ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود...


ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود...



ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود...
ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود...
این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود

ای کاش این روایت پر غم سند نداشت
بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود...

ای کاش گرگ تاخته بر یوسف حجاز
مانند گرگ قصه ی کنعان دروغ بود...

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار، کاش
بر جان باغ داغ زمستان دروغ بود...


محمد مهدی سیار



مجموعه اشعار حسین پناهی

1:



صادق هدایت بنیانگذار کافه نشینی روشنفکرانه در ایران

2:

امان از دل زینب...


مجموعه اشعار نجمه زارع


شوخی کنید!

3:

سلام بر حسین


شعرهای زمستانی

4:

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

نشسته هست کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش...

هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده هست سر به زانویش

کسی در اون طرف دشت ها نه معلوم هست
کجای حادثه افتاده هست بازویش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش...

کسی هست وارث این دردها که چون کوه هست
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش...

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سري
که روی شانه طوفان رهاست گیسویش...


فاضل نظری


یادی از اهل شعر وادب(زادروز و درگذشت شاعران)

5:

السلام علیک یا شهید المظلوم.......


ای کــــاش...

6:

یا زینب ( س )بمیرم که بخاطر حسینی شدن ما بی حسین (ع)شدی.


7:

به نظرم نمی شه حسینی نباشیم ، یزیدی هم نباشیم .
یا شاید بهتره اینجوری بگیم : هر چه بیشتر حسینی واقعی باشیم از یزیدی شدن بیشتر فاصله گرفته ایم .


8:

در کرب و بلا بی طرفان ، بی شرفانند
تاریخ همان هست...

حسینی و یزیدی!!

میلاد عرفانپور

9:

جون تو من با دامادمون دعوام شده بود کم بود کتک کاری کنیم بزنیم همدیگر رو چپرچلاق کنیم، زنگ زدم به مادرم میفرمود نکن این کار رو پسرم خطر داره فلان میشه فلان میکنه و از این حرفا.

فرمودم مادر تو توی زندگی همیشه سعی کردی منو از خطر حفظ کنی از دعوا و درگیری و خشونت به هر قیمتی برحضر و دور کنی، اما نمیشه آدم همیشه این کار رو بکنه اصلا اگر بخواد به هر قیمتی بکنه اونوقت اون آدم بزدل و ذلیل خواهد بود یک عمر بدبختی و ترس و فلاکت میکشه آخه اون زندگی به چه دردی میخوره اونوقت.

فرمودم مادر توی این دنیا آدمهایی که میگن خیلی بزرگتر خیلی مقدس خیلی عاقل تر و مهربان تر از من بودن، امام حسین رو، کشتن، بعد تو انتظار داری فکر میکنی میشه هیچوقت در مقابل خشونت و جنگ و مرگ برنامه نگرفت؟ فکر میکنی میتونی پسرت رو از همهء خطرات اینچنین حفظ کنی؟ میشه همیشه فرار کرد، دور زد؟
ای مادر من نمیدانی زندگی چیست.
امام حسین را کشتند! میفهمی؟
زندگی نبرد بزرگیست.
باید آماده شد.

باید مردانه شد.

باید نبرد کرد.

گریزی از سرنوشت نیست.

شاید سرنوشت کشته شدن باشد.

چه کسی میتواند از اون جلوگیری کند؟ پس باید خود را برای هر پیشامدی آماده کرد.

باید مرد میدان شد.

آری زندگی کوچک ما خود نبردیست بزرگ در مقیاس ما.
اونگونه که بزرگان نبرد کردند، ما نیز اینگونه در زندگی خویش باید در حد خویش جرات و همت نبرد داشته باشیم.
من با تمام بی اعتقادیم، از اونچه بر حسین گذشت درس عبرت میگیرم از کردار این جهان! و بر خود میلرزم.
باید آماده شد و توان رویارویی با خشونت و مرگ را داشت.

شاید این تقدیر هرکسی باشد.

و چه کسی میخواهد در سایهء ذلت و تحقیر و ترس و هستثمار زندگی کند؟

حسین فرمود اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید.
چگونه میتوان با بزدلی آزاده بود؟
چطور کسی که جرات و قدرت نبرد ندارد میتواند آزاده باشد؟

من انسانی بی دینم، ولیکن میخواهم آزاده باشم؛ و امیدوارم نه در حق کسی ظلم کنم، و هرگز با پلیدی در مقابل کسانی چون حسینیان برنامه نگیرم (اگر اونان براستی اونچنان بوده اند که روایت مینمايند)، و نیز خود اونچنان شجاع و قوی باشم که در نبرد زندگی مردانه تا آخرین نفس ایستادگی کنم.

این برایم خیلی مهمتر از این هست که دین چیست.

بدرود ای جهان.

بدرود!
اگر نمیتوان مردانه زیست، بگذار تا حداقل مردانه برویم.
این جهان که خون های بسیار ریخته هست.

جهانیست که همچون کابوس های وحشتناک مدام کودکان را آزار میدهد.

و می باید که سرانجام بزرگ شد، قوی شد، و بر این کابوس ها غلبه کرد.

جان مادرت یعنی حسین را اونگونه فجیع کشتند، دیگر چه کسی به ما رحم میکند اونوقت! هیچ دیگر یعنی کارمان ساخته هست

ولی بقول مادرم میگوید که پسرم خب حسین حسین بود.

شجاعت و قدرت رویارویی با این بلا را داشت.

از هرکسی انتظار نمیرود که کاری در اون حد بزرگ بکند.
و نیز بعضی میگویند که فداکاری همین بزرگان هست که ما را از خیلی از این بلایا و تکالیف سخت حفظ کرده هست.
اینطور باشد باید بگویم ایول خوشمان آمد مرام خوبیست جان تو

10:

من اصلا آدم بی دینی هستم ایمان ندارم از اسلام هم خوشم نمیاد، عاشورا تاسوعا هم بیرون نمیرم.

عین خیالم نیست.

ولی این مسئله کشته شدن یه آدم اونم نوهء پیامبرشون با 72 نفر از قوم و خویش و در حضور زن و بچه اونم با اون وضع، فکر نمیکنم بشه توجیه کرد واقعا این خشونت و بیرحمی و ترس تمام عیار یزیدیان رو میرسونه و اینکه پست ترین آدمها بودن.
یعنی یه حکومت اینقدر ارزش داره که آدم با انسانهای دیگر اونم در این وضع نابرابر چنین کاری بکنه؟!
بعد این چیزایی که میگن واقعا اشک آدمو درمیاره میترکونه.
جون تو توی تلویزیون من یه چند لحظه گذری زدم دیدم یه ملا عرب بود زیرنویس داشت یه چیزایی میفرمود آخرش هم عمامه رو از سرش انداخت دو دستی زد توی سرش، دیگه اشک منم درآورد.
یعنی این ملت اسلام نوهء پیامبرشون اینطوری کشته شده من نمیدونم الان چرا حتی سنی ها اینطور ضجه نمیزنن شک نمیکنن به دینشون!

11:

به چشم دوستان نا قابلم،
باشد ولی ای دوست

طلا را با ترازوهای بقالی نمی سنجند....

#سعيد_صاحب_علم



بهینه سازی سئو

12:


نه از شهامت او عاشقانه تر شعریست..
نه از شهادت او دلبرانه تر هنری..

زبان به روضه چرا وا کنم؟ همین کافیست :
مباد شاهد جان دادن پسر، پدری....

سجاد سامانی

13:

نگران نباش بیشترش دروغه

14:


ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود...
ابرهای خونْ فشان نینوا، اشک های حضرت امیر بود...

علیرضا قزوه

15:

از دور که نگاه می کردی،
معلوم نبود چه خبر هست، بس که شلوغ بود.

اما نه !

از همان دور هم که نگاه می کردی،
معلوم بود چه خبر هست،
بس که شلوغ بود...

در راه که می دوید، بارها رسیده بود به پسرش .

به "علی اکبر" که حالا بزرگتر شده بود .

خیلی بزرگ.

به پهنای دشت...



مجید ترکابادی

16:

داد از این طرز مسلمانی که هر کس در نظر
قبله را می جوید اما از خدا برگشته هست

خیمه ی خورشید را "دین دارها" آتش زدند
آه معنای حقیقت تا کجا برگشته هست!!

ای دل غمگین به هستقبال زیبایی بیا
کاروانی را که روی نیزه ها برگشته هست

چند بار آخر به هستقبال یک تن می روند
سر جدا، بازو جدا، پیکر جدا برگشته هست...

جاءَ نورُ اشبه الناس بِخَیر الاولیاء
گوییا پیغمبر از غار حرا برگشته هست

هر که اون خورشید را در خون شناور دید فرمود
حکم قتل نور از شام بلا برگشته هست...

از بد و نیک جهان جای شکایت هست و نیست
خوب یا بد هر چه هست از ما به ما برگشته هست!


فاضل نظری

17:

صدای پای اسب ها ای کاش دروغ بود

18:

اندک اندک می رفت

عمر شب رو به زوال

شب لبریز یقین

شب سرشار از عشق

شب خوشبخت ترین قافله ی روی زمین

اون شب قدر که از نور تجلی پر بود

« عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد»

شب قدری که در اون مدعی مرد نما راه نداشت

« دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد»

شب هفتاد دو پروانه و یک شمعِ سراپا احساس

شب هفتاد و سه لبخند قشنگ

شب لالایی شیرین رباب

شب دلگرمی زینب به حسین و عباس

اون شب قدر که بود

بارش ابر کرامت یکریز

خیمه ها پر شده بود از نفس شور انگیز

شبی از جنس سحر

شب بی سابقه ی کم شدن فاصله ها

و پر از پنجره ی باز شده رو به خدا

بین هفتاد و دو تن

قحطی یک سرِ سرگرم به تن

همه مشغول حسین

تا که فرمود حبیب دلشان:

« انی لا اعلم اصحاباً اوفی بالعهد»

نشنیدم وَ ندیدم زشما

یار و همراه وفادار تری

لیک ای همسفران ، همراهان

به شما کار ندارد دشمن

قصد این قوم فقط ریختن خون من هست

هر که می خواهد از این معرکه جان بردارد

برود باکی نیست...

پیش تر از همه عباسِ علی فرمود به فریاد رسا

عشق من ، مستی من ، ای همه ی هستی من

ای که با مهر تو آمیخته شد آب و گلم

مرگ تو مرگ من هست

به نفس های تو بند هست طپش های دلم

جان چه قابل که برای تو شود قربانی

سپس اون جمله نمودند تاسی به علمدار حسین

وبه این مضمون فرمودند همه

با چه رویی ، به کجا بار ندامت ببریم

ننگمان باد اگر

تار مویی زتو کم گردد و ما جان به سلامت ببریم...



اندک اندک می رفت

عمر شب رو به زوال

مطلع الفجر دمید

از پی یک شب قدر

و سحر با طبقی پر شده از تحفه ی هر روزه ی خویش

تازه پیدا شده بود

صبح عاشورا بود

آب ، آتش ، باد ، خاک

چار عنصر همه در برزخ احساس خطر

آسمان، کوه ، زمین ، رود وَ حتی نفس پاک نسیم

همه بی استقامت و قرار

همه دلواپس یک حادثه ی بی تکرار

لحظه ها ، ثانیه ها سر به گریبان بی تاب

دست بر دامن اعجاز توقف بودند

کاش می ماند وقت

صبح عاشورا بود

یک طرف پرچم خورشید برافراشته بود

یک طرف دشت پر از ظلمت انباشته بود

اون طرف

اون طرف خیمه ی نور

و کمی دور تر از لشکر مردان غیور

دشت پر از نفس شیطان بود

دشت از معنی وارونه ی انسان پر بود

شب پرستان همه یکجا جمعند

هرچه خواهی شمشیر هرچه خواهی خنجر هرچه خواهی نامرد

ناگهان چشم امام

چشم گنجینه ی نور

چشم سرمایه طور

چشم خورشید به انبوه سیاهی افتاد

زیر لب فرمود خدایا تو پناه همه ای

تو دراین دشت بلاخیز فقط یار منی

تو به هر بغض گلوگیر هوادار منی

با همین زمزمه ی نورانی

با دلی پر شده از شوق به آدم شدن انسانها

پیش خود فرمود دل دشمن من بیماراست

عقل می فرمود بمان

عشق می فرمود برو

شاید اعجاز مسیحایی تو

در دل مرده ی این قوم اثربگذارد

سپس اون مثل طبیبی دوار

گشت بر مرکب تقدیر سوار

خیمه ها پشت سر انداخته وچند قدم فاصله از لشکر توحید گرفت

و به آواز بلند

فرمود : ای امت ظلمت زده من خورشیدم

می شناسید مرا؟

به چه قیمت دل خود مرتع شیطان کردید

و مرا دشمن خود می دانید

به خدا بین شما ، غیر شما ، نیست کسی غیر از من

پسر دختر پیغمبرتان

چشم خود باز کنید و به خود آیید و به خود برگردید

و ببینید رواست

کشتن پاره ای از پیکر پیغمبرتان؟

نشنیدید که فرمود:

سید و سرور و آقای جوانان بهشتند حسین و حسنم؟

رحم بر خویشتن خویش کنید و تن خود

هیزم آتش دوزخ نکنید

نیستم من آیا؟

پسر « ابن عم» عشق، علی

صاحب دست برافراشته بر بام غدیر

که به تصدیق پیمبر که در ایمان به خدا از همگان پیش تر هست؟

آه ای کور دلان خوب ببینید « حسین بن علی بن ابیطالب » را

این نبودید شما نامه نوشتید به من

باغ ها پر شده از شاخه ی پر بار بیا؟

شده ایم ای پسر فاطمه ما

همه آماده ی پیکار بیا؟

راه را گم نکنید ، چاه پیدا نکنید .

همه ساکت بودنند

جز به انکار کسی لب به جوابی نگشود

زان میان جغد اسیر قفسی، با خیال عبثی

حرف از بیعت و تسلیم کشیده به میان

وسخن از لب و از حنجر شیطان می زد:

فرمود: ما نامه نوشتیم اگر یا ننوشتیم گذشت

تو بیا بیعت کن...

کور بودند و ندیدند حسین

از سر درد نه از ترس سخن می گوید .

کوفیان ! کور دلان!

پسر شیر خدا را زچه می ترسانید

فرمود هیهات که من یکقدم از راه بحق آمده ام برگردم

نه خداوند پسندد ، نه رسولش وَ نه هر مومن آزاده که من

پسر فاطمه، پرورده ی اون دامن « طابٌ طَهُرت»

بپذیرم ذلت

من و بیعت هرگز، من و ذلت ابدا

عهدتان سست به یک سنگ و سبو می ماند

مثل دردید شما

مثل بیماری بی راه علاجید شما

مثل یک خار به چشم

مثل یک میوه ی تلخید که در راه گلو می ماند

ای که دادید به ابلیس لگام

از شما نیست عجب این همه بی پروایی

چون شکم های شما پر شده از مال حرام



19:


20:

لطفا زیاد دوستم‌ نداشته باش
از آخرین باری که دوستم داشتند، تا امروز بسیار سخت گذشت.

21:



خوشا به حال علی باوران که روز عطش
جواب حرمله را از ته گلو دادند...


مهدی جهاندار









بین این راه خط به خط ماندم
گر درست هست و گر غلط...ماندم
تشنه، در وهمِ وصلِ شط ماندم
همه رفتند...من فقط ماندم!
شاید اصلا مرا نمی خواهی...

حسین نادری



78 out of 100 based on 63 user ratings 338 reviews