تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .


تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .



تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .
تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییز
از آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز!

برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاش
این منظره را هرگز در عالم رویا نیز

هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز»!

خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟
و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!

تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش
من فلسفه ای دارم یا خالی و یا لبریز

مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز صور تو دمد برخیز



بانو رشحه

1:

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .


خاص نوشته ها !

2:

"تا نیمه چرا ای دوست؟ لاجرعه مرا سرکش.


گوستاو فلوبر
من فلسفه ای دارم، یا خالی و یا لبریز
این برفها
روی شانه های تو هم خواهد نشست
اینطور نیست عزیزم؟

پوشش پشمی ات را بپوش
و برای خاطر خدا هم که شده
اون کت را تنت کن
سرما که می خوری، هیـــچ
اون شانه های پهن
مرا دست پاچه مینمايند.


وقـتی تــــღـــو شــعـرم میشوی

3:

تو را گم مي نمايم هر روز و پيدا مي نمايم هر شب
بدين سان خوابها را با تو زيبا مي آکنم هر شب
تبي اين گاه را چون کوه سنگين مي نمايد اونگاه
چه آتشها که در اين کوه برپا مي نمايم هر شب
تماشايي هست پيچ و تاب آتش ها ....


آخرین وضعیت جسمی سیمین بهبهانی
خوشا بر من
که پيچ و تاب آتش را تماشا مي نمايم هر شب
مرا يك شب تحمل کن که تا باور کني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي نمايم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
که اين يخ کرده را از بيكسي ها مي نمايم هرشب
تمام سايه ها را مي کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي نمايم هر شب


"به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر..."

4:

دردمندان را دوايي نيست در ميخانه ها
ساده دل اونكس كه پيمان بست با پيمانه ها
مست توحيدم نه مست باده انديشه سوز
سر خوشي ها را نجايشانم از در ميخانه ها
عكس رايشان باغبان پيداست در هر برگ گل
سير كن نقش خدا را در پروانه ها

داستان اهل دنيا را به دنيا دار گايشان
گوش من آزرده شد از جور اين افسانه ها
گر كه جايشاني روشني، در خاطر بشكسته جايشان
رونق مهتاب باشد در دل ايشانرانه ها
سر بپاي بينوايان منهم تا زنده ام
چون خدا را ديده ام در كنج محنت خانه ها


اشعار و زندگی فروغ فرخزاد

5:

چون دوستت می دارم
حتی آفتاب هم که بر پوستت بگذرد
من می سوزم
پاییز از حوالی حوصله‌ات که بگذرد
من زرد می شوم
روسری زردت که از کوچه عبور می‌کند
عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت ‌جفت می شوند
غریب می‌مانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو
من سبز می‌مانم

که نیلوفرانه دوستت می دارم
نه ماننده‌ امتانی که دوست داشتن را
به عادتی که ارث برده‌اند
با طعم غریزه نشخوار می نمايند
من درست مثل خودم
هنوز و همیشه دوستت می دارم


دروصف شیخ قدرت نماینده سابق قزوین

6:

آری از پشت کوه آمده ام...
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد

برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم

می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!

7:



کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیزاز من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبه خاموش خویش اما


کسی حال من غمگین نمی پرسد

ومن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه پر جوش خویش اما

کسی حال منه تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هردم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

8:

پای ثانیه می لنگد
دلی تنگ هست اینجا
تنگ رفتن ...
نفس ها به شماره درآمدند
شمارش معکوس آغاز شد
۱۰
...
...
پلک ها می پرند
دست ها می لرزند
باز مست می شوم
چه باده نابی...
خرده نگیر بر من
که خراب خرابم ...
برای دل خودم
حرفت را در سینه نگه دار..
شاید آمدنی در کار باشد..
و شاید هم رفتنی ...

9:

لبت نه گوید و پیداست می‌گوید دلت آری
که این‌سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می‌آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟
نمی‌رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری
چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست، اون من؟
مبادا لحظه‌ای حتی مرا این‌گونه پنداری
تو را چون آرزوهایم، همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می‌شود دنیا برای من! اگر روزی
تو از اونی که هستی ‌ای معمّا پرده برداری
چه فرقی می‌کند فریاد یا پژواک، جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری؟

10:

مرا چهل روز ببردند در برزخ سیاه چالی تنگ و تاریک چهل روز زندگی کردم بدون آب و هوا لیک بخت من به دنیا بود و حال در دنیای توام ای دوست مرا لا جرعه سر کش

11:

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .


روزی که برای اولین بار
تو را خواهم بوسید
یادت باشد
کارِ ناتمامی نداشته باشی
یادت باشد
حرفهای آخرت را
به خودت
و همه
فرموده باشی
فکرِ برگشتن
به روزهای قبل از بوسیدنم را
از سَرَت بیرون کن
تو
در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری
که شباهتی به خیابان های شهر ندارد
با تردید
بی تردید
کم می آوری .

.

.


12:

فرمودی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
اون برگ‌های سبزِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

13:

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

هربیت این اشعار را مدیون چشمان توام
اینبار نه ،هربار را مدیون چشمان توام

بااونکه صورت را کند گلخنده زیباتر ،ولی
چشمان گوهربار را مدیون چشمان توام

چون نیش قبلا میزدم،طعم زبانم تلخ بود
شیرینی فرمودار را مدیون چشمان توام

درکوچه ی بنبست عشق،تیر تو درقلبم نشست
اون نقش بر دیوار را مدیون چشمان توام

مدیون چشمان توام ازبخت بد آزار را
ازبخت بد آزار را مدیون چشمان توام

14:

پنجره احساست را باز بگذار شاید پروانه ای تنها به امید سوسوی شمع احساس توست که در این سرما زنده هست
تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .
تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

15:

اگر عشق نبود

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره‌ی کبود، اگر عشق نبود
از آینه‌ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش هست

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

16:

برداشت آسمان را
چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
لاجرعه سر کشید
اونگاه
خورشید در
تمام وجودش طلوع کرد

17:

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .


من، درخیال تو وو
تو ،در خیال او
او ،درخیال دیگری...
پس، بگرد تا بگردیم.!

18:

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .


سر مشق زندگی ام
لبخندی شد که،
تو بر لبانت قلم زدی!
و همینم کفایت می کرد، تا من
عمری
در مکتبی که،
تنها استادش تو بودیو
تنها شاگردش خودم،
مشق عشق کنم...

19:

انگار باید از سر شب تا فردا شب از تو شعر بنوشم
لاجرعه مثل مست خرابی ؛ بی قید و بی خیال و مداوم

هفت آسمان ابری ممتد ، هفت آسمان خواب و ...

من ، آرام
پیچیده ام به دور غزل هام تصویر یک خیال ملایم

20:

تیری فکندی و ندیدی به هدف خورده هست یا نه
شکارهایت زیاد شده اند،از سر تفنن شکار میکنی
باشد من به تو میگویم چه کرده ای
سالهاست قلبم زخمی تیر نگاهت شده هست
بیا و کار نیمه تمام را تمام کن

21:




هی شوق، پشت شوق
در دانه رقصید
هی درد، پشت درد
در دانه پیچید
و دیگر او در اون تن كوچك، نگنجید
قلبش ترك خورد

و دستی از نور
او را به سمت دیگری برد
وقتی كه چشمش را به روی آسمان وا كرد
یك قطره خورشید
یك عمر نابینایی او را دوا كرد

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

22:

یک جرعه دگر مانده،از ساغر جان ما
نوشم کن و ختمم کن بشکن قدح جان را
......................عندلیب

23:

دریا را دوست دارم اگر با تو در کنار ساحلش قدم بزنم و تو را در کنار خود احساس کنم .صدای امواجش را دوست دارم وقتی که دست در دست تو باشم و در سکوت به فریاد امواجش دل بسپارم .تو نباشی دیگر هیچ چیز برایم زیبا و لذت بخش نیست .نه دریا و نه موجش و نه حتی مرغان دریایی .

24:

پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو
هر شب من و دیدار،در این پنجره با تو
از خستگی روز همین خواب پر از راز
کافیست مرا،ای همه خواسته ها تو
دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو
پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هرچه صدا،هرچه صدا،هرچه صدا-تو
آزادگی و شیفتگی مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو
یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟
دیگر نه و هرگز نه،که یا مرگ که یا تو
وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا-تو،همه جا-تو،همه جا-تو
جواب بده ازاین همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم،از همه ی ایجاد چرا تو؟

25:

بی برنامه توام و در دل تنگم گله هاست آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاد در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچه هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن هست
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مساله و دوری عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست

26:

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .
در ایــــن دنیاے مجازے
تــــلاشم بے فـــایده اســـت …هرچــــﮧ ڪلیــــڪ مے ڪــــنم
لــــمس دســــتان تـــــو نمےشود …
دوستت دارم
رویـــــایِ دور دســــت زندگـــــی ام...

27:


نگـــــــران نباش!
حــــال مـــن خـــــــوب اســت بــزرگ شـــده ام …
دیگر اونقـــدر کــوچک نیستـم...


که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم.


آمـوختــه ام، که این فـــاصــله ی کوتـــاه،
بین لبخند و اشک نامش ” زندگیست ”
آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای ” نبــودنـت ” تنگ نشــــود…
راســــــتی، بهتــــــــــر از قبل دروغ می گویــــم…
” حــــال مـــن خـــــــوب اســت ”
… خــــــوبِ خــــوب…...




28:

واژه ها را به آتش خواهم كشید ؛

تا باد خاكسترش را نثار شب های بی فروغ چشمانم كند .

.

.

واژه ها چه بیكارند ،

اگر برای تو و از اون تو ننویسند .

.

.

واژه ها را به آتش خواهم كشید اگر ؛نباشی در لحظه هایم ؛

اگر نباشم در لحظه هایت .

.

.

29:

گرفته حال نگاهم، دلم به دنیا نیستتا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .
در انتظار که هستم خدا هم این‌جا نیست
دروغ‌گو شده آیینه‌ای که می‌پنداشت
کسی به غیر خودش خسته از تماشا نیست
شکنجه، وصله‌ی ناجور روح ما شده هست
بگو که عشق‌پرستی، سکوت زیبا نیست
سپرده‌ایم همین یک حباب هستی را
به خشم وحشی رودی که رو به دریا نیست
نشسته بغض حقارت به چشم‌های همه
نپرس حالت ما را، مجال آوا نیست
چه انتقام عجیبی گذشته می‌گیرد!
از آرمان تعصب، که فکر فردا نیست...تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

30:

شبی از سمت چشمانم گذر کن راه دوری نیستتا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .....

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

که مدت هاست از این کوچه ی خلوت عبوری نیست
همیشه در دلم چیزی شبیه شوق یک جاده ست
و غیر از یاد لبخند تو بر ذهنم خطوری نیست
قنوت شعرهایم با تو لبریز اجابت هاست
اگر نه بر گل سجاده ام عطر حضوری نیست
بزن آتش بر این پروانه تا روشن شود چشمش
سراپا شوق پرواز هست و در این خانه نوری نیست
نمی دانم که دردم چیست اما خوب می دانم
که بین صخره های قلب تو سنگ صبوری نیست
بیا این دار را از شانه های خسته ام بردار
اگر در پاکی این عشق جان سوزم قصوری نیست
مسیر خلوت من حول و حوش چشم های توست
کمی پایین تر از میدان دیدت ، راه دوری نیست....

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

31:

درون شعـــــــر فراز و نشيب ممنوع هست!تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .
و حـرفــهاي عجيـب و غريـب ممنوع هست!
من عاشقم! و تو حواي مــــــــــــــاجراي مني....
تمام حرف تو اين شد كه سيب ممنوع هست!
هميشه در غزلـــــم عاشقانه گردش كن
بيا و عشق من شو ـفريـب ممنوع هست !
بيا كـــــــــــــــه تا نكشي با نبودنت دل مرا
مسيح قصه كه باشم صليب ممنوع هست!
تمام دار و ندارم ، همين غــــــزل يعني
فداي چشم تو بانو !نهيب ممنوع هست!
بيا كه خارج از اين شعر عاشقي بكنيم
درون شعر فراز و نشيب ممنوع هست !تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

32:

ابر وقتی از غم چشم تو غافل می شود
جای باران میوه اش زهر هلاهل می شود
سر بچرخان از تنت بیرون بیا لختی برقص
در هوای چیدنت دستان من دل می شود
سر بچرخان از هوا سرشار شو قدری بخند
دین من با خنده گرم تو کامل می شود
هر طرف رو میکنم محرابی از ابروی توست
رو بگردانی نماز ایجاد باطل می شود
میتوانی تب کنی بغض زمین را بشکنی
بی نگاهت آب اقیانوسها گل می شود
چشمهایم را بگیر و چشمهایت را مگیر
ای که بی چشم تو کار عشق مشکل می شود تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .....

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

33:

دل دگر طاقت ندارد دست و پا
تا زند در دام زلف مست تو
یا بیا بندم گشا و گو برو
یا بیا جانم بگیر و گو بمان


34:

وقتی تو می خوانی مرا
وقتی تو آوازم می کنی
صدایت
لایه ای از دانه روز برمی دارد
و پرندگان زمستانی
هم آوایت می شوند.
گوش دریا
پر هست از زنگ و زنجیر و زنجره
از موج و اوج و حضیض
و من
پرم از تو
وقتی تو آوازم می کنی.

35:

مي داني خوبِ من !اينجا دنيا دارد عوض مي شود ،
اينجا به احترامِ اشک ها و نوشته هايم
دلِ بوم هاي نقاشيِ زمين ، تنگ مي شود .
و نقاش که دست به قلم مو مي برد
رنگ ها ، رنگ مي بازند .
دلتنگي هايم را چطور بنايشانسم ؟
تو رازِ دلتنگي هايم را مي داني
و در سرابِ اين حقيقتِ دردناک ،
که از تو دورم ؛
تشنه تر مي شوم .
من تمامِ بيابان ها را در دلم جمع مي نمايم
و هر جا که گمان مي نمايم ، آب هست ؛
مي روم و سر مي زنم .
آب ها رنگِ گريه هاي مَنند .
بيا !
باز هم از پله هاي فاصله بالا بيا
و به آخرين پله که رسيدي ،
حجابِ ما ، فقط تَنِ ماست .
سينه ام را بشکاف
و در بطن ها و دهليزهاي دلم ،
خانه کن .
قلبِ من حرف هاي نفرموده زياد دارد
و دلش مي خواهد ، حرف بزند
و به تو بگايشاند :
که در اين ثانيه هاي کال
و وقتِ نا رَس،
چقدر تو را کَم دارد ...


36:

مي دانم !
بالاخره روزي
اين ساقه ي تکيده ،
به حُرمتِ نوازشِ دست هاي تو ؛
يک بارِ ديگر سبز خواهد شد .
و رايشان شاخه هاي ريخته ام،
شکوفه خواهد نشست .
من
در تاپ تاپِ سينه ات گُم مي شوم
در نگرانيِ نگاهِ خود ،
پيدايم کن ....تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

37:

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم .تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانــی‌ست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"
کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم
دردا کــه هدر دادیم اون ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
فرمودند کــه بیدارید؟ فرمودیم کـه بیداریم
من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم.تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

38:


از عشق میگویی ، بگو آبی ترین باشد
از عشق میگویم اگر درد تو این باشد


بگذار من عاشق ترین مرد زمین باشم
بگذار یک دیوانه هم عاشق ترین باشد


شیطان از اول خوب میدانست آدم کیست
بگذار لاف عشق تهمت آفرین باشد


من از فریب گندم روی تو دانستم
بیچاره دل یک عمر باید خوشه چین باشد


با یک هجوم از هم فرو میریزدش غم ؛ آه
دیوار ِ دل سهل هست اگر دیوار چین باشد


آه ای شبان ِ خفته ی کولی ترین برخیز !
میترسم اینجا باز گرگی در کمین باشد


وقتی که از دل فرمودی و آئینه ، دانستم
اونی که میخواهد دلم باید همین باشد


تا بود از تو قسمتم غم بود و دیگر هیچ
ای کاش تا باشد نصیبم از تو این باشد


این هست پایان ِ تب پروانه ای چون من
آتش همان بهتر که خاکستر نشین باشد


39:

تا تو با منی وقته با من هست
بخت و کام جاودانه با من هست

تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من هست

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من هست

ناز نوشخند صبح اگر توراست
شور گریه ی شبانه با من هست

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من هست

فرمودمش مراد من به خنده فرمود

لابه از تو و بهانه با من هست

فرمودمش من اون سمند سرکشم
خنده زد که تازیانه با من هست

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من هست

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من هست

40:

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش ...تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش . ..
حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست
يک قطره عشق کنج دلم را گرفته هست
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست
من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ستتا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش ...تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش . ..

41:

من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجا
قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم
پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص
روی انگشتر دریا.

تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت
دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا فرمودن
حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت
سوی روشنیِ فردا
من و دل اما نشستیم
چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم
نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن
میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم
داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن
باز سراغتو میگیره

میرسه روزی که دیگه
قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت
باز یه گوشه ای می مونم

42:


43:

آهنگ اینم شنیدی؟
سیاوش خونده
مال سالها پیشه

44:

نه نشنیدم

45:

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن

فرموده بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن

آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو
راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن

عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن

خواستم دنیا بفهمد عاشقم فرمودی به من
عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن

عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند
عمر این تحریم ها اونیست حرفش را نزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

46:

نمی شه غصه مارو یه لحظه تنها بذاره؟

میشه این قافله مارو توی خواب جا بذاره؟

دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دوتارو

ببره از اینجاو اون ور ابرا بذاره

دلامون قرارگذاشتن همیشه باهم باشن

روقرارش نکنه یهو دلت پا بذاره؟

دلم از اون دلای قدیمیه٬ از اون دلاست

که میخواد عاشق که شد٬پا روی دنیا بذاره

یه پا مجنون دلم٬ به شوق لیلی که میخواد

باروبندیلو ببنده٬ سر به صحرا بذاره

تودلت بوسه میخواد٬ من میدونم٬ اما لبت

سر هر جمله دلش میخواد٬ یه اما بذاره

بی تو دنیا نمی ارزه٬ تو با من باشو بذار

همه دنیا منو٬ همیشه تنها بذاره

من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام٬ چشم تماشا بذاره

47:

گر چه دوری زبرم همسفر جان منی

قطره اشكی و در ديده ی گريان منی

اين مپندار كه يادت برود از نظرم

خاطرت جمع كه درقلب پريشان منی

48:

مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود

این دل شکستن تو برایم قشنگ بود



رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت

آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود



ماه شب چهاردهی که تصاحبت

چون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود



خوشبخت اون دلی که برای تو می تپید

خوشبخت اون دلی که برای تو تنگ بود



تو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستی

من : کشوری که با همه در حال جنگ بود



با من هر اونچه از تو بجا ماند نام بود

از من هر اونچه بی تو بجا ماند ننگ بود


پایین نشسته ام که توبالا نشین شوی

این ماجرا حکایت الاکلنگ بود...

49:

تــَمام هوا را بو می کشم

چشم می دوزم زل مـی زنم...


انگشتم را بر لبان زميـن می گذارم:

" هــــيس...



می خواهم رد نفس هايش به گوش برسد..."

اما...

گوشم درد می گيرد از ايـن همـہ بی صدايی



دل تنگی هآيم را مچاله مـی کنم و

پرت می کنم سمت آسمان



دلواپس تو مـی شوم که کجای قصه مان سکوت کرده ای

که تو را نمـی شنوم

50:

اون که باز آید مرا از غم رها سازد تویی
درد این آوارگی از تن رها سازد تویی
دست غم گر خانه ی دل را به ویرانی کشاند
اون که این ویرانه را از نو بنا سازد تویی

51:

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده هست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده هست چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای، نفسی عاشقت شده هست
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده هست
پر می كشي و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ي قفسی عاشقت شده هست
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده هست

52:

دورم از تو
بی برنامه گرمایی دلت ، می لرزم اینجا
احساس می شوی ...
چون سایه ی خمیده بر دیوار
می رقصی بر بی تابی من
و چه نزدیک هست خاطراتت ،
چسپیده به ذهنم
نقش بی همتای رخسار تو ...
دلتنگی ام را می پوشانم
با بستری از کلمات
اما باز
کسی در دلم
تو را صدا می زند
ای آرامش دهنده ی شب های بی قراریم ...




تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

53:

من را به دور از هرچه زیبایی مجسم کن

یک دختر تنها و هرجایی مجسم کن



بی اعتنا و عشق باز و هرچه خواهی باش

این شعر را فریاد رسوایی مجسم کن



پایان بده دیگر سکوت لعنتی ات را

من را همیشه در شکیبایی مجسم کن



فرمودی تمام حرفهای تلخ و شیرین را ؟

باشد!! رفیق وقت تنهایی مجسم کن



دیگر چه میخواهی تو از جانم؟ عزیز دل

یوسف شدی اینجا زلیخایی مجسم کن ..



تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

54:

قایقی داشت
در دریاچه ی انتهایی
و موج ها را
فرموده بود
پارو باشند
او باید برسد به جزیره ای
در پایان دریا


تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

55:

یک بار هم به خاطر من یک غزل بخوان!
حتی اگر شده غزلی مبتذل بخوان
با مطلعی که خوب مرا مبتلا کند
از چشمهای وحشی رنگ عسل بخوان!
غیرت نشان بده! برو تا آسمان و بعد
از بوسه های صورتی محتمل بخوان!
در آسمان بمان و در اون غربت عزیز
از زهره ات بگو و برو در زحل بخوان!
کاری بکن که عاشقی ات جلوه گر شود
شعری به نام پیرهنی در بغل بخوان!
تا امت تمام جهان با خبر شوند
شعر مرا به صورت ضرب المثل بخوان!
این دست های خسته و بی اعتنای توست
حالا بیا و شعر مرا در عمل بخوان
تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

56:

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید
من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم..

سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

آی! اونها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و...

بیایید ...

و....

کنارم بزنید

57:

به خداحافظی تلخ تو سوگند ، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ، هیچ کسی هم به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند :" نشـــد !"

58:

تا پرده را پس می­ زند انگشت بی خوابی
رد می­ شوند از آسمان شش هفت مرغابی

یاد تو می­ ا فتم که می فرمودی چهل سال هست
شب ها کنار یک درخت کاج می خوابی

-" شب ها هوا زیر درخت کاج سنگین هست!
من رختخوابم را همین جا توی مهتابی..."

یاد تو می افتم...

( چقدر این خانه تاریک هست!)

یاد تو می افتم...

تو و آواز سیما بی-


نا و صدای قل قل و قلیان و عطر چای...
شب های تابستان واون...

اون فرش عنّابی...



سپس تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟
افتاده از سقف جهان یک کاشی آبی!

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

59:

دوستت دارم
اما نمى‌توانى مرا در بند کنى
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند
و بند آب نتوانست
پس‏ مرا دوست بدار
اونچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
مکوش‏!
مرا بپذیر اونچنان که هستم .
تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

60:

جهان از تو پر میشود
وقتی چشمانت را میگشایی
دنیای من لبریز عشق میشود
وقتی تو اینجایی
دلم سرزمین خوب توست
قدم بردار
دلم در انتظار روی توست

.

61:

عشق وقتی می زند بر نیل موسی می شود:تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .
در حلولِ مریمِ قدیس عیسی می شود
دستِ من بر گردنت وقتی که حلقه می زند
عشق با معنایِ خاصی در تمنّا می شود
ساده میگویم محبت هرکجا دامن زند
یوسفی از چاه می آید دلآرا می شود
کوهکن در بیستونِ عاشقش فریاد زد
بر صلیب عشق هر آدم مسیحا می شود

پایِ لیلی گر میان باشد به نامِ عاشقی
عشق میداند که مجنون ، قیس صحرا می شود
داستانی دیگر از چشمِ شما باید نوشت
شعرِ من در آتشِ چشمِ تو شیدا می شود:تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

62:

دریغ می کنی از من نگاه را حتی
و نیز زمزمه ی گاه گاه را حتی

من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتی؟

تو اشتباه بزرگ منی، ـ ببخشایم
به دیده می کشم این اشتباه را حتی

به من که سبز پرستم چه فرمود چشمانت؟
که دوست دارم ـ بخت سیاه را حتی

به دیدن تو چنان خیره ام که نشناسم ـ
تفاوت هست اگر راه و چاه را حتی

اگرچه تشنه ی بوسیدن توام ـ ای چشم!
بخواه، می کُشم این بوسه خواه را حتی

بیا تلالوء شعرم بر آب ها ـ امشب
تراش می دهد الماس ماه را حتی

محمدعلی بهمنی

63:

دوباره آمده ام پــــیش آشنــــای خودمتا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .
بگو که می شوی آیا فقط برای خودم؟
برای اونکه به پـــایت مــــرا بسوزانی
شبیه شمع فقط می چکم به پای خودم
هوای منطقه های تنم "پریشانی" ست
هوای عشق تو را جا دهم کجای خودم؟
تو ابر رحمتی ومن فرات خشک شده
ببــــــار تا که ببالم به انحنـــای خودم
گره بزن دل من را به های و هوی خودت
رها مکن که بمیرم به هوی و های خودم
تو دست های غزل را گرفته ای در دست
از ابتدای جهــــان تا به انتهــــــای خودم
تو مشک می شوی و من که آب خواهم شد
بریز اشک مرا پای روضه هــــای خودتتا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

64:


من عاشق ترین آفتاب گردان مزرعه عشق بودم

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش . که با آفتاب نگاهت به هر سو که می خواستی
آرام آرام می چرخیدم
با هر چرخشم با صبوری افکارت را می دزدیدم
ودر قلب ناباورت ذره ذره خانه ای برای فردایم می ساختم
و در زیر پلک های مهربانت
تصویر زیبایی و معصومیتم را تا ابد حک می کردم
من عاشق ترین و بی پروا ترین آفتاب گردان مزرعه عشق بودم
که یک نگاهت را به عالمی نفروختم
تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

65:


خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابی هست که کردیم برای خودمان


این و اون هیچ مهم نیست چه فکری بنمايند
غم نداریم ، بزرگ هست خدای خودمان


بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آیینه هستیم برای خودمان


ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان


احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان


من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم به جای خودمان


دیگران هر چه که فرمودند بگویند ، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

66:

خواب میدیدم که درباران پرستیدم تورا
چشم من روشن،دراون رویا،تورادیدم تورا

بغض کردم،ناله کردم،عشق کردم،عاشقی

روی سنگ قلب تاریکم تراشیدم تورا

عهدکردم تا تورادیدم همآغوشت شوم
لیک دراوج خجالت من نبوسیدم تورا

عاشقانه فرموده ام وین بارهم بشنوزمن
عشق من بااینهمه هرگزنفهمیدم تورا

یک نفرمن را صدازد که زتو غافل کند
در صدای گنگ او ازعشق پرسیدم تورا

عاشقانه،عامدانه دوستت دارم نفس
درمسیرسرخ چشمم پای کوبیدم تورا

این غزل باشد برای لحظه های غربتم
درهمان وقتی که خوابم بردو نشنیدم تورا

فرمود عرفانا چه شد اون لاف عابد بودنت
فرمودمش کز روز اول می پرستیدم تو را..

67:

دلم میخواست دست از شانه دیوار بردارم
قرق را بشکنم ، پا روی دوش کوچه بگذارم
خودت می دانی از این معبر تاریک میترسم
اگر پا بند این دیوار ماندم ، سخت ناچارم
به تنهایی که عادت کرده باشی ، خوب میفهمی
چرا از این شلوغی های در بازار بیزارم
تماشا کن که در طوفان چشمت غرق خواهم شد
اگر چه قطره ام اما دل دریا شدن دارم
من از این پیچ و خم هایی که در راه ست فهمیدم
گره پشت گره پشت گره افتاده در کارم

68:

نمي‌دانم چرا
هر وقت مي‌رايشان سفر
زندگي من
خيلي دلتنگ مي شوم

مثل لحظه‌اي
که فرمودي برام سيب بخر
جاي من
در آغوش تو
امن‌ترمي‌شود
با هرنگاهي
لبخندي
حرفي

شهر به شهر تنم
فتح شده
با کلمات توست
حالا
زندگي‌ام‌ را
قد وقواره‌ي تو
مي‌برم ومي‌دوزم

خواب بهانه هست
که باشي
در بستري
که تو رانفس مي‌کشد
مي‌درخشي
لاي ملافه‌ها
پيدات نمي‌کنم

با دست‌هام
با چشم‌هام
هر بار
تو را کشف مي‌کنم

69:

من اسیر قفس تنهايـــــــــی ام!
در پی دستای گرم لالایـــــی ام!
سرتو بزار رو سینم گـوش بده!
به صــدای تپش طوفانـــــی ام!


توی این حجم سکوت ؛ تسخیر شده
دل و عقل مـــــن ؛ توی دوراهی ام!
مثــــــــــل مرداب پـــــر از نیلوفـــــرم!
خســــته از آرامـــــش تنهایـــــی ام!

بیا این سکوتو بشـــــکن ؛ کمی هیاهو کـــــن!
بیا این احساســـــو رو کن ؛ با دلم خو کـــــن!
یه سبد غزل نوشتم واسه چشمای قشنگت!
بیا تا برات بخـــــونم از فـــــراق و دل تنـــــگت!


پشت میله های ســــــــــــــــــرد انتظار!
گل یـــــاس باغـــچمو تنـــــها نــــــــــزار!
باید از ایل احســــاس دلــت کوچ کنی!
تا برام غصــــه رو خامـــوش کــــــــــنی!

70:

خورشید
عرق ریزان
از دیوار بالا می کشد
سراغ ِگم گشته اش می گردد

به آخرین کلبه می رسد
در می زند

ماه بی روسری
از لای در نگاه :
خانم !
آمده ام بگویم
اونقدر سوخته ام برایت

که حالا بتابی برایم

71:

اگر می‌دانستم ...به تو می‌فرمودم «دوستت دارم»


تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی هست که تو را می‌بینم، به تو می‌فرمودم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو
خود این را می‌دانی.

همیشه فردایی نیست تا زندگی موقعيت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.

کسانی

را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به اون‌ها علاقه و نیاز داری.

مراقبشان باش.

به خودت

این موقعيت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و
مهربانی که بلدی هستفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.

خودت را مجبور به بیان اون‌ها کن.

به دوستان و همه‌ی اونهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند.


اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.

...

.
گابریل گارسیا مارز





72:

بزرگترکه شدی عاشقترمی شوی
بیگانه با کوچه ها با پرسه ها
تازه میفهمی
اون گنج را باید
درآسمانها جست.
آری،
ازدحام متعفن این خیابان ها،
جای عشقبازی نیست.

73:

ذهنم از کلمات خسته‌ هست
روحم از راه …
بگذار برای تو چای بریزم
و جایی غیر از شعر
دوستت بدارم
نگران نباش،
بالاخره کسی پیدا می‌شود
که این راه را ادامه دهد…

74:

دلم یک چای می خواهد، ولی با عطر دست تو
ذغال داغ و قلیان و تمنای نشست تو

لبت گیلاس دم کرده، به گل آغشته اندامت
و قلبت، شیر و خط دارد، به بُردِ من، شکست تو

دلت یک بیستون راه هست، از من، تا تنت، اما
منم فرهاد و می دانم، بلندی ها و پست تو

به سنگ و کاغذ و قیچی، زدم، بستم، بریدم من
ولی بازنده ی بازیِّ پیوند و گسست تو

من اون بیدم که می لرزد سر ایمان خود از دل
اَعُوذُ بـِ...

"فقط او"، از دلِ، شیطان پرست تو

75:

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
...


یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد چه جای نگرانیست ؟!
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم..



76:

نشسته اند ملخ هاي شك به برگ يقينم
ببين چه زرد مرا مي جوند- سبز ترينم
ببين چگونه مرا ابر كرد – خاطره هايي
كه در يكايك ِشان مي شد آفتاب ببينم
شكستني شده ام اعتراف مي كنم اما
ز جنس شيشه ي عمرِ توام مزن به زمينم
براي پر زدن از تو خوشا مرام ِ عقابان
كبوترانه چرا بايد از تو دانه بچينم؟!
نمي رسند به هم دستِ اشتياقِ تو و من
كه تو هميشه هماني كه من هميشه همينم


77:

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

78:

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…
وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق فرموده‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…
روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا
کم‌کم وقته داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،
از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

79:

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

80:

اي ابرهاي سر زده باراني ام هنوز
درگیروداراين شب طولاني ام هنوز
عمري گذشته هست ولي جغدهاي كور
عادت نكرداند به ايشانراني ام هنوز
داري مرا به كام خودم تلخ مي كني...
در دست هاي سرد تو فنجاني ام هنوز
تقصير من كه نيست اگر چشم هاي تو
مرداد ماهي اند و زمستا ني ام هنوز
تا چرخ سرنوشت بچرخد به ميل من
چشم انتظار معجزه اي اوني ام هنوز
بگذار پر شود همه جا از سكوت من
قابل به فرمودگو كه نمي داني ام هنوز


81:

شیرین شدم امشب ، نشدی باز تو فرهاد
ای کوهکنم ! نقش مرا برده ای از یاد ؟
هر بار که با شوق سرودم غزلی ناب
افسوس نبودی و غزل از دهن افتاد !
تا جامه ای از شعر کشیدم به بر تو
ابیات همه بوی تن فاصله می داد
من ساخته ام از تو زبان دگری را
هر واژه تَرَک خورده و هر قافیه ناشاد
اون باد که از دست تو انداخت زمینم
ای کاش شبی یاد مرا دست تو می داد !
تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

82:

دلم که هوایِ بودنت را می کند ،
مثلِ برف می باری رویِ دیوارِ کوتاهِ حیاتِ خانه مان ،
و همه جا سفید پوشِ آمدنت می شود ...
عروسیِ دلم برپاست !
وقتی که برنامه هست تو بیایی ...
نه !
وقتی که برنامه هست تو بیایی ،
قرارِ پرستوها با کوچ فراموش می شود ،
قرارِ موج با صخره ها ،
قرارِ شمع با پروانه ،
قرارِ دردهایِ دلم با همه ی درمانی که جز تو نمی شناسم ...
همه و همه فراموش می شوند !
وقتی که برنامه هست تو بیایی ،
مسافرِ دلم بر می گردد
گرد و غبار ِ شیشه ی چشمانم پاک می شود ...
شب تمام می شود
عید می رسد
کُهنگی رَخت بر می بندد ،
و از دریچه ی چشمانم ،
روزهایِ خاکستریِ تنهایی ام رنگی می شوند ...
وقتی که برنامه هست تو بیایی !
من دوباره شاعر می شوم ...
دوباره تمامِ لحظه هایِ روزها و شب هایم ،
پُر می شوند از کلمات ، از حرفای نفرموده ی دلم ،
از شعرهایم که بویِ عشق می دهند ...
برگرد عشقِ شیرینم !
من لحظه هایِ بی تو را ،
هرگز نمی خواهم ...
برگرد خوبِ من !
بگذار دوباره شاعرِ لحظه هایِ تو باشم ...

83:

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک اون شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
اون دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

84:

شعر را دوست دارم
که می تواند وقت را نگه دارد
و تو را کنار من , بی انکه پیرت کنم
وسنگینی کنم بر شانه ات .

.

.

گاهی به من فکر کن
مثل دستی ناشناس
در بریده ای از عکسی قدیمی .

.

.


85:

خواهشی بر لب من هست ولی تکراری
می شود دست از اعدام دلم برداری؟
دل من مال تو شد پس دل خود را مشکن
بگذر از کشتن و سرسختی و خودآزاری
ثبت کن محض سند مصرع بعدی مرا
تو در اعماق دلم مثل خدا جا داری
لهجۀ جاهلی وصف تو را هم عشق هست
واقعاً دست مریزاد عجب سالاری!

86:

گاهی شعر ها هم
برایم ناز می نمايند
گاهی اونها هم دست نیافتنی
می شوند
می دانی چه وقت !
وقتی بو می برند
که دلم در هوای تو می سُراید ..!

87:

سپس این هرچه بگویید ، جوابم شعر هست
شاکی ام از همه و حرف حسابم شعر هست

من همان خسته ی بی حوصله ی غم زده ام
آدم بد قلقی که رگ خوابم شعر هست

فکر پرواز ندارم به سرم هیچ وقت
تا که در دام شما ارزن و آبم شعر هست

رنگ و رو رفته ترین کاشی معماری هام
زرق و برق و همه ی رنگ و لعابم شعر هست

خشت در خشت همانی که مرا ساخته و
بیت در بیت نموده ست خرابم ، شعر هست

بنویسید گناهان مرا پای خودم
از عذابم چه خیالیست ، ثوابم شعر هست


88:

هوای باغ زیتون کرده ام اینبار در باران
شبیه دیدن هر روزِ گندمزار در باران

من این سیگار را پک میزنم اما تو میدانی
کجاها می برد ما را همین سیگار در باران

به شهر فیلسوفان، گرچه من سرحلقه ی درسم
ولیکن بگلسد این رشته ی افکار، در باران

من از روزی که خود را میشناسم عاشقت هستم
ولیکن این سفر میخواهمت ای یار در باران

من از این عشقهای سینمایی سخت بیزارم
تو را بو میکنم هر روز با گلزار در باران

بزن باران، بزن بر پهندشت شهر شاعرها
هوای باغ زیتون کرده ام بسیار در باران

#علیرضا_رنجبر

89:

افتاده در این راه، سپرهای زیادی
یعنی ره عشق هست و خطرهای زیادی
بیهوده به پرواز میندیش كبوتر!
بیرون قفس ریخته پرهای زیادی
این كوه كه هر گوشه اون پاره لعلی هست
خورده هست بدان خون جگرهای زیادی
درد هست كه پرپر شده باشند در این باغ
بر شانه تو شانه به سرهای زیادی
از یك سفر دور و دراز آمده انگار
این قاصدك آورده خبرهای زیادی
راهی هست پر از شور، كه می بینم از این دور
نی های فراوانی و سرهای زیادی
هم در به دری دارد و هم خانه خرابی
عشق هست و مزینّ به هنرهای زیادی
بیچاره دل من كه در این برزخ تردید
خورده هست به اما و اگرهای زیادی
جز عشق بگو كیست كه افروخته باشند
در آتش او خیمه و درهای زیادی...


سعید بیاموسسه ماليی

90:

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

وقت هر دو را برد
هم بادبادکم را
هم
کودکي هايم را
ومن
نخ خاطره ها
در دستم
گره خورده به جايي
در گذشته ها .....!!!

91:

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

کار سختی نیست طی الاَرضْ ؛ با یک اَلْسَلام

بارهــــا از بین روضـــه ، پَـر زدم رفتم حَـــــرم

92:

تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سرکش .

یا ارحم الراحمین

93:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم                    ای بیخبر زلذّت شرب مدام ما

هرگز نمیرد اونکه دلش زنده شد به عشق            ثبت هست بر جریدۀ عالم دوام ما

94:

فرمودی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست
در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست
در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت
غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست
انگار نه انگار دل شهر گرفته ست
از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست
ای کاش کسی بود که می فرمود به یوسف
در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست

95:

گرچه با ساعت من
ثانیه ای بیش نبود...
ساعتی را که کنارت گذراندم
خوش بود ...


96:

در این دنیا نباید گل ببویم

نباید مهربانی را بجویم

همان بهتر سر سنگ مزاری

غمم را با قدیمی ها بگویم


72 out of 100 based on 27 user ratings 1202 reviews