مجموعه اشعار رضا نيكوكار


مجموعه اشعار رضا نيكوكار



مجموعه اشعار رضا نيكوكار
مجموعه اشعار رضا نيكوكار


رضا نیکوکار 5 تیر سال 1356 در استان گیلان به دنیا آمد. وی دانشجو می باشد.
در حال حاضر او مسئول انجمن شعر و ادب اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهر رشت می باشد.
رضا نیکوکار در جشنواره شعر فجر سال 90 در بخش شعر کلاسیک به عنوان شاعر برتر شناخته شد.





دوبیتی های باباطاهر+ زندگینامه

1:


مي رايشان بعد تو پاي سفرم مي شكند
مهره به مهره تمام كمرم مي شكند

مرگ مي آيد و در آينه ها مي بينم
زندگي مثل پلي پشت سرم مي شكند

چار ديوار اتاق از تو و عكست خالي ست
يك به يك خاطره ها دور و برم مي شكند

من كه مغرورترين شاعر شهرم بودم
به زمين مي خورم و بال و پرم مي شكند

نقشه ها داشت برايم پدر پيرم ...آه
بغض من پاي سكوت پدرم مي شكند

هيچ كس مثل تو در سينه ي خود سنگ نداشت
سپس اين هرچه كه من دل ببرم مي شكند

مي تراود مهتاب و غم اين خفته ي چند پ
خواب در پنجره ي چشم ترم مي شكند ...


اشعار امیر بخشایی (مجموعه ی گلهای پونه)

2:

نزدیک غروب هیجان آور کوچه
من باز به شوق تو نشستم سر کوچه
گل های سر روسری ات مثل همیشه
زنبور عسل ریخته سرتاسر کوچه
از دوختن چشم قشنگت به زمین هست
نقشی که چنین حک شده در باور کوچه
اینگونه نگین در همه ی عمر ندیدم
اینقدر برازنده بر انگشتر کوچه
«گل در برو می در کف و معشوق ...» خدایا
من مست غزلخوانی سکرآور کوچه
لب تر کن تا ور بکشد پاشنه اش را
بی واهمه یکبار دگر قیصر کوچه
من کشته ی این عشقم و باید بگذارند
فردای جهان نام مرا برسر کوچه


عرفی شاعر شیرازی + زندگینامه

3:

مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود
این دل شکستن تو برایم قشنگ بود

رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت
آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود

ماه شب چهاردهی که تصاحبت
چون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود

خوشبخت اون دلی که برای تو می تپید
خوشبخت اون دلی که برای تو تنگ بود

تو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستی
من : کشوری که با همه در حال جنگ بود

با من هر اونچه از تو بجا ماند نام بود
از من هر اونچه بی تو بجا ماند ننگ بود

پایین نشسته ام که توبالا نشین شوی
این ماجرا حکایت الاکلنگ بود...


شاعری که "قطر" را محو کرد!

4:

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست
چشــمه ی آرامشــم پایین ابروهـــــای توست
خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی
بهترین محصـول هـــا مخصوص کندوهای توست
فتنــــه هــــا افتـــاده بیـن روسری هــای سرت
خون به پا کردی ، ببین! دعوا سر موهای توست
کار دنیا را بنازم که پر از وارونگــی ست
یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست
فتــــح خواهــم کرد روزی سرزمینت را اگر
لشکری آماده پشت برج و باروهای توست
شهر را دارد بـــه هـــم مــی ریزد امشب، جمع کن
سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست
کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان و برقص
زندگی آهنگ زیبـــای النــگوهــــای توست
خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه
مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست



ترانه جوانبخت (شاعر معاصر)

5:

طرح اندام تو انگیزه ی معماری هاست
دلت آیینه ی ایــــوان طلاکاری هاست
باید از دور به لبخند تـو قانع باشــــم
اخم تو عاقبت تلخ طمعکاری هاست
جای هر دفتر شعری که در اون نامت نیست
توی تاریک ترین گوشــــه ی انباری هاست
نفس بادصبا مشک فشــان هم بشود
باز بوی خوش تو رونق عطاری هاست
باتو خوشبخت ترین مرد جهان خواهــــم شد
گرچه این خواسته ی قلبی بسیاری هاست
گــاه آرامـم و گاهی نگران ، دنیـــــــــــایـــــم -
شرح آشفته ای از مستی و هشیاری هاست
نیمه ی خالی لیوان مرا پُـــــــــــر نکنید
دل من عاشق اینگونه گرفتاری هاست


خواب شعری زیبا از فاضل نظری+ زندگینامه

6:

زائری بارانی ام،آقا، به دادم می رسی؟
بی پناهم،خسته ام،تنها،به دادم می رسی؟
گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوها! به دادم می رسی؟
از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند
گنبد و گلدسته هایت را،به دادم می رسی؟
ماهی افتاده بر خاکم،لبالب تشنگی
پهنه ی آبی ترین دریا! به دادم می رسی؟
ماه نورانی شب های سیاه عمر من !
ماه من،ای ماه من! آیا به دادم می رسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا! به دادم می رسی؟
باز هم مشهد مقدس،مسافرها،هیاهوی حرم
یک نفر فریاد زد،آقا...به دادم می رسی؟


[ احسان پرسا و اشعارش برای کمی رفع دلتنگی. . .]

7:

خوابیده ای آرام مثل بچه قوها
بیدارم اما با تمام آرزوها
بیدارم و حال مرا باید ببخشی
که دست بردم بی اجازه لای موها
من انجماد سال ها تنهایی ام ...


بررسی شعر کهن فارسی (کلاسیک)
آه
آتش بریز ، آتش برایم در سبوها
با دست خالی اون قدَر پای تو ماندم
که قطره قطره جمع شد این آبروها
یک چشمه از کلّ هنرهای تو کافی ست
تا آب رفته باز برگردد به جوها
وقتی تو باشی هیچ معنایی ندارد
لبخند دخترخاله ها ، دخترعموها!
ای آسمان!چشم از زمین بردار دیگر
خواب هست امشب ماه زیر این پتوها

8:

مانند دو خورشید که بالای زمین است
چشم تو سفر کردنم از شک به یقین است
روشن شده شب های پریشانی شعرم
اینها همه از دولتی این دو نگین هست
ای معنی هر واژه ی مبهم !، چه نیازی
با تو به لغتنامه ، به فرهنگ معین هست
گهگاه اگر اخم تو چون تلخی زیتون
شیرینی لبخند تو شیرینی تین هست
دیوانگی ام گل بکند رفتم از اینجا
با این دل بی حوصله که خانه نشین هست
آتش بزن ای عشق ! همه زندگی ام را
آوارگی و در به دری بهتر از این هست
من عکس تو را باز در آغوش گرفتم
چون برکه که با خاطره ی ماه عجین هست
آری ، نرسیدیم به هم ، حیف...

ولی نه
«تا بوده همین بوده و تا هست همین هست!»

9:

«رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه‌ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه‌ی دل»
در فصل طوفان و آتش مانند کوه ایستادی
همراه همسنگرانت ، همپا و همشانه دل
مادر به پایت نشست و آجر به آجر بنا کرد
آبادی دیگری را بر روی ویرانه دل
هر روز شب زنده داری، بی‌تابی و بیقراری
آوازه سرفه‌هایت پیچید در خانه دل
دل دادی و پر گرفتی، تا عشق از سر گرفتی
تاول به تاول سرودی شعر صمیمانه دل
آتشفشان جنونی، تقسیر امضای خونی
در خواب حتی ندیدم مثل تو دیوانه دل
این روزها گریه‌هایم چون سجده‌هایت بلند است
ای ذکرت از جنس دریا، تسبیحت از دانه دل

یک عمر ما را کنارت، آری تحمل نمودی
از خانه مان پر کشیدی ...

اما نه از خانه دل

10:

زخم ها بسیار اما نوشداروها کم هست
دل که می گیرد تمام سِحر و جادوها کم هست
هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده هست
بادها فهمیده اند اعجاز شب بوها کم هست
تا تو لب وا می کنی زنبورها کِل می کشند
هرچه می ریزی عسل در جام کندوها کم هست
بیشتر از من طلب کن عشق ! من آماده ام
خواهش پرواز کردن از پرستوها کم هست
از سمرقند و بخارا می شود آسان گذشت
دیگر این بخشش برای خال هندوها کم هست

عاشقم ، یعنی برای وصف حال و روز من
هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم هست
من همین امروز یا فردا به جنگل می زنم
جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم هست!
رضا نیکوکار




78 out of 100 based on 43 user ratings 1118 reviews