استنتاجهای درست و نادرست منطقی در علوم تجربی و فنی


استنتاجهای درست و نادرست منطقی در علوم تجربی و فنی



استنتاجهای درست و نادرست منطقی در علوم تجربی و فنی
منطق رسمی، در یونان کلاسیک اختراع شد و توسط اسطو به "سیستمی" برای تفکر مبدل گشت.
برای او، ابزاری برای یافتن حقیقت بود، اما برای پیشگیری از گرفتار شدن به بزرگ ترین اشتباهات فکری، کمکی به او نکرد.
تقریبا تمامی استدلال ها و نتایجی که او در مورد علوم فیزیکی ارائه کرد، غلط و گمراه کننده بود.
هر ابزاری ممکن است مورد سوء استفاده برنامه بگیرد، و در آن دوران "ما قبل علم"، منطق مکررا مورد سوء استفاده برنامه می گرفت.

اشکال کار کجا بود؟ ارسطو تشخیص داد که منطق را می توان برای دریافت نتایج درست از فرض های درست مورد استفاده برنامه داد. اشتباه او در این بود که نتوانست تشخیص دهد ما مطلقا هیچ فرض درستی در اختیار نداریم، به جز آنهایی که تعریف میکنیم درست هستند (مانند 2+2 = 4).
ارسطو معتقد بود ذهن از بدو تولد شامل مقادیری از دانش مطلقا درست است، که می توان از آنها به عنوان فرض هایی برای استدلال های منطقی استفاده نمود. مدارس قرون وسطی، که روش های فکری ارسطویی را به نهایت پوچی رساندند، معتقد بودند فرض های مطلقا درست را می توان از طریق آیات الهی دریافت نمود، همانگونه که در بایبل می بینیم.
اشتباه دیگر این اعتقاد بود که نتایج به دست آمده از استدلال های منطقی، حقایق جدیدی را آشکار می کنند. در حقیقت، نتایج استنباطی، چیزی بیش از جمله بندی دوباره و بسته بندی متفاوت همان محتوای موجود در فرض ها نیستند. نتایج ممکن است برای ما جدید به نظر برسند، چون متوجه منطق آنها نشده ایم، اما چیزی بیش از داده های موجود در مفروضاتشان در اختیار ما نمی گذارند. بلکه صرفا به شکل جدیدی بیان شده اند، شکلی که ممکن است به نظر برسد آگاهی یا کاربردهای جدیدی دارد، اما در واقع، هیچ اطلاعات جدید یا حقیقتی تولید نشده است.
این واقعیت به خصوص در ریاضیات به وضوح قابل تشخیص است، چون بدون دستورعمل های مهم و قابل توجه در ریاضیات، استنباط های حاصل از حتی مجموعه ی کوچکی از مفروضات، به هیچ عنوان بدیهی نیستند، و ممکن است برای فهم و توسعه آنها سال ها زمان مورد نساز باشد.
نکته ی اساسی این است که منطق به تنهایی نمی تواند هیچ چیز جدیدی درباره ی جهان حقیقی به ما بدهد.
همینطور ریاضیات، آنگونه که آلبرت انیشتن مشاهده نمود: "تا به حال جایی که ریاضیات دقیق است، بر جهان حقیقی قابل انطباق نیست، و تا به اینجا، جایی که ریاضیات بر جهان حقیقی منطبق است، دقیق نیست."

پس، منطق و ریاضیات چه کاربردی در علم دارند؟ کاربردی وسیع، البته به شرط آنکه قدرت و محدودیت های آنها را به خوبی درک کنیم.
در علم، ما مدل ها و تئوری هایی از طبیعت می سازیم. ما این مدل ها و تئوری ها را با استخراج نتایج منطقی و ریاضی آنها، آزمایش می کنیم و مورد استفاده برنامه می دهیم. منطق و ریاضیات سیمانی هستند که ساختار علم را برپا می کنند، هماهنگی آن را تضمین می کنند، و در اجتناب از اشتباهات و استنتاج های غلط به ما یاری می رسانند. منطق و ریاضی، نمی توانند حقایق جدیدی درباره طبیعت تولید کنند. آنها صرفا حقایق موجود در مدل ها، تئوری ها و قوانین ما را آشکار و فرموله می کنند. نتایج مطلقا درست نیستند، بلکه حقایق "تقریبی" اند. چون ماده خام ورودی که تئوری ها بر اساس آن بنا می شوند، بر مبنای اندازه گیری ها و مشاهدات ناکاملی از طبیعت اند. اما زمانی که می دانیم اندازه گیری هایمان چقدر خوب (چقدر دقیق) هستند، می توانیم پیشبینی کنیم تئوری ها و فکت هایی که بر اساس آنها بنا می کنیم هم تا چه میزان خوب و قابل اطمینان می باشند.
دانشمندان مدل ها و تئوری ها را با به کار گرفتن منطق به دست نمی آورند. بلکه آنها را با استفاده از فرآیند های بسیاری که تحت عنوان "استقراء" شناخته می شود به دست می آورند. استقرا را نمی توان به مجموعه ی مشخصی از قواعد منطقی محدود نمود (گرچه عده ی بسیاری در این راه تلاش هایی کرده اند). برای مشاهده ی الگو (گاهی الگوهایی پنهان و لطیف) در مجموعه ای از داده ها و مشاهدات، نیازمند توانمندی هایی خلاقانه هستیم. این توانمندی همین است که فراتر از وضع کنونی بنگریم و بگوییم: "چه مدل، مجموعه ای از گزاره ها (قوانین) یا ساختارهای نظری را می توانم پیشنهاد دهم که بتوان از آنها این مشاهدات و داده ها را استنباط نمود؟"
ما نمی توانیم قوانین و تئوری های علمی را صرفا توسط ریاضیات و منطق بیابیم، کشف کنیم یا بسازیم. بلکه می توانیم نتایج مفید و قابل آزمایشی با استفاده از کاربردهای ریاضیات و منطق برای قوانین و تئوری ها پیشنهاد دهیم، و اگر آن نتایج پیشنهادی از آزمون های تجربی سربلند بیرون بیایند، اعتماد ما به اعتبار تئوری که از دل آن بیرون آمده اند افزایش می یابد.
در این چارچوب، منطق و ریاضیات ابزارهایی مهم و قابل اطمینان اند. خارج از این چارچوب، آلات خطا و گمراهی اند. هربار می بینید سیاستمدار یا متکلمی، مباحث کلامی را در قالب منطق عرضه می کند، می توانید اطمینان داشته باشید آن فرد حرف مهمی نخواهد زد. نقل قول های زیر ناظر بر همین حقیقت اند:


ادامه خواهد داشت...

لینک منبع برای مطالعه بیشتر: Uses and Misuses of Logic
...
...



بحث در مورد سودمند بودن فلسفه

1:

دغدغه ی پايه ی ما در این تاپیک، در حقیقت هستفاده و سوء هستفاده از منطق در علم(ساینس)، و همینطور در مباحث مربوط به "جهان حقیقی" قابل تجربه هست.

در فرآیند علم، ریاضیات جایگاهی خاص دارد، در حالی که ریاضیات که زیر مجموعه ای از منطق هست (یا برعکس، می توانید بحث کنید)، هیچ چیزی در مورد جهان حقیقی نمی گوید، بلکه لوازم مدل سازی ما برای دانشمان در مورد طبیعت هست، که ارتباط منطقی لازم میان مدل های ما و اندازه گیری ها و مشاهداتمان را فراهم می کند.


سلـــندرمن...قاتل اروپایی...


بدون منطق و ریاضیات، علم بدان گونه که می شناسیمش غیر قابل تصور هست.


گوناگون/ ادعا مي شد که طلسم اين اجسام باعث مرگ افراد مختلفي شده است
ما هیچ راه و روش دیگری برای تلفیق دانشمان در مورد جهان حقیقی با سیستم های مفید و یکپارچه سراغ نداریم.

سوء هستفاده از منطق در تمام زمینه ها شایع هست، حتی در مجامع آکادمیک.


مفهوم «مرگ خدا» در فلسفه فریدریش نیچه
در اغلب موارد به عنوان ابزاری برای توجیه پیش داوری های ما و به عنوان چماقی برای کوبیدن بر سر مخالفانمان مورد هستفاده برنامه می گیرد.

افرادی هستند که حقیقتا روش فکری ارسطویی را در ذهن خود نشانده اند، و واقعا به مباحث منطقی صرف اعتقاد دارند.
دیگران، مانند سیاستمداران، و متکلمین از منطق به عنوان ابزاری برای فشار آوردن بر اذهانی هستفاده می نمايند که نمی توانند تشخیص دهند "تفاوت عظیمی وجود دارد میان دلایل آشکار و خوب، با دلایلی که ظاهر منطقی و خوب دارند." (بارتون هیلز).

چه چیزی در مورد "جهان حقیقی" قابل تجربه، منطق "پوچ" تلقی می شود؟
• یک نوع اون نوعی هست که شاید منطق بی عیب و نقصی داشته باشد، اما بر مبنای فرضیاتی بنا شده که نمی توان توسط تجربه و آزمایش اونها را تایید نمود.


فلسفه ریاضی (دیدگاه مکاتب)
نوع دیگر بر مبنای فرضیاتی هست که هنوز جزئی از هیچ تئوری علمی پذیرفته شده ای نیست.
• تعدادی از مباحث، خالی از محتوا تلقی می شوند چون از کلماتی هستفاده می نمايند که معنای واضح و دقیقی ندارند، یا کلماتی که نمی توان به هیچ چیز حقیقی اونها را مرتبط نمود (از نظر تجربی غیر قابل تایید).
• گمراه نماينده ترین مباحث منطق صرف، بر مبنای فرضیاتی بنا می شوند که از نظر احساسی اونقدر جذاب و اغوا نماينده اند که ما پرسشی برای قابلیت تایید اون ها مطرح نمی کنیم، یا اونهایی که نتایج جذابی دارند و در نتیجه دید ما نسبت به پوچ بودن فرضیات محدود می نمايند.


هدف از آفرينش و خلقت عالم چيست؟

2:

موضوع جالبی مطرح کردین..


رد شبهات ملحدین در مورد حادثه مکه
ممنون..


چه سوالاتی فکر آدم را باز میکنه؟
رفرنس مطالبتون چیه؟

3:

خلاصه و گزیده ای از مطلب بی نظیر Uses and Misuses of Logic (استفاده و سوء هستفاده از منطق) که نوشته Donald E.

Simanek
هست
میتونید این مقاله کامل و همچنین دیگر مطالب جالب نوشته شده توسط ایشون رو با لینک های زیر ببینید:
Uses and Misuses of Logic
Donald Simanek's Pages

4:

نوشته اصلي بوسيله nightowl نمايش نوشته ها

درود
بهتر نیست از واژه ی تدوین هستفاده کنیم ؟ اختراع کردن یعنی قبلاً نبوده که از اون هستفاده شود ، اما آیا آدمیان روش درست فکر کردن را نمی دانستند ؟!
به نظر بهتر هست بگوییم این علم را تدوین کرد .

برای او، ابزاری برای یافتن حقیقت بود، اما برای پیشگیری از گرفتار شدن به بزرگ ترین اشتباهات فکری، کمکی به او نکرد.


تقریبا تمامی هستدلال ها و نتایجی که او در مورد علوم فیزیکی ارائه کرد، غلط و گمراه نماينده بود.
هر ابزاری ممکن هست مورد سوء هستفاده برنامه بگیرد، و در اون دوران "ما قبل علم"، منطق مکررا مورد سوء هستفاده برنامه می گرفت.
اشکال کار کجا بود؟ ارسطو تشخیص داد که منطق را می توان برای دریافت نتایج درست از فرض های درست مورد هستفاده برنامه داد.

اشتباه او در این بود که نتوانست تشخیص دهد ما مطلقا هیچ فرض درستی در اختیار نداریم، به جز اونهایی که تعریف میکنیم درست هستند (مانند 2+2 = 4).

پس این حرف ها را از اینجا آوردید ، دقت کنید که نویسنده می گوید وقتی می خواهیم از منطق هستفاده کنیم باید فرض های درستی داشته باشیم نه اینکه بگوید اصلاً منطق هم درست نیست ، پس فرض صحیحی داریم و اون یقینی بودن قالب منطق هست .

هر چند چیزی از جهان به ما ندهد ، به قول کارناپ حداقل به یقین رسیده ایم .

ثانیاً فروض درست بسیاری وجود دارد ، من هستم .

ارسطو معتقد بود ذهن از بدو تولد شامل مقادیری از دانش مطلقا درست هست، که می توان از اونها به عنوان فرض هایی برای هستدلال های منطقی هستفاده نمود.

مدارس قرون وسطی، که روش های فکری ارسطویی را به نهایت پوچی رساندند، معتقد بودند فرض های مطلقا درست را می توان از طریق آیات الهی دریافت نمود، همانگونه که در بایبل می بینیم.
اشتباه دیگر این اعتقاد بود که نتایج به دست آمده از هستدلال های منطقی، حقایق جدیدی را آشکار می نمايند.

در حقیقت، نتایج هستنباطی، چیزی بیش از جمله بندی دوباره و بسته بندی متفاوت همان محتوای موجود در فرض ها نیستند.

نتایج ممکن هست برای ما جدید به نظر برسند، چون متوجه منطق اونها نشده ایم، اما چیزی بیش از داده های موجود در مفروضاتشان در اختیار ما نمی گذارند.

بلکه صرفا به شکل جدیدی بیان شده اند، شکلی که ممکن هست به نظر برسد آگاهی یا کاربردهای جدیدی دارد، اما در واقع، هیچ اطلاعات جدید یا حقیقتی تولید نشده هست.

تفاوت علم منطق با علوم تجربی در همین هست ، اکتشاف و اختراع با تدوین فرق دارد .
این واقعیت به خصوص در ریاضیات به وضوح قابل تشخیص هست، چون بدون دستورعمل های مهم و قابل توجه در ریاضیات، هستنباط های حاصل از حتی مجموعه ی کوچکی از مفروضات، به هیچ عنوان بدیهی نیستند، و ممکن هست برای فهم و توسعه اونها سال ها وقت مورد نساز باشد.
نکته ی پايه ی این هست که منطق به تنهایی نمی تواند هیچ چیز جدیدی درباره ی جهان حقیقی به ما بدهد.


همینطور ریاضیات، اونگونه که آلبرت انیشتن مشاهده نمود: "تا به حال جایی که ریاضیات دقیق هست، بر جهان حقیقی قابل انطباق نیست، و تا به اینجا، جایی که ریاضیات بر جهان حقیقی منطبق هست، دقیق نیست."

پس، منطق و ریاضیات چه کاربردی در علم دارند؟ کاربردی وسیع، البته به شرط اونکه قدرت و محدودیت های اونها را به خوبی درک کنیم.


در علم، ما مدل ها و تئوری هایی از طبیعت می سازیم.

ما این مدل ها و تئوری ها را با هستخراج نتایج منطقی و ریاضی اونها، آزمایش می کنیم و مورد هستفاده برنامه می دهیم.

منطق و ریاضیات سیمانی هستند که ساختار علم را برپا می نمايند، هماهنگی اون را تضمین می نمايند، و در اجتناب از اشتباهات و هستنتاج های غلط به ما یاری می رسانند.

منطق و ریاضی، نمی توانند حقایق جدیدی درباره طبیعت تولید نمايند.

اونها صرفا حقایق موجود در مدل ها، تئوری ها و قوانین ما را آشکار و فرموله می نمايند.

نتایج مطلقا درست نیستند، بلکه حقایق "تقریبی" اند.

چون ماده خام ورودی که تئوری ها بر پايه اون بنا می شوند، بر مبنای اندازه گیری ها و مشاهدات ناکاملی از طبیعت اند.

اما وقتی که می دانیم اندازه گیری هایمان چقدر خوب (چقدر دقیق) هستند، می توانیم پیشبینی کنیم تئوری ها و فکت هایی که بر پايه اونها بنا می کنیم هم تا چه میزان خوب و قابل اطمینان می باشند.
دانشمندان مدل ها و تئوری ها را با به کار گرفتن منطق به دست نمی آورند.

بلکه اونها را با هستفاده از فرآیند های بسیاری که تحت عنوان "استقراء" شناخته می شود به دست می آورند.

هستقرا را نمی توان به مجموعه ی مشخصی از قواعد منطقی محدود نمود (گرچه عده ی بسیاری در این راه تلاش هایی کرده اند).

برای مشاهده ی الگو (گاهی الگوهایی پنهان و لطیف) در مجموعه ای از داده ها و مشاهدات، نیازمند توانمندی هایی خلاقانه هستیم.

این توانمندی همین هست که فراتر از وضع کنونی بنگریم و بگوییم: "چه مدل، مجموعه ای از گزاره ها (قوانین) یا ساختارهای نظری را می توانم پیشنهاد دهم که بتوان از اونها این مشاهدات و داده ها را هستنباط نمود؟"
ما نمی توانیم قوانین و تئوری های علمی را صرفا توسط ریاضیات و منطق بیابیم، کشف کنیم یا بسازیم.

بلکه می توانیم نتایج مفید و قابل آزمایشی با هستفاده از کاربردهای ریاضیات و منطق برای قوانین و تئوری ها پیشنهاد دهیم، و اگر اون نتایج پیشنهادی از آزمون های تجربی سربلند بیرون بیایند، اعتماد ما به اعتبار تئوری که از دل اون بیرون آمده اند افزایش می یابد.
در این چارچوب، منطق و ریاضیات ابزارهایی مهم و قابل اطمینان اند.

خارج از این چارچوب، آلات خطا و گمراهی اند.

هربار می بینید سیاستمدار یا متکلمی، مباحث کلامی را در قالب منطق عرضه می کند، می توانید اطمینان داشته باشید اون فرد حرف مهمی نخواهد زد.

این قسمت درست بود و شکی در اون نیست .
بله این درست هست که از هر علمی می توان سوء هستفاده کرد ، برای جلوگیری از سوء هستفاده از منطق ، مغالطات تبیین شده هست ، برای جلوگیری از سوء هستفاده از علم تجربی چه راهکاری وجود دارد ؟!
البته بدون هستفاده از منطق !

5:

درود
بله یا درست منتقل نشده و یا درست فهمیده نشده !
و در مورد فلسفه اخلاق؟ شما مواضع خودتون رو مختصر شرح بدید بنده هم اگر نکته ی خاصی به ذهنم رسید در حد سواد خودم و با کمک و مشارکت دوستان دیگر حتما وارد بحث میشم.

بهتر هست از منطق شروع کنیم , چون یادم هست که معتقد بودید که منطق قراردادی ست .
بگذارید توضیحی بدهم , ببینید به نظرم منظور شما از قراردادی بودن منطق این هست که نماد ها و تصاویر و اشکالی برای تفهیم مفاهیم منطقی هستفاده شده که قراردادی هستند .
مثلاً برای نشان دادن مفهوم "یک" از "1" هستفاده می شود , که در زبان های مختلف , متفاوت هست , اما همه مفهوم یکسانی از عدد یک دارند هر چند با نماد های قراردادی متفاوتی نشانش دهند , بنابر این مفهوم عدد یک , قراردادی نیست , نماد اون قراردادی ست , منطق نیز همینطور هست .
با سپاس

6:

حس میکنم گویا در یک هزارتوی خطرناک میخواهید بکشانیدمون!
بسیار خوب، حالا بریم جلوتر ببینیم چه میشود.

بگذارید توضیحی بدهم , ببینید به نظرم منظور شما از قراردادی بودن منطق این هست که نماد ها و تصاویر و اشکالی برای تفهیم مفاهیم منطقی هستفاده شده که قراردادی هستند .
مثلاً برای نشان دادن مفهوم "یک" از "1" هستفاده می شود , که در زبان های مختلف , متفاوت هست , اما همه مفهوم یکسانی از عدد یک دارند هر چند با نماد های قراردادی متفاوتی نشانش دهند , بنابر این مفهوم عدد یک , قراردادی نیست , نماد اون قراردادی ست , منطق نیز همینطور هست .
با سپاس
ببینید من در زیر موضوع حقیقت مطلق معتقدم راهی برای اطمینان وجود نداره.


آیا شما معتقدی مفهوم «یک»، نوعی حقیقت مطلق هست؟
چطور به این نتیجه رسیدید؟
با هستفاده از تجربه؟
با هستفاده منطق؟
با هستفاده از وحی و الهام؟

آیا معتقدید «منطق» حقیقت مطلق هست؟ چطور به این نتیجه رسیدید؟ تجربه؟

7:

درود
قطعاً همینطور هست , اما شما با حسن ظن فرمودگو کنید .
ببینید من در زیر موضوع حقیقت مطلق معتقدم راهی برای اطمینان وجود نداره.

چطور به این رسیدید ؟!
با هستفاده از تجربه؟
با هستفاده منطق؟
با هستفاده از وحی و الهام؟
آیا شما معتقدی مفهوم «یک»، نوعی حقیقت مطلق هست؟
منظورتان از حقیقت مطلق چیست ؟ , حرف این هست که فهم من از یک قراردادی نیست , قواعد اولیه ی منطق قراردادی نیست , بلکه هستند و ما اون ها را مدون کرده ایم .


آیا معتقدید «منطق» حقیقت مطلق هست؟ چطور به این نتیجه رسیدید؟ تجربه؟
قواعد اولیه ی منطق حقیقت مطلق هست , به این معنا که قراردادی نیستند و غیر قابل تغییر .
این یک قضیه ی وجدانی ست و بدیهی .
طرز تفکر من و روش هستدلال و صحبت کردن من هم در قالب منطق هست و قراردادی نیست , این در ذات من هست و می دانم باید اینطور فکر کنم تا درست فکر کنم .

8:

تجربه

منظورتان از حقیقت مطلق چیست ؟ , حرف این هست که فهم من از یک قراردادی نیست , قواعد اولیه ی منطق قراردادی نیست , بلکه هستند و ما اون ها را مدون کرده ایم .


لطفا درباره خود «یک» صحبت کنید مقداری.
چطور به این نتیجه رسیدید که یک «هست»؟
اصلا «هست» بودن یک چه معنایی داره؟


قواعد اولیه ی منطق حقیقت مطلق هست , به این معنا که قراردادی نیستند و غیر قابل تغییر .
این یک قضیه ی وجدانی ست و بدیهی .
طرز تفکر من و روش هستدلال و صحبت کردن من هم در قالب منطق هست و قراردادی نیست , این در ذات من هست و می دانم باید اینطور فکر کنم تا درست فکر کنم .
همون عقیده ی ارسطو رو دارید تکرار میکنید.

او هم به نوعی معتقد بود برخی حقایق مطلق درون انسان نهادینه شدن.
و شما هنوز نفرمودید چطور به این نتیجه رسیدید؟
آیا صرف اینکه چیزی درون شما وجود داره و اسمش رو منطق میگذارید، خودش برای اطمینان از اینکه حتما حقیقت مطلق هست کفایت میکنه؟
شما چطور به این نتیجه رسیدید که اونچه درون شما هست حقیقت مطلق هست وقتی هنوز درون خودتون رو به درستی نمیشناسید؟ اصلا بر چه مبنایی به این نتیجه رسیدید که این چیزها درونی هستند و بدیهی؟ روش شما برای اطمینان از درونی بودن و بدیهی بودن مفاهیم چیست؟

9:

تجربه به چه معنا ؟ , جایگاه عقل کجاست ؟
لطفا درباره خود «یک» صحبت کنید مقداری.
چطور به این نتیجه رسیدید که یک «هست»؟
اصلا «هست» بودن یک چه معنایی داره؟
نفرمودم یک هست , دقت کنید , فرمودم قواعد منطقی هستند , به این معنا که با واقعیت در ذهن مطابقت دارند و می توانیم داده هایی که از عالم می گیریم را در ذهن خود در این قالب ها بریزیم و نتیجه ی صحیح بگیریم .
همون عقیده ی ارسطو رو دارید تکرار میکنید.

او هم به نوعی معتقد بود برخی حقایق مطلق درون انسان نهادینه شدن.
و شما هنوز نفرمودید چطور به این نتیجه رسیدید؟
فرمودیم این ها وجدانیات هست و ما نمی توانیم خارج از منطق صحبت کنیم .
شما چطور تجربه کردید که حقیقتی وجود ندارد ؟!
آیا صرف اینکه چیزی درون شما وجود داره و اسمش رو منطق میگذارید، خودش برای اطمینان از اینکه حتما حقیقت مطلق هست کفایت میکنه؟
وقتی به چیزی که در ذات من هست یقین نداشته باشم و نتوانم راجع به اون صحبت کنم , چطور می توانم دیگر در مورد عالم خارج و تجربه صحبت کنم ؟
البته که باید دید آیا خطایی رخ داده یا نه .
شما چطور به این نتیجه رسیدید که اونچه درون شما هست حقیقت مطلق هست وقتی هنوز درون خودتون رو به درستی نمیشناسید؟ اصلا بر چه مبنایی به این نتیجه رسیدید که این چیزها درونی هستند و بدیهی؟ روش شما برای اطمینان از درونی بودن و بدیهی بودن مفاهیم چیست؟
این که خود را کامل نمی شناسیم فرق می کند با اینکه اصلاً شناختی نداشته باشیم , ما از خودمان شناخت داریم و می توانیم صحیح را از ناصحیح تشخیص دهیم .

اینطور نیست ؟!
اینکه بر چه مبنایی متوجه شدیم قواعد اولیه ی منطق درونی هستند , جوابش همان درونی بودن و بدیهی بودن هست , من تشخیص می دهم اگر خارج از منطق صحبت کنم نادرست صحبت کرده ام .اینطور نیست؟!
روش ما عقل هست و هیچ راهی برای هستدلال آوردن برای نشان دادن بدیهی بودن این امر وجود ندارد , جز تنبه و توجه دادن شخص به اون .
برای مثال امتناع اجتماع نقیضین , این امر , بدیهی ست و نیازی به هستدلال ندارد جز اونکه اگر کسی منکر اون شد , لوازم و نتايج عدم پذیرش اون را متذکر شویم .

10:

به این معنا که برای من، به عنوان یک انسان، حاصل به کارگیری همه ی ابزارهایی که در اختیار دارم (از جمله عقل) تا به حال به درک هیچ حقیقت مطلقی منجر نشده.

لذا این جمله که من به عنوان یک انسان هیچ راهی برای اطمینان از وجود حقیقت مطلق ندارم، برای بنده یک واقعیت نسبتا درست هست.

نمیگم مطلقا درست هست.

شاید حقیقت مطلق جایی اون بیرون واقعا وجود داشته باشه، اما من به عنوان یک انسان، با این ابزارهای به شدت محدود، راهی برای اطمینان از رسیدن به اون ندارم.



نفرمودم یک هست , دقت کنید , فرمودم قواعد منطقی هستند , به این معنا که با واقعیت در ذهن مطابقت دارند و می توانیم داده هایی که از عالم می گیریم را در ذهن خود در این قالب ها بریزیم و نتیجه ی صحیح بگیریم .
خوب این که تا اینجا تایید حرف بنده هست.
منتها شما مقداری در هستفاده از لغات بی نظم عمل میکنید و واژه ها رو به جای هم به کار میبرید.

دقت کنید این دو جمله با هم متفاوت هستند:
۱.

می توانیم داده هایی که از عالم می گیریم را در ذهن خود در این قالب ها بریزیم و نتیجه ی صحیح بگیریم .
۲.

می توانیم داده هایی که از عالم می گیریم را در ذهن خود در این قالب ها بریزیم و نتیجه ی مطلقا صحیح بگیریم .

جمله ی اول همون حرف بنده هست، و همون کاریه که کاملا در اختیار علم برنامه داره و دانشمند انجام میده.


جمله ی دوم ادعایی هست که روشی برای اطمینان از درست بودنش تا کنون توسط بشر ارائه نشده.



فرمودیم این ها وجدانیات هست و ما نمی توانیم خارج از منطق صحبت کنیم .
شما چطور تجربه کردید که حقیقتی وجود ندارد ؟!
باز هم هستفاده ی اشتباه از کلمات، من هیچ کجا نفرمودم تجربه کردم حقیقتی وجود ندارد!!
تفاوت بین «حقیقت نسبی» و «حقیقت مطلق» هست.

مثلا ما میتونیم بفهمیم که نیروی متقابل وارده بر دو جسم با مجذور فاصله اونها رابطه معکوس دارد.

این یک حقیقت نسبی هست.

چراکه بر مبنای مشاهدات محدود نتیجه گیری کلی کرده ایم.

منتها هرگز این ادعا که چنین جمله ای حقیقت مطلق هست معتبر نخواهد بود، دلیل اینه که روشی برای اطمینان از صحت این ادعا توسط بشر ارائه نشده.


اینکه ما بگوییم «نمیتوانیم خارج از منطق صحبت کنیم» با اینکه بگوییم «چون نمیتوانیم خارج از منطق صحبت کنیم پس منطق ما حقیقت مطلق هست» متفاوته.

حتی اگر جمله اول شما صحیح باشه، صرفا اشاره ای به محدودیت شدید قدرت ادراک انسان داره، هیچ مدرکی وجود نداره که فکر کنیم جمله دوم صحیح هست.



وقتی به چیزی که در ذات من هست یقین نداشته باشم و نتوانم راجع به اون صحبت کنم , چطور می توانم دیگر در مورد عالم خارج و تجربه صحبت کنم ؟
با تمام پیشرفت هایی که بشر در علم کرده هنوز کسی هیچ ادعایی درباره یقین به اونچه درون من هست نکرده! حال این ادعای شما بر چه مبنایی بنا شده، بهتره توضیح بدید!
اتفاقا روش علمی دقیقا با در نظر گرفتن همین محدودیت های شدید هست که بنا شده.

و ما در علم هیچگاه ادعای رسیدن به حقیقت مطلق نمیکنیم.





این که خود را کامل نمی شناسیم فرق می کند با اینکه اصلاً شناختی نداشته باشیم , ما از خودمان شناخت داریم و می توانیم صحیح را از ناصحیح تشخیص دهیم .

اینطور نیست ؟!
اینکه بر چه مبنایی متوجه شدیم قواعد اولیه ی منطق درونی هستند , جوابش همان درونی بودن و بدیهی بودن هست , من تشخیص می دهم اگر خارج از منطق صحبت کنم نادرست صحبت کرده ام .اینطور نیست؟!
روش ما عقل هست و هیچ راهی برای هستدلال آوردن برای نشان دادن بدیهی بودن این امر وجود ندارد , جز تنبه و توجه دادن شخص به اون .
برای مثال امتناع اجتماع نقیضین , این امر , بدیهی ست و نیازی به هستدلال ندارد جز اونکه اگر کسی منکر اون شد , لوازم و نتايج عدم پذیرش اون را متذکر شویم .
[/quote]
جمله ی اول شما تقریبا خاتمه دهنده ی بحث ما هست.

برای اینکه شما به حقیقت مطلق برسید، شاید نیاز باشه شناخت مطلقی از خود و جهان پیرامون خود داشته باشید.

اما وقتی راهی برای فهم مطلقا صحیح بودن تجربه و منطق قابل درک برای انسان در اختیار نداشته باشیم، چطور میتونیم ادعا کنیم رسیدن به حقیقت مطلق ممکن هست؟!
شما چطور میتونید اطمینان داشته باشید اون منطقی که ادراک اون وابسته به درون انسان هست و وابسته به شرایط روانی انسان هست، در جهان بیرون و در همه ی جهانی که انسان قادر به تخیل وسعت فیزیکی اون هم نیست حتما مطلقا صحیح هست؟

11:

ببینید تجربه را معنا نکردید , فقط فرمودید تا به حال به حقیقت مطلق نرسیده ام , و ادعاهای خود را دوباره تکرار کردید .

تجربه به چه معنا ؟!
نمی دانم حقیقت مطلق را چه چیز در نظر گرفتید !
برای بنده یقین به این معناست که بدانم نظرم با واقعیت مطابقت دارد .

قبول دارید ؟!
شما قبلاً فرموده بودید که حقیقتی وجود ندارد , بعد که دیدید این گزاره شما می تواند شامل خود شود و خودمتناقض خواهد بود , فرمودید شاید حقیقتی باشد و شما راهی برای رسیدن به اون نمی شناسید و منظورتان نسبتاً درست بودن هست !
مثل اینکه در ادامه جواب دادید که مطلق و نسبی یعنی چه .
خوب این که تا اینجا تایید حرف بنده هست.
منتها شما مقداری در هستفاده از لغات بی نظم عمل میکنید و واژه ها رو به جای هم به کار میبرید.

دقت کنید این دو جمله با هم متفاوت هستند:
۱.

می توانیم داده هایی که از عالم می گیریم را در ذهن خود در این قالب ها بریزیم و نتیجه ی صحیح بگیریم .
۲.

می توانیم داده هایی که از عالم می گیریم را در ذهن خود در این قالب ها بریزیم و نتیجه ی مطلقا صحیح بگیریم .
باز هم هستفاده ی اشتباه از کلمات، من هیچ کجا نفرمودم تجربه کردم حقیقتی وجود ندارد!!
تفاوت بین «حقیقت نسبی» و «حقیقت مطلق» هست.

مثلا ما میتونیم بفهمیم که نیروی متقابل وارده بر دو جسم با مجذور فاصله اونها رابطه معکوس دارد.

این یک حقیقت نسبی هست.

چراکه بر مبنای مشاهدات محدود نتیجه گیری کلی کرده ایم.

منتها هرگز این ادعا که چنین جمله ای حقیقت مطلق هست معتبر نخواهد بود، دلیل اینه که روشی برای اطمینان از صحت این ادعا توسط بشر ارائه نشده.


اینکه ما بگوییم «نمیتوانیم خارج از منطق صحبت کنیم» با اینکه بگوییم «چون نمیتوانیم خارج از منطق صحبت کنیم پس منطق ما حقیقت مطلق هست» متفاوته.

حتی اگر جمله اول شما صحیح باشه، صرفا اشاره ای به محدودیت شدید قدرت ادراک انسان داره، هیچ مدرکی وجود نداره که فکر کنیم جمله دوم صحیح هست.

ببینید گرامی شما بین گزاره های عقلی و تجربی خلط کرده اید , ما فرمودیم چون خارج از منطق نمی توانیم صحبت کنیم و مطابق با واقعیت هست و عقل ما با اون صحیح فکر می کند , چون بدیهی ست و از وجدانیات هست و نیازی به دلیل ندارد .
این درست هست که پدیده ای را مشاهده می کنیم و یک تئوری می دهیم باید دلیلی برای تعمیم اون داشته باشیم .
اما آیا برای ریاضیات و منطق دلیلی نداریم ؟! ما حق نداریم با هستدلال منطقی و ریاضی بگوییم مجموع زوایای همه ی مثلث ها در سطح 180 درجه هست ؟! نمی توانیم بگوییم مجموع دو ضلع اون همواره از یک ضلع اون بزرگتر هست ؟! نمی توانیم بگوییم کل از جزء بزرگتر هست ؟! این ها از بدیهیات هست و مانع عقلی ندارد و هیچ تجربه ای هم اون را نقض نکرده و نخواهد کرد .
با تمام پیشرفت هایی که بشر در علم کرده هنوز کسی هیچ ادعایی درباره یقین به اونچه درون من هست نکرده! حال این ادعای شما بر چه مبنایی بنا شده، بهتره توضیح بدید!
مگر اون دانشمندی که مستند Cosmos را ساخته نفرموده ریاضیات زبان کائنات هست ؟! مگر از پوزیتیویست ها دلیل نیاوردم که اون ها هم قبول دارند که منطق ماقبل تجربه هست و قوانین اون جهان شمول هست ؟! پس این شما هستید که باید بفرمایید حرف هایتان را از کجا می آورید !
اتفاقا روش علمی دقیقا با در نظر گرفتن همین محدودیت های شدید هست که بنا شده.

و ما در علم هیچگاه ادعای رسیدن به حقیقت مطلق نمیکنیم.

تجربه را با عقل خلط نکنید , بنده در مورد منطق صحبت کردم و نمی توانید روش علم تجربی را در منطق به کار ببرید .
جمله ی اول شما تقریبا خاتمه دهنده ی بحث ما هست.

برای اینکه شما به حقیقت مطلق برسید، شاید نیاز باشه شناخت مطلقی از خود و جهان پیرامون خود داشته باشید.

اما وقتی راهی برای فهم مطلقا صحیح بودن تجربه و منطق قابل درک برای انسان در اختیار نداشته باشیم، چطور میتونیم ادعا کنیم رسیدن به حقیقت مطلق ممکن هست؟!
شما چطور میتونید اطمینان داشته باشید اون منطقی که ادراک اون وابسته به درون انسان هست و وابسته به شرایط روانی انسان هست، در جهان بیرون و در همه ی جهانی که انسان قادر به تخیل وسعت فیزیکی اون هم نیست حتما مطلقا صحیح هست؟
به نظرم شما بین عقل و تجربه خلط کرده اید و نمی توانید این دو حوزه را از یکدیگر تفکیک کنید .
نمی دانم شاید باید قبل از پرسیدن از بدیهیات و منطق , باید می پرسیدم که آیا قبول دارید اصلاً عالم خارج از ما وجود دارد یا نه ! وجود دارد ؟ , واقعیتی هست ؟!
من می توانم این واقعیت را بشناسم ؟!

12:

به نظرم، بهتره اول کلمات:
«مطلق»
«نسبی»
«درست»
«مطلقاً درست»

را تعریف کنید و سوال:
«یک گزاره در چه شرایطی درست هست و در چه شرایطی نادرست هست»
جواب بدید.


13:

مطلق: بی قید و شرط
نسبی: وابسطه به قید و شرط
درست: مطابق با حقیقت یا واقعیت
مطلقا درست: بدون قید و شرط مطابق با حقیقت یا واقعیت

سوال:
«یک گزاره در چه شرایطی درست هست و در چه شرایطی نادرست هست»

۱.

لطفا «گزاره» رو تعریف و دسته بندی کنید.
۲.

با توجه به تعریف «مطلقا درست» پرسش «یک گزاره در چه شرایطی مطلقا درست هست و در چه شرایطی مطلقا نادرست هست» رو جواب بدید.


14:

بیایید از نقطه ای که سلمان بهش اشاره میکنه دوباره شروع کنیم.

چون این نقل قول ها تبدیل شد به ملغمه ای از بدفهمی و کش و قوس بی حاصل.
به گمانم ادامه دادن نقطه شروع سلمان کمک قابل توجهی در روشن شدن برخی از نکات میکنه.


15:

بسم الله الرحمن الرحیم

الان چیزی که درست هست، میتواند مطلقاً درست نباشد؟
و یا درست همان مطلقاً درست هست؟


سوال:«یک گزاره در چه شرایطی درست هست و در چه شرایطی نادرست هست»


۱.

لطفا «گزاره» رو تعریف و دسته بندی کنید.

گزاره: یک جمله که تنها میتواند درست باشد یا نادرست
از نظر بنده درست = مطلقاً درست هست.

و نادرست = مطلقاً نادرست

۲.

با توجه به تعریف «مطلقا درست» پرسش «یک گزاره در چه شرایطی مطلقا درست هست و در چه شرایطی مطلقا نادرست هست» رو جواب بدید.

خب این رو که بنده از شما پرسیدم، دیدم یه جا میگید درست هست، یه جا میگید مطلقاً درست هست وقتی قیود مطلق و نسبی رو وارد میکنید، دیگه درست میشه همان مطلقاً درست ولی شما گاهاً درست را همان نسبتاً درست میگیرید.

درصورتیکه مطابق تعریف خودتون هم اشتباه هست و درست به تنها باید معنایی غیر از مطلقا درست و نسبتاً درست داشته باشد.


16:

چیزی که درست هست میتواند مطلقا درست نباشد.

گزاره: یک جمله که تنها میتواند درست باشد یا نادرست


از نظر بنده درست = مطلقاً درست هست.

و نادرست = مطلقاً نادرست
یکی از مشکلات به نظر میرسه از همون ابتدا همین معادل گرفتن این دو بوده که طبق تعریف مشخصه معادل گرفتن این دو صحیح نیست.

خب این رو که بنده از شما پرسیدم، دیدم یه جا میگید درست هست، یه جا میگید مطلقاً درست هست وقتی قیود مطلق و نسبی رو وارد میکنید، دیگه درست میشه همان مطلقاً درست ولی شما گاهاً درست را همان نسبتاً درست میگیرید.

درصورتیکه مطابق تعریف خودتون هم اشتباه هست و درست به تنها باید معنایی غیر از مطلقا درست و نسبتاً درست داشته باشد.

بنده هیچ جا درست و نسبتا درست و مطلقا درست رو معادل هم نگرفتم.


نقل قول بگیرید از «جا»ی مورد نظرتون تا توضیح بدم علت بدفهمی چه بوده.
در حالت کلی علت اینکه گاهی شما دچار اشتباه در فهم جملات بنده میشید، دقیقا در همون تعریفی که بنده ذکر کردم آمده.

بنده درست و نادرست رو از طریق تعیین میزان مطابقت اون با حقیقت و واقعیت میسنجم، لذا این سنجش همواره در غل و زنجیر شرایط و قیود مختلفی هست که من با خودم روی میز مذاکره میبرم.

همین که شما میپرسید «شرایط» درست بودن یک گزاره چیست، من به محض شروع به دادن پاسخ، دارم مطلق بودن «درست» یا «نادرست» بودن گزاره رو به کل زیر سوال میبرم.

چراکه «مطلق» در ذهن من نباید تابع هیچ قید و شرطی باشه، علی الخصوص اون قید و شرطی که برآمده از دستگاه پر از نقص انسان هست.
لذا امیدوار بودم با توجه و دقت به تعریفی که ارائه دادم، متوجه تناقض موجود بین «بدون قید و شرط درست یا نادرست» و «تعیین شرایط درست یا نادرست» بودن گزاره بشید.


17:

فعلاً مشخص نکردید که یه جمله چه وقت درست، چه وقت نادرست، چه وقت مطلقاً درست، چه وقت مطلقاً نادرست و چه وقت نسبتاً درست یا چه وقت نسبتاً نادرست هست؟

18:

در پست های قبل و همینطور در مطلب آغازین همین تاپیک توضیحات پراکنده ای به پرسش شما داده شده.


البته همونطور که در پست قبل ذکر شد، بنده و شما هرچه هم برای تعیین روش سنجش درستی و نادرستی گزاره ها توی سر و کله ی هم بزنیم، مطابق تعریف، شرط تعیین کردن برای گزاره ی «مطلقا درست» خودش باعث شکست خوردن در هدف خواهد شد.

لذا بنده از همون اول مدام دارم تکرار میکنم تا امروز هیچ بشری نتوانسته جواب مناسبی به پرسش چگونگی یافتن مطلقا درست بده.

البته تکرارش ضرری هم نداره، بشر هیچ روش مناسبی برای سنجش شرایط مطلقا درست یا مطلقا نادرست بودن گزاره ها تا به امروز نتونسته ارائه بده.

تعجبی نداره که بنده هم هستثنا نیستم.


19:

بسم الله الرحمن الرحیم

حرفهای شما نه تنها منطقی نیست بلکه تو هیچ علمی هم دیده نمیشه، اگه ما نتونیم شرطی تعیین کنیم که گزاره مطلقاً درست چیه پس اصلاً نباید صحبت کنیم، همینطور کسی که این جرف رو میزنه هیچوقت معنای «درست» و «نادرست» رو متوجه نشده، ما تو علم ریاضی هم که بریم منطقهای چند ارزشی و بینهایت ارزشی هم داریم، اما همه ی اونها به همراه منطق دو ارزشی در مورد مفهوم «درست» و «نادرست»و مطلق بودن اونها توافق دارند، صرفاً مسایلی رو که نتونن ارزشی درستی و نادرستیش رو مشخص کنن، قرارداد کردمن که بگن: «نمیتونیم» و برای این «نمیتونیم» بر حسب یه سری پارامترها ارزشهای مختلفی و روندهای مختلفی برای بررسی در نظر گرفتن، پس حتی از این منظر هم حرف شما پذیرفته نیست، حالا بگذریم که همین منطقهای چند ارزشی در حقیقتهای وجود ندارند بلکه ناشی از علم ناقص ما هستند و صرفاً راه حلهایی مختلفی هستند که جوابهایی برای برخی مسایل فنی و مهندسی به ما میدن همین و نه بیشتر(یعنی تا حالا کسی ادعا نکرده که ارزش گزاره ها میتواند غیر از «درست» و «نادرست» باشد

وقتی ما مبنایی برای سنجش نداشته باشیم، صحبت از نسبتاً و مطلقاً «درست یا نادرست» بیهوده و بیمعنا ست، چرا که باید بپرسیم نسبت به چی نسبتاً یا مطلقاً درست یا نادرست هست؟

مسلماً این سوال رو از هر کسی که چنین ادعایی بکنه، بپرسیم، هیچ جوابی بهش نداره، همانطور که شما ادعا کردید، در حقیقت شما ادعایی دارید که نه تنها نمیتونید اثباتش کنید بلکه نزد دیگران غیرمنطقی هست.

یه سوال از شما دارم: 1+1=2
مطلقاً درست هست؟
مطلقاً نادرست هست؟
نسبتاً درست هست؟
نسبتاً نادرست هست؟
و چرا؟

جا داره که یه نگاهی به کتب مختلف مبانی ریاضی بندازید.

20:

بنده در آغاز ورود شما به بحث، ازتون خواستم علاوه بر تعریف «گزاره»، اون رو دسته بندی کنید.


نکردید و بنده هم اصرار نکردم، اما میبینم که در ادامه مشکل آفرین شد.
گزاره ۲+۲=۴ پايه ا چیزی درباره جهان حقیقی نمیگه تا من اصلا بخواهم فرایند قضاوت در مورد میزان مطابقت اون با واقعیت رو شروع کنم.
گزاره: «همه متاهل ها ازدواج کرده اند».


درستی این گزاره مشروط هست به تعریف کلمه «متاهل».

این گزاره درسته، صرفا به شرط اینکه بشود پرسید «این کلمه چه معنایی میدهد؟».

خارج از این چارچوب صحبت در مورد درستی و نادرستی چنین گزاره ای معنادار نیست.
درستی این نوع گزاره ها که بهشون گزاره اونالیتیک اپرایور فرموده میشه، صرفا با دانستن معنا و تعریف کلمات به کار رفته در گزاره سنجیده میشه و صرفا به همین دلیله که نیازی به رجوع به تجربه ندارند.


مثلا در گزاره «همه متاهل ها ازدواج کرده اند» میشه مزدوج بودن رو از خود کلمه ی متاهل هستخراج کرد، در حالی که در جمله «همه متاهل ها افسرده اند»، نمیشه افسردگی رو از کلمه متاهل هستخراح کرد، افسردگی جزئی از تعریف کلمه «متاهل» نیست، لذا برای تعیین درستی گزاره دوم، نیاز به رجوع به تجربه داریم.

حال در مواجهه با گزاره های اونالیتیک، پرسش مهم اینه که ما تعاریف خودمون رو از کجا میاریم؟
ما برای معنی کلماتی مثل «متاهل» یا معنا دادن به کلمه ای مثل «بعلاوه» یا «دو» یا «مساوی» از تجربه هستفاده میکنیم.


لذا متوجه هستید که چرا هیچکدام از گزاره های اونالیتیک به تعریف کلمه «مطلقا درست» حتا نزدیک هم نیستند.
مثال هایی از گزاره های اونالیتیک:
کمترین فاصله بین دو نقطه، خط مستقیم متصل نماينده اون دو نقطه هست.
هر مثلثی سه ضلع دارد.
هر مربعی چهار ضلع دارد.
دو بعلاوه دو برابر با چهار هست.
پنج بعلاوه سه برابر با هشت هست.

این مباحث، از جمله دسته بندی گزاره ها به اونالیتیک و سینتتیک، یا اپرایور و ا پوستریور، که با کانت شروع شد و پوزیتیویست های منطقی با هستفاده از کارهای فرگه اصلاحات جدی روی اون انجام دادن، هنوز هم محل بحث و مناقشه جدی هست و شما میبینید که کویین حتی ایرادات جدی به این تقسیم بندی وارد میکنه که البته جواب هایی هم دریافت کرده.



منتها بحث ما خیلی پايه ی تر از این تعاریف میتونه باشه.

شاید بتونیم بیش از دو هزار سال تاریخ فلسفه رو برای جواب دادن به این پرسش ها و ارائه یک تئوری دانش و تلاش برای یافتن حقیقت زیر و رو و خلاصه کنیم.

نهایتا به همین مقدار که حرف تو «غیر منطقی» هست بسنده نکنید، چراکه پرسش من از شما از همون ابتدا این بود که زیربنا و پايه این منطق شما کجاست؟

21:

مطلب جالب و مفیدی بود.


هر چند این جور جاها ضعف زبان فارسی تا حدی نمایان میشه.

به شخصه قدری مشکل دارم در درک این بحث ها و حدسم اینه که یک دلیلش متاسفانه همین زبانمون باشه که باید یک فکری کرد و مشکلات رو در انتقال دقیق و واضح مفاهیم برطرف کرد.

اینها رو نوشتم تا تاپیک هم آپ بشه.


22:

گزاره یک جمله خبری هست که یا درست هست و یا نادرست و نه هردو و نه هیچکدام
اون رو دسته بندی کنید.

گزاره ساده داریم، مرکب داریم
ترکیب عطفی داریم، ترکیب فصلی داریم
و ....
از چه منظر تقسیم بندی کنیم؟ و به چه دردی میخورد این تقسیم بندی؟

نکردید و بنده هم اصرار نکردم، اما میبینم که در ادامه مشکل آفرین شد.

مشکل حل شد؟

گزاره ۲+۲=۴ پايه ا چیزی درباره جهان حقیقی نمیگه تا من اصلا بخواهم فرایند قضاوت در مورد میزان مطابقت اون با واقعیت رو شروع کنم.

پس درمورد جهان غیرواقعی میگوید؟
ضمن اینکه بنده صحبت از «درست» و «نادرست» کردم
اینطور صحبت افرادی مثل شما
بحث رو به سمت و سوی بی فایده می برد
ما میگوییم، درست هست یا نادرست
شما میگویید، درباره دنیای واقعی نیست!!!!!!!

پس لطفاً اختلاف گزاره 2+2=4 را با 2+2=5 را توضیح بدهید
تا ما بدانیم که کدام یک درست هست یا نادرست
یا واقعی یا غیرواقعی[quote]

گزاره: «همه متاهل ها ازدواج کرده اند».


درستی این گزاره مشروط هست به تعریف کلمه «متاهل».

این گزاره درسته، صرفا به شرط اینکه بشود پرسید «این کلمه چه معنایی میدهد؟».

خارج از این چارچوب صحبت در مورد درستی و نادرستی چنین گزاره ای معنادار نیست.

خب؟

درستی این نوع گزاره ها که بهشون گزاره اونالیتیک اپرایور فرموده میشه، صرفا با دانستن معنا و تعریف کلمات به کار رفته در گزاره سنجیده میشه و صرفا به همین دلیله که نیازی به رجوع به تجربه ندارند.

خب

مثلا در گزاره «همه متاهل ها ازدواج کرده اند» میشه مزدوج بودن رو از خود کلمه ی متاهل هستخراج کرد، در حالی که در جمله «همه متاهل ها افسرده اند»، نمیشه افسردگی رو از کلمه متاهل هستخراح کرد، افسردگی جزئی از تعریف کلمه «متاهل» نیست، لذا برای تعیین درستی گزاره دوم، نیاز به رجوع به تجربه داریم.

خب

حال در مواجهه با گزاره های اونالیتیک، پرسش مهم اینه که ما تعاریف خودمون رو از کجا میاریم؟
ما برای معنی کلماتی مثل «متاهل» یا معنا دادن به کلمه ای مثل «بعلاوه» یا «دو» یا «مساوی» از تجربه هستفاده میکنیم.

چطور شما معنی مطلقی را برای اون کلمات قایل نیستید
اما معنی مطلقی را برای «واژه ی مطلق» قایل هستید؟

لذا متوجه هستید که چرا هیچکدام از گزاره های اونالیتیک به تعریف کلمه «مطلقا درست» حتا نزدیک هم نیستند.

نه متوجه نیستم چرا 2+2 مطلقاً مساوی با 4 نیست؟
بنده که هیچگاه نفرموده ام که معنی 2 عوض شود؟
یا معنی مساوی یا 4 یا بعلاوه عوض شود؟
یا اصلاً امکان چنین چیزی هست؟
چطور یا در چه شرایطی همچین چیزی ممکن هست؟
مثال بزنید

مثال هایی از گزاره های اونالیتیک:
کمترین فاصله بین دو نقطه، خط مستقیم متصل نماينده اون دو نقطه هست.
هر مثلثی سه ضلع دارد.
هر مربعی چهار ضلع دارد.
دو بعلاوه دو برابر با چهار هست.
پنج بعلاوه سه برابر با هشت هست.

این مباحث، از جمله دسته بندی گزاره ها به اونالیتیک و سینتتیک، یا اپرایور و ا پوستریور، که با کانت شروع شد و پوزیتیویست های منطقی با هستفاده از کارهای فرگه اصلاحات جدی روی اون انجام دادن، هنوز هم محل بحث و مناقشه جدی هست و شما میبینید که کویین حتی ایرادات جدی به این تقسیم بندی وارد میکنه که البته جواب هایی هم دریافت کرده.

دلیلی برای اینکه این گزاره ها مطلقاً درست نباشند ندارید
اگر این گزاره ها مطلقاً درست نباشند
به طریق اولا حرف خود شما و کانت و مانت و ...
که خبری را در مورد این گزاره ها بیان میکند
خودش بی معناست

منتها بحث ما خیلی پايه ی تر از این تعاریف میتونه باشه.

شاید بتونیم بیش از دو هزار سال تاریخ فلسفه رو برای جواب دادن به این پرسش ها و ارائه یک تئوری دانش و تلاش برای یافتن حقیقت زیر و رو و خلاصه کنیم.

نهایتا به همین مقدار که حرف تو «غیر منطقی» هست بسنده نکنید، چراکه پرسش من از شما از همون ابتدا این بود که زیربنا و پايه این منطق شما کجاست؟
این تقسیم بندی هایی که شما آوردید هیچ ضرورتی ندارد
زیر بنای منطق ما، اصل عدم اجتماع نقیضین هست.



72 out of 100 based on 37 user ratings 362 reviews