قهوه خانه ی تالار فلسفه


قهوه خانه ی تالار فلسفه



قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خونه است ديگه!!!!
قهوه خونه!!!!



آیا با وجود عقل نیاز به دین است ؟

1:

درود.
خوش آمدید.
اینجا برای گذران وقت فلسفه دوستان هست که در اینجا از هر دری می گوئیم و وقت گذرانی
می کنیم.


من می توانم
از سیاست و ورزش گرفته تا دل تنگی ها و ........


برتراند راسل
و گهگاه کافه نشینان تحفه یی

برای هم رو می نمايند (از یک بیت شعر گرفته تا عکس و موزیک و خبر و هر چیزی دیگر که
دلنشین یا جالب باشد).


آگاهی
و یا از فلسفه بگویند که در قالب سایر تاپیکها نمی گنجد و ....

پس فلسفه دوستان هر گاه که از منطق ریسی و فلسفیدن خسته شدند، اینجا می توانند اندکی
بیاسایند و چیزکی بنوشند و گپی بزنند و وقت بگذرانند.



به انسان بودنت شک کن

2:

بسیار تاپیک مناسبی هست.


كيمياي مراقبه -مولانا

از شما دوست گرامی تشکر می کنم.


سوال: چرا مرغ از خیابان رد شد ؟
نیاز به این تاپیک بسیار احساس می شد چرا که بعضا دوستان در حین فرمودگوی فلسفی برای هستراحت فکر به درانیدن یکدیگر می پر داختند.


اول مرغ بود یا تخم مرغ ؟


به نوبه خود برای شروع تفالی به دیوان حافظ زدم:
راهی بزن که آهی بر ساز اون توان زد
شعری بخوان که با اون رطل گران توان زد
....
قد خمیده ما سهلت نماید اما
بر جان دشمنان تیر از این کمان توان زد

3:

قهوه خانه ی تالار فلسفه

بنوشانید و نوش.

4:

ورود اولین مهمان کافه را اون هم با گزیده گویی از رند شیراز را شاد باش می گویئم.

و به فال

نیک می گیریم.
و با گزین شده ای از ساقی نامه رند از اولین مهمان کافه پذیرایی می کنیم:

مغنی دف و چنگ را ساز ده
به آئین خوش نغمه آغاز ده
فریب جهان قصه ی روشن هست
ببین تا چه زاید شب آبستن هست
مغنی ملولم دوتائی بزن
به یکتائی او که تائی بزن.
.
.
.
.
به مستان نوید سرودی فرست.
به یاران رفته درودی فرست.


قهوه ی بالا نوش جان.

5:

این هم یک قطعه بسیار زیبای فلسفی از یک شاعر بلند آوازه که متاسفانه نامش را نمی دانم.


هوای پرواز دارم
مرا کدامین یار همپرواز خواهد بود تا فردا؟
مرا کدامین فردا مژده رهایی خواهد داد؟
مرا کدامین رهایی به پرواز در خواهد آورد؟
آیا اصلا ...؟
با خود میگویی واهی هست ، می دانم
شعر هست
احساس هست
زاده چراغی روشن هست نه دود گرد سوز!
می دانم
این روح سرگردان
پرواز را بهانه کرده هست
پرواز را برای فرار می خواهد
فردا را از اون می طلبد
که از کلمه امروز شانه خالی کند
می نویسد
تا فراموش کند
که چقدر تنهاست
گمان می برد
این کلمات نا همگون
درد دل پر خون دیگری را دوا می کند
حق دارد
این سرگشته تنها
همیشه
شعرهارا گریه می کند
و گریه می کند شعر هارا
همیشه
چه بگویم
با که بگویم؟
آیا جز اینست که در شبی غمگین
تنها نشسته ام و عرض گلایه به محضر خود دارم؟
چه می خواهی؟
پر پروازی شاید؟
شهپر همپروازی؟
نه
اکنون تنها
دل پردرد یک دوست
مرهمی بر این تنهاییست
هوای پرواز دارم
مرا کدامین یار همپرواز خواهد بود تا فردا؟
مرا کدامین فردا...
آه

...

امروز
روی دیوار
به خط درشت نوشتم :
"بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ هست
و تنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمی کرد"
همیشه عاشق بوده ام
چه بگویم از یک عشق زمینی؟
همیشه عاشق زمین بوده ام
اما
از آسمان می هراسم
و این هراس همواره مرا بر اون داشته تا در برابر آسمان
مسلح باشم
و در مقابل صدای رعد حاضر جواب!
مرا بر اون داشت تا از هر اونجه بر روی زمین
بر روی زمین من
یافت می شود سلاحی بسازم و هماره آماده نبرد
به فرجام بی اندیشم
به فرجامی که گویی با نبرد آغاز خواهد شد
و با به زانو در آمدن یک طرف
پایان خواهد یافت
آسمان ؟ و یا شاید زمین !
امشب نه خدای را نشانه رفته ام نه خدا پرستان را
امشب شمشیر از برای آسمان کشیده ام
آسمانی که هر شب وقت پرواز
مرا محدود می کند
نمی توانم از آسمان بالا تر بروم
نمی دانم بالاتر از این دیوار نیلی چه کسی منتظر من هست
و چه چیزی
آری صدایش را می شنوم
صدایش را از دور می شنوم
او از سوز فراق من در گداز هست
همیشه پرواز که می کنم
به طرف آسمان می روم
و این آسمان لعنتی
انگار پایان راه هست

...

"چرا سکوت کنم چرا؟ صداست تنها که می ماند"
گاهی با خود می گویم
صدای من به گوش همدردانم
نخواهد رسید
و فریاد من
چیزی را تغییر نخواهد داد
امروز در خیابان
زنی به من فرمود
هوای این شهر بسیار گرفته و سیاه هست
من نگاهش کردم و با مکثی طولانی فرمودم
تقصیر آسمان هست!

...

هوای پرواز دارم
ای یار ، ای هم پرواز!
سیاهی این دود کهنه دلم را گرفته هست
این شهر من نیست
این زمین من نیست
من مانند کودکی بهانه گیر
زمین خودم را می خواهم
با امت خودم
امت من
در هر نفس هزار بار عاشق هم هستند
اینجا ، عشق ، بازیچه ای در دست روباهان شده هست
اینجا همه دنبال تجارت بهشتند
کسی حاضر نیست تا ابد روی زمین بماند
کسی حاضر نیست در جهنم به دنبال حقیقت بگردد
کسی حاضر نیست با آسمان بجنگد
از آسمان می هراسم با اینکه
شنمايندگی آسمان را دیده ام
نقطه ضعفش را می دانم
خوب می دانم از کجا به او ضربه وارد کنم
و فرو ریختن سلطنتش را کجا به تماشا بنشینم
فلسفه وجود آسمان
این هست
که به دست جویندگان حقیقت
فرو ریزد
و من و همپروازانم
هوای زلال اون سوی آسمان را
که لایق اونیم
تنفس کنیم
و دعوت کسی که اون طرف
منتظر ماست را
هر چه زودتر
جواب گوییم


6:



[/quote]
با سلام
گاهی می اندیشم ایا ممکن هست من برای خود نمایی جواب گویم؟ هرگاه که متوجه این مطلب می شوم دیگر نمی توانم چیزی بنویسم.

با خود می گویم مگر کسی مرا می شناسد؟ برای که خود نمایی کنم؟ باز می گویم برای خود.

برای اینکه پیش خودت سر بلند باشی.
فکر می کنم این خود انسان چرا او را رها نمی کند.

چرا ذهن او را به حال خود نمی گذارد؟ باز می گویم این خود هست که اگر نبود هیچ نبود.

اوست که تو را به حرکت وا می دارد و...

7:

از ابتدای سخنتان بر می آید که تمایل به جواب ندارید.

ولی برای اینکه اشتباه صورت نگیرد عرض می کنم:
دقیقا من هم نظرم این هست یعنی برای شمایی که به هر اندیشه ای خدشه وارد می کنید.(البته غیر از این هم نیست) می خواستم تذکری دوستانه بدهم که آیا منظورتان از این جمله رسیدن به حقیقت بود؟
شمایی که با ارسالهای مفیدتان خواسته یا ناخواسته درسهای مفیدی به من آموختید.

چرا اعتبار سخنان خود را با این کلمات پایین می آورید؟ اگر من بجای این جملۀ اخیر مفهومش را با این جمله می رساندم:" من با هستعدادی که دارم درسهای خوبی از این فرمودگوی خودم با شما گرفتم" شما چگونه در مورد من فکر می کردید؟ مگر یکبار به خاطر برداشت نابجایی که شد شروع به اتهام ننمودید؟


نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
بنابراین نتیجه می گیریم که :

به شما احساس بدی دست داده هست.
متاسفم از اینکه چنین هستنباطی دارید.

اگر من اینگونه باشم خود را از حیوانات هم پست تر می دانم.

یعنی به حدی از حیوانیت برسم که از پیشرفت و هستعداد دیگران (یا اشتباه) دیگران احساس بدی داشته باشم.

نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
این "من" احساسی و درونی من نبود که زیاد بود ، این "من" شما بود ، که بسیار بود.

به همین دلیل ، نیاز به تذکر به دیگری را ، در خود دیدید!!!

روانشناسان می گویند که ، تنها انسان مغرور هست که نمی تواند غرور دیگری را ، تحمل کند.

باسپاس
لطفا دقت کنید .

این هستدلالی که کردید اگر برای خود شما مطرح شود چه؟ یعنی بگویم این شما بودید که احساس بدی به شما دست داد و نیاز دیدید اونرا به من نسبت دهید.
من اینچنین بیانی را قبول ندارم و غلط می دانم. ضمنا اگر کسی دوستانه به شما تذکر بدهد مگر شما ناراحت می شوید؟

8:

با سلام خدمت دوست گرامی که بدون اغراق یکی از گلهای این وقت هستید
البته من چند ارسال آخر ایشان را مطالعه نکردم.

ولی حتی اگر فرض کنیم که اینطور باشد.

من از شما پرسیدم و مسلما منظورم شما بودید.

اجازه دهید راحت تر بگویم.

آیا همانقدر که شما از عنوان تاپیک دور شده اید دیگران هم دور شده اند.

منظور من هم از بیجواب ماندن همین بود.

با اینکه ارسال من دقیقا در راستای جواب به عنوان اصلی تاپیک بود مورد بی توجهی برنامه می گرفت.

به خاطر اینکه دوستان می خواستند بر سر موضو عات دیگر سخن گویندبه نظر شما دیگران دور شده باشند



نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
با فرض این که ، سخن شما درست باشد ، جواب ندادن هیچ کدام از ما ، از عدم مصلحت اندیشی نبود.

شاید جواب اون را ، قبلاً داده بودیم یا برای ما ، حرف تازه ای نداشت.
می بینید که خود شما هم به گونه ای فقط خودتان برایتان مهم هست( چیزی که اون را به من خرده گرفتید و بسیار موجب آزردگی خاطر گشتید) و شما هم برای انسانیت و حقیقت ارزشی قائل نیستی.

آیا اینطور هست؟

نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
می خواهیم از وهمیات خویش ، برای لحظه ای دست کشیده و از شما بیاموزیم.

شاید چیزی برای آموختن ، وجود داشته باشد.

بالاخره ، در هر سری ، فکری هست.

باسپاس
برای اینکه بتوانیم ادامه دهیم باید از یک نقطه مشترک شروع کنیم یعنی یا با الفبای موجود(الفبای منطقی منظورم هست) یا ایجاد الفبایی جدید که منهم سخن شما را و شما سخن مرا درک کنیم.

بنابراین لازم هست شما پیشنهاد کنید یا اینکه ان الفبا را ایجاد کنید.


9:


فکر خود نمایی از کجا به ذهن شما رسید؟!!

10:



با سلام

گاهی می اندیشم ایا ممکن هست من برای خود نمایی جواب گویم؟ هرگاه که متوجه این مطلب می شوم دیگر نمی توانم چیزی بنویسم.

با خود می گویم مگر کسی مرا می شناسد؟ برای که خود نمایی کنم؟ باز می گویم برای خود.

برای اینکه پیش خودت سر بلند باشی.
فکر می کنم این خود انسان چرا او را رها نمی کند.

چرا ذهن او را به حال خود نمی گذارد؟ باز می گویم این خود هست که اگر نبود هیچ نبود.

اوست که تو را به حرکت وا می دارد و...
[/quote]

باسلام
بر شما

دوست من
این جواب سئوال بود یا خود ، نوعی خودنمایی؟!!!
تنها خواستم که ، با دلایل شخصی خود ، مطلب را بگشایید.

باسپاس

11:

سلام به دوست عزیز

به این دلیل به سخن شما گیر دادم که ، معتقدم ، هر چه در عالم امکان وجود دارد ؛ برای انسان ، محال نیست.
زیرا وی را ، ذاتاً خدا می دانم.

باسپاس



12:

سلام بر شما دوست گرامی

دوست من
اعتبار یک سخن ، به گویندۀ اون نیست.
به خود سخن و محتوای اون هست.



فکر می کردم که ، شاید با هستعداد هستید که ، این گونه سخن می گویید.
اگر شما یا دیگری ، هر لحظه نیز ، از خود سخن بگویید و تعریف کنید ؛ من اون را ، بیان واقعیت می بینم.
مگر این که ، شما را آدمی سطحی و بدون بینش بیابم و سخن تان را ، با اونچه هستید ؛ متضاد ببینم.

در اون صورت هم ، اگر لازم باشد و بخواهم به شما بگویم ،

اون هم برای آگاه کردنتان ؛ به سادگی بیانش می کنم.

یکی از ایرادهای ذهنی ما ایرانیان ، همین تعارفات دروغ و بی پايه هست.

چون می خواهیم دیگری از ما تعریف کند ، از وی تعریف می کنیم تا ، به وی ، باج دهیم.

اونگاه او نیز ، درک می کند که ، هر گرفتنی ، دادنی هم ، به همراه دارد!!!
و باید از خجالتش درآمد!
همیشه از این رسم و رسوم ظاهری انسان ها ، بیزار بودم.


می گویندکه :
گل اون هست که خود ببوید ؛ نه اون که ، عطار بگوید.
اما از این سخن ، برداشت های بیهوده و خودپرستانه ای شده هست.
همه دوست دارند که ، مهم تلقی گردند.
حتی افرادی که ، خودکم بین هستند ؛ چون نمی توانند با این نظر دردناک کنار بیایند ؛ دست به خودفریبی می زنند.
یعنی همواره به خود می گویند که :
ما گل خوش بویی هستیم که ، مانند ندارد.

اما زشت هست که خود ، این را بگوییم.

بنابراین ، بنا به فرمودۀ بزرگان ، باید در صف بمانیم ، تا کسی پیدا شود و از ما تعریف کند.

ما را بیان نماید.

اما جایز نیست که خود ، به بیان خویشتن ، دست بزنیم!!!!!!!!!!

اگر دیگران از ما تعریف کردند ، که کردند.


اگر نه ، منتظر می مانیم تا ، تعریف نمايند.

دست برقضا ، همه منتظر یک فرشتۀ نجات هستند که ، اونان را بستاید!!!
بنابراین ، هیچ کس ، پا پیش نمی گذارد.


زیرا منتظر هست و می اندیشد که ، اگر از دیگری تعریف کند ؛ امتیازات وی ، از او ، بیشتر می گردد.

در نتیجه ، سکوت بهترین چیزهاست!!!

خلاصه:
طرف متوجه می شود که ، تعریفی درکار نیست.


پس باید آستین ها را ، بالا بزند!
سپس برای شنیدن این تعریف ؛ دست به هر عمل متملقانه ای می زند!

آیا کسی که از این اعمال انزجارآور ، دوری می گزیند و خواست دل و ذهنش را ، هر چند اشتباه ، به زبان می آورد ؛ فریبکارتر هست یا ، اون بزرگواران ظاهر نگه دار ؟؟؟!!!
آیا به تذکر دیگری نیز ، نیاز دارد؟؟؟!!!
اون که به تذکر نیاز دارد ، گاهی اصلاً نشانی از خود ، باقی نمی گذارد.
زیرا سعی می کند ، بر پايه اعمال تاکید شده توسط بزرگان ، خود را نشان دهد.
من به این گونه رفتار کردن با خود ، اعتراض دارم.
بگذاریم نفس ، زندگی کند.
بگذاریم اگر می خواهد ، حقیر باشد.
به نظر من ، اگر اعمال نفس ، به کسی آسیبی وارد نسازد ؛ نباید سرزنشش کنیم.

بلکه بگذاریم مانند یک کودک ، کودکی اش را بکند.


و زیر لب به وی بخندیم.


همان خندۀ نمکینی که ، در پی دیدن اشتباهات کودک ، بر لب هایمان نقش می بندد!

وقتی بزرگی نفس زیباست که ، واقعاً بزرگ شده باشد.
کسی هست که اکنون ، نفس بزرگی داشته باشد؟!

نوشته اصلي بوسيله objective نمايش نوشته ها
متاسفم از اینکه چنین هستنباطی دارید.

اگر من اینگونه باشم خود را از حیوانات هم پست تر می دانم.

یعنی به حدی از حیوانیت برسم که از پیشرفت و هستعداد دیگران (یا اشتباه) دیگران احساس بدی داشته باشم.
چرا؟!!!
با تعریفی که از رفتار با نفس ، ارائه دادم ؛ هرگز چنین هستنباطی را ، درست نمی دانم.


این شما نیستید که ، حقیر رفتار کرده اید.
این نفس شماست.
بخشی از شما که ، نمی داند خوب و بد چیست؟!
مانند یک کودک هست و از ذهنی که او را نقد می کند ، بسیار گرامی تر!!!
رفتار نفس را ، باید دید.

حتی تا توان داریم ، از اون لذت ببریم.

خود به خود عوض می شود.

بلوغی در راه هست.

هیچ چیز به نفسه ، خوب یا بد نیست.
دوست من
در جواب به سخن قبلی ، رفتار نفس انسانی را ، شرح دادم.
نفس ما همیشه ، از رشد نفس دیگری ، ناراحت می شود و به حس حسادت می رسد.
آیا گناهی دارد؟!
ذات اوست.
مگر حسادت به ذاته بد هست؟؟؟!!!!
حس حسادت ، گزارشی ست که نفس ، از عقب ماندن ما در عرصۀ وجود ، خبر می دهد.
این نقل ارجمند هست.
باعث رشد ماست.

ضروری ست.

اما این حس ، بیش از این نمی تواند ببیند و چشمانش ، بر حقایقی دیگر در وجود ما و جهان ، کور هست.
بنابراین ، روش برطرف سازی این ضعف را ، باید به عقل و عقل برتر بسپارد.

کسی که نفسانی نیست ؛ کسی نیست که نفسش را سرکوب ساخته هست!
او هم ، نفسش را ، راضی نگه می دارد.
اما هرگز به روش پیشنهادی وی ، عمل نمی کند.
بلکه به روش کامل تری می اندیشد که ، هم نفس و هم نفس برتر را ، شادمان و راضی کند.
این هنر هست.

رفتاری خداگونه هست.


قبلاً یکی از روش های خود را ، در این باره بیان کرده ام.
که نظر نفس و نفس برتر را ، مشترکاً در عملی ، برآورده ساختم.
کار ما ، نابودی نفس نیست.
کار ما این هست که ، وی را به خواسته هایش ، به روشی مناسب ، برسانیم.

زیرا نفس ، آگاه از همه چیز نیست.

نادان هست.

ناتوان هست.


نوشته اصلي بوسيله objective;1135376لطفا دقت کنید .

این هستدلالی که کردید اگر برای خود شما مطرح شود چه؟ یعنی بگویم این شما بودید که احساس بدی به شما دست داد و نیاز دیدید اونرا به من نسبت دهید.
[COLOR=red
من اینچنین بیانی را قبول ندارم و غلط می دانم.[/color] ضمنا اگر کسی دوستانه به شما تذکر بدهد مگر شما ناراحت می شوید؟
سخن روانشناسان را ، در این زمینه ، قبول دارم.
زیرا اون را ، از درون دریافته ام و برایش دلایلی دارم.



این شما بودید که ، "من من" کردن را ، به من گوشزد نمودید.
چه لزومی داشت؟!

آیا شما ندیده اید که ، برای هر سخنی ، تقریباً ، می توانم دلیلی مناسب بیاورم؟!
لااقل نسبت به اکثر امت جامعۀ ایران ، که ما می بینیم؟!
این حقیقت را ، چرا باید پنهان کنم و منتظر بمانم که شما یا دیگری ، اون را بیادم بیاورید؟؟؟!!!

نفس باید این گونه باشد.

اگر نبود ، که نفس نمی شد!!!

آدمی که نفس نداشته باشد نیز ، وجود ندارد که من دومی اش باشم!!!

همین موضوع نشان می دهد که ، برای سخن بیهودۀ امت ، ارزشی قائل نیستم.
حتی اگر به نظر اونان خودخواه باشم!
خوب ، شاید هم باشم.

چه اشکالی دارد؟!


لااقل ، فریبکار و چاپلوس هم نیستم.
همینی که هستم.

خوب یا بد!


باسپاس

13:

نه جواب سوال بود و نه چیز دیگری فقط بیان افکار درونی یا شاید درد دل بود و انتظار پاسخی برای اون نداشتم.

به هر حال لطف کردید.

مرقوم فرمودید.


14:

با سلام و ارادت
فکر می کنم باید منظور خود را از خدا بیان کنید.

از نوشته هایتان بر می آید که خدا را قبول دارید منتها با تعاریف خاصی.

به نظر من دو حالت ممکن هست
1- خدا را خالق نمی دانید.

زیرا اگر انسان ذاتا خدا باشد چگونه می تواند ایجاد کند.

آیا خودش خودش را ایجاد کرده؟
2- وجود و عدم را برابر بدانید.

یعنی همه چیز را وهم در نظر بگیرید.

که در این صورت انسان قدرت بر ایجاد هم دارد چون ذاتا هیچ هست و خلقش هم در ذهن هست یعنی یک تصور ذهنی.

مثلا انسان می تواند در ذهن خود یک اژدهای دو سر ایجاد کند و اونرا هر گونه که بخواهد پرورش دهد و...
حالا این مشکل بوجود می آید اگر ما و خدا یکی هستیم (البته در صورتی که هر دو را عدم در نظر بگیریم) چطور وجود ذهنی که ما ایجاد کردیم برای دیگران قابل تصور نیست یعنی کیفیت تصور اونها با ما تفاوت دارد ولی وجودهایی که در خارج هستند و از دید من وجود حقیقی می باشند قابل درک برای همه اند؟

15:

با سلام بر دوست گرامی

خدا را تنها ، خالق نمی دانم.
بلکه مخلوق هم ، می دانم.

خدای اصلی ، این دو را ، دربر می گیرد.
زیرا هیچ چیز نباید ، از وجود خداوند جدا ، و به ذات ، دارای هستقلال و بیرون از وی باشد.
اما دلیلش اونی نیست که ، شما می گویید.

اگر انسان ذاتاً خدا باشد ، چرا نمی تواند ایجاد کند؟!!
کدام موجود غیر از انسان ، قدرت ایجاد کردن دارد؟!!
اگر هنوز چیزهایی را ایجاد نکرده هست ؛ دلیل نمی شود که بعداً نیز ، ایجاد نکند!!
چیزهایی که انسان ایجاد می کند ؛ در طبیعت وجود ندارند!

چرا می گویید :
نوشته اصلي بوسيله objective نمايش نوشته ها
آیا خودش خودش را ایجاد کرده؟

خدا که خود را ایجاد نمی کند؟!
بلکه نه ایجاد شده هست و نه نابود خواهد شد.
انسان از ازل بوده هست.

تا ابد نیز ، خواهد بود.


نوشته اصلي بوسيله objective نمايش نوشته ها
- وجود و عدم را برابر بدانید.

یعنی همه چیز را وهم در نظر بگیرید.

که در این صورت انسان قدرت بر ایجاد هم دارد چون ذاتا هیچ هست و خلقش هم در ذهن هست یعنی یک تصور ذهنی.

مثلا انسان می تواند در ذهن خود یک اژدهای دو سر ایجاد کند و اونرا هر گونه که بخواهد پرورش دهد و...

وجود و عدم در ذاتی ریشه ای تر ، یکی هستند ولی از نظر کیفی ، با هم یکی نیستند.


وهم هم ، نوعی وجود هست.

وجودی ذهنی.


این که بنده و خدا یکی نیستند نیز ، وهم هست.
آسمان و زمین ، دو تا هستند ، وهم هست.
روح وارد جسم می شود و از اون خارج می گردد ، وهم هست.

و غیره...

حتی خود وهم نیز ، حقیقت هست و حقیقت ، نوعی وهم هست.
تا از چه زاویه ای ، به اون بنگریم.

حقیقت اصلی ، از شراکت حقیقتی که به جا می آوریم و وهم ، به وجود آمده هست.
این دو ، دو قطب حقیقت اصلی هستند.

خالق بودن انسان ، صرفاً وهمی نیست.
حقیقی هم هست.

اگر می گویم که انسان خالق هست ، یعنی می تواند ، اون اژدهای دو سر ذهنی اش را ، جسماً نیز ، ایجاد کند.

بین وجود و عدم ، جریانی از نیرو و انرژی بربرنامه هست.
یعنی میدانی هست.

هر کسی که بتواند از این میدان و چگونگی کارکردش ، اطلاع حاصل کند ؛ می تواند اون را ، به کار گیرد.
اما باید بتواند دو نیرو را ، درک کند و بپذیرد.
باید بتواند از خود ساختگی و محدودش ، موقتاً ، جدا شده و این میدان و عملکردش را ، مشاهده نماید.

مانند یک محقق دانشمند!


باید ماهیت ذاتی خود و جهان را ، بررسی نموده ، و از اون ، در جهت امیالش ، بهره بجوید.

البته با حفظ قوانین ذاتی هر کدام.

زیرا بدون این که ذات اصلی خود را بشناسیم و بپذیریم ؛ نمی توانیم علیه اون ، اقدام نماییم.

یا اون را ، به کار گیریم!!!


هنگامی که ، نیروهایمان را شناختیم و عملکردشان را ، آموختیم ؛ می توانیم هر چه را بخواهیم ، بتوانیم.



نوشته اصلي بوسيله objective نمايش نوشته ها
حالا این مشکل بوجود می آید اگر ما و خدا یکی هستیم (البته در صورتی که هر دو را عدم در نظر بگیریم) چطور وجود ذهنی که ما ایجاد کردیم برای دیگران قابل تصور نیست یعنی کیفیت تصور اونها با ما تفاوت دارد ولی وجودهایی که در خارج هستند و از دید من وجود حقیقی می باشند قابل درک برای همه اند؟

طرح سئوال شما درست نیست.
چرا هر دو را باید ، عدم در نظر بگیرید؟!!

اول این که ، هر کدام از ما دنیایی ، شخصی و متفاوت دارد.
ما با هم ، خیلی تفاوت داریم ، اما از اون ، چندان مطلع نیستیم.
چون ظاهراً شبیه یکدیگریم ، می اندیشیم که ، خیلی به هم شباهت داریم.
در واقع ، در یک ذهنیت اجباری ، با هم شریکیم.

این ذهنیت اجباری ، هم اکتسابی ارثی هست و هم از محیط دریافت شده و به ارث می رسد .
اگر در حافظۀ ما چیزی را وارد نمايند که ما تجربه اش نکرده باشیم ؛ می اندیشیم که این کار را کرده ایم.

زیرا خود را ، با خاطرات و عواطف و ذهنیات ثبت شده در حافظه ، به خاطر می آوریم.

فرض کنیم که تمام ذهنیت های ما را پاک نمايند.

تمام عواطف حاصله از اون ها نیز ، پاک خواهند شد و در نتیجه ، تجربه های جسمانی مان را ، به یاد نخواهیم آورد.

زیرا اون ها هم ، پاک می شوند.

بنابراین ، ما چه هستیم؟!
که هستیم؟!
اگر حافظه باشد ، من ، فلان و فلان و فلان هستم.
اگر نباشد ، هیچ کس و هیچ چیز ، نیستم!!!

شاید این زندگی ، در ذهن همه مشترک باشد ؛ اما گویا برنامه نویسی شده هست.
اگر واقعیت داشت ، یعنی واقعیتی ثابت ، وجود انسانی ما ، منوط به کارکرد حافظه نبود!!!

چه فرق دارد که این زندگی ، حقیقت باشد یا وهم؟!!!
هر دو وجود ، از زاویه ای ، می توانند وهم باشند و از زاویه ای حقیقت!

تا وقتی که ، فعلی در ذهن من هست ، با این که به شکلی وجود دارد و توسط وسایلی قابل دید هست ؛ دیگران نمی توانند اون را ببینند.

در نتیجه می اندیشند که وجود ندارد!

اما اگر اون را عملی کنم ، همه خواهند دید.


آیا ذهنیت من ، وجود نداشته هست؟!
آیا با گرفتن جسم ، می تواند واقعیت گردد؟!
اگر شما شکل اندیشه را ، با دستگاهی ببینید ، اون گاه اون را ، واقعیت می دانید.

زیرا همه اون را دیده اند!!!

اما این دلیل درستی می باشد؟!!!
یعنی اگر دستگاه نباشد و کسی نبیند ، می شود وجودش را انکار کرد؟!!!

مانند الکترون ها که ، بدون چشم مسلح دیده نمی شوند.

مانند انرژی که ، دیده نمی شود.

و چیزهای دیگری که ، یک عارف یا دانشمند در ذهن خویش حدس می زند و به شکلی می بیند!!!
حدس زدن ، نوعی دیدن هست.
چون دیگران فرموده و هستنتاج کرده اند ؛ باور می کنیم.


مرز بین وهم و واقعیت کجاست؟!!!
به نظر من ، این مرز وجود ندارد.
بلکه با توجه به دانش فرد و سطح ذهنی اش ، به وجود می آید.
یعنی میزان درک ما ، ما را محدود می سازد.


اگر وسیع درک کنیم ؛ این مرز در ذهن ما ، دیگر جایی نخواهد داشت!

وقتی همه یک جور بیاندیشند و یک چیز را بیان سازند و عملی نمايند ، البته که ، یک واقعیت را هم خواهند دید!!!

اما در وجود تک تک ما ، مخصوصاً ، هنگامی که به حقیقت خود نزدیک می شویم ؛ تصورات ، متفاوت می شوند.
مگر روح وقته چیست؟!
با توجه به افکاری که داریم و تغییراتی که کم کم در ذهن و عواطف فرد فرد ما ، حاصل می گردند ؛ ذهنیتی بر کل ما حاکم می گردد که ، از اون ، به روح وقته یاد می کنیم.
این که افکار عوض می شوند و افراد تفکرات خاصی را ، به نمایش می گذارند.

اونگاه ، اون ها را عملی می سازند.

سپس چهرۀ جهان ، عوض می شود و همانی می شود که ، همه باهم ، اندیشیده ایم.

چرا جهان برای موجودات متفاوت ، چهرۀ متفاوتی دارد؟!!

تمامی افراد هم نوع ، یک پیکره را ، تشکیل می دهند.
پیکرۀ تمامی افراد یک نوع از موجودات ، دارای ذهنیتی ست که ، همواره بر ادراکات اونان اثر می گذارد.
جهان برای اونان ، از فیلتر خاصی می گذرد.
در نتیجه جهان ، شکل خاص و مشترکی در بین اونان ، می یابد.

باسپاس



16:

باسلام به دوست گرامی ابجکتیو

اگر فیلترها را برداریم چه می شود؟!

اگر فیلترهای جنسیتی ، ذهنی ، عاطفی ، جسمانی ، انسانی ، بودنی و نبودنی را برداریم ، چه چیز برای ما باقی می ماند؟؟؟!!!
هیچ.
بنابراین ، واقعیت ما ، همان هیچ هست.

همانی که ، خدای اصلی می باشد.
البته شما فرد انسانی را می بینید و می اندیشید که ، بنده هست.
اما نمی دانید که این بندگی ، لباسی خاص ، برای خداست!

باسپاس

17:

میگم عجب قهوه خانه ای

فکر کنم یه چیزی اشتباه شده.

جالب اینست که خود نیز نفهمیدم در قهوه خانه تالار در حال سخن فرمودنم.

چه اشکالی دارد حالا که فهمیدم.



به نقل ..

درگیری عده ای از ...

به قهوه خانه هم کشیده شد.

دوستان عزیز لطفا همگی بخورید به حساب کافه رو به هم نریزید

ذهن دیگه چیه؟!


نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
باسلام
بر شما

دوست من
این جواب سئوال بود یا خود ، نوعی خودنمایی؟!!!
تنها خواستم که ، با دلایل شخصی خود ، مطلب را بگشایید.

باسپاس
تقریبا تمام پاسخها سوال هستند و تمام سوالها جواب اما جواب سوالهایی که جواب هستند خود سوال دیگری می باشند و به همین ترتیب سوال پاسخهایی که سوال هستند جواب دیگری.
این مسیله بسیار بسیار بسیار مهم هست و نباید مورد غفلت برنامه گیرد

18:

طاووس را بدیدم میکند پرو زه خویش
فرمودم مکن که پرو تو زیبا و بافر هست
بگریست زار زارا
بفرمود اگه نه ای
آگه نه ای که دشمن جانم همین پر هست

19:

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو
برداشت و شروع به پر کردن اون با چند توپ گلف کرد.
سپس شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر هست؟
و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و اونها رو به داخل شیشه ریخت و
شیشه رو به آرامی تکان داد.
سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف برنامه گرفتند؛
و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر هست؟
و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛
و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند.
او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر هست و دانشجویان یکصدا فرمودند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت
و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.
"در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!"
همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور فرمود:
" حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست،
توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند
خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان
- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند،
باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان.
ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف برنامه بدید،
دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان.
اگر شما همه وقت و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین،
دیگر جایی و وقتی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه.
به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین،
با فرزندانتان بازی کنین، وقتی رو برای چک آپ پزشکی بذارین.
با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه وقت برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست.

همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند،
موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین.

بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و فرمود:
" خوشحالم که پرسیدی.

این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که
زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،
همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست! "

20:

درود بر همه نزديكان!:
به تازگي با فروم شما اشناشدم وخودم رو تشنه اموختن فلسفه قانون ها وتناقضاتش احساس ميكنم
از كجا امده ام امدنم بهر چه بود ....
راستي اگر كسي هست كه مثنايشان رو برامون بگه تا بياموزيم و به اين قران پارسي هم نگاهي كنيم فكر ميكنم كار بس سترگي رو انجام ميده
سپاس
بدرود

21:

تو ببند اون چشم و خود تسلیم کن
خویشتن بینی در اون شهر کهن

22:

مثنوی قرآم پارسی نیست.

مثنوی مثوی هست.


23:

اينطور رايجه!
به هرحال اگر كسي هست بيايم اين داستان هاي فلسفي شمس و مولانا رو بگن خيلي خوب ميشه البته نظر شما هم محترم!

24:

سقراط فرمود « : درباره ی خویشتن داری اونان چه میگویی ؟
آیا نباید فرمود که " اون گونه امتان به سبب لگام گسیختگی خویشتن دارند ؟ "
گرچه این سخن بی معنی می نماید ولی اگر نیک بنگری خواهی دید که خویشتن داری بی پایه اونان جز این نیست ، زیرا از برای اونکه از لذتی بی نصیب نمانند از لذتی دیگر پرهیز مینمايند
و به عبارت دیگر چون اسیر یک شهوتند بر شهوتی دیگر فائق می آیند وچون اسیر شهوت بودن
جز لگام گسیختگی نیست پس باید فرمود اونان به سبب لگام گسیختگی خویشتندار شده اند .


سیمیاس فرمود : روشن هست .
سقراط فرمود : « پس سیمیاس گرامی ، باید به هوش باشیم تا حال ما نیز چنان نشود که به منظور کسب فضیلت ، هوسی را بر جای هوسی دیگر بگذاریم و لذت یا درد یا ترسی را با لذت یا درد
یا ترسی دیگر عوض کنیم.
مانند کسانی که سکه ای بزرگتر را با سکه های کوچکتر عوضی مینمايند ، بلکه باید هر چه داریم
بدهیم و نیروی تفکر و تعقل را که یگانه سکه ی راستین هست به دست آوریم ، زیرا شجاعت و خویشتنداری و عدالت راستین را تنها با این سکه میتوان خرید و به طور کلی هر فضیلتی
تنها در پرتو دانش و تعقل فضیلت راستین میگردد ، خواه هوس و ترس عواملی مانند اونها در اون میان دخالتی داشته باشند یا نه .

ولی اگر هوس ها و ترسها را بی مداخله دانش و تعقل جانشین یکدیگر سازیم فقط شبحی از فضیلت به دست خواهیم آورد و این فضیلت در واقع نوعی اسارت و بندگی خواهد بود که هیچگونه حقیقتی در اون نیست ؛ زیرا حقیقت هنگامی به دست می آید

که آدمی از اسارت رهایی یابد و شجاعت و خویشتنداری و عدالت و دانایی جز رهایی از اسارت و پاکی از آلایش نیست .

چنین مینماید که کسانی که آداب تزکیه و تطهیر را به ما آموخته اند

از دیرباز کوشیده اند با اشاره و کنایه به ما بفهمانند که هر که به رموز و اسرار پی نبرد و بی تزکیه و تطهیر به جهانی دیگر برسد در گل و لای فرو خواهد رفت .

ولی اون که پاک و مجرد

و آشنا به رموز و اسرار به سرای دیگر گام بگذارد با خدا همنشین خواهد شد ، اونان بر این عقیده اند که مدعیان بسیارند و مشتاقان و شیفتگان کمیاب و به عقیده ی من مشتاقان و شیفتگان همان کسانند که در جستجوی دانش راه درست را می پیمایند و من خود نیز در سراسر
زندگی تا بدانجا که از دستم بر می آمد کوشیده ام در پی اونان گام بردارم و گمان می برم اگر خدا بخواهد همین که پای در سرای دیگر بنهم بر من روشن خواهد شد که راهی که رفته ام درست بوده هست یا نه .

»



25:

شب اول قبر ارسطو، نکیر و منکر بسراغ او میروند و از او می پرسند : " من ربّک ؟ " ارسطو جواب می دهد : ناموس النوامیس
نکیر و منکر نگاهی حیرت زده ناشی از نفهمیدن سخن او به هم مینمايند و بار دیگر پرسش را تکرار مینمايند ،
ارسطو این بار میگوید : اسطقس فوق الاستقسات !
چندین بار این پرسش را تکرار مینمايند بلکه بفهمند او چه میگوید .
پس از گذشت وقتی ، به پیشگاه پروردگار باز میگردند و عرضه میدارند :
بار خدایا ، شنیدی این بنده ات چه فرمود ؟
ما چیزی نفهمیدیم ، با او چه کنیم ؟
از جانب باریتعالی فرمان رسید : او را بازگذارید ، او در دنیا هم
از این قماش چرت و پرتها می بافت که من هم در حیرت می
ماندم !

26:

کیرکگور : اگر مسیح وجود ندارد پس چه کسی مرا نجات داده هست ؟
ویتگنشتاین ( با فریاد ) : موضوع اصلا اثبات چیزی نیست .


27:

بزرگمهر گرامی چرا در این داستانک از ارسطو نام برده شده؟ و هدف این داستان چیست؟

28:

کیاندخت گرامی
این لطیفه را در کتب قدیم فلسفی پرداخته اند که سازندگان اون نام ارسطو را آورده اند.
در این لطیفه شخصیت نکیر و منکر امت عوام دانسته میشود که درک فلسفی و فلسفیدن
ندارند و در مقابل فلسفه دانان ( شخصیت ارسطو ) عاجز میشوند ، خدا را هم میتوان به شخصیت های برجسته و پادشاهان و حتی فرزانگان علوم دیگر تشبیه کرد که علی رغم عالی مقام بودن از این موهبت به دور و بی بهره اند .
شعار قدیمی اهل فلسفه و حکمت : " فلسفه برای همه " .
باید فلسفه ، این دانش امتی را به امت سپرد ، آری باید باز هم شیوه ی سقراطی را سرمشق برنامه داد که فلسفه را از آسمان ( یعنی از اندرون ذهن و اندیشه ی تابناکش ) به زمین ( یعنی نزد امت هر کوی و برزن ) آورد ، سقراط دریغ نداشت که با زنی روسپی در گوشه ی خیابان
درباره ی فلسفه ی زندگی سخن راست کند و به او هشدار دهد زیباییت را درعرضه کردن جسم خود برای اطفای شهوت مردان بکار می بری ، در صورتی که میتوانی مادری دلسوز ، پرستاری غمگسار از برای بیمار ، کارگری شرافتمند ، خدمتگذاری صمیمی برای خانواده ها و هنرمند و هنرآفرین باشی و با آبرومندی زندگی بگذرانی ، و اینست راه الگو گیری برای آموزش فلسفه ، نه اونچه تاکنون متداول بوده هست .


اینچنین باریک بینی های شما تمجید بسیار دارد .

29:

درود بزرگمهر گرامی
کاملا متوجه شدم سپاس
منتظر پیام های بعدی این تاپیک هستم
بدرود

30:

درود

این موفقیت را به شما شادباش میگویم

31:

البته مانند اين مطلب را در مورد ملا صدرا شنيده ام با اين تفاوت كه در جواب مي گايشاند:"استقصاط و فوق هستقصاط" با اين تلفظ:ostoghos'saat

32:

شاید این فنجان قهوه برای دوستان فلسفی تالار گوارا باشد :




هیچ انگاری ( نیهیلیسم )



قهوه خانه ی تالار فلسفه


واژه ی Nihilism که در زبان لاتین از واژه ی nihil به مفهوم " هیچ " گرفته شده هست
همان هیچ انگاری یا پوچگرایی می باشد .
یک باور فلسفی می باشد که هستدلال می کند هستی عاری از هدف یا مقصود هست و
ارزش ذاتی ندارد .
باورمند به فلسفه ی هیچ انگاری معمولا از بعضی یا همه ی موارد زیر حمایت می کند :

1- هدف اخلاقی وجود ندارد
2- منطقا هیچ جنبشی نمی تواند با هستناد به اخلاق خود را برتر از جنبشهای دیگر نشان بدهد!
3- در نبود اخلاقیات ، هستی دارای حقیقت یا هدفی والا نیست .
4- هیچ دلیل یا هستدلال منطقی برای اثبات یک خالق یا فرمانروای هستی ( خدا ) وجود ندارد .
5- حتی اگر خالق و فرمانروای هستی ( خدا ) وجود داشته باشد هیچ التزامی برای پرستش او وجود ندارد .


بن مایه : دانشنامه ی ویکی پدیا
برگردان از : Azin


پ.ن :
البته این روزها هرکس افسرده هست و از زندگی ناامید شده هست به اصطلاح می گویند
فلانی پوچگرا شده هست! نوشته های بالا شاید خیلی از دوستان را متوجه سازد
که هر ناامیدی لزوما مرتبط با فلسفه ی هیچ انگاری نیست ، هیچ انگاری یک
مکتب هست با باورهای خودش .


33:

تاپيك باخدایی برتر از بیخدایی آمد پدید ...

چرا بسته و ميخ شده هست ....؟



34:

درود

به چند فرنود این جستار فعلا بسته هست ، اگر نقد یا نگری دارید در پیام خصوصی برای من بفرستید تا در جستار برنامه گیرد .


35:


درود

گویا برخی که گرایش به فلسفه ی غرب دارند در کتابهایشان اینرا به سقراط و ارسطو نسبت میدهند
برخی دیگر به ملاصدرا و بوعلی ،
البته توجه داشته باشید که مشکل حرف زدن لزوما همان بیان فلسفی نیست .
پیروز باشید

36:

شیطان کجاست؟؟چه کسی شیطان را ایجاد میکند؟آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را ایجاد کرد؟استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را ایجاد کرد؟شاگردی با قاطعیت جواب داد:"بله او ایجاد کرد"استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را ایجاد کرد؟"شاگرد جواب داد: "بله, آقا"استاد فرمود: "اگر خدا همه چیز را ایجاد کرد, پس او شیطان را نیز ایجاد کرد.

چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان هست"شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.

هستاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه وخرافه ای بیش نیست.شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و فرمود: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"استاد جواب داد: "البته"شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" هستاد جواب داد: "این چه سوالی هست البته که وجود دارد.

آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.مرد جوان فرمود: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد.

مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از اون به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودنگرماست.

هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا اونرا انتقال دهد.

و گرما چیزی هست که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا اونرا دارا باشد.

صفر مطلق460 نبود کامل گرماست.

تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند.

سرما وجود ندارد.

این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد ایجاد کرد."شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" هستاد جواب داد: "البته که وجود دارد"شاگرد فرمود: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد.

تاریکی در حقیقت نبودن نور هست.

نور چیزی هست که میتوان اونرا مطالعه و آزمایش کرد.

اما تاریکی را نمیتوان.

در واقع با هستفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد.

اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید.

یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و اونرا روشن می سازد.

شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این هست که میزان وجود نور را در اون فضا اندازه بگیرید.

درست هست؟ تاریکی واژه ای هست که بشر برای توصیف وقتی که نور وجود ندارد بکار ببرد."در آخر مرد جوان از هستاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟" زیاد مطمئن نبود.

هستاد جواب داد: "البته همانطور که قبلا هم فرمودم.

ما او را هر روز می بینیم.

او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود.

او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد.

اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."و اون شاگرد جواب داد: "شیطان وجود ندارد آقا.

یا حداقل در نوع خود وجود ندارد.

شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست.

درست مثل تاریکی و سرما.

کلمه ای که بشر ایجاد کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.

خدا شیطان را ایجاد نکرد.

شیطان نتیجه اون چیزی هست که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند.

مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.

اون شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود .

بله شيطان اونجاست که وجود ما از خدا دور ميشود تا به شيطان و گناه نزديکتر شود.

مفهوم شيطان را خود ما ایجاد ميکنيم و بستر اون بی خدايی هست

37:

چند دست نبشته از نیچه به زبان فرنگی :

چنین فرمود زرتشت

فراسوی نیک و بد

تبار شناسی اخلاق

غروب بت ها

مسیحاستیز

درنگ های نابهنگام



فایل صوتی فراسوی نیک و بد



فایل تصویری از نیچه ، :

http://www.nietzsche.com/nietzsche.wmv

ای کاش از دیگران نیز خاطره ای هر چند کوتاه ؛ یادگاری به یغما می بردیم .



38:

قهوه خانه ی تالار فلسفه

39:

ویتگنشتاین :
« یک نفردراتاقی که درش قفل نیست و بسمت داخل بازاست مادام که به ذهنش خطور نکند به جای فشردن در اونرا بکشد ، در اون محبوس خواهد بود.

مسائل فلسفی مانند فشردن اون در بی معنا هستند
»



40:

قهوه خانه ی تالار فلسفه


PHILOSOPHY


به پاسداشت برتراند راسل :

قهوه خانه ی تالار فلسفه







قهوه خانه ی تالار فلسفه


در اینجا هم میتوان اینرا دانست که چرا تحلیلگران فلسفه ی غرب ، اونرا
به دو دوره ی " پیشاکانتی " و " پساکانتی " بخش مینمايند .

41:

توجیهات آو گوستینی !

42:

« فلسفه تنها برازنده ی یونانیان و ایرانیان هست » : " ابن خلدون "

43:

.......


44:

توماس آکویناس : تاریکی = عدم وجود نور

45:

تبریک میگویم
به امید پیروزی روز افزون
همه هم وطنان عزیزم

با سپاسقهوه خانه ی تالار فلسفه

46:

http://www.farsiebook.com

http://www.irpdf.com

http://www.ketabfarsi.com/

http://freebook.blogsky.com

چند سایت و وبلاگ برای دانلود کتاب فارسی!

بروید حالش را ببرید ولی مواظب باشید اسراف نکنید.


47:

دوستان فیلسوف هم اینک به کمک شما نیازمندیم


من اسم هستادی را می خواهم که در همایش چهر ه های ماندگار در زمینه فلسفه و دین و اینطور حرف ها انتخاب شده


اگر کسی اسم چند فیلسوف بزرگ معاصر ایران که هنوز در قید حیات و به عنوان چهرهء ماندگار نیز انتخاب شده باشند را به من بدهد ممنون خواهم بود

48:

ممکن هست از بین شبستری ، ملکیان و داوری اردکانی ، یکی جایزه ای برده باشد ،
البته موحد هم در همایش حضور داشته هست اما چیزی دستگیرش نشده هست ، روشن نیست که معیار چهره ی ماندگار شدن چه بوده هست ؟!
اما یقین دارم که دکتر خوانساری به عنوان چهره ی ماندگار برگزیده شده اند منتها نمیدانم در منطق یا فلسفه .

49:

شیخ الرئیس ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینا :

در OXFORD UNIVERSITY PRESS ، Second edition
PHILOSOPHY
فرتور پورسینا ازین برنامه هست :

قهوه خانه ی تالار فلسفه


اما در :

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%...8C%D9%86%D8%A7

قهوه خانه ی تالار فلسفه

چهره ابوعلی‌سینا.

نقاش:
ابوالحسن صدیقی (این تصویر توسط انجمن آثار ملی رسما به‌عنوان چهرهٔ اصلی بوعلی سینا شناخته شد.) سیاه قلم روی کاغذ، ۱۳۲۴


...

!

50:

مگه پور سینا نمیشه ابن سینا؟
بوعلی سینا باید بشه پدر سینا!

مگه نه؟

51:


سپاس گذارم.
شخص مورد نظرم را به کمک شما یافتم.

دکتر رضا داوری اردکانی

52:

امانوئل كانت ( در جواب به فلسفه ی یوهان فیخته که داو " ایدآلیسم - بعد کانتی " و پیروی از کانت را داشت) فرمود :
« خدا ما را در برابر دوستانمان حفظ كند ؛ در برابر دشمنانمان خود از خود محافظت می كنيم ( ضرب المثل قديمی ايتاليايی ) »

53:

(Anonymous) :

« فیلسوفان میتوانند سخت ترین بندهای فلسفه ی هگل را شرح دهند اما از درست کردن نیمرو برای خود عاجزند »





54:

برتراند راسل :
« پذیرفتنی ساختن این نظریه که تاریخ جهان مراحل دیالکتیک را تکرار میکند مانند سایر نظریات تاریخی مستلزم وارد کردن مقدار مختصری خدشه در واقعیت و بهره مند بودن از مقدار زیادی بی اطلاعی هست » !

55:

برتراند راسل :

« این اصل کانت که هر انسانی باید فی نفسه به عنوان غایتی در نظر گرفته شود
صورتی هست از نظریه ی حقوق بشر »

56:

ژاک ماریتن از منطقدانان مسیحی اروپا ، قیاسی ذکر میکند که معروف هست به روباه ِ مونتنی و قیاسی هست مفصول النتایج ( قیاسی از اقسام « قیاس مرکب » که قیاس مرکب از " قیاس های خاص" هست ) که در اون برای حصول نتیجه آخرین محمول به اولین موضوع اسناد داده میشود ، بدین شرح :
« این رودخانه صدا میکند – و اونچه صدا میکند حرکت میکند – و اونچه حرکت میکند یخ نبسته هست - و اونچه یخ نبسته هست مایع هست – و اونچه مایع هست برای من قابل عبور نیست ، پس این رودخانه برای من قابل عبور نیست .»
(Jeaques Maritain : Petite Logique “ p.

304)








57:

« اگر کلمات به خودی خود ( نه از کاربست - پراکسیس اجتماعی شان -) معنایی دارند چرا اونها را دور نمی اندازیم و معنی شان را نگه نمی داريم ؟ »
ویتگنشتاین







58:

قهوه خانه ی تالار فلسفه

59:

قهوه خانه ی تالار فلسفه

60:

http://www.seapurse.com

این هم یک سایت دیگر برای دانلود کتاب!

61:

نسبت فلسفه به زندگی شبیه نسبت خود ارضایی به هماغوشی ست .

از نمی دانم که !!

62:

قشنگ بود

63:

برتراند راسل:

قهوه خانه ی تالار فلسفه


««در میان انواع احتیاط ، احتیاط در عشق به احتمال برای شادی واقعی کشنده ترین هست.»»


الان چی فرمود؟

64:


65:

سلام

مي گايشانند روزي معلم كه دانش آموزان را به اردو برده بود كنار درختي ايستاد و پرسيد:
دانش آموزان عزيز! اگر اين درخت چنار زبان داشت و با شما سخن مي فرمود، الان چه مي فرمود؟

كشاورزي كه در اون نزديكي بود و صداي معلم را مي شنيد، فرمود: اگر زبان داشت مي فرمود من درخت بلوط هستم.

ديدم خيلي تالار فلسفه و منطق ساكت شده خواستم مطلبي عرض كرده باشم.

66:


« در تاریکی هم میتوان تاریکی را نقاشی کرد » : " ویتگنشتاین "

« نمیتوانی حرف زدن خدا با کسی دیگر را بشنوی ، مگر اونکه خودت همان کس باشی» : " ویتگنشتاین "

« ای فرزانه در مقام اخترشناس ؛
تا ستارگان را چیزی بر فراز ِ خویش می بینی ،
چشم اهل معرفت در تو نیست » : " نیچه "

« هر اندیشمند ژرفی از سوء تفاهم و بد فهمیده شدن در باب خویش بیشتر میهراسد تا از فهمیده شدن ، سوء تفاهم شاید خودپسندی او را بیازارد ، ولی فهمیده شدن دلش را می آزارد ، و دل گوید : « آه ، چرا شما می خواهید همان سرگذشتی را داشته باشید که من داشته ام ؟ » : " نیچه "



67:

هموطن سلام -کتاب «گنجينه جواهر» (كشكول ممتاز) - شراب مى خوردم ، در اول ماه رمضان شراب خوردم پس مادرم مرا نهى نمود و با من تندى مى كرد، من در حال مستى مادرم را برداشته و به تنور انداختم.

مالك بن دينار گايشاند: سفر حج رفتم ، جماعتى را در عرفات ديدم به خود فرمودم : كاش مى دانستم حج كدام يك از اينها مورد قبول هست تا او را تهنيت بگايشانم و كدام يك مردود هست تا او را تسليت گايشانم ، در جواب ديدم گايشاننده اى مى گايشاند: (( ((قد غفر الله للقوم اجمعين الا محمدبن هارون البلخى فقد رد الله عليه حجه )) ))خداوند همه اين جماعت را به نعمت مغفرت عزيز گردانيد جز محمدبن هارون بلخى را كه حج او مردود هست ، وقتى كه صبح نمودم آمدم به نزديك اهالى خراسان و از ايشان احوال محمدبن هارون بلخى را پرسيدم ، فرمودند: اون مردى زاهد و عابد هست او را در خرابه هاى مكه بايد پيدا نمائى ، سپس گردش زياد او را در خرابه اى ديدم در حاليكه دست او در گردنش بسته و زنجير در پاهايش بود و او در حالت نماز بود، همين كه مرا ديد، پرسيد تو كيستى ؟ فرمودم : مالك بن دينار، فرمود : خواب ديده اى ؟ فرمودم : بلى فرمود : هر سال مردى صالح در خصوص من خواب مى بيند، فرمودم : سبب امر چيست ؟ فرمود : من شراب مى خوردم ، در اول ماه رمضان شراب خوردم پس مادرم مرا نهى نمود و با من تندى مى كرد، من در حال مستى مادرم را برداشته و به تنور انداختم پس از اونكه بهوش آمدم ، زنم به من اظهار داشت كه تو چنين كار شنيعى انجام دادى ، من هم همان دستى را كه مرتكب اين كار زشت شد بريدم و پايم را با زنجير بستم و هر سال حج انجام مى دهم ، و دعا و هستغاثه مى نمايم به اين نحو:
(( يا فارج الهم و يا كاشف الغم ، فرج همى و اكشف غمى و ارض عنى امى .))
اى برطرف كننده غم و اندوه ، برطرف كن غم و اندوه مرا و مادرم را از من راضى كن تا جرم و تقصير من عفو نمايد،
همين قدر بدان كه سپس عمل زشت از اونها دست كشيدم و بيست و شش ‍ نفر غلام و بيست و شش كنيز آزاد نمودم .
مالك مى گايشاند: فرمودم اى مرد نزديك بود كه با اين كار زشت و قبيح تمام روى زمين را بسوزانى .
مالك مى گايشاند: همان شب حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم كه فرمود: اى مالك امت را از رحمت خداى متعال محروم نگردان ، دانسته باش كه خداى تعالى به حال محمد بن هارون توجه نمود و دعاى او مستجاب فرمود و گناهانش را بخشيد.
او را خبر ده كه سه روز از روزهاى دنيا در ميان آتش مى ماند، خداوند دل مادر او را به مايل مى كند و به ترحم مى آورد، و مادر او را حلال مى كند، مادر و فرزند هر دو با هم داخل بهشت مى شوند.
مالك مى گايشاند: من آمدم و خواب خود را براى او نقل كردم همينكه شنيد اين مژده را روح از بدنش جدا شد من او را غسل داده و كفن نمودم و نماز خوانده و دفنش كردم

68:

هموطن سلام -کتاب «گنجينه جواهر» (كشكول ممتاز) - شراب مى خوردم ، در اول ماه رمضان شراب خوردم پس مادرم مرا نهى نمود و با من تندى مى كرد، من در حال مستى مادرم را برداشته و به تنور انداختم.

مالك بن دينار گايشاند: سفر حج رفتم ، جماعتى را در عرفات ديدم به خود فرمودم : كاش مى دانستم حج كدام يك از اينها مورد قبول هست تا او را تهنيت بگايشانم و كدام يك مردود هست تا او را تسليت گايشانم ، در جواب ديدم گايشاننده اى مى گايشاند: (( ((قد غفر الله للقوم اجمعين الا محمدبن هارون البلخى فقد رد الله عليه حجه )) ))خداوند همه اين جماعت را به نعمت مغفرت عزيز گردانيد جز محمدبن هارون بلخى را كه حج او مردود هست ، وقتى كه صبح نمودم آمدم به نزديك اهالى خراسان و از ايشان احوال محمدبن هارون بلخى را پرسيدم ، فرمودند: اون مردى زاهد و عابد هست او را در خرابه هاى مكه بايد پيدا نمائى ، سپس گردش زياد او را در خرابه اى ديدم در حاليكه دست او در گردنش بسته و زنجير در پاهايش بود و او در حالت نماز بود، همين كه مرا ديد، پرسيد تو كيستى ؟ فرمودم : مالك بن دينار، فرمود : خواب ديده اى ؟ فرمودم : بلى فرمود : هر سال مردى صالح در خصوص من خواب مى بيند، فرمودم : سبب امر چيست ؟ فرمود : من شراب مى خوردم ، در اول ماه رمضان شراب خوردم پس مادرم مرا نهى نمود و با من تندى مى كرد، من در حال مستى مادرم را برداشته و به تنور انداختم پس از اونكه بهوش آمدم ، زنم به من اظهار داشت كه تو چنين كار شنيعى انجام دادى ، من هم همان دستى را كه مرتكب اين كار زشت شد بريدم و پايم را با زنجير بستم و هر سال حج انجام مى دهم ، و دعا و هستغاثه مى نمايم به اين نحو:

(( يا فارج الهم و يا كاشف الغم ، فرج همى و اكشف غمى و ارض عنى امى .))
اى برطرف كننده غم و اندوه ، برطرف كن غم و اندوه مرا و مادرم را از من راضى كن تا جرم و تقصير من عفو نمايد،
همين قدر بدان كه سپس عمل زشت از اونها دست كشيدم و بيست و شش ‍ نفر غلام و بيست و شش كنيز آزاد نمودم .
مالك مى گايشاند: فرمودم اى مرد نزديك بود كه با اين كار زشت و قبيح تمام روى زمين را بسوزانى .
مالك مى گايشاند: همان شب حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم كه فرمود: اى مالك امت را از رحمت خداى متعال محروم نگردان ، دانسته باش كه خداى تعالى به حال محمد بن هارون توجه نمود و دعاى او مستجاب فرمود و گناهانش را بخشيد.
او را خبر ده كه سه روز از روزهاى دنيا در ميان آتش مى ماند، خداوند دل مادر او را به مايل مى كند و به ترحم مى آورد، و مادر او را حلال مى كند، مادر و فرزند هر دو با هم داخل بهشت مى شوند.
مالك مى گايشاند: من آمدم و خواب خود را براى او نقل كردم همينكه شنيد اين مژده را روح از بدنش جدا شد من او را غسل داده و كفن نمودم و نماز خوانده و دفنش كردم

69:

ایمانی که نتواند بلرزد ایمان نیست .




_ از ترشحات ذهن وامانده خودمان !


ورژن قدیمی :

ایمانی که نلرزد
به دو ریال نمی ارزد !

( دیدین ؟ همچین مقفاست ! )

70:


چه قرابتی بابک :
میتوان آینه ای را صاحب بود ؛
ولی اون وقت تصویری را هم که در اون می افتد ؟ ( : ویتگنشتاین )



71:

از نظر من

ايماني كه نتواند بلرزد "ايمان سست" نيست.


72:



قهوه خانه ی تالار فلسفه
طنز فلسفی

اثبات کنید که : P

طنزی فلسفی درباره اینکه برخی از فیلسوفان معاصر - عمدتاً‌ تحلیلی - برای اثبات p به چه دستاویزی متوسل می‌شوند.


اغلب فلاسفه بزرگ در دستگاه‌های فکری‌شان هستنتاجات حیرت‌آوری دارند که هر کس با مطالعهاون‌ها چاره‌ای جز اعتراف به نبوغ این فلاسفه نخواهد داشت.

اما در رابطه با پیش فرض‌هایی که برای این هستنتاجات لازم هست، بیشتر اون‌ها دست به کاری می‌زنند که به اون «تحصیل حاصل» می‌گویند.

هر یک از فلاسفه برای این کار تکنیک خاص خود را دارند.

در متن زیر تلاش شده تا این تکنیک‌های منحصر به فرد (البته با کمی اغراق) بازسازی شود.

به سادگی می‌توان جملاتی مشابه اون‌چه در این متن به هر فیلسوف نسبت داده شده را در آثار مهم اون‌ها یافت و مهم‌تر اون‌که به وضوح می‌توان دید که طنز چه لوازم دقیق و جذابی برای نقد فلسفی هست و ما تا امروز از اون غافل بوده‌ایم.


دیویدسون :

بیایید خیلی جسورانه این حدس برجسته را بزنیم که : P .


والاس :

دیویدسون خیلی جسورانه این حدس برجسته را زد که : P .


گرونباوم :

چنان‌که پیش از این بارها و بارها در آثارم متذکر شده‌ام : P .


پاتنم :

از اونجا که بعضی فلاسفه q را پذیرفته‌اند، بر این پايه بحث کرده‌اند که p ~ (چنین نیست که p).

خود این‌که همه سفسطه‌های «بحث» این فلاسفه را بشماریم تمرین جالبی هست بنابراین: p .


راولز :

خیلی عالی می‌شد اگر می‌توانستیم p را از فرض‌های بدیهی با روش قیاس منطقی اثبات کنیم.

متأسفانه بنده بلد نیستم چنین قیاسی ارائه دهم، بنابراین ناچارم که محتوای بحث را به ملاحظات شهودی زیر که در اختیار داریم بسپارم [و اون ملاحظات از این قرارند که] : p


اونگر :

فرض کنید که p ~ درست باشد.

اونگاه از این فرض می‌توان نتیجه گرفت که فردی وجود دارد که می‌داند که q .

ولی به نظر من هیچ کس به هیچ‌وجه هیچ چیز نمی‌داند.

بنابراین : p .
(اونگر معتقد هست که هر چقدر این بحث را با صدای بلندتر طرح کنید، به همان اندازه اثربخش‌تر و قانع‌نماينده‌تر خواهد بود).


کاتز :


بنده هفده مبحث طرح کرده‌ام که در همه اون‌ها ادعا شده هست که p درست هست.

ولی بیش از چهار مبحث ندیده‌ام که در اون ها ادعا شده باشد p ~ درست هست، بنابراین :p


لوئیس :

بیشتر امت p ~ را بدیهی می‌دانند و وقتی که من به اون‌ها می‌گویم که p، به اینجانب به گونه‌ای آمیخته با شک و ناباوری برّ و برّ می‌نگرند.

اما این واقعیت که p ~ برای اون‌ها بدیهی هست که نشد اثبات p ~.

من هم که نمی‌دانم چطور می‌توان یک نگاه خیره آمیخته با شک و ناباوری را به روش منطقی ابطال کرد.

بنابراین : p .


فودور :


بحث من پیرامون p بر پایه سه پیش فرض هستوار هست:
1- q
2- r
و
3- q
عبارت p از این سه پیش فرض به صورت منطقی قابل هستنتاج هست.

ممکن هست به نظر بعضی‌ها پیش فرض سوم کمی مناقشه‌برانگیز باشد، اما بر همگان واضح و مبرهن هست که اگر به جای پیش‌فرض سوم هر پیش‌فرض موجه دیگری را هم در نظر بگیریم، هستنتاج منطقی دقیقاً به همین شکل پیش خواهد رفت و باز همین نتیجه به دست خواهد آمد.


سلارز :


مع‌الأسف محدودیت فضا مانع از اون شد که همه زوایا و نکات مطلب را در این‌جا به دقت بررسی کنیم، اما تنها بخش‌هایی از هستدلال [که اثبات می کند که p] در هر یک از مقالاتی که عنوانشان ضمیمه کتاب‌شناسی شده، آمده هست.

اِرمان :


راه‌حل‌هایی برای معادلات میدانی نسبیت عام وجود دارد که طبق اون‌ها فضا ـ وقت دارای ساختار چهار بعدی بطری کلین هست و ماده در اون‌ها جایی ندارد.

در تمام ساختارهای فضا ـ وقت از این دست عبارت p ~ کاذب هست.

بنابراین : p .


گودمن :


زابلودووسکی (‌Zabludowski‌) با مثال‌های نقضی که طرح کرده تلویحاً فرموده که قضیه من مبنی بر p غلط هست.

اما خود این «به اصطلاح مثال نقض»‌ها به وضوح از دل تفسیر نامطلوب قضیه p من سر بر آورده‌اند.

چون من تصمیم گرفته‌ام که قضیه‌ام هیچ مثال نقضی نداشته باشد، بنابراین : p .


سول کریپکی :


پیرامون طرح ‌واره‌ای از یک اثبات برای p

بعضی از فلاسفه این بحث را طرح کرده‌اند که p ~ .

اما به نظرم هیچ یک از اون‌ها بحثی قانع نماينده علیه این دیدگاه شهودی که چنین نیست، طرح نکرده‌اند.

بنابراین : p .


روتلی و می‌یر :

اگر ( q & ~q ) [ q و نقیض q ] درست باشد اون‌گاه مدلی برای p وجود دارد.

بنابراین : p .


پلانتینجا :


قضیه‌ای در مدل تئوری هست که می‌گوید p → p [اگر p، اون‌گاه p].

مطمئناً احتمال اون هست که p باید درست باشد.

بنابراین : p .

اما قضیه‌ای در مدل تئوری هست که می‌گوید p → p [اگر p، اون گاه p].

بنابراین: p .


چیزولم :


p- بودگی، خودبین هست.

بنابراین : p .


مورگن بسر :


اگر p درست نباشد چه؟ ها؟ q؟ شاید؟!


73:

فلسفه ی اسلامی

قهوه خانه ی تالار فلسفه




74:

نقل قول :
نوشته اصلي بوسيله mamij :: {{ نسبت فلسفه به زندگی شبیه نسبت خود ارضایی به هماغوشی ست .

...

}} .


__________________________________________________ _______________________________________
__________________________________________________ _______________________________________

نـقـــــــــــد : اعـتـراض :: نــه ::: نـــه محکم :

نسبــت ؟ : :
( و … اول – ابتدا فلسفه بود؟ ) :::
______________________________

نسبـت فـلــسفـــه بـــــه زندگی , شبیه به نسبت
آزادی بــــه زندان تحقیر , هست.


و یا نیز : مثلا همچون نسبت {انسان بــــــه مـورچــه} هست :
و یا نیز مثلا : نسبت {زندگی بـــــه مرگ} هست :
و یا مثلا ...

مثلا : نسبت { عشق/ باختـهگی بــه ازدواج مـلـس} هست.
و یا آی - مثلا ...

.
( ؟ :: هوورا یک ریزه زندگی زنده - زنده زنده - آاون متفکر) .
____________________
بهین اربابی :: 14-2-88

75:

درود بر اربابی ارجمند
با متون ِ نامتونی ِ پویا و چشم نواز

پارسال دوست ، امسال آشنا

مهرورزید کمی از اشتغالات انتفاعی و نویسندگی بکاهید و به امورات غیرانتفاعی
هم بپردازید ، تعیین اینکه کدام زندگی هست و کدام فلسفه را به شما میسپارم
(نقدتان به نسبتی ، خودشکن بود!)











76:

از اون دست فرتورهایی هست که باید در موزه نگهداری شوند :

The Wayne State University Philosophy Department -1963

قهوه خانه ی تالار فلسفه

Front Row: Charles Landesmann, Keith Lehrer, George Nakhnikian
Middle Row: Robert Sleigh, Edmund Gettier, Alvin Plantinga, Richard Cartwright
Back Row: Dorothy _, Raymond Hoekstra, Ronald Stoothoff
Not pictured - in Texas for the year - Hector Neri Castaneda






77:

قهوه خانه ی تالار فلسفه
Li Hongzhi (1952)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ken Wilber (1949)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gilles Deleuze (1925-1995)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Emil Fackenheim (1916-2003)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Alan Watts (1915-1973)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Simone Weil (1909-1943)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Emmanuel Levinas (1906-1995)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gustav Bergmann (1906-1987)
Hans Jonas (1903-1993)
Mortimer Adler (1902-2001)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Karl Popper (1902-1994)
Gotthard Günther (1900-1984)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Charles Hartshorne (1897-2000)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Swami Prabhupada (1896-1977)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Roman Ingarden (1893-1970)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Edith Stein (1891-1942)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gabriel Marcel (1889-1973)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Martin Heidegger (1889-1976)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Xavier Zubiri (1889-1983)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pietro Ubaldi (1886-1972)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Paul Tillich (1886-1965)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Etienne Gilson (1884-1978)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Nicolai Hartmann (1882-1950)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jacques Maritain (1882-1973)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ramana Maharshi (1879-1950)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
P.

D.

Ouspensky
(1878-1947)
William David Ross (1877-1971)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ralph Barton Perry (1876-1957)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bertrand Russell (1872-1970)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Sri Aurobindo (1872-1950)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leo Baeck (1871-1956)
John Elof Boodin (1869-1950)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Benedetto Croce (1866-1952)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Franz Rosenzweig (1866-1929)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
George Santayana (1863-1952)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leopold Wertheimer (1862-1937)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John McTaggart (1866-1925)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Samuel Alexander (1859-1938)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Josiah Royce (1855-1916)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Vladimir Solovyov (1853-1900)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hans Vaihinger (1852-1933)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bernard Bosanquet (1848-1923)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Paul Deussen (1845-1919)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Emile Boutroux (1845-1921)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William James (1842-1910)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Franz Brentano (1838-1917)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Edward Caird (1835-1908)
Shadworth Hodgson (1832-1912)
Gustav Teichmüller (1832-1888)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ludwig Büchner (1824-1899)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Friedrich Harms (1819-1880)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Charles Renouvier (1815-1903)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Charles Secretan (1815-1895)

قهوه خانه ی تالار فلسفه
James McCosh (1811-1894)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bruno Bauer (1809-1882)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hermann Ulrici (1806-1884)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
James Martineau (1805-1900)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ludwig Feuerbach (1804-1872)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Vincenzo Gioberti (1801-1852)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Leroux (1797-1871)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Thomas Carlyle (1795-1881)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William Whewell (1794-1866)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Charles Babbage (1792-1871)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Carl Gustav Carus (1789-1869)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William Hamilton (1788-1856)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bernard Bolzano (1781-1848)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Novalis (1772-1801)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Benjamin Constant (1767-1830)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William Paley (1743-1805)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Moses Mendelssohn (1729-1786)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Immanuel Kant (1724-1804)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Isaac de Pinto (1715-1787)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
David Hume (1711-1776)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francis Hutcheson (1694-1746)
William Law (1686-1761)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
George Berkeley (1685-1753)
Arthur Collier (1680-1732)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Christian Wolff (1679-1754)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Firmin Abauzit (1679-1767)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Anthony Collins (1676-1729)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Samuel Clarke (1675-1729)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Guido Grandi (1671-1742)
Claude Buffier (1661-1737)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William Wollaston (1659-1724)
John Norris (1657-1711)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Baruch Spinoza (1632-1677)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Anne Conway (1631-1678)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John Ray (1627-1705)
Arnold Geulincx (1624-1669)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Blaise Pascal (1623-1662)
Johannes Clauberg (1622-1665)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ralph Cudworth (1617-1688)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Henry More (1614-1687)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Antoine Arnauld (1612-1694)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Rene Descartes (1596-1650)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Gassendi (1592-1655)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Uriel Acosta (1585-1640)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Edward Herbert (1583-1648)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Robert Fludd (1574-1637)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Mulla Sadra (1571-1640)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francis of Sales (1567-1622)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francisco Suarez (1548-1617)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Giordano Bruno (1548-1600)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jacopo Mazzoni (1548-1598)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Charron (1541-1603)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Juan de Mariana (1536-1624)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Laelius Socinus (1525-1562)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Thomas More (1478-1535)
Agostino Nifo (1470-1538)
John Mair (1467-1550)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pietro Pomponazzi (1462-1525)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Johannes Reuchlin (1455-1522)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leonardo da Vinci (1452-1519)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Marsilio Ficino (1433-1499)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Nicholas of Cusa (1400-1464)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Johannes Bessarion (1395-1472)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jean Buridan (1300-1358)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jan van Ruysbroeck (1293-1381)
Gersonides (1288-1344)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William of Ockham (1287-1347)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John Duns Scotus (1266-1308)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Dante Alighieri (1265-1321)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Theodore Metochita (1260- 1332)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Meister Eckhart (1260-1328)
Pietro d'Abano (1250-1316)
Boëthius of Dacia (1240-1280)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Shri Madhvacharya (1238-1317)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Thomas Aquinas (1225-1274)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Nichiren (1222-1282)
Henry of Ghent (1217-1293)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Roger Bacon (1214-1293)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Albertus Magnus (1200-1280)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Robert Grosseteste (1168-1253)
Bernard Silvestris (1147-1178)
William of Auxerre (1140-1231)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Lu Hsiang-shan (1139-1193)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Moses Maimonides (1134-1204)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Zhu Xi (1130-1200)
Alain de Lille (1128-1202)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Averroes (1126-1198)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Avempace (1095-1138)
William of Conches (1080-1154)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Abelard (1079-1144)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hugh of St Victor (1078-1141)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Judah Ha Levi (1075-1141)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Adelard of Bath (1070-1145)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bahya ibn Paquda (1040-1110)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Saint Anselm (1033-1109)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Shao Yung (1011-1077)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Avicenna (980-1037)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Saadiah Gaon (882-942)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Abu Yusuf (800-870)
Zongmi (780-841)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Kukai (774-835)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Boethius (480-525)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bodhidharma (470-543)
Damascius (462-550)
Mazdak (died c.

526)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Proclus (412-487)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Aedesius (d.

355)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Saint Augustine (354-430)
Calcidius (fl.

4th cent.)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Iamblichus (250-325)
Porphyry (232-304)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Plotinus (204-270)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Celsus (190)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Tertullian (155-240)
Alcinous (fl.

2nd cent.)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Nagarjuna (150-250)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Marcus Aurelius (121-180)
Valentinius (100-160)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jesus Christ (6bc-32ad)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Aenesidemus (100 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Cicero (106-43 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Posidonius (153-51 bc)
Philo of Larissa (160-80 bc)
Kleitomachos (187-109 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Patanjali (200 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Carneades (213-129 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Tsou Yen (305-240 bc)
Cleanthes (331-232 bc)
Anaxiphales (337 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Epicurus (341-270 bc)
Strato of Lampsacus (355-267 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Aristoteles (384-322 bc)
Xenocrates (396-314 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Plato (427-347 bc)
Euclides of Megara (430-360 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Democritus (460-370 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leucippus (480-420 bc)
Melissus of Samos (475-400 bc)
Archelaus (490-410 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Empedocles (492-432 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Anaxagoras (500-428 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Maharshi Kapila (fl.

500 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Parmenides (510-450 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Heraclitus (535-475 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pythagoras (570-480 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pherecydes of Syros (580-499 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Anaximenes (585-528 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Anaximander (610-546 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Thales (624-546 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Yajnavalkya (1800 bc)

78:

قهوه خانه ی تالار فلسفه
Susan Haack (1945) Deviant Logic, Philosophy of Logics
Trudy Govier (1944) A Practical Study of Argument
Jon Barwise (1942-2000) "The Situation in Logic," "Language, Proof and Logic"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
David K Lewis (1941-2001) Parts of Classes
قهوه خانه ی تالار فلسفه
George Boolos (1940-1996) "Logic, Logic, and Logic,"
"The Logic of Provability," "Computability and Logic"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Saul Aaron Kripke (1940) A Completeness Theorem in Modal Logic, Semantical Considerations on Modal Logic
Dag Prawitz (1936) is best known for his work on proof theory and the foundations of natural deduction
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Dana Scott (1932)
Newton da Costa (1929) On the theory of inconsistent formal systems,
Paraconsistent logic, Is there a Zande Logic?, On Jaskowski's Discussive Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jaakko Hintikka (1929) The Logic of Epistemology and the Epistemology of Logic,
Analyses of Aristotle, Inquiry as Inquiry: A Logic of Scientific Discovery,
Language, Truth and Logic in Mathematics
Howard Kahane (1928-2001) Logic and Contemporary Rhetoric: The Use of Reason in Everyday Life
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Michael A.

E.

Dummett
(1925) The Logical Basis of Metaphysics, Origins of Analytical Philosophy
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ruth Barcan Marcus (1921) "The Logical Enterprise,"
"Logic, Methodology and Philosophy of Science"
Lotfi Zadeh (1921) showed that fuzzy logic is a generalisation of classical logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
P.

F.

Strawson
(1919) Introduction to Logical Theory
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
G.

H.

von Wright
(1916) The Logical Problem of
Induction, An Essay in Modal Logic, Deontic Logic
Paul Lorenzen (1915-1995) Normative Logic and Ethics, Logical Propaedeutic
Arthur Prior (1914-1969) Formal Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Alan Turing (1912-1954)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Stephen Cole Kleene (1909-1994) Mathematical Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gerhard Gentzen (1909-1945)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Willard van Orman Quine (1908-2000) Mathematical Logic, Elementary Logic, Methods of Logic
Evert Willem Beth (1908-1964) Formal Methods: An introduction to
symboliclogicand to the study of effective operations in arithmetic and logic
J.

Barkley Rosser
(1907-1989) proved a stronger version of Gödel's first incompleteness theorem
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Kurt Gödel (1906-1978) Über formal unentscheidbare Sätze
der Principia Mathematica und verwandter Systeme
C.

A.

Meredith
(1904-1976)
Adolf Lindenbaum (1904-1941)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Alonzo Church (1903-1995) proved that Peano arithmetic and first order
logic are undecidable.

The latter result is known as Church's theorem
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John von Neumann (1903-1957)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Frank Plumpton Ramsey (1903-1930) On a problem of formal logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Karl Popper (1902-1994) Logik der Forschung
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ernest Nagel (1901-1985) The Structure of Science: Problems in the Logic of Scientific
Explanation, An Introduction to Logic and Scientific Method, Logic without Metaphysics
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Alfred Tarski (1901-1983) Logic, Semantics, Metamathematics
Gotthard Günther (1900-1984) Die philosophische Idee einer nicht-Aristotelischen Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Haskell Curry (1900-1982) Combinatory Logic, Foundations of Mathematical Logic
Arend Heyting (1898-1980) developed intuitionistic logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Emil Leon Post (1897-1954) proved in his Columbia University doctoral thesis, among other things, that the propositional
calculus of Principia Mathematica was complete: all tautologies are theorems, given the Principia axioms and a rule of
uniform substitution.

Van Heijenoort's (1966) source book on mathematical logic reprinted Post's classic article setting out
this result.

This thesis also devised truth tables independently of Wittgenstein and Charles Peirce and put them to good
mathematical use
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Wilhelm Ackermann (1896-1962) Grundzüge der theoretischen Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Susanne Langer (1895-1985) An Introduction to Symbolic Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Rudolf Carnap (1891-1970) Abriss der Logistik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hans Reichenbach (1891-1953) Elements of symbolic logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Kazimierz Ajdukiewicz (1890-1963) Pragmatic Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ludwig Wittgenstein (1889-1951) Tractatus Logico-Philosophicus
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Moses Schönfinkel (1889-1942) invented combinatory logic independently of, and
a little earlier than, Haskell Curry, "Über die Bausteine der mathematischen Logik"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Paul Bernays (1888-1977) mathematical logican
Thoralf Skolem (1887-1963) mathematical logican
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Tadeusz Kotarbinski (1886-1981) Leçons sur l'histoire de la logique
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leon Chwistek (1884-1944)
Heinrich Scholz (1884-1956)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Clarence Irving Lewis (1883-1964) A Survey of Symbolic Logic, Symbolic Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Luitzgen Egbertus Jan Brouwer (1881-1966) Beweis des Jordanschen Satzes für N Dimensionen
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ernst Mally (1879-1944) was one of the founders of Deontic logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jan Łukasiewicz (1878-1956) worked on multi-valued logics, including his own three-valued propositional
calculus, the first non-classical logical calculus.

He is responsible for one of the most elegant axiomatizations
ofclassical propositional logic; it has just three axioms and is one of the most used axiomatizations today
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leopold Löwenheim (1878-1957) Über Möglichkeiten im Relativkalkül
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bertrand Russell (1872-1970) Principia Mathematica,
Introduction to mathematical philosophy
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Fyodor Shcherbatskoy (1866-1942) Theory of Knowledge and Logic According to the Later Buddhists
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Kazimierz Twardowski (1866-1938) established the Lwów-Warsaw
School of logic and became the "father of Polish logic"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
David Hilbert (1862-1943) Grundzüge der theoretischen Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Alfred North Whitehead (1861-1947) Principia Mathematica
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Edmund Husserl (1859-1938) Logische Untersuchungen, Formale und
transzendentale Logik.

Versuch einer Kritik der logischen Vernunft
William Ernest Johnson (1858-1931) Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Giuseppe Peano (1858-1932) Applicazioni Geometriche del Calcolo Infinitesimale
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Nikola Tesla (1856-1943) invented the electronic AND logic gate circuit
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Josiah Royce (1855-1916) Principles of Logic
John Cook Wilson (1849-1915)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gottlob Frege (1848-1925) Begriffsschrift, Grundgesetze der Arithmetik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Wilhelm Windelband (1848-1915) Theories in Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
F.

H.

Bradley
(1846-1924)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Georg Cantor (1845-1918) invented set theory
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ernst Schröder (1841-1902) his "Vorlesungen über die Algebra der Logik" prepared the way for the
emergence of mathematical logic as a separate discipline in the twentieth century by systematizing the
various systems of formal logic of the day
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Charles S.

Peirce
(1839-1914) Studies in Logic
Hugh MacColl (1837-1909) published a four-part article setting out the first known variant of the
propositional calculus, calling it the "calculus of equivalent statements", anteceding Frege's Begriffschrifft
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John Venn (1834-1923) introduced the Venn diagrams in his work "Symbolic Logic."
"The Logic of Chance" and "The Principles of Empirical Logic" completed his logical writings
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Lewis Carroll (1832-1898) Symbolic Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Christoph von Sigwart (1830-1894) Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Henry Longueville Mansel (1820-1871) Prolegomena logica: an
Inquiry into the Psychological Character of Logical Processes
Karl von Prantl (1820-1888) Geschichte der Logik im Abendland
Friedrich Harms (1819-1880) "Geschichte der Logik," "Logik"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Rudolf Hermann Lotze (1817-1881) Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
George Boole (1815-1864) "Mathematical Analysis of Logic," "An Investigation of the Laws
of Thought, on which are founded the Mathematical Theories of Logic and Probabilities"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Augustus De Morgan (1806-1871) Formal Logic, De Morgan's laws
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hermann Ulrici (1806-1884) Über Princip u.

Methode der Hegelschen
Philosophie, Grundprincip der Philosophie, System der Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John Stuart Mill (1806-1873) A System of Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jules Barthélemy-Saint-Hilaire (1805-1895) De la Logique d’Aristote
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Friedrich Adolf Trendelenburg (1802-1872) Elementa inices Aristoteticae, Erlauterungen zu den
Elementen der Aristotelischen Logik, Logische Untersuchungen, Die logische Frage in Hegels System
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William Whewell (1794-1866) History of the Inductive Sciences, from the Earliest to the Present Time
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Arthur Schopenhauer (1788-1860) On the Fourfold Root of the Principle of Sufficient Reason
William Hamilton (1788-1856) Lectures on Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bernard Bolzano (1781-1848) The Paradoxes of the Infinite
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jakob Friedrich Fries (1773-1843) System der Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Georg Wilhelm Friedrich Hegel (1770-1831) Science of Logic
Christoph Gottfried Bardili (1761-1808) Grundriss der ersten Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Immanuel Kant (1724-1804) The False Subtlety of the Four Syllogistic Figures
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Etienne Bonnot de Condillac (1714-1780) Logique
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francis Hutcheson (1694-1746) Compendium of Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hermann Samuel Reimarus (1694-1768) Vernunftlehre als Anweisung zum richtigen Gebrauche der Vernunft
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Giambattista Vico (1668-1744) New Science
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Christian Wolff (1679-1754) Philosophia rationalis, sive logica
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Isaac Watts (1674-1748) Logick: Or, the Right Use of Reason
Gershom Carmichael (1672-1729) Breviuscula Introductio ad Logicam
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gottfried Wilhelm Leibniz (1646-1716) proposed an alphabet of human thought
Arnold Geulincx (1624-1669)
Johannes Clauberg (1622-1665) Logica vetus et nova
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Antoine Arnauld (1612-1694) "La logique, ou l'art de penser" is commonly known as the Port-Royal Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
René Descartes (1596-1650) resolved the omnipotence paradox by
proposing that an omnipotent being can do the logically impossible
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Gassendi (1592-1655) Syntagma philosophicum
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francis Bacon (1561-1626) Novum Organum
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francisco Suarez (1548-1617) Metaphysical Disputations
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jacopo Zabarella (1532-1589) Opera Logica
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Petrus Ramus (1515-1572) Quecumque ab Aristotele dicat essent, commentita esse
John Mair (1467-1550) Lectures in logic, Quaestiones logicales
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Rodolphus Agricola (1443-1485) De inventione dialectica
Paul of Venice (1368-1429) Logica parva et logica magna
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Albert of Saxony (1316-1390) Perutilis logica, Quaestiones logicales, Quaestiones on the Ars Vetus
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jean Buridan (1300-1358) Compendium Logicae, Summa de Dialecticâ, Buridan's ass
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William of Ockham (1285-1349) Ockham's Razor, Summa logicae
Walter Burley (1275-1344)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John Duns Scotus (1266-1308)
Giles of Rome (1243-1316)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Robert Kilwardby (1215-1279)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Roger Bacon (1214-1293) Opus Majus
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Peter of Spain (1205-1277) Scholastic Logic
William of Sherwood (1190-1249) was the author of two books which were an important influence on the development of
Scholastic logic: Introductiones in Logicam (Introduction to Logic), and Syncategoremata.

These are the first known works
to deal in a systematic way with what is now called supposition theory, known in William's time as the logica moderna
Adam Parvipontanus (d.

1181) Ars disserendi
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Robert Grosseteste (1168-1253)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Averroës (1126-1198) was one of the first philosophers to propose the omnipotence paradox
John of Salisbury (1120-1180) Metalogicon
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Abélard (1079-1142)
Gilbert de la Porrée (1070-1154) De sex principiis
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Adelard of Bath (1070-1145)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Abu Hamid al Ghazali (1058-1111) composed three works on Aristotelian logic,
Mi'yar al-'ilm (The Standard Measure of Knowledge), Mihakk al-nazar f'l-mantiq
(The Touchstone of Proof in Logic) and al-Qistas al-mustaqim (The Just Balance)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Dharmakirti (circa 7th century) Seven Treatises on Valid Cognition
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Dignaga (5th century) Treatise on the Correct Principles of Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Porphyry (232-304) Introduction to Categories
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Cicero (106-43)
Aksapada Gautama (2nd century bc) was a logician who authored the Nyaya
Sutras, considered the foundation of the Nyaya school of Hinduism
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Posidonius (153-51 bc) compared the three categories of Stoic philosophy to a living being, with physics the meat and
blood, logic the bones and tendons which held the organism together, and ethics – the most important part – the soul
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Chrysippus (279-207 bc) systematized Stoicism into ethics, logic and physics
Kung sun Lung Tzu (300 bc) was a noted member of the Logicians
school of Chinese philosophy.

Said that "A white horse is not a horse"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Zeno of Citium (336-264 bc) introduced the term "logic" to replace Aristotle`s term "analytic"
Philo of Megara (4th cent.

bc)
Diodorus Cronus (340-280 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Theophrastus (372-287 bc)
Eubulides of Miletus (375-300 bc) formulated the liar and the Sorites paradox
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Aristotle (384-322 bc) intoduced syllogisms and modal logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Euclides of Megara (430-360 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Zeno of Elea (490-430 bc) was called by Aristotle the inventor of
dialectic, he is best known for his space and motion paradoxes
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Parmenides (510-450 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Heraclitus (535-475 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Epimenides (6th century bc) was a Cretan who made one immortal statement: "All Cretans are liars."

79:

قدیس یرومه (Saint Jerome) فرموده هست :
«Errare humanum est» : " خطا کردن امری بشری هست "
قدیس اگوستین در مقابل می گوید :
«Humanum fuit errare, diabolicum est per animositatem in errore omanere» :
" خطا کردن امری بشری هست ولی بر خطا اصرار ورزیدن امر شیطانی هست .

"


80:

در همين زمينه objective مي گايشاند:
"هيچ حيواني دانسته خطا نمي كند"

81:

نه فقط باید اندیشه ی مخالف را دوست داشت ؛ بلکه باید بدان پناه هم برد !
چرا که شیطان هیچ گاه از در مخالفت وارد نمیشود .



_ از پساب های ممیج

82:

اتفاقا اگر طویل نبود که به درد قهوه خانه نمی خورد، مزه اش به همین هست.

می دانید، ایشان واقعا زحمت کشیده اند و وقت صرف کرده اند.

همان کپی پیست هم که باشد خیلی هست.
راهش هم این هست که پس از لود شدن نوشته های صفحه کلید Esc را فشار دهید یا دکمه Stop مرورگر را کلیک کنید.

---------------
تقریبا یک ساعت پس از اینکه مطلب بالا را نوشتم، متوجه شدم این دو پست واقعا مفید و جالب توجه هستند.

بر خودم لازم دانستم از دوست عزیزم آقای بزرگمهر به خاطر این دو پست تشکر ویژه داشته باشم.
این:
نوشته اصلي بوسيله Bozorgmehr نمايش نوشته ها
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Li Hongzhi (1952)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ken Wilber (1949)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gilles Deleuze (1925-1995)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Emil Fackenheim (1916-2003)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Alan Watts (1915-1973)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Simone Weil (1909-1943)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Emmanuel Levinas (1906-1995)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gustav Bergmann (1906-1987)
Hans Jonas (1903-1993)
Mortimer Adler (1902-2001)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Karl Popper (1902-1994)
Gotthard Günther (1900-1984)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Charles Hartshorne (1897-2000)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Swami Prabhupada (1896-1977)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Roman Ingarden (1893-1970)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Edith Stein (1891-1942)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gabriel Marcel (1889-1973)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Martin Heidegger (1889-1976)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Xavier Zubiri (1889-1983)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pietro Ubaldi (1886-1972)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Paul Tillich (1886-1965)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Etienne Gilson (1884-1978)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Nicolai Hartmann (1882-1950)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jacques Maritain (1882-1973)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ramana Maharshi (1879-1950)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
P.

D.

Ouspensky
(1878-1947)
William David Ross (1877-1971)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ralph Barton Perry (1876-1957)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bertrand Russell (1872-1970)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Sri Aurobindo (1872-1950)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leo Baeck (1871-1956)
John Elof Boodin (1869-1950)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Benedetto Croce (1866-1952)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Franz Rosenzweig (1866-1929)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
George Santayana (1863-1952)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leopold Wertheimer (1862-1937)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John McTaggart (1866-1925)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Samuel Alexander (1859-1938)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Josiah Royce (1855-1916)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Vladimir Solovyov (1853-1900)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hans Vaihinger (1852-1933)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bernard Bosanquet (1848-1923)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Paul Deussen (1845-1919)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Emile Boutroux (1845-1921)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William James (1842-1910)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Franz Brentano (1838-1917)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Edward Caird (1835-1908)
Shadworth Hodgson (1832-1912)
Gustav Teichmüller (1832-1888)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ludwig Büchner (1824-1899)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Friedrich Harms (1819-1880)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Charles Renouvier (1815-1903)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Charles Secretan (1815-1895)

قهوه خانه ی تالار فلسفه
James McCosh (1811-1894)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bruno Bauer (1809-1882)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hermann Ulrici (1806-1884)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
James Martineau (1805-1900)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ludwig Feuerbach (1804-1872)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Vincenzo Gioberti (1801-1852)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Leroux (1797-1871)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Thomas Carlyle (1795-1881)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William Whewell (1794-1866)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Charles Babbage (1792-1871)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Carl Gustav Carus (1789-1869)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William Hamilton (1788-1856)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bernard Bolzano (1781-1848)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Novalis (1772-1801)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Benjamin Constant (1767-1830)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William Paley (1743-1805)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Moses Mendelssohn (1729-1786)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Immanuel Kant (1724-1804)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Isaac de Pinto (1715-1787)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
David Hume (1711-1776)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francis Hutcheson (1694-1746)
William Law (1686-1761)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
George Berkeley (1685-1753)
Arthur Collier (1680-1732)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Christian Wolff (1679-1754)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Firmin Abauzit (1679-1767)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Anthony Collins (1676-1729)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Samuel Clarke (1675-1729)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Guido Grandi (1671-1742)
Claude Buffier (1661-1737)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William Wollaston (1659-1724)
John Norris (1657-1711)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Baruch Spinoza (1632-1677)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Anne Conway (1631-1678)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John Ray (1627-1705)
Arnold Geulincx (1624-1669)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Blaise Pascal (1623-1662)
Johannes Clauberg (1622-1665)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ralph Cudworth (1617-1688)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Henry More (1614-1687)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Antoine Arnauld (1612-1694)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Rene Descartes (1596-1650)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Gassendi (1592-1655)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Uriel Acosta (1585-1640)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Edward Herbert (1583-1648)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Robert Fludd (1574-1637)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Mulla Sadra (1571-1640)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francis of Sales (1567-1622)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francisco Suarez (1548-1617)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Giordano Bruno (1548-1600)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jacopo Mazzoni (1548-1598)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Charron (1541-1603)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Juan de Mariana (1536-1624)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Laelius Socinus (1525-1562)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Thomas More (1478-1535)
Agostino Nifo (1470-1538)
John Mair (1467-1550)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pietro Pomponazzi (1462-1525)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Johannes Reuchlin (1455-1522)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leonardo da Vinci (1452-1519)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Marsilio Ficino (1433-1499)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Nicholas of Cusa (1400-1464)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Johannes Bessarion (1395-1472)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jean Buridan (1300-1358)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jan van Ruysbroeck (1293-1381)
Gersonides (1288-1344)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William of Ockham (1287-1347)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John Duns Scotus (1266-1308)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Dante Alighieri (1265-1321)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Theodore Metochita (1260- 1332)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Meister Eckhart (1260-1328)
Pietro d'Abano (1250-1316)
Boëthius of Dacia (1240-1280)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Shri Madhvacharya (1238-1317)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Thomas Aquinas (1225-1274)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Nichiren (1222-1282)
Henry of Ghent (1217-1293)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Roger Bacon (1214-1293)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Albertus Magnus (1200-1280)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Robert Grosseteste (1168-1253)
Bernard Silvestris (1147-1178)
William of Auxerre (1140-1231)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Lu Hsiang-shan (1139-1193)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Moses Maimonides (1134-1204)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Zhu Xi (1130-1200)
Alain de Lille (1128-1202)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Averroes (1126-1198)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Avempace (1095-1138)
William of Conches (1080-1154)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Abelard (1079-1144)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hugh of St Victor (1078-1141)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Judah Ha Levi (1075-1141)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Adelard of Bath (1070-1145)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bahya ibn Paquda (1040-1110)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Saint Anselm (1033-1109)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Shao Yung (1011-1077)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Avicenna (980-1037)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Saadiah Gaon (882-942)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Abu Yusuf (800-870)
Zongmi (780-841)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Kukai (774-835)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Boethius (480-525)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bodhidharma (470-543)
Damascius (462-550)
Mazdak (died c.

526)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Proclus (412-487)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Aedesius (d.

355)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Saint Augustine (354-430)
Calcidius (fl.

4th cent.)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Iamblichus (250-325)
Porphyry (232-304)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Plotinus (204-270)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Celsus (190)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Tertullian (155-240)
Alcinous (fl.

2nd cent.)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Nagarjuna (150-250)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Marcus Aurelius (121-180)
Valentinius (100-160)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jesus Christ (6bc-32ad)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Aenesidemus (100 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Cicero (106-43 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Posidonius (153-51 bc)
Philo of Larissa (160-80 bc)
Kleitomachos (187-109 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Patanjali (200 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Carneades (213-129 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Tsou Yen (305-240 bc)
Cleanthes (331-232 bc)
Anaxiphales (337 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Epicurus (341-270 bc)
Strato of Lampsacus (355-267 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Aristoteles (384-322 bc)
Xenocrates (396-314 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Plato (427-347 bc)
Euclides of Megara (430-360 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Democritus (460-370 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leucippus (480-420 bc)
Melissus of Samos (475-400 bc)
Archelaus (490-410 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Empedocles (492-432 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Anaxagoras (500-428 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Maharshi Kapila (fl.

500 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Parmenides (510-450 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Heraclitus (535-475 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pythagoras (570-480 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pherecydes of Syros (580-499 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Anaximenes (585-528 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Anaximander (610-546 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Thales (624-546 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Yajnavalkya (1800 bc)
و این:
نوشته اصلي بوسيله Bozorgmehr نمايش نوشته ها
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Susan Haack (1945) Deviant Logic, Philosophy of Logics
Trudy Govier (1944) A Practical Study of Argument
Jon Barwise (1942-2000) "The Situation in Logic," "Language, Proof and Logic"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
David K Lewis (1941-2001) Parts of Classes
قهوه خانه ی تالار فلسفه
George Boolos (1940-1996) "Logic, Logic, and Logic,"
"The Logic of Provability," "Computability and Logic"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Saul Aaron Kripke (1940) A Completeness Theorem in Modal Logic, Semantical Considerations on Modal Logic
Dag Prawitz (1936) is best known for his work on proof theory and the foundations of natural deduction
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Dana Scott (1932)
Newton da Costa (1929) On the theory of inconsistent formal systems,
Paraconsistent logic, Is there a Zande Logic?, On Jaskowski's Discussive Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jaakko Hintikka (1929) The Logic of Epistemology and the Epistemology of Logic,
Analyses of Aristotle, Inquiry as Inquiry: A Logic of Scientific Discovery,
Language, Truth and Logic in Mathematics
Howard Kahane (1928-2001) Logic and Contemporary Rhetoric: The Use of Reason in Everyday Life
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Michael A.

E.

Dummett
(1925) The Logical Basis of Metaphysics, Origins of Analytical Philosophy
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ruth Barcan Marcus (1921) "The Logical Enterprise,"
"Logic, Methodology and Philosophy of Science"
Lotfi Zadeh (1921) showed that fuzzy logic is a generalisation of classical logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
P.

F.

Strawson
(1919) Introduction to Logical Theory
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
G.

H.

von Wright
(1916) The Logical Problem of
Induction, An Essay in Modal Logic, Deontic Logic
Paul Lorenzen (1915-1995) Normative Logic and Ethics, Logical Propaedeutic
Arthur Prior (1914-1969) Formal Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Alan Turing (1912-1954)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Stephen Cole Kleene (1909-1994) Mathematical Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gerhard Gentzen (1909-1945)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Willard van Orman Quine (1908-2000) Mathematical Logic, Elementary Logic, Methods of Logic
Evert Willem Beth (1908-1964) Formal Methods: An introduction to
symboliclogicand to the study of effective operations in arithmetic and logic
J.

Barkley Rosser
(1907-1989) proved a stronger version of Gödel's first incompleteness theorem
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Kurt Gödel (1906-1978) Über formal unentscheidbare Sätze
der Principia Mathematica und verwandter Systeme
C.

A.

Meredith
(1904-1976)
Adolf Lindenbaum (1904-1941)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Alonzo Church (1903-1995) proved that Peano arithmetic and first order
logic are undecidable.

The latter result is known as Church's theorem
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John von Neumann (1903-1957)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Frank Plumpton Ramsey (1903-1930) On a problem of formal logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Karl Popper (1902-1994) Logik der Forschung
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ernest Nagel (1901-1985) The Structure of Science: Problems in the Logic of Scientific
Explanation, An Introduction to Logic and Scientific Method, Logic without Metaphysics
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Alfred Tarski (1901-1983) Logic, Semantics, Metamathematics
Gotthard Günther (1900-1984) Die philosophische Idee einer nicht-Aristotelischen Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Haskell Curry (1900-1982) Combinatory Logic, Foundations of Mathematical Logic
Arend Heyting (1898-1980) developed intuitionistic logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Emil Leon Post (1897-1954) proved in his Columbia University doctoral thesis, among other things, that the propositional
calculus of Principia Mathematica was complete: all tautologies are theorems, given the Principia axioms and a rule of
uniform substitution.

Van Heijenoort's (1966) source book on mathematical logic reprinted Post's classic article setting out
this result.

This thesis also devised truth tables independently of Wittgenstein and Charles Peirce and put them to good
mathematical use
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Wilhelm Ackermann (1896-1962) Grundzüge der theoretischen Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Susanne Langer (1895-1985) An Introduction to Symbolic Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Rudolf Carnap (1891-1970) Abriss der Logistik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hans Reichenbach (1891-1953) Elements of symbolic logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Kazimierz Ajdukiewicz (1890-1963) Pragmatic Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ludwig Wittgenstein (1889-1951) Tractatus Logico-Philosophicus
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Moses Schönfinkel (1889-1942) invented combinatory logic independently of, and
a little earlier than, Haskell Curry, "Über die Bausteine der mathematischen Logik"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Paul Bernays (1888-1977) mathematical logican
Thoralf Skolem (1887-1963) mathematical logican
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Tadeusz Kotarbinski (1886-1981) Leçons sur l'histoire de la logique
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leon Chwistek (1884-1944)
Heinrich Scholz (1884-1956)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Clarence Irving Lewis (1883-1964) A Survey of Symbolic Logic, Symbolic Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Luitzgen Egbertus Jan Brouwer (1881-1966) Beweis des Jordanschen Satzes für N Dimensionen
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ernst Mally (1879-1944) was one of the founders of Deontic logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jan Łukasiewicz (1878-1956) worked on multi-valued logics, including his own three-valued propositional
calculus, the first non-classical logical calculus.

He is responsible for one of the most elegant axiomatizations
ofclassical propositional logic; it has just three axioms and is one of the most used axiomatizations today
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Leopold Löwenheim (1878-1957) Über Möglichkeiten im Relativkalkül
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bertrand Russell (1872-1970) Principia Mathematica,
Introduction to mathematical philosophy
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Fyodor Shcherbatskoy (1866-1942) Theory of Knowledge and Logic According to the Later Buddhists
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Kazimierz Twardowski (1866-1938) established the Lwów-Warsaw
School of logic and became the "father of Polish logic"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
David Hilbert (1862-1943) Grundzüge der theoretischen Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Alfred North Whitehead (1861-1947) Principia Mathematica
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Edmund Husserl (1859-1938) Logische Untersuchungen, Formale und
transzendentale Logik.

Versuch einer Kritik der logischen Vernunft
William Ernest Johnson (1858-1931) Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Giuseppe Peano (1858-1932) Applicazioni Geometriche del Calcolo Infinitesimale
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Nikola Tesla (1856-1943) invented the electronic AND logic gate circuit
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Josiah Royce (1855-1916) Principles of Logic
John Cook Wilson (1849-1915)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gottlob Frege (1848-1925) Begriffsschrift, Grundgesetze der Arithmetik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Wilhelm Windelband (1848-1915) Theories in Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
F.

H.

Bradley
(1846-1924)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Georg Cantor (1845-1918) invented set theory
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Ernst Schröder (1841-1902) his "Vorlesungen über die Algebra der Logik" prepared the way for the
emergence of mathematical logic as a separate discipline in the twentieth century by systematizing the
various systems of formal logic of the day
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Charles S.

Peirce
(1839-1914) Studies in Logic
Hugh MacColl (1837-1909) published a four-part article setting out the first known variant of the
propositional calculus, calling it the "calculus of equivalent statements", anteceding Frege's Begriffschrifft
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John Venn (1834-1923) introduced the Venn diagrams in his work "Symbolic Logic."
"The Logic of Chance" and "The Principles of Empirical Logic" completed his logical writings
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Lewis Carroll (1832-1898) Symbolic Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Christoph von Sigwart (1830-1894) Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Henry Longueville Mansel (1820-1871) Prolegomena logica: an
Inquiry into the Psychological Character of Logical Processes
Karl von Prantl (1820-1888) Geschichte der Logik im Abendland
Friedrich Harms (1819-1880) "Geschichte der Logik," "Logik"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Rudolf Hermann Lotze (1817-1881) Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
George Boole (1815-1864) "Mathematical Analysis of Logic," "An Investigation of the Laws
of Thought, on which are founded the Mathematical Theories of Logic and Probabilities"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Augustus De Morgan (1806-1871) Formal Logic, De Morgan's laws
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hermann Ulrici (1806-1884) Über Princip u.

Methode der Hegelschen
Philosophie, Grundprincip der Philosophie, System der Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John Stuart Mill (1806-1873) A System of Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jules Barthélemy-Saint-Hilaire (1805-1895) De la Logique d’Aristote
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Friedrich Adolf Trendelenburg (1802-1872) Elementa inices Aristoteticae, Erlauterungen zu den
Elementen der Aristotelischen Logik, Logische Untersuchungen, Die logische Frage in Hegels System
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William Whewell (1794-1866) History of the Inductive Sciences, from the Earliest to the Present Time
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Arthur Schopenhauer (1788-1860) On the Fourfold Root of the Principle of Sufficient Reason
William Hamilton (1788-1856) Lectures on Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Bernard Bolzano (1781-1848) The Paradoxes of the Infinite
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jakob Friedrich Fries (1773-1843) System der Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Georg Wilhelm Friedrich Hegel (1770-1831) Science of Logic
Christoph Gottfried Bardili (1761-1808) Grundriss der ersten Logik
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Immanuel Kant (1724-1804) The False Subtlety of the Four Syllogistic Figures
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Etienne Bonnot de Condillac (1714-1780) Logique
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francis Hutcheson (1694-1746) Compendium of Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Hermann Samuel Reimarus (1694-1768) Vernunftlehre als Anweisung zum richtigen Gebrauche der Vernunft
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Giambattista Vico (1668-1744) New Science
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Christian Wolff (1679-1754) Philosophia rationalis, sive logica
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Isaac Watts (1674-1748) Logick: Or, the Right Use of Reason
Gershom Carmichael (1672-1729) Breviuscula Introductio ad Logicam
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Gottfried Wilhelm Leibniz (1646-1716) proposed an alphabet of human thought
Arnold Geulincx (1624-1669)
Johannes Clauberg (1622-1665) Logica vetus et nova
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Antoine Arnauld (1612-1694) "La logique, ou l'art de penser" is commonly known as the Port-Royal Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
René Descartes (1596-1650) resolved the omnipotence paradox by
proposing that an omnipotent being can do the logically impossible
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Gassendi (1592-1655) Syntagma philosophicum
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francis Bacon (1561-1626) Novum Organum
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Francisco Suarez (1548-1617) Metaphysical Disputations
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jacopo Zabarella (1532-1589) Opera Logica
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Petrus Ramus (1515-1572) Quecumque ab Aristotele dicat essent, commentita esse
John Mair (1467-1550) Lectures in logic, Quaestiones logicales
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Rodolphus Agricola (1443-1485) De inventione dialectica
Paul of Venice (1368-1429) Logica parva et logica magna
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Albert of Saxony (1316-1390) Perutilis logica, Quaestiones logicales, Quaestiones on the Ars Vetus
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Jean Buridan (1300-1358) Compendium Logicae, Summa de Dialecticâ, Buridan's ass
قهوه خانه ی تالار فلسفه
William of Ockham (1285-1349) Ockham's Razor, Summa logicae
Walter Burley (1275-1344)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
John Duns Scotus (1266-1308)
Giles of Rome (1243-1316)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Robert Kilwardby (1215-1279)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Roger Bacon (1214-1293) Opus Majus
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Peter of Spain (1205-1277) Scholastic Logic
William of Sherwood (1190-1249) was the author of two books which were an important influence on the development of
Scholastic logic: Introductiones in Logicam (Introduction to Logic), and Syncategoremata.

These are the first known works
to deal in a systematic way with what is now called supposition theory, known in William's time as the logica moderna
Adam Parvipontanus (d.

1181) Ars disserendi
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Robert Grosseteste (1168-1253)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Averroës (1126-1198) was one of the first philosophers to propose the omnipotence paradox
John of Salisbury (1120-1180) Metalogicon
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Pierre Abélard (1079-1142)
Gilbert de la Porrée (1070-1154) De sex principiis
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Adelard of Bath (1070-1145)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Abu Hamid al Ghazali (1058-1111) composed three works on Aristotelian logic,
Mi'yar al-'ilm (The Standard Measure of Knowledge), Mihakk al-nazar f'l-mantiq
(The Touchstone of Proof in Logic) and al-Qistas al-mustaqim (The Just Balance)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Dharmakirti (circa 7th century) Seven Treatises on Valid Cognition
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Dignaga (5th century) Treatise on the Correct Principles of Logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Porphyry (232-304) Introduction to Categories
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Cicero (106-43)
Aksapada Gautama (2nd century bc) was a logician who authored the Nyaya
Sutras, considered the foundation of the Nyaya school of Hinduism
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Posidonius (153-51 bc) compared the three categories of Stoic philosophy to a living being, with physics the meat and
blood, logic the bones and tendons which held the organism together, and ethics – the most important part – the soul
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Chrysippus (279-207 bc) systematized Stoicism into ethics, logic and physics
Kung sun Lung Tzu (300 bc) was a noted member of the Logicians
school of Chinese philosophy.

Said that "A white horse is not a horse"
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Zeno of Citium (336-264 bc) introduced the term "logic" to replace Aristotle`s term "analytic"
Philo of Megara (4th cent.

bc)
Diodorus Cronus (340-280 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Theophrastus (372-287 bc)
Eubulides of Miletus (375-300 bc) formulated the liar and the Sorites paradox
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Aristotle (384-322 bc) intoduced syllogisms and modal logic
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Euclides of Megara (430-360 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Zeno of Elea (490-430 bc) was called by Aristotle the inventor of
dialectic, he is best known for his space and motion paradoxes
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Parmenides (510-450 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Heraclitus (535-475 bc)
قهوه خانه ی تالار فلسفه
Epimenides (6th century bc) was a Cretan who made one immortal statement: "All Cretans are liars."

83:

مولانا و عشق: نگاهي به مسأله عشق در مثنايشان معنايشان
متن سخنراني دكتر غلامرضا اعواني در سمينار جلاالدين رومي
دانشگاه تورنتو پنجم فوريه 2005
-------------
سخن فرمودن از عشق در مثنايشان معنايشان جلال‌الدين محمد بلخي اون ستارة درخشان آسمان عرفان و اون يگانة دوران كاري به غايت دشوار هست زيرا عشق از ديدگاه حضرت مولانا بحري هست بس ژرف و عميق كه كس به ژرفاي اون نتوان رسيد و سياحان اين بحر براي فراچنگ آوردن در و مرواريد اون چه بسا در اون غرقه گشته‌اند و آب دريا غريقان اين بحر را در ساحل افكنده هست اما حضرت مولانا غواصي هست ماهر كه با پاچيلة معرفت در اعماق ژرف اين دريا رفته و گوهرها را به سلك نظم كشيده هست.

قهوه خانه ی تالار فلسفه

انصاف را كه اگر نفحه‌اي از اون نسيم عشق از انفاس حضرت مولانا بر مشام جان وزيدن گيرد جان از اون نفحة الهي سرمست شود و از اون سرمستي از هر هستي مجازي خايشانش تهي گردد حسن معشوق آتش در وجود او افكند و او را از خايشانشتن فاني گرداند.
عشق از دو عالم بيگانه هست و امت عامي كه عاشق را كه از هفتاد و دو عالم بيگانگي دارد ديوانه مي‌خوانند و در واقع در عشق هفتاد و دو نوع جنون نهفته هست.

عشق از سايشاني خلاف عقل هست زيرا آثار عقل در همه جا پيداست در حالي كه در نهانخانة عالم پنهان هست و در واقع عشق پنهانترين پنهانهاست.

از نشانه‌هاي عشق تحير هست و در مقامات عرفاني وادي حيرت از مقامات سلوك و شرط لازم براي وصول به مرتبة فناست.

در نتيجه مولانا از عشق به درياي عدم تعبير مي‌كند.

عدم در اينجا رمز نيستي و فناست.

عشق انسان را از هر هستي مجازي بركنده و او را در هستي حقيقي فاني مي‌سازد.

عشق حتي برتر از بند بندگي و خداوندي هست.

اندرو هفتاد و دو ديوانگي با دو عالم عشق را بيگانگي
جان سلطانان جان در حسرتش سخت پنهان هست و پيدا حيرتش
تخت شاهان تخته‌بندي پيش او غير هفتاد و دو ملت كيش او
بندگي بند و خداوندي صداع مطرب عشق اين زند وقت سماع
در شكسته عشق را اونجا قدم پس چه باشد عشق درياي عدم
زين دو پرده عاشقي مكتوم شد بندگي و سلطنت معلوم شد
تا ز هستان پرده‌ها برداشتي كاشكي هستي زباني داشتي
پردة ديگر بدو بستي بدان هر چه گايشاني اي دم هستي از اون
خون بخون شستن محال هست و محال آفت ادراك اون قالست و حال
روز و شب اندر قفس در ني دمم من چو با سودا ئيانش محرمم
دوش اي جان بر چه پهلو خفته‌اي سخت مست و بيخود و آشفته‌اي
مثنايشان دفتر سوم (29 _4719)

بيماري عشق نيز غير از همة بيماريهاست و طبيب صوري راهي به درمان اون ندارد.

عشق امري رباني و الهي و رمز خورشيد كمال حق هست.

مولانا عشق را «اصطرلاب اسرار خدا» مي‌خواند.

غايت و نهايت عشق وصول به حضرت حق هست گو اينكه عشق به تعبير مولانا عشق «اين سري» يا عشق مجازي باشد.

عشق از ديد مولانا چون صفت حق هست.

نامتناهي هست و بنابراين مانند ديگر اوصاف حق در قالب الفاظ و كلمات نمي‌گنجد و هر چند انسان بخواهد با كمك الفاظ و روشنگري زبان اون را تفسير كند بر ابهام اون مي‌افزايد و «عشق بي‌زبان» خود گايشانا‌تر و روشنتر هست.

خاصه عقل از تبيين عشق عاجز هست و به خري ماند كه در وصف اون در وحل الفاظ و حروف گرفتار مي‌شود.

بهترين راه براي شناختن عشق خود عشق هست.




عشق اصطرلاب اسرار خداست علت عاشق ز علتها جداست
عاقبت ما را بدان شه رهبر هست عاشقي گر زين سر و گر زان سر هست
چون به عشق آيم خجل باشم از اون هر چه گايشانم عشق را شرح و بيان
ليك عشق بي‌زبان روشنتر هست گرچه تفسير زبان روشنگر هست
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت چون قلم اندر نوشتن مي ‌شكافت
شرح عشق و عاشقي هم عشق فرمود عشق در شرحش چو خر در گل بخفت
گر دليلت بايد از ايشان برمتاب آفتاب آمد دليل آفتاب
مثنايشان دفتر يكم (16- 110)

به نظر مولانا عشق از اوصاف خداوند بي‌نياز هست و بنابراي عاشق و معشوق حقيقي خود هموست و اطلاق عشق بر ذات حق اطلاق حقيقي و بر غير حق اطلاق مجازي هست.

اين به جهت اون هست كه اوصاف كمالية وجود اولاٌ و بالذات به حضرت حق و ثانيا و بالعرض به موجودات عالم تعلق دارد.

بنابراين حسن مطلق از اون خداوند هست و زيبايي موجودات عالم را به «حسن زراندود» مانند مي‌كند.

عشق خداوندي به مانند نور محض هست كه از هرگونه عيب و نقصي مبراست و عشق مخلوق به مانند آتشي هست كه ظاهر اون آتش و باطن اون دود هست و اگر نور آتش بميرد سياهي دود پيدا گردد.


عاشقي بر غير او باشد مجاز عشق ز اوصاف خداي بي‌نياز
ظاهرش نور اندرون دود آمده هست زاونك اون حسن زراندود آمده هست
بفسرد عشق مجازي اون وقت چون رود نور و شود پيدا دخان
جسم ماند گنده و رسوا و بد وارود اون حسن سايشان اصل خود
وارود عكسش زديوار سياه نور مه راجع شود هم سايشان ماه
مثنايشان دفتر ششم (75- 970)

فرموديم كه در نظر مولانا عشق وصف حضرت حق هست و عشق انساني عشقي مجازي و حادث هست و بين اون دو هر چند در معناي عشق مشتركند تفاوت فراوان هست.

در انسان وجود عشق و محبت با خوف و بيم و خشيت به هم آميخته هست در حالي كه خداوند متصف به خوف و خشيت نيست.

به هر تقدير عشق چه عشق خالق باشد و چه وصف مخلوق هرگز به وصف نيايد زيرا چيزي كه وصف خداوند باشد چگونه تواند در قالب حد و تعريف گنجد.


خوف نبود يزدان عزيز پس محبت وصف حق دان عشق نيز
وصف حادث كو وصف پاك كو وصف حق كو وصف مشتي خاك كو
صد قيامت بگذرد وان ناتمام شرح عشق ار من بگايشانم بر دوام
حد كجا اونجا كه وصف ايزدست زانك تاريخ قيامت راحد هست
از فراز عرض تا تحت‌الثري عشق را پانصد پرست و هر پري
مثنايشان دفتر پنج (12- 2111)

در اين زندگي خاكي وقتي عاشق به معشوق و محب به محبوب عشق مي‌ورزد كه معشوق زنده باشد.

هيچ كسي عاشق معشوقي كه مرده و تن او در گور افسرده هست نيست و اگر هم باشد عاشق جان اوست پس اين سخن بر اين دلالت دارد كه عاشقي و معشوقي وصف جان هست و نه تن و تن و جان هر دو در انسان امري هست عاريتي.


اونچه زيبندة عشق هست اون جمال باقي سرمدي هست و اون زنده‌اي هست جاايشاندان كه هرگز مرگ و نيستي را به درگه او راه نيست.

ورنه چون شد شاهد تو پيره خر چون زراندود هست خوبي در بشر
كان ملاحت اندرو عاريه بد چون فرشته بود همچون ديو شد
اندك اندك خشك مي‌گردد نهال اندك اندك مي‌ستاند اون جمال
دل طلب كن دل منه بر هستخوان رو نعمره ننكسه بخوان
دو لبش از آب حيوان ساقيست كان جمال دل جمال باقيست
هر سه شد يك شد چون طلسم تو شكست خود هم او آبست و هم ساقي و مست
مثنايشان دفتر دوم (17- 712)
خواه عشق اين جهان خواه اون جهان اونچه معشوق هست صورت نيست اون
چون برون شد جان چرايش هشته‌اي اي كه بر صورت تو عاشق گشته‌اي
عاشقا واجو كه معشوق تو كيست؟ صورتش برجاست اين سيري ز چيست
عاشقستي هر كه او را حس هست اونچه محسوس هست اگر معشوقه هست
تابش عاريتي ديوار يافت پرتو خورشيد بر ديوار تافت
واطلب اصلي كه تابد او مقيم بر كلوخي دل چه بندي اي سليم
مثنايشان دفتر دم (709- 703)
و بالاخره مولانا عشق موجودات فاني را فاني مي‌شمارد و عشق حضرت حق پايدار و جاايشاندان مي‌داند و اون را به سالك طريق حق تجايشانز مي‌نمايد.
عشق را بر حي جان افزاي‌دار
دفتر پنجم (3272) عشق بر مرده نباشد پايدار
زانكه مرده سايشان ما آينده نيست زانكه عشق مردگان پاينده نيست
هر دمي باشد ز غنچه تازه‌تر عشق زنده در حيات و در بصر
كز شراب جان فزايت ساقي هست عشق اون زنده گزين كو باقي هست
يافتند از عشق او كار و كيا عشق اون بگزين كه جمله انبيا
با كريمان كارها دشوار نيست تو مگو ما را بدان شه بار نيست
دفتر اول (21- 218)


در نظر مولانا شالوده هستي بر عشق نهاده شده هست، عشق فقط صفت خداوند و بشر نيست بلكه اصل خلقت و پيدائي عالم هست، عشق مانند دريايي كران ناپيداست و آسمانها و زمين چون كف و موجي از اين دريايند، گردش و پايشانش آسمانها و زمين از عشق هست و اگر سريان عشق در شريان عالم نباشد عالم از ايستائي فسرده مي‌شود و جمادي در نبات و نبات در حيوان و حيوان در انسان محو و فاني نمي‌شودِ؛ ذرات عالم عاشق كمال حق‌اند و راه علو و هستكمال را مي‌پايشانند و در شتاب و جنبش خايشانش حق را تسبيح مي‌گايشانند و تنشان از اين جنبش عشق پاك و پيراسته مي‌شود.

چون زليخا در هواي يوسفي عشق بحري آسمان بر ايشان كفي
گر نبودي عشق بفسردي جهان دور گردونها ز موج عشق دان
كي فداي روح گشتي نامياب كي جمادي محو گشتي در نبات
كز نيسمش حامله شد مريمي روح كي گشتي فداي اون دمي
كي بدي بران و جايشانان چون ملخ هر يكي بر جا ترنجيدي چو يخ
مي‌شتابد در علو همچون نهال ذره ذره عاشقان اون كمال
تنقيه تن مي‌كنند از بهر جان سبح‌لله هست شتابان
دفتر پنجم (59- 3853)
نمونه اعلاي عشق در عالم هستي سرور كائنات رسول خداست كه از فرط ظهور عشق سرمدي در او كنيه (حبيب‌الله) مفتخر شده هست و با اون كه همه انبياء مظهر تام حبّ و عشق الهي‌اند او در ميان همگنان به اين صفت ممتاز گشته هست.

چون به مصداق احببت ان اعرف، عشق سلسله جنبان عالم هستي هست، كمال اين عشق در خطاب لولاك لما خلقت الا فلاك (اي محمّد (ص) اگر تو نبودي اين جهان را نمي‌آفريدم) جلوه‌گر شده هست.

پس غرض از برافراشتن اين چرخ بلند، فهم علوّ مرتبه عشق هست.

عشق سايد كوه را مانند ديگ عشق جو شد بحر را مانند ديك
عشق لرزاند زمين را از گزاف عشق بشكافد فلك را صد شكف
بهر عشق او را خدا لو لاك فرمود با محمّد بود عشق پاك جفت
پس مرو راز انبيا تخصيص كرد منتهي در عشق چون او بود فرد
كي وجودي دادمي افلاك را گر نبودي بهر عشق پاك را
تا علوّ عشق را فهمي كني من بدان افراشتم چرخ سني
اون چو بيضه تابع آيد اين چو فرخ منفعتهاي دگر آيد ز چرخ
تا زخواري عاشقان بوئي بري خاك را من خوار كردم يكسري
تا زتبديل فقير آگه شايشان خاك را داديم سبزي و نايشاني
دفتر پنجم (43- 2735)
عشق به تعبير مولانا اگر به در انبان هستي افكنده هست.

بالائي و پستي عالم همه از عشق هست.

عشق افلاك را در گردش و چرخش انداخته هست به گونه‌اي كه افلاك بر گرد سر ما در حركت‌اند.

عشق آرام و برنامه را از زير و زبر عالم گرفته هست.

موجودات عالم چون خار و خسي كه در گرداب تند گرفتار آمده باشد، در سيل عشق افتاده و دل به قضاي عشق نهاده‌اند و مانند سنگ آسيا به گرد خود مي‌گردند.

جريان آب جو و گردش دولاب گردون نشانه‌اي از اين عشق هست.


يكدمي بالا و يك دم پست عشق گر به در انبانم دست عشق
نه به زير آرام دارم نه زبر او همي گرداندم بر گرد سر
بر قضاي عشق دل بنهاده‌اند عاشقان در سيل تند افتاده‌اند
روز و شب گردان و نالان بي‌برنامه همچو سنگ آسيا اندر مدار
تا نگايشاندكس كه اون جو راكدست گردشش بر جايشان جايشانان شاهدست
گردش دولاب گردوني ببين گر نمي‌بيني نو جو را در كمين
دفتر ششم (13- 908)
اگر انسان نمي‌تواند سريان عشق را در گردش افلاك مشاهده كند بايد اون را در جوشش عناصر، از حركت خس و خاشاك يا كف آب و جوشش دريا و از جوش و خروش باد و خيزش امواج دريا و حركت آفتاب و ماه و ستارگان ببيند.

در عناصر جوشش و گردش نگر گر نمي‌بيني تو تدايشانر قدر
باشد از غليان بحر با شرف زانك گردشهاي اون خاشاك و كف
پيش امرش موج دريا بين بجوش باد سرگردان به بين اندر خروش
گرد مي‌گردند و مي‌دارند پاس آفتاب و ماه دو گاو خرآس
مركب هر سعد و نحسي مي‌شوند اختران هم خانه خانه مي‌دوند
دفتر ششم (25- 921)
غير از حركت عشاق، يا جسم و جان عاشقان، هيچ گردشي در عالم در عالم خالي از قصد و غرض نيست.

چنانكه مولانا عقل را به عقل جزايشان و عقل كلّي تقسيم مي‌كند، عشق جزئي را نيز از عشق كل متمايز مي‌سازد.

عاشقان حقيقي عاشقان كل‌اند و هر كه نظر او بر عشق جزايشان به كل باشد از مشاهده عشق كلي باز مي‌ماند.

هر چند كه بازگشت هر جزايشان به كل هست و عشق جزايشان نيز از اين قاعده بر كنار نيست.


غير جسم و غير جان عاشقان بي‌غرض نبود بگردش در جهان
ماند از كل اونكه شد مشتاق جزو عاشقان كل ني عشاق جزو
زود معشوقش به كل خود رود چونك جزايشان عاشق جزايشان شود
دفتر يكم (2803_ 2800)
نمونه‌اي از اين عشق الهي در پي آمدن شب و روز ديده مي‌شود.

اگر چه روز عاشق شب هست و امّا شب ازو عاشق‌تر هست.

در اين گردش پياپي لحظه‌اي ايست و ايستائي نيست.


چون ببيني شب برو عاشق‌ترست روز بر شب عاشق هست و مضطربست
از پي همشان يكي دم ايست نيست نيستشان از جست و جو يك لحظه‌ايست
اين بر اون مدهوش و اون مدهوش اين اين گرفته پاي اون اون گوش اين
در دل عذرا هميشه وامق هست در دل معشوق جمله عاشق هست
در ميانشان فارق و فاروق نيست در دل عاشق به جز معشوق نيست
دفتر ششم (80- 2676)
عق جزايشان منكر عشق هست.

گرچه مدعي هست كه به اسرار و حقايق عشق راه دارد.

عقل جزايشان عقل تقيد هست، عقلي هست كه از قيد خودي رهائي نيافته و در قيد و بند انانيت و هستي مجازي گرفتار هست.

گرچه بنمايد كه صاحب سر بود عقل جزايشان عشق را منكر نبود
چون فرشته لا نشد اهريمني هست زيرك و داناست امّا نيست نيست
چون به حكم حال آئي لا بود او به قول و فعل يار ما بود
دفتر يكم (4- 1982)
عقل جزايشان عقلي هست كه رايشان به اين سراي دارد و مانند كركسي هست كه به جيفه خواري دنيا گرفته هست، در حالي كه عقل كلّي كه از بال و پر عشق مدد مي‌گيرد مانند پر جبرائيل در طرفة العيني به درة المنتهي مي‌رسد و به قرب او ادني واصل مي‌شود.



پرّ او با جيفه خواري متصل عقل جزايشان كر كس آمد اي عقل
مي‌پرد تا ظل سدره ميل ميل عقل ابدالان چو پر جبرئيل
مثنايشان، كتاب ششم (9- 4138)
مولانا از عقل جزايشان به زيركي تعبير مي‌كند.

نمونه‌اي ابليس هست كه با همه زيركي و دانائيش از درگاه قرب الهي رانده شده هست.

نمونه كامل عشق انسان يا نوع بني‌آدم هست كه به جهت انس با حضرت انس با حضرت حق به كمال مرتبه قرب نائل گرديده هست.

در تمثيل زيباي ديگري مولانا زيركي عقل را به شنا كردن در درياهاي بي‌كران و ژرف و بي‌پناه تشبيه مي‌كند كه در اون انسان در كام طوفانها و گردابهاي خوفناك گرفتار مي‌آيد به گونه‌اي كه براي او اميد رهايي نيست و شناگر در كام مرگ گرفتار مي‌شود.

برعكس عشق مانند كشتي هست كه كمتر در لجّه‌اي عميق و گردابهاي هائل غرق مي‌شود و در ميان طوفانهاي سهمگين مسافر هميشه اميد رهائي و نجات دارد.


زيركي زابليس و عشق از آدم هست داند او كو نيكبخت و محرم هست
كم رهد غرقست او پايان كار زيركي سبّاحي آمد در بحار
نيست جيحون نيست جو درياست اين هل سباحت را رها كن كبر و كين
در ربايد هفت دريا را چو كاه واونگهان درياي ژرف بي‌پناه
كم بود آفت بود اغلب خلاص عشق چون كشتي بود بهر خواص
زيركي ظن هست و حيراني نظر زيركي بفروش و حيراني بخر
حسبي الله گو كه الله ام كفي عقل قربان كن به پيش مصطفي
دفتر چهارم (8- 1402)
در جاي ديگر مولانا عشق را به مرغ و همّ عاشق را به بال و پر مرغ تشبيه كند.

مرغ فقط با به پرواز درآوردن بال و پر مي‌تواند از هر جائي به آشيانه خود پرواز كند.

عاشق اون فقط با هستمداد از همّت عشق مي تواند به وصل جانان نائل آيد.


پرّ امت همتست اي امتان مرغ با پر مي‌پرد تا آشيان
خير و شر منگر تو در همّت نگر عاشقي كالوده شد در خير و شر
دفتر ششم (6- 135)
در دفتر پنجم مثنايشان مولانا داستان معشوقي را بيان مي‌كند كه در صدد امتحان عاشق خايشانش هست و مي‌خواهد به‌بيند كه آيا عاشق خايشانش هست و مي‌خواهد به‌بيند كه آيا عاشق بطور كلّي در وجود معشوق فاني شده هست يا نه.

معشوق از عاشق مي‌پرسد كه آيا خود را بيشتر دوست دارد يا معشوق را، عاشق در جواب مي‌گايشاند كه در وجود معشوق اون چنان فاني شده هست كه از سر تا قدم از وجود معشوق پر شده هست و اون چنان
مستغرق معشوق هست كه از عاشق جز نامي بيش بر ايشان نمانده هست.

اين فناي كلّي عاشق در معشوق موجب كمال عاشق مي‌شود مانند سركه‌اي كه در درياي انگبين شيرين شده هست و يا به سنگي ماند كه لعل ناب شده هست و از صفات آفتاب پر گرديده و سنگي خود را از دست داده هست.


در صبوحي كه فلان بن فلان فرمود معشوقي به عاشق زامتحان
يا كه خود را، راست گو يا ذالكرب مر مرا تو دوست‌تر داري عجب
گه پرم از تو زساران تا قدم فرمود من در تو چنان فاني شدم
در وجودم جز تو اي خوش كام نيست بر من از هستي من جز نام نيست
همچو سركه در تو بحر انگبين زاون سبب فاني شدم من اين چنين
پر شود او از صفات آفتاب همچو سنگي كو شود كل لعل ناب


84:

به کعبه فرمودم تو از خاکی منم خاک
چرا باید به دور تو بگردم.


ندا آمد تو با پای آمدی باید بگردی
برو بادل بیا تا من بگردم.

85:

دو راهب در راه زیارتگاهی به قسمت کم عمق رودخانه ای که محل تردد امت بود رسیدند .

کنار رودخانه دختری را دیدند که لباسهای پر زرق و برقی بر تن داشت و کاملا واضح بود نمیدانست چه کار کند چون آب رودخانه بالا آمده بود و او نمی خواست لباسهایش کثیف شود .
یکی از راهبه ها بی هیچ مقدمه ای او را بر کول گرفت و از رودخانه گذراند و در اون سوی رودخانه روی زمین خشک گذاشت .
سپس راهبه ها دوباره راه خود را در پیش گرفتند ، اما ساعتی بعد راهب دیگر شروع به ایراد گرفتن کرد و فرمود : شکی نیست که لمس کردن بدن زنان کار درستی نیست ، این کار خلاف احکام رهبانیت هست ، شما چگونه به خودتان جرات میدهید که برخلاف احکام رهبانیت عمل کنید ؟
راهبی که دختر را بر دوش حمل کرده بود لحظاتی بدون اینکه سخنی بر زبان بیاورد راه پیمود و سرانجام در جواب او فرمود :
من یک ساعت قبل او را از دوشم روی زمین گذاشتم ، شما چرا هنوز او را حمل می کنید ؟

_مگارد شلوگل

86:

حتماً ازدواج بکنید، اگر زن خوبی بگیرید خوشبخت خواهید شد، اگر زن بدی بگیرید فیلسوف خواهید شد.

سقراط

87:

فارس: رئيس قوه قضائيه با اشاره به افزايش ترجمه كتاب‌هاي فلسفي به فارسي فرمود: بايد موج ترجمه كتاب‌هاي غربي در كشور مهار شود.

آيت‌الله صادق آملي لاريجاني پيش از ظهر امروز در دومين جشنواره علامه حلي كه در سالن همايش‌هاي مدرسه دارالشفا قم انجام شد در سخناني با اشاره به لزوم جهت‌گيري پژوهش‌هاي حوزه‌هاي علميه به منظور پاسخگايشاني به تمام دنيا فراخوان نمود: حوزه‌هاي علميه بايد از مرزهاي فعلي فراتر بروند و معارف و فرهنگ دنيا را بشناسند.

ايشان با اشاره به اينكه بسياري از طلاب جوان با فرهنگ‌هاي مختلف موجود در دنيا آشنا نيستند، اضافه کرد: براي انتقال فرهنگ اسلامي به مخاطبان تمام دنيا بايد فرهنگ طرف مقابل را بشناسيم.

رئيس قوه قضائيه خاطرنشان كرد: نبايد كتابي كه مملو از اصطلاحات حوزايشان هست را به زبان‌هاي ديگر ترجمه كنيم و انتظار داشته باشيم كه اين كار براي انتقال معارف حوزايشان مفيد هست.

لاريجاني اضافه كرد: ممكن هست اين كتاب داراي مباحث مفيدي باشد اما اينگونه انتقال مفاهيم ممكن هست داراي مضرراتي هم براي حوزه‌هاي علميه باشد.

ايشان با بيان اينكه افرادي از حوزه‌هاي علميه بايد براي شناسايي علوم فلسفه و كلام غربي تلاش كنند، ادامه داد: سخنان و مباحث دقيق و پرمغزي در حوزه‌هاي علميه به ايشانژه در فلسفه، كلام، تفسير و ...

وجود دارد كه مي‌تواند به سراسر دنيا انتقال يابد البته اين كار نيازمند فعاليت‌ عالمانه و پرورش طلاب در مرزهايي فراتر از مرزهاي حوزه‌هاي علميه داخل كشور هست.

رئيس قوه قضائيه انتقال معارف و علوم از كشورهاي ديگر را نيز مستلزم رعايت برخي واقعيات دانست و تصريح كرد: در برخي موارد شاهد هستيم كه هنگام انتقال اين مفاهيم افراط و تفريط‌هاي فراواني صورت مي‌گيرد مانند اينكه يك كتاب فلسفي يا اخلاقي براي يك جوان در سطح دبيرستان ترجمه مي‌شود.

لاريجاني با تاييد ضرورت درك معارف ساير كشورها ادامه داد: براي انتقال معارف ساير كشورها بايد ابتدا مشكلات اون را در داخل كشور برطرف كنيم.

ايشان با بيان اينكه مسير ترجمه كتاب‌هاي غربي در كشور باز شده هست و در اين ميان برخي كتاب‌هاي كاملا بي‌ارزش كه فاقد مباحث توليد علم هستند به فارسي ترجمه مي شوند، بيان كرد: اينگونه كتاب‌ها حرف‌هاي ديگران را با رنگ و لعاب جديد بيان مي‌كنند اما پژوهشگر حوزايشان بدون اطلاع از اين موضوع مشغول ترجمه اون مي‌شود.

رئيس قوه قضائيه فرمود: البته برخي كتاب‌هاي مادر و كلاسيك بايد به فارسي ترجمه شوند كه ترجمه همين كتاب‌ها نيز بايد از سايشان افراد صاحب‌نظر و توانمند صورت پذيرد.

لاريجاني با اشاره به بي‌توجهي بسياري از دانشمندان غربي به علوم انساني موجود در كشورهاي اسلامي اين سوال را مطرح كرد كه آيا وقتي ما به دقت كتاب‌هاي فلسفي غرب را مورد مطالعه برنامه مي‌دهيم اونها نيز در مورد كتاب‌هاي ما چنين دقت و توجهي را دارند.

ايشان با ذكر مثالي در اين ارتباط فرمود: توجه به كتاب‌هايي مانند كتاب‌هاي ملاصدرا از رايشان پژوهش در تاريخ فلسفه اسلامي بوده هست و نه شناسايي مباحث فلسفي در اسلام.

رئيس قوه قضائيه با نامتقارن مطالعهتوجه به مباحث علوم انساني در كشورهاي غربي و كشورهاي اسلامي بيان داشت: اكنون ما در دوره‌اي هستيم كه شايد مجبور باشيم برخي كتاب‌ها را از غرب ترجمه كنيم اما نبايد از ياد ببريم كه وقتي ما مولد علوم بوده‌ايم و بايد به چنين واقعياتي باز گرديم.

لاريجاني با بيان اينكه براي بازگشت به دوران توليد علم چاره‌اي جز فراگيري علوم شرقي و غربي نداريم، فرمود: اين كار بايد حساب شده باشد و در اون روش معقولي پيش گرفته شود.

ايشان با اشاره به برخي مباحث مطرح شده از سايشان برگزيدگان دومين جشنواره علامه حلي اضافه كرد: تا جايي كه مي‌توانيم بايد در علوم حوزايشان از الفاظ مصطلح در حوزه هستفاده كنيم.

رئيس قوه قضائيه با بيان اينكه اجتهاد امري روشمند هست، اضافه کرد: اجتهاد نيازمند مقدمات فراواني هست و نبايد تصور كرد با تدايشانن الگوريتم اجتهاد و چند سال دقت در اون مي‌توان به اجتهاد رسيد.

لاريجاني با بيان اينكه تاسيس قائده در مسائل اصولي و فقهي امر بسيار دشواري هست، اضافه كرد: كساني كه اجتهادشان مسلم شده هست سال‌هاي سال در اين امر همت گمارده‌اند و نبايد از اجتهاد تصور ساده‌انگارانه‌اي داشته باشيم.

ايشان با تقدير از شجاعت طلاب جوان در طرح افكار خود در ارتباط با مسائل اجتهادي خاطرنشان كرد: اگر مي‌خواهيم در مباحث علوم اسلامي توليد انديشه كنيم بايد ابتدا آثاري را كه تاكنون در اين زمينه به نگارش در آمده‌اند، مورد دقت و مطالعه برنامه دهيم.


88:

«یکی از درسهایی که از تاریخ می‌توان آموخت این هست که هیچ‌کس از تاریخ درس نیاموخته هست» هگل

89:

سلام بر همگی
این روزا تالار فلسفه یه جورایی شده

بزرگمهر که نیستن دوستان قدیمیم روزبه >>کامران>>>دموکریتوس ...

که نیستن
خواستم یادی کنم یاد می گرفتیم

90:

برپايه پزوهش های جدید اکادمی تئودورابرت در دانشگاه ارلانگن .رنه دکارت به مرگ طبیعی نمرده هست.بلکه او را مسموم کرده اند.


91:

خدا مرده هست.
از کتاب چنین فرمود زرتشت اثر نیچه
یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم

92:

ان الله غنی الحمید.
از قراون محمد


93:

لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا...

(قراون مجید)
اگه تو زمین و آسمون دو خدا بود..

همه چی بهم میخورد.

94:

خدا مرده هست يعني چي؟
يعني ان كسي كه ميگايشاني بايد همه ي كارها را بكند تا تو بتواني خودي نشان دهي مرد.

همچين كسي وجود ندارد.

به خودت بيا و سعي كن .

خدا براي تو هيچ كاري نميكند.


ان الله لا يغير ما بقوم الا يغيرو ما انفسهم
همانا خدا سرنوشت هيچ قومي را عوض نميكند مگر اينكه انها خود را تغيير دهند

95:

براستی نمیدانم با دیدن خبر ِ تارنمای دانشگاه نوتردام در خصوص بازنشستگی بزرگترین و فرهیخته ترین فیلسوف دین در تمام ادوار ، بایستی دلگیر باشم یاخیر ، بدرستی نمیدانم که آیا او در دوران بازنشستگی هم با شوری همپای کرسی داتشسرای نوترادام به پژوهش و درج آثار ادامه میدهد یا خیر لیکن او تا همین جا یعنی در نیم قرن اخیر شاید به اندازة تمام طول تاریخ ، به فلسفة دین پویایی و صلابت بخشیده هست و بخش اعظم پروژة « معرفت دینی » را به اکمال رسانید ، گرایش بی سابقه و چشمگیر نسل نوین فلاسفة دین به معرفت شناسی اصلاح شدة کالوینی و کشیده شدن دامنة تأثیر تحقیقات ارزندة او بهمراه مطالعات ریچارد سوئین برن به حوزه های متافیزیک منطق موجهات ، معرفت شناسی و دانش احتمالات ، تأثیر مستقیم و غیرمستقیم طرز نگرش او در آثار نو روشنفکران و نواندیشان دینی تنها قسمتی از کارنامة درخشان این هستاد مسلم هست ، کسی که یکبار دانشمندی چون ریچارد سوئین برن او را «رهبر فلاسفة الهی» نام نهاده بود .


در مقدمة نقل دانشگاه نوتردام میخوانیم :
سال 1980 ، مجلة تایم نقل بسیار جالب توجهی در مورد حیات مجدد فلسفة دینی داد .«چگونگی تفکر خشک خردگرایی» ، فلاسفة مسیحی اینرا بعنوان بنیان نهضت «تجربه گرایی شدید» (Hard empiricism) نقل دادند .

این انقلاب خاموش بواسطة آلوین پلانتینگا (یا همان جان او
`براین) طلوع کرد ، « جان او براین » (John O`Brien) -آلوین پلانتینگا- پروفسور فلسفة دانشگاه نوتردام ، همان کسی که مقاله «پیشتازان فلاسفة الهی» توصیفش کرد.
In 1980, Time magazine reported on the remarkable resurgence of religious philosophy.

Using a 'kind of tough-minded intellectualism', Christian philosophers, it was reported, have stemmed the rising tide of strict empiricism.

This quiet revolution was led by Alvin Plantinga, John A.

O’Brien Professor of Philosophy at the University of Notre Dame, whom the article describes as 'the leading philosopher of God.'

96:

پس تعزوا من تشا .

تزلوا من تشا چي ميشه ؟

97:

سلام
شما را ارجا میدهم به کتاب "انسان کامل" نوشته ی نسفی

98:

کابوس مرد خدا
برتراند راسل
كتر تاديوس‌، متألة‌ نامي‌ خواب‌ ديد مرده‌ و راهي‌ بهشت‌ هست‌.

مطالعاتش‌او را آمادة‌ اين‌ سفر كرده‌ بود و در يافتن‌ مسيري‌ كه‌ او را به‌ مقصد برساند هيچ‌مشكلي‌ نداشت‌.

به‌ بهشت‌ كه‌ رسيد در زد و با گشوده‌شدن‌ در با وارسي‌ دقيقي‌كه‌ انتظارش‌ را نداشت‌ روبه‌رو شد.

از نگهبان‌ اجازة‌ ورود خواست‌ و درمعرفي‌ خود فرمود‌: انسان‌ شريف‌ و متديني‌ هستم‌، مرد خدا و همة‌ زندگي‌ام‌ راوقف‌ حمد و سپاس‌ و جلال‌ و جبروت‌ خداوندي‌ كرده‌ام‌.
نگهبان‌ با تعجب‌ فرمود‌: انسان‌! انسان‌ ديگر چيست‌؟ و چه‌گونه‌ موجودِمضحكي‌ چون‌ تو مي‌تواند كمكي‌ به‌ جلال‌ و جبروت‌ خداوند كند؟
دكتر تاديوس‌ مات‌ و مبهوت‌ پرسيد: يقيناً تو از وجود انسان‌ بي‌خبرنيستي‌.

تو بايد بداني‌ كه‌ انسان‌، اشرف‌ مخلوقات‌ و برترين‌ آفريدة‌ خالق‌ يگانه‌است‌.


نگهبان‌ فرمود‌: در اين‌ مورد متأسفم‌ كه‌ احساسات‌ تو را جريحه‌دار مي‌كنم‌.اما اون‌چه‌ تو مي‌گايشاني‌ موضوع‌ جالب‌ و سرگرم‌كننده‌اي‌ براي‌ من‌ هست‌.

من‌ترديد دارم‌ كه‌ هرگز كسي‌ در اين‌جا دربارة‌ اون‌چه‌ تو انسانش‌ مي‌نامي‌ چيزي‌شنيده‌ باشد.

به‌ هر حال‌ از اون‌جا كه‌ نگران‌ و افسرده‌ات‌ مي‌بينم‌، به‌تو اين‌موقعيت‌ را مي‌دهم‌ كه‌ با كتاب‌دار ما صحبت‌ كني‌ و نظر او را هم‌ بخواهي‌.
در اين‌ هنگام‌ كتاب‌دار، موجودي‌ گايشان‌مانند با هزار چشم‌ و يك‌ دماغ‌، درآستانة‌ در ظاهر شد و چندتايي‌ از چشمان‌ خود را به‌ دكتر تاديوس‌ دوخت‌ و ازنگهبان‌ پرسيد: اين‌ چيست‌؟
نگهبان‌ پاسخ‌ داد: اين‌ مي‌گايشاند يكي‌ از انواع‌ هست‌ كه‌ «انسان‌» ناميده‌مي‌شود و در جايي‌ به‌ نام‌ «زمين‌» زندگي‌ مي‌كند، و تصورات‌ عجيب‌ و غريبي‌دارد مبني‌ بر اين‌كه‌ آفريدگار علاقة‌ خاصي‌ به‌ اين‌ مكان‌ و اين‌ گونه‌ دارد.

من‌گمان‌ كردم‌ شايد تو بتواني‌ او را از اشتباه‌ درآوري‌ و راهنمايي‌اش‌ كني‌.
كتابدار با مهرباني‌ به‌ متأله‌ فرمود‌: شايد بتواني‌ به‌ من‌ بگايشاني‌ اين‌جايي‌ كه‌اون‌را «زمين‌» مي‌نامي‌ كجاست‌؟
متأله‌ فرمود‌: اوه‌، بخشي‌ از منظومة‌ شمسي‌ هست‌.
كتاب‌دار پرسيد: و منظومة‌ شمسي‌ چيست‌؟
متأله‌ فرمود‌: اوه‌...


و در حالي‌ كه‌ نگران‌ و معذب‌ به‌ نظر مي‌رسيد ادامه‌ داد: زمينة‌ كار من‌معرفت‌ِ ديني‌ و دانش‌ مقدس‌ و قابل‌ احترامي‌ هست‌.

اما پرسشي‌ كه‌ تو مطرح‌مي‌كني‌ متعلق‌ به‌ حوزة‌ شناخت‌ِ غيرديني‌ و كفرآميز هست‌.

به‌ هر تقدير، من‌به‌حد كافي‌ از دوستان‌ اخترشناسم‌ آموخته‌ام‌ كه‌ بتوانم‌ به‌ شما بگايشانم‌ كه‌منظومة‌ شمسي‌ بخشي‌ از ]كهكشان‌[ راه‌ شيري‌ هست‌.
كتاب‌دار پرسيد: اوه‌، راه‌ شيري‌ يكي‌ از كهكشان‌هاست‌.

يكي‌ از اون‌ صدهاميليون‌ كهكشاني‌ كه‌ شنيده‌ام‌ وجود دارد.
كتاب‌دار با حالت‌ هستهزاآميزي‌ فرمود‌: بسيار خوب‌، بسيار خوب‌، و توانتظار داري‌ كه‌ من‌ يكي‌ از اون‌همه‌ را به‌ خاطر بياورم‌؟ اما من‌ به‌ ياد دارم‌ كه‌چيزي‌ شبيه‌ به‌ «كهكشان‌» قبلاً شنيده‌ام‌.

در حقيقت‌، من‌ مطمئن‌ هستم‌ كه‌ يكي‌از كتاب‌داران‌ جزء ما بايد در اين‌ زمينه‌ تخصص‌ داشته‌ باشد.

بگذار دنبال‌ اوبفرستم‌.

شايد او بتواند به‌ ما كمك‌ كند.
پس‌ از وقتي‌ كوتاهي‌ كتاب‌دار جزء بخش‌ كهكشان‌ها حضور خود رااعلام‌ كرد.

در شكل‌ و هيأت‌، او موجود غريب‌ِ دوازده‌ چهره‌اي‌ بود.

كاملاًمعلوم‌ بود كه‌ وقتي‌ سطح‌ او درخشان‌ و نوراني‌ بوده‌ هست‌، اما غبارِ دوران‌ براثر نگاه‌داري‌اش‌ در بايگاني‌، چهرة‌ او را تيره‌ و كدر كرده‌ بود.

كتاب‌دار به‌ اوتوضيح‌ داد كه‌ دكتر تاديوس‌ در تلاش‌ براي‌ توجيه‌ اصل‌ و خاستگاه‌ خود ازكهكشاني‌ نام‌ برده‌ هست‌ به‌اين‌ اميد كه‌ شايد اطلاعاتي‌ از بخش‌ كهكشان‌هاي كتاب‌خانه‌ دربارة‌ كهكشاني‌ كه‌ به‌ اون‌ تعلق‌ دارد، به‌دست‌ آورد.
كتاب‌دار جزء فرمود‌: بسيار خوب‌، گمان‌ مي‌كنم‌ سر موقعيت‌ بشود اطلاعاتي‌ به‌ دست‌ آورد.

اما از اون‌جا كه‌ صدها ميليون‌ كهكشان‌ وجود دارد وهر يك‌ نيز پرونده‌اي‌ مخصوص‌ به‌خود دارد كه‌ شامل‌ مجلدات‌ متعدد هست‌، وقت‌ درازي‌ طول‌ خواهد كشيد تا بتوان‌ مجلد مورد نظر را پيدا كرد.

خوب‌،حالا به‌ من‌ بگايشانيد اين‌ كدام‌ كهكشان‌ هست‌ كه‌ اين‌ ملكول‌ عجيب‌ آرزومنديافتن‌ اون‌ هست‌؟
دكتر تاديوس‌ تحقيرشده‌ با صدايي‌ لرزان‌ و توأم‌ با ترديد پاسخ‌ داد: اين ‌كهكشاني‌ هست‌ كه‌ اون‌ را «راه‌ شيري‌» مي‌نامند.
كتاب‌دار جزء فرمود‌: بسيار خوب‌، سعي‌ مي‌كنم‌ اون‌ را پيدا كنم‌.
سه‌هفته‌ بعد، كتاب‌دار جزء بازگشت‌ و توضيح‌ داد كه‌ برگ‌ نماية‌ فوق‌العاده‌كارآمدي‌ در بخش‌ كهكشان‌هاي‌ كتاب‌خانه‌ اون‌ها را قادر ساخته‌ هست‌ تاموقعيت‌ كهكشان‌ مورد نظر را به‌ شمارة qx321-762 تعيين‌ كنند.

و فرمود‌ كه‌اون‌ها با به‌كارگيري‌ همة‌ پنج‌هزار كارمند بخش‌ كهكشان‌ها اين‌ بررسي‌ را انجام‌داده‌اند، و اضافه کرد: شايد شما بخواهي‌ با خود كارمندي‌ كه‌ متخصص‌ ايشانژة‌كهكشان‌ مورد نظر هست‌، ديداري‌ داشته‌ باشي‌، اين‌طور نيست‌؟
و در پي‌ اين‌ سخن‌ به‌ دنبال‌ كارمند موبوطه‌ فرستاد و معلوم‌ شد كه‌ او نيزموجود غريبي‌ هست‌ هشت‌ چهره‌ با يك‌ چشم‌ در وسط‌ هر يك‌ از اون‌ها و يك‌دهان‌ در يكي‌ از چهره‌ها.

او از اين‌كه‌ خود را از اين‌ منطقة‌ درخشان‌ و نوراني‌ وبه‌دور از قفسة‌ متروك‌ تاريكش‌ مي‌ديد شفرمود‌زده‌ و مبهوت‌ شده‌ بود، خود راجمع‌ كرده‌، بر اعصابش‌ مسلط‌ شد و با حالتي‌ تقريباً خجولانه‌ پرسيد: دربارة‌كهكشان‌ من‌ چه‌ مي‌خواهي‌ بداني‌؟
دكتر تاديوس‌ لب‌ به‌ سخن‌ گشود و فرمود‌: اون‌چه‌ مي‌خواهم‌ بدانم‌ دربارة‌منظومة‌ شمسي‌ هست‌، توده‌اي‌ از اجرام‌ آسماني‌ كه‌ به‌دور يكي‌ از ستارگاني‌ كه‌در كهكشان‌ توست‌ مي‌چرخد، و ستاره‌اي‌ كه‌ اين‌ اجرام‌ به‌ دور اون‌ مي‌چرخند،«خورشيد» نام‌ دارد.
ـ پوف‌!
كتاب‌دار كهكشان‌ راه‌ شيري‌ با پوزخندي‌ فرمود‌: پيداكرن‌ خودِ كهكشان‌ راه‌شيري‌ به‌قدر كافي‌ مشكل‌ بود، چه‌ برسد به‌ يافتن‌ ستاره‌اي‌ در اون‌ كه‌ كار بسياردشوارتري‌ هست‌.

زيرا تا اون‌جا كه‌ من‌ مي‌دانم‌ حدود سيصد ميليارد ستاره‌ دراين‌ كهكشان‌ هست‌ كه‌ من‌ به‌شخصه‌ نسبت‌ به‌ اون‌ها آگاهي‌ ندارم‌ تا بتوانم‌ يكي‌را از ديگري‌ بازشناسم‌.

با اين‌همه‌، به‌ ياد دارم‌ كه‌ وقتي‌ بنا به‌ تقاضاي‌ مسؤولان‌كتاب‌خانه‌ فهرستي‌ از تمام‌ اين‌ سيصد ميليارد ستاره‌ تهيه‌ شد، كه‌ گمان‌ مي‌كنم‌هنوز در بايگاني‌ راكد در زيرزمين‌ كتاب‌خانه‌ موجود هست‌.

اگر فكر مي‌كني‌واقعاً لازم‌ هست‌ اون‌را پيدا كنيم‌ و ارزش‌ زحمت‌ اون‌ را خواهد داشت‌، از جاي‌ديگري‌ كمك‌ ايشانژه‌اي‌ بگيرم‌ و دنبال‌ اين‌ ستارة‌ خاص‌ بگرديم‌، شايد پيدا شود.
چون‌ تقاضا شده‌ بود و دكتر تاديوس‌ هم‌ ناراحت‌ و اندوهگين‌ به‌ نظرمي‌رسيد، موافقت‌ شد كه‌ كار جست‌وجو براي‌ يافتن‌ منظومة‌ شمسي‌ دنبال‌شود.

زيرا عاقلانه‌ترين‌ كار همين‌ بود.
پس‌ از گذشت‌ چند سال‌، موجود چهارچهرة‌ خسته‌ و فرسوده‌اي‌ پيش‌آمد، خود را به‌ كتاب‌دار جزء معرفي‌ كرد و با لحن‌ نوميدانه‌اي‌ فرمود‌: سرانجام‌ستاره‌اي‌ را كه‌ دربارة‌ اون‌ پرس‌وجو مي‌شد يافتم‌.

اما از تصور اون‌ كاملاً درحيرتم‌ كه‌ چرا اين‌ ستاره‌ موجب‌ برانگيختن‌ چنين‌ علاقه‌اي‌ شده‌ هست‌.

زيرااون‌نيز مشابه‌ بسياري‌ از ستارگان‌ هست‌ كه‌ در همين‌ كهكشان‌ وجود دارند.ستاره‌اي‌ در اندازه‌ و درجه‌ حرارت‌ متوسط‌ كه‌ با اجرام‌ بسيار كوچك‌تري‌ به‌نام‌ «سياره‌» احاطه‌ شده‌ هست‌.
و ادامه‌ داد: پس‌ از بررسي‌ دقيق‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ حداقل‌ برخي‌ از سياره‌ها داراي‌زوائدي‌ انگلي‌ هستند كه‌ گمان‌ مي‌كنم‌ اين‌ چيزي‌ كه‌ دربارة‌ اون‌ پرس‌وجومي‌شود بايد يكي‌ از اون‌ها باشد.
در اين‌ هنگام‌ دكتر تاديوس‌ با حالتي‌ برآشفته‌ و خشم‌آلود فرياد زد: چرا.

آه‌آخر چرا، پروردگار اين‌ را تاكنون‌ از ما ساكنان‌ بيچاره‌ و مفلوك‌ زمين‌ پنهان‌كرده‌ بود كه‌ اين‌ تنها ما نبوديم‌ كه‌ او را در آفرينش‌ آسمان‌ها تشايشانق‌ و ترغيب‌كرده‌ مي‌ستوديم‌.

من‌ در سراسر عمر دراز خود با جديت‌ و تلاش‌ پي‌گير و ازرايشان‌ اخلاص‌ به‌ او خدمت‌ كردم‌، با اين‌ باور كه‌ خدمتم‌ را در نظر دارد و باسعادت‌ و نعمت‌ ابدي‌ پاداشم‌ مي‌دهد.

و اكنون‌ چنين‌ پيداست‌ كه‌ او حتي‌ ازوجودم‌ نيز باخبر نبوده‌ هست‌.

تو مي‌گايشاني‌ كه‌ من‌ موجود ذره‌بيني‌ ناچيزي‌ درمجموعة‌ سيصدميليارد ستاره‌اي‌ هستم‌ كه‌ خود اون‌ تنها يكي‌ از صدها ميليون‌چنين‌ مجموعه‌يي‌ هست‌.

نه‌...

ديگر بس‌ هست‌.

نمي‌توانم‌ اين‌ وضع‌ را تحمل‌كنم‌.

پرستش‌ پروردگار بيش‌ از اين‌ برايم‌ ممكن‌ نيست‌.
نگهبان‌ فرمود‌: پس‌ اكنون‌ مي‌تواني‌ به‌ جاي‌ ديگري‌ برايشان‌.
در اين‌ هنگام‌ متألة‌ رانده‌ شده‌ با هيجان‌ و چهره‌اي‌ خسته‌ و رنگ‌باخته‌ ازخواب‌ بيدار شد و زيرلب‌ غريد: ببين‌، قدرت‌ شيطان‌ حتي‌ در تخيل‌ ما به‌هنگام‌خواب‌ نيز وحشتناك‌ و ترس‌

99:

ویتگنشتاین_درباره رنگ ها

در تمام پرسش های جدی فلسفی تردید تا بیخ و بن ادامه دارد.
همیشه باید اماده باشیم که چیزی کاملا جدید فرا گیریم.

100:

به نام خداوند بزرگ

با سلام به همه ی کاربران عزیز هم میهن ؛ از امروز فعالیت خودم را در این انجمن آغاز می کنم و امیدوارم بتوانم از داشته های دیگر دوستان هستفاده کنم و اندک دانسته هایم را در اختیار دیگران بگذارم .



اولین پست خودم را ، در این تاپیک و به نقل مناظره ی الوین پلانتینگا و دنیل دنت درباره نسبت میان خداباوری و تکامل‌گرایی اختصاص می دهم .

گزارشی که چندی پیش در سایت خبر اونلاین منتشر شد و ندیدم اینجا برنامه گرفته باشد ( شاید هم خوب نگاه نکرده ام ! )


در مورد این مناظره دو نکته به نظر من جالب توجه می رسد ؛ اولی جانبداری نسبی نویسنده هست که لازم هست به اون توجه شود ( هر چند نقل را بی ارزش نکرده ) و بعدی نحوه ی برخورد دنت هست .

اصلا شاید جالب تر از اینکه این دو چه فرموده اند نحوه ی برخوردهایشان باشد ! درست هست که در بررسی یک سخن نباید به گوینده پرداخت اما به عنوان یک مساله ی حاشیه ای ( و شاید روانشناسی ) برخورد این دو مدعی جالب هست .


هر دو نفر نظراتی دارند و برای خود کرسی های بزرگی از فلسفه را اشغال کرده اند و شخصیت های شناخته شده ی دنیای دانش هستند اما بعضی برخوردهای دنت فرد را به یاد فرمودگوهای هم میهن خودمان می اندازد ! لودگی ، سخن فرمودن از سوپرمن ضمن یک بحث جدی ( انگار مخاطبش بینندگان عام و از همه جا بی خبر برنامه های تلویزیونی ریچارد داوکینز اند ! ) ، پوزخند های گاه به گاه و ...
البته از کسانی که چنین دانشمندانی! را الگوی خود برنامه می دهند نمی شود انتظار بیشتری داشت ؛ اما حتی یک ناظر بی طرف هم نمی تواند به راحتی از این نحوه ی برخوردِ « من همه چیز را می دانم و هر کس غیر از من فکر کند احمق هست ! » بگذرد !


بیش از این خوانندگان را منتظر نمی گذارم .

***


قهوه خانه ی تالار فلسفه



نقل لحظه به لحظه از مناظره الوین پلانتینگا و دنیل دنت درباره نسبت میان خداباوری و تکامل‌گرایی


حدوداً ماه گذشته بود که در جریان مناظره دنیل دنت و الوین پلانتینگا برنامه گرفتم و متن نقل شده این فرمودگو و مدتی بعد صدای ضبط شده اون به دستم رسید.

هر چند این نقل که ترجمه اون در ذیل آمده، گزارشی دقیق و قابل هستناد نیست، ولی فضایی جالب دارد که مانند اون را پیش از این ندیده بودم.

شاید باید مدت‌ها استقامت کرد تا کسانی به قدرت این‌دو بار دیگر در کنار هم حاضر شوند.

نویسنده این نقل به وضوح از پلانتینگا دفاع کرده که همین مسئله فهم بعضی مسائل را در این نقل دچار مشکل می‌کند.

هر چند دنت و پلانتینگا در ایران نیز سال‌هاست که سرشناس هستند و در نقل نیز اندکی در مورد اونها فرموده شده هست، کمی نوشتن درباره اونها خالی از فایده نیست.


دنیل دنت متولد 1942 در بوستون هست.

پدر وی یک تاریخدان بود.

او لیسانس خود را در فلسفه در سال 1963 از دانشگاه هاروارد دریافت کرد.

سپس به آکسفورد رفت و به عنوان دستیار رایل مشغول به کار شد و دکترای خود را در همان جا در 1965 گرفت.

وی اکنون به همراه همسر، یک دختر و یک پسر و تنها نوه‌اش در ماساچوست زندگی می‌کند.

او از برجسته‌ترین فیلسوفان ذهن هست و در موضوعاتی چون شناخت و آگاهی، مغز و ذهن، روان‌شناسی تکاملی و هوش مصنوعی صاحب‌نظر هست.

او نویسنده آثاری چون "شکستن طلسم: دین به مثابه پدیده‌ای طبیعی" و "ایده خطرناک داروین: تکامل و معنای زندگی" هست.


الوین پلانتینگا در سال 1932 در میشیگان متولد شد.

دکترای خود را از ییل دریافت کرد.

و در همان دانشگاه از سال 1955 مشغول به تدریس شد.

در 1982 به دانشگاه نوتردام نقل مکان کرد.

دیدگاه‌هایی که او از اونها دفاع می‌کند عبارتند از اراده آزاد، هستدلال هستی‌شناختی مودال، تکامل بر علیه طبیعت‌گرایی.

پلانتینگا نویسنده کتاب‌هایی چون: ایمان و فلسفه، خدا و دیگر اذهان، خدا آزادی و شر، شناخت خدا.

حوزه فعالیت او شناخت‌شناسی، متافیزیک و فلسفه دین هست.


***



برای کسانی که در جریان نیستند، ذکر این نکته ضروری هست که در 21 فوریه 2009، بخش مرکزی انجمن فلسفی آمریکا شاهد گونه‌ای از فرمودگو و مباحثه بود.

از عبارت "گونه‌ای از فرمودگو" به این دلیل هستفاده کردم، که یک فیلسوف مقاله‌ای ارائه می‌کند و فیلسوف دوم اون مقاله را نقد می‌کند و شرح می‌دهد، فیلسوف نخست جواب می‌دهد و در آخر سئوالاتی مطرح می‌شود.


فرمودگو میان الوین پلانتینگا و دنیل دنت انجام شد.

پلانتینگا یکی از بنیان‌گذاران انجمن فلسفی مسیحی و یکی از چهره‌های اصلی مخالف با سکولاریزه شدن فلسفه هست.

او به‌طور گسترده - حتی توسط منتقدینش - به عنوان یکی از بهترین اپیسمولوژیست‌های پنجاه سال اخیر و نیز به عنوان یکی از بهترین فلاسفه دین از دوره قرون وسطی تا به امروز تلقی می‌شود.

دنیل دنت نیز یکی از خداناباوران دوران اخیر و از طرفداران داروینسم خداناباورانه، و از منتقدان مذهب هست.

او نیز به طور گسترده‌ای - حتی توسط مخالفینش - به عنوان یکی از مهم‌ترین فلاسفه اخیر در حوزه فلسفه ذهن هست، که در توسعه علوم‌شناختی و زیست‌شناسی تکاملی نقش گسترده‌ای داشته هست.

او سهم هنفرمودی در مطالعات ذهن و ارتباط اون با مغز داشته هست.

هر دوی این فلاسفه بیش از شصت سال سن دارند، و شاید در اوج توان فلسفی خود بسر می‌برند.

اون دو پیش از این نیز یکدیگر را ملاقات کرده بودند، ولی تا جایی که من می‌دانم ملاقاتی شخصی در کار نبوده هست.


پلانتینگا ارائه‌نماينده مقاله بود.

و در اون این پرسش مطرح شد که آیا دین و علم با یکدیگر سازگار هستند.

پلانتینگا هستدلال می‌کند که اونها سازگارند، در واقع تئوری علمی‌ای که ناسازگار با دین دانسته شده - تئوری تکامل - نه تنها با خداباوری مسیحی سازگار هست، بلکه با جدی‌ترین معارض و دشمن خداباوری مسیحی در جهان علمی که طبیعت‌گرایی نام دارد، مخالف هست.

طبیعت‌گرایی دیدگاهی هست مبنی بر اینکه فیزیک و علم می‌توانند توصیفی کامل از واقعیت ارائه دهند.

پلانتینگا اون را به عنوان دیدگاهی معرفی می‌کند که بنا بر اون خدا یا چیزی شبیه به اون وجود ندارد.


من خود در این فرمودگو حضور داشتم.

جلسه پر بود از فیلسوفان حرفه‌ای و دانش‌آموختگان فلسفه، که البته اغلب اونها از طرفداران دنت بودند.

من گزارشی لحظه به لحظه از این جلسه یادداشت کرده‌ام.

نیز به دلایلی ترجیح می‌دهم که ناشناخته باقی بمانم.

به‌ویژه به این دلیل که من بیشتر متمایل به پلانتینگا هستم تا دنت، و شناخته‌شدنم می‌تواند لطمه‌ای باشد به کار من در حوزه فلسفه تحلیلی.

تقریباً تا جایی که من اطلاع دارم این یادداشت‌ها، تنها ضبط عمومی از اون مباحثه هست.


فرمودگو در ساعت 2:30 ظهر روز یکشنبه 21 فوریه 2009 در جنوب شیکاگو در پالمرهوس هیلتون انجام شد.

در این نقل تمام شرح‌ها از من هست.

هر چند من در حال حاضر متمایل به پلانتینگا هستم، اما پیش از این مدتی از طرفداران دنت بودم و هنوز هم بسیاری از آثار او را تحسین می‌کنم.

همه کوشش خود را به کار برده‌ام که در این نقل بی‌تعصب و منصف باشم، هر چند شاید در این امر موفق نشده‌ام.





2:18 محل برگزاری جلسه به دلیل تراکم جمعیت و پر شدن محل اصلی، 30 دقیقه قبل از آغاز برنامه تغییر کرده هست.

امت به سمت آسانسورها و پله‌ها هجوم بردند.

نوعی از هیجان در اتاق موج می‌زند.

دنت وارد اتاق شد و شروع به نصب لوازم خود کرد.

متناسب به نظر می‌رسد که دنت از لوازم تکنولوژیکی هستفاده کند و پلانتینگا مقداری سنتی‌تر بحث کند.


2:20 پلانتینگا وارد می‌شود.

تنش میان دو غول، سالن را فرا گرفته هست.


2:21 هیچ سلام و احوال‌پرسی نزدیکی میان اونها رخ نمی‌دهد.

دنت به کامپیوترش زل زده هست.

به نظرم عملی غیرحرفه‌ای می‌رسد.


2:22 جزوات پلانتینگا میان جمعیت پخش می‌شود.

بسیار واضح هست که تعداد اونها کم خواهد بود.


2:23 اتاق مملو از جمعیت هست.

فلاسفه برجسته زیادی، متمایل به هر دو فیلسوف در جمع حضور دارند.

بسیار هیجان‌انگیز هست که اتاقی پر از فلاسفه، می‌بایست در باب موضوعی چون این به این شکل تقسیم‌بندی شود.

شاید نخستین‌بار پس از قرن‌هاست که مسیحیان چنان تمرکز عظیمی از فلاسفه حرفه‌ای در اختیار دارند.


2:24 نمی‌توانم پریز برق پیدا کنم.

اگر پرسش و جواب را از دست دادم، پیشاپیش عذر‌خواهی می‌کنم.


2:25 هنوز تماس چشمی میان اونها رخ نداده هست.

هیچ کدام از اونها راحت به نظر نمی‌رسند.

این را می‌توان از حرکات بدن اونها فهمید، هر چند به نظر می‌رسد که برای آغاز فرمودگو متمرکز شده‌اند.


2:27 پلانتینگا تلاش می‌کند تماسی چشمی با دنت بربرنامه کند.

دنت همچنان رد می‌کند.


2:28 دین زیمرمن برای صحبت با پلانتینگا پیش او می‌رود.

او برای من یادآور این نکته هست که مسیحیان، به لحاظ عقلانی و فلسفی با کسانی نیز مواجهند که می‌توانند ضربات سهمگینی بر اونها وارد نمايند.

مایکل تولی نیز، فیلسوف سکولار برجسته در اینجا حضور دارد.

همچنین الیور هستامپ، فیلسوف مسیحی برجسته و کسی که به جهت آثار ممتازش در فلسفه قرون وسطی، به‌ویژه آکوییناس، در سطح جهان مشهور هست.

پیتر فون انواگن، رییس بخش مرکزی نیز در اینجا حضور دارد.

برای کسانی که وی را نمی‌شناسند، ذکر این نکته ضروری هست که وی یکی از برجسته‌ترین فیلسوفان متافیزیک و عضو کلیسای انگلیس هست.


2:29 دنت و پلانتینگا تلاش‌هایی انجام دادند برای فرمودگو با یکدیگر.

دنت اما همچنان بی‌علاقه به نظر می‌رسد.

وقت اون هست که بحث آغاز شود.

سالن مملو از جمعیت هست.


2:30 برگزار‌نمايندگان جلسه تلاش می‌نمايند که گروهی را در سالن اصلی نگه دارند و باقی را بیرون سالن برنامه دهند.

کاملاً واضح هست که کسی اتاق را ترک نخواهد کرد.

تلاش ابلهانه‌ای هست.


2:31 کسانی هم جلوی من روی زمین نشسته اند.

(من در ردیف جلو نشسته‌ام)


2:32 برایان لیتر، فیلسوف سکولار برجسته، متخصص در نیچه، و فیلسوف حقوق که بلاگ اینترنتی مشهوری دارد، از انتهای اتاق وارد می‌شود.

از اینکه او نیز در اینجا حضور دارد بسیار خوشحالم.


2:33 دنت در هستفاده از وسایلش مقداری مشکل فنی دارد.

2:34 جلسه شروع می‌شود.

پلانتینگا صحبت می‌کند و دنت جواب خواهد داد.

پس از یک ساعت صحبت و بحث، نیم ساعت پرسش خواهد بود.

وقتی پلانتینگا توسط مجری معرفی می‌شود و قصد صحبت دارد، دنت آشکارا برای او کف نمی‌زند.


2:35 پلانتینگا شروع به صحبت می‌کند.

او شبیه آبراهام لینکلن هست.

دنت بیشتر شبیه سانتا کلاوس هست (یا نیکولاس قدیس که بر طبق افسانه‌ها در کریسمس برای کودکان هدیه می‌آورد.

همان پاپا نوئل).

تصور کنید به جای این دو فیلسوف، اونها در اینجا حضور داشتند.


2:36 پلانتینگا عبارات خود را توصیف می‌کند و توضیح می‌دهد.

او در این‌باره صحبت می‌کند که آیا خداباوری مسیحی با علم سازگاری دارد یا خیر.

باور مسیحی، فصل مشترک و تقاطعی از اعتقادات مسیحی هست.

او هستدلال خواهد کرد که تضادی میان علم، و دین خداباورانه در کار نیست.


2:37 پلانتینگا به بحث درباره منابع و سرچشمه‌های ممکن این ناسازگاری می‌پردازد.

که احتمالاً با اونها آشنا هستید.

اینها به جهت وضعیت دشوار من برای ضبط و یادداشت‌برداری به سرعت می‌گذرند.


2:38 پلانتینگا اینگونه هستدلال می‌کند که تئوری تکاملی معاصر، با باور خداپرستانه ناسازگار نیست.

بلکه با طبیعت‌گرایی ناسازگار هست.

او همچنین بر این باور هست که دین خداپرستانه حتی در صورت تضاد با علم می‌تواند امری عقلانی باشد (به عقیده من این بخش اخیر می‌تواند ادعایی مناقشه‌انگیز باشد).


2:39 تضاد در واقع میان طبیعت‌گرایی و علم هست.

دنت زیر ریش‌های بلندش پوزخند می‌زند.

اگر پلانتینگا در توصیف‌اش از تکامل دچار لغزش شود، دنت به او حمله سختی خواهد کرد.

هر چند در نهایت، هستدلال او وابسته به تمام جزئیات در رابطه با چگونگی رخ دادن تکامل نیست، در نتیجه امیدوارم این مسئله، موضوع بحث این دو را تغییر ندهد.


2:40 تضادی میان خداباوری و اصول محوری داروینیسم وجود ندارد.

خداوند می‌تواند از مکانیزم‌های تکاملی برای ایجاد جهان هستفاده کند.


2:41 خداوند در نظر داشت موجوداتی ایجاد کند با حس اخلاقی، اراده آزاد و غیره.

این قصد و نیت اگرچه در ظاهر با داروینیسم ناسازگار هست، ولی در واقع چنین نیست.

خداوند می‌تواند علت باشد برای جهش زیست‌شناختی تصادفی و بی‌برنامه (این سخن در آغاز تعجب مرا بر انگیخت اما در ادامه معنای سخنش روشن شد).


2:42 خداباوری و تکامل در صورتی ناسازگار هستند، که تکامل به نحو ذاتی و ماهوی به شکل بی‌راهنما و بی‌برنامه پدید آمده باشد.

و نیز چند تاکید داشت که پیش‌فرض بی‌راهنمابودگی برای تئوری تکامل ذاتی هست.

(چرا اونها این ادعای غیر‌علمی و متافیزیکی را مطرح و به این نظریه اضافه می‌نمايند؟)


2:44 پلانتینگا در مورد این مسئله صحبت می‌کند.

نکته اصلی را از دست دادم.


2:45 آیا جهش‌های زیست شناختی تصادفی، حقیقتاً با خداباوری در تضادند؟ ما نمی‌بایست تصادفی بودن را ناسازگار با خداباوری بفهمیم.

2:46 بیش از نیمی از باطری تخلیه شده هست.

2:47 پلانتینگا می‌افزاید که متافیزیک طبیعت‌گرایانه را با علم اشتباه نگیرید.

اونچه بنا به تعریف با خداباوری در تضاد هست، طبیعت‌گرایی هست و نه تکامل.


2:48 پلانتینگا کمی شوخی می‌کند.

او و دنت هردو شیوه منحصر به فرد خودشان را در بذله‌گویی دارند، که توصیف کردن اون دشوار هست.

پلانتینگا همانند پدر‌بزرگی زنده‌دل هست که لطافت طبعی جدی دارد.

شوخی دنت بیشتر شبیه کسی هست که مفاهیم ارتباطی را به خلاقانه‌ترین شکلی که بتواند هدف گرفته شود، مورد هستفاده برنامه می‌دهد.

پلانتینگا بیشتر نگران دقت، روش و وضوح فلسفی هست.

و دنت اما بیشتر نگران ایده‌های مهیج، مجاب‌نماينده و تکان‌دهنده به نظر می‌رسد.

این امر شاید به توضیح جایگاه فعلی‌ای که اون‌دو در اون برنامه دارند کمک کند.


2:50 پلانتینگا سخنی از داوکینز نقل می‌کند که می‌گوید داروین این امر را ممکن می‌سازد که به لحاظ عقلانی بتوان در خداناباوری به خرسندی و رضایت دست یافت.

دنت به نشانه تایید سرش را شدیداً تکان می‌دهد.


2:51 پلانتینگا به «مایکل بهه» اشاره می‌کند و این هستدلال را جدی می‌داند.

می‌توان فهمید که دنت حیرت کرده هست.

روشن نیست که آیا پلانتینگا قصد دارد که به‌وسیله این سخنان دنت را تحریک کند یا خیر.

پلانتینگا می‌گوید این هستدلال ناگزیر، اما غیر‌قطعی هست.

به این دلیل که پیچیدگی محوری و کانونی، بیشتر درباره خداباوری محتمل هست تا طبیعت‌گرایی (هر چند مشخص نیست چقدر بیشتر).


2:52 تمایل به باور داشتن به خدا، به‌وسیله مطالعات تکاملی دین مطرح می‌شود، اما پلانتینگا به نحو حیرت‌انگیزی هستدلال می‌کند که این امر بیشتر درباره خداباوری معنا می‌دهد تا درباره طبیعت‌گرایی.

او به طور خلاصه به خطوط اصلی کتابش، که تصدیق باور مسیحی هست، اشاره می‌کند.


2:53 مرگ هستدلال غایت‌شناختی، بر علیه باور عقلانی به خدا عمل نخواهد کرد.

این بحث، هستدلالی هستاندارد در نظریات پلانتینگا هست.

او عقیده دارد که باور به خدا به طور صحیحی، باوری پایه‌ای هست.

باور به خدا، حتی اگر شخص معتقد به خدا دلیلی برای این باور نداشته باشد، موجه هست.


2:54 بیهودگی و بطالت واضح و آشکار در تاریخ تکاملی، نه ناسازگار با خداباوری هست و نه مرگی برای تئوری تکامل.

حتی بر علیه هم اون صحبت نمی‌کند.

این امر نسخه‌ای از مسئله شر هست، که پلانتینگا اون را شکستی برای خداباوری نمی‌داند.

ناسازگاری منطقی وجود ندارد و هستدلال محتملانه برای شر بسیار دشوار هست.

روشن نیست چرا بحث به‌ویژه به لحاظ ادبی پیچیده‌تر می‌شود.


2:55 خیر واقعی همه جهان‌های ممکن منوط هست به تجسد الهی و کفاره و غیره، که البته در بهترین جهان‌های ممکن نیز گناه و رنج وجود دارند - دیدگاهی قدیمی که بسیاری از فلاسفه مسیحی امروزه به اون تن در نمی‌دهند - او حتی اشاره می‌کند به این ایده وحشتناک که دمون‌ها بخشی از خطاهای در توسعه و تکامل انسانی هستند.

دنت به وضوح تعجب کرده هست و می‌خندد.

او احتمالاً فکر می‌کند که ادعاهای پلانتینگا احمقانه یا دست‌کم نامعقول هستند.

سنت و عقیده مرسوم و معمول پلانتینگا به هیچ‌وجه خجالت‌آور نیست.

این مسئله قابل شرح هست که وی کاملاً بی هیچ کم‌رویی و خجالتی در اونجا حضور دارد، چیزی که البته برای مسیحیت مدرن کمیاب هست.

شاید بحثی که مطرح کرده در ادامه مشخص می‌شود.


2:58 در حالی که تکامل طبیعت‌گرایانه ممکن هست ساده‌تر از تکامل خدا‌باورانه باشد، این امر به هیچ‌وجه شکست مسائل بررسی‌شده نیست.

قضایای همبسته بسیاری در اینجا وجود دارند که این به احتمال نسبت داده شده هست.

هستدلال پیچیده‌تر می‌شود، اما تاثیرش این هست که وقتی همبستگی‌های بزرگ قضایای جایگزینی را بررسی می‌کنیم، قضایای احتمالی مبتنی بر عدم قطعیت بسیار دشوارتر می‌شود.


3:00 بحث سرشار هست از زبان احتمال.

این مسئله برای جمع حاضر به گونه‌ای که ارائه می‌شود مسئله‌ای پیچیده نیست، ولی برای برنامه دادن بر روی بلاگ بی‌شک دشوار هست.


3:01 مسئله دشوار، توضیح مکانیزم‌های محوری هست.

هستدلال پلانتینگا پیش از این هرگز به این دیدگاه وابسته نبوده هست.

او شاید به این دلیل به این شکل بحث می‌کند که تلاشی باشد به منظور نشان دادن اینکه حتی بدترین هستدلال برای خداباوری، چیزی برای اونها در بر دارد.

دنت بی‌خبر هست که پلانتینگا در تمام مدت بحث، این هستدلال‌های "بد" را پیش نبرده هست.

به یاد داشته باشید: هستدلال پلانتینگا صرفاً این هست که پیچیدگی نقطه محوری بیشتر درباره خداباوری هست تا طبیعت‌گرایی.

این ادعایی کاملاً متفاوت هست که چیزی که کاملاً قابل فهم هست، هستدلال اصلی باشد.

این امر دلیل اثبات خداباوری نیست، بلکه یک قضاوت احتمالی مقایسه‌ای هست.

این هستدلال، حتی در صورتی که پیچیدگی بحث اصلی و محوری حدود 70 % در مورد طبیعت‌گرایی باشد، جواب خواهد داد.

در حالی‌که به نحو معنی‌داری این احتمال درباره خداباوری صدق می‌کند و بیشتر هست.


3:03 صادق باشیم.

به گمان من پلانتینگا می‌توانست بهتر از اینها باشد.

و نه این‌گونه و با این هستدلال‌های عجیب.

چرا که این کار، اذهانی را که وی امید متقاعد‌کردن‌شان را دارد، مسدود می‌کند.

من قدر و ارزش این کار را می‌دانم، اما چرا هستدلال‌هایی بکار نبریم که دست‌کم باعث خنده طبیعت‌گرایان نشود.


3:04 او تاکید می‌کند که از منظر لاادری‌گری، بحث طراحی به نحو ضروری در میان نمی‌آید.

خداباور در حال حاضر، خداباوری را پذیرفته هست.

ادعا صرفاً این هست که زیست‌شناسی تکاملی بیشتر از اونکه طبیعت‌گرایی را تایید کند، بر خداباوری صحه می‌گذارد.

البته به این امر نیز توجه کنید که وی هنوز در حال آماده کردن هستدلال برای غلبه بر بحث خداباوری و طبیعت‌گرایی نیست.

او همچنان هستدلال می‌کند که تکامل و خداباوری ناسازگار نیستند.

همچنین به‌یاد بسپارید که پلانتینگا این مدعای احتمالی و غیر قطعی را با تردید بیان می‌کند.


3:06 تنها به این دلیل که گواه علمی علیه خداباوری وجود دارد، لازم نمی‌آید که خداباوری ابطال شود.

ممکن هست که خداباوری نیز گواهی از سوی خودش داشته باشد، یا ممکن هست منبعی به تمامی متفاوت برای تصدیق در اختیار داشته باشد.

اگر مطلب اخیر صادق باشد، در نتیجه تصدیق برای خداباوری احتمالا بر شواهد علمی می‌چربد.

فرد مسیحی دیدگاهش را بر طبق علم رایج تغییر نخواهد داد.


3:08 حال، پلانتینگا حمله علیه طبیعت‌گرایی را آغاز می‌کند.

او ادعا می‌کند که طبیعت‌گرایی یک شبه‌دین هست و علم با اون در تضاد هست.

شخص به طور عقلانی نمی‌تواند طبیعت‌گرایی و تکامل را به طور توامان بپذیرد.


3:09 طبیعت‌گرایی اغلب وابسته به ماتریالیسم هست، در نتیجه پلانتینگا نیز اونها را وابسته به هم در نظر می‌گیرد.

3:10 مدعای اصلی وی این هست: این احتمال که توانایی‌های ما در تکامل خداباورانه به حقیقت دست یابد، بیشتر از تکامل طبیعت‌گرایانه هست.

پلانتینگا اکنون تئوری احتمال یا عدم قطعیت صوری، که هستدلال با اون سروکار دارد را بررسی می‌کند.


3:11 پلانتینگا در ادامه، هستدلال خویش را ارائه می‌دهد.

به نحو پایه‌ای، تکامل طبیعت‌گرایانه، قوای اون باوری را بر می‌گزیند که به باورهایی شکل می‌دهد که مسیر بقا را دنبال می‌نمايند.

اما مجموعه باور‌هایی به طور کلی کاذب نیز، ممکن هست به دنبال بقا باشند.

بنابراین تکامل طبیعت‌گرایانه تمایلی به گزینش باور‌های صادق ندارد.

هر چند من به طور کلی هستدلال پلانتینگا را ساده‌تر کردم و از این بابت پوزش می‌خواهم.


3:13 پلانتینگا بیان می‌کند که هستدلال وی در انواع گوناگون فیزیکالیسم نیز عمل خواهد کرد.

حتی در دیدگاهی که بنا بر اون حالات ذهنی، در حالات فیزیکی تاثیر می‌گذارند و در اون مداخله می‌نمايند.

این امر به هیچ‌وجه بدین‌معنا نیست که خداباوری و ماتریالیسم با یکدیگر سازگارند، و در نتیجه ماتریالیسم می‌تواند صادق باشد.

بلکه تلاقی تکامل با طبیعت‌گرایی هست که این مسئله را پدید آورده هست.


3:15 پلانتینگا این هستدلال پت چرچلند را بیان می‌کند که در تکامل، "حقیقت، هر اون چیزی هست که واپسین چیز هست." دنت سرش را تکان می‌دهد و پوزخند می‌زند.

3:17 این بحث را در سایت‌های اینترنتی خوانده بودم.

صادقانه بگویم که نوع جواب دنت را نمی‌توانم پیش‌بینی کنم.

دیدم که او که با هستفانی لوییز (همسر متافیزیسین بزرگ، دیوید لوییز) مشغول بحث بود و ظاهراً نظرش را در این موارد شرح می‌داد.

شاید او چیز خاصی در سرش دارد، که البته اگر این‌طور نباشد ناامید خواهم شد.


3:18 پلانتینگا ابراز می‌کند که اگر قوای ما حقیقت‌یاب نباشند، پس باور ما به تکامل شکست خواهد خورد.

به عنوان نتیجه ما می‌بایست رابطه طبیعت‌گرایی و تکامل را در نظر بگیریم.


3:19 پلانتینگا سخنش را تمام می‌کند.

دنت کف می‌زند! او مشتاق هست که سخنش را آغاز کند.


3:20 دنت برای جواب دادن به پلانتینگا از پاور پوینت هستفاده می‌کند.

دنت مرد بسیار درشتی هست.

چاق نیست، ولی درشت هست.

پلانتینگا بلند قد هست، ولی صورتش با هیبت نیست.

دنت با این بحث شروع می‌کند که پلانتینگا ادعای درستی را مطرح کرده هست.

تکامل با خداباوری سازگار هست.

ما نمی‌بایست مفهومی از اتفاق و تصادف داشته باشیم، که با خداباوری ناسازگار باشد.


3:21 او از آثار خودش، بخشی را نقل می‌کند.

نثر او بسیار دلنشین هست.

وی اظهار می‌کند که او نیز با پلانتینگا موافق هست، اما مدعای پلانتینگا نتیجه‌ای را که وی اخذ کرده هست بدست نمی‌دهد.

چطور می‌توان تفاوت میان حیوانات آموزنده و حیوانات غیر قابل آموزش را بیان کرد.

دنت در حال خندیدن هست، و هستراتژی جالبی به نظر می‌رسد.

البته اگر اون را بفهمم.


3:23 دنت بیان می‌کند که فرمودن اینکه چه چیز طراحی شده، و چه چیز طراحی نشده هست کاری دشوار به نظر می‌رسد.

او مثال‌هایی واقعاً عالی مطرح می‌کند.

و شاید حق دارد که به شکل سرگرم‌نماينده‌ای پیش برود.

پلانتینگا بر عکس لبخند هوشیارانه و بشاش دنت، لبخندی خشک بر لب دارد.

از خنده‌های جمع می‌توان فهمید که بیشتر حاضرین در جمع، از طرفداران دنت هستند.

و البته تعجب‌آور نیز نیست.


3:25 عدم توفیق در تصور و تخیل، بصیرت و شناخت واقعیت نیست.

این نکته‌ای هست که دنت همواره علیه فلسفه بکار می‌برد.


3:26 نکته اصلی و شاه‌بیت سخن او در اینجا بیان می‌شود.

نظریه خداباوری نمی‌تواند ابطال شود.

اما این مطلب به چه کار می‌آید؟ این امر به نحو مستقلی غیر‌محتمل هست.

اگر ما بتوانیم بدون امر الهی برای تکامل دلیل بیاوریم، بنابراین می‌بایست اون را بپذیریم.

حتی اگر ما هستفاده بی‌قید و بی‌اصول از DNA های پراکنده را بنیان کار خود برنامه دهیم، این امر نشان نمی‌دهد که گزینش طبیعی جواب ما نیست، همان‌گونه که مدت‌ها پیش به‌وسیله مطالعات طبیعت‌گرایانه در این مورد فرموده شده هست.


3:27 نظریه تکاملی معاصر نمی‌تواند بحث اصلی را کنار بگذارد.

به هستثنای بنیادهایی که کاملاً بی‌سبب و بی‌جهت، خیالی و فانتزی‌اند.

آیا نکته اصلی دنت یک توهین هست؟! این مسئله توجه مرا به خود جلب کرده هست که دنت هنوز به بحث اصلی پلانتینگا اشاره نکرده هست.


3:29 یقیناً، خداباور باهوش به باورمندی خودش ادامه خواهد داد.

او باور خداباورانه را حاصل قصه و رویا‌بافی می‌داند.

دنت اکنون آشکارا شروع به توهین می‌کند.

او بر این عقیده هست که باورخداپرستانه می‌تواند ساخت شناخت‌شناسانه عالم را منحرف کند، و خداباوری را درگیر سیاست کند.

او اسلایدی تمسخر‌آمیز از دیدگاه‌های معاد‌شناختی مسیحیان به نمایش می‌گذارد.

او خداباوری را وضعیتی غیر‌قابل احترام خطاب می‌کند، و اون را با اختر‌بینی و طالع‌بینی مقایسه می‌کند.

او اظهار می‌کند که خداباوری امری غیر‌عقلانی هست و احترام را به سوی خودش جلب نمی‌کند.

بیانات او خوشایند خداباوران نیست.

او خداباوری را با کسانی مطابقت می‌دهد که هولوکاست را تکذیب می‌نمايند.

بیانات او خشم بعضی را بر می‌انگیزد.

تمام اونچه که پلانتینگا در حال حاضر می‌بایست اجرا کند این هست که با تایید و با لطف جواب دهد.

خندیدن برای پلانتینگا کاری آسان هست.


3:32 آیا خداباوری پلانتینگا در وضعیتی بهتر از این خیال‌پردازی‌ها برنامه دارد؟ توضیح این مسئله دشوار هست، اما هستدلال او در وهله اول پلانتینگا را دست می‌اندازد.

من قدری عصبانی هستم.

پاسخ‌های وی سراسر توهین و دشنام هست.

و این امر تاثرآور هست.

در واقع من بیشتر از اینها به دنت باور داشتم.

او همچنان ادامه می‌دهد.

افسوس.

مایلم به مسئله توجه شود.

دنت متوجه نیست که با عدم توجه جدی به طرف مقابلش در بحث، چه زیانی می‌کند.

او شاید تعدادی از طرفداران جدی خود را از دست بدهد.


3:38 اکنون دنت به ارزیابی مدعای پلانتینگا می‌پردازد مبنی بر اینکه جهش تصادفی و رندوم، ناسازگار با خداباوری نیست.

وی سپس به سومین بحث پلانتینگا اشاره می‌کند که دنت نیز با اون موافق هست، هر چند اون را به شوخی بیان می‌کند.


3:40 دنت همچنان به توهین کردن ادامه می‌دهد.

من نگران این مسئله هستم که فلاسفه مسیحی به روش دنت رفتار نمايند.

اگر اونها جواب محکمی به وی دهند، اعم از هر نوعی از پاسخ، حس حمله و اون حس وحشی درون دنت را به شکل موثری نمایان می‌نمايند.

دنت خودش را بی‌نهایت آسیب‌پذیر ساخته هست، چرا که وی کسی را دست انداخته و مسخره می‌کند که به نحو مستدلی یکی از بهترین اپیستمولوژیست‌های پنجاه سال اخیر هست.


3:41 پلانتینگا نمی‌تواند از «بهه» دفاع کند و دنت شروع به دست انداختن او می‌کند.

این را حدس می‌زدم.

وی اظهار می‌کند که بهه معجون و ترکیب روشنی از خیال هست.

مایکل بهه به نظر الهیات‌دانی هست بدون طبیعت‌گرایی.

دنت اضافه می‌کند که رد طبیعت‌گرایی توسط پلانتینگا، وضع بهه را وخیم‌تر کرد.

وی دعوت به مباحثه پلانتینگا و پیتر فون اینواگن و بهه در سال 1997 را باز می‌گوید.

او به وضوح نه پلانتینگا، که فون اینواگن را نیز به تمسخر می‌گیرد.او فکر می‌کند کتاب بهه سراسر یک شوخی هست و این مسئله پلانتینگا و فون اینواگن را بسیار بد نشان می‌دهد.


3:43 دنت بوسیله بهه، پلانتینگا را نفی می‌کند.

وی اکنون به نقد دیدگاه پلانتینگا می‌پردازد که مبنی بر اون او یک توانایی ذهنی دارد که قضاوت احتمالی مناسبی درباره امکانات بحث‌های اصلی ارائه می‌دهد.

دنت گمان می‌کند که وی پلانتینگا را بسیار بد جلوه می‌دهد.

اما این امر، فرضی حقیقی نیست.

کسانی که از طرفداران یکی از دو فیلسوف نیستند، احتمالاً بر این اندیشیده‌اند که دنت بحث را بسیار متشنج کرده هست.


3:45 دنت اکنون به بهه حمله می‌کند.

او او ادعای جالبی دارد که بنا بر اون احتمال اعتماد به قضاوت احتمالی بهه، بسیار ضعیف هست.

این ادعا تاحدودی ظاهری منطقی دارد، اما مسلم هست که پلانتینگا برای ارائه قضاوت احتمال، توانایی دیگری نیز دارد.

تمام اونچه او نیاز دارد این قضاوت هست که احتمال پیچیدگی کانونی بیشتر در مورد خداباوری هست تا طبیعت‌گرایی.

این امر اشکار می‌کند که جواب دنت این هست که پلانتینگا روشی توجیه‌پذیر در باره قضاوت‌های احتمالی مناسب در اختیار ندارد.

اشاره‌ای تلویحی نیز بیان می‌شود که از اونجا که پلانتینگا یک دانشمند نیست، پس می‌بایست خفه شود.


3:48 افراد درون سالن نیشخندی را بر لبان خود حفظ کرده‌اند، هر چند احتمالاً طبیعت‌گرایان درون سالن.

دنت به شکل ملموس و موثری فرمودگو را به بحثی ایدئولوژیک تبدیل کرده هست.

حتی با بدترین حدس‌ها و تخمین‌ها، هرگر فکر نمی‌کردم که دنت این‌چنین رفتاری از خود نشان دهد.


3:49 دنت اکنون به این بحث پلانتینگا می‌پردازد که طبیعت‌گرایی یک شکست هست، و اون را مورد بحث برنامه می‌دهد.

بالاخره به بحثی اشاره شد! دنت بر این گمان هست که این ادعا، که بنا بر اون، احتمال این‌که توانایی‌های ما در طبیعت‌گرایی به حقیقت دست یابند احتمالی ضعیف هست، ادعایی نادرست هست.

او فکر می‌کند که ما می‌توانیم برای کشف کردن و فهمیدن اینکه چگونه تکامل به حقیقت دست می‌تواند یافت، از مهندسی معکوس هستفاده کنیم.

تا اینجا وی به نکته پلانتینگا اشاره نمی‌کند، اما من همچنان امیدوارم، اگر‌چه قدری توسط بحث‌هایی که دنت تا به اینجا اشاره کرده هست، ناامید شده‌ام.


3:50 نظریه تکامل می‌تواند نقشه‌ها و تدابیر ترکیبی ارائه دهد، که به حقیقت دست می‌یابد.

ما به شرایط قابل اعتمادی در زیست کره خاکی نیاز داریم که بتوانیم از اونها هستنتاج کنیم.

عباراتی که می‌توانیم هستنتاج کنیم و اونها می‌توانند برهان‌های ما را ارائه دهند.

پلانتینگا همچنان در مورد قوای حسی سخن می‌گوید.

این مسئله نیز ممکن هست که حتی با تکامل عبارات، ما هنوز به نحو پايه ی می‌توانیم توسط کیفیت قوایمان گمراه شویم.


3:52 طبق برنامه قبلی جلسه تا 8 دقیقه دیگر تمام می‌شود.

دنت هستدلال می‌کند که طبیعت‌گرایی یک دین جایگزین هست.

وی بحث خودش را با یک شوخی به اتمام می‌رساند.

دنت تلاش می‌کند که یک جایگزین برای دین سنتی مسیحی مطرح کند.

او این مطلب را ذکر می‌کند که این یک سرنام هست و در نتیجه تلاش می‌کند که با یک سرنام لاتین برای داروین اون را مطرح کند.

که البته به این شکل ترجمه می‌شود: "خالق چیزها را از بین ببر، که ماهیت جهان را کشف کنی." این عبارت آخرین جواب او بود.

او به طور پايه ی، از کشتن خدا سخن می‌گوید.

دنت یک نوع از شرارت عمیق را در شخصیت خودش، در میان این جمعیت آشکار کرد.

من هرگز او را پس از این، به عنوان یک فیلسوف، جدی نخواهم گرفت.


3:55 پلانتینگا شروع می‌کند.

او می‌گوید که برای او روشن نیست که چگونه می‌توان بین چیزی که دنت فرمود و ادعای پلانتینگا که در بخش قبل بیان کرده بود، ارتباطی یافت.

پلانتینگای حقیقی همین هست.

او ابتدا می‌پرسد که بحث در مورد چه چیزی بود.

او این نکته را نمایان می‌کند که دنت تنها داستان‌سرایی کرده هست و هیچ نکته‌ای در مورد یا علیه ادعای پلانتینگا بیان ننموده هست.

این راهی فوق‌العاده برای جواب هست.

نادیده‌گرفتن توهین‌های عمیقی، که با بیان این عبارت که ما خدا را می‌کشیم که جهان را فهم کنیم، به اوج خود رسیده بود.

نشان دادن بحث‌های نامربوط و تمرکز بر روی فلسفه.

پلانتینگا تنها بر روی بحث متمرکز هست و به حاشیه علاقه‌ای ندارد.


3:59 روشن نیست که چه شباهتی هست میان خدا از یک طرف و سوپرمن و دیگر موجودات احمقانه از طرف دیگر.

او این بحث را مطرح می‌کند که درست بر خلاف مدعای دنت هیچ شباهتی میان خدا و سوپرمن وجود ندارد.

ذکر این نکته خالی از اهمیت نیست که هستراتژی وی بسیار هوشمندانه هست.

او بحث اصلی را با عباراتی ساده نشان می‌دهد و بتدریج آشکار می‌کند که در مدعیات دنت هیچ چیز خاصی وجود نداشته هست.

می‌توان این مطلب را نیز اضافه کرد که من در فهم سخنان دنت حقیقتاً دچار سختی زیادی شدم، ولی مباحث پلانتینگا کاملاً قابل فهم می‌نمود.

گمان می‌کردم که این حالت تنها متعلق به من بوده هست، ولی در حال حاضر واضح هست که دنت خانه بر روی آب ساخته هست.


4:01 پلانتینگا دیدگاه متفاوتی درباره تجربه بهه دارد.

می‌توان فرمود که وی از پاسخی که دنت داده ناامید شده هست.


4:02 پلانتینگا بر این باور هست که دنت به موضوع مباحثه اشاره نکرده هست.

دنت سخن او را قطع می‌کند و می‌گوید که وی به فرض‌های بحث و مقدمات اصلی اون اشاره کرده هست.

پلانتینگا می‌گوید که "بله، دنت به مقدمات بحث اشاره کرده و من از این بابت بسیار از وی سپاس‌گزارم." سالن از خنده جمعیت منفجر می‌شود.

دنت به شدت عصبی هست و به وضوح خود متلاطم نشان می‌دهد.

این مسئله روشن هست که دنت هیچ بحثی مطرح نکرده هست.


4:04 پرسش‌ها آغاز می‌شود.

اولین پرسش از ردیف جلو مطرح می‌شود.

سوال‌نماينده می‌ایستد.

او در صحبت شمرده دچار مشکل هست.

او بحث می‌کند که داشتن قوای قابل اعتماد که توانایی دستیابی به حقیقت را دارند به چه منظور انتخاب شده هست.

سوالی آسان که پلانتینگا به راحتی اون را جواب می‌دهد.

پلانتینگا جواب را اینگونه بیان می‌کند که این قوا و هستعدادها در واقع سازوارپذیرند، به عبارتی قابلیت تطابق دارند، اما دستیابی به حقیقت، امری ذاتی برای سازوارپذیری نیست.


4:08 پرسش از دنت در ارتباط با فرضیه سوپرمن.

تعداد زیادی مسیحی باهوش در این سالن هست که به خدا باور دارند و نه به سوپرمن.

دنت این ادعا را مطرح می‌کند که امت ایمان‌شان را بدون باورهای عقلانی حفظ می‌نمايند.

او به تمام مسیحیان حاضر در سالن به‌وسیله این فرض که باورهای ایشان می‌تواند به عنوان امری غیر‌عقلانی توضیح داده شود توهین می‌کند.


4:10 پرسش در مورد فرمودگوهایی در بایلور.

مرد صحبت و بحث شخصی خودش را با بهه، بیان می‌کند.

او ادعا می‌کند که ما می‌بایست به کیفیت عقلانی بهه بد‌گمان باشیم.

او سپس به بحث تکامل بر علیه طبیعت‌گرایی می‌پردازد.

وی از این دیدگاه دفاع می‌کند که محتوای حالات ذهنی به‌وسیله علیت و نسبت میان علت و معلول متعین می‌شوند.

متوجه شدم که این مرد مایکل تولی، فیلسوف سکولار معروف هست (چرا وی سوالش را سراسر به داستان‌گویی در مورد خودش گذراند؟).

او بر این باور هست که نظریه محتوای حالات ذهنی، نشان می‌دهد که احتمال دستیابی به حقیقت در طبیعت‌گرایی بیشتر هست.

هر چند برای من واضح نیست که به چه دلیل.

پلانتینگا این نکته را ذکر می‌کند که آیا علیت نمی‌تواند به باورهای به نحو سیستماتیک کاذب، ولی سازوارپذیر راهگشا باشد؟


4:13 دنت سخن او را قطع می‌کند و پلانتینگا نیز مقاومت نمی‌کند.

اکنون دنت واقعاً در موضوع مورد فرمودگو بحث می‌کند.

اما هنوز به نکته اصلی اشاره نمی‌کند.

او ادعا می‌کند که اگر حالات ذهنی در دستیابی به حقیقت توقف ایجاد کند و یا به طور کلی حقیقت‌یاب نباشند، اونگاه سازوار پذیر نیز نخواهند بود.


4:15 من نیز تصمیم گرفتم که پرسشی مطرح کنم، اما موفق نشدم که به موقع دستم را بلند کنم.

قصد داشتم دنت را به سمت جوهر هستدلال پلانتینگا سوق دهم.

سوال بعدی به مقدمات نخست بحث اشاره کرد و بیان نمود که اثبات می‌کند احتمال باورهای طبیعت‌گرایانه اندک هست و این امر عجیب می‌نماید.


4:17 پرسش ادامه می‌یابد ولی به هستدلال پلانتینگا اشاره نمی‌کند.

آخرین پرسش این مسئله را مطرح می‌کند که چرا ما می‌بایست گمان کنیم که احتمال طبیعت‌گرایی زیاد هست.

دنت چطور احتمالات را به وضعیت‌های متافیزیکی نسبت می‌دهد؟ سوال‌نماينده ذکر می‌کند که این امر عجیب هست.

به نظر پرسشی جالب می‌نمایاند.


4:21 دنت با این هستدلال جواب می‌دهد که ما از طریق مطالعات علمی تکاملی دین به شکستی در خداباوری رسیده‌ایم.


واضح هست که بیشتر کسانی که در سالن حاضرند از طرفداران طبیعت‌گرایی هستند.

اما پرسش‌ها چندان دشوار نبود.

من نمی‌دانم افراد این جلسه و دیگران چگونه در برابر دنت واکنش نشان می‌دهند.

از پذیرفتن این امر ناگزیرم که دنت همانند یک آدم نادان در این جلسه رفتار کرده هست.

من از جواب وی به پلانتینگا کاملاً ناامید شدم.

واضح هست که او مردی هست با ضعف‌های شخصیتی جدی.


اضافات: حدوداً ده دقیقه هست که جلسه پایان یافته هست.

با پیتر فون اینواگن در ارتباط با این فرمودگو صحبت کردم و او اون را اجرایی قابل پیش‌بینی دانست، و اینکه اگر چه این جلسه تصادم و درگیری میان دو دیدگاه جهانی هست، اما برخوردی جالب میان دو نوع از فلسفیدن نیز بود.

در ابتدا با خودم فکر می‌کردم که پلانتینگا فکر می‌کند که فلسفه با هستدلال‌ها سروکار دارد و دنت بر این باور هست که فلسفه درگیر با داستان‌ها هست.

اما با تامل بیشتر، نکته‌ای را که فون اینواگن نیز به اون اشاره کرد دریافتم.

دنت بر این باور هست که علم می‌تواند به ما چیزهای زیادی درباره متافیزیک و شناخت‌شناسی بگوید، که ما در علم، بر روی این موقعیت‌ها کار می‌کنیم.

پلانتینگا در مورد این مسائل نسبتاً متفاوت می‌اندیشد.


مقداری در سالن گشتم و به فرمودگوهای گوناگونی که انجام می‌شد گوش سپردم (واقعاً نه به منظور هستراق سمع، بلکه تنها به منظور پررنگ کردن واکنش های افراد در سالن).

به‌ویژه فیلسوفان مسیحی جالب بودند.

اونها نه ناراحت بودند، نه شفرمود‌زده و نه حتی سالن را ترک کرده بودند.

من از رفتار دنت کاملاً شکسته شدم، اما اونها چنان برخورد می‌نمايند که تو گویی رفتار بچگانه و منفور دنت کاملاً پیش‌بینی شده بود.

من بر این گمان بودم که اونها ناراحت شوند، اما تا اونجا که من می‌توانم بگویم اونها به راحتی انتظار ان را داشتند که دنت خداباوری را با نفی‌نمايندگان هولوکاست مقایسه و از کشتن خداوند سخن گوید.


تا جایی که من می‌توانم تخمین زنم، پلانتینگا پیروز این میدان بود، به این دلیل واضح هست که دنت به جای جدی گرفتن او به طرز بی‌رحمانه‌ای وی را مورد تمسخر برنامه داده بود.

پلانتینگا متمرکز بر روی بحث و هستدلال بود، و دنت مشغول دست انداختن وی.

بی‌اغراق می‌توان فرمود که تنها کاری که دنت کرد این بود که چهره خودش و اون طبیعت‌گرایانی که به شکل زننده‌ای به پلاتینگا می‌خندیدند را، بد جلوه دهد.

مسیحیان اما رفتاری مشابه از خود نشان ندادند.

کارهایی اینچنین، تنها مقام فلاسفه مسیحی را گسترش می‌دهد و باعث افزایش سرعت مخالفت با سکولاریزاسیون در فلسفه آکادمیک می‌شود.



مترجم: مهدی وفایی

101:

سلام

نوشته ی دوست بزرگوار میم تائیدی هست بر سخنان شهاب در لمپنیسم برجسته ترین ویژگی کافران در قراون !!

102:

«بر در انجمن صابیان در حران ، بر کوبه در ، دیدم که سخنی از افلاطون بسریانی نوشته بود که ملک بن عقیون و دیگران اونرا چنین ترجمه کرده اند :
«هر که خویشتن را شناخت بخدائی رسید»
و افلاطون فرموده هست :
«انسان ، يک گياه آسماني هست ، بدليل اينکه همانند درختي وارونه هست که ريشة اون بطرف بالا و شاخه هاي اون بطرف زمين هست»»
مسعودي ، مروج الذهب ، جلد 1 ، برگة 599-600

103:

درود
این جملات به راستی به من که احساس خوبی می دهد.این که فرا معنای انها چیست و در مورد چه هستند قضاوت را به خود شما می سپارم.(اگر در فهم ان مشکل داشتید بفرمایید که به فارسی برگردانم)

Intangible.

Eternal.

Without beginning nor end.

The nameless, formless energy that permeates all living things.

That sweeps through nature like a ripple in an ocean, sending cascades of the timeless wonder to through the air , on the song of a bird, the freshness of the morning air.

A clear calling for our nature to awaken beyond our everyday lives, and fears.

Love is timeless, love is purity. It is the lightless light, the rays of the sunrise dancing on the surface of the sea.

Love is you, and love is me.

It is the deepest knowing, the serenity of being, the laughter of the earth, the limitless breath of the wind, the wonder of potential, the power of thought, the gift of life, the highest vibration, the most profound awareness…the knower.

Life.

Love .

infinite.

Within you.

Now.

Always.


104:


فلسفه كلمه اي هست يوناني مركب از دو جزء .

علم به حقايق و توان درك انسان .
فلسفه حوزه اي از دانش بشر هست كه به پرسش و جواب در باره مسائل بسيار كلي مي پردازد .بخصوص قدرت تفكر انسان را درجهان هستي به كنكاش مي گيرد .





آيا جهان و فرآيندهاي اون به طوركامل مادي هست ؟ آيا به وجود آمدن يا به وجود آوردن جهان داراي هدف هست ؟ آيا مي توانيم جواب قطعي بعضي چيزها را بيابيم ؟ آيا ما آزاد هستيم ؟ آيا ارزشهاي مطلقي وجود دارد ؟ و از اين قبيل پرسش هائي هست كه در گستره فلسفه مطرح مي شود .

فيلسوف عقايد و نظرات خود را در معرض مطالعه ديگران می نهد تا محك بخورد و معلوم شود آيا مبتنی بر دليل و مدرک کافی هست يا خير.



تفاوت اصلي بين فلسفه و علم در اين هست كه پاسخهاي فلسفي را نمي توان با تجربه و يا آزمايش تاييد نمود .

در حاليكه جواب هاي علمي را مي توان .





در قرن پنجم قبل از ميلادگروهي از يونانيان خود را سوفسطائي به معني معلمان فن خطابه مي ناميدند .

اونا اين اسم را از كلمه سوفوس كه در زبان يوناني به معناي دانايي هست .

گرفته بودند .

جوانان اشراف زاده در كلاس درس معلمان فن خطابه شركت مي كردند تا هنر سخنوري بيآموزند .





سير فلسفه به سالهای پيش از ميلاد مسيح بر می گردد .بزرگان فلسفه يونان باستان عبارت بودند از : سقراط( 470ق م -399ق م) .

افلاطون (427ق م -347ق م ) .

ارسطو (384ق م -323ق م ) .

دموکريت (465ق م - 370ق م ) و اپي گور .




دموكريت عقيده داشت جهان و همه اجسام از ذرات كوچك بي شمار و داراي ابعاد موسوم به اتم هست .

كه هم جنس و تجزيه ناپذير مي باشند .





اما با مرگ سه فيلسوف متفکر والا مقام يعنی : افلاطون .

دموکريت و
ارسطو فلسفهيونان پايان می پذيرد .





پس از يک دوران فترت به درازاي 19 قرن (400 ق م تا 1500م) .

موضوع فلسفه دوباره در غرب بصورتي مدرن سر برمي آورد و احيا مي شود .





فلاسفه يونان طبيعت گرا بودند .

يعني بيشتر به طبيعت رايشاندادهاي طبيعي و عيني توجه داشتند .

در حاليكه بنياد فلسفه مدرن غرب برمبناي خرد هست .





فلسفهخردگرائی در طول تاريخ معاصر اين بوده كه سرنوشت انسان بايد توسط خود انسان تعيين شود .

و اين شيوه همراه با روش های علم
تجربی و فن آوری صورت مي گيرد .





نظريه اي كه از تصورات ذهني انديشه مايه مي گيرد .

بصورت فرضيه منتشر مي گردد .

اما نه به طورقطع و يقين بلكه در باوري لرزان از شك و ترديد .

كه تنها پشتوانه تجربي مي تواند برصحت اون مهر قانون بزند .





با اين همه يك فرضيه تاوقتي معتبر هست كه آزمايش خلاف اون را ثابت نكرده باشد .

بنابراين مي توان فرمود فلسفه خردگرائي با دو بال عقل و شك پرواز مي كند نه برپايه فطرت و باورهاي معنايشان .







منادی ومروج و سردمداران فلسفه غرب انديشمنداني چون کانت .

دکارت .

نيچه و هگل بوده اند.

و بدنبال اونان كساني چون فرانسيس بيكن . جان هستوارت ميل .

كپلر و كپرنيك ادامه دهندگان اين راه به شمار مي آيند .





اين متفكران پيام آوران دانش نايشانن و بنيانگذار ره آوردهاي علمي و صنعتي مي باشند .

كه
اگر نبودند ما همچنان در مرداب باورهاي خرافي دست و پا مي زديم و كماكان حاكمان جبار برما حكومت مي كردند .

و نيز ثمره فلسفه خردگرائي بود كه ماشين كنترل و تسلط اروپا و آمريكا
را بر جهان امروز مستولی ساخت .




بزرگاني كه اين انديشه ها را پرورش دادند و قوام بخشيدند .

عبارتند از
ماركس .

انگلس .

زيگموند فرايشاند .

ژاك لاكان .

هاديگر .

كارل .

دانته .

كارل ماكس .

اسپيوزا .

راسل .گاليله و نيوتن كه برشمردن نام اونان از حوصله بحث ما خارج هست .




كانت مي گايشاند ذهن انسان براي تحقيق و درك امور مابعدالطبيعه ساخته نشده .

پس هرچيز قابل تحقيق نباشد علم نيست .

105:

تو قهوه خونه بجز فلسفه چیزی دیگه پیدا نمیشه

106:

فرمود‌وگوی نورا دختر 9 ساله آلمانی با هانس گئورگ گادامر

آخ، باز هم مرگ!

قهوه خانه ی تالار فلسفه


مقدمه و ترجمه: خسرو ناقد:فهم جهان و درك معنای زندگی آرزویی هست كه هر انسانی در سر دارد؛ از دوران كودكی و جوانی تا ایام سالمندی و كهنسالی.

نوجوانی را در نظر بگیرید كه تكلیف مدرسه‌اش را انجام می‌دهد، یا محو كتاب مطالعهو غرق در نقاشی كردن هست یا سپس تماشای تلویزیون و بازی كامپیوتری، حال اندكی خسته هست و در افكار خود غوطه‌ور.

لحظه‌ای از پنجره اتاق به آسمان می‌نگرد و به خود می‌گوید: «جهان و كائنات چه بی‌انتهاست».

نور خورشید نیمروز چشمانش را می‌آزارد.

به درختان می‌نگرد و نسیم ملایم باد را بر چهره خود حس می‌كند.

با خود می‌اندیشد: «من كی‌ام؟ در این جهان چه می‌خواهم؟ جهان و هر چه در اون هست را چه انجامی ا‌ست؟» به سراغ بزرگتری در خانه می‌رود.

مادر، پدر، خواهر بزرگتر كه دانشگاهی ا‌ست.

می‌پرسد: «چرا وقتی من فكر می‌كنم، افكار بیشتری به ذهنم هجوم می‌آورند؟» حیرت ناشی از این پرسش غیرمنتظره را كه بر چهره اونان نقش می‌بندد به خوبی می‌تواند ببیند.

و بعد سكوت طولانی و دیگر هیچ.

از خود می‌پرسد كه بی‌گمان اینان نیز مایل به درك و دریافت این جهانند و بعد این پرسش پايه ی به ذهنش خطور می‌كند كه اصولا «درك كردن» و «فهمیدن» یعنی چه؟
«نورا»، دختر 9 ساله آلمانی، این سعادت را داشته هست كه پرسش‌های خود را با فیلسوف شهیر آلمانی «هانس- گئورگ گادامر» در میان گذارد.

متفكری كه در سال 1960 میلادی با انتشار مهمترین اثرش، یعنی «حقیقت و روش» شهرت جهانی یافت.

كتابی كه در اون «پرسیدن» و «جواب دادن»، «فرمود‌وشنود» و «فهم متقابل»، در شمار مسائلی هست كه گادامر به اونها پرداخته و به این نتیجه رسیده هست كه زبان بهترین روشی هست كه با اون می‌توان به معنای حیات و كنه كائنات پی‌برد.

او زبان را پايه شناخت ناشناخته‌ها می‌داند.

گادامر معتقد هست كه زبان آخرین افق هستی‌شناسی هرمنوتیك برای فهم جهان هست.

معنای هرمنوتیك، در پايه ، چیزی نیست جز «هنر فهمیدن».

اونكه قصد فهم دیگران را دارد، باید قابلیت و هنر اون را داشته باشد كه نخست پیش‌پنداشت‌های خود را حداقل در هنگام فرمود‌وگو به كنار گذارد و بتواند به سخن مخاطب خود گوش دهد.

گادامر بر این باور هست كه هدف از فرمود‌وگو، نمی‌تواند صرفا شركت در جدل برای پیروزی در اون چیزی باشد كه به سود ماست، بلكه قصد ما یاری رساندن به یكدیگر برای نزدیك شدن هرچه بیشتر به حقیقت هست.

طرف‌های فرمود‌وگو در واقع با پذیرش اصل فرمود‌وگو، در جست‌وجوی حقیقتی‌اند كه هركدام به تنهایی قادر به دسترسی به اون نیستند.
گادامر اصل و پايه اندیشه را روشنگری می‌داند و آغاز هر اندیشه‌ورزی را دلیری در خودشناسی.

اما این خودشناسی تماما در اختیار قوه تعقل و خرد نیست، اسطوره نیز در این فرایند نقش دارد.

او معتقد هست كه حقیقت بسیار بیشتر از اون چیزی هست كه دانش و علوم گوناگون می‌توانند با تجربه‌ورزی و به یاری خرد انسانی به اون دست یابند.

از این‌رو، هنر و خاصه هنر شاعری كه جانمایه خود را از اسطوره می‌گیرند، دو موضوعی هست كه آثار گادامر را گسترده‌تر و گیراتر كرده‌اند.

او یكی از وظایف فلسفه را كوشش در فراهم آوردن زمینه‌های شناخت هنر و فهم شعر می‌داند.

گادامر خود نیز در این راه گام برداشته هست و در میان آثارش، مقاله‌ها و كتاب‌هایی یافت می‌شود كه در اونها به زبان شعر و تحلیل شعر شاعرانی چون وُلفگانگ گوته، فریدریش هولدرلین، راینر ماریا ریلكه و پاول سلان پرداخته هست.

یكی از نخستین آثاری كه گادامر به هنگام اقامتش در پاریس، در سال 1933 میلادی نوشت و یك سال بعد اون را منتشر كرد، «افلاطون و شاعران» هست كه نه‌تنها نشانه‌هایی از آغازه‌های هرمنوتیك گادامر در اون دیده می‌شود، بلكه موضع انتقادی او نسبت به حزب ناسیونال‌سوسیالیست آلمان به رهبری آدولف هیتلر كه به تازگی قدرت را در آلمان قبضه كرده بودند نیز در اون می‌توان دید.
باری، به باور گادامر، در فرایند شناخت ما از خود و نیز شناخت ما از جهان، زبان همواره ما را احاطه كرده هست.

لازمه شناخت از جهان و پايه ادراك تجربه‌ها، تسلط ما بر زبان هست.

درك و دریافت با رسانه زبان به منزله فراگیری معقول سنت، در برگیرنده همه اَشكال شناخت انسان و روابط انسانی هست.

برای گادامر هیچ اصلی بالاتر از آمادگی انسان‌ها برای فرمود‌وگو نیست.

از این‌رو گشاده‌رویی و آمادگی او برای فرمود‌وگو، شخصیت و آثار این متفكر آلمانی را شكل داده و برجسته كرده هست.

اهمیتی كه گادامر برای فرمود‌وگو و فهم متقابل و یافتن زبانی مشترك قائل هست، برای نوشتن قائل نیست.

در دیدار و فرمود‌وگویی كه گادامر پروتستان‌آئین در سال 1983 میلادی با پاپ یوهانس پاول دوم، رهبر كاتولیك‌های جهان داشت، پاپ شكرگزاری می‌كند كه «مشیت الهی این موهبت را به او عطا كرده هست تا رخصت یابد و دست پروفسور گادامر را بفشارد و با او به فرمود‌وگو بنشیند.» آموزه‌های گادامر و رفتار آزادمنشانه و ضداقتدارگرایانه او نه‌تنها بر علوم انسانی در دوران معاصر تاثیر بسیار گذاشت بلكه نفوذ اون تا فیزیك و علوم پزشكی نیز گسترش یافت.

شاید بتوان فرمود كه یكی از علل تاثیرگذاری او، زبان و شیوه بیان گادامر هست كه برعكس هستادش مارتین هایدگر، روشن هست و كم‌پیچ‌وتاب.
و حال این فیلسوف 102 ساله، در دفتر كارش در دانشگاه هایدلبرگ، واقع در محله قدیمی این شهر با دختری 9 ساله به فرمود‌وگو نشسته هست.

گادامر بر این باور بود كه در دوران پیری، سال‌های كودكی دوباره در ما بیدار می‌شوند و هما‌ن‌گونه كه گذشت عمر، به‌معنای كوتاه‌تر شدن آینده هست، ثمرات گذشته نیز باید جایگزین اون شود و توازن حیات از این طریق هست كه بربرنامه می‌شود.

اینك كهنسال‌ترین فیلسوف آلمانی با نوجوانی به فرمود‌وگو نشسته هست، واپسین فرمود‌وگوی او، فرمود‌وگویی جالب و جذاب میان دو انسان درباره این جهان و اون جهان، درباره معنای زندگی، درباره خدا، ترس، اندوه، پیری و مرگ؛ یكی پیر فرزانه‌ای كه «فرمود‌وگو» را «والاترین اصل» می‌داند و چون سقراط، هر فرمود‌وگو را آغاز راستین رسیدن به احكامی غیرقطعی و موقتی می‌داند و دیگری نوجوانی كنجكاو كه با پرسش‌های نامتعارف خود در پی یافتن معنای زندگی و فهم این جهان و دریافت اون جهان هست.

این فرمود‌وگو نه‌تنها جالب و جذاب، بلكه نشان‌دهنده كوششی هست كه گادامر در فهم سخنان و تصورات مخاطب و مصاحب خود دارد.

او، همچون سقراط، بر این باور بود كه انسان در هر فرمود‌وگو می‌تواند چیزی بیاموزد؛ حتی اگر فرمود‌وگو میان مردی 102 ساله و دختری 9 ساله باشد.

شفرمودا كه پایان‌بخش دفتر زندگی هانس گئورگ گادامر نیز همچون سقراط، فرمود‌وگو بود.

گادامر در 13 مارس سال 2002 میلادی، درست چند هفته پس از فرمود‌وگو با نورا، خاموشی جاودانه گزید.

متن این فرمود‌وگو را در ادامه می‌خوانید.

آقای گادامر، شده كه شما گاهی هم بترسید؟
نه، نه.

آدم وقتی جوان هست ترس دارد.

در سن و سال من دیگر ترس در كار نیست.

حتی از مرگ؟
آخ، دختر خوب، این پرسش‌ها خیلی پیچیده هست.

انسان‌ها از مرگ وحشت دارند؛ چون درباره مرگ می‌اندیشند.

ما ضمیر خودآگاهی داریم كه هیچ حد و مرزی نمی‌شناسد.

به این خاطر، هم امید داریم و هم شك و تردید.

ما در یك كشمكش و كشاكش روحی به‌سر می‌بریم.

اما مرگ محدوده‌ای هست كه شعور و آگاهی ما مطلقا نمی‌تواند بر اون چیره شود.

به‌هر حال، من می‌توانم به تو بگویم، در تمام طول زندگی‌ نتوانستم با قوه تخیل برای خودم مجسم كنم كه دوران پیری چگونه خواهد بود.

من نمی‌دانستم كه دوران سالمندی كاملا جور دیگری هست.

چه جوری هست؟
سوال خوبی هست! راستی چه جوری هست؟ زندگی همیشه با امید و آرزو سروكار دارد.

ما همیشه از آینده انتظار چیزهای بیشتر و بهتری داریم.

اما در سن و سالی كه من هستم دیگر برای خودم امید و آرزویی ندارم، بلكه برای نسل‌های بعد، برای كسانی كه سپس من به زندگی ادامه خواهند داد.
من اصلا نمی‌توانم چنین چیزی را پیش خودم مجسم كنم.
پیداست كه نمی‌توانی.

من هم وقتی به سن و سال تو بودم نمی‌توانستم چنین چیزهایی را تصور كنم.

این تصورات آدم را غمگین می‌كنند؟
نه، چیزهایی نیستند كه آدم را غمگین كنند؛ این‌ها هم جزو همان چیزهایی هست كه به دوران پیری تعلق دارند.

من به لحاظ جسمی و فكری مرتب در حال ضعیف شدنم.

به این خاطر خیلی از چیزهایی كه پیش‌تر برایم ارزش داشتند، دیگر اهمیت پیشین را ندارند.

مثلا فراموشكار شده‌ام؛ و این در حالی هست كه پیش‌تر برای برنامه ملاقات‌هایم نیازی به تقویم و دفتر یادداشت نداشتم و همه‌چیز را به‌خاطر می‌سپردم.

اما امروز باید همه‌چیز را یادداشت كنم.


من در 22 سالگی مبتلا به فلج كودكان شدم، ولی با وجود این بیماری، تمام این سال‌ها تنیس بازی می‌كردم و حتی در 60 سالگی در مسابقات تنیس یك كاپ نقره‌ای جایزه گرفتم.

ولی در دوران سالخوردگی بود كه فلج كودكان مرا معلول كرد و حالا می‌بینی كه برای راه رفتن به دو تا عصا احتیاج دارم.

درد هم دارید؟
بله متأسفانه.

دارو هم مصرف می‌كنید؟
خیال می‌كنی اگر دارو مصرف می‌كردم به این سن و سال می‌رسیدم!؟ نورا، تو مثلا كتاب مطالعهرا در نظر بگیر! حتما می‌توانی تصور كنی كه آدم تحصیل‌كرده‌ای مثل من خیلی كتاب خوانده هست، اما در این اواخر بیشتر و بیشتر احساس می‌كنم كه دیگر همه‌چیز را اون‌طور كه باید و شاید متوجه نمی‌شوم.

این احساس برایم غریب و ناآشناست.

20 سال پیش اصلا به این‌جور چیزها فكر نمی‌كردم.

كتاب‌های «هری پاتر» را هم خوانده‌اید؟
بله، همه را.

خیلی هم خوب، اما نفهمیدم جذابیت و گیرایی داستان در كجاست؟ حداقل این احساس را داشتم كه خسته‌كننده نبودند.

نقد خانواده در این كتاب برایم جالب بود.

با این سن و سالی كه دارید حالا احساس می‌كنید فناناپذیر شده‌اید؟
نه، ابدا.

وانگهی، دوستان قدیمی بسیاری را در این میان از دست داده‌ام و مرگ اونها محدود بودن زندگی را به من نشان داده هست.

از سوی دیگر، نسل‌های آینده راه ما را ادامه می‌دهند و به‌پیش می‌برند.

می‌دانی دخترم، اینها همه چیزهای پُر رمزورازی هستند.

به خدا اعتقاد دارید؟
ما به دشواری می‌توانیم ادعا كنیم كه به خدا اعتقاد نداریم.

اما من به خدایی كه كلیسا تبلیغ می‌كند اعتقاد ندارم.

در این مورد مانند بقیه آدم‌ها احساسی دوگانه دارم: فهم من با خدا مشكل دارد، اما احساسی در درون من هست كه در هر حال وجود خدا را ممكن تصور می‌كند.

من نظر كسانی را كه با اطمینان كامل می‌گویند، خدا وجود ندارد، كمی خنده‌دار و مضحك می‌دانم.

چرا؟
برای اینكه من فقط وقتی می‌توانم خدا را انكار كنم كه هیچ‌چیز از او ندانم.

اما همین كه می‌كوشم تا نبود او را اثبات كنم، یعنی اینكه پیشاپیش بر وجود او صحه گذاشته‌ام.



وقتی من مُردم به دنیای دیگری می‌روم؟
آخ، باز هم مرگ! انگار كه ما همه‌چیزها را درباره مرگ می‌دانیم! نه، من اونگونه كه ادیان گوناگون به دنیایی دیگر و زندگی پس از مرگ‌ معتقدند، باور ندارم.

ما نمی‌دانیم از كجا آمده‌ایم و به كجا می‌رویم.

من این تصور را دارم كه زندگی پس از مرگ در همه حال ما را در میان گرفته هست.

آینده‌ای كه هنوز تجربه نكرده‌ایم و همچنین گذشته‌های بسیار دور، همواره با ما هستند و ما را همراهی می‌كنند.

اما ما درباره این چیزها خیلی كم می‌دانیم؛ به‌خصوص از اونچه ما را احاطه كرده هست و در تاریكی برنامه دارد، كم می‌دانیم.

ما فقط می‌توانیم به گوشه كوچكی از این تاریكی نور بیفكنیم.

این همان آگاهی هوشیار ماست.

اما مدام چیزهایی از پیش چشم ما می‌گذرند كه برای‌مان دقیقا قابل شناخت نیستند، اما جزوی از ما و زندگی ما به‌شمار می‌آیند.

یعنی زندگی پس از مرگ مثل این هست كه من دارم خواب می‌بینم؟
شاید زندگی پس از مرگ از تخیل ما سرچشمه می‌گیرد، خواب و خیال هست، امیدها و آرزوهای ماست، رؤیاهای ماست.
من گاهی تصور می‌كنم كه شاید همه‌چیز برعكس هست.

یعنی شب كه خواب می‌بینم، زندگی واقعی من هست و وقتی بیدار می‌شوم، دارم خواب می‌بینم.


بله، من هم این تصور را می‌شناسم.

چرا ما اصلا می‌توانیم حرف بزنیم و با هم صحبت كنیم؟
ما انسان‌ها، موجوداتی هستیم كه به هم وابسته‌ایم.

به همین خاطر به چیزی نیاز داریم كه بتوانیم با هم ارتباط بربرنامه كنیم.

زبان وسیله این تماس و ارتباط هست.

زبان در واقع مانند افق روشنی هست كه ما در گستره اون دنیا را درك می‌كنیم.

از اونجا كه مایلیم دنیا را بفهمیم و درك كنیم، تا از این طریق قادر باشیم زندگی را ادامه دهیم، حرف زدن و صحبت كردن را یاد می‌گیریم.

این موضوع را خیلی خوب می‌توانیم در بچه‌ها ببینیم.

حیات آدمی با یك جیغ زدن شروع می‌شود؛ چون در موقع تولد، دنیایی كه نوزاد در اون بوده به طور ناگهانی تغییر می‌كند و بچه در همان لحظه اول چه چیزی یاد می‌گیرد؟ یاد می‌گیرد كه با جیغ زدن با دنیای تازه ارتباط بربرنامه كند.

آیا میان آدم‌هایی كه از مادر متولد می‌شوند و اونانی كه از طریق شبیه‌سازی به‌وجود می‌آیند، تفاوتی هست؟
البته كه تفاوتی هست.

ما این تفاوت‌ها را در آینده خواهیم دید.

با شبیه‌سازی چیزی غیرقابل تصور از دست می‌رود.

یك مثال ساده برایت می‌زنم: در سال 1956 میلادی، سپس اونكه دختر من اوندِرِآ متولد شد، همسر من یك پرستار بچه را به خدمت گرفت.

هر وقت این پرستار پوشك نوزاد را عوض می‌كرد، دخترمان جیغ و فریاد می‌زد.

یك‌بار من این كار را به‌عهده گرفتم.

البته می‌توانی تصور كنی كه پوشك بچه را با چه وضع افتضاحی عوض كردم.

با این همه بچه به من لبخند می‌زد! درست به این خاطر كه من كسی بودم كه باید باشم و همه‌چیز هم خوب پیش رفت.

پس می‌بینیم كه ارتباطی بسیار عمیق میان كودك و پدر و مادرش وجود دارد.

اصلا قابل تصور نیست كه تمدنی بدون چنین ارتباطی بتواند پابرجا بماند.

یك موجود شبیه‌سازی شده، این واقعیت را كه او انسانی مصنوعی هست، با افتخار بر سینه نخواهد زد، بلكه مانند یك آدم بدون پدر و مادر در جست‌وجوی گمشده‌ای هست.

اصلا چرا انسان به‌وجود آمد؟ زندگی ما چه معنایی دارد؟
هر موجودی می‌خواهد زندگی كند.

ما انسان‌ها در این اصل با حیوانات و گیاهان خیلی شبیه هستیم.

اما می‌خواهیم زندگی‌مان معنایی هم داشته باشد؛ چون ما می‌اندیشیم و حافظه داریم، زندگی ما پُر از خاطره هست و پُر از امید و آرزو.

خیلی ساده، ما نمی‌خواهیم این احساس را داشته باشیم كه بیهوده و بی‌سبب در این دنیا زندگی می‌كنیم.

منبع:شهروند امروز

107:

درود
دوستان من این مقاله رو دریک سایت دیدم هر چند در مورد فیزیک هست ولی بی ربط به فلسفه نیست
برای همین به جای یک مبحث علمی من بیشتر بعد فلسفی ان را مورد توجه برنامه دادم
خود انیشتن هم یک متافیزیکسین بود برای جمله معرف او که فرموده؟
خدا که تاس نمی اندازه؟
من که مثبت دیدم این متن رو امیدوارم برای شما هم اینچنین باشد

تاثير مکسول در انقلابي که در انديشه ي واقعيت فيزيکي به وقوع پيوسته هست
(مقاله آلبرت اینشتین به مناسبت صدمين سالگرد تولد مکسول ) (1931)
تاثير مکسول در انقلابي که در انديشه ي واقعيت فيزيکي به وقوع پيوسته هست.اعتقاد به وجود يک جهان خارجي مستقل از شخصي که اون را درک مي نمايد پايه ي تمام علوم طبيعي هست .
ولي از اونجا که ادراک حسي فقط بطور غير مستقيم اطلاعاتي از اين جهان خارجي يا واقعيت فيزيکي به ما مي دهد لهذا اين واقعيت فيزيکي را تنها بايد از راه تجسس به دست آورد.

از اين جا معلوم مي شود که مفهوماتي که از واقعيت فيزيکي براي ما حاصل مي شود هيچگاه به مرحله ي نهايي نخواهد رسيد بلکه بايد همواره آماده ي تغيير و تعايشانض اين مفهومات، که همان اصول موضوعه ي اوليه ي علم فيزيک هست باشيم تا بتوانيم واقعيت هاي مشهود را هر چه دقيقتر و کاملتر و منطقي تر مورد تتبع و تحليل برنامه دهيم.

نظري به تاريخ علم فيزيک نشان مي دهد که در طي ادوار و قرون چه تغييرات شگرفي در اون به وقوع پيوسته و در راه بسط و گسترش اون چه مراحل دشواري پيموده شده هست.

از اون وقت که نيوتن فيزيک نظري را پي ريزي کرد، بزرگترين تغييري که در اصول اوليه ي فيزيک رايشان داده نظراتي هست که به وسيله ي فاراده و مکسول در باب پديده ي برقاطيس عرضه شده هست.

بنابر اصول نيوتني حقيقت فيزيکي با مفهومات فضا وقت نقطه ي مادي و نيرو مشخص مي گردد.

حوادث فيزيکي از نظر نيوتن به صورت حرکاتي از نقاط مادي در فضا تلقي مي شوند و اين حرکات تابع قوانين ثابتي هستند.

نقطه ي مادي تنها شکلي هست که با اون مي توان واقعيت را هنگام بحث در تغييراتي که در اون صورت مي گيرد نمايش داد.

و اين تنها وسيله ي نمايش امر واقع هست تا اون حد که اين امر واقع قابل تغيير باشد.

واضح هست که مفهوم نقطه ي مادي از جسم محسوس برخاسته هست، و پس از انتزاع کليه ي خواص انبساط، شکل، جهت در فضا،و خصوصيت هاي دروني اين اجسام که فقط و فقط خاصيت و جبر حرکت انتقالي و مفهوم قوه براي اونها مانده هست به دست مي آيد.

اجسام مادي را که از جنبه ي ذهني موجد پيدايش تصور نقطه ي مادي براي ما شده اند، اکنون، مي توان به عنوان مجموعه اي از نقاط مادي تلقي کرد.

ضمنا بايد خاطر نشان ساخت که پايه اين طرح نظري جنبه ي اتمي و مکانيکي دارد.

هر حادثه اي را مي بايست صرفا از جنبه ي مکانيکي يعني به عنوان حرکات نقاط مادي، بر طبق قانون حرکت نيوتن تعريف و توصيف نمود.

نارساترين و غير موجه ترين سيماي اين دستگاه، صرف نظر از اشکالاتي که با مفهوم فضاي مطلق ملازمه دارد، و اخيرا، يک بار ديگر، پيدا شده در تعريفي هست که براي نور قائل شده و به پيرايشان ار اصول کلي، اون را هم متشکل از نقاط مادي دانسته هست.

حتي در همان عصر نيوتن هم در باب ايت سوال که ( پس از جذب نور اين نقاط مادي سازنده ي نور چه مي شوند) مباحثات زيادي به عمل آمد.

از اين گذشته در کار آوردن نقاط مادي داراي خصوصيات کاملا متفاوت، که اونها را به صورت فرض مسلمي براي نشان دادن جرم وزن دار و نور قبول کرده اند، اصولا منطقي به نظر نمي رسد.

بعدها ذرات الکتريکي نيز به اينها علاوه شد و نوع سومي با خصوصيات ديگر در کار آمد.

علاوه بر اون نقطه ي ضعف ديگري هم در پيش بود، و اون اينکه نيروهاي عملي متقابلي که معرف و مشخص حوادث هستند، لزوما به صورتي کاملا دلبخواه و اختياري در نظر گرفته مي شد.

با اونکه چنين تصوري از واقعيت در بسياري موارد، براي توجيه امور قانع نماينده به نظر مي رسيد ولي آيا چه شد که دانشمندان ناگزير از اون صرف نظر کرده اند؟

نيوتن، براي اونکه به دستگاه خود يک صورت بندي رياضي بدهد، ناگزير مفهوم کسور ديفرانسيلي را در کار آورد و قوانين حرکت را به صورت کلي معادلات ديفرانسيلي عرضه داشت؛ و شايد اين بزرگترين خدمت علمي باشد که فکر و نبوغ يک فرد در جهان علم انجام داده هست.

معادلات با مشتقات جزئي براي اين منظورمورد لزوم نبود، ونيوتن هم هيچگونه هستفاده ي منطقي از اونها نمي برد؛ ولي اين معادلات براي صورت بندي اصول مکانيک اجسام تغيير شکل پذير ضروري مي نمود اين امر بر اثر توجه به اين واقعيت هست که در چنين مسائلي اين مطالب که ( چگونه قابل تصور هست که اجسام از نقاط مادي ساخته شده باشند؟) چندان اهميتي نداشت که سرلوحه ي پژوهشهاي ايشان برنامه بگيرد.بدين ترتيب معادله ي با مشتقات جزئي که نخست به صورت کنيزيکي به اندرون فيزيک نظري گام نهاده بود، بتدريج شهبانايشان اون گرديد.

اين تحول در قرن نوزدهم يعني در اون هنگام صورت گرفت که نظريه ي موجي نور، در اثر واقعيت هاي مشهود، جايي براي خود باز کرده و هستقراري يافته بود.

سير نور در فضاي خالي به عنوان تموجات اتر توجيه شد و ديگر تصور مجموعه اي از نقاط مادي، در اون عصر، امري بي پايه به نظر مي رسيد.

اينجا بود که، براي اولين بار، معادله ي با مشتقات جزئي به عنوان بيان طبيعي حقايق اوليه ي فيزيک وارد ميدان شد، و بدين ترتيب، در گوشه اي از عرصه ي فيزيک نظري، مفهوم ميدان پيوسته، در برابر نقطه ي مادي، براي نمايش دادن حقيقت قيزيکي جلوه گر شد.

اين ثنايشانت ، حتي تا اين وقت، هنوز باقي هست؛ وچنانچه لازمه ي اونست، مايه ي پريشاني خاطر کساني ميشود که به نظم عادت دارند.

انديشه ي واقعيت فيزيکي گرچه جنبه ي اتمي خود را از دست داد، ولي به صورت مکانيکي صرف باقي ماند، و دانشمندان هنوز بر اون بودند که هر گونه حوادثي را به عنوان حرکت اجرام لخت بيان و توجيه نمايند؛ و ظاهرا هيچ راه ديگري براي ملاحظه ي اشياء قابل تصور نبود.

در همين هنگام بود که تغيير و تحايشانل عظيمي رايشان نمود تغييري که همواره با نام فاراده، مکسول، و هرتس ملازمه دارد.

نافرموده نماند که در اين انقلاب علمي سهم عمده از مکسول هست.

همو بود که ثابت کرد که دستگاه مضاعف معادلات ديفرانسيلي ايشان که در اون ميدانهاي برقي و مغناتيسي به صورت متغييرهايي وابسته به هم مي باشند کليه ي اطلاعاتي را که تا اون تاريخ باب پديده هاي نور و الکتريسيته در دست بود در بر مي گيرد و اونها را بخوبي توجيه مي نمايد ايشان عملا مي کوشيد تا اين معادلات را به صورت ساختمان تصوري يک طرح مکانيکي بيان و تفسير نمايد.

مکسول در اون واحد با چندين ساختمان تصوري کار مي کرد، ولي هيچکدام را به صورت قطعي تلقي نمي نمود، بطوريکه تنها معادلات امر اصلي بود، و نيروهاي ميدان حقايقي نهايي بشمار مي رفت که به هيچ چيز ديگر قابل تحايشانل نبود.

در سالهاي اول قرن بيستم مفهوم ميدان برنامه گرفته،و متفکرين جدي اعتقاد به تحقق يا امکان توضيح معادلات مکسول را طرد کرده بودند ولي بزودي در صدد اون بر آمدند تا نقاط مادي و لختي اونها را با کومک نظريه ي مکسول، بر مبناي نظريه ي خطوط ميدان توضيح دهند؛ ليکن اين مجاهدات به موفقيت نهايي نينجاميد .

اگر نتايج فردي مهمي را که کارهاي علمي مکسول در مباحث عمده ي علم فيزيک به وجود آورده هست کنار گذاشته و توجه خود را صرفا متمرکز به تغييراتي بکنيم که به وسيله ي ايشان در تصور ما از ماهيت واقعيت فيزيکي صورت گرفته هست، مي توان چنين فرمود که دانشمندان قبل از مکسول واقعيت فيزيکي را تا اونجا که سخن از نمايش حوادث طبيعت هست به صورت نقاطي مادي تصور مي کردند که تغييرات اونها منحصرا بر اثر حرکات هست، و اين حرکات تابع معادلات ديفرانسيلي مي باشند.

پس از مکسول واقعيت فيزيکي به صورت ميدانهايي پيوسته تلقي مي شد که از لحاظ مکانيکي قابل بيان نبوده بلکه تابع معادلات با مشتقات جزئي بودند اين تغيير در مفهوم واقعيت مهمترين و باورترين تغييراتي هست که از وقت نيوتن به بعد در علم فيزيک حاصل گرديده هست.

در عين حال هنوز تمام برنامه ي تکامل به معرض اجرا در نيامده بود.

دستگاه هايي موفقيت آميز فيزيک که از اون به بعد عرضه شده هست، حالت يک نوع سازشي بين اين دو طرح را دارد و به همين علت هم با اونکه ممکن هست در بعضي رشته ها موجد پيشرفتهاي عظيم شده باشند معهذا جنبه ي موقتي دارند و از لحاظ منطقي ناقص اند.

اولين دستگاه قابل ذکر، نظريه ي لورنتس در باب الکترونها هست که در اون ميدان و ذرات الکتريکي در فهم حقيقت دوشادوش و هم ارز يکديگر در نظر گرفته شده اند.

پس از اون نظريه هاي نسبيت خاص و عام هست که گرچه پايه ا مبتني بر انديشه هاي هست که با نظريه ي ميدان سرو کار دارند معهذا نتوانسته اند از دخالت دادن نقاط مادي و معادلات ديفرانيلي احتراز نمايند آخرين و مهمترين ابداع اصول فيزيک نظري يعني مکانيک کوانتوم اصولا با هر دايشان اين طرح ها که براي اختصار اونها را مرتبا نيوتني و مکسول مي خوانيم مغايرت دارد.

زيرا کميت هايي که در قوانين به کار مي آيند ادعاي اين ندارند که حقيقت علمي را توصيف مي نمايند بلکه احتمالات تجديد و تکرار يک واقعيت فيزيکي مورد نظر را تشريح مي نمايند.

ديراک که به نظر من مهمترين طرز بيان منطقي اين نظريه را مديون او هستيم چنين متذکر مي شود که شايد مشکل باشد که مثلا تعريفي نظري و چنان جامع براي فوتون پيدا کنيم که خواننده و شنونده بتواند تشخيص دهد که آيا اين فوتون در ضمن مسير خود از يک سايشانده که (به طور مورب ) در سر راه اون برنامه داده شده عبور خواهد کرد يا نه؟من هنوز عقيده دارم که دانشمندان فيزيک به اين زودي ها به اين نوع بيان غير مستقيم واقعيت – حتي اگر نظريه محتملا به نحايشان رضايت بخش متکي بر نظريه ي نسبيت خاص باشد اقناع نخواهد شد.

و اطمينان دارم که بايد بار ديگر مجاهدات خود را صرف اين نمايند که برنامه ي مکسولي را به مرحله ي اجرا در آورند .

يعني واقعيت فيزيکي را از طريق ميداني که بدون هستثناء با معادلات با مشتقات جزئي سازگار هست توضيح و تفسير نمايند.

منبع: کتاب مقالات علمی آلبرت اینشتین .ترجمه محمود مصاحب

108:

ما امروز منطق را مدیون یونانیانیم


اکبر فلاح‌زاده − "فیلم سوسیالیسم" آخرین فیلم ژان لوک گدار بهترین فیلم او نیست، اما بهترین مثال هست برای اونکه نشان دهد گدار در هشتاد سالگی هم هنوز زنده و سر حال هست.

در کنار تحسین دوستداران گدار، انتقادات زیادی نیزبه این فیلم وارد شده: عده‌ای اونرا بی سرو ته، و عده‌ای مجموعه‌ای فیلم‌های بریده بریده و پر از شعارها سطحی سیاسی دانسته‌اند.

با این حال حتی سخت گیرترین منتقدان هم فیلم را دیدنی یافته‌اند.

همه می‌دانند که اونچه گدار می‌سازد به دیدنش می‌ارزد.

نو آوری‌های گداردر سینمای موج نو، بعلاوه مبارزه پر شورش با سرمایه داری ومقاومتش در جنبش دانشجویی سال ۱۹۶۸، به حد کافی برایش اعتبار دست و پا کرده که با این یا اون فیلم ضعیف بی اعتبار نشود.

گدار پرکار، اما کم حرف هست.

از یک پروفسور نقل می‌نمايند که یک هفته پشت خانه او منتظر فرمود‌وگو مانده، اما گدار که خودش را در گاراژ خانه اش در شهرکی در سوئیس حبس کرده، از خانه بیرون نیامده.

او به ندرت وقتی برای مصاحبه می‌دهد و خیلی از قرار‌های مصاحبه را هم معمولا در همان ساعتهای آخر لغو می‌کند.

او هر چند کم حرف می‌زند، اما وقتی حرف می‌زند، از همه جا حرف می‌زند و همه هم از او حرف می‌زنند.

تاکنون ده‌ها جلد کتاب در موردش نوشته‌اند.



نظرات او غالبا انقلابی و در مواردی افراطی، اما در همه حال جالب و شنیدنی هست، چون از دهان آدمی جالب و دوست داشتنی در می‌آیند.

گدار چنانکه بارها فرموده، این بار هم در فرمود‌وگوی تازه اش در مورد "فیلم سوسیالیسم"، بر بی حقی مؤلف تاکید می‌کند.

او حق مؤلف را کشک می‌داند و معتقد هست که مؤلف فقط وظیفه دارد.

این نظر هر چند جالب هست، اما در عمل معلوم نیست چگونه قابل اجرا خواهد بود.

چون اقتصاد فیلم بخش کوچکی از اقتصاد هست و حذف حق مالکیت از اون، در حالی که مالکیت در کل اقتصاد دست نخورده باقی بماند، بی معنی خواهد بود.

با این حال خود گدار به حرفش پای بند هست و اجازه هستفاده از فیلمهایش را حتی بدون اجازه از خودش به همه می‌دهد.

گدار این بار در تازه‌ترین مصاحبه اش یک پله هم بالاتر می‌رود و پول را هم یک چیز همگانی فراخوان می‌کند

ژان لوک گدار: ما امروز منطق را مدیون یونانیانیم.

از این نظر به اونها بدهکاریم.

این ارسطو بود که ’بنا براین‘ را به کار انداخت: تو مرا دوست نداری، پس بنابر این..

یا مچت را با دیگری گرفتم، بنا بر این...ما این کلمه را میلیون‌ها بار موقع تصمیم گیری‌هایمان بکار می‌بریم.

حالا وقتش هست که حسابمان را صاف کنیم.

اگر هر بار که این کلمه را به کار می‌بریم ده یورو به حساب یونان واریز کنیم، مشکل یک روزه حل می‌شود و یونانی‌های بینوا لازم نیست دیگر معبد پانتئون (Pantheon) را به آلمان‌ها بفروشند تا نجات یابند.

گدار سپس سالها مطالعه و فیلم‌سازی نوآورانه و فعالیت‌های گسترده سیاسی، در هشتاد سالگی سرش پر هست و مانند همه کسانی که سرشان پر هست، دلش پر هست از کسانی که به قول او چیزی سرشان نمی‌شود.

او از فیلمسازانی که بلد نیستند با دوربین کار نمايند و به قول او اصلادوربین را نمی‌فهمند، دلگیر هست.

همچنین از بعضی فیلسوفان، از جمله اسلاوی ژیژک(Slavoj Žižek) که اظهاراتش در مورد سینما به قول گدار "سطحی" هست.

گدار در مورد بحران بدهی‌های یونان هم از کیسه خلیفه می‌بخشد.

می‌گوید: ما امروزاز نظر فرهنگی مدیون یونانیانیم و حالا که یونان گرفتار هست، باید ادای دین کنیم .در حالی که دولتمردان و اقتصاددانان اروپا دربدر دنبال نجات یورو و راه حلی برای بحران مالی یونان می‌گردند، گدار خیلی ساده و راحت مسئله را حل می‌کند.

می‌گوید: "ما امروز منطق را مدیون یونانیانیم.

از این نظر به اونها بدهکاریم.

این ارسطو بود که ’بنا براین‘ را به کار انداخت: تو مرا دوست نداری، پس بنابر این.." یا "مچت را با دیگری گرفتم، بنا بر این...".

ما این کلمه را میلیونها بار موقع تصمیم گیری هایمان بکار می‌بریم.

حالا وقتش هست که حسابمان را صاف کنیم.

اگر هر بار که این کلمه را به کار می‌بریم ده یورو به حساب یونان واریز کنیم، مشکل یک روزه حل می‌شود و یونانی‌های بینوا لازم نیست دیگر معبد پانتئون (Pantheon) را به آلمان‌ها بفروشند تا نجات یابند.

با کمک گوگل و امکانات تکنیکی می‌شود همه این ’بنابر این‘ها را پیگیری کرد و از طریق آی فون هم می‌شود صورت حساب‌ها را فرستاد".

ما که گدار را با نو آوری‌هایش می‌شناسیم، هنگام این فرمود‌وگو شاید تعجب کنیم که گدار تا حدی به گذشته بر می‌گردد.

او از وسایل مدرن ارتباطی خوسشش نمی‌آید و معتقد هست در جوامع بدوی امت خوشبخت تر از ما در جوامع مدرن زندگی می‌کردند.

بخشهایی از فرمود‌وگوی گداربا "دی سایت" را می‌خوانیم :

• فرمود‌وگو با ژان لوک گدار
دی سایت : آقای گدار، میانه تان با پول چطور هست؟

ژان لوک گدار: پول برای من هدف نیست، بلکه وسیله رسیدن به هدف هست.

در کتابی که مبارزان نهضت مقاومت فرانسه علیه نازی‌ها نوشته‌اند، فرموده شده که پول تا سال ۱۹۴۳ در نهضت مقاومت یک وسیله مبادلاتی صرف بوده، وسیله‌ای برای زنده ماندن، برای اسلحه خریدن.

اما نه وسیله‌ای برای کسب درآمد و سود.

مسئله من این هست که همیشه با پولی که برای فیلمی که دارم می‌سازم، سر می‌کنم.

از همین رو باید پیوسته فیلم بسازم.

در کار جدیدتان "فیلم سوسیالیسم" آمده: "پول یک چیز همگانی هست، مانند آب".

معلوم هست که پول یک چیزهمگانی هست.

یعنی باید این‌طور باشد.

یک وسیله تبادل.

در سیستم ما این‌طور به نظر می‌رسد، که بعضی از پول هستفاده می‌نمايند وسر دیگران بی کلاه می‌ماند.

مسئله این نیست که عده‌ای بیشتر و عده‌ای کمتر دارند، بلکه این هست که بعضی اصلا نمی‌توانند وارد این سیستم مبادلاتی بشوند.

شما هم با پولی که از حق تألیف هایتان می‌گیرد، زندگی می‌کنید...

این بخشی از درآمد من هست.

اما بی اون هم می‌توانم سر کنم.

مالکیت معنوی وجود ندارد.

مؤلفان حق ندارند، فقط وظیفه دارند.

من مخالفم با این که حق مؤلف یک جور مالکیت خصوصی باشد، که طبق اون بشود تصمیم گرفت که فیلمی اجازه نمایش بگیرد.

به این ترتیب مثلا نوه هنری ماتیس، نقاش فرانسوی می‌تواند تصمیم بگیرد که آیا یک تابلو بتواند دیده شود یا نشود.

چرا نام فیلم شما "فیلم سوسیالیسم" هست؟

اگر نام فیلم فقط "سوسیالیسم" می‌بود، نسبتش با سوسیالیسم واقعی و تاریخ خیلی زیاد می‌بود.

اون وقت فیلم مانند یک بیانیه سیاسی یا نظامی تعبیر می‌شد.

اما عنوان " فیلم سوسیالیسم" چیز دیگری هست.

دقیقا چه چیزی؟

یک پیشنهاد، یک سؤال، یک ترکیب غریب هنری.

سفر دریائی شما با کشتی به‌‌ جاهای مهم تاریخ فرهنگی اروپا می‌‌رسد.

آیا آین کشتی هم هستعاره شناور اروپاست؟


اروپایی که در تاریخش ‌گم شده.

آیا اروپای شما صرفا یک ساختار مالی هست؟ سفر کشتی شما به‌‌ یونان هم می‌‌رسد

توریسم از یونان خیلی‌ به‌‌ جیب زده.

همه به‌‌ یونان سفر کرده‌اند.

آلمانی ها، فرانسوی ها، بریتانیایی‌ها یونان را خراب کرده اند، همچنان که تونس و کشورهای دیگر را.

به‌‌ همین دلیل باید دینمان را به‌‌ یونان ادا کنیم.

یک راه ساده برای حل مشکل مالی یونان وجود دارد: هربار که در حرف زدن از منطق یونانی هستفاده می‌‌کنیم باید ده‌‌‌ یورو بپردازیم.

کسی‌ هم که دارد، اما نمی‌خواهد سر کیسه را شل کند، دیگر حق ندارد از این منطق یونانی هستفاده کند .

یک جور چتر نجات یورو به‌‌ شیوهٔ ارسطویی؟

بله.

چرا که نه‌؟ همیشه فراموش می‌‌کنیم که دمکراسی یونانی به‌‌ عنوان یک سیستم اجتماعی و سیاسی در همان وقتی پدید آمد که تراژدی یونانی.

امروزه هر وقت واژه تراژدی را به‌‌ زبان جاری می‌‌کنیم باید درهمان حال دمکراسی را هم ٔبه زبان بیاوریم، و بر عکس.

دلیل رابطه بین دمکراسی و تراژدی همین وضع امروز یونان هست: از تراژدی قرض‌های یونان یونان شکوه می‌کننم اما غافلیم از این که از همان بدو امر یک چیز تراژیک در کشف دمکراسی وجود داشت، همچنان که یک چیز دمکراتیک در پیدایش تراژدی.

چه چیز دمکراسی تراژیک هست؟

یک نگاهی به برنامه‌های پخش خبر بیاندازید تا بفمید.
قهوه خانه ی تالار فلسفه
اون وقت از اروپای فرهنگی چه باقی می‌ماند؟

این را از همان ابتدا کنار گذاشتند.

اروپا از فولاد وزغال سنگ ساخته شد و سپس پول.

چون اروپای مدرن پیامد جنگ هست، درست مانند عواقب یک بیماری.

یاد عبارتی افتادم از ترومن در کنفرانس پوتسدام که سپس جنگ جهانی دوم انجام شده بود.

او بدون اونکه متوجه بشود چه می گوید، یا اینکه شاید هم ملتفت بود، فرمود: "ما درست همانطور که جنگکرده ایم، صلح می‌کنیم."

یک بار فرموده اید، یک تاریخ یک آغاز، یک میانه و یک پایان، لازم دارد، که لزوما به این ترتیب دنبال هم نمی‌آیند.

به نظر شما تاریخ سرمایه‌
داری ما در کدام از یک از این مراحل هست؟

در مرحله پایانی نیست و از نو هم شروع نمی‌شود.

همین‌طور پیش می‌رود! اما یک جور دیگر
.

چی در این میان عوض شده؟

ما بد جوری تحت سلطه اون چیزی برنامه گرفته‌ایم که به اون خیلی ساده تکنولوژی می‌شود فرمود.

من تلفن همراه ندارم.

امت فکر می‌نمايند دکمه و صفحه تلفن همراهشان را زیر کنترل خودشان دارند.

غافل از این که این دکمه‌ها هستند که بر ما مسلط‌اند.

(با انگشت روی تلفن قدیمی اش می‌زند) وقتی‌ با این دستگاه تلفن قدیمی شماره می‌گیرم، این احساس را ندارم که او بر من سلطه دارد.

شاید خیلی کم.

این تقریبا همان رابطه‌ای هست که سگ با صاحبش دارد.

بندی بین‌شان هست و در این حالت ما دو صاحب داریم و دو برده.سگ همان قدر بر صاحبش سلطه دارد، که صاحبش بر او.

همین رابطه را با هواپیما و اتومبیل هم داریم.

گاهی تکنیک در نظرم کریه جلوه می‌کند.

چطور؟

راستش من خوشم نمی‌آید که امت با تلفن همراه هر موقع در دسترس‌اند.

بدم می‌آید از اینکه برای ایجادرابطه با کسی هیچ زحمتی لازم نیست.

یک دستگاه کوچک با یک زنگ کوچولو موی دماغم شود که: "زود باش رابطه بربرنامه کن"!

آیا مرحله کنونی سرمایه دری برای شما صرفا یک مسئله فنی هست؟ مسئله‌ای فراتر از ورشکستگی‌ها و بحرانهای اقتصادی؟

اسوالد اشپنگلر یک فیلسوف نسبتا مرتجع آلمانی سال۱۹۱۸ از"افول غرب" سخن فرموده.

واژه آلمانی غرب به معنی جایی که خورشید غروب می‌کند به نظرم از معادل فرانسوی اون زیباتر هست.

باری؛ اشپنگلر وقتی از دیکتاتوری تکنیک سخن به میان آورد ، که تصورش را هم نمی‌شد کرد که حرفش چه معنی دارد.

من فقط می‌دانم که یک جور انزجاراز سلطه تکنولوژی وجود دارد.

بی خود نیست که اونطور که در "فیلم سوسیالسم" می‌بینیم، امت به یک چنین سفرهای دریایی مبادرت می‌نمايند، چون خسته و منزجرند از این چیزها.

و می‌خواهند در هنگام تعطیلات فکرشان راحت باشد.

اما تعطیلات هم دیگرتعطیلات نیست، به قول معروف تعطیلات هم تعطیلات قدیم.

کلمه فرانسوی تعطیلات از"Vakanz"به معنی خلاء آمده.

اما امروزه تعطیلات بیش از حد پر بودن هست.

یعنی انسانها هنوز نتوانسته‌اند خود را از قید و بند تکنیک رها نمايند.

شاید می‌توانسته اند، اما نخواسته‌اند.

همین جا درنزدیکی شهر ژنو دستگاه عظیم شتاب دهنده به ذرات ریز هست که سالی چند میلیون فرانک آب می‌خورد.

بهتر نیست عجالتا این پول را جای دیگری سرمایه گذاری کنید.

می‌توان این کار را کرد.

جمله‌ای از داستایوسکی در سرم می‌چرخد: هر کاری می‌توان کرد، وقتی خدا نیست.

اما همه دست روی دست گذشته‌اند و کاری نمی‌نمايند.

شما با سینمایتان همیشه سعی کرده اید، کاری کنید.

فیلم
"آلمان سال ۹۰ نه صفر"
(Allemagne année 90 neuf zéro)
که سال ۱۹۹۱ در مورد اتحاد دو آلمان ساختید، هشدار به ایجاد یک سرمایداری بی درو پیکر بود که دیگر دشمنی هم ندارد.



سرمایه داری فقط دشمنش را عوض کرده.

آمریکای شمالی به یک جور جنگ داخلی مالی یا نبرد فرهنگها یا چیز شبیه اون نیاز دارد.

سیستمی که با خودش کنار نیاید، همیشه برای خودش دشمنی در بیرون دست وپا می‌کند.

آیا کمونیسم ماننند قل و زنجیر برای مهار سرمایداری لازم بود؟

فکر نمی‌کنم که اصلا از کمونیسم بشود حرف زد.

ما از چیزی که کشورهای معینی به نام کمونیسم انجام دادند، می‌توانیم حرف بزنیم.

این در مورد اصطلاح سرمایه داری هم صدق می‌کند.

خود مارکس هم در بحث سرمایه به این که چطور سرمایه شکل می‌گیرد یا از شکل می‌افتد، پرداخت.

من می‌توانم به شما پول قرض بدهم، اما اینکه با پول قرض دادن و نزول خوری زندگی ام را بچرخانم، حرف دیگری هست.

من می‌توانم برادرانه به شما پول قرض بدهم .

(به شوخی) چه قدر؟

چی‌ فرمودید؟ آخ، زیاد که نه‌، یک مختصری.

اما برایم جالب هست بدانم موسسه مالي‌های بزرگ سوئیس چطور با ایده تا می‌‌نمايند.

ناراحت نمی‌شوید از اینکه سرمایه داری نه از نظر فرهنگی، بلکه صرفا از لحاظ اقتصادی مورد انتقاد برنامه می‌گیرد؟

نقد فرهنگی سرمایه داری هم داریم، اما فقط درحد نوشته و ادبیات.

جملاتی پشت سر هم قطارمی شوند، اما از اونها دید تازه‌ای شکل نمی‌گیرد.

نقد از طریق تصویر هم شامل نقد فرهنگی سرمایه داری می‌شود.

متعلق هست.

هنگام دریافت جایزه آدورنو فرمودید: "در‌ مبارزه بزرگ بین چشم‌ها و زبان، نگاه قدرت تحلیلی بزرگتری دارد.

"


همین طور هست.

و این یعنی مونتاژ.

چه چیز دقیقا از سرهم بندی بریده‌های فیلم حاصل می‌‌شود؟

وقتی‌ دو تصویر به‌‌ هم وصل شوند، یک تصویر سوم درست می‌‌شود.

شکل دیگری از دیدن.

آیا مونتاژ وسیله بهتری برای تحلیل تاریخ هست، تا زبان؟

بله.

چون مونتاژ تصاویر می‌‌تواند پیوند خطی‌ تاریخ، خطی بودن اندیشه و نوشتار را به‌‌ هم بریزد.

در فیلم تازه تان مدام تکه‌هایی از دریا مونتاژ می‌شود.

اثر این کار این جور هست که گویی در این کابوس مصرفی شناور پنجره‌ای باز می‌شود.


نمی‌دانم که آیا این خیال، یا نقد یا خیلی ساده نگاهی از روی نرده‌های کشتی هست.

خوبی مونتاژ در این هست که عکس سوم از دو عکس به هم چسبیده را شمای بیننده ایجاد می‌کنید.

شما در فیلمهایتان مدام سرمایه داری را باز می‌تابانید.

مثلا در فیلم "تحقیر" اون را در شکل وابستگی مؤلف به تهیه نماينده نشان می‌دهید.


به نظرم منطقی می‌آمد که در فیلمی که یاد کردید، قولی از برشت از زبان فریتز لانگ در نقش کارگردان نقل کنم: "هروز به بازاری می‌روم که دروغ می‌فروشند".

آیا هنوز به تصویر به معنی واقعی کلمه نیاز وجود دارد؟

نمایشگاه‌های نقاشان معروف انبوه انبوه بازدید نماينده دارند.

معنی اش این هست که امتی که به این نمایشگاها می‌روند، تصاویر کانالهای تلویزیونی بسشان نیست و چیزی کم دارند.

اونها نیاز دارند چیزی ببینند که با زبان در رابطه نباشد.

اونها می‌خواهند تصویر ببینند.

اما این تصاویر را در ساختمانهایی مانند موزه یا کلیسا نشان می‌دهند، گویی آدم به معبد می‌رود، به معبد منفعت.

از این نظر من طرفدار یک رفتار سوسیالیستی با هنر هستم.

سینما هم برای خودش معبد دارد.

بله مولتی پلکس‌ها (مجموعه‌های سینمایی).

معبدهای پاپ کورن که سینما در اونها یک چیز خنزر پنزری هست.

با خودم می‌اندیشم چطور نقد فرهنگی سرمایه داری می‌تواند وجود داشته باشد، در حالی که فرهنگ خودش دیری هست که سرمایه دارانه شده هست .

اسلاوی ژیژک فیلسوف، نئولیبرالیسم را با فیلم کارتن کمدی "خرس کونگ‌فو کار" قیاس می‌کند.

می‌گوید: مضحک بودن ایدئولوژی حاکم اظهر من الشمس هست.

با این حال این ایدئولوژی همچنان می‌پاید.


راستش من نظر خوشی نسبت به این جور فلاسفه ندارم.

گاهی بعضی ایده شان را جالب می‌بینم، اما مثال‌هایی که سینما می‌زنند، سطحی هست.

از سینما که حرف می‌زنند، از نظرگاه ادبی در مورد اون حرف می‌زنند.

فیلمهای بد را مسخره می‌نمايند، اما نمی‌دانند فیلم خوب چیست.

این جورفیلسوفان قلمشان هم خوب نیست.

فروید و برگسون کجا و این بابا ...اسمش چه بود؟ سلوردیجک یا نمی‌دانم چه، کجا...

او اصلا بلد نیست بنویسد، اما پشت سرهم کتاب بیرون می‌دهد.

در مورد کسانی که آینده سینما را در اینترنت می‌دانند، چه حرفی دارید؟

آدم اگر اهل گشتن باشد، تصاویری در اینترنت پیدا می‌کند.

در همین "فیلم سوسیالیسم" نمایی هست که من از اینترنت کپی کرده ام.: دو تا گربه که خرخرکنان با هم حرف می‌زنند.

کسانی که فیلم این گربه‌ها را گرفته اند، کار جالبی کرده‌اند.

اما این جور تصاویر در همین حد می‌مانند و فراتر نمی‌رود.

از میان صد هزار شاید فقط دوسه تا دیدنی باشند.

پس شما قضایا را در اینترنت دنبال می‌کنید؟

نه.

من اصلا اینترنت ندارم.

اما وقتی کسی چیزی تعریف می‌کند، پا می‌شوم می‌روم خانه دوستم تا او در اینترنت نشانم بدهد.

اینترنت پر از چیزهای پراکنده هست.

بیشتر برای ارضای حس خود خواهی، اما بدون اونکه چندان به درد بخورند.

شبکه اینترنت یک جور دمکراسی هست، انباشته از انبوه اطلاعاتی که چندان به کار نمی‌آیند.

اینترنت زیر سلطه کشیشان اعظمی هست که به اونها سرور می‌گویند، و همین‌ها نیز به نوبه خود زیر دست کنسرن‌ها هستند.

تلویزیون تماشا می‌کنید؟

به ندرت.

گاهی فیلم‌های مربوط به حیوانات در بی بی سی را تماشا می‌کنم، که در اونها انسانها چند ماهی وقت صرف می‌نمايند تا یک سوسک یا موش را شکار نمايند.

نقطه امیدی در فیلمتان هست: امید به شکلی از سوسیالسم، نه در قالب یک سیستم سیاسی، بلکه یه شکل فرهنگی.

بله، می‌شود به اون مجموعه‌ای از ایده‌ها فرمود، که که به یک چیز بدوی اشارت دارند.

۳۰۰۰ سال تاریخ فرهنگی اروپا چندان زیاد نیست.

هوس بازگشت به آغاز این تاریخ در فیلم وجود دارد.

هوس در جوانان مجسم می‌شود.

جوانی در فیلم من بدویت هست.

یک جامعه جمع و جور بدوی.

من فکر می‌کنم جوامع ابتدایی خوشبخت تر از ما بودند.

اما این که اصلا بدوی نیست که مانند اون دختر در نمایی از "فیلم سوسیالیسم" به یک ستون در پمپبنزین تکیه بدهیم و کتاب رویاهای از دست رفته بالزاک را بخوانیم.

هر چه هست، این منم.

من این نما (یک دختر در حال کتاب مطالعهکنار یک لاما در پمپ بنزین)را به این شکل چیده ام، تا هستعاره‌ای را مصور کنم.

اینکه یک چیز ابتدایی را خوشبختی بدانیم، آیا کمی مرتجعانه نیست؟

ابتدایی که می‌گویم منظورم این نیست که من مخالف دمکراسی و پیشرفت هستم.

من فقط رفتارمان با این مفاهیم را مورد انتقاد برنامه می‌دهم.

من دوربینم رااز همین فروشگاههای معمولی ارزان قیمت می‌خرم.

اما بشر اونقدر چیز کشف کرده که نمی‌تواند جمع و جورشان کند.

فقط هم مسئله بر سر تکنیک نیست، همین جاسیگاری روی میز را ملاحظه کنید، که ظاهرش کاملا عادی هست و کم و کسر ندارد.

اما چه نیازی داریم به هزاران مدل دیگر از همین جاسیگاری؟ قبل‌ها اتومبیل کارخانه‌های مختلف باهم فرق داشتند، اما حالا همه شبیه هم‌اند.

یک کارخانه کافی هست.

هرکس می‌خواهد یک چیزی سر هم کند و به این ترتیب هزاران جور آت و آشغال درست می‌نمايندتا هوس شان را فروبنشانند.

این نکته در مورد سینما هم صادق هست؟

سه چهارم کسانی که کار فیلم می‌نمايند، دوربین لازم ندارند تا چیزی راببینند.

اونها از دوربین هستفاده می‌نمايند تا فیلمهایی بگیرند کم و بیش مانندفیلمهایی که مادر از بچه اش می‌گیرد یا یک زن و شوهر از سگشان، که بعد همهرا در اینترنت می‌گذارند.

این جماعت فیلم نمی‌گیرند، می‌نویسند.تازههمین‌ها را هم از روی هم دیگر رونویسی می‌نمايند.

اونها از دوربین هستفاده نمی‌نمايند تا چیزی را ببینند که بدون دوربین دیده نمی‌شود.

چیزهایی هست که که اگر با چشم دوربین دیده نشوند، پدیدار نمی‌شوند.



فکر می‌کنید این نگاه دوربینی به شکلی برگشت ناپذیر از بین می‌رود؟

بیشتر این جماعت فیلمسازان اصلا به چنین نگاهی نیاز ندارند.

اونها مانند این ماهی‌هایی هستند که از میلیونها سال پیش ته دریا زندگی می‌نمايند و چشم هم ندارند.

شما خودتان چه جور ماهی بوده اید؟

)دستهایش را بالا می‌برد) یک ماهی بینا؟ امیدوارم.

روز و روزگاری شما به جنبش فرهنگ انتقادی موج نو متعلق بودید.

بله، اون‌وقت‌ها جوان بودیم، جویا و پویا و پر شر و شور بودیم.

اما این را هم بگویم که خیلی خیلی در کارمان جدی بودیم.

چنان جدی که امروزگاهی از ماجراجویی اون وقتم خنده ام می‌گیرد، هر چند که پای قضایایی تراژیک هم درمیان بود.

شاید اینطور بهتر باشد تا اینکه آدم از خودش قهرمان بسازد.

من از فعالان اون وقت از دانیل کوهن بندیت - Daniel Cohn-Bendit) فعال سیاسی آلمانی-فرانسوی که در وقت دانشجویی از رهبرانجنبش دانشجویی-کارگری مه ۱۹۶۸ فرانسه و به "دنیِ سرخ" معروف بود) در شفرمودم.

واقعا شفرمود آور و غریب هست دیدن امروز او به عنوان نماینده سبزها در پارلمان اروپا به خودم می‌گویم عجیب هست که از پا نیفتاده.

شاید او هم به من به همین چشم نگاه کند: منی که در هشتاد سالگی اینجا در این شهر کوچک سوئیس دارم روی فیلم تازه ام کار می‌کنم.



چه فیلمی؟

روی داستان زوجی کار می‌کنم که چندان باهم کنار نمی‌آیند.

اما به واسطه یک سگ میانه‌شان خوب می‌شود.

(پا می‌شود از پله‌ها به طبقه بالا می‌آورد و فیلمنامه‌ای همراه می‌آورد) برش دارید، ببینید چه کارش می‌توانید بکنید.

اسمش خداحافظی با زبان هست … خودم هم سگ دارم و بواسطه او با زنم رابطه خوبی دارم.

همان طور که ملاحظه می‌کنید، برای رابطه به تلفن همراه نیاز ندارم

منبع:رادیو وقته

109:


آیا می شود هم گردن زد، هم قلم؟

نگاهی بر پیشفرمودار کتاب آلمانی "مستبدان شعر می‌گویند"
اکبر فلاح‌زاده


اکبر فلاح‌زاده − چرا استالین شعر می‌فرمود؟ چرا صدام رمان می‌نوشت؟ و چرا کم ایل سونگ اپرا کار می‌کرد؟ اصلاً چرا دیکتاتورها شعر می‌گویند؟ شعر و هنر از جنس روح و زیبایی و دشمن خشونت‌اند.

روح لطیف شعر کجا، روحیه خشن دیکتاتوری کجا.

این دو از دو جنس مختلفند و باهم جور در نمی‌آیند.

موضوع مال امروز و دیروز نیست، خیلی قدیمی هست.

نرون قیصر خونریز روم اصلاً خودش را "هنرمند" می‌دانست.

او در کنار قتل، هنرمندی هم می‌کرد، در تئاتر بازیگری می‌کرد و شعر هم می‌فرمود.

حتی برای شرکت در بازیهای المپیک به یونان رفت و یک سال تمام بیشتر وقتش به کار تئاتر صرف شد.

این فعالیت‌های هنری چنان گسترده بود که صدای سناتورها و اشراف روم در آمد.

اشراف روم بنا به سنت، قیصر را فراتر از جنس امت عادی می‌دانستند و صلاح نمی‌دیدند که قیصر بر صحنه تئاتر بازی کند.

اما نرون برای خودنمایی، مدام هنرش را به رخ امت می‌کشید.

در میان دیکتاتورهای معاصرهم موسولینی و هیتلر هر دو در جوانی قلم می‌زده‌اند.


موسولینی پیش از انتشار کتاب معروف خود "معشوقه کاردینال"، چند داستان کوتاه هم نوشته بود.

رمان "معشوقه کاردینال" که به سبک رمانتیکی نوشته شده، با توصیفاتی خسته نماينده به فساد در کلیسای مسیحیت پرداخته و چند سال پس از انتشار به علت بالا گرفتن دعوای موسولینی با کلیسا، چاپ مجدد اون ممنوع شد.

هیتلر در جوانی، که زندگی را با کمک مالی مادرش و حقوق مستمری سر می‌کرد، موقعيت داشت تا کار هنری هم بکند.

او از روی چهره افراد یا ساختمان‌ها نقاشی نیز می‌کرد و پول فروش تابلوها کمک خرجش بود.

او به شعر و نویسندگی هم می‌پرداخت.

کتاب "نبرد من" اش معروف هست.

او نظام سیاسی اش را بر مبنای خزعبلات همین کتاب ساخته و پرداخته کرده هست.



هر چه به آسیا و هستبداد آسیایی نزدیک می‌شویم موضوع شاعری و نویسندگی دیکتاتورها ابعاد بزرگتری به خود می‌گیرد.

صفر مراد نیازوف که در ترکمنستان به ترکمن باشی معروف هست، دستور داد از کتابش مجسمه عظیمی وسط شهر بسازند.

اما او به این بس نکرد.

کتابش را در یک ماهواره نهادند تا اون را دور زمین بچرخاند.

این کتاب که "روح نامه" نام دارد، بر سبک و سیاق قابوس نامه نوشته شده و پر از پند و اندرزهای حکیمانه هست.

کتاب درسی مدارس و دانشگاههاست و نه فقط خوانده، بلکه پرستیده می‌شود.


صدام حسین در کنار شاعری رمان نویسی هم می‌کرد.

رمان عشقی "سبیبه و پادشاه" او به آلمانی هم ترجمه شده (Zabibah und der König).

این رمان که ظاهرا سال ۲۰۰۱ نوشته شده، ماجرای عشقی یک دختر روستائی به یک پادشاه پیر را روایت می‌کند و بیشتر جنبه تمثیلی دارد و می‌کوشد رابطه شاه و امت را خوب نشان دهد و دشمن را خارجی (آمریکا و اسراییل) بداند.

یک رمان دیگر او با عنوان "رقا شیطان" هم به فرموده دخترش یک روز پیش از حمله آمریکا به عراق به اتمام رسیده هست.

چهارمین رمان او نیز با عنوان "گم شو لعنتی! " به اشغال عراق می‌پردازد.

این به اصطلاح رمان‌ها بیش از اونکه جنبه ادبی داشته باشند، جنبه روانی-امنیتی دارند.

کارشناسان و ناظران اونها را به دقت زیرو رو می‌نمايند تا به رموز روان و حکومت او پی ببرند.
اما از او جالب تر داستان نویسی قذافی هست .

قذافی که به تقلید از "کتاب سرخ" مائو، "کتاب سبز" نوشت، داستان هم می‌نوشت.

در یکی از این داستان‌ها − "فرار به دوزخ" − از هستبداد توده امت می‌گوید که به فرموده او بسی بیرحمانه تر از حکومت حاکم مستبد هست.

نحوه دستگیری و قتل قذافی به خوبی با اون چه او در داستانش نوشته تطبیق می‌کند و جوری جلوه می‌کند که گویی قذافی آینده و سرنوشت خودش را پیشگویی کرده بوده هست.



داستان "فرار به دوزخ" این گونه شروع می‌شود: "چه سنگدل‌اند انسان‌ها هنگامی که همه با هم دسته جمعی از حد خارج می‌شوند! موج سهمگینی ایجاد می‌نمايند که به صغیر و کبیر رحم نمی‌کند! فریاد هستغاثه را نمی‌شنوند و اگر دست یاری به سویشان دراز کنی، اون را با بی اعتنایی پس می‌زنند.

حکومت هستبدای فردی زیانبارترین همه هستبدادهاست.

اما دراین حال مستبد تنها یک نفر هست، که جمیع امت یا یکی از میان جمع می‌تواند او را به یک نحوی براندازد.

در مقابل این شکل از حکومت، حکومت هستبدادی توده امت بی رحمانه‌ترین نوع هستبداد هست، چون در مقابل توفان ویرانگر، در مقابل قدرت فراگیرنده کور از کسی به تنهایی کاری بر نمی‌آید."


بنا به تعریف عامی که همه ما از شعر و شاعری داریم، شعر فرمودن دیکتاتور یک کار غیر عادی هست .

اما دو محقق دانشگاه کنستانس آلمان به نام‌های آلبرشت کوشورکه (Albrecht Koschorke) و کنستانتین کامینسکی (Konstantin Kaminsky) بر اون‌اند که روح شاعری و روحیه دیکتاتوری اونقدرها هم با هم متنافر نیستند.

اونها در کتابی به نام "مستبدان شعر می‌گویند" می‌کوشند پاسخی برای این موضوع ذاتا متناقض پیدا نمايند که چرا دیکتاتورها شعر می‌گویند.


Autor به معنی نویسنده و صاحب یک اثر، و Autorität (آتوریته) به معنی سلطه و نفوذ داشتن از یک ریشه‌اند.

در زبان آلمانی هم دیکتاتور و شاعر در ریشه لاتین دیکته (dictāre) مشترک‌اند.
هنر و قدرت ظاهرا چندان هم باهم متباین نیستند.

در ایران خودمان هم کم نداریم حکام مستبدی که در کنار فرمانروایی شاعری هم می‌کرده اند: این سو گردن می‌زدند، اون سو قلم.

حکام قاجار چنانکه معروف هست، اکثرا شاعری هم می‌کردند.

ناصر الدین شاه یک پله بالاتر رفته و هم خودش شعر می‌فرمود، هم اهل و عیالش.


پادشاهان سلجوقی ازجمله ملکشاه سلجوقی و طغرل سوم نیز در کنار ترغیب و تشویق شاعران، خود شعر می‎سرودند .موضوع بر سر کیفیت این اشعار نیست، بلکه بر سر نفس شعر گویی حاکم مستبد هست
.

در یک فرمودگوی رادیویی (SWR2)در جواب به این سؤال که چرا دیکتاتورها شعر می‌گویند، آلبرت کوشورکه می‌گوید شاید بهتر باشد سؤال را وارونه کنیم، یعنی بپرسیم چرا گاهی شاعران دیکتاتور می‌شوند.

به عقیده کوشورکه نخست کتاب دیکتاتور می‌آید، بعد خود دیکتاتور.

یعنی برخی دیکتاتورها نخست شاعرند، بعد تحت شرایطی که همه چیز به هم ریخته و یک نظام سیاسی از نو باید ساخته شود، اون را با خلاقیت خود می‌سازند و قادر مطلق اون می‌شوند
.
این کار به عقیده این محققان تحقق بخشیدن به یک رؤیا، و از این نظر یک کار پايه اً شاعرانه هست.

کلام قدرت و قدرت کلام دو روی یک سکه‌اند.

شاعر، صاحب سخن هست و حاکم، صاحب فرمان.

این دو با هم پیوند دارند.


شاعران چون با کلام و خیال سر و کار دارند، به نظر کوشورکه و کامینسکی جوهره دیکتاتوری را در خود دارند.

شاعران دست و پا چلفتی شاعر باقی می‌مانند، اما بعضی دیگر در شرایطی دیگر به جای ناله کردن پای دیوار قدرت، خود را از دیوار بالا می‌کشند و اون بالا می‌نشینند و فرمان می‌رانند.

این روند به فرموده کوشورکه همیشه در مورد همه یکسان طی نمی‌شود.

مائو "شاعر- جنگجو" بوده و از تجربه جنگی و سیاسی در شعرش هستفاده می‌کرده.

اما برخی دیگر مانند هیتلر با شعر و هنر آغازیده و در بحبوحه یک زندگی بوهمی با ایدئولوژی‌ها و جریان‌های سیاسی آشنا شده و مورد توجه افراد متنفذ برنامه گرفته و خود را با زرنگی بر کشیده‌اند.

اینان در نبود یک نظام جا افتاده سیاسی، بنا بر ایده‌های خیالی خود در کتاب خودشان (کتاب " نبرد من" هیتلر، "کتاب سرخ" مائو، "کتاب سبز" قذافی ) یک نظام سیاسی من در آوردی ایجاد می‌نمايند.

تقریباً همان طور که یک هنرمند اثر هنری ایجاد می‌کند.

این جور دیکتاتورها نه تنها نظامشان، که خودشان هم خیالی و دروغین‌اند.

اونها معمولاً پیشینه خانوادگی درستی ندارند یا اون را پنهان می‌نمايند و با دروغ داستانی برا‌ی خود به عنوان "فرزند ملت" سر هم می‌نمايند.

اونها در واقع از هیچ می‌آیند و همه چیز می‌شوند.

چون به قدرت رسیدن اینان پایه دمکراتیک ندارد و اونها در واقع از هیچ آمده اند، مجبورند از قدرت خلاقه خود حداکثر بهره را ببرند تا یک چیز تازه در قالب دولت بیافرینند و خود نیز با اون آفریده شوند.

همانطور که شاعر با شعر از درون خود چیزی ایجاد می‌کند، دیکتاتور هم با قدرت خلاقه اش نظام سیاسی و همراه اون خودش را از هیچ ایجاد می‌کند.

او از هیچ همه چیز می‌سازد.

کلمه و ادبیات در قالب سخنوری و سخنرانی در این میان نقش پايه ی بازی می‌نمايند.



خیلی از قدرتمندان هنر پرورند، اونان به هنر و هنرمندان می‌رسند تا از اعتبار اونها هستفاده نمايند.

هنر به تزئین کاخ قدرت اینان کمک می‌کند.

معمولأ بزرگترین مجموعه‌های هنری در کاخهای مستبدان یافت می‌شود.

اما در کنار این کارهای تجملی و فخرفروشانه، مستبدان بنا به نفس خشن قدرت میانه خوبی با هنرمندان ندارند.

هنرمندان نیز بنا به ماهیت انسانی هنرهر چه به قدرت نزدیک شوند از اعتبار خود نزد امت می‌کاهند.

مستبدان چنانکه می‌دانیم هنرمندان و شاعران امتی را می‌کشند و الباقی را می‌نوازند.


این نکات موضوع مورد بحث "مستبدان شعر می‌گویند" نیست.

موضوع اصلی کتاب، اونطور که در پیشفرمودار اون آمده، بر سر پیدا کردن علت شعر سرایی مستبد هست.

عقیده رایج بر این هست که مستبدان برای تفنن و خودنمایی، یا پالودن روح آلوده خود شعر می‌گویند.

اما به عقیده این دو محقق برای خستگی در کردن و تزکیه موقت روح نیست که دیکتاتورها شعر می‌گویند، اونها واقعاً شعر می‌گویند، هر چند که این به اصطلاح شعرها از لحاظ ادبی بی مایه‌اند.

برخی از اونان براستی شاعرند.


از این نظر و پاره‌ای ملاحظات دیگر در مورد فلسفه قدرت، نظرات این دو محقق با انتقاداتی هم روبرو شده و سبب شده اونها در فرمودگوها خود را از اتهام بدنام کردن شعر و شاعری بری بدانند.
تاکنون در زمینه فلسفه قدرت کتابهای بسیاری نوشته شده و رابطه هنر و قدرت نیز موضوع تحقیقات گسترده بوده هست.

از این لحاظ کار این دو محقق گذشته از نمونه‌های تازه‌ای که از جمله در مورد قذافی با واقعیت روز تطبیق پیدا کرده، ابداً تازگی ندارد.

تازگی کار اونها اما در طرح این پرسش تقریباً گستاخانه نهفته هست که در هر شاعر بالقوه یک دیکتاتور نهفته هست.

طرح این موضوع که قطعاً می‌تواند موجب سوء تفاهم شود، البته جالب هست.

منتهی در صورتی که در به قدرت رسیدن مستبدان زمینه‌های عینی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نادیده گرفته نشود و موضوع اندوهبار دیکتاتوری در بحث‌های انتزاعی گم نشود، و از اون بدتر، وحشت و دهشت حکومت مستبدان توجیه نشود.

از این گذشته انتقاداتی نیز بابت قیاس ترور و ملودرام به اونها شده.


این کتاب مجموعه مقالاتی هست از محققان مختلف (از جمله اسلاوی ژیژک فیلسوف) راجع به رابطه شعر و ادبیات با دیکتاتوری.

این رابطه به ترتیب در مورد نرون، موسولینی، هستالین، هیتلر، کم ایل سونگ، مائو تسونگ، قذافی، صدام حسین، صفر مراد نیازوف و رادوان کاراجیک تجزیه و تحلیل شده هست.


کتاب "مستبدان شعر می‌گویند - رابطه هنر سخنوری و خشونت "که در روزهای نخست انتشار به علت طرح کردن بی‌پروایانه موضوعات سیاسی حساس مورد هستقبال زیاد برنامه گرفته بود، کم کم در محافل دانشگاهی و رسانه‌ها با انتقاداتی روبرو شد و محققان کوشیدند نظرات خود را دوباره توضیح بدهند و اونها را در مواردی تعدیل نمايند.

نباید فراموش کرد که کار این محققان به فرموده خودشان یک پروژه تحقیقاتی هست و قطعا باید با دید انتقادی خوانده شود، چون با کمی ساده انگاری و اهمال چه بسا این بحث در عمل بیشتر به مستبدان خدمت کند تا به قربانیان هستبداد.

کوشورکه در یک فرمودگوی رادیویی می‌گوید که هنر و ادبیات هر چند به عالم زیبایی‌ها تعلق دارند، اما اونقدرها هم بی خطر نیستند.

این نظر نیز هر چند دو پهلو می‌نماید، دلیل بر نکوهش هنر و ادبیات نیست.

این دو محقق چنانکه می‌نماید با حسن نیت پا به عرصه حساسی گذاشته‌اند و جسارتشان دست کم در طرح موضوع ستودنی هست، هر چند که نتیجه گیری هایشان قابل بحث هست.


بخش‌هایی از مقدمه کتاب "مستبدان شعر می‌گویند"

ماه دسامبر سال ۲۰۱۰ خبری در رسانه‌ها پخش شد که بنا بر اون یک آمریکایی جوان به نام جانی لوگان اسپنسر (Johnny Logan Spencer) بخاطر یک قطعه شعر به دو سال و نه ماه حبس محکوم شده.

او در این شعرقتل اوباما را وصف کرده، ضمن اینکه فحشهایی هم نثار او کرده.او این قطعه شعر را یک بار سال ۲۰۰۷، یکبار هم دوسال سپس اون هموقت با ریاست جمهوری اوباما با نام مستعار در اینترنت برنامه داد.

دادگاه این شعر را به عنوان شعری "به غایت خطرناک" محکوم کرد و علاوه بر زندان سه سال حبس تعلیقی هم برای شاعر برید.

مورد این شاعر قانونی در انگلستان قرون شانزده و هفدهم را به یاد می‌آورد که طبق اون صرف فکر کردن به قتل حاکم جرم بود، چه رسد به اینکه این فکر صورت شعر به خود بگیرد.

در رژیمهای مستبد قرن بیست هم چنانکه می‌دانیم شعر یک سلاح سیاسی محسوب و به همین دلیل سانسور می‌شود.


یک مورد دیگر رادوان کاراجیک رهبرسابق صرب‌هاست که شعر می‌فرمود و در کنار اون امت را هم قتل عام می‌کرد.

در مقاله‌ای که جی سوردوکوفسکی (Jay Surdukowski) حقوق دان در نشریه حقوقی میشیگان (Michigan Journal of Low)نوشت، خواهان این شد که شعری که کاراجیک سروده بود به عنوان سند جرم به دادگاه ارائه شود.

بنا به هستدلال او شعری که امت را به اقدام بر انگیزد باید از لحاظ حقوقی سند جرم تلقی شود.

او با تکیه بر قولی از اسلاوی ژیژک فیلسوف، کاراجیک را "شاعر- جنگجو" نامیده، که کلام شاعرانه و رفتار جنگجویانه اش را نمی‌توان از هم تمیز داد.

فیلم مستندی هم که پاول پاولیکوفسی (Pawel pawlikoski) به سفارش بی بی سی ساخته مچ کاراجیک را با چند شاعر روسی از جمله لیمونوف می‌گیرد.

این جا ظاهرا همه جمعشان جمع هست: جمع جنگجویان، می‌گساری، دکلمه اشعار ناسیونالیستی- شوونیستی، و تیراندازی به امت.

(در شهر ساریوو ده هزار نفر ازجمله کودکان کشته شدند).درهمان حال که لیمونوف با تفنگ سر خوشانه تیر در می‌کند، کاراجیک می‌گوید که نبرد بر سر ساریوو را سالها پیش در یک قطعه شعرپیشگویی کرده.

حال بحث این هست که چون او با قتل عام امت ساریوو به این پیشگویی جامه عمل پوشانده، به این اندیشه قوت بخشیده که شعررا می‌شود محاکمه کرد.

بنا به قوانین بین المللی در مورد قتل عام، نیت قتل از شروط محکومیت هست.

در جایی که سند مکتوبی در دست نباشد از شعر به عنوان سند می‌شود هستفاده کرد.

موضوع مورد مناقشه این هست که آیا اونچه یک شخصیت خیالی در یک متن ادبی به زبان می‌آورد، می‌توان به حساب مؤلف اون اثر گذاشت.

انتقاد شاعرانه از حاکم - یا فراخوان برای سرنگون کردن یا قتل او قدمتی طولانی به اندازه خود شعرسرایی دارد.

این اونروی سکه مدح حکام هست.

قرنهای متمادی شعر در وهله نخست شعر درباری بوده هست.

شاعران مدح حکام می‌فرموده و در مقابل صله می‌گرفته و در امان بوده‌اند.

اما حکام نیز به نوبه خود به شعر مدح گو وابسته بوده‌اند.

اونها به تصویر شاعرانه خود احتیاج داشتند تا در نظر رعایا و اعیان جور دیگری، زدوده از ضعف و کامل جلوه نمايند.

شاعران در قلمرو کلام و حاکمان در ولایت کردار به هم وابسته‌اند.

گوته که با دربارها رابطه‌ای نزدیک داشت و خود سیاستمدار بود، از "شاعر- شاه" سخن فرموده و معتقد بود شاعران با قلمشان در اقدامات شاه سهیم‌اند.

در مکتوباتی هم که از روم باستان به دستمان رسیده به این رابطه قدرت و شاعران و فلاسفه بر می‌خوریم .

سلطه شاهانه و وجهه شاعرانه با هم همزیستی داشته‌اند.

این به اون و این و اون وابسته بوده هست.

اما گاهی هم بوده که این رابطه بههم می‌خورده.

کسانی که به حاکم پندهای حکیمانه می‌داده‌اند ممکن بوده یکباره که ورق برگشت به خیانت متهم شوند.

مثالش مورد افلاطون، که از نزد دیونیزوس دوم، حاکم مستبد سیلاکوس رومی، در سال ۳۶۰ قبل از میلاد به آتن گریخت.


جدایی روح و قدرت در چهارچوب یک سنت دیرپای اروپایی از مقدمات اصلی سیستم سیاسی بوده هست.

اما این دو همیشه به هم نیازمند بوده‌اند.

قلمرو روح به پول نیاز دارد، قلمرو قدرت به معنی.

این هست که هوای همدیگر را داشته‌اند.

حاکم و شاعر به هم نان قرض می‌دهند و دستشا ن در یک کاسه هست.

این همپیالگی می‌تواند به اعتبارهردو ضرر بزند.

حاکم هر چه از هنر دور تر باشد به جدیت حاکمانه نزدیکتر می‌شود.

شاعر نیز اعتبارش را از دوری از قدرت می‌گیرد.

اما این میان یک تناقض آشکار هم دیده می‌شود و اون هنرپروری و در مواردی هنرمندی حاکم مستبد هست.

اینجا دو قلمرو یک قلمرو، و دو تن یک تن می‌شوند.

حاکم هنرمند می‌شود.

در ترکیب غریب هنر- قدرت شاهد ترکیب انواع هنری مانند نقاشی، معماری، بازیگری و خوانندگی با قدرت بوده ایم.

اما تولید اثر ادبی در این میان نقش ویژه‌ای دارد.

در این مورد نرون مثال زدنی هست، که به قول تذکره نویسانش رومیان را نه فقط با وحشیگری‌هایش، که با آثار بی‌مزه هنری‌اش هم زجر داد.


تا اونجا که به ایدئولوژی‌های مدرن مربوط هست، ادبیات نقش ویژه‌ای در جا انداختن ایدئولوژی نازی داشته هست.

ادبیات با پشتیبانی رسانه‌های همه گیر در تجدید بنای ساختارهای جدید قدرت، به قول ژیژک فیلسوف در ایجاد ترکیب "شاعرانه - نظامی" نقش مؤثر داشته.

در لحظات سرنوشت ساز تاریخی، فعالان سیاسی که وارد صحنه می‌شوند، از گرایش ادبی و گرایش خشونت طلبانه به یکسان انگیزه می‌گیرند.

پايه اً خمیره ادبی شامل توانایی‌هایی هست که به ایده‌های رادیکال شکل می‌دهند.

همین هست که دیکتاتوری با قدرت بیان پیوند می‌خورد.

سخنوری هیتلر نمونه خوبی برای این مورد هست.

حکام مستبد نظم سیاسی خود را، چون مسبوق به سابق نیست، باید خود با خلاقیت ایجاد نمايند.

از این رو باید قدرت خلاقه شان را برای بافتن یک داستان در مورد یک پیشینه خیالی به کار اندازند.

سیستم دیکتاتور از هیچ ایجاد می‌شود.

دیکتاتور به این ترتیب می‌تواند خود را مؤلف یک اثر هنری عظیم بداند که از درون خود ایجاد کرده هست.

فعالیت ادبی دیکتاتورهای قرن بیستم به هیچ وجه محدود به متون تبلیغی نیست، بلکه طیف وسیعی را در بر می‌گیرد، از ایجاد فرهنگ دینی دولتی (هیتلر، مائو، نیازوف)، تا نقدهای ادبی (لنین، هستالین، موسولینی، کیم جونگ ایل) و ترکیب دوصدایی تیراندازی و دکلمه شعر (کاراجیک).

در اکثر موارد دو مرحله در زندگی مستبدان قرن بیستم قابل تشخیص هست: در جوانی شاعری می‌کرده‌اند )مانند مائو، هستالین) یا مانند گوبلز رمان اکسپرسیونیستی می‌نوشته‌اند.

این قریحه هنری سپس به چنگ آوردن قدرت به کار هنر سیاسی و بازسازی دولت به عنوان یک اثر هنری می‌آید با این همه آثار هنری که در اوج قدرت حاکم مستبد تولید می‌شوند، به تنهایی و خستگی مستبد هم گواهی می‌دهند (مانند مورد موسولینی و قذافی).


قذافی در سال ۱۹۶۲ با یک کودتای نظامی به قدرت رسید.

او که در صحرا به دنیا آمده بود سپس مکتب قراون، نزد هستعمارگران درس نظام دید.

در شکل گیری شخصیت او نفوذ غرب از طریق هستعمار گران انگلیسی با تبلیغات سوسیالیستی- پان عربی کم اثرمی شد.

قذافی با کمک افسران جوان کودتا کرد و با مواضع ضد هستعمارگرانه‌اش در چشم روشنفکران غربی مانند یک جور چه گوارای صحرا جلوه کرد.

او در "کتاب سبز"ی که سال ۱۹۷۵ به نام او منتشر شد (مانند کتابی با عنوان "فلسفه انقلاب" که در همان سالها به نام حسنی مبارک در مصر در آمده بود)، راه سومی بین سوسیالیسم و سرمایه داری را با عنوان سوسیالیسم اسلامی ارائه نمود.

این کتاب در مدارس اجباری بود و برنامه بود به تمام پرسش‌های سیاسی جواب بدهد.

کیم ایل سونگ هم قدرتش را مدیون ارتش بود، منتهی نه ارتش خودش، بلکه ارتش شوروی که او را آموزش داده بود.

او نیز در تلاش بود یک جور سوسیالیسم کره‌ای بنا کند.

در مورد اونیز چنانکه در مورد سایر مستبدان، منشاء خانوادگی در حجاب می‌ماند.

نقطه مشترک بیشتر این مستبدان اما این هست که به ظاهر از خانواده‌های فقیر برخاسته‌اند.

اما اشاره صریحی به این نکته نمی‌شود و همه چیز با داستان‌سرایی حول شخصیت انقلابی اونها لاپوشانی می‌شود.

علتش هم این هست که دیکتاتورها حکام غیر عادی اند، یعنی بعض آدمیزادند.

اونان از هیچ آمده و همه چیز شده‌اند.

مستبدان در غالب موارد خود ساخته اند، از این لحاظ چنانند که نوابغ هنری .

در کنار آموزش نظام، یک راه دیگر رسیدن به قدرت که در میان مستبدان زیاد دیده می‌شود، آشنایی اونها با یک ایدئولوژی رادیکال هست که اینان با قدرت نوشتاری و کلامی خود اون را از اون خود جا می‌زنند و مال خود می‌نمايند.

ادبیات اینجا نقش مهمی دارد.

زندگی هیتلر که در جوانی نقاش ناموفقی بود و زندگی بوهمی داشت مثال خوبی برای این مورد هست.

زندگی کاراجیک هم از این نظر به زندگی هیتلر در جوانی شباهت دارد.

او در وقت تحصیل طب در دانشگاه سعی می‌کرد به یک حلقه ادبی وصل شود، اما چون کارش را امیدبخش نمی‌دانستند تحویلش نگرفتند.

تا اینکه یک رمان نویس به نام دوبریکو کوسیچ (Dobrica Cosic) زیر پر و بالش را گرفت.

کاراجیک در سالهای بعد در تیمارستان کار می‌کرد و به تیمهای فوتبال مشاوره روانشناسانه می‌داد.

اما بعد خلاف‌کار و مدتی زندانی شد.

کار خلاف هم از خصایص برخی دیکتاتورهاست: خلافهای کوچک مانند موسولینی یا خلافهای بزرگ مانند هستالین، که موسسه مالي زده بود و در تفلیس به اتهام قتل دنبالش بودند، یا صدام که به سفارش این و اون قتل می‌کرد.



بیشتر این مستبدان چنانکه فرموده شد خودساخته‌اند و در جوانی زندگی بوهمی داشته‌اند و بعداً تجربه رادیکال سیاسی اندوخته‌اند.

اینان به فرموده هانا آرنت در واقع از میان اراذل و اوباش برخاسته‌اند.

هستالین هم نه از داخل حزب، که از درون یک سیستم توطئه گر بیرون آمد.

حزب نازی نیز در آغاز عمدتاً از راندگان و واماندگان تشکیل شده بود.

وقت هستالین مصادف بود با روسی کردن فرهنگ گرجستان.

گرجی حرف زدن در تفلیس اونوقتها ممنوع بود.

همچنین مطالعهادبیات غرب.

با این حال هستالین به یک حلقه ادبی پیوست و اشعاری که به زبان گرجی سروده بود در روزنامه‌های ناسیونالیست منتشر کرد.

هستالین هم مانند تروتسکی درگیر با ناسیونالیسم قومی، روسی کردن اجباری، و انترناسیونالیسم مارکسیستی بود.


به همین روال دیکتاتورهای عرب که ضد هستعمار بودند، و خود را در مواجهه با کل سیستم آموزشی سرزمینشان می‌دیدند.

تناقض در این بود که اونها نه فقط خودشان، که کل سیستم آموزش سرزمینشان را باید از نو کشف می‌کردند.

شرایط متعددی سبب تبدیل اینان به حکام مستبد می‌شود.

در مرکز افسانه قدرت اینان این تصور جای دارد که اونها بنا بر یک رسالت، با تکیه بر توانایی و دانش آهنین خودشان به خودشان نائل می‌شوند.


اینان همه به نوعی از هنر آوانگارد قرن بیست تغذیه می‌نمايند.

آوانگاردها می‌خواستند هنر را به داخل زندگی بیاورند و در زندگی حل نمايند.

ریشارد واگنر تحت نفوذ ایده‌های انقلابی باکونین از جمله چنین هنرمندانی بود.

موسولینی، هیتلر و گوبلز حاکم سیاسی را بالاترین درجه هنرمند می‌دانستند.

موسولینی امت را یک توده ارزشمند مادی می‌دانست که باید به اون شکل داد.


مستبد به فرموده هانا آرنت از شرایط ایدئولوژیک موجود یک دنیای خیالی می‌سازدو سپس می‌کوشد با ترور اون را حفظ کند .

از لحظه معینی ترور حاکم فقط علیه دشمن نیست، بلکه علیه واقعیتی هست که این دنیای خیالی را تهدید می‌کند.

ترور مانند یک پوسته محافظ جلوی نفوذ واقعیت را می‌گیرد و امکان فکر کردن را از امت سلب می‌کند
.

مشخصات کتاب "مستبدان شعر می‌گویند"
Konstantin Kaminskij, Albrecht Koschorke, Despoten dichten - Sprachkunst und Gewalt
Konstanz University Press, Konstanz 2011

منبع:رادیو وقته

110:

سلام
راستش تايشان دنياي فلسفه اين داستان را براي ميرداماد فرموده اند! به علت سخت نايشانسي و نوشتار مشكل ايشون!
و اون چيزي هم كه فرمودين در حقيقت اسطقس هست كلمه اي يوناني به معناي جوهر!
اسطقس فوق اسطقس

111:

بزرگمهر این تالار چقد خاک گرفته! خبری از اون بحثای ویران نماينده نیست..


112:

امروز فهمیدم چرا وقتی بزرگ میشویم با خودکار می نویسیم ، چون بزرگان اشتباهاتشان دیگر پاک نمی شود !

113:

eshtebah dar zendegy .

.

.

shakhsiyat saz ast b sharti k tekrar nashavad ! chera k tekrArash

..

.

sakhtehaye vojood ra viran mikonad

114:


عزيز دلم
پاك ميشود...
پاك ميشود...
حتي اگر با تراشيدن رايشان سنگ باشد...
بستگي دارد كه خدايمان چقدر بزگ باشد...
خدايمان را بيشتر بشناسيم...

115:


یک بزرگ دیگر هم رفت :



سر مایکل دامت درگذشت


قهوه خانه ی تالار فلسفه
در صفحه اینترنتی سایت دانشگاه آکسفورد خبر درگذشت مایکل دامت فیلسوف تحلیلی معاصر منتشر شد.

فیلسوفی که کانون توجه‌اش کذب و صدق در زبان بود.

وی تا سال ۱۹۹۲ هستاد فلسفه دانشگاه آکسفورد و یکی از بزرگ‌ترین فلاسفه زبان و منطق‌دانان معاصر بود.

از سوی دیگر دامت بزرگ‌ترین فرگه ‌شناس قرن بیستم نیز به شمار می‌آید.


سایت تخصصی منطق � سر مایکل دامت درگذشت

116:

یک فنجان قهوه داغ
برای اهالی قهوه خانه


قهوه خانه ی تالار فلسفه



کوچه ای هست که قلب من اون را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط وقت
و به حجمی خط خشک وقت را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می گردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

فروغ فرخزاد


117:

قهوه خانه ی تالار فلسفه

قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟
از كجا، وز كه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی.
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری
برو اون‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس،
برو اون‌جا كه ترا منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند.
دست بردار ازين در وطن خايشانش غريب.
قاصد تجربه‌های همه تلخ،
با دل‌ام می‌گايشاند
كه دروغی تو، دروغ،
كه فريبی تو، فريب.
قاصدك! هان، ولی … آخر … ای وای!
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام، آی! كجا رفتی؟ آی …!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمی، جايی؟
در اجاقی – طمع شعله نمی‌بندم – خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دل‌ام می گريند.


118:


جادوی اعداد


9 = 1 + 8 1x
12 x 8 + 2 = 98
123 x 8 + 3 = 987
1234 x 8 + 4 = 9876
12345 x 8 + 5 = 98765
123456 x 8 + 6 = 987654
1234567 x 8 + 7 = 9876543
12345678 x 8 + 8 = 98765432
123456789 x 8 + 9 = 987654321

1 x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111
123 x 9 + 4 = 1111
1234 x 9 + 5 = 11111
12345 x 9 + 6 = 111111
123456 x 9 + 7 = 1111111
1234567 x 9 + 8 = 11111111
12345678 x 9 + 9 = 111111111
123456789 x 9 +10= 1111111111

9 x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888
987 x 9 + 5 = 8888
9876 x 9 + 4 = 88888
98765 x 9 + 3 = 888888
987654 x 9 + 2 = 8888888
9876543 x 9 + 1 = 88888888
98765432 x 9 + 0 = 888888888

1 x 1 = 1
11 x 11 = 121
111 x 111 = 12321
1111 x 1111 = 1234321
11111 x 11111 = 123454321
111111 x 111111 = 12345654321
1111111 x 1111111 = 1234567654321
11111111 x 11111111 = 123456787654321
111111111 x 111111111=123456789 87654321


12345679 * 9 = 111111111 (9*1)
12345679 * 18 = 222222222 (9*2)
12345679 * 27 = 333333333 (9*3)
12345679 * 36 = 444444444 (9*4)
12345679 * 45 = 555555555 (9*5)
12345679 * 54 = 666666666 (9*6)
12345679 * 63 = 777777777 (9*7)
12345679 * 72 = 888888888 (9*8)
12345679 * 81 = 999999999 (9*9)


1 = 1^2
1 + 3 = 4 = 2^2
1 + 3 + 5 = 9 = 3^2
1 + 3 + 5 + 7 = 16 = 4^2
1 + 3 + 5 + 7 + 9 = 25 = 5^2
1 + 3 + 5 + 7 + 9 + 11 = 36 = 6^2
1 + 3 + 5 + 7 + 9 + 11 + 13 = 49 = 7^2


142 + 857 = 999
285 + 714 = 999
428 + 571 = 999
571 + 428 = 999
714 + 285 = 999
857 + 142 = 999

14 + 28 + 57 = 99
28 + 57 + 14 = 99
42 + 85 + 71 = 99 + 99
57 + 14 + 28 = 99
71 + 42 + 85 = 99 + 99
85 + 71 + 42 = 99 + 99

1·7 + 3 = 10
14·7 + 2 = 100
142·7 + 6 = 1000
1428·7 + 4 = 10000
14285·7 + 5 = 100000
142857·7 + 1 = 1000000
1428571·7 + 3 = 10000000
14285714·7 + 2 = 100000000
142857142·7 + 6 = 1000000000
1428571428·7 + 4 = 10000000000
14285714285·7 + 5 = 100000000000
142857142857·7 + 1 = 1000000000000
1428571428571·7 + 3 = 10000000000000
14285714285714·7 + 2 = 100000000000000
142857142857142·7 + 6 = 1000000000000000
1428571428571428·7 + 4 = 10000000000000000
14285714285714285·7 + 5 = 100000000000000000
142857142857142857·7 + 1 = 1000000000000000000

3 2 6 + 4 5 1 = 7 7 7
2 6 4 + 5 1 3 = 7 7 7
6 4 5 + 1 3 2 = 7 7 7
+ + + + + +
4 5 1 + 3 2 6 = 7 7 7
5 1 3 + 2 6 4 = 7 7 7
1 3 2 + 6 4 5 = 7 7 7

3 2 6 + 4 5 1 = 7 7 7
2 6 4 + 5 1 3 = 7 7 7
6 4 5 + 1 3 2 = 7 7 7
+ + + + + +
4 5 1 + 3 2 6 = 7 7 7
5 1 3 + 2 6 4 = 7 7 7
1 3 2 + 6 4 5 = 7 7 7
= = = =
7 7 7 7 7 7
7 7 7 7 7 7
7 7 7 7 7 7

119:

سه چیز را از هم جدا كن:

عشق، هوس و تقدیر

چون اولی مقدس هست و دومی شیطانی

اولی تو را به پاكی می برد و دومی به پلیدی

120:

قهوه خانه ی تالار فلسفه
دو چیز را همیشه فراموش كن:

خوبی كه به كسی می كنی

بدی كه كسی به تو می كند

121:

عادت کرده ام
کوتاه بنویسم
کوتاه بخونم
کوتاه حرف بزنم
کوتاه نفس بکشم
تازگی ها
دارم عادت می کنم
کوتاه زندگی می کنم
یا شاید
کوتاه بمیرم
نمی دانم
فقط عادت ...

...


122:

قهوه خانه ی تالار فلسفه
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از اونها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند تنها يك مشكل براي اونها حل نشده باقي مانده هست اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان.

123:

راهنماي اقدام (apply) براي تحصيلات تكميلي (graduate) در رشته‌ي فلسفه
در ايالات متحده‌ي آمريكا و كانادا
نايشانسنده: شاهين كاوه


مواردي كه در زير فرموده مي‌شود تقريباً همه هم درمورد ايالات متحده‌ي آمريكا و هم درمورد كانادا صادق هستند مگر اين كه خلاف اون ذكر شود.

چه مقطعي را بايد انتخاب كرد؟

در ايالات متحده‌ي آمريكا و كانادا دو نوع دوره‌ي تحصيلات تكميلي (graduate) وجود دارد: مستر (master) و دكترا (PhD).
دوره‌هاي دكترا پنج ساله هستند كه شامل دو سال درس و سه سال پايان‌نامه مي‌شوند.

تحصيل در دوره‌ي دكترا معمولاً بلافاصله سپس دوره‌ي كارشناسي (
undergraduate) شروع مي‌شود.
دوره‌هاي مستر دو ساله هستند و شبيه به كارشناسي ارشد در ايران، ولي اهداف و كاركردشان با اون چيزي كه به نام كارشناسي ارشد در ايران وجود دارد زمين تا آسمان فرق دارد.

دوره‌هاي مستر اجباري نيستند و هدف از اون‌ها عمدتاً دو چيز هست: يك: براي كساني كه مي‌خواهند در زمينه‌اي اطلاعات مختصري كسب كنند، ولي نمي‌خواهند درحد دكترا رايشان اون كار تخصصي كنند گزينه‌ي مناسبي هست؛ دو: براي كساني كه رشته‌شان در مقطع كارشناسي چيز ديگر‌ي بوده و حالا مي‌خواهند رشته‌شان را عوض كنند و براي دكترا رشته‌ي ديگر‌ي بخوانند نقش يك دوره‌ي مياني را ايفا مي‌كند.

مثلاً من (شاهين) با مدرك كارشناسي فيزيك دوره‌ي مستر فلسفه را آغاز كردم.

البته معمولاً گرفتن حداقل چهار-پنج درس فلسفه در دوره‌ي كارشناسي براي پذيرش در دوره‌هاي مستر لازم هست.

اما به جز اين‌ها دلايل ديگري هم براي انتخاب مقطع مستر وجود دارد: اولاً پذيرش در رشته‌ي فلسفه اصولاً سخت‌تر از رشته‌هاي ديگر هست و شانس پذيرش كم‌تر.

ولي چون پذيرش مستر از دكترا خيلي راحت‌تر هست، اگر براي مستر اقدام كنيد شانس پذيرش گرفتن‌تان بيش‌تر خواهد بود.

ثانياً اگر اول در يك دانشگاه آمريكايي يا كانادايي مستر بگيريد برايتان سكايشان پرتاب مي‌شود، يعني احتمال اين كه براي دكترا يك جاي خيلي عالي برايشاند خيلي بيش‌تر از وقتي هست كه از ايران بلافاصله براي دكترا اقدام كنيد.

ثالثاً مي‌توانيد پرونده‌ي بهتري درست كنيد: احتمالاً الاون اساتيد فلسفه‌اي كه بخواهند برايتان توصيه‌نامه بنايشانسند خيلي نمي‌شناسيد، يا اين اساتيد خيلي شناخته‌شده نيستند، احتمالاً درس‌هاي فلسفه زياد نگرفته‌ايد، در نوشتن مقاله تمرين زيادي نداريد و ...

.

در دوره‌ي مستر همه‌ي اين توانايي‌ها را بهتر خواهيد كرد.

پس دلايل زيادي وجود داريد كه براي مستر اقدام كنيد.

از طرفي اگر شانس پذيرش خود را براي دكترا بالا مي‌بينيد طبيعي هست كه لزومي ندارد دو سال از عمر خود را صرف گرفتن مدرك مستر كنيد.

بخصوص اگر پيشاپيش مدرك كارشناسي ارشد در رشته‌ي فلسفه يا فلسفه‌ي علم داريد و يك نمونه نوشته‌ي باكيفيت آماده داريد دليلي ندارد كه شانس خود را براي پذيرش دكترا امتحان نكنيد.

(دانشجايشانان پسري كه سربازي‌شان را نگذرانده‌اند اجازه ندارند براي تحصيل در "مقطع مشابه" به خارج از كشور بروند.

بنابراين اگر در مقطع كارشناسي ارشد تحصيل مي‌كنيد نمي‌توانيد براي مستر اقدام كنيد مگر اين كه از سربازي معاف شايشاند.)

اصولاً بايد دست‌كم براي حدود پانزده تا بيست دانشكده اپلاي كنيد تا شانس پذيرش‌تان خوب باشد.

برنامه‌هاي دكترا زياد هستند ولي تعداد برنامه‌هاي مستر اون‌قدرها زياد نيست.

بااين‌حال مي‌شود حدود پانزده يا بيست تا برنامه‌ي مستر خوب پيدا كرد (پايين را ببينيد).


تأمين هزينه‌ي تحصيل (
fund يا financial aid):

براي تأمين خرج تحصيل، دانشكده‌ي فلسفه به عنوان دستيار آموزشي يا همان Teaching Assistantship به شما حقوق مي‌دهد و شهريه نيز يا كاملاً يا عمدتاً حذف مي‌شود.

باصطلاح شهريه
waive مي‌شود.

اما در رشته‌ي فلسفه دستيار پژوهشي يا همان
Research Assistantship شغل نادري ست.

بااين‌حال بعضي وقت‌ها ممكن هست دانشكده مثلاً براي يك ترم تابستان به عنوان دستيار پژوهشي هستخدام‌تان كند.
وظایف دستیار آموزشی شامل گرداندن جلسات بحث هفتگی برای دانشجوها زیر نظر هستادی که درس را تدریس می‌کند و تصحیح برگه می‌شود.

با این که این کار (بخصوص قسمت درس دادن) ممکن هست کار سختی به نظر برسد، اگر زبان انگلیسی را تا حد معقولی بلد باشید هیچ جای نگرانی نیست.

تقریباً همه‌ی دانشجوها از پس این کار برمی‌آیند.

درمورد اين كه چطور مي‌شود كمك‌هزينه‌ي تحصيلي دريافت كرد:
براي اين كه براي كمك مالي درنظر گرفته شايشاند كار خاصي لازم نيست اجرا کنيد.

همين كه براي پذيرش اپلاي مي‌كنيد خود به خود براي كمك مالي هم در نظر گرفته مي‌شايشاند.
در آمريكا (برخلاف كانادا و اروپا) هستاد در ارايه‌ي كمك‌هزينه به شما خيلي نقشي ندارد.

بخصوص در رشته‌ي فلسفه كه هستاد بصورت فردي اصلاً تصميم‌گيرنده نيست.

تمام تصميم‌ها، ازجمله اين كه آيا كمك مالي دريافت مي‌كنيد يا نه، توسط كميته‌ي پذيرش دانشكده‌ي فلسفه گرفته مي‌شود.

معمولاً اکثریت غالب کسانی که پذیرش می‌گیرند حقوق هم می‌گیرند و از دادن شهریه معاف می‌شوند.

حقوقي كه مي‌گيريد تماماً خرج زندگي خودتان مي‌شود (به جز بخش كوچكي كه همان‌طور كه فرموده شد در برخي دانشگاه‌ها از شهريه باقي مي‌ماند كه بايد پرداخت كنيد).

معمولاً اين حقوق يك درآمد بخور-و-نمير برايتان خواهد بود و نياز به كار ديگري نخواهيد داشت.

البته معمولاً هركس براي خودش چند هزار دلار از ايران مي‌آورد.

من (شاهين) حدود سه هزار و پانصد دلار از ايران آوردم.

چند ماه بعد هم مجبور شدم از خانواده‌ام در ايران درخواست كنم حدود دو هزار دلار ديگر برايم بفرستند.

ولي به غير از اون ديگر نيازي به پول نداشتم و به احتمال زياد از اين به بعد هم نخواهم داشت.

معمولاً هزینه‌های زندگی یکی از نگرانی‌های اصلی کسانی هست که از من درمورد اپلای کردن سوال می‌نمايند.

حقیقت این هست که اگر برای پذیرش در آمریکای شمالی اپلای می‌کنید، این باید آخرین نگرانی‌تان باشد!

شغل دستيار آموزشي نصف ساعات مجاز كاري‌تان را اشغال مي‌كند (باصطلاح ده ساعت در هفته).

درنتيجه مي‌توانيد ده ساعت ديگر در خود دانشگاه كار دانشجايشاني كنيد (مثلاً در كتابخانه‌ي دانشگاه).

حقوق اين شغل‌ها معمولاً خيلي كم هست (حدود ساعتي شش و نيم دلار كه طبق قوانين فدرال حداقل دستمزد كارگر هست).

سپس يك سال كه در ايالات متحده باشيد مي‌توانيد مجوز بگيريد كه خارج از دانشگاه هم كار كنيد.

البته معمولاً باز هم كارهايي كه مي‌توانيد خارج از دانشگاه پيدا كنيد از جنس پيشخدمتي بار و رستوران خواهد بود كه دستمزدهايشان بسيار پايين هست و عملاً درآمد اصلي‌تان از انعام‌ها ست.

البته منظور اين نيست كه اجازه نداريد شغل ديگري پيدا كنيد، ولي احتمال‌اش كم هست.

بعلاوه حجم كاري تحصيل در مقطع گرجايشانت وقت اضافي چنداني براي شما باقي نمي‌گذارد.

بااين‌همه من (شاهين) يك دوستي داشتم (يك دختر خانم) كه به عنوان مدل براي نقاشي كار مي‌كرد و تا ساعتي چهل دلار هم مي‌گرفت.


مداركي كه بايد فرستاده شود:

1- نمونه نوشته (writing sample): اولين و مهم‌ترين قسمت پرونده‌ي شما در رشته‌ي فلسفه نمونه نوشته‌ي شما ست.

نمونه نوشته يك مقاله‌ي فلسفي پانزده-بيست صفحه‌اي يك خط درميان يا همان
double spaced هست درمورد هر موضوعي كه به اون علاقه و در اون تخصص داريد.

اين مقاله بايد بارها و بارها بازنگري و ايشانرايش‌اش شود.

بسيار مهم هست كه اساتيد مختلف اون را بخوانند و نظر بدهند.

برخي معتقد اند كه نمونه‌ي نوشته بايد حتماً در يكي از زمينه‌هاي جريان اصلي سنت فعلي، مثل معرفت‌شناسي، متافيزيك، فلسفه‌ي ذهن، فلسفه‌ي زبان، و يا فلسفه‌ي منطق باشد.

میزان درستی این ادعا خیلی مشخص نیست.

بیش از هر چیز به نظر می‌رسد نمونه نوشته بايد در زمينه‌اي باشد كه شما در اون مهارت داريد و حداقل يك يا دو هستاد در اون دانشكده‌هايي كه اپلاي مي‌كنيد در اون رشته فعال باشند.

به عبارت ديگر، نمونه نوشته بايد در زمينه‌اي باشد كه دست‌كم يك نفر در اون دانشكده پيدا بشود كه اون را بخواند و بطور بالقوه از اون خوش‌اش بياد.

شايد علت اين كه بعضي فكر مي‌كنند نمونه نوشته حتماً بايد در يكي از موارد مذكور باشد اين هست كه براي اون موارد مذكور در همه‌ي دانشگاه‌ها هستاد هست ولي مثلاً براي فلسفه‌ي دين همه‌جا هستاد وجود ندارد.

اما اگر فرض كنيم كه شما مي‌خواهيد فلسفه‌ي دين كار كنيد و براي دانشگاه نوتردام (
Notre Dame) هم اپلاي مي‌كنيد، يك نمونه نوشته درزمينه‌ي فلسفه‌ي دين به نظر من نه تنها بد نيست بلكه خيلي هم خوب هست، چرا كه اين اون چيزي هست كه در اون دانشكده رايشان اون كار مي‌شود.

درهرحال چيزي كه بايد در نظر داشته باشيد اين هست كه شما بايد حدود پانزده الي بيست جا اپلاي كنيد تا شانس معقولي براي پذيرش داشته باشيد.

بنابراين نمونه نوشته را بايد در زمينه‌اي بنايشانسيد كه در همه‌ي اون بيست دانشكده آدمي وجود داشته باشد كه از اون سردربياورد و بطور بالقوه از اون خوش‌اش بيايد.

اگر موقعيت کار کردن هموقت روی دو نمونه نوشته‌ی مختلف را دارید، می‌توانید برای بعضی دانشکده‌ها یکی را بفرستید و برای دانشکده‌های دیگر اون یکی را.

این به انتخاب خودتان، علایق فلسفی‌تان، و جاهایی که اپلای می‌کنید بستگی دارد.

بیش‌تر دانشجوها از یک نمونه نوشته برای همه‌ی جاهایی که اپلای می‌نمايند هستفاده می‌نمايند.

درمورد محتوا و ساختار مقاله صحبت زیاد هست.

اگرچه ادعای مقاله باید جالب و تحریک‌نماينده باشد، لازم نیست شالوده‌های فلسفه را در مقاله‌تان به لرزه درآورده باشید! بهتر هست موضوع ساده و لحن‌تان تخصصی باشد.

اگرچه باید به چند کار مهم و اخیر ارجاع داده بدهید، سعی نکنید گستردگی مطالعات‌تان را بیش از حد به رخ بکشید.

پیدا کردن نقطه‌ی تعادل در این زمینه‌ها می‌تواند کمی مشکل باشد.

به همین دلیل (و دلایل دیگر) بهتر هست از چندین ماه (حتی یک سال) قبل از تاریخ اپلای شروع به کار کردن و ویرایش مقاله‌تان بکنید.

در دانشکده‌های با گرایش فلسفه‌ی تحلیلی به سادگی و روان‌خوانی متن تا حد وسواس اهمیت داده می‌شود، بنابراین از کلمات و جملات دهان‌پرکن پرهیز کنید.

جملات‌تان را تا می‌شود کوتاه و ساده نگه دارید.

2- توصيه‌نامه (recommendation letter): بايد حداقل از سه هستاد فلسفه توصيه‌نامه بگيريد.

توصيه‌نامه يك نامه‌ي يك تا دو صفحه‌اي هست كه هستاد در تعريف از شما مي‌نايشانسد.

بهتر هست اساتيدي را انتخاب كنيد كه واقعاً از كار شما خوش‌شان مي‌آيد و از نزديك شما را مي‌شناسند.

اعضاي كميته‌ي پذيرش معمولاً در تشخيص تعريف و تحسين‌هاي ساختگي و سرسري مهارت دارند.

اگر اساتیدتان بتوانند چیزی درمورد شما بگویند که به چشم بیاید و شما را منحصر به فرد کند بسیار خوب هست.

از اون‌جایی که اساتید فلسفه‌ای که درحال‌حاضر در ایران هستند در آمریکا عمدتاً ناشناخته هستند، این که چه کسی برایتان توصیه‌نامه بنویسد خیلی اهمیتی ندارد.

فقط مهم هست که خوب و تآثیرگذار نوشته شده باشد.

در اين مورد توضيح چندان ديگري لازم نيست چون اساتيد شما احتمالاً خودشان مي‌دانند نوشتن توصيه‌نامه به چه صورت هست.

3- SOP: يك نوشته‌ي يك يا دو صفحه‌اي درمورد خودتان و اين كه به چه چيزي علاقه داريد و رايشان چه چيزي مي‌خواهيد كار كنيد.

سعي كنيد خودتان را شخص با انگيزه و هيجان‌انگيزي نشان دهيد.

اس-او-پي نبايد شرح رزومه‌ي شما باشد.

4- نمرات دو امتحان TOEFL و GRE: اين نمرات هم مهم هستند، ولي به‌هيچ‌وجه فاكتور اصلي نيستند و فقط سپس نمونه نوشته، توصيه‌نامه‌ها، و اس-او-پي اهميت پيدا مي‌كنند.

معمولاً نمره‌ي تافل (اينترنتي) حول و حوش صد (از صد و بيست) خوب هست.

جمع نمره‌ي قسمت
verbal و قسمت رياضي جي-آر-اي بهتر هست بالاتر از هزار و سيصد بشود.

دانشکده‌های فلسفه ممکن هست به نمره‌ی
writing و speaking شما بیش‌تر از مثلاً دانشکده‌های مهندسی اهمیت بدهند، پس سعی کنید روی این توانایی‌ها کار کنید.
5- كارنامه (transcripts): كارنامه‌ي تمام مقاطع قبلي كه درشان تحصيل كرده‌ايد را بايد بفرستيد.

معدل‌تان بهتر هست (اما ضروري نيست) بالاتر از هفده باشد.

این که در کدام دانشگاه درس خوانده‌اید خیلی اهمیتی ندارد، چون در آمریکا (بخصوص در دانشکده‌های فلسفه) هیچ‌کدام از این دانشکده‌ها شناخته شده نیستند.

بنابراین یک مدرک کارشناسی از دانشگاه شهرستان تهران احتمالاً با مدرک مشابه از دانشگاه آزاد شهرستان خیلی برایشان فرقی ندارد.

اگر از دانشگاه خوبی فارغ‌التحصیل شده‌اید شاید بتوانید بنحو ظریفی که در ذوق خواننده هم نزند این موضوع را در
SOP یا یکی از توصیه‌نامه‌هایتان بگنجانید (مثلاً به یکی از اساتیدتان بگویید در توصیه‌نامه‌اش جمله‌ای به این مضمون بنویسد: "پذیرش گرفتن در دانشکده‌ی فلسفه‌ی دانشگاه ...

بسیار مشکل هست و صرف قبول شدن ایشان نشان‌دهنده‌ی هستعداد بالای‌شان می‌باشد").

6- رزومه (Resume/CV): آخرین مدرکی که می‌فرستید رزومه یا خلاصه‌ی فعالیت‌ها و افتخارات‌تان هست.

این مدرک احتمالاً کم‌تر از اون چیزی که فکر می‌کنید اهمیت دارد.

سعی کنید تا جایی که می‌شود خودتان را دانشجوی فعال و موفقی نشان بدهید، ولی زیاد روی تأثیرگذاری چیزهایی که در رزومه می‌نویسید حساب نکنید، بخصوص که احتمالاً مقاله‌ای در نشریات معتبر ندارید.

ذکر مقاله‌هایی که ممکن هست به زبان فارسی یا به زبان انگلیسی اما در نشریه‌های نامعتبر چاپ کرده باشید قطعاً ضرری ندارد، ولی این که چقدر به قبول شدن‌تان کمک می‌کند نامشخص هست.


كدام دانشگاه را انتخاب كنيم؟

اين سايت معروف‌ترين رتبه‌بندي (ranking) دانشكده‌هاي فلسفه در كشورهاي انگليسي‌زبان هست.

اين قسمت مربوط به برنامه‌هاي مستر:

The Philosophical Gourmet Report 2011 :: MA Programs in Philosophy
و اين قسمت هم مربوط به برنامه‌هاي دكترا هست:
The Philosophical Gourmet Report 2011 :: Overall Rankings
دقت كنيد كه دانشگاه‌هايي كه برنامه‌ي مستر خوبي دارند با دانشگاه‌هايي كه برنامه‌ي دكتراي خوب دارند فرق مي‌كنند.

معمولاً هر دانشگاهي يكي از اين دو را دارد، نه هردو را.

برخي دانشگاه‌ها كه هم برنامه‌ي مستر و هم برنامه‌ي دكترا دارند معمولاً به دانشجايشانان مستر كمك مالي (
financial aid) نمي‌دهند.
اين قسمت هم دانشكده‌هاي فلسفه را به تفكيك زيرشاخه رتبه‌بندي كرده هست:
The Philosophical Gourmet Report 2011 :: Breakdown of Programs by Specialties
دقت كنيد كه دانشگاهي كه در زيرشاخه‌ي مورد علاقه‌ي شما قايشان هست لزوماً رتبه‌ي بالايي در رتبه‌بندي كلي ندارد.
توجه كنيد كه اين رتبه‌بندي (معروف به "نقل لايتر") صد% بي‌طرف نيست و به سمت فلسفه‌ي تحليلي گرايش دارد.

ولي در نسخه‌هاي اخيرتر اين جهت‌مندي تعديل شده هست و اطلاعات خوبي درمورد دانشكده‌هاي فلسفه قاره‌اي هم مي‌شود در نقل لايتر پيدا كرد، بخصوص در اين صفحات:

The Philosophical Gourmet Report 2011 :: Breakdown :: 19TH - CENTURY CONTINENTAL PHILOSOPHY
The Philosophical Gourmet Report 2011 :: Breakdown :: 20TH - CENTURY CONTINENTAL PHILOSOPHY
در نظر داشته باشيد كه فلسفه‌ي قاره‌اي (سنتي كه شامل هرمنوتيك، اگزيستانسياليسم، نظريه‌ي انتقادي مكتب فرانكفورت، پساساختارگرايي و پسامدرنيسم مي‌شود) در ايالات متحده‌ي آمريكا اولاً در اقليت برنامه دارد و ثانياً در نوعي "تفكيك نژادي" به سر مي‌برد.

بيش‌تر دانشگاه‌هاي معروف فقط يا عمدتاً رايشان فلسفه‌ي تحليلي (سنتي كه شامل فلسفه‌ي علم، فلسفه‌ي ذهن، فلسفه‌ي دين، فلسفه‌ي زبان، متافيزيك و معرفت‌شناسي مي‌شود) كار مي‌كنند.

دانشكده‌هايي هستند كه فقط يا عمدتاً رايشان فلسفه‌ي قاره‌اي كار مي‌كنند، ولي معمولاً منزايشان هستند.

اما همه‌ي اين‌ها به اين معني نيست كه در آمريكا نمي‌شود در فلسفه قاره‌اي با كيفيت بالا تحصيل كرد.

بعضي از بهترين فلاسفه‌ي قاره‌اي در آمريكا هستند.

از طرفي خوشبختانه دانشگاه‌هاي زيادي هم هستند (و به نظر مي‌رسد تعدادشان بمرور زيادتر هم مي‌شود) كه هم اساتيد فلسفه‌ي تحليلي دارند و هم اساتيد فلسفه‌ي قاره‌اي.

خيلي از اين دانشگاه‌ها، مثل دانشگاه كلمبيا، دانشگاه بركلي، دانشگاه هستنفورد، و دانشگاه شيكاگو از معتبرترين دانشگاه‌هاي دنيا هستند و در نقل لايتر نيز رتبه‌ي بالايي دارند.

فلاسفه‌ي معدود (اما در حال افزايشي) هم رايشان پروژه‌ي آشتي دادن اين دو سنت كار مي‌كنند.

براي يك رتبه‌بندي غيررسمي از دانشكده‌هاي منحصراً يا عمدتاً قاره‌اي به اين لينك نگاه كنيد:

A Ranking of U.S.

Departments in Continental Philosophy


سايت خود دانشكده‌ها:
توضيحات درمورد جزييات اپلاي كردن و غيره بصورت خيلي روشن و كامل در وب‌سايت همه‌ي دانشكده‌ها در قسمت Admissions يا Application for Admission نوشته شده هست.

اگر هيچ كدام از اين دو گزينه در منايشان وب‌سايت نبود حتماً تحت منايشان
Graduate Studies پيدايشان خواهيد كرد.

مهم هست كه مقدار زيادي از وقت‌تان را صرف مطالعهاين سايت‌ها كنيد تا با واقعيات اپلاي كردن آشنا شايشاند.

خوشبختانه نظام دانشگاه‌هاي ايالات متحده و كانادا بسيار يكدست هست و معمولاً دانشكده‌ها همگي واقعيات و قوانين مشابهي دارند.

ضمناً حتماً به قسمت هيأت علمي يا همان
faculty برايشاند و ببينيد كه آيا كساني هستند كه رايشان موضوع مورد علاقه‌ي شما كار كنند يا نه.

مهم هست كه فقط به فكر اين نباشيد كه "يك‌جايي قبول بشايشاند".

با توجه به تنوع ذاتي رشته‌ي فلسفه، قبول شدن در جايي كه شاخه‌ي مورد علاقه‌ي شما جدي گرفته نمي‌شود (يا بدتر از اون تحقير مي‌شود) شايد بهتر از پذيرش نگرفتن نباشد.
منبع:
فلسفه علم: آخرین ویرایش راهنمای اپلای
قهوه خانه ی تالار فلسفه

124:

سلام

بد نيست قهوه خونه دوباره راه بيفته

آينده از اون كساني هست كه به هستقبالش مي روند.


125:





ساعتي در خود نگر تا كيستي / از كجائي وز چه جائي چيستي

126:

Transcendentalism حرکتی فلسفیست که در دهه های 1830-1840 در ناحیه نیوانگلند ایالات متحده در اعتراض به فرهنگ و انجمن عمومی شکل گرفت.

حالت خاصی از خردگرایی intellectualism در دانشگاه هاروارد و اصول آموزشی در کلیسای آموزش یکتاپرستی در مدرسه الهیات هاروارد.

در بین مراکز تراسندیالیستها، اعتقادات برپایه خیرخواهی ذاتی بشر و طبیعت بود.

تعالی گرایان معتقد بودند که سرانجام انجمن (عمومی) و نهادهای اون - بخصوص مذهب ساوقت یافته و جشنهای سیاسی - خلوص اشخاص را فاسد خواهد کرد.

اونها ایمان داشتند که بشر وقتی در بهترین وضعیت هست که صادقانه متکی به خود و مستقل باشد.

"رالف والدو امرسون"، "هنری دیوید توئرو"، "مارگارت فولر" و "آموس براسون آلکوت" پیشگامان این حرکت بودند.


127:


منم موافقم

128:

باسمه تعالي

كتاب ماه فلسفه به شماره شصتم رسيد


خبرش يه كم بيات شده چون شماره 61 هم اومده
ولي ممكن هست برخي از دوستان اون را نديده باشند.





شماره شصتم نشريه «كتاب ماه فلسفه» در شهريور ماه منتشر شد.



اين شماره، پرونده كوچكي را درباره اسپينوزا شامل مي‌شود.-
به نقل پايگاه خبري كتاب ايران(ايبنا)، مجله اطلاع‌رساني و نقد و بررسي كتاب ماه فلسفه به معرفي و بررسي كتاب‌هاي حوزه فلسفه اختصاص دارد.

آخرين شماره اين ماهنامه از هفت بخش معرفي تحليلي، نقد و بررسي، پرونده اسپينوزا، نقل مترجم، نقل مصحح، جستار و پيشخان تشكيل شده هست.



در بخش معرفي تحليلي، مجموعه مقالات دكتر محسن جهانگيري كه در سه مجلد در موضوعات كلام، فلسفه و عرفان انتشار يافت، بررسي شده هست.

معرفي تحليلي از كتاب «ديالوژيسم باختين و جهان او» كه در سال 2002 از سايشان انتشارات راتلج منتشر شد، ديگر مطلب اين بخش به حساب مي‌آيد.

از ميان كتاب‌هايي كه در بخش نقد و بررسي مورد توجه نوبسندگان كتاب ماه فلسفه برنامه گرفته‌اند مي‌توان به «حيثيت تقييدي در حكمت صدرايي»، «هستي و چيستي در حكمت صدرايي»، «پايان فلسفه و وظيفه تفكر»، «رساله بو و نمود محمود شهابي‌خراساني» و «اخلاق صوري» اشاره كرد.



يكي از مطالب اين بخش نيز شرحي اجمالي بر برخي از آثار و نايشانسندگان و متفكران معاصر درباره رابطه ميان فلسفه هگل و هايدگر و اهميت اون دارد كه توسط حسين رستمي‌ جليليان نوشته شده هست.

پرونده اسپينوزا نيز حاايشان دو مطلب هست كه يكي از اون‌ها مفصل‌تر از ديگري هست و به حقيقت و خطا در فلسفه اسپينوزا مي‌پردازد.

مطلب ديگر نيز به بررسي كتاب كوچكي با عنوان «آشنايي با اسپينوزا» پرداخته هست.

بخش نقل مترجم شماره شهريورماه كتاب ماه فلسفه دو مطلب از سيدحسين نصر را دربر دارد.

«نگاهي به سير مطالعه فلسفه اسلامي در غرب» عنوان يكي از اين مطالب هست كه سير مطالعه فلسفه اسلامي را در سرزمين‌هاي غربي نقل مي‌كند.

مطلب بعدي از نصر با عنوان اهميت آثار فلسفي فارسي در سنت فلسفه اسلامي» ضمن تبيين نقش زبان فارسي در تاريخ انديشه ايراني ـ اسلامي، داده‌هاي كتابشناختي ارزشمندي را نيز در اختيار فلسفه‌پژوهان و همينطور محققان زبان و ادب فارسي برنامه مي‌دهد.



«انكار شوخ‌طبعي در تفكر غرب» نوشته جان موريل ديگر مطلب اين بخش هست.

معرفي «رساله شرح الحكمة‌العرشية» حكيم ملا اسماعيل اصفهاني تنها مطلب بخش نقل مصحح محسوب مي‌شود.

كتاب ماه فلسفه در بخش «پيشخان» كتاب‌هاي جديد داخلي و خارجي را در حوزه فلسفه معرفي كرده هست.

شماره شصتم «كتاب ماه فلسفه» به بهاي 1500 تومان به سردبيري علي اوجبي و صاحب‌امتيازي خانه كتاب منتشر شد.


اين هم لينك دريافت مقاله ها

129:

اين هم گزارشي از شماره 61 كتاب ماه فلسفه (مهرماه)



به نقل پايگاه خبري كتاب ايران(ايبنا)، آلفرد نورث وايتهد(1681 ـ 1947) از معدود انديشمنداني هست كه رياضيات و رايشانكردهاي علمي بر جهان‌شناسي و نظام معرفتي‌اش سايه افكنده هست.

در واقع زندگي علمي او را مي‌توان در سه بخش دلبستگي به رياضيات، گرايش به فلسفه علم و گرايش به متافيزيك و فلسفه محض دسته‌بندي كرد.

كتاب ماه فلسفه به دليل اهميت جايگاه وايتهد در ميان فلاسفه قرن بيستم، شماره شصت‌ايشانكم خود را به اين فيلسوف اختصاص داده هست.

زندگينامه خودنوشت، وايتهد و فلسفه پايشانشي، فلسفه ارگانيسم پيوند دوباره علم و فلسفه، فلسفه شناخت از اهميت تا هدف، هم‌نوايي‌هاي علامه جعفري و وايتهد درباره سرگذشت انديشه‌ها، فلسفه آموزش و پرورش از ديدگاه آلفرد وايتهد، در باب چيستي متافيزيك و همينطور وايتهد و ملاصدرا فيلسوفان اصلاح‌گر، عناايشانن برخي از مقالات اين شماره از كتاب ماه فلسفه‌اند.

مريم رحيمي ندوشن، حسين واله، حامد باستين، مريم جبه‌داري، رضا ماحوزي، زهره جمشيدي، سياوش مسلمي، مهدي سلطاني‌گازار و امير صادقي برخي از نايشانسندگان و مترجماني‌اند كه در مطالبي از اون‌ها در ايشانژه‌نامه وايتهدپژوهي كتاب ماه فلسفه منتشر شده‌ هست.


اين هم لينك دريافت مقالات اون

130:

یاتد روزی که این تاپیک رو هستارت کردم به خیر!

131:

لبخند ها هرگز ملاک شاد بودن نیست
هر تیشه ای بر دوش از فرهاد بودن نیست


هر جا که باشی منطق آیینه ها این هست
در چشم بودن معنی در یاد بودن نیست


ای در قفس افتاده ، افسوس چه را داری؟
بیرون از اینجا درد ما آزاد بودن نیست


از عشق دیگر هر چه می گویند افسون هست
آوارگی جز طالع بر باد بودن نیست


هر کس نداند لطفعلی خان خوب می داند
در جنگ پیروزی به پر تعداد بودن نیست


ای سرنوشت شوم ، جام شوکرانت کو ؟
این خانه دیگر در خور آباد بودن نیست

132:

سرزمینم خاک افسونگر دل خاورمیانه
نام تو تاریخ تو مردان کویت جاودانه
من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو
هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو
من زن ایرانی ام همسایه و هم نسل شیرین
خواهر تهمینه و هم قصه ی پوران و پروین
من زن ایرانی ام اهل تمدن
زاده پارس مثل دریا می‌خروشم
من خلیج ‌ام تا ابد فارس
من زن ایرانی ام یک چشمه شرم ناب دارم
قد صدها سد سیوند پشت چشمم آب دارم
من زن ایرانیم می سازمت با خشت جانم
میزنم تا سقف تو صدها ستون با هستخوانم
من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو
هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو

133:

بچه ها اين شعر ماله خانوم هيلا صديقي اديب و شاعر جسور ايرانيه
که فکر ميکنم منظورشون دانشجو هايي هستن که در جريانات سال88 شهيد شدن
هوا بارانی هست و فصل پاییز گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار شد ه از داغ تابستانه سر ریز
هوای مدرسه بوی الفبا صدای زنگ اول محکم و تیز
جزای خنده های بی مجوز و شادیها و تفریحات ناچیز
برای نوجوانی ها ی ما بود فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم پر هست از لحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو من و گلهای پزمرده سرمیز
هوا پاییزی و بارانی ام من درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی را خواب دیدیم تمام نقشه ها بر آب دیدیم
چه دورانی چه رویای عبوری چه جستن ها به دنبال ظهوری
من و تو نسل بی پرواز بودیم اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سر انگ به پیش چشمهای من تو را کشت
تمام آرزو ها را فنا کرد دو دست دوستیمان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی به ناگه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه به اون اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد به قلبم از غمت صد چاک افتاد
بگو ـ بگو اونچا که رفتی شاد هستی؟ در اون سوی حیات آزاد هستی؟
هوای نوجوانی خاطرت هست؟ هنوزم عشق میهن در سرت هست؟
بگو اونجا که رفتی هرزه ای نیست ؟ تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟
کسی دزد شعورت نیست اونجا؟ تجاوز به غرورت نیست اونجا؟
خبر از گورهای بی نشان هست ؟ صدای زجه های مادران هست؟
بخوا ن همدرد من هم نسل و همراه بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر هست و پاییز گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو و گلهایی که پزمرده سر میز

134:

اينم يه شاعر کاملن سياسي و جالب:
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم ...

ما بیشماریم
از خاك سكوت آتش فرياد بسازيم
من با تو و ما ميهني آباد بسازيم
تا سيد ما باشد و ما عاشق ايران
صد واقعه چون دوم خرداد بسازيم
انديشه و علم و قلم اسباب بلوغند
نسلي پر از انديشه آزاد بسازيم
با پرچم اصلاح بر افراط بتازيم
منشور برافراشته داد بسازيم
صدها نفر اين مكتب صدساله نوشتند
صدهاي دگر با همه آحاد بسازيم
صد كوه برافراشته در راه نشيند
ما تيشه‌اي از مكتب فرهاد بسازيم
اين موج به پا خاسته دريا شود آخر
دريا شده و ميهني آباد بسازيم
شعر از هیلا صدیقی

135:

سلام عاغا ی دوسیب واسه ما بزار فدات

136:

دنبال تفکر فلسفی باشیم !

137:

خوش‌تر ز عيش صحبت و باغ بهار چيست؟
ساقی كجاست؟ گو سبب انتظار چيست؟

معنی آب زندگی و روضه‌ی اِرَم
جز طرف جايشانبار و می خوشگوار چيست؟

هر وقتِ خوش كه دست دهد مغتنم شمار!-
كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست.

پيوند عمر بسته به موئی‌ست- هوش‌دار!
غمخوار خايشانش باش، غم روزگار چيست؟

راز درون پرده چه داند فلك؟- خموش
ای مدعی! نزاع تو با پرده‌دار چيست؟

مستور و مست، هر دو چو از يك قبيله‌اند
ما دل به عشوه‌ی كه دهيم؟ اختيار چيست؟

سهو و خطای بنده چو گيرند اعتبار
معنای عفو و رحمت آمرزگار چيست؟

زاهد شرابِ كوثر و حافظ پياله خواست
تا در ميانه خواستِ پروردگار چيست!

این شعر برای اینکه حال و هوامون عوض شه

ساقی .می بیار

138:


سلامی گرم بر هم میهنی ها .


گاه جمله ای در ذهنی تراوش میکند که اون را دِگران غافلند ؛

گاه نیاز به نکته سنجی هست تا جملات کنارمان را صیقل دهیم و به اون بیندیشیم .


و ...


در این دفتر ، قلم را با جوهر ذهن بچرخانید،

و تکه های ارزشمندی را از خود به یادگار بگذارید .
.
.
.

موفق باشید
.
.
.

( اینجا شعبه ی دیگری ندارد )



139:

جهان اول جاییست که عکاسانش برای جایزه
از گرسنگان جهان سوم عکس می گیرند .

.

.

140:

صبرت که تمام شد ، نرو
معرفت تازه از اون لحظه آغاز میشود .

.

.
.
.
موضوع غم انگیز در خصوص زندگی ، کوتاه بودن اون نیست
بلکه غم انگیز اون هست که ما زندگی را خیلی دیر شروع میکنیم .

.

.

141:

حقیقت می تواند در بازی چند کودک خردسال که در پارک های شهر دور افتاده ای در دانمارک با
شادی به بازی مشغول هستند نیز ظهور کند و یا می تواند در ملیله دوزی خواهرم هم خود را
نشان دهد و یا حتی در نواختن یک ساز زهی هنگامی که سخت مشغول نواختن اون و لذت بردن
از اون آهنگ هستی، با این حال این اندیشه خیلی جای شفرمودی هست که برخی روی دانشی
خاص مانند ریاضی یا فیزیک و یا تاریخ برای رسیدن به حقیقت هستی اصرار می ورزند، بنگرید به
اندیشه تقلیل گرایی در معرفت شناسی.
تقلیل‌گرایی - ویکی‌پدیا

142:

همیشه واقعیت اون چیزی نیست که ما دوست داریم واقعیت باشد .


92/6/15
_a-m-i-r




143:

چاپلوسها تنها، همانند دوست هستند.

همانطوري كه گرگ ها به سگ ها شباهت دارند.

مارک تواین

بشر در اين دنيا بيشتر از همه موجودات، گرفتاري و عذاب كشيده هست.

بهترين دليلش هم اين هست كه در بين تمام اونها تنها او مي تواند بخندد.

فردریش نیچه

اميد دارايشاني هست كه شفا نمي دهد، اما درد را قابل تحمل مي كند.

مارس آشار

ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن هست.

آلبر کامو

144:

اگر در زندگی چشم هایی باشند که به خاطر رنج های ما بگریند ، زندگی به رنجش می ارزد .
( رومن رولان )

145:

کوه ها با هم اند و تنهایند
همچو ما ، با همان و تنهایان ! ....
( شاملو )

146:

خوشا پر کشیدن

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن

مردن به رهایی!
( شاملو )

147:

دو نوع آدم توی دنیا وجود داره،بچاپ و چاپیده،اگه نمی خواهی چاپیده بشی،باید بچاپی{صادق هدایت}

148:

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

( وحشی بافقی )

149:

زِ کوی مِیکده دوشَش به دوش می بردند

امامِ شهر که سجّاده می کشید به دوش

-حافظ

150:

نیچه ی خوشبخت

در ژانویه 1889 در تورن آخرین ضربت به نیچه وارد شد.

دچار سکته ی ناقص گردید؛ به هر زحمتی بود خود را به اتاق زیر شیروانی رساند و شروع به نوشتن نامه های جنون آمیز کرد...به بورکهارت و اووربک چنان نامه های عجیبی نوشت که اووربک به کمک او شتافت و دید که نیچه با آرنج های خود پیانو را می کوبد و می شکند و در یک ذوق و مستی دیونوزسوسی آواز می خواند...

نخست به تیمارستانش بردند؛ ولی مادرش به فریادش رسید و او را تحت مراقبت و پرستاری تسلی بخشی خودش گرفت.

چه منظره ای! این پیرزن پارسا که فرزندش همه ی معتقدات مقدس او را نفی و انکار کرده بود و با درد و اندوه و شکیبایی بر خود هموار ساخته بود، اکنون دوباره با مهر مادری در آغوشش می گرفت.

ولی مادر به سال 1897 از دنیا رفت و خواهر نیچه مراقبت او را به عهده گرفت و با خود به وایمار برد.

روزی ناگهان متوجه شد که خواهرش به او نگاه می کند و می گرید؛ نتوانست معنی گریه اش را بفهمد و فرمود: «لیسبت، چرا ناله می کنی مگر ما خوشبخت نیستیم؟»
_______________________________
ویل دورانت | تاریخ فلسفه | فصل نهم: فردریش نیچه

151:

من يك سؤال نسبتاً بي ربط به اين تاپيك دارم اما تا حدودي به فلسفه مربوطه دوستي هست كه وقت داشته باشه جواب بده؟

152:

من يك سؤال نسبتاً بي ربط به اين تاپيك دارم اما تا حدودي به فلسفه مربوطه دوستي هست كه وقت داشته باشه جواب بده؟

153:

اوهوم مدینی لگه فکر کنی تو فلسفه واردم ولی بپرس

154:

والا نميدونم اين سوالم به چه مقوله اي مربوط ميشه اما احتمال دادم مقداري ازش به فلسفه ربط داره خلاصه به بزرگواري خودتون ببخشيد عده اي ميگن كه دست طبيعت انتقام جو هست يعني شخص هركاري انجام بده اعم از خوب و بد بازتابش به سمت خودشه..

حالا اين بازتاب به خاطر نيروهاي ذهن و خود انسان هست يا عناصر چهارگانه كائنات يا كار خداست بماند..

سوالم اينه، اگه اين موضوع واقعيت داره پس چرا اينطور نيست؟ چرا ظلم آدمها به خودشون برنميگرده؟ چرا آدمهاي حرامخور و بد طينت و كثيف هميشه موفق هستند و آدمهاي درستكار هميشه از قافله عقب اند؟ چرا انسان هاي خوب هميشه سركوب ميشن؟ چرا بازتاب خوبي افراد خوب بهشون برنميگرده؟ چقدر وقت لازمه براي استقامت آدم؟ يعني من بايد همه ي عمرم رو منتظر بشينم كه بازتاب خوبيم بهم برگرده؟ اصلاً اين منطقي نيست! يا منتظر بشينم اونكه بهم بدي كرده بازتابش به خودش برگرده؟! خواهش مي كنم از ديدگاه منطق جواب بديد نه آيه و حديث و اين حرفا و لطفاً كپي پيست نكنيد از سايتهاي ديگه كه راهشو بلدم.

ميخوام از دوستاني كه علمش رو دارند يا اطلاعاتي دارن جواب بدهند.

يك عمر با حديث و آيه و اين صحبت ها زندگي كرديم اما به هيچ جا نرسيديم مي خوام ببينم غير از اين گول زنك ها واقعيت چي هست اين ميان!

155:


سلام در رابطه با این موضوع تقریباً به طور مفصل بین کاربران تالار هم اندیشی فرمود و گویی شکل گرفته بود.
http://forum.hammihan.com/thread93726.html
جواب شما از نگاه من ؛ خیر هست اینکه "از همون دست بدی از همون دست پس می گیری" یک
فرمول موضعی هست و قابل تعمیم به همه رویداد های زندگی انسان ها نیست .


156:


حالا چی میخونید ؟

فسلفه منطق هم همینه مغالطه نشه ..
دیدی که اشکال رو فرمودم از منطق بود

میگم فرزین بهتون سپرده ام ،چرا همیشه پشت سر تون هست ؟
الان مطمئنم میاد اینجا :D

157:

من روزنامه نگاری میخونم

اره واقعا
ولی خیلی دوست داشتم فلسفه بخونم
به خاطر این دیوونه بازیای فلسفه ایشه ک دوس دارم
ولی هییییییییییییییی

فرزین؟؟
کلا هردومون اینجورییم من هرجا برم اون میاد اون هرجا بره من میرم

158:

چرا ناراحت ؟ مگه ژورنالیست شدن بده ؟
اشکالی نداره ..من خیلی ها را می شناسم که نتونستن رشته مورد علاقه شون بخونن

حالا اگه علاقمند باشین ، کتاب های زیادی در این زمینه هست و من جاهایی که متوجه نشدین رو می تونم کمک کنم

آره دیگه ..آرزوی خوشبختی دارم :D

159:

نه بد نیس
ولی بیشتر دوس داشتم ادبیات یا فلسفه یا روانشناسی بخونم
خیلی ممنونم از لطفتونصد % اشکالی داشتم حتما از شما میپرسم
به هر حال یه چند وقتی من مزاحم شما بودم

خیلی ممنون
شوخیه ها یه وقت شک نکنین
اوووووووووووووی فرزین بیا اینجا

160:

پس از رشتتون رضایت ندارید !

خب خوشبختانه و یا متاسفانه ،
من در این سه زمینه مطالعه داشتم به اضافه
جامعه شناسی یعنی می توتم راهنمایی کنم .



آینوش عزیز..شما همیشه با من لطف داری
برای ادبیات می خوای بیاین تو تالار ادبیات ، فعالیت کنی؟
از دل نوشته نویسی تا دست نوشته ها خوب ...

چی رو شک نکنم که شوخیه ؟

161:

نه با تحقیقاتی ک کردم به نتایج مطلوبی رسیدم ک رشته ام بدک نیس

خیلی ممنونم حتما کمک شما لازم میشه
بله لطف دارم از عصبانیتتون معلوم بود خیلی لطف دارم

دست به قلمم خوب نیس
ولی چشم حتما میام و فعالیت میکنم

همین حرفامون درمورد فرزین دیگه شوخی میکنم

162:


خب راضی باشید به این رشته
بس در خدمت هستیم .
.ای بابا .شما چرا یادت تمیره ؟..من اون زمونا زیاد حوصله نداشتم
میگم من اصلا نمی تونستم م پیام جواب بدم ..گاهی شبا که رو فرم هستم .
با بچه ها صحبت می کنم ...منظورم اینجوری شوخی و اینا ..

دست به قلمت خوب میشه ..

اگه اومدی .بگو یه قربونی بزنیم زمین
اهان ..از اون لحاظ

163:

راضیم به رضای خدا
چرا میزنین؟؟؟؟زورتون به یه ضعیفه میرسه؟؟؟
نه خیرم من دیگه تا عمر دارم یادم نمیره با چه دلخوشی ای پیام میدادم

الان تیکه انداختین ک من اصلا اونجا نمیام
چشم میام حالا ایییییییییش

همه شک کردن بهمون
کلا باید یه مدت با فرزین حرف نزنم وگرنه بدبخت میشم

164:

خدا خیرت بده :D

نمیزنم بابا ..زور من به خودم نمیرسه چه برسه به خانوما
دیگه فراموشش کنین

تیکه نبود ..دعوت رسمی بود

آره مراقب باشید ..من برم بخوابم .

شب خوش

165:

مرسی به شما هم همینطور
چشم همینجا فراخوان میکنم ک فراموش کردم
چشم حتما میام ممنون از دعوتتون
باز هم من با هم کلام شدن با شما واقعا لذت بردم
شب خوبی داشته باشین

166:

ایا با این بیت شعر موافقید؟؟؟؟؟

خلقت من از ازل یک وصله ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود

167:

انسان موفق در یک عبارت

با بصیرت كسى هست كه بشنود و بیندیشد، نگاه كند و ببیند، از عبرتها بهره گیرد، اون گاه راه روشنى را بپیماید كه در اون از افتادن در پرتگاهها به دور ماند.

محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، ج1، ص262، ترجمه حمید شیخی، دار الحدیث،1385ش.

168:

سلام
بنده فرمایشات شما تا اینجای تاپیک رو خوندم اما فقط در مورد این جمله شما سوالی دارم:
کائنات از چه چیزی به وجود آمده هست؟
اصلا از چیزی به وجود آمده یا از هیچی بوجود آمده؟
منظور بنده ماده اول هست نه زمین و آسمان؟

169:

خب به همین سادگی به کسی دانشی راجب این موضوع ندارد که نمیتوان تشریح کرد
شما اول باید علوم مختلف رو مطالعه کنید
بدانید اتم چیست
عنصر چیست
کوارک چیست
الکترون چیست
وبسیاری دانش دیگر
تا بتوان توضیح داد چگونه همه این مواد در حدود 15 میلیارد سال پیش بوجود امده و کیهان و جهان بوجود امده اند

یک سوال شفرمودی اور؟
فکر میکنید بشود کره زمین رو اندازه یک توپ فوتبال فشرده کرد که هر قاشم از این جسم میلیونها تن وزن داشته باشد؟
هر وقت از نظر علمی توانستید این موضوع رو درک کنید بدانید که به بسیاری از سوال ها رسیده اید

170:

سلام
بنده بی اطلاع!
حاضرم پای درس شما بنشینم،
کم هستعداد هم نیستم،
سوال شفرمودی آورتان را هم درک می کنم،
این مطلب امکان وقوعی دارد، یعنی مستلزم امر محالی نیست،
درس را ادامه می دهید؟

171:

بالاخره هستی از کجا بوجود اومده..؟؟؟
باید منشاء داشته باشه...ایا آغازی هست...


172:

البته این مطلب اتفاق افتاده و می افتد هم و بارها و بارها هم میفتد پس امر محال نیست
حالا به چه علت میفتند فیزیک جواب میدهد

خیلی دلم میخواست مدتها وقت داشتم بتونم راجب این موضوع انچه بلدم در اختیار شما بگذارم
ولی به این سادگی نیست برادر من و مدتها وقتی که ندارم رو باید صرف کنم
مسلتزم این هست که شما خودتان در اینترنت مطالعه کنید
اهسته اهسته علوم رو فرا گیرید
یقین بدانید که سرانجام میدانید
چگونه کیهان و جهان و موجوادات بوجود امده اند
و سرانجام چه میشود و هکذا
پیروز باشید

173:

سر نخ دادن که وقت چندانی از شما نمی گیرد؟

خب دیدید که بنده گرچه از وقوع اون مطلب آگاهی نداشتم، اما به راحتی امکان وقوعی اون را درک کردم، حالا اگر ممکن هست ربط این سوال با منشا ایجاد ماده اول را بیان بفرمایید.


174:

مرحبا
پس از همین فروم خودمون شروع کن
مطالب اقایان kavoush ,و arbatan , و همچنین اقایانی که اخراج شده اند نظیر nightwolf یا آقای saeedhashemee و همچنین چندین عضو دیگر که هنوز تایپکهاشون هست رو دنبال و مطالعه کنید
سپس ان در دنیای اینترنت کاوش کنید بهتون قول میدم به واقعیتهایی دست پیدا کنید که من شاگرد شما شوم( چون هوش پسرها در این امور برتر(ریاضی و فیزیک) از هوش دخترهاست)

175:

باشه،
البته به این زودی اسم واقعیت را روی اونها نمی گذارم،
گرچه اگر واقعیت هم داشته باشند باید ببینیم که منتج به این ادعا می شوند یا خیر.
با تشکر

176:

چقدر عجیب!
اینجا جواب میدهیم سر از یک تاپیک دیگر در می اوریم!
چرا اینگونه هست؟

پس قبول دارید که وجود داشتن یعنی دارای اثر بودن؟ این رو میپذیرید ؟ هر چه را که دارای اثر بود را میگوییم وجود دارد! این خوبه؟

177:

بله ..درست میگید..
بر فرض مثال..اخلاق از نظر "اندیشه بقا" کاملا غیر منطقی هست!
شما چه دلیلی دارید که به پدر و مادرتان خوبی کنید؟
من چه دلیلی برای کمک به همنوعم دارم؟
چه دلیلی برای وفا به عهد وجود دارد؟
درسته شاید همه اینها رو بتونیم بر پايه اثل "اپیدمی" توجیه کنیم که اگر این رفتار در جامعه شایع بشه...یک روز هم اثر منفی اوون به خود من میرسه و من از همین رفتار آسیب میبینم!
ولی خود این برداشت هم باز با منطق سازگار نیست..
معلوم نیتس که من اونقدر زنده باشم که بازخورد این مسائل در جامعه به خودم برگردد!
یا مثالهای نقض بسیار که انسانهایی بی اخلاقی کردند ولی هیچوقت این بی اخلاقی دامنشون رو نگرفت..
اینجا هست که دین و مذهب به میان میاد..و اینکه اخلاق باید منشا دینی و فرامادی داشته باشه
در جواب اینکه در یک قرن اخیر میبنیم که در کشورهای لائیک و بی خدا اصول اخلاقی به خوبی رعایت میشن و عده ای این موضوع رو دلیل بر جدایی اخلاق از دین میدونن ،من معتقد هستم که این سیستمها ..مثلا در سوئد....درواقع از گنجینه اخلاقی تاریخ بشریت هستفاده کردند که مقدار بسیار بزرگی از اوون رو مدیون مذاهب و ادیان هستیم..
این ادعا در وقتی قابل اثبات هست که یک جامعه بدوی رو به عنوان شاهد در نظر بگیرم و ببینیم سپس یک قرن در چه جایگاهی از اخلاق خواهند بود.


178:

توی کشورهای پيشرفته هيچ نيازی نيست کسی به اخلاق اعتقاد داشته باشه يا نداشته باشه.

فقری وجود نداره که به خاطرش معضلات اجتماعی وجود داشته باشه.

دولت الکترونيک هم جلوی پول‌شايشانی طبقات بالا رو گرفته.

البته اين حرفم خيلی کلی و به نوعی غلطه.

مثال نقضشم خودم می‌زنم.

در مورد اسکانديناوی مثال خوبی زديد.

توی ذهنم سؤال هست چرا اروپايی‌ها مثل آمريکايی‌ها دنبال اشو و کارلوس کاستاندا و خدا و مسيح و ...

نيستن؟ چرا هيچ سياست‌مدار اروپايی سابقه‌ی نظامی نداره برعکس آمريکا که همه سابقه‌ی نظامی دارن؟ چرا عطوفت نسبت به مجرم در قوانين اروپايی بيشتره و آمريکايی‌ها نظر جمع رو ملاک برنامه ميدن؟ چرا حمل سلاح و آزادی از قانون توی آمريکا بيشتره؟ چرا دست پليس توی آمريکا بازتره؟ به نظرتون اروپايی‌ها چجوری به اين فرهنگ رسيدن که اين قدر با هم‌نژادانشون توی آمريکای شمالی و آمريکای لاتين فرق دارن؟

در مورد کشور خودمون.

دقت کرديد يه پيرمرد ايرانی توی سن بالا باز هم به فکر اينه که 100 تومنشو بکنه 101 تومن.

چيزی که ظاهراً توی هيچ جای دنيا ديده نميشه.

چرا چت‌روم‌های ايرانی اين قدر شلوغ هست؟ چرا تعداد مقالات فارسی ايشانکی‌پديا چند وقت سپس تعداد مقالات انگليسی اون بيشتر ميشه؟ چرا حس وطن‌پرستی از آلمان تا ونزوئلا بالای 4 % نميشه ولی توی ايران بالای 99 %ه.

اين همه فرهنگ متفاوت ما از جهان از کجا آب می‌خوره؟

179:

ببینید،همن وجود قانون برای پولشویی از کجا ناشی میشه؟این هم از اخلاق ناشی میشه!
در کشورهایی مثل سوئد شاید بیشتر از اخلاق،اندیشه بقا باعث این تفاوت دیدگاه بشه..
بله ..ما انسانهای قرن 21 پشتوانه اخلاقی و تاریخی فراوان داشتیم که میتوان با بررسی اوونها فارغ از اینکه مذهبی باشی یا نباشی،اوندسته از قوانین اخلاقی که کارایی بیشتر داشتن رو هستخراج و هستفاده کنیم!
مثل یک طرح آزمایش که برای بررسی خصوصیات خشکی پسندی یک گیاه انجام میشه!
اینکه کدام تیمار اثر بهتری داشته!
ولی باز هم میگم..نباید و نمیتوان کتمان کرد که بخش عمده ی همین باورها از مذهب ناشی شده هست و انسان امروز این امکان رو دارد که از کل این قوانین اخلاقی هستفاده کنه..
ولی درمورد سوالتون که چرا تفاوت فرهنگها وجود داره..
یکی از مهم ترین عوامل،همان ملزومات بقا در مناطق مختلف دنیا در طول تاریخ هست،نیاز به حفظ حیات در برابر طبیعت و دیگر انسانها...به عبارت دیگر رنج ها ولذتها..اینها مهم ترین شرایط هدایت انسان هستند..
در هر منطقه ای از دنیا ..شرایط رنج و لذت متفاوت هستند..
البته اینها جدا از مذاهب هستند،چرا که هر جامعه ای حتی هرقدر کوچک باشد در برخورد با ادیان ،اثاری از فرهنگ پیشین خود بر اون مذهب میگذارد که در طی تاریخ میتواند دقیقا در برابر ارزشهای اولیه اون مذهب برنامه بگیرد.


180:

درضمن باز هم نمیتوان به رویه ای که کشوری مثل سوئد در پیش گرفتن مطمئن بود..
درسته آمریکایی ها خیلی احساسی تر برخورد میکنن..
ولی خود اروپایی ها هم اذعان دارن که آمریکایی ها انسانهای گرمیتری هستن،زود دوست میشن و زودتر از اروپایی ها گریه میکنن
درکل میخوام بگم عمر این طرز تفکر خیلی کوتاهه و اولا عمده ی اوون به نوعی به پیشینه ی اخلاق در جهان برمیگرده ..ولی این گزینش اخلاقی که بر مبنای تفکر بقا شکل گرفته شاید بروندادی ناخوشایند داشته باشه که هنوز بروز نکرده و نیاز به وقت داره..
درکل کاملا بیطرفانه میگم که آگاهی انسان نسبت به آینده صفر هست و نسبت به اتفاقات وقت حال هم بسیار اندک هست..بنابراین،درستی این تفکر و درکل بسیاری از دیدگاهای اخلاقی نیاز به وقت بسیار داره.
ای کاش میشد قوانین اخلاقی رو مثل یک باکتری در محیط آزمایش کش کنیم تا خیلی زودر به نتیجه برسیم.


181:

درود
راسل وقتی هستدلال عقلی میکند در مورد باورها در حقیقت میخواهد دایره محصور شدگی ذهن عوام دیندار را بشکند که گستردگی و میدان وسیع تفکر ادمی را به تدریج به انها نشان دهد
و کم کم با علم و ماهیت دانش دینداران را اشنا کند
ولی بنده گمان میدارم که انسانها از دید درونی و هستعداد فکری متفاوت هستند از سویی یک باور انگونه در ذهن انسان از سوی محیط تلقین میشود که شخص را اسیر خود میکند
در این میان تنها کسانی میتوانند از این دایره خارج شده و فکر خود را به پویایی و خرد گرایی برسانند که از دید هستعداد قوی باشند و این عده معدودند در جامعه و ان اقلیتی هستند که باید جامعه را راهنمایی نمايند در مسایل مختلف زندگی
سپاس

182:

با سلام
این برداشت شماست، راسل خودش سخت به حرفهاش پایبند بوده
مذهبی نبوده
حتی اونطور که شنیدم به لحاظ اخلاقی فاسد هم بوده

پس مشخصه که قصد راسل ارسطو بازی و مامایی نبوده تا اندیشه ای متولد شود

نوشته اصلي بوسيله mmns2001 نمايش نوشته ها
ولی بنده گمان میدارم که انسانها از دید درونی و هستعداد فکری متفاوت هستند
باید دقت کنید
منظور شما از هستعداد چیه؟
اینکه ما انسانها منطقهای متفاوتی داریم، به هیچ وجه پذیرفته نیست
اما اینکه ما انسانها توان و سرعتهای مختلفی در درک مسایل داریم، درست هست

نوشته اصلي بوسيله mmns2001 نمايش نوشته ها
از سویی یک باور انگونه در ذهن انسان از سوی محیط تلقین میشود که شخص را اسیر خود میکند
در این میان تنها کسانی میتوانند از این دایره خارج شده و فکر خود را به پویایی و خرد گرایی برسانند که از دید هستعداد قوی باشند و این عده معدودند در جامعه و ان اقلیتی هستند که باید جامعه را راهنمایی نمايند در مسایل مختلف زندگی
امیدوارم منظور شما این نباشه که هر باوری باطل هست
که همین سخن شما هم یک باور هست
موفق باشید

183:

بسم الله الرحمن الرحیم

دقیقاً کدام بخش از اطلاعات بنده؟
قوری سماوی راسل؟
یا فساد اخلاقی راسل؟

نوشته اصلي بوسيله mmns2001 نمايش نوشته ها
کتاب جهان بینی علمی را بخوانید
همانطور که روزگاری افلاطون جمهور مینوشت راسل هم این کتاب را نوشته یعنی هدف یکی بوده از نگارش
نخوندم، ولی نتیجه گیری شما لزوماً درست نیست
میتونه به قصد دیگه ای نوشته شده باشه

نوشته اصلي بوسيله mmns2001 نمايش نوشته ها
هر باوری باطل نیست.متاسفانه دینداران در درک سخنان اندیشمندان همواره عاجز بودند
الان دارید توهین میکنید
متاسفانه شما در درک سخنان ما که اندیشمندانه هست همواره عاجزید

نوشته اصلي بوسيله mmns2001 نمايش نوشته ها
انچیزی که می فهمند از سخنان یک دانشمند عمدتا منظور وی نبوده بلکه یک برداشت سطحی از سخنان وی بوده.بنده هم نظریه ام این سات که شخص نمی تواند درک کند و مسایل را بفهمد و تعمدی ندارد در برداشت اشتباه
منظور من این بود که روش نگریستن به مسایل پیرامون و رسیدن به قدرت عقل و هستدلال قوی به دلیل هستعداد انسانها متفاوت هست
مثلا این هستدلالی که از راسل اوردید یعنی ان چیزی که راسل منظورش بوده درست هست
ولی شما و برخی از دوستان نه توانستند درک نمايند موضوع که منظورش چه بوده را
نه توانستند قدرت هستدلال راسل را دریابند
دلیل ان قدرت ذهن شخص هست در منطقی دیدن محیط و این بدست نمی اید جز با پرورش مغز و در انسانهای مختلف نیز متفاوت هست منظور حرف من هم همین بود
منظور راسشل این بوده که خدا قابل تحقیق نیست.پس نمی توان در مورد ان ادعایی کرد
و البته در ادامه فرمودارش منظورش این بود که
اگر فرض کنیم خدایی باشد و خالق باشد مشخصا فراتر از ذهن بشر هست به همین دلیل ما نمی توانیم صفات انسانی و اندیشه های انسانی را بوی منتصب کنیم
فردوسی هم هزار سال پیش فرموده
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه

یعنی نمی توان برای وی جایی در نظر گرفت یا نامی بروی نهاد یا خطلتی بوی منتصب کرد
اما شاید بپرسید که چطور فردوسی در 1000 سال پیش توانسته این سخن را بگوید
جواب اینجاست که اولا فردوسی نابغه بوده یک انسان با یک قدرت فکری هستثنایی و دوما علوم قدیم به ان عقب افتادگی که ما میپنداریم نبوده
اما در این وقت این تنها نظر راسل نیست تقریبا همگی دانشمندان مطرح جهان اگر در این مورد نظر داده اند همین نکته را بیان داشته اند زیرا تنها چیز عقلی این هست و بس در مورد خداوند
و نادان هست ان انسانی که در مورد خدا و صفاتش نظر دهد
سپاس
هر چند اینها برداشتهای شماست

اما عرض بنده در این تاپیک این بود که مثالی که راسل ارائه کرده یک مثال ناقص هست

زیرا «قوری سماوی راسل» صد% قابل اثبات یا انکار هست و منظورم هم دقیقاً اثبات و انکار تجربی هست

یعنی صد% قابل ردیابی توسط لوازم هست

پس مثال راسل صد% قابل تحقیق هست.

بنده بارها عرض کردم، در این تاپیک بدنبال این هستیم که به بینیم مثال راسل درست هست یا نه؟
شما که حرف بنده را درک نکردید، بعید هست کتاب جمهور و ...

را هم درک کرده باشید.

بگمانم شما هم اومدید حرفی زده باشد، خوش امدید

184:

درود
من دارم بحث رو میخونم ولی این سخن شما بدون شک توهینه
آیا دینداران کژ فهمند؟
آیا فقط بی دین ها و نا خداباوران درک عالی از هرقضیه دارند که شما از کلمه دینداران هستفاده می کنید ؟

دین یک مسلک برای انجام مناسکی خاص بوده

ای کاش با نیکی به فرمودار می پرداختید تا به دین داران این عاجز مند بودن از فهم را نسبت دهید

سپاس

185:

خدا میدانست برنامه هست از ابتدای آفرینش تا به امروز ملعبه دست معبد، کلیسا و مسجد شود آیا نمیتوانست از مخفیگاه خود خارج شود؟

186:

مشکل اینجاست که بشر به جای تفکر به هرکسی اطمینان می کند

مشکل از طرف خدا نیست

187:

بسم الله الرحمن الرحیم

هر چند بحث شما بی ربط به این تاپیک هست

اما آیا همه ملعبه مینمايند؟
خیر اینطور نیست

اما عرض شود که: چرا میتوانست، ولی بابت اختیار هست که انسان باید به بهشت یا جهنم برود
اینجا قرارگاه نیست
محل گذر هست

188:


آیا صرفن بابت برده شدن به بهشت و جهنم بوده؟!

یا محل راست آزمایی و خطای بشریت؟

189:

خوب بیا در زمین خودمان تمرین کنیم که ما ذهن ناتوان داریم، مقصریم...

و خدا که خود را بطرق مختلف به اشخاص مختلف و درصور مختلف معرفی نموده مقصر نیست!!!

تمثیل: ایمان بخدا یکروز در قالب عصای موسی میشود و روز بعد سامری تدبیر مشابه را می یابد و در نبود موسی، بنی اسرائیل را به سمت خود میکشد.

موسی از راه میرسد، یقه هارون را می چسبد و گوساله سامری را بعنوان مظهر فریبکاری و شیطنت نابود میکند!

سئوال:
خدا نمیتواند بطریق راحتتر خود را معرفی کند؟ تا با برداشتهای ناقصمان ایمان به اثرش نداشته باشیم بلکه ایمان به خودش داشته باشیم!

و آیا اگر ایمان به خودش داشته باشیم به اصل وحدانیتش میرسیم؟ (= ادیان توحیدی)
یا هر چه جلوتر برویم ببینیم برای اثبات وجودش درگیر هست در حمایت از نیروهای متضاد خیر و شر؟ (= دوگانگی)
یا بگوئیم اصلا وجود ندارد (= بی خدایی) یا بهتر هست به اون فکر نکنیم و بگوئیم نمیدانم (= لا ادری گری)؟

با توجه به سوالات بالا در الفبای کودکانه که بگردیم آیا برای شناخت (و نه اثبات) 1 را مساوی خدا برنامه دهیم یا 2 یا 0 یا x؟

190:

اگر خدا را قبول داشته باشیم که هست و اینکه او ما را می شناسد

ایمان بخدا یکروز در قالب عصای موسی میشود و روز بعد سامری تدبیر مشابه را می یابد و در نبود موسی، بنی اسرائیل را به سمت خود میکشد.

موسی از راه میرسد، یقه هارون را می چسبد و گوساله سامری را بعنوان مظهر فریبکاری و شیطنت نابود میکند!
اون ایمان جاودانه خواهد ماند بی تمثیل و نمایش قدرت و اگر بدانیم که او هرجا باشیم هست

در این گونه تمثیل مشکل اون هست که انسان باید همیشه کسی را بالای سر خویشتن ببیند تا ایمان خود را حفظ کند

و باز مشکل اینجاست که به جای حقیقتی که خدا فرموده دنبال همه چیز هستیم به جز همان حقیقت یا بهتر راحت طلبی

خدا نمیتواند بطریق راحتتر خود را معرفی کند؟ تا با برداشتهای ناقصمان ایمان به اثرش نداشته باشیم بلکه ایمان به خودش داشته باشیم!

خداوند به هرطریقی خود را بر بشر معرفی کند باز هم بشریت برداشت های خود را دارد

ایمان به خودش با اثرش فرقی ندارد

کما اینکه ما وقتی وسیله ای را می بینیم تا اثر اون را بر خود نبینیم بر اون ایمان نمیاوریم

تنها نکته اونجاست که خود خدا هم فرموده که اگر او را از طوفان نجات دهم نمی گوید این من بودم بلکه می گوید شانس آوردم

+

ادامه که با پوزش از یاد رفت

و آیا اگر ایمان به خودش داشته باشیم به اصل وحدانیتش میرسیم؟ (= ادیان توحیدی)
اگر بخواهیم به خودش ایمان داشته باشیم می شود اون چیزی که ما ندیده قبول کرده ایم اما اگر به توانایی او ایمان داشته باشیم به وحدانیت فرموده شده می رسیم

یا هر چه جلوتر برویم ببینیم برای اثبات وجودش درگیر هست در حمایت از نیروهای متضاد خیر و شر؟ (= دوگانگی)
اثبات وجود او چیزی نیست که برنامه هست ما به اون برسیم و اینکه اگر بخواهیم به موجودی برسیم که والاتر از ماست باید فرمود از محالات هست یا بهتر این هستعداد در ما وجود ندارد کما اینکه بگوییم من فیلی را یکجا خواهم خورد اما تا اون را تکه تکه نکنیم به ان نمیرسیم چون اون لقمه ای بزرگ تر از دهان ما خواهد بود

اگر بر وجودش پایبند باشیم باید بدانیم نیروی خیر و شر همواره برای اثبات دیگری بوده اگر خیری نباشد شر معنا نخواهد داشت و اگر شر نباشد خیری معنا ندارد

تعریف خدا برای ما دمدستی خواهد بود وقتی به اون فکر می کنیم

یا بگوئیم اصلا وجود ندارد (= بی خدایی) یا بهتر هست به اون فکر نکنیم و بگوئیم نمیدانم (= لا ادری گری)؟
ندانستنش همان لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی قراون خواهد بود که اجباری بر پذیرش او نیست و آزاده گی خواهد بود اینجا از بندگی سخن فرمودیم و اون آزادگی از بندگی صاحب جهان بحثی جدا خواهد داشت

با توجه به سوالات بالا در الفبای کودکانه که بگردیم آیا برای شناخت (و نه اثبات) 1 را مساوی خدا برنامه دهیم یا 2 یا 0 یا x؟
از نظر من هرچه برای شناخت کسی که دیدنش باید اینگونه باشد تلاش کنیم به هیچ که هیچ به فرا هیچ هم نخواهیم رسید

او در تعریف شناختی خود فرموده کسی هست که بر همه چیز فرمان می برد از نظر ما این فرد پادشاه خواهد بود

او در تعریف خود فرموده بی نیاز هست از نظر ما کسی که به چیزی نیاز ندارد

او در تعریف خود فرموده هیچگاه نخواهد خوابید در تعریف ما این امر کمی محال خواهد بود اما محالات عقلی ما گاهی بی جواب می ماند

او در تعریف خود فرموده همه جا هست اما در آسمان و بر عرش خواهد بود ولی درگیر وقت و مکان ما نخواهد بود که اگر بر نظر ما باشد این امری محال خواهد بود چون فرموده بر عرش هست اما همه جا را می بیند این تنها نشان دهنده درک محدود ما از او خواهد بود او نیازی به شناخت خود ندارد اما ما به دنبال شناخت او هرچه میخواهیم می گوییم

در همان الفبا کودکانه گر بگردیم خواهیم فهمید که ذهنی بسیار سیال و قدرتمند تر و آماده تراز ذهنی کودکانه می خواهیم یا هستعدادی شگرف بر شناخت مسائل انتگرال ریاضی مربوط به کمی بالاتر از کودکانه

191:

من فکر میکنم ما تاوان عمل خود را میدهیم واین گزافه گوئی هستش که بگیم چوب خداوند را میخوریم بنظر من این طبیعت هستش که باعث میشه بازتاب عمل خودمون رو ببینیم خداوند نه باعث عمل خلاف ما هستش نه مثبت خداوند فقط بما در انجام کاری کمک میکنه حتی عمل خلاف امروذ هر حرکتی چه مثبت وچه منفی انجام بدهم بازتابش را در این دنیا خواهم داد وبنظرم بهشت وجهنم همینجاست

192:

عالی بود عزیزم

193:

الان شما پرتغال خوشمزه زیر رو در نظر بگیرید:


قهوه خانه ی تالار فلسفه


این پرتغال نسبت به یک المان حجم بی نهایت کوچک از فضا، بی نهایت بزرگ محسوب می شود.


ولی بی نهایت که مقدار مشخصی نداره و چطور حجم بی نهایت بزرگ این پرتغال مقدار مشخص و قابل اندازه گیری دارد؟!

از طرف دیگر حجم این پرتغال نسبت به یک حجم بی نهایت بزرگ از فضا، بی نهایت کوچک محسوب میشود.
ولی بی نهایت که مقدار مشخصی نداره و چطور حجم بی نهایت کوچک این پرتغال مقدار مشخص و قابل اندازه گیری داره؟!

جواب دادن به این سوالات برای همه سخته و دلیل این موضوع هم خیلی ساده هست.

دلیلش اینه که ما آدمها(دور از جون شما) بی نهایت اهمق هستیم

194:

قشنگ بود و جاي تامل؛اما شايد دلايل ديگري هم داشته باشد، مثلا چيزي كه الان به ذهن من متبادر شد،يعني بينهايت در ادبيات گوناگون تعاريف متفاوت دارد.

برخي منطقي ، برخي نيستند.براي نمونه در فيزيك بينهايت در مبحث آينه ها مقداري كراندار اما در رياضيات بيكران و در ادبيات عامه نسبت به گايشاننده متفاوت هست مثلا يك بچه 6 ساله بسته به عقل خود 100 كيك خامه اي با تزئين توت فرنگي 300 گرمي رو براي تعريف دادن به مادرش "بينهايت" به ذهن مي آورد.

عشق براي برخي كراندار و برخي بيكران هست البته عشق به معني اخص نه اعم يعني معشوقه فرد مشخصي باشد.

195:

اهمقی برای ِکسی ِکه سواد ِسوم‌دبیرستان را ندارد جان من!این «نتوانستن» وقتی
صلاحیت داره که طرف ندونه حدِ مجموع چیه.

به‌این صورت که می‌تونی موقعیتِ خودت
رو تا تا هدفت (فاصله هم یه‌واحد واسه راحتی) به‌ شکل ریاضیاتی بنویسی.
این مشکلات مربوط به قبل قرن 16 میشد و دیگر به اینها مشکل نمیگویند

196:

دوستان اينجا "قهوه خونه"س يعني؛ ياد مشروب خوري تايشان روسيه افتادم كه دونفر همديگرو به دليل به تفاهم نرسيدن سر موضع مشخصي از فلسفه ايمانوئل كانت زير مشت و لگد گرفتند.

:/ الان بايد يكي يك كف بزنه بگه:" حافظ را بياوريد" حافظ هم ديوانش زير بغلش بياد داخل و از شراب و لعل لبي و فراغ چمني ما را مستفيض گرداند.

:-)

197:

خیلی خوب فرمودید دوست عزیز

من بیشتر مفهوم ریاضی منظورم بود و ظاهرا عدم توانایی درک ذهن انسان از همه چیز.

به قول داوید هیلبرت:
هیچ سوال دیگری هیچگاه نتوانسته تا این حد روح آدمی را تکان دهد، هیچ ایده دیگری تا این حد تفکر او را برنینگیخته، با این حال هیچ مفهوم دیگری بیشتر از مفهوم بی نهایت، نیاز به روشنسازی و درک شدن ندارد.

شاید مفهوم بی نهایت، واقعا از ما بی نهایت دور باشه و شاید هم راز بی نهایت به نزدیکی همون پرتغال خوشمزه به ما باشه.

منظور من منطق آدمها هم بود.

بعضی ها بی نهایت احساسی و بی نهایت بی منطق هستند یا بعضی افراد خیلی خودشون رو خیلی جدی می گیرند(که جدی گرفتنشون به سمت بی نهایت میل می کنه!)که زندگی رو هم برای خودشون و هم برای دیگران سختتر مینمايند و از این دست افراد تو جامعه خود ما کم نیستند.

وقتی هستی بیکران هست، عشق هم می تونه بیکران باشه :)

198:


199:

زيبا فكر ميكنيد دوست عزيز،اگر بخواهيم از ديد رياضيات به بينهايت نگاه كنيم البته كه در طول تاريخ رياضيات ، اين دانش با هيچ كميتي بمانند "بينهايت" ضربه نخورده هست، مفهومي انتزاعي دور از دسترش كه وقتي وارد رياضيات شد اون رو به يك "دين" تبديل كرد، بر اين خاطر بود كه گوردان ضمن نامه اي كه به هيلبرت نوشت به اون فرمود تو داري درباره الاهيات(خداشناسي) فكر ميكني اين قضايايي كه تو حل ميكني رياضياتي نيستند.

البته من فكر ميكنم جانب حق يعني كفه ترازايشان منطق گرايان بيشتر سنگيني ميكند كه با بينهايت علنا در رياضيات مخالفت ميكنند چون تا پيش از اين رياضيات پا به پاي طبيعت پيش ميرفت و ما عينا بازخوردهاي كاربردي اون رو در طبيعت ميديدم، اما الان رياضيات با وارد كردن اين مفهوم درون محاسباتش به كل متورم و افسار گسيخته شده هست.سواي اينها رياضيات بدون بينهايت ملموس تر و شيرين تر ميشود.

200:

از لحاظ زیبایی شناختی درست می فرمایید چون زیبایی ریاضیات(محض) به روشن بودن و قطعی بودن اون هست ولی در ریاضیات کاربردی و علوم مهندسی هستفاده از مفهوم بی نهایت جهت انجام محاسبات (مثل محاسبات مربوط به دیفرانسیل و انتگرال) کاملا ضروریه و اگر بی نهایت وارد وارد ریاضیات نمیشد هنوز باید سیکما حل می کردیم و علوم فیزیک و مهندسی هم پیشرفت چندانی نمی کرند هر چند که مبحث سیکما از مبحث انتگرال بسیار ملموس تر و زیباتر هست.
شاید تفاوت در دیدگاهها تا حدودی به بحث ریاضی برای ریاضی و یا ریاضی برای کاربرد برگردد!

201:

البته ریاضیدانان محض هم طرفردار وجود مفهوم بی نهایت در ریاضیات هستند.

به قول اینشتین دانشمند زیباترین تجربه ای که می توانیم داشته باشیم، اون تجربه اسرارآمیز هست.

همان هست که منبع همه هنرها و علم هست.
مفهوم بی نهایت این شرایط را داراست.

اسرارآمیز بودن هم می تواند زیبا باشد.


202:

ذهن خودش رو متكامل ميكنه اين هم از خاصيت همدوسي ذهن با مفهوم بينهايت هست، ميبينيد كه من و شما مدام انديشه هاي خودمون رو وارسي و حذف و اضافه ميكنيم اين هم شايد نشان از دخالت مفهومي مانند بينهايت درون خودش باشد؛....بي خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند/باده از جام تجلي صفاتم دادندحافظ.

با اين حال رياضيات بدون بينهايت به قول شما روشن تر و قطعي تر و به زعم من شيرين تر هست.

203:

بی نهایت را می توان در سیب و پرتغال و انگور دید :)
شاید رها کردن بی نهایتها باعث تجربه بی نهایت بشه.

به قول مولانا وظیفه ما جستجوی عشق نیست بلکه باز کردن راهها برای ورود اون هست.
بدون شک یکی از دلایل جذابیت ریاضیات در روشن بودن و شفاف بودنشه(بر خلاف جریانات زندگی روزمره ما)

204:

قسمت آخر اقتباسی بود کمی تا حدودی مرتبط از این جمله آینشتاین:
Only two things are infinite, the universe and human stupidity, and I'm not sure about the former.
"دو چیز بی نهایت هستند، کائنات و حماقت انسان، و در مورد اولی مطمئن نیستم."
جمله ای کاملا کلی و همه شمول هست و هیچ شخص خاصی منظور نبوده

205:

یه چیز جالبی که وجود داره اینه که فیزیک مدرن تا حدودی تصورات ما از بی نهایت رو تغییر داده...
مثلا ما امروزه میدونیم که جرم و انرژی کوانتومی و گسسته هستند و چیزی به نام جرم بی نهایت کوچک وجود نداره...

خیلی از دانشمندان این رو به وقت و مکان هم نسبت میدن...

ینی در نهایت شما میریسی به یه دنیایی پر از پیکسل مثل صفحه لپتاپی که بهش خیره شدی...


206:

دییقا
البته در قهوه خانه تالار فلسفه باید این اسب خیال را به حال خود رها کرد تا...

اضافه کنم که در قهوه خانه تالار ریاضی هم اجازه صحبت کردن از مقادیر بینهایت بزرگ/کوچک وجود دارد و...


207:

البته اگه خدا قسمت کنه میرسیم به تارهای مرتعش انرژی در نهایت

208:

مسئله ی جالبتر اینه که همه ی اینها فرضیه ی اثبات نشده هست.
جالبه بدونید که هنوز نه الکترونی دیده شده و نه پروتونی و نه ...
اینها صرفا تدوری هایی هست که هر کدام بتوانند بیشتر تبیین نمايند امور را به عنوان نظریه ی برتر شناخته میشود...

وگرنه الکترون و نترون و پروتون و کوارک و ...

به همان اندازه غریب و نا مفهوم هستند که پرومته الهه ی اتش یا ژوپیتر خدای خدایان یا ...

209:

تاپیک در مورد روش علمی توی همین تالار زیاد هست و بارها این بحثا تکرار شده...

میتونین به اونا مراجعه کنید تا فرقشون رو با پرومته و ژوپیتر متوجه بشین

210:

درباره ی روش علمی صحبت نمیکنم..
درباره ی انچه هست حرف میزنم...
مسئله فقط تبیینه!!!!
شما رو از اونچه اونا رو نوشتن مراجعه میدم مثلا به کواین تا ببینید که منظورم چیه!

211:

راجع به تاریخچه کشف این ذرات تا حدی آگاهی دارم , بازم مرسی از توضیحتون...
ببخشید که بحث نمیکنم , واقعا از حوصله بنده فعلا خارجه

212:

خواهش میکنم
راحت باشید.
اینجا قهوه خونه هست دیگه...

هر کسی یه جمله میگه و میره...


213:

کسی هست دست ما یه قهوه بده؟

من خیلی سال پیش به واسطه ی اشنایی با هستادی علاقه متد به فلسفه شدم ، در این حد که دوست داشتم رشته ی دانشگاهیم باشه.

ولی به دلایلی نشد...

خلاصه اینکه همیشه دنبال موقعيتی بودم که یه مطالعه ی دوره ای درباره ی فلسفه داشته باشم...


میخواستم جند تا کتاب خوب و البته پایه ای برای کسی که صفر کیلومتره معرفی کنید..


214:

میتوان 1 کلمه در مورد حقیقت نوشت.

میتوان 1 جمله یا 1 خط در مورد حقیقت نوشت.

میتوان چندین خط ویا 1 صفحه در مورد حقیقت نوشت.

میتوان 1 دفتر یا 1 کتاب در مورد حقیقت نوشت.

میتوان 1 کتابخانه کتاب در مورد حقیقت نوشت.

میتوان حقیقت هستی را در 1 یک سیاره یا 1 منظومه یا 1 کهکشان یا1...دید...

شاید هم حقیقت نوشتنی و بیان کردنی نیست و ورای 0 و 1هاست و فقط میتوان اون را دریافت و لمس کرد...

شاید هم حقیقت ورای بیان کردنی ها و بیان نکردنی ها هست! چه کسی میداند...؟!

215:

سلام ؛
با اجازه بنده چند كتاب خوب معرفي كنم كه وقتتان هم تلف نشود ، يكي كليات فلسفه علي شيرواني خوب هست و ديگري معرفت شناسي محمد حسين زاده و ديگري هم درآمدي بر خداشناسي فلسفي محسن جوادي و ...

! فعلاً اين ها را بخوانيد خيلي مفيد خواهند بود .


216:


یه چنتا کتابم از جوادی آملی و حسن زاده و...امثالهم ...

بگین ...سیر مطالعاتی مطهری براشون بزارید ....فلسفه اسلامی بره تو پوست و هستخونشون ...!!! ...

هااااااا ؟؟؟؟ چطوره ؟؟؟؟؟؟

217:

اتفاقاً اين ها خلاصه شده و ساده شده ي كتب سنگين حضراتي ست كه نام برديد ، و گرنه هر كسي نمي تواند كتب سنگين اون ها را بخواند .

218:

سلام دوست عزیز

نمیدونم جه کتابایی دقیقا مد نظرتونو ولی از این بزرگوارانی که اسم بردید جند تا کتابی خوندم!
پیشنهاد خوبیه، وقت کنم حتما یه سرم به کتابای علامه حسن زاده میزنم

219:


سلام ..نه عزیز من ...معکوس فرمودم واسه این بالایی ..مدیر ادیان !! رو چه به فلسفه ؟! ...
..فلسفه اسلامی ُ ببوس بزار کنار ..دگم میشی ..مخصوصا این حضراتی که فرمودمو ..

تاریخ فلسفه کاپلستون یا راسل بخون ..بعدم مکاتب رو ...بعدم کتابای هر فیلسوف ...سپس این دیگه تخصصی میشه ..که بهتره بری سر کلاس free ...




اگه علاقمندی این راه برو ..اگه خیلی به مذهب و دین و ایمان وابسته ای که .