پاییز...سلطان فصل ها


پاییز...سلطان فصل ها



پاییز...سلطان فصل ها
سلام هم میهنای گلم...این یکی از شعرای منه که برای جشنواره فرستادمش...برای همینم به نظراتتون خیلی نیاز دارم...ازتون ممنون میشم برام اشکالاتمو بگین و یه نظری هم درباره ی اینکه میتونه جایزه ی اولو ببره یا نه هم بگین...مرسی از تک تکتون



پاییز سلطان فصل ها
پاییز جهان را زیر و رو میکند
درختان خشکیده و تند مزاج
که در تنهایی خود آه میکشند
و آسمان تیره و تار که میزبان همیشگی باران است
بارانی که با آب جهان را به آتش میکشد
صدای هو هوی باد خشمگین جهان پیما
که در تو در توی روح میپیچد
و نفسی که تازگی میبخشد
به جان تکیده و روح متزلزلم
انسانهای خاکستری در پاییز رنگی میشوند
خطوط نا منظم از اصوات و زمزمه ی اذهان بیمار آرامش و ثبات می یابند
آنهایی که باید به خدا می پیوندند
پاییز به جاده معنا میدهد
و وزنه ی سنگین تجلی را از شانه های شاعر بر میدارد
در این جهان بی امیدی
پاییز امیدی روشن برای دل های بیبرنامه است
پاییز مظهر شادی
بومی از رنگ های سوخته
عریان احساسات
و جهنمی که پشت هر گلبرگ پنهان شده
پاییز سومین نفر است
سومین سوزش
سومین قلب
و سومین آیه
برای شاعری که بر سر دوراهی اینجا و آنجا
با کمری خمیده و دستانی چروک
نگاه خسته و کمرنگش را موج میدهد
به سمت گیوه های کهنه و پاره اش
پاییز...سلطان فصل ها



ماه گلوله خورده و می‎گرید

1:

من زیاد تو شعر این چیزا وارد نیستم ولی امید وارم همیشه موفق باشی گلم


اشعار محرمی ..

2:

مرسی از اینکه منو قابل دونستی و برام پست گذاشتی...تو هم موفق باشی خانومی...
بچه ها بیاین دیگه...به نظرتون خیلی احتیاج دارم


ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود...

3:

زیباست!! با اینکه من خیلی علاقه به این نوع شعر ها ندارم اما عالی هستش
بی شک عالی هستش :)


ترانه جونی جونی یار جونی از الهه فاخته

4:

یعنی کسی اینجا اهل شعر نیست؟؟؟یکی بیاد نظر بده اقا


مجموعه اشعار محمد صالح اعلا

5:

سلام.

اگر اشتباه نکنم شعر سپید بود.


کافه شعر
با اینکه وزن خاصی نداشت اما عمق خاصی در ابیاتش وجود داشت که حال و هوایی خاص بهش داده بود.


نیما یوشیج و عاقبت شعر نو ( تنبلی )
من از این قسمتش خیلی خوشم اومد:

انسانهای خاکستری در پاییز رنگی میشوند
خطوط نا منظم از اصوات و زمزمه ی اذهان بیمار آرامش و ثبات می یابند
اونهایی که باید به خدا می پیوندند
پاییز به جاده معنا میدهد
و وزنه ی سنگین تجلی را از شانه های شاعر بر میدارد
در این جهان بی امیدی

اصلا کلیشه ای نبود و یک مفهوم تازه و پیچیده رو با کمک گرفتن از جهان رئال اطراف و نمادهای ظریف پیرامونی آفریده بود.


شعر منثور کوتاه


6:

azizam kheyli aleye bod
ama benazaram yeseri jah zaef bod
ino vase in migam ke khodam tjrobasho dashtam
ostadam migoft neveshtei ghashange ke dar oje kotahi har kalamash por az ebham va esteare bashe
albate dar kol khob bod
vali sadegiye yeseri kalamat zibayiye kalamate digro zire soal borde
to che jashnvarei sherkat kardi?

7:

مرسی از نظرت
تو جشنواره ی شعر غیر سنتی زنجان...رتبه ی دوم ناحیه رو گرفتم

8:

سلام دوست من
شعر زیبایی از شما خوندم متشکرم
صحنه پردازی زیبایی داشت ولی کاش کوتاه تر بود

9:

دلــــم را می گــذارم روی زانـویـــت، ســــرم را نــه!
تــو روحــــم را از اونِ خـویــش کــردی، پـیـکـرم را نــه
بـبـر همـــراهِ خـــود تــه مــانـده لبــخـنـدهـــا را هـم
ولــی انــدوهِ جــا خـوش کــرده در چـشـمِ تـرم را نـه
بـــرایِ تـک تـکِ تــک-بیـت هـا دلتـنگ خـواهـی شد
مـــرا آتـش بــــزن، خاکــستــرم کــــن، دفـتـرم را نـه
به «چیــزی» در تـو ایمـان دارد ایـن کافـرتریـن شاعـر
دلـــــم؟ عیـبـی نــدارد بـشــکـن، امّــا بـــاورم را نـه!
«زلـیخـا» عـاقبـت یـک روز حــالی کــرد «یـوسف» را:
کـــه «عصمت» کـرده اند ارزانی اش امّا «کَرَم» را نه
حـریــم عشـق را محـرم شدن، دارد فقـط یـک شـرط
نبـایـد گفـت خواهـش هـایِ ممنــوعِ حَـرَم را: «نــه»!
بـه «بدنـامی» قسم، اینبـار اگـــر تـا خــانــه ام آمـــد
برای عشـق، چشـم از خویـش می بنـدم، دَرَم را نه!
«رهایی» خواستن در شأن عاشق نیست، می دانم
قـفـــس را بـــاز کـــن صیّــادِ مــــن امّـــا پَـــرَم را نـه!
بــــرو شـایــد تـــوانـستــی فـــرامـوشــم کنــی امّــا
هـــزاران شعـــــرِ پـنــهـــــان در نـگــاهِ آخــــرم را نـه!
شـب و سیـگار و بـی خوابــیّ ِ دورادورمــان یـعنــی:
همـــه را بـُـرده ایــم از یــادمــان، رویـــای هـم را نه!
.
.
.


محسن باکفی

[IMG]پاییز...سلطان فصل ها[/IMG]

10:

با مرد خیال خود قیاسم نکنی

بی مورد و بی جهت سپاسم نکنی

اون روز که حکم را به قاضی بردی

با مهریه خود، آس و پاسم نکنی !


66 out of 100 based on 41 user ratings 116 reviews