عشق تو به من آموخت


عشق تو به من آموخت



عشق تو به من آموخت
عشق تو به من آموخت...که اندوهگین شوم
و من از روزگارانی پیش
محتاج زنی بوده ام که به محزون شدنم وادارد
زنی که بر بازوانش
چون گنجشک بگریم
زنی...که پاره هایم را
چون پاره های بلور شکسته گرد آورد

××××××
عشق تو ای بانوی من,مرا به بدترین عادتها خوگر کرده است
به من آموخته است...که هر شب
هزاران بار در فنجان قهوه ی خود نظر کنم
طبابت عطاران را امتحان کنم...
و در خانه ی پیشگویان را بزنم...
به من آموخته است...که از خانه ی خود خارج بشوم
تا پیاده روها را پاکسازی کنم
و در پی رخسار تو باشم...
در بارانها...
و در روشنای نور خودروها...
و در پی پیراهنت باشم
در میان پیراهن های ناشناسان...
و در پی خیال تو
حتی ...حتی
در برگ آگهیها...
عشق تو به من آموخته است
که چگونه ساعتها سرگردان پرسه بزنم
در جستجوی گیسوانی کولی وار
محسود همه ی کولیها
در جستجوی رخساری ...صدایی
که خود همه ی رخسارها و صداهاست

××××
عشق تو ...ای بانوی من
تا درون شهرهای حزن و اندوهم برده است...
و من پیش از آنکه تو را بشناسم..
به درون شهرهای حزن و اندوه قدم ننهاده بودم
و هرگز نمیدانستم
که اشک تجسم انسان است
و انسان بی اندوه
یادگاری از انسان است...

××××
عشق تو به من آموخته است
که چون نو باوگان رفتار کنم...
رخسار تو را با گچ نقش بزنم
بر دیوارها...
بر بادبانهای صیادان...
برناقوسها,چلیپاها
عشق تو به من آموخته است...که چگونه عشق
جغرافیای زمانها را دگرگون میکند
به من آموخته است...که وقتی عاشق می شوم
زمین از دوران باز می ایستد
عشق تو... به من چیزهایی آموخته است
که هرگز در خاطر نمیگنجند
پس قصه های کودکان را خواندم...
و به قصرهای شاه پریان پای نهادم...
ودر رویا دیدم
که دختر سلطان مرا به همسری گزیده است..
آن که چشمانش
از آبهای خلیجها شفاف تر است...
و لبانش
ازگل انار خواستنی تر...
در رویا دیدم که چون شهسوارانش می ربایم...
و دیدم که گردن آویزهای مروارید و مرجانش پیشکش می کنم
عشق تو,ای با نوی من ,به من آموخته است که هذیان چیست
آموخته است...که چگونه عمر میگذرد
و دختر سلطان نمی آید...

××××
عشق تو به من آموخته است...
که تو را در همه چیز دوست بدارم
در درختان برهنه,در برگهای زرد خشک
در هوای بارانی...در بادو بوران...
در کوچکترین قهوه سرایی
که شامگاهان قهوه ی سیاه خود را در آن می نوشیم...
عشق تو به من آموخته است...که پناه ببرم
به هتلهای بی نام
و کلیساهای بی نام
و قهوه خانه های بی نام
عشق تو به من آموخته است...که چگونه شب
غمهای غریبان را چند برابر می کند
به من آموخته است...چگونه بیروت را
در هیئت زنی ببینم...پر وسوسه
زنی...که هر شب
زیباترین جامه های خود را بر تن میکند
و برای دریانوردان...و امیران
بر سینه ی خود عطر می زند...
عشق تو به من آموخته است که بی گریه مویه کنم
آموخته است که چگونه اندوه
چون پسری پای بریده
در راههای روشه×و حمراء×به خواب می رود...
عشق تو به من آموخته است که اندوهگین شوم
ومن از روزگارانی پیش
محتاج زنی بوده ام که به محزون شدنم وادارد
زنی که بر بازوانش
چون گنجشک بگریم
زنی..که پاره هایم را
چون پاره های بلور شکسته گرد آرد...

(نزار قبانی)



خسروی سرخسی - شاعر فیلسوف

1:

عشق را چگونه می شود نوشت


در گذر این لحظات پرشتاب شبانه



که به غفلت اون سوال بی جواب گذشت



دیگر حتی موقعيت دروغ هم برایم باقی نمانده


است


وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش


میدادم که در اون دلی می خواند


من تو را



او را



کسی را دوست می دارم”



―حسین پناهی


66 out of 100 based on 31 user ratings 1106 reviews