[ اشعار ِ فاطمه اختصاری ]


[ اشعار ِ فاطمه اختصاری ]



[ اشعار ِ فاطمه اختصاری ]
فاطمه اختصاری

(زادهٔ ۱۳۶۵ در کاشمر) از شاعران غزل پست مدرن در دههٔ هشتاد است. وی در سال‌های اخیر در بسیاری از جشنواره‌های شعری حضور داشته و موفق به کسب مقام شده‌است. کتاب او «یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی‌ها» که در سال ۱۳۸۹ از نمایشگاه کتاب جمع‌آوری شد نیز در سومین دورهٔ جایزهٔ کتاب سال زنان «جایزهٔ خورشید» توانست به مرحلهٔ نهایی راه پیدا کند.[۱] داوری جشنوارهٔ غزل پست مدرن در سال ۱۳۸۶ و سردبیری نشریهٔ تخصصی غزل پست مدرن «همین فردا بود» در سال‌های ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۸ [۲] (که در خرداد ۱۳۸۸ توقیف و لغو مجوز شد)، و انتخاب آثار مجموعهٔ «گریه روی شانه تخم مرغ» از دیگر فعالیت‌های ادبی اوست.

وبلاگ او در سال ۱۳۸۹ پس از دستگیری اش، بنا به دستور قضایی فیلتر شد و از آن زمان او در وبلاگ جدیدش می‌نویسد. از فعالیت‌های او در وبلاگ جدید می‌توان به ایجاد کارگاه مجازی شعر و داستان اشاره کرد. او در ابتدای دههٔ هشتاد در رادیو به عنوان نویسنده و گوینده مشغول فعالیت بود. برخی نوشته های او عبارتند از «روزی که زن شدم»[۳]، «ترفندهای زبانی در غزل پست مدرن» و…



" بیسـتُ یــک آذر، زادروز احمــدِ شاملو"

1:

  • ...که غم نمانده بود، که شادی نمانده بود
    از جنگ چیزهای زیادی نمانده بود
    یک مشت خاک خونی و سقفی که ریخته
    خانه خراب شد، آبادی نمانده بود
    سرهای بی بدن همه در فکر خودکشی
    که هیچ چی به حالت عادی نمانده بود
    دیوار، جیــغ، پنــجره، بچّه، تفنگِ پر
    از زندگی جز، اینها یادی نمانده بود
    فریاد از دل همه، تیر از دل تفنگ
    آزاد شد ولـــی آزادی نمانده بود
    دنیا تمام شد...


    لافِ محبت
    و از این اتفاق تار

    جز پرچم سفید نمادی نمانده بود


مشاعره با اشعار مذهبی

2:

  • رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد

    خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد

    گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست

    بسته ی خالــی قرصم پُر ِ از بیداری ست

    بسته ی خالـی یک پنجــــره در دیوارش

    بسته ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

    بسته ی خالی خورشید ِ به شب تن داده

    بستــه ی خالــــی یک خانـه ی دور افتاده

    بسته ی خالی یک عاشق جنجالی تر

    بسته ی خالی یک صندلـــی خالی تر!

    بسته ی خالی تبعید که در سیبت بود

    بسته ی خالــی پاییز کـه در جیبت بود

    مرگ، پیغـــام تو در گوشـی خاموشم بود

    بسته ی خالی قرصی که در آغوشم بود

    قفل بودم وسط تخت بـه زندانی که

    زدم از خانه به کوچه به خیابانی که

    دور دنیای تــو هـــی آجـــر و آهن چیده

    همه ی شهر در اون عق شده و گندیده

    از شلوغی جهان، حوصله اش سر رفته

    همـــه ی شهــر دو تا پا شده و در رفته

    بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه ی هیز

    دلــــم آشوب شده از خـــودم و از همه چیز

    فکر یک صندلـــی پــــُر شده توی اتوبوس

    فکر گل های پلاسیده ی ماشین عروس

    زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده

    بچه ای خسته کـــــه از راه، عقب افتاده

    مغز درمانده ی خالی شده ی بی ایده

    مرد با عقربـــــه ی روی مچش خوابیده

    منــــم و زندگــــی ِ پــــُر شده بــــا تصویرم

    یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم

    منم و عکس مچالـــه شده در دستی که

    منم و عشق که خوردیم به بن بستی که

    خانه با سردی دیوار هماغوشـم کرد

    از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

    قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود

    جسدی اون طرف پنجره مدفـــون شده بود

    جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها

    جسد زل زده به چشــم ِ تر ِ آدم ها

    جسد خاطره هایی کـه کبودم کردند

    مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

    جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد

    جسد روز و شبـی که بد و بدتر می شد

    جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت

    بسته ی خالـی سیگارم و قرصت در تخت

    جیـــغ خاموشـــی رویای تـــو و مهتابی

    با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

    با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب هست

    در شبی تیره کــه از ثانیه هایش عقب هست

    در شبـــی از تــــو و کابــوس تـو طولانـــی تر

    در شبی تیره که هر کار کنی باز شب هست


هر که بامش بیشتر برفش بیشتر!

3:

  • تو در معادله های چـــهار مجــهولـــــــی به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی
    ببین دوباره مـــــرا در خودت کـــم آوردی
    که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی
    من اون سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها
    کـــــه می رسد به تو از این روابط طولــی
    دو تا پرنده که از پشت بام می افتند
    دو تا پرنـده در این اتفاق معمولــــی-
    « شبیــــه بچگیای من و تــــو هـــــی مردن »
    « دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟ »
    نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟
    دو چشــــم قرمز خسته شبیـــه گلبولی-
    که لیز می شود از بوسه های غمگینت
    تو در تصّـــور من شکل فعل مجهولـــــی


بُوَدکه قرعه ی دولت به نام ما افتد ..؛نیت کن!!

4:

  • از پنجره بیرون می اندازم سلامت را
    بی حوصله، می آورم بشقاب شامت را

    خسته، جلو می آیی و می بوسی ام امّا
    من هی عقب تر می روم هی پشت بامت را

    آخر می افتم از سرت از «دوستم داری»
    باید که از دنیا بگیری انتقامت را

    روی تنم جای کبودی مانده از دستت
    مردی!! نشانم می دهی هر شب مرامت را!!

    در من گره خورده طنابی، بسته به هیچم
    دُور خودم، دُور تو، دُور عشق می پیچم

    من خسته ام، من خسته بودم، خسته خواهم بود
    ای کاش ساعت روی دیوارش بخوابد زود

    سرما زده دنیام از برفی که می باری
    گم می کنم خود را میان خانه ای از دود

    یک مرد عاشق را برایم ادّعا کردی
    امّا عزیزم زود راهت را جدا کردی

    این زن همیشه پشت اسمت زندگی می کرد
    آخر بگو! یک بار اسمش را صدا کردی؟!

    آهسته در رفتم شبیه ذرّه های ِ شن
    با بی حواسی مشت هایت را که وا کردی

    و یک نفر برداشت نعش ِ این زن ِ کم را
    حل کرد در آغوش خود هر جوری از غم را

    حل کرد جدول های خالی را کف ِ مغزم
    که می شود رد کرد هر چیز ِ مسلّم را

    من گریه می کردم عذابی را که در من بود
    آورد روی تخت، گرمای جهنّم را

    باید ببینی سوختن از عشق یعنی چه!!
    وقتی نوازش می کنم موهای مَردَم را

    مردی که از خواب ِ بد ِ بد پا شدم پیشش
    بوی تنم را می دهد لب ها و ته ریشش

    می فهمدم از لرزشی که در صدا دارم
    از چین ِ کم عمقی که زیر ِ چشم ها دارم

    از بغض بی ربطی که بین خنده هایم هست
    سردرد های بی خودی که از کجا دارم!

    دارد گره های مرا وا می کند بی حرف
    مردی که بیرون می کشید این نعش را از برف

    یخ کرده حتماً ظرف شامش توی تنهایی
    دارم تصوّر می کنم، پیشم، همین جایی!
    (حس کن! همین جایی! همین جایی! همین جایی!)

    هی منتظر تا که ببینی دست پختم را
    می بوسی ام از پشتِ سر، بازوی لـ-ـخـ-ـتم را

    از پنجره بیرون می اندازی سکوتم را
    آهسته می بندی به خود فکر سقوطم را

    بالا می آیم از خودم می آورم بالا

    خود را و با عشقت جنینی را که از حالا


    در من گره خورده، طنابی که نجاتم شد
    چشمی که توی عشق/ بازی، مات ِ ماتم شد

    برگشته ام پیش تو از شن های سرگردان
    مثل شروعی تازه قبل از لحظه ی پایان

    بر سینه ات سُر خوردن ِ خوشبختی مویم
    نُه ماه لرزش های قلب ِ کوچکی تویم

    این بچّه که از توست چسبیده به دنیایم
    از هر طرف راهی ست که سمت تو می آیم

    در من طنابی وصل شد به تکّه ای از تو
    من را تصوّر کن گلم! هرچند اینجایم!!

    هرچند امشب هم کنار شوهرم هستم
    می فهممت، ناراحتی بدجور از دستم

    بی خنده، آدم برفی ِ افتاده بر تختم
    دارد عذابم می دهد حسّی که سرسختم

    باید بخوابم مثل ِ قبلا ً در فراموشی
    باید بخوابم توی فکرت با همآغوشی

    باید بخوابم، باز کن درهای خوابت را
    آهسته می آیم کنارت بعد ِ خاموشی...


نام مقدس وطن

5:

  • سوار ِ زخمی، از جنگ، داشت بر می گشت
    سوار اسب...


    |» اطلاعیه ها و اعلان های نشست های شعر و شاعران |
    که نه! مرد توی ماشین بود
    هوای یخ زده شب به صورتش می خورد
    و برف داشت می آمد...


    ♪♩♪ اولین شعری که به ذهنت میرسه 。 。 。
    و شیشه پایین بود
    به جاده زل زده بود و به نور و تاریکی
    به خود، به حرکتِ اشیا،، به شهر، بدبین بود
    گرفت در بغلش ساک خاک خورده تری
    و گریه کرد به آهستگی، که غمگین بود
    «دلت گرفته؟ چرا؟ من که عاشقت هستم!
    دلت برای تفنگت چه زوود! تنگ شده»
    نه! مرد پا شده یک روز با صدا با جیغ
    و خاک ریخته روی سرش...

    و جنگ شده
    و چشم هاش نشسته میان کاسه ی خون
    دلش که تکّه ای از ماه بوده، سنگ شده
    کنار دلهره با تیربار خوابیده
    گلوله خورده سرش، عاشق تفنگ شده!
    صلاح کار کجا؟ خانۀ خراب کجا؟
    کسی نبود بفهمد که من خراب ترم!
    که هستخوان کسی لای زخم های من هست
    که از جهنّم موعود در عذاب ترم
    پیاده می شوم از تاکسی، کجای جهان؟
    برای زندگی از قبل بی جواب ترم
    و اسب شیهه کشید و به آخورش برگشت
    سوار غرق شد از گریه توی خواب ترم

6:

یک مرد مثل ِ کافه ای بسته
تصویری از وا/بستگی در کل
معشوقه ی یک دائم الخمرم
یک بطری ِ تا خِرخره الکل!
یک بی تعادل بین منطق هام
- «پس من چرا عاشق شدم، پس تو...؟!»
مثل مریض ِ لاعلاجی که
توی اتاق ِ انتظار هست و...
با مزّه ی تلخ دهان هر صبح
پا می شود از تخت و خواب ِ من
نامطمئن به «دوستش دارم!»
تُف می کند به انتخاب ِ من
هر روز در افکار مغشوشش
دنبال ِ غیر ِ واقعیّت هاست
توی خیالاتش کسی دارد
در واقعیّت، واقعاً تنهاست
یک درّه ی تا سر پُر از آب و
من سنگ ِ افتاده در اعماقم
معشوقه ی یک مست که دنیاش
اشباع ِ صد% شده با غم!
یک مرد مثل ِ کافه ای کوچک
زل می زنم به در، دری بسته
زل می زنم به زندگی ِ گیج
با عشق...

امّا واقعا خسته !!

7:

به بالشت سر ِ خود را فرو کنی تا صبح
ولی نخوابی و کابوس ها ولت ننمايند
به خود بپیچی از این فکرهای آشفته
که قرص های غم انگیز، عاقلت ننمايند
که خاطرات به مغزت/ هجوم آوردند
میان امتی اما چقدر بیگانه!
صدای مشت، به دیوار مشت کوبیدن
صدای ریختن ِ آجر آجر ِ خانه
جلو نشاندن ِ سرباز روی صفحه ی مرگ
به شک می‌افتی از این بازی ِغلط کرده
که چشم های کسی از جلوت رد می شد
که خاطرات به مغزت هجوم آورده
کمین کنی وسط گلّه با پوشش سیاه
کمین کنم که نبینند هیچ چیزم را!
بگیرم از وسط جمعیت لباسی سبز
فرو کنم به تنش پنجه های تیزم را
به زور جِر بدهم خواب های خوبی را
که دیده هست برای ِجهان ِ سپس این
به چشم های تو با التماس زل زده هست
به زور هل بدهم از بلندی اش پایین
بیافتد و همه ی زندگیم را ببرد
به آتشی که تو کبریت می زدی با شک
جنون بگیرم و دیوارها خراب شوند
بیافتم از وسط ِاعتقادها به درک!
فرار می کنم از شب به غار ِ تنهاییم
به حسّ ِ گریه کهدر زوزه هام پنهان هست
به اشتباه که کردیم و کرده شد ما را
به گرگ قصّه که از زندگی پشیمان هست...

8:

بسیار اشعار زیبایی بود ، ممنون

9:

صدای کوفتی ِ توله سگ درون سرم
صدای کوفتی ِ جیغ و گریه ی پسرم

صدای کوفتی ِ بستن ِ در ِ خانه
صدای توی دلم مانده: «با خودت ببرم!»

بغل گرفتن ِ یک زندگی به تنهایی
صدای کوفتی ِ چند مهره ی کمرم

دو دست ِ آویزان روی دامنی پاره
دو چشم ِ بسته شده در تکان ِ گهواره

قدم زدن وسط هال و هی تو را دیدن
تکان تکاندن ِ خود، روی فرش پاشیدن

قدم زدم که فراموش تر کنم خود را
میان زندگی ِ مشـ/ـترک تعهّد را!

نبودی و دلم از عاشقیت شک برداشت
ترک ترک...

همه ی زندگی ترک برداشت


و سیب های من از دست آدم افتادند
و مردهای غریبه به یادم افتادند

قدم زدم وسط گیجی ِ زمین لرزه
که روی تخت بیفتم از این زن ِ هرزه

که خواب ِ سقف می آمد به بسترم می ریخت
عذاب وجدانم، خاک بر سرم می ریخت

که گم/ شدم جسدی تازه در تصوّرها
که دفن می کردم بین پاره آجرها

بیا بگرد در این خاطرات ِ خاک شده
که حتما از سر ِ تو سال هاست پاک شده

بیا جلو! جسدی تازه را بکش بیرون
اگرچه صورتم از ترس، ترسناک شده!

بیا بگرد! همین گوشه و کنارم من
صدای کوفتی ِ مرگ و انتظارم من

کنار تخت دو تا تیغ تیز پیدا کن
مرا بگرد از این هیچ چیز! پیدا کن!

تکان نمی خورد و خالی هست گهواره
بگرد!...

و پسرت را عزیز پیدا کن!


درون جمجمه ی من صدای آژیر هست
صدای کوفتی ِ گریه ی سگی پیر هست

صدای دووور شدن از صدای هر خواهش
و سر گذاشتنت روی سفتی ِ بالش

دو چشم ِ زل زده به آسمان، به اون بالا
صدای آرامش بخش ِ لا...لالا...لالا...

10:

دهان ِ وا شده ی ماهی
که گیر کرده به قلّاب و
بدون دلهره از بیرون
کشیده می شود از آب و
نگاه می کندت، بی جان
- «مرا بلند کن از خواب و ↓
فقط تکان بده! محکم تر!»

خدا شبیه دو دست خیس
که می خورد به تنم سرد هست
«و این منم زن تنهایی»
که سال هاست که سردردست!
تکان نمی خورد از جایش
دلش گرفته و بُغ کرده ست
- «ولش کن از بغل ِ خیست!»

سؤال از سر ِ نخ افتاد
بگو چقدر وقت دارم؟
برای یک نفس ِ راحت
ببین که گریه کنان دارم
جواب می شوم از این درد
تمام شب هیجان دارم
- «کسی مرا بکشد بیرون!»

به فکر معجزه ای هستی
برای منطق ِ بیمارم
به فکر ترکِ منی غمگین
که گیر کرده در افکارم
نگاه های حسودت را
بدزد از من و سیگارم
- «به تخت ِ خواب ِ خودت برگرد!»

کسی شکافت بدون ِ ترس
جهان ِ ماهی تنها را
و ریخت از شکمش بیرون
تمام «بچّه خدا»ها را
کسی بیاید از این کابوس
کسی نجات دهد ما را
- «فقط تکان بده! محکم تر!»
- «فقط تکان بده! محکم تر!»
- «فقط تکان بده! محکم تر!»

11:

کنار سفره نشستن، کنار ماهی ها
نگاه کردن ِ با اضطراب و دلشوره
به هفت سین ِ غم انگیز و ناقص امسال
و بعد مطالعهِ آهسته ی دو تا سوره

به هر چه ممکن و ناممکن هست چنگ زدن
سقوط کردن ِ سپس شکستن ِ کلمات
فقط گرفتن ِ دندانه های «عشق» به دست
«دلم گرفته و بدجور تنگه واسه صدات!»

بدون روشنی و گرمی هست این خانه
به باد داده کسی آتش ِ زیاد ِ تو را
کنار سفره نشستم بدون سبزه و شمع
که سال نو هم تحویل من نداده تو را

اگرچه می گذرند این دقایق عوضی
میان آینه ها روسیاهی عید هست
جوانه ها همه روی درخت یخ زده اند
که سال هاست از اینجا بهار تبعید هست

نشسته ام به امید دوباره دیدن ِ تو
در انتهای جهان فکر می کنم که دریست...
پریده از وسط تنگ، ماهی کوچک
که فکر کرده که بیرون هوای خوب تریست!!

12:

شعری از مجموعه ی «منتخبی از شعرهای شاد به همراه چند عکس یادگاری»

: به خاطرِ چه کسی می روی حرم؟ من یا...
- فقط به خاطرِ تو! ناامیدم از اینها
اشاره کرد به چندین پلاستیک دوا
و از ادامه ی این شعر نصفه زد بیرون


شروع کرد به ناخن کشیدنِ بدنش
شروع کرد به تف کردنِ کف از دهنش
شروع کرد به خونریزی از تمام تنش
اتاق و هرچه در اون بود غرق شد در خون

رسید خون به خیابان و پخش شد در باد
رسید از سرِ «میدانِ پارک» تا «سجّاد»
به پلّه های پلِ عابرِ «وکیل آباد»
و خون به شکل زنی شد سوار یک اتوبوس

نگاه می کرد از شیشه، خونِ جاری را
نگاهِ امتِ آشفته و فراری را
چگونه ها و چراها که هست و داری را
پیاده شد تهِ خط...

بعد رفت به پابوس

هنوز هم زنِ دیوانه ای ست توی حرم
که گریه می کند آرام...

رام...

توی سرم
که سعی می کند از پشت بام مان بپرم
اگرچه من مشهد مقدس زندگی نمی کنم و...

فاطمه اختصاری


78 out of 100 based on 23 user ratings 698 reviews