مشاعره با اشعار شاعران انتخابی شما......


مشاعره با اشعار شاعران انتخابی شما......



مشاعره با اشعار شاعران انتخابی شما......
سلام به همه دوستان و دوستداران مشاعره !
تواین بخش هرکس باید شعر اون شاعری رو بگه که نفر قبلی پیشنهاد داده.......
میتونه بخش جالبی برای خبرگان مشاعره باشه...........


آرزو میکنم تنهام نزاریدا.........

اولیشو خودم میگم از حافظ

خار ار چه جان بکاهد، گل عذر آن بخواهد
سهل است تخلی می در جنب ذوق مستی


مولوی
__________________



شعر برای روز اول مهر (محمدعلی حریری)

1:

از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم شد از لطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه افاق زد

خیام


زبان را باید شست*(حسین باقرزاده)

2:

برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه‌ها نمايند از گل ما

(سعدی)


زیبا ترین بیت شعری را که شنیده اید بنویسید

3:

باغ میخواهم که روزی سرو بالایت ببینم
تا گلت در پا بریزد وارغوان بر سر ببارد
اون چه رفتار هست و قامت و اونچه فرمودارو قیامت
چند خواهی فرمود سعدی طیبات آخر ندارد
شهریار


درمورد کاربر بالایی یک شعر طنز بگو :))

4:

دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت

جان مژده داده ام که چوجان در برارمت


تا شویمت از اون گل عارض غبار راه

ابری شدم ز شوق که اشگی ببارمت


خاقانی


به یاد خالق « دایه دایه وقت جنگه»

5:

تو را نازی هست اندر سر که عالم بر نمی‌تابد
مرا دردی هست اندر دل که مرهم بر نمی‌تابد


فروغ


شعر«علی ای همای رحمت» از شهریار نیست!

6:

ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا
چون شمع به بزم درد افروخت مرا
من گریه و سوز دل نمی‌دانستم
هستاد تغافل تو آموخت مرا

عبدالقادر ( بیدل )


صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

7:

کسی به فکر گل‌ها نیست
کسی به فکر ماهی‌ها نیست
کسی نمی‌خواهد
باورکند که باغچه دارد می‌میرد
...
فکر می‌کنم که باغچه را می‌شود به بیمارستان برد
من فکر می‌کنم...
من فکر می‌کنم...
من فکر می‌کنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده‌است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود


(سیمین )



حسرت

8:

دیدم همان فسونگر مژگان سیاه بود
بازش هزار راز نهان در نگاه بود
عشق قدیم و خاطره ی نیمه جان او
در دیده اش چو روشنی ی شامگاه بود

مولوی

9:


ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها
امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

باباطاهر

10:

اگر دل دلبر و دلبر کدام هست
وگر دلبر دل و دلرا چه نام هست
دل و دلبر بهم آمیته وینم
ندونم دل که و دلبر کدام هست

خیام

11:

برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه‌ها نمايند از گل ما

جامی

12:

ای دلت شاه سراپردهٔ عشق
جان تو زخم بلاخوردهٔ عشق
عشق پروانهٔ شمع ازل هست
داغ پروانگی‌اش لم یزل هست

فردوسی

13:

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارندهٔ بر شده پیکرست

سنایی

14:

تا بدیدم بتکده بی بت دلم آتشکدست
فرقت نامهربانی آتشم در جان ز دست

فروغ

15:

این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنهٔ تابستان
در نیمه های این ره ِ شوم آغاز
در کهنه گور این غم ِ بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهوارهٔ خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو

نیما

16:

ول کنید اسب مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا،
که خیالی سرکش
به در خانه کشاندست مرا.

رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در اون.
سرزمینهایی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی اون
می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.

حمید مصدق

17:

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق این پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سیب نداشت

سهراب

18:

تا بدین منزل پا نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

خیام

19:

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

پروین اعتصامی

20:

باغی که در اون آشیانه کردی
منزلگه صیاد جانشکار هست
از بدسری روزگار بی باک
غمگین مشو ایدوست، روزگار هست
یغماگر افلاک، سخت بازوست
دردی کش ایام، هوشیار هست

نظامی

21:


من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده اون دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم


حافظ شیرازی

22:

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم


مولوی

23:

هر که تو بینی ز سپید و سیاه
بر سرکاری هست درین کارگاه جغد
که شوم هست به افسانه در
بلبل گنج هست به ویرانه در
هر که درین پرده نشانیش هست
درخور تن قیمت جانیش هست

سعدی

24:

روی تو خوش می‌نماید آینه ما
کآینه پاکیزه هست و روی تو زیبا
چون می روشن در آبگینه صافی
خوی جمیل از جمال روی تو پیدا

وحشی

25:

ای که پرسی موجب این ناله‌های دلخراش
سینه‌ام بشکاف تا بینی درون خویش را
گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیست
من که نشنیدم در اول پند نیک اندیش را


عراقی

26:

هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا
تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما
باد می‌پیمایم و بر باد عمری می‌دهم
ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟
چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن
چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا
آتش دل چون نمی‌گردد به آب دیده کم
می‌دمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا

اقبال لاهوری

27:


دور از رخت سرای درد هست خانه ی من
خورشید من کجایی سرد هست خانه ی من
دیدم تو را ز شادی از آسمان گذشتم
جانان من چو گشتی دیگر ز جان گذشتم
آخر خودت گواهی: من از جهان گذشتم

بی تو کنون سرای درد هست خانه یمن
خورشیدی من کجایی
سرد هست خانه ی من

من دردمند عشقم درمان من تویی، تو
من پای بند صدقم، پیمان من تویی، تو
امید من تویی، تو، ایمان من تویی، تو
دور از رخت سرای سرد هست خانه ی من
خورشید من کجایی
سرد هست خانه من

غیر از تو من به دنیا یار دیگر ندارم
جز از خیال عشقت فکر به سر ندارم
سر می دهم ولیکن دست از تو بر ندارم
دور از رخت سرای سرد هست خانه ی من
خورشیدی من کجایی
سرد هست خانه من



فروغ

28:

ناله كردم مرو، استقامت كن، صبر
ليكن او رفت، بي فرمودگو رفت
واي بر من، كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم

سعدی

29:

چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت
درمانش تحملست و سر پیش انداخت
یا ترک گل لعل همی باید فرمود
یا با الم خار همی باید ساخت

اخوان ثالث

30:

تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان هست
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی سپس سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده هست این ، یادگار سیلی سرد زمستان هست


شاملو

31:

بر سرِ این ماسه‌ها دراز وقتی‌ست
کشتیِ فرسوده‌یی خموش نشسته‌ست
لیک نه فرسوده اونچنان که دگر هیچ
چشمِ امیدی به سویِ اون نتوان بست.


حوصله کردم بسی، که ماهی‌گیران
آیند از راه سویِ کشتیِ معیوب؛
پُتک ببینم که می‌فشارد با میخ
ارّه ببینم که می‌سراید با چوب.



بیدل

32:

بیدل اگر چی نیست جهان جای خنده لیک
نتوان به پیش امت بی غم گریستن


اب
والقاسم لاهوتی

33:

شاد بمان ای هنری رنجبر
ای شرف دودهٔ نوع بشر
ای زتو آباد جهان وجود
هیچ نبود ارکه وجودت نبود

خاقانی

34:

دل پیشکش تو جان نهاده هست
عشقت به دل جهان نهاده هست

سنایی

35:

احسنت و زه ای نگار زیبا
آراسته آمدی بر ما
امروز به جای تو کسم نیست
کز تو به خودم نماند پروا
بگشای کمر پیاله بستان
آراسته کن تو مجلس ما
تا کی کمر و کلاه و موزه
تا کی سفر و نشاط صحرا

انوری

36:

ای غارت عشق تو جهانها
بر باد غم تو خان و مانها
شد بر سر کوی لاف عشقت
سرها همه در سر زبانها

ابوسعید

37:

یا رب به محمد و علی و زهرا
یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا
کز لطف برآر حاجتم در دو سرا
بی‌منت ایجاد یا علی الاعلا

فیض کاشانی

38:

ای که در این خاکدان جان و جهانی مرا
چون بروم زین سرا باغ و جنانی مرا


عطار

39:

جانا، حدیث حسنت، در داستان نگنجد
رمزی ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد
سودای زلف و خالت، در هر خیال ناید
اندیشهٔ وصالت، جز در گمان نگنجد
هرگز نشان ندادند، از کوی تو کسی را
زیرا که راه کویت، اندر نشان نگنجد
آهی که عاشقانت، از حلق جان برآرند
هم در وقت نیاید، هم در مکان نگنجد
اونجا که عاشقانت، یک دم حضور یابند
دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد
اندر ضمیر دلها، گنجی نهان نهادی
از دل اگر برآید، در آسمان نگنجد
عطّار وصف عشقت، چون در عبارت آرد
زیرا که وصف عشقت، اندر بیان نگنجد

مولانا


40:

زهي عشق زهي عشق كه ماراست خدايا
جه نغز هست و جه خوبست و جه زيباست خدايا
زهي ماه زهي ماه زهي باده ي همراه
كه جان و جهان را بياراست خدايا
فروغ فرخزاد

41:

1 نکته اینکه با توجه به اسم شاعر حرف اخر رو ملاک برنامه بدیم مثل مشاعره سنتی

42:

اگر ای آسمان خواهم که یکروز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر، که من مرغی اسیرم

من اون شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می‌کنم ویرانه‌ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می‌کنم کاشانه‌ای را



لاهوتی


43:

یکم سخت میشه خب ، ولی باشه، اگه همه رعایت کردن منم رعایت میکنم
اینم اولش:

یا موسم استقامت من خزان شد
یا نخل اميد بر ندارد
یا بر رخ من نميشود باز
یا قلعۀ بخت در ندارد
یا وصل تو قسمت بشر نيست
یا طالع من ظفر ندارد
یا دامن رحم تو طلسم هست
یا نالۀ من شرر ندارد

باباطاهر

44:



باید با الف میفرمودید


دلی دیرم خریدار محبت

کز او گرم هست بازار محبت


لباسی دوختم بر قامت دل

زپود محنت و تار محبت


خیام





45:

من فک کردم با حرف آخر اسم شاعر باید بگم، با ی که آخر لاهوتی بود فرمودم

تا چند زنم بروی دریاها خشت
بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت
خیام که فرمود دوزخی خواهد بود
که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت


رودکی

46:

توشان زیر زمین فرسوده کردی
زمین داده بریشان بر زغارا

حافظ

47:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت هست که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی


فروغ

48:


يك شب ز ماوراي سياهي ها
چون اختري بسايشان تو مي آيم
بر بال بادهاي جهان پيما
شادان به جستجايشان تو مي آيم
.
.
.
.
رویا زرین

49:

من آبچاله ی هرز کو چکی بلدم
که پر از خاطرات گل آلوری ست
که ته نشین می شود
آرام
آرام
آرام
عزیز ترینم
باران که تمام شد
بیا برویم عکس آسمان و
جفتی پرنده ببینیم

صائب تبریزی

50:

نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا

باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا


سرمهٔ خاموشی من از سواد شهرهاست

چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا.
.


.
..


..
مهدی سهیلی

51:

اي قهرمان خسته تن و خسته جان من !
دانم تو كيستي

دانم تو چيستي

يكعمر در سراچه دلتنگ زندگي ـ

مردانه زيستي

در پيش خلق، خنده بلب داشتي ولي ـ

پنهان گريستي .

در چشم من مسيح بزرگ وقته اي

اي مرد پاكزاد

بر جان پاك تو ـ

از من درود باد ـ

از من درود باد

هیوا مسیح

52:

دارم به شهر شما دست می کشم
قسم می خورم به چتر که باز می شود
قسم می خورم به تماشا که شهر
پر از حرف های تازه شود
برادران بارانی ام
خواهران برفی ام
از درست به حرف هایم نگاه کن
راهی به کودکی های جهان می رود
از درست به چشم هایم نگاه کن
راهی به سرودهای فراموشی
می خواهم چشمهایمان را به قضاوت جاده بگذارم
و شهر شما را به قضاوت آسمان
حرفی اگربود
تو از تمام وقت های با خودت
چیزی بگو
ابتدا سکوت هست

سعدی

53:

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا


مولوی

54:

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر اون تقصیرها
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

رودکی

55:

ای بخارا! شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه هست و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

عطار

56:

یا در غم ما تمام پیوند

یا رشتهٔ عشق بگسل از ما


مگریز ز ما اگرچه نامد

جز رنج و بلات حاصل از ما








انوری

57:

ای کرده خجل بتان چین را
بازار شکسته حور عین را
بنشانده پیاده ماه گردون
برخاسته فتنهٔ زمین را
مگذار مرا به ناز اگر چند
خوب آید ناز نازنین را
منمای همه جفا گه مهر
چیزی بگذار روز کین را



حافظ

58:

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما


فردوسی

59:

از اون پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمشید
برو تیره شد فرهٔ ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی
پدید آمد از هر سویی خسروی
یکی نامجویی ز هر پهلوی


خواجوی کرمانی

60:

یار هم غایب و هم حاضر و چون درنگری
خالی از غیبت و عاری ز حضورست اینجا

وحشی بافقی

61:

این وقت یارب مه محمل نشین من کجاست
آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست
جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنم
باعث خوشحالی جان غمین من کجاست

پروین اعتصامی

62:

تو قلم بر حکم داور میبری
من ز دیوار و تو از در میبری

کسایی

63:

یک داوری به سرنبرد هرگز
تا جان به نزد او نبری پاره
گهواره بود خانهٔ من ز اوّل
و آخر لحد نمايندم گهواره

رهی معیری

64:

هر چراغی در ره گمگشته ای افروختم
در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا

شاملو

65:

از تيره آب ـ در افقِ تاريک ـ
با قارقارِ وحشی اردک‌ها
آهنگِ شب به گوشِ من آيد؛ ليک
در ظلمتِ عبوسِ لطيفِ شب
من در پیِ نوای گُمی هستم.


زين‌رو، به ساحلی که غم‌افزای هست
از نغمه‌های ديگر سرمستم.




حافظ

66:

من اون نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه توست

سعدی

67:

تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
چو هر چه می‌رسد از دست اوست فرقی نیست
میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود


جامی

68:

تا نجوشد ز سینه عشق سخن
نتوان داد شرح عشق کهن


اوحدی

69:

نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را
چراغی کش تو باشی نور با مردن چه کار او را؟
اگر نه دامن از گوهر بریزد چون فلک شاید
که هر صبحی تو برخیزی چو خورشید از کنار او را


انوری

70:

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا
از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانک
در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا

صائب تبریزی

71:

ای دفتر حسن ترا، فهرست خط و خالها
تفصیلها پنهان شده، در پردهٔ اجمالها

مولوی

72:

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت هست چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت هست

73:

تو نیک و بد خود هم از خود بپرس
چرا بایدت دیگری محتسب
و من یتق الله یجعل له
و یرزقه من حیث لا یحتسب


عطار

74:



باید با حرف اخر شعر قبلی شعر میفرمودید و اسم شاعر بعدری رو بنویسید

75:


بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را

صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما
.


..


.



فروغ فرخزاد

76:

ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند .
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز اون پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
اون برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند
انگار
اون شعلهٔ بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها می سوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود .

سعدی شیرازی


77:

دانی که چرا بر دهنم راز آمد

مرغ دلم از درون به پرواز آمد؟


از من نه عجب که هاون رویین‌تن

از یار جفا دید و به آواز آمد
.
.
.
.
.
شاملو

78:

دلا تا کی در این دنیا فریب این و اون بینی ؟
یکی زین چاه زلمانی برون شو تا جهان بینی...

79:

بامعذرت من شاعر را انتخاب کردم

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد

در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

آه از دمي كه تنها با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يارب حلال بادا

صيدي كه از كمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناكي سازم خبر دلت را

روزي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد

پر شور از حزين هست امروز كوه و صحرا

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

آه از دمي كه تنها با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد


فرخی

80:

دل ترسا همی‌داند کزو کیشش تبه گردد
پوشش سوکواران زان قبل پوشد همی ترسا
خلافش بدسگالان را بدانگونه همی‌بکشد
که هنگام سموم اندر بیابان تشنه را گرما



بیدل

81:

اگر به ‌گلشن ز ناز گردد قد بلند تو جلوه فرما

ز پیکر سرو موج خجلت ‌شود نمایان چو می ز مینا


ز چشم مستت اگر بیابد قبول ‌کیفیت نگاهی

تپد ز مستی ‌به روی ‌آیینه ‌نقش جوهر چو موج صهبا


شیخ بهایی





82:

ای خاک درت سرمهٔ ارباب بصارت
در تأدیت مدح تو خم، پشت عبارت
گرد قدم زائرت، از غایت رفعت
بر فرق فریدون ننشیند ز حقارت



اوحدی

83:

ترسم از اين بود: تبرخورده بميرم

آهسته كسي فرمود كه اين نيز برنامه هست

خیام

84:

تا کی غم اون خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه


پرکن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم برآرم یا نه



.
.
.


.
.


سعی

85:

هر تیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید

ما نیز یکی باشیم از جمله
قربانها

هر کو نظری دارد،
با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد، پیش همه پیکان
ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

می
گویم و بعداز من گویند به دورانها



مشاعره با اشعار شاعران انتخابی شما......

نظامی

86:

چو شد معلوم کز حکم الهی

به هرمز برتبه شد پادشاهی


به فرخ‌تر وقت شاه جوانبخت

بدارالملک خود شد بر سر تخت


دلش گر چه به شیرین مبتلا بود

به ترک مملکت فرمودن خطا بود


ز یک سو ملک را بر کار می‌داشت

ز دیگر سو نظر بر یار می‌داشت


جهان را از عمارت داد یاری

ولایت را ز فتنه رستگاری


ز بس کافتادگان را داد می‌داد

جهان را عدل نوشروان شد از یاد


چو از شغل ولایت باز پرداخت

دگرباره بنوش و ناز پرداخت


شکار و عیش کردی شام و شبگیر

نبودی یک وقت بی‌جام و نخجیر


چو غالب شد هوای دلستانش

بپرسید از رقیبان داستانش


اظهار داشتند کاکنون مدتی هست

کز این قصر اون نگارین رخت بر بست


نمی‌دانیم شاپورش کجا برد

چو شاهنشه نفرمودش چرا برد


شه از نیرنگ این گردنده دولاب

عجب در ماند و عاجز شد درین باب


ز شیرین بر طریق یادگاری

تک شبدیز کردش غمگساری


بیاد ماه با شبرنگ می‌ساخت

به امید گهر با سنگ می‌ساخت






هیوا مسیح

87:

تو را به خانه می آورد
در این سفر که ماه سفید هست
و آسمان که همان آبی بود
وقتی از نیمه ی مرطوب ماه برمی گردم
وفتی از ماه شبانه ی خیس
که به چشم کودکان چسبیده می آیم
چه قد ر کنار پنجره برایت
می آورم



عماد الدین مشائی

88:

پیشه ام نرم افزار
کاش در من هم ذوق
سر سوزن می بود
اهل لاهیجانم
ساکن کیش ولی
و خداوندا شکر
زندگی مات نکرده هست مرا تا امروز
تشنه زیبایی
عاشق هرچه که هست
تو به من می خندی
که چه از خود راضی
عاشق هرچه شدن
از تو دور هست چرا؟ می نازی
تو دروغی تو دروغ
و من این جا تنها
به تو می اندیشم
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گریند
صورت زرد من از
سیلی سرد زمستان اما
هیچوقت سرخ نشد
پوست کرگدن انگار مرا بافته اند
کرکس از دور به سمتم آمد
من به آواز کلاغ
و به تنهایی خود می رقصم
کاش سیب تو زمین خورده نبود
بوی باران به مشامم جاری هست
من تو را می خندم
شاید از دل گره ای باز کنم
من به آغوش زمین منتظرم .



رویا زرین

89:

می خواهم عشق بماند و
اشک بماند و
لبخندی که هدیه ی لبهای توست
می خواهم تو باشی و
من باشم و
زندگی
و سیارگان سرشاری
از انعکاس ما

سهراب

90:

به سراغ من اگر می ایی

نرم و اهسته بیا

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

( رهی معیری )

91:


چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی





سیاوش کسرایی

92:

خوابم نمی برد
گوشم فرودگاه صداهای بی صداست
باور نمی کنی
اما
من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها
پیوسته باز می شنوم در درون شب
من رویش گیاه و رشد نهالان
پرواز ابرها تولد باران
تخمیرهای ساکت و جادویی زمین
من نبض ایجاد را
از راه گوش می شنوم آری
همواره من تنفس دریای زنده را
تشخیص می دهم
باور نمی کنی
اما


شهریار

93:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟


بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوشدارویی و سپس مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شفرمودم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا؟

شهریار


94:

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا


مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب

فراوان کن گذار اون مه گم کرده راه اینجا


کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی

نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا


نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن

چو هم شاهی و هم درویش گاه اونجاو گاه اینجا


هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش

نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا


توئی اون نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق

چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا


بیا کز دادخواهی اون دل نازک نرنجانم

کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا


سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ

که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

شهریار

95:

ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابت
وی جام بلورین که خورد باده نابت
خواهم همه شب ایجاد به نالیدن شبگیر
از خواب برآرم که نبینند به خوابت
ای شمع که با شعله دل غرقه به اشگی
یارب توچه آتش که بشویند به آبت
ای کاخ همایون که در اقلیم عقابی
یارب نفتد ولوله وای غرابت


باباطاهر

96:

تویی اون شکرین لب یاسمین بر
منم اون آتشین دل دیدگان تر
از اون ترسم که در آغوشم آیی
گدازد آتشت بر آب شکر

بیدل

97:

روزی‌که زد به خواب شعورم ایاغ پا
من هم زدم ز نشئه به چندین دماغ پا
رنگ حنا زطبع چمن موج می‌زند
شسه‌ست‌گوبی اون‌گل خودرو به باغ پا


حافظ

98:

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
امت دیده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست
می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش
گر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست
ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر وه
که در کار غریبان عجبت اهمالیست
سپس اینم نبود شابه در جوهر فرد
که دهان تو در این نکته خوش هستدلالیست
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست

مولانا


99:

تا به شب ای عارف شیرین نوا
اون مایی اون مایی اون ما
تا به شب امروز ما را عشرتست
الصلا ای پاکبازان الصلا
درخرام ای جان جان هر سماع
مه لقایی مه لقایی مه لقا
در میان شکران گل ریز کن
مرحبا ای کان شکر مرحبا

نیما



100:

مرغ آمین
مرغ آمین درد آلودی هست کاواره بمانده
رفته تا اونسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.

می شناسد اون نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده امتان را.
با صدای هر دم آمین فرمودنش، اون آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار اونان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان
را.

امیرخسرو دهلوی



101:

ای دوست که بی منی و با من
آتش زده یا تویی و یا من

فروغ

102:

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از *** درد آلود انسانها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشکِ اخترها
وحشتِ زندان و برق حلقهٔ زنجیر
داستانهایی ز لطفِ ایزد یکتا


سنایی

103:

احسنت و زه ای نگار زیبا

آراسته آمدی بر ما



امروز به جای تو کسم نیست

کز تو به خودم نماند پروا

بگشای کمر پیاله بستان

آراسته کن تو مجلس ما

تا کی کمر و کلاه و موزه

تا کی سفر و نشاط صحرا

امروز وقته خوش گذاریم

بدرود کنیم دی و فردا

من طاقت هجر تو ندارم

با تو چکنم به جز مدارا


بعدی باباطاهر


104:

خوشا اونانکه الله یارشان بی

بحمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا اونانکه دایم در نمازند

بهشت جاودان بازارشان بی


بعدی:محمد علی بهمنی

105:

اینجا برای از تو نوشتن هوا كم هست
دنیا برای از تو نوشتن مرا كم هست
اكسیر من نهاینكه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این كیمیا كم هست
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیبرنامه نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش فرمود
دریا كه از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای كاش از تو هیچ نمی فرمودمش ببین
دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست


بعدی قیصر امین پور

106:

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می‌کشیدم
و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می‌زد

اون‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه
بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم
بر شانه‌هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می‌کردم!







بعدی با خیام

107:

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو!
اون کس که گنه نکرد چون زیست بگو!
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو!

سیمین بهبهانی

108:

و دل ، لرزان ، هراسان ،‌ چهره پر بیم
به گور سرد وحشت زا نظر دوخت
شرار حرص آتش زد به جانش
طمع در خاطرش صد شعله افروخت
به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاریکی و اندوه شب ،‌ رنگ
نه غوغایی ، به جز نجوای ارواح
نه آوایی ، مگر بانگ شباهنگ



بعدی از شهریار

109:

گر از اون طور تجلی به چراغی برسی
موسی دل طلب و سینه سینائی را

سیمین

110:

خوابی به نرمی ابریشم ، در کوهپایه ی آرامش
ای سیل ، ضربت سیلی شو ، بر چهر این خنکا بشکن

...


( مهتاب جون بهبهانی منظورت بود دیگه ؟؟ )

وحشی

111:

نرخ بالا کن متاع غمزهٔ غماز را
شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را
پیش تو من کم ز اغیارم و گرنه فرق هست
امت بی‌امتیاز و عاشق ممتاز را
صید بندانت مبادا طعن نادانی زنند
بهر صید پشه، بند از پای بگشا باز را
انگبین دام مگس کردن ز شیرین پیشه‌ایست
برگذر نه دام، مرغ آسمان پرواز را
حیف از بازو نیاید، دست بر سیمرغ بند
تیر بر گنجشگ مشکن چشم تیر انداز را
بر ده ویران چه تازی، کشوری تسخیر کن
شوکت شاهی مبر حسنی به این اعزاز را
مهر بر لب باش وحشی این چه دل پردازی هست
بیش از این رخصت مده طبع سخن پرداز را



بعدی از سیمین بهبهانی

112:

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از اون چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی اون دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه هست
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش هست
در دیده ی او اون همه فرمودار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در اون نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
اون کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر اون گور نهادم ...


نیما یوشیج

113:

ماه می‌تابد، رود هست آرام،
بر سر شاخة «اوجا»، «تیرنگ»
دم بیاویخته، در خواب فرورفته، ولی در «آیش»
کار شب پا نه هنوز هست تمام.


* * *
می‌دمد گاه به شاخ
گاه می‌کوبد بر طبل به چوب،
وندر اون تیرگی وحشتزا،
نه صدایی هست به جز این، کز اوست
هول غالب، همه چیزی مغلوب.




اخوان ثالث

114:

قاصد تجربه های همه تلخ ،
با دلم میگوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب
( از شعر قاصدک )

- نیما -

115:

باد می گردد و در باز و چراغ ست خموش
خانه ها یک سره خالی شده در دهکده اند.


بیمناک ست به ره بار به دوشی که به پل
راه خود می سپرد.


پای تا سر شکم مان تا شبشان
شاد و آسان گذرد.


بگسلیده ست در اندوده دود
پایه دیواری.


از هر اون چیز که بگسیخته هست
نالش مجروحی
یا جزع های تن بیماری.


و اونکه بر پل گذرش بود مشکل ها
هر وقت می نگرد.


پای تا سر شکم مان تا شبشان
شاد و آسان گذرد.


باد می گردد و در باز و چراغ ست خموش
خانه ها یک سره خالی شده در دهکده اند.


رهسپاری که به پل داشت گذر می ایستد
زنی از چشم سر شک
مردی از روی جبین خون جبین می سترد.


پای تا سر شکم مان تا شبشان
شاد و آسان گذرد.




بعدی از عطار

116:

چه شاهدی هست که با ماست در میان امشب


چه شاهدی هست که با ماست در میان امشب
که روشن هست ز رویش همه جهان امشب
نه شمع راست شعاعی، نه ماه را تابی
نه زهره راست فروغی در آسمان امشب
میان مجلس ما صورتی همی تابد
که آفتاب شد از شرم او نهان امشب
بسی سعادت از این شب پدید خواهد شد
که هست مشتری و زهره را قران امشب
شبی خوش هست و ز اغیار نیست کس بر ما
غنیمت هست ملاقات دوستان امشب
دمی خوش هست مکن صبح دم دمی مردی
که همدم هست مرا یار مهربان امشب
میان ما و تو امشب کسی نمی گنجد
که خلوتی هست مرا با تو در نهان امشب
بساز مطرب از اون پرده‌های شور انگیز
نوای تهنیت بزم عاشقان امشب
همه حکایت مطبوع درد عطار هست
ترانه‌ی خوش شیرین مطربان امشب

مولانا

117:

بیا کامروز ما را روز عیدست
از این پس عیش و عشرت بر مزیدست
بزن دستی بگو کامروز شادی‌ست
که روز خوش هم از اول پدیدست
چو یار ما در این عالم کی باشد
چنین عیدی به صد دوران کی دیدست
زمین و آسمان‌ها پرشکر شد
به هر سویی شکرها بردمیدست



بعدی از حمید مصدق

118:

با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار
، که دستان من اون
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
احمد شاملو

119:

در زیرِ تاقِ عرش، بر سفره‌ی زمین
در نور و در ظلام
در های‌وهوی و شیونِ دیوانه‌وارِ باد
در چوبه‌های دار
در کوه و دشت و سبزه
در لُجِّه‌های ژرف، تالاب‌های تار
در تیک و تاکِ ساعت
در دامِ دشمنان
در پرده‌ها و رنگ‌ها، ویرانه‌های شهر
در زوزه‌ی سگان
در خون و خشم و لذت
در بی‌غمی و غم
در بوسه و کنار، یا در سیاهچال
در شادی و الم
در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیب
در برکه‌های خون
در منجلابِ یأس
در چنبرِ فریب
در لاله‌های سُرخ
در ریگزارِ داغ
در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود
در چشم و در لبانِ زنانِ سیاه‌موی
در بود
در نبود،

هر جا که گشته هست نهان ترس و حرص و رقص
هر جا که مرگ هست
هر جا که رنج می‌بَرَد انسان ز روز و شب
هر جا که بختِ سرکش فریاد می‌کشد
هر جا که درد روی کند سوی آدمی
هر جا که زندگی طلبد زنده را به رزم،

بیرون کش از نیام
از زور و ناتوانی‌ خود هر دو ساخته
تیغی دو دَم!

ملهم از «لوک دوکن»


بعدی از نیما

120:

هست شب
هست شب یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته هست.
باد نوباو ی ابر از بر کوه
سوی من تاخته هست.
هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در هستاده هوا
هم از این روست نمی بیند اگر گمشده یی راهش را
با تنش گرم بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ی من مانند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب.

آری شب.


دوست بعدی : انوری

121:

بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را
ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم
وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را
کم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید
غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را
لبت چون چشمهٔ نوش هست و ما اندر هوس مانده
که بر وصل لبت یک روز باشد دسترس ما را
به آب چشمهٔ حیوان حیاتی انوری را ده
که اندر آتش عشقت بکشتی زین هوس ما را


بعدی از مولوی

122:

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای اون بیش از اون‌ها ای اون من ای اون من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

فرخی

123:


گر چه بسیار بماند به نیام اندر، تیغ
نشود کند و نگردد هنر تیغ، نهان

ور چه از چشم نهان گردد ماه اندر میغ
نشود تیره و افروخته باشد به میان

شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بود
نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان

باز هم باز بود گرچه که او بسته بود
شرف بازی از باز فگندن نتوان



شهریار

124:

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل فرمودی و من هم که کردم سال ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت
تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت



بعدی از حافظ

125:

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار
گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو

خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند
این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو

شور شراب عشق تو اون نفسم رود ز سر
کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو

شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو


بعدی با خیام

126:

وقت سحر هست خیز ای مایه ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند بسی
و اونها که شدند کس نمیاید باز


بعدی از مولانا

127:

مشاعره با اشعار شاعران انتخابی شما......


روزها فکر من این هست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده هست مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز براونم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

ای خوش اون روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
اون که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم
"مولوی"

128:

مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند
ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم
مرا جمال و کمال شما چه سود کند
دلم نماند و گدازید چون شکر در آب
جمال ماه رخ دلربا چه سود کند
فلک ببست میان مرا ز فضل کمر
ولیک بی‌شه شهره قبا چه سود کند


بعدی از حمید مصدق

129:

حیف بلد نیستم متاسفم

130:

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم



شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر هست
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر هست

شوق بازآمدن سوی توام هست

اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده ی راهم بسته

ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته

سحر رومی


131:

در مرگ رؤیاهایم
خیال باد را
خلاصه می کنم
اونگاه که مرگ پیغام آور
مجنون باشد
* * *
لیلی مرگ را می گرید
مجنون در اشک ها
غرق می شود



بعدی از نیما

132:


در شب تیره دیوانه ای کاو
دل به رنگی گریزان سپرده
در دره ی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ی گیاهی فسرده
میکند داستانی غم آور
ای دل من،دل من دل من
بی نوا مضطرا قابل من
با همه خوبی و قدر و دعوی
جز سرشکی به رخسار غم؟
میتوانستی ای دل به رهیدن
گر نخوردی فریب وقته

گنجوی

133:

همت از اونجا که نظرها کند
خوار مدارش که اثرها کند
همت آلوده اون یک دو مرد
با تن محمود ببین تا چه کرد
همت چندین نفس بی‌غبار
با تو ببین تا چه کند روز کار
راهروانی که ملایک پیند
در ره کشف از کشفی کم نیند



بعدی از سنایی

134:

این سخن تحفه‌ایست ربانی
رمز اسرارهای روحانی
خاطر ناقصم چو کامل شد
به سخن‌های بکر حامل شد
هر نفس شاهدی دگر زاید
هر یک از یک شگرف تر زاید
شاهدانی به چهره همچو هلال
در حجاب حروف زهره جمال
در مقامی که این سخن خوانند
عقل
و جان سحر مطلقش
دانند خاکیان جان نثار او سازند
قدسیان
خرقه‌ها در اندازند

شرف الدین طوسی

135:

ای اونکه وقته هست شور از رویت
خورشید بود جمال نور از رویت
روی تو در این دور روز کمتر دیدم
گشتم زغمت چو موی دور از رویت


بعدی از شهریار

136:

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست فرمودن چه خوشست شهریار

حافظ

137:

اون کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
فرمودم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
فرمودا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند



بعدی از خاقانی

138:

دل ازین و اون گریزان می‌شود
زانکه داند با وفایی مانده نیست


بعدی از پروین

139:

جانرا هراونکه معرفت آموخت امت هست
دل را هراونکه نیک نگه داشت، پادشاست
ای گل تو ز جمعیّت گلزار چه دیدی؟
جز سرزنش و بدسری خار چه دیدی؟
رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت
غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی؟

سعدی

140:

یار من اون که لطف خداوند یار اوست
بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست

بعدی از مولوی

141:

بشنو از نی چون حکایت می‌کند
واز جدایی‌ها شکایت می‌کند»
«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق»

ملک الشعرا بهار

142:

يا كه به راه آرم این صید دل رمیده را
یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را
یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن
یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را
فاضل نظري؟

143:

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

وحشي بافقي

144:

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر هست
بر حذر باش در این راه که سر در خطر هست
پیش از اونروز که میرم جگرم را بشکاف
تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر هست
چه کنم با دل خودکام بلا دوست که او
میرود بیشتر اونجا که بلا بی‌سپر هست
شمع سرگرم به تاج سرخویش هست چرا
با چنین زندگیی کز سر شب تا سحر هست
چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویش
از که پوشد غم خود چون همه کس را خبر هست



بعدی از اخوان ثالث

145:

لحظه دیدار نزدیک هست
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزددلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم


خیام

146:

ای چشم همه خرابی از کینه ی توست
بیداد گری شیوه ی دیرینه ی توست

وی خاک اگر سینه ی تو بشکافند
بس گوهر پر بها که در سینه ی توست

( حافظ )

147:

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت هست
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت هست

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت هست

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت هست

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت هست

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از اون توست به یغما چه حاجت هست

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود اون جا چه حاجت هست

اون شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت هست

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت هست

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت هست

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت هست

**************

*بعدی از سیمین بهبهانی*

148:

فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد
بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
ز قفای من و تو، گرد جهان را بسیار
دی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد
ماه چون شب شود، از جای بجائی حیران
پی کیخسرو و دارا و سکندر گردد
این سبک خنگ بی آسایش بی پا تازد
وین گران کشتی بی رهبر و لنگر گردد
من و تو روزی از پای در افتیم، ولیک
تا بود روز و شب، این گنبد اخضر
گردد روز بگذشته خیالست که از نو آید
موقعيت رفته محالست که از سر گردد
کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود
پیش از اون کاین رخ گلنار معصفر گردد

فروغ

149:

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده هست
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست


بعدی از حافظ

150:

ساقیا برخیز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را


ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم این دلق ازرق فام را


گر چه بدنامیست نزد عاقلان

ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را


باده درده چند از این باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را


دود آه سینهٔ نالان من

سوخت این افسردگان خام را


محرم راز دل شیدای خود

کس نمی‌بینم ز خاص و عام را


با دلارامی مرا خاطر خوش هست

کز دلم یک باره برد آرام را


ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

هر که دید اون سرو سیم اندام را


استقامت کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را




فیض کاشانی

151:

بیا تا مونس هم، یار هم، غمخوار هم باشیم
انیس جان غم‌فرسودهٔ بیمار هم باشیم

شب آید، شمع هم گردیم و بهر یکدگر سوزیم
شود چون روز، دست و پای هم، در کار هم باشیم

یکی گردیم، در فرمودار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا یک کرده، خدمتگار هم باشیم

نمی‌بینم به‌جز تو همدمی، ای «فیض»، در عالم
بیا، دمساز هم، گنجینهٔ اسرار هم باشیم


فرخی




152:

ای ترک حق نعمت عاشق شناختی
رفتی و ساختی ز جفا هر چه ساختی
کردار من به پای سپردی و کوفتی
گرد هوای خویش گرفتی و تاختی
با تو به دل چنانکه توان ساخت ساختم
بر من ز حیله هر چه توان باخت باختی
نتوانی ای نگارین فرمودن مرا که تو
از بندگان خویش مرا کم نواختی
گویا حدیث ما و تو فرمود، ای بت، اونکه فرمود:
«ای حقشناس! رو که نکو حق شناختی»




بعدی از سهراب

153:

به سراغ من اگر می‌آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

شهریار


154:

نوشداروئی و سپس مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا


عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا


بعدی با فروغ

155:

آری آغاز دوست داشتن هست گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

....بعدی هستاد شهریار.....

156:

توئی اون نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق
چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا


بعدی با نیما

157:

این سزای سازگاراشان
باد در پایان دورانهای شادی
از پس دوران عشرت بار ایشان

.....بعدی از رهی....

158:

نگاه من به چشم اون سهی بالا نمی‌افتد
به پای گلبنی جان داده‌ام اما نمی‌دانم


بعدی با مولوی

159:

ما ز بالاییم و بالا می رویم///ما ز دریاییم و دریا میرویم
بعدی حافظ

160:

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم

با ما منشین اگر نه بدنام شوی


بعدی با خیام

161:

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم زان پیش که کوزه ها نمايند از گل ما
بعدی پروین

162:

ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن
دیبه‌ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن
بنده فرمان خود کردن همه آفاق را
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن
در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن
دیده را دریا نمودن، امتک را غوصگر
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن
از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن
رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن
وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن
روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب

شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن
سربلندی خواستن در عین پستی، ذره‌وار
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن

لاهوتی

163:

شنیدستم غمم را می خوری،این هم غم دیگر
دلت بر ماتمم می سوزد،اینهم ماتم دیگر
به دل هر راز فرمودم بر لب آوردش دم دیگر
چه سازم تا به دست آرم جز این دل،محرم دیگر؟
مرا فرمودی دم آخر ببینی،دیر شد،باز آ
که ترسم حسرت این دم برم بر عالم دیگر
ز بی رحمی نماید تیر خود را هم دریغ از دل
که داند زخم او را نیست جز این مرهم دیگر
جهانی را پریشان کرد از آشفتن یک مو
معاذالله اگر بگشاید از گیسو،خم دیگر
به جان دوست،غیر از درد دوری از دیار خود
در این دنیا ندارد جان لاهوتی غم دیگر



بعدی از ملک الشعرای بهار

164:

يا كه به راه آرم اين صيد دل رميده را
يا ز لبت كنم طلب قيمت خون خايشانشتن
كودك اشك من شود خاك نشين ز ناز تو
چهره به زر كشيده ام، بهر تو زر خريده ام
گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر كنى
گر دو جهان هوس بود، بي تو چه دسترس بود؟
جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم
خيز، بهار خون جگر جانب بوستان گذر
يا به رهت سپارم اين جان به لب رسيده را
يا به تو واگذارم اين جسم به خون تپيده را
خاك نشين چرا كنى كودك نازديده را؟
خواجه به هيچ كس مده بنده ى زر خريده را
كى ز نظر نهان كنم، اشك به ره چكيده را؟
باغ ارم قفس بود، طاير پر بريده را
ترك كمين گشاده و شوخ كمان كشيده را
تا ز هزار بشنوى قصه ى ناشنيده را


کارو

165:

پرسيدم از سرشك ،كه سر چشمه ات كجاست؟
ناليد وفرمود {سر} ز كجا {چشمه} از كجاست؟
لبخند لب نديده ي قلبم كه پيش عشق :
هر وقت دم زخنده زدم فرمود نا بجاست!




بعدی از شاملو

166:

بی‌اون که ديده بيند
،
در باغ
احساس‌می‌توان کرد

در طرحِ پيچ‌پيچِ مخالف‌سرایِ باد

ياءسِ موقرانه‌یِ برگی که
بی‌شتاب
برخاک می‌نشيند.

بر شيشه‌هایِ پنجره
آشوبِ شبنم هست.
ره بر نگاه نيست
تا با درون درآيی و در خايشانش بنگری.



سعدی


167:

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
خاک وجود ما را گرد از عدم برآید
گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد
خلوت نشین جان را آه از حرم برآید
گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه
تا ره روان غم را خار از قدم برآید
فرمودی به کام روزی با تو دمی برآرم
اون کام برنیامد ترسم که دم برآید




بعدی از فردوسی

168:

دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین فرمود با مرد زنهاردار
که اندیشه‌ای در دلم ایزدی
فراز آمدست از ره بخردی


بعدی با سعدی

169:

یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
کو را به سر کشته هجران گذری بود
اون دوست که ما را به ارادت نظری هست
با او مگر او را به عنایت نظری بود
من بعد حکایت نکنم تلخی هجران
کان میوه که از استقامت برآمد شکری بود
رویی نتوان فرمود که حسنش به چه ماند
گویی که در اون نیم شب از روز دری بود
گویم قمری بود کس از من نپسندد
باغی که به هر شاخ درختش قمری بود




بعدی از حافظ

170:

دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت هست
که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان فرمود
که یار ما چنین فرمود و چنان کرد

عدو با جان حافظ اون نکردی
که تیر چشم اون ابروکمان کرد


بعدی با نظامی


171:

ای تن تو پاک‌تر از جان پاک
روح تو پرورده روحی فداک
نقطه گه خانه رحمت توئی
خانه بر نقطه زحمت توئی
راهروان عربی را تو ماه
یاوگیان عجمی را تو راه
ره به تو یابند و تو ره ده نه‌ای
مهتر ده خود تو و در ده نه‌ای



بعدی از مولانا

172:

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضهٔ امید تویی راه ده ای یار مرا

روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه فرمودار مرا


بعدی با پروین

173:

ای دل، فلک سفله کجمدار هست
صد بیم خزانش بهر بهار هست
باغی که در اون آشیانه کردی
منزلگه صیاد جانشکار هست
از بدسری روزگار بی باک
غمگین مشو ایدوست، روزگار هست
یغماگر افلاک، سخت بازوست
دردی کش ایام، هوشیار هست



بعدی از نیما

174:

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در اوندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در اون نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.


بعدی با شاملو

175:

دست بردار ازین هیکلِ غم
که ز ویرانیِ خویش هست آباد
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرومرده چراغ از دَمِ باد
دست بردار، ز تو در عجبم
به دَرِ بسته چه می‌کوبی سر
نیست، می‌دانی، در خانه کسی
سر فرومی‌کوبی باز به در



بعدی از سهراب

176:

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز ،

رعد غرید ،


کوه را لرزاند.



برق روشن کرد


سنگی را که حک شد روی اون در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.





بعدی با حافظ

177:

واعظان کین جلوه در محراب و ممبر می نمايند

چون به خلوت می روند اون کار دیگر می نمايند


مهدی سهیلی

178:

تلخ و شیرین
غم و شادی اگر از اوست ، زیباست
خوشا اون کس که در غم ها شکیباست
بسا تلخی که شیرین تر ز قند هست
ولی در خاطر ما ناپسند هست
به چشم عارفان هر بد بلا نیست
تمیز تلخ و شیرین ، کار ما نیست
بسا شیرین که تلخی می دهد بار
بسی راحت که آرد رنج یسیار
طلا افتد چو در آتش گذارش
چه داند می شود افزون عیارش ؟
بسا بستان که نیش مار در اوست
بسا هجران که وصل یار در اوست
بسا بینا که در آینده کور هست
بدا بر او که از زحمت به دورست
اگر در جام عمرت باده خون هست
چه دانی دور دیگر قصه چون هست ؟
من و تو چشم باطن بین نداریم
همین چشم هست و غیر از این نداریم
تو مو بینی و او پیچش مو
تو ابرو ، او اشارت های ابرو
چه نعمت خوارگان کز لطف دورند
خمه درمانده در روز نشورند
گروهی خستگان روزگارند
که در صبح قیامت رستگارند
بسا کس صاحب قصر بلندست
که چون مرگ از در آید مستمند هست
بسا کس دیده ای بالین زخشت هست
که روز مرگ در باغ بهشت هست
حکیم مصلحت بین جز خدا نیست
کسی با نقش پنهان آشنا نیست
شکیبا در بلا محبوب یارست
که این فرموده ی پروردگارست

مولانا


179:

ﻣﻮﻟﻮﯼ
 » ﺩﯾﻮﺍﻥ ﺷﻤﺲ
 » ﻏﺰﻟﯿﺎﺕ
 
ﺍﯼ ﯾﻮﺳﻒ ﺧﻮﺵ ﻧﺎﻡ ﻣﺎ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ‌ﺭﻭﯼ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﻣﺎ
ﺍﯼ ﺩﺭﺷﮑﺴﺘﻪ ﺟﺎﻡ ﻣﺎ ﺍﯼ ﺑﺮﺩﺭﯾﺪﻩ ﺩﺍﻡ ﻣﺎ
ﺍﯼ ﻧﻮﺭ ﻣﺎ ﺍﯼ ﺳﻮﺭ ﻣﺎ ﺍﯼ ﺩﻭﻟﺖ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﻣﺎ
ﺟﻮﺷﯽ ﺑﻨﻪ ﺩﺭ ﺷﻮﺭ ﻣﺎ ﺗﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﻣﺎ
ﺍﯼ ﺩﻟﺒﺮ ﻭ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﻣﺎ ﺍﯼ ﻗﺒﻠﻪ ﻭ ﻣﻌﺒﻮﺩ ﻣﺎ
ﺁﺗﺶ ﺯﺩﯼ ﺩﺭ ﻋﻮﺩ ﻣﺎ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮐﻦ ﺩﺭ ﺩﻭﺩ ﻣﺎ
ﺍﯼ ﯾﺎﺭ ﻣﺎ ﻋﯿﺎﺭ ﻣﺎ ﺩﺍﻡ ﺩﻝ ﺧﻤﺎﺭ ﻣﺎ
ﭘﺎ ﻭﺍﻣﮑﺶ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻣﺎ ﺑﺴﺘﺎﻥ ﮔﺮﻭ ﺩﺳﺘﺎﺭ ﻣﺎ
ﺩﺭ ﮔﻞ ﺑﻤﺎﻧﺪﻩ ﭘﺎﯼ ﺩﻝ ﺟﺎﻥ ﻣﯽ‌ﺩﻫﻢ ﭼﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﻝ
ﻭﺯ ﺁﺗﺶ ﺳﻮﺩﺍﯼ ﺩﻝ ﺍﯼ ﻭﺍﯼ ﺩﻝ ﺍﯼ ﻭﺍﯼ ﻣﺎ 
شهریار

180:

نقش مرا ز من کنید این دو سخن که شهریار


باغم عشق زاده و بل غم عشق داده جان



فروغ فرخ زاد

181:

يك لحظه تمام آسمان را
در هاله اي از بلور ديدم
خود را و ترا و زندگي را
در دايره هاي نور ديدم
گايشاني كه نسيم داغ دوزخ
پيچيده ميان گيسوانم
چون قطره اي از طلاي سوزان
عشق تو چكيد بر لبانم

حسين منزايشان

182:

[quote=ariaana;3006926]يك لحظه تمام آسمان را
در هاله اي از بلور ديدم
خود را و ترا و زندگي را
در دايره هاي نور ديدم
گايشاني كه نسيم داغ دوزخ
پيچيده ميان گيسوانم
چون قطره اي از طلاي سوزان
عشق تو چكيد بر لبانم

حسين منزايشان



خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
...

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد
که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظة دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو اون دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود


عندلیب




183:

بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ .
هم از اونگونه که دربين تو زيبائي
بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در يائي
آفتابا توو اون کهنه درنگت در روز
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي
تا تو برگردي و از نو غزلي بنايشانسم
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي .




رهی معیری

184:

امت از درد و نمی ایی به بالینم هنوز
مرگ خود م یبینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید اون تازه گل از دامنم
گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز



فريدون مشيري


185:

به چشمان پريرايشانان اين شهر

به صد اميد مي بستم نگاهي

مگر يك تن از اين ناآشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي

***

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

اميدم را به چشمانم نمي خواند

***

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سايشاني كشاندند

شنيدم بارها از رهگذاران

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

***

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهر بام و دري سر مي كشيدم

به هر بوم و بري پر مي گشودم

***

اميد خسته ام از پاي ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در اون هنگامه ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت اون جا كه او بود

***

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

ز خود بيگانه، از هستي رميده

از اين بي درد امت، رو نهفته

شرنگ نااميدي ها چشيده

***

دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

***

به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند

***

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گايشانم! از كه گايشانم! با كه گايشانم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

***

به اون لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

***

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف اون دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد



شایاتجلی

186:

ﮔﻞ ﭘﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻭﺣﺸﯽ ، ﻧﺴﺘﺮﻧﺎﯼ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ
ﻧﮕﺎﻩ ﺁﺑﯽ ِ ﻋﺸﻖ ، ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﻬﺘﺎﺏ

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻭﺍ ﮐﻦ ، ﺑﺮﮔﺎ ﺷﺪﻥ ﻃﻼ‌ﯾﯽ
ﺗﮑﯿﻪ ﺑﺪﻩ ﺑﻪ ﺍﺑﺮﺍ ، ﺩﻻ‌ ﺷﺪﻥ ﻫﻮﺍﯾﯽ

ﺑﺎ ﺭﯾﺘﻢ ﺧﯿﺲ ﺑﺎﺭﻭﻥ ، ﺑﺮﻗﺺ ﻣﯿﻮﻥ ﺑﺎﻏﭽﻪ
ﺍُﺭﮐﯿﺪﻩ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻦ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺏ ِ ﻃﺎﻗﭽﻪ


ﺗﻮ ﺣﺴﺮﺕ ِ ﻧﮕﺎﺗﻦ ، ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﯼ ﺩﻟﺘﻨﮓ
ﻫﻤﻨﻔﺲ ﯼ ﺻﺪﺍﺗﻦ ، ﻗﻨﺎﺭﯾﺎﯼ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ


ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﺎﻩ ﻣﻬﺮﯼ ، ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﻭ ﻃﻼ‌ﯾﯽ
ﺯﺭﺩﯼ ﻋﻄﺮ ﻟﯿﻤﻮ ، ﺗﻠﺨﯽ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ

ﭼﺸﻤﺎﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﮔﺮﯾﻮﻥ ، ﺻﻮﺭﺕ ﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﺧﯿﺴﻪ
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺗﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ، ﺷﺐ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ، ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﻏﺰﻝ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ ، ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺎﻍ ﺁﻭﺍﺯ



ابوسعید ابوالخیر

187:

باز آ باز آ هر اونچه هستی باز آ


گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ




این درگه ما درگه نومیدی نیست


صد بار اگر توبه شکستی باز آ




هوشنگ ابتهـــــــــــاج

188:

ﺩﺭﯾﻦ ﺳﺮﺍﯼ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ 
 ﺑﻪ ﺩﺷﺖ ﻣﻼ‌ﻝ ﻣﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﭘﺮ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ 
 ﯾﮑﯽ ﺯ ﺷﺐ ﮔﺮﻓﺘﮕﺎﻥ ﭼﺮﺍﻍ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ 
 ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺳﺎﺭ ﺷﺐ ﺩﺭ ﺳﺤﺮ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ 
ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﻏﺒﺎﺭ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺭ 
ﺩﺭﯾﻎ ﮐﺰ ﺷﺒﯽ ﭼﻨﯿﻦ ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺳﺮ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ 
ﮔﺬﺭ ﮔﻬﯽ ﺳﺖ ﭘﺮ ﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﺭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﻏﻢ 
 ﯾﮑﯽ ﺻﻼ‌ﯼ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻪ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ 
 ﺩﻝ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻦ ﺩﮔﺮ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﺮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ 
 ﮐﻪ ﺧﻨﺠﺮ ﻏﻤﺖ ﺍﺯﯾﻦ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﺮ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ 
ﭼﻪ ﭼﺸﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﯾﻦ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺕ ؟
ﺑﺮﻭ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﺪﺍ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﮐﺮ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ 
 ﻧﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺮ ، ﺑﯿﻔﮑﻨﻨﺪﻡ ﻭ ﺳﺰﺍﺳﺖ 
 ﺍﮔﺮ ﻧﻪ ﺑﺮ ﺩﺭﺧﺖ ﺗﺮ ﮐﺴﯽ ﺗﺒﺮ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ

شیخ بهایی

189:

همه روز روزه رفتن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به مکه، به برهنه پای رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به معابد و مساجد، همه اعتکاف جستن
ز مناهی و ملاهی، همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن، به خدای راز فرمودن
ز وجود بی‌نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا قسم که اون‌را، ثمر اون قدر نباشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن


فاضل نظري

190:

ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺗﻮﺍﻡ ﻭﺩﺭ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﻢ ﮔﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ  /     ﺁﻩ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﻢ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ
ﻣﺜﻞ ﻋﮑﺲ ﺭﺥ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺁﺏ  /    ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﻭﺑﯿﻦ ﻣﻦ ﻭﺗﻮ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻗﻔﺲ ﺗﻨﮓ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﺩﺍﺭﺩ         /            ﺑﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﻗﻔﺲ ﭘﺮ ﺯﺩﻥ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻫﺮ ﻟﺤﻀﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﻢ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﺍﺳﺖ   /      ﻣﺜﻞ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﮔﺴﻞ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﻫﺎﺳﺖ
ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻤﺖ ﺍﺯ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺩﻭﺭﯼ ﻭﻋﺸﻖ    /         ﻭﺳﮑﻮﺕ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ

سنایی

191:

جانت را دوزخ آشیانه مکن

خاطرت را محال خانه ، مکن

گرد بیهوده ومحال، مگرد

بر در خانه ی خیال ، مگرد

از خیال محال ، دست بدار

تا بدان بارگه بیابی بار

کان سرای بقا ، برای تو هست

وین سرای فنا ، نه جای تو هست

در جهان ، زشت و نیکو و چپ و راست

نا خلف زادگان آدم راست

پایه ،بسیار سوی بام بلند

تو به یک پایه چون شوی خرسند ؟



حميد مصدق

192:

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفرکردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تاخم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

....توندیدی

نگهت هیچ نیافتاد به راهی که گذشتی

خود در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد

گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من که زکویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی ؟!

نتوانم٬ نتوانم


بی تو من زنده نمانم ...

شهریار


193:

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد
تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد
نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها
که وصال هم بلای شب انتظار دارد
تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی
که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد
نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من
که کمند زلف شیرین هوش شکار دارد
مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن
که هنوز وصله‌ی دل دو سه بخیه کار دارد
دل چون شکسته سازم ز گذشته‌های شیرین
چه ترانه‌های‌ه محزون که به یادگار دارد
غم روزگار گو رو، پی کار خود که ما را
غم یار بی‌خیال غم روزگار دارد
گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست
چه غم از خزان اون گل که ز پی بهار دارد
دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن
نه همه تنور سوز دل شهریار دارد



فروغي بسطامي

194:

صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را
که کسی نشکند این گونه صف اعدا را
نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن
کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را
گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس
ای بسا نور دهد دیده‌ی نابینا را
بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوس
که ندانست کسی قیمت این کالا را
حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش
که نخورده‌ست کس امروز غم فردا را
کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر
کز چه رو سوخته پروانه‌ی بی‌پروا را
عشق پیرانه سرم شیفته‌ی طفلی کرد
که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را
سیلی از گریه‌ی من خاست ولی می‌ترسم
که بلایی رسد اون سرو سهی بالا را
به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد
قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را

مصدق



195:

وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟



بعدی از پروین اعتصامی

196:

به، ترا چه شد که ناگاه
رفتی و نیامدی دگر بار

بس روز گذشت و هفته و ماه
معلوم نشد که چون شد این کار

جای تو شبانگه و سحرگاه
در دامن من تهیست بسیار

در راه تو کند آسمان چاه
کار تو وقته کرد دشوار
پیدا نه بخانه‌ای نه بر بام

ای گمشده‌ی عزیز، دانی
کز یاد نمیشوی فراموش

از بازی خویش یاد داری
بر بام، شبی که بود مهتاب

گشتی چو ز دست من فراری
افتاد و شکست کوزه‌ی آب

شهریار

197:

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
تو گذشتی و گذشت اونچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران وای به حال دگران


بعدی از شاملو

198:

ميعاد

در فراسویِ مرزهایِ تن‌ات تو را دوست‌می‌دارم.
آينه‌ها و شب‌پره‌هایِ مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌یِ پل
پرنده‌ها و قوس‌وقزح را به من بده
و راهِ آخرين را
در پرده‌يی که می‌زنی مکرّرکن.



در فراسویِ مرزهایِ تن‌ام
تو را دوست‌می‌دارم.
در اون دوردستِ بعيد
که رسالتِ اندام‌ها پايان‌می‌پذيرد
و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها به‌تمامیفرومی‌نشيند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد

چنان‌چون روحی که جسد را در پايانِ سفر،

مولانا

199:

نفرمودمت مرو اونجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه بقات منم
و گر به خشم روی صد هزار سال زمن
به عاقبت به من آیی که منتهات منم


اخوان

200:

من از نگاهت شرم دارم
امروز هم با دست‌خالي آمدم من
مانند هر روز
نفرين و نفرين
بر دستهاي پير محروم بزرگم
اما تو دختر
امروز ديگر هم بمك پستانكت را
بفريب با اون
كام و زبان و اون لب خندانكت را
و اون دستهاي كوچكت را
سايشان خدا كن
بنشين و با من « خواجه مينا » را دعا كن

( از هر شاعری که خیلی شعراش رو دوست داری .

فقط اسمش رو بنویس )

201:

شعري از هستاد سيدعلي صالحي شاعر محبوبم

من خسته ام...خسته از آینه...از آدمی...از آسمان

مگر تحمل یک پرنده ی کوچک خانه زاد،


یک پرنده ی جامانده از فوج باران خورده ی بی بازگشت،


تا کجای آسمان تمام رویاهاست؟!؟


فقط بگو کی وقت رفتن فراخواهد رسید؟




يدالله رايشانايي

202:

از دوردست عمر
تا سرزمین میلادم
صدها هزار فرسخ بود
با اسب های خسته كه راه دراز را
توفان ضربه های سم آرند از ارمغان
با بوی خیس یال
و طبل های بی برنامه نفس ها
پرواز تازیانه ی خود را فراز راه
افرشاتم

نفر بعد : مشیری

203:

در همه عالم كسي به ياد ندارد
نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند
تنها با يك ترانه در همه ي عمر
نامش اينگونه جاودانه بماند
***
صبح كه در شهر، اون ترانه درخشيد
نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد
بانگ: هزار‌آفرين! زهرجا بر شد
شور و سروري به جان امت بخشيد
***
نغمه، پيامي ز عشق بود و ز پيكار
مشعل شب هاي رهروان فداكار
شعله بر افروختن به قله كهسار
بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار
***
خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!
شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!
هركس به هركس رسيد نام تو را پرسيد
هر كه دلي داشت، بوسه داد و ببوسيد!
***
ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست
كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست
ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار
خاطره ها در ترانه ي تو نهفته ست
***
رايشان تو را بوسه داده ايم، چه بسيار
خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار
ما همگي " سايشان سرنوشت" روانيم
زود رسيدي! برو، "خدا نگهدار"
***
"هاله" ي مهر هست اين ترانه، بدانيد
بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد
بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد
آتش او را به قله ها برسانيد


شهریار

*****

204:

از توبگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
تو گذشتی و گذشت اونچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
مبروم تا که به صاحب نظری باز رسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران
شهریارا غم آوارگی و در بدری
شورها در دلم انگیخته چون نو سفران


شاملو

205:

خواب‌آلوده هنوز
در بستری سپید
صبحِ کاذب
در بورانِ پاکیزه‌ی قطبی.


و تکبیرِ پُرغریوِ قافله
که: «رسیدیم
اونک چراغ و آتشِ مقصد!»




بعدی از حافظ

206:

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
خیره اون دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره اون دل که درو شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و سایه او
زانکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
پیر ما فرمود که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نبود خیر در اون خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود


سهراب

207:

در تاریكی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر كرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟

بعدی از یدالله رویایی

208:

پیش چشمم طرح دنیای بزرگ
در رگم آهنگ جوشان گریز
در سرم شوق تماشا همچو موج
با درنگم صخره آسا در ستیز


مهدی اخوان ثالث

209:

زندگی شاید همین باشد
یک فریب کوچک از دست گرامی تر عزیزانت
من که باور کرده ام
شاید همین باشد ...

شاملو

210:

سعادت پاداش اعتماد هست

نیما

211:

تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
وز اون دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
تو را من چشم در راهم.

شباهنگام، در اون دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛
در اون نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،
گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم.


فروغ

212:

من
پری کوچک غمگینی را میشناسم
که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

شاملو

213:

شب با گلوی خونین
خوانده ست دیرگاه
دریا نشسته سرد
یک شاخه در سیاهی
جنگل به سوی نور
فریاد میکشد

فروغ

214:


در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گايشانم
شايد ز رايشان ناز نمي آيد

چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
مي خواند اون نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايي
سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خايشانش
بر خايشانش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
اون بازوان گرم و توانا را
در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خايشانش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
در بوسه هاي پر شررش جايشانم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به استقامت ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او اون پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان



مولانا

215:

دخترک خنده کنان فرمود که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته هست به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی هست
مرد حیران شد و فرمود :
حلقه خوشبختی هست حلقه زندگی هست
همه فرمودند : مبارک باشد
دخترک فرمود : دریغا که مرا
باز در معنی اون شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر اون حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی هست
حلقه بردگی و بندگی هست

حسین پناهی

216:

کاش هیچوقت
از درخت انجیر
پایین
نیامده بودم

مصدق

217:

نفرمودمت مرو اونجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه بقات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال زمن
به عاقبت به من آیی که منتهات منم


با هر که بیشتر دوستش داری

218:

سلامت را نمیخواهند
جواب فرمود
که سرها در گریبانست
کسی سر برنیارد کرد
جواب فرمودن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزانست
و گر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزانست.
.
.
.
معینی کرمانشاهی

219:

مشاعره با اشعار شاعران انتخابی شما...... ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها
من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها
زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها
تو چون كركس، به مشتي هستخوان دلبستگي داري
بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها
به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

مشاعره با اشعار شاعران انتخابی شما......
مشاعره با اشعار شاعران انتخابی شما......
سنائی

220:

عذر می خوام.گمان کنم شعر از مهدی اخوان ثالث باشه.


221:


تو را من چشم در راهم
در اون نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم
...
نیما یوشیج

222:

ول کنید اسپ مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه در راه
که خیالی سرکش
به درخانه کشاندست مرا


عراقی

223:

آه دانستمت از چیست به این خوی شده
بس که نایافته ایی
سرد کار خودی افتاده و کم گوی شده
در بد وخوب جهان
با غم می پیوندی
به تسلای دل غمزده ات
بر همه چیز جهان می خندی
و بحال اونکه سزاوارتر از هر که تویی
زانکه رنجوری حال تو بسی بیشتر ست
و تویی از همگان دیر پسند آورتر
تو بر اونی که فرو آوری از بام بلند
گر فرا نامده ات
چیزی بر وفق مراد
این ترا بس باشد
کآشنای رنجت
نه همه کس باشد
دم که چون شمع به سیلاب سرشک
به جگر سوزی نه چون دگران
خنده باطل خیل حمقا
بر تو باید که در آید
چه خیالیست در اون !

این قسمت از منظومه مانلی را نیما به صادق هدایت تقدیم کرده بود .

یاددشان جاودان

سیمین بهبهانی

224:

ز دو دیده خون فشانم زغمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی

سیمین بهبهانی

225:

درست فرمودید .

قسمتی از شعر زمستان سروده اخوان که به شاملو تقدیم شده بود .

یادشان گرامی

226:


لاله های سرخ

گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند
کوتاه پیش قد بت من کشیده اند
زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها
چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند
امروز سر به دامن دیگر نهاده اند
اونان که از کفم دل و دامن کشیده اند
آتش فکنده اند به خرمن مرا و ، خویش
منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند
با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ
بهر ملامتم همه گردم کشیده اند
کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق
با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند
حال دلم مپرس و به چشمان من نگر
صد شعله سر به جانب روزن کشیده اند
سیمین !‌ در آسمان خیال تو ، یادها
همچون شهاب ها ، خط روشن کشیده اند



رودکی

227:

واجب نبود به کس بر افضال و کرم
واجب باشد هر آینه شکر نعم
تقصیر نکرد خواجه در ناواجب
من در واجب چگونه تقصیر کنم

مولانا

228:

آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
اونک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
فرمودم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند فرمود بلی اگر برم
اونک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و اونک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته​ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب اون باده که داشت پیش من
فرمود بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم

229:

شاعر مشخص نکریدی از شهریار
--------------------------------
ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست
که تاب و طاقت اون مستی و خمارم نیست
دگر قمار محبت نمی برد دل من
که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست
من اختیار نکردم پس از تو یار دگر
به غیر گریه که اون هم به اختیارم نیست
به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس
که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست

از حافظ

230:

تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه////هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
بعدی با حافظ

231:

افسوس که شد دلبر و در دیده گریان

تحریر خیال خط او نقش بر آب هست

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیل دمادم که در این منزل خواب هست

شهریار

232:

سرخ گل خنده زد و ابر به كهسار گریست
لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست
نغمه ها داشتم از عشق تو چون تارو فلك
گوشمال اونقدرم داد كه تا رشته گریست
خبرت هست كه دیگر خبر از خویشم نیست ؟
خبرت نیست كه آخر خبرا ز عشقم هست ؟
شهریارا دگر از بخت چه خواهی كه برند
خوبرویان غزل نغز تو را دست به دست


مشاعره با اشعار شاعران انتخابی شما......حافظ

233:

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان برنامه از دل چو بستیزند بستانند
بعمری یکنفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند


شفیعی کدکنی

234:


زان سوی بهارو زان سوی باران
زان سوی درخت زان سوی جو بار
در دور ترین فواصل هستی
نزدیک ترین مخاطب من باش
نه موسسه مالي خروس هست و نه مهتاب
نه دمدمه ی صبحدم اما
تو آینه دار روشنای صبح
در خلوت خالی شب من باش


مصدق

235:

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زایر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطر آلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
بر شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج
سفر میکردم
کاش بر اون شط مواج سیاه
همه عمر سفر میکردم

سیاوش کسرایی

236:

من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها
پیوسته باز می شنوم در درون شب

237:

بااجازه شاعر را من انتخاب کردم

اگر اون ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند استقامت از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی هست

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از اون حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل فرمودی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

مولانا


238:

ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرا

بر من خسته کرده‌ای روی گران چرا چرا


بر دل من که جای تست کارگه وفای تست

هر نفسی همی‌زنی زخم سنان چرا چرا

سنائی

239:

ای خم اندر خم شکسته زلف جان آمیز را
بر شکن بر هم چو زلفت توبه و پرهیز را

چنگ وار آهنگ برکش راه مست انگیز را
راه مست انگیز بر زن مست بیگه خیز را


سعدی

240:

اون که نقشی دیگرش جایی مصور می‌شود
نقش او در چشم ما هر روز خوشتر می‌شود
عشق دانی چیست سلطانی که هر جا خیمه زد
بی خلاف اون مملکت بر وی مقرر می‌شود
دیگران را تلخ می‌آید شراب جور عشق
ما ز دست دوست می‌گیریم و شکر می‌شود
دل ز جان برگیر و در بر گیر یار مهربان
گر بدین مقدارت اون دولت میسر می‌شود



بعدی از مولوی

241:

عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
فرمودم می می‌نخورم پیش تو شاها
داد می معرفتش اون شکرستان
مست شدم برد مرا تا به کجاها
از طرفی روح امین آمد پنهان
پیش دویدم که ببین کار و کیاها
فرمودم ای سر خدا روی نهان کن
شکر خدا کرد و ثنا فرمود دعاها
از سعدی

242:

در هوس خیال او همچو خیال گشته​ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب اون باده که داشت پیش من
فرمود بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم


مهدی سهیلی

243:

تنها صداست که می ماند
چرا توقف کنم،چرا؟
پرنده ها به ستوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی هست
افق عمودی هست و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی میچرخند
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتی هست
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد
چرا توقف کنم؟
رهی معیری

244:

تنها صداست که می ماند
چرا توقف کنم،چرا؟
پرنده ها به ستوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی هست
افق عمودی هست و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی میچرخند
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتی هست
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد
چرا توقف کنم؟
رهی معیری

245:

برای نفر قبل از سپهری
--------------------------------
اي ياد تو در ظلمت شب همسفر من
ايشان نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشي نبود در نظر من
شب ها منم و عشق تو و چشم تر من
ايشانن اشك دمادم كه بود پرده در من
در عطر چمن هاي جهان بايشان تو ديدم
در برگ درختان سر گيسايشان تو ديدم
هر منظره را منظري از رايشان تو ديدم
------------------------------------------
از رهی معیری
عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ هست

هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ هست


چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست

غنچه پژمرده از ناراج گلچین فارغ هست


شور عشق تازه‌ای دارد مگر دل؟ کاین چنین

خاطرم امروز از غمهای دیرین فارغ هست



از مهدی اخوان ثالث

246:

خشکید و کویر لوت شد دریامان
امروز بد و از اون بتر فردامان
زین تیره دل دیو سفت مشتی شمر
چون آخرت یزید شد دنیامان
..
.

.
..
رویا زرین

247:

برایت از غربتی
نوشته ام
که جهانی هست
و تا چشم کار می کند از پرده ی اشکی نوشته ام
که پوشانده تمام کوچه های
مجاوری
که ختم به خاکستری خوابگاه غروب هست
برایم نوشته ای
اصلا
به جای حفظ این همه قانون
گوشواره های بدل بیاویز و
سایه ی فیروزه ای بزن
و گوشه ی لبهات
برای مزمزه ، چند قطعه جاز سبک تر از کاه و
فقط شبیه خودت که نباشی
دیگر نه غربتی ست
و نه بغض قرمزی
که ماسیده روی سفیدی چشمت


عرفی

248:

عرفی نوا مجو که حریفان بلبل اند
هر دم مکش به نغمه زاغ دگر مرا


سایه

249:

اون که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه‌ای بر در این خانهٔ تنها زد و رفت
پروین

250:

در پهن دشت خاطر اندوهبار من
برفی به هم فشرده و زیبا نشسته هست
برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام
بر سنگلاخ وی ، ره دیدار بسته هست
آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف
یعنی نشان ز سردی و بی مهری ی من هست
در دورگاه تار و خموش خیال من
این برف سال هاست که گسترده دامن هست
چندین فرو نشستگی و گودی ی عمیق
در صافی ی سفید خموشی فزای اوست
می گسترم نگاه اسفبار خود بر او
بر می کشم خروش که : این جای پای اوست
ای عشق تازه ، چشم امیدم به سوی توست
این دشت سرد غمزده را آفتاب کن
این برف از من هست ،‌ تو این برف را بسوز
این جای پا ازوست ،‌ تو او را خراب کن


سهراب سپهری

251:

باز آمدم از چشمه خواب
کوزه تر در دستم
مرغانی میخواندند
نیلوفر وا میشد
کوزه تر بشکستم
در بستم ودر ایوان
به تماشای تو بنشستم

شاملو

252:

در گذرگاه‌ات سرودی ديگرگونه آغاز کردم.

من برگ را سرودی کردم
سرسبزتر ز بيشه
من موج را سرودی کردم
پُرنبض‌تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پُرطبل‌تر ز مرگ

سرسبزتر زِ جنگل
من برگ را سرودی کردم

پُرتپش‌تر از دلِ دريا
من موج را سرودی کردم

پُرطبل‌تر از حيات
من مرگ را
سرودی کردم.



مولانا

253:

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم وموج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

سایه

254:

عمری ست تا از جان و دل ، ای جان و دل می خوانمت
تو نیز خواهان منی ، می دانمت ، می دانمت
فرمودی اگر دانی مرا ایی و بستانی مرا
ای هیچکاه نکجا ! گو کی ، کجا بستانمت
آواز خاموشی ، از اون در پرده ی گوشی نهان
بی منت گوش و دهان در جان جان می خوانمت
منشین خمش ای جانخوش این سکنی ها را بکش
گر تن به آتش می دهی چون شعله می رقصانمت
ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری
بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت
ای زاده ی پندار من پوشیده از دیدار من
چو کودک ناداشته گهواره می جنبانمت
ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی
همراه من می ایستی همپای خود می رانمت

مولانا

255:

نفرمودمت مرو اونجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال زمن
به عاقبت به من آیی که منتهات منم

سپهری

256:

و خدايي كه در اين نزديكي هست :
لاي اين شب بوها ، پاي اون كاج بلند.
رايشان آگاهي آب ، رايشان قانون گياه .

من مسلمانم .
قبله ام يك گل سرخ .
جانمازم چشمه ، مهرم نور .
دشت سجاده من .
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .
سنگ از پشت نمازم پيداست :
همه ذرات نمازم متبلور شده هست .
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، فرموده باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را ، پي (( تكبيرة الاحرام )) علف مي خوانم
پي (( قد قامت )) موج .

كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زير اقاقي هاست .
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر
(( حجر الاسود )) من روشني باغچه هست .


مولانا

257:

گویا ترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهریست بر دهانم و افغانم آرزوست
فرمودی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
اون فرمودنت که بیش مرنجانم آرزوست

شفیعی کدکنی

258:

كلماتم را
در جوی سحر می شویم
لحظه هایم را
در روشنی باران ها
تا برای تو شعری بسرایم روشن
تا كه بی دغدغه بی ابهام
سخنانم را
در حضور باد
این سالك دشت و هامون
با تو بی پرده بگویم
كه تو را
دوست می دارم تا مرز جنون

گرمارودی

259:

حافظه ام از این بزرگوار خالیه !

260:

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید.


از تو در شفرمود هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام.


تو، اون بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت
و من، اون کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،
و در بازارِ تنگِ کوفه...؟
پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد...


پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
و مَشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.


آه ای خدای نیمه شبهای کوفه ی تنگ.


ای روشن ِ خدا
در شبهای پیوسته ی تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتّی اذا مَطلعِ الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته هست...؟
نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست...


خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،
با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!
شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خود سوزی وا می دارد ...
با هرکه تمایل داشتین

261:

بخت اگر بیدار باشد خواب بردارد مرا
یکسر از بستر در آغوش تو بگذارد مرا
از چه دریا آمدم با ابر بی پایان غم
کآسمان عمریست تا یکریز می بارد مرا
آخرین پیمانه شبگیر این خمخانه ام
تا کدامین مست درد آشام بگسارد مرا
گر چه مرگم پیشتر از موقعيت دیدار تست
همچنان شوق وصالت زنده میدارد مرا .

از سایه

مولوی

262:

پیر من و مراد من، درد من و دوای من
فاش بگویم این سخن شمس من وخدای من
ازتوبه حق رسیده ام،ای حق حق گزارمن
شکر تو را ستاده ام شمس من و خدای من
مات شدم زعشق تو زانکه شه دو عالمی
تا تو مرا نظر کنی شمس من و خدای من
محو شدم به پیش تو تا که اثر نماندم
شرط ادب چنین بود شمس من و خدای من
کعبه من کنشت تو دوزخ من بهشت تو
مونس روزگار من شمس من و خدای من
برق اگرهزار بارچرخ زند به شرق وغرب
از تو نشان کی آورد شمس من و خدای من

هرچه تمایل داشتید.

263:

گقتم که کجایی تو تسخر زد و فرمود ای جان
نیمیم به ترکستان نیمیم ز فرقانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
فرمودم که رفیقی کن با من که منت خویشم
فرمودا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

سپهری

264:

ماه بالاي سر آبادي هست ،
اهل آبادي در خواب‌.




رايشان اين مهتابي ، خشت غربت را مي بايشانم‌.


باغ همسايه چراغش روشن‌،
من چراغم خاموش ،
ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب‌.



غوك ها مي خوانند.


مرغ حق هم گاهي‌.



كوه نزديك من هست : پشت افراها ، سنجدها.


و بيابان پيداست‌.


سنگ ها پيدا نيست‌، گلچه ها پيدا نيست‌.


سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست‌.



نيمه شب با يد باشد.


دب آكبر اون هست : دو وجب بالاتر از بام‌.


آسمان آبي نيست ، روز آبي بود.

شهریار

265:

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را تبه کردم جوانی را
کنون با کولبار پیری آرزومندم
بدنبال جوانی باز گردم کوره راه زندگانی را

ژاله اصفهانی

266:


زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.

صحنه پیوسته به جاست.

خرّم اون نغمه که امت بسپارند به یاد.
*
یاد تو

قطره قطره می چکد از چشمم

روی تو

رفته رفته می رود از یادم.
*
شاد بودن هنر هست

لیک هرگز نپسندیم به خویش،

که چو یک شکلک بی جان، شب و روز،

بی خبر از همه، خندان باشیم.

بی غمی عیب بزرگی ست،

که دور از ما باد

حافظ


267:

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم
الا ای هم نشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد اوندم که بی یاد تو بنشینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا بر خیز
که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم


شاملو

268:

همه ی لرزش دست و دلم

از اون بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.

وخنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.

غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست.



مولانا

269:

ای کاش بدانمی که من کیستمی
در حلقه این حیات من چیستمی
گر پنبه غفلتم نبودی در گوش
بر خود به هزار دیده بگریستمی


فروغ

270:

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام رايشان دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خايشانش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند...
مولانا

271:

دلم گرفته هست
دلم گرفته هست
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب میکشم
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد....



حمید مصدق

272:


در شبان غم تنهايي خايشانش
عابد چشم سخنگايشان توام
من در اين تاريکي
من در اين تيره شب جان فرسا
زائر ظلمت گيسايشان توام
گيسوان تو پريشان تر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسايشان تو
موج درياي خيال
کاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسايشان مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي کردم


فریدون مشیری



273:

پر کن پیاله را کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمیبرد
این جامها که از پی هم میشوند تهی
دریای آتشست که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمیبرد


مولوی

274:

جان جهان! دوش کجا بوده‌ا‌ی؟
نی غلطم در دل ما بوده‌ای
دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام
ای که تو سلطان وفا بوده‌ای
آه که من دوش چه‌سان بوده‌ام!
آه که تو دوش که را بوده‌ای!
رشک برم کاش قبا بودمی
چون‌که در آغوش قبا بوده‌ای
زَهرِه ندارم که بگویم ترا
بی من بیچاره کجا بوده‌ای؟
یار سبک روح! به وقت گریز
تیزتر از باد صبا بوده‌ای
بی‌تو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بنده بلا بوده‌ای
رنگ رخ خوب تو آخِر گُواست
در حرم لطف خدا بوده‌ای!
رنگ تو داری، که زِ رَنگ جهان
پاکی، و همرنگ بقا بوده‌ای
آینه‌ای! رنگ تو عکس کسیست
تو ز همه رنگ جدا بوده‌1ای

با هر شاعری که تمایل داشتید.

275:



مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من
اینه در اینه شد ، دیدمش ودید مرا
اینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا


شاملو

276:

از سیمین بهبهانی می نویسم.
دوباره میسازمت وطن
اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم
اگرچه با هستخوان خویش
دوباره میبویم از تو گل
به میل نسل جوان تو
دوباره میشویم از تو خون
به سیل اشک روان خویش



سیاوش کسرایی

277:


خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج فار، مرغک دریا، باز
چون مادری به مرگ پسر، نالید.
گرید به زیر چادر شب، خسته
دریا به مرگ بخت من، آهسته.
سر کرده باد سرد، شب آرام هست.
از تیره آب در افق تاریک
با قارقار وحشی‌ اردک‌ها
آهنگ شب به گوش من آید
؛
لیک
در ظلمت عبوس لطیف شب
من در پی نوای گُمی هستم.
زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای هست
از نغمه‌های دیگر سرمست‌ام.


مولانا

278:

خوابم نمی برد
گوشم فرودگاه صداهای بی صداست
باور نمی کنی
اما
من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها
پیوسته باز می شنوم در درون شب
من رویش گیاه و رشد نهالان
پرواز ابرها ، تولد باران
تخمیرهای ساکت و جادویی زمین
من نبض ایجاد را
از راه گوش می شنوم آری
همواره من تنفس دریای زنده را
تشخیص می دهم
باور نمی کنی
اما...

سعدی

279:

هر کس به تمنایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده ست
کاونجا نتواند رفت اندیشه دانایی
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یکروز به یغمایی


سایه

280:


هر که او بیدارتر در خوابتر
هست بیداریش از خوابش بتر
جان همه روز از لگد کوب خیال
وز زیان و سود واز خوف و زوال
نه صفایی ماندش نه فر وکر
نه به سوی آسمان راه سفر

سایه

281:

ز داغ عشق تو خون شد دل چو لاله ی من

فغان که در دل تو ره نیافت ناله ی من

مرا چو ابر بهاری به گریه آر و بخند

که آبروی تو ای گل بود ز ژاله ی من

شراب خون دلم می خوری و نوشت باد

دگر به سنگ چرا می زنی پیاله ی من

چو بشنوی غزل سایه چنگ و نی بشکن

که نیست ساز تو را زهره سوز ناله ی من

***
با هر شاعری که تمایل داشتین

282:

از سیمین بهبهانی :

جامی گناه خواهم پیمانه ایی تباهی
و اونگاه توده ایی خاک آلوده به سیاهی
زاون مایها بسازم انگار شکل آدم
با دستهای چوبی با زلف های کاهی
کام و دهان گشاده دندانش اوفتاده
بر زشتی نهادش سیمای او گواهی
از تاب تند شهوت هر پرده را دریده
روییده بر جبینش اندام شرمگاهی
چشمی به کیسه زر چشمی به عیش بستر
همچون شعاع نوری تابیده از دو راهی
گویم به خود که دیدی در آرزوی آدم
عمرت گذشت واینک ایتست اونچه خواهی

هر شاعری بیشتر دوست دارید



283:

حضرت مولانا :

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر اون تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا


زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی

اون دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی

اون لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا

گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

موسسه مالي شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

فرمودا نه این خواهم نه اون دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا




هر شاعری که بیشتر علاقه مندید

284:

شاملو
مرا تو بی سببی نیستی
براستی صلت کدام قصیده ای غزل
ستاره باران جواب کدام ستاره ایی
به آفتاب از دریچه تاریک
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی
پس پشت امتکانت فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را به لبان سرخ برآماسیده پرتاب می کند
ورنه این ستاره بازی حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست
نگاه از کلام تو ایمن می شود
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی
و دلت کبوتر آشتی ست
در خون تپیده به بام قهر
با اینهمه چه بالا
چه بلند پرواز می کنی

مولوی

285:

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا


ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد

باز اون سلیمان شد تا باد چنین بادا


یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا


هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا


زان طلعت شاهانه زان مشعله ی خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا


زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا


شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا


از دولت محزونان وز همت مجنونان

اون سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش

این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم

اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا




مرحوم قیصر امین پور

286:

هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوزاست
درد دامنه دارد


سایه

287:

عمری به سر دویدم در جستجوی یار
جز دسترس به وصل وی ام آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جستجو نبود
هر سو شتافتم بی اون یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی انکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم...



طاهر خلیلی

288:

طاهر خلیلی شاعر زبان فارسی ؟
من یکی که شعری از طاهر خلیلی دست گیرم نشد.


289:

عذر می خوام .

"علی خلیلی"

290:

علی خلیلی:
در این وقته مژده ی باران دروغ بود
در صبح دشت عهد سواران دروغ بود
هر ساقه ای تبر شد و صد شاخه را برید
امید برگ و بار درختان دروغ بود
افراسیاب حاکم این شهر مانده هست
افسانه های رستم دستان دروغ بود
هر صبح و شام گرگ براین گله می زند
از بس که هی هی چوپان دروغ بود
تقدیر آدم از بهشت رانده گشتن هست
حتی اگر دسیسه ی شیطان دروغ بود


هرشاعری که تمایل داشتید.


291:

رستم از این نفس و بلا زنده بلا مرده بلا
زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب بود
پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا


مولانا

292:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو , جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم , عشق مرا دید و بفرمود :
آمدم , نعره مزن , جامه مدر , هیچ مگو



هر شاعری که تمایل داشتید

293:

مولانا

عشق از ازل هست و تا ابد خواهد بود

جوینده عشق بی‌عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد

هرکس که نه عاشق هست رد خواهد بود



مولانا

294:

بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا
باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ
غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرت
ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما
ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران
عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا
عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند
صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خل




حافظ

295:

فرمودم که لبت، فرمود لبم آب حیات

فرمودم دهنت، فرمود زهی حب نبات

فرمودم سخن تو، فرمود حافظ فرمودا

شادی همه لطیفه گویان صلوات


*****

باباطاهر

296:

خدایا داد از این دل داد از این دل
نگشتم یک وقت من شاد از این دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بر آرم من دو صد فریاد از این دل

***

دلا خوبان دل خونین پسندند
دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست
گروهی اون گروهی این پسندند

***

دلا پوشم ز عشقت جامه‌ی نیل
نهم داغ غمت چون لاله بر دیل دم
از مهرت زنم همچون دم صبح
وز اون دم تا دم صور سرافیل

***


بی ته اشکم ز مژگان تر آیو
بی ته نخل امیدم نی بر آیو بی ته
در کنج تنهایی شب و روز
نشینم تا که عمرم بر سر آیو

***


به والله و به بالله و به تالله
قسم بر آیه‌ی نصر من الله
که دست از دامنت من بر ندارم
اگر کشته شوم الحکم لله

***
شاملو

***

297:

عاشقان سر شکسته گذشتند
شرمسار ترانه های بی هنگام خویش
و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا

سربازان شکسته گذشتند
خسته بر اسبان تشریح
و سرخی غروری نگونسار بر نیزه هایشان

ترا چه سود از فخر به فلک بر فروختن
که هر غبار راه نفرین شده
نفرینت میکند
ترا چه سود از باغ و علف
اونجا که قدم نهی
گیاه از رستن تن میزند

افسوس که سر گذشت ما
سرود سربازان بی اعتقاد تو بود
که از فتح قلعه روسپیان می گشتند

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
عزادار زیباترین فرزندان
این آب و خاک
هنوزاز سجاده ها
سر بر نداشتند
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد


اخوان

298:



تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم


تو گرامیتر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من


پا به پای تو


تا تجرد تا رها رفتم


غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها


موجساران زیر پایم رامتر پل بود

شکرها بود و شکایتها


رازها بود و تأمل بود


با همه سنگینی بودن


و سبکبالی بخشودن


تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او

عزت و عزل و عزا رفتم



حافظ

299:


بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم


نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه کنیم

به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم
و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم

و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم
و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم

گناه ، نقطه آغاز عاشقی هست، بیا
که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم


بیا بساط برنامه و گل و محبت را
دوباره دست به هم داده، روبراه کنیم

اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم
نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم

برای سرخوشی لحظه هات هم که شده
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

300:

فرمودم که خطا کردی و تدبیر نه این بود
فرمودا چه توان کرد چو تقدیر چنین بود
فرمودم که بسی خط خطا بر تو کشیدند
فرمودا همه اون بود که بر لوح جبین بود
فرمودم که رفیق بدت افکند بدین روز
فرمودا که مرا بخت بد خویش قرین بود
فرمودم که خدا داد مردات به وصالش
فرمودا که مرادم ز وصالش نه همین بود
فرمودم که بسی جام طرب خوردی از این پیش
فرمودا که شفا در قدح باز پسین بود
فرمودم که تو ای عمر چرا زود برفتی
فرمودا چه توان کرد مگر عمر همین بود
فرمودم که نه وقت سفرت بود بدین زود
فرمودا که مگر مصلحت وقت در این بود
فرمودم که ز حافظ ز چه حجت شده ایی دور
فرمودا که همه عمر مرا داعیه این بود


شفیعی کدکنی

301:

دلی دارم خریدار محبت .

کزو گرم هست بازار محبت.

لباسی دوختم برقامت یار.

ز تار محنت و پود محبت

302:

شعر از مولوی

با اجازه شاعر را من انتخاب کردم .

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد

خردم فرمود برپر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تن پریشان تو و اون دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد
مولانا جلال الدین

303:

بفرمودم حال دل گویم از اون نوعی که دانستم
بر آمد موج آب چشم و خون دل نتانستم
شکسته بسته میفرمودم پریر از شرح دل چیزی
تنک شد جام فکر و من چوشیشه خرد بشکستم
چو تخته تخته بشکستند کشتی ها در این طوفان
چه باشد زورق من خود که من بی پا و بی دستم


شاملو

304:

همه
لرزش دست و دلم
از اون بود که
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریز گاهی گردد.

ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست
***
و خنکای مرحمی
بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون

ای عشق ای عشق
چهره سرخت پیدا نیست.
***
غبار تیره تسکینی
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائی
بر گریز حضور.
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
بر ارغوان
ای عشق ای عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست”



شهریار

305:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که منافتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟




هر شاعری که تمایل داشتین.


306:

ژاله اصفهانی :

بود آیا که گشایم در شادی بزرگ
و بخندم به غم امروزم
عطش یک خبر خوش
دل و جانم را سوخت
شبچراغم که به امید سحر میسوزم
قصه استقامت و ظفر
هست پسندیده اگر
نرود دیده به خواب
زندگی استقامت چه داند
چو تلاش هست و شتاب
و من اون سنگ صبورم
همه بیداری و تاب


هر شاعری که دوست دارید

307:

لطفا سپس گذاشتن شعر شاعر بعدی رو حتما انتخاب کنید

308:

اگر دانی که دنیا غم نیرزد
به روی دوستان خوش باش و خرم





شاملو

309:

از مرگ


هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
گرچه دستانش از ابتذال شكننده‌تر بود.
هراس من-باري-همه از مردن در سرزميني‌ست
كه مزد گوركن
از آزادي آدمي
افزون‌تر باشد.
#
جستن
يافتن
و اونگاه
به اختيار برگزيدن
و از خايشانشتن خايشانش
باروئي پي افكندن…
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم.





مولوی

310:

ای شده غره در جهان , دور مشو دور مشو
یار و نگار در برت , دور مشو دور مشو
ایجاد منم , خانه منم , دام منم , دانه منم
عاقل و دیوانه منم , دور مشو دور مشو
شام منم , روز منم , عشق جگر سوز من
شمع دل افروز منم , دور مشو دور مشو
داد منم , شاد منم , بنده و آزاد منم
انده دل شاد منم , دور مشو دور مشو


سعدی

311:

هر کس به تمنایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
دیوانه عشقت را جایی گذر افتاده ست
کاونجا نتواند رفت اندیشه دانایی
من دست نخواهم برد الا بسر زلفت
گر دسترسی باشد یکروز به یغمایی

حافظ

312:

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
گل عزیز هست , غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد ازین راه و از اون خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد



مولانا

313:

سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر
این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت
رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشو
بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر
بنده ساقی عشقم مست اون دردی درد
گوشه‌ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر
گر بیاید غم بگویم اونک غم می‌خورد رفت
رو به بازار و ربابی از برای من بخر


از شهریار لطفاً

314:

گذر دارد مه من گاه گاه از اشتباه اینجا
فدای اشتباهی کآرد او را گاه گاه اینجا
مگر ره گم کند کاو را گذر افتد به ما یارب
فراوان کن گذر اون مه گم کرده راه اینجا
کله جاماندش اینجا و نیامد دیگرش ازپی
نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا
نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن
چو هم شاهی و هم درویش , گاه اونجا و گاه اینجا
بیا کز دادخواهی اون دل نازک نرنجانم
کدورت را ف امش کرده با آیینه آه اینجا
سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ
که سیر معنوی اونجا و کنج خانقاه اینجا



مولوی

315:

دوش چه خورده ایی دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی به آسمان مکن
باده خاص خورده ایی نقل خلاص خورده ایی
بوی شراب میزند خربزه در دهان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
کار دلم بجان رسد کارد به هستخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن


حافظ

316:

ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینهٔ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی‌بینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش هست
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید اون سرو سیم اندام را
استقامت کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را


شاملو

317:

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال
شنماينده تر بود
هراس من بار
همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گو کن از ازادی آدمی
افزون باشد
جستن
یافتن
و اونگاه
به اختیار بر گزیدن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم


خیام

318:

برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه‌ها نمايند از گل ما


مولوی

319:

نفرمودمت مرو اونجا که آشنات منم
در ای سراب فنا چشمه حیات منم
و گر به خشم روی صد هزار سال زمن
که عاقبت به من آیی که منتهات منم
نفرمودمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقشبند سرا پرده رضات منم
نفرمودمت که ترا ره زنند وسرد نمايند
که آتش و تپش و گرمی هوات منم
نفرمودمت که صفت های زشت در تو نهند
که گو کنی که سر چشمه صفات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی دانک کدخدات منم


سایه

320:

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
اون که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه اون چشم سیه با تو چه می فرمود که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


بانو فروغ

321:

ترا میخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی اون آسمان پاک و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد حسرت
نگاه روشنی اید به سویم
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگاه به سویت پر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یاری رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان ! بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست


شفیعی کدکنی

322:

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

- همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم.

به کجا چنین شتابان؟

- به هر اون کجا که باشد

به جز این سرا، سرایم

- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه‌ها، به باران

برسان سلام ما را



حضرت مولانا

323:

چه دانستم که این سودا مرا زینسان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پر خون
زند موجی بر اون کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد ان آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون
چه دانم های بسیار هست لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان بندی در ان دریا کفی افیون


شاملو


324:


هنوز
در فکرِ اون کلاغم در دره‌های یوش:
با قیچی سیاهش
بر زردی‌ برشته‌ی گندمزار
با خِش‌خِشی مضاعف
...از آسمانِ کاغذی مات
قوسی بُرید کج،
و رو به کوهِ نزدیک
با غار غارِ خشکِ گلویش
چیزی فرمود
که کوه‌ها
بی‌حوصله
در زِلِّ آفتاب
تا دیرگاهی اون را
با حیرت
در کَلّه‌های سنگی‌شان
تکرار می‌کردند.

گاهی سوال می‌کنم از خود که
یک کلاغ
با اون حضورِ قاطعِ بی‌تخفیف
وقتی
صلاتِ ظهر
با رنگِ سوگوارِ مُصرّش
بر زردیِ برشته‌ی گندمزاری بال می‌کشد
تا از فرازِ چند سپیدار بگذرد،
با اون خروش و خشم
چه دارد بگوید
با کوه‌های پیر
کاین عابدانِ خسته‌ی خواب‌آلود
در نیمروزِ تابستانی
تا دیرگاهی اون را با هم
تکرار نمايند؟



حضرت مولانا

325:

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و اب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

سهراب

326:

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در اون هیچ کسی نیست که دربیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در اون تابش تنهایی ماهی گیران


می فشانند فسون از سر گیوهاشان

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

دور باید شد دور

مرد اون شهر اساطیر نداشت

زن اون شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ اینه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد

چاله ابی حتی مشعلی را ننمود

دور باید شد دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست

همچنان خواهم خواند

همچنان خواهم راند

پشت دریا ها شهری هست

که در اون پنجره ها رو به تجلی باز هست

بام ها جای کبوترهایی هست که به فواره هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی هست

امت شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد

پشت دریاها شهری هست

که در اون وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان هست

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریا ها شهری هست

قایقی باید ساخت



حضرت مولانا

327:

چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو
دل پر خون بنگر چشم چو جیحون بنگر
هر چه بینی بگذر چون وچرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانه دل
در بزد فرمود بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو
فرمود من اون توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
فرمودم این جان مرا گرد جهان چند کشی
فرمود هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
فرمودم ار هیچ نگویم تو روا میداری
آتشی گردی و گویی که درا هیچ مگو
همچو گل خنده زد وفرمود درا تا بینی
همه آتش سمن و برگ وگیاه هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد وبا ما میفرمود
جز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو

سایه

328:

با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان

همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد هست همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک

دل ما خوش به فریبی هست ، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت

به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان

سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست

که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان



حضرت مولانا

329:

در وصالت چرا بیاموزم
در فراقت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی
یا من ازتو دوا بیاموزم
میگریزی زمن که نادانم
یا بیامیز یا بیاموزم
پیش ازین ناز و خشم میکردم
تا من از تو جدا بیاموزم
در فراقت سزای خود دیدم
چون بدیدم سزا بیاموزم
همچو دل خون خورم که تا چون دل
سیر بی دست و پا بیاموزم
در وفا نیست کس تمام هستاد
پس وفا از وفا بیاموزم


حمید مصدق

330:

در شبان غم تنهايي خايشانش
عابد چشم سخنگايشان توام
من در اين تاريکي
من در اين تيره شب جان فرسا
زائر ظلمت گيسايشان توام
گيسوان تو پريشان تر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسايشان تو
موج درياي خيال
کاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسايشان مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي کردم



کسمایی

331:

یار در آینه ، چون موقعيت دیدار گرفت
مستی حسن خود از جلوه ی رخسار گرفت
زخمه ی غم چو به ساز دل مجنون بزدند
درد لیلا طلبان قصیه یی تکرار گرفت


لاهوتی

332:

شاد بمان ای هنری رنجبر
ای شرف توده نوع بشر
ای ز تو آباد تمام وجود
هیچ نبود گر که وجودت نبود
دولت شاهان ثمر گنج تست
راحت اعیان ثمر رنج تست
گر تو دو روزی ندهی تن بکار
یکسره نابود شود روزگار


اخوان

333:

پوستيني كهنه دارم من
يادگاري ژنده پير از روزگاراني غبار آلود
سالخوردي جاودان مانند
مانده ميراث از نياكانم مرا ، اين روزگار آلود
جز پدرم آيا کسي را مي شناسم من
كز نياكانم سخن فرمودم ؟
نزد اون قومي كه ذرات شرف در خانه ي خونشان
كرده جا را بهر هر چيز دگر ، حتي براي آدميت ، تنگ
خنده دارد از نياكاني سخن فرمودن ، كه من فرمودم
جز پدرم آري
من نياي ديگري نشناختم هرگز
نيز او چون من سخن مي فرمود
همينطور دنبال كن تا اون پدر جدم
كاندر اخم جنگلي ، خميازه ي كوهي
روز و شب مي گشت ، يا مي خفت
اين دبير گيج و گول و كوردل : تاريخ
تا مذهّب دفترش را گاهگه مي خواست
با پريشان سرگذشتي از نياكانم بيالايد
رعشه مي افتادش اندر دست
در بنان درفشانش كلك شيرين سلك مي لرزيد
حبرش اندر محبر پر ليقه چون سنگ سيه مي بست
زانكه فرياد امير عادلي چون رعد بر مي خاست
هان ، كجايي ، اي عمايشان مهربان ! بنايشانس
ماه نو را دوش ما ، با چاكران ، در نيمه شب ديديم
ماديان سرخ يال ما سه كرّت تا سحر زاييد
در كدامين عهد بوده ست اينچنين ، يا اونچنان ، بنايشانس
ليك هيچت غم مباد از اين
اي عمايشان مهربان ، تاريخ
پوستيني كهنه دارم من كه مي گايشاند
از نياكانم برايم داستان ، تاريخ
من يقين دارم كه در رگهاي من خون رسولي يا امامي نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهاهي نيست
ايشانن نديم ژنده پيرم دوش با من فرمود
كاندرين بي فخر بودنها گناهي نيست
پوستيني كهنه دارم من
سالخوردي جاودان مانند
مرده ريگي داستانگايشان از نياكانم ،كه شب تا روز
گايشاندم چون و نگايشاند چند
سالها زين پيشتر در ساحل پر حاصل جيحون
بس پدرم از جان و دل كوشيد
تا مگر كاين پوستين را نو كند بنياد
او چنين مي فرمود و بودش ياد
« داشت كم كم شبكلاه و جبه ي من نو ترك مي شد
كشتگاهم برگ و بر مي داد
ناگهان توفان خشمي با شكوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به اون توفان و فرمودم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، ديدم تشنه لب بر ساحل خشك كشفرودم
پوستين كهنه ي ديرينه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان كز ازل بودم »
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سكنگور و سيه دانه
و اون به آيين حجره زاراني
كانچه بيني در كتاب تحفه ي هندي
هر يكي خوابيده او را در يكي خانه
روز رحلت پوستينش را به ما بخشيد
ما پس از او پنج تن بوديم
من بسان كاروانسالارشان بودم
كاروانسالار ره نشناس
اوفتان ، خيزان
تا بدين غايت كه بيني ، راه پيموديم
سالها زين پيشتر من نيز
خواستم كاين پوستيم را نو كنم بنياد
با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر فرياد
اين مباد ! اون باد
ناگهان توفان بيرحمي سيه برخاست
پوستيني كهنه دارم من
يادگار از روزگاراني غبار آلود
مانده ميراث از نياكانم مرا ، اين روزگار آلود
هاي ، فرزندم
بشنو و هش دار
بعد من اين سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد كار
ليك هيچت غم مباد از اين
كو ،كدامين جبه ي زربفت رنگين ميشناسي تو
كز مرقّع پوستين كهنه ي من پاكتر باشد ؟
با كدامين خلعتش آيا بدل سازم
كه من نه در سودا ضرر باشد ؟
آي دختر جان
همچنانش پاك و دور از رقعه ي آلودگان مي دار



سایه

334:

چنگ شکسته

بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت
پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت
گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم
کو بال اونکه خود را باز افکنم به کویت
تا کی چو شمع گریم ایدل درین شب تار
چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت
از حسرتم بموید چنگ شکسته ی دل
چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت
ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت
ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت
از پا فتادگان را دستی بگیر آخر
تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت
تو ای خیال دلخواه زیباتری از اون ماه
کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت
چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای
شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت



سهراب

335:

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟



حسین پناهی

336:

میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی


مولانا

337:

"هیچ کس" را تو کسی انگاشتی

هم‌چو خورشیدش به نور افراشتی

چون کسم کردی اگر لابه کنم

مستمع شو لابه‌ام را از کرم

هم دعا از من روان کردی چو آب

هم نباتش بخش و دارش مستجاب

هم تو بودی اول آرندهٔ دعا

هم تو باش آخر اجابت را رجا

درد بودم سر به سر من خودپسند

کرد شاهم داروی هر دردمند

دوزخی بودم پر از شور و شری

کرد دست فضل اویم کوثری...


شاملو

338:

کام ما حاصل اون وقت آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که برنیاید گام
تشنه اونجا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب میکند پیغام
خامسوزیم الغرض بدرود
تو بمان برف تازه سلام

سایه

339:

بسترم

صدف خالی یک تنهایی هست.

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری ....



مولانا

340:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون وظلم او
اون نور روی موسی عمرانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت کرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

حافظ

341:

یاد باد اون که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد اون که چو چشمت به عتابم می‌کشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد اون که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد اون که رخت شمع طرب می‌افروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
یاد باد اون که در اون بزمگه ایجاد و ادب
اون که او خنده مستانه زدی صهبا بود
یاد باد اون که چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایت‌ها بود
یاد باد اون که نگارم چو کمر بربستی
در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
یاد باد اون که خرابات نشین بودم و مست
واونچه در مسجدم امروز کم هست اون جا بود
یاد باد اون که به اصلاح شما می‌شد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود


محمد علی بهمنی

342:

چشم از پنحره بر وسعت شب دوخته ام

و به چشمان تو می اندیشم


پیش از اونی که سحر


رنگ چشمان تو را پاک کند.


سایه

343:

امشب به قصه دل من گوش می‌کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست

می‌گویمت، ولی تو کجا گوش می‌کنی




رضی الدین آرتیمانی

344:

الهی سوختم بی‌غم الهی

کرامت کن نم اشکی و آهی


چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان

شود دامان ازو رشک گلستان


چه آه آهی که چون از دل زند سر

رودکی

بسوزاند دل یاقوت احمر،


دل بی‌عشق بر جان بس گران هست

سر بی‌شور مشتی هستخوان هست


تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق

تو را حور و مرا گور و کفن عشق


ز عشق از هر چه برتر میتوان شد

خدا گر نه، پیمبر میتوان شد


اگر یزدان پاک از لات عشق هست

جهان را قاضی الحاجات عشق هست


نداند عقل راه خانهٔ عشق

که عقل کل بود دیوانهٔ عشق


خراب عشق آباد ی ندارد

بد و نیک و غم و شادی ندارد


نداند دوست از دشمن گل از خار

برش یکسان بود تسبیح و زنار


ز لذتهای عٰالم گر کنم یاد

بجز خون جگر چشمم مبناد


مبادا مرهم داغم جز آتش

رضی خواهی بعٰالم گر دلی خوش

345:

با اجازه شما شاعر رو تعیین میکنم

اخوان : به یاد مادرم

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با اون پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران سرودش باد
جامه اش شولای عریانیست
ور جزاینش جامه ای باید
بافته بس شعله های زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید
هر چه در هر جا
که خواهد یا نمیخواهد

باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمیروید

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید

خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش
می چمد در اون
پادشاه فصلها پاییز


سایه

346:

چه فكر ميكني

كه بادبان شكسته، زورق به گل نشسته‌اي هست زندگي

در اين خراب ريخته

كه رنگ عافيت از او گريخته

به بن رسيده ، راه بسته ايست زندگي

چه سهمناك بود سيل حادثه

كه همچو اژدها دهان گشود

زمين و آسمان ز هم گسيخت

ستاره خوشه خوشه ريخت

و آفتاب

در كبود دره ‌هاي آب غرق شد

هوا بد هست

تو با كدام باد ميرايشان

چه ابرتيره اي گرفته سينه تو را

كه با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمي شود


تو از هزاره هاي دور آمدي

در اين درازناي خون فشان

به هرقدم نشان نقش پاي توست

در اين درشت ناي ديو لاخ

زهر طرف طنين گامهاي ره گشاي توست

بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفاي توست

به گوش بيستون هنوز

صداي تيشه‌هاي توست

چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها كه از تو گشت سربلند

زهي كه كوه قامت بلند عشق

كه هستوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه كن هنوز اون بلند دور

اون سپيده اون شكوفه زار انفجار نور

كهرباي آرزوست

سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست

به بايشان يك نفس در اون زلال دم زدن

سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز

رو نهي بدان فراز

چه فكر ميكني

جهان چو آبگينه شكسته ايست

كه سرو راست هم در او

شكسته مينمايد

چنان نشسته كوه

در كمين اين غروب تنگ

كه راه

بسته مينمايدت

وقت بيكرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پاي او دمي هست اين درنگ درد و رنج

بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند

رونده باش

اميد هيچ معجزي ز مرده نيست

زنده باش





سعدی

347:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی، که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و، تو هم‌چنان که هستی

دوست عزیز انتخاب دست خودت

348:

محمد علی بهمنی

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی!تو در اون گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم هست زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا،خوبترینم!کافی ست



مولانا

349:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کاون چهره مشعشع تابانم آرزوست
فرمودی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
اون فرمودنت که بیش مرنجانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهریست بر دهانم و افغانم آرزوست


سایه

350:

چند یاد چمن وحسرت پرواز کنم
بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم
بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند
من هنوز آرزوی موقعيت پرواز کنم
خار حسرت زندم زخمه به تار دل خویش
چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم
بلبلم لیک چو گل عهد ببندد با زاغ
من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم
سرم ای ماه به دامان نوازش بگذار
تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم
به نوایم برسان زاون لب شیرین که چو نی
شکوه های شب هجران تو آغاز کنم
با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای
از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم
بوسه می خواستم از اون مه و خوش می خندید
که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم
سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش
خیز تا قصه اون سرو سرافراز کنم




مولانا

351:

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار

وانگهان چون گازری از گازران درویشتر

وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار

ناز گازر چون بدید اون آفتاب از لطف خود

ابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار

فرمود تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر

تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار

دسته دسته جامه‌های گازران از کار ماند

تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار
هر کی باشد عاشق اون آفتاب از جان و دل

سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار

گویم اون گازر که باشد شمس تبریزی و بس

کز برای او برآید آفتاب از هر کنار

یه شعر از اون شاعری که دوسش داری و به دلت بدجور نشسته


352:

مولوی :
ز خاک من اگر گندم برآید
از اون گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشته‌ام رقصان نماید
میا بی‌دف به گور من برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید
زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید
بدری زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت درگشاید
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زاید
مرا حق از می عشق آفریده‌ست
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می بجز مستی چه آید
به برج روح شمس الدین تبریز
بپرد روح من یک دم نپاید



سایه

353:

افسانه ی خاموشی

چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی
مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی
ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی
می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش
به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی
سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی
نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه
بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی




شاملو

354:

شک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست
اشکِ اون شب لب‌خندِ عشقم بود.



قصه نيستم که بگايشانی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...
من دردِ مشترکم
مرا فرياد کن.



درخت با جنگل سخن‌می‌گايشاند
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گايشانم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
با لبانت برایِ همه لب‌ها سخن فرموده‌ام
و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گريسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترينِ سرودها را
زيرا که مردگانِ اين سال
عاشق‌ترينِ زندگان بوده‌اند.




دست‌ات را به من بده
دست‌هایِ تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن‌می‌گايشانم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دريا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن‌می‌گايشاند
زيرا که من
ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صدایِ من
با صدایِ تو آشناست.




سعدی

355:

هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست
وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست
سروها دیدم در باغ و تأمل کردم
قامتی نیست که چون تو به دلارایی هست
ای که مانند تو بلبل به سخندانی نیست
نتوان فرمود که طوطی به شکرخایی هست
نه تو را از من مسکین نه گل خندان را
خبر از مشغله بلبل سودایی هست
راست فرمودی که فرج یابی اگر استقامت کنی
استقامت نیکست کسی را که توانایی هست
هرگز از دوست شنیدی که کسی بشکیبد
دوستی نیست در اون دل که شکیبایی هست
خبر از عشق نبودست و نباشد همه عمر
هر که او را خبر از شنعت و رسوایی هست
اون نه تنهاست که با یاد تو انسی دارد

تا نگویی که مرا طاقت تنهایی هست
همه را دیده به رویت نگرانست ولیک
همه کس را نتوان فرمود که بینایی هست
فرموده بودی همه زرقند و فریبند و فسوس
سعدی اون نیست ولیکن چو تو فرمایی هست

عندلیب

356:

باید که بهار با تو باشم ای گل !
با شوقِ هزار با تو باشم ای گل !
از اوّلِ شام بی قراری هایم
تا صبحِ برنامه با تو باشم ای گل!


بعدی رویا زرین


357:

جهنم بیداری ام ای کاش خوابی بود
و تو آرام آرام
بیدارم می کردی و می فرمودی
رویا رویا
تمام آبهای روان
ارزانی آتشت
قطره ای بنوش
بیدارم نمی کنی؟
آب
دیگر هزار پا گذشته از سر خوابم

انتخاب شاعر دست خودت

358:

شاعر انتخابی عراقی


هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد

باشد که چو روز آید بروی گذرت افتد


زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز

اون کس که به امیدی بر خاک درت افتد


آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتر

از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد


من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتم

آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد


فرمودم که: بده دادم، بیداد فزون کردی

بد رفت، ندانستم، فرمودم: مگرت افتد


در عمر اگر یک دم خواهی که دهی دادم

ناگاه چو وابینی رایی دگرت افتد


کم نال، عراقی، زانک این قصهٔ درد تو

گر شرح دهی عمری، هم مختصرت افتد
مولانا

359:

در میان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها
عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
ترک منبرها بفرموده برشده بر دارها



بعدی از عرفی

360:

زهی! جمال تو رشک بتان یغمایی
وصال تو هوس عاشقان شیدایی
عروس حسن تو را هیچ در نمی‌یابد
به گاه جلوه‌گری دیده‌ی تماشایی
بدین صفت که تویی بر جمال خود عاشق
به غیر خود، نه همانا، که روی بنمایی
حجاب روی تو هم روی توست در همه حال
نهانی از همه عالم، ز بسکه پیدایی
بهر چه می‌نگرم صورت تو می‌بینم
ازین میان همه در چشم من تو می‌آیی
همه جهان به تو می‌بینم و عجب نبود
ازان سبب که تویی در دو دیده بینایی
ز رشک تا نشناسد تو را کسی، هر دم
جمال خود به پوشش دگر بیارایی
تو را چگونه توان یافت؟ در تو خود که رسد؟
که هر نفس به دگر منزل و دگر جایی
عراقی از پی تو دربه در همی گردد
تو خود مقیم میان دلش هویدایی

شهریار

361:

از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست
آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید
چشمت ندود این همه یک شب قمر اینجاست
آری قمر اون قمری خوشخوان طبیعت
اون نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست
شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق
پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست


بعدی از حافظ

362:

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی فرمودیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

اون نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

حافظ شیرازی

363:

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران استقامت بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک هست اون که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش



بعدی از سعدی

364:

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود اون زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

رهی معیری

365:

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

منوچهر ی دامغانی

366:

در بندم از اون دو زلف بند اندر بند
نالانم از اون عقیق قند اندر قند
ای وعدهٔ فردای تو پیچ اندر پیچ
آخر غم هجران تو چند اندر چند

منوچهری

367:

صنما! گرد سرم چند همی‌گردانی
زشتی از روی نکو زشت بود گر دانی


یا بکن اونچه شب و روز همی وعده دهی

یا مکن وعده هر اون چیز که اون نتوانی


از حد و غایت نافرمانی در مگذر

که پدیدارست اندازهٔ نافرمانی


دل من بردی و از خویشتنم دور کنی

برنیاید صنما کار بدین آسانی


مهربانی نکنی بر من و مهرم طلبی

ندهی داد و همی‌داد ز من بستانی


بی‌وفایی کنی و نادان سازی تن خویش

نیستی‌ای بت یکباره بدین نادانی

نبوی راضی گر زانکه امیرت خوانم

من بدان راضی باشم که غلامم خوانی


از تو ما را نه کنار و نه پیام و نه سلام

مکن ای دوست که کیفر بری و درمانی

گویی: اندر دل پنهانت همی‌دارم دوست

به بود دشمنی از دوستی پنهانی

مکن ای دوست که بیداد نشانی نگذاشت

عدل باز آمد با بوالحسن عمرانی

خواجه و سید سادات رئیس الرؤسا

همچو خورشید به بخشندگی و رخشانی

***********

با یکی از اشعار قااونی


368:

از کشت عمل بس هست یک خوشه مرا

در روی زمین بس هست یک گوشه مرا


تا چند چو گاو گرد خرمن گردیم

چون مرغ بس هست دانه‌ای توشه مرا






سهراب سپهری

369:

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام


و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس هست‌.



حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.


من به اونان فرمودم‌:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.



و به اونان فرمودم : سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .


در كف دست زمين گوهر ناپيدايي هست
كه رسولان همه از تابش اون خيره شدند.


پي گوهر باشيد.


لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.



و من اونان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم



و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .


به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت‌.



حسین منزوی




370:

"هربار"
من تو را
برای شعر
برنمی گزینم،
شعر مرا
برای تو برگزیده هست.
در هشیاری به سراغت نمی آیم؛
هر بار از سوزش انگشتانم درمی یابم
که باز نام تو را می نوشته ام.

سعدی

371:

مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد
کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد
گر در خیال ایجاد پری وار بگذری
فریاد در نهاد بنی آدم اوفتد
افتاده تو شد دلم ای دوست دست گیر
در پای مفکنش که چنین دل کم اوفتد
در رویت اون که تیغ نظر می‌کشد به جهل
مانند من به تیر بلا محکم اوفتد
مشکن دلم که حقه راز نهان توست
ترسم که راز در کف نامحرم اوفتد
وقتست اگر بیایی و لب بر لبم نهی
چندم به جست و جوی تو دم بر دم اوفتد
سعدی صبور باش بر این ریش دردناک
باشد که اتفاق یکی مرهم اوفتد




بعدی از مولوی

372:

اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد
معشوق همين جاست بياييد بياييد


معشوق تو همسايه‌ي ديوار به ديوار
در باديه سر گشته شما در چه هواييد


گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد
هم خواجه هم خانه هم كعبه شماييد


ده بار از اون راه بدان خانه برفتيد
يك بار ازين خانه برين بام برآييد

عمر خیام

373:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر کهن درگذریم
با هفت هزار سالگان سربسریم


شاملو

374:

عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می آفریند
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند


شاملو


375:

عشقِ عمومی

اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست
اشکِ اون شب لب‌خندِ عشق‌ام بود.


قصه نيستم که بگايشانی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...
من دردِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.



درخت با جنگل سخن‌می‌گايشاند
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گايشانم
نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برایِ همه لب‌ها سخن فرموده‌ام
و دست‌های‌ات با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گريسته‌ام
برایِ خاطرِ زنده‌گان،
و در گورستانِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترينِ سرودها را
زيرا که مرده‌گانِ اين سال
عاشق‌ترينِ زنده‌گان بوده‌اند.




دست‌ات را به من بده
دست‌هایِ تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن‌می‌گايشانم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دريا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن‌می‌گايشاند
زيرا که من
ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صدایِ من
با صدایِ تو آشناست.





خاقانی


376:

تا جهان هست از جهان اهل وفائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
گوئی اندر کشور ما بر نمی‌خیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
از مزاج اهل عالم امتی کم جوی از اونک
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون
از زمین امتی امت گیائی برنخاست
وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست



بعدی از مولوی

377:


رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن



حمید مصدق

378:

حرف را باید زد!
درد را باید فرمود!
سخن از مهر من و جور ِ تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی هست
و عبث بودن ِ پندار ِ سرورآور ِ مهر

شهریار


379:

رفتم و بیشم نبود روی اقامت
وعده دیدار گو بمان به قیامت
گر تو قیامت به وعده دور نخواهی
یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت
بانگ اذان هست و چشم مست تو بینم
در خم محراب ابروان به امامت
قصر نمازت چه ای مسافر مجنون
کعبه لیلی هست قصد کن به اقامت
در همه عالم علم به عشق و جنونی
گو بشناسندت از جبین به علامت
اونچه به غفلت گذشت عمر نخواندم
عمر دگر خواهم از خدا به غرامت


بعدی از حمید مصدق

380:

دشت ها نام تو را می گویند

کوه ها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوۀ اندوه ز چیست ؟

در تو این قصۀ پرهیز ــ که چه ؟

در من این شعلۀ عصیان نیاز

در تو دمسردی ِ پاییز ــ که چه ؟

اردلان سرفراز

381:

عشق به شکل پرواز پرنده س
عشق ،‌ خواب یه آهوی رمنده س
من ، زائری تشنه ، زیر باران
عشق ،‌ چشمه آبی اما کشنده س
من ، می میرم از این آب مسموم
اما اونکه مرده از عشق ، تا قیامت ،‌ هر لحظه زنده س
من ، می میرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن ،‌اوج پرواز یه پرنده س
تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو از عمق شب از نقب دیوار
برای زنده بودن ، دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد ، خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من ، بیداری ام باش
عشق ،‌ گذشتن از مرز وجوده
مرگ ، آغاز راه قصه بوده
من ،‌ راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سر سپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهی شدم نگو که زوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده



بعدی هیوا مسیح


382:

آمدند
دوباره ابرها آمدند
و چتر ، در سیاهی چند ماه فراموشی
دوباره به من فکر می کند
به جاده هایی که هنوز به دنیا چسبیده اند
به غربتی که میان کلمات و سفر
چه قدر سنگین
مرا به راه می برد
تو رابه خانه می آورد
در این سفر که ماه سفید هست
و آسمان که همان آبی بود
وقتی از نیمه ی مرطوب ماه بر می گردم
وقتی از ماه شبانه ی خیس
که به چشم کودکان چسبیده می آیم
چه قدر کنار پنجره برایت
می آورم
چه قدر راه نرفته برای سفر
در این سفر
میان سنگینی کلمات
به پروانه ها فکر می کردم
که دور کودکی های از مدرسه تا جاده های جهان چرخیدند
در این سفر
چه قدر رها می شوم
نه اینکه من از غربت کلمات
که تمام دنیا از من رها می شود
حالا که خوب
از
نیمه ی مرطوب ماه
به دنیا نگاه می کنم
این همه شهر که هر روز ، ناخواناتر می شوند
این همه آدم که عصرها ، بی نام به خانه بر می گردند
چه قدر بی پروانه و کودکی
چه قدر بی زمزمه و چتر
به راه همین طور ، نمی دانی تا کجا افتاده اند
به شهرهای همین طور ، نمی دانی تا چه وقت
بزرگ می روند
و ایندنیا ، همیشه به دست های ما چسبیده هست
نگاه کن
دوباره ابرها آمدند



بعد:
هستادجمالی

383:

آبشار از کمر کوه فرو می ریزد

یا که از سر به سر دوش تو مو می ریزد

در مصلای جنون قصد نمازی دارم

از سر انگشت دلم آب وضو میریزد

می شکوفم چو گل از موج بهار نفست

نفست در نفسم نشئة هو می ریزد

فرموده بودم که به کس راز دل افشا نکنم

مست مستم ز لبم راز مگو می ریزد....

تا جمالی غزل زلف تو آشفته سرود

دل پریشانی ام از دیده فرو می ریزد.....

لاهوتی


384:

غیرتم می کشد این گونه که پروانه دهد جان
سوزد و خوش بود الحق که چه مردانه دهد جان

ای خوش اون عاشق صادق که به میدان محبت
غرق خون گردد و در دامن جانانه دهد جان

در گه دوست بود خانه آزادی و امید
زنده اون هست که در خدمت این خانه دهد جان

گر خزان حمله کند بنده اون بلبل مستم
که جدایی نکند از گل و در لانه دهد جان



بعدی از حافظ

385:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
فرمود ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
بروای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جزین تحفه به ما روز الست
اونچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت هست و گر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

فروغ

386:

ناشناس

بر پرده هاي در هم اميال سر كشم
نقش عجيب چهره يك ناشناس بود
نقشي ز چهره يي كه چو مي جستمش به شوق
پيوسته ميرميد و به من رخ نمي نمود
يك شب نگاه خسته مردي برايشان من
لغزيد و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم كه بگسلم اين رشته نگاه
قلبم تپيد و باز مرا سايشان او كشاند
نو ميد و خسته بودم از اون جستجايشان خايشانش
با ناز خنده كردم و فرمودم بيا بيا
راهي دراز بود و شب عشرتي به پيش
ناليد عقل و فرمود كجا مي رايشان كجا
راهي دراز بود و دريغا ميان راه
اون مرد ناله كرد كه پايان ره كجاست
چون ديدگان خسته من خيره شد بر او
ديدم كه مي شتابد و زنجيرش به پاست
زنجيرش بپاست چرا اي خداي من ؟
دستي بكشتزار دلم تخم درد ريخت
اشكي دايشاند و زمزمه كردم ميان اشك
زنجيرش بپاست كه نتوانمش گسيخت
شب بود و اون نگاه پر از درد مي زدود
از ديدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و ناليدم از غرور
كاي مرد ناشناس بنوش اين شراب را
آري بنوش و هيچ مگو كاندر اين ميان
در دل ز شور عشق تو سوزنده آذريست
ره بسته در قفاي من اما دريغ و درد
پاي تو نيز بسته زنجير ديگريست
لغزيد گرد پيكر من بازوان او
آشفته شد بشانه او گيسوان من
شب تيره بود و در طلب بوسه مي نشست
هر لحظه كام تشنه او بر لبان من
ناگه نگه كردم و ديدم به پرده ها
اون نقش ناشناس دگر ناشناس نيست
افشردمش به سينه و فرمودم به خود كه واي
دانستم اي خداي من اون ناشناس كيست
يك آشنا كه بسته زنجير ديگريست

خیام

387:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر کهن درگذریم
با هفت هزار سالگان سربه سریم



سیاووش کسرایی

388:

اونان به مرگ وام ندارند
اونان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند
اونان که ترس را
تا پشت مرزهای وقت راندند
اونان به مرگ وام ندارند
اونان فراز بام تهور
افراشتند نام
اونان
تا آخرین گلوله جنگیدند
اونان با آخرین گلوله خود مردند
آری به مرگ وام ندارند
اونان
عشاق عصر ما
پویندگان راه بلا راه بی امید
مادر ! بگو که در تک این خانه خراب
گل های آتشین
در باغ دامن تو چه سان رشد می نمايند ؟
این خواهر و برادر من آیا
شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
پیش از طلوع طالع
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
بیدار باش را


ازحافظ بگو


389:

اون سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شیرین دهنان پادشهانند اما
او سلیمان وقت هست که خاتم با اوست

روی خوب هست و کمال هنر و دامن پاک
لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکین که بدان عارض گندمگون هست
سر اون دانه که شد رهزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران
چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

با که این نکته توان فرمود که اون سنگین دل
کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

حافظ از معتقدان هست گرامی دارش
زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست


بعدی از سعدی

390:

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک‌دل، سر دست برفشانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بامت، بر آب زندگانی
دل عارفان ببردند و برنامه پارسایان
همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو فرمودم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
مده‌ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی، که چه می‌رود نهانی
دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی، نه به قتل می‌رهانی

شاملو


391:

در تمام شب چراغی نیست
در تمام شهر
نیست یک فریاد
ای خداوندان خوف انگیز.

شب پیمان .

ظلمت دوست
!
تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم ائین
تا نه این شبهای بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من
به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین-
ظلمت آباد بهشت گندتان را،در به روی من
باز نگشایید !
در تمام شب چراغی نیست
در تمام روز
نیست یک فریاد
چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست
تا نداننداز چه می سوزم من،از نخوت زبان ام در دهان بسته ست
راه من پیداست
پای من خسته ست
پهلوانی خسته رامانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی قدیمی را
با تن بشکسته اش
تنها
زخم پر دردی به جا مانده ست از شمشیر و دردی جان گزای ازخشم
اشک می جوشاندش در چشم خونین داستان درد،
خشم خونین اشک می خشکاندش در چشم
در شب بی صبح خودتنهاست
از درون برخود خمیده،در بیابانی که بر هر سوی اون خوفی نهاده دام
دردناک و خشمناک از رنج زخم و نخوت خود می زند فریاد:
((-در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت
نیست یک فریاد
ای خداوندا ن ظلمت شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را بیاویزم
در رواق هرشکنجه گاه این فردوس ظلم آئین!
باد تا شب های افسون مایه تان را من
به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی ترکنم نفرین!))



اخوان

392:

زمستان
سلامت را نمی‌خواهند جواب فرمود
سرها در گریبان هست
کسی سر بر نیارد کرد جواب فرمودن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان هست
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان هست
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین هست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد هست...

آی...

دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو جواب گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخوردهٔ رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان هست
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی سپس سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده‌است این، یادگار سیلی سرد زمستان هست
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان هست
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان هست
سلامت را نمی‌خواهند جواب فرمود
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت‌های بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان هست


بیدل

393:

شبی کز خیال توگل چیده بودم
هماغوش صد جلوه خوابیده بودم
چرا آب‌گوهر نباشد غبارم
به راه تو یک اشک غلتیده بودم
نهان از تو می‌باختم با تو عشقی
تو فهمیده بودی نفهمیده بودم
کس آیینه دارت نشد ورنه من هم
به حیرت امیدی تراشیده بودم
به رنگی‌ست چون سایه‌ام جوش غفلت
که می‌رفتم از خویش و خوابیده بودم
طریق وفا تلخکامی ندارد
شکر بود اگر خاک لیسیده بودم
بنازم به اقبال درد محبت
که تا چرخ یک ناله بالیده بودم
ز وهم ای جنون عقده‌ام وا نکردی
به خویش اونقدرها نپیچیده بودم
تماشا خیال هست و دیدار حیرت
ز آیینه این حرف پرسیده بودم
چوگل چاک می‌رو‌بد از پیکر من
ندانم برای چه خندیده بودم
به مژگان گشودن نهان گشت بیدل
جمالی که پیش از نگه دیده بودم





شهریار

394:

ای صبا با تو چه فرمودند كه خاموش شدی؟


چه شرابی به تو دادند كه مدهوش شدی؟

تو كه آتشكده عشق و محبت بودی


چه بلا رفت كه خاكستر خاموش شدی؟


به چه دستی زدی اون ساز شبانگاهی را


كه خود از رقت اون بیخود و بیهوش شدی


تو به صد نغمه، زبان بودی و دل ها هم گوش



چه شنفتی كه زبان بستی و خود گوش شدی؟

ایجاد را گرچه وفا نیست و لیكن گل من

!
نه گمان دار كه رفتی و فراموش شدی

تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از توست


تو هم آمیخته با خون سیاووش شدی



333

پروین اعتصامی

395:

حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان
عیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان

وقت ضایع نکند هیچ هنرپیشه
جفت باطل نشود هیچ حقیقت دان

هیچگه نیست ره و رسم خردمندی
گرسنه خفتن و در سفره نهفتن نان

دهر گرگیست گرسنه، رخ از او برگیر
چرخ دیویست سیه دل، دل ازو بستان

پا بر این رهگذر سخت گرانتر نه
اسب زین دشت خطرناک سبکتر ران

موج و طوفان و نهنگست درین دریا
باید اندیشه کند زین همه کشتیبان


بعدی از قیصر امین پور

396:

و "ق" حرف آخر عشق هست
اونجا که نام کوچک من آغاز میشود..........

بعدی از حسین منزوی

397:

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریك قسمتت باشم
تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
من هم ستونی در كنار قامتت باشم
از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم
سنگی شوم در بركه ی آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم
زخم عمیق انزوایت دیر پاییده هست
وقت هست تا پایان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون آینه در خدمتت باشم
در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم


بعدی از خواجوی کرمانی

398:

ای دل نفرمودمت که ز زلفش عنان بتاب

کاهنگ چین خطا بود از بهر بهر مشک ناب


ای دل نفرمودمت که ز لعلش مجوی کام

هر چند کام مست نباشد مگر شراب


ای دل نفرمودمت که به چشمش نظر مکن

کز غم چنان شوی که نبینی بخواب خواب


ای دل نفرمودمت که ز ترکان بتاب روی

زانرو که ترک ترک ختائی بود و صواب


ای دل نفرمودمت که مرو در کمند عشق

آخر بقصد خویش چرا میکنی شتاب


ای دل نفرمودمت که اگر تشنه مرده‌ئی

سیراب کی شود جگر تشنه از شراب


ای دل نفرمودمت که منال ار چه روشنست

کز زخم گوشمال فغان میکند رباب


ای دل نفرمودمت که مریز آبروی خویش

پیش رخی کزو برود آبروی آب


ای دل نفرمودمت که ز خوبان مجوی مهر

زانرو که ذره مهر نجوید ز آفتاب


ای دل نفرمودمت که درین باغ دل مبند

کز این مدت جوی نگشاید به هیچ باب


ای دل نفرمودمت که مشو پای‌بند او

زیرا که کبک را نبود طاقت عناب


ای دل نفرمودمت که مرو در هوای دل

طاوس را چه غم ز هواداری ذباب


ای دل نفرمودمت که طمع بر کن از لبش

هر چند بی نمک نبود لذت کباب


ایدل نفرمودمت که سر از سنبلش مپیچ

کافتی از اون کمند چو خواجو در اضطراب








عطار

399:

بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را
صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما

چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد
در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما

پس فرمود تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس
دایم یکی گوییم وبس تا شد دو عالم رام ما

بس کم زنی هستاد شد بی خانه و بنیاد شد
از نام و ننگ آزاد شد نیک هست این بدنام را


بعدی از خواجوی کرمانی

400:

ای غره ماه از اثر صنع تو غرا

وی طره شب از دم لطف تو مطرا


نوک قلم صنع تودر مبدا فطرت

انگیخته برصفحهٔ کن صورت اشیا


سجاده نشینان نه ایوان فلک را

حکم تو فروزنده قنادیل زوایا


هم رازق بی ریبی و هم خالق بی عیب

هم ظاهر پنهانی و هم باطن پیدا


مامور تو از برگ سمن تا بسمندر

مصنوع تو از تحت ثری تا بثریا


توحید تو خواند بسحر مرغ سحر خوان

تسبیح تو گوید بچمن بلبل گویا


برقلهٔ کهسار زنی بیرق خورشید

برپردهٔ زنگار کشی پیکر جوزا


از عکس رخ لاله عذران سپهری

چون منظر مینو کنی این چنبر مینا


بید طبری را کند از امر تو بلبل

وصف الف قامت ممدودهٔ حمرا


از رایحهٔ لطف تو ساید گل سوری

در صحن چمن لخلخهٔ عنبر سارا


تا از دم جان پرور او زنده شود خاک

در کالبد باد دمی روح مسیحا


خواجو نسزد مدح و ثنا هیچ ملک را

آلا ملک العرش تبارک و تعالی






هیوا مسیح

401:

ياد دادند به ما نخل كمر تا نكنيم

اونچه داريم ز بيگانه تمنا نكنيم

آسمان هست غزل هست كبوتر داريم

بايد اين چادر ماتم زده را برداريم

تنِ تردِ همه چلچله ها در خاك و

پاي هر گور چهل نخل تناور داريم

مشتي از خاك تو را باد كه پاشيد به شهر

پشت هر حنجره يك ايرج ديگر داريم

مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست

شهرهمين طور نمي‌ماند و بر خواهد خاست

داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!

تبري همنفس باغ نبينيد قبول!

گاه گاهي به لب عشق صدامان بكنيد

داغ ديديم اميد هست دعامان بكنيد

دِه به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد

"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "


402:

زندگي چيزي نيست كه لب تاقچه عادت از ياد من و تو برود
زندگي حس غريبي هست كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري هست كه در خواب پلي ميپيچد
زندگي شستن يك بشقاب هست
زندگي ديدن يك سكه ده شاهي در جايشان اب هست
چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست زير باران بايد رفت

403:

سلام دوست عزیز
با « د » باید شعر می دادی حالا شعر با : د
:


در شفرمودم، گناه باد چه بود؟

برگ، خشکیده بود، باد ربود.

باد، هرگز نبود دشمنِ برگ

مردن برگ، دست باد نبود.




404:

سلام به دوستای گلم !
خداوند حفظ تون کند مرسی که منو در این تاپیک همکاری کردید ، میکنید و خواهد کرد یه تذکر به دوستان که تازه به جمع ما پیوسته که خوش آمدن صفا کردن اما....................

در این بخش از مشاعره شاعر را برای نفر بعدی انتخاب میکنیم مثلا" مولانا

405:

تا عشق ترا هست این شکرخائیها

هر روز تو گوش دار صفرائیها


کارت همه شب شراب پیمائیها

مکر و دغل و خصومت افزائیها


صائب تبریزی

406:

ناله مظلوم در آهن سرایت میکند
زین سبب در خانه زنجیر دایم شیون ست


شاملو

407:

لطفا شعر هر شاعر رو کامل بنویسید و به یک بیت بسنده نکنید ممنون

408:

در چشمِ بی‌نگاه‌اش افسرده رازهاست
اِستاده‌است روز و شب و، از خموشِ خايشانش
با گنج‌هایِ رازِ درون‌اش نيازهاست.



می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هيچ
ابهامِ پرسشی که نمی‌داند.
زين روی، در سياهی‌یِ پنهانِ راهِ چشم
بر بادپا نگه [که ندارد به چشمِ خايشانش]
بنشسته
سال‌هاست که می‌راند.



مژگان به‌هم نمی‌زند از ديده‌گانِ باز. افسونِ نغمه‌های شبان‌گاهِ عابران
اشباحِ بی‌تکان و خموش و فسرده را
از حجره‌هایِ جن‌زده‌یِ اندرونِ او
يک‌دم نمی‌رماند.

از اون بلندجای ــ که کبرش نهاده‌است ــ
جز سویِ هيچِ کورِ پليدش نگاه نيست.
و بر لبانِ او
از سوزِ سرد و سرکشِ غارت‌گرِ وقت
آهنگِ آه نيست...

شب‌ها سحر شده‌ست
رفته‌ست روزها،
او بی‌خيال ازين‌همه ليکن
از خلوتِ سياهِ وجودی [که نيست‌اش اسبابِ بودنی]
پر بازکرده‌است،

وز چشمِ بی‌نگاه سویِ بی‌نهايتی پروازکرده‌است.




می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ درهم و مغشوش و کورِ هيچ
ز ابهامِ پرسشی که نيارِد گرفت و فرمود
رنگی نهفته را.
زين روست نيز شايد اگر گاه، چشمِ ما
بيند به پرده‌هایِ نگاه‌اش‌ــسپيد و مات‌ــ
وهمی شکفته را.

يا گاه‌گوشِ ما بتواند عيان‌شنيد
هم از لبانِ خامش و تودار و بسته‌اش
رازی نفرموده را...





بعدی رویا زرین

409:

دختر که نمی خندد

دو چرخه ؟ نه جانم

دختر کنار مادرش شبیه درس ش بنشیند

و آش رشته هم بزند

و خیره نشود اون قدر

به رد گرگر و خاکستر

که صورتش از فرط غصه گل بیاندازد

ش ش ش

دختر که گریه نمی کند

فروغ






410:

اسیر

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی اون آسمالن صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش اید
و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می اید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من اون شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را

*****

بعدی از: شمس لنگرودی

411:

آسان هست برای من
که خیابان ها را تا کنم
و در چمدانی بگذارم که صدای باران را به جز تو کسی نشنود
آسان هست به درخت انار بگویم انارش را خود به خانه ی من آورد
آسان هست آفتاب را سه شبانه روز بی آب و دانه رها کنم
و روز ضعیف شده را ببینم که عصا زنان از آسمان خزر بالا می رود
آسان هست یک چهچه گنجشک را ببافم
و پیراهن خوابت کنم
آسان هست برای من که به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه ی اولش برگردد
برای من آسان هست به نرمی آبها سخن بگویم
و دل صخره را بشکافم
آسان هست ناممکن ها را ممکن شوم
و زمین در گوشم بگوید : " بس کن رفیق"

اما

آسان نیست که معنی مرگ را بدانم
وقتی تو به زندگی آری فرموده ای


خواجه عبدالله انصاری

412:

عشق آمد و شد چو اندر رگ و پوست
تا كرد مرا تهي و پر كرد ز دوست

اجزاء وجودم همـگي دوست گرفت
نامي هست ز من بر من و باقي همه اوست


بعدی از عطار

413:

ای در میان جانم و جان از تو بی‌خبر
از تو جهان پر هست و جهان از تو بی خبر


چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر


نقش تو در خیال و خیال از تو بی‌نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر


از تو خبر به نام و نشان هست ایجاد را
وان گه همه به نام و نشان از تو بی خبر


شرح و بیان تو چکنم زان که تا ابد
شرح از تو عاجز هست و بیان از تو بی خبر


جویندگان گوهر دریای کنه تو
در وادی یقیین و گمان از تو بی خبر


چون بی‌خبر بود مگس از پر‌ِ جبرئیل
از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر


عطار اگرچه نعره عشق تو می‌زند
هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر
_________________

بعدی از : فروغی بسطامی


414:

مردان خدا پردهٔ پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سرانگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به جایی نرسیدند
فریاد، که در رهگذر آدم خاکی
بسی دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همّت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دوعالم طلبیدند
زنهار، مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون ایجاد در آیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه‌نظر غافل ازاون سرو بلند هست
کاین جامه به‌اندازهٔ هرکس نبریدند
مرغان نظرباز سبک‌سیر، فروغی
از دامگه خاک برافلاک پریدند

فاضل نظری


415:

بی برنامه توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن هست
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست


بعدی از سیمین بهبهانی

416:

ناشناس

آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
بازگو ، خفته در نگاه تو چیست ؟
چیست این اشتیاق سرکش و گنگ
در پس دیده ی سیاه تو چیست ؟
چیست این ؟ شعله یی ست گرمی بخش
چیست این ؟ آتشی ست جان افروز
چیست این ، اختری ست عالمتاب
چیست این ؟‌ اخگری ست محنت سوز
بر لبان درشت وحشی ی تو
گرچه نقشی ز خنده پیدا نیست
لیک در دیده ی تو لبخندی ست
که چو او ، هیچ خنده زیبا نیست
شوق دارد ،‌ چو خواهش عاشق
از لب یار شوخ دلبندش
شور دارد ، چو بوسه ی مادر
به رخ نازدانه فرزندش
آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
نگهی سخت ‌آشنا داری
دل ما با هم هست پیوسته
گرچه منزل زما جدا داری
آه ، ای ناشناس !‌ می دانم
که زبان مرا نمی دانی
لیک چون من که خواندم از نگهت
از رخم نقش مهر می خوانی




( بعدی لطفا : رهی معیری )

417:

اون را که جفا جوست نمی باید خواست

سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست


مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست

از دوست به جز دوست نمی باید خواست





خیام

418:

امضای خودم رو مینویسم که به اندازه ی همه ی عمرم توی خماریش موندم و با هاش دارم حال می کنم واقعا ً :

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده فرمودگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من ..



علی بابا چاهی

419:

به باز آمدنت چنان دلخوشم

که طفلی به صبح عید ، پرستویی به ظهر بهار


و من به دیدن تو


چنان در آینه ات مشغولم


که جهان از کنارم می گذرد


بی اونکه سر برگردانم


در فصلهای خونین هم


می توان عاشق بود


به قمریان عاشق حسد می ورزم


که دانه بر می چینند


و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهتابی ات بوسه میزنند


و به گلی که با اشاره ی تو می شکفد


در فصل های خونین هم


می توان عاشق بود.


مگر از راه در رسی


مگر از شکوفه سر بر زنی


مگر از آفتاب درآیی


وگرنه روزتابوتی ست بر شانه های ابر


که مارا به افق های ناپیدا می سپارد


و عشق آهوی محتضری ست


که سر بر شانه های باران می گذارد


بیا !


با اندامی از آتش بیا!


و جلوه ای از آذرخش


هیهات


من کجا باز بینمت ای ستاره ی روشن!


که بی تو


تا شبگیر پیر میشوم


چندان که بازآیی


ستاره ها همه عاشق می شوند


و جوانی در باران از راه میرسد...


عبدالجبار کاکایی

420:

یک شهر دعا کرد و بلا کم نشد امسال

خون شد جگر ایجاد و محرم نشد امسال


ای ماه چه دیر آمدی از راه و عجیب هست

دل واپس تو عالم و آدم نشد امسال


پیش از تو محرم شد و پیش از تو عزا بود


مویی ز عزاداری تو کم نشد امسال


جایی ننشستیم که یادی نشد از درد


شعری نسرودیم که ماتم نشد امسال


صد خیمه ی خاموش به تاراج جنون رفت


یک خاطر آسوده فراهم نشد امسال


در گریه نهفتیم عزای شب خود را

تاوان تو زخمی ست که مرهم نشد امسال


بهزاد خواجات

421:

همراهان من به تمامی مرده اند،
مرده ، چون این شیشه ها
که همیشه کودکانِ بازی
در پسِ اون شعله بوده اند.
و ما چهار تن بودیم و قصه ای قدیمی
و به عبارت دیگر
همیشه همان چهار تن هستند
که به قصد دیدن خود
در زیر نور ماه بیرون می آیند
و در همان جا شعر می شوند،
دهان هایی در تلاوت خویش.
و گویا دیگر می توان فرمود
که راهِ ریخته اون گونه به پای می پیچید
که گویی انجیربُن این همه دست را
بیهوده به وداعی پیش آورده هست.
شکل نهایی خود را در خود داشتیم
اما اجسادمان نمی گذاشت
دور دست را ببینیم.
و کودکی که مرده هست
اما دست هایش دست از بازی نمی کشند،
مرده، چون یک مرده
به همراهانی می نگرد
که قرائت خود از یاد برده اند
در میان شیشه های شکسته
که در جهان پخش هست.
و غیژغیژِ اصطکاکِ توپ های رنگی
با ارواح مندرس
و جمجمه ای که دانه ای پفک را
ـ چون وظیفه ـ به زیر دندان دارد
و کنار جاده افتاده هست
*
همراهان من ایستاده اند
و در نفس چاق کردنی، درخت شدند
و اون ها به تمامی مرده اند،
مرده چون این درخت
که غیژغیژ صدا می دهد
و در عبور حجم هایی رنگی
بالاخره حرف خودش را
با این برگ ها که پیش آورده خواهد فرمود.
و لکه هایی از جنین و پفک
در نور ماه می درخشد.


شهریار

422:

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را


چه شعبده هست که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را


تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را


کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

که چشم مانده به ره آهوان صحرا را


به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را


فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را


هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

شبیه سازتر از اشگ من ثریا را


اشاره غزل خواجه با غزاله تست

صبا به لطف بگو اون غزال رعنا را


به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

جز این قدر که فراموش می کند ما را




علی بحرینی

423:

وقتی از سفر مهتاب می آیی؛
اونگاه که جوانه های نیایش بر قامتت اذان می گویند
و عطر مقدّست را پروانه ها به تبرّک می برند،
اونگاه که با گام های مهربانت، نسیم می وزد
و آفتاب پیشانی متبرّک را غرق در بوسه می کند
به یادم باش،
که در تمامی سجده هایم دعایت کرده ام.
خدا می داند چقدر دلتنگت شده ام
از اون باورهای دور، صدایم کن.


فروغ

424:

دختر كنار پنجره تنها نشست و فرمود
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي
با ناز ميگشود دو چشمان بسته را
ميشست كاكلي به لب آب تقره فام
اون بالهاي نازك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشني دلكشي دايشاند
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
دختر شنيد و فرمود چه حاصل از اين بهار
اي بس بهارها كه بهاري نداشتم
خورشيد تشنه كام در اون سايشان آسمان
گايشاني ميان مجمري از خون نشسته بود
مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود



سعدي

425:

در پای تو افتادن شایسته دمی باشد
ترک سر خود فرمودن زیبا قدمی باشد
بسیار زبونی‌ها بر خویش روا دارد
درویش که بازارش با محتشمی باشد
زین سان که وجود توست ای صورت روحانی
شاید که وجود ما پیشت عدمی باشد
گر جمله صنم‌ها را صورت به تو مانستی
شاید که مسلمان را قبله صنمی باشد
با اون که اسیران را کشتی و خطا کردی
بر کشته گذر کردن نوع کرمی باشد
رقص از سر ما بیرون امروز نخواهد شد
کاین مطرب ما یک دم خاموش نمی‌باشد
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشد
کس بر الم ریشت واقف نشود سعدی
الا به کسی گویی کو را المی باشد

426:

شاعر رو خودم انتخاب می کنم
حافظ
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
همه کارم ز خودکامی به بد نامی کشید آخر
نهان کی ماند اون رازی کز او سازد محفل ها
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

مولوی

427:

اكر جايت به جرخ جهارمين هست
مُدامت كُرك مرك اندر كمين هست
اكر صد سال اندر دنيا بماني
در آخر منزلت زير زمين هست

ط

428:

باید اسم شاعر انتخاب میکردید
من از حافظ میگم



الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها


به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها


مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها


به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها


شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها


همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند اون رازی کز او سازند محفل‌ها


حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها



بعدی از اوحدی

429:

اگر صد چون تومیرد غم ندارم
که سر گردان و عاشق کم ندارم
دلم سنگست، نرمش چون توان کرد؟
به آه سرد گرمش چون توان کرد؟
به شوخی شیر گیرد چشم مستم
به آهو نافه بخشد زلف پستم
چو از تنگ دهانم قند ریزد
ز تنگ شکر مصری چه خیزد؟
اگر صد بوسه لعلم پیشکش کرد
ز مال خویشتن بخشید،خوش کرد
ترا بر من که داد این پادشاهی؟
که از لعلم حساب خرج خواهی؟
چو من در ملک خوبی پادشاهم
ز لب شکر بدان بخشم که خواهم
ترا با روی و زلف من چه کارست؟
که این چون گنج شد یا اون چو مارست؟
برای اون همی دادی غرورم
که بر بندی به هر نزدیک و دورم
مرا از بهر این می‌خواستی تو؟
خریدار شگرفی راستی تو!
به هر جرمی میور در گناهم
که گر شهری بسوزم پادشاهم
نسازد پادشاهان را غلامی
تو می‌سوز اندرین سودا، که خامی
برون آور، ترا گر حجتی هست
که نتوان با تو دل در دیگری بست
من اون آهووش صحرا نوردم
که خود را بستهٔ دامی نکردم
دلم هر لحظه جایی انس گیرد
به یک جا چون نشیند تا بمیرد؟
گهی گل چینم و گه خار گیرم
هر اون کس را که خواهم یار گیرم
یکی را بر لب خود میر سازم
یکی را آهنین زنجیر سازم
دل امت بسوزم تا توانم
ولی هرگز پشیمانی ندانم
ز روبه بازی زلفم حذر کن
سر خود گیر و با او سربسر کن
سرم سودای او ورزد که خواهد
دلم از بهر اون لرزد که خواهد
همی گویی: ترا چون موی شد تن
تو خود بس ناتوان گشتی، ولی من

مولوی

430:

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهت از کرم گدا را

431:

مولوی

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما


خیام

432:

برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه‌ها نمايند از گل ما

***
چون عهده نمی‌شود کسی فردا را
حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش بماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را

سعدی

***

قراون که مهین کلام خوانند اون را
گه گاه نه بر دوام خوانند اون را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند اون را

***

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلام‌ست اونرا

***

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا

433:

پوزش میخام
بعدی ( سعدی )

434:

ای که بر پشت زمینی همه وقت اون تو نیست

دیگران در شکم مادر و پشت پدرند


گوسفندی برد این گرگ معود هر روز

گوسفندان دگر خیره درو می‌نگرند


اونکه پای از سر نخوت ننهادی بر خاک

عاقبت خاک شد و ایجاد به دو می‌گذرند


کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق

تا دمی چند که ماندست غنیمت شمرند


گل بیخار میسر نشود در بستان

گل بیخار جهان امت نیکو سیرند


سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده اونست که نامش به نکویی نبرند


--- دوست بعدی ؛ لطفا از هوشنگ ابتهاج ----

435:

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی


این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی توکجا گوش می کنی


دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی


در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی


می جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می کنی


گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی


جام جهان ز خون دل عاشقان پر هست

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی


سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی


شهریار

436:

حالا چرا

مشاعره با اشعار شاعران انتخابی شما......



آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا
نوش‌داروئی و سپس مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شفرمودم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا


شاعر: شهریار




////


دوست بعدی : شعری از فروغ

437:

در غروبي ابدي

- روز يا شب ؟
- نه ، اي دوست ، غروبي ابديست
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپيد
و صداهائي از دور ، از اون دشت غريب ،
بي ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد

-سخني بايد فرمود
سخني بايد فرمود
دل من ميخواهد با ظلمت جفت شود
سخني بايد فرمود
چه فراموشي سنگيني
سيبي از شاخه فروميافتد
دانه هاي زرد تخم کتان
زير منقار قناري هاي عاشق من ميشنمايند
گل باقلا ، اعصاب کبودش را در سکر نسيم
ميسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگوني

آه...
در سر من چيزي نيست بجز چرخش ذرات غليظ سرخ
و نگاهم
مثل يک حرف دروغ
شرمگينست و فرو افتاده

- من به يک ماه ميانديشم
- من به حرفي در شعر
- من به يک چشمه ميانديشم
- من به وهمي در خاک
- من به بايشان غني گندمزار
- من به افسانهء نان
- من به معصوميت بازي ها
و به اون کوچهء باريک دراز
که پر از عطر درختان اقاقي بود
- من به بيداري تلخي که پس ازبازي
و به بهتي که پس از کوچه
و به خالي طايشانلي که پس از عطر اقاقي ها

- قهرمانيها ؟
-آه
اسب ها پيرند
- عشق؟
- تنهاست و از پنجره اي کوتاه
به بيابان هاي بي مجنون مينگرد
به گذرگاهي با خاطره اي مغشوش
از خراميدن اقي نازک در خلخال

- آرزوها ؟
- خود را ميبازند
در هماهنگي بيرحم هزاران در
- بسته ؟
- آري ، پيوسته بسته ، بسته
- خسته خواهي شد
- من به يک خانه ميانديشم
با نفس هاي پچک هايش ، رخوتناک
با چراغانش روشن ، همچون ني ني چشم
با شبانش متفکر ، تنبل ، بي تشايشانش
و به نوزادي با لبخندي نامحدود
مثل يک دايرهء پي در پي بر آب
و تني پر خون ، چون خوشه اي از انگور

- من به آوار ميانديشم
و به تاراج وزش هاي سياه
و به نوري مشکوک
که شبانگاهان در پنجره ميکاود
و به گوري کوچک ، کوچک چون پيکر يک نوزاد

- کار...

کار ؟

- آري ، اما در اون ميز بزرگ
دشمني پنهان مسکن دارد
که ترا ميجود .

آرام آرام

همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چيز بيهودهء ديگر را
و سرانجام ، تو در فنجاني چاي فرو خواهي رفت
مثل قايق در گرداب
و در اعماق افق ، چيزي جز دود غليظ سيگار
و خطوط نامفهوم نخواهي ديد

-يک ستاره ؟
- آري ، صدها ، صدها ، اما
همه در اون سايشان شبهاي محصور
- يک پرنده ؟
- آري ، صدها ، صدها ، اما
همه در خاطره هاي دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
- من به فريادي در کوچه ميانديشم
- من به موشي بي آزار که در ديوار
گاهگاهي گذري دارد !

- سخني بايد فرمود
سخني بايد فرمود
در سحرگاهان ، در لحظهء لرزاني
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چيزي مبهم ميآميزد
من دلم ميخواهد
که به طغياني تسليم شوم
من دلم ميخواهد
که ببارم از اون ابر بزرگ
من دلم ميخواهد
که بگايشانم نه نه نه نه


- برايشانم
- سخني بايد فرمود
- جام ، يا بستر ، يا تنهائي ، يا خواب ؟
- برايشانم ...

منوچهری دامغانی

438:

خیزید و خز آرید که هنگام خزان‌ست
باد خنک از جانب خوارزم وزان‌ست اون برگ رزان بین که براون شاخ رزان‌ست
گویی به مثل پیرهن رنگرزان‌ست دهقان به تعجّب سر انگشت گزان‌ست
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار


//


نفر بعد لطفا : شعری از دیوان امام خمینی

439:

مسلک نیستی

جزعشق تو، هيچ نيست اندر دل ما

عشق تـو سرشته گشته اندر گلِ م


"اسفار" و "شفاء" ابن سينا نگشود


بـــــا اون همـه جرّ و بحثها مشكل م


بــا شيخ بگو كه راه من باطل خواند


بـــر حـــــــــــقّ تو لبخند زند باطل م


گــــــــــر سالك او منازلى سير كند

خــــــود مسلك نيستى بود منزل م


صـــد قافله دل، بار به مقصد بستند


بر جــــاى بمانـــد اين دل غافـــل م


گر نوح ز غرق سوى ساحل ره يافت


اين غرق شدن همى بود ساحل م


حافظ


440:

شعری از حافظ


خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست




/// دوست بعدی ، شعری از فریدون مشیری ///

441:

دل من دير وقتی هست كه می پندارد :
« دوستی » نيز گلی هست ؛
مثل نيلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظريفی دارد .
بی گمان سنگدل هست اونكه روا می دارد
جان اين ساقه نازك را
- دانسته-
بيازارد !

در زمينی كه ضمير من و توست ،
از اولينديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايی هست كه می افشانيم .
برگ و باری هست كه می رايشانانيم
آب و خورشيد و نسيمش « مهر » هست

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،
زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .
اونچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست
تا در اون دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضميرت اگر اين گل ندميده هست هنوز ،
عطر جان‌پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده هست هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت .
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج می بايد كرد .
رنج می بايد برد .
دوست می بايد داشت !

با نگاهی كه در اون شوق برآرد فرياد
با سلامی كه در اون نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياری ، غمخواری
بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد .



سیمین بهبهانی


442:

یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم
از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از رشک، آزارش دهم، وزغصه بیمارش کنم
بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم
گوید مَیفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه یی
رقصم بر ِ بیگانه یی، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم اون شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگند ها، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را، راضی ز آزارش کنم.


سیمین بهبهانی

443:

فریاد

ای اون که گاه گاه ز من یاد می کنی
پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی
فرمودی: "برو!" ولیک نفرمودی کجا رود
این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی
پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
باری، در اون نگاه، چو فریاد می کنی
ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟
ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟
نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی
نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود
ای اون که گاه گاه ز من یاد می کنی

نازک تن



با اون که از صفا چو بهاری نشسته ام
پنهان ز چشم ها به کناری نشسته ام
تا شهسوار من رسد و خیزم از پِیش
در پیش راه او چو غباری نشسته ام
نازک تنم، ولی نه چو گل های بامداد
گرد غمم، به چهره ی یاری نشسته ام
گر خوب و گر نه خوب؟ نوازشگرم تویی
چون نغمه ی نهفته به تاری نشسته ام
اشک سیاه شِکوه ز شب های دوریم
بر نوک کلک نامه نگاری نشسته ام
در چشم تو سیاهی بخت من اوفتاد
در پیش روی اینه داری نشسته ام
با خون دل خیال ترا نقش می کنم
تا باور ایدت که به کاری نشسته ام



دوست عزیز انتخاب باشما



444:

من شعری از امیر ارجینی میذارم

داره بارون میاد کوچه بازم لبریزه احساسه
هنوزم نم نم بارون صدای ما رو میشناسه

همین دیروز بود انگار تو با من تو همین کوچه
میفرمودی زندگی وقتی تو با من نیستی پوچه

آهای بارون پائیزی کی فرموده تو غم‌انگیزی
تو داری خاطراتم رو تو ذهن کوچه می‌ریزی

داره بارون میاد کوچه بازم لبریزه احساسه
هنوزم نم نم بارون صدای ما رو میشناسه

توی تقویم ما دو تا بهار از غصه می‌سوزه
واسه ما اول پائیز هنوزم عید نوروزه

آهای بارون پائیزی کی فرموده تو غم‌انگیزی
تو داری خاطراتم رو تو ذهن کوچه می‌ریزی


....

دوست عزیز لطفا از هوشنگ ابتهاج ...


445:

آخر دل هست این - هوشنگ ابتهاج


دل چون توان بریدن ازو مشکل هست این
آهن که نیست جان من آخر دل هست این


من می شناسم این دل مجنون خویش را
پندش دگر مگوی که بی حاصل هست این


جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم
پندش دهد هنوز ، عجب عاقل هست این


فرمودم طبیب این دل بیمار آمده ست
ای وای بر من و دل من ، قاتل هست این


منت چرا نهیم که بر خاک پای یار
جانی نثار کردم و ناقابل هست این


اشک مرا بدید و بخندید مدعی
عیبش مکن که از دل ما غافل هست این


پندم دهد که سایه درین غم صبور باش
در بحر غرقه ام من و بر ساحل هست این

سید علی صالحی


446:

غنچه با دل گرفته فرمود زندگی لب ز خنده بستن هست ، گوشه ای درون خود نشستن هست
گل به خنده فرمود زندگی شکفتن هست با زبان سبز راز فرمودن هست
فرمودگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم بگوش میرسد
تو چه فکر میکنی؟ راستی کدام یک درست فرموده اند؟
من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کرده هست
هر چه باشد او گل هست، گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده هست.
مرسی بخاطر اینکه در تاپیک هام شرکت میکنید.


447:

دوست عزیز من یکی از اشعار مولانا را انتخاب نمودم با اجازه

صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم
به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد
ز صبا همی‌رسیدم خبری که می‌پزیدم
ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد
به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت
به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد
هله ساقیا سبکتر ز درون ببند اون در
تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد
همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرم
به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد
به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی
چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد
برویم مست امشب به وثاق اون شکرلب
چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد
به چه روز وصل دلبر همه خاک می‌شود زر
اگر اون جمال و منظر فر کیمیا ندارد
به چه چشم‌های کودن شود از نگار روشن
اگر اون غبار کویش سر توتیا ندارد
هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت
چه کند کسی که در کف بجز از دعا ندارد

حمید هنرجو


448:

پروانه شدی ...! ( برای شهید فهمیده و همه فهمیده ها )

مانند آبوترى سبكبال
از باغِ نگاه ما پريدى
دستى به علامت محبت
بر صورتِ اطلسى آشيدى
پروانه شدى و سبز رايشانيد
بر قامت تو دو بال آوچك
مانند بهار، سبز بودى
اى سبزترين نهالِ آوچك
در دفترِ آسمانِ جبهه
پرواز تو مشق ساده اى بود
در چشمِ وقته قامت تو
چون قلهِ ايستاده اى بود
با اينكه نهال بودى اى خوب
سر سبزتر از درخت بودى
گل در غم تو سياه پوشيد
يعنى آه سفيد بخت بودى
با ساقه سبز، خنده ات را
در باغ شكوفه ها آشيدم

با اشك، اونار اون نوشتم :
فهميده تر از تو من نديدم...!


شعر از عبدالجبار کاکایی لطفا


449:

در خویش فرو رفته ام از سایه ی چاقو
چون گربه ی وحشت زده خاموشم و ترسو


تاراج خزان بود و خران بود درین باغ
چون میوه ی آفت زده بی رنگم و بی بو

من آجر افتاده ی ده قرن سکوتم
تو روزن وامانده ی ده قرن هیاهو

دلتنگ ترم از گره بسته ی قالی
تاریک ترم ازشب بی روزن پستو

تو حاکم این شهری و من رند و زمین ،گرد
پیش از تو ثنا گویم و سپس تو ثنا گو....

مولانا



60 out of 100 based on 45 user ratings 170 reviews