مجموعه اشعار شیما مولائی فرد


مجموعه اشعار شیما مولائی فرد



مجموعه اشعار شیما مولائی فرد
تو

مثل گذشته پر شدم از دیدگاه تو

اما چرا زمین شده غرق نگاه تو

گاهی فقط به بودن تو فکر می کنم

بالا نمی رود دلم از پرتگاه تو

حسی عجیب پر شده در تار و پود من

این دفعه هم دوباره به سمت گناه تو

هی پرت می شوم وتو باور نمی کنی

دیگر موافقت شده با رسم و راه تو

امشب که آسمان تو ابری نمی شود

وقتی پلنگ آمده تا سمت ماه تو

با این غزل که آمده بیرون نمی روند

خیل عظیم جمعیت از بارگاه تو



تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

1:

فال نامه

از لحظه ی تصادف دیشب خیال من

غرق هست در توهم تاریک فال من

شک می کنم به حافظ و باور نمی کنم

با نقشه ات بیان شده طرح سوال من

امشب تمام حس غزل هایت ای عزیز

بارانی هست مثل هوای شمال من

«ما ازموده ایم در این شهر بخت خویش»

این دفعه هم همین شده تکرار فال من

حافظ چرا نمی کنی باور که شعر تو

این لحظه ها نمی کند فرقی به حال من

وقتی خطوط دست تو تعبیر می شود

حتی بدون دیدن اشک زلال من

انگار در تبانی شب های بی فروغ

سیلی زدی به باور سبز و محال من


شعر کوتاه

2:

روزی که شاعر می شوم

دیگر به نام شعرها زیبا نخواهم شد

دلواپس احساس و رویا ها نخواهم شد

کوه غرورم خوب می دانم ولیکن باز

در پیشگاه حس تازه تا نخواهم شد

فرمودم که باران می شوم با عشق می بارم

فرمودم که باران می شوم اما نخواهم شد

من تا ببینم حس شور انگیز شعرم را

دل را به دریا می زنم دریا نخواهم شد

یک روز پیدا می کنم راز وجودش را

اون روز شاعر می شوم حالا نخواهم شد

حتی نمی دانم به حکم آخرین شعرم

در باغ رویا می شوم جا یا نخواهم شد

بر این غزل ها تکیه کردم عمری و افسوس

« طوری زمین خوردم که دیگر پانخواهم شد»


چقد با اشعار استاد نظری آشنا هستید؟

3:

یک غزل جدید

از شعر های خسته ی من کار می کشید

حجمی به سختی دل دیوار می کشید

جایی برای بودن ما نیست در بهار

حسی مرا به ورطه ی تکرار می کشید

مردی در اون سوی شب شعرم بدون شمع

در کوچه ها قدم زده سیگار می کشید

اردیبهشت کهنه تقویم من ببین

اردی جهنمی شده او جار می کشید

تصویر های خاطره با شعر من فقط

طرحی برای میل خریدار می کشید

احساس مرده ایست که در کوچه های شعر

شاعر نشسته بود و به نا چار می کشید


دست نوشته های پرویز صادقی

4:

خانه ی مادر بزرگم را خیابان کرده اند ساحل افکار من را غرق توفان کرده اند

رد شده بلوار از روی درخت تاب من تازه فهمیدم که باغم را بیابان کرده اند

من نمی فهمم در آوردند اینگونه چرا ریشه ی گل را و پل ها را فراوان کرده اند

یادم آمد روزگاری بار ها خوردم زمین سمت جدول ها که چشمم را چه گریان کرده اند

گم شده رد تمام کودکی هایم ببین آسمان چشم من را شکل باران کرده اند

پرده ای نصب هست روی خانه ی مادر بزرگ یک تشکر از تمام شهر داران کرده اند

روی اون پرده نوشتم در کمال زیرکی با چه حقی باغ هایم را خیابان کرده اند؟!


اشعار فروغ فرخزاد

5:

.
.

وقتی که از سکوت سر شار می شوم

می سوزد این دلم بیمار می شوم

دلواپس حضور گم شد ستاره ام

در برهه ی وقت تکرار می شوم

تکرار حادثه تکرار درد و غم

بر دست های سرد آوار می شوم

در سایه سار عشق سر در گمم چرا

هر چند لحظه ای پرگار می شوم

زخمی ترین صدا آواز سبز اوست

او ناله می کند من تار می شوم

آرامشی عجیب می بینمش ولی

بین خودم و او دیوار می شوم

زنبیل خستگی در دست می روم

من را رها کنید بیدار می شوم


اشعاری از شاعران مشهور ایران

6:

.
پرم مثل خواب از صدايي كه نيست

و گشتم پي رد پايي كه نيست

كي ام من؟كجايم!كجايم!بگو

نشانم بده بي ريايي كه نيست

و من هم نشستم سر راه تا

بيارم خبر از خدايي كه نيست

نزن ناخنك فكر و انديشه را

بخوان شعر را در فضايي كه نيست

شكستم غزل هاي ديرينه را

كنم رايشانت اون ماورايي كه نيست

شدم كاشف آرزو هاي تلخ

و پژواك اونجا صدايي كه نيست

غزل ثبت شد تا در اعماق ذهن

رسيدم به اون انتهايي كه نيست

و اين شعر و انديشه پايان چه بود؟

سر آخر رسيدم به جايي كه نيست


روزی زسر سنگ ...

7:



بی خبر آمد هوا را به چه با ترتیب کرد

آسمان را او به باریدن چرا ترغیب کرد

چون هوای شهرمان را بی سبب خشکی زده

رد پای ابر را خانه ها تعقیب کرد

بیست و سی می فرمود:در افکار باران غرق شد

گندم کوبیده را برد و درخت سیب کرد

بی گمان ابری به جرم خوردن سیب از درخت

رفت بارانی بپوشد دست در یک جیب کرد

تا ببارد پولهایش بر زمین بی علف

عیدی امسال مجلس را هوا تصویب کرد


عقل بی بنیاد

8:

.
.

حس غزل های خودم را می شناسم

امروز و فردای خودم را می شناسم

صد بار فرمودم بار دیگر هم بگویم؟

من سپس این جای خودم را می شناسم

من مثل اشعار شما اینجا غریبم

حالا که دنیای خودم را می شناسم

حتی اگر احساس شعر من بمیرد

امروز دریای خودم را می شناسم

شاعر شدم دیگر نگو این نادرست هست

تا هست زیبای خودم را می شناسم

دیوانه پای من نذار این حرف ها ر

من شکل امضای خودم را می شنا سم

9:



شب هست و چشم شعرم نا توان هست

واحساس کبودم نیمه جان هست

دوباره یک نفر از بین ما رفت

و ماه آسمان قدش کمان هست.

اگرچه رفتن تو نا گوار هست

اجل هم تا همیشه در شکار هست

پوشش از ابر ها باید بپوشی

برایت آسمان هم سوگوار هست

10:



از بال فرشته ها جدا آمده بود

من فکر نکردم که چرا آمده بود

هی شعر غزل ستاره از من بارید

اون شب که به خواب من خدا آمده بود

من در هوس فکرو خیالی هستم

شرمنده ام اهل این حوالی هستم

روی دل من دوباره پا نگذارید

از هر چه به رنگ کینه خالی هستم

11:



پوشش شعر مرا هستعاره می بافد

وآسمان غزل پر ستاره می بافد

دلش خوش هست به اینکه عروس شعر هست و

تمام حس مرا با اشاره می بافد

وچون قدم بگذارم به حس شعر سپید

خطوط مبهم اون را دوباره می بافد

وهدیه ای که برایم غزل نشد اما

به انتظار نگاهم نظاره می بافد

ردیف این غزلم را تمام می بینم

دوباره از سر خط هستعاره می بافد

12:

از حلقه ی ادراک شما جا ماندم


من از نفس پاک شما جا ماندم

تا باز شود گم شده ی این جاده

در خانه ی نمناک شما جا ماندم

از پشت سرم پنجره ای رو به افق

باز از تب غمناک شما جا ماندم

تا هست دوباره فصل بیداری گل

برگرد که در خاک شما جا ماندم

13:

در بهت و خیال گل شدی می باری

تو مثل ستاره تا سحر بیداری

آیینه ی چشمان غزل شاهد بود

با شوق مرا به شعر وا می داری

14:

با آمدنت دوباره گل کرد غزل

در دامن تو ستاره گل کرد غزل

پاشید به روی ذهن بیداری من

با نیت هستخاره گل کرد غزل

15:

ای شعر بگو پناه گاه تو کجاست

من شب شده ام صبح پگاه تو کجاست

یک حس غریب تا سحر با من بود

برگرد بگو سمت نگاه تو کجاست

16:

حسی که قدم به اشتیاق تو گذاشت

این جا غزلی به اتفاق تو گذاشت

باور که نکرده بودم اما اون شب

انگار خدا پا به اتاق تو گذاشت

17:

ای معنی گل چقدر زیبایی تو

انگار که از نسل اهورایی تو

خورشید که از نگاه او تابیدی

می فرمود که سرمایه ی دنیایی تو

18:

هزاران گونه معنا داری ای شعر

ومثل عشق ژرفا داری ای شعر


زمین و آسمانم سایه ی توست


تو در ذرات من جا داری ای شعر


54 out of 100 based on 59 user ratings 734 reviews