نیکی فیروزکوهی


نیکی فیروزکوهی



نیکی فیروزکوهی
چرا چشم ها، آغوش ها، پارک ها، نیمکت ها، کافه ها، فنجان‌ها پر از خاطره اند ؟
زیرا ما موجوداتی هستیم که خود را هزار تکه کرده ایم، هر تکه را جایی‌ گذاشته ایم و حالا سایه وار به دنبالِ خودمان در چشمی، آغوشی ، نیمکتی، کافه ای، فنجانِ قهوه‌ای می‌‌گردیم.
و یک روز ناباورانه به این حقیقت پی‌ می‌بریم که دردِ گم شدن انقدر کشنده نیست که هراسِ پیدا نشدن

نیکی‌ فیروزکوهی



اگر بهار نیاید؟!

1:

من به این انتظار اکتفا نمی کنم
تو را از این شهر
از شب
از این فاصله‌های ممتد پس خواهم گرفت
تو خواهی‌ آمد
بگذار هیاهوی جاده‌‌ها کرّ کند گوش بودن‌هایمان را
بگذار شب‌های کش دار تنهایی‌
خودش را بکشد به رخ گریه‌های بی‌ کسی‌
بگذار دیوار‌ها
به بلندای سکوت این خانه قد بکشند
بگذار این تخت
هیچ خوابِ خوشی‌ برای ما نبیند
بگذار یک شهر
با درهای بسته‌اش
مرا ناامید کند
من رویای خوش آمدنت را آلوده به هیچ فریب غم انگیری نمی‌‌کنم
برای من تو هرگز نرفته ای

نیکی فیروزکوهی


بیست و پنجم اسفند ماه زادروز پروین اعتصامی گرامی باد

2:

ثبت کنید
شوریدگیِ رفتنم
و شوریده وار رفتنم را
جز این ...


وطن یعنی چه؟
سراغ مرا حتی از خودم هم نگیرید
کسی‌ که هرگز زندگی‌ نکرده ...


» نـــوروزانــه «
تاریخچه‌ای هم ندارد

نیکی‌ فیروزکوهی


هفت سین فاطمی

3:

نجاتم بده از عمق فاجعه‌ای که شعر من نام دارد
بگذار برای یکبار هم که شده
تسلیم این قافیه‌های بی‌ وزن گهگاهی نباشم
بگذار در کلامی نو
در شعری نو ظهور کنم
من به هیچ انتهایی ایمان ندارم
شروع را نشانم بده
رهایم کن از این خیال پر از تک واژه های مأیوس و آواره
بگذار شعری باشم بی‌ کلام
و تو
هر روز مرا دکلمه کن
یک شعر بی‌ کلام ...


استاد میرصالح حسینی
به اسم من

نیکی‌ فیروزکوهی


" اینجا کسی هشیار نیست ... ! "

4:

دو شب از مرگِ من گذشته هست
از آخرین نامه
از خداحافظ
از جستجو ی آخرین کلام در نگاهت
از آخرین باری که با تردید فرمودی‌ چقدر دوستم داشتی
و من در وهمِ غیر قابل باوری ، باور کردم ، دیگر دوستم نداری
بی‌ تو
بی‌ خودم
بی‌ حضورِ عشق
سخت گریسته ام
رغبتِ عجیبی‌ دارم به دیوانه شدن
رغبت عجیبی‌ به بیراهه زدن
دوست دارم دست‌هایم را روی سینه‌ام
روی امن‌ترین جای بدنم بگذارم
و برای همیشه بخوابم
خواب
خواب
خوابی‌ برایِ نبودن
نبودن
تو رفته‌ای و نمی‌دانی
دیگر بارانی نخواهد بارید
این شهر پر از غبار خواهد شد
تن‌ من مثل کویر ، خشک خواهد شد
من و کویر
کویر و من
من و شب و کویر
و باد میوزد
و میوزد
و میوزد
تا صدای آخرین لحظه‌های تو را
با خودش به سرزمین‌های غریب ببرد
تو رفته ای
و من پشت چشمان بسته ام
شب را دیده ام
من از گوشه ی اتاق
کسی‌ را دیده‌ا‌م
که دو شب پیش مرده هست


زندگی نامه ابواسحاق ابراهیم بن محمد جویباری بخارایی

5:

دردِ هجوم یک اتفاق خودش را می‌‌پیچاند به پهلو هایم
نمی‌ خواهم بترسم
نمی‌ خواهم گریه کنم
ولی‌ نبودنت عجیب سوراخ می‌کند
تقویم روز‌هایِ بودنم را

هنوز هم نمی‌‌خواهم گریه کنم
اتفاق که می‌‌خواهد بیفتد
اختیارِ اشک
و چشم
و دل
و شب
و فریاد
از دست میرود

تو از دست رفته ای
من ....

از دست می‌‌روم

آه تو از دست رفته‌ای .....

نیکی‌ فیروزکوهی

6:

تو از رنج‌های من برایِ فراموش کردنت چیزی نمی‌دانی
هیچ کس نمی‌‌داند
هیچ کس جز خودم و همان خدائی که دیگر دوستم ندارد و دیگر دوستش ندارم
مثلِ یک پلنگِ وحشی با خودم دست و پنجه نرم می‌کنم
خودم با خودم حرف می‌‌زنم و میگذارم یک دیوانه که خودش را به زور در سرم جا داده نصیحتم کند.
شب‌ها ، این شب‌هایِ تاریکِ طولانیِ بی‌ پدر
حرف‌های تو ، آخرین حرف‌های تو ، شکلِ یک سگِ هار می‌‌شوند
سگی‌ که وحشی تر از قبل وجودِ نازکِ مرا می‌‌درد و می‌‌درد و می‌‌درد
...

و من باز هر شب بیشتر دوستت دارم

و صبح که خسته و خون آلود و دلتنگ و کلافه بیدار می‌‌شوم
هنوز آرزو می‌کنم فراموشت کنم.
چنگ می‌‌زنم به ته مانده ی اراده‌ای که دارم
به آخرین قطره‌های غرورم التماس می‌کنم
...

التماس ...

التماس ...

التماس ...

کسی‌ ، چیزی ، نیروئی ، باید مرا از مراجعه
از تکرارِ یک اشتباه باز دارد.
کسی‌ باید منعم کند از این عشق
از این حس ِ مسموم
از این حقارتِ پی‌ در پی‌ که تو دچارم میکنی‌
کسی‌ باید مرا از این وابستگی
از این دلبستگیِ بیهوده یِ شرم آور نجات دهد
آه بیزارم از خودم
بیزااار
بیزاااار


نیکی‌ فیروزکوهی

7:

میروم
بغض خواهی‌ کرد
اشک‌ها خواهی‌ ریخت
غصه‌ها خواهی‌ خورد
نفرینم خواهی‌ کرد
دوست ترم خواهی‌ داشت
یک شب فراموشم میکنی‌
فردایش به یادت خواهم آمد
عاشق تر خواهی‌ شد
امید خواهی‌ داشت
چشم به راه خواهی‌ بود
و یک روز
یک روزِ خیلی‌ بد
رفتنم را ، برایِ همیشه ، باور خواهی‌ کرد
ناامید خواهی شد
و من برایت چیزی خواهم شد
مثلِ یک خاطر ه ی دور
تلخ و شیرین ولی‌ دور ...

خیلی‌ دور
و من در تمام این مدت
غصه‌ها خواهم خورد
اشک‌ها خواهم ریخت
خودم را نفرین خواهم کرد
تمام لحظه‌ها به یادت خواهم بود
و امید خواهم داشت به پایداریِ عشق
و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست
نخواهی فهمید
درکم نخواهی کرد
صحبت از عاشق بودن نیست ...

صحبت از عاشق ماندن هست

( گاهی‌ برایِ اثباتِ عشق باید رفت ...

خودم از رفته گانم ...)

نیکی‌ فیروزکوهی

8:

مگذار روزگار، عطرِ مرا از خاطرِ تو بدزدد
این آدم‌ها که با تو می‌‌نشینند
میخندند
شانه به شانه ات می‌‌رقصند
و شب به شب
جای خالی‌ مرا در آغوش تو پر می نمايند
اینها غریبه اند
من همان آشنایی هستم
که با تو می‌‌نشست
می‌ خندید
می‌ رقصید
و شب هایش
خلاصه می‌‌شد در آغوش‌ِ تو
تنها من هستم
که روزگارم پر شده از خاطره ی عطرِ تو

نیکی‌ فیروزکوهی

9:

تو می‌رفتی
جاده می‌‌رفت
باد می‌برد
گیسوانت می‌وزید
من ایستاده بودم
به اصرارِ احتمالِ یک اشتباه, در لحظه ی آخر ایستاده بودم
تو دور می‌‌شدی
بی‌ هیچ سؤ تفاهمی
و من ...
چنان ناقوسی بی‌تاب
در خودم زنگ میزدم
تو دور می شدی
من دچار خوف
از انزواخانه ی تاریکم می‌‌دیدم
چهار مرد چهار گوشهِ مرا گرفته اند
...

با خود می برند
آه نازنینم ....
ناقوس ها
در من زنگ می‌خوردند
و تو دور می‌‌شدی

نیکی‌ فیروزکوهی

10:

دلم برای مادرم می‌‌سوزد
مرا در پوشش سفید نخواهد دید
مرا در هیچ لباسی نخواهد دید
عریانی مرا انتظاری نیست
جز زخمِ تازیانه نگاه هایی‌
که مادرم را وادار می‌کند
بلندی آرزویش به بلندی پیراهنِ من باشد
حتی برای یک شب

دلم برای پدرم می‌‌سوزد
پشت سکوتِ اندوهبارِ من
پشتِ لبخند‌های ساختگی
پشت آرام بودنم
دختری را نمی‌بیند که متانت را میا‌‌ن شیطنت‌های ذاتی‌اش گم کرد
که خودش را در جنگلِ سوخته ی سنت‌ها گم کرد
دختری که چنین بی‌ غوغا خود زنی‌ می‌کند
که تن‌ به عصیانِ روح میدهد تا بیزار بماند از فرسودگی
پشتِ این دریای آرام
پدر خروشِ دخترش را نمی‌بیند
پدر دوست دارد دختری را ببیند
که مادر را به آرزویش می‌‌رساند
حتی برای یک شب

11:

و مهتاب در خوشبختی‌ کدام باغ فواره زد
که حضورِ شرمگینِ یک دست
پر از اندیشه ی نوازش شد ؟

نیکی‌ فیروزکوهی

12:

من با دست‌های خالی‌
به واپسین لحظه ی شعر رسیده ام
به مطلقِ یک بغض پناه آورده ام
به خواب آلودگی‌ سردِ یک تخت ، جان داده ام
من پرواز را به هزار کبوتر
به هزاران کبوتر بدهکارم
و تو ...
دیر آمدی

نیکی‌ فیروزکوهی

13:

اگر فردا بیایی
با آدمی‌ چنان سرشار از عشق
که از شوقِ آغوشی که نیست
چنین دیوانه وار می‌‌نویسد چه خواهی‌ کرد
با غریقی که چشمانش پر از جای خالی‌ توست
...

چه خواهی‌ کرد ؟؟

نیکی‌ فیروزکوهی

14:

تمامِ این سالهای بی‌ هیاهو
این هفته‌های گنگ
این روز‌های پر تکلفِ خاموش
تمام ساعت‌های بی‌ قراری
که سهمِ من از ما
پنجره پنجره انتظار بود
لحظه به لحظه
زنده ماندم تا تو را دوست داشته باشم
و ما نفهمیدیم
کدامیک از ما
در کدامین فصل
چنین آسوده تن‌ به مردن داد ؟؟
عبورِ از خاطراتِ دست‌ها و قلب ها
اتفاقِ کدامین لحظه ی شوم بود
که مثلِ درختی بی‌ ریشه افتاد
و ما نفهمیدیم ؟؟


نیکی‌ فیروزکوهی

15:

صدایم کن
اعجاز من همین هست
نیلوفر را به مرداب می‌‌بخشم
باران را به چشم‌های مردِ خسته
شب را به گیسوانِ سیاهِ سیاهِ خودم
و تنم را به نوازشِ دست‌هایِ همیشه مهربانِ تو
صدایم کن
تا چند لحظه ی دیگر آفتاب میزند
و من هنوز در آغوش تو نخفته ام

نیکی‌ فیروزکوهی

16:

می بینی‌ یک رابطه می‌‌تواند تا بی‌نهایت آلوده به بطالت باشد.


ما هرگز نخواستیم درکِ عمیقی از یکدیگر داشته باشیم.
ما هرگز نخواستیم به حسی عمیق و آگاهانه از حضور دیگری دست یابیم
گاهی‌ فکر می‌کنم آدم‌ها با تو آشنا میشوند تا روزی دشمن تو باشند.
روحِ سرشارِ تو را اونچنان آغشته به بی‌ سرمایگی ملال آور می نمايند تا تو از اونها و از زندگی‌ اونها بگریزی .


تو و خاطراتِ تو باید در لحظه ی دلزدگی ختم شوید تا آدم‌هایی‌ که تا دیروز نزدیکترین بوده اند بروند با دیگری آشنا شوند برای تعهدی که به هستمرار در دشمنی دارند.
اعترافِ غم انگیزیست ولی‌ همین هست که من رابطه با تو را بوسیده‌ام ، گذاشته ام کنار.
قبول دارم دوری سگِ زردی ‌ست برادر شغال ، که زندگی‌ بی‌ نفس‌های تو مرگیست تدریجی‌.

با اینحال فکر جنگِ با تو، مثلِ تیغِ تیزی ‌ست که شاهرگِ بودن مرا می‌درد، اونهم درست لحظه‌ای قبل از لغزیدنِ به آرامشی ژرف .


همین که در بعد فاصله، از دوست داشتنِ هم فرسوده نمیشویم دلیلِ محکمی ‌ست برای آویختنی دوباره به زندگی
من این ساده بودن های مقدس را با نزدیک شدن به هیچ بنی‌ بشری عوض نمی کنم حتی اگر اون یکنفر تو باشی‌


نیکی‌ فیروزکوهی

17:

تو رفته ای
و فرقی‌ نمی‌‌کند چرا
برایِ کسی‌ که با امروز
سالهاست که مرده هست
هر گونه محاسبه ای در بعد وقت
مضحک‌ترین اتفاقِ ممکن هست..

نیکی‌ فیروزکوهی

18:

پنجره‌ها بطور مرموزی آدم کشند
شب به شب
شبحی
عطش وار پرده‌ها را عریان می‌کند
می‌ آویزد به پیراهنم
می‌ پیچد به گیسوانم
گم می‌‌شود در کویرِ سینه ام
قسم می‌‌خورد
قسم می‌‌خورم
صبح به صبح
پیکرم را خیس و خسته پیدا مینمايند
غلطیده در زوالی دردناک
آغشته به بوی سنگینِ خیانت
و چشمانی
که از سقفِ اعتماد سقوط کرده اند

نیکی‌ فیروزکوهی

19:

نبودنت را گریسته‌ام ...

تلخ، تلخ
خسته ام
از ماتم نگاه خودم خسته ام
خسته از چرا چرا‌های رفتن تو
خسته از خلأ سنگین جوابهای تو
شرمگین خانه خالی‌ از حجم تو
دلتنگ داغی‌ بوسه‌های خودم
دلتنگ سرخی گونه‌های تو
خسته از عطر گلهای کاغذی روی دیوار
خسته از هوای پر از دود سیگار
خسته از تصور مهتاب با دیدن سوسوی چراغ
خسته از داشتن اینهمه آرزوهای محال
خسته از تلخی‌ گریه‌های خودم
خسته از کسی‌ که چنین تلخ میگرید
خسته ام
خسته
خسته

نیکی‌ فیروزکوهی

20:

عشقِ سال‌هایِ وبا
فکرِ مستی و چند شیشه شراب
کتابِ شعر فروغ
مشتی خاطراتِ راست و دروغ
عکس هشت سالگی پسرم
...قلمم، پاکتِ سیگارم و دفترم
و خداحافظ دوستان
رهایم کنید ...

رها
من از اونچه که سپس این خاطره میشوند بیزارم
بیزار

نیکی‌ فیروزکوهی

21:

دلتنگ تر از همیشه
باز می‌‌گردم به کوچه‌های کودکی
کوچه
همسایه را کم داشت
پسرک عاشق را
و دخترِ عصیان گری با موهای ژولیده
که روز ها
بادبادک‌هایِ پسری را هوا یی می‌‌کرد
و شب به شب
پشتِ پنجره ها
پیشِ چشمِ عاشقی
نقش ماه را بازی می‌‌کرد

آ ی کوچه
با اینهمه خاطره چه کرده ای؟
با شعر‌هایِ من
با ستاره‌هایِ من
با جسارتِ کودکی‌های من
با مردِ همیشه عاشقِ من چه کرده ای؟

کوچه !!!!
دلتنگم ...

دلتنگ
کودکی‌ام را نمی خواهم
پشتِ بامِ پر ستاره را نمی خواهم
ماه و مهتابم برایِ تو
شعر‌هایم برایِ تو
این خانه و خانه ی همسایه برایِ تو
پنجره را به من باز گردان
و پسرکی که
بادبادکش را آزاد می‌‌کرد
تا دست‌هایش اسیرِ دست‌های من باشند

کوچــــــــــــــــــه!!
نگو همه چیز را
زندگی‌ را باد برد
دلتنگــــم کوچـــه ...

دلتنگــــــــــــــــ

نیکی‌ فیروزکوهی

22:

حالا که هستی‌
تسکین باش برایم
تنهایی‌
مثل یک گرگ
زنجیر پاره کرده
ریشه‌های بودنِ مرا
باورِ بودنِ تو را
می درد
و می درد
و می درد..

حالا که هستی‌
تسکین باش برایم
مرا در آغوش بگیر و بگو
کجا رفتند؟
آدم‌هایی‌ که دوستم داشتند
کجا هستند؟
آدم‌هایی‌ که دوستشان داشتم

نیکی‌ فیروزکوهی

23:

اگر یک روز اون چنان احساس خفقان کردی که به سرت زد ، چمدانت رو ببندی و بی‌خبر ، و بدون خداحافظی راهت را بگیری و بروی.

پشت سرت را هم نگاه نکنی‌ ....

برو ...

با خیال راحت این کار رو بکن ...

مطمئن باش هیچ اتفاقی‌ برای هیچ کس نخواهد افتاد ....

ما را هم یک روز بی‌ خبر و بدونِ خداحافظی گذاشتند و رفتند ...

چه شد ؟؟؟ مگر مُردیم ؟؟؟

نیکی‌ فیروزکوهی

24:

آه محبوبِ بی‌ رحمِ من !!!
کسی‌ تو را دوست دارد
که شعر را برای از تو فرمودن دوست دارد
و گل را برای از تو فرمودن
و آبی آسمان را برای از تو فرمودن
کسی‌ که وام‌دارِ تمامِ خواب‌های نرفته هست
تا خیالِ سرزده ی تو را
با وسواسِ یک عاشق دیوانه
به خلوتِ روزگارش ببافد

و کاش می‌‌شد بفهمی
چه دردناک هست
نبردِ پر حقارتِ قلبی اسیر با میلِ بی‌ وقفه ی این تن‌ِ خسته به پرواز

نیکی‌ فیروزکوهی

25:

به آغوش من بیا
بگذار حافظه ی ابدیت
پر شود از خاطره ی بوسه‌های گرمِ تو
همیشه ذکرِ عاشق‌ترین‌های دنیا همین هست
"مردِ بی‌ عشق مثلِ زمینِ بی‌ خاطره هست"
سرد و بی‌ حاصل

نیکی‌ فیروزکوهی

26:

انّا لله و انّا الیه ....
به زبانم نمیآید
من مرگ را دیده ام
مرگِ آفتاب
مرگِ پنجرههای رو به باغ
مرگِ شرجیِ سرزمینهای شمال
مرگِ دوست ...

دوستی ...

رفاقت
مرگِ یک مرد کنارِ صداقت
مرگِ دعا
مرگِ دستهایِ رو به خدا
مرگِ کودکانِ شجاع
مرگِ نفس
مرگِ غم انگیزِ زندانی در قفس
مرگِ یک شب بی عشق ...

بی هوس
مرگِ آواز
مرگِ یک زن پر از نیاز ...

پر از نیا ا ا ا ا ز
من مرگِ قلم در دستهایِ خودم
مرگِ واژه در شعرهای خودم
من عکس مرگ را به جای تصویر لبخند دیده ام
به زبانم نمیآید
به زبانم چیزی جز استقامت نمیآید

نیکی فیروزکوهی

27:

مرد باشی
تنها باشی
دلتنگ باشی
آواره ی کوچه و خیابان باشی
وقتی به اولین زنی که شبیهِ اوست میرسی
نزدیک میشوی
سیگارت را روشن میکنی
بعد پشت دستت را خو و و و و و ب داغ میکنی
دا ا ا ا ا ا غ
....
این داستان هیچ دنبالهای ندارد

نیکی فیروزکوهی

28:

کدام شب ...

طاقت صبح ...

طاقت طلوعی دیگر دارد ؟
کدام شب ؟
کدام مرهم ؟
کدام روزنه ی روشن
برایِ عصیانِ روحِ جا مانده در خمِ یک کوچه ی تاریک ؟
نگاه کن !!!
این نزدیکیها فاصله بیداد میکند
و تردید که سینه خیز خودش را به انتهای شعر من میرساند
اینجا که من ایستادهام
تا انتهای این کوچه
هزار قرن شکوههایِ ناشکفته
هزاران هزار کلامِ خفته در سکوت
هزار رویایِ پا بماه
به نمِ این خاک خفته اند
و ما در خمِ یک احساس مانده ایم
باید کشفی تازه کرد
باید از دیوارها
از خاطره یک کوچه گذر کرد
باید از شب گذر کرد

نیکی فیروزکوهی

29:

و ﺧﺎﻃﺮاﺕ ﻧﻪ ﻣﺠﺎﻝ ﮔﺮﻳﺰ مى ﺩﻫﻨﺪ
ﻧﻪ ﺭﺧﺼﺖ ﺧﻠﻮتى ..
ﺧﺎﻃﺮاﺕ ﺭﻭﺡ ﺗﻮ ﺭا مى ﺩﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺭﺧﻮﺕ ﺳﺮﺩ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﺖ
ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎﺭانى اﺕ مى ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺮﮒ ﺭﻳﺰاﻥ ﺳﻬﻢ ﺗﻮ مى ﺷﻮﺩ.
ﺧﺎﻃﺮاﺕ از ﺗﻮ و ﻟﺤﻆﻪ ﻫﺎﻳﺖ ﻋﺒﻮﺭ مى ﻛﻨﻨﺪ
مى ﺩﻭى و مى ﺩﻭﻧﺪ
و نمى ﺩانى
ﻛﺪاﻣﻴﻚ
ﺯﻧﺪﻩ ﺗﺮ اﺳﺖ !


{ نیکی ﻓﻴﺮﻭﺯﻛﻮهى }

30:

سفرهای تنهایی همیشه بهترند
کنارِ یک غریبه می‌‌نشینی قهوه ات را می‌‌خوری
سرت را به پشتی‌ صندلی تکیه میدهی‌ تا وقت بگذرد
به مقصد که رسیدی
کیف و بارانی ات را بر میداری
به غریبه ی کنارت سری تکان می‌‌دهی‌ و می‌‌روی
همین که زخمِ آخرین آغوش را به تن‌ نمی‌کشی
همین که از دردِ خداحافظی به خود نمی‌‌پیچی‌
همین که تلخی‌ یک بغض را با خودت از شهری به شهری نمیبری
همین یعنی‌ سفرت سلامت ..


{ نیکی‌ فیروزکوهی }

31:

دلـتـنـگـی را بـایـد گـفـت،
حـتـی اگـر طـوری بـه جـان خـودت و واژه هـا بـیـفـتـی
کـه مـردم فـکـر کـنـنـد دیـوانـه ای !
و دوسـت داشـتـن را بـایـد گـفـت،
حـتـی اگـر مـردم فـکـر کـنـنـد دیـوانـه ای هـسـتـی
کـه از شـدت دلـتـنـگـی بـه جـان خـودت و واژه هـا افـتـاده ای .

.

.


{ نیکی فیروزکوهی }

32:

نیکی فیروزکوهی

33:

به من دل ببند
ما هنوز عمقِ سبزِ بهاران را نزیسته ایم
ما هنوز به اوجِ شعر
به لحظه ی نفس گیرِ رسیدن
نرسیده ایم
دوستم داشته باش
سر بر شانه ی حوصله که بگذارم
تو را کنارِ هر واژه
به صراحتِ ، می‌‌سرایم

34:

چگونه بدرقه ا‌ت می‌‌ کرد
شانه‌ای که طاقت گریستنت را نداشت ؟
دنیا رو به اتمام هست
آسمان زخمه بر دل جنون وار می‌ بارد
جاده ها بی‌هیچ شفاعتی
تو را دور می‌‌ نمايند
و من طوری زانو می‌‌زنم که به یادِ تو
به یادِ اتفاقِ خوبِ خنده‌های تو
دوباره برخیزم ...
کاش بر شانه‌های من
یکبارِ دیگر گریسته بودی
کاش لحظه ی آخر
بر شانه‌های من ، گریسته بودی ...

35:

برای من
هر چیزِ ناتمامی هراس انگیز هست
شعر‌ها در دفترم
واژه‌ها در دهانم
تو در آغوشم
تمامِ ترسِ من این هست
روزی تو را از پشتِ چشم‌های یک آدمِ مرده ببینم
مرا به خاطر نسپار
چمدانت را ببند
کفش‌هایت را بپوش
خاطرت را ببر
از این خانه
از قلبِ من کوچ کن
مهاجرِ سرزمین دیگری باش
مرا از یاد ببر
تو را از یاد خواهم برد ...

36:

بی‌ وقفه غمگینم ....
در شالیزارِ گیسوانم
زنانِ برنجکار گیلکی می‌‌خوانند
در دست‌هایم کودکی
باد را وعده ی بادبادک می‌‌دهد
و پاهایم ... پاهایم هوس دارند
شوقی هماهنگ به رقصیدن
که به زندگی‌ وزن می‌‌دهد
من اما ....

بی‌ وقفه غمگینم

در سینه ام
زنی‌ غریب ، غروب کرده
زنی‌ که حتی شالیزارِ گیسوانش ، لهجه داشت
زنی ‌ که از تلاطمِ پر شکوهِ زنانگی افتاده
غمگین می‌‌نویسد ...

37:

و ناگهان ، در تنهایی‌های من ، در تاریکی‌ وحشت آورِ این اتاق
نگاهت جانِ تازه‌ای می‌‌گیرد
ناگهان به این حقیقت تلخ می‌‌ رسم
که سیاه ترین امتک‌ های دنیا با من قهر کرده اند
ناگهان به این حقیقتِ تلخ می‌‌ رسم
که از پسِ سالها انتظار، هنوز ندارمت
نیامده‌ای و شاید هرگز فکرِ آمدن
به مخیله ات خطور نکند
ولی‌ من چنان مؤمنم به رسیدن
که مقدس‌ ترین لحظه‌ها را جمع کرده‌ام برای روز آمدنت
کسی فرمود : امید آخرین چیزیست که می‌میرد
آه محبوبِ همیشه غایبِ من !
به شهادتِ عکس‌ها ...

فصلِ سرما که گذشت ...

تو می‌‌آیی ...

38:

ضرورت بود
به دیدارت بیایم
در آغوشت عریان شوم
و بگویم دیشب
خوابِ باغ‌های بهار نارنجِ وطنم را دیده ام

از لب‌های سرخِ من
شکوفه‌ای بچین ...

39:

باید اعتراف کنی‌ که شک کرده بودی
که در عشق اسارتی نومیدانه یافته بودی
برای اونسوی پنجره ها ، حصار‌های پر هراس
برای عصیانِ قلبت ، خفقانی بی‌ منطق
برای آرامش دست هامان
مرز‌های بی‌ شمار گذاشته بودی
باید اعتراف کنی‌ شک کرده بودی
در آغوشِ تردید خفته
با تردید پشتِ یک میز قهوه خورده بودی
و با چشم‌های مستِ از تردید
لحظه‌های داغِ خاموشِ مرا
به هیچ گرفته بودی

آه محبوبِ دیوانه ی من !
از من دور باش
ولی‌ بی‌ انصاف نباش ...

40:

كاش پیر تر بودم
این خستگی كشنده بی دلیل را
مى سپردم به خوابی عمیق
ستون وار
تكیه مى دادم بر خمیده پشتى
كه عصیان را چنان عریان ادعا مى كرد
بى مهابا قمار مى كردم
با دلی كه جنگ را ابلهانه مى پنداشت
و سكوت را مقدس
اونوقت ...
تمام دغدغه‌ام مى شد
خفتنی با صلابت ...

41:

می دانم اینجایی
تو را به خاطرات نمی­سپارم
همواره بوده­ ای
همیشه هستی
این کوچه خلوت خاکی یعنی تو
درختهای کهنسال این خیابان یعنی تو
شبهای پرستاره و بی­ ستاره یعنی تو
با صدای تو آمیخته هست صدای بوق ماشینها
صدای ظرف شستن مادرم
صدای درب­هایی که بسته می­شوند
پنجره­ هایی که باز می­شوند
صدای مرم کوچه و بازار
تو از گلوی دنیا با من حرف می­زنی
تو از هر گوشه این شهر مرا می­خوانی
غروب که می­شود روی همان نیمکت همیشگی
زیر همان درخت پیر کنارم می­نشینی
و با صدای سه­ تار پیرمرد دوره­ گرد نجوا می­کنی :
من خاطره نیستم
همواره بوده­ ام
همیشه در کنارت هستم

42:

چه خالی ست کوچه‌ های ما
از گذر مردان عاشق
چه غریبند
پنجره ها
از انتظار زنی‌ دلداده ...
مرا به افسانه‌ ها ببر
به دوران عشق‌ های آتشین
به روز‌های اراده‌ های آهنین
قصه هم اگر هست
اسطوره‌ ام باش
خراب شو
مست شو
در کوچه‌ های این شهر آواره‌ ام باش
به دروغ هم که شد
سینه چاک کن
دیوانه‌ ام باش
عاشقم باش
عاشقم باش
عاشقم باش


43:

از سرزمینی می‌‌آمد
که امتانش
دوستت دارم را
با دوست داشتنی‌ترین لهجه‌ها می‌‌فرمودند
و دلی‌ اگر می‌لرزید
یا کنارِ عشق بود
یا به راهِ عشق
و هر بار که دلش می‌شکست
ریسه می‌‌رفت
می‌خندید
بوسه‌ای میداد
و می‌‌فرمود
عاشقان چنین اند
بی‌ رحمانه می‌‌سوزند
بی‌ رحمانه تر‌ می‌‌سازند

44:

حالا که هستی‌ مرا دریاب
تنهایی‌
مثل یک گرگ
زنجیر پاره کرده
ریشه‌های بودنِ مرا
باورِ بودنِ تو را
میدرد
و میدرد
و میدرد
حالا که هستی‌ ، تسکین باش برایم
مرا در آغوش بگیر و بگو
کجا رفتند؟
کجا هستند؟
آدم‌هایی‌ که دوستم داشتند
آدم‌هایی‌ که دوستشان داشتم

45:

اصرار دارند که من محصولِ عشقی‌ جاودانه ام
اصرار دارند که باید به زندگی‌
به عظمتِ این عشق
به شکوهِ گذشته ی پر افتخارِ پدرم ببالم
کسی‌ نمی‌خواهد بفهمد
اعتقاد به ارث نمی‌‌رسد
و احساس
چنین موج گونه
بارور نخواهد شد
جز به یقینِ قلب
چگونه بر خودم
بر وجودِ سایه وارِ خودم ببالم
وقتی‌ هیچ عشقِ جاودانه ای
محصولِ مقدسِ روحِ خاموشم نیست ؟؟؟
هرگز در آرزوی چیزی برای ابدیت نبوده ام
برای من
برای نسلِ سخت مهرِ ما
جاودانگی ، تنها یک واژه هست
که در روزگارِ عشق‌های لحظه ای
باید برای حتی لحظه‌ای عشق جنگید

ما ....


انبوهی از آدم‌هایِ فراموش شده
در انتظارِ معجزه
در تصورِ گرمِ آفتاب
در تکرارِ غریبانه ی چشم ها
ترانه‌ها فرموده ایم
و هیچکس ...
هیچکس نخواهد فهمید
که این انتظار
حتی از خودِ زندگی‌ هم طولانی تر بود

46:

دستش را بگیر
با عشق نوازشش کن
دعوتش کن به یک رقص
بگذار با قدم‌هایی‌ که به سویِ تو می‌‌آید
از خودش دور شود
شاید نمی‌‌دانی‌
آغوش یک مرد
گاهی‌
دنیایِ زنی‌ را خراب می‌‌کند
گاهی‌ ، آباد
دستش را بگیر
نوازشش کن
دعوتش کن به یک رقص
حواست باشد
دنیای یک زن هیچ وقت خبرت نمی‌‌کند

(به مردی که زبانِ سکوت زن را بفهمد ، باید فرمود خدا قوت)

47:

امروز که اینجا آفتابی بود
بیشتر از همیشه یاد تو بودم
نه به خاطر خورشید زیبایش ، یا به خاطر دلچسبی‌ گرمایش
یا به خاطر اینکه تعطیلی‌ بود و من تمام روز لم داده بودم
و کتاب می‌‌خواندم و خودم را برنزه می‌کردم
نه ...


به یاد تو بودم
به خاطر تمام حرفهایی که می‌‌شد
با تو کنج حیاط ما زیر آفتاب نشست و زد
به خاطر صدای تکه‌های یخ لیوان شربتی که برایت می‌‌ریختم
به خاطر تمام عکسهایی که میگرفتم
تا سالها بعد در یک آلبوم جلد چرمی سبز رنگ نشانت دهم
به خاطرِ تمامِ لحظه‌هایی‌ که میشد
در آغوشِ تو آرام گرفت و به هیچ چیز فکر نکرد جز آفتاب
به خاطرِ شعر ...

این شعر ...
می‌‌بینی‌ نزدیک بودن ، زیاد هم دور نیست


"نیکی‌ فیروزکوهی
"

48:

در من کودکی
حواسش به بازی دنیاست
دستِ مادر را رها کرده
محوِ چند رنگی‌ِ آدم هاست

کودکِ من
نقشِ کوچه‌ای تنگ را می‌‌کشد
پشتِ غربتِ یک پیچ
گم شده مادرش
کودکم زیرِ سایه ی دیوار
بغضِ صد گریه را در گلو می‌‌کشد

کودکِ من
عکسِ پدر را قاب می‌‌کند
روی زانو ی بی‌ کسی‌
خودش را با خیالِ فردا خواب می‌‌کند
کودکم در نگاهِ پدر تاب می‌خورد
زیرِ این سقف ، در نبودِ خدا
اشک را از چشمِ پدر پاک می‌‌کند

کودکِ من از صدای ماشین‌ها خسته هست
از هیاهویِ این دنیا
از دروغِ آدم‌ها خسته هست

کودکم در نبودِ عشق
خدا خدا کرده
پشت یک پیچ
در پسِ غربت
کودکی ، دستِ مادرش را رها کرده

49:

کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدی
کاش هر کدام از ما
در همان سالها پیش مانده بودیم
کاش پس از این سالهای دورِ دورِ
تصویر هامان
از عکسها بیرون نمی‌آمد
کسی‌ از گذشته‌های خوبِ خوب
آغوش باز نمیکرد
سرم با سینه ات آشنا نمی‌شد
کاش اون آرامش گم شده
هرگز باز نمی‌‌گشت
کاش بوسه ات
طعمی غریب و تلخ داشت
کاش ما را گریزی بود
از دوست داشتن
کاش شانه به شانه ی هم
در قاب روی طاقچه می‌ماندیم
اونوقت
نیازی به درکِ آدم‌های تازه
با پیراهنی آغشته به عطر‌های تازه، نبود
هر کدامِ ما
زندگی‌ خودش را داشت
تو ، با زنی‌ شبیهِ من
من ، با مردی شبیهِ تو

50:

جز مردِ شرقی‌ ام
چه کس چنین بی‌ ابهام
چنین به صراحت
چنین بی‌ محابا
صدایم خواهد کرد؟
چه کسی‌ خواهد فرمود
بانو !
فصلِ رویش شقایق نزدیک هست
بیا دوباره عاشق باشیم؟

51:

یکم ماه می‌ ، روز جهانی‌ کارگر، بر کارگران عزیز گرامى باد
............
شب به شب
تنی خسته را از لباسی خاکی میکشد بیرون
می‌ خواباندش بر زمینی‌ سرد و سخت
و روحش را میفرستد به رویا
بی‌ دغدغه ی فردا و فرداها
بی‌ خیال خالی‌ جیبش
بی‌ تعهد به سفره‌ای که خوابِ نان می‌‌بیند
روحش را میفرستد به یک تابستانِ طولانی‌
بهانه نمیدهد
به دست مردی که روی دردِ هستخوانش خوابیده
و فکر می‌کند
این خانه تاریک ...

خانه ی من هست ؟؟
این خمیده شبح ...

سایه ی من؟؟
.....
روزِ جهانی‌ کارگر بر زنان و مردانِ زحمت کشِ ایران زمین گرامی‌ باد

"نیکی‌ فیروزکوهی
"

نیکی فیروزکوهی


78 out of 100 based on 63 user ratings 938 reviews