دیوان اشعار دو ستان هنرمند


دیوان اشعار دو ستان هنرمند



دیوان اشعار دو ستان هنرمند
بااینکه تولیلای منی مسئله دارم

سرگرم تماشای منی مسئله دارم
بگذاروبرو،درگذرمن چه نشینی
بااینکه تورویای منی مسئله دارم
چون صخره ام ازتندی امواج نترسم
بااینکه تودریای منی مسئله دارم
ازاینکه شبیهت نشدم هی گله کردی
بااینکه تمنای منی مسئله دارم
چندی است که سرگرم قضایای توهستم
بااینکه قضایای منی مسئله دارم
من تشنه دیدارتوام مسئله ای نیست
تومحو سراپای منی مسئله دارم
من زاده شعرم غزل آباد توهستم
توآخردنیای منی مسئله دارم



زندگی نامه ماکس پلانک

1:

زهراپردل
زهرا پردل از شاعران جوان وتوانای خراسان جنوبی هست که تجارب ارزشمندی را در عرصه ی شعر معاصر به دوستداران ادب عرضه کرده و به تازه هایی درزبان دست یافته هست.او شاعر برگزیده ی چندین جشنواره ی ملی و منطقه ای هست.
با هم دو شعر از اورا زمزمه میکنیم:
خدانگهدارت...
شكسته مي روم امشب خدا نگهدارت
خدا كند كه نرنجد دل سپيدارت
مرا كه پنجره يك آرزايشان مبهم بود
ولي تو پنجره باشد تمام ديوارت
مرا ببخش اگر بايشان زخـــــــم چركينم
و ضجّـه هاي كبودم نموده آزارت
صداي گريه ي بيگاه من نمي شكند
دگرسكوت پر از انبساط افكارت
در اين دقايق آخر چه خوب مي شد باز
دوباره زنده شوم با صداي گيتارت
چه انتظار كشــــيدم كه تو بيايي باز
براي بدرقـــه ام با پوشش گلدارت
و دلخوشم بكني با دروغ مصلحتيت ...


زندگی نامه مایکل فارادی

به اينكه باز بيايم براي ديدارت !
ولي چه سود كه خوابت عجيب سنگين بود
صـداي خاطره هايم نكرد بيدارت
اگرچه روزه گرفتي غزل نمي نوشي
بماند این غزل من براي افطارت
شكسته مي روم و خاطرات سبزت را
به دوش می کشم امشب خدانگهدارت ....


زندگی نامه نیکولا تسلا

2:

عاشقی اوج خطرهاست خودت می دانی
قصه ماهی و دریاست خودت می دانی

ما خطــر کرده عشــقیم ملامت نکنید
شور بی عشق مهیاست خودت می دانی

زندگی ســوختن وساختن ودربدریــست
عشق خود حل معماست خودت می دانی

هر که عاشق شد وباعـقل نسنـجید مـراد
عمری در حسرت فرداست خودت می دانی

من که بهـروزم و ثابت قـدمم در ره عشق
انتخــابت ره فـرداست خــودت مـی دانـی
عزیزالله بهروزی


زندگی نامه اتو هان

3:

بیا باور کنیم اینو
که دنیا مثل زندونه
نگا کن هرجای دنیا
یکی از غصه گریونه
دلش مثل شقایقهاست
دلش تنهاست دلش خونه
خودش هم اینو می دونه
که یه عمری تو زندونه
بیا با هم یکی باشیم
یه سرگردون
یه دیوونه
خودت رو مست خواستن کن
اگه می خای خودت باشی
نزار این خاک پرمهرت
بیفته دست بیگونه
هنوز هم رمز آزادی
یکی گشتن یکی بودن
نزار تخم نفاق رو باز
توی قلب تو بنشونه
دلای قاصدکیمون
فدای حرمت اسمش
فدای هر کی مثل تو
وجودش اهل ایرونه
عزیز الله بهروزی


زندگی نامه پل الریخ

4:

فال من را بگیر و جانم را
من از این حال بی کسی سیرم
دستِ فردای قصه را رو کن
روشنم کن چگونه می میرم

حافظ از جام عشق خون می خورد
من هم از جام شوکران خوردم
او جهاندارِ مست ها می شد
من جهان را به دوش می بردم

مست و لایعقل از جهان بیزار
جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند می پرستان شد
من امیر القشون مستانم

حالِ خوبی نبود آدم ها
زیر رودِ کبود خوابیدم
هرچه چشمش سرِ جهان آورد
همه را توی خواب می دیدم

من فقط خواب عشق را دیدم
حس سرخورده ای که نفرین شد
هر کسی تا رسید چیزی فرمود
هر پدر مُرده ابن سیرین شد

من به تعبیر خواب مشکوکم
هر کسی خواب عشق را دیده هست
صبح فردای غرق در کابوس
رو به دستان قبله خوابیده هست

امت از رو به رو ،دَهن دیدند
امت از پشت سر، سخن چیدند
آسمان ریسمانمان کم بود
هی نشستند و رشته ریسیدند

نانجیبیِ عشق در این هست
مردِ مفلوک و مُرده می خواهد
نانجیبیِ عشق در این هست
دامنِ دست خورده می خواهد

من به رفتار عشق مشکوکم
در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست
رویِ رویش شکوهِ شیراز هست
پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست

من به رفتار عشق مشکوکم
مضربی از نیاز در ناز هست
در نگاهش دو شاهِ تاتاری
پشتِ پلکش هزار سرباز هست

مردِ از خود گذشته ای هستم
پایِ ناچارِ مانده در راهم
هم نمی دانم اونچه می خواهی
هم نمی دانم اونچه می خواهم

ناگزیر از بلندِ کوهستان
ناگریز از عمیقِ دریایم
اهل دنیای گیج در اما
گیجِ دنیای اهلِ آیایم

سهروردی منم که در چشمت
شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم
هم قلندر شدم که در کشفت
سر به راه تو سر تراشیدم

خانِ والای خانه آبادم
زندگی کن مرا،خیابان را
این چنین مردِ داستان باشی
می کُشی خوش نویسِ شهرستان تهران را

مرگِ شعبانِ جعفری هستم
امتدادِ هزاردستانم
لشکرم یک جهان شش انگشتی ست
من امیر القشون مستانم

قلبم اندازه ی جهانم شد
شهرِ افسرده ای درونم بود
خونِ انگورهای تَفتیده
قطره قطره جای خونم بود

شهرِ افسرده ای درونم بود
خالی از لحظه های ویرانی
جاده ها از سکوت آبستن
شهرِ تنهای واقعا خالی

توی تنهاییِ خودم بودم
یک نفر آمد و سلامی کرد
توی این شهرِ خالی از امت
یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر داشت زیر خاکستر
آتشی تازه دست و پا می کرد
من به تنهاییِ خودم مومن
یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر مثل من پُر از خود شد
یک نفر مثل زن پُر از زن شد
از همان جاده ای که آمد رفت
رفت و اندوهِ برنگشتن شد

کار و بارِ غزل که راکد بود
کار و بارِ ترانه هم خونی ست
آسمان در غزل که بارانی ست
آسمون تو ترانه بارونی ست

دست و پاتو بکِش،برو گمشو
این پسر زندگی نمی فهمه
واسه مردای گرگ دونه بریز
این خر از کُره گی نمی فهمه

تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست
مُرده شورِ کتاب و شعراشو
می گه دنیا همش غم انگیزه
گُه بگیرن تمومِ دنیاشو

گُه بگیرن منو،برو بانو
واسه مردای زندگی زن شو
واسه من لای جرز،اتاق خوابه
گاوِ مردای گاوآهن شو

من کنار تو ریز می مانم
تو کنارم درشت خواهی شد
من نجیبانه بوسه خواهم زد
نانجیبانه مشت خواهی شد

اقتضای طبیعتت این هست
به وجود آمدی که زن باشی
به وجود آمدی بسوزانی
دوزخی پشتِ پیرهن باشی

به وجود آمدم که داغت را
پشتِ دستان خود نگه دارم
مثل دنیای سپس اسکندر
تختِ جمشیدِ سپس آوارم

تختِ جمشیدِ سپس آوارم
سر ستون های من ترَک خوردند
بعدِ بارانِ تیر باریدن
هرچه بود و نبود را بردند

شعرِ آتش به جان نفهمیدی
ماجرا مثل روز روشن بود
قاتل روزهای سرسبزم
بدتر از این همه تبر/زن بود

قبله ی تاک های مسمومم
ناخداوندِ مِی پرستانم
لشکرم رو به خمره می رقصند
من امیر القشون مستانم

چشم و هم چشمِ من خیابانی ست
که تو را باشکوه می سازد
که مرا مثل کاه می بیند
که تو را مثل کوه می سازد

مثل کوهی درشت و محکم باش
مثل فاتح نگاه خواهم کرد
اونقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد
دامنت را سیاه خواهم کرد

روی دستان خویش می مانی
پای این قصدِ شوم خواهی مُرد
که رکَب از تو خورده باشم
این آرزو را به گور خواهی برد

سر بچرخان و باز جادو کن
مالِ دنیای خر شدن هستم
بوسه ها را به جان من انداز
مردِ این جنگِ تن به تن هستم

چشم و لب های نیمه بازت را
ماهِ غرقابِ نور می بوسم
من زمینی،تو آسمانی را
از همین راه دور می بوسم

این که اَلابرَه دو چشمت شد
زیر پای هزار اَلفینم
هم خودم قاضیَم،خودم حکمم
هم هلاکیده ی اَبابیلم

پشتمان طرحِ نقشه هایی هست
پشتِ هر طرح،دست در کار هست
تا دهان مفت و گوش ها مفتند
پشتمان حرفِ مفت بسیاراست


از : علیرضا آذر


زندگی نامه پیر کوری

5:

پنجره واژه ایست زندانی، بین دیوارها اسیر شده
اونقدر مانده سینه ی دیوار، تا که غمگین و گوشه گیر شده

پنجره پوستش ترک خورده، شیشه هایش کثیف و لک خورده
ابر! باران نبار، بی انصاف ...


زندگی نامه ی رنه دکارت
تا نبیند چه قدر پیر شده

پنجره فرموده بود می خواهد رابط ما و آسمان باشد
سالها بسته مانده از اونروز، بسته و خسته و حقیر شده

پنجره فرموده بود از دیوار خواسته بگذرد همین یکبار
فرموده با خنده در جوابش که: او برای همین اجیر شده

پنجره از اصالتش دور هست اشکهای ستاره ها شور هست
پشت قاب همیشه بسته ی او آسمان طرحی از کویر شده

دیشب از پنجره شنیدم او قصد دارد که خودکشی بکند!
دیگر از این همیشه در تکرار ، دیگر از زندگیش سیر شده

پنجره قصد خودکشی ...


زندگی نامه رابرت بویل
اما ، خود او خوب خوب می داند
سر به دیوار و سنگ هم بزند ، دیگر از او گذشته دیر شده

پنجره سالهاست زندانیست، سالیانست رو به ویرانیست
دیگر از او گذشته ...

دیر شده، پنجره ...

پنجره اسیر شده


از : پوریا سوری

6:

ای کاشکی به عالم ، تا چشم کار می آرد ،
دل بود و آدم اون را قربان یار می کرد

زاین خوبتر چه میشد گر هر نفس ، به جانان ،
یک جان تازه میشد عاشق نثار می کرد.

دل را ببین که نگریخت از حمله ای که اون چشم
بر شیر اگر که می برد ، بی شک فرار می کرد .

جان را به زلف جانان از دست من بدر برد ،
دلبر اگر نمیشد این دل چه کار می کرد ؟

گر مرغ دل ز جانان دزدید می چه بودی .


تا شاهباز چشمش از نو شکار می کرد .

شورای دولت عشق فاتح اگر نمیشد ،
جمهوری دلم را غم تار و مار می کرد .

دلبر اگر دلم را میخواند بنده ، هر چند
آزادی هست اینم ، دل افتخار می کرد.

باران دیدۀ من در فصل دوری او
صحرای سینه ام را چون لاله زار می کرد .



از : ابوالقاسم لاهوتی

7:

ای که شعر تلخ چشمات / قصه ی غربت من بود
عینهو نفس کشیدن / دیدنت عادت من بود

میون دفتر شعرام / رو تن سپید هر برگ
با همون خط قشنگت / تو نوشتی :"یا تو یا مرگ "
ای رفیق نیمه راهم / می دونم که تو نمـُردی
ولی وقتی رفتی انگار / پیش چشمام جون سپردی

گل ناز پرپرم ، ای همدرد / به نبودنت باید عادت کرد

از : اردلان سرفراز

8:

به دادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته .

.

.



از : اردلان سرفراز

9:

سکوت اینجا صدای تو
هوا اینجا هوای تو
پر از تکرار این حرفم :
دلم تنگه برای تو

از : اردلان سرفراز

10:

گل ناز پرپر من ، آخرین همسفر من
جای لب های قشنگت ، مونده روی دفتر من

ای که شعر تلخ اشکات ، قصه ی غربت من بود
عینهو نفس کشیدن ، دیدنت عادت من بود

تو یه حرف تازه بودی واسه من ، قصه ی دو نیمه و یکی شدن
تو به عشق یه معنی تازه دادی ، طپش یه قلب و گرمای دو تن

میون دفتر شعرام ، به تن سفید هر برگ
با همون خط قشنگت ، تو نوشتی "یا تو یا مرگ"

ای رفیق نیمه راهم ، می دونم که تو نمردی
ولی وقتی رفتی انگار ، پیش چشمام جون سپردی

گل ناز پرپرم ، ای همدرد .

.

.

.

به نبودنت باید عادت کرد !


از : اردلان سرفراز

11:

چون جاده به زخم رفتن آراست مرا
یک سینه تپش ، نفس نفس کاست مرا

این بود تمام ماجرای من و او
می خواستمش ولی نمی خواست مرا

از : ایرج زبردست

12:

در خواب چراغ تا سحر دستم بود
در خواب کلید هر چه در ، دستم بود

زیباتر از این خواب ندیدم خوابی
بیدار شدم دست تو در دستم بود

از : ایرج زبر دست

13:

باید که ز داغم خبری داشته باشد ،
هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

حالم چو درختی هست که یک شاخه نا اهل
بازیچه ی دست تبری داشته باشد

سخت هست پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد !

آویخته از گردن من شاه کلیدی
این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !



از : حسین جنتی

14:

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود
با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود

دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم
چیده بودند اون چه بر پیشانی ما رفته بود

گاه می گویم به خود: اصلا کلاه جد من
جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود!

رسم پرهیز از جهان ای کاش بر می داشتند
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود

من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده هست
کوه اگر پا داشت تا حال از این جا رفته بود!

دور تا دورش همه خشکی ست این تنها خزر
راه اگر می داشت از این چاله به دریا رفته بود!


از : حسین جنتی

15:

هرچه امت ساده تر.

حکامشان سفاک تر!
گرگ کمتر می درد .

از گله ی چالاک تر!

سادگی ها .

مانع آزادگی هامان شده ست
هرچه کوه و دره کمتر .

نعره بی پژواک تر!

شستن مغز بشر .

یا خوردن اون بدتر هست!
کیست اکنون .

عاقلان.

درچشمتان ضحاک تر!!؟

ترس زاهد حاصل بالا نشستنهای اوست
ازسر منبر خدارا دیده وحشتناک تر!!

گرچه عریانی به چشم زاهدان بی قیدی هست
هرچه طول جامه کمتر .

باصفا تر پاک تر!!

دامنت را رنگ کن از باده زاهد.

میشود-
-باغ پرگل تر .

یقینا بی خس و خاشاک تر!
...
های یوسف ! روز محشر با گریبانت مناز
نیست از قلب پریشان زلیخا چاک تر!



از : حسین جنتی

16:

از هر کجا که بیایی
به مرز می رسی
از مریوان و موهای خیس من
تا دکمه هایی که بسته ام
و باز نمی شود
سر صحبت ام
با سربازهایی که شب
خواب های درهم ستاره و زن را
پنهان می نمايند توی پوتین هایشان
و صبح
سیگار ومرز را
با دلهره می کشانند به برج نگهبانی

نگاه کن
نشانه ام دودی هست
که از انگشت اشاره ی سرباز مرده ای بلند می شود

آسمان را ببند
باید خدا اون طرف تر از این شعر بایستد!

17:

دنیا ی کوچکی ست

تو روز هایت را بر می داری

با تکه هایی از من

که ریخته هست روی خاک

من مرزها را

خط می زنم از کتاب ها

از موهایم که عاشق بود!



پدر فرمود کوتاهش کن

اصلا ببر صدای این اسب های لعنتی را

ما مال این سرزمین نیستیم می فهمی؟

من تکه ای از زمین را جابجا کردم

کمی از خاک های پدر را آوردم

و ریختم پای شمعدانی ها

و ریختم روی آسفالت های بدقواره ی این شهر

و ریختم توی صورت بچه هایی که

به مادر بزرگ فرمودند ارمنی

ومی خندیدند

پدر فرمود وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد

و بعد ادامه نداد

من ریشه هایم جایی پیش تو بود

و شیهه هایم را

تنها اسب های غریبه دوست داشتند

اسب هایی که مال هیچ سرزمینی نبودند

من به ریشه هایم فکر می کردم توی مدرسه

توی مقنعه

وقتی که بوی خون

توی سرود ملی و مارش های پیروزی

دیوانه ام میکرد

من فکر می کردم زمین چه قدر ابله هست

که می گذارد تکه تکه اش نمايند

و سیاستمدارها

که نمی گذارند سربازهای عاشق

شجاع نباشند در مقابل مرگ

من حتا پیش خودم فکر می کردم

حتما توی کله ی خانم مدیر

گچ ریخته اند

که می گوید

جنگ غنیمت هست

و موهای ما به دشمن کمک می کند!

من دم اسبی ام را باز می کردم توی کلاس

و اسب ها شیهه می کشیدند

پدر می فرمود

وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد

من به تو فکرمی کردم که جای دیگری بودی

و از خون بدت می آمد

و از سیاستمدارها

که نمی گذاشتند سربازهای عاشق از جنگ بترسند !


از : ناهید عرجونی

18:

تیغ اونقدر هنر داشت که سر را ببرد؟
آبروی همه­ی اهل هنر را ببرد

قاصدک! پیرهن مشکی خود را بردار
کیست غیر از تو که بی دست، خبر را ببرد؟

پسری نیست در این خون زمین پاشیده
از سر نیزه بقایای پدر را ببرد

جراتی یافته از سُستی ایمان بر خاک
تیغ، تا حوصله­ی ایت همه سر را ببرد

آه، ای آتش افتاده به جان خیمه
مرده­شور تو و قانون اثر را ببرد

شهر خالیست، قطار آمده و می­خواهد
کوپه­ی پر شده از هیچ­نفر را ببرد!

19:

یه کار ناز از وحید پورداد :


تو هم خنجر بزن ، من زخم کاری دوست دارم
شبیه موزه هایم ، یادگاری دوست دارم
شکوه بیستون هستم که از تکرارها خستم
بیا فرهاد شو ، من کنده کاری دوست دارم
فقط لج می کنی من عاشق این کارها هستم
گلم من شاعرم ناسازگاری دوست دارم
تو دعوت نیستی در خلوتم اما بیا گاهی
بیا که میهمان افتخاری دوست دارم
تو مثل بهمنی آرامی و محجوب اما من
شبیه منزوی ، دیوانه واری دوست دارم
تو خود را دوست داری ، آینه این را به من فرمود و
بدان من اونچه را که دوست داری ، دوست دارم

20:

نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۳
من در عجبم ز ظلم خواهیِ همه
در باور ایمان شفاهیِ همه
یک فرد به جای همگان حرف زند!
یک تن برسد به پادشاهیِ همه
می سوزد و می سوزد و می سوزد و سوخت
این مُلک به افکارِ جناحیِ همه
باور نکنید هیچ کس غیر شما
چتری بزند به بی پناهیِ همه
رویای ملّونی هست امّا پوچ هست
ناقوس قطارِ بین راهیِ همه
من در عجبم ز اعتقادی که در اون
یک اشک ضُمان بی گناهیِ همه
یک عمر گناه و توبه ای در یک اون
بخشیده شود حُرِّ ریاحی همه ...
بد بودم وبد هستم وبد خواهم بود
تاریخِ گواهِ روسیاهیِ همه
ای نُخبه کُشان :چه رنگ بر کوسه زدید؟
این چیست درون تُنگ ماهیِ همه؟
تا کی ته دنیا ،به صَف ِلقمه ی نان
از این همه فعلِ اشتباهیِ همه
سر چشمه کجاست ؟آی اِی ایرانی...
سر کرده و عاملِ تباهیِ همه
من در عجبم از این سکوت همه کس!!

21:

محمود مسعودی(ساده)
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٢۳
دیوان اشعار دو ستان هنرمند
شهر من با کاج هایی سربلند
می کشاند دل به دام و می نماید در کمند
شهر من با کاج ها بیدار و قلبش می تپد
تازه می سازد نفس با هر تقلای درخت
شهر من معتاد این اکسیژن هست
در نبود ابر و باران،در حضور خاک و طوفان
کاج ها صافی احساس سلامت شده اند
تا بگیرند شکاف دل بی تاب کوبر
سوزنی های بلند،رفوگر شده اند

خمره هاشان پر از خاطره باد
روزگار بازی
گوکی از کاج خدا
لنگ لنگان وسط میدان بود
تا که در رهگذر خاطره ها
بگذارد اثری و بماند در ذهن
روزگار کوزه
که نگهبانی آب خنکش می کردند
تا عبور خاشاک یا سقوطی بی تاب
آرامش آب را پریشان نکند

شهر من
سبزترین حس کویرست به فریاد بلند
قد برافراخته بر بام وقت،در کنار باغران
کوه هایی که ز اعماق زمین پی اصرار وقت آمده اند
و درختانی به دیدار کویر
که پابسته و دلبسته مقیمش شده اند

کاج های شهر من
شاعرانی هستند
ساکت و احساسی
قدبلند و مغرور
که پر از حس شکوفایی دل ها هستند

هر که قدر کاج را می داند
هدیه می گیرد از او چند بیتی
و من اکنون به زبانی ساده
به شما می گویم
سبزی او شعر گلخند من هست
سوزن او سوز لبخند من هست
قد بلند باغ در بند من هست
شهر کاجستان بیرجند من هست

22:

کتر سید علیرضا ذوالفقاری
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٢۳
یک تک سوار رفت که باران بیاورد
تا طعم آب را به بیابان بیاورد
تا معنی لغات جهان را عوض کند
تفسیر ناب و تازه ز قراون بیاورد
تعریف دیگری ز عَلَم، مشک، آب، عشق
از دست، از بریده، از انسان بیاورد
باید که اون فرشته­ی عاصی ببیندت
تا سجده­ات کند، به تو ایمان بیاورد
عشقت هزارها غزل آورده هست و باز
تا هست روزگار، کماکان بیاورد
تا یکهزار و سیصد و اندی پس از شما
این شور و حال را به خراسان بیاورد
این خاکِ تشنه، منتظر اون کسی­ست که
شوقی برای رشد گیاهان بیاورد
سپس شما هنوز بر این باوریم که
مردی دوباره آید و باران بیاورد

23:

نویسنده: عبدالقادر نورمحمدی - ۱۳٩٢/٩/۳
بردی دل و از من طلب ان داری
خود دلشده ای اگر چه پنهان داری
لب تشنگی کویر و عطش گل عشق
می بینی وتو دریغ بارانداری

24:

به حضرت زن !
تو مثل ِ سرزمین ِ من بـــزرگی
که هر شب داره به تاراج میره
یکی از دامنت میره به معراج
یکی با دامنت معراج ، میره !

همون جایی که بـــــه تیراژ ِ موهات
کتاب ِ ضــعــفــتـــو ، تالیف کردی
نشستی مشق ِ چشماتو نوشتی
یه دنیا رو بلاتکلیف کردی

اسیر ِ بی گناه ِ ترس و تقدیــر
رفیـــق ِ اشک و خون و آه و ناله
دلــیـل ِ اختلاف ِ بین ِ ادیان
معــمّـــایی ترین بحث ِ رساله

تو مرز بین اسلام و یهودی
گناه ِ سیب ِ لبنانو بپوشون
یه چیزی رو تنت بنداز دختر
بلندی های جولانو بپوشون !

چقد باید سر ِ تو جنگ باشه
سَر ِ دنیا رو با چی گرم کردی
تو باید دست ِ شیطونو ببندی
تو کــــه حتی خدا رو نرم کردی

تو مثل سرزمین من بزرگی
که هر شب داره به تاراج میره
یکی از دامنت میره به معراج
یکی با دامنت معراج میره
توسط یاسر قنبرلو

25:

شطرنج بازی می کند اما نمی داند
در آستــیـنــش مـُـهره های مار هم دارد
یک بار بُرده ٬ غافل از اینکه پس از چـَـندي
این بازی ِ پُر درد ِ سَر تکرار هم دارد

باید « کلاغان » ، کشور او را نگه دارند
وقتی که می بندد دهان ِ « باز» هایش را
از تخت ها و چشم ها یک روز می افتد
شاهی که نشناسد غم ِ سرباز هایش را

من می شناسم هم وطن های غریبم را
اون ها که در هر خانه ای خاکستری هستند
این ها که در سطح خیابان چیده ای انگار
سرباز های سرزمین ِ دیگری هستند !

وقتی که نوحی نیست کشتی هم نخواهد بود
آرامشی دیگر پس از طوفان نمی ماند
اخبار را شاید ولی احساس را هرگز
همواره بعضی چیز ها پنهان نمی ماند ...

26:

کبر مزمن
.
من مانده ام این خاطره ها را چه کسی
در قاب دلت نشانده ، مثل قفسی
.
زندانی اون شدی شبی بهت آور
آلوده ی این سکوت بی هم نفسی
.
درگیر شدی به آرزویی مبهم
افسون شده ی نگاه ترد هوسی
.
آغشته شدی شبی به کبری مزمن
از قصه ی نمرودبخوان تا مگسی
.
آزرده وبی حاصل وتنها که شدی
فریاد نزن که نیست فریادرسی
.
مصطفی رحیمی نیا
.


27:

نگو بامن، نگو شعرت گناه هست
که این احساس من عصیان غمهاست
.
خروش کهنه زخم یاد دیروز
نوای بی وفایی های فرداست
.
نگو بامن ،نگو دیوانه ای تو
چه باید، عشق مجنون خواهد ازمن
وجودم بنده و تسخیر عشق هست
زمن نامی زمن میباشد ازمن
.
نگو باشد جهنم خانۀ تو
چو عریان باشد این اشعار گستاخ
نترسانم جهنم هیچ باشد
به پیش این سیه پندار گستاخ
.
من اون دیوانۀ رویای مرگم
در این شبها شرر انداز نورم
نمیترسم ز عریانی ز عصیان
من اون بیتاب خلوتگاه گورم
.
چه میدانی تو این افسانه را چیست
کجا بیتاب رویی بوده ای تو
نلرزیده دل سنگت ز چشمی
کجا در بند مویی بوده ای تو
.
بگو کی لمس دستان ظریفی
تنت در آتش عصیان کشیده
لبانت از لب دلدار مستی
کجا گل بوسه های عشق چیده
.
مرا با این گنه کاری جهانم
هم از دوزخ بری باشد هم از عشق
من از ایمان و دینم بر نتابم
بود شادی ام از عشق و غم از عشق

28:

شبها که چشم مست تو پرناز می شود
یعنی گره زکار دلم باز می شود
ساز غم کلام تو شیوا و دلپذیر
در خلوت شبانه من ساز می شود
با قصه های روشن باران طلوع صبح
در من سرود عشق بو آغاز می شود
نقش نگاه گرم تو در ذهن سرد من
کم کم بدل به صورت یک راز می شود
یک روز یا دو روز ندانم تمام عمر
دل با غم فراق تو دمساز می شود
با مرغکان عاشق و گنجشککان کوی
بر بام و بر درخت هماواز می شود
وقتی روی زپیشم و تنها شود دلم
اونوقت پای غم به دلم باز می شود

محمد مهدی ناصری

29:

مجید نظافت
شاعران به مرگ نزدیکترند
زیرا اونان خود، زندگی‌اند
و زندگی و مرگ، خواهران توأمان هم‌اند
کوچ شاعران، جهان را خالی می‌کند
بی شاعران، دست زندگی در پی چیزی می‌گردد
و اندوه از دیوار دلها سرک می‌کشد
بی شاعرِ یک بسته سیگار در تبعید
جهان تبعیدگاه بزرگتری هست
بی‌شک، بی او و همسرش
شعر لاغرتر می‌شود
و فربهانی چند، همچنان می‌سرایند
و آب از آب تکان نمی‌خورد

30:

یوسف بینا


رنگین‌کمان در کدام باغچه می‌رقصید
که با زن و فرزندت به تماشا رفتی؟
به کدام گل دشنام دادند که ابرو درهم کشیده پا در میان گذاشتی؟
تیر از کدام سو در پهلویت نشست که روبروی خویش به سجده افتادی؟
آیا دیگر کسی برای خیابانهای بی‌درخت مرثیه می‌خواند؟

31:

منیژه درتومیان

نمیدانم دلم آسمان مشهد مقدس هست
که گرفته
یا آسمان , دل من هست
که کلاغهای غمگین را می ترساند ؟
خودم را سرزنش می کنم
چرا آخرین باری که دیدمت
نفرمودم پیراهنت زیباست ؟
چرا نفرمودم شعرهایت را دوست دارم ؟
چرا هرگز از تو نپرسیدم
چه آرزویی داری ؟
*
مرگ وزید ودود سیگارت
در مه آلودگی جاده گم شد
اونقدر " اتفاق " بودی
که سرانجام از ریشه افتادی .


32:

سیدمهدی دریاباری | ۱۳٩٢/٧/٢٧

بزن خنجر:

در این روزها
که درد و غم
بریزد رو سرم
سنگین و وحشت زا
در این روزها
که نامردی ز مردی
بیشتر کالای بازار و دکان ها هست
در این روزها
که من تنها
میان اینهمه غمها
چنان برگی
که با جور و ستم
شلاق غم
از دست باد سرد پائیزی
فرو افتد
ز مجنون بید تنهائی
در این روزها
که بیمارم
ندارم من پرستاری
ز درد بر خود می پیچم
کجاست ای داد دلداری؟
در این روزها که
تلخی
تلخکامی ها
شرر ریزد
به جام خالی قلبم
در این روزها
که سیراب می شوم من
جای آب و شهد
از زهر ماری
تلخ تر از زهر

ز هستاد کریم پرسم
چرا یارب؟
چرا من
باید اینجوری کشم درد؟
منی که فکر اون
یک کودک زارم
که در هر راه
و چهار راهی
برای خرج دود والدینش
در این سرما و سوز
سرد پائیزی
دستهای خالی خود را
به سمت آدمک هایی که
بی حس و احساسند
دراز سازد
به فکر اون زن تنهام
که در زیر هجوم سخت قیمتها
برای رفع حاجت های اطفالش
تنش را عرضه میدارد
به فکر اون پیرزن اون پیرمرد
زار و تنهایم
که فرزندان بی رحمش
رهایش کرده اند
بی زاد و بی توشه
یکی گوشه
در این روزها
که می سوزم
ز آتیش
عذاب و غم
در این روزها
که می میرم من

هر لحظه و هر دم
و هر باری
پس از سوختن
بسان بچه ققنوسی
دوباره زایشم گیرد
از اون
خاکستر سردم
در این روزها
که من تنهام
بسان بید مجنونی
که تنهائی
در صحراست
همان یک بید مجنونی
که برگش
سایه می سازد
برای لختی تن آسائی
خسته مسافر ها

اون بید مجنونی
که شاخ سارش
مامنی باشد
برای مرغ تن خسته
که از یک راه دور آید
در این روزهای وحشت زا
که غم ریزد
ز هر جائی
که تو فکرش کنی
از در
ز دیوار
آسمان
دریا
دراین روزها
که ابراهیم
خلیل درگه ا...
برد دردانه اش را
سوی قربانگاه
در این روزها
که آقای همه آزادگان
ره می سپارد سوی قربانگاه
بهمراه همه یاران و اولادش
در این روزها
بی اندیشم
خداوندا منی که
درد دردمندان
برایم غم فزون سازد
منی که بهر رفع حاجت امت
ز آبرویم گذر کردم
چرا حق.حق من این هست؟
در این افکار
در این اندیشه ها
من غوطه ور بودم
که ناگه
یاد این یک آیه افتادم
که هستاد کریم فرمود:
آزار بیش از حد دهد
بر هر کسی که دوستش دارد
پس ای یارب
اگر این بار تلخی ها
هجوم درد و سختی ها
ز سوی تو ست
بیا این سینه لختم
بزن خنجر
که در قاموس من یارب
هر اونچه از رفیق آید

برایم عطر گلهای بهاری
رنگ و بوی خوشتر از
رنگین کمان دارد
بزن خنجر
بزن خنجر

33:

سیدمهدی دریاباری | ۱۳٩٢/٧/٢٧

فصل پائیز:

در این روزهای پائیزی
در این فصل جدائی ها
که برگ ها هم
ز شاخک ها
بزیر بر خاک می افتند
و تنها میگذارند شاخه ها را
میان هجمه طوفان و رعد و برف و تنهائی
در این روزهای پائیزی
در این فصلی که
روزهایش ز شب هایش
بسی کوتاه تر باشد
در این غوغای رنگارنگ پائیزی
مشو نوامید ای یارم
که خواهد رفت
این سرما و طوفانها
دوباره باز اون خورشید
اون خورشید گرمابخش
حرارت می دهد
این جسم سرد و زار و تنها را
دوباره باز فصل رویش و سبزی
فصل زایش امید خواهد شد
دوباره باز انوار شفابخش
چراغ آسمان
خورشید عالم تاب
فراری میدهد
تاریکی و سرمای
دهشت زای اینجا را
زمستان میرود اما
سیاهی
بر سر و روی زغال ماند
ای یارم

34:

انتقام



فرسوده بود پایم در راه تو

طاقت روحم گسسته بود

شور انتقام در من بیداد میکرد

و به یکباره هزار کلاغ شدم

برای شبیخون زدن به مزرعه تو

هزار کلاغ ...

هزار مترسک گندمزارت شد

و تو می دانستی

و کاش نمی دانستی

که من در طریت راه تو

فقط های و هوی عاشقانه دارم !

( شعری از کتاب آفتابگردان نسرین بهجتی )

35:

مادر سخاوتمندم












هر بار که به مادرم نگاه میکردم

مثل گیاهی که تازه از خاک بیرون آمده چهره آفتابی اش مرا شفرمود زده

می کرد .

مادرم کلید را از حافظه قفل خانه مان پاک کرده بود !

و به همین دلیل اغلب اوقات خانه ما پُر از مهمانهایی بود که

من نمی شناختم .هرگاه مهمان تازه واردی بدون اطلاع بخانه ما می آمد

مادرم با خوشرویی آهسته یک ملاقه آب به آبگوشت روی اجاق اضافه

میکرد !

مادر سخاوتمندم اعتقاد داشت خدا مُشتی ستاره به روی شیروانی خانه



مان پاشیده هست که مبادا آشنا ...دوست ...

فامیل دور و یا حتی همسایه



کوچه کودکی من راه خانه مان را گم کند !


( نسرین بهجتی )

36:

مادر

دندانم ؟

نه

باورم درد میکند

یک قرص آلزایمر در دهانم بگذار

وموهایم را بباف

و بگو اشکالی ندارد

زندگی همین هست دخترم

( نسرین بهجتی )

37:

همیشه ازاین سوی خیابان من!

همیشه از اون سوی خیابان تو!...


هربار

این بازی

درست از وسط خیابان آغاز می شود


پیروزی ، درست از وسط خیابان آغاز می شود

شکست ، درست از وسط خیابان آغاز می شود

و همیشه و هربار

این منم که می برم


می برم

بار " باختنم " را باخود به خانه!!

"ساعد باقری"

38:

نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/٩/٢۳
چقدر حوصله ها رنگ اضطراب شدند

و بی تو ثانیه ها "ضرب در عذاب" شدند

کبوتران غزل از حریم چشمانت

سروده اند و بدنام از این شراب شدند

از اتحاد جماهیر زلف و چشم و لبت

تمام فاصله ها بین ما خراب شدند

چقدر ثانیه ها از تو سیب نوشیدند

و در مسیر رسیدن به تو سراب شدند

کمی برای دلم آب خنده جاری کن

که خاطرات تو بر حلق دل طناب شدند

برای اونکه تو در حجله ی دلم باشی

هزار نسترن و نازنین جواب شدند

هنوز هم به خدا با دلم گلاویزم

و عشق بر در این انتظار می ریزم

39:

اسماعیل پاده بان (ناطق)
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/٩/٢۳
فرمودم زهجرت ای صنم افتاده جانم ازنفس

فرمودی بروای بی حیا افتاده ای اندرهوس

فرمودم که ازدوری تورودی روان ازدیده ام

فرمودی کویرلوت راسودی نمی بخشد ارس

فرمودم که چون پروانه هاگردم به گردکوی تو

فرمودی بروجـایی دگــرما رانمی شایدمگس

فرمودم که جان رامی کنم قربانی جادوی تو

فرمودی مگوزین قصه ام ای حقه باز بوالهوس

فرمودم به رسم عاشقی صددل فدایت می کنم

فرمودی مـرا درزندگـی تنهــا سر شـوریده بس

فرمودم که نالم چون جرس درکاروان بندگی

فرمودی نباشد خفتــه را ســـودی ز آواز جـرس

فرمودم که عشقت را کنم زندانی زندان دل

فرمودی که دست فتنه ام خــواهد شکستـن اون قفس

فرمودم به فتوای خرد می نوشم از جام لبت

فرمودی که جام عشق رالایق نباشد چون تو کس

فرمودم چــوسگ ســرمی نهــم برآستان درگهت
فرمودی که این درگاه را((ناطق)) نمی بایدعسس

40:

تـو دور از مــن،تـو دور از مــن و مــن هر بـار دور از تـو



تــــــــو اون جایــے بـدون مــن و مــن ایـنـجا بــدون تـو



تــمام غـــــــــــصـه هایم بــاز دنبــال تــو مــے گـردنــد



ولـــــــــــے من مانده ام با غم و یـک دنــیـا بــدون تــو


تمام ترس من ایـن اســــــــــــــت اے رویاے شبــهایم



شبی در خواب باشم مــن و یــــــــک رویــا بـدون تــو



تــــــــــو اون آبــے تریـن حســے جدا از شور قرمـزها



و مــــــــــن بــاور نخـواهمـ کـرد دریـــــا را بــدون تــو


به عــــــــــمق شعر مــن برگرد تا جارے شود اشــکم



که من مـــــے ترسـم از ایـن بغـض و فرداها بـدون تـو



بـیا تا نشــکند ایــن بیــت بـــــــــے عــطر حــضور تــو



نمـــــــــــے چینـم در ایــن الفبـــــــــــــــا را بــدون تــو



شعر از شاعری با تخلص سُها

41:

مشت خاکی که نام اون دنیاست
یک جهان لفظ و صد جهان معناست
خُنُک اونانکه راحت امت
برگزیدند و رنجشان زیباست
کارشان صدق و سعیشان ایثار
کامشان خشک و قلبشان دریاست
"نعمتی" نعمتی فزون بودش
از همه ایجاد و اون دلی داناست
ساقی علم و مرشد تعلیم
مست عرفان و معرفت میناست
دل پُر مهر او به آل رسول
چون شهیدان کربلا بیناست
هم "محمّد تقی " به تقوی بود
هم تقرّب به استقامت را معناست
بیست و پنج چون گذشت از آبان
اَلف و سیصد ، نود به دو آراست
رفت و ما را نشاند بر داغی
که به وصفش نمی توان برخاست
شادی روح او گُل حمدی
کن نثارش که جنّتش ماواست
رضا پارسی پور

42:


خسته ایم از زندگانی ای سیاست بازها
دود کردید عمر ما را در چرای غازها

تا بر آید چرب و شیرین نانتان زین خاک سرخ
عمرمان در باغ آتش سوخت چون خبّازها

وصلتان با تنگ چشمان نیست سودا جز زیان
سگ به خوان دارند این چنگیز خو انبازها

اشک باید ریخت بر رنج پیمبر (ص) روز و شب
این چه قراونی هست می خوانند تقوی تازها

من نوشتم این غزل امّا "رضا" در این وقت
چشم هوشی کو که خواند خطّ به خطّ این رازها ؟!

محمّد رضا پارسی پور

43:

کیمیا گران عبث

گرگید و از گله فقط شیر می خورید
امت گرسنه اند ، شما سیر می خورید

چیزی نمانده هست به سر روزگارتان
ای کرکسان پیر که انجیر می خورید

اون می که ریختید به خون پیمبران
ما خورده ایم از چه شما دیر می خورید

عمریست عمر ایجاد به بازی گرفته اید
خوابید و خوش به بازی تقدیر می خورید

ما را به نان خشک ز سر وا نموده اید
خود در مدینه میوه ی ازمیر می خورید

ای کیمیاگران عبث فرمودتان "رضا"
گنداب دوزخ هست خوش اکسیر می خورید !!

رضا پارسی پور

44:

امتان شب گرسنه می خوابند
گاو و خرها تمام شب سیرند
باز می گو که این هنرمندان
غم چه دارند که زود می میرند ؟!

45:

یادمان رفته دگر از عشق اون مردان مرد
هر چه گُل پژمرده شد در زیر پای افزار زرد
تا قیامت طاقت این بار سنگینم که نیست
یا بکُش یا بر کِش از دوشم که مُردم من ز درد
بی سبب در بند ، چون طفلان مسلم گشته ایم
نیست گُردی تا بگیرد یک نفس این کوفه گرد
خاکمان بر سر شد و بر آسمان رو کرده ایم
گُرده می خواهد پسرجان گِرد میدان نبرد
یخ زدیم از فقر و نوری نیست در این دود و دم
خُم ز جوش افتاد مانند " رضا" زین شام سرد!!

46:

خیانت
مرا بازیچه خود ســـــاخت چون موسی که دریــــا را
فراموشـــش نخواهم کرد چون دریـــــا که موسی را
نسیم مســــت وقتی بوی گل میداد حــــــس کردم
که این دیــــــوانه پرپــــر می‌کند یک روز گـــــل ها را
خیانت قصــــــه تلـخی هست اما از که می نالــــــم؟
خودم پــــــــرورده بودم در حـــــــــواریون یهــــــودا را
خیانت غیرت عشق هست وقتی وصل ممکن نیست
چه آســـــــان ننـــگ میخوانند نیرنـــــگ زلیــــــخا را
کــسی را تاب دیــــــدار سر زلف پریشـــــان نیست
چرا آشــــــــفته میخواهی خـــــــــدایا خاطــــر ما را
نمیدانـــم چه افســــونی گریبان گیر مجـــنون هست
که وحشی میکند چشــــمانش آهوهای صحــــرا را
چه خواهد کرد با ما عشـــــق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقــــط با پاســـخت پیچـــــیده تر کردی معــــــما را

توسط قاصدک مرده

47:

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند اونگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی هست پیچ و تاب آتش ها، خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

قاصدک مرده



48:

موتتنــــــی
من کلامک ضاق صدری او سودنتنی
اشیل منّک و ابتعد و ارجع علیک او مرمرتنـی
ابگاهن او تدفر ورای او فاله بیدک حسّبت سمکه او صدتنی
ما اریدک ما افیدک ما نی یمک الله شاهد ضرنی سمّــــــک یالخنتنی
معنی:
منُ کشتــــی
لوح دل صاف و قشنگه خودت زشتی
بار کردم از دیارت بد رفیقی بد زبانی سرنوشتی
در کمین گاهت نشستم تیر قهرت زد به قلبم خار دشتی
دل بریدم غم کشیدم خونی دیدم خوش خبر تو بر نگشتی.

در بهشتی؟
اول شعر مترجم فی قالب الهرم (العربیه و الفارسیــــــــــــــه)
نخستین سروده ی ترجمه شده در قالب هرم به عربی و فارسی
ابداع جدید من / ابداعـــــــی نو از :
جاسم ثعلبی (حسّانی)

49:

لا تعاتبنی
و خیالک فی منامی سهّرنی
و غیابک بثیاب اللیل حتی الموت احزننی
و جنون بدرک فی سماء الفراق اجرحنی و اللمنی
و طیف هجرک تذکار النجوم بالاهات و الویلات والشدات ابلغنی
یا من جمال وجهک و تیجان نارخدک علی کهوف الخور و الادمان اسکننی
یا ویلتی یا حسرتی و عیونی مرزاب الثلوج دثّن و بکایی بلا هواده کفّن و غسّلنی
کتبت غرامک علی رمال البحر و الامواج تنظرنی
و بنیت لک قصرا و غروب الشمس و الهذیان ساعدنی
ترکت غریبا سائحا متمسکا و الدار ترقد بها الجرذان و المحنی
خذنی معاک راجلا و قلبی لک حاملا واذا بقیت هاربا فالنار تحرقنی
سرنی بزفت عرسک و الجبال تراقصت بارک لک الرحمن و القلب الهمنی
ابداع من:
جاسم ثعلبی (حسّانی)

50:

ارسالی از سمیرا
خواهر ناز کوچولو
چشماتو از ترس نبند گریه نکن بازم بخند
داداش کنارت میمونه واست لالائی میخونه
قصه بخوای میگم برات بخواب پیشه عروسکات
شبا درازه عمر کوتاه همزبون هستیم ما دو تا
خواهر ناز کوچولو دیگه نترسی از لولو
خواهر ناز کوچولو دیگه نترسی از لولو
*****
گریه نکن ابرا سیاست برات میگم مامان کجاست
مامان تو خونه خداست دست ما از اونجا کوتاست
سر نخ بادکنکت واسه مامان نامه میدیم
میگیم اذیت نداریم مامان بیا که خوب شدیم
خواهر ناز کوچولو دیگه نترسی از لولو
خواهر ناز کوچولو دیگه نترسی از لولو
*****
بیا دو تا بال قشنگ از کاغذ های رنگارنگ
برای هم درست کنیم با هم دیگه پر بزنیم
بپرسیم از پرنده ها مرغ سفید زاغ سیاه
خدا کجا خونه داره مامانو بینیم دوباره
خواهر ناز کوچولو دیگه نترسی از لولو
خواهر ناز کوچولو دیگه نترسی از لولو
خواهر ناز کوچولو دیگه نترسی از لولو

51:

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت هست تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن هست
مثل تنها مردن

52:

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با اون پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش



ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست.

ور جز اینش جامه ای باید،

بافته بس شعله زر تار پودش باد



گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد

یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست .



گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.



باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز .

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در اون

پادشاه فصل ها، پاییز .


(مهدی اخوان ثالث )

53:

من
عابری خیابانی نبودم
که با اولین نگاه
همه‌چیزش را به تو باخته باشد
و حتا نداند «همه‌چیز» یعنی جه چیزی؟
«باختن» یعنی چه
و تو بین او و دیگر عابران
حق انتخاب داشته باشی
اما چون لحنش، رنگ پیراهنش و عطرش
به مذاق امروزت سازگارتر هست
او را برگزینی

من مردی در میان‌سالی نبودم
که عشق‌های نرسیده‌اش را
بخواهد در چشمان تو به سرانجام برساند
و تو بتوانی
شیفته‌ی چروک دور چشم‌ها
یا موهای جوگندمی‌اش شوی

من جوانکی پر شر و شور نبودم
که از تلاطم تجربه‌های فراوان، برگشته باشد
هر شب تو را به خاطرات دن‌خوانی‌اش میهمان کند
برای تو از ساحل آرامشی که رسیده بگوید
و تو با لبخند پیروزی بر لبانت
به خواب بروی

من هیچ‌کدام نبودم
خودم بودم
می‌توانستم همه باشم
و هیچ نبودم

شاعری بودم
در میانه‌های جوانی
که «باختن» را بلد بود
چروک دور چشمانش با سن شناسنامه‌ای‌اش مطابقت نداشت
و در گریز از عشق‌ها
در گریز ازعلاقه‌ها
به دام افتاده بود

آدمی بودم
که فقط با تو
و تنها برای یک‌بار در زندگی‌اش
با مشتی باز بازی می‌کرد
اما هیچ‌کدام از دست‌هایش را پوچ نکردی
گلی را که در آغوشش بود ندیدی
و هرگز به چشم‌هایش زل نزدی
تا خارج از همه‌ی بحث‌های روانشناسی؛
طالع‌بینی ماه‌های تولد؛
و قوانین از پیش تعیین‌شده‌ی زندگی‌ات؛
اتمام «شیدایی/ افسردگی»اش باشی
که همه‌چیز قانون تو بود
خواست تو بود
و من جنگ و جدلی با زندگی نداشتم
هرچه تو می‌خواستی را می‌خواستم
و لبخند می‌زدم

میثم یوسفی

54:

نقطه ها را کنار هم بچین
من
برای از تو فرمودن تمام واژه ها را به آتش می کشم

"یاسمن سپید"

55:

قول بده که خواهی آمد
اما هرگز نیا!
اگر بیایی
همه چیز خراب میشود
دیگر نمیتوانم
اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم
من خو کرده ام
به این انتظار
به این پرسه زدن ها
در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم؟
"رسول یونان"

56:

من که از کوی توام نیست نشانم ، چه کنم؟

از غمت یکسره در آه و فغانم ، چه کنم؟

چشم من کور شد از بسکه ببارید چو ابر

برده نور از بصرم اشک روانم ، چه کنم؟

سینه ام سوخته از آتش اندوه و فراق

نیست دیگر بخدا استقامت و توانم ، چه کنم؟

آب با شعله بود دشمن دیرینه ، ولی

از ازل ساخته از اینم و اونم ، چه کنم؟

تا که پروانه شدم بهر تو ای آتش عشق

هم پرم سوخته و هم دل و جانم ، چه کنم؟

بال و پر با دل و جانم به فدایت صنما

پیش پایت سر و جان گر نفشانم چه کنم؟

وعده دادم به دلم لذت همراهی تو

گر اجل آید و دور از تو بمانم چه کنم؟

بر لبم ذکر فرج دارم و در دل آشوب

عاشقم ، منتظرم ، دل نگرانم ، چه کنم؟

چون که از یاد ببردم ز خودم نام و نشان

گشته نامت همه دم ورد زبانم ، چه کنم؟

تا که محروم بود دیده ی " زرین " ز رخت

گر ز این دیده چنین خون نچکانم چه کنم؟

(شعر از : آرش زرین)

57:

سینه مالامال درد هست ، ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد....

خدا را ؛ همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را فرمودم این احوال بین ، خندید و فرمود

صعب روزی ، بوالعجب کاری ، پریشان عالمی

سوختم در چاه استقامت از بهر اون شمع چگل

شاه ترکان فارغ هست از حال ما ، کو رستمی؟

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد اون دل که با درد تو ، خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید ، جهان سوزی ، نه خامی بی غمی

آدمی در عالم خاکی نمی­آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت ، و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه ی حافظ چه سنجد پیش هستغنای عشق

کاندر این دریا نماید ، هفت دریا ، شبنمی

58:

‍درد باید بکند از بدنم بانو جان
تا که جایم بکند در کفنم بانو جان
توی این تور مرا کفتر در دام بگیر
مثل سیگار مرا دود کن و کام بگیر
مثل من غم بخوری اشک نریزی مردی
جسدت را نگزاری نگریزی مردی
من طوفان زده از دامن دریا سیرم
دست بر دامن خشکی برسد می میرم
ماه من دامن دریاچه برایت تنگ هست
دیدن ات لای گل و لای برایم ننگ هست
قرن باران اسیدی ست تورا می خواهم
چتر بر روی سرم نیست تورا می خواهم
باز لبخند بزن دست بیانداز مرا
از بلندای وقت ‍‍‍پست بیانداز مرا
سنگ های ته رود از تن کوه آمده هست
تن:زمینگیر..

به همراه تو روح آمده هست
چشم هایت خود دریاست که شور انگیزد
که از اون موج به عنوان مژه برخیزد
چشم تر..خون به چگر..سینه سپر پیش غم ات
هر قدر تیغ زنی باز ز رو می برم ات
طاقت ام طاق نشد هرچه دلت خواست بزن
تیغ در دست بگیر از چپ و از راست بزن
ماهی برکه شدم آمده قلاب شدی
دست بر کارد زدی یک شبه قصاب شدی
ریشه ام دست تو تا اره به این بن بزنی
آرشه در دست بگیری که ویولن بزنی
بیت در بیت بیا سعدی شیرازی من
گوشه ی چشم تو هم گوشه ی آوازی من
زلف هایت همگی شعر مجسم شده اند
شعرهایت همگی شهره ی عالم شده اند
بین آیینه نشستم به خودم مشت زدم
پای این برگه ی مرگم خودم انگشت زدم
روی دیوار کسی نام تو حک خواهد ماند
هم چنان تا به ابد دل دو به شک خواهد ماند
مرگ خوب هست که در زیر کتک باشد ..آخ
مثل من نه..

که به هرلحظه به شک باشد...آخ
می روم دود شوم دود تر از سیگارت
مثل کبریت که او زود تر از سیگارت...
زندگی درد مدام هست که هر روز بس هست
سر قبرم تو دگر شمع نیافروز ...بس هست
جمجه دیدی اگر روی مزارم ..تو نترس
آمدم سر سر خاکت بگذارم ..تو نترس
هرکجا خواست دلت..قعر جهنم...بفرست
بعد هر فاتحه یک شعر به روحم بفرست

59:

پیش کشی به حضرت مرد

درد و غم با دلت عجین شده بود
کوه دردت همیشه سنگین بود
هرکه می دید اضافه اش می کرد
درد تو دین گرای بی دین بود

خانه را هم همیشه با اسم و
عشق حیدر درست می کردیم
قلعه ای شدٰ..

تو مانده ای بیرون
باز خیبر درست می کردیم؟

توی سجده حواسمان جمع هست
ما به دشمن ما به دوست مشکوکیم
ابن ملجم زیاد شد .

ما به ...........
...استخوان ما به پوست مشکوکیم

مرد این روزگار سپس تو
هیچ دردی ندیده هست به خود
مانده چشم یتیم ها بر راه
کوچه مردی ندیده هست به خود

باز دردت ادامه یافته هست
تا همین سال های بی مردی
باز مشغول درد هایی ..ما
گرم این سال های بی دردی

سید مهدی ابوالقاسمی

60:

برو این قصه بین مان باشد

به دلم وحشیانه بد کردی

بوی خوبی ست بوی پاهایت

بس که گل دادم و لگد کردی



از تو صد سال دورم انگاری

از تو صد سال پیر تر شده ام

اجلم هم نیامد اما من

از همه عمر سیر تر شده ام



ای تمامم فدای چشمانت

ای تمامت تمام دنیایم

ای لبت از تبار سیب سرخ

ای لبت خاستگاه لب هایم



چشم تو مثل گنبدی نیلی ست

توی صحنش نمار می خوانند

پای چشمت وسط که می آید

کافران یک به یک مسلمانند



باز هم نوح کشتی اش را ساخت

چشم هایم عذاب می بارند

چشم هایت دو گله سگ دارند

پاچه های دلم گرفتارند



می روی؟

فکر مادرم هم باش...

خوب فهمیده بی تو میمیرم

یقه ات را بچسبد آه او

داخل گور لرزه میگیرم

61:

در زدم و فرمود کیست، فرمودمش ای دوست، دوست

فرمود در اون دوست چیست ؟ فرمودمش ای دوست، دوست

فرمود اگر دوستی! از چه در این پوستی ؟

دوست که در پوست نیست! فرمودمش ای دوست، دوست

فرمود در اون آب و گِل، دیده ام از دور دل

او به چه امّید زیست؟ فرمودمش ای دوست، دوست

فرمودمش این هم دمی هست، فرمود عجب عالمی هست

ساقی بزم تو کیست؟ فرمودمش ای دوست، دوست

در چو به رویم گشود، جمله ی بود و نبود

دیدم و دیدم یکی هست، فرمودمش ای دوست، دوست!

« معینی کرمانشاهی »


72 out of 100 based on 27 user ratings 602 reviews