بغض ، راه گلايشانش را گرفت و درد ، ته
دلش پيچيد...
پسرک تمام وسايل آرايش را داشت.در بساط او چيزهايی بود که هاجر هيچ
وقت نمی توانست بداند به چه درد می خورند.اين برای او تعجب نداشت.در جهان
خيلی چيزها بود که به فکر او نمی رسيد.برای او اين تعجب آور بود که پسر کوچکی،
بساط به اين مفصلی را از کجا فراهم کرده هست!اين همه پول را از کجا آورده هست؟
قيمت اجناس بساط او را نمی دانست.ولی حتم داشت تمام جعبه آينه پر از خرده ريز
شوهرش ، به اندازه ده تا از شيشه های لاک اين پسرک ارزش نداشت.
يک بار ديگر آرزو کرد که کاش شوهرش هم لاک فروش بود و متوجه پسرک شد.
سن و سال زيادی نداشت که بتوان از او رودرواسی کرد.کمی جلوتر رفت .بغچه
زيربغل خود را جابه جا کرد.گوشه چادر خود را که با دندان های خود گرفته بود ، رهاکرد
و قيمت لاک ها را يکی يکی پرسيد.
هيچ وقت فکر نمی کرد صاحب همچو پولی بشود و تا به خانه برسد ، دايم تکرار می کرد :
« بيس و چار زار؟!...بيسد و چارزار!...لابد اگه چونه بزنم يق قرونشم کم
می کنه ...نيس ؟تازه بيس و ...چقدر ميشه ...؟چه می دونم ؟همونشم از کجا
گير بيارم؟...»

*
دوساعت به غروب مانده يکی از روزهای داغ تابستان بود.

کاسه بشقابی ، عرق ريزان

و هن هن کنان ، خورجين کاسه بشقاب خود را ، در پيچ و خم يک کوچه تنگ و خلوت ، به
زحمت ، به دوش کشيد.و گاه گاه فرياد می زد:
«آی کاسه بش...قاب!کاسه های همدان ، کوزه های آب خوری...»
خيلی خسته بود.با عصبانيت فرياد می کرد.در هر ده قدم يک بار ، خورجين
سنگين خود را به زمين می نهاد و با آستين کت پاره اش ، عرق پيشانی خود را
می گرفت.نفسی تازه می کرد و دوباره خورجين سنگين را به دوش می کشيد.در هر
دو سه بار هم ، وقتی طول يک کوچه را می پيمود، در کناری می نشست و سر موقعيت
چپقی چاق می کرد و به فکر فرو می رفت.
از کوچه ای باريک گذشت ، يک پيچ ديگر را هم پشت سر گذاشت و وارد کوچه ای
پهن تر شد.


اين جا شارع عام بود.جوی سرباز وسط کوچه ، نو نوارتر و هزاره سنگ چين دو
طرف اون مرتب تر، و گذرگاه ، وسيع تر و فضای کوچه دل بازتر بود.
اين ، برای کاسه بشقابی نعمت بزرگی بود.اين جا می توانست ، با کمال آسودگی ،
هر طور که دلش می خواهد ، راه برود ، و خورجين کاسه بشقابش را به دوشش
بکشد.

خرابی لبه جوی ها ، تنگی کوچه ها، و بدتر از همه ، کلوخ های نتراشيده

و بزرگی که سر هر پيچ ، به ارتفاع کمر انسان ، در شکم ديوارهای کاه گلی ، معلوم
نبود برای چه ، کار گذاشته بودند ، ...در اين پس کوچه ها بزرگترين دردسر بود.
و او با اين خورجين سنگينش ، به آسودگی نمی توانست از ميان اون ها بگذرد.
به پاس اين نعمت جديد ، خورجين خود را به کناری نهاد .

يک بار ديگر فرياد

کرد :
«آی کاسه بش...قاب!کاسه های مهدانی ، کوزه های جاترشی!»
و به ديوار تکيه داد و کيسه چپق خود را از جيب درآورد .


پهلوی او -چند قدم اونطرف تر- دو سگی که ميان خاک روبه ها می لوليدند ،
وقتی او را ديدند کمی خر خر کردند.

و چون مطمئن شدند ، به سراغ کار خود

رفتند.بالای سر او ، روی زمينه که گلی ديوار ، بالاتر از دسترس عابران ، کلمات
يک لعنت نامه دور و دراز ، باران های بهاری با شستن کاه گل ديوار ، از چند جا ،
نزديک به محو شدنش ساخته بود ، هنوز تشخيص داده می شد.و بالاتر از اون ، لب بام
ديوار ، يک کوزه شکسته ، از دسته اش -به طنابی که حتما دنبال بند رخت پهن کن صاحب
خانه ها بود -آايشانزان بود.
کاسه بشقابی چپق خود را آتش زده بود و در حالی که هنوز با کبريت بازی می کرد،
غم و اندوه دل خود را با دود چپق به آسمان فرستاد.
داغی عصر فرومی نشست ، ولی هوا کم کم دم می کرد.نفس در هوايی که انباشته
از بوی خاک آفتاب خورده زمين کوچه ، و خاکروبه های زير و رو شده بود ، به تنگی
می افتاد.گذرندگان تک تک می گذشتند و سگ ها گاهی به سرو کول هم می پريدند و
غوغايی برپا می کردند.
در سمت مقابل کوچه -روبه روی تل خاک روبه -دری باز شد.

و هاجر با دوتا

کت کهنه و يک بغل کفش دم پايی پاره بيرون آمد.کاسه بشقابی را صدا زد و به مرتب
کردن متاع خود پرداخت.
«داداش !ببين اينا به دردت می خوره؟...کاسه بشقاب نمی خوام ها!شوورم
تازه از بازار خريده ...»
«کاسه بشقاب نمی خای ؟خودت بگو ، خدا رو خوش ميآد من تو کوچه ها
سگ دو بزنم و شماها کاسه بشقابتونو از بازار بخرين نون منو آجر کنين؟»
«خوب چه کنم داداش؟!ما که کف دستمونو بو نکرده بوديم که بدونيم تو امروز
از اين جا رد ميش...»
هاجر و کاسه بشقابی تازه سردلشان باز شده بود که مردی گونی به دوش و
پابرهنه ، از راه رسيد.نگاهی به طرف اونان انداخت و يک راست به سراغ خاک روبه ها
رفت.لگدی به شکم سگ ها حواله کرد؛ زوزه اون ها را بريد و به جست و جو
پرداخت.
هاجر او را ديد و گايشانا شناخت.با خود فرمود:
«نکنه همون باشه...»
کمی فکر کرد و بعد بلند ، به طوری که هم اون مرد و هم کاسه بشقابی بشنوند ، اين
طور شروع کرد:
«آره خودشه.ذليل شده .

واخ ، خداجونم مرگت کنه .پريروز دو من خورده نون

براش جمع کرده بودم ؛ دست کرد شندر غاز به من داد!ذليل مرده نميگه اگه به عطار
سرگذرمون داده بودم ، دوسير فلفل زرد چوبه بهم داده بود.يااقل کمش تو اين
هيرو ايشانر ، قند و شکری چيزی می داد و دوسه روزی چايی صبحمونو راه می انداخت.
سکينه خانم همساده مون ...واه نگاش کن خاک توسر گدات کنن!...»
«خورده نونی»يک نصفه خيار پيدا کرده بود .

باچاقو کله ای که از جيب پشتش در

آورد ، قسمت دم خورده و کثيف اون را گرفت.يک گاز محکم به اون زد و...و اون را به
دور انداخت .

گايشانا خيار تلخ بود .

هاجر که او را می پاييد ،نيشش باز شد.ولی خنده اش زياد طول نکشيد.
لک و لوچه خود را جمع کرد، چادر را به دور کمر پيچيد و متوجه کاسه بشقابی شد.
معلوم نبود به چه فکر افتاد که قهقه نزد.
«آره داداش ، چی می فرمودم؟...آره...سکينه خانم ، همسادمون ، برا مرغاش
هر چی از و چز می کنه و اين در و اون در می زنه ، خورده نون گير بياره ، مگه می تونه؟
آخه اين روزا کی نون حسابی سرسفره خونه ش ديده که خورده نونش باقی بمونه ؟تا
لاحاف کرسياشم با همون ريگای پشتش می خورن .

ديگه راسی راسی آخرالزمونه،به

سوسک موسکا شم کسی اهميت نميده...آره سکينه خانومو می فرمودم ...بی چاره هر
سيرشم دوتا تخم مرغ سيا میده که باهاش هزار درد بی دردمون آدم دوا ميشه !آخه
دون که گير نميادش که.اونم که خدا به دور...دلش نمياد پول خرج کنه .هی قلمبه
می کنه و زير سنگ ميذاره.»
کاسه بشقابی که از بررسی کت ها فارغ شده بود ، به سراغ کفش دمپايی ها رفت :
«خوب خواهر، اينا چيه ؟اوه...!چند جفته!تو خونه شما مگه اردو اتراق می کنه؟!»
«داداش زبونت هميشه خير باشه.بگو ماشالاه.ازش کم نميآد که.شما مردا چه قدر
بی اعتقادين!...»
«بر هرچی بی اعتقاده لعنت!من که بخيل نيستم.

خوب ياد آدم نمی مونه خواهر!

آدم نمی فهمه کی آفتاب می زنه و کی غروب می کنه .

شاماهام چه توقعاتی از آدم

دارين...»
«نيگاش کن خاک برسر و...قربون هرچه آدم بامعرفته.خاک برسر مرده،
نمی دونم چه طور از او هيکلش خجالت نکشيد دست کرد سی شیء -سی شیء
بی قابليت- تو دست من گذاشت.پولاشو، که الاهی سرشو بخوره، انداختم تو
کوچه ، زدم تو سرش ، فرمودم خاک تو سر جهودت کنن!برو اينم ماست بگير بمال سر
کچل ننت!ذليل مرده خيال می کنه محتاج سی شيئش بودم.انقدر اوقاتم تلخ شده
بود که نکردم نون خشکامو ازش بگيرم.

بی عرضگی رو سياحت!يکی نبود بگه آخه

فلان فلان شده ، واسه چی مفت و مسلم دو من خورده نونتو دادی به اين مرتيکه
الدنگ ببره ؟...چه کنم؟هرچی باشه يه زن اسير که بيش تر نيستم .خدام رفتگان
مارو نيامرزه که اين طور بی دست و پا بارمون اووردن .نه سوادی ، نه معرفتی ،نه هيچ
چی!هر خاک توسر مرده ای تا دم گوشامون کلاه سرمون ميذاره و حاليمون نميشه.
من بی عرضه رو بگو که هيچ چيمو به اين قبا آرخولوقيه -اين ملا موشی جوهوده رو
ميگم-نميدم ؛ ميگم باز هرچی باشه ، اينا مسلمونن، خدا رو خوش نمياد نونن يه مسلمونو
تو جيب يه کافر بريزم .

اون وخت تورو به خدا سياحت کن ، اينم تلافيشه!

ميام ثواب کنم ، کباب ميشم.

راس راسی اگه آدم همه پاچه شم تو عسل کنه ، بکنه تو

دهن اين بی همه چيزا ، آخرش گازشم می گيرن.»
کاسه بشقابی ديگر نتوانست استقامت کند و اينطور تو او دايشاند:
«خوب خواهر، اين کفش کهنه هات که به درد من نمی خوره.بزا باشه همون
ملاموشی جهوده بياد ازت به قيمت خوب بخره.»
هاجر که دست پاچه شده بود، تکانی خورد.

سرو شانه ای قر داد و درحالی که

می خنديد و صدای خود را نازک تر می کرد فرمود:
«واه واه!چقدر گنده دماغ!من مقصودم به تو نبود که داداش ،به اون ذليل مرده بود
که منو از ديروز تا حالا چزونده.»
«آخه خواهر درسته که صبح تا شوم با هزار جور آدم سرو کله می زنيم، اما کله خر
که به خورد ما ندادن که !تو به در ميگی که ديوار گوش کنه ديگه .آخه ...آخه
تخم مام تو همين کوچه پس کوچه ها پس افتاده...»
«نه داداش.اوقاتت تلخ نشه .آخه چه کنم ، منم دلم پره.اصلا خدام همه اين
الم شنگه ها رو همين براما فقير فقرا آورده .واه واه خدا به دور!اين اعيانا کجا لباس
و کفش کهنه دم در می فروشن؟يا می برن بازار عوض می کنن ، يا ميدن کلفت نوکراشون
و سر ماه ،پای مواجبشون کم می ذارن.اصلا تا پوست بادنجوناشونم دور نمی ريزن.
بلدن ديگه .اگر اين طور نبود که دارا نمی شدن که!اگه اونا بودن ، مگه خوردده نوناشونو
اصلا کنار ميگذاشتن؟زود خشکش می کردن و می کوبيدن ، می زدن به کتلته، متلته؟چيه؟
...من که نمی دونم،...يا هزار خوراک ديگه.خدا عالمه چه مزه ای می گيره.


من که هنوز به لبم نرسيده .واه واه !هرگز رغبتم نمی شينه.»
«خوب خواهر همه اينا رو چند؟»
«من چه می دونم .خود دونی و خدای خودت.من که سررشته ندارم که .
بيا و با من حضرت عباسی معامله کن.»
«چرا پای حضرت عباسو ميون می کشی؟من يه برادر مسلمون، تو هم خواهر
منی ديگه.داريم با هم معامله می کنيم.ديگه اين حرفا رو نداره.»
«آخه من چی بگم؟خودت بگو چند می خری!اما حضرت عباس....»
«من خلاصه شو بگم، اگه کاسه بشقاب بخای ، يه کوزه جاترشی ميدم ، دوتا
آب خوری ، اگه پول بخای، من چارتومن و نيم.»
«کاسه بشقاب که نمی خام.اما چرا چارتومن و نيم؟اين همه کفشه.»
«کفش هات مال خودت.دوتا کتتو چار تومن می خرم.»
آفتاب لب بام رسيده بود که معامله تمام شد.کاسه بشقابی چهارتومان و شش
قران به هاجر داد؛ خورجين خود را به دوش کشيد و در خم پس کوچه ها به
ره افتاد.
*
فردا اول غروب ، هاجر پشت بام را آب و جارو کرد ؛ جاها را انداخت و به
انتظار شوهرش ، که برنامه بود امشب بيايد، کنار حياط می پلکيد؛و گاهی هم به
مطبخ سر می زد.
در خانه ای که هاجر و شوهرش زندگی می کردند، دو کرايه نشين ديگر هم بودند.
يکی شوفر بيابان گردی بود ، که دايم به سفر می رفت و در غياب خود ، زن خود
را با تنها فرزندش آزاد می گذاشت؛ و ديگری پينه دوز چهل و چند ساله ای که تنها
زندگی می کرد و بيش از يک اتاق در اجاره نداشت.
از هفت اتاق خانه کرايه ای اونها، دو اتاق را اون ها داشتند ، دو اتاق همه شوفر و
زنش می نشستند ، دو اتاق ديگر هم مخروبه افتاده بود.
عباس آقای شوفر، يک هفته بود که به شيراز رفته بود و زنش محترم، باز سر به
نيست شده بود.قبلا می فرمود می خواهد چند روزی به خانه مادرش برود.ولی
کی باور می کرد؟
اوستا رجبعلی پينه دوز ، يک مستاجر خيلی قديمی بود و شايد در اين خانه کم کم
حق آب و گل پيدا کرده ود.دکانش سر کوچه بود.زياد زحمتی به خود نمی داد،
کم تر دوندگی داشت، جز هفته ای يک بار که برای خريد تيماج و مغزی و نوار و
ديگر لوازم کار خود به بازار می رفت؛ هميشه يا در دکان بود ، و يا کنج اتاق
خود افتاده بود، چايی می خورد و حافظ می خواند.
کاسبی رو به راهی نداشت، ولی به خودش هرگز بد نمی گذراند و اغلب روی
کوره ذغالی اش ، کنار درگاه اتاق ، قابلمه کوچکش غل غل می کرد.
زنش را که حاضر نشده بود از ده به شهر بيايد ، در همان سال اول ، ول کرده بود
و فقط تابستان ها ، که با بساط پينه دوزی خود ، سری به ده می زد ، با او نيز عهدی
تازه می کرد.
وقتی به شهر آمده بود ، سواد چندانی نداشت.يکی دو سال به کلاس اکابر رفت
و بعد هم با مطالعهروزنامه هايی که يک مشتری روزنامه فروشش می آورد ، به راه
راست و چپ اين چند ساله را کم کم می شناخت .

اول به کمک مشتری روزنامه

فروشش ، ولی بعدها ياد گرفته بود و نوشته های روزنامه را با زندگی خود تطبيق
می کرد.و نتيجه می گرفت.خود او چپ بود ، چون پينه دوز بود-خود او اين گونه
دليل می آورد-ولی دلش نمی آمد حافظ را رها کند و وقت بی کاری خود را به
کارهای ديگری بزند.

خودش هم از اين تنبلی ، دل زده شده بود.و هروقت رفيق

روزنامه فروشش ، با صدای خراش دار و بم خود ، به او سرکوفت می زد ، قول می داد
که حتما تا هفته ديگر در اتحاديه اسم نايشانسی کند.
هوا تاريک شده بود.اوستا رجبعلی هم آمد.ولی عنايت هنوز پيدايش نبود.هاجر
رفت تا چراغ را روشن کند.

کفشش را درآورد.وارد اتاق شد.

کبريت کشيد و

وقتی خواست لوله چراغ را بلند کند، در روشنايی کبريت ، لاک صورتی ناخن های
دستش ، که به روی لوله چراغ برق می زد، يک مرتبه او را به فکر فرو برد.
«اگه عنايت پرسيد چی بهش بگم...؟نبادا بدش بيآد؟!»
چوب کبريت ته کشيد .

نوک انگشت هايش را سوزاند ورشته افکار او را پاره کرد.

يک کبريت ديگر کشيد و در حالی که چراغ را روشن می کرد ، با خود فرمود :
«ای بابا!...خوب اونم بالاخره اش يه مرده ديگه ...»
در صدا کرد و پشت سر کسی کلون شد.

صدای پای خسته و سنگين عنايت به

گوش رسيد .

هاجر ، دست های خود را زير چادر نماز پيچيد و تا دم در اتاق ، به

استقبال شوهرش رفت .

سلام کرد و بی مقدمه پرسيد:

«...راستی عنايت ، چرا تو ، لاک تو بساطت نمی ذاری ؟»
«بسم الله الرحمن الرحيم !ديگه چی دلت می خاد ؟عوض اين که بيای گرد راهمو
بگيری و بپرسی اين چند روز تو نياوران چه خاکی به سرم کردم ، باد سر دلت
می زنی؟»
«اوه !باز يه چيزی اومديم ازش بپرسيم...خوب نياوران چه کردی؟»
«هيچ چی.چمچاره مرگ!سه روز از جيب خوردم.جعبه آينمو به هن کشيدم.
شبا تو مسجد خوابيدم و يک جفت گوش کوب فروختم.همين!»
«با-ری-کل-لا!اما واسه چی غصه می خوری؟خوب چی می شه کرد؟بالاخره
خدام بزرگه ديگه»
عنايت در حالی که جعبه آينه خود را روی بخاری بند می کرد،باخون سردی و آه
فرمود:
«بله خدا بزرگه .خيلی ام بزرگه !مثل خورده فرمايشای زن من...اما چه بايد کرد
که درآمد ما خيلی کوچيکه.»
«مرد حسابی چرا کفر ميگی؟چی چی خدا خيلی بزرگه مثل هوس های من؟باز
ما غلط کرديم يه چيزی از تو خواستيم ؟باز می خاد تا قيامت بلگه و مسخره کنه .
آخه منم آدمم!دلم می خاد...ياچشمای منو کور کن يا...»
«آخه مگه کله خر خوردت دادن؟فکر ببين من دار و ندارم چقدره؛اون وقت
ازين هوس ها بکن.

من سرگنج قارون ننشسته م که.»

«اوهوء...اوه!توام .

مگه پولش چقدر ميشه که اين همه برای من اصول دين

می شمری ؟
«چقدر ميشه ؟خودت بگو!»
«بيس و چارزار!»
«بيس و چارزار ؟...از کجا نرخ مانيکورو بلد شدی؟»
هاجر دست های خود را که به چادر پيچيده بود بيرون آورد و با لب خندی، پر از
سرور و اميد ، فرمود:
«پريروز يه دونه خريدم!»
«خريدی؟!چی چی رو ؟با پول کی ؟هاه؟من يه صبح تا ظهر پای ماشينای
شمرون وايسادم تا يه شوفر دلش به رحم بيآد،منو مجانی به شهر بياره.اونوقت تو
رفتی بيسد و چارزار دادی مانيکور خريدی که جلو چشم نامحرم قر بدی؟...
بيسد و چارزار!...پول از کجا اووردی؟از فاسقت؟...»
عنايت اين جا که رسيد، حرف خود را خورد.صورتش کمی قرمز شد و با
بی چارگی اضافه کرد:
«لا اله الا الله...»
«خجالت بکش بی غيرت!کمرت بزنه اون نمازايی که می خونی!باز می خای کفر
منو بالا بيآری؟خوب پول خود بود،خريدم ديگه!چی از جونم می خای؟...»
«غلط کردی خريدی.خجالتم نمی کشه!مگه پول از سرقبر بابات اوورده بودی؟
يالا بگو ببينم پول از کجا اوورده بودی؟»
هاجر اون رايشانش بالا آمده بود .

چادر را کنار انداخت .خون به صورتش دايشاند و

فرياد زد:
«به تو چه!»
«به من چه؟...!هه!هه!به تو چه!بله؟زنيکه لجاره!حالا حاليت می کنم...»
او را به زير مشت و لگد انداخت.
«آآخ...وای خدا...وای...به دادم برسين...امت...»
اوستا رجبعلی حافظ را به کناری انداخت.از روی بساط سماور شلنگ برداشت
و خود را رساند.چند تا«ياالله»بلند فرمود و وارد شد.عنايت از هول هول چادر حاجر را
از گوشه اتاق برداشت و روی سر زنش کشيد و کناری ايستاد.
«باز چه خبر شده؟...اهه!آخه مرد حسابی اين کارا مسئوليت داره.خدارو خوش نميآد.»
«به جون عزيزی خودت، اگه محض خاطر تو نبود، له لوردش می کردم.زنيکه
پتياره داره تو روی منم وای ميسه...»
اوستا رجبعلی سری تکان داد و آهی کشيد .يک قدم جلوتر گذاشت؛دست
عنايت را گرفت و درحالی که او را از اتاق بيرون می کشيد فرمود:
«بيا...بيا بريم اتاق من، يه چايی بخور حالت جا بيآد...معلوم ميشه اين
چند روزه ، نياورون ، کار و کاسبيت خيلی کساد بوده...نيس؟!»
اوستا رجبعلی يک ربع ديگر آمد و هاجر ار هم به اتاق خود برد .چای ريخت و
جلوی هردوشان گذاشت.
«خوب!می خاين از خر شيطون پايين بياين يا بازم خيال کتک کاری دارين؟»
هاجر بغضش ترکيد و دست به گريه گذاشت.
«چرا گريه می کنی؟آخه شوهرتم تقصير نداره.چه کنه؟دلش از زندگی سگيش
پره.دق دلی شو،سر تو درنيآره، سرکی در بيآره؟»
عنايت توی حرف او دايشاند و با لحنی آرام ، ولی محکم و با ايمان ، فرمود :
«چی ميگی اوستا؟ اومديم و من هيچی نگم .ولی آخه اين زنيکه کم عقل،
چادر نماز کمرش می زنهت؛ وضو می گيره ، با اين لاکای نجس که به ناخوناش ماليده ،
نمازش باطله !آخه اين طوری که آب به بشره نمی رسه که.»
«ای بابا توام.ناخون که جزو بشره نيسش که.هر هفته چار مثقال ناخونای
زياديتو می گيری و دور می ريزی.

اگه جزو بشره بود که چيندن هو نوک سوزنش کلی

کفاره داشت.»
و روی خود را به هاجر کرد و اضافه کرد :
«هان؟چی می گی هاجر خانم؟»
«من چه می دونم اوس سا.من که يه زن ناقص العقل بيش تر نيستم که .کجا مساله
سرم ميشه؟
«اين چه حرفيه می زنی؟ناقص العقل کدومه؟تو نبايس بذاری شوهرتم اين
حرفارو بزنه.حالا خودت ميگيش؟حيف که شما زنا هنوز چيزی سرتون
نميشه.روزنامه که بلد نيستی بخونی ، وگه نه می فهميدی من چی می گم.

اينم تقصير شوهرته.

اما نه خيال کنی من پشتی تو رو می کنم ها!تو هم بی تقصير نيستی .

آخه تو

اين بی پولی، خدا رو خوش نميآد اين همه پول ببری بدی مانيکور بخری.اما خوب
چه بايد کرد؟ ماها تو اين زندگی تنگمون ، هی پاهامون به هم می پيچه و رو
سر و کول هم زمين می خوريم و خيال می کنيم تقصير اون يکيه .غافل از اين که،
اين زندگيمونه که تنگه و ماها رو به جون همديگه ميندازه...»
«آره ، آره اوستا راست ميگی! خدا می دونه من هر وقت ته جيبم خاليه،مثل
برج زهرمار شب وارد خونه ميشم.اما هروقت چيزی تنگ بغلمه ، خونه م برام مثل
بهشته.گرچه اجاقمون کوره ، ولی اين جور شبا هيچ حاليم نميشه.»
اوستا رجبعلی ف اون شب ، سماورش را يک بار ديگر آتش کرد و آخر سر هم هاجر
رفت شام کشيد و سه نفری باهم ، سر يک سفره شام خوردند.
*
و فردا صبح ، هاجر ، لاک ناخن های خود را با نوک موچين قديمی خود تراشيد و
شيشه لاک را توی چاهک خالی کرد.مارک اون را کند و يک خرده روغن عقربی را که
نمی دانست کی و از کجا قرض کرده بود ، توی اون ريخت و دم رف گذاشت.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

3:

گناه

شب روضه هفتگی مان بود.و من تا پشت بام خانه را آب و جارو کردم و
رخت خواب ها را انداختم ، هوا تاريک شده بود.و مستعمعين روضه آمده بودند.
حياطمان که تابستان ها دورش را با قالی های کناره مان فرش می کرديم و گلدان ها را
مرتب دور حوضش می چيديم، داشت پرمی شد.من کارم که تمام می شد ، توی
تاريکی لب بام می نشستم و حياط را تماشا می کردم .وقتی تابستان بود و روضه را
توی حياط می خوانديم ، اين عادت من بود.اون شب هم مدتی توی حياط را تماشا
کردم.طوری نشسته بودم که سر و بدنم در تاريکی بود و من در روشنی حياط ،
امت را که يکی يکی می آمدند و سرجای هميشگی خودشان می نشستند، تماشا
می کردم.

خوب يادم مانده هست.باز هم اون پيرمردی که وقتی گريه می کرد ، آدم خيال

می کرد می خندد ، آمد و سرجای هميشگی اش ، پای صندلی روضه خوان نشست.
من و خواهرم هميشه از صدای گريه اين پيرمرد می خنديديم.و مادرم ما را دعوا می کرد و
پشت دستش را گاز می گرفت و مارا وامی داشت هستغفار کنيم.

يکی ديگر

هم بود که وقتی گريه می کرد ، صورتش را نمی پوشانيد.سرش را هم پايين
نمی انداخت.

ديگران همه اين طور می کردند.مثل اين که خجالت می کشيدند

کس ديگری اشکشان را ببيند.ولی اين يکی نه سرش را پايين می انداخت ، و نه دستش را
روی صورتش می گرفت.همان طور که روضه خوان می خواند ، او به روبه روی خود
نگاه می کرد و بی صدا اشک از چشمش ، روی صورتش که ريش جوگندمی کوتاهی
داشت، سرازير می شد.آخر سرهم وقتی روضه تمام می شد ، می رفت سر حوض ، و
صورتش را آب می زد.بعد همانطور که صورتش خيس شده بود ، چايی اش رامی خورد
و می رفت.من نمی دانستم زمستان ها چه می کند که روضه را توی پنجدری می خوانديم.
اما تابستان ها، هر شب که من از لب بام ، بساط روضه را می پاييدم، اين طور بود.


من به اين يکی خيلی علاقه پيدا کرده بودم .وقتی هم که تنها بودم ، به شنيدن صدای
گريه اش نمی خنديدم ، غصه ام می شد.ولی هروقت با اين خواهر بدجنسم
بودم ، او پقی می زد به خنده و مرا هم می خنداند.

واون وقت بود که مادرمان

عصبانی می شد.جای معينی نداشت .هر شبی يک جا می نشست .من به خصوص
از گريه اش خوشم می آمد که بی صدا بود.شانه هايش هم تکان نمی خورد.صاف
می نشست، جم نمی خورد واشک از روی صورتش سرازير می شد و ريش
جوگندمی اش ، از همان بالای بام هم پيدا بود که خيس شده هست.اون شب او هم
آمد و رفت ، صاف روبه روی من ، روی حصير نشست .

کناره هامان همه

دور حياط را نمی پوشاند و يک طرف را حصير می انداختيم.

طرف پايين

حياط ديگر پر شده بود.رفقای درم همه همان دم دالان می نشستند .

آبدارباشی

شب های روضه هم آ ن طرف ، توی تاريکی ، پشت گلدان ها ايستاده بود و نماز
می خواند و من فقط صدايش را می شنيدم که نمازش را بلند بلند می خواند.
چه قدر دلم می خواست نمازم را بلند بلند بخوانم .چه آرزوی عجيبی بود!از
وقتی که نماز مطالعهرا ياد گرفته بودم، درست يادم هست ، اين آرزو همين طور
در دلم مانده بود و خيال هم نمی کردم اين آرزو عملی بشود .عاقبت هم نشد .
برای يک دختر ، برای يک زن که هيچ وقت نبايد نمازش را بلند بخواند ، اين آرزو
کجا می توانست عملی بشود؟اين را فرمودم .مدتی توی حياط را تماشا می کردم و
بعد وقتی که پدرم هم از مسجد آمد ، من زود خودم را از لب بام کنار کشيدم و بلند
شدم.لازم نبود که ديگر نگاه کنم تا ببينم چه خبر خواهد شد.و امت چه خواهند کرد.
پدرم را هم وقتی می آمد ، خودم که نمی ديدم .

صدای نعلينش که توی کوچه روی پله

دالان گذاشته می شد ، و بعد ترق توروق پاشنه اون که روی کف دالان می خورد ، مرا
متوجه می کرد که پدرم آمده هست.پشت سر او هم صدای چند جفت کفش ديگر را روی
آجر فرش دالان می شنيدم.

اين ها هم موذن مسجد پدرم و ديگر مريدها بودند که با پدرم

از مسجد برمی گشتند.ديگر می دانستم که وقتی پدرم وارد می شود ، نعلينش را اون گوشه
پای ديوار خواهد کند و روی قاليچه کوچک ترکمنی اش ، که زير پا پهن می کرد،
چند دقيقه خواهد ايستاد و همه کسانی که دور حياط و توی اتاق ها نشسته اند و چای
می خورند و قليان می کشند ، به احترامش سرپا خواهند ايستاد و بعد همه با هم خواهند
نشست.اين ها را ديگر لازم نبود ببينم.همه را می دانستم.اون وقت آخرهای تابستان
بود و من شايد تابستان سومم بود که هر شب روضه ، وقتی رخت خواب ها را پهن
می کردم، لب بام می آمدم و توی حياط را تماشا می کردم.

مادرم دو سه بار مرا

غافلگير کرده بود و همان طور که من مشغول تماشا بودم ، از پلکان بالا آمده بود و
پشت سرمن که رسيده بود ، آهسته صدايم کرده بود.ومن ترسان و خجالت زده از جا
پريده بودم .جلوی مادرم ساکت ايستاده بودم.و در دل با خود عهد کرده بودم که ديگر
لب بام نيايم.ولی مگر می شد؟آخر برای يک دختر دوازده سيزده ساله، مثل اون وقت
من ، مگر ممکن بود گوش به اين حرفها بدهد؟اين را فرمودم.پدرم که آمد ، من از جا
پريدم و رفتم به طرف رختخواب ها.خوبيش اين بود که پدرم هنوز نمی دانست من
شب های روضه لب بام می نشينم و مردها را تماشا می کنم.اگر می دانست که خيلی
بد می شد.حتم داشتم که مادر چغلی مرا به پدر نخواهد کرد.چه مادر مهربانی
داشتيم!هيچ وقت چغلی ما را نمی کرد که هيچ ، هميشه هم طرف ما را می گرفت
و سر چادر نماز خريدن برايمان ، با پدرم دعوا هم می کرد.
خوب يادم هست.رخت خواب ها پهن بود.هوای سرشب خنک شده بود و من وقتی
روی دشک خودم ، که مال من تنها نبود و با خواهر هفت ساله ام روی اون می خوابيدم ،
نشستم ، ديدم که خيلی خنک بود.چقدر خوب يادم مانده هست!هيچ ديده ايد آدم بعضی
وقت ها چيزی را که خيلی دلش می خواهد يادش بماند، چه زود فراموش می کند؟
اما بعضی وقت ها هم اين وقايع کوچک چه قدر خوب ياد آدم می ماند!همه چيز اون شب
چه خوب ياد من مانده هست!اين هم يادم مانده هست که به دختر همسايه مان که آمده
بود رخت خواب هاشان را پهن کند و از لب بام مرا صدا کرد محلی نگذاشتم.خودم
را به خواب زدم و جوابش را ندادم.خودم هم نمی دانم چرا اينکار را کردم، ولی
دشکم اونقدر خنک بود که نمی خواستم از رايشانش تکان بخورم .بعد که دختر همسايه مان
پايين رفت ، من بلند شدم و روی رخت خوابم نشستم ، به چه چيزهايی فکر می کردم
، يک مرتبه به صرافت افتادم ، به صرافت اين افتادم که مدت هاست دلم می خواهد
يواشکی بروم و روی رختخواب پدرم دراز بکشم.هنوز جرات نداشتم آرزو کنم که
روی اون بخوابم.فقط می خواستم روی اون دراز بکشم.رخت خواب پدرم را تنهايی
اون طرف بام می انداختيم.

من و مادرم و بچه ها اين طرف می خوابيديم و رخت خواب

برادرم را که دو سال بزرگتر از من بود اون طرف ، آخر رديف رخت خوابهای خودمان
می انداختيم.همچه که اين خيال به سرم زد، باز مثل هميشه اول از خودم خجالت کشيدم
و نگاهم را از سمت رخت خواب ها پدرم برگرداندم.بعد هم خوب يادم هست که
مدتی به آسمان نگاه کردم.دو سه تا ستاره هم پريدند.ولی نمی شد.پاشدم و آهسته
آهسته و دولا دولا برای اين که سرم در نور چراغ های حياط نيفتد ، به اون طرف رفتم
و کنار رختخواب پدرم ايستادم.تنها رخت خواب او ملافه داشت.خوب يادم هست.
هر شب وقتی رخت خوابش را پهن می کردم ، دشک را که می تکاندم و متکا را
بالای اون می گذاشتم و لحاف را پايينش جمع می کردم ، يک ملافه سفيد و بزرگ هم
داشت که روی همه اينها می انداختيم و دورو برش را صاف می کرديم.سفيدی
ملافه رخت خواب پدرم ، در تاريکی هم به چشم می زد و هرشب اين خيال
را به سر من می انداخت.هر شب مرا به هوس می انداخت.به اين هوس که
يک چند دقيقه ای ، نيم ساعتی ، روی اون دراز بکشم.به خصوص شب های
چهارده که مهتاب سفيدتر بود و مثل برف بود.چه قدر اين خيال اذيتم
می کردم!اما تا اون شب ، جرات اين کار را نکرده بودم .نمی دانم چه بود
کسی نبود که مرا ببيند.کسی نبود که مرا ببيند.اگر هم می ديد ، نمی دانم مگر
چه چيز بدی در اين کار بود.ولی هروقت اين خيال به سرم می افتاد،
ناراحت می شدم.صورتم داغ می شد.لب هايم می سوخت و خيس عرق
می شدم و نزديک بود به زمين بخورم.کمی دودل می ماندم و بعد زود خودم
را جمع و جور می کردم و به طرف رخت خواب های خودمان فرار می کردم
و روی دشک خودم می افتادم .يک شب ، چه خوب يادم مانده هست، گريه هم
می کردم.بعد خودم از اين کارم خنده ام می گرفت و حتی به خواهرم هم نفرمودم.
اما چه قدر خنده دار بود گريه اون شب من!وقتی روی رخت خواب خودم افتادم ،
مدتی گريه کردم و بين خوب و بيداری بودم که خواهرم آمد بالا و صدايم کرد
که شام يخ کرد.اون شب هم وقتی اين خيال به سرم افتاد، اول همان طور
ناراحت شدم.سفيدی رخت خواب پدرم را هرشب به خواب می ديدم.
ولی مگر جرات داشتم به اون نزديک شودم؟اما اون شب نمی دانم چه طور
شد که جرات پيدا کردم.مدتی پای رخت خوابش ايستادم و به ملافه
سفيدش و به دشک بلندش نگاه کردم و بعد هم نفهميدم چه طور شد يک
مرتبه دلم را به دريا زدم و خودم را روی رخت خواب پدرم انداختم.
ملافه خنک خنک بود و پشت من تا پايين پاهايم اونقدر يخ کرد که حالا هم
وقتی به فکرش می افتم ، حظ می کنم .شايد هم از ترس و خجالت
وحشت کردم که اينطور يخ کردم.ولی صورتم داغ بود و قلبم تند می زد.
مثل اين که نامحرم مرا ديده باشد.مثل وقتی که داشتم سرم را شانه
می کردم و پدرم از در وارد می شد و من از ترس و خجالت وحشت
می کردم ولی خجالتم زياد طول نکشيد.پشتم گرم شد.عرقم بند آمد
و ديگر صورتم داغ نبود .ومن همان طور که روی رخت خواب پدرم
طاقباز افتاده بودم ، خوابم برد.برادرم مدرسه می رفت و تنها من در کارهای
خانه به مادرم کمک می کردم.خستگی از کار روز و رخت خواب ها را
که پهن کرده بودم ، مرا از پا درآورده بود و نمی دانم اون شب اصلا
چه طور شده بود که من خواب ديو پيدا کرده بودم.هروقت به فکر اون شب
می افتم ، هنوز از خجالت آب می شوم و مو برتنم راست می شود.من
که ديگر نفهميدم چه اتفاقهايی افتاد.فقط يک وقت بيدار شدم و ديدم لحاف
پدرم تا روی سينه ام کشيده شده هست و مثل اين که کسی پهلايشانم خوابيده
است.وای!نمی دانيد چه حالی پيدا کردم !خدايا!يواش اما با عجله
تکان خوردم و خواستم يک پهلو بشوم .ولی همان تکان را هم نيمه کاره ول
کردم و خشکم زد و همان طور ماندم .سرتاپايم خيس عرق شده بود و تنم
داغ داغ بود و چانه ام می لرزيد.پاهايم را يواش يواش از زير لحاف پدرم
درآوردم و توی سينه جمع کردم.

پدرم پشتش را به من کرده بود و يک

پهلو افتاده بود.دستش را زير سرش گذاشته بود و سبيل می کشيد.و من
که نتوانستم يک پهلو شوم، دود سيگارش را می ديدم که از بالای سرش بالا
می رفت.از حياط نور چراغ های روضه بالا نمی آمد .

سروصدايی

هم نبود.فقط صدای کاسه بشقاب از روی بام همسايه مان-که دير و همان
روی بام شام می خوردند-می آمد.وای که من چه قدر خوابيده بودم!چه طور
خوابم برده بود!هنوز چانه ام می لرزيد و نمی دانستم چه کار کنم .بلند شوم؟
چطور بلند شوم ؟همان طور بخوابم؟چطور پهلوی پدرم همانطور بخوابم؟دلم
می خواست پشت بام خراب شود و مرا باخودش پايين ببرد.راستی چه حالی
داشتم !در اين عمر چهل ساله ام ،حتی يک دفعه هم اين حال به من دست
نداده هست.اما راستی چه حال بدی بود!دلم می خواست يک دفعه نيست
بشوم تا پدرم وقتی رايشانش را برمی گرداند، مرا در رختخواب خودش
نبيند.دلم می خواست مثل دود سيگار پدرم -که به آسمان می رفت و پدرم
به اون توجهی نداشت-دود می شدم و به آسمان می رفتم.و پدرم مرا نمی
ديد که اين طور بی حيا، روی رخت خوابش خوابيده ام.وای که چه حالی
داشتم!کم کم باد به پيراهنم ، که از عرق خيس شده بود ، می خورد و
سردم شده بود.ولی مگر جرات داشتم از جايم تکان بخورم ؟هنوز همان
طور مانده بودم.

نه طاقباز بودم و نه يک پهلو.يک جوری خودم را نگه

داشته بودم.خودم هم نمی دانم چه جور بود،ولی پدرم هنوز پشتش به من
بود و دراز کشيده بود و سيگارش را دود می داد.بعضی وقت ها که به
فکر اين شب می افتم ، می بينم اگر پدرم عاقبت به حرف نيامده بود ، من
آخر چه می کردم!مثل اين که اصلا قدرت هيچ کاری را نداشتم و حتما
تا صبح همان طور می ماندم و از سرما يا ترس و خجالت خشکم می زد.
اما بالاخره پدرم به حرف آمد و همان طور که سبيلش به دهنش بود، از لای
دندانهايش فرمود:
« دخترم !تو نماز خوندی؟»
من نماز نخوانده بودم .همان از سر شب که بالا آمده بودم، ديگر پايين نرفته
بودم .ولی اگر هم نماز خوانده بودم، می بايد در جواب پدرم دروغ می فرمودم
و می فرمودم که نماز نخوانده ام.بالاخره اين هم خودش راه فراری بود و
می توانست مرا خلاص کند.اما به قدری حال خودم از دستم رفته بود و ترس
و خجالت به قدری آبم کرده بود که اول نفهميدم در جواب پدرم چه فرمودم .ولی
بعد که فکر کردم،يادم آمد.مثل اين که در جواب فرموده بودم :
« بله نماز خوانده م.»
ولی بالاخره همين سوال و جواب ، وسيله اين را به من داد که در يک چشم به هم
زدن بلند شوم و کفش هايم را دست بگيرم و خودم را از پله ها پايين بيندازم .
سوال پدرم مثل اين که مرا از جا کند.راستی از پلکان خود را پايين انداختم و وقتی
توی ايوان ، مادرم رنگ و روی مهتابی مرا ديد ، وحشتش گرفت.و پرسيد :
« چرا رنگت اين جور پريده ؟»
و من وقتی برايش فرمودم ، خوب يادم هست که رايشانش را تند از من برگرداند و
همان طور که از ايوان پايين می رفت ، فرمود :
« خوب دختر ، گناه کبيره که نکردی که!»
اما من تا وقتی که شامم را خوردم و نمازم را خواندم ،هنوز توی فکر بودم و
هنوز از خودم و از چيز ديگری خجالت می کشيدم.مثل اين که گناه کرده بودم.
گناه کبيره.مثل اين که رخت خواب پدرم مرد نامحرمی بوده هست و مرا ديده.
اين مطلب را از اون وقت ها همين طور بفهمی نفهمی درک می کردم.اما حالا
که فکر می کنم ، می بينم ترس و وحشتی که اون وقت داشتم ، خجالتی که مرا
آب می کرد ، خجابت زنی بود که مرد نامحرمی بغلش خوابيده باشد.وقتی بعد
از همه ، دوباره بالا رفتم و آهسته توی رخت خواب خودم خزيدم و لحاف را
تا دم گوشم بالا کشيدم ، خوب يادم هست مادرم پهلوی پدرم نشسته بود و می فرمود:
« اما راسی هيچ فهميدی که دخترت چه وحشت کرده بود؟به خيالش معصيت
کبيره کرده !»
و پدرم ، نه خنديد و نه حرفی زد.فقط صدای پکی که به سيگارش زد، خيلی
کشيده و دراز بود و من از اون خوابم برد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

4:

سمنو پزان

دود همه حياط را گرفته بود و جنجال و بيابرو بيش از همه سال بود.زن ها
ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه کرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را
بخوابانند.مردها را از خانه بيرون کرده بودند تا بتوانند چادرهايشان را از سر
بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی اين طرف و اون طرف بدوند.داد و بی داد
بچه ها که نحس شده بودند و خودشان نمی دانستند که خوابشان می آيد-سروصدای
ظرف هايی که جابه جا می کردند-و برو بيای زن های همسايه که به کمک آمده بودند
و ترق و توروق کفش تخته ای سکينه ، کلفت خانه-که ديگران هيچ امتيازی بر او
نداشتند-همه اين سروصداها از لب بام هم بالاتر می رفت و همراه دود دمه ای که
در اون بعدازظهراز همه فضای حياط برمی خاست، به ياد تمام اهل محل می آورد که
خانه حاج عباس قلی آقا نذری می پزند.و اون هم سمنوی نذری .چون ايام فاطميه بود
و سمنو نذر خاص زن حاجی بود.
مريم خانم ، زن حاج عباس قلی آقا ، سنگين و گوشتالو، باپاهای کوتاه و آستين های
بالازده اش غل می خورد و می رفت و می آمد.يک پايش توی آشپزخانه بود که
از کف حياط پنج پله می رفت و يک پايش توی اتاق زاايشانه و انبار و يک پايش پای
سماور .بااين که همه کارش ترتيب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور
ظرف ها کرده بود و رقيه اش راکه کوچک تر بود،پای سماور نشانده بود و خودش هم
مامور آشپزخانه بود،...با همه اين دلش نمی آمد دخترها را تنها بگذارد.اين
بود که هی می رفت و می آمد؛ به همه جا سر می کشيد؛ نفس زنان به هم کس فرمان
می داد؛با تازه واردها تعارف می کرد؛بچه ها را می ترساند که شيطنت ننمايند؛دعا و
نفرين می کرد؛به پاتيل سمنو سر می کشيد:
«رقيه!...آهای رقيه!چايی واسه گلين خانم بردی؟»
«چشم الان می برم.»
«آهای عباس ذليل شده !اگر دستم بهت برسه ، دم خورشيد کبابت می کنم.»
«مگه چی کار کرده ام ؟ خدايا!فيش!»
«خانم جون خيلی خوش اومديد.اجرتون با فاطمه زهرا.عروستون حالش چه
طوره؟»
«پای شما رو می بوسه خانم .ايشالاه عروسی دختر خودتون.خدانذرتون رو
قبول کنه.»
«عمقزی به نظرم ديگه وقتش شده که آتيش زير پاتيلو بکشيم ؛ ها؟»
«نه ، ننه.هنوز يه نيم ساعتی کار داره.»
«وای خواهر ، چرا اين قدر دير اومدی؟مجلس ختم که نبود خواهر!»
و به صدای مريم خانم که با خواهرش خوش و بش می کرد ، بچه ها فرياد-
کنان ريختند که :
«آی خاله نباتی.خاله نباتی.»
و با دست های دراز از سرو کله هم بالا رفتند.خاله بچه نداشت و تمام
بچه های خانواده می دانستند که جواب سلامشان نبات هست.خاله از زير چادر،
کيف پارچه اش را درآورد ؛ زيپ اون را کشيد و يکی يکی دانه آب نبات توی دست
بچه ها گذاشت .اما بچه ها يکی دو تا نبودند.مريم خانم پنج تا بچه بيش تر نداشت؛
فاطمه و رقيه و عباس و منير و منصور.اما اون روز خدا عالم هست دست چند تا
بچه برای آب نبات دراز شد.دو سير و نيم آب نباتی که خاله سر راه خريده بود،
در يک چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فرياد بچه ها بلند بود که :
«خاله نباتی ، خاله نباتی .»
وقتی همه آب نبات ها تمام شد و خاله همه گوشه های کيف را هم گشت ، يک پنج قرانی
درآورد و عباس را که پسری هشت ساله بود ، کناری کشيد .پول را توی مشتش
گذاشت و در گوشش فرمود :
«بدو باريکلا!يک قرونش مال خودت.چارزارشم آب نبات بخر، بده بچه ها!...
اما حلال حروم نکنی ها؟»
هنوز جمله آخر تمام نشده بود که عباس رو به درحياط ، پا به دو گذاشت و بچه ها
همه به دنبالش.
«الحمدالله،خواهر!کاش زودتر اومده بودی.از دستشون ذله شديم.»
با اين که بچه ها رفتند ، چيزی از سروصدای خانه کاسته نشد.زن ها با گيس های
تنگ بافته و آستين ها ی بالا زده چاک يخه هايی که از بس برای شير دادن بچه ها
پايين کشيده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله می کردند ؛ احياط می کردند.
به هم کمک می کردند ؛ و برای راه انداختن بساط سمنو شور و هيجانی داشتند.


همه تند و تند می رفتند و می آمدند ؛ به هم تنه می زدند ؛ سلام می کردند ؛ شوخی
می کردند ؛ متلک می فرمودند ، يا راجع به عروس ها و هووها و مادرشوهرهای همديگر
نيش و کنايه رد و بدل می کردند :
«وای عمقزی پسرت رو ديدم .حيوونی چه لاغر شده بود!این عروس حشريت
بگو کمتر بچزونتش.»
«وا!چه حرف ها!قباحت داره دختر.هنوز دهنت بوی شير ميده.»
«اوا صغرا خانم !خاک بر سرم !ديدی نزديک بود اين زهرای جونم مرگ شده
هووی تورم خبر کنه.اگر اين مادر فولاد زره خبردار می شد، همه هوردود می -
کشيديم و مثل اين دودها می رفتيم هوا.»
«ای بابا !اونم يک بنده خدا هست .رزق مارو که نمی خورده.»
«پس رزق کی رو می خوره؟اگه اين عفريته پای شوهرت ننشسته بود که حال و
روزگار تو همچين نبود.»
جمله آخر را مريم خانم فرمود که تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از اون طرف
می گذشت و می خواست به صندوق خانه ببرد.دم در صندوق خانه ، رو به خواهرش
که پا به پای او می آمد، آهسته اضافه کرد:
«می بينی خواهر ؟کرم از خود درخته.همين خاله خانباجی های بی شعور و پپه هستند
که شوهر الدنگ من ميره با پنشش تا بچه سرم هوو ميآره .»
«راستی آبجی خانم !چه خبر تازه از اون ورها؟هنوز هووت نزاييده ؟»
«ايشالا که ترکمون بزنه .ميگن سه روزه داره درد می بره.سرتخته مرده شور خونه!
حاجی قرمساق منم لابد الان بالای سرش نشسته ، عرق پيشونيش رو پاک می کنه.
بی غيرت موقعيت رو غنيمت دونسته.»
«نکنه واسه همين بوده که امسال گندم بيشتری سبز کردی.»
«اوا خواهر!چه حرف ها؟تو ديگه چرا سرکوفت می زنی؟»
و از صندوق خانه درآمدند و به طرف مطبخ راه افتادند که اون طرف حياط بود.
«بريم سری به اجاق بزنيم خواهر!يک من گندم امسال ، کيله رو از دستم دربرده.
تو هم نيگاهی بکن!هر چی باشه کدبانوتر از منی.»
و دم در مطبخ که رسيدند ، مريم خانم برگشت و رو به تمام زن هايی کرد که ظرف
می شستند ، يا بچه کوچولوهاشان را سرپا می گرفتند، يا شلوارهای خيس شده بچه ها
را لبه ايوان پهن می کردند، يا سرهاشان را توی يخه هم کرده بودند و چيزی می فرمودند
و کرکر می خنديدند.و فرمود :
«آهای!قلچماق ها و دخترهاش بياوند.حالا وقتشه که حاجت بخواهين.»
و خنده کنان به خواهرش فرمود :
«حالا ديگه به هم زدنش زور می بره.ديگه کار خورده و خوابيده ها هست.»
و از پله ها پايين رفتند و دنبال اون دو هفت هشت تا از دختهای پا به بخت و زن های
قد و قامت دار.
مريم خانم امسال به نذر پنج تن ، يک من گندم بيش تر از سال های پيش سبز کرده بود.
بادام و پسته و فندق را هم که خواهرش نذر داشت.پاتيل را هم از شيرفروش سرگذر
کرايه می کردند و وقتی دم می کشيد ، از سربار برمی داشتند .واين همه ظرف هم لازم
نبود.اما امسال از همان اول کار، عزا گرفته بودند.فرستاده بودند پاتيل مسجد بزرگ را
آورده بودند و به متولی مسجد -که اون را روی سرش هن هن کنان و صلوات گايشانان از
در چهار اطاق تو آورده بود-دوتومان انعام داده بودند و چون ديده بودند که اجاق برايش
کوچک هست ، فرستاده بودند از توی زيرزمين ده پانزده تا آجر نظامی کهنه آورده بودند که
خدا عالم هست چند سال پيش ، از آجر فرش حياط زياد مانده بود و وسط مطبخ
اجاق موقتی درست کرده بودند و پاتيل را بار گذاشته بودند.وقتی هم که پاتيل را آب گيری
می کردند ، تابيست و چهار سطل شمرده بودند ، ولی از بس بچه ها شلوغ کرده بودند
و خاله خانباجی ها صلوات فرستاده بودند ، ديگر حساب از دستشان در رفته بود.
بعد هم فرش يکی از اتاق ها را جمع کرده بودند و هرچه ظرف داشتند ، دسته دسته
دور اتاق و توی اطاقچه ها چيده بودند .هرچه کاسه و بشقاب مس بود ، هرچه
چينی و بدل چينی بود و هرچه سينی و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند.ته
صندوق ها را هم گشته بودند و چينی مرغی های قديمی را هم بيرون آورده
بودند که در سراسر عمر خانواده ، فقط موقع تحايشانل حمل و سربساط هفت سين
آفتابی می شود، و يا در عروسی و خدای نکرده عزايی.
فاطمه ، دختر پا به بخت مريم خانم ، يک طرف اتاق خانه را تخت چوبی
گذاشته بود و ظرف های قيمتی را روی اون چيده بود و ظرف های ديگر را
به ترتيب کوچکی و بزرگی اون ها دسته دسته کرده بود و همه را شمرده بود
و دو ساعت پيش ناهار که خورده بودند ، به مادرش اظهار داشته بود که جمعا
هشتاد وشش تا کاسه و باديه و جام و قدح و خورش خوری و ماست خوری
و سينی و لگن جمع شده.و مادرش که با عمقزی مشورت کرده بود ، به اين
نتيجه رسيده بود که ظرف باز هم کم هست و ناچار در و همسايه ها را صدا کرده
بود و خواسته بود هرکدامشان هر چه ظرف زيادی دارند بياورند و اين سفارش
را هم کرده بود که :
«اما قربون شکلتون ، دلم می خواد فقط مس و تس بيآريد ها...اگه چينی
باشه ، نبادا خدای نکرده يکيش عيب کنه و روسياهی به من بمونه.»
و حالا زن های همسايه -که چادرشان را دور کمرشان پيچيده و گره
زده بودند -پشت سر هم از راه می رسيدند و دسته دسته ظرف های مس
خودشان را می آوردند و به فاطمه خانم می سپردند.و فاطمه ظرف های
هر کدام را می شمرد و تحايشانل می گرفت و با کوره سوادی که داشت،
سنجاق زلفش را در می آورد و بانوک اون روی گچ ديوار می نوشت:
«گلين خانم ، يک دست کاسه لعابی-همدم سادات، دوتالگنچه روحی-
آبجی بتول ، سه تا باديه مس...»
دو نفر هم پارچ آورده بودند و ي: نفر هم سطل .و فاطمه پيش خود
فکر کرده بود :
«چه پرمدعا!»
و ظرف ها را که تحايشانل می گرفت ، می فرمود :
«خودتون هم نشونش بکنين که موقع بردن ، گم و گور نشه!»
«واه!چه حرفها ؟فاطمه خانم جون خودت که ماشاالله سواد داری و
صورت ور می داری.»
« نه آخه محض احتياط ميگم.کار از محکم کاری عيب نمی کنه.»
و همسايه ها که هر کدام توی کوچه يا دالان خانه کاسه و باديه خودشان را
شمرده بودند و حتی با نوک کاردی يآ چيزی زير کعبش را خطی يا دايره ای
کشيده بودند و نشان کرده بودند ، خودشان را بی اعتنا نشان می دادند و پشت
چشم نازک می کردند و می رفتند.

زن ميراب محل هم يکی از همين همسايه ها

بود که کاسه و باديه می آوردند .

بچه به بغل آمد و از زير چادرش يک

جام مس را با سرو صدا روی تخت گذاشت و فرمود :
«روم سياه فاطمه خانم !تو خونه گدا گشنه ها که ظرف پيدا نميشه.»
فاطمه که سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف های همسايه ها را
روی گچ ديوار جمع می زد، برگشت و چشمش به جام مس که افتاد
برق زد و بعد نگاهی به صورت زن ميراب انداخت و فرمود :
«اختيار دارين خانم جون ، واسه خود نمايی که نيست.اجرتون با حضرت
زهرا.»
و روی ديوار علامتی گذاشت و زن ميراب که رفت ، جام را برداشت
و روی نوک پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگری به
اون زد و طنين زنگ اون را به دقت شنيد.بعد اون را به گوش خود نزديک
کرد و اين بار با سنجاق زلفش ضربه ای ديگر به اون زد و صدای کش دار
و زيل اون را گوش کرد و يک مرتبه تمام خاطراتی که با اين صدا و اين جام
همراه بود ، در مغزش بيدار شد.به يادش آ»د که چند بار با همين جام زمين
خورده بود و چه قدر به اون تلنگر زده بود و هر بار که با اون آب می خورد ،
از برخورد دندان هايش با جام لذت برده بود و اوايل بلوغ که نمی گذاشتند
زياد توی آينه نگاه کند ، چه قدر در آب همين جام مسی صورتش را برانداز
کرده بود و دست به زلف هايش فرو کرده بود و عاقبت به يادش آ»ده که چهار
سال پيش ، در يکی از همطن روزهای سمنو پزان ، جام گم شد و هر چه گشتند ،
گيرش نيآوردند که نيآوردند .

يک بار ديگر هم اون را به صدا درآورد و اين بار

بايک کاسه مس ديگر به اون ضربه ای زد و صدا چنان خوش آهنگ و طنين دار و
بلند بود که خواهرش رقيه از پای سماور بلند شد و به هوای صدا به دو آمد و
چشمش که به جام افتاد ، پريد اون را گرفت و فرمود :
«الهی شکر خواهر!ديدی فرمودم آخرش پيدا ميشه؟!من يه شمع نذر کرده بودم.»
«هيس !صداشو درنيار.بدو در گوش مادر بگو بيآد اين جا.»
دو دقيقه بعد ، مادر نفس زنان ، با چشم های پف کرده و صورت گل انداخته ،
خودش را رساند و چشمش که به جام افتاد ، فرمود :
« آره .خودشه.تيکه تيکه اسباب جهازم يادمه ، ذليل شين الهی !کدوم
پدر سوخته آوردش؟»
«يواش مادر !زن ميراب محل آوردش .يعنی کار خودشه؟»
مادر پشت دستش را که پای اجاق سوخته بود ، به آب دهان تر کرد و فرمود :
«پس چی؟از اين پدرسوخته ها هر چه بگی برميآد.گوسفند قربونی رو تا
چاشت نمی رسونند.»
«حالا چرا گناه امتو می شوری مادر؟»
«چی ميگی دختر؟يعنی شوهر ديوثش تو راه آب گيرش آورده؟خونه خرس و
باديه مس؟فعلا صداشو در نيآر.يادتم باشه تو يه ظرف ديگه براش سمنو
بکشيم.بابای قرمساقت که آمد ، ميگم با خود ميراب قضيه رو حل کنه.کارت
هم تموم شد ، در و قفل کن که مال امت حيف و ميل نشه.خودتم بيا دو سه تا
دسته بزن شايد بختت واز شه.»
«ای مادر!اين حرف ها کدومه؟مگه خودت با اين همه نذر و نياز تونستی جلوی
بابام رو بگيری؟»
مادر باز پشت دستش را بازبان تر کرد و اخمش را توی هم کشيد و فرمود :
«خوبه .خوبه .تو ديگه سوزن به تخم چشم من نزن!خودم می دونم و دختر
پيغمبر.تا حاجتم رو نگيرم، دست از دامنش ور نمی دارم.پاشو بيا که ديگه
هم زدنش از پير پاتال ها برنميآد.»
و هنوز در اتاق ظرف خانه را نبسته بودند که باز حياط پر شد از جنجال بچه ها
که بکوب بکوب و فرياد زنان ريختند تو و دوتای از اون ها که آخر همه بودند
گريه کنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتی که :
«اين عباس به اونای ديگه دو تا آب نبات داد، به ما يکی.اوهوو اوهوو...»
خاله تازه داشت بچه ها را آرام می کرد و در پی نقشه ای بود که همه شان را دنبال
نخود سياه ديگری بفرستند ، که يک مرتبه شلپ صدايی بلند شد و يکی از زن ها
فرياد کشيد.بچه اش توی حوض افتاده بود.

دور حوض می دايشاند و سوز و بريز

می کرد.چه بنمايند؟چه ننمايند؟حوض گود بود و کسی آب بازی نمی دانست و
مردها را هم که دست به سرکرده بودند .ناچار فاطمه خانم ، همان طور با
پوشش پريد توی حوض و بچه را درآورد که تا نيم ساعت از دهان و دماغش
آب می آمد و مثل ماست سفيد شده بود و برای مادرش نبات آب سرد درست
کردند و شانه هايش را ماليدند.و فاطمه که از درحوض آمده بود ، پيراهن
به تنش چسبيده بود و موهايش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمايان
شده بود و برجستگی سينه اش می لرزيد.هوله آوردند و چادر نماز دورش
گرفتند که لباسش را کند و خشکش کردند و سرخشک کن قرمز به سرش
بستند و به عجله بردندش توی مطبخ.
ديگر چيزی به دم کردن پاتيل نمانده بود .مرتب سه نفری پای اون کشيک
می دادند و با يک بيلچه دسته دار و بلند ، سمنو را به هم می زدند که ته
نگيرد و نسوزد .اولی که خسته می شد ، دومی، و سپس او سومی.
توی مطبخ همه چشم هايشان قرمز شده بود و پف کرده بود و آبی که از
چشم هايشان راه می افتاد و صورتشان را می سوزاند ، با دامن پيراهن
پاکش می کردند و گرمای اجاق را تا وسط لنگ و پاچه هاشان حس می کردند.
در بزرگ مسی پاتيل را حاضر کرده بودند و رايشانش خاکستر ريخته بودند و
منتظر بودند که فاطمه خانم آخرين دسته ها را بزند و گرمش بشود و عرق بکند
تا در پاتيل را بگذارند و آتش زير اون را بکشند و روی درش بريزند ،...
که اي داد بی داد !يک مرتبه مريم خانم به صرافت افتاد که هنوز کسی را دنبال
آشيخ عبدالله نفرستاده اند .فريادش از همان توی مطبخ بلند شد که :
«آهای عباس ذليل شده!جای اين همه عذاب دادن ، بدو آشيخ عبدالله رو خبر کن
بياد .خونه ش رو بلدی؟»
و خاله خانم آب نباتی يک پنج قرانی ديگر از کيفش و از مطبخ رفت بيرون که کف
دست عباس بگذارد و روانه اش کند.و حالا ديگر عرق از سرو روی فاطمه ، دختر
پا به بخت مريم خانم ، راه افتاده بود و موقع دم کردن پاتيل رسيده بود.پاتيل را
دم کردند و سرو روی دختر را خشک کردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارايشانی
زدند و خاکسترها و ذغال های نيم سوز را زير اجاق کردند و چند تا کناره گليم
آوردند و چهارطرف مطبخ را فرش کردند و دخترهای بی شوهر را بيرون
فرستادند و يک صندلی برای روضه خوان گذاشتند و پير و پاتال ها و شوهردارها
چادر سر کرده و مرتب آمدند و دورتادور مطبخ به انتظار حديث کسای آشيخ
عبدالله نشستند.
با اين که آتش زير پاتيل را کشيده بودند و دود و دمه تمام شده بود ، همه عرق
می ريختند و خودشان را با دستمال يا بادبزن باد می زدند و سکينه -کلفت خانه-
ترق و توروق از پله ها بالا می رفت و پايين می آمد و چای و قليان می آورد و
بادبزن به دست زن ها می داد.

بيست و چند نفری بودند .يک قليان زير لب

عمقزی گل بته بود که ميان مريم خانم و خواهرش پای پله مطبخ نشسته بود و
دسته های چارقد ململش روی زانوهايش افتاده بود و يکی ديگر زير لب بی بی زبيده ؛
که مادر شوهر خاله خانم آب نباتی بود و کور بود و چشم های ماتش را به يک نقطه
دوخته بود.عمقزی گل بته همان طور که دود قليان را درمی آورد؛ با خاله آب نباتی
حرف می زد:
«دختر جون!صدبار بهت فرمودم اين دکتر مکترها رو ول کن!بيا پهلوی خودم تا
سرچله آبستنت کنم!»
«عمقزی !من که جری ندارم .

فرمودی چله بری کن ،کردم.فرمودی تو مرده شور خونه

از روی مرده بپر که پريدم و نصف گوشت تنم آب شد.خدا نصيب نکنه.هنوز يادش
که می افتم تنم می لرزه.فرمودی دوا به خورد شوهرت بده که دادم.خيال می کنی روزی چهل
تا نطفه تخم مرغ فراهم کردن،کار آسونی بود؟اونم يک هفته تموم؟بقال چقال که هيچی ،
ديگه همه مشتری های چلوکبابی زير بازارچه هم منو شناخته بودن.می بينی که از هيچی
کوتاهی نکرده ام.اما چی کار کنم که قسمتم نيست.بايس بچه های طاق و جفت امتو ببينم
و آه بکشم.شوهرم هم که دست وردار نيست و تازه به کله اش زده که دوا و درمون
پيش اين دکترا فايده نداره .می خواد ورم داره ببره فرنگستون.»
«واه!واه!سربرهنه تو ديار کفرستون !همينت مونده که تن و بدنت رو بدی به دست اين
کافرهای خدانشناس؟تازه مگه خيال می کنی چه غلطی می کنن؟فوت و فن کار همشون
پيش خودمه.نطفه سگ و گربه رو می گيرن می کنن تو شکم زن های امت.»
«حالا که جرفه عمقزی .

نه اون پولش رو داره ، نه من از خونه بابام آوردم.

خرج داره؛بی خودی که نيست.»
عمقزی ذغال های نيمه گرفته سرقليان را با دستش زيرورو کرد و رو به مريم خانم
فرمود :
«خوب مادر ، تو چيکار کردی؟»
«هيچی .همين جوری چشم به راهم.دلم مثل سير و سرکه می جوشه.
با اين تو حوض افتادن فاطمه هم که نصف العمر شده ام .حتما دخترکم رو
چشم زده اند.از اين عفريته هم هيچ خبری نشد.»
«اگه هرچی فرمودم کردی ، خيالت تخت باشه .آخرش به کی دادی برد.»
مريم خانم نگاهی به اطراف افکند و همه را پاييد که دو به دو و سه به سه گپ
می زدند و چای می خوردند؛ آهسته درگوش عمقزی فرمود :
«تو اين زمونه به کی ميشه اطمينون کرد؟اين دختره سليطه هم که زير بار نرفت.
پتياره !آخرش خودم بردم.به هوای اين که سمنوپزون نزديکه و رفع کدورت
کرده باشم ، رفتم خونش که مثلا واسه امروز دعوتش کنم .می دونستم که همين
روزها پابه ماهه.ده -يا دوازده روز-درست يادم نيست .

من که هوش و حواس

ندارم.سر وروی همديگه رو بوسيديم و مثلا آشتی هم کرديم.به حق فاطمه زهرا
درست مثل اينکه لب افعی رو می بوسيدم.فاطمه هم باهام بود.يک خرده که
نشستيم، به هوای دست به آب رسوندن ، اومديم بيرون.آب انبارشون يه
پنجره تو حياط داره که جلوش نرده آهنی گذاشتن .همچی که از جلوش رد
می شدم ، انداختمش تو آب انبار .اما نمی دونی عمقزی!نمی دونی چه
حالی شده بودم.اون قدر تو خلا معطل کردم که فاطمه آمد دنبالم.

خيال

کرده بود باز قلبم گرفته .رنگ به صورتم نمانده بود.اين قلب پدر سگ
صاحاب داشت از کار می افتاد.پدر سوخته لگوری خيلی هم به حالم
دل سوزوند.و با اون خيکش پا شد برام گل گاب زبون درست کرد.
هيشکی هم بو نبرد.اما نمی دونم چرا دلم همين جور شور می زنه.
می دونی که شوهر قرمساقم ، صبح تا حالا رفته اون جا.نه خبری .
نه اثری .دلم داره از حلقم بيرون مياد.»
«آخه ديگه چرا ؟بيا دو تا پک قليون بکش حالت جا می آد.»
«واه ،واه ، با اين قلبی که من دارم؟پس می افتم عمقزی!»
«هان؟چيه ننه جون؟»
«اگه يه چيزی ازت بپرسم بدت نميآد؟»
«چرا بدم بياد ننه جون؟»
«راستشو بگو ببينم عمقزی ، توش چی چی ها ريخته بودی؟»
عمقزی لب از نی قليان برداشت و چشمش را به چشم مريم خانم
دوخت و پرسيد :
«چه طور مگه ؟آخه ننه اگه برنامه باشه من بگم که احترام طلسم ميره .»
«می دونی چيه عمقزی؟آخه سه روز بعدش همه ماهی های آب
انبارشون مردند.»
«خوب فدای سرت ننه .قضا و بلا بوده.به جون ماهی ها خورده .
کاش به جون هووت خورده بود .اگه بچه دار بشه و تورو پيش
شوهرت سکه يه پول بکنه ، بهتره يا ماهی های آب انبارشون بميره ؟»
«آخه عمقزی بديش اينه که فرداش آب انبار رو خالی کردن.يعنی
نکنه بو برده باشن؟»
«نه ، ننه .اون طلسم يه روزه آب شده.خيالت تخت باشه.الهی
به حق پنش تن که نوميد برنگردی!»
و سرش را رو به طاق کرد و زير لب زمزمه ای را با دود قليان بيرون
فرستاد.و هنوز دوباره قليان را به صدا درنياورده بود که صدای بی بی
زبيده از اون طرف مطبخ بلند شد که به يک نقطه مات زده ، می پرسيد:
«مريم خانم !واسه دختر دم بختت فکری کردی؟»
«چه فکری دارم بکنم بی بی ؟منتظر بختش نشسته .مگه ما چکه
کرديم؟انقدر تو خونه بابا نشستيم ، تا يک قرمساقی آمد دستمون رو گرفت
و ورداشت و برد.باز رحمت به شير ماکه گذاشتيم دخترمون سه تا کلاس
هم درس بخونه.

ننه بابای ما که از اين هم در حقمون کوتاهی کردند.

خدا رفتگان همه رو به صاحب اين دستگاه ببخشه.»
«ای ننه .دعا کن پيشونيش بلند باشه .درس خونده هاشم اين روزها
بی شوهر می مونن.غرضم اينه که اگه يه جوون سر به زير و پا به راه
پيدا بشه ، مبادا به اين بهونه های تازه دراومده پشت پا به بخت دخترت
بزنی!»
مريم خانم خودش را به عمقزی نزديک کرد و به طوری که خواهرش هم
بشنود ، فرمود :
«دومادی که اين کورمفينه واسه دخترم پيدا کنه ، لايق گيس خودشه .
مگه چه گلی به سر خواهرم زده که ...»
خاله خانم آب نباتی تبسمی کرد و برای اين که موضوع را برگردانده
باشد ، رو به مادر شوهر خود فرمود :
«خانم بزرگ !ديدين فرمودم يک من بادوم و فندق کمه ؟به زور اگه به هر
کاسه ای يک دونه برسد.»
«ننه اسراف حرومه.فندوق و بادوم سمنو ، شيکم سير کن که نيست.
خدا نذرت رو قبول کنه.يه هل پوک هم که باشه اجرش رو داره...»
حرف بی بی زبيده تمام نشده بود که سکينه تق تق کنان از پله ها آمد
پايين و در گوش مريم خانم چيزی فرمود و تا مريم خانم آمد به خودش بجنبد
يک زن باريک و دراز ، با موهای جو گندمی -که چادر نمازش را دور کمرش
گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشيده ای روی سر داشت-پايش را از
آخرين پله مطبخ گذاشت پايين و سلام بلندی کرد و همان جا جلوی
مريم خانم ، که قلبش مثل دنگک رزازها می کوبيد ، نشست و لگن را
از روی سرش برداشت و گذاشت زمين.بعد نفس تازه کرد و بی اين که
چادرش را از کمرش باز کند يا سرلگن را بردارد ، فرمود :
«خانم سلام رسونند و فرمودند الهی شکر که نذرتون قبول شد.»
مريم خانم چنان دست و پای خودش را گم کرده بود که ندانست چه
جواب بدهد.عمقزی قليانش را از زير لب برداشت و درحالی که يک
چشمش به لگن بود و چشم ديگرش به زن باريک و دراز ، مردد ماند.
همه زن هايی که به انتظار حديث کسای آشيخ عبدالله ، دور تادور مطبخ
نشسته بودند ، می دانستند که زن باريک و دراز ، کلفت هووی مريم خانم
است و بيش ترشان هم می دانستند که همين روزها هووی مريم خانم قرار
است فارغ بشود ؛ اما ديگر چيزی نمی دانستند.ناچار به هم نگاه می کردند
و پچ پج راه افتاده بود و بی بی زبيده که چيزی نمی ديد ، تند تند پک به
قليان می زد و گوش هايش را تيز کرده بود و با آرنجش مرتب به بغل
دستی اش ، خاله زهرا ، می زد و می پرسيد :
«يه هو چی شد ننه ؟هان؟»
خاله زهرا که خيال کرده بود لگن به اين بزرگی را برای سمنو آورده اند ،
هر هر خنديد و آهسته در گوش بی بی زبيده -همان طور قليان می کشيد
و بی تابی می کرد-فرمود :
«خدا رحم کنه به اين اشتها!لگن به اين گندگی!»
مريم خانم همين طور خشکش زده بود و قلبش می کوبيد و جرات نداشت
حتی دستش را دراز کند و سرپوش لگن را بردارد.عاقبت عمقزی گل بته
تکانی خورد و قليانش را که مدتی بود ساکت مانده بود ، کنار زد و درحالی که
می فرمود :
«ننه !مريم خانم !چرا ماتت برده؟»
دست کرد و سرپوش لگن را برداشت ، که يک مرتبه مريم خانم جيغی کشيد
و پس افتاد.مطبخ دوباره شلوغ شد.دخترهای مريم خانم خودشان را
با عجله رساندند و به کمک خاله نباتی ، مادرشان را کشان کشان بيرون
بردند.

زن هايی که اون طرف مطبخ و در پناه پاتيل نشسته بودند و چيزی

نديده بودند ، هجوم آورده بودند و سرک می کشيدند و چيزی نمانده بود که
پاتيل از سر بار برگردد.اما عمقزی گل بته، به چابکی در لگن را گذاشته
بود و فکرهايش را هم کرده بود و می دانست چه بايد بکند.فريادی
کشيد و سکينه را صدا زد .همه ساکت شدند و اون هايی که هجوم آورده
بودند ، سرجاهايشان نشستند و قتی که سکينه از پلکان مطبخ پايين آمد ،
عمقزی به او فرمود :
«همين الانه ، چادرتو ميندازی سرت !اين لگنو ورمی داری می بری خونه
صاحبش!از قول ما سلام می رسونی و ميگی آدم تخم مول خودش رو
نميذاره تو طبق ، دور شهر بگردونه !فهيمدی؟»
«بله.»
سکينه اين را فرمود و لگن را روی سرش گذاشت و هنوز از پلکان مطبخ بالا
نرفته بود که آشيخ عبدالله ياالله گايشانان و عصازنان از پلکان سرازير شد و
زن ها به عجله چادرهاشان را مرتب کردند و روهاشان را گرفتند.و وقتی
آشيخ عبدالله روی صندلی نشست شروع کرد به مطالعهروضه حديث کسا
که «بابی انت و امی يا ابا عبدالله...»تازه نفس مريم خانم به جا آمده بود
و صدای ناله بريده بريده اش از اون طرف حياط تا پای پاتيل سمنو می آمد...»

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

5:

خانم نزهت الدوله

خانم نزهت الدوله گرچه تا به حال سه تا شوهر کرده و شش بار زاييده و دوتا از
دخترهايش هم به خانه داماد فرستاده شده اند ، و حالا ديگر برای خودش مادربزرگ
شده هست ، باز هم عقيده دارد که پيری و جوانی دست خود آدم هست.وگرچه سر
و همسر و خايشانشان و دوستان می گايشانند که پنجاه سالی دارد ، ولی او هنوز دو دستی
به جوانی اش چسبيده و هنوز هم در جست و جوی شوهر «ايده آل»خود به اين در
و اون در می زند.
هفته ای يک بار به آرايشگاه می رود و چين چروک های پيشانی و کنار دهان و زير-
چشمهايش را ماساژ می دهد.موهايش را مثل دخترهای تازه عروس می آرايد ؛يعنی
با سنجاق و گيره بالا می زند.پيراهن های «اورگاندی» و تافته می پوشد ، با
سينه های باز و دامن های «کلوش».و روزی يک جفت دستکش سفيد هم عوض
می کند.روزی سه ساعت از وقتش را پای آينه می گذراند.ده ساعت می خوابد
و باقی مانده را صرف ديد و بازديدهايش می کند ، و حالا ديگر همه دوستان و اقوام
می دانند که اگر به خانه شان می آيد و اگر در سو گ و سرورشان شرکت می کند
و اگر گل ها و هديه های گران -برای زايمان ها و ازدواج ها و خانه عوض -
کردن هاشان -می برد ، و اگر برای تازه عروس ها پا کشا می دهد ، همه برای اين
است که با آدم تازه ای -يعنی مرد تازه ای-آشنا شود ؛ چون ديگر هيچ يک از خايشانشان
و دوستان دور و نزديک باقی نمانده هست که لااقل يکی دوبار برای خانم نزهت الدوله
وساطت نکرده باشد و سراغی از شوهر«ايده آل»به او نداده باشد.
خانم نزهت الدوله ، قد بلندی دارد و اين خودش کم چيزی نيست.دماغش گرچه
خيلی باريک هست ولی ...ای...بفهمی نفهمی ميلی به سمت راست دارد.البته نه
خيال کنيد کج هست .ابدا!اگر کج بود که فورا می رفت و با يک جراحی (پلاستيک)،
راستش می کرد.فقط يک کمی نمی شود فرمود عيب ، بلکه همان يک کمی ميل به سمت
راست دارد.صدايش خيلی نازک هست .وقتی حرف می زند،هرگز اخم نمی کند و
ابروها و کنار دهانش ، وقتی می خندد ، اصلا تکان نمی خورد.ماهی پانصد تومان خرج
توالت و ماساژ را که نمی شود با يک خنده گل و گشاد به هدر داد!باری ، موهايش را
هفته ای يک بار رنگ می کند.الحق بايد فرمود که بناگوش وسيعی دارد و از اون بهتر
گوش های بسيار ظريف و کوچکی .اما حيف که ناچار هست يکی از اين گوش های
ظريف را فدای پيچ و تاب موهای خود کند.(فر)موهايش ، از مسواکی که هر روز
به دندان هايش می کشد مرتب تر هست و درست هست که گردنش کمی -البته باز هم
بفهمی نفهمی-دراز هست ، ولی با دستمالی که به گردن می بندد ، يا گردنبندهای پهنی
که دوسه دور ، دور گردن می پيچد ، چه کسی می تواند بفهمد؟
باری ، گرچه خانم نزهت الدوله کوچک ترين فرزند پدر و مادرش بوده هست، ولی
زودتر از خواهرهای ديگر شوهر کرده بود ه و اين روزها خودش هم افتخارآميز
اعتراف می کند که سرو گوشش حسابی می جنبيده هست.شوهر يکی از خواهرهايش
وزير هست و شوهر اون ديگری ،چهارسال پيش ، در تيمارستان ، خودکشی کرد.
خانم نزهت الدوله هنوز بيست سالش نشده بود که شوهر کرد.شوهرش عضو
وزارت خارجه بود.از خانواده های معروف بود و گذشته از اون پول دار بود.
راستش را بخواهيد گرچه به هر صورت عشق و عاشقی اون دو را به هم رسانده
بود، اما هم خانواده عروس و هم خانواده داماد ، حساب های همديگر را خوب وارسی
کرده بودند ، و بی گدار به آب نزده بودند .برادر داماد ،معاون وزارت خارجه
بود و پدر خانم نزهت الدوله وزير داخله .اين بود که در و تخته خوب به هم
جور شد .باری،تا خانم نزهت الدوله آمد مزه عشق و عاشقی را بچشد که بچه دار
شدند و عر و بوق بچه ، جای بگو و بخندهای اول زندگی را گرفت و هنوز بچه شان
دوساله نشده بود که شوهرش والی مازندران شد.پدر خانم هنوز نمرده بود و وزير
داخله بود و برای جمع و جور کردن زمين های مازندران و يک کاسه کردن خرده
ملک های بی قواره اون جا،احتياج به آدم کارآمد و امينی مثل دامادش داشت.زن و
شوهر ، ناچار شش سال آزگار در مازندران ماندند.درست هست که شوهر همه کاره
بود و از شير مرغ تا جان آدمی زاد در دسترس خانم نزهت الدوله بود ، اما ديگر
کار به جايی کشيده بود که وقتی ميرزا منصورخان-شوهر خانم نزهت الدوله-از
در تو می آمد،حوصله نداشت از فرق سر تا نوک پای خانم را ببوسد و در ولايت
غربت ، کار عشق و عاشقی اصلا ته کشيده بود و بچه ها ناچار جای همه چيز
را گرفتند و خانم که در خانه کار ديگری نداشت ، برای رفع کسالت هم شده ،
تا توانست بچه درست کرد.سه تا دختر ديگر و يک پسر .ميرزا منصور خان
کم کم در خانه هم رسمی شده بود و با زنش همان رفتاری را می کرد که با
رييس نظميه ايالتی.زنش را خانم صدا می کرد و به وسيله نوکر کلفت ها
احوالش را می پرسيد و اتاقش را جدا کرده بود و با اجازه وارد اتاق زنش
می شد و بدتر از همه اينکه ديگر نمی خواست زنش او را منصور تنها صدا کند.
می خواست در خانه هم مثل هر جای ديگر (حضرت والی)باشد.و اين
ديگر برای خانم نزهت الدوله تحمل ناپذير بود.برای او که اين همه احساساتی
و عاشق پيشه بود و عارش می آمد که از خانه پا بيرون بگذارد و با زن های
ولايتی و چلفته روسا رفت و آمد کند و اين همه تنها مانده بود و در ولايت غربت
اين همه احتياج به صميميت داشت و فقط دلش به بچه هايش خوش بود!بدتر از
همه اين که هر وقت پا از خانه بيرون می گذاشت ، هزاران شاکی ، با عريضه
های طاق و جفت ، سرراهش سبز می شدند و حوصله اش را سر می بردند
و برای او که اصلا کاری به اين کارها نداشت ، اين يکی ديگر خيلی تحمل -
ناپذير می نمود.ولی خانم نزهت الدوله باز هم استقامت کرد.درست هست که
پدرش را با کاغذهای خودش کاس کرده بود تا شايد حکم انتقال شوهرش را
بگيرد ، ولی پدرش رسما برايش نوشته بود که يک کاسه شدن املاک مازندران
خيلی مهم تر از زندگی خانوادگی اوست.خودش اين را فهميده بود.اين بود
که استقامت می کرد و تازه داشت شهرستان تهران و اجتماعات اشرافی و مشغوليت ها و
رفت و آمدهايش را فراموش می کرد که شوهرش به مرکز احضار شد.
بدتر از همه اينکه می فرمودند مغضوب شده.گرچه او ککش هم نمی گزيد و
کاری به اين کارها نداشت و درخيال ديگری بود.پس از شش سال تنهايی و
غربت ، دوباره خودش را ميان سر و همسر می ديد و مجالس رسمی را ، با
وصف عصا قورت دادگی های شوهرش ، و چند تا قصه خنده داری که راجع
به مازندرانی ها شنيده بود ، گرم می کرد و از درددل هايی که با دخترخاله
ها و عروس و عمه ها می کرد، به يادش می آمد که شوهرش چقدر ناجور و
خشک هست و چقدر از او و از شوهر ايده آلش دور هست.به خصوص که
شوهر خواهرش هم تازه وزير شده بود و خانم نزهت الدوله نمی توانست
اين رجحان را نديده بگيرد و به شوهرش که در خانه نشسته بود و می فرمودند
منتظر خدمت هست ، سرکوفت نزند و همين طور با شوهرش کجدار و مريز
می کرد.تا يک شب توی رخت خواب-کارشان که تمام شد-رو به شوهرش
فرمود :
«منصور!راضی شد؟»
و شوهر بی اين که خجالتی بکشد، نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش فرمود:
«آدم تو خلا هم که ميره ، راضی ميشه.»
و اين ديگر طاقت فرسا بود.

و خانم نزهت الدوله همان شب تصميمش را گرفت.

و فردا صبح ، خانه و زندگی را ول کرد و پس از نه سال شوهرداری، يک سر
به خانه پدر آمد.درست هست که پدرش هم دل خوشی از اين داماد مغضوب نداشت،
ولی هرچه اصرار کرد که بچه ها را بايد از اين شوهر گرفت ، به خرج خانم
نزهت الدوله نرفت که نرفت.بچه ها را دادند و طلاق خانم را با مهرش گرفتند.
خانم نزهت الدوله-شايد درآغاز کار که شوهر می کرد-هنوز نمی دانست که شوهر
ايده آلش چه خصوصياتی بايد داشته باشد.ولی حالا که از شوهر اولش طلاق گرفته
بود و آسوده شده بود ؛ می دانست که شوهر ايده آلش چه خصوصياتی نبايد داشته
باشد.شوهر ايده آل او بايد جوان باشد ؛ پولدار باشد ؛ خشک و رسمی نباشد ؛ وقيح
و پررو نباشد ؛ چاپار دولت نباشد ؛ و مهم تر از همه اين که از در که تو آمد ، از
فرق سر تا نوک پای زنش را ببوسد.و به اين طريق خيلی هم راضی بود و برای
اين که خودش را به ايده آل برساند ، سعی می کرد روز به روز جوان تر باشد.ماهی
يک کرست عوض می کرد ؛ پستان بندهای جورواجوری می بست که سفارشی ؛ در
کارخانه های سايشانيس ، به اندازه سينه خانم بودند و متخصص مو آرايشگر و همه جور
محصولات اليزابت آردن که به جای خود ،...هر روز و هر ساعت پای
تلفن بود و خبر می گرفت که آخرين تغييرات مد چه بوده و برای سر و صورت و
لب و ناخن ؛ چه رنگ های تازه ای را به جای رنگ های قديمی جايگزين کرده اند.
باری ، به همه شب نشينی ها می رفت ؛ مهامانی های خصوصی می داد ؛روزهای
تعطيل ، دوستانش را با ماشين های وزارتی پدرش به گردش می برد و با مهری
که از شوهر سابقش گرفته بود ؛ اون قدر پول داشت که در هر فصل بيست
و يک دست پوشش بدوزد و هفته ای يک جفت کفش بخرد.و اصلا به عدد بيست
و يک عقيده پيدا کرده بود.

اين هم خودش يکی از تجربيات نه سال شوهرداری

او بود.روز بيست و يکم ماه بود که شوهر کرده بود و در همچه روزی طلاق
گرفته بود و نيز در همچه روزی با شوهر دومش آشنا شد.
شوهر دوم خانم نزهت الدوله ، يک افسر رشيد و چشم آبی بود که نوارهای منگوله-
دار فرماندهی می بست و تازه از ماموريت جنوب برگشته بود و صورتی آفتاب -
سوخته داشت و سال ديگر سرگرد می شد.گرچه وضع خانوادگی مرتب و آبرومندی
نداشت اما خانم نزهت الدوله-از همان شب اول که او را در شب نشينی باشگاه
افسران ديده بود-تصميم خودش را گرفته بود.اقوام و خايشانشان ، با چنين ازدواجی
مخالف بودند.اماپدر-که آخرهای عمرش بود و می دانست که پس از مرگ يک
وزير ، دخترهايش در خانه خواهند پوسيد -مخفيانه بساط عقد را راه انداخت و قرار
شد عروس و داماد چند ماهی به اهواز بروند و سروصداها که خوابيد ، برگردند.
و در همين مدت بود که معلوم نشد چه کسی بو برد و به گوش پدر رساند و همه
اقوام به دست و پا افتادند و عاقبت کشف شد که شوهر ايده آل خانم نزهت الدوله
دو تا زن ديگر در همين شهرستان تهران دارد.حسن کار در اين بود که صاحب عله
حاضر نبود و در غياب او حتی احتياج به اين نبود که وزير داخله رسما مداخله
کند و تلفنی به کسی بزند و همان خاله زنک های فاميل ، يک ماهه نشانی خانه اون دو
زن ديگر را پيدا کردند هيچ ، حتی دفترخانه هايی را که ازدواج در اونها ثبت شده
بود ، نشان کردند و عروس و داماد که بی خبر از همه جا از ماه عسل برگشتند ،
قضيه را آفتابی کردند .به نزهت الدوله در اين سه ماهه اون قدر خوش گذشته بود
که اصلا اين حرفها را باور نمی کرد ، تا عاقبت خودش را برداشتند و به يکی -
يکی خانه ها و دفترخانه ها بردند تا قانعش کردند.ولی تازه ، شوهر حاضر به
طلاق نبود .

نظامی بود و يک دنده بود و رشادت هايی را که در جنوب به خرج

داده بود ، رنگ و وارنگ روی سينه اش کوبيده بود و خيال می کرد با همين نوارها و
منگوله ها می تواند با وزير داخله مملکت جواله برود .درست هست که اين بار هم
بی سروصدا طلاق نزهت الدوله را گرفتند ، ولی نشان های رنگ و وارنگ کار
خودشان را کردند و مهر خانم نزهت الدله سوخت شد.خانم نزهت الدوله ، گرچه
از اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ، اما ته دلش هنوز آرزوی اون افسر چشم آبی
خوش هيکل و منگوله بسته را داشت و از اين گذشته ، هنوز در جست و جوی شوهر
ايده آل خود بی اختيار بود ، نقل همه مجالسی که او حضور داشت ، خصوصياتی بود که
يک شوهر ايده آل بايد داشده باشد.و چون اين واقعه هم زودتر فراموش شد و خانم بزرگ ها
و مادرشوهرها ی فاميل ، اين بی بند وباری اخير را هم ا زياد بردند ، ...کم کم در همه
مجالس ، از او به عنوان يک زن تجربه ديده و سرد و گرم چشيده ياد می کردند و عروس ها
و دخترهای پابه بخت فاميل ، پيش از اونکه از مادر و خواهر خود چيزی بشنوند ، به
نصايح او گوش می دادند و با او-به عنوان صاحب نظر در امور زناشايشانی-مشورت
می کردند .راستش را هم بخواهيد، خانم نزهت الدوله برای بدست آوردند چنين عنوانی
جان می داد.او که از هم دندان شدن با زن های پير پاتال خانواده وحشت داشت و نمی
خواست خودش رادر رديف اون ها بشمارد-او که فرزندان خودش را مدت ها بود ترک
کرده بود و وارثی برای تجربيات شخصی خود نداشت -ناچار همه دختر هايی را که با
او مشورت می کردند ، درست مثل دخترها يا خواهرهای خودش حساب می کرد و از ته دل
برايشان می فرمود که شوهر بايد با آدم صميمی باشد،وفادار باشد،چاپار دولت نباشد ،
وقيح نباشد خوش هيکل و پولدار باشد ، از خانواده محترم باشد و بهتر از همه اين که
چشم هايش آبی باشد.خانم نزهت الدوله ، البته به سواد و معلومات نمی توانست چندان
عقيده ای داشته باشد.
خودش پيش معلم سرخانه ، چيزهايی خوانده بود .شوهر خواهرش که وزير شده بود ،
چندان با سواد و معلومات نبود .شوهر اول خودش هم که اونقدر بد از آب درآمد ،
فارغ التحصيل مدرسه سن لايشانی بود و دوسالی هم فرنگستان مانده بود .
باری ،دو سه ماهی از طلاق دوم نگذشته بود که پدرش مرد.با شکوه و جلال تمام و
موزيک نظامی و ختم در مسجد سپهسالار .و خواهر برادرها تازه از تقسيم ارث و
ميراث فارغ شده بودند که شهوريور بيست پيش آمد .شوهر اول خانم نزهت الدوله
که مغضوب دوره سابق بود ، وزير خارجه شد و مجالس و شب نشينی ها پر شد
از آدم های تازه به دوران رسيده ای که نمی دانستند پالتو و کلاهشان را به دست
چه کسی بسپارند و اولين پيش خدمتی را که سر راهشان می ديدند ، خيال می کردند
سفير ينگه دنياست .خانم نزهت الدوله ، اول کاری که کرد اين بود که خانه ای
مجزا گرفت و ماشينی خريد و چهارشنبه ها را روز نشست قرارداد و خودش زمام
کارها را به دست گرفت .گرچه از روی اکراه و اجبار ، ولی دوسه بار پيش وزير
جديد خارجه فرستاد و به هوای ديدن بچه ها و نوه هايش مخفيانه به خانه شوهر
سابق دخترای شوهر کرده خودش رفت و آمد می کرد و تور می انداخت .
حيف که پدرش مرده بود ، وگرنه کار را دوسه روزه رو به راه می کرد .


اما اوضاع عوض شده بود و نه تنها پدر او مرده بود ، بلکه اصلا زبان ديگری
در مجالس به کار می رفت و آدم ها ناشناس بودند و از دوستان قديم خبری بنود .
خانم نزهت الدوله نمی داسنت چه شده .ولی همين قدر می ديد که کسی گوشش
به حرف های او در باب شوهر ايده آب بدهکار نيست .

همه در فکر آزادی بودند ،

در فکر املاک واگذاری بودند ، در فکر مجلس بودند و در فکر جواز گندم و جو بودند
و بيش تر از همه در فکر حزب و روزنامه بودند و در همين گير ودار و درميان
همين آدم های تازه به دوران رسيده بود که خام نزهت الدوله در مجلس جشن
مشروطيت ، با سومين شوهر ايده آل خود آشنا شد.
شوهر تازه خانم نزهت الدوله ، يکی از روسای عشاير غرب بود که تازه از حبس و
تبعيد خلاص شده بود و سروسامانی يآفته بود و با عنوان آبرومند نمايندگی مجلس ،
به شهرستان تهران آمده بود .مردی بود چهارشانه ، با سبيل های تابيده ، صدايی کلفت و گرچه
قدش کوتاه بود و کمی دهاتی به نظر می آمد و از نزاکت و اين حرف ها چندان
خبر نداشت ، اما جوان بود و نماينده مجلس بود و يک ايل پشت سرش صف کشيده
بود و ناچار پول دار بود.اين يکی درست شوهر ايده آل نزهت الدوله بود .


تابستان ها به ايل رفتن و سواری کردن و مثل مردها تفنگ به دوش انداختن و
چکه به پا کردن و زمستان ها در مجالس شبانه ، با نمايدنده های مجلس و شوهر
ايده آل آخری ، با شرايسط وقت و مکان که در فرمود گوی همه کس به گوش
خانم می خورد ، مطابق بود .

خانم نزهت الدوله که ديگر در باره امور زناشايشانی

تجربه های زيادی اندوخته بود ، اين بار مقدمات کار را حسابی فراهم کرد .
اغلب در خانه شوهر خواهرش که با وجود تغيير وقته هنوز وزير مانده بود ف
برنامه ملاقات می گذاشتند و گفقت و نيدها همه رسمی بود و حساب شده و هرچيز
به جای خود .

تا اين که برنامه شد رييس ايل ، يک روز با خواهرش که تازه از

ايل آمده بود بيآيند و بنشينند و درحضور وزير و زنش بله بری ها را بنمايند و
سرانجامی به کارها بدهند .همين کار را هم کردند و وقتی فرمود و گوها تمام شد
و ديگر لازم نبود که به خانم نزهت الدوله ، از حضور در مجلس ، شرمی دست
بدهد ،خانم هم تشريف آوردند و مجلس خودمانی شد.خواهر رييس ايل، زنی
بود بسيار زيبا، با چشمانی آبی و موهای بود .

قد بلندی داشت و جوان هم بود

و تا خانم نزهت الدوله آمد از او به عنوان خواهر شوهر آينده حسادتی يا کينه ای
به دل بگيرد ، شيفته محبت های عجيب و غريب او شد که چايی اش را شيرين کرد ،
ميوه جلايشانش گرفت و راجع به فر موهايش که چه قدر قشنگ بود ، حرف زد و از
خياطی که پيراهن به اون زيبايی را برايش دوخته بود ، نشانی گرفت .و خلاصه خانم
نزهت الدوله ، از اين همه محبت ، مات و مبهوت ماند .

اين قضيه در آخر بهار بود

و برنامه شد تا آقای رييس ايل ، املاک ضبط شده اش را از دولت پس بگيرد و در تهران
کاملا مستقر شود ، ...خانم در يکی از نقاط شميران خانه ای اجاره کند که دنج
باشد و دور از گرما ، تابستان را سر نمايند و برای پاييز به شهر برگردند که تا اون وقت
تکليف املاک آقا حتما معلوم شده و به هر صورت شوهر خواهر خانم نزهت الدوله
وزير بود و می توانست در مجلس به دوستی يک رييس ايل اميدوار باشد.گرچه
خواهر موبور و چشم آبی ، درباره صدهزار تومان مهر ، کمی سخت گيری نشان
می داد ، اما رييس ايل خيلی دست و دلباز بود.حتی قول داد که به زودی هفت نفر
زن و مرد از افراد ايل خود را برای کارهای خانه بخواهد و نگذارد خانم دست به سياه
و سفيد بزند .

دست آخر روز عروسی را معيین کردند و شيرينی دهان همديگر

گذاشتند و به خوبی و خوشی از هم جدا شدند .
خانم نزهت الدوله -که سر از پا نمی شناخت -در عرض يک هفته ، خانه شهری اش را
اجاره داد و باغ بزرگی در شميران اجاره کرد و بهتهيه مقدمات عروسی با سومين شوهر
ايده آل خود پرداخت .به وسيله يکی از خواهرزاده هايش که برای تحصيل به فرنگ رفته
بود -يک دست پوشش کامل عروسی وارد کرد که بست و يک متر دنباله داشت .

و چهارصد

و بيست و يک نفر از اعيان و زورا و نمايندگان را از دو هفته پيش دعوت کرد و با دو تا
از مهمان خانه های بزرگ شهر ، برای پذيرايی اون شب ، برنامه داد بست.وکاميونهای شرکت
کتيرا-که هم خانم نزهت الدوبله و هم شوهرخواهر شدراون سهم داشتند - سه روز تمام ،
مرغ و گوشت و سبزی و ميوه و مشروب به شميران می بردند و خلاصه از هيچ خرجی
مضايقه نکردند .عاقبت شوهر ايده آلش را يافته بود .به سرو همسر می فرمود :
« اگر آدم ارث پدرش را در راه به دست آوردن شوهر ايده آلش صرف نکند ، پس در چه راهی صرف کند ؟»
مجلس عروسی البته بسيار مجلل بود .

يکی از شب های مهتابی اوايل تابستان بود

و هوا بسيار مساعد بود.از دو روز پيش ، تمام درخت های باغ را با تلمبه های
بزرگ شسته بودند و لای تمام شاخ و برگ های اون ها چراغ های رنگارنگ کشيده بودند .
فواره ها کار می کردند و دو دسته ارکستر آمده بودند و «پيست» رقص -که تازه
اززير دست نجار و بنا درآمده بود-گنجايش صد و پنجاه جفت رقاص که نه ،
رقصنده را دشت .شراب را از توی قدح های گلسرخی بزرگ ، با ملاقه های طلا کوب ،
توی ليوان ها ی تراش دار باريک و بلند می ريختند ؛ و به جای همه چيز ، بوقلمون
سرخ کرده روی ميز بود .

و شيرين پلو و خاايشانار ، چيزهايی بود که اصلا کسی

نگاهشان هم نمی کرد.ميز شام را به صورت t چيده بودند که درازای اون بيست و يک متر
بود و عروس و داماد بالای ميز ، روی يک جفت صندلی خانم کار اصفهان ،
نشسته بودند .شام را با سرود شاهنشاهی افتتاح کردند و از طرف نخست وزير و رييس
مجلس و خانواده ها ی عروس و داماد نطق های غرای تبريک آميز رد و بدل
شد و همگی حضار ، بارها از طرف دولت و ملت ، به عروس و داماد و خاندان جليل اون ها تبريک
فرمودند و جام های خود را به سلامتی اون ها نوشيدند .

مجلس خيلی آبرومند انجام شد.

نه کسی مستی را از حد گذراند و نه حتی يک ليوان شکست .

ميز بزرگی

که طرف چپ در ورود باغ گذاشته بودهند ، انباشته شده بود از هدايای مهمانان
و دسته گل های بزرگ .

درهمان شب ، دوستی های تازه به وجود آمد و کدورت های گذشته

را در بشقاب ها و جام های همديگر ريختند و خوردند و حتی هستيضاحی که
بايد در واخر همان هقفته از دولت به عمل می آمد ، در همان مجلس مسکوت ماند .
فقط يک ناراحتی به جا ماند و اون اين که همان شب خانه را درد زد.


و صبح که اهل خانه بيدار شدند ، ديدند تمام هدايا ، به اضافه هرچه جواهر و طلا
و نقره و ترمه که روی ميز ها و سر بخاری های ديواری پخش بوده هست -و دو جفت
قاليچه ابريشمی که زير صندلی عروس و داماد پهن کرده بودند -از دست رفته هست .
مجلس شب پيش تا ساعت سه طول کشيده بود و طبيعی بود که در چنان شبی ، حتی
خدمتکاران هم -در اثر خالی کردند ته گيلاس ها -مست کرده باشند.و مسلما دزدها نمی-
توانسته اندچنين موقعيتی را غنيمت نشمارند.با همه اين ها ، زندگی عروس و داماد از
فردا به خوبی و خوشی شروع شد.درست هست که شوهر خواهر خانم نزهت الدوله مطلب
را حتی در کابينه مطرح کرد و با وجود دوستی های تازه بربرنامه شده شب عروسی ، نزديک
بود شوهر خانم نزهت الدوله ، به عنوان عدم ا منيت ، دولت را در مجلس هستيضاح کند،...
ولی قضيه به اين خاتمه يافت که رييس شهربانی وقت را عوض کردند و رييس جديد ، به
تعداد کلانتری های شميران اضافه کرد و گشت شبانه گذاشت .آقا هم تمام خدمتکاران خانه را که
سرجهازی خانم بودند ، از آشپز تا باغبان اخراج کرد و به جای اون ها هفت نفر از افراد ايل
را که تلگرافی احضار کرده بودند ، گذاشت .اما خانم نزهت الدوله خم به ابرو نيآورد.
اين دزدی کلان را قضا و بلايی دانست که برنامه بود به جان سعادت تازه اونها بزند.
و از اين گذشته ، داماد به قدری مهربان بود که جايی برای تاسف بر اموال دزد زده نمی ماند .
نمی گذاشت خانم حتی از جايش تکان بخورد.خودش خمير دندان روی
مسواک خانم می گذاشت .

آب دوش و وان را خودش سرد و گرم می کرد.لقمه

برايش می گرفت .

بند پوشش زيرش را می بست .

خلاصه اين که دو هفته از

مجلس مرخصی گرفته بود وو در خانه را به روی اغيار بسته بود و سير تا پياز کارهای
خانه را خودش می رسيد و راستی نمی گذاشت آب در دل خانم تکان بخورد.خانم
نزهت الدوله هم در اين مدت خانه ديگرش را فروخت و از نو جای اثاث دزد برده
را پر کرد.

قالی ها و مبل ها و پرده ها ، هرکدام زينت يک موزه بودند.هر اتاقی

«راديوگرام» و يخچال و «کولر» جداگانه داشت و زن و شوهر هر چه خواستند ،
در نزديک ترين فاصله دسشتان بود.در اين نيمه ماه عسل ، آقا همه کاره بود.به کلفت
نوکرها سرکشی می کرد.و به باغبان ها و گل کاری های فصل به فصلشان می رسيد .
برق و تلفن و آب و اجاره خانه را مرتب کرده بود و حتی با کمک هايی که در يک
معامله آب خشک کن ، با بايگانی کل کشور ، به صاحب خانه کرده بود ، قبض سه ماه
اجاره را بی اينکه پولی بدهد ، گرفته بود .و سر سفره به خانم هديه کرده بود و
چون پانزده روز مرخصی اش داشت تمام می شد ، سر همان سفره پيشنهاد کرده بود که
چطور هست از خواهرش دعوت کند که تابستان را به شميران بيايد و باهم باشند!و
خانم نزهت الدوله که راستش نمی دانست با اين تنهايی بعدی چه بکند و از طرفی مهربانی
های خواهر شوهر را فراموش نکرده بود ، رضايت داد و از فردای مرخصی آقا ،
همه کارهای خانه به عهده خواهر شوهر بود .

و خانم نزهت الدوله واقعا يک

پارچه عروس خانم بود.صبح تا شام وقتش را جلوی آينه ، يا در حمام ،يا پای ميز غذا
می گذراند.

آرايشگرها و ماساژورها را با ماشين خانم به خانه می آوردند که به دستور

اون ها روزی سه ساعت گوشت خام و گوجه فرنگی روی صورتش می گذاشت و اصلا
ازخانه بيرون نمی رفت و گوشش به صدای قشنگ خواهر شوهرش عادت کرده بود که
می رفت و می آمد و می فرمود :
«به به !چه پوستی ! چه طراوتی !خوش به حال برادرم!»
و روزی صدبار،و هزار بار .و خانم نزهت الدوله راستی جوان شده بود !شوهر جوان ،
دست به تر و خشک نزدن ، گوجه فرنگی روی صورت ،...اصلا حظ می کرد.يک ماه
به اين طريق گذشت .درست هست که آقا کمی لاغر شده بود ، اما به خانم نزهت الدوله هرگز
مثل اين يک ماه خوش نگذشته بود.از روز اول ماه دوم عروسی شان ، زن و شوهر شروع
کردند به پس دادن بازديدها .هر روز دوسه جا می رفتند ؛ ولی مگر به اين زودی ها تمام
می شد؟و بدتر از همه اين بود که خانم نزهت الدوله خسته می شد.روز دوم ياسوم ديد و
بازديدبود که عصر به خانه خواهر نزهت الدوله رفتند که شوهرش وزير بود و با اصرار
شب هم ماندند .يک وزير ، به هر صورت نمی توانست با يک نماينده مجلس و يا يک رييس
ايل کاری نداشته باشد و خواهرها هم انگار يک عمر همديگر را نديده بودند !چه حرف ها
داشتند که بزنند !تا دوی بعداز نيمه شب بيدار بودند و برنامه و مدارها و درددل ها و نقشه-
ها ....و بعد هم خوابيدند و صبح هنوز خانم نزهت الدوله از رخت خواب بيرون نيآمده
بود که شوهرش را پای تلفن خواستند که بله باز ديشب خانه را دزد زده .خواهر آقا را
توی يک اتاق کرده اند و درش را بسته اند.سيم تلفن را بريده اند و دست و پای هر هفت
خدمتکار خانه را بسته اند.و توی انبارحبس کرده اند و هر چه در خانه بوده هست ،
برده اند.از قالی های بزرگ و شمعدان ها و چلچراغ های سنگين گرفته تا مبل ها و
راديوگرام ها و يخچال ها .خلاصه اينکه خانه را لخت کرده اند.اين بار خانم نزهت الدوله
که جای خود داشت ، حتی شوهرش هم تاب نياورده بود و همان پای تلفن زانوهايش تاشده
بود و نشسته بود.تنها برگه ای که از دزدها به دست آمد ، اين بود که جای چرخ های
کاميون های متعدد روی شن باغ به جا مانده بود .

فروا رييس شهربانی وقت ، در

مطبوعات مورد حمله برنامه گرفت که در عرض دو ماه ، دو با ر خانه يک نماينده ملت
را به روی دزدها باز گذاشته و طرح يک هستيضاح جديد داشت در مجلس به پانزده
امضا حد نصاب خود می رسيد که وزير داخله ، يک هفته بعداز شب دزدی ، با يک مانور
ماهرانه ، طی يک ماده واحده(!)تقاضای سلب مصونيت از داماد تازه يعنی رييس ايل
کرد!و اون هايی که سرشان توی حساب نبود ، گيج شده بودند و نمی دانستند سياست روس
است يا انگليس هست يآ امريکا....!و اصلا اين همه جنجال از کجا آب می خورد.
حالا نگو همان فردای دزدی اخير ، دوتا از خدمتکارهای سابق خانم نزهت الدوله که
سرجهاز خانم بودند و رييس ايل بيرونشان کرده بود، سراغ خواهر خانم نزهت الدوله
آمده بودند وسوءظن خودشان را نسبت به رييس ايل و خواهرش بيان کرده بودند و تاعصر
تمام فاميل خانم نزهت الدوله به جنب و جوش افتاده بودند و از خاله خانباجی ها کمک گرفته
بودند و دو روز زاغ سياه خواهر شوهر موبور و چشم آبی را چوب زنده بودند تا دست آخر
در خيابان عين الدوله خانه اش را گير آورده بودند و روز بعد ، يکی از خواهر خوانده های
پير و رند خانواده ، به هوای اين که «ننه قربون شکلت دم غروبه ، الان نمازم قضا می شه.»
، خدمتکار خانه فريفته بود و تو رفته بود و دست به آب رسانده بود و وضو ساخته بود و کنار
حوض نمازی خوانده بود و از شيشه ها ، يکی يکی مبل ها و اثاث خانم نزهت الدوله را وارسی
کرده بود و بعد هم سر درد دل را با کلفت خانه باز کرده بود و از بدی وقته و بی دينی امت
به اين جا رسيده بود که اطمينان کلفت خانه را به دست بياورد و کشف کند که خانم صاحب خانه
يک خانم موبور چشم آبی بسيار مهربان و نجيب هست که زن رييس يک ايل هم هست .و همان
شبانه،وزير داخله دستور داده بود که شهربانی دست به کار بشورد و به خانه جديد رييس ايل
بريزند و تمام اثاث خانم را نجات بدهند .و همه قضايا را صورت مجلس نمايند و يک پرونده
حسابی بسازند !درست هست که نشانه ای از جواهرها و نقره ها و ترمه های دزدی اول به
دست نيامده بود ، ولی رييس ايل اين عمل شهربانی را منافی مصونيت پارلمانی خود می ديد
و داشت طرح هستيضاح خود را به امضای اين و اون می رساند که ماده واحده سلب مصونيت
از او تقديم مجلس شد ؛ به اتکای يک پرونده قطور شهربانی و شهادت بيست و يک نفر از خدمتکاران
و اهل محل.باری ، داشت آبروريزی عجيبی می شد که سرجنبان های مملکت دست به کار شدند
و وزير داخله را با رييس ايل آشتی دادند ، به شرط اين که هم لايحه سلب مصونيت و هم طرح
هستيضاح مسکوت بماند و مهر خانم نزهت الدوله هم بخشيده بشود.

و اين بار خانم که

نزهت الدوله طلاق می گرفت ، حتم داشت که برای حفظ آبروی دولت و ملت دارد فداکاری
می کند و از سومين شوهر ايده آل خودش چشم می پوشد.و حالا خانم نزهت الدوله ؛ که از
اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ؛ عقيده دارد که پيری و جوانی دست خود آدم هست و هنوز
در جست و جوی شوهر ايده آل خود اين در و اون در می زند .

باز خا نه شهری اش را

خريده و گران ترين مبل ها و فرش هارا توی اتاقش جمع کرده .

ماهی پانصد تومان خرج

ماساژسينه و صورت خود می کند .رنگ موهايش را هفته ای يک بار عوض می کند.
پيراهن های اورگاندی باسينه باز می پوشد .

وقتی حرف می زند ، هرگز اخم نمی کند

و وقتی می خنددد ، ابروهايش و کنار دهانش اصلا تکان نمی خورد و مهم تر از همه اين
که پس ازعمری زندگی و سه بار شوهر کردند ، به اين نتيجه رسيده هست که شوهر ايده آل
او از اين نوکيسه و تازه به دوران رسطده هم نبايد باشد.

وديگر اين که کم کم دارد باورش

می شود که تنها مانع بزرگ در راه وصول به شوهر ايده آل ، ،عيب کوچکی هست که در دماغ
او هست و اين روزها در اين فکر هست که برود و با يک جراحی «پلاستيک»،دماغش را درست کند.


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


54 out of 100 based on 49 user ratings 74 reviews