اشعار زمستانه


اشعار زمستانه



اشعار زمستانه
سلام به جمع دوستان هم میهن

دوستان بیتِ شعری بگید و واژۀ زمستان را درآن بکار ببرید
.

؟

تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری

###

زمستان سرد بر تن نیمه جانم
جولان می دهد
شب با سیاهی خود
درد سوزناکش را افزون میکند
زمستان یادآور روزهای سخت
زمستان سرآغاز عشقیست
که ...
مرا برد با خود به دنیای دگر





هنوزم تو شبهات اگه "ماهُ" داري..

1:

سلامت را نمی خواهند جواب فرمود
سرها در گریبان هست.
کسی سربر نیارد کرد جواب فرمودن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان هست
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان هست
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین هست پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناحوانمردانه سرد هست...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو جواب گوی در بگشای!
منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در بگشای دلتنگم
حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان هست
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد
فریبت می دهد برآسمان این سرخی سپس سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده هست این یادگار سیلی سرد زمستان هست
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان هست
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان هست
سلامت را نمی خواهند جواب فرمود
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان
نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهروماه
.
.
زمستان هست......

به قلم چکا


کوچولو.....................

2:

زمستون در راه سردت شد؛خبرم کن تا بیام برات بسوزم.


توی ویترینِ یه بوتیک......


شعر طنز کارمند

3:

زمستان جاده ی بی انتها بود
بهار اون ایستگاه با صفا بود
نه تابستان نه اون رویای شیرین
که پاییز آخر این ماجرا بود



شعر طنز درد در جوان مجرد

4:

هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف
گویی که لقمه ایست زمین در دهان برف
مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه هست
اجرام کوه هاست نهان در میان برف


شعر طنز بدهکار

5:

چاه مقنع هست همه چاه خانه ها
انباشته به جوهر سیماب سان برف

بی نیزه های آتش و بی تیغ آفتاب

نتوان به تیرماه كشیدن كمان برف



دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!

6:

ﮔﺮ ﺯ ﭼﺮﺥ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥﯼ ﭼﻨﯿﻦ
ﺑﻨﮕﺮ ﺍﺯ ﭼﺮﺥ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻧﺪﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻧﻮﺑﻬﺎ


تو جوونیم کسی رو دوست داشتم...

7:

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان استقامت باید طالب نوروز را

عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را

8:

با شکایت‌ها که دارم از زمستان فراق

گر بهاری باز باشد لیس بعد الورد برد

9:

زمستون تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه فرمودن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهار زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشن انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزای جدایی
چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون


:: افشین مقدم::

10:

مرا نه برگ زمستان نه عیش تابستان

کفایتست همین پوستین پارینم

11:

تمــــام اونچــــه کـــه از زنــــدگی مــــی خـــواهـــم ؛

یکــــ غـــروب پنجشنبــــه زمســــتانــی ســــت .

.

.

بــــا پنجـــره ای رو بــــه درختهـــا و دانـه دانـه هــایـ بارانــــ

و هــــوای ملــــس و مـــرمـــوز ،

بــــا یکــــ فنجـــان چــــای تـــازه دم

و یکــــ بــــرش بـــزرگــــ از کیکــــ خانگـــی مــــادرم …

بــــا موسیقــــی دلـــــخواه ،

و خیالــــی کـــه از بـــابت تــــو سخــــت سخــــت آســــوده اســــت

اشعار زمستانه

12:

امشب باران شهرزاد قصه گوی من شد
میخواهد تا خود صبح برایم قصه ببارد
نه هزار و یک شب
که هزاران هزار قصه در یک شب
و من امشب جور دیگر شنیدم ناله ی باد را و نعره ی ابر را
و مشتاق که بعدش چه میشود...

اشعار زمستانه

13:


شعر زمستان هستاد شهریار :


زمستان پوستین اضافه کرد بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد
زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یا رب دست اون مشکل گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزی امت دیدم وفرمودم
که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

حریفی با تمسخر فرمود زاری شهریارا بس
که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را

14:

بهاره لاله زاره مو نمیرم
تابستان وقت کار مو نمیرم

پاییزان جم کنم قوت زمستان
زمستان فصل سرما مو نمیرم

15:

پشت كاجستان، برف.
برف، یك دسته كلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.
شاخ پیچك و رسیدن، و حیاط.

من، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشك.

یك نفر دلتنگ هست.
یك نفر می بافد.
یك نفر می شمرد.
یك نفر می خواند.

زندگی یعنی: یك سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها كم نیست: مثلا این خورشید،
كودك پس فردا،
كفتر اون هفته.

یك نفر دیشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب هست.
و هنوز، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش سكوت
و وقت روی ستون فقرات گل یاس


:: سهراب::

اشعار زمستانه

16:

مثل من که بی تو
نشستم زير بارون زمستون
زمستون
برای تو قشنگه پشت شيشه
بهاره زمستونها برای تو هميشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالي نديدي
نشسته زير بارون

17:

ابر چشمام پر اشكه اي خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه

خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بد جوري دلتنگ شده

18:

حریفا! گوش سرما برده هست این یادگار سیلی سرد زمستان هست
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان هست
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان هست
سلامت را نمی خواهند جواب فرمود
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان
نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهروماه
.
.
زمستان هست......

19:

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان استقامت باید طالب نوروز را


عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند

این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را


60 out of 100 based on 15 user ratings 890 reviews