حکایات کوتاه عرفانی


حکایات کوتاه عرفانی



حکایات کوتاه عرفانی
سلام به همه ی دوستان هدف از این تاپیک گردآوری حکایات و داستان های کوتاه با مضامین عمیق عرفانیست شاید که مرهمی شود بر دل عاشقان راه حق.
از همه دوستان تقاضا دارم حکایاتی در ارتباط با تاپیک رو پست کنند از همکاریتون صمیمانه متشکرم


آورده اند که ابراهیم ادهم، امیرزاده بود( و پس از آن که ترک مال و مقام دنیا گفت) غلامی خرید.
چون آن غلام را به خانه آورد، گفت: ای غلام چه می خوری؟ گفت: آنچه تو دهی.
گفت چه می پوشی؟ گفت: آنچه تو پوشانی. گفت: نام تو چیست؟ گفت آنچه تو بنامی . گفت چکار می کنی؟ گفت: آنچه تو فرمایی. گفت: چه درخواستی داری؟ مرا با درخواست چه کار؟
بگذشته ام مصلحت خویش بدو گر بکشد و گر زنده کند او داند
ابراهیم گریبان خود گرفت و گفت: ای مسکین، در عمر خود هرگز، با خداوند خود چنین بوده ای، که آن غلام می گوید.



عقل و فلسفه

1:

حکایتی از بایزید بسطامی:
يک بار نيز بايزيد به نماز ميرفت و روز جمعه بود، باران هم آمده بود و زمين گل شده بود.


معرفت شناسی ، کلیات فلسفه (Epistemology)
بايزيد پايش لغزيد دست به ديوار گرفت و خود را نگهداشت.


فلسفه اشعار عرفانی حافظ
بعد در اين باره فکر کرد و با خود انديشيد که بهتر هست از خداوند ديوار بحلي بخواهم و اين از رفتن به مسجد فوري تر هست.


امر به معروف و نهی از منکر
درباره مالک ديوار پرسيد، فرمودند: زرتشتي هست.


چه کسانی از سرکرده "عرفان حلقه"حمایت می‌کنند؟
رفت و از ايشان اجازت خواست و حلالي.


تفسیر نیچه از اندیشه رندانه حافظ
مرد حيرت کرد و مي گايشانند از تأثير اين مايه دقت در امانت بايزيد، مسلماني گزيد.


رابطه جنسی و ماوراء
در واقع همين مايه دقت و احتياط بايزيد، و زهد و رياضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره ايشان به به اعجاب و تحسين واميداشت.

************************************************** *****************

نقل هست كه شيخ در پس امام جماعتي ؛ نماز خواند ؛ پس از نماز ؛ امام جماعت پرسيد : ياشيخ !! تو كسبي نمي كني و چيزي از كسي نمي خواهي ؛ از كجا مي خوري ؟
بايزيد فرمود : استقامت كن تا اين نما را دوباره به قضا بخوانم .
فرمود : چرا ؟
فرمود : نماز از پس كسي كه روزي دهنده را نداند ؛ روا نبود .(( تذکرالاولیا))


"مطالعه منطق" جهت آمادگى براى فلسفه و علوم اجتماعى

2:

حکایتی دیگر از بایزید بسطامی

از بایزید پرسیدند: پیر تو که بود؟
فرمود: پیرزنی.

روزی در صحرا رفتم، پیرزنی با انبانی آرد برسید.

مرا فرمود: این انبان آرد با من برگیر.

من چنان بودم که خود نیز نمی توانستم برد.

به شیری اشارت کردم.

بیامد.

انبان بر پشت او نهادم و پیرزن را فرمودم: اگر به شهر روی، گویی که را دیدم؟

فرمود: ظالمی رعنا را دیدم.
فرمودم: هان چه می گویی پیرزن.
فرمود: این شیر مکلف هست یا نه؟
فرمودم: نه.
فرمود: تو اون را که مکلف نیست تکلیف کردی، ظالم نباشی؟
فرمودم: باشم.
فرمود: با این همه می خواهی که اهل شهر بدانند که این شیر فرمان بر داراست و تو صاحب کراماتی.این، نه رعنایی بود؟

3:

سخناني از سلطان العارفين شيخ بايزيد بسطامي

يا چنان نماي كه هستي ؛ يا چنان باش كه مي نمائي .
هر گز از متكبر بايشان معرفت نيايد .
بار خدايا ! جز تو كس ندارم و چون تو را دارم همه را دارم .
اگر من صد بار بگايشانم كه خداوندم اوست ؛ تا او مرا بنده خود نداند ؛ فايده اي نبود .
سوار دل باش و پياده تن .
سي سال بود كه ميفرمودم ؛ خدايا ! چنين كن و چنين ده ؛ چون به قدم اول معرفت رسيدم ؛ فرمودم : الهي تو مرا باش و هر چه مي خواهي كن .





4:

خاطرات و کرامات

حصول مقام فنا در سفر حج، توسط امام جواد(علیه السلام)

در یکی از سفرهایش به حج در راه به کودکی برخورد که عجیب سیمای اولیاء داشت.

یک لحظه مردد شد که من اول سلامش کنم یا او؟ کودک فرمود: « ای بایزید، تو هنوز حق مخلوق را ندانی و در سلامشان مرددی! چطور می خواهی به دیدار خالق روی؟!» خجالت کشید و فرمود: چه کنم؟ تو مرا بیاموز.

فرمود: « برو و تا حق مخلوق بجای نیاوردی بازنگرد!» رفت و مدتها تلاش کرد و بازگشت، باز به اون کو دک برخورد و فوراً سلام فرمود.

کودک فرمود: « حال که حق مخلوق دانستی، بگو که آیا خالق را می شناسی و حقش را بشایستگی بجای می آوری؟!» خجل شد و دوباره بازگشت و بسی تلاش نمود و بار سوم عازم شد و سلام کرد.

کودک لبخند زد و فرمود: « حال که هم حق خالق دانی و هم مخلوق فلان مکان به دیدار من آی تا تو را آداب زیارت حق آموزم!!!»

اون کودک کسی نبود جز محمدبن علی التقی، امام جواد (علیه السلام) !

خود بایزید فرموده هست:

«اول بار در فکر دیدار خانه بودم و دوم بار در فکر دیدار خداوند خانه، سوم بار نه خانه دیدم و نه خداوند خانه! یعنی در حق گُم شدم و فانی در وی بودم .

و دلیل بر سخن وی اون هست شخصی به درب منزل بایزید رفت و در را کوفت و فرمود بایزید را خواهم.

با یزید فرمود: « بیچاره بایزید، سی سال هست که من بدنبال بایزید میگردم و او را نمی یابم!»

5:

بزرگوار مردی
آورده اند که روزی مردی به خدمت فیلسوف بزرگ افلاطون آمد و نشست و از هر نوع سخن می فرمود.

در میان سخن فرمود: « امروز فلان مرد از تو بسیار خوب می فرمود که افلاطون عجب بزرگوار مردی هست و هرگز کسی چون او نبوده هست.»

افلاطون چون این سخن بشنید سر فرود برد و سخت دلتنگ شد.

اون مرد فرمود:« ای حکیم! از من تو را چه رنج آمد که چنین دلتنگ شدی؟»

افلاطون جواب داد:« ای خواجه! مرا از تو رنجی نرسید.

ولی مصیبت بالاتر از این چه باشد که جاهلی مرا ستایش کند و کار من او را پسندیده آید؟ ندانم کدام کار جاهلانه کرده ام که او خوشش آمده و مرا به خاطر اون ستوده هست!

6:

هر کس خدا را بشناسد



هر کس خدا را بشناسد و او را بزرگ بدارد، دهانش را از کلام و شکمش را از طعام باز می دارد و نفس خود را با روزه و شب زنده داری پاک می کند.


حضرت رسول صلی الله علیه و آله


7:

عطار نیشابوری
شيخ عطار داستان صوفي را ذکر مي‌کند که در راهي با دختر پادشاه همسفر بود، باد پرده محمل را کنار زد، او صورت دختر را ديد و عاشق جمال او شد ( منظور اين که چون حجاب کنار رود جمال جلوه کند، عشق ظهور يابد) دختر که مي‌خواست اون صوفي عاشق را امتحان کند فرمود:
گر بيني خواهرم را يک وقت
تير مژگانش کند پشتت کمان
صوفي نادان بدان سايشان نگريست، دختر فرمود: او را از من دور کنيد که او عاشق نيست.


8:

ابوسعيد ابوالخير شبي در عالم رايشانا نفس خود را ديد، بينهايت فربه! به نفس فرمود: اي نفس! من تو را اين همه رياضت دادم و سختي چشاندم، پس چگونه تو همچنان چاق و فربه مانده‌اي!؟
نفس فرمود: آري تو بسيار بر من سخت گرفتي اما اونچه را كه ديگران از تو تمجيد مي‌كردند و تعريف، بر خود حمل نمودي و حق دانستي اين فربگي حاصل همان تكبر و خودشيفتگي و باور تمجيد ديگران هست.
گايشانند ابوسعيد ديگر هيچگاه در اونجا كه از ايشان تعريف و تمجيد كنند، حاضر نشد!

9:

حکایتی از پیر پالان دوز

یک روز شیخ بها در بازار قدم میزد و پیر مردی را دید که مشغول دوختن پالان پاره امت بود و از این راه امرارمعاش میکرد.

شیخ دلش به حال پیرمرد سوخت و جلو رفت وفرمود : سلام سپس دستش را به پالان پیرمرد زد و بلافاصله از طرف غیب پالان پیرمرد پر شد از سکه های اشرفی.

پیرمرد وقتی این حرکت شیخ را دید ناراحت شد و فریاد زد چکار کردی؟ یالا سکه ها را بردار که به درد من نمیخورد.

شیخ فرمود : من نمی توانم سکه ها را غیب کنم.

پیرمرد چوب دستی خود را به پالان زد و سکه ها غیب شدند و رو به شیخ فرمود تو که نمی توانی غیب کنی چرا ظاهر میکنی؟ شیخ بها فهمید پیرمرد صاحب علم و کمالات بسیار هست.

پیرپالان دوز سپس رو به شیخ می کند و می گوید: "دلت را کیمیا کن!" کما اینکه خدای رحمان در حدیث قدسی
می فرماید : " یا عبدی اطعنی اجعلک مثلی انا اقول کن فیکون انت تقول کن فیکون : بنده
من مرا اطاعت کن تا تو را مانند خود کنم.

من می گویم باش پس بوجود می آید تو هم می گویی باش پس می شود."
سرانجام عالم ربانی، محمد عارف عباسی در سال 985 ه.

ق جان به جانان تسلیم نمود.

مقبره‌ی این عارف بزرگ جنب حرم رضوی در مشهد مقدس مقدس واقع و در شمال شرقی حرم مطهر، واقع در ابتدای خیابان نواب صفوی (پایین خیابان)، زیارتگاه بسیاری از شیفتگان اهل بیت عصمت و طهارت می‌باشد.

بنای اولیه‌ی آرامگاه شیخ مربوط به عهد صفویه بوده هست که سلطان محمد (معروف به خدابنده) پدر شاه عباس صفوی اون را در سال 985 ق بنا نهاد و در سالهای اخیر توسط آستان قدس بازسازی گردیده هست.


10:

کراماتی از شیخ رجبعلی خیاط-1

حق پير زن

يكي از شاگردان شيخ كه پس از صرف غذايي ،

حال معنايشان خود را از دست مي دهد ،

از شيخ ياري مي خواهد .

شيخ مي فرمايد :

اون كبابي كه خورده اي ،

فلان تاجر پولش را داده

كه حق پير زني را غصب كرده هست.

11:

کراماتی از شیخ رجبعلی خیاط - 2



غمخوارامت
شيخ مي فرمود :
مدتي گرفتاري داشتم

و هر دعايي كه مي خواندم اثر نمي كرد

وعرض كردم :

خدايا! اين دعاها را به امت گرفتار مي گايشانم ،

مي خوانند و حاجت خود را مي گيرند ،

ولي چرا گرفتاري مابرطرف نمي شود ؟

با ناراحتي فرمودم :

محمد و آل محمد (عليهم السلام)هم به فكر ما نيستند .

به محض اينكه اين جمله را فرمودم ،

پيامبر اكرم (ص)راديدم كه غبار آلوده،

آستينها را بالا زده ،فرمودند :

چيه ؟ماهزار سال پيش از خلقت آدم به فكر شما بوديم.

12:

کراماتی از شیخ رجبعلی خیاط - 3

اذن دخول


فردي مي گايشاند :سالي به نجف اشرف رفته بودم .
روزسوم اقامت در نجف
براي داخل شدن به حرم مطهر حضرت علي (عليه السلام )
خواستم كفشهايم را به كفشداري بدهم قبول نكرد .
عصر اون روز رفتم ،باز هم نپذيرفت .
صبح و عصر روز بعد هم چنين شد .
به يكي از دوستان فرمودم ،او هم تاييد كرد
و فراخوان نمود كه اين مطلب براي او هم پيش آمده هست .
پس از ساعتها گريه و زاري و دعا
در زيرناودان طلاي گنبد مطهر و طلب مغفرت ،
روز بعد موفق شدم وارد حرم مطهر شوم .
پس از مراجعت به شهرستان تهران نزد شيخ رفتم
و علت را جايشانا شدم .
فرمود :تقصير خودت هست .
چه كار داشتي كه هرروز به مغازه اون بقال برايشان
و بنشيني و با او حرف بزني ؟
اگر تو به عشق حضرت علي (عليه السلام )رفته اي ،
بايد با او باشي نه با بقال سركوچه .

13:

یه دوست معنوی داشتم که میفرمود پیر پالان دوز اذکار و دوره هایی روتوصیه کرده که خیلی خوبه و سخت کمی
من نتونستم پیدا کنم باید از خودش بگیرم

14:


سلام من هم توی نت رو خیلی گشتم مطلب یا کتابی ازش ندیدم به کتابخانه یا کسی یا جایی که بتونم ازش از این پیر عزیز چیزی گیر بیارم ندارم....

اما اگه خدا بخواد حتما سر راهم برنامه خواهد گرفت

15:

حكايت شده هست كه : عارفى ، پارچه اى بافت و در بافت اون دقت به كار داشت .

چون اون را فروخت ، به علت عيب هايى كه داشت ، به او باز گرداندند و او گريست .

اما مشترى فرمود : اى فلان ، مگرى ! كه بدان راضيم .

و او فرمود : گريه من از اين نيست .

بلكه از اون مى گريم كه در بافت اون ، كوشش بسيار كردم و به سبب عيب هاى پنهانى ، به من باز گردانده شد.

و از اون مى ترسم تا عملى كه چهل سال در اون كوشيده ام نپذيرند.


16:

يكى از اصحاب حال ، روزى به يارانش مى فرمود : اگر به ورود به بهشت و گزاردن دو ركعت نماز مخير مى شدم ، گزاردن دو ركعت نماز را بر مى گزيدم او را فرمودند: چگونه ؟ فرمود : زيرا كه در بهشت به حظ خود مشغول خواهم شد و در گزاردن دو ركعت نماز، به حق پرورگار خايشانش .

منبع: کتاب کشکول شیخ بهایی

17:

شکر نعمت
قیمت چشم و گوش و دست و پا...

يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مى‏كرد و سخت مى‏ناليد .

فرمود: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ فرمود: البته كه نه .

دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمى‏كنم.


فرمود: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏كنى؟
فرمود: نه .


فرمود: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
فرمود: هرگز .
فرمود: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته هست .

باز شكايت دارى و گله مى‏كنى؟!بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خايشانش را با حال بسيارى از امتان عوض كنى و خود را خوش‏تر و خوش بخت‏تر از بسيارى از انسان‏هاى اطراف خود مى‏بينى .

پس اونچه تو را داده‏اند، بسى بيش‏تر از اون هست كه ديگران را داده‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى!

برگرفته از: امام محمد غزالی، كيمياى سعادت، ج 2، ص 380

منبع:حکیمانه

18:

قاسم بن هارون الرشید

هارون الرشيد را چندين پسر بود.

از ميان اونها يكى بنام قاسم موتمن دست از دنيا و رياست و جاه و جلال پدر شسته و دل به آخرت و پرستش ‍ خدا نهاده بود، به طورى كه شباهتى از لحاظ پوشاك و وضع ظاهرى با پسر سلاطين نداشت .

روزى از جلو هارون رد شد.

يكى از خواص او، قاسم را كه به اون هيئت ديد خنده اش گرفت .

هارون از سبب خنده پرسيد.

فرمود اين پسر شما را مفتضح و رسوا كرده با اين لباسهاى ژنده و كهنه كه در ميان امت رفت و آمد مى كند.
هارون در جواب فرمود علت اين هست كه تا كنون ما براى او منصبى معين نكرده ايم .

اونگاه او را خواست و شروع به نصيحت و راهنمائى كرد.

كه با اين ظاهر خود مرا شرمنده مى كنى ، حكومت يكى از ولايات را براى تو مى نايشانسم در اونجا با مقام و درجه حكومت پرستش و عبادت كن .

قاسم فرمود پدرجان تو را چندين پسر هست دست از من بردار و مرا پيش ‍ دوستان خدا شرمنده مكن .

اونقدر هارون اصرار ورزيد تا قاسم سكوت نمود.

اشاره كرد حكومت مصر را بنام او بنايشانسد و فردا صبح بطرف مصر حركت كند، ولى قاسم شبانه از بغداد به طرف بصره فرار نمود.

صبحگاه هر چه از پى او گشتند او را نيافتند، تا اينكه بر اثر پا (سابقا به اين فن و شناسائى رد پا اهميت زيادى مى دادند) فهميدند قاسم تا كنار دجله آمده هست .
قاسم همان شب فرار كرد و خود را به بصره رسانيد.

عبدالله بصرى مى گايشاند ديوار خانه ما خراب شده بود و احتياج به يك كارگر داشتم .

ميان بازار آمدم تا كارگرى پيدا كنم .

جوانى را مشاهده كردم كنار مسجدى نشسته و قراون مى خواند.

بيل و زنبيلى هم در جلو خود گذاشته ، پرسيدم آيا كار مى كنى ؟ فرمود چرا نكنم ؟! خداوند ما را براى همين ایجاد كرده كه زحمت بكشيم و نان تهيه كنيم .
فرمودم پس برخيز و با من بيا.

فرمود اول اجرت مرا تعيين كن من يك درهم اجرت برايش تعيين كردم و به خانه رفتيم .

تا شامگاه به اندازه دو نفر كار كرد، شب به او خواستم دو درهم بدهم راضى نشد فرمود همان مقدار كه برنامه گذاشتيم بيشتر نمى گيرم ، اجرت خود را گرفت و رفت .
فردا صبح به محل روز گذشته رفتم تا او را بياورم ولى در اونجا نبود.

از كسى پرسيدم .

فرمود او روزهاى شنبه فقط كار مى كند و بقيه هفته را به عبادت و پرستش مى گذراند.

پس استقامت كردم تا روز شنبه ديگر او را در همان مكان يافتم و براى انجام كار به خانه بردم .

مشغول كار شد و مقدار زيادى كار كرد.

هنگام نماز ظهر دست و پاى خود را شست و وضو گرفته به نماز مشغول شد.

سپس نماز بر سر كار خود رفت و تا غروب كار كرد.

شامگاه اجرت خود را گرفت و بيرون شد.
شنبه ديگر چون كار ديوار تمام نشده بود از پيش رفتم اين مرتبه او را نيافتم .

پس از جستجو فرمودند دو سه روز هست كه مريض شده از محل او سؤ ال كردم مرا به خرابه اى راهنمائى كردند.

بر سر بالين او رفتم و سرش ‍ را بر دامن گرفتم .

همين كه چشم باز كرد.

پرسيد تو كيستى ؟ فرمودم همان كسى كه دو روز برايش كار كردى من عبدالله بصريم .

فرمود شناختم تو را آيا تو ميل دارى مرا بشناسى ؟ فرمود آرى (فقال انا قاسم بن هارون الرشيد) فرمود من قاسم پسر هارون الرشيدم .

تا اين حرف را از او شنيدم بدنم به لرزه افتاد از تصور اينكه اگر هارون بفهمد من پسر او را به عنوان عملگى بكار واداشته ام با من چه خواهد كرد.
قاسم فهميد من ترسيدم .

فرمود هراس نداشته باش .

تاكنون كسى در اين شهر مرا نشناخته ، اكنون هم اگر آثار مرگ را در خود نمى ديدم ، نامم را نمى فرمودم .

اما از تو خواهشى دارم وقتى كه از دنيا رفتم اين بيل و زنبيل را به كسى بده كه برايم قبر مى كند و اين قراون را كه مونس من بود به شخصى بسپار كه بخواند و به او انس گيرد.

انگشترى از انگشت خود بيرون كرد و فرمود به بغداد مى روى ، پدرم هارون روزهاى دوشنبه بار عام دارد و هر كس بخواهد مى تواند با او ملاقات كند.

اونروز داخل مى شوى و انگشتر را در مقابلش مى گذارى .

او انگشتر را مى شناسد چون خودش به من داده .

مى گوئى پسرت قاسم در بصره از دنيا رفت و اين انگشتر را وصيت كرد براى شما بياورم و فرمود به شما بگايشانم كه پدر تو جراءتت در جمع آورى مال امت زياد هست اين انگشتر را هم بر اون اموال سرشار اضافه كن مرا طاقت حساب روز قيامت نيست .
در اين هنگام ناگاه خواست حركت كند ولى نتوانست از جاى برخيزد.

براى مرتبه دوم خود را حركت داد باز نتوانست به من فرمود بازايشانم را بگير و مرا حركت ده كه مولايم على بن ابيطالب (عليه السلام ) آمده تا او را حركت دادم در همين موقع روحش از آشيانه بدن پرواز كرد (كانما سراج طفئت ) گايشانا چراغى بود كه خاموش شد



یکم طولانیه ولی به خوندش می ارزه

19:


خیلی زیبا بود متشکرم ...


20:

فرموده اند كه : در كوهى از لبنان ، زاهدى ، دور از امت ، در غارى مى زيست .

روزها روزه مى داشت و هر شب براى او گرده نانى مى رسيد؛ كه نيمى از اون را به هنگام گشودن روزه مى خورد و نيم ديگر را به هنگام سحر.

و اين حال ، روزگارى دراز پاييد، و مرد از كوه به زير نيامد، تا اين كه چنين شد، كه در شبى از شب ها، نان از او برگرفته شد و گرسنگى شدت يافت و خواب از چشم زاهد رفت .

پس نماز گزارد و اون شب را در اميد خوردنى ، بيدار ماند، تا گرسنگى بدان دفع كند.

اما غذايى نرسيد.
در پايين اون كوه ، روستايى بود كه ساكنان اون ، بر دين عيسى بودند و هنگامى كه بامدادان زاهد به نزد اونان رفت و خوردنى خواست ، پيرمردى از اونان ، دو گرده نان جايشانن او را داد.

زاهد دو گرده نان را گرفت و به بسوى كوه روانه شد.

و در خانه اون پيرمرد، سگى بود لاغر و به بيمارى گرى دردمند.

كه به زاهد در آايشانخت و بر او بانگ كرد و به دامن جامه او آايشانزان شد.
مرد زاهد، يكى از اون دو نان را به سگ داد، تا از او دست بردارد.

سگ نان را خورد و بار ديگر به زاهد در آايشانخت و عوعو كرد و زوزه كشيد.

زاهد نان ديگر را جلوى او انداخت .

سگ نان را خورد و براى سومين بار به زاهد در آايشانخت و زوزه خود را بلندتر كرد و دامن جامه او را به دندان گرفت و پاره كرد.
زاهد فرمود : سبحان الله ! من ، سگى از تو بى حياتر نديده ام .

صاحب تو دو نان بيشتر به من نداده هست ، و تو هر دو را از من گرفته اى .

اين زوزه و عوعو و جامه دريدنت چيست ؟
اونگاه پروردگار، سگ را به سخن آورد.

و فرمود : من بى حيا نيستم .

در خانه اين مسيحى پرورده شدم .

گوسفندانش را نگهبانى مى كنم ، خانه اش را پاس مى دارم .

و به لقمه نانى يا پاره هستخوانى كه به من مى دهد؛ بسنده مى كنم ، و چه بسيار كه مرا از ياد مى برند و روزها گرسنه مى مانم .

گاه ، او، براى خود نيز چيزى نمى يابد.

با اين همه ، خانه اش را رها نمى كنم .

از اون گاه كه خود را شناخته ام ، به در خانه بى گانه اى نرفته ام .

و شيوه من ، همواره اين بوده هست ، كه اگر غذايى يافته ام ، شكر كرده ام و اگر نه ، شكيبا بوده ام .

اما تو، همين كه يك شب گرده نانى از تو قطع شد، بردبار نبودى و چنان شد كه از در خانه روزى دهنده بندگان به خانه مردى مسيحى آمدى .

از پروردگار خايشانش ، روى برتافتى و با دشمن رياكارش در ساختى .

حالا، بگو! كدام يك از ما بى حياست ؟ من ؟ يا تو؟
زاهد همين كه چنين ، شنيد، دست خايشانش به سر كوفت و بيهوش به زمين افتاد.

منبع: کتاب کشکول شیخ بهایی

21:


این قبول ندارم

نعمتها زیادن خدا یکیش بگیره ادم لنگ می مونه
مثلا این همه رگ و عضله و اعضا تو بدن کار می کنن
کبدت درد کنه بری دکتر بعد دکتر بگه برو شکر بقیه ش رو بجا بیار
بعد بیا

نمیشه که

22:

برادر هم میهنی عزیز شما آزادی هر اعتقادی دوست داری داشته باشی ...به هر حال پیش میاد یکی سالم ، یکی بیمار ، یکی فقیر، یکی پولدار..دنیا تا بوده همین طوری بوده اما واقعا هیچ نعمتی از سلامتی بالاتر نیست...



نوشته اصلي بوسيله jostejogar نمايش نوشته ها

نعمتها زیادن خدا یکیش بگیره ادم لنگ می مونه
خداوند هیچ وقت نعمتی رو که می ده نمی گیره فقط اشتباهات خودمونه که مانع دریافته ما میشه

در ضمن این تاپیک گردآوری حکایات عرفانی هستش که کمی ما رو به خدا نزدیکتر کنه ...برنامه نیست ما مطالب بزرگان رو تحلیل کنیم....


23:

شیخ ابو سعید ابوالخیر را فرمودند:«فلان کس بر روی آب می‌رود».
فرمود: «سهل هست.وزغیو صعوه اینیز بروی آب می‌رود».
فرمودند که: «فلان کس در هوا می‌پرد
فرمود: «زغنیومگسی در هوا بپرد».
فرمودند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود».
شیخ فرمود: «شیطان نیز در یک نفساز مشرق به مغرب می‌شود، این چنین چیزها را بسقیمتینیست.

مرداون بودکه در میان ایجاد بنشیند و برخیزد و بخسبدو با ایجاد ستد و داد کندو با ایجاد در آمیزدو یک لحظه از خدای غافل نباشد.

24:

ابوسعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت.

امت از تمام اطراف روستاها و شهرها امده بودند
.جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند.

شاگرد ابوسعید فرمود: تو را به خدا از اونجا که هستید یک قدم پیش بگذارید.
همه یک قدم پیش گذاشتند سپس...
نوبت به سخنرانی ابوسعید رسید.

او از سخنرانی خودداری کرد
.

امت که به مدت یک ساعت در مسجد بودند و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند
.

ابوسعید پس از مدتی فرمود
:
هر انچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما فرمود، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.

25:

روزى ، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و فرمود اى شيخ !آمده ام تا از اسرار حق ، چيزى به من بياموزى .

شيخ فرمود : بازگرد تا فردا .

اون مرد بازگشت ، شيخ بفرمود تا اون روز موشى بگرفتند و در حقه ( جعبه ) بكردند و سر اون محكم ببستند .

ديگر روز اون مرد باز آمد و فرمود :اى شيخ اونچه ديروز وعده كردى ، امروز به جاى آرى .

شيخ فرمان داد كه اون جعبه را به وى دهند.

سپس فرمود : مبادا كه سر اين حقه باز كنى .
مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت .

در خانه استقامت نتوانست كرد و با خود فرمود : آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا هست ؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند .

چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت .

مرد، پيش شيخ آمد و فرمود : اى شيخ !من از تو سر خداى تعالى خواستم ، تو موشى به من دادى ؟! شيخ فرمود : اى درايشانش !ما موشى در حقه به تو داديم ، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگايشانيم ؟

26:

گايشانند: كافرى از ابراهيم (ع ) طعام خواست .

ابراهيم فرمود : اگر مسلمان شوى ، تو را مهمان كنم و طعام دهم .

كافر رفت .

خداى عزوجل وحى فرستاد كه اى ابراهيم !ما هفتاد سال هست كه اين كافر را روزى مى دهيم و اگر تو يك شب ، او را غذا مى دادى و از دين او نمى پرسيدى ، چه مى شد؟
ابراهيم در پى اون كافر رفت و او را باز آورد و طعام داد .

كافر فرمود : چه شد كه از حرف خود، برگشتى و پى من آمدى و برايم سفره گستردى ؟ ابراهيم (ع ) ماجرا را بازفرمود .

كافر فرمود : اگر خداى تو چنين كريم و مهربان هست ، پس دين خود را بر من عرضه كن تا ايمان بياورم و مسلمان شوم .

27:

گايشانند: روزى افلاطون نشسته بود .

مردى نزد او آمد و نشست و از هر در سخنى مى فرمود .

در ميانه سخن فرمود :اى حكيم !امروز فلان مرد را ديدم كه تو را دعا و ثنا مى فرمود و مى فرمود : افلاطون ، مردى بزرگوار هست كه هرگز چون او نبوده هست و نباشد. خواستم كه ثناى او به تو برسانم .
افلاطون چون اين سخن بشنيد، سر فرو برد و بگريست و سخت دل تنگ شد .

اون مرد فرمود :اى حكيم !از من چه رنج آمد تو را كه چنين دل تنگ شدى ؟ افلاطون فرمود : از تو مرا رنجى نرسيد و لكن مرا مصيبتى از اين بتر ، چه خواهد بود كه جاهلى مرا بستايد و كار من ، او را پسنديده آيد؟ ندانم كه كدام كار جاهلانه كردم كه به طبع او سازگار بود كه او را خوش آمد و مرا بدان كار ستود؟!تا توبه كنم از اون كار.

اين غم مرا از اون هست كه مگر من هنوز جاهلم ، كه ستوده جاهلان ، جاهلان باشند.

(

28:

خواجه اى غلامش را ميوه اى داد .

غلام ميوه را گرفت و با رغبت تمام مى خورد.

خواجه ، خوردن غلام را مى ديد و پيش خود فرمود : كاشكى نيمه اى از اون ميوه را خود مى خوردم .

بدين رغبت و خوشى كه غلام ، ميوه را مى خورد، بايد كه شيرين و مرغوب باشد .

پس به غلام فرمود : يك نيمه از اون به من ده كه بس خوش مى خورى.
غلام نيمه اى از اون ميوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از اون ميوه خورد، اون را بسيار تلخ يافت .

روى در هم كشيد و غلام را عتاب كرد كه چنين ميوه اى را بدين تلخى ، چون خوش مى خورى .

غلام فرمود : اى خواجه !بس ميوه شيرين كه از دست تو گرفته ام و خورده ام .

اكنون كه ميوه اى تلخ از دست تو به من رسيده هست ، چگونه روى در هم كشم و باز پس دهم كه شرط جوانمردى و بندگى اين نيست .

استقامت بر اين تلخى اندك ، سپاس شيرينى هاى بسيارى هست كه از تو ديده ام و خواهم ديد.

29:

کرامتی از آشیخ اسماعیل دولابی(رحمه الله علیه)

دو تن از اولیاء خدا (خوبان روزگار)بالای قبر آشیخ اسمائیل دولابی(رحمه الله علیه) نشسته بودند و برای روح ایشون در حال مطالعهیاسین و الرحمن بودند پیر زنی وارد شد و رفت در کنج اون حجره ای که قبر آشیخ ان توست و شروع کرد به مطالعهفاتحه و گریه کردن
یکی از این دو خوب فرمودند:
این زن فکر می کند ان قبری که برایش فاتحه میخواند قبر آشیخ اسمائیل دولابی هست در حالی که سواد ندارد که بخواند قبر آشیخ کجاست
همین الان روح آشیخ اسمائیل دولابی را دیدم که فرمودند:
این زن برای پسرش فرزند پسر میخواهد
به او بگویید سال بعد میلاد آقا ابوالفضل العباس(علیه السلام) انشاء الله به فرزند او خداوند فرزندی عطا خواهد کرد
رفتم و به ان زن فرمودم که قبر شیخ اسمائیل انجا نیست وسط اتاقه و اگه برای پسرت پسر میخواهی سال بعد میلاد آقا ابوالفضل العباس (علیه السلام)بهت میدن

30:

قلب آرام

با قلب خودت، با جان خودت همنشین باش که همه چیز همان جاست.

ولایت و امام و پیغمبر و خدا همه اونجاست.

اونجا نظر گاه خدا و ائمه هم هست.

امامان با هر کسی نمی نشینند.

با اون کسی می نشینند که قلبش آرام باشد، موذی نباشد.



(طوبای محبت، برگرفته از سخنان عارف بالله مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی، جلد دو، صفحه 152)

31:

غض بصر


خداوند اذن نداده هست عیب افراد را ببینیم.

«غضوا ابصارهم عما حرم الله علیهم»

غض بصر کن! چرا نگاه می کنی؟! اگر خدا هم نشان داده سرت را برگردان.

اگر دو نفر غیبت می نمايند گوش نده.

شما اهل اون نیستی.

همه افعال خوب را باید دید، ولی افعال بد را نه.



(طوبای محبت، جلد یک، صفحه 51)

32:

توبه ی نصوح

شاید باراها نام توبه نصوح را شندیده باشید...شاید هم نه...اما انقدر این حکایت شنیدنی هست که اون را برایتان گذاشتم....بخوانید و لذت ببرید..

نَصوح مردى بود شبیه زنها، صورتش مو نداشت و پستانهایى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه کار مى کرد.
او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگرشهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و کسى
از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران رجال دولت و اعیان و اشراف
دوست داشتند که وى اونها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد.
دختر شاه مایل شد که به حمام آمده و کار نَصوح را ببیند.
نصوح جهت پذیرایى و خدمتگزارى فراخوان آمادگى نمود ، سپس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش به اتفاق
نصوح به حمام آمده و مشغول هستحمام شد .
از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در اون حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شده
و به دو تن از خواصش دستور داد که همه کارگران را تفتیش نمايند تا شاید اون گوهر ارزنده پیدا شود.


طبق این دستور مأمورین ، کارگران را یکى سپس دیگرى مورد بازدید خود برنامه دادند، همین که نوبت به نصوح رسید
با اینکه اون بیچاره هیچگونه خبرى از اون نداشت، ولى از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ نمايند،
لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش نمايند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى
را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند.
نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین
که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان هست که رسوا شود به خداى تعالى
متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته
خدا راطلبید و فرمود: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان
تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.
به مجرد این که نصوح توبه کرد، ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.


پس از او دست برداشتند.

و نصوح، خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او در این واقعه عیناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد.

این بود که بر توبه‌اش ثابت‌ قدم ماند و فوراً از اون کار کناره گرفت.
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار درحمام زنانه دعوت کرد،
ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی ومشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت.

هر مقدار مالى که از راه گناه تحصیل کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند،
دیگر نمى توانست در اون شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج
و در کوهى که در چند فرسخى اون شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

اتفاقاً شبى در خواب دید کسى به او مى گوید : « اى نصـــوح ! چگونه توبه کرده اى و حال اونکه گوشت و پوست
تو از فعل حرام روئیده شده هست؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد .

»
همین که از خواب بیدار شد با خودش برنامه گذاشت که سنگهاى گران وزن را حمل کند و به این ترتیب
گوشتهاى حرام تنش را آب کند.

نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى
که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در اون کوه چرا میکرد.

از این امر به فکر فرو رفت که این میش
از کجا آمده و از کیست؟ تا عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده هست،
بایستى من از اون نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم .
لذا اون میش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گیاهان که خود مى خورد، به اون حیوان نیز مى داد
و مواظبت مى کرد که گرسنه نماند.
خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر و عوائد دیگر اون بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود
و امتش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به اونجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند
و او به جاى آب به اونها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.
وى راهى نزدیک را به اونها نشان داده و اونها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در اونجا قلعه اى
بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در اونجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و امت از هر جا به اونجا آمده
و رحل اقامت افکندند و نصوح بر اونها به عدل و داد حکومت نموده و امتى که در اون محل سکونت اختیار کردند،
همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
رفته رفته ، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه اون عصر رسید که پدر اون دختر بود.
از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده ، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت نمايند.
همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و فرمود : من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.
مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و فراخوان نمود حال که او براى آمدن
نزد ما حاضر نیست ما مى رویم که او را و شهرک نوبنیاد او را ببینیم.
پس با خواص درباریانش به سوى محل نصوح حرکت کرد، همین که به اون محل رسید به عزرائیل امر شد
که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در اونجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود،
در مراسم تشییع او شرکت و اونجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت،
ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.
چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده
و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود
که ناگهان شخصى بر او وارد شد و فرمود چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون اون را نزد تو یافته ام،
مالم را به من رد کن .

نصوح فرمود : چنین هست.
دستور داد تا میش را به او رد نمايند، فرمود چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع اون هستفاده کرده اى،
بر تو حلال ولى باید اونچه مانده با من نصف کنى .
فرمود : درست هست و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منفول را با او نصف نمايند.
اون شخص فرمود : بدان اى نصوح ، نه من شبانم و نه اون، میش هست بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم.
تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غایب شدند.



انسانها وقتی نا امید می شوند که چیزی به موفقیت اونها باقی نمانده هست




33:

خدا را نمیبینمش.....
دانشجویی به هستادش فرمود: هستاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
هستاد به انتهای کلاس رفت و به اون دانشجو فرمود: آیا مرا می بینی؟
دانشجو جواب داد: نه هستاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
هستاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و فرمود:
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید!

34:

گل صداقت....

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم بهازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوانمنطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصرماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش فرمود او هم به اون مهمانی خواهد رفت.
مادر فرمود: تو شانسی ندارینه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،
اما موقعيتی هست که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران فرمود :
به هر یک از شما دانه ای میدهم،کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد...ملکه آینده چین می شود.

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راهگلکاری را به او آموختند،اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .

روز ملاقات فرا رسید
دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیارزیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان فراخوان نموددختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلیسبز نشده هست.
شاهزاده توضیح داد :
این دختر تنها کسی هست که گلی را به ثمر رساندهکه او را سزاوار همسری امپراتور می کند :گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از اونها سبز شود!!!



35:

تکبر



روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى مى‏گذشت.

در راه به عبادت‏گاهى رسید که عابدى در اون‏جا زندگى مى‏کرد.

حضرت با او مشغول سخن فرمودن شد.

در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از اون‏جا گذشت.
وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و فرمود:
خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ‏ام.

اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنشم کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.

مرد عابد تا اون جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و فرمود:
خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن.

در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:

ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمیکنیم،
چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت هست و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.




36:

ما از الاغ کمتر نیستیم...

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.

کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و امت روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر نمايند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
امت با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما ...

الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن همچنين گفت تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...
مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم،
اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور نمايند
و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!
و ثابت کنیم که از یک الاغ کمتر نیستیم

37:

اندرز سقراط حکیم


روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست.

علت ناراحتیش را پرسید ،جواب داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
سقراط فرمود:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب فرمود :"خب معلوم هست، چنین رفتاری ناراحت نماينده هست."
سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
مرد فرمود:"مسلم هست که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."
سقراط فرمود:"همه ی این کارها را به خاطر اون می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست هست،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" هست و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل هست،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در اون لحظه بیمار هست.



38:

حکایت :مهم دل نبستن هست

عارف و درویشی با هم دوست بودند.

عارف بسیار ثروتمند بود اما درویش از مال دنیا فقط یک کشکول داشت و همواره بخاطر همان بر روی زاهد بودن خود تاکید می کرد.


روزی درویش مهمان دوستش بود خواست تا باز زهد خود را مطرح کند.

به عارف فرمود حاضری همین الان از همه ثروت خود دست بشویی و با من به یک معبد بیایی تا فقط به عبادت و ترک دنیا بپردازیم؟


عارف فرمود البته..بیا همین الان برویم.

درویش شفرمود زده شد و باور نمی کرد بهمین دلیل فرمود یعنی از این همه ثروت و کاخ خود جدا می شوی؟


عارف فرمود: بله اگر آماده هستی برویم.



هردوبراه افتادند در بین راه ناگهان درویش فرمود ای وای...کشکول را جا گذاشتم.



عارف فرمود دوست عزیز دیدی هنوز در زندگی دلبستگی داری...داشتن مهم نیست.

هرچه بیشتر ثروت داشته باشی بهتر هست.

مهم دل نبستن هست و تو نتوانستی حتی از یک کشکول دل بکنی.



39:

حکایت : اون دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی!


یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود فرمود و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد.بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار نمايند.
اتفاقا فردای اون روز؛اولین فردی که وارد شهر شد گدائی بود که در همه ی عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت.
ارکان دولت و بزرگان وصیت شاه را به جای آوردند و کلیه خزائن و گنجینه ها به او تقدیم داشتند و او را ار خاک مذلت بر داشتند و به تخت عزت قدرت نشاندند.پس از مدتی که درویش به مملکتداری مشغول بود.به تدریج بعضی از امرای دولت سر از اطاعت و فرمانبرداری وی پیچیدند و پادشاهان ممالک همسایه نیز از هر طرف به کشور او تاختند.درویش به مقاومت برخاست و چون دشمنان تعدادشان زیادتر و قوی تر بود به ناچار شکست خورد و بعضی از نواحی و برخی از شهرها از دست وی بدر رفت.درویش از این جهت خسته خاطر و آرزده دل گشت.
در این هنگام یکی از دوستان سابقش که در حال درویشی رفیق سیر و سفر او بود به اون شهر وارد شد و یار جانی و برادر ایمانی خود را در چنان مقام و مرتبه دید به نزدش شتافت و پس از ادای احترام و تبریک و درود و سلام فرمود ای رفیق شفیق شکر خدای را که گلت از خار برآمد و خار از پایت بدر آمد.بخت بلندت یاوری کرد و اقبال و سعادت رهبری؛تا بدین پایه رسیدی!
درویش پادشاه شده فرمود:ای یار عزیز در عوض تبریک؛تسلیت گوی اون دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی!
رنج خاطر و غم و غصه ام امروز در این مقام و مرتبه صدها برابر اون وقت و دورانی هست که به اتفاق به گدائی مشغول بودیم و روزگار می گذراندیم!

40:

داستان تحول روحی مرحوم دولابی


حکایات کوتاه عرفانی
خواست شیطان بد كند با من ولی احسان نمود

از بهشتــم بــرد بیـــرون بستــه جانان نمود

خواست از فــردوس بیرونـــم كنــد خـــوارم كند

عشق پیدا گشت و از مُلك و مَلَك پرّان نمود


«حاج محمداسماعیل دولابی» و یا به قول خودش «كل اسماعیل»، هر چند از علم دین بی بهره نبود ولی با مركبی رهوارتر از علوم رسمی به سر منزل كمال ره می‏سپرد.

مركب سیر او جذبه‏ای الهی بود كه از مجرای فیوضات قدسیه حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام به او عطا شد.

همان طریق آشنایی كه هستاد گرانقدر عرفان علامه طباطبایی و مرحوم قاضی، از اسرار اون پرده برداشته‏اند:

«سَرَیان فیوضات و خیرات از مسیر حضرت سیدالشهداعلیه السلام هست و پیشكار این فضیلت هم، حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس‏علیه السلام هست.1
و خود نیز اینگونه به علامه فرموده‏اند كه: «اگر من به جایی رسیده باشم از دو چیز هست: قراون كریم و زیارت سیدالشهداعلیه السلام»2
درباره چگونگی تحول روحی و معنوی حاج محمداسماعیل دولابی خود ایشان چنین می‏گوید:
«در روزگار نوجوانی به عتبات عالیات مشرف شدم.

اونجا اولین بار بود كه طلبه‏ها را می‏دیدم.

بسیار علاقمندشان شدم.

خیلی دلم می‏خواست كه مشغول درس و بحث شوم ولی مشكلات مانع بود از جمله زخم بدنم بود كه بسیار آزارم می‏داد.


هر چه به حرم امیرالمؤمنین‏علیه السلام می‏رفتم خوب نمی‏شد، تا اینكه برای زیارت وداع روانه حرم نورانی سیدالشهداءعلیه السلام شدم در حالی كه توجه به خوب شدن بیماریم نداشتم، قبل از تشرف، شیخی به بنده فرمود ناراحت نباش، اینها قادرند اونچه را كه می‏خواهند اینجا به تو بدهند، در شهرستان تهران به تو بدهند.


به ایران مراجعت كردم...

در ایران اولین كسانی كه برای دیدن من به عنوان زائر عتباب به منزل ما آمدند دو نفر آقا سید بودند.

اونها را به اتاق راهنمایی كردم و خودم برای آوردن وسایل پذیرایی رفتم.

وقتی داشتم به اتاق برمی‏گشتم جلوی در اتاق پرده‏ها كنار رفت و حالت مكاشفه‏ای به من دست داد و در حالی كه سفره به دستم بود حدود بیست دقیقه در جای خود ثابت ماندم.


دیدم بالای سر ضریح امام حسین‏علیه السلام هستم، به من حالی كردند كه اونچه را كه می‏خواستی از حالا به بعد تحویل بگیر.

اون دو آقا سید با یكدیگر صحبت می‏كردند و می‏ فرمودند او در حال خلسه هست.

از همان جا شروع شد.

اون اتاق شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزاخانه اباعبداللَّه‏علیه السلام بود و اشخاصی كه به اونجا می‏آمدند بی اونكه لازم باشد كسی ذكر مصیبت بكند می‏گریستند.


در اثر عنایات حضرت اباعبداللَّه‏ علیه السلام كار به گونه‏ای بود كه خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقاجان زنجانی، مرحوم آیت‏اللَّه شیخ محمد بافقی و مرحوم آیت‏اللَّه شاه‏ آبادی بدون اینكه من به دنبال اون‏ها بروم و از اونها التماس و درخواست كنم با علاقه خودشان به اونجا می‏آمدند.»3

شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

1) دریای عرفان، شرح حال آیت اللَّه قاضی.
2) دریای عرفان، شرح حال آیت اللَّه قاضی.


41:

حکایات کوتاه عرفانی
خدا را به حق علی (ع) بخوان
از صحابی خاص رسول خدا (ص) عمار یاسر نقل هست که روزی خدمت مولایم علی علیه السلام مشرف شدم.حضرت فرمود : در سیمایت گرفتگی و اندوهی می بینم؟! سپس بدون اینکه چیزی بگویم اشاره به سنگی که در اونجا افتاده بود کردند و فرمودند : بگیر و با اون دین و بدهکاری خود را ادا کن.عرض کردم مولای من ! این که سنگی بیش نیست !
فرمودند : خدا را بخوان تا طلا شود.عرض کردم چگونه این سنگ به دست من به طلا تبديل شود؟ فرمودند :ای ضعیف الیقین خدا را به حق من بخوان،تا به دست تو طلا شود.همانا خدای تبارک و تعالی به نام من آهن را برای داوود نرم و رام گردانید،پس خدا را به اسم مبارک امیرالمؤمنین علی علیه السلام خواندم،تبدیل به طلا گردید.مقدار مورد نیازم را برای ادای قرضم برداشتم.حضرت فرمود : باز به اسم من بخوان تا مابقی اون به سنگ تبدیل شود.من هم همین کار را کردم و تبدیل به سنگ گردید.

منبع : کتاب رهنمای گرفتاران،ص۳۷۹
تهیه و تنظیم : یار آشنا

42:

حکایات آموزنده عرفانی


گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.

نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید.

پذیرفت.


نماز جماعت تمام شد.

چشم ‏ها همه به سوى او بود.

مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.

بسم الله فرمود و خدا و رسولش را ستود.

اون گاه خطاب به جماعت فرمود :

امت! هر کس از شما که مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد!
کسى برنخاست.

فرمود :
حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده هست ، برخیزد !

باز کسى برنخاست.

فرمود : شفرمودا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید !






گویند در بنى اسرائیل ، مردى بود که مى ‏فرمود : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى کرده‏ ام و بس گناه و معصیت که از من سر زده هست ؛ اما تاکنون زیانى و کیفرى ندیده ‏ام.

اگر گناه ، جزا دارد و گناهکار باید کیفر بیند ، پس چرا ما را کیفرى و عذابى نمى ‏رسد! ؟
در همان روزها ، پیامبر قوم بنى اسرائیل ، نزد اون مرد آمد و فرمود :

خداوند ، مى‏ فرماید که ما تو را عذاب‏ هاى بسیار کرده ‏ایم و تو خود نمى ‏دانى ! آیا تو را از شیرینى عبادت خود ، محروم نکرده ‏ایم ؟ آیا در مناجات را بر روى تو نبسته ‏ایم ؟ آیا امید به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ایم ؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگین ‏تر از این مى ‏خواهى ؟

ابوسعید را فرمودند : کسى را مى ‏شناسیم که مقام او اون چنان هست که بر روى آب راه مى ‏رود.
شیخ فرمود : کار دشوارى نیست ؛ پرندگانى نیز باشند که بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.


فرمودند : فلان کس در هوا مى ‏پرد.

فرمود : مگسى نیز در هوا بپرد.


فرمودند : فلان کس در یک لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.

فرمود : شیطان نیز در یک دم ، از شرق عالم به مغرب اون مى ‏رود.

این چنین چیزها ، چندان مهم و قیمتى نیست.

مرد اون باشد که در میان ایجاد نشیند و برخیزد و بخسبد و با امت داد و ستد کند و با اونان در آمیزد و یک لحظه از خداى غافل نباشد.

مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله علیه و آله آمد و فرمود : یا رسول الله ! گناهان من بسیار هست.

آیا در توبه به روى من نیز باز هست ؟
پیامبر (ص) فرمود : آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار هست.

تو نیز از اون محروم نیستى.

مرد حبشى از نزد پیامبر (ص) رفت.

مدتى نگذشت که بازگشت و فرمود :

یا رسول الله ! اون هنگام که معصیت مى ‏کردم ، خداوند ، مرا مى ‏دید ؟

پیامبر (ص) فرمود : آرى ، مى ‏دید.

مرد حبشى ، آهى سرد از سینه بیرون داد و فرمود : توبه ، جرم گناه را مى ‏پوشاند ؛ چه کنم با شرم اون ؟

در دم نعره ‏اى زد و جان بداد.

از عایشه نقل شده هست که روزی گوسفندی را ذبح کردیم و پیامبر (ص) تمام قسمت های اون گوشت را به دیگران انفاق نمود.

و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند.
من به پیامبر عرض کردم : یا رسول الله (ص) از گوسفند تنها کتفی از اون باقی مانده هست.

رسول الله (ص) فرمودند : هر اونچه انفاق کردیم باقی هست به غیر از این کتف.

در نورالعلوم شیخ ابوالحسن خرقانی آمده هست که :






نقل هست که شبی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می کرد، آوازی شنود که هان بوالحسن، خواهی اونچه از تو می دانم با ایجاد بگویم تا سنگسارت نمايند؟

شیخ فرمود:ای بار خدای، خواهی تا اونچه از تو می دانم و از "کرم" تو می بینم با ایجاد بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟ آواز آمد : نه از تو ، و نه از من !!!

بازرگاني را شنيدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار .

شبي در جزيره کيش مرا به حجره خايشانش درآورد همه شب نيارميد از سخنان پريشان فرمودن که فلان انبازم (شريک) به ترکستان و فلان بضاعت (مال) به هندوستان هست و اين قباله فلان زمين هست .

گاه فرمودي خاطر اسکندريه دارم که هواي خوش هست باز فرمودي نه که درياي مغرب مشوش هست.

سعديا سفري ديگرم در پيش هست اگر اون کرده شود به قيمت عمر خايشانش به گوشه بنشينم .

فرمودم اون کدام سفر هست ؟ فرمود: گوگرد پارسي خواهم بردن به چين که شنيدم قيمت عظيم دارد و از اونجا کاسه چيني به روم آرم و ديباي رومي به هند و فولاد هندي به حَلب و آبگينه (آئينه) حَلبي به يمن و برد (يک نوع پارچه) يماني به پارس و زان پس ترک تجارت کنم به دکاني بنشينم، انصاف از ماليخوليا (جنون) چندان فرو فرمود که بيش طاقت فرمودنش نماند، فرمود: اي سعدي تو هم سخني بگايشان از اونها که ديده اي و شنيده، فرمودم:

اون شنيدستي که در اقصاي غور بار سالاري بيفتاد از ستور
" فرمود چشم تنگ دنيادوست را يا قناعت پر کند يا خاک گور "

43:

چهار جواب تکان دهنده


زاهدی گوید: جوابچهار نفرمرا سختتکان داد :

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .


اوفرمودای شیخ خدا میداند که فرداحالما چهخواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او فرمودم قدم ثابت بردار تا نیفتی .


فرمود تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟!
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت فرمودم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟
کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و فرمود : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!!
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد .

فرمودم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.


فرمود من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!!

44:

دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده
یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟فرمود:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن اون کوشش می کنی؟ فرمود :بلی .سپس عارف فرمود:در اثر کوشش،اون چه می خواهی بدست آوری؟فرمود:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف فرمود:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت اون را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به اون نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟


45:

تو هنوز خدا را رازق نمی دانی
مرحوم عبدلكريم حامد می فرمود:
«آقایی منزل ما آمد، که رئیس یکی از گروه منتظرین در مشهد مقدس بود، به او فرمودم: شغلتان چیست؟
فرمود: نانوایی سنگکی داریم.


فرمودم: اگر کسی بیاید و روبروی نانوایی شما یک نانوایی باز کند شما چه عکس العملی از خود نشان می دهید؟
فرمود: معلوم هست، می روم از او شکایت می کنم؛ چون که نمی شود دو تا نانوایی روبروی هم باشند.

فرمودم: بلند شو و دم و دستگاهت را جمع کن.

تو منتظر امام وقت(ع) نیستی!
برای چه می خواهی حضرت بیایند؟
کسی در انتظار امام وقت(ع) به سر می برد که در کلاس تهذیب و اخلاص و بندگی برنامه دارد.

تو هنوز خدا را رازق نمی دانی، پس چگونه خود را ساخته ای؟»

46:

خداوند با گرسنگی از مهمانش پذیرایی می کند
یک شب سه نفر که فقیر بودند و تازه وارد مدینه شده بودند،در مسجد پیامبر از امت خواستند که اونها را مهمان نمايند.یکی را پیامبر اکرم(ص) به خانه بردند،دیگری را حضرت امیر (ع) به منزل بردند و سومی را کسی پیدا نشد به منزل ببرد.لذا به ناچار در مسجد ماند و مهمان خدا شد.فردا که اون سه نفر مجدداً به هم رسیدند،از شام شب گذشته از هم سئوال کردند.اولی فرمود من در منزل پیامبر (ص) نان و سرکه خوردم.دومی فرمود من در خانۀ امیرالمؤمنین(ع) نان جو و نمک خوردم.سومی فرمود ولی من تا صبح هر چه به سقف مسجد نگاه کردم بلکه خدا غذایی بفرستد،چیزی نرسید و شب را گرسنه به سر بردم.جبرئیل به پیامبر اکرم (ص) فرود آمد و ماجرا را برای حضرت نقل کرد و فرمود : خداوند فرمود من هر چه در بهشت و کائناتم گشتم،غذایی بهتر از گرسنگی نیافتم که در خور مهمانم باشد،لذا با گرسنگی از او پذیرایی کردم.

منبع : کتاب مصباح الهدی،ص۳۳۷
تهیه و تنظیم : یار آشنا

47:

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا امت هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌نمايند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از اونها فرمود: چون در اون لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.



هستاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست هست امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان برنامه دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب هایى دادند امّا جواب هاى هیچکدام هستاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. اون‌ها براى این که فاصله را جبران نمايند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر هست و اون ها باید صدایشان را بلندتر نمايند.



سپس هستاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ اونها نه تنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى باهم صحبت می‌نمايند.

چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک هست.

فاصله قلب هاشان بسیار کم هست

هستاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ اونها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌نمايند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.



سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌نمايند.

این هنگامى هست که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلبهاى اونها باقى نمانده باشد.

منبع: [ داستان های کوتاه پندآموز: چرا در وقت عصبانیت داد می زنیم؟ ]


78 out of 100 based on 23 user ratings 848 reviews