کلاف سردرگم فلسفه


کلاف سردرگم فلسفه



کلاف سردرگم فلسفه
سلام دوستان.. من سوالات بنیادی دارم.. در واقع از سوال کردن در اعتقادات دینی و خوندن جواب هاشون در سایت های دینی و خواندن بحث های هم میهن به این نتیجه رسیدم که این قصه انتها نداره.. واقعا گیج شدم.. سوالات هرچی جلو میری ریشه ای تر میشه و رسیدن به جواب سخت تر.. به قولی در وادی آسمون ریسمون برنامه میگیرم.. اختلاف هیچگاه حل نمیشه.. نمیتوان معیار ثابت پیدا کرد.. همه چی نسبی شده برام.. گیج شدم.. با این کلاف سردرگم چکار کنم..؟؟



همه زمان ها همزمان وجود دارند همونطور که همه پله ها در یک ساختمان همیشه وجود دارند.

1:

تواین نقطه تجربه شخصی میتونه گره گشا باشه برات
اونچه رو خودت تجربه کردی بپذیر و در راستای اون پیش برو تا جاییکه مطمئن بشی

فلسفه ممکنه ایجاد شک کنه
این شک میتونه ب دروازه یقین ختم بشه


خودشناسی؟

2:


مشکل شما اینه که سایت شده برات منبع الهام
درسته ما خیلی چیز هارو از منابع مختلف هستخراج میکنیم اما نباید هیچگاه منابع بشن یه راهی برای تعیین ملاک خیر و شر زندگیت ..


آیا خوابی دیده اید که به حقیقت برسد؟!
و امان از این نسبی گرایی که خرافی ترین پدیده رایج علوم اجتماعی شده
..


در جستجوی عرفان اسلامی
تکیه به نسبیت هم نسبیه
!

اگر معیار اخلاق و فضایل اخلاقی را ثابت نگیریم به همین روند پیش میرویم و هیچ گاه مسائل ماحل نمیشود
نداشتن ملاک خیر و شر و خط کشی بین جریان های حق و باطل باعث نسبی شدن این ماجرا انسان را دچار گمراهی میکند ..


مغالطه ی "احترام به عقاید"

تفکر اینچنینی ناشی از برداشت مادی از زندگی هست و صدالبته برای انسان مضر جریانی که در تاریخ مشاهده مکنیم از بعثت پیامبران و یکی بودن دین در نزد انها و وراثت تاریخی ادیان نشان دهنده ی برجسته کردن این خط
مشی فکری هست که خداوند برای انسان برگزیده بهتر هست به جای انکه با علم کم و
یا حتی زیاد اما نه کاملا جامع به تعیین ملاک خیر و شر از زبان دیگران به کتاب
اسمانی رجوع کنیم و هستی شناسی را از نگاه بندگی بررسی کنیم نه از دید
منتقدانه و نگاه شکاک ..


تحلیل استراتژیک انسان شناسی عرفانی و نقد حافظ
که برای جامعه ی ما با این غنای ادبی و دینی امری خنده
دار بنظر میرسد ..

یک توصیه دوستانه هم بهت دارم
عزیزم بحث در نت پايه ا ملاک خوبی برای تعیین هدف زندگیت نیست ..


حکیم هیدجی

تجربه فاروم نویسی من اینو ثابت کرده حتی اگر هم قانع بشن به روی مبارک نمیارند
و بحث ها همچنان ادامه داره تا قیامت ..


میرزا جهانگیرخان قشقایی
خیلی خودتو مشغول بحثای نتی نکن ..


3:

دوست عزیز تو بعضی چیزا نباید خیلی چرا و چگونه و چطور اورد
و فقط باید اطلاعات درست از منبع مطمئن و ادم اهل دانشش و رو شنید، تفکر و تجزیه تحلیل کرد و پذیرفت!
چون قدرت درک و فکر انسان حد و حدودی داره و ممکنه با زیادی درگیر کردن خودت و گیج تر شدنت تو شبهات و حقایق و واقعیت ها کلا از راه درست منحرف شی!!
کلک شیطان برای گمراهی ما انسان ها سولات بیش از حد تو بعضی زمینه های اصولی و اعتقادی و فلسفی در ذات خداوند و خودمون و خلقته!
چون خودش هم نپذیرفت که بعضی وقتا فقط باید درست ترین و بهترین رو که خود حضرت دوست از طریق قران و دین عنوان کرده پدیرفت و زیادی کندو کاو نکرد رانده شد!
و در ضمن بحث های فلسفی و عرفانی کار هرکسی نیست!
و تا مقام ایمانی و علمش رو نداشته باشی منفعت که نداره هیچ برای ذهن محدود انسان مضر هم میتونه باشه و دچارت کنه به شک و شبه های بیشتری!
نیاز نیست ادم همه چیز و بدونه و از همه چیز سر در بیاره!!
فقط به اون چیزایی که میدونی درسته و بهش ایمان داری عمل کنی همین کافیه و این یعنی بخش بزرگی از دینداری و ایمان داشتن!

4:

نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
- انسان و بی تضاد ؟ -
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه مینمايند
پس ادامه می دهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون اون درخت که زیر باران ایستاده هست
نگاهش کن
چون اون کلاغ
چون اون خانه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
هستوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربعهای جادو
...
زنده ياد حسين پناهى

نيچه مي گايشاند:
هر اون كس كه "چرا"يي دارد، هر "چگونگى" را تاب آورد.
پس تنها به دو چيز ايمان داشته باش دوست عزيز.

به ندانسته هايت و شك هايت.


5:

بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام

انسان خیلی سوالات را میتواند به راحتی جواب دهد:
مثلاً: «من هستم؟»، یک سوال ساده که توسط متفکرترین انسانها هم به یک مشکل فلسفی تبدیل شده هست!

به نظرم بهترین راه حل در این موارد، تفکر ساده و روشن و یافتن موارد تناقض هست و دوری از اونهاست

از طرف دیگه فکر کردن در حد نیاز عالیه، مثلاً تفکر فلسفی تا این حد که انسان هست، دنیا هست، خدایی هست، انسان در برابر خدا پاسخگو خواهد بود و یا دقیقاً نقیض اینها، حالا اینکه انسان فکر کنه، خدا چگونه هست؟ خدا چگونه فعالیتهای خود را انجام میدهد!
اینها سوالاتی هست که انسان به اونها نیازی نداره.

ولی اگه انسان بخواد از فکرش هستفاده کنه و به نقاطی که ایجاد تناقض میکنه دقت نداشته باشد، نمیشه انتظار داشت که چنین روندی به سرانجام برسد.


6:

سلام دوست گرامی

من فکر می کنم اگر سوالات بنیادی خود را دقیق مطرح کنید اونگاه بهتر بتوان به تحلیل مشکل شما پرداخت

7:

سلام
راست میگن دوستان
شما دقیقا چی مد نظرتونه ؟؟؟
کجا به این نتیجه رسیدید که این سوالات انتها نداره یا جواب نداره؟

در مورد حق و باطل هم به نظر من اگه آدم فقط صداقت داشته باشه به راحتی می تونه حق و باطل رو از هم تشخیص بده .


8:

با سلام دوست عزیز////اگر قصد شما فقط شرکت درمباحثه.اون یه قضیه ی دیگست اما اگه خودت حرفی برای فرمودن داری و مطمعنی با مطرح کردنش ممکنه اطلاعاتت رو کامل تر کنی و یا کسی رو راهنمایی مفید کنی هم خوبه///ولی متاصفانه به این دلیل که افرادی که صلاحیت مباحثه وشرکت در بحث فلسفی رو ندارن و بجز مشوش کردم کلاف بحث کار مثبتی انجام نمیدن//مباحث بیهوده میشه...
چرا که قطب الدین شیرازی در تعریف فلسفه میفرمایند:فلسفه عبارت هست از تشبه به ذات پاک باری تعالی به اندازه ی توانایی بشر به منظور رسیدن به خوشبختی جاودان/ و اما صادق{ع} میفرمایند//تخلقوا باخلاق الله//
مورد بعدی اگر قصدت اینه که واقعا به علم و بینش والایی برسی بنظر این حقیر بهتره که ابتدا اندیشه های یکی از بزرگان رو بطور کامل یاد بگیری وبعد با تجربه و ادراکات و تفکراتت اندیشه ای رو برای خودت بیافرینی وصاحب اندیشه بشی/با ارزوی موفقیت

9:

بادرود
کنجکاوی بشر از محیط اطرافش سابقه دیرینه دارد واز بدو پیدایش درمسیر دست یابی وشناخت حقایقی هست که دراطراف او شکل میگیرد وبعلت رشد فکری ولوازم ،آگاهی وی ومجموعه شناخت انسان از محیط متحول وروند متکاملتر ی به خود گرفته هست دراعصار گذشته بشر بعلت فقدان آگاهی لازم برای جواب به سوالات بی شمارش از تصورات وتخیلات خویش بهره میگرفت واکنون با پیشرفت علوم درعرصه های مختلف نگاه واقع بینانه تری به محیط دارد واین امر درتقابل با این بافته های ذهنی میراث گذشته هست واین مباحت تجلی تقابل نادانی ودانش روز بشری هست دراصل تقابل نگاه سنتی ومدرن میتوان نیز قلمداد نمود بنابراین این مباحث بوده وخواهد بود وگریزی از اون نیست ولازمه تحول وپیشرفت میباشد ودراین میان ما کاربران میتوانیم از این مباحث دانش وآگاهی خود را افزون تر کنیم وبه درک درستی به مسائل برسیم ...
گذشته از اون میدانیم که بسیاری از مفاهیم ساختگی بیشتر زبانی ودرمباحث کلامی هویت دارد وغیر واقعی هست ودرمباحث کلامی میتوان هرنوع شاخ وبرگی به مفاهیم داد وحقایق را لاپوشانی نمود اما یقینابا توجه به سرعت پیشرفت داش بشری این نوع نگاه سیر اضمحلال خواهد داشت

10:

عاقلان مرکز پرگار وجودند اما
عشق داند که در این دایره سرگردانند

ایمانی که از پل شک عبور نکرده باشد بی ارزش هست!
اما گاهی در پل تشکیک در کلاف هزارتوی فلسفه سرگردان می شویم!

بنابراین گاهی باید به دنبال دل رفت! البته عقل را نیز به دنبال خود باید برد.....


11:

اینو توی یه تایپیک دیگه نوشتم ولی اینجا هم دوباره مینویسم
>>>باب دوم مبحث فلسفه<<<
معنای فلسفه:بزبان قطب الدین شیرازی:{{فلسفه عبارت هست از تشبه به ذات پاک باری تعالی به اندازه ی توانایی بشر به منظور رسیدن به خوشبختی جاودان..}}
با تاکید بر اشاره ی از امام صادق (ع) مبنی بر {{تخلقوا به اخلاق الله}}
میتوانیم پیروان فلسفه رو به سه گروه اصلی تقسیم کنیم..
گروه اول مشائیان هستند :که معتقدند که انسان فقط از طریق عقل میتونه به خدا برسه..
گروه دوم اشراقیون هستند: که معتقدند برای رسیدن بخدا علاوه بر عقل احتیاج به قلب نیز میباشد
و گروه سوم ملاصدایی ها هستند:که معتقدند:برای رسیدن بخدا علاوه بر عقل و قلب احتیاج به وحی نیز میباشد
پس هر گروهی برای تقویت اصل خودش علومی رو اختیار کرد و روشهایی رو اتخاذ...که پیروان این سه گروه در مواردی با هم اختلاف و در مواردی اتحاد دارند که دلیل مباحثه های طولانی و مناظره های جالبی در طول تاریخ شده...
و چیزی که هر سه گروه پیروان خودشون رو ازش منع کردند...مغلطه و سفسطه هست که از دوستان گرامی هم در این مباحث انتظار میرود
مغلطه به معنای این هست که ما در بحث چیزی کاملا رد بکنیم و درجایی دیگه همون چیز رو کاملابپذیریم/البته این به معنای برسی کیفیت یک موضوع بر مبنای تاثیر و عملکردش نیست...
سفسطه هم به معنای ترفندهای هست که در مباحثه توسط کسی که دلیل کامل و دقیقی نداره عنوان میشه تا در مباحثه ای بظاهر شکست نخورده باشه مثلا اگر ما بگوییم که این دیوار سفید هست...شخص سفسطه گر با علم و یا جهل به این موضوع که دیوار واقعا سفید ه در جواب میگه رنگ دیوار سیاهه چون جایی نوشته نشده و یا من دیوار رو ندیدم...

12:

بنابراین گاهی باید به دنبال دل رفت! البته عقل را نیز به دنبال خود باید برد.....[/quote]
عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوشست@ عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

13:

نوشته اصلي بوسيله parham62 نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله kavoush نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله msh1990 نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله azad نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله nightowl نمايش نوشته ها
چقدر تفکر وجود داره..

چقدر ئیسم...

اگزیستیالیم رئالیسم ایدئالیسم اومانیسم نیهیلیسم و...

چقدر تفکر مذهبی..

واقعا سردرگم شدم..

فهمیدنشون هم سخته چه برسه به قبول کردن یا ردش..

و هر کدوم یه عالمه حرف دارن برای فرمودن..

دلیل دارن نقد دارن..

پیروان هر کدوم هم با کلمات قلمبه سلبمه سعی بر اثبات خود...

بزرگانشون هم نتونستن به توافق برسن مسلمه که من نمیتونم رای به یکی بدم..

نمیتونم یکی رو قبول کنم یکی رو رد..

از توانم خارجه..

یه چیزایی فهمیدم..

یه سری سوالات واسم ایجاد شده..

دیدگاهم دیگه دید معمول امت نیست عمیق شدم اما غرق شدم..

اینجاهاست که هنگ میکنم..

خودم رو غرق در سوالات و همهمه افکار میبینم..

زندگی واسم سخت شده..

چکار کنم..؟

14:

برادر گلم؛ خیلی ازت ممنونم از حرف های مختصر و سنجیده ای که می زنی.

چرا با وجود این حرفت ولی هنوز جستار ادامه داره؟(شاید دقیقا کسی متوجه منظورت نشده هست)

خواستم از خانم ghparvaneh ، نقل قول بگیریم کلامی در همین مضمون بگم پست های بالایی رو که خوندم
دیدم شما فرمودید، به قول خودشان انواع و اقسام افکار و مذاهب و اندیشه و ایده وجود دارد اما انسان باید خود ِ واقعیش
رو پیدا کند.

مثلا سپس تجربه متوجه می‌شود که نوازنده خوبی هست پس دیگه معنی ندارد به پزشکی یا کارد پزشکی(جراحی) فکر کند.


به عنوان مثال من با تجربه در زندگی متوجه شده ام که فقط می توانم افلاطون گرایانه فکر
کنم یعنی رئالیسم هستم، حتی نقاشی های رئالیسمی را بر دیگر اندیشه ها برتری
می دانم چون حس نزدیکی بیشتر با اون ها دارم پس معنی ندارد بیش از این با درگیر کردن
خودم با ایده آلیسم فکر و ذهن خودم را خسته کنم.

مشکل در انتخاب یا به معنای عام تر
خودشناسی است، نه گم شدن و در "ئیسم" های مختلف.




-

15:


سلام لیبرالیسم عزیز.. چرا شما این ئیسم رو انتخاب کردی واسه نام کاربریت..

بیشتر توضیح بده لطفا..

بین این همهمه و این اندیشه های ثقیل چطور گم نمیشی؟

16:



فلاسفه عقل گرا تجربه گرایی رو هم نقد مینمايند.. یعنی انسان ها همه چیزو میبرن زیر سوال..

منه مخاطب بدون تخصص چه کنم..


17:

به نظرم یه جورایی خودتم علاقمند به مباحثه و جدل باشی چون در پستهای دیگه ای که گذاشتی این مطلب کاملا مشهوده ومتاصفانه به نظر میاد که شما بوسیله ی منابع ضعیف و نامطمعنی که در دست داریدو بدون داشتن راهنمایی برای درک صحیح مطالب به مطالعه ی فلسفه رو آوردید که باعث میشه هر لحظه از پیش آشفته تر بشید..
قبلا به شما پیشنهاد کردم که به مطالعه یکی از فلسفه های رایج و معتبر رو بیاورید تا اندیشیدن رو یاد بگیرید وبعد به درون خودتون مراجعه کنید تا حقایق رو به سند مشاهدات معنویی خودتون کشف کنید تا بر پايه اون بتونید خودتون و هدفتون و معرفت زندگیتون رو پیدا کنید ورقم بزنید..
آتشی از عشق در جان برفروز//سربه سر فکر و عبادت را بسوز

18:

سلام ghparvaneh عزیز

اگر مطالعه عمیق تر و مفصل تری روی "..ئیسم" ها داشته باشیم می بینیم که به شکل
اعجاب انگیزی شبیه به هم هستند؛ درست مثل زبان های طبیعی که انسان ها از اون‌ها
هستفاده می‌نمايند.

زبان‌های طبیعی بشر با اینکه بی نیاز از هم هستند و می توانند تمام
نیازهای خود را فی نفسه برآورده نمايند و نیازی به زبان های دیگری حتی هم خانواده خود
ندارند، به گونه که زبان شناس گمان می برد هیچ ارتباطی باهم ندارند؛ اما مطالعه واژه
شناسی(Lexicology) و ریشه شناسی(Etymology) اونها نشان می دهند که در عین ناباوری
چقدر شبیه به هم هستند؛ شاید هم این شاهدی بر فطرت مشترک انسان ها باشد در حالی
که فرمودیم زبان ها از نگاهی کاملا مستقل و مستغنی از هم هستند گویی که والدین مشترکی نداشته اند.
این موضوع درست در زبان های برنامه نویسی هم حتی مشهود هست؛ زبان های برنامه نویسی
با اینکه در عمل نیازهای گوناگونی از انسان ها را برطرف می نمايند و شاید در ظاهر قدرت
متفاوتی داشته باشند اما می بینیم که در ضمینه های گوناگون کاربرد دارند برای مثال
matlab با mathematica کاربرد های گوناگون دارند و کاربر خاص خود، یا #C و Paython به همین
شکل کاربرد ها و نیازهای گوناگون بشری را برآورده می نمايند اما همین زبان ها در عین اینکه
در عمل، محصول گوناگونی تحول ما می‌دهند؛ ولی باز به شکل اعجاب انگیزی از نحو(Syntax) شبیه
به همی برخوردارند.

به گونه ای که اگر کسی یکی از زبان‌ها را یاد بگیرد می تواند تا حدود زیادی
از زبان های شبیه اون هم سر در بیاورد.اما برای اینکه در بین چیزی نزدیک به صدها زبان گم نشود
باید یکی از اون‌ها را که بیشتر دوست دارد و با تجربه متوجه شده هست که کار با اون برای او راحت‌تر هست
را انتخاب کند و در اون زبان هستاد شود.
همین اتفاق درست در نظریه های فلسفی هم وجود دارد، در نگاه اول افلاطون گرایی و ایده آلیسم
در تقابل با هم برنامه دارند و هرگز هم دوسی با هم ندارند.

چون در عمل به دلایل
نامعلوم که من نمی دانم نتایج گوناگونی را نشان می دهد.

اما فی نفسه و ذاتا بسیار شبیه به هم هستند.
مهم این هست که اندیشه و ایده یا فکر و ایدئولوژیکی را که به روح و ذات و احساسات شما
نزدیک‌تر هست را انتخاب کنید و اون را مستمر و برای همیشه در پی بگیرید.

به عنوان مثال
من هرگز نمی توانم مثل "داوید هیلبرت" از نظرگاه فلسفه صورت گرایی به اعداد نگاه کنم
و تقریبا عقیده ای بسیار نزدیک به گودل دارم که اعداد ماهیتی افلاطونی و خارج از ذهن ما
دارند همین برای من کافی هست، به نظر من زیاد خود را درگیر اندیشه های متفاوت نکنید بلکه ببینید
که کدام فکر یا اندیشه و یا ایده شما را ارضا می کند و آرامش بیشتری به شما می دهد،یکی را که
بیشتر با روحیه شما سازگار هست انتخاب کنید و با اون زندگی(بازی) کنید به اندازه کافی فکر کرده اید
بیش از این دور زدن خود و درجا زدن هست.

ببینید خودتان در برخورد اول با یک مسئله یا قضیه یا
حتی یک داستانی که برای اولین بار با اون روبرو می‌شوید چگونه نگاهی دارید، همان نگاه اول
شما فلسفه ای هست که شما برای اون و اون برای شما ساخته شده هست.


نوشته اصلي بوسيله ghparvaneh نمايش نوشته ها
فلاسفه عقل گرا تجربه گرایی رو هم نقد مینمايند
این خودش برای شما خیلی باید خوشحال نماينده باشد.



-

19:

درود و ممنون از پاسخت..

ولی میترسم که اشتباه کنم..

اینکه شما میگین نقد تجربه گرایی باید خوشحال نماينده باشد رو نمیفهمم..

چرا..

اتفاقا ناراحت نماينده هست برام..

تنها چیزی که کمی دلخوشی بهش دارم همین تجربه هست چیزی که دنیا خودش داره میگه اینم بره زیر سوال دیگه چیزی نمیمونه برام..


20:

خوشحال نماينده هست, چون می بینی بر خلاف اونچه که فکر می کنی این دو اندیشهء در ظاهر
متقابل، برهم کنش دارند، خود تجربه گرایی در تاریخ فلسفه بسیار به بسط اندیشه های محض
عقلی کمک کرد؛ از طرفی قضایای ریاضی رامانوجان به طرز شفرمود انگیزی دهه ها بعد در توضیح
سیاهچاله ها به فیزیکدانان کمک کرد، در حالی که اصلا اسم سیاهچاله هم به گوش رامانوجان
نخورده بود.

هیوم تجره گرا هم بسط اندیشه هاش به خردگرایان محض کمک کرد.
مهم اینه که برای برقراری این تعادل، باید همیشه سعی کرد بر مرز یا لبه این دو اندیشه حرکت
کرد.


-

21:



جالبه برام..

یعنی تا به حال این تحلیل شما به ذهن این فیلسوفان نرسیده..

چطور تونستن اینقدر تک بعدی به دنیا نگاه کنن..

همه اونچه هست در دنیا و برای یافتن حقیقت فقط عقل رو ملاک بزارن یا فقط تجربه رو یا فقط انسان رو محور بزارن..

در نگاه اول به نظر سطحی میاد که همه حقیقت رو تو یه بعد خلاصه کنی و بعد تو بوق و کرنا کنی که ایها الناس حقیقت این هست و بس..

اینطور نیست؟ واقعا به نظر شما در عین پیچیدگی بیان و کلمات ثقیلی که بیان مینمايند خیلی سطحی نگری نیست...؟؟

22:

سلام

ببینید ، لازم نیست که ما به خودمون سختی وارد کنیم .

در حد توانمون این ایسم ها رو بررسی می کنیم و هر کدوم که خوب بود رو انتخاب می کنیم .( البته صادقانه و بدون وارد کردن امیال و تعصبات به انتخاب )
اگه می تونیم ، همه ی ایسم ها رو بررسی می کنیم و حرف کسانی که اون نظریه رو ارائه می دن می شنویم .

صادقانه هم می شنویم و به دید بررسی هم می شنویم ( نه به دید مخالفت یا موافقت )
لازم هم نیست که تمام ایسم های دنیا رو بررسی کنیم.
مثلا یک نهضت فکری که تو یک دهات کوچیک تو آفریقا وجود داره و کلا 4 نفر طرفدار داره رو که لازم نیست بررسی کنیم
ولی حرف مثلا مسیحیت رو که الان شاید چند صد میلیون طرفدار داشته باشه رو باید شنید! حرف مسلمون ها رو باید شنید.

حرف یهودی ها رو باید شنید.
حرف مادیگراها رو باید شنید.


حرف طرفداران نظریه نیچه رو باید شنید.
همینطور مارکسیسم رو .
اینا مطمئنا حرف هایی بوده که تونسته این همه هوادار داشته باشه.
حالا لازم هم نیست که همه رو همین یکشبه بریم و یاد بگیریم.

( من به شما قول می دم بزرگترین دانشمندان جامعه شناسی و فلسفه و ...

هم به تمام مکاتب فکری حتی تو حوضه ی تحقیق خودشون تسلط ندارن .

بلکه بالاتر .

حتی مطمئن باشید تو یک مکتب فکری هم کمتر کسی می تونه ادعا کنه تا آخرش رفته.)
پس ما در حد بضاعت خودمون تلاش می کنیم تا فردا روزی جلو وجدان و عقل خودمون شرمنده نباشیم
مطمئنا تمام ساعات روزمون رو هم نمی تونیم به پژوهش در این مورد اختصاص بدیم.
پس خیلی آرام و موقر ، مثل آدم حسابی ها ، می شینیم و هر روز یه مقدار ، اونایی که می تونیم رو بررسی می کنیم.

پیشنهاد می کنم از اونی که فکر می کنید به حقیقت نزدیک تر ممکنه باشه شروع کنید و یواش یواش مطالعه اش کنید.

23:

من قبلا این سوال خیلی اذیتم می کرد که چطور باید بررسی کرد.

ابزارمون برای بررسی چیه؟ آیا باید برای پیدا کردن لوازم تحقیق هم تحقیق کرد و ...
ولی یه جمله ای از قراون شنیدم که خیلی آرومم کرد و حرف درستیه و در عین حال آدم رو آروم می کنه.
می فرماید:
الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ

اون کسانی که به سخن گوش می دهند و از بهترين اون پيروی می نمايند ، ايشانند کسانی که خدا هدايتشان کرده و اينان خردمندانند

با اجرای این دستور العمل دیگه نیازی نیست که آدم نگران چیزی باشه .
فقط کافیه که حرف همه رو بشنوه ( بدون جبهه گیری الکی و خودشو پیچوندن و دور زدن )
بعد بهترینش رو تبعیت بکنه
همچین کسی مطمئنا عاقل خواهد بود.
و مطمئنا به سمت حقیقت هدایت میشه.
-----------------------
مطمئنا شما پیش وجدانتون و پیش خودتون مسئولیتی در قبال چیزی که در عهده تون نیست ندارید.
مثلا اگر چیزی بوده که حقیقت بوده و به گوش شما نرسیده...

این دیگه مسلما پای شما نیست و تقصیر شما نیست.
همینطور مسلما اگر حقیقت رو خوب به گوش شما نرسونده باشن ( در حالی که شما با صداقت دنبال حقیقت بودید ) باز تقصیر شما نیست.
شما تلاش خودتون رو کردید و کار بیشتری نبوده که تونسته باشید انجام بدید
--------------------
فقط تنها چیزی که مهمه اینه که شما موقع گوش دادن یک موضوع به هیچ وجه صداقت رو کنار نذارید.

صداقت نه با بقیه.

صداقت با خودتون.

یعنی حقیقت جویی و حقیقت طلبی رو فدای چیزای دیگه نکنید.

فدای چی؟

فدای امیال و تعصبات جانبی!

24:

مثال می زنم :
خواهرم تو این جریانات بگیر بگیر های کمیته ( شاید تو دوره ی شما نبود این چیزا ) توسط کمیته گرفته شده بود و سپس اون از اسلام بدش اومده بود و برای همین تا یه مدت نماز نمی خوند! و همینطور دلایلی که برای نماز فرموده میشد رو قبول نمی کرد ( نه بخاطر اینکه دلایل مشکل داشتن ، بخاطر اینکه می خواست لج کنه با خدا! و با اسلام! )
یا مثلا
تو همین انجمن .

می بینی یه نفر قانع میشه ، ولی بعد برمی گرده موضع حرف رو عوض می کنه و حرف رو میکشونه به یه چیز دیگه! بهش میگی پس اون چی شد؟ جواب نمیده...


یا احیانا دوستان رو دیدم که تو همین انجمن وقتی کم میارن و میرن تو کار توهین و بی احترامی و ...


بخاطر اینه که یه حرفی زدن و حالا تو تعصب گیر کردن و حاضر هم نیستن از حرفشون پایین بیان .

با اینکه می دونن اشتباهه! ولی نمی خوان قبول کنن.

می ترسن شخصیتشون پایین بیاد!
و اینجوری بجای یک آدم حقجو و حقیقت طلب تبدیل می شیم به یه آدم زبون نفهم
یا مثلا
این سیگاری ها ، یا معتاد ها رو دیدید؟ معتاد هر چی .

مثلا معتاد بازی کامپیوتری ، معتاد اینترنت ، معتاد فیلم...

مشروب خور دائم الخمر...

یا هر کسی که کلا کار اشتباهی می کنه و خودش هم میدونه که اون کار اشتباهه
بهش میگی داداش این کار برای خودت هم ضرر داره...
بعد بجای اینکه با صداقت دلیلش رو بیان کنه ، میاد خودش رو و مخاطب رو گول می زنه .

دور می زنه.

میاد یه فواید و بهونه هایی می تراشه که خودش هم کاملا مطمئنه که اینا غیر از چرت نیستن!
در حقیقت بجای اینکه حقیقت طلب باشه می خواد یه حرفی رو اثبات کنه!

در صورتی که اگر تو این مثالایی که زدم ، آدم خودش لا اقل با خودش صادق باشه همه چیز حل میشه.
اگه بگه که بله ، من این رو قبول ندارم ، ولی دلیل اصلی من اینه...
حل میشه.

خود به خود همه چیز حل میشه.
فقط کافیه که با خودش روراست باشه .

مثلا تو این مورد آخری : طرف با خودش بگه که بله من این دلایل رو قبول ندارم .

ولی این بخاطر اینه که من ، مثلا طعم سیگارو ، خیلی دوست دارم.

یا اینکه الان بخاطر اینکه بدجوری بهش عادت کردم نمی تونم ازش دست بردارم ...



این جور آدما نمی تونن حقیقت طلب باشن.

نمی تونن به حق برسن.

جلوی چشمشون رو بیشتر نمی تونن ببینن.

امیال و خواسته های کوچیک کورشون می کنه.
---------------------------
یه چیز دیگه هم یادم اومد ، ببخشید متنم طولانی شد.
من نمی گم که امیال مهم نیست.

امیال هم خیلی خیلی مهمه.
ولی آدم باید خود امیال رو بررسی کنه.
ببینه که واقعا این میل چقدر اهمیت داره و جایگاهش کجاست.
خیلی سریع یه نکته ی دیگه هم بگم:
آدم باید اول خودش رو بشناسه .


خودش رو که بشناسه بعد می دونه چی به چیه.
می دونه که امیالش واقعا چیه!
( چون امیال آدم می تونه تغییر کنه .

مثلا من الان از چیزایی که تو بچگیم خوشم میومد شاید از همشون خوشم نیاد )

پس به نظر من مهمترین گام و اولین گام اینه که آدم خودش رو بشناسه.

بازم معذرت بخاطر طولانی بودن.

یا علی

25:

سلام

پروانه بانو شما خودت جواب رو دادی
انسانها همه چیزو میبرن زیر سئوال و طبیعیه چون هر انسانی طبع و سلیقه خودشو داره

این دلیل نمیشه چون هرکس از ی رنگ خوشش میاد شما دنبال رنگین کمون بری

خودت باش و خودت
اونچه هستی رو بپذیر و وارد وادی حیرونی نشو دوست عزیز

26:

بسم الله الرحمن الرحیم

منطق یه چیز مشخصه، گزاره های منطقی مستقل از ما خودشون یک حقایقی هستند، همه اینها رشته به رشته به دنبال هم برنامه دارند

از 1+1=2 میشه نتیجه گرفت که: 1+2=3 و .....

هستدلال منطقی و عقل یه چیز واضح هست، اینطور نیست که هر چیزی درست باشه

امکان نداره، دو نفر با دو مقدمه یکسان شروع نمايند و دو نتیجه منطقی متفاوت بگیرند

پس افکار مختلف یا ناشی از مقدمات مختلف هستند (که به نوبه خودش باید اون مقدمات رو ارزشیابی کرد) یا روش هستدلالشون متفاوت هست یا هردو.

در هر صورت به نظر بنده، تاکید بر اینکه چون افکار مختلفی هست، پس هیچ فکری درست نیست یا همه افکار درست هستند، خیانت به جامعه بشری هست.


27:



درود دوست گرامی و ممنون که جواب دادین خب اگه اینجوری باشه که نمیشه هیچ وقت به توافق رسید..

اصلا بحث بین آدما بی فایده هست..

هیچ راه درست مطلقی وجود نخواهد داشت..


28:

سلام لیبرال

دقیقا خودشناسی نقطه عطف ماجراست

خودشناسی بدون احتیاج ب تائید دیگران

متاسفانه خودمونو نشناخته بدنبال کعبه ایم در حالیکه خدا رو توی وجود خودمون باید بیابیم
ن توی سنگ و ضریح و امامزاده

29:

منظور شما اینه که تمام راهها کمی درست اند و کمی اشتباه؟!!!!

میشه توضیح بدید، و این حرف خود شما چی؟ درسته یا اشتباهه؟ یا کمی درسته و کمی اشتباهه؟ کجاش درسته و کجاش اشتباه؟

30:



توافقی ک مدنظرته هرگز بدست نمیاد

هرگز چپ و راست رو نمیشه ادغام کرد
حتی اگه راهی از میون چپ و راست باشه هم بیفایدست

اما چپ و راست هردو میتونه ب مقصد برسه

انسان موجودیه با صفات نسبی
چطور از این موجود انتظار مطلق داری؟

31:

سلام هلو.

ببخشید اگر واقعا هیچ وقت توافقی صورت نمیگیرد و اگر با فرمودن این حرف ها هیچ تاثیری روی هم نمی توانیم بگذاریم ...
سوال این هست که اصلا برای چه شما تشریف آوردید اینجا؟؟؟؟
مگر نه اینکه حرفتان باعث عوض شدن هیچ کس نمی شود؟
حتی نگاه اونها هم نسبت به شما عوض نمی شود؟
پس آیا شما یک کار بیهوده کردید که نمی دانید برای چه کردید؟

بالاتر:
آیا امت همه الکی حرف می زنند؟ و هیچ گاه هیچ صحبت کردنی هیچ فایده ای ندارد؟

من فکر کنم حرف شما بیشتر جنبه ی احساسی دارد یا اینکه دارید عمومیت انسان ها را در نظر می گیرید.
بله ، اکثرا آدم ها در گیر تعصب و تمایلات شخصی هستند و نمی آیند به حرفی گوش بدهند و صرفا حرف می زنند بلکه یک % خیلی کم احتمال برگشتن طرفشان را بدهند!
ولی این موضوع 100 % نیست!

خیلی از انسان های پاک و حقیقت جو هم هستند که حرف ها را می شنوند و به اون فکر می نمايند و اگر حرف صحیح باشد ، اون را می پذیرند.

32:

اصلاً برنامه نیست توافقی صورت بگیره

چون نتیجه کاملاً مشخصه، 1+1=2 خواهد بود، چه توافق کنیم بله و چه توافق کنیم خیر

انسانها هم با هم صحبت مینمايند، چون یکی دقتش بیشتر هست و مسئله را دقیقتر و موشکافانه تر بررسی میکند و سرعت حل مسئله اش بیشتر هست، از این رو میتونه به بقیه کمک کنه تا اونها هم زودتر مسئله رو حل نمايند.


33:

من کتاب دنیای سوفی رو بهت پیشنهاد می کنم.

این کتاب با زبان بسیار ساده تمام مسائلی رو که ذهنت رو درگیر کرده برات توضیح می دهد و ذهنت رو برای تحلیل بهتر باز می کنه.
همین که این سوال ها برات مطرح شده خیلی خوب هست چون مطرح نشدن این جور سوال ها یعنی ذهن واسه هیچ چیزی نمی خواد خودش رو به چالش بکشه.
موفق باشی دوست خوب من

سپای
جراج زیبایی بینی - جراح پلاستیک بینی

34:


علیک سلام

35:

این پاره نوشته شاید بتواند تا حدودی به شفافیت این مبحث کمک کند ویا مقدمه ای برای ورود به این بحث :
...ما با فلسفه چه نسبتی داشتیم؟ چیزی به این نام در گوشه-و-کنار برخی از مدرسه های ما در جوار فقه و حدیث و کلام و اصول درس داده می شد، اما بیشتر در حد ورزشی بود برای گروهی امت هوشمند، مثل یک بازی فکری که حدود «طاقت بشری» را نیک می شناخت و پا از اون فراتر نمی گذاشت و اجازه بیرون گذاشتن پای از این گلیم را به خود نمی داد.

یک موضوع دعوا هم برای این بازی فکری پرداخته بودند: اصالت وجود و اصالت ماهیت.

اما همه این بازی فکری در حصار ایمان بود و بیرون از متن زندگی و بی تاثیر در اون.

اگر اصحاب فلسفه از شر تکفیر قشریان می رستند، به اونها اجازه داده می شد که در باشگاه ورزش فکری خود با یکدیگر مسابقه بدهند و به مجادلات خود دلخوش باشند.

به هر حال اگر چیزی هم به نام «فلسفه» وجود داشت، اون اودیسه ی پر جسارت انسان غربی نبود که به هر قلمرو خدایی نیز می توانست دستیازی کند و فلسفه ای نبود که پس از رنسانس اندک-اندک خود را در مقام تنها راه شناسایی جهان و رمز و راز اون جانشین ایمان کرده بود.

داریوش آشوری، ما و مدرنیت، ص155.

36:

این نقل کوتاه شاید بتواند قدری برای کمک به درک موضوع ذهن شما را تلطیف کند :
چطور شده هست که فلسفه چنین ساختار پیچیده ای (سردرگمی)است؟ آخر اگر فلسفه اون امر نهایی، امر مستقل از هر تجربه، هست که وانمودش می کنی، باید کاملاً ساده باشد.- فلسفه گره های اندیشیدن ما را باز می کند: از این رو باید نتیجه اش ساده باشد، ولی فلسفه ورزیدن به همان پیچیدگی گره هایی هست که باز می کند.(ویتگنشتاین،برگه ها، قطعه:452)

37:

بادرود
امیدوارم مطلب کمی طولانی زیر بتواند تا حدودی شما دریافتن حقیقت مطلب یاری رساند ابتدا باید تمرکز کنیم تا درک کنیم که اصولافلسفه چیست؟ و فیلسوف به دنبال چه می گردد؟ اصولا هر تعریفی که بخواهیم در باب فلسفه ارائه کنیم شاید بی نتیجه و حتی بی فایده باشد.

چون این کار در طول تاریخ پر فراز و نشیب فلسفه به طرز بارز و چشم گیری تکرار شده هست اما هیچگاه نتیجه و ثمره خاصی را به دنبال نداشته هست.

از اینرو کسی که تصمیم می گیرد تا در راه فلسفه گام نهد خود را مشغول تعاریف ارائه شده نمی کند.

شاید این فرموده فتح باب هرج و مرج در حریم اندیشه ورزی باشد.

اما حقیقت امر این هست که برای فیلسوف شدن ضابطه و قانون خاصی وجود ندارد یا به عبارت دیگر برای فیلسوف شدن هر راهی ممکن هست.

فیلسوف گمشده ای دارد و اون حقیقت یا حقایق اند.

اینکه حقیقت خود چیست، یک سوال فلسفی عمیق وجدی هست اما در این مختصر بدنبال این نیستیم تا ماهیت حقیقت یا حقایق را مشخص کنیم، زیرا حقیقت یا حقایق بسته به دغدغه ها و پرسشهای گوناگون فیلسوف، جلوه ها و نقشهای گوناگون و مختلفی را میگیرد.

شاید از این بیان چنین نتیجه گیری شود که حقایق همگی ساخته و پرداخته ذهن آدمی اند.

اما این قول برداشتی سطحی و کوته نظرانه هست.

ما در برابر حقیقت برنامه می گیریم و بعد به پرسش از اون می پردازیم.

حال این پرسشهای ما در زمینه های گوناگونی که در زندگی تحت تاثیر اونها هستیم چهره های گوناگونی می گیرند.

برای مثال فیلسوفی که تحت تاثیر عرفان و معارف عرفانی هست لاجرم در فلسفه ورزی نیز حقایق عرفانی را بعنوان حقایق اصیل معرفی کرده و در جهت عقلانی جلوه دادن اون حقایق از پیش فرض شده و هستدلال در باب اونها تلاش خواهد کرد.

به همین نحو فیلسوفی که دغدغه های دینی و شرعی دارد تلاش خود را معطوف به بحث در زمینه مسائل دینی و شرعی خواهد نمود.

از تلاش اولی عرفان نظری و از جهد دومی کلام پدیدار خواهد شد.

اینکه باید پیش فرضی را برای فیلسوف فرض کنیم امری هست بدیهی.

به هر حال هیچکس خود را درگیر اندیشه و تفکری نمی یابد مگر اینکه از قبل زمینه های اون بحث و پژوهش وکنکاش برای وی به صورتهای گوناگون جلوه گر شده باشد.

مثلا فیلسوفی که تصمیم می گیرد در فلسفه اش وارد مسائل دینی و یا مباحث مربوط به دین نشود با این پیش فرض به میدان کاوشهای فلسفی گام نهاده که فلسفه اش غیر دینی و عاری از عناصر دینی و شرعی باشد و یا بالعکس.

به هر حال هر نظام فلسفی برپايه یک یا چند پیش فرض مهم و بااهمیت بوجود آمده هست وبطور کلی می توان فرمود که پیش فرضهای یک فیلسوف عبارت اند از اون دسته از سوالاتی که برای او در زندگی عادی اش مسئله ساز گشته اند.

یعنی فیلسوف با انباری از پرسشهای گوناگون پا در راه فلسفه ورزی می نهد.او تلاش می کند تا به یک یک پرسشهایش پاسخی در خور و مجاب نماينده حاقل برای خودش بیابد.حال پرسشی در اینجا مطرح میشود و اون این هست که دغدغه ها و مسائلی که برای فیلسوف رخ می نمایند از کجا ناشی می شوند؟ آیا اونها مربوطند به حالات روانی وی یا اینکه ساختار ذهنی شخص طوری سامان یافته کهدغدغه ها را بوجود می آورد؟

باید فرمود پرسشهایی که برای فیلسوف مطرح می شوند همگی برخاسته از زبان عرفی و روزمره ای هست که وی در بکارگیری اون با دیگر افراد جامعه اش سهیم هست.

در زبان روزمره واژه هایی را بکار می بریم که کمتر به معنای واقعی اونها فکر میکنیم وجالب اینجاست که همگی منظور هم را کاملا متوجه می شویم.

از طرفی باید دانست که در زبان روزمره واژگانی هست که براحتی نمی توان به عمق معنای اونها پی برد.

این دسته از مفاهیم اند که برای فیلسوف دغدغه آفرین می شوند و او را وادار به کلنجار رفتن با خود می نمايند.

مفاهیمی چون: خوب و بد، زشت و زیبا، عدالت، وجود، شناخت، صدق، ذهن و....

حال اگر بپرسیم که مفاهیم خود از کجا آمده اند سوالمان همین قدر مبهم هست که بپرسیم زبان چگونه بوجود آمده هست؟.

این موضوع را ویتگنشتاین سالها قبل بعنوان پرسشی بدون توضیح رها کرده و نیز هرگونه تلاش در راه یافتن نظریه ای در این باب را کاری بیهوده قلمداد کرده هست.


با این توضیحات می بینیم که فلسفه با زندگی عادی فیلسوف پیوندی تنگاتنگ و هستوار دارد.

بنابراین فلسفه عبارت هست از زندگی من و پرسشهای من و پاسخهای من.

حال اگر در عالم کسی پیدا شد که پرسشهایی مشابه پرسشهای م را داشت، نظری به پاسخهای من که مرا مجاب کرده خواهد انداخت.

اما من نباید این توقع را از او داشته باشم که پاسخهایم او را نیز مجاب گرداند.

زیرا در اینصورت فضای تعصب و تک اندیشی را که هم فلسفه را به نابودی کشانده و هم اندیشه پویا و نقاد آدمی را به یغما خواهد برد، گسترش داده ایم.

این نوع تصور از فلسفه اونرا تبدیل به مکتبی تعبدی و فرمایشی می کند که آثار سوء اونرا می توان در تاریخ فلسفه علی الخصوص در فلسفه اسلامی خودمان دید.

موضوعی در فلسفه اسلامی هست که جای بحث و پژوهش دارد و اون اینکه چرا سپس ملاصدرا که قریب به 400 سال از وفاتش می گذرد دیگر هیچ فیلسوفی به معنای خاص کلمه در ایران ظاهر نگشته هست؟ چه شد که هر که به سراغ فلسفه می رفت در مکتب صدرایی غرق میشد و صدایی از او برنمی خاست؟ چه شد که ما به شرح و پاورقی نوشتن به آثار گذشتگانمان رضا دادیم و فلسفیدن مستقل را به نابودی کشاندیم؟ جایگاه نقد در فلسفه اسلامی کجاست؟ آیا یک چنین جایگاهی متصور هست؟

از نظر ما یکی از دلایل این امر در مقدس کردن فلسفه و کتب و آثار گذشتگان هست.

این مقدس نمایی مکتب را تبدیل به یک مذهب و نحذله شرعی می نماید که هر گونه نقد یا اتخاذ راه مخالف یا متفاوت از اون مکتب به مثابه کفر و الحاد و تعدی به ساحت مقدس اون مکتب تلقی خواهد شد.

تلقی رایجی که همین امروز هم در حوزه ها و هم در دانشگاهها که دروس فلسفه اسلامی تدریس می شود با اون مواجهیم.

فلسفه چیزی هست ساخته و پرداخته ذهن آدمی.

ذهنی که از خطا و اشتباه در امان نیست که اگر در امان بود که دیگر شاهد پویایی وحرکت در کاروان معرفت نبودیم.

غربیها که نیز خود را از وارثان علی الاطلاق فلاسفه یونان از جمله ارسطو می دانستند این نوع از فلسفه ورزی را تاب نیاوردند و اندیشه ورزی سست و بی بنیاد قرون وسطی را با تیغ رنسانس سر بریدند.

رنسانس عبارت بود از گذر از تقدس گرایی مکتبی به نوآوری های بنیادین که به انسان می آموخت« خود ببین و خود بیاندیش و البته به اندیشه دیگران نیز احترام بگذار».


با این وصف می بینیم که ما امروز گرفتار در قرون وسطی خویشیم.

هرگونه اندیشیدن را بدعت و گناه و عصیانی نابخشودنی در برابر اندیشه های پوسیده و منجمد چند صد ساله می بینیم.

فلسفه های رنگ و رو رفته گذشته خود را- بدون اینکه دست به تحولی نو بزنیم- هنوز با عوض کردن واژه ها و عبارات جامه ای نو می پوشانیم و با نوشتن شرح و تفسیر بر اونها در صدد امروزی جلوه دادن اونهاییم.

غافل از اینکه نمی دانیم این عجوزه پیر دیگر کارش از بزک کردن و سرخاب مالیدن گذشته تا دل داماد جوان معارف بشری را که هر روز جوانتر از دیروز میشود برباید.

اندیشه های ملاصدرا و اخلاف وی ، اندیشه هایی بود که برای خودشان درد و دغدغه فلسفی به حساب می آمد و جلوه عام بخشیدن به اونها کاری عبث و بیهوده هست که ماحصلش از حفظ کردن عبارت های کتب گذشتگان برای طلبه جوان جویای حقیقت هست.
در کل نتیجه ای که می توان گرفت این هست که اگرمن ِ فلسفه دوست و پیگیر حقیقت یا حقایق، دغدغه های مشابه به دغدغه های فلاسفه پیش از خود را نداشته باشم ملزم به آموختن یافته های اونها نیستم مگر اینکه بخواهم در مقام یک محقق و پژوهشگرگزارشی از کارهای فلان فیلسوف ارائه نمایم.
فلسفه معاصر موضوعات و مسائل مهم و ارزشمند فراوانی دارد که مقتضای وقت و خصوصا پیشرفت در حوزه علوم تجربی اونها را سبب گشته هست. فلسفه در رابطه تنگاتنگ با علوم تجربی هست.

نه اینکه یافته های این علوم در فلسفه به زبانی دیگر بیان می شوند، نه.

بلکه هر چه یافته های ما در علوم تجربی جدیدتر وگسترده تر می شوند، بر تعداد سوالات و پرسشهایمان و بر تعمیق دیدگاه ما نسبت به هستی و جهان خارج و نیز جهان درونی خودمان اضافه کرده می گردد.



38:

در فلسفه از عقل هستفاده می شود!!!
کافیست؟!


72 out of 100 based on 37 user ratings 62 reviews