به نفر قبلیت یه شعر هدیه بده


به نفر قبلیت یه شعر هدیه بده



به نفر قبلیت یه شعر هدیه بده
درود



خب از عنوان تاپیک معلومه دیگه


احتیاج به توضیح نداره


خب از اونجایی که نفر قبلی ندارم به بعدیم هدیه میدمبه نفر قبلیت یه شعر هدیه بده

چو انسان را نباشد فضل و احسان

چه فرق از آدمی تا نقش دیوار...؟

بدست آوردن دنیا هنر نیست

یکی را گر توانی دل بدست ار...




عماره مروزی - شاعر قرن چهارم

1:

مرا عهدی هست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دانم


عمعق بخاری - شاعر قرن پنجم

2:

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی​شمار آرد


عنصری بلخی

3:

بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت


عــیوقی - خالق منظومه ورقه

4:

برخیز تا یکسو نهیم ای دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی نهیم این شرک تقوا نام را


غضائری رازی - شاعر پارسی گوی عراق

5:

دلم گیرد هر وقت بهانه ی تو

سرم دارد شور جاودانه ی تو

روی دل بود به سوی آستانه ی تو

چو آید شب ، در میان تیرگی ها


گشاید پر ، روح من به شور و غوغا

رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو


فخرالدین اسعد گرگانی

6:

در دایره ای کامدن و رفتن ماست
اونرا نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
**************
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نیک امد شکستن از بهر چه بود
ور نیک نیامد این صور عیب کراست
**************
اجزای پیاله که در هم پیوست
بشکستن اون روا نمی دارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
بر مهر که پیوست و به نام که شکست
*************
از جمله رفتگان این راه دراز
بازآمده کیست تا به ما گوید راز
پس بر این دو راهه آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی آیی باز
**************
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست
چون هست به هر چه هست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست
**************
حیی که به قدرت سرو رو می سازد
همواره همو کار عدو می سازد
گویند قرابه گر مسلمان نبود
او را تو چه گویی که کدو می سازد
*************
گر کار فلک بعدل سنجیده بدی
احوال فلک جمله پسندیده بدی
ور عدل بدی بکارها در گردون
کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی
**************
گر امدنم بخود بدی نامدمی
ور نیز شدن به من بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه بدمی نه شدمی
**************
ایدل تو باسرار معما نرسی
در نکته زیرکان دانا نرسی
این جا بمی لعل بهشتی می ساز
کانجا که بهشت هست رسی یا نرسی
*************
از آمدن و رفتن ما سودی کو
وز تار امید عمر ما پودی کو
چندین سر و پای نازنینان جهان
می سوزد و خاک می شود دودی کو
**************
چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل اونکه زین جهان زود برفت
و آسوده کسیکه خود نیامد به جهان
**************
یک روز ز بند عالم آزاد نیم
یکدم زدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز هستاد نیم
**************
خورشید بگل نهفت می نتوانم
در اسرار وقته فرمود می نتوانم
از بحر تفکرم براورد خرد
دری که ز بیم سفت می نتوانم
*************
این چرخ فلک که ما درو حیرانیم
فانوس خیال ازو مثالی دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
چون صوریم کاندر او حیرانیم
**************
جامی هست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش
***************
دشمن به غلط فرمود که من فلسفیم
ایزد داند که اونچه او فرمود نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از اونکه من بدانم که کیم


فرالاوی - شاعر گمگشته نام

7:

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو ایمن گذر از اهرمنان


فرخی سیستانی

8:


به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش

امید هیچ معجزه ای زمرده نیست

زنده باش

9:

راه نیک جوی و غم به فردا مسپار
غمت را بشکن و خنده را بر لب بیار
هوش و احساس را بسنج با معیار دل
کجا رفته اون انسانیت احساسی داعدار دل
نشد خسته دوری و پاره شد طناب زندگی
مزن دست و پا که غم تفریطی منجلاب زندگیست

10:

افسوس که ما می خواستیم
زمین را آماده ی مهربانی کنیم
خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم
اما شما که پس از ما می آیید
اگر بدانجا رسیدید که
انسان ، یاور انسان باشد ...
از ما به بزرگواری یاد کنید .

11:

سرای انسان را جهنم ساختند
رنگ به حقیقت خیالی باختند
نشد خسته و آرام از راه فردا
جنگید و اونان بر حرمتش تاختند

12:

تنت سالم سرایت سبز باشد

چراغ خانه ات روشن بماند

دلت شاد و لبت خندان بماند

برایت زندگی آسان بماند

13:

بدید بر کوه بلند اون حرف سنگین
که فرهاد کوه می کند فرهاد غمگین
حرف حق را تلخ یافتم و رنگ باختم
حقیقت را فرمودی که این شعر را ساختم
نشد حواسم از شعرت خسته
شاید که کنم روزی امت را به یکجا نشسته

14:

زندگانی یاد هست...
زندگانی همه صورتکده ای از یاد هست
یادیاران قدیم یادخویشان صمیم...
زندگانی یاد هست
دلم زیاد کسان هر شبه فریاداست
گرچه رفتندولی خاطره هاشان برجاست...
یادشان در دل ماست
دل ما ناشاداست ای رفیق باور کن...
زندگانی یاداست،دل به ایام مبند
زندگانی یاد هست
باخبر باش که در طبع جهان بیداد هست
خویشتن را مفریب،شادی ما وتو بی بنیاد هست
زندگانی یاد هست
خیمه هرجا بزنی،روز دگر برباد هست،ای عزیزان،عاشقان،هشدار
زندگانی یاد هست
دوستداران رفتند،همه یاران رفتند،مهربانان خفتند
گرد این بادیه گوید که:سواران رفتند،سالخوردگان مردند،غمگساران رفتند
زندگانی یاد هست

15:

غمگساران زندگانی شد مدارا
هر روز از این غم می کنم یاد خدارا
هرکه بود و هست مرا از یاد برده
گویا در طوفان زندگی یاد را باد برده
سالخوردگی را بر خانه سالمندان بین
فریب سادگی را از حال رندان بین

16:

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

17:

رندان شدند زندان از حال خویش
سادگی شد ساده از غم خال خویش
حلقه بردگی را دادند به دوستان با وقا
بردگی را برد دوست به بوستان جفا

18:

نمیدانم چه گرمی کرده ای با دل نهان از من
که تا غافل شوم از وی دوان سوی تو می آید
دل خون را تمام عمر در راه تو می بینم
به کویت می رود یا از سر کوی تو می آید

19:

نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
تر توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
ببید هر دو پا محکم نهادن
از اون پس، فکر بر پای ایستادن
پردن بی پر تدبیر، مستی هست
جهان را گه بلندی، گاه پستی هست

20:

نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
تو را توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
بباید هر دو پا محکم نهادن
از اون پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی هست
جهان را گه بلندی، گاه پستی هست

خیلی زیباست
حیف بود که اشکالات املایی که در حین تایپ بوجود اومده بود خوندن این شعر زیبا رو سخت کنه
ببخشید اصلاح کردم
قصدم جسارت نبود فاطیما جان

21:



خواهش میکنم سپاس از دقتتون

22:



خدايا سرده اين پايين از اون بالا تماشا کن...

اگه ميشه فقط گاهي خودت قلب منو "ها" کن

خدايا سرده اين پايين ببين دستامو مي لرزه

ديگه حتي همه دنيا به اين دوري نمي ارزه

تو اون بالا من اين پايين دوتايي مون چرا تنها؟

اگه ليلا دلش گيره بگو مجنون چرا تنها؟!!

بگو گاهي که دلتنگم ازاون بالا تو مي بيني

بگو گاهي که غمگينم تو هم دلتنگ و غمگيني

خدايا...من دلم قرصه!! کسي غير از تو با من نيست

خيالت از زمين راحت که حتي روز، روشن نيست

کسي اينجا حواسش نيست که دنيا زير چشماته

يه عمره يادمون رفته زمين دار مکافاته!!!!!!

فراموشم ميشه گاهي که اين پايين چه ها کردم

که روزي بايد از اينجا بازم پيش تو برگردم

خدايا...وقت برگشتن يه کم با من مدارا کن

شنيدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جاکن....

23:

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از ماجراست

24:

ای اونکه پس از ما به جهان غم داری
نیکو بنگر که از چه ماتم داری

25:

از دولت محمود و گرانی چنان پردردیم

گویی ک شبی ب پست دزدان خوردیم

26:

بی برنامه توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن هست
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست


شعر از : فاضل نظری

27:

تا کي غم اون خورم که دارم يا نه
ايشانن عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پرکن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه

28:

آوای وقته را بشونو از زندگی
شاید دیوارست در حضور سادگی
خستگی و آهستگی از کلامش پیداست
اون نور آبی از کلامش هویداست

29:

در كتاب چار فصل زندگي

صفحه ها پشت سرِ هم مي روند

هر يک از اين صفحه ها، يک لحظه اند

لحظه ها با شادي و غم مي روند...

گريه، دل را آبياری مي كند

خنده، يعني اين كه دل ها زنده هست...

زندگي، تركيب شادی با غم هست

دوست مي دارم من اين پيوند را

گر چه مي گايشانند: شادي بهتر هست

دوست دارم گريه با لبخند را

"قیصر امین پور"

30:

ای دوست قبولم کن وجانم بستان
مستــم کـــن وز هر دو جهانم بستان
بـا هـــر چـــه دلم برنامه گیـــرد بــی تـــو
آتش بــه مـــن انـــدر زن و اونـــم بستـان...

31:

مستم از باده ی دوشین تو ای نیک نهاد

به خدا چشم تو عمرم همه را داد به باد

شکن رلف تو ما را به دلارایی برد

ای فدایت دل بی عشق و دل بی بنیاد

32:

یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد


33:

چشماتو هم بذار رفیق، بیا تا بچه گی کنیم
بیا که تو قصه های کارتونی زندگی کنیم


دنیای کارتونا قشنگ، دنیای ما سیاه و زشت
آخ که چه بی سلیقه ای، زندگیِ ما رو نوشت

34:

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست ؟

35:


آیینه چون شکست
قابی سیاه و خالی
از او به جای ماند
با یاد دل که آینه ای بود
در خود گریستم
بی آینه چگونه درین قاب زیستم
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـ

نوشته اصلي بوسيله ava222 نمايش نوشته ها
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
نوشته اصلي بوسيله ava222 نمايش نوشته ها
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست ؟

نگارا، وقت اون آمد که یکدم ز اون من باشی
دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی
دلم اونگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان اون وقت باشد که تو جانان من باشی



36:

فکر یه ترانه باش که گرسنگی رُ از تموم دنیا پاک کنه
فکر یه ترانه باش که با تیغِ واژه هاش، میرغضبُ هلاک کنه
فکر یه ترانه باش واسه وصله کردنِ پیرهنای پاپتیا
فکر یه ترانه باش که بتونه سکه شه تو کفِ دستِ یه گدا
فکر یه ترانه باش که بتونه علفای هرزُ از خاک بکنه
فکر یه ترانه باش که بتونه زمینِ مزرعه رُ شخم بزنه

یه ترانه که بدزده غربتِ دروازه غارُ
کم کنه از سرِ واژه، سایه ی طنابِ دارُ
یه ترانه که بغرّه تلخیِ این روزگارُ
بشه پاک کرد با طنینش عرقِ کارگرا رُ

37:

شب هست، در همه دنیا شب هست، در من شب
مرا بگیر چنان جفت خویش لب بــر لب!

چگونه چشم ببندم بر این الهه ی عشق؟!

عجب فـرشته بـا مزّه ای ست لامصّب!

جلو نرو کـه به پایان نمی رسد این راه
کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب!
چـــقدر قــــرص مسکّن؟! چــقـدر مُهر سکوت؟!
رسیده درد به عمق ِ...

به عمق ِ عمق ِ عصب

38:

اگه شب از مشتِ تو شاکیه، مشتتُ گره کن
اگه روزگارت هر کی هر کیه، مشتتُ گره کن
وقتی زبون، زبونِ مسلسله، مشتتُ گره کن
وقتی ارّه مالکِ جنگله، مشتتُ گره کن
وقتی معنیِ نه مثِ آریه، مشتتُ گره کن
وقتی هر ترانه متواریه، مشتتُ گره کن

39:

خبرای بدی از دنیا میاد، رفیقکم
شنیدم پریده رنگِ سرخِ پرچما یه کم
شنیدم لنین تو تگزاس سه تا کارخونه زده
شنیدم فیدل نشونِ مک دولاندُ بلده
شنیدم که تروتسکی با تبر تو گردنش
شده آرتیستِ یه فیلم هالیوودی با زنش
وقتی عکسِ چـه شده تی شرتِ خواننده ی رپ
دیگه آبرویی باقی می مونه برای چپ؟

چپا چپ کردن و آوردنشون به راه راست
بگو سرزمینِ موعودِ برابری کجاست؟
پیشِ قدرتِ ربات کنف شدن کارگرا
شکرِ نی شکرای کوبا شد کوکاکولا

40:

شنیدم که هوشه مین رئیس ساوقت سیاس
استالین یه گله دارِ دُم کلفت تو آمریکاس
خیلیا میگن آلنده شده تاجر سهام
دستِ لخ والسا رُ دیدن تو جیبِ عموسام
شنیدم مائو تو غرب رستورانِ چینی زده
مالکوم ایکس هزار دفه به رستورانش اومده
دیگه حرمتی نداره، نه مسلسل، نه قلم
خبرای بدی از دنیا میاد، رفیقکم

41:

خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و فرمود
نرسیده به درخت
کوچه باغی هست که از خواب خدا سبز از تر هست
ودر اون عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی هست
می روی تا ته اون کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟

سهراب سپهری

42:

اگه دنیا از نگاهت رنگِ خاکستریه
دستمالِ آبی بیار غبارِ چشماتُ بگیر
اگه قصه، قصه ی کهنه ی دیو و پریه
رنگِ قصه رُ عوض کن با یه رستمِ دلیر

نگاه کن! یه گل تو گلخونه داره قد میکشه
این خودش بهانه ای برای زنده بودنه
تو همین لحظه هزار بچه به دنیا اومدن
این خودش برقِ امیدی تو دلِ تو و منه


43:

نی قصه‌ی اون شمع چگل بتوان فرمود
نی حال دل سوخته دل بتوان فرمود
غم در دل تنگ من از اون هست که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان فرمود
عمری ز پی مراد ضایع دارم
وز دور فلک چیست که نافع دارم
با هر که بفرمودم که تو را دوست شدم
شد دشمن من وه که چه طالع دارم
حافظ

44:

با امید میشه همه کوها رُ رو گُرده گرفت
میشه خورشیدُ تو آسمونِ شب آفتابی کرد
میشه اقیانوسُ تو یه کوزه ی سفالی ریخت
تنِ خاکستریه ابرا رُ میشه آبی کرد

نگاه کن! یه قاصدک داره میاد با یه نسیم
می تونه دلیلی باشه واسه خوشحالیِ تو
یه چراغ از تهِ جاده داره سو سو میزنه
می تونه بسوزه با اون غمِ پوشالیِ تو

زشت و زیبایی رُ چشمای تو تأیین می کنن
شبای سیاهُ با ستاره رنگین می کنن
غم و شادی دوتا روی سکه ی زندگی اَن
خنده ها تلخیِ لحظه رُ شیرین می کنن

45:

من از اون روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم اون روز که جان می رود اندر طلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه ی انس
پیش تو رَخت بیفکندم و دل بنهادم
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم ؟ هیچ !
یاد تو مصلحت خویش بِبُرد از یادم

46:


پرپرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ی ماهتاب
پارو می کشند
خوشا رها کردن و رفتن
خوابی دیگر
به مردابی دیگر
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر
خوشا پر کشیدن
خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن
مردن به رهایی!
آه
این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند.


چه میشود کرد شما به یغمایی علاقه مندید ما به شاملو

47:

درود
به نظر حقیر،
یغما، شاملویی دیگر هست...

48:

سلام و عرض ادب
تشبیه زیبایی بود بسیاربه جا

49:

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای ، اما با که باید فرمود این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری

50:

زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند

اونقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش میتوان از جان گذشت

مردن عاشق نمی میراندش
در چراغ تازه می گیراندش

باغها را گرچه دیوارو در هست
از هواشان راه با یکدیگر هست

شاخه ها را از جدایی گر غم هست
ریشه هاشان دست در دست هم هست

51:

ابری رسید ، و ما دیده فرو بستیم .
ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم .
آذرخشی فرود آمد و ما را در نیایش فرو دید .
لرزان ، گریستیم .

خندان ، گریستیم .
سیاهی رفت ،
سر به آبی آسمان سودیم ، در خور آسمان ها شدیم .
سایه را به دره رها کردیم
لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .
سکوت ما به هم پیوست ، و ما ، " ما " شدیم .
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید .
آفتاب از چهره ی ما ترسید .
دریافتیم ، و خنده زدیم .
نهفتیم و سوختیم .
هر چه به هم تر ، تنهاتر .
از ستیغ جدا شدیم :
من به خاک آمدم ، و بنده شدم .
تو بالا رفتی ، و خدا شدی .

52:

گنبدِ سردِ قصه، کبودِ تازیانه س
وقتِ طلوعِ تازه، تو ریتمِ این ترانه س
تو انجمادِ این شب، چشماتُ شعله ور کن
که این چراغِ مرده، منتظرِ زبانه س
نفس نفس صدام کن، بذار که خوش صدا شم
که بی صدا شکستن، آفتِ این وقته س
ستاره رُ خبر کن، سایه رُ دربه در کن
چشمِ تو چلچراغِ ضیافتِ شبانه س
غزل غزل رسیدم به غربتِ نگاهت
وقتِ سفر، نگاهِ تو بهترین بهانه س
مرهمِ این هراسی، بی بیِ ناشناسی
صدام کن، آی! صدام کن، اسمِ تو محرمانه س
محرمِ رازِ من باش، مرثیه سازِ من باش
که با صدای سبزت، مرثیه عاشقانه س

53:


تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی‌نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

.شاملو

54:

روسریِ قشنگت، به رنگِ برگِ باغه
قلبِ تو ظهرِ مرداد، مثلِ تنورِ داغه
با اون چشای میشی، وقتی دیوونه میشی
تو نی نیِ نگاهت، یه عالمه چراغه
یه شعرِ ناتمومی، یه قصه ی نفرموده
وقتی که بی صدایی، ترانه حرفِ مفته
مثلِ چراغِ امید، مثلِ ظهورِ خورشید
وقتِ طلوعِ چشمات، سایه زمین میفته

گونه هات سیبِ گلاب، نفست یه شعرِ ناب
همیشه کنارمی، توی بیداری و خواب

55:


خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد
تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد
خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی
وز ننگ ِ آشنایان، بر جا اثر نباشد
گوری بده، خدایا! زندان پیکر من
تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد.

56:

تو سایه بونِ پلکات، از تو نفس می گیرم
کوچه ی کودکی رُ ، از آینه پس می گیرم
خنده ی تو کلیدِ قفلای پیشِ رومه
یه شاه کلید برای قفلِ قفس می گیرم
دستِ تو سرزمینِ کولیِ قصه هامه
چشمِ تو چلچراغِ روشنِ این شبامه
وقتی که هستی هستم، از عطرِ واژه مستم
بی تو تو هر ترانه، یه جمله ناتمامه

57:

سروده ی زیبای یغما گلرویی تقدیم به شما


از دل برود هر اونکه از...

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ اون همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان هست،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت هست،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!...

58:


ادامه شعر زیبای گلرویی تقدیم به شما.


می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ اونهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
اونقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!●

59:

سردمه! دستای یخ بسته مُ ها کن سردمه
قبل از انجمادِ من غوغا به پا کن، سردمه
سردمه! سایه تُ رو سرم بتابون، سردمه
خودِ خورشید شو تا گم شه این زمستون، سردمه

تو یخ وارگیِ سرو و صنوبر
تو این خاموش باشِ ترس و تندر
صدای داغِ فریادِ غزل باش
از اینجا تا گلوگاهِ یه بستر

دستِ من تا تنِ تو فاصله داره، سردمه
توی شب پر شده قندیلِ ستاره، سردمه
سردمه! آتیش بزن سرمای شب رُ، سردمه
خط بزن طومارِ سرمای غضب رُ، سردمه

60:

شب همه بی تو كار من شكوه به ماه كردنست

روز ستاره تا سحر تیره به آه كردنســت
متن خبر كه یك قلم بــــی تو ســـیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه كردنســت
نو گل نازنـــیـن من تــا تــــو نگـــاه مــــی‌كنــــی
لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنســت...


61:

شهر جادايشاني چشمات، قرق هزار تا غوله
من پريدن يه سارم، تو صداي يه گلوله
من مث نتاي رنگي، رايشان پنج تا خط حامل
تو علامت سكوتي، اي خيال پرت باطل
من مث ساقه ي گندم، پر حس قد كشيدن
تو مث داس دروگر، اومدي براي چيدن
تو هميشه پر اخم و من هميشه پر لبخند
من يه مجرم فراري، تو مث سردي دستبند
من مث يه بچه گربه كه مياد تايشان خيابون
تو يه راننده ي كوري، منو له ميكني آسون
من مث شعله ي شمعم، تو مث وقاحت باد
من يه ماهي تايشان بركه، تو مث سايه ي صياد
من صداي يه قناري، با يه حنجره ترانه
تو مث قفس مي موني، پري از بغض و بهانه
تو هميشه پر اخم و من هميشه پر لبخند
من يه مجرم فراري، تو مث سردي دستبند

62:

شکفد بار دگر لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر هست ، شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی هست که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بین که در اون خویش را می دیدیم
اونچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از اون نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر هست گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم اون نغمه که امت بسپارند به یاد.

اینم از همشهری خودمون ژاله اصفهانی

63:

راهــی به خـــدا دارد خلوتــگه تنـــهایی
اونجا که روی از خود اونجا که به خود آیــی
هر جا که ســری بردم در پــرده تو را دیــدم
تو پرده نشــینی و من هـرزه ی هر جایی
بیدار تو تا بـودم رویـای تو مـی دیــدم

بیدار کن از خــوابم ای شـــاهد رویایی
از چشم تو می خیزد هنگامه ی ســر مستی

وز زلف تو می زاید انگیزه ی شـیدایی
هر نقش نگارینــت چــون منظره ی خورشــید

مجموعه ی لطف هست و منظومه ی زیبایی
چشمی که تماشاگر دز حسن تو باشد نیست
در عشق نمی گنجد این حسن تماشـــایی

64:


دلی که نشسته کنار پنجره زار می زند
و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند
غروب ها که می شود خیال چشم های تو
تو را دوباره در دل شکسته جار می زند
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند
یکی سکوت می کند یکی هوار می زند
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر فرموده یا کسی که تار می زند
درست مثل بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند
خدا کند به وعده اش وفا کند که فرموده بود
شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند

حیدرزاده

65:




جان جهان دوش کجا بوده‌ای

نی غلطم در دل ما بوده‌ای


آه که من دوش چه سان بوده‌ام

آه که تو دوش که را بوده‌ای

رشک برم کاش قبا بودمی

چون که در آغوش قبا بوده‌ای

زهره ندارم که بگویم تو را

بی من بیچاره کجا بوده‌ای

آینه‌ای رنگ تو عکس کسیست

تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

رنگ رخ خوب تو آخر گواست

در حرم لطف خدا بوده‌ای

66:

ما همه مثل برده ایم، حتی تو عصر دیجیتال
برده های همیشه رام، برده های همیشه لال
فرشته ی چاقو کشی، با یه ترازوی خراب
گناهامونُ میکِشه، دیمی و بی حساب کتاب
زندگی مون تو دستِ این فرشته ی چاقو کشه
هرکسی زانو نزنه، باید قرنطینه بشه
گاهی تو زندون می ریم و گاهی ما رُ دار می زنه
گاهی با شلاق زدنش، پوست از تنِ ما می کنه
آهای فرشته ی گچی، چاقو کشی بسه دیگه
ببین که این برده داره حرفای تازه ای می گه
من نمی خوام برده باشم، چاقوتُ تیز کن دوباره
زندگی کردن تو قفس، برام قشنگی نداره

67:

نگرانم! نگرانم! نگرانِ این منم
از سرِ دنیا زیادم، امّا باز خیلی کمم
نگرانِ خودمم

بی تو عریونیِ باغم، با تو داغِ داغِ داغم
طپشِ نبضِ چراغم، با تو خیلی روشنم
نگرانِ خودمم

از یه بغضِ تازه خیسم، واسه دیدنت حریصم
خودمُ نمی نویسم، خودمُ خط می زنم
نگرانِ خودمم

از دلِ باغِ گلِ یاس، پشتِ زنگِ خوبِ گیلاس
وقتی بغضِ من یه دریاس، باز بیا به دیدنم
نگرانِ خودمم

این ورا صدا، صدا نیست، درای حنجره وا نیست
کسی دلواپسِ ما نیست، هر دقیقه می شکنم
نگرانِ خودمم

68:


یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی چنین هست گلم
در سایه کوه باید از دشت گذشت
گروهی زندگی را خواب کردند
بنای کفر و دین را باب کردند
خدا را شُکر گر راندند از خویش
به سوی عاشقی پرتاب کردند

69:

تو مسیرِ جست و جوتم، مثِ آینه رو به روتم
نگرانِ این سکوتم، شعله بنداز به تنم
نگرانِ خودمم

بی خیالِ غمِ من باش، عاشقِ عاشق شدن باش
مثلِ معنای وطن باش، خسته از این وطنم
نگرانِ خودمم

خاطره ها رُ صدا کن، منُ از خودم رها کن
چترِ آغوشتُ وا کن، پا بذار تو پیرهنم
نگرانِ خودمم

دل دلِ این دلُ دریاب، قد بکش تا خودِ آفتاب
هم تو بیداری و هم خواب، گرمِ از تو فرمودنم
نگرانِ خودمم


70:

یه حلب نفت و یه کبریت، شبُ آتیش می زنم
خسته ام از این همه خط و نشونِ دم به دم
ذله ام از این که میگن یکی از راه می رسه
با توام مرشدِ بد! افسانه رج زدن بسه
قوطیِ کبریتِ من مثلِ یه معجزه اس، ببین
داره آتیش می گیره این شبحِ ستاره چین

مشتِ خورشیدُ گره کن
نسلِ خفاشُ بتارون
کاری کن دیوِ سیاهی
بره از تو قصه بیرون

71:

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم
دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم
تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم
امتی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین ناامتان بیگانه باشم یا نباشم

72:



چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ،نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید اون ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم اون درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها نمايند یاری


73:

یه حلب نفت و یه کبریت، وقتِ آغازِ حریقه
نگو زوده، نگو دیره، مالِ ماست همین دقیقه
پر کن از آیینه کاری، سقفِ این طاقِ کبودُ
زیر و رو کن تنِ دُگمِ این شبستونِ حسودُ
روی خاکسترِ این شب، شهرِ خورشیدُ می سازیم
سپس این به وعده ی هر سایه ای دل نمی بازیم

مشتِ خورشیدُ گره کن
نسلِ خفاشُ بتارون
کاری کن دیوِ سیاهی
بره از تو قصه بیرون


74:

دنیا که از او دل اسیران ریش هست

پامال غمش، توانگر و درویش هست

نیشش، همه جانگزاتر از شربت مرگ

نوشش، چو نکو نگه کنی، هم نیش هست

75:

شبِ تاریک، یه فرشته، سر چهارراه
تک و تنها، گیساش از نور، صورتش ماه
رو شونه ش، دوتا باله، اما سوخته
کی می دونه، اون چشاشُ کجا دوخته؟
چش به راهه یه سواره، یا یه فانوس؟
اون فرشته یه حقیقت یا یه جادوس؟

آی فرشته! شهر تاریک جای هیچ فرشته ای نیست
این جا از خدا و قصرش، ردی و نوشته ای نیست
آی فرشته! خودِ شیطون اینجا صاحب اختیاره
میگن آدم و فرشته، واسه اون فرقی نداره

76:



من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را فرمودم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانی به خرابات آ تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

و اون ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه...

77:

سـاقــی بده پیمانه ای ز اون می کـــه بی خویشم کنـــد
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان مــی کـــه در شبهـــای غـــم بـارد فــروغ صبحـدم
غافل کنـد از بیش و کم فارغ ز تشویشم کنـد
نــور سحــرگـــاهی دهــد فیضی کـــه می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
ســوزد مــــرا ســازد مــرا در آتـــش انــدازد مــرا
وز من رهــا سازد مــرا بیگانه از خویشم کند
بستانــد ای ســـرو سهـــی! سودای هستــی از رهی
یغما کنـد اندیشـه را دور از بـــد اندیشــم کند

78:

سه تا ولگرد، با یه ماشین، سرِ چهارراه
انتظاره اون فرشته میشه کوتاه
یه کشیده، چندتا مشت و یه جنایت
اون فرشته میشه شیطون، خیلی راحت
اونا رفتن، یه فرشته روی خاکه
رو سیاه نیس، آخه میگن: مُرده پاکه

آی فرشته! شهر تاریک جای هیچ فرشته ای نیست
این جا از خدا و قصرش، ردی و نوشته ای نیست
آی فرشته! خودِ شیطون اینجا صاحب اختیاره
میگن آدم و فرشته، واسه اون فرقی نداره


79:

ما را دلی بود کـه ز دنیای دیگر هست
ماییم جای دیگر و او جای دیگـــر هست...
امـــروز میخــوری غـــم فـــردا و همچنــــان
فــــردا بــــه خاطـــرت غم فردای دیگــر هست
گـــر خلـــق را بـــود ســـر ســودای مـال و جاه
آزاده مــــرد را ســـر و ســـودای دیـگـــر اســت
دیشب دلــم بــه جلــوه مستـــانه ای ربــود
امشــب پـــی ربــــودن دلهـای دیگر هست
غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر هست


80:

شاکیِ روزگار منم، تمومِ این شهر متهم
یه حادثه چند ساعته، با من میاد قدم قدم
زخما دهن وا میکنن وقتی دل از عشقی پُره
دستِ منُ بگیر که پام، رو خونِ عشقم می سُره
بگو که از کدوم طرف میشه به آرامش رسید؟
وقتی تو چشمِ هرکسی، برقِ فریبُ میشه دید
راهِ ضیافتُ به من، دستِ کی نشون میده؟
وقتی که حتی گلِ سرخ، این روزا بوی خون میده


81:

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گايشانم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گايشاند ميفزا قهر خود ، گايشانم بخواهم مهر خود
گايشاند که کمتر کن جفا ، گايشانم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خايشانش بيزارش کنم
چون بينم اون شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کايشان او ، باشد که ديدارش کنم

82:

خنده تُ ازم نگیر، تا شبُ طاقت بیارم
من که جز خنده ی تو هیچی تو دنیا ندارم
خنده تُ ازم نگیر، نذار به گریه خو کنم
تو که باشی می تونم خورشیدُ آرزو کنم
شب سیاه تر از همیشه س، خنده تُ ازم نگیر
نذار آلوده بشم، به سایه های شبِ پیر

خنده هات مثلِ طلسمهِ واسه رویینه شدن
خنده هات یه خنجره تو دستای خالیِ من
خنده تُ ازم نگیر، وقتی میرم به جنگِ شب
بذار از تو تازه شم، بذار وطن شه این وطن

83:

من به خود می‌گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها،
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست.

چه کسی می‌خواهد
من و تو «ما» نشویم
خانه‌اش ویران باد!

من اگر «ما» نشوم، تنهایم
تو اگر «ما» نشوی،
خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مُشتِ رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجۀ هر دشمنِ دون
آویزد

84:

از صدای گریه و ضجّه و ناله خسته ام
از دیاری که تو اون خنده محاله خسته ام
خسته ام از این همه مرثیه خونِ ناامید
از کلاغی که تو هیچ قصه ای خونه ش نرسید
منُ سِحرِ خنده هات کن، شبُ گم کن تو چشات
بذار آروم بگیرم، تو نقره ریزِ خنده هات


خنده هات مثلِ طلسمهِ واسه رویینه شدن
خنده هات یه خنجره تو دستای خالیِ من
خنده تُ ازم نگیر، وقتی میرم به جنگِ شب
بذار از تو تازه شم، بذار وطن شه این وطن


85:

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم!
افسوس به دوروزه هستی نمیخورم
زاری بر این سراچه ماتم نمیکنم...
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا!
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز !
ای سرنوشت،هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را!
منشین که دست مرگ زبندم رها کند

86:


باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد...


هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین..

87:

کاش که من بال و پری داشتم
جانب کویش گذری داشتم
آتش عشقش چو بجانم فتاد
سوخت اگر بال و پری داشتم
میزدم آتش به نهال حیات
گر نه امید ثمری داشتم
گلشن حسن تو ، که شاداب باد
منهم از اون چشم بری داشتم
رفتی از این شهر و نفرمودی که من
شیفته ی در بدری داشتم
دل به رهش پر زد و میفرمود باز
کاش که من بال و پری داشتم

88:

نفست رُ تازه کن، ترانه خون! شعرُ با لهجه ی آزادی بخون
ماهیِ سیاهِ این ترانه رُ، به شبِ آبیِ دریا برسون
منُ با صدات ببر یه جای دور، خسته ام از این همه خط و نشون
دیگه این قناریِ قفس نشین، تن نمی سپره به ننگِ آب و دون
زیرِ سر نیزه ی این ثانیه ها، منم و ترانه های نیمه جون
دلم از غربتِ این خونه گرفت، آی فلک! ماشه ی مرگُ بِچِکون

89:

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
استقامت بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببر
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان فرمود که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه ایجاد بدانند که زناری هست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ما
داستانیست که بر هر سر بازاری هست

90:



خلاصه دوستان دانید چه کاریم؟

همگی برخرشیطان سواریم

بیا تا تا راه دیگر پیش گیریم

سراغ از اصل و ذات خویش گیریم

بیاتاقدرهمدیگربدانیم

غرور وکینه را را ازخودرانیم

بیاتا دست یکدیگربگیریم

ضمانت نیست تا فردا نمیریم

91:

من می خوام خونه م ُ دوشم بگیرم، مثِ کولیا، مثِ یه حلزون
امّا این خاطره های لعنتی، میگن: این جهنمُ خونه بدون
آی نسیمِ خوبِ دریا، یه دفه، منُ دنبالِ نگاهت بکشون
قایقم منتظرِ اشاره تِ، بی قراره و کشیده بادبون
موندنم مرگه، یه مرگِ بی شکوه، رفتنم لعنته و زخمِ زبون
تو بگو، تویی که تو خواب و خیال، خونه ساختی از گل و رنگین کمون
بگو کی پهلوونِ شهرِ چراغ، پا می ذاره توی گودِ خونه مون؟
منُ دلداری بده با یه دروغ، بگو: چش به راهِ پهلوون بمون
رو تنِ جریمه های ناتموم، بنویس با جوهرِ قرمزِ خون:
وقتی تو کویرِ ترس و دلهره، بالِ کرکسا میشه یه سایه بون
وقتشه که گلّه باور بکنه، خودِ قصّاب باشیِ مردِ شبون

92:

ما رُ گول زدن دوباره، همنفس! نگا کن کرکسا رُ تو آسمون
دس رو دس گذاشتنِ من و تو هم، چاره نیس برای ختمِ سر برون
واسه هر کسی که دس رو دس گذاشت، نامه نیس تو خورجینِ نامه رسون
حرف آخر اینِ که: دستم رُ بگیر، تا با هم بشیم هزارتا پهلوون

93:

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر هست
روزن دل برگشا حاضر و هشيار باش
نيست کس آگه که يار کی بنمايد جمال
ليک تو باری به نقد ساخته ی کار باش
لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست
شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش
گر دل و جان تو را دُر بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش


94:

وسطِ یه ضربدرم، گوشه نشین وخسته
تو یه چهار راهی که از چهار طرف بن بسته
روی دیوارای بن بست، رؤیا نقاشی شده
عکسِ جاده های امنِ دنیا نقاشی شده
دیوارا قایم شدن اون ورِ عکسِ رنگ به رنگ
عمریه که دلخوشیم به این دروغای قشنگ
جای آینه روی دیوارای بن بست، خالیه
آینه باید باشه تا به من بگه که من کیه
من تو فکر رفتنم اون ورِ دیوارِ بلند
تو با من بیا عزیز، به آرزوی من نخند
خودِ من اینجا رُ ساختم، دیوارا کارِ منن
رنگارُ پاک می کنم، ببین که نعره می زنن
خودِ من دیوارای زندونمو ساختم، آره
من خودم رُ توی چاردیواری انداختم ، آره
جای آینه روی دیوارای بن بست، خالیه
آینه باید باشه تا به من بگه که من کیه

95:

از دوستان بزرگوارم عذرخواهی می کنم، بدجوری خوابم میاد
شب بر همگی خوش

96:

خسته نباشید

شب بخیر

خوابای رنگی ببینی

97:



هم موسم بهار طرب خیز بگذرد
هم فصل نا ملایم پاییز بگذرد
گر ناملایمی به تو کرد از قضا
خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد...
باور مدار اما

زانکه
تا حرف منو تو درگلومان مانده
صدننگ به جای آبرومان مانده

98:

در اونجا ، بر فراز قله كوه، دو پايم خسته از رنج دايشاندن

به خود فرمودم كه در اين اوج ديگر، صدايم را خدا خواهد شنيدن

به سايشان ابرهاي تيره پر زد، نگاه روشن اميدوارم

ز دل فرياد كردم كه اي خداوند: من او را دوست دارم؛ دوست دارم


نوشته اصلي بوسيله hamed1988 نمايش نوشته ها
يارا يارا گاهي دل ما را
به چراغ نگاهي روشن كن
چشم تار دل را چو مسيحا
به دميدن آهي روشن كن

نوشته اصلي بوسيله fatima73 نمايش نوشته ها

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

99:

اگر وجود کسی ‌با صفا و دلبند هست‌
خدا گواست‌ که ‌یک ‌تکّه ‌از خداوند هست‌

100:

باید گذشت و دم نزد
وقتی سکوت فریاد نیست
وقتی میان اینهمه
تنها یکی فرهاد نیست

101:

ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته‌ای
حسن تو جلوه می‌کند وین همه پرده بسته‌ای
خاطر عام برده‌ای خون خواص خورده‌ای
ما همه صید کرده‌ای خود ز کمند جسته‌ای
از دگری چه حاصلم تا ز تو مهر بگسلم
هم تو که خسته‌ای دلم مرهم ریش خسته‌ای
گر به جراحت و الم دل بشکستیم چه غم
می‌شنوم که دم به دم پیش دل شکسته‌ای

102:

می خواهم به یاد من باشی ...
اگر تو به یاد من باشی،
عین خیالم نیست که همه فراموشم نمايند ...

هاروكى موراكامى

103:

سرود پنجم سرود آشنائي‌هاي ژرف‌تر هست.
سرود اندهگزاري‌هاي من هست و
اندهگساري او.


« احمد شاملو »

104:

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند...



105:

دیدی اون قهقهه کبک خرامان حافظ
که زسرپنجه شاهین قضا غافل بود

106:

دوست دارم درمورد همه چی فکرکنم
درباره کلبه متروک وسط باغ
درباره رودی که تبدیل شده به یک جاده
درباره چوپانی که بره اش راوسط کوهها گم کرده هست
درباره حسرت پیرزن بیماربرای رفتن
به امامزاده بالای تپه
درباره کارگری که دوست دارد
یک روز مرخصی باحقوق بگیرد
درباره بچه آهویی که مادرش را گم کرده هست....
ودرباره خودم که چقدر بی فکرم......


107:

ترک سرمستم چوساغر میگرفت
عالمی درشورودرشر میگرفت
عکس خورشید جمالش برجهان
شعله میزد هفت کشورمی گرفت

108:

گاهى گمان نميكنى و ميشود
گاهى نميشود كه نميشود
گاهى هزار دوره دعا بى أجابت هست
گاهى نفرموده قرعه به نام تو ميشود

109:

در ازل قرعه قسمت چو زدند طالع و بخت
سهم ما عشق فتاد
و نوشتند به پیشانی ما..
بدبخت

110:

چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست
از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست



نوشته اصلي بوسيله holo0o نمايش نوشته ها
در ازل قرعه قسمت چو زدند طالع و بخت
سهم ما عشق فتاد
و نوشتند به پیشانی ما..
بدبخت
ساقیا امشب کجایی
تا ز خود یابم رهایی
بی تو از داغ جدایی
سوختم آتش گرفتم
تا گذشتی دامن افشان
دورم از دل، سیرم از جان
و از غمت چون شمع لرزان
سوختم، آتش گرفتم
من سراپا اشک و آهم
شعله بارد، از نگاهم
شمع طرب بودی، مرا امشب چرا، از دیده نهانی؟
رفتی و از سودای تو، دارد دلم، داغی که ندانی






111:

نه در غربت دلم شادن
نه روی در وطن دارم
الهی این چرخ بر گردد
از این طالع که من دارم

112:

گربه ی مسکین اگر پر داشتی

تخم گنجشک از جهان برداشتی

113:

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از اون به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

114:

درد را نوشتین درد شد

مرهم نداشتیم ..

زخم شد

115:

تا کسی رخ ننماید، نبرد دل زکسی
دلبر ما، دل ما برد و به ما رخ ننمود

116:

دکترم فرمود که شما مشکلتان کم خونی ست

خون دل می خورم ای کاش که تاثیر کند

117:

تو ای تنها تر از تنها به دنبال تو می گردم
توای پیدا و ناپیدا به دنبال تو می گردم

118:

تنها ترین تنها شدم همدمی نیست

این غم روی غم های دگر ..

مشکلی نیست

119:

گوشه گیرم بیاد روی کسی
می کشد دل مرا بیاد کسی


120:

دلتنگی که به کام دلم افتاد
یادم به دو صد مشکلم افتاد
رفتم که گذر کنم از این حال
بدتر به سرشت و گلم افتاد

پ.ن:دلتنگ که میشوی تمام بهانه ها پیچکی میشود دور مغزت ......!!!!!


121:

بگذریم و بگذریم و بگذریم

آخرش با خنده ..

باز هم بگذریم

122:

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی

123:

آخرش کار دستم می دهی ..

می دانی چرا ؟

با ترفندی ..

دل از ما می بری آخر چرا ؟

124:

آتش پر از قهر تو مي فرمود: برو
جذبه ي چشم پر از مهر تو مي فرمود بايست

125:

مرا خود با تو سری در میان هست
وگرنه روی زیبا در جهان هست
وجدی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست

126:

آخر از راه دل و ديده سر آرد بيرون
نيش اون خار که از دست تو در پاي من هست

127:

با من تنها غریبی آشنای دیگران

کاش من هم لحظه ای بودم ..

به جای دیگران

128:

ساقی بده پیمانه ای ،زان می که بی خویشم کند
برحسن شورانگیز تو ،عا شق تراز پیشم کند
زان می که در شبهای غم ،بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم ،فارغ ز تشویشم کند

129:

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد

بعید نیست و بگذار هرچه می خواهد
قبیله ام به دروغ و دغل به باد دهد

زبان سرخ و سر سبز و چند نقطه...، مرا
دو صد کنایه و ضرب المثل به باد دهد

قفس چه دوره سختی ست، می روم هر چند
مرا جسارت این راه حل به باد دهد

چقدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که اون را اجل به باد دهد

130:

میان این همه مهمان ،
چقــدر تنهایم !
وقتی ،
در بین این همه کفش ...
کفش های تو
....

نیست !

131:

عاقلان گویند: دوری کن زعشق روی دوست
ما و از عشق رُخش دوری؟! ...

مگر دیوانه ایم ?!

132:

فرض کن در آغوشت می مُردم

و مرا همانجا دفن می کردی

چه دلپذیر اگر
فشارِ قبر را بیشتر کنی!

133:

امشب اون حسرت دیرینهٔ من
در بر دوست به سر می آید

در فروبند و بگو خانه تهی هست
زین سپس هر که به در می آید

134:

من ...
روز خویش را ...
با آفتاب ِ روی تو ...
کز مشرق ِ خیال دمیده هست ،
آغاز می کنم !! من ...
با تو می نویسم و می خوانم ؛
من ...
با تو راه می روم و حرف می زنم ؛
وز شوق ِ این محال
که دستم به دست توست ،
من ...
جای راه رفتن ...
پرواز می کنم !!

اون لحظه ها که مات ...
در انزوای خویش
یا در میان جمع ،
خاموش می نشینم ؛
موسیقی نگاه ِ تو را گوش می کنم !

گاهی میان امت .

.

.
در ازدحام شهر ...
غیر از تو هرچه هست ...
فراموش می کنم ...

!!!

فریدون مشیری

135:

راه کج بود نشد تا به دیارم برسم
فال من خوب نیامد که به یارم برسم

بی‌قراری رسیدن رمق از پایم برد
نشد آخر سر ساعت به قرارم برسم

شهریاری پر از اندوه ثریا هستم
شاید آخر سر پیری به نگارم برسم

هستخوان سوز سیاهی زمستان شده‌ام
بلکه نوروز بیاید به بهارم برسم

عشق هرروز دلم را به کناری می‌برد
عشق نگذاشت سرانجام به کارم برسم

مرگ دل‌بستگی آخر دنیای من هست
می‌روم شاید روزی به مزارم برسم
"شهریار"

136:

سنگ شاید
بهتر از ما بود
بهتر از این لاشه های خندان
سنگ همه چیز را می فهمید
رنگ را
آهنگ را
زنگ را
سنگ بودن شاید
رو سفیدی می خواهد
مایه ی احساس میخواهد
م.ا

137:

ﻏﻨﭽﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﺮﯾﺴت

غنچه ﺁﻧﺮﻭﺯ ﻧﺪﺍنست ﺍﯾﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﺯ ﭼﯿﺴﺖ !

ﺑﺎﻍ ﭘﺮ ﮔﻞ ﺷﺪ ﻭ ﻫﺮ ﻏﻨﭽﻪ ﺑﻪ ﮔﻞ ﺷﺪ ﺗﺒﺪﯾﻞ

ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﺑﺎﻍ ﻓﺰﻭﻥ ﺗﺮ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺍﺑﺮ ﮔﺮﯾﺴﺖ

ﺑﺎﻏﺒﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﻭ ﯾﮏ ﯾﮏ ﻫﻤﻪ ﮔﻞ ﻫﺎ ﺭﺍ ﭼﯿﺪ

ﺑﺎﻍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺧﺎﻟﯿﺴت

ﺑﺎﻍ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺑﺮﯼ ﺍﺯ ﭼﯿﺪﻥ ﮔﻞ ؟

ﮔﻔﺖ : ﭘﮋﻣﺮﺩﮔﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ

ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﭽﯿﻨﻢ ﮔﻞ ﺭﺍ

ﭼﻪ ﺑﻪ ﮔﻠﺰﺍﺭ ﻭ ﭼﻪ ﮔﻠﺪﺍﻥ ، ﺩﮔﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﻧﯿﺴﺖ

ﻫﻤﻪ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺑﻪ ﻣﺮﮔﻨﺪ ، ﭼﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﻪ ﮔﯿﺎﻩ

ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺗﺎ ﺑﺎﻗﯿﺴﺖ

ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﺑﺎﻍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺖ

ﻏﻨﭽﻪ ﮔﺮ ﮔﻞ ﺑﺸﻮﺩ ، ﻫﺴﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﺩﺩ ﻧﯿﺴﺖ

ﺭﺳﻢ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ

ﻣﯿﺮﻭﺩ ﻋﻤﺮ ﻭﻟﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺑﺎﯾﺪ ﺯیست !

138:

اشتباه می نمايند بعضی ها که اشتباه نمی نمايند
باید راه افتاد
مثل رودها که بعضی به دریا می رسند
بعضی هم به دریا نمی رسند
رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد

139:

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده‌ست سخن فرمودن شیرین پیشت
کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد
تا نباید که بشوراند خواب سحرت

هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را
هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت

بارها فرموده‌ام این روی به هر کس منمای
تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت

بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست
نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد
تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت

اون چنان سخت نیاید سر من گر برود
نازنینا که پریشانی مویی ز سرت

غم اون نیست که بر خاک نشیند سعدی
زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت

140:

گاهی در دفترم
تکیه میدهم
به دیواری سفید
سرشار از شعرهای ناسروده .
گاهی آواره میشوم
در حرفهای مچاله شده .
گاهی هم به جستجو
میان سطرها میدوم .
امشب اما
گم شده ام
در بن بست خاطره ای خط خطی .


141:

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

142:

درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم

قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر

143:

سلام!
حال همه ما خوب هست
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور,
که امت به آ ن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آ هوی بی جفت بلرزد
و نه این دل نا ماندگار بی درمان

144:

چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست
از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست

145:

کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد.
وه ...

چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,

146:

مژه‌ای بازکن از چاک کتان هستی

نتوان دید به چشم دگراون مهوش را


دام ماگرم‌روان نیست تعلق بیدل

خارپا مانع جولان نشود آتش را


147:

زندگی آهسته تر من خسته ام
کوله بار پاره ام را بسته ام
زخم پایم درد دارد٬ استقامت کن
تا کسی مرهم گذارد٬استقامت کن


استقامت کن در سایه بنشینم کمی
شاید از ابری ببارد شبنمی
وادی رویای من اینجا نبود
روح من همبازی شبها نبود

استقامت کن من راه را گم کرده ام
در سیاهی ها تلاطم کرده ام
استقامت کن تا راه را پیدا کنم
استقامت کن تا کفش خود را پا کنم...

148:

گر با سحر خو کنی بانگ خدا را بشنوی
دل را اگر گیسو کنی ، هرشب ندا را بشنوی
در اون سکوت جانفزار از عرش می آید صدا
گوش دگر باید ترا تا اون صدا را بشنوی

149:

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آ تش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط هست این,برود چون نرود
چند کس از تو و یاران آ زرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

150:

شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان
که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم

من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس
حافظ راز خود و عارف وقت خویشم

151:

عاقبت روزی
در غروبی غمگین
به ستوه خواهم آمد!
عصیان خواهم کرد
رختهای کودکیم را خواهم پوشید
از پشت بام عقل پایین خواهم آمد
از نردبان ناله ها بالا خواهم رفت
سنگی در مشت خواهم گرفت
با خشم
با خروش
آبگینه آسمان را خواهم شکست
اونگاه!
از روزن این مینای شکسته
کبوتر دلم را
پرواز خواهم داد
تا اونجا که اوست!
تا بر دوست!

152:

دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست
سیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست

153:

هر روز در سکوت خیابان دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست
وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت می‌شکست
ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید
جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست
اونها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست
اونها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتی یکی به عشق تو آیا پریده‌است
رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست
ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست
باران گرفت بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست
آهسته فرمود من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست

154:

امشب ای ماه کجایی که دلم غمگینست
دیده بگشا که مرا آمدنت تسکینست

تو که همصحبت تنهایی شب‌های منی
پس کجا مانده‌ای امشب که سحر نزدیکست

آمدی دیر چرا ای که رخت تسکینم
نکند قلب توام زخمی و دل چرکینست

عارضت سرخ چرا گشته چرا دلگیری
مونس من چه شده، از چه دلت خونینست

با که گویم سخن از درد که بی‌درد بود
آخر ای رحم خدایا، چه دلم سنگینست

چه شد ای غافله‌ی عمر کجا وا ماندی
خسته‌ام وقت سفر کردن این معشوقست

رو شبان بار سفر بند که اینک دنیا
بی‌وفایست که خود مستحق نفرینست

155:

اینجا برای از تو نوشتن هوا كم هست
دنیا برای از تو نوشتن مرا كم هست
اكسیر من نهاینكه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این كیمیا كم هست
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیبرنامه نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش فرمود
دریا كه از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای كاش از تو هیچ نمی فرمودمش ببین
دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست

156:

هیچکس حاضـر نشد این قصـه را باور کند

جای من باشد، دو روز از زندگی را سر کند

در مسـیـر بـاد پـایـیـزی شکفـتـم! لاجـرم

میـرسد از راه تا این غـنـچـه را پـرپـر کنـد

تـک درختـی بـودم و هر کاروانـی که رسید

خـستـگـی آورد بـلـکـه در کـنــارم در کـنـد

بـارگــاهـی در مـیـان مـردمـی غـم پــرورم

هرکسی آمـد، فقـط آمد که چشمـی تـر کند

عـشـق لازم بـود، امـا دیـر فـهـمـیـدم هـوا

مـی تـوانـد آتـشـی را بـاز شعـلـه ور کـنـد

می کشـم در آینـه خود را در آغوش خودم

می تواند این هـم آغوشی مـرا بهتـر کنـد؟!

157:

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
بدیناسن خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب
تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند اونگاه
چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب
تماشایی هست پیچ و تاب آتش ها خوشا بر من
كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب
مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب
تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب
كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

158:

باران ؟
نه !
گريهي بي اختيار خداوند ...
و من كه خانه زاد بي قراري و مرگ ام ...
بي تو
هر پاره ي دل ام را
به نام كسي ديگر كرده ام
به نام ه ركسي كه
كمي يا دمي
شبيه تو بود ...
نگاه كن
بيرون چه باراني مي آيد !

159:

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و وقت ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن هست تمام محال ها

160:

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آ تش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط هست این,برود چون نرود
چند کس از تو و یاران آ زرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

161:


162:

خوش آمدی دوست من
قشنگ و خوش زبان من
خوش آمدی غنچه ی ناز
به شهر روح و جان من

163:

من که در مدرسه ی عشق نخواندم درسی ...
چه کسی داده به من بیست ؛ چرا یادم نیست ..

164:

ﺍﯼ ﺟﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ، ﺟﺎﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺳﻮﺧﺘﻪ
ﺗﻦ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ، ﺟﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ
ﺍﺯ ﻣﺤﺸﺮ ﺭﺿﻮﺍﻧﯿﺖ ﺟﺎﻧﯽ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺭﻡ ﻃﻠﺐ
ﺍﯾﻦ ﺟﺎﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﺷﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ
حضرت مولانا

165:

عشق دانشکده تجربه انسان هاست
گرچه چندی هست پر از طفل دبستان شده هست

166:

زندگی رویا نیست، زندگی زیباییست

می توان بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

167:

غم در دل تنگ من از اونست که نیست
یکدوست که با او غـــم دل بتوان فرمود

168:

وفایی نیست در گل ها منال ای بلبل مسکین
کزین گل ها پس از مـا هم فراوان رویــد از گلها

169:

وفای بی وفایان کرد پیرم
روم یار وفاداری بگیــــــرم

اگر یار وفاداری نباشـــــــد
سر قبر وفاداران بمیـــــــرم

170:

کاش تا دل می گرفت و می شکست

دوست می آمد کنارش می نشست


171:

دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد
آشیان هرجا گرفتم لانـــــــه صیاد شـــــــد

172:

خنــده ها بـر لب تو بــود و كس آگــاه نشد
زین همه درد خموشانه كه بر جان تو هست

173:

گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی هست
این آتش از هر سر که برخیزد تماشایی هست

دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد

تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی هست

زیبای من ! روزی که رفتی با خودم فرمودم

چیزی که دیگر برنخواهد گشت زیبایی هست

راز مرا از چشم هایم می توان فهمید

این گریه های ناگهان از ترس رسوایی هست

این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری 

تمرین برای روزهایی که نمی آیی هست

شاید فقط عاشق بداند او چرا تنهاست :

کامل ترین معنا برای عشق تنهایی هست

174:

هر چه به جز خیالِ او ، قصد حریم ِ دل کند

در نگشایمش به رو ، از در ُ دل برانمش ..


175:

جنگ

روی مذهب هست یا سرزمین

هرچه هست

کودکانمان آسوده نیستند

همین؟!

176:


یاد دارم صورت زیبا فریبا چهره را
دوست دارم تا ببینم چهرِ زیبا چهره را
هر دو ابروی تو را خطاط ماهر می کشد
حالتی دارد نپرس از من، تماشا چهره را
وای اگر دستم رسد بر دامن چرخ فلک
می گشایم پرده از سازنده بالا چهره را
کشتی بنشسته در ساحل ندارد بیم موج
چون که بگذشت از طلب، درمانده دریا چهره را
بعد عنوان طلب شد هم ردیف ما هوس
عشق، تقصیر تو را گردن کشد یا چهره را

خاک، آزاد هست فرزندان آدم بی قرار
جستجوها می نمايند اطراف حوا چهره را
عشق خاصیت ندارد مرده را بهر علاج
طالع بخت از کجا جوید مسیحا چهره را

177:

ای یار دور دست که دل می بری هـنوز

چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز

هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان

در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز

سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین!

عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز

ای چلچراغ کهنه که ز اون سوی سال ها

از هـر چـراغ تـازه، فـروزان تــری هـنــوز

بـالـیـن و بـسـتـرم ، هـمـه از گل بنا کنی

شب بر حریم خوابم اگر بـگـذری هـنـوز

ای نـازنـیـن درخـت نـخـسـتین گناه من!

از مـیـوه هـای وسـوسـه بــارآوری هنوز

اون سیب های راه به پـرهـیـز بـسـتـه را

در سایه سار زلف، تو مـی پـروری هنوز

وان سـفــره شـبــانــه نـان و شـراب را

بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم

آه ای شراب کهنه کـه در ساغری هنوز


حسین منزوی

178:

خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی!که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
خوشا اون دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امیدواری
که امید دل و جانش تو باشی
همه شادی و عشرت باشد، ای دوست
در اون خانه که مهمانش تو باشی

179:

فرمودم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخیِ "نه" فرمودنمان را که شنیدیم

وقت هست بنوشیم از این پس "بله" ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یکبار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقِ من، از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

180:


ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
وی نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشی نبود در نظر من
شبها منم و عشق تو و چشم تر من
وین اشک دمادم که بود پرده در من
در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم
هر منظره را منظری از روی تو دیدم

181:

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی هست

تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست

 

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافیست

 

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم، کافیست

 

من همین قدر که با حال و هوایت-گهگاه-

برگی از باغچه ی شعر بچینم، کافیست

 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز

که همین شوق مرا، خوبترینم ! کافیست

182:

بنشین ٬ مرو ٬ که در دل شب ٬ در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه به آزار من مکوش
یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست
بنشین ٬ مرو ٬ صفای تمنای من ببین
امشب چراغ عشق در این خانه روشن هست
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشین ٬ مرو ٬ مرو که نه هنگام رفتن هست

183:



در
گرگ و میش هر روز
میعادگاه عشقــــی برپاست ،
دلدادگیِ مــاه
بـه
گیســوی طلای خــورشید
امـا ، دریغــا...
مجال هیچ معاشقه نیست ،
پلک گشودن خورشید
یعنــی
لحظه ی زوال عــــاشق ...
چه حکایت تلخیست
دلبستگیِ ماه و خورشید
وقتــی
لحظـــه ی دیــدار
به قـدر یک تلألــو
کـــــوتاه هست...


184:

عاشقی دانی چه باشد؟ بی‌دل و جان زیستن
جان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن
سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصال
ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن


185:

سخن عشق نشاید بر هر کس فرمودن
مهر را گرچه محالست بگل بنهفتن
مشکل اونست که احوال گدا با سلطان
نتوان فرمودن و با غیر نیاید فرمودن
ای خوشا وقت گل و لاله بهنگام صبوح
در کشیدن مل گلگون و چو گل بشکفتن
شرط فراشی در دیر مغان دانی چیست
ره رندان خرابات بمژگان رفتن
هیچکس نیست که با چشم تو نتواند فرمود
که چنین مست بمحراب نشاید خفتن
کیست کز هندوی زلف تو نجوید دل من
دزد را گر چه ز دانش نبود آشفتن

186:

الا اي طوطي گايشانا ي اسرار
مبادا خاليت شكر زمنقار
سرت سبزودلت خوش باد وجاايشاند
كه خوش نقشي نمودي از خط يار
سخن سر بسته فرمودي با حريفان
خدا را زين معما پرده بردار

187:

ما لذت فقریم، سخا را نشناسیم
ناسوری زخمیم، شفا را نشناسیم
ما طایر قدسیم، سراسیمه در این دهر
کیفیت این آب و هوا را نشناسیم
مهر لب ما بشکند آشوب بهاران
ما باغ ملولیم نوا را نشناسیم
مستیم و نداریم دل عافیت اندیش
ما کشمکش روز جزا را نشناسیم
در معرکهٔ ریب و ریا عمر به سر شد
زان چهره شناسیم وفا را نشناسیم
در راه وفا کوشش و نازان سوی مستی
تا سر نرود جنبش پا را نشناسیم
یک نالهٔ آشفته فروشیم به صد کام
آرایش بازار دعا را نشناسیم

188:

امروز ،

آرام ترین

لحظه ی دلگیر نماينده ی

ناب ِ دنیاست !

#مهديه_لطيفى

189:


با یاد شانه های تو سر آفریده هست
ایزد چقدر شانه به سر آفریده هست
معجون سرنوشت مرا با سرشت تو
بی شک به شکل شیر و شکر آفریده هست
پای مرا برای دویدن به سوی تو
پای تو را برای سفر آفریده هست
لبخند را به روی لبانت چه پایدار
اخم تو را چه زودگذر آفریده هست
هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست
خوب آفریده هست اگر آفریده هست
تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه
آیینه را بدون نظر آفریده هست
چون قید ریشه مانع پرواز می شود
پروانه را بدون پدر آفریده هست
غیر از تحمل سر پر شور دوست نیست
باری که روی شانه ی هر آفریده هست

190:

به شب و پنجره بسپار که بر میگردم
عشق را زنده نگه دار که برمیگردم
بس کن این سرزنش "رفتی و بد کردی" را
دست از این خاطره بردار که بر میگردم
بین ما پیشترک هر سخنی بود گذشت
عاشقت میشوم این بار که بر میگردم
پرده ی تیره ی اون پنجره ها را بردار
روی رف آینه بگذار که بر میگردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار که بر میگردم

191:

روان چون چشمه بودم جذبه‌ات خشکاند و چوبم کرد
بنازم اون نگاهت را که درجا ميخ‌کوبم کرد
شب و روز مرا در برزخ يک لحظه جا دادي
طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد
کنون از گرد و خاک عشق‌هاي پيش از اين پاکم
که سيلاب تو از هر رايشاندادي رُفت‌و‌روبم کرد
تنت تلفيق گنگ عنصر باد هست با آتش
نفس‌هايت شمالي سرد، لب‌هايت جنوبم کرد
دوا جادو نمي‌دانم، شفا در حرف‌هايت بود
نمي‌دانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد

192:

شب مي شوم شايد از اين پس ماه من باشي
يا آشناي خاطرِ گمراه من باشي
از اينطرف ها اتفاقي سربزن ، شايد
يكبار را در طالع ِ بيگاه من باشي
جمهوري ام را با نگاه خايشانش ايشانران كن
تنها(( تو)) بايستي كماكان شاه من باشي
لب مي زنم بر شوكران ِزندگي آرام
بدنيست گاهي موجب اكراه من باشي
يعني بگيري دستهايم را به يكباره
يعني كه يلداي شب ِ كوتاه من باشي
دل مي دهم هرجا كه خواهي برد ، حرفي نيست
يك عمر راه و گاه گاهي چاه من باشي
جمع نقيضين هست باهم بودن ما –نه –
هرچند(( تو)) آيينه ي دلخواه من باشي

193:

در اين دنيا نبايد گل ببايشانم

نبايد مهرباني را بجايشانم

همان بهتر سر سنگ مزاري

غمم را با قديمي ها بگايشانم

194:

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
دل درنایی من اینهمه بیهوده مگرد
خانه دوست همین جاست اگر بگذارند
سند عقل مشاع هست اگر بگذارند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
غضب آلوده نگاهم میکنید ای امت
دل من مال شماهاست اگر بگذارند

195:

شاه دلم گدا مکش ، من شده ام گدای تو
گر چه ستم کنی به من،جان و تنم فدای تو
مهر تو از وجود من ، با غم دل نمی رود
مهر منت به دل نشد ، هر چه کنم برای تو..

196:

نازنینا ایینه حیران شد گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد گمان کردم تویی

197:

رها از عالم خاکی به ور از هر چه ناپاکی

و همچون عاشقی شیدا به دنبال تو می گردم

198:

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

199:

اگر سلطان توی دیگر ابایی نیست می گویم
که من یک شاعر درباری ام مداح سلطانم

200:

وقتی نباشی ...

پستچی یک بسته غم می آورد
تصـــــویـری از آینــــده با طـــرحِ عَــــــدَم می آورد
عمری به رسمِ عاشقـی در گـل نظـــر کردم ولی
گل با تمــــامِ خوشگـلی پیــشِ تو کـــم مـی آورد

201:

به حکم خودم گربه را زین کنم
دو برگ ازچغندر تبر زین کنم
نهم نردبان روم پشت بام
نشانه بگیرم سرزاغ را
عزایش نشینم کلاغ را

202:


ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان ابر جدا یار جدا




{ امیر خسرو دهلوی }

203:

زن ها ،،،

گیسوان سیاه ،

جامه ها سپید ،

مردان ، شقیقه های سپید ، جامه ها سیاه ،،،،

204:

قلم را اون زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر هست شرح آرزومندی
حافظ



205:

بهــــار آمده اما هــوا هــوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست
بـــه شوق شــال و کلاه تـــو برف می آمد...
و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست
نسیم با هوس رخت های روی طناب
به رقص آمده و دامن رهای تـو نیست
کنــــار این همه مهمــــان چقـــــدر تنهایـــم!؟
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست
بــــه دل نگیر اگـــر این روزهـــا کمی دو دلــــم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست
به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...
شبیه در زدن تــــو...ولـــــی صدای تـــو نیست
تــــو نیستی دل این چتــــر ، وا نخــــواهد شد
غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!
اصغر معاذی

206:

تو هميشه پر اخم و من هميشه پر لبخند
من يه مجرم فراري، تو مث سردي دستبند
من مث يه بچه گربه كه مياد تايشان خيابون
تو يه راننده ي كوري، منو له ميكني آسون

207:

تو با باد شمالی نسبتی داری؟ که همچون او
رسیدی بی صدا از راه دور و بی خبر رفتی

208:

یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها

کی بماند برگ کاهی در میان بادها.


209:

دوران جهان بی می و ساقی هیچ هست
بی زمزمه ی سازِ عراقی هیچ هست

هرچند در احوال جهان می نگرم
حاصل همه عشرت هست و باقی هیچ هست.


210:

بیرون نشود عشق تو ام تا ابد از دل
کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی ...


211:

روزی‌ست خوش و هوا نه گرم هست و نه سرد
ابر از رخ گلزار همی‌ شوید گرد

بلبل به زبان حال خود با گل زرد
فریاد همی‌ کند که مِی باید خورد

212:

از شوق تو بارانم و از شور تو دریا
خیر هست که من رفته ام از یاد...

قشنگ هست

213:


214:

نمازم را قضا کرده ، تماشا کردنت ای ماه
بماند بین ما این رازها "بینی و بین الله"!

215:

ما زنده به اونیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

216:

در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال من پرنده پر نمیزند
ابتهاج

217:

زندگي يعني چه؟ يعني آرزو كم داشتن
چون قناعت پيشگان روح مكرم داشتن
جامعي زيبا بر اندام شرف آراستن
غير لفظ آدمي معناي آدم داشتن
قطره ي اشكي به شبهاي عبادت ريختن
بر نگين گونه ها الماس شبنم داشتن
نيمشب ها گردشي مستانه در باغ نياز
پاكي عيسي گزيدن عطر مريم داشتن
با صفاي دل ستردن اشك بي تاب يتيم
در مقام كعبه چشمي هم به زمزم داشتن

218:

روزها فکر من این هست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

219:

گر با سحر خو کنی بانگ خدا را بشنوی
دل را اگر گیسو کنی ، هرشب ندا را بشنوی
در اون سکوت جانفزار از عرش می آید صدا
گوش دگر باید ترا تا اون صدا را بشنوی

220:

چون گل جان بوی تعشق گرفت
با گل تن رنگ تعلق گرفت

رابطهٔ جان و تن ما ازوست
مردن ما، زیستن ما، ازوست

جامی »

221:

دوست را از دیگران ای عاشق شیدا مجو
اونچه شد در خانه گم از دامن صحرا مجو
چون هوسناکان دورویی نیست کار عاشقان
در بهارستان یکرنگی گل رعنا مجو
حقه حنظل چه دارد غیر زهر جانستان
عیش شیرین در میان قبه خضرا مجو
چون صدف نسبت به ابر نوبهاران کن درست
در میان بحر باش و آب از دریا مجو

صائب

222:

وجودی جز وجود حق مطلق

خیال اندر خیال اندر خیال هست

223:

از صحبت خامان، دل آگاه نگه دار
این آینه را در بغل از آه نگه دار
شب را اگر از مرده دلی زنده نداری
جهدی کن و دامان سحر گاه نگه دار
از آه بود راهی اگر هست به مقصود
گو رشته جان پاره شود آه نگه دار
چون سنگ نشان راهی اگر طی ننمایی
دردامن خود پا بشکن، راه نگه دار
گامی نتوان یافت درین بادیه بی چاه
زنهار عنان دل آگاه نگه دار

224:

.
مژگان به هم بزن که بپاشي جهان من
کوبي زمين من به سر آسمان من
.
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
يک درد ماندگار! بلايت به جان من
.
مي سوزم از تبي که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زير زبان من
.
تشخيص درد من به دل خود حواله کن
آه اي طبيب درد فروش جوان من
.
نبض مرا بگير و ببر نام خايشانش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
.
فرمودي : غريب شهر مني اين چه غربت هست
کاين شهر از تو مي شنود داستان من
.
خاکستري هست شهر من آري و من در اون
اون مجمري که آتش زرتشت از اون من
.
زين پيش اگر که نصف جهان بود سپس اين
با تو شود تمام جهان اصفهان من
.

.


225:

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای

دل بسته بودم.

احمد شاملو

226:

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم
دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم
تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم



مهدی سهیلی

227:

در دل  همان محبت  پیشینه باقی هست      

اون  دوستی که بود در این سینه باقی هست

باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن                 

کان دل که  بود صاف  چو آیینه باقی هست

از  ما  فروتنی‌ست  بکش   تیغ  انتقام                 

 بر  خاطر   شریفت  اگر   کینه  باقی  هست

نقدینه ی وفاست همان بر عیار خویش                 

قفلی  که  بود  بر   در  گنجیه   باقی هست

وحشی  اگر ز کسوت رندی دلت گرفت                 

زهد و صلاح و خرقه ی پشمینه باقی هست

228:



بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم
در سرای دل بهشت آرزویی یافتم
عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم
خاطر از آیینه صبح هست روشن تر مرا
این صفا از صحبت پاکیزه رویی یافتم
گرمی شمع شب افروز آفت پروانه شد
سوخت جانم تا حریف گرم خویی یافتم
بی تلاش من غم عشق تو ام در دل نشست
گنج را در زیر پا بی جستجویی یافتم
تلخکامی بین که در میخانه دلدادگی
بود پر خون جگر هر جا سبویی یافتم
چون صبا در زیر زلفش هر کجا کردم گذار
بک جهان دل بسته بر هر تارمویی یافتم

229:

با نسیم تو
سنگ ، شاعر هست
کوه، رودی هستوار
رود
یک سرود
سرو ، مصرعی بلند
آسمان
یک سروده ی سپید
هر پرنده ، واژه ای ست

در میان این ترانه های رنگ رنگ
این چکامه های نوبر و قشنگ
من
مثل یک علامت ِ تعجبم !

230:

وقتی از باور پروانه شدن سرشاریم
دل به تاریکی این پیله چرا بسپاریم
سنگ باشیم ولی در تن کوهی مغرور
دست از دشمنی آینه ها برداریم
سپس این بین سکوت من و لبخند شما
رازهایی که شنیدیم نگه می داریم
تا اگر از غم پاییز پریشان بودیم
دست بر شانه ی دلتنگی هم بگذاریم
بین ما هرچه که عریان شده خاکستر ماست
ما که معشوقگی آتش و گندمزاریم
باد از کوچه ی بن بست خبر آورده
ما دوتا پنجره زندانی یک دیواریم

231:

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه پر حادثه حاضر باشم

حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا اون سوی دريا بروی
من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود، چرا از تو شکايت بکنم؟
يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم؟

شايد اين گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اسم خوش شاعر باشم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ايمان به تو کافر باشم

دردم اين هست که بايد پس از اين قسمت ها
سال ها منتظر قسمت آخر باشم  

232:


مهربان من نشد تا مهربان دیگریست
با جهان بیگانه ام تا او از اون دیگریست
گردباد وحشتم آواره ی هامون و دشت
تا سر آرام من بر آستان دیگریست
سوختم چون لاله ای در آفتاب بیدلی
چتر راحت بخش من تا سایبان دیگریست
سرزنش گرد ملالی بر سرم افشانده هست
قصه ی رسوایی ام تا بر زبان دیگریست
غرق اشک سینه سوزم تا که دانستم هنوز
جان عشرت آفرینم شادمان دیگریست
رخت بیرون میکشم زین خانه ی آرام سوز
تا بر این دیوار نقش دلستان دیگریست

233:

دریا شده هست خواهر و من هم برادرش

شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش

خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم، هرغزل که ما

با هـــم سروده ایم جهان کرده از برش

خواهر وقت ، وقت برادر کشی هست باز

شاید بـــه گوش هــــا نرسد بیت آخـرش

با خود ببر مرا کـــه نپوسد در این سکــــون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا منــــم ، همو کــــه به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده هست به اعماق و کوسه ها

خــــون می خورند از رگ در خــــون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخــــواه بریسند پیکـــــرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهـــــر خواهرش

234:


مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی دلش از دوری تو دلگیر هست
مهربانم، ای خوب
یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد
یک نفر هست که دنیایش را
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد
مهربانم، ای خوب
یک نفر هست که با تو تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر هست و شعور
پر احساس و خیال هست و سرور
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک هست
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی

235:

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

دلــی کــــه کرده هـوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

کـــه آورد دلــــــم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

تو را ز جرگــــه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌کنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ، رهایت

گره بـــــه کار من افتاده هست از غم غربت

کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم کــه تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق هست

سلیس و ساده بگویم: دلــــــم گرفته برایت !

236:

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش​ ها گر کند خار مغیلان غــم مخور

گر چه منزل بس خطرناک هست و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غــم مخور

237:

اگر گم کرده ای ای دل کلید هستجابت را
بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد، دل بر مکن از ما
در این خانه دق الباب کن، وا کردنش با من

238:

اگر ماه بودم به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
اگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
...
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
اگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می شکستی مرا می شکستی

239:

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از امت این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی اون لحظه شادی که گذشت

غصه هم ، خواهد رفت

 
اون چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از امت این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی اون لحظه شادی که گذشت

 
غصه هم ، خواهد رفت

اون چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

 
تو به آیینه

نه

 
آیینه به تو ، خیره شده هست

تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

 
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش

 
ظرف این لحظه ، ولیکن خالی هست

ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن

تا خدا ، یک رگ گردن باقی هست

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

240:

دریا
رود ها را به هم می رساند
باد
ابر ها را
و شعر، کلمات را
همیشه وسیله ای هست که دو چیز را به هم می رساند
ببین!
چه دور
چه دیر
ما به هم می رسیم
که رودیم
که ابریم
که کلمه ایم

241:

بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد
از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــی‌کــــنـد
کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــده‌انـد
در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــده‌انـد

242:

هر چه بگویم ای صنم نیست جـدا ز نیــک و بـد
هم تو بگو ز لطف خود بی تو بسر نمی شود

243:

به نفر قبلیت یه شعر هدیه بده

244:

یک چشم زدن غافل از اون شاه نباشیم

شاید که نگاهی کند آگاه نباشیم

245:

عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش هست

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

246:

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر هست
شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر هست
اونچنان می فشرد فاصله راه نفسم
که اگر زود ، اگر زود بیایی دیر هست
رفتنت نقطه ی پایان خوشی هایم بود
دلم از هرچه و هر کس که بگویی سیر هست
سایه ای مانده زمن بی تو که در آینه هم
طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر هست
خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی
دوستم داری و این خوب ترین تعبیر هست
کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی
که چگونه نفسم با غم تو درگیر هست
تارهای نفسم را به وقت می بافم
که تو شاید برسی حیف که بی تاثیر هست"

247:

خرم اون روز

که بازآیی و

سعدی گوید:


آمدی؟

وه که چه مشتاق و

پریشان بودم..!

248:

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

249:

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا؟
مثل باران ، تند میبارم نمی آیی چرا؟

خسته ام از درد ، از آهنگ های بیکلام
خسته از آهنگ گیتارم نمی آیی چرا

غرق در کابوس میمانم مجال خواب نیست..
من چرا تا صبح بیدارم؟ نمی آیی چرا؟

250:

تو به کردم که دگر مِی نخورم

یار اگر ساقی شود ..

مِی بدهد من چه کنم !!؟

251:

تیر بزن ..جفا بکن

بدتر از این هم بکنی

دست نمی کشم ز تو ...

252:

این روزها
که جرأت دیوانگی کم هست
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم
بگذار در خیال تو باشم
بگذار
بگذریم
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ هست

قیصر_امین_پور

253:

توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر
بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر .

.

254:

در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر


در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز



به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی

که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز


255:


اندکی پیش تو فرمودم غم دل ترسیدم

که دل آزرده شوی، ور نه سخن بسیار هست

256:

جهان بي عشق چيزي نيست جزتكرارِ يك تكرار

#فاضل_نظري

257:

گر با غم عشق سازگار آید دل
بر مرکب آرزو سوار آید دل

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل

ابوسعیدابوالخیر

258:

بر تربتِ من جلوه کن از ناز، که خواهم

سرمست نهم رو به تماشای قیامت

259:

یک نفر هست صمیمانه تو را می خواهد
مثل یک عاشق دیوانه تو را می خواهد

گاه با یاد تو زانو به بغل می گیرد
خاطراتش شده افسانه ، تو را می خواهد

260:

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید


261:

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن


فرموده بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن








54 out of 100 based on 59 user ratings 584 reviews