عقل و فلسفه


عقل و فلسفه



عقل و فلسفه
سلام

یک سری نظر درباره ی موارد زیر در ذهنم است که می خواهم بگویم و با هم در موردشان گفتگو کنیم. شما هم لطفا نظرتان را بفرمایید.

  • * فلسفه ی فلسفه چیست؟
* اصلا آیا ما می توانیم در مورد تفکر تفکر کنیم؟ (یعنی آیا من مجاز به ایجاد این تاپیک بودم؟) یا اینکه غیر ممکن است؟ (قدرتش را نداریم؟) و اینکه آیا در مورد همین سوال چه طور؟ آیا می توان در مورد همین سوال (به وسیله تفکر و عقل) پاسخ داد؟ * آیا عقل یک بُعد است؟ یک موجود است؟ یا یک دروغ و خیال و مجاز؟
* آیا عقل ها داریم یا یک عقل؟
  • * رابطه ی عقل با سایر شئون در یک انسان چگونه است؟
  • * آیا عقل و عشق و خیال و ماده و تن و روح و فکر و خواست یک انسان همه یک چیز هستند؟ یا اینکه چند چیز هستند؟ اگر چند قسمت را بتوان تصور کرد، کدام حاکم است و اصل؟
  • * آیا عقل همان مغز است؟
* آیا عقل همان تفکر است؟
  • * آیا "من" عقل هستم؟ (است؟)
  • * آیا عقل وجود دارد؟ وجود خارجی چطور؟ آیا خیال می کنیم که عقل وجود دارد؟
  • * رابطه ی ادراک کننده و ادراک شونده چیست؟
  • * آیا رابطه این دو محیط و محاط است؟ یا اصل و فرع؟ یا ماده و صورت؟ یا وجود و ماهیت؟
  • * آیا بالاتر از عقل چیزی هست؟
  • * آیا خدا وجود دارد؟
  • * آیا خدایی که وجود دارد درون افکار و عقل است یا خارج آن؟ و آیا باید آن را پرستید؟ یا اینکه او باید ما را بپرستد؟ (باید که درست نیست، بهتر بود از واژه ی "دارد" استفاده می کردم)
  • * آیا ما در فکر کردن خود مختاریم یا مجبور؟
* آیا ما به چیز هایی که دوست داریم فکر می کنیم؟ یا اینکه فکر های ما آن چه باید دوست داشته باشیم را می سازند؟
  • * آیا ساختار عقل ما مطابق خواست ما ساخته شده؟ ساختار منطق و نطق ما چه طور؟ ساختار فلسفیدن و تفکر ما چطور؟
  • * جبر به چه معناست و اختیار به چه معنی؟ (در سطح عقل)
* آیا ما خواست خود را هم می خواهیم؟ (چه به صورت کلی و چه هر کدام از خواسته های کوچک و بزرگ)
* استدلال چیست و از کجا تا کجاست؟
* آیا استدلال غیر نطقی هم داریم؟
* چرا ما می بینیم و تفکر می کنیم؟
* چرا ما پنج حس داریم و کمتر و بیشتر نداریم؟
  • * آیا عقل می تواند خودش را بشناسد؟ یا اینکه دیگری او را می شناسد؟

بررسی های من از جنبه ی نقلی و عقلی!!! خواهد بود. (البته چون فکر کنم جنبه ی عقلی اش بیشتر است و تا حدی می توان جنبه های نقلی را به صورت دلایل عقلی بیان کرد، تاپیک را در تالار فلسفه برنامه دادم)

================================

در پایان بخشی از یکی از بهترین آیاتی که دوست دارم را می آورم:
لاَّ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ
(و البته اوهام فوق ابصار است)



آیا کامپیوتر دارای‌ ذهن‌ است؟مدل کامپیوتری ذهن و هوش مصنوعی

1:

مخیلات، موجودات، معلومات، معقولات:

انسان به موجودات فکر می کند، اونها را در نظر می گیرد و تخیلشان می کند.


کسی تا حالا تجربه نزدیک به مرگ داشته؟؟؟ یعنی مرده باشه و بعد زنده بشه؟
(ابتدا این گونه می گوییم که) یک سری از این موجودات در بیرون از ذهن و خیال و عقل و مغز هستند و حضور واقعی و عینی دارند.


زندگی انسان اجباری یا اختیاری؟
و یک سری نیز فقط در مغز و عقل و ذهن هستند و ما به ازای خارجی ای ندارند.

روی دسته ی دوم تمرکز می کنیم.


چند کتاب از نویسنده های پوچگرا
موجوداتی که در ذهن وجود دارند، در فکر وجود دارند و وجود خارجی ندارند (هر چند ممکن هست یک وقتی از خارج گرفته شده باشند) از چه جنسی هستند؟ اینها جنس وجودشان از چیست؟ ماده سازنده ی بدن ها و اجسام اینها چیست؟ آیا از قطعات مغز ساخته شده اند؟(چگونه ممکن هست جنس یک موجود ذهنی تکه ای مغز باشد؟) آیا از خیال و فکر ساخته شده اند؟ (مگر فکر چیست که می تواند به صورت های مختلف در آید؟)

و سوال دیگر اینکه نسبت این صور خیالی و بالاتر از اون افکار عقلانی و اوهام قلبی با "من" چیست؟ آیا اینها من هستند؟ آیا اینها غیر من هستند؟ آیا "من" و این موجودات و افکار در ظرفی بزرگتر برنامه داریم؟ اگر بلی، آیا اون ظرف هم "من" هستم؟

مسئله دیگر اینکه ما چگونه یک چیز را می فهمیم؟ آیا ما موجودات را خارج از خود می فهمیم؟ یا داخل خود؟ آیا یک موجود را که مثلا در خارج از ما وجود دارد در همان خارج می فهمیم؟ یا اینکه ابتدا از اون موجود مثالی درونی تشکیل می دهیم و بعد اون مثال را می فهمیم؟
اگر فرض کنیم که در خارج موجودات وجود دارند و ما اون ها را به صورت تمثیل درون خود (درون ذهن خود) آورده ایم و اکنون داریم اونها را مشاهده می کنیم باید به یک نکته ای توجه کنیم. آیا ما اون موجود خارجی را دریافته ایم؟ یا اینکه ما موجودی داخلی را دریافته ایم و گمان می کنیم خارجی هست؟


انسان موجودی منفی یا مثبت

2:

فهم و حضور:

اما مسئله دیگر حضور ما به تمامی نزد تمامی موجودات ذهنی هست.


دانایی و توانایی دو صفت متفاوتند؟
البته بهتر هست برعکسش را بگوییم: موجود فکری، خیالی، ذهنی، درونی (مثلا یک گلدان که در ذهن خود فرض می کنید یا یک قضیه ریاضی که اون را می دانید) نزد شما حاضر هست.

تمام زوایا و ابعادی که این موجود دارد در حقیقت دانسته های شماست!!! پس با دانستن این مطلب می گوییم که این موجود غیر از اونچه من از اون می دانم چیزی ندارد و همه چیزی که دارد از من و از اون من هست و در حقیقت من به او بخشیده ام.


دفاع روانی _ شخصی (psychic self defence )
اگر من درباره ی اون بیشتر تحقیق کنم و بفهمم وجود او نیز پررنگ تر خواهد شد و اگر من کمتر از اون اطلاع داشته باشم اون نیز کمتر وجود خواهد داشت.
در حقیقت ما چه هنگامی که یک موجود درونی را نظاره می کنیم چه هنگامی که موجود خارجی ای را به درون آورده ایم و تماشا می کنیم اون را در نزد قوای باصره خود به نحوی حاضر کرده ایم و اون شیء نزد ما حاضر هست و اختیارش به کلی دست ماست!!!

نتیجه ای که می توان از این موارد گرفت این هست که ما هیچ گاه موجودی را خارج از خود تماشا نکرده ایم و نمی کنیم و پیوسته موجودات را درون دیده ی خود می بینیم.

آیا در خارج از ما فکر وجود دارد؟
آیا موجودی خارج از ما وجود دارد یا خیر؟ غیر ما چه طور؟ (البته ما در اینجا کلمه ی جالبی نیست و بهتر هست از کلمه ی "من" هستفاده شود.) و مهمتر اینکه آیا در خارج فکری هم وجود دارد؟ یا اینکه جهان بیرون بی فکر هست؟ بی نور هست؟ بی درک هست؟ و روشن نماينده و وجود دهنده ی جهان (به اصطلاح خارج) من هستم؟
بگذارید از قضیه ی دیگری مسئله را مطرح کنم: آیا اگر یک موجود وجود داشته باشد که هیچ کس از وجود اون خبر نداشته باشد و حتی خودش هم از وجود خودش خبر نداشته باشد (مثلا یک موجود بی شعور و بدون خودآگاهی باشد) آیا در این صورت می توانیم بگوییم چنین موجودی وجود دارد؟
خیر به نظر من نمی توان فرمود که این موجود وجود دارد.


آیا اخلاق غیر دینی بی ارزش و بی معناست ؟؟؟
این موجود در حقیقت موجود نیست.
اگر کسی بگوید که موجود هست به این دلیل که معمولا اشیاء این طور هستند که وقتی ما اونها را نمی بینیم و نمی دانیم نیز وجود دارند، بنده به ایشان چند ایراد می گیرم:
1- اینکه شما اون موجود را در وجود فرض کرده اید در حالی که فرض سوال چیز دیگری هست
(به این معنی که هنگامی که موجودی را تضور می کنیم در حقیقت نوعی وجود به اون موجود داده ایم و بعد می خواهیم قضیه ای را بر او ترتیب دهیم که همین تصور کردن باعث بر هم زدن صورت مسئله هست)
2- اینکه شما از اون موجود نام بردید که باز بر هم زدن صورت مسئله هست.

(چرا؟ چون نام بردن از وسائل تصور هست و در حقیقت با نام بردن ما دست به صورت گری و وجود بخشی کرده ایم)
3- اینکه شما فرض کرده اید که اطلاعات بیشتری در گذشته یا آینده وجود دارد که به اون دسترسی خواهیم داشت و یا اینکه اطلاعات اون موجود جایی در نزد دیگری هست و باز این بر هم زدن مثال هست!

پس باید فرمود موجودی که به طور کامل هیچ کس از اون آگاهی ندارد (و نخواهد داشت) در حقیقت نیست.
و موجودی که من نمی بینمش برای من وجود نخواهد داشت.

از این جا می توان به پیوند میان آگاهی و وجود و نور دست یافت که در یک کلام درک همان وجود هست.

3:

جنس جهان
جهان برای شخصی که خودش را در اون می بیند مادی هست و انسان نیز یک بدن مادی که در این جهان مادی برنامه دارد و مطابق با جبر اون حرکت می کند.
ولی با توجه به توضیحات گذشته می توان فرمود که جنس جهان از ماده نیست، از علم هست! دو بیان می توان داشت:
یک اینکه جهان مادی وجود دارد ولی هیچ گاه به صورت مشخص با انسان تماس نداشته و نخواهد داشت و تمام اون چه انسان از جهان می شناسد صور معقولی هست که نزد خود از اونها ساخته هست.

هنگامی که به اونها می اندیشد در حقیقت موجوداتی را بر حسب اطلاعاتی که حس می نامد جان می بخشد و اونها را درک می کند و نزد بینش خود حاضر می کند.

جنس این موجودات نور و علم هست فلذا جهان او (متشکل از همین موجودات) جهانی مادی نیست بلکه جهانی علمی هست.
بیان دیگر این خواهد بود که اصلا اون چه که در بیرون هست نیز از جنس همین علم و آگاهی درونی هست.

یعنی مطابق همان مطلبی که برای "نا موجود بودن نا معلوم" فرمودیم اینجا هم می گوییم اون چه که در خارج هست اون چیزی هست که علم ما به اون تعلق گرفته و از این بابت معلومی هست در دنیای علمی ما.

(معقولی هست در عقل ما، موجودی هست به وجود ما)

آیا بدن انسان داخل دنیا هست یا دنیا داخل بدن انسان؟
بدون شک بدن انسان داخل دنیای مادی هست منتها خود این دنیای مادی با تمام عظمتش داخل بدن معنوی انسان هست (یعنی عقل).

تحت سیطره و تسلط اوست.

هر گاه که به قسمتی از این دنیای مادی اشاره می کند در حقیقت دارد قسمتی از دانسته های خود را می بیند نه چیزی به نام ماده را.

(این قسمت نیاز به دقت و توجه دارد)
پس جنس اصلی ماده از نور هست و فرق این نور با نور مادی (فوتون و ...) از آسمان تا زمین هست.

که این نور باعث روشنایی اون نور می شود و اون نور وجودی غیر از این نور ندارد.

در حقیقت قلب انسان حکم جام جهان نمایی را دارد که در هر اون می تواند هر کجای جهانش را که می خواهد ببیند.

نه.

بالاتر.

می تواند در هر لحظه دنیایی بیافریند و نابود کند.

در حقیقت جهان با اون عظمتش داخل ذهن انسان هست.

و از این بابت باید فرمود که عقل انسان محیط و اعظم هست نسبت به جهان.

آیات و احادیث در این باب


سَنُرِيهِمْ آَيَاتِنَا فِي الْآَفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ (اشاره به قابلیت رویت دو ساحت یکی افاق و یکی دیگر هم درون نفس)
لَخَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ (در برخی قسمت ها اشاره به بزرگتر بودن خلقت برخی موجودات نسبت به انسان صحبت شده هست و در برخی دیگر اشاره به بزرگتر بودن انسان از اینها وجود دارد)

قلب المومن عرش الرحمن (در حدیثی بالاتر قلب مومن خانه ی خدا دانسته شده)
أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ الْعَقْلُ (اشاره به عظمت عقل دارد که مقدم بر تمام مخلوقین من جمله زمین و خاکی که انسان از اون ساخته می شود دارد)
قال رسول الله(ص): لیس شی ءٌ خیراً من الفٍ مِثْلِهِ اِلاّ الانسان .

هیچ چیز برتر از هزار تا مثل خود نیست ، مگر انسان .
حدیث قدسی: یـَابـنَ آدمَ، انـا حـَیُّ لا اَمـُوتُ، اَطـِعْنی فیما اَمَرتُکَ حتّی اَجْعَلَکَ حَیّاً لا تَمُوتُ.

یَابنَ آدمَ، اَنا اَقـُولُ لِلشـّی ءِ: کـُنْ فـَیـَکـُونُ، اَطـِعـْنـی فـیـمـا اَمـَرْتـُکَ اَجـْعـَلکَ تـَقـُولُ لِلشّی ءِ: کُنْ فَیَکُونُ (مقام کن فیکون کردن فکر کنم به تنهایی برای بیان تمام مطالب فرموده شده در این تاپیک کافی باشد)

حضرت مولی الموحدین(ع)می فرمایند: «نَحْنُ إِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ» مقام ما طوری هست که اونچه ما بخواهیم خدا می‌خواهد
- سپس طرح این فراز حضرت می فرمایند: «يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكَ.

قَالَ(ع): لَقَدْ أَعْطَانَا اللَّهُ رَبُّنَا مَا هُوَ أَجَلُّ وَ أَعْظَمُ وَ أَعْلَى وَ أَكْبَرُ مِنْ هَذَا كُلِّهِ
»؛ ای سلمان و ای اباذر! پروردگار ما مقامی به ما اهل‌البیت داده که از اونچه فرمودیم بالاتر و برتر هست.

«قُلْنَا يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا الَّذِي أَعْطَاكُمْ مَا هُوَ أَعْظَمُ وَ أَجَلُّ مِنْ هَذَا كُلِّهِ؟»؛ سلمان می‌گوید عرض کردیم ای امیرالمؤمنین! چه چیزی هست اونچه از همه‌ی اونچه فرمودید بالاتر هست؟ از این بالاتر چه می‌ماند؟ «قَالَ:
قَدْ أَعْطَانَا رَبُّنَا عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَنَا لِلِاسْمِ الْأَعْظَمِ الَّذِي لَوْ شِئْنَا خَرَقَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ وَ نَعْرُجُ بِهِ إِلَى السَّمَاءِ وَ نَهْبِطُ بِهِ الْأَرْضَ وَ نَغْرُبُ وَ نَشْرُقُ وَ نَنْتَهِي بِهِ إِلَى الْعَرْشِ فَنَجْلِسُ عَلَيْهِ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يُطِيعُنَا كُلُّ شَيْ‏ءٍ حَتَّى السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبَالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ الْبِحَارُ وَ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ أَعْطَانَا اللَّهُ ذَلِكَ كُلَّهُ بِالِاسْمِ الْأَعْظَمِ الَّذِي عَلَّمَنَا وَ خَصَّنَا بِهِ وَ مَعَ هَذَا كُلِّهِ نَأْكُلُ وَ نَشْرَبُ وَ نَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ وَ نَعْمَلُ هَذِهِ الْأَشْيَاءَ بِأَمْرِ رَبِّنَا وَ نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ الْمُكْرَمُونَ الَّذِينَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»؛ فرمودند: پروردگار ما، ما را از اسم اعظم مطلع فرموده که اگر بخواهیم آسمان ها و زمین و بهشت و جهنم را از جای بر می‌کنیم و به آسمان می‌بریم و به زمین می‌زنیم.

و به مشرق و مغرب می‌رویم و به عرش منتهی می‌شویم، در اونجا می‌نشینیم در مقابل خدا و همه مطیع ما هستند، حتی آسمان‌ها و زمین و شمس و قمر و ستارگان و کوه‌ها و درختان و جنبندگان و دریاها و جنت و آتش.

این مقام را خداوند به واسطه‌ی اسم اعظم که عنایت نموده به ما بخشیده هست.

با تمام این امتیازات ما غذا می‌خوریم و در بازار قدم می‌زنیم و این کارها را به امر خدا انجام می‌دهیم، ما بندگانی هستیم مورد کرامت خدا که هیچ اظهار نظری در مقابل او نداریم و صرفاً به دستور او عمل می‌کنیم.
(این حدیث زیبا بیانگر جایگاه انسان در نزد خداست.

قبلا نیز در حدیثی به مقام کن فیکون اشاره شد)
امیر مومنان علی (ع) عظمت انسان را اینگونه وصف می کند:
خداوند دو چیز را عظیم آفرید:یکی آسمان را وعظیم تر انسان را آفرید
امام علی (ع) می فرماید:داروی تو درخودت هست.

اما آگاه نیستی

ودرد تو نیز از خودت هست.

اما نمی بینی وتو کتاب الهی هستی که با

حروف وکلمات اون.تمام پنهانها آشکار میشود


حضرت عیسی (ع) می فرماید:اگر آرزو کنی که این کوه در مقابلت نباشد وباور داشته باشی که نیست.

در اینجا نخواهد بود



اللَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (بیان گر ارتباط خلایق با خدا هست.)
وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ الْمُنتَهَىٰ

أَعقَلُ النّاسِ أَبعَدُهُم عَن كُلِّ دَنيَّةٍ

حُبُّ الدُّنيا يُفسِدُ العَقلَ وَ يُصِمُّ القَلبَ عَن سَماعِ الحِكمَةِ وَ يوجِبُ اَليمَ العِقابِ (بیان گر ارتباط عقل و ماده- به چرایی این ارتباط باید فکر شود)

4:

آیا خدایی هست؟
طرح مسئله: خدایی که ما می شناسیم مسلما در دنیای مادی حضوری مانند حضور یک موجود ندارد ولی اون چه ما عموما به عنوان خدا می شناسیم یک فکر، یک تصور، یک تعقل و یک موجود علمی ای هست مانند سایر موجودات معقول.
آیا ما به خود خدا هیچ گاه دسترسی داریم؟ خیر
آیا این خدایی که می شناسیم خارج از ذهن ماست؟ خیر
آیا هیچ گاه امکان دارد ما چیزی را که خارج از عقل ماست بشناسیم؟ خیر
در بحث خدا شناسی سلسله هستدلالاتی مطرح می کنیم و در نهایت به این نتیجه می رسیم که در جهان خارج خدایی وجود دارد، حالا که بحث جهان خارج منتفی هست و نیز می دانیم دایره ی هستدلالات چه در مبدا و چه در مقصد (یعنی چه در ابتدای پیکان اشاره ی دلایل و چه در انتهای اون و چه جایی که این پیکان به سمت اون نشانه رفته) همه و همه در داخل حوزه ی عقل وجود دارند ، چگونه می توان فرمود که خدایی در اون خارج وجود دارد؟
اگر جنس بدن مادی مان از عقل و علم ماست، اگر آفرینش موجودات مادی مساوی فهم معنوی اونهاست چگونه می توان به آفریدگاری قائل شد؟ (حال اونکه به وجود آورنده معقولات خود عقل هست نه غیر.

در حقیقت مانند کسانی که با گسترش علم بی دین شدند می توان هستدلال کرد: ما الان خالق را داریم، اون خود عقل هست.

دیگر حضور خالقی دیگر معنی ندارد)

پاسخ: نه مسلما خدایی نیست.
نه به اون کیفیت که یک خدا در خارج موجود باشد.
در خارجی که داخل اندیشه ی آدمی باشد.
خدا به معنی شیء یا موجودی مانند سایر موجودات که درون جهان باشد وجود ندارد.

نه درون جهان مادی، نه درون افق های بالاتر.

(یعنی خدایی که در عقل و فکر نیز هست خدا نیست و قابل پرستش و اطاعت نمی تواند باشد و چگونه معبود شود اونکه عبد من هست؟)
و این شیء که با سایر اشیاء فرقی این چنین دارد مسلما راه شناخت اون هم مانند راه شناخت سایر موجودات نیست.
اگر سایر موجودات را به واسطه ی احضار درون عقل خود می یافتیم و اونها را موجود و وجوددار می دانستیم، باید دانست که خدا این گونه نیست که درون اندیشه ی ما احضار شود.

پس هر اونچه که احضار شود خدا نیست.

هر چند که از خدا باشد.
پس نتیجه ابتدایی این که خداوندی که در فکر ماست خدا نیست و معبود نیست و پرستش شده نیست و خالق نیست و اول نیست و اطاعت از اون نه تنها واجب بلکه شرک و بت پرستی و حماقت هست.

و از اینجا روشن می شود که چرا عبادت خیلی از مومنان (که واقعا هم به خدا ایمان دارند) آمیزه ای از کفر و شرک هست.

راه تشخیص اصل از فرع
مسئله ی دیگری که طرح اون قبل از جواب نهایی زیبا می باشد این هست که اگر "من" (به معنای خرد و عقل) همه چیز را در اختیار دارم و می آفرینم و می بینم.

من خود آیا محدود و مجبور و مشاهده شده توسط دیگری هستم؟ (در جهان مادی این گونه بود که من می دیدم و راه می رفتم و با اون دو چشم جهان را می نگریستم و بعد فرمودیم که یک موجود بالاتر از "این من" وجود دارد که این من بدنی را (که فکر می کردم من ام) می بیند و در اختیار دارد و در حقیقت او اصل من هست (عقل نسبت به بدن) و او از من بدنی به من نزدیک تر هست.

از کجا می توان فهمید که بالاتر از من نیز آیا چیزی هست یا خیر؟ آیا این "من" من نهایی هست؟ یا خیر؟ فهم این موضوع (به نظر من) از دو بررسی می تواند حاصل شود: 1-بررسی اینکه آیا این من "محدود" هست؟ 2-اینکه آیا بین او و سایر اشیاء اختلاف و شباهتی وجود دارد یا خیر؟ 3- آیا خودآگاهی من به صورت کامل با "از غیر آگاهی" یکسان هست؟
توضیح اینکه اگر انسان توسط دیگری وجود داشته باشد می تواند از وجود موجوداتی شبیه (و مختلف) با خود در اطراف خود با خبر شود چرا که درون محیطی هست که او نیست و او هست (از این جنبه که محدود هست نیست و از اون جنبه که محدود نیست هست) .
پس تا هنگامی که انسان غیر می یابد و غیرت دارد محدود هست و اصل نیست و فرع بر وجود دیگری هست.


جواب نهایی-خدا کیست؟
اکنون می گوییم خدایی وجود دارد که از این من ها بالاتر هست.

و همان گونه که نسبت ها به صورت عمودی بالا می رفت و حالت محیط و محاط داشت در اینجا نیز همین گونه ادامه پیدا می کند تا به خدایی برسد که غیر ندارد و محدود نیست و همه را می بیند و کسی او را نمی بیند.
پس جواب این شد که خدا (هر چند داخل عقل نیز وجود دارد ولی) محدود به عقل نیست و همین خداست که حرکات عمودی را (مانند نزول و هبوط اولیه) ممکن می سازد و اصلا حرکت عمودی از نشانه های وجود چنین خدایی هست.

و یافتن این خدا دیگر یافتن یک موجود داخل خُرد نیست بلکه دلیل این هست که خود را می یابیم.

و بدون او خود آگاهی معنی ای نداشت.

پس هر پله که بایستیم و خود را بیابیم و تفاوت خود را با چیزی به نام خارج متوجه بشویم نشان از حقیقتی برتر هست که انتهای این تعالی را خدا می نامیم.
پس نسبت موجودات محدود و اون نامحدود از یک طرف نسبت از اویی هست و از طرف دیگر غیریت هست.

همین طور راه شناخت این ها کاملا از هم متفاوت هست.

راه شناخت اینها (از درونِ) خود شناسی هست و راه شناخت او خود خودشناسی هست.

نسبت بین دو خدا
نسبت بین خدای بیان شده در ابتدا (که نفی اش کردیم) و خدای حقیقی چیست؟ اون خدای دروغین (که متاسفانه اکثرا او را می پرستند) مخلوقی هست از مخلوقات خدا.

بلکه ساخته ی دست بشر هست و بت هست و پرستش اون عقلا و شرعا حرام هست.


سه مدل از این خدا ها را بیان می کنم تا موضوع واضح شود:
  • خدای اول با دست بدنی انسان ساخته می شود (بت معمولی و رایج برای دوران جاهلیت) که این هیچ.
  • خدای دوم موجودی گنده! در آسمان هست (که این هم معمولا ساخته ی ذهن کودکان هست و نفی کردنش راحت).
  • و خدای سوم خدایی هست که رنگ و بو و شکلش را از او نفی می کنیم ولی به صورت ذهنی او را در فکر می آوریم و برای او ماهیتی (مانند سایر موجودات ذهنی) در نظر می گیریم و اون را با سایر موجودات مقایسه می کنیم و برش دلیل اقامه می کنیم!!! و گاها او را اثبات و گاها نفی می کنیم! و گمان می کنیم که موحد هستیم.

    در حالی که این خدا موجودی هست مانند سایر موجودات عقلیِ مجرد که محدود به جسم نیست ولی محدود به عقل هست.

    ساخته شده به وسیله ی ماده نیست و از صورت خیالی نیز تشکیل نشده هست ولی ساخته شده به وسیله ی عقل و نیرو ی تفکر ماست!
    أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكَاءَ؟؟؟ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ
خدای واقعی و آیات و احادیث مربوطه
خدایی هست که داخل ذهن (محدود) نیست بلکه خارج ذهن (نیز) هست.

عقل او را روشن نمی کند و وجود نمی بخشد بلکه عقل خودش به نور او روشن هست
وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا .

این خدا دیگر این طور نیست که گاهی بتوان او را پرستید و یا نه.

بتوان او را به عنوان معبود انتخاب کرد یا خیر.
.أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ؟ بلکه این طور هست که پیوسته عقل او را می پرستد و پیوسته تمام قوای انسان از او اطاعت می نمايند(خواه یا ناخواه)وَلَهُ الْحَمْدُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ.

دقیقا مانند رابطه ی عقل با بدن دنیوی که بدن دنیوی قدرت مقابله با عوالم بالاتر چون خیال و عقل را ندارد
توان سرپیچی از دستورات عقل را ندارد و چون ابزاری بی جان در دست عقل هست.

و اگر زندگی دارد این زندگی از عقل هست
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَيُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذَٰلِكَ تُخْرَجُونَ و او در حقیقت مرده هست إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ.

و باید دانست که تنها خداست که حی هست و تمام موجودات از او زنده اند.

بلکه نمودی از زندگی هستند.
اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ. دیگر پیدا کردن این خداوند دلیل نمی خواهد بلکه خودش دلیل خود هست دَلَّ عَلی ذاتِهِ بِذاتِهِ وَ تَنَزَّهَ عَنْ مُجانَسَهِ مَخْلُوقاتِهِ این طور نیست که بعضی اجسام را ما دارا باشیم و بعضی دیگر را او بلکه کلهم از نزد خداست قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ از او می آییم و به او بر می گردیم نه فقط از نظر وقتی بلکه در کل وجود و هر لحظه هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ
معلوم هست که این خدا با اون خدایان دیگر و نیز قراون این خدا با قراون اون خدایان دیگر چه قدر متفاوت هست.

که اگر این خداست پرستش اون خدایان به منزله ی شرک هست.
وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ

مولا علی(ع) می فرمایند: عقل ها کُنه ذاتش را درک نمی‌نمايند و پرده ها و پوشش‌ها اصل وجودش را مستور نمی‌سازند، زیرا صانع و مصنوع با هم فرق دارد و محدودنماينده و محدودشونده و پروردگار و پرورده‌شده با هم متفاوت‌اند.

«یکی» هست ولی نه به معنی وحدت عددی؛ بلکه به این معنا که شبیه و نظیر و مانند ندارد.

«خالق و آفریننده»است اما نه این که حرکت و رنجی در این راه متحمل می‌شود، «شنوا» هست ولی نه اینکه وسیله شنوایی در اختیار داشته باشد.

«بینا» هست ولی نه این که به وسیله ی چشم و بازکردن پلک ها، قدرت مشاهده پیدا کند.در «همه جا حاضر» هست نه اینکه مماس با اشیاء باشد.

از«همه جدا» هست ولی نه اینکه مسافتی بین او و موجودات باشد.

«آشکار»است نه با دید چشم، «پنهان» هست نه به خاطر کوچکی و ظرافت، از موجودات با غلبه و قدرت جدا هست، و موجودات به خاطر خضوع در برابرش و رجوع به سویش از او مباین هستند.کسی که او را با صفات مخلوقات توصیف کند محدودش ساخته، وکسی که برایش حدی تعیین کند وی را به شمارش در آورده.

و اون کس که او را بشمارش آورد ازلیتش را ابطال کرده.

و کسی که بپرسد، «چگونه هست» توصیفش کرده و هر که بگوید: کجا هست؟ مکان برای او قائل شده.

«عالم»بوده اون گاه که معلومی وجود نداشت.

«مالک وپروردگار» بوده، حتی اون وقت که پرورده ای نبود.

«قادر و توانا» بوده حتی در اون وقت که مقدوری وجود نداشت.


و بالاتر اینکه در خطبه ای دیگر می فرماینداول الدین معرفته و کمال معرفته التصدیق به و کمال التصدیق به توحیده و کمال توحیده الاخلاص له و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه لشهادة کل صفة انها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف انه غیر الصفة.

فمن وصف اللَّه سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثنّاه و من ثنّاه فقد جزأه و من جزأه فقد جهله و من جهله فقد اشار الیه و من اشار الیه فقد حده و من حده فقد عده و من قال فیم فقد ضمنه و من قال علام فقد اخلی منه.

کائن لا عن حدث، موجود لا عن عدم، مع کل شی‏ء لابمقارنة و غیر کل شی‏ء لا بمزایلة، فاعل لا بمعنی الحرکات و الالة، بصیر اذ لا منظور الیه من خلقه، متوحد اذ لا سکن یستأنس به و لایستوحش لفقده
.
!!!!!!!!!!!!!!!!

لم یطلع العقول علی تحدید صفته
و لم یحجبها عن واجب معرفته

ظهر فی العقول بما یری فی خلقه من علامات التدبیر

الذی لیس لصفته حد محدود.

پیامبر ص:مَن عرفَ نفسه؛ فقد عرف ربّه


امام رضا ع: کلّ معروف بنفسه مصنوع
کلّ قائم فی سواه معلول ؛ هر چیزی که به غیر خود قوام یابد، معلول هست.

آیه قراون:لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ

در حدیث از امام صادق ـ علیه السّلام ـ چنین می خوانیم:
«اذا انتهی الکلام الی الله فامسکوا» «هنگامی که سخن به ذات خدا می رسد سکوت کنید»

امام علی علیه السلام آمده هست: «اگر وهم و خیال انسان ها، بخواهد برای درک اندازه قدرت خدا تلاش کند و افکار بلند و دور از وسوسه های دانشمندان، بخواهد ژرفای غیب ملکوتش را در نوردد و قلب های سراسر عشق عاشقان، برای درک کیفیّت صفات او کوشش نماید و عقل با تلاش وصف ناپذیر، از راه های بسیار ظریف و باریک بخواهد ذات او را درک کند، دست قدرت بر سینه همه نواخته، باز گرداند؛ درحالی که در تاریکی های غیب برای رهایی خود، به خدای سبحان پناه می برند و با نا امیدی و اعتراف به عجز از شناخت ذات خدا، باز می گردند که با فکر و عقل نارسای بشری، نمی توان او را درک کرد و اندازه جلال و عزّت او، در قلب اندیشمندان راه نمی یابد».

تو چیزی را می توانی درک کنی که دارای شکل و اعضا و جوارج و دارای عمر محدود و اجل معیّن باشد

به عقل نازی حکیم تا کی؟
به فکرت این ره نمی شود طی!
به کنه ذاتش خرد برد پی
اگر رسد خس به قعر دریا!


فاینما تولوا فثم وجه الله
ألغيرك من الظهور ...

متي غبت حتي تحتاج الي دليل يَدّلُ عليك؟
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنكُمْ وَلَٰكِن لَّا تُبْصِرُونَ
الله نور السماوات و الارض
هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ
وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ
لا یدرکه الأوهام و هو یدرک الأوهام (اصلش ابصار هست)

5:

بررسی آیات و احادیث



بسم الله الرحمن الرحیم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم


فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِنْ وِعَاءِ أَخِيهِ ۚ كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ ۖ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ ۚ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ ۗ وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ
لَٰكِنِ اللَّهُ يَشْهَدُ بِمَا أَنْزَلَ إِلَيْكَ ۖ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ ۖ وَالْمَلَائِكَةُ يَشْهَدُونَ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِشَهِيدًا(4:166)

مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا مَا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ ۚ وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَا دُمْتُ فِيهِمْ ۖ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ ۚ وَأَنْتَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ(5:117)

قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً ۖ قُلِ اللَّهُ ۖ شَهِيدٌ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ ۚ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَٰذَا الْقُرْاونُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ ۚ أَئِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرَىٰ ۚ قُلْ لَا أَشْهَدُ ۚ قُلْ إِنَّمَا هُوَ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ وَإِنَّنِي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ(6:19)

وَلِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطًا(4:126)

وَالَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهَا مِنْ رُوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آيَةً لِلْعَالَمِينَ(21:91)
وَرَسُولًا إِلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِي الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ(3:49)

وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَيَوْمَ يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ قَوْلُهُ الْحَقُّ وَلَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ(6:73)

فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءَلُونَ(23:101)

ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَا تَشْكُرُونَ(32:9)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا

إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا












6:

جبر و اختیار
جبر به اصطلاح رایج چگونه تعریف می شود؟ در بین امت جبر این گونه دانسته می شود که دو موجود وجود دارند.

هر کدام جدای از دیگری.

هر دو دارای آگاهی و خواسته های متفاوت.

در عمل قدرت یکی از این دو بیشتر هست و اگر خواسته های این دو روبروی هم برنامه گیرد قوی تر خواسته ی خود را به ضعیف تر تحمیل می کند و در این حالت قوی تر "مختار" و ضعیف تر "مجبور" واقع می شود.

قوی تر جبار می شود.
باز هم یک جبر داریم که حالتی بالاتر هست ولی باز کامل نیست.

مانند جبر انسان بر جماد.

که دیگر در جماد هیچ گونه فکری تضور نمی شود.

و اگر انسان قدرت کافی را داشته باشد تا حدود زیادی می تواند جماد را مطابق خواسته ی خود براند.
باز یک درجه جبر و اختیار بالاتر نیز داریم.

در جبر اولی دو شخص متفاوت بودند، در جبر حالت دوم یک شیء اختیار نداشت ولی محدودیت هایی داشت که در برخی مواقع مانع پیروی و اطاعتش از شیء جبار می شد.

ولی در برخی موارد (مانند انسان و سایه اش) دو شیء در مقام بالاتری از رابطه ی جبر و اختیار برنامه دارند و شیء مجبور پیوسته از جبار پیروی می کند.

البته در اینجا نیز باز با محدودیت مواجهیم چرا که علاوه بر عامل اراده و خواست جبار عامل و اراده ی دیگری نیز (مانند آفتاب و یا ماهیت سایه که از قبل تعریف شده هست) وجود دارد که در شکل گیری مجبور دخالت می کند.
پس تمام اینها که فرموده شد جبر واقعی نیست (کامل و نافذ نیست).

جبر واقعی اون هست که طرف مقابل در برابر جبار هیچ گونه اختیاری نداشته باشد.

نه اینکه در وقتی خاص در موردی خاص به حد خاصی مجبور باشد و در سایر موارد مختار.

نه اینکه از خود چیزی داشته باشد به جز اون چه از جبار می گیرد.
جبر و اختیار واقعی حاصل نمی شود الا به رابطه ی علت و معلولی.

و اصالت و فرعیت.
در جبر واقعی تمام وجود مجبور از جبار می آید برای همین دیگر هیچ اختیاری از خود ندارد.
و این رابطه ی خدا با بندگان هست.

7:

بندگی و سروری
از مطالب گذشته روشن می شود که بندگی حقیقی و تمام (در برابر یک سرور و سرپرست تمام) این گونه نمی تواند باشد که شخص در خود انتخاب بندگی نقشی داشته باشد. وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ بلکه این سرور و سرپرست هست که برای شیء تصمیم می گیرد که چه کار بکند و چه کار نکند.

در این حال بیان می شود که اگر شخص سرپیچی هم بکند این شیء در حقیقت سرپیچی نکرده و توان این کار را ندارد.
يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ وَيُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَيَفْعَلُ اللَّهُ مَا يَشَاءُ

بندگی و فهم و نور
طرح مسئله: چرا در جملات بالا ما به جای شخص مجبور از کلمه ی شیء مجبور هستفاده کردیم؟ و چه هنگام شخص به شیء و شیء به شخص تبدیل می شود؟ در حقیقت رابطه ی فهم و اختیار چیست؟ و آیا غیر از پروردگار متعال کسی توان درک کردن دارد؟ آیا کسی غیر از خدا زنده و نورانی هست؟
باید دانست که شخص اگر (در اون مراتب جبر که در بالا فرموده شد) هیچ اختیاری از خود نداشته باشد (یعنی از حد اون انسان مختار مجبور و اون سنگ و اون سایه پایین تر) دیگر نامش از شخص تغییر خواهد کرد و به شیء تنزل خواهد یافت.

چرا که دیگر فهمی برای او نمی توان در نظر گرفت که اگر فهم و فکر داشت لا اقل در سطح همان فکر آزاد بود چرا که فکر به خودی خود (و به تعریف) آزاد هست و اگر آزاد نباشد فکر نیست.

(مانند یک نرم افزار هست مانند یک غریضه هست، مانند یک کتاب نوشته شده هست که قابل تغییر نیست) به بیان دیگر دو واژه ی مجبور و بی فهم را می توان مساوی هم دانست و نیز قبلا در ارسال های گذشته فرموده بودیم که درک کردن و فهم کردن و نور بخشیدن و مشاهده کردن مساوی هست با جان بخشیدن و وجود بخشیدن به یک موجود (موجود ذهنی).

پس منشاء نور بیننده هست که هم اوست که روشنی می بخشد (بر خلاف تصور اغلب انسان ها که فکر می نمايند نور از بیرون به سمت درون می تابد و باعث روشن شدن موجودات می شود)

بندگی و کثرت وجود
پس سوال به وجود می آید که اگر منشاء وجود از یک جاست و اصل وجود دست یک نفر هست و تمام نور ها از او می آید، لا جرم باید تمام فهم و درک نیز متعلق به او باشد.

جواب این هست که بله این گونه هست.
پس این موجودات و انسان ها و خود "من" که می فهمم، این را چگونه می توان توجیه کرد؟ آیا این موضوع با اصل فرموده شده منافات ندارد؟ آیا یکی از این دو اشتباه نیست؟ در جواب باید فرمود که درست هست که تمام نور از اون خداست ولی این نور را به هر شیء که بخواهد می بخشد وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ
و اون را چنان نورانی می کند که از شیء به شخص تبدیل شود.قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ در حقیقت مالک اصلی سمع و ابصار اوست و اینها را به شیء قرض می دهد أَمَّن يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ و قرض نیز نمی توان فرمود، چرا که شیء از خود چیزی ندارد که بتواند قرض بگیرد بلکه در مرتبه پایین تر اصلا معلول از خود هیچ چیز ندارد، حتی شیء هم نیست بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا و این چیز که هیچ چیز نیست را رفته رفته با درک کردن و نورانی کردنش وجود می بخشد ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ تا اینکه خود اون موجود قابلیت نور بخشیدن به دیگری می یابد أَنىّ‏ِ أَخْلُقُ لَکُم مِّنَ الطِّینِ کَهَیْئةِ الطَّیرْ فَأَنفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیرْا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْىِ الْمَوْتىَ‏ بِإِذْنِ اللَّهِ
امام حسن مجتبی(ع):مَنْ عَبَدَ اللّهَ عَبَّدَ اللّهُ لَهُ کُلَّ شَیْء
اگر بخواهیم رابطه ی دیگر بندگی را با نور بیان کنیم باید بگوییم که بنده هیچ گاه از خود نوری ندارد فذا از خود هیچ وجودی ندارد.

پس اگر اینجا کسی هست که میفهمد این فهم از کیست؟ و این کیست؟ خوب برای جواب رجوع به صحبت های گذشته کافی هست.

اونجا که رابطه ی عقل و بدن را مطرح کردیم.

بباید بدانیم که بدن در دست عقل هیچ چیز از خودش ندارد (منظور از بدن در اینجا کل عالَم هست در برابر عالِم) و هر چه دارد از عقل گرفته.

نورش را، ماده اش را، صورتش را، وجودش را، حیاتش را ...
در حقیقت نه تنها باید فرمود که بدن زنده نیست! بلکه باید فرمود که بدن وجود نیز ندارد!
و هر چه که هست از عقل هست.

بلکه هر چه که هست خود عقل هست و این عقل هست که راست هست و وجود دارد و بدن وجود مستقل ندارد.

(این عقل هست که به صورت بدن خودش را نشان داده هست، و اون هم به خودش) بدن دروغ هست و مجاز.

همین را چرا در مورد خود (و عقل) نگوییم؟ بله، باید فرمود هر چه که هست از خداست، به خداست و با خداست و غیر خدا خدایی نیست.

غیر زنده زنده ای نیست و غیر از مالک مالکی نیست...


یَا نُورَ النُّورِ یَا مُنَوِّرَ النُّورِ یَا خَالِقَ النُّورِ یَا مُدَبِّرَ النُّورِ یَا مُقَدِّرَ النُّورِ یَا نُورَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا قَبْلَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا بَعْدَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا فَوْقَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُورٌ

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ




أَيْنَمَا تَكُونُوا يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هَٰذِهِ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هَٰذِهِ مِنْ عِندِكَ قُلْ كُلٌّ مِّنْ عِندِ اللَّهِ فَمَالِ هَٰؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا
این آیه را در کنار آیه پایین برنامه دهید تا منظور مشخص شود

أَوَلَمَّا أَصَابَتْكُم مُّصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُم مِّثْلَيْهَا قُلْتُمْ أَنَّىٰ هَٰذَا قُلْ هُوَ مِنْ عِندِ أَنفُسِكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

================================================== ====
(اشاره به خانه و زن هم در قراون بهتر هست (یادمان باشد) بعدا بررسی شود که خدا همه چیز را جفت آفریده هست و زن نسبت به مرد یک درجه پایین تر هست: فَاطِرُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ جَعَلَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا وَمِنَ الْأَنْعَامِ أَزْوَاجًا يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ)

8:

مراتب و مدارج و تشکیک وجود
با توجه به مطالب فرموده شده می توان برای موجوداتی که وجود دارند و بعضی اولیاء بعضی دیگر می باشند و صاحب و سرور و سرپرست و مالک و مختار و جبار بر برخی دیگر می باشند مراتب و درجاتی از وجود در نظر گرفت.

مانند درختی که برخی از شاخه ها اصل و برخی دیگر از شاخه ها نسبت به اونها فرع هستند و همین شاخه های اصلی نیز خود می توانند در برابر شاخه ای دیگر فرع باشند و نیز مانند معلول و علت که خود علت ممکن هست معلول دیگری باشد.

(البته این حرف مشکل دارد چرا که در اصل همچنان که فرمودیم خدایی غیر از خدا نیست و همه چیز تنها نمایشی از یک علت هستند که اون خدا هست، ولی در مجاز می توان چندین معلول و علت در نظر گرفت و رابطه ی میان اونها را بررسی کرد).

حرکت

انسان اون چنان که فرموده شد دارای مراتب مختلفی هست که برخی از این مراتب ولی برخی دیگر از مراتبش هست.

سوال ابتدایی که مطرح می شود این هست که حقیقت انسان دقیقا کدام یک از این مراتب هست؟ جواب این هست که حقیقت انسان مطمئنا بالاترین مقامی هست که به اون می تواند برسد
وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ الْمُنتَهَىٰ و در حقیقت این مقام همین مقامی هست که از اونجا آمده! إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا إِنَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ و همان مقام افق برتر انسان هست.

وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَىٰ
و اما اگر انسان دارای چنین مقامات گسترده ای هست نحوه حرکت بین اینها برای انسان چگونه میسر هست؟
اول باید دوباره تاکید کرد که این انسان نیست که حرکت می کند بلکه همان که در افق اعلی هست و مالک اصلی هست در حال حرکت دادن انسان هست و باز هم تاکید می کنیم غیر او هیچ چیزی وجود و هستقلال ندارد.

و ما سوا الله مجاز و دروغ و باطل هست و اوست که نور واقعی هست.

پس اگر این را به خوبی فهمیدیم در قدم بعدی می توانیم بفهمیم که حرکت این موجودات مجازی که گمان به واقعی بودن اونها می رود به سمت یکدیگر در حقیقت حرکت دادن اونها از اصلی بالاتر هست به سمت هم.

وگرنه اصلا غیر مجاز و موجود واقعی قابلیت تبدیل شدن و حرکت کردنی ندارد! و حرکت برای موجود مجاز هست و این قابلیت را دارد که تبدیل شود و وجودی باشد که از این ماهیت در می آید و به نقشی دیگر فرو می رود.

يَسْأَلُهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ در حقیقت این اصل و حقیقت و وجود درون ماهیات واقعی هست ولی این ماهیات همه در حکم نقش و نقاشی هست.يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَىٰ أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئًا وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ و اونچه سر انجام مرگ دارد نمی تواند واقعی باشد أَيْنَمَا تَكُونُوا يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ و اونچه نامیرا و تغییر نا پذیر هست حقیقت تمام این موجودات هست و همین حقیقت هست که سپس مرگ تمام موجودات می ماند. كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ

انسان و نسیان
انسان جنسش از دانایی و یاد هست ولی نبودش با فراموشی و جهل هست.

درونش یاد و خارجش نبود و نیستی و فراموشی هست.

پس اگر عبد می خواهد تبدیل به مولای این عبد شود و همچنین اگر مولی می خواهد در جلد عبد جلوه کند به واسطه ی همین یاد کردن و فراموشی هست.

با فراموش کردن هست که حرکت از یک "من" به "من" دیگر صورت می گیرد.

فراموشی اون چه که بوده و یاد اونچه که می خواهد باشد.

و برای این کار هیچ حرکت و فعالیت اضافی احتیاج نیست.

فقط خواست او (منتهی) کافی هست، منتهی باید دانست که خواست دو نوع هست، خواستی هست که عبد می خواهد و خواستی هست که رب می خواهد! و همان طور که فرمودیم خواست رب خواست واقعی هست!!! (نه اینکه بگوییم خواست غالب هست! بلکه یک خواست هست به دو صورت و هر چند با هم در تضاد و مخالفت به نظر برسد)
وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُم مِّن شَعَائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيهَا خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا صَوَافَّ فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ كَذَٰلِكَ سَخَّرْنَاهَا لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ
وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن مَّنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَن يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَسَعَىٰ فِي خَرَابِهَا أُولَٰئِكَ مَا كَانَ لَهُمْ أَن يَدْخُلُوهَا إِلَّا خَائِفِينَ لَهُمْ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ
اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولَٰئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُوا لِي وَلَا تَكْفُرُونِ
لَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ كِتَابًا فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ

9:

مرگ و عدم
از اونجا که حضور و نور همه جا را فرا گرفته (چنانچه فرموده شد) با معدوم شدن یک موجود موجودی دیگر به وجود خواهد آمد و نیز با به وجود آمدن یک موجود موجودی دیگر نیست خواهد شد.


البته باید توجه شود که این عدم به هیچ وجه مطلق و واقعی نیست و نمی تواند باشد (چرا؟ چون نور همه جا را فرا گرفته) بلکه نسبی هست و الا تنها از ابتدا تا انتها یکی هست که نه می شود و نه می رود.

و نیز باید توجه شود که این مرگ های نسبی همه به واسطه ی یاد آوردن و فراموشی هست.

در جهان موجودات می آیند و می روند و او هست همچنان که هست.

با اینکه اینها تولید می شوند و از بین می رود ولی او نه تولید می شود و نه تولید می کند.

بلکه غیر او همه مبهم و سایه هستند.

و نه تنها نیست می شوند بلکه نیستند.(کل من علیها فان) (
إِنَّكَ مَیتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیتُونَ)

ترس
از این رو مرگ که بدترین و وحشتناک ترین عذاب برای مرتبه ی پایین به شمار می آید بالاترین نعمت برای مرتبه ی حقیقی تر هست.

(مانند کودکی که از دنیای رحم می میرد) و اون شجاعی که با ترس خود روبرو می شود و به فرموده مولا(ع) تو دل ترس می رود (که ترسناک ترین اندیشه کم شدن و بلکه نیست شدن هست) و از پستی ها و نقصان ها و رذائل دل ببرد و اعتیاد به بازی دست بکشد، به بالاترین درجات خواهد رسید.

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم.

(
لَيْسَ الْمَوْتُ فی سَبيلِ الْعِزِّ إِلاّ حَياةً خالِدَةً وَ لَيْسَتِ الْحَياةُ مَعَ الذُّلِّ إِلاَّ الْمَوْتُ الَّذی لا حَياةَ مَعَهُ)
به همین نحو می توان فرمود که تمام بدی ها و نیستی ها و اشتباهات و باطل ها به صورت نسبی هستند (یعنی در حقیقت نیستند) که این ها شامل کل ما سوالله می شود.(فسبّح بحمد ربّك و هستغفره انّه كان توّابا)

زهد و تقوا و قناعت و چشم پوشی و خود خواه نبودن
زهد هم از این رو که مرگ تدریجی می تواند باشد زنده نماينده ی مرتبه ی بالاتر انسانیت خواهد بود و نخواستن این خود، خودی دیگر به ارمغان خواهد آورد.

چرا که اصل با اثبات و بودن هست و هر نیست و عدم و نفی ای نسبی هست و اونچه در انتها باقی می ماند همانی هست که در ابتدا بوده ( وَ یَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الجَْلَالِ وَ الْاکْرَامِ)


بررسی آیاتی که در اون ریشه "نسی" آمده هست: (تمام آیات به جز یکی دو تا)
قَالَ كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنسَىٰ
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (آیه بسیار زیبا.

خود فراموشی!)
فَذُوقُوا بِمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَٰذَا إِنَّا نَسِينَاكُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (اگر خدا کسی را فراموش کند چه کسی می تواند به یاد آورد؟ آیا خودشان فراموش نخواهند کرد؟)
وَقِيلَ الْيَوْمَ نَنسَاكُمْ كَمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَٰذَا وَمَأْوَاكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُم مِّن نَّاصِرِينَ (فراموشی روز لقاء مساوی با فراموشی از طرف خدا)
فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّىٰ أَنسَوْكُمْ ذِكْرِي وَكُنتُم مِّنْهُمْ تَضْحَكُونَ (سخره گرفتن بندگان خدا سبب نسیان)
بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِن شَاءَ وَتَنسَوْنَ مَا تُشْرِكُونَ (یاد خدا سبب فراموشی مثبت - این آیه هم برای این مطلب خیلی مهم به نظر می رسد به خصوص قسمت انتهایی که اگر شرک را چنان چه در این تاپیک بررسی شد مساوی خود بینی برنامه بدهیم نتیجه دعا، "قرب و لقاء خدا" خواهد بود.
قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبًا (اینکه فرموده شیطان تنها دلیل فراموشی بوده بسیار حائز اهمیت هست.

باید بررسی شود که آیا تمام فراموشی ها از ناحیه ی شیطان هست یا نه؟ و نیز باید بررسی شود مکانیزم این فراموشی چه بوده؟)
وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا
أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ
وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَن يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ
(به مواضع شخص و خدا در آیات باید توجه شود)
الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُم مِّن بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْوًا وَلَعِبًا وَغَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا فَالْيَوْمَ نَنسَاهُمْ كَمَا نَسُوا لِقَاءَ يَوْمِهِمْ هَٰذَا وَمَا كَانُوا بِآيَاتِنَا يَجْحَدُونَ
(در کنار آیه ای که شیطان را مایه ی فراموشی دانسته بود برنامه داده شود.

چرا که در این دنیا فریب زندگانی دنیوی معادل نسیان دانسته شده)
اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولَٰئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ (شیطان مایه ی فراموشی)
قَالَ عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي فِي كِتَابٍ لَّا يَضِلُّ رَبِّي وَلَا يَنسَى (قبلا در آیه ی دیگری فرموده شده بود که خداوند فراموششان می کند!!! در کنار هم برنامه دادن این دو آیه زیباست)
فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ فَقَالُوا هَٰذَا إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ فَنَسِيَ (رد شیطان و لهو و لعب دنیوی)
وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنِي عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ
مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
(نسیان در کنار تناسخ.

باز هم تاکید می شود که خداوند مانند ما هیچ گاه فراموش نمی کند بلکه فراموشی او فنای اون شیء خواهد بود که در اینجا فرموده شده با فوت آیه ای (فراموشی آیه ای) بهتر از اون جایگزین خواهد شد)
وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَىٰ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (نشستن با قوم ظالمین - شیطان - نسیان - یاد خدا)
إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَىٰ أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَٰذَا رَشَدًا (باز هم برنامه گرفتن فراموشی و یاد خدا)
فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ (فراموشی اونچه بدان یاد شده "عذاب" را به دنبال دارد)
فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّىٰ إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ (این آیه عجیب هست.

چرا که نسیان او یا اون باعث گشوده شدن درهای "کل شیء" شده و این باز به همراه عذاب آمده.

این طور به نظر می رسد که عذاب همان نسیان و از او بریدن و رو به غیر کردن باشد و کسی که اصل و ریشه خود نداشته باشد داشتن هیچ چیز به دردش نخواهد خورد)
قَالُوا سُبْحَانَكَ مَا كَانَ يَنبَغِي لَنَا أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِكَ مِنْ أَوْلِيَاءَ وَلَٰكِن مَّتَّعْتَهُمْ وَآبَاءَهُمْ حَتَّىٰ نَسُوا الذِّكْرَ وَكَانُوا قَوْمًا بُورًا (باز هم فراموشی در کنار یاد و باز هم دنیا و تمتع اون دلیل نسیان و باز هم تباهی و خسران)
وَمِنَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَىٰ أَخَذْنَا مِيثَاقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَسَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِمَا كَانُوا يَصْنَعُونَ (اینجا به جای فراموشی یاد "فراموشی حظی از یاد" آمده و باز نتیجه نسیان عداوت وبغض عنوان شده.

این طور به نظر می رسد که به خاطر فراموشی ریشه و دلیل خود از هم بیگانه شده اند و خودشان را جدا می دانند و هم نوع دوستی دیگر ندارند و خود خواه شده اند)
فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَنَسُوا حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُوا بِهِ وَلَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَىٰ خَائِنَةٍ مِّنْهُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِّنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ
يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ
(فراموشی روز حساب - تبعیت هوا - گمراهی - عذاب)
وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ (این آیه خیلی عجیب هست چرا که برعکس فرموده شده.

فرموده شده حض دنیا را فراموش نکن!!!!!!!!!!!!!!! فلذا به نظر من این آیه مانند آیاتی مشابه که در اون فرموده شده بود ای پیامبر حلال های خدا را برای خودت مکروه نکن و یا ازدواج کن و مثل مسیحیان افراطی رهبانیت پیشه نکن و ...

این آیه نیز دارد می گوید که در دنیا باید زندگی کنی و این خواست خداست که تو را اینجا فرستاده پس تا هنگامی که موقعش نشده خودکشی نکن)
وَإِذَا مَسَّ الْإِنسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِيبًا إِلَيْهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِّنْهُ نَسِيَ مَا كَانَ يَدْعُو إِلَيْهِ مِن قَبْلُ وَجَعَلَ لِلَّهِ أَندَادًا لِّيُضِلَّ عَن سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلًا إِنَّكَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ (1-باز هم مشاهده می شود که در ضرر نفع هست و گاها در نعمت نغمت.

2-مکانیزم این مورد هم قبلا فرموده شد و الان نیز باز بیان می شود که به وسیله ی فراموشی اون چیزی هست که بدان خوانده شده هست 3- باز هم نتیجه این تمتع و نسیان شرک هست که به احتمال قوی منظور از بت اینجا هوای نفس و شیطان رجیم باشد 4-باز هم عذاب)

10:

بی نهایتی
چگونه انسان نهایت را می فهمد؟ بله.

انسان نهایت ها را هنگامی می فهمد که در دو سمت نهایت -یعنی سپس نهایت ها- ایستاده باشد و نهایت را از هر سمتش تماشا کند.

و باز تکرار می کنیم که مشاهده نماينده همیشه از مشاهده اش بزرگتر هست.
پس باید دانست هر چه که از اون به "نا متنهای" نام برده می شود در حقیقت متناهی هست (نزد انسان) و پیوسته انسان از هر بی نهایتی بی نهایت تر هست! و در حقیقت بی نهایتی برای انسان وجود ندارد.

به این کار تقدیر و قدر دانستن و اندازه گیری می گویند.
وجود بُعد از بی بعد بودن بیننده حکایت می کند.
وجود حرکت از بی حرکت بودن بیننده حکایت می کند.

و چگونه معنای سکون را بفهمد کسی که همیشه در حرکت هست و تا کنون طعم ایستایی را نچشیده؟ (هم سکون نسبی و سکون مطلق) پس لاجرم باید فرمود که چشم جهان بین ما نه در حرکت هست و نه در سکون بلکه هم در حرکت هست و هم در سکون و این نیز از دیگر نتایج تشکیک نور و تشکیک انسان هست.

غیرت
و نیز باید دانست که هنگامی که انسان خود را محدود می یابد دلیل بر مشکک بودن انسان خواهد بود.
یعنی احساس حضور غیر دلیل بر وجود مرتبه ای بالاتر از انسان هست.
و گرنه غیر به معنی مطلق اون هیچ گاه ظهور نخواهد داشت (هر چه می خواهد باشد باشد) و تمام اغیار نسبی اند و در اصل با انسان هم ریشه.
و نیز باید دانست که غیر، از آتش آمده، دارد می سوزد و جنسش سوختن هست و دوباره به همان سوختن بر می گردد، می سوزد و تمام می شود و باقی می ماند چهره ی اون اصیل اولی.

(قبلا هم فرموده شد شرک حماقت هست)

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد // عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت // عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل می‌خواست کز اون شعله چراغ افروزد // برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز //دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند // دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

آزادگی
در قبل مطلبی تحت عنوان بندگی آمد اکنون می خواهیم بگوییم آزادی چیست؟ آزادی آزاد نبودن هست در بندگی.

بنده اونگاه که در بند شد باید از آزادی اجتناب بورزد تا آزاد شود.

و این آزادی با اون آزادی فاصله ای از زمین تا آسمان دارد.

(همان طور که این بندگی با اون بندگی چنین نسبتی داشت)

پس از یک نگاه می توان فرمود که آزادی و بندگی متصاد و از یک نظر می توان فرمود عین هم هستند.

و برای تایید یا تکذیب آزادی و بندگی باید به اضافه این دو توجه شود که برنامه هست از چه آزاد شد و در بند چه در آمد؟
غلام همت اونم که زیر چرخ کبود// ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب // سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین // نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز همايش عرش می‌زنند صفیر // ندانمت که در این دامگه چه افتادست


دارایی
بزرگترین اندوخته ی انسان (اونچنان که از بزرگان به ما رسیده هست) خودش هست.

و اکنون (با توجه به بحث رابطه خدا و انسان و نیز مراتب تشکیک انسن) می توان دریافت که چرا تملک این ملک عظیم این مقدار مورد تاکید دین اسلام برنامه گرفته هست.


إِنَّ اللّهَ لَمْ یطَعْ مَكْرُوهًا وَ لَمْ یعْصَ مَغْلُوبًا وَ لَمْ یهْمِلِ الْعِبادَ سُدًى مِنَ الْمَمْلَكَةِ، بَلْ هُوَ الْمالِكُ لِما مَلَّكَهُمْ وَ القادِرُ عَلى ما عَلَیهِ أَقْدَرَهُمْ
على (ع) مى فرماید: «المجاهد من جاهد نفسه»
از امام صادق (ع) نقل شده: «من ملک نفسه اذا رغب، و اذا رهب، و اذا اشتهى، و اذا غضب، و اذا رضى، حرم الله جسده على النار»
علی (ع) می فرماید: «اکرم نفسک من کل دنیه و ان ساقتک الی الرغائب فإنک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا»



11:

نفی اتحاد دو چیز
سپس اینکه مشخص شد جایگاه انسان کجاست (أَسْفَلَ سَافِلِينَ - أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ - علیین - او ادنی) و نیز مشخص شد جایگاه خداوند کجاست (فثم وجه الله و هو بالافق الاعلی و علی کل شیء شهید) می گوییم که مفهومی به نام اتحاد از پايه اشتباه می باشد.
اشتباه هست که شخص تلاش کند تا با چیزی دیگر یگانه شود.

(حال می خواهد اون چیز یک شخص باشد یا یک شیء بی جان باشد یا خدا).
این اشتباه هست که دو چیز را بتوان یکی کرد.
هرگز دو چیز یکی نمی شوند ولو اینکه بسیار به هم نزدیک بشوند.
و اگر با هم به نظر یکی شوند باید بدانیم که در واقع اشتباه هست چرا که قابلیت ترکیب نشان از تجزیه و در نتیجه نفی یکپارچگی و یک رنگی و پیوستگی هست.

فلذا اونچه در نتیجه اتحاد بوجود آمده یکتا و یکپارچه نیست و قابلیت تجزیه و ترکیب دارد.

(فقط قرب بوده و لقاء دروغ هست)

بلکه باید فرمود که یکی شدن اشتباه هست ولی "یکی بودن" صحیح هست.

که این دو بسیار با هم فرق می نمايند.

در اولی شخص "دیگری" می یابد و می خواهد که به اون بپیوندد.

و در دومی شخص می خواهد خودش را بشناسد.

ضمائر
بررسی نقلی
گاهی فرموده می شود

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ
گاهی فرموده می شود
لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ
گاهی فرموده می شود
نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید
گاهی هم فرموده می شود
إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ - (یا انی انا الله)

الله و رب خودش را در سه ضمیر (بلکه چهار ضمیر) معرفی می کند.
هنگامی که با هو از او یاد شود شخص با دومی صحبت می کند و او را سوم فرض می کند.

هنگامی که با انت از او یاد می شود شخص او را مخاطب خود برنامه داده هست و هنگامی که از او با "انا" یاد می شود شخص دیگری نیست.
بله هنگامی که انا آمد اوست و خودش.
سرش چیست؟ چرا فقط هو نیست؟ چرا در چند ضمیر از خود یاد کرده؟ سر مطلب اینجاست که
أَینََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه
گاهی به بیرون سر می کشی و گاهی هم به درون! (و فی انفسهم افلا تبصرون) و اونگاه که به درون سر می کشی قول و کلام و نطق با ضمیر انا بیان می شود و اگر درون را شامل برون بدانیم انا شامل هو و انت هم خواهد شد.
و باید بدانیم که اگر موجودات انا و انت دارند از خداست.

(آیاته فی الافاق و فی انفسهم)
و نیز اگر دیده و بینش دارند از خداست.
و بلکه از بینش و دیده ی خداست.

بررسی عقلی

دگر کردی سؤال از من که من چیست // مرا از من خبر کن تا که من کیست

چو هست مطلق آید در اشارت // به لفظ من نمايند از وی عبارت

حقیقت کز تعین شد معین // تو او را در عبارت فرموده‌ای من

من و تو عارض ذات وجودیم // مشبکهای مشکات وجودیم

همه یک نور دان اشباح و ارواح // گه از آیینه پیدا گه ز مصباح
تو گویی لفظ من در هر عبارت // به سوی روح می‌باشد اشارت
چو کردی پیشوای خود خرد را // نمی‌دانی ز جزو خویش خود را
برو ای خواجه خود را نیک بشناس // که نبود فربهی مانند آماس
من تو برتر از جان و تن آمد // که این هر دو ز اجزای من آمد
به لفظ من نه انسان هست مخصوص // که تا گویی بدان جان هست مخصوص
یکی ره برتر از کون و مکان شو // جهان بگذار و خود در خود جهان شو
ز خط وهمیی‌های هویت // دو چشمی می‌شود در وقت ریت
نماند در میانه رهرو راه // چو های هو شود ملحق به الله
بود هستی بهشت امکان چو دوزخ // من و تو در میان مانند برزخ
چو برخیزد تو را این پرده از پیش // نماند نیز حکم مذهب و کیش
همه حکم شریعت از من توست // که این بربستهٔ جان و تن توست
من تو چون نماند در میانه // چه کعبه چه کنشت چه دیرخانه
تعین نقطهٔ وهمی هست بر عین // چو صافی گشت غین تو شود عین
دو خطوه بیش نبود راه سالک // اگر چه دارد اون چندین مهالک
یک از های هویت در گذشتن // دوم صحرای هستی در نوشتن
در این مشهد مقدس یکی شد جمع و افراد // چو واحد ساری اندر عین اعداد
تو اون جمعی که عین وحدت آمد // تو اون واحد که عین کثرت آمد
کسی این راه داند کو گذر کرد // ز جز وی سوی کلی یک سفر کرد

النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ
کنت نبیاً و آدم بین الماء و الطین
ای تو به من از خود من خویش تر
در دو چشم من نشین ای اون که از من منتری

«قال الله انی انا الله لا اله الا انا فمن اقر لی بالتوحید دخل حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی.»
الارواح جنود مجنده فما تعارف منها ائتلف، و ما تناکر منها اختلف

12:

مراتب خواست-اراده-مشیت
أوحَى اللّه‏ُ تعالى إلى داودَ عليه‏السلام : تُرِيدُ واُرِيدُ ، وإنّما يَكونُ ما اُرِيدُ ، فإن سَلَّمتَ لِما اُريدُ كَفَيتُكَ ما تُرِيدُ ، وإن لَم تُسَلِّم لِما اُرِيدُ أتعَبتُكَ فيما تُرِيدُ ، ثُمّ لا يَكونُ إلاّ ما اُرِيدُ .(خداوند متعال به داود عليه‏السلام وحى فرمود : تو می ‏خواهى و من می ‏خواهم ولى فقط اون چيزى واقع می ‏شود كه من می ‏خواهم ؛ پس ، اگر تسليم خواست من شوى ، خواست تو را هم تأمين كنم ، امّا اگر تسليم خواست من نشوى ، تو را در راه خواسته‏ هایت به رنج و زحمت می افكنم و اون گاه همان می ‏شود كه من می‏خواهم.)


امام کاظم(ع) می‌فرماید: «خداوند داراى دو مشيّت و دو اراده هست؛ يكى اراده و مشيّت حتمى و ديگر اراده و مشيّت عزمى.

نهى می‌كند و می‌خواهد، امر می‌كند و نمی‌خواهد! آيا نمی‌بينى كه آدم و حوا را از خوردن ميوه اون درخت نهى فرمود، ولى خوردن اونها را خواست و اگر مشيّت و اراده حتمى بود و نمی‌خواست كه از ميوه اون درخت بخورند در اين صورت مشيت و ميل آدم و حوا بر مشيت خداوند غالب نمی‌شد.

همينطور به حضرت ابراهيم امر فرمود كه اسماعيل را ذبح نمايد، ولى اراده حتمى بر ذبح او نفرموده بود و اگر اراده و مشيّت حتمى بود، اراده حضرت ابراهيم بر مشيّت و خواست خداوند غالب نمی‌شد
»

جایگاه عقل در دین
محمد بن سليمان الديلمي عن أبيه قال : قلت لابي عبدالله - عليه السلام - فلان بن عبادته و دينه و فضله ! فقال : كيف عقله ؟ قلت : لا أدري : فقال : ان الثواب علي قدر العقل .

امام جعفر صادق (ع) : سليمان ديلمي مي گايشاند : به امام صادق - عليه السلام - عرض كردم فلاني در عبادت و ديانت و فضيلت چنين و چنان هست .

فرمود : عقلش چگونه هست ؟ فرمودم نمي دانم .

فرمود : پاداش به اندازه عقل هست .

أكمل الناس عقلا أحسنهم خلقا .امام جعفر صادق (ع) : عاقل ترين امت خوش ایجاد ترين اونهاست .

قال رسول الله (ص ) : إنا معاشر الانبياء أمرنا أن نكلم الناس علي قدر عقولهم .

امام جعفر صادق (ع) : پيامبر خدا (ص ) فرموده هست:ما گروه پيامبران مأموريم كه با امت به اندازه عقل خودشان سخن بگوئيم .

قال رجل له - عليه السلام - ما العقل ؟ قال : ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان .

قال : قلت : فالذي كان في معاايشانة ؟ فقال : تلك النكراء ، تلك الشيطنة ، وهي شبيهة بالعقل ، و ليست بالعقل
.

امام جعفر صادق (ع) : شخصي از امام صادق - عليه السلام - پرسيد عقل چيست ؟ فرمود : چيزي هست كه به وسيله اون خدا پرستش شود و بهشت بدست آيد .

اون شخص گايشاند : فرمودم پس اونچه معاايشانه داشت چه بود ؟ فرمود : اون نيرنگ هست ، اون شيطنت هست ، اون نمايش عقل را دارد ، ولي عقل نيست .

قال - عليه السلام - : قال رسول الله : يا علي لا فقر أشد من الجهل ، لا مال أعود من العقل .

امام جعفر صادق (ع) : پيامبر خدا فرموده هست : اي علي هيچ تهيدستي سخت تر از ناداني و هيچ مالي سودمندتر از عقل نيست .

ليس بين الايمان و الكفر الا قلة العقل قيل : و كيف ذاك يا ابن رسول الله ؟ قال : إن العبد يرفع رغبته الي مخلوق فلو أخلص نيته لله لأتاه الذي يريد في أسرع من ذلك .

امام جعفر صادق (ع) : ميان ايمان و كفر فاصله اي جز كم عقلي نيست .

عرض شد : چگونه اي پسر پيغمبر ؟ فرمود : بنده خدا در حاجت خود متوجه مخلوق مي شود ، در صورتي كه اگر با خلوص نيت متوجه خدا شود اونچه خواهد در نزديكتر از اون وقت به او رسد .


13:

فلسفه ی فلسفه
اگر فلسفه را به معنای دانشجویی بگیریم.

(همین طور به معنای چرا یابی، علت خواهی و تحقیق و خداجویی ...) باید پرسید فلسفه ی فلسفه چیست؟

فکر در فکر

آیا می توان به فکر خود فکر کرد؟
آیا ما قادر هستیم که دیده ی خود را ببینیم؟
بالاتر، آیا ما قادر هستیم خودمان را ببینیم؟
چگونه خود را می توان دید و خود را در دیده ی خود محدود نکرد؟
و آیا این طور نیست که اونچه در فکر تو آید فکر تو نیست و از اون کوچکتر هست؟
پس خارج از آینه کیست؟
اگر جهان را با چشم می شناسم، خود را با چه بشناسم؟



حدود هستدلالات و تقدیر نماينده ی اون
تمام بحث های ما چه در این جستار و چه در هر جا و هر موضوع دیگری با دلیل و نطق و برهان روشن می شود.

با تصور و دانش و نور.
پس خود اینها با چه روشن می شوند؟
آیا هستدلال اجازه دارد در مورد خود هستدلال هم هستدلال کند؟
دلیل اینکه دلیل روشن نماينده هست چیست؟
منطق من در صحت منطق آیا خود نطقی دیگر نیست که نیاز به منطقی دیگر دارد؟ (به این معنی که اگر من بخواهم ببینم منطق ونطقم درست هست یا نه باز نیازمند یک منطق دیگر هستم و حتی خود این نطق و دلیل که در حال بیان هست نیز منطقی هست!)

جواب اینها تنها یک جمله ی زیباست (به نظر من) که در ابتدای جستار آوردم: "ای اونکه بر خود، با خود دلالت می کند"


یا من دل علی ذاته بذاته.
بک عرفتک و انت دللتنی علیک و لو لا انت لم اعرف ما انت
اللهم عرفنی نفسک
ان الله یحول بین المرء و قلبه
بِکَ أَسْتَدِلُّ عَلَيْکَ

همان طور که قدر مکان را با مکان نمی توان دانست (که اگر چنین شود به نامحدودی و بینهایت و به دور تسلسل می رسیم) با نطق هم نمی توان از بالا به منطق نگاه کرد.

نمی توان اختلاف بین فلسفه و غیر فلسفه را هنگامی که برای همیشه در دریای سخن غرق هستیم بیابیم.

و جایی که اختلاف نباشد وحدت هست و اونکه واحد باشد تقدیر نخواهد شد.

سکوت
(در حال تکمیل)
إياكم و التفكر في الله، فإن التفكر في الله لا يزيد إلا تيهاً، إن الله عزوجل لا تدركه الأبصار ولا يوصف بمقدار
تكلموا في ایجاد الله ولا تكلموا في الله، فان الكلام في الله لا يزيد الا تحيراً
إياكم والتفكر في الله ولكن إذا أردتم أن تنظروا إلى عظمته فانظروا إلى عظيم خلقه
فكّروا في الاء الله و لا تفكّروا في الله فإنّكم لن تقدروا قدرَهُ و إذا بلغَ الكلام إلي الله فَامسَكُوا

عقل و وجود
آیا تعین داخلی هم تعین خارجی هست؟
یعنی آیا شکل مندی دریا با امواج نیز واقعا یک حد و حصر هست برای دریا؟
پاسخ:بله.

آیا وجود غالب بر عقل هست یا وجود در قالب عقل هست؟
(1-آیا عقل موجود هست یا نه؟ آیا غیر از وجود چیزی هست؟ -------- 2-آیا وجود فهمیده شده یا در مورد چیزی که نمی دانیم صحبت می کنیم؟)

پاسخ:هر فهمی مستلزم یک برتری هست فلذا به مرتبه ای بایـــــــــــد برسیم که در اون عاقل و معقول یکی باشند.

و ما اونجا نشسته ایم (در وحدت با هم) و به اینجا آمده ایم


14:

اگر فلسفه به این معناست
پس فلسفه ی فلسفه رسیدن به دانایی است.


15:

سوال در حقیقت این هست که چرا چرا؟


(این یک حلقه هست که باید به غیر منتهی شود، واگر مقصود دانایی باشد باز در حلقه ی چرا هست.

چرا که باز پرسیده می شود چرا دانایی؟ در حقیقت فلسفه ی فلسفه یعنی چرا همه چیز؟)

16:

خب چون ما ذاتاً دانا نیستیم
بلکه باید دانا شویم

و اینکه چرا ذاتاً دانا نیستیم
چون وجودمان از خودمان نیست.


17:

تعداد موجودات ذی شعور

طرح مسئله: آیا در جهان تنها من هستم؟
آیا تمام جهان "من" هستند؟
آیا انسان ها "من" هستند؟

به نظر من از یک دید می توان فرمود که تنها خدا زنده هست و بس.

(تنها اوست و غیر او نیست)
ولی هنگامی که این قسمت از ماده بی جان بر آمده و ندای "من" سر می دهد به همین نگاه می توان فرمود که از هر جای دیگر ماده نیز می تواند "منـ"ی سر برآورد و نگاه کند.

این شعور چگونه خواهد بود؟
عده ای می فرمایند که این نگاه محدود به حدود لوازم هست.

(مثلا هنگامی که انسان با دو میکروسکوپ به ماده ای نگاه می کند اونکه ضعیف تر هست دید کمتری خواهد داد)
منتها این در حالی هست که چشم بیننده خود را مقید به قید خاصی کرده باشد.

18:

ترس از فلسفیدن

ترس هم دارد.

گاهی اوقات سوال هایی انسان می تواند مطرح کند که زندگی اش را زیر و زبر کند.

نمونه ی واضح اش بررسی سوال هایی هست که به پوچی ختم می شود.
عموما انسان ها این سوال ها را به خاطر ترس نا دیده می گیرند.

یا با تعصب این سوالات را دور می زنند به طوری که بگویند ما بررسی کردیم (ولی در عمل نکرده اند و فقط یک جواب باب میل خودشان انتخاب کرده اند که آرمان شهرشان را ویران نکند).

یا در دام جواب های پوچ گیر می افتند (که باز هم اکثرا به خاطر میل هست نه هستدلال)

تفکر، فلسفیدن، سوال پرسیدن و دقیق شدن اون قدر قدرت دارد که می تواند تمام دنیا را یکباره تغییر دهد.

می تواند تمام جهان را که با میلیارد ها بمب اتم قابل تغییر نیست یکباره دگرگون کند، بلکه نابود سازد.

بلکه معنی اون را تغییر دهد و جهانی دیگر بر روی اون بسازد.

می تواند اون چیز را که تا کنون زشت می نمود را زیبا سازد و بالعکس...
این از قدرت های سخن و اندیشه هست و از اون بالاتر هم این هست که با یک اندیشه انسان می تواند خودش را برای همیشه ببازد و دگر شود.

دگری که می تواند از "هیچ" تا "همه چیز" تغییر کند...

حال آیا ترس ندارد؟ مردانه قدم گذاشتن در راهی که چنین قدرتی دارد؟ و واقعا واکاوی کردن؟ (نه به خود دروغ فرمودن و پیروی میل)
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود // وارهد از حد جهان بی‌حد و اندازه شود

19:

اینجا ایراداتی از طرف آیت الله حسن میلانی به کتاب نهایة الحکمه هستاد عزیزم علامه طباطبایی هست که نسبتا ایرادات قوی ای هست (نسبت به اونچه که عموما به فلسفه و فلاسفه وارد شده)

صد و هجده فایل صوتی از کلاس هست که بنده فعلا یکی اش را گوش داده ام و در اون این مسئله مطرح بود که:
  • اصلا چرا باید از وجود بحث را شروع کرد؟
  • خود وجود را که اکثر فلاسفه زیربنای سایر افکار خودشان برنامه می دهند یک چیز مبهمی هست که این را حتی آیت الله مصباح هم وارد دانسته (البته این ها را من قبلا گوش دادم و الان دارم به خاطر می آورم و چون حافظه ام ضعیف هست ممکن هست کاملا مطابق با اونچه فرموده شده نباشد، شما به اینها به چشم کلید واژه نگاه کنید که اگر از نوع صحبت خوشتان آمد بروید گوش دهید)
  • بهتر بود که کتاب از فصل پنجم یعنی از بحث علت و معلول شروع می شد (و آیت الله حسن میلانی هم از همینجا شروع کردند به نقد کتاب)
ایشان چندین مطلب در مورد بد بودن فلسفه و گاها غیر عقلانی بودن فلسفه! نیز دارند.

همین طور چند مناظره که ان شاء الله بعدا اضافه خواهم کرد.





استاد آیت الله جوادی آملی (خدا حفظشان کند) هم در سخنرانی هایی تحت عنوان "هدایت الهی" نیز 11 اشکالی که به فلسفه و منطق وارد شده هست را بررسی کرده اند و اونها را مردود دانسته اند که گوش دادنش را توصیه می کنم.

یا علی

20:

بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام

اگه اطلاعاتی در مورد ایشون دارید، ارایه بدید خوب خواهد بود.

اولین فایل صوتی رو گوش دادم، مضمونش این بود که معمولاً ترتیب شروع مباحث در کتب فلاسفه به شکلی هست که خواننده اصل حرف اونها را متوجه نمیشود(بماند که اصل حرف غلط هست یا درست).

از اصالت وجود و جود شروع میشود.

که به پیشنهاد ایشون بهتره که از علت و معلول، حادث و قدیم و اثبات وجود خداوند، وجود و امکان (اگه درست شنیده باشم) شروع شود بهتر خواهد بود و خواننده اصل حرف فلاسفه را خواهد فهمید

به نظر ایشون اصل حرف فلاسفه این هست که وجود هیچ موجودی قابل جعل(و خلق) نیست، بلکه وجود ازلی و ابدی هست و خداوند هیچ موجودی را ایجاد نمیکند و جعل نمیکند چون ایجاد و جعل وجود به معنی اضافه شدن به وجود(=خدا) هست!

که ظاهراً از نظر ایشون این حرف باطلی هست.


21:

سلام و فوق العاده تشکر بابت اینکه گوش دادید و خلاصه ای از اون را برای ما برنامه دادید.

راستش من درست حسابی گوش ندادم.
منظور از پاراگراف آخر درست مشخص نیست.

الان این حرف عموم فلاسفه هست؟ یا حرف ایشان؟

-------------
پی نوشت:
اگر باز هم در این موارد چیزی مطالعه کردید ما را بی نصیب نگذارید. همین طور من یک مقدار خلاصه از چند سخنرانی دارم که اگر شد (یعنی پیدایش کردم) برنامه خواهم داد.

22:

ایشون در نقد بدایه نوشتن
از زبان ایشان: حرف عموم فلاسفه هست، اما دیگران بر پايه مبانی فکری خودشان این حرفها را شاید تفسیر کرده اند.

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

پی نوشت:
اگر باز هم در این موارد چیزی مطالعه کردید ما را بی نصیب نگذارید. همین طور من یک مقدار خلاصه از چند سخنرانی دارم که اگر شد (یعنی پیدایش کردم) برنامه خواهم داد.
خیلی خوبه، بهتر اینکه یه تاپیک به همین اسم داشته باشه: «نقد بدایه الحکمه».

یک دلیل برای حرفش میاورد: «فلاسفه میگویند، جعل محال هست به ماهیت تعلق بگیرد، در خارج هم ماهیت و وجود یکی هست، دو تا نیست، فقط در تعقل هست که این دو از هم جدا میشوند، پس جعل کلاً محال هست»!

البته میگوید که متکلمین این طور برداشتی ندارند.


23:

بسیار عالی،
اگر ایجاد فرمودید اون جستار را بنده هم مزاحمتان می شوم.

(البته چون تنبلم یکی در میان می آیم)
--------------
جعل اصلا چیست؟
--------------

24:

گویا منظور ایجاد کردن هست، البته در صوت دوم هم دلیل دیگری میآورند: فلاسفه میگویند وجود معدوم نمیشود و موجود نمیشود، چون ایجادش یعنی خدا چیزی بهش اضافه شده و معدوم شدن شی یعنی چیزی از او کم شده، درصورتیکه فلاسفه خدا را مساوی وجود لایتناهی گرفته اند! و این کم شدن و اضافه شدنها خلاف لایتناهی بودن وجود هست

راستی صوت با کیفیت بهترش موجود هست؟ یا باید ایجاد شود؟

25:

اگر درست به خاطر داشته باشم آیت الله میلانی هنگام مثال زدن برای معدوم شدن وجود "موجود" را مثال می زدند ولی هنگام نتیجه گیری خود وجود را می فرمودند!
می فرمودند این درخت نبوده و الان هست و بعدا نیز نیست می شود ، پس ، اینجا وجود به عدم تبدیل شده!
-----------------------
در پاراگرافی که آوردید باید توجه داشت که خود وجود تغییر نمی کند، بلکه این موجودات هستند که دچار تغییر و عدم و ایجاد می شوند.

(شاید مثل همان انسان که فرمودیم هم تغییر می کند و هم نمی کند)
-----------------------
یک ایراد هم من شبیه این نظر گرفتم.

نمی دانم کجا آوردم، آهان پیدایش کردم:
آیا تعین داخلی هم تعین خارجی هست؟
یعنی آیا شکل مندی دریا با امواج نیز واقعا یک حد و حصر هست برای دریا؟
بله.

منظورم این هست که یکی از ایراداتی که به نظریه دریا و موج می توان وارد دانست (و همین طور به وحدت وجود و حتی نور بودن خدا) این هست که:
دریا ممکن هست از بیرون محدود نباشد و بی نهایت باشد ولی یک سری حدود داخلی دارد!
وجود ممکن هست که خارجش چیزی نباشد که محدودش بکند ولی از درون به علت حالات "خاصـ"ی که دارد ، به این حالات دچار هست! و محدود به حدود اون حالات هست!!!
(از یک نظر دچار شکل هست و هر چه شکل داشته باشد محدود هست، از نظر دیگر هر جایش با جای دیگرش فرق می کند و چنین چیزی می تواند تجزیه ترکیب شود و از نظر سوم مرزش اشکالی هست که ندارد)
در حقیقت از این نظر که نگاه کنیم باز از خارج از خودش یک جورهایی محدود شده هست (اون خارج قبلی واقعا خارج بود، این خارج دوم منظور حالاتی هست که در اون نیست، نمی تواند اونها را بگیرد یا نگرفته)
عملا یعنی این دریا محدود هست (به یکسری از مرزهای داخلی)
صوت هم همین هست و البته از سر من هم زیاد هست.

از سخنرانی های آیت الله جوادی آملی را داشتم گوش می دادم که مربوط به 30 سال پیش بود، اون قدر خش خش کرد و کیفیت صدا بد بود که اعصابم بهم خورد، اون هم در مترو داشتم گوش می دادم و هموقت دچار فشاری شبیه فشار قبر هم بودم! بعد وسط سخنرانی هم یکهو یک صدای عجیبی آمد شبیه صدای ریزش ساختمان که بعدا فهمیدم انگار بمباران وقت جنگ بوده! ولی انصافا با حرکت علامه جوادی آملی خیــــــــــــلی حال کردم، صدای بمب که آمد بلافاصله شروع کردند می فرمودند
یا غیاث المستغیثین یا غیاث المستغیثین یا غیاث المستغیثین...

26:

بسم الله الرحمن الرحیم

هرچند باید خودشان باشند تا جواب بدن، اما به نظرم جواب اینطوریه که:
«خب در خارج یک چیز بیشتر نیست، وجود و ماهیت و موجود همه شان یکی هستند، در تعقل هست که تفاوت دارند».

علاوه بر این به قول خودشان جعل و ایجاد و ....

محال هست که به ماهیت تععلق بگیرد، پس معدوم و موجود شدن به وجود تعلق میگیرد که همان ایراد قبلی پیش می آید

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

در پاراگرافی که آوردید باید توجه داشت که خود وجود تغییر نمی کند، بلکه این موجودات هستند که دچار تغییر و عدم و ایجاد می شوند.

(شاید مثل همان انسان که فرمودیم هم تغییر می کند و هم نمی کند)
به نظر حقیر، انسان غیر از بدنش هست، لذا تغییر بدن ربطی به انسان ندارد، تا بگوییم که هم تغییر میکند و هم تغییر نمیکند.
انسان یک موجود هست که درک میکند، همین، مابقی موجودات دیگری هست، لوازم دیگری هست.

چه بسا بدن، غیر از اجتماع سلولها باشد و بدن نیز خودش موجودی فرامادی باشد(البته به شرطی که بدن خواصی جدیدی غیر از سلولها و ماده از خود نشان دهد).

دلیل منطقی هم داریم، یک موجود نمیتواند هموقت و اوناً چند موجود باشد، «من» نمیتواند سلولها و مولکولها باشد(هر چند باید بحث کوانتومی درهمتنیدگی بررسی بشه)

هرجا که ویژگی جدیدی پا به عرصه وجود گذارد، موجود جدیدی نیز بوجود آمده.

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها
یک ایراد هم من شبیه این نظر گرفتم.

نمی دانم کجا آوردم، آهان پیدایش کردم:
این مثال دریا و امواج، نظر ایشون رو در مورد فلاسفه تایید میکنه، که قایل هستند که «وجود» نه معدوم میشود و نه موجود!
آب دریا به شکل های گوناگون درمیاید!

در مورد همان مثال انسان هم دارای مشکل هست، سلولهایی که در بدن x بوده الان به بدن y انتقال داده شده، این سلولها که نمیتواند هموقت به دو بدن تعلق داشته باشد؟

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

صوت هم همین هست و البته از سر من هم زیاد هست.

از سخنرانی های آیت الله جوادی آملی را داشتم گوش می دادم که مربوط به 30 سال پیش بود، اون قدر خش خش کرد و کیفیت صدا بد بود که اعصابم بهم خورد، اون هم در مترو داشتم گوش می دادم و هموقت دچار فشاری شبیه فشار قبر هم بودم! بعد وسط سخنرانی هم یکهو یک صدای عجیبی آمد شبیه صدای ریزش ساختمان که بعدا فهمیدم انگار بمباران وقت جنگ بوده! ولی انصافا با حرکت علامه جوادی آملی خیــــــــــــلی حال کردم، صدای بمب که آمد بلافاصله شروع کردند می فرمودند
یا غیاث المستغیثین یا غیاث المستغیثین یا غیاث المستغیثین...
فرمودیم شاید صوت بهتری بود، فیض بیشتری ببریم

27:

سلام
نه این جواب اگر باشد رد هست.
ابتدا مثال می زنم:
بدن انسان از ماده ساخته شده هست.(منظور اینجا ماده+انرژی هست که برای سادگی کار می گوییم ماده) (قبول)
در خارج چیزی به نام بدن و ماده و انسان نداریم و هر سه یکی هستند و این انتزاع عقل هست.

(قبول)
یا باید بگوییم جعل و ایجاد و اعدام (معدومیت! خودم الان اختراع کردم) به بدن انسان تعلق می گیرد که این ماهیت هست و انتزاع و نمی تواند درست باشد، یا اینکه باید فرمود اینجا خود ماده معدوم شده هست.

(نه قبول! رد)

جواب ما به جواب احتمالی ایشان این هست که 1-ممکن هست کل ایجاد و جعل روی ماهیات و به صورت انتزاعی باشد (که بعدا در این مورد صحبت می کنیم) و اصلا ایجاد کردن روی خود وجود نباشد 2- اینجا خود وجود معدوم نشده! که ایراد شما وارد باشد.

در مثال هم که نگاه کنیم نمی توان فرمود "ماده" معدوم شده و ...

بلکه ماده همان ماده هست که بود.

قفط از فرمی به فرم دیگر درآمده (مثلا از شکل مولکول های یک غذا، به شکل سلول های انسان در آمده) آیا با از بین رفتن بدن انسان، ماده از بین می رود؟ خیر (زمین سر جایش هست، کهکشان ها سر جایشان هستند، مواد کل عالم سر جایش هست.

از کل ماده نه چیزی جدا شده و نه چیزی به اون اضافه شده.

فقط بخشی از ماده به فرمی دیگر درآمده و در جایی دیگر ظاهر شده.

ولی نمی توان فرمود که کل ماده معدوم شده.




این مثال دریا و امواج، نظر ایشون رو در مورد فلاسفه تایید میکنه، که قایل هستند که «وجود» نه معدوم میشود و نه موجود!
آب دریا به شکل های گوناگون درمیاید!
خوب، فلاسفه بزرگی که من می شناسم همه می گویند این تنها یک مثال هست.
مشکل دیگر این مثال این هست که اگر یک ذره را از آب دریا بگیری به همان اندازه این دریا دارای نقص می شود.

(ولی این قابل تطبیق با اصل مثال که وجود باشد نیست، چون اصلا خارج از وجود فرضی نیست که بخواهند از اون چیزی کسر نمايند)
خود فلاسفه می گویند که مثال از یک جهت ذهن را نزدیک می کند و از جهت دیگر دور.

مثال بهتری که هست مثال نور و خورشید هست که اون هم مشکلات و نواقص خاص خودش را دارد.


یک راه جواب دادن به این مشکلی که خودم مطرح کردم (شکل مندی داخلی دریا) این هست که بگوییم:
1- درست هست که شکل دارد، ولی اگر این اشکال به تعدادی باشند، به نحوی که تمام اشکال ممکنه و حالات را داشته باشند اشکالی به وجود نخواهد آمد (اگر خاطرتان باشد مشکل این بود که داشتن یک شکل، در حقیقت نداشتن سایر اشکال هست که نقص و حد هست)
2- جواب بهتری هست که می گوید: "اصلا کامل با داشتن نقص کامل می شود" (واقعا باید از خود پرسید که آیا یک کامل هنگامی کامل هست که نقص را نداشته باشد؟ یا هنگامی که شامل اون نقص هم بشود؟ ولو اینکه اون نقص یک چیز موهوم و مرز و حد و خیالی و...

باشد؟)

28:

نه قبول
در خارج انسان داریم، ماده هم داریم و اینها غیر همند (حتی ممکن هست بدن هم داشته باشیم و بدن اگر صرفاً اسم خاصی نباشه غیر از این دو باشه)
پس مبنای هستدلال شما پذیرفته نیست


انسان همان «من» هست
«من» که سلولها و مولکولها نیست؟
اگر بود «من» نبود.

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

یا باید بگوییم جعل و ایجاد و اعدام (معدومیت! خودم الان اختراع کردم) به بدن انسان تعلق می گیرد که این ماهیت هست و انتزاع و نمی تواند درست باشد، یا اینکه باید فرمود اینجا خود ماده معدوم شده هست.

(نه قبول! رد)

جواب ما به جواب احتمالی ایشان این هست که 1-ممکن هست کل ایجاد و جعل روی ماهیات و به صورت انتزاعی باشد (که بعدا در این مورد صحبت می کنیم) و اصلا ایجاد کردن روی خود وجود نباشد 2- اینجا خود وجود معدوم نشده! که ایراد شما وارد باشد.
جواب شما و ایشان را به خود شما و ایشان وامیگذاریم

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

در مثال هم که نگاه کنیم نمی توان فرمود "ماده" معدوم شده و ...

بلکه ماده همان ماده هست که بود.

قفط از فرمی به فرم دیگر درآمده (مثلا از شکل مولکول های یک غذا، به شکل سلول های انسان در آمده) آیا با از بین رفتن بدن انسان، ماده از بین می رود؟ خیر (زمین سر جایش هست، کهکشان ها سر جایشان هستند، مواد کل عالم سر جایش هست.

از کل ماده نه چیزی جدا شده و نه چیزی به اون اضافه شده.

فقط بخشی از ماده به فرمی دیگر درآمده و در جایی دیگر ظاهر شده.

ولی نمی توان فرمود که کل ماده معدوم شده.
اینکه ما الان و با این مشاهدات محدود تغییر و تبدیل را میبینیم آیا به این معناست که به هیچ وجه معدوم شدن و موجود شدن ممکن نیست؟
مسلمه که اینطور نیست
لذا هستدلال شما جامع نیست
اما در مورد همین مواد هم بحث هست

انسان موجود جدیدی هست.
و گیاه و حیوان

چه بسا ترکیبات یا اونچه جمادات نام دارند، نیز جدید باشند.

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها
خوب، فلاسفه بزرگی که من می شناسم همه می گویند این تنها یک مثال هست.
باشه، در هر صورت معنا را رسانده.
و معنایش همان هست که بیان شد

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

مشکل دیگر این مثال این هست که اگر یک ذره را از آب دریا بگیری به همان اندازه این دریا دارای نقص می شود.

(ولی این قابل تطبیق با اصل مثال که وجود باشد نیست، چون اصلا خارج از وجود فرضی نیست که بخواهند از اون چیزی کسر نمايند)
خود فلاسفه می گویند که مثال از یک جهت ذهن را نزدیک می کند و از جهت دیگر دور.

مثال بهتری که هست مثال نور و خورشید هست که اون هم مشکلات و نواقص خاص خودش را دارد.
اگه هیچ مثالی نیست، و هیچ عبارت درستی نیست تا منظور فلاسفه را برساند
پس خودشان هم نمیدانند چه میگویند

29:

سلام،
چه طور قبول نیست در حالی که قبلا به عنوان جواب (از طرف آقای میلانی) فرموده بودین:

هرچند باید خودشان باشند تا جواب بدن، اما به نظرم جواب اینطوریه که:
«خب در خارج یک چیز بیشتر نیست، وجود و ماهیت و موجود همه شان یکی هستند، در تعقل هست که تفاوت دارند».

علاوه بر این به قول خودشان جعل و ایجاد و ....

محال هست که به ماهیت تععلق بگیرد، پس معدوم و موجود شدن به وجود تعلق میگیرد که همان ایراد قبلی پیش می آید
اینکه ما الان و با این مشاهدات محدود تغییر و تبدیل را میبینیم آیا به این معناست که به هیچ وجه معدوم شدن و موجود شدن ممکن نیست؟
مسلمه که اینطور نیست
لذا هستدلال شما جامع نیست
اما در مورد همین مواد هم بحث هست

انسان موجود جدیدی هست.
و گیاه و حیوان

چه بسا ترکیبات یا اونچه جمادات نام دارند، نیز جدید باشند.

حرف چیز دیگری بود،
حرف این بود که آقای میلانی یک مصداق را بیان کردند و از اون نتیجه گیری کردند که وجود دچار عدم شده هست.
در حالی که ما فرمودیم این وجود نیست که معدوم شده بلکه "یک موجود" هست که معدوم شده.
مثالی هم که آوردیم در همین راستا بود ، فرمودیم که با از بین رفتن یک شیء مادی نمی توان فرمود که "ماده" از بین رفته هست.


اگه هیچ مثالی نیست، و هیچ عبارت درستی نیست تا منظور فلاسفه را برساند
پس خودشان هم نمیدانند چه میگویند
هیچ مانندی، هیچ شبیهی، هیچ مثالی از تمام جهات شبیه خود شیء نیست!

می گوییم قیافه یک مداد مانند حرف الف کشیده هست.

البته که این مثال در یک جهت شبیه هست ولی از جهات دیگر نیست.



حالا بیاییم بگوییم پس هر کس مثال زده که مداد مثل الف کشیده هست خودش هم نمی دانسته چه می گوید؟
بعد هم پیش خودمان بخندیم

30:

بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام

قبول نیست، چون با مبانی خودم صحبت کردم، درمورد وجود و ماهیت حرف زیاد هست، حرفهای میلانی هم دلیل بر این نیست که انسان و بدن انسان یکی باشه، حرف آقای میلانی به نظر بنده باید برای مدافعین فلسفه اصالت وجودی مورد پذیرش باشه چون خودشان از ابتدا وجود و ماهیت را یکی گرفته اند.

اما بنده اصلاً کاری به وجود و ماهیت ندارم، قبلاً هم عرض کردم صحبت در این باب زیاده، ترجیح میدم مبانی فکری خودم رو دنبال کنم.

انسان «من»ی دارد، یک شی نمیتونه هموقت چند شی: ماده و بدن؛ باشه
و گرنه تناقض پیش میاد
نمیشه منطق رو زیر پاگذاشت.

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها
حرف چیز دیگری بود،
حرف این بود که آقای میلانی یک مصداق را بیان کردند و از اون نتیجه گیری کردند که وجود دچار عدم شده هست.
در حالی که ما فرمودیم این وجود نیست که معدوم شده بلکه "یک موجود" هست که معدوم شده.
مثالی هم که آوردیم در همین راستا بود ، فرمودیم که با از بین رفتن یک شیء مادی نمی توان فرمود که "ماده" از بین رفته هست.
بهتره مبانی فکری ایشون رو خودشون توضیح بدن
اما اینکه خود فلاسفه هم میگویند: موجود، وجود و ایجاد یکی هست.
بعد اینجا بگیم موجود غیر از وجود هست
پس حتماً عدم هست.

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها
هیچ مانندی، هیچ شبیهی، هیچ مثالی از تمام جهات شبیه خود شیء نیست!

می گوییم قیافه یک مداد مانند حرف الف کشیده هست.
عرض شد، ما از همان جهت که شبیه هست بررسی میکنیم
شما بگویید دقیقاً این مثال از کدام جهت شبیه هست
و اگه از همان جهت مشکل پیش آمد دیگه نباید فرمود هیچ مثالی کامل نیست
بلکه باید فرمود هیچ مثال و هیچ عباراتی برای توضیح نیست
یعنی هیچی نمیدانیم

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها
حالا بیاییم بگوییم پس هر کس مثال زده که مداد مثل الف کشیده هست خودش هم نمی دانسته چه می گوید؟
بعد هم پیش خودمان بخندیم
نه نمیخندیم
ولی اگه قراره با منطق مان صحبت کنیم
باید منطقی صحبت کنیم
نه هر تناقضی را به زبان بیاوریم

اگه هم قراره صرفاً باور کنیم، نباید هیچ حرفی بزنیم

31:


سلام علیکم
خوب ایراد شما به اصالت وجود چیست؟ (همان ایرادی که آقای میلانی فرمودند؟) اینکه اگر موجودی معدوم شود یعنی وجود معدوم شده هست؟

خوب من برای این مسئله دو تا سوال می پرسم: 1-آیا هنگامی که یک موجود خیالی معدوم می شود به معنای این هست که خیال معدوم شده باشد؟ 2-اگر موجودی که از ماده و اتم به وجود آمده معدوم شود به معنای این هست که کلا ماده یا اتم معدوم شده هست؟
باید بین این دو مطلب فرق گذاشت: ماده معدوم شده؟ یا این ماده معدوم شده؟ (و به شکلی دیگر تبدیل شده)

بهتره مبانی فکری ایشون رو خودشون توضیح بدن
اما اینکه خود فلاسفه هم میگویند: موجود، وجود و ایجاد یکی هست.
بعد اینجا بگیم موجود غیر از وجود هست
پس حتماً عدم هست.

نفهمیدم.
عرض شد، ما از همان جهت که شبیه هست بررسی میکنیم
شما بگویید دقیقاً این مثال از کدام جهت شبیه هست
و اگه از همان جهت مشکل پیش آمد دیگه نباید فرمود هیچ مثالی کامل نیست
بلکه باید فرمود هیچ مثال و هیچ عباراتی برای توضیح نیست
یعنی هیچی نمیدانیم
از جهت اینکه قطره نسبت به دریا هستقلال ندارد.

(دریای بی کران)

32:

سلام بر شما گرامی
ایراد زیاد هست، بماند
اما نظرات فلاسفه هم واقعاً مختلف هست
بنده هر جا با اصالت وجودی ها صحبت کردم
آخرش به اینجا رسید که مخلوق از خالق هستقلال ندارد
خب اگر واقعاً اصل مطلب همین هست
و بیشتر از این نیست
چه نیازی به چرخاندن و پیچاندن و وجود و ماهیت و .....

کردن هست؟

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

نفهمیدم.
یعنی شما میگویید، موجود غیر از وجود هست؟

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

از جهت اینکه قطره نسبت به دریا هستقلال ندارد.

(دریای بی کران)
اگر همین باشد و نه بیشتر
یعنی ابراز عدم هستقلال موجود از خدا
ایرادی ندارد و خیلی خوب هست

33:

با سلام

خواستم دو مطلب رو عرض کنم

اول در مورد مثال دریا و موج
بهتر هست این مثال ها را واقعی تر کنیم چون ماهیات تنها محدود به شکل نیست.

وقت و مکان را موج بدانیم مثلا و دریا را بدون مکان و وقت.


اینجا ست که کلا مثال هم غیر قابل تصور می شود!

دوم توجه کردن به خود بیننده هست.
اگر تمام ماهیات انتزاع ذهن باشد.

و در ذهن ما باشد.

باید بپذیریم که خود ما هم از اون جهت که خود را میشناسیم ( علم خودمان به خودمان) هم ذهنی هستیم.
و حال باید سوال کنیم چگونه خیالات می توانند دلالت بر واقعیت اصیل و بسیط وجود داشته باشند ؟
آیا غیر واقعی می تواند دلالت بر واقعی داشته باشد ؟

34:

سلام
از فرمایش شما یک نکته به ذهنم رسید: اصلا غیر قابل تصور داریم؟

آیا علم و معلوم و عالم بدون تصویر امکان پذیر هست؟
آیا اونچه بالاتر از تصور می دانیم، خودش به گونه ای دیگر صورت و شکل ندارد؟ مثلا می گوییم یک معقول مجرد از خیال شکل ندارد (یا هر شکلی که بخواهد می تواند به خود بگیرد) اما، باید بدانیم که اون معقول هر چند این شکل را ندارد، ولی باز یک شکلی دارد.


هر چیزی را که انسان ادراک می کند را می توان اینگونه شکل دار و مجسم و متعین و محدود و اندازه گیری شده و مقدور و متصور و ماهیت دار دانست.


مثلا محبت، یک ادراک هست که شکلش همان غضب نبودن و خنده نبودن و گریه نبودن و اضطراب نبودن و ماده نبودن و مادی نبودن و صورت مادی نداشتن! و ...

هست.

شاید بتوان فرمود که این شکل با اون شکل های خیالی متفاوت هست ولی تفاوت واقعا در کجاست؟ اگر اون اشکال را می بینیم، این اشکال را هم داریم می بینیم! اگر اون اشکال با نور روشن می شد این ها هم با نور روشن شده اند.

اگر اونها شکل و رنگ داشتند، اینها هم شکل و رنگ دارند.

این یکی از دلایلی هست که من زیاد خوشم نمی آید که ادراکات انسان را تقسیم بندی و مرزبندی کنم و نام یکی را عقل بگذارم و یکی را حس و...
چون نگاه که بکنیم می بینیم اون معقول ها هم یک جورهایی محسوس هستند! حالا نه اینکه با دست احساس شوند ولی داریم حسشان می کنیم.


دوم توجه کردن به خود بیننده هست.
اگر تمام ماهیات انتزاع ذهن باشد.

و در ذهن ما باشد.

باید بپذیریم که خود ما هم از اون جهت که خود را میشناسیم ( علم خودمان به خودمان) هم ذهنی هستیم.
و حال باید سوال کنیم چگونه خیالات می توانند دلالت بر واقعیت اصیل و بسیط وجود داشته باشند ؟
آیا غیر واقعی می تواند دلالت بر واقعی داشته باشد ؟
فکر کنم در صفحه اول یکی دو بار این موضوع بیان شد.
دو من: من راستین و من دروغین
درستش این هست که دو "من" وجود دارد.

و خیال نمی تواند واقعیت را نشان دهد (از یک جهت و در عین حال دارد همیشه صادقانه واقعیت را نشان می دهد از سمت دیگر.)
در مورد دو من:
من اول اون کسی هست که دارد نگاه می کند.

و ثابت می کنیم که بیننده مجرد از ماهیت اون چیزی هست که می بیند.
من دوم اون کسی هست که دیده شده هست.

و این بلااستثنا محدود و دارای چگونگی (ماهیت) هست.

اولی اصلی و دومی کاذب هست.
مثل انسانی که به آینه زل می زند و می گوید این من ام.

نکته مهمی که وجود دارد این هست که بیننده (باز از یک نظر و از یک سطح دیگر) مدام در حال تماشای خود هست و غیر از خود جایی را نمی بیند.

و می توان فرمود اونچه می بیند خودش هست.

(در جستار خیال در مورد انسانی که در خواب خودش را در خیال خود می بیند صحبت کردیم)
پس در مورد انسان و آینه می توان فرمود علاوه بر اونچه درون اون قاب شیشه ای منعکس شده، کل موجودات و اشکالی که در دیده حضور دارند همه آینه هستند و بازتاب.

و از این جهت که هستقلال ندارند و نقشی هم ندارند و نمی توانند منشاء کذب شوند پس همگی صادق هستند (هر چند به نظر دروغین یا دروغگو برسند)

35:

بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام

کلاً چه نیازی به مثال دریا و قطره و موج و دریا و ....

هست؟
ما هستدلال میکنیم که این موجودات نمیتوانند به خودی خود وجود داشته باشند
یعنی وابسته به اراده موجودی غیر خود هستند.

حالا آیا باید نسبت اون اراده و ما، نسبت دریا و موج باشد؟!!!!
یعنی وجود ما بخشی از وجود دریا باشد؟!
آیا اگر همچین چیزی بود، انسان به هیچ وجه میتوانست، احساس «من» بودن کند؟

همان هستدلالی که آوردیم و فرمودیم که «من» انسان غیر از «بدن انسان» هست، چون یک چیز نمیتواند هموقت چند چیز باشد، را برای این قسمت هم میآوریم.

پس وجود خدا، غیر از وجود مخلوقات هست.

اما درمورد ماهیت:
چه ایرادی هست که اینطور بگیم: بدن انسان، جزو ماهیت انسان نیست، بدن انسان خودش یه موجوده که انسان از اون هستفاده میکنه، برای ارتباط با دنیای مادی و ....
انسان همان «من» هست.
مابقی موجودات متفاوتی هستند.


36:

احسنت،
در حقیقت نیازی نیست.
ولی برای این هستفاده می شود که کسانی که بسیار وابسته به ماده و خیال هستند و نمی توانند مجرد از این دو باشند و اندیشه نمايند بتوانند راه بیافتند.

وگرنه همه می دانیم که این مثال ها در یک سری موارد شباهت که ندارد، تضاد هم دارد. و به جای اینکه انسان را نزدیک کند دور هم می کند.

همان هستدلالی که آوردیم و فرمودیم که «من» انسان غیر از «بدن انسان» هست، چون یک چیز نمیتواند هموقت چند چیز باشد، را برای این قسمت هم میآوریم.

پس وجود خدا، غیر از وجود مخلوقات هست.

ولی مسئله دیگر این هست که ما باید توجه کنیم همان طور که نقاشی موضوع مورد نظر ما را محدود می کند، کلام هم محدود می کند!!!!!!!!
چه بخواهیم با کلام اثبات کنیم، چه نفی کنیم، چه تشبیه کنیم، چه تنزیه کنیم، باز یکسری حد بر موضوعمان وضع کرده ایم.
بالاتر!
از عقل و فکر (بی کلام) هم بخواهیم یک موضوع را مورد مطالعه و مشاهده برنامه بدهیم باز اون را محدود کرده ایم.

الان ممکن هست ما به گونه ای از هستدلالمان نتیجه بگیریم که او هست.
ولی همین دو کلمه باید بررسی شود که آیا بدون نقص واقعا دارد موضوع را به درستی و کامل بیان می کند؟؟؟
آیا او فقط او هست؟ یعنی ظهور او تنها آیا در "او" هست؟ یا در من و تو و ایشان و اون و اونجا و اینجا و در تجرد از ضمیر نیز هست؟
آیا او (که در من و تو و ما هم ظاهر هست) فقط در هست هست؟ یا در نیست هم هست؟

باز هم چندین ایراد دیگر می توان به همین دو تا دانه کلمه گرفت که با اینکه می خواسته او را اثبات کند ولی ذهن را از او در مواردی دور هم کرده هست!!! (شبیه همان مثال قطره و دریا)


اینها همه لوازم هست.
و یک بیننده پشت این لوازم می خواهد خدای خودش را با این لوازم ببیند.

(حالا ما در هستدلال ممکن هست فکر کنیم فقط می خواهیم اثبات کنیم و نفی.

ولی این نفی و اثبات هم خودش یک نوع درک و مشاهده هست! اگر دقت کنیم)
و شاید گاهی بی ابزاری لوازم قوی تری باشد...

(ما با لوازم حتی خودمان را هم نمی توانیم درک کنیم! مثلا انسان خودش را پشت میکروسکوپ و تلسکوپ یا با هستفاده از آینه جیوه ای یا حتی با هستفاده از آینه ی علم و فلسفه و نطق نمی تواند درک کند.)


اما درمورد ماهیت:
چه ایرادی هست که اینطور بگیم: بدن انسان، جزو ماهیت انسان نیست، بدن انسان خودش یه موجوده که انسان از اون هستفاده میکنه، برای ارتباط با دنیای مادی و ....
انسان همان «من» هست.
مابقی موجودات متفاوتی هستند.

احسنت.
البته سوال نماينده می پرسد که خوب انسان پس هنگامی که مجرد از بدن هست چگونه هست؟
و همین سوال از شکل و چگونگی در حقیقت سوال از ماهیت و بدن هست.(دارد سوال نماينده می پرسد اگر این بدن را ندارد، پس بدنش کدام هست؟ آیا بدنی از جنس بخار سفید رنگ هست؟ آیا بدنش از جنس نطق و فکر و کلام هست؟ آیا بدنش از جنس دانایی هست؟...) مگر اینکه بگوییم انسان ماهیت ندارد! (یعنی نه این بدن، نه هیچ بدنی ندارد) که حرف بلندی هست و همین طوری نباید فرمود.

37:

بسم الله الرحمن الرحیم

قابل قبول نیست،
ما اگر اثبات کردیم، هست، هست.
ولی صحبت شناخت موضوع دیگری هست،
هرچند درباره شناخت هم کلام از هر لوازم دیگری بهتر هست.

شما حتی مثالها را هم باید با کلام بیان کنی
شناخت خودتان را هم باید با کلام برای خودتان بازگویی کنید

پس این حرف شما قبول نیست،
در حقیقت شما بدون هیچ مقدمه ای ادعا میکنید که کلام هم مانند نقاشی هست!!!

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

آیا او فقط او هست؟ یعنی ظهور او تنها آیا در "او" هست؟ یا در من و تو و ایشان و اون و اونجا و اینجا و در تجرد از ضمیر نیز هست؟
بله اگر اثبات کردیم، او هست، پس او فقط او هست.
این حرفها ضد منطق و ضد عقل هست
اصلاً پذیرفته نیست
که او(یا ه رموجودی)، موجودی غیر خود باشد

اگه منظور شما از «او» خدا باشد، خدا در جایی نیست، در مکانی نیست، محدود به جا و مکان نیست.
همین
همه جا و همه مکانها و همه وقتها را به قدرت خودش درک میکند
مثل روح انسان که با قدرتش بدنش رو درک میکنه
هر جای از بدنش رو درک میکنه
ولی روح انسان درون هیچ سلولی نیست،
شاید این تنها مثالی هست که بهتر از اون نباشه

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

اینها همه لوازم هست.
و یک بیننده پشت این لوازم می خواهد خدای خودش را با این لوازم ببیند.

(حالا ما در هستدلال ممکن هست فکر کنیم فقط می خواهیم اثبات کنیم و نفی.

ولی این نفی و اثبات هم خودش یک نوع درک و مشاهده هست! اگر دقت کنیم)
ما که خدا را درک نکردیم؟ ما مسئله ای زیر رو درک کردیم:
«در هستی باید موجودی بینیاز از غیر باشد و گرنه هستی وجود نمیداشت»
همین
باید دقیق بود.

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

البته سوال نماينده می پرسد که خوب انسان پس هنگامی که مجرد از بدن هست چگونه هست؟
و همین سوال از شکل و چگونگی در حقیقت سوال از ماهیت و بدن هست.(دارد سوال نماينده می پرسد اگر این بدن را ندارد، پس بدنش کدام هست؟ آیا بدنی از جنس بخار سفید رنگ هست؟ آیا بدنش از جنس نطق و فکر و کلام هست؟ آیا بدنش از جنس دانایی هست؟...) مگر اینکه بگوییم انسان ماهیت ندارد! (یعنی نه این بدن، نه هیچ بدنی ندارد) که حرف بلندی هست و همین طوری نباید فرمود.
هر بدنی داشته باشد، اونهم بدنی هست مثل این بدن
اونهم ابزاری هست برای درک دنیایی مثل این دنیا
هرچند فکر کنم فلاسفه میان صفات و ماهیات تفاوت قایل هستند
بحث ما هم روی ماهیات هست.

حالا ماهیت و وجود هر دو مد نظر بنده هست، ما با موجود سروکار داریم
نیازی به این تفکیک هست؟
در خارج چیزی هست، اون چیز، یک موجود هست.
و یا یک موجود نیست، اسمی هست که ما به مجموعه ای از موجودات نسبت دادیم
مثل: ساعت، و ....
(هرچند چه بسا اگه دقت به خرج بدیم، بنده با تعریف فعلی ماهیت را بیشتر قبول داشته باشم تا وجود را)

و بالاخره نفرمودید: «موجود غیر از وجود هست؟»

38:

با سلام

کسانی که قائل به اصالت وجود و وحدت وجود هستند در دو جا می توانند مورد اشکال پايه ی باشند.

و بلکه بیشتر

اول اینکه چون وجود تنها می تواند منشا وجود باشد پس معدوم دانستنِ حدود و قیود و ماهیات به این معناست که وجود منشا عدم بوده هست.
پس اصالت وجودی باید خودِ ماهیات را نیز رتبه ای از وجود بداند همانطور که برای وجود مراتب قائل هست.

پس معدوم دانستن ماهیت به معنای انکار خود اصالت وجود هست.

دوم اینکه خود مفهوم وجود و ماهیت را برای دو مصداق فرض بگیرد و چون هر دو نمی توانند اصیل باشند مجبور به انتخاب شود.

در حالی که هر دو مفهوم می توانند یک مصداق داشته باشند کما اینکه خود وحدت وجودی درمورد خدا می گوید صفات خدا عین ذات او هستند و همه گرچه در مفهوم متکثرند ولی در مصداق واحدند همانطور که انسان از جهتی عالم و از جهتی قادر هست ولی مصداق او یکی بیش نیست.


39:

من که نفهمیدم ایراد چیست؟

چه طور معدوم دانستن ماهیت (به عنوان انتزاعی از وجود) انکار اصالت وجود هست؟
الان من یک کوه را نگاه می کنم و می گویم در حقیقت این ها یک توده اتم هست که من از اون "کوه" را انتزاع کرده ام.

و "اتم" نسبت به "کوه" اصیل تر هست.

حالا با این معدوم دانستن کوه آیا اتم هم معدوم دانسته می شود؟ (در نگاه سطح پایین تر می توان فرمود که کوه اصیلتر و کوهپایه و دامنه مشتق و انتزاعی از کوه هستند، در سطح بالا می توان فرمود که همگی انتزاعی از معنی، نور و وجود هستند)

اصلا روی سخن شما با من هست؟ یا با سلمان هست؟ یا همین طوری این مطلب را فرمودید؟

در مورد دومی:
خوب الان مصداق کوهپایه و کوه و اتم در اونجا یک چیز هست، خوب که چه؟

40:


سلام محمد حسین گرامی

کوهِ انتزاع شده نیز خود یک وجود هست.

معدوم نیست.

و "اتم" نسبت به "کوه" اصیل تر هست.

اگر منظور شما از اصیل همان علت و معلول و صاحب اثر بودن یا شدت و ضعف وجودی یا مراتب وجودی و تشکیک در وجود باشد، بله کوه اصیل هست و اتم اصیل تر.

ولی هر دو وجود هستند و صاحب اثر.

اما در نظر کسانی که ماهیت را در تقابل با وجود می دانند و ماهیت را معدوم بدانند.

اصیل در مقابل غیر اصیل و وجود در مقابل عدم هست پس مثلا کوه صاحب اثر نیست.

ولی اتم ها صاحب اثرند.

و چرا کوه صاحب اثر نیست چون امر عدمی هست.



اصلا روی سخن شما با من هست؟ یا با سلمان هست؟ یا همین طوری این مطلب را فرمودید؟
می خواستم در این بحث شرکت کنم و مطلبی و نکته ای بگویم.

که اگر برای شما جای سوال شد به دنبال جواب باشید و اگر نکته ای مفید داشت بهره ای برده باشید و اگر اشکالی داشت ما را مستفیض بفرمایید.

در مورد دومی:
خوب الان مصداق کوهپایه و کوه و اتم در اونجا یک چیز هست، خوب که چه؟
ماهیت مصداق ندارد.

ولی وجود مصداق دارد.
در صورتی ماهیت مصداق ندارد که معدوم دانسته شود.

یعنی شما چیزی را درک کرده اید و اسمش را گذاشته اید ماهیت ولی فرموده شود معدوم هست و مصداق ندارد.

41:


سلام
خیلی ارادت داریم

اول اینکه چون وجود تنها می تواند منشا وجود باشد پس معدوم دانستنِ حدود و قیود و ماهیات به این معناست که وجود منشا عدم بوده هست.
پس اصالت وجودی باید خودِ ماهیات را نیز رتبه ای از وجود بداند همانطور که برای وجود مراتب قائل هست.

پس معدوم دانستن ماهیت به معنای انکار خود اصالت وجود هست.
من که نفهمیدم ایراد چیست؟

چه طور معدوم دانستن ماهیت (به عنوان انتزاعی از وجود) انکار اصالت وجود هست؟
الان من یک کوه را نگاه می کنم و می گویم در حقیقت این ها یک توده اتم هست که من از اون "کوه" را انتزاع کرده ام.

کوهِ انتزاع شده نیز خود یک وجود هست.

معدوم نیست.

نه،
کوه هنگامی که بحث اتم پیش می آید معدوم معدوم معدوم هست.
کوه کجاست؟
هستدلال سلمان را توجه کردید؟
(البته این طور که من متوجه شدم) می فرمودند در یک جا دو چیز که نمی تواند باشد!

الان فرض بفرمایید مکان را به سلول های یک سانتیمترمکعبی تقسیم کردیم.

در یکی از این سلول ها یا یک تکه کوه برنامه دارد، یا یک مقدار اتم، یا هر دو، یا هیچ کدام.
هر دو اشتباه هست چون هموقت که نمی تواند هم کوه در اون مکان باشد و هم اتم! مگر اینکه هر دو در حقیقت یک چیز باشند! که در اینجا باید دید از چه دیدی کدام اصیل تر هست، کدام حقیقی تر و راستین تر هست.

(ولی حداقلش این هست که هموقت نمی تواند دو چیز متفاوت اون در اون مکان محدود باشند، مثلا هموقت نمی تواند 1 سانتی متر مکعب اتم و 1 سانتی متر مکعب کوه در ابعاد یک سانتی متر مکعب از مکان باشد)

اگر منظور شما از اصیل همان علت و معلول و صاحب اثر بودن یا شدت و ضعف وجودی یا مراتب وجودی و تشکیک در وجود باشد، بله کوه اصیل هست و اتم اصیل تر.

ولی هر دو وجود هستند و صاحب اثر.

اما در نظر کسانی که ماهیت را در تقابل با وجود می دانند و ماهیت را معدوم بدانند.

اصیل در مقابل غیر اصیل و وجود در مقابل عدم هست پس مثلا کوه صاحب اثر نیست.

ولی اتم ها صاحب اثرند.

و چرا کوه صاحب اثر نیست چون امر عدمی هست.

بله، هنگامی که حرف از اتم می آید دیگر صحبت کردن از کوه مسخره هست.

کوه در برابر اتم عدم محض هست (البته اگر نگاه را بچرخانیم و از بالا به پایین نگاه کنیم شاید بتوان برعکس این را فرمود، حالا...

فعلا که نگاهمان را از این سمت گرفته ایم...

بعدا تعمیم می دهیم.)
این حرف به نظر من درست هست.
دقیقا مثل همان مکان که فرمودیم دو ذره با حجم x در فضایی به ابعاد x نمی گنجند و این دو در حقیقت یکی هستند اینجا هم می گوییم
یک اثر دو صاحب اثر نمی تواند داشته باشد (وگرنه یا آش شور می شود...) چون اثر دو موثر در یک مکان مشخص جا نمی شود. (این را من در مورد خدا هم می گویم...

و ما رمیت...)


می خواستم در این بحث شرکت کنم و مطلبی و نکته ای بگویم.

که اگر برای شما جای سوال شد به دنبال جواب باشید و اگر نکته ای مفید داشت بهره ای برده باشید و اگر اشکالی داشت ما را مستفیض بفرمایید.
لطف و بزرگی و متانت شما را می رساند

ماهیت مصداق ندارد.

ولی وجود مصداق دارد.
در صورتی ماهیت مصداق ندارد که معدوم دانسته شود.

یعنی شما چیزی را درک کرده اید و اسمش را گذاشته اید ماهیت ولی فرموده شود معدوم هست و مصداق ندارد.

اینکه ماهیت مصداق ندارد را من نمی فهمم.
و همین طور اینکه وجود مصداق (یا مثال) دارد.

نه نمی فهمم
مصداق برای جزئی کلی من می فهمم یعنی چه.

مثلا : کلی-انسان مصداق-محمد حسین یا مثلا: کلی-نوشته مصداق-این نوشته
ولی اینکه ماهیت و وجود مصداقشان چیست؟ فکر کنم همه چیز باشد و هر دو هم مصداق داشته باشند.

مصداق وجود: این وجود، اون وجود...

مصداق ماهیت: این چگونگی، اون چگونگی...
و حالا از اینکه مصادیقشان یکی هست باید فهمید که کدام اصیل تر هست.
کدام اصل و کدام فرع هست.

42:

ممنون از لطف شما

فقط شرمنده الان ذهنم متمرکز نیست.فقط یک سوال دارم

شما ماهیت ( حدود اشیاء) را معدوم می دانید یا خیر ؟

43:

بله، من ماهیت را در اصل معدوم می دانم.
در بالاترین سطح دید، من زیاد روی وجود هم مطمئن نیستم.
بگذارید من هم یک ایراد به اصالت وجود بگیرم (علاوه بر ایراد هایی که در جستار مربوطه عرض کردم) :

می دانید چیست؟، من عاشق این هستم که سهروردی بحث را از روی وجود آورد روی نور.

بگذارید مشخص تر بگویم،
در قراون هیچ وقت نمی بینیم خداوند خودش را با صفات مفعولی یا خود افعال توصیف کرده باشد!
اگر نگویم هیچ، باید فرمود کمتر جایی می توان یافت که خدا فرموده باشد که من دانایی هستم!.

قدرت هستم!، مشاهده هستم!.
یا حتی در نقش مفعولی خود را بیان کرده باشد و فرموده باشد من مشاهده شده هستم، من مقدور هستم، من معلوم هستم،
حتی اگر این دو نوع از صفات را هم بیان کرده باشد، طوری بیان شده که جنبه فاعلی به صورت قوی تر و جلوتر آمده!
گویا قراون جنبه فعلی و مفعولی را مشتق از جنبه فاعلی می داند.

البته من به شخصه همه چیز را از خدا می دانم، یعنی هم فعل و هم فاعل و هم مفعول را همه از خدا می دانم.

و غیر از خدا هیچ چیز را مستقل نمی دانم و اصیل نمی دانم.

اما برگردیم به مشکلی که کلمه "وجود" دارد (به نظر من البته) وجود بخش فاعلی را به خوبی نشان نمی دهد، بخش مفعولی را هم به خوبی نشان نمی دهد.

بیشتر دارد خود فعل را نشان می دهد.

(یعنی بین وجودبخش و وجوددار و وجودداشتن، بخش آخر را بیشتر نشان می دهد)

------------------
اینجا باید یک بحثی بکنیم و بررسی کنیم که در بین این سه قسم (فعل و فاعل و مفعول) اصالت با کدام هست؟ (از نظر کلامی که من با قدرت همان طور که فرمودم اعتقاد دارم خدا خودش را با اسماء فاعلی می خواند و کمتر با حالت دیگر می خواند (شاید هم اصلا موردی نیابیم))
---------------
با این دیدگاه شاید بتوان فرمود: می توان مرتبه ای را بیان کرد که در اون وجود نیز وجود نداشته باشد و اونجا فقط خدای رحمن باشد و بس.

مرتبه ای که نور باشد و روشن شده ای نباشد.

مرتبه ای که قادر باشد ولی مقدوری نباشد... متکلم باشد ولی کلام نباشد، عالم باشد ولی نه تنها معلوم نباشد، بلکه خود علم هم نباشد.

یک سوال: به نظر شما "وجود" بزرگتر هست یا عالمی که وجود را دارد درک می کند؟ (درست یادم نیست ولی گویا در حدیثی خواندم که درک نماينده بزرگتر از درک هست)

(خوب در این مقام سخن و فکر هم نیست مطمئنا که بتوان از اون سخن فرمود، همین طور چیز مشهودی نیست که بتوان دید، پس...)

44:



اینکه فرموده شود در اصل معدوم هستند، در واقع نگاه امکانی به وجود هست.

یعنی شما پذیرفته اید که ماهیت وجود دارد و معدوم نیست.

لکن می تواند نباشد و این ضرورت بودن را از او می گیرید.

و اسم اون می شود ممکن الوجود در مقابل واجب الوجود.

پس در واقع شما ماهیت را معدوم نمی دانید ولی وجود را هم برای او ضروری نمی دانید.
و با این توضیح ماهیت، وجود دارد.

و وجود هم موثر خواهد بود.

مثلا شما این قیاس را ببینید :

کوه همان حدود وجود هست.
حدود همان ماهیت هست.
ماهیت اثر وجود هست.
اثر وجود ، خودش وجود هست.

( وجود منشا عدم نمی شود و چیزی جز وجود درک نمی شود)

پس ماهیت ، وجود هست.
وجود، صاحب اثر هست و اصیل هست.
پس کوه وجود هست و اصیل هست و صاحب اثر هست.
پس ماهیت وجود هست و اصیل هست و صاحب اثر هست.



در بالاترین سطح دید، من زیاد روی وجود هم مطمئن نیستم.
بگذارید من هم یک ایراد به اصالت وجود بگیرم (علاوه بر ایراد هایی که در جستار مربوطه عرض کردم) :

می دانید چیست، من عاشق این هستم که سهروردی بحث را از روی وجود آورد روی نور.

بگذارید مشخص تر بگویم،
در قراون هیچ وقت نمی بینیم خداوند خودش را با صفات مفعولی یا خود افعال توصیف کرده باشد!
اگر نگویم هیچ، باید فرمود کمتر جایی می توان یافت که خدا فرموده باشد که من دانایی هستم!.

قدرت هستم!، مشاهده هستم!.
یا حتی در نقش مفعولی خود را بیان کرده باشد و فرموده باشد من مشاهده شده هستم، من مقدور هستم، من معلوم هستم،
حتی اگر این دو نوع از صفات را هم بیان کرده باشد، طوری بیان شده که جنبه فاعلی به صورت قوی تر و جلوتر آمده!


البته من به شخصه همه چیز را از خدا می دانم، یعنی هم فعل و هم فاعل و هم مفعول را همه از خدا می دانم.

و غیر از خدا هیچ چیز را مستقل نمی دانم و اصیل نمی دانم.

اما برگردیم به مشکلی که کلمه وجود دارد (به نظر من البته) وجود بخش فاعلی را به خوبی نشان نمی دهد، بخش مفعولی را هم به خوبی نشان نمی دهد.

بیشتر دارد خود فعل را نشان می دهد.

(یعنی بین وجودبخش و وجوددار و وجودداشتن، بخش آخر را بیشتر نشان می دهد)


اینجا باید یک بحثی بکنیم و بررسی کنیم که در بین این سه قسم (فعل و فاعل و مفعول) اصالت با کدام هست؟ (از نظر کلامی که من با قدرت همان طور که فرمودم خدا خودش را با اسماء فاعلی می خواند و کمتر با حالت دیگر می خواند (شاید هم اصلا موردی نیابیم))

با این دیدگاه شاید بتوان فرمود: می توان مرتبه ای را بیان کرد که در اون وجود نیز وجود نداشته باشد و اونجا فقط خدای رحمن باشد و بس.

مرتبه ای که نور باشد و روشن شده ای نباشد.

مرتبه ای که قادر باشد ولی مقدوری نباشد... متکلم باشد ولی کلام نباشد، عالم باشد ولی نه تنها معلوم نباشد، بلکه خود علم هم نباشد.

یک سوال: به نظر شما "وجود" بزرگتر هست یا عالمی که وجود را دارد درک می کند؟ (درست یادم نیست ولی گویا در حدیثی خواندم که درک نماينده بزرگتر از درک هست)

(خوب در این مقام سخن و فکر هم نیست مطمئنا که بتوان از اون سخن فرمود، همین طور چیز مشهودی نیست که بتوان دید، پس...)
حرف های قشنگ و قابل تاملی هستند.

اگر چه خیلی به مذاق من خوش می آید و به ذهن می نشیند ولی اشکال کار این هست که سپس پس مجهول ماند !


به نظر شما "وجود" بزرگتر هست یا عالمی که وجود را دارد درک می کند؟

به نظر من عالم از غیر مدرکات خود، کوچکتر هست.


البته اینجا می توان بحث سنخیت یا عدم سنخیت بین علت و معلول و عالم و معلوم را هم پیش کشید ...


45:

سپس پس واقعا چیزی نیست که قابل بیان باشد.

(همان طور که فرمودم اینجا سخن نیست)
شاید یکی از اهداف این جستار هم تفکر پیرامون همین پس هست (البته اگر بشود)
من و سلمان به این سوال که "فلسفه فلسفه چیست؟" جواب دادیم، شما هم نظر خودتان را بفرمایید.

همین طور در مورد اینکه بالاتر از عقل چیست؟ و اینکه "چرا چرا؟"
------------------------------

به نظر من عالم از غیر مدرکات خود، کوچکتر هست.

مگر غیر مدرک هم داریم؟
اگر داریم به من بگویید چیست؟
(هر چه اشاره کنید، حتی اگر به خارج از خودتان اشاره کنید، در حقیقت دارید درون مدرکات خودتان دور می زنید-اصطلاح علمی اش هم تاب خوردن یا دور دور کردن هست)
این غیر مدرک هم در حقیقت مدرک هست! اونجا که بهش اشاره می کنیم که غیر مدرک هست هم باز مدرک هست ...

اونجا که فکر می کنیم نمی دانیم هم می دانیم...

(علم ضعف و قوت دارد ولی درش خلاء و نیستی نیست)

سوال:
اگر می شود چیزی که تا حالا به هیچ وجه، هیچ جنبه ای از اون را درک نکرده اید (حتی اسمش را هم نمی دانید، یا نمی دانید چیست) را برای من نام ببرید.

اگر چه خیلی به مذاق من خوش می آید
به یک نظر: نباید احساسات را در هستدلال دخالت داد.
به یک نظر دیگر: باید به خوبی احساسات را نگاه کرد، و از غیر پاکشان کرد، و بعد به عنوان هستدلالی قوی از اونها هستفاده کرد.

(مثلا من احساس می کنم که در عمق وجود خودم، رشد و بقا را می خواهم، پس رشد و بقا حق هست)

46:

بسم الله الرحمن الرحیم

کجا همچین حرفی زدم؟
بنده میگم:
  1. اگر کوه موجود خارجی هست، چیزی به نام اتم وجود ندارد
  2. اگر اتم موجود خارجی هست، کوه صرفاً اسمی هست برای مجموعه ای از اتم ها
  3. اگر هم اتم و هم کوه هر دو موجود هستند، و اتم فرضاً اون موجود مادی مبنایی و پايه ی باشد، کوه یک موجود غیرمادی هست.

میگم: نمیشه، یک چیز، چیز دیگری باشه.


47:

ای بابا،
شرمنده ام،
اشتباه فهمیدم پس

48:

فکر می کنم نظر شما این هست
نمی دانم معنا ندارد و نمی دانم یعنی نیست بودن.
ولی من می گویم
نمی دانم وجود دارد.

مثل بدیهی بودن وجود هست.


49:

نه نه نه
برعکس،
نظرم این هست که "نمی دانم" وجود دارد،
"نمی دانم" معنی دارد،
و بالاتر اینکه (خود نمی دانم را و نیز) تمام چیزهایی که نمی دانم را می دانم.

50:


تمام چیزهایی که نمی دانم را می دانم
در وقت اکنون و در مکان کنونی چیزی را که نمی دانید، می دانید.

به نظر شما تناقض چه معنایی دارد ؟


51:

تناقضی نیست،
نوع علم هست.

(شاید بتوان فرمود مرتبه یا ضعف و قوت، بررسی نکردم ولی)
خیلی راحت می شود نگاه کرد و فهمید:

سوالی که من از شما پرسیدم را که شما جواب ندادید که
(خواهش کردم از چیزی که هیـــــــــچ چیز از اون نمی دانید صحبت کنید)

52:

معمولا می گویند در مورد چیزی بگو که می دانی و در مورد چیزی که نمی دانی سخن مگو.
واقعا نمی دانم چه قصدی دارید از این سوال ولی سخن من روشن هست.
شما وقتی نوشته های اینجا یا یک کتاب را شروع می کنید و می خوانید، نمی دانید آخرش چیست و اصلا هم نمی دانید همه ی اونها چه هستند ولی می دانید که هستند و نوشته هم هستند.
واقعا اون قدر نمی دانم که می دانید هیچ از انها نمی دانید، هست که جایی برای مثال نمی گذارد.
نمی دانم شاید تفاوت من و شما در تعریف من باشد یا در تعریف علم و عالم و یا در علیت و سنخیت و یا ...

53:

سلام
ببخشید نوشته زیر یک مقدار مبهم هست، ظهر داشتم می نوشتمش، وقت نشد، الان هم آمدم درستش کنم زدم بدتر خرابش کردم.

شرمنده، اگر منظورم را نگرفتید، بعدا جای این یکی دیگر می نویسم
سلام و وقت به خیر

واقعا نمی دانم چه قصدی دارید از این سوال ولی سخن من روشن هست.

قصدم را که روشن کردم،
می خواهم شما در مورد چیزی که فکر می کنید نمی دانید صحبت بکنید، بعد من به شما نشان دهم که همه اونچه فکر می کنید نمی دانید درون دایره ی دانسته های شماست و بعد نشان دهم که اصلا برای هیچ انسانی چیزی به نام "خارج از مدرکات" وجود ندارد که ندارد که ندارد...

(البته شاید بتوان فرمود که ادراک نماينده و نوع دیگری از ادراکات خارج هستند که باز همین می شود، بماند...)

شما وقتی نوشته های اینجا یا یک کتاب را شروع می کنید و می خوانید، نمی دانید آخرش چیست و اصلا هم نمی دانید همه ی اونها چه هستند ولی می دانید که هستند و نوشته هم هستند.

خوب،
1.اول باید چند نکته را نشان دهم:
این نمی دانم شما چیست؟ این نمی دانم که شما ذکر کردید نسبت بین دو دانــــــــــش هست!!!!!!!
دانشی که الان دارید،
و دانشی که بعدا خواهید داشت.
و بسیار بسیار جالب هست که شما به اونچه بعدا خواهید دانست نیز دانش دارید!!! (درست هست؟)
ببینید: شما در حقیقت می فرمایید الان من دانشی دارم، و نیز می دانم که چیزی هست که نمی دانم، و می دانم که با این روش (مطالعه کتاب) بعدا بر دانش من اضافه کرده خواهد شد، و می دانم که این دانشم نسبت به اون دانشم که بعدا (در وقت بعد) خواهم داشت کم رنگ تر هست (ضعیف تر هست، ناقص تر هست، کم جزئیات تر هست) و ...

می بینید؟ شما دارید به خارج از محدوده دانایی خودتان اشاره می کنید ولی عملا داخل دانایی شماست.
شما می فرمایید چیزی هست که من نمی دانم.

ولی باید بدانیم که خود این نادانی در دانایی شماست. شما دارید به دور اشاره می کنید و آینده.

در حالی که این آینده و دور همینجا هست و همین الان.
شما می فرمایید در کتاب چیزی هست که من نمی دانم.

ولی همین نادانی را می دانید!!! و هم اون دانایی ثانویه را که برنامه هست بدست بیاورید هم می دانید (وگرنه نمی فرمودید نسبت دانایی اولیه به دانایی ثانویه نادانی هست!!! و نمی توانستید جنس نادانی را بفهمید! و کسی که جنس نادانی را نفهمد نمی تواند ابدا اون را حل کند)

2.جهل مرکب
این طور بگویم که نادانی نسبی هست.

همان طور که عدم نسبی هست.

این طور نیست که چیزی نباشد و بعد یکباره به وجود بیاید. بلکه این طور هست که موضوعی که برای انسان کمرنگ هست و در حالت کلی به سر می برد، به وسیله ای (مثلا مرور وقت یا مطالعه کتاب) برای انسان روشن تر و پر رنگ تر می شود، از حالت کلی به حالت جزئی می رود (حتی این را هم شاید نتوان فرمود، حتی کمرنگی و پررنگی را هم نتوان فرمود، بماند...)
یک جمله ای دارد فخر الدین راضی که " اون‌کس که نداند و نداند که نداند// در جهل مرکب ابدالدهر بماند"
خلاصه کلام اینکه جهل مرکب اگر بود، انسان قدم از قدم نمی توانست بر دارد،
یا این طور بگوییم: جهل مرکب اگر هست، انسان نمی تواند اون را به هیچ وجه تشخیص دهد.
یعنی نه می تواند اون را تفکر کند، نه بیاموزد! نه ببیند...

3.انسان دارد فطرت خودش را مطالعه می کند.
شما ممکن هست گمان کنید که انسان در حال مطالعه جهان هست، ولی من این را رد می کنم.
4.کسی که سوال نداشته باشد با مطالعه جوابی نخواهد گرفت
برای اینکه روشن تر شود این قضیه، باید بپرسم:
آیا یک خر، با هزار بار مطالعه کتاب دانا می شود؟
سوال دوم: شما به صحرا رفته اید و در زیر پای شما پر از سنگ های قیمتی هست ولی شما چون ارزش این سنگ ها را نمی دانید به اونها توجه نمی کنید، آیا این سنگ ها را با خود از اونجا بیرون می آورید؟
5.درک نادانی مستلزم کسی هست که در مرتبه ای بالاتر دارد دانایی و نادانی را می بیند.
فکر نکنم به توضیح نیاز داشته باشد.


54:

این جمله عطار را خیلی دوست دارم: کاف کفر خوشترم آید ز فای فلسفه!!!!
شاید این یک ایراد بسیار زیبا از فلسفه باشد.
در پایین توضیح هستاد دینانیرا در این خصوص آورده ام.

یک نظر هم خودم دارم که کفر فعل خداست و فلسفه کار انسان! (اون هم انسان خداجو که هنوز خدا را نیافته! و معلوم نیست با این وضعیت و این روش اصلا بیابد؟ یا خیر؟)



55:

سلام و وقت به خیر
وجود دارد.

من یک درخت را درک می کنم ولی می دانم که درخت نیستم و تمام درخت را هم درک نکردم.
مگر اینکه بگویید علم اجمالی شما به شما دروغ می گوید.

شما دارید به خارج از محدوده دانایی خودتان اشاره می کنید ولی عملا داخل دانایی شماست.

خیر بعدا چیزی که نمی دانستم اضافه کرده میشود.

پس دانایی بعدی عملا داخل دانایی من نیست.

بلکه تنها دانایی مجمل عملا در علم من بود.

و واقعا چیزی که نمی دانستم به دانایی من اضافه کرده شد و من از پیش به علم اجمالی مطمئن بودم که علم تفصیلی هست.


56:

قبول دارید "عدم" نسبی هست؟ (یا اینکه می فرمایید "نبودن" واقعا بودن هست؟)

57:

سوالتان مبهم هست.

لطفا بیشتر توضیح دهید.

بهتر هست بگوییم وجود نسبی هست.


58:

وجود را عرض نکردم،
سوالم این بود که به نظر شما در خارج چیزی به نام "نیستی" هست؟ یا نه؟
اگر هست، چگونه وجود دارد؟

59:


بنا به اصالت وجود، نیستی وجود ندارد.

هر چه درک می کنیم و هست ، وجود هست و لاغیر.

اگر هست، چگونه وجود دارد؟

اگر منظور سوال را درست درک کرده باشم.
بنا به اصالت وجود، چگونگی اون به نحو تشکیکی هست.


60:

شما اصالت وجودی هستید؟
به هر حال من می خواستم نظر خودتان را بدانم.
اگر این نظر خودتان هست:


اگر یک مخالف نظرتان بیاید بگوید که نه! عدم وجود دارد.

من عدم را یافته ام! مثلا عدم اون کتاب در اینجا.

یا عدم اجداد و رفتگان ما در امروز یا...
شما جوابتان به این فرد چیست؟



(من که می گویم هر چه هست در وجود هست، عدم به صورت مطلق وجود ندارد و عدم نسبی هست و نسبت بین دو موجود هست و همین عدم نسبی هم درون وجود هست - من بعدا همین را در مورد معلومات خواهم فرمود.

نامعلوم وجود ندارد.

نادانی نسبی هست و نسبت بین دو معلوم هست! و خارج از دایره ی مدرکات و معلومات معلومی وجود ندارد)

61:

من نظر مشخصی ندارم.

چون هنوز کاملا برایم مطلب روشن و اثبات نشده هست.

گرچه بیشتر به سمت اصالت وجودم ولی ابهاماتی باقی هست.


62:

هر چند از الیاس پرسیدید ولی اجازه بدید مثال رو کمی باز کنیم
بگمانم شما خواستید بگید که «ماهیات هم مثل عدم هستند»

سوال: چرا «مفاهیم مرتبط با ماهیات رو مثل مفهوم عدم» گرفتید؟

63:

سلام

ماهیات آمیخته ای از عدم و وجود هستند (به نظر من)
چگونگی، شکل، ما هی و کلا هر چه که عقل بتواند اون را معقول کند آمیخته ای از نقص و کمال هست، آمیخته ای از وجود و عدم!

از روی همین اختلاف و شباهت هست که انسان می تواند اشیاء را ببیند (بهتر هست این طور بگویم که می تواند اون ها را تحت دید خود در آورد)

اگر هیــــــــــــــــــچ اختلافی در مشاهدات یک نفر نباشد، هیـــــچگاه نمی تواند اون شیء را ببیند و بفهمد و در عقل خود معقول کند و در خیال خود اون را تخیل کند.

فرض بفرمایید موجود الف با محیط اطرافش اختلاف رنگ نداشت! (مثل این آفتاب پرست ها که می روند در تریپ هستطار ) ، همین طور اختلاف شکل هم نداشت، همین طور اختلاف وجودی هم نداشت اصلا با خود بیننده که ما باشیم هم اختلاف وجود نداشت چطور می توانستیم این موجود را در یابیم؟ چگونه ادراک ما قادر به درک چنین موجودی بود؟ (اصلا آیا این موجود، موجود بود؟)

پس هر ماهیتی معادل یک عدم هست.

مستلزم یک مرز هست که اون را از غیر تمیز دهیم.

64:

سلام

اول اینکه به نظرم بهتره که این موضوع ماهیت ماهیات (!) رو در تاپیک(جستار) دیگری دنبال کنیم

پس شما میگید: «ماهیات عدمی هستند» چون «عقل اونها را معقول میکند؟»

- «عقل اشیاء را معقول میکند» چون «با هم اختلاف دارند»

خوب سوال:
چرا هر چیزی که عقل معقول کند، عدمی است؟

65:

بسیار عالی،
بنده هم موافقم، اگر مایل هستید می خواهید این نوشته ها را هم منتقل کنید.



پس شما میگید: «ماهیات عدمی هستند» چون «عقل اونها را معقول میکند؟»

- «عقل اشیاء را معقول میکند» چون «با هم اختلاف دارند»

خوب سوال:
چرا هر چیزی که عقل معقول کند، عدمی است؟
آمیخته ای از وجود و عدم.
اگر شیئی عدم محض بود دیدنش غیر ممکن بود، (این را فکر کنم قبول داشته باشید)
اگر شیئی وجود محض هم بود باز دیدنش غیر ممکن بود.
چون اگر اختلافی وجود نداشت، فرقش را با سایر اشیاء متوجه نمی شد،
فرقش را با خود بیننده نمی فهمید، فرق شیء را با خود "دیدن" نمی فهمید، فرقش را با غیر نمی فهمید، اصلا فرق بودنش را با نبودنش نمی فهمید.

66:

ظهور و شکوفايی ذهن، در فرآيند معنابخشی به محيطِ اطراف به واسطه ی منسوب کردنِ معنا به داده های موجود صورت می پذيرد.

درنتيجه، حياتِ ذهنی حاصلِ واکنشی موفق هست به يک "هنوز-معنا-ندارد"((horror vacui semantici : زيرا بی نظمیِ حاصل از بی معنايی، "نفس يا خود/ Self "را تهديد به از هم گسيختگی و غرق شدن در ديگربودگیِ "بيگانه ساز"ی می نمايد، که برای "نفس/خود" به مثابهِ "هيچ بودگی" هست.

اين وحشتِ ازلیِ فنا و نيستی، "نفس/خود" را وادار می سازد شکاف های معنايی را، با هر معنايی که بتواند در چارچوبِ محدوديت ها، توانايی ها و پيشرفت های فرهنگ جمع آوری نمايد؛ پُرکند.

اين معنادهی به هستی، يا واکنشِ "نفس/خود" به "غيرِخود" (به بيانِ فيشته)، ريشه در ميراث و بسط، نگهداری و ارتقاءِ "روايت ها" دارد (روايت هايی مانندِ هايشانتِ فردی، تجربه ی روزمره، هايشانتِ اجتماعی، ارزش های خانوادگی، نظرياتِ علمی، باورهايی که ريشه در عقلِ سليم (حس مشترک) دارند، و غيره).

اين روايت ها به لحاظِ عقلی و موردی (و گاه تماما) کنترل شده و از پيش داده شده اند و به طورِ مداوم به واسطه ی داده هايی که لازم هست تطبيق و شرح دهند، به چالش کشيده می شوند.

به لحاظِ تاريخی، تکاملِ تدريجیِ اين فرايند به سمت کمالِ مطلوب، منجر به توصيفی مدام درتغيير، غنی تر و مستحکم ترِ از جهان می شود.

67:

انسان فکر را هدایت می کند؟ یا فکر انسان را هدایت می کند؟

68:


سلام،
اصلا به هیچ وجه این مطالبی که فرمودید را دوست ندارم.
اول اینکه یک مقدار نا مفهوم صحبت فرمودید.
دوما به قول یکی از دوستان، این صرفا یک ادعا هست، نه اثبات.
روی چه حساب فرموده شده که پیدایش ذهن در یک فرآیند ذهنی هست؟ به نظر من این فرآیند ذهنی پیدایشش درون ذهن هست!
مثل این می ماند که بگوییم ظهور ماه در فرآیند نور دهی به زمین هست! خوب به نظر من باید بگوییم که فرآیند نور دهی زمین در ظهور ماه هست.
البته همان طور که فرمودم یک مقدار متن مبهم هست، معلوم نیست دارد از یک علیت صحبت می کند یا اینکه دارد یک متن ادبی را بیان می کند یا اینکه از علت غایی!!! صحبت می کند (مثل اینکه بگوییم انسان به دنیا می آید تا فناوری توسعه پیدا کند!!!)


حياتِ ذهنی حاصلِ واکنشی موفق به يک "هنوز-معنا-ندارد" (horror vacui semantici ) است.
باز هم اینجا نیاز به اثبات دارد.

آیا حیات ذهن بدون عمل ذهن غیر ممکن هست؟ آیا این تنها کار ذهن همین هست؟ تعریف ذهن چیست؟


زيرا بی نظمیِ حاصل از بی معنايی، "نفس يا خود/ Self "را تهديد به از هم گسيختگی و غرق شدن در ديگربودگیِ "بيگانه ساز"ی می نمايد،
این زیرا هم به نظر من کاملا اشتباه هست.
آیا ترس از بی معنایی! انسان را به سمت معنا برده هست؟ خوب مگر معنی "بی معنایی" را قبل از پیدایش ذهن می دانسته هست؟


که برای "نفس" به مثابهِ "هيچ بودگی" هست.

اين وحشتِ ازلیِ فنا و نيستی، "نفس/خود" را وادار می سازد شکاف های معنايی را، با هر معنايی که بتواند در چارچوبِ محدوديت ها، توانايی ها و پيشرفت های فرهنگ جمع آوری نمايد؛ پُرکند.

اثبات؟


اين معنادهی به هستی، يا واکنشِ "نفس" به "غيرِخود" (به بيانِ فيشته)، ريشه در ميراث و بسط، نگهداری و ارتقاءِ "روايت ها" دارد (روايت هايی مانندِ هايشانتِ فردی، تجربه ی روزمره، هايشانتِ اجتماعی، ارزش های خانوادگی، نظرياتِ علمی، باورهايی که ريشه در عقلِ سليم (حس مشترک) دارند، و غيره).

اين روايت ها به لحاظِ عقلی و موردی (و گاه تماما) کنترل شده و از پيش داده شده اند و به طورِ مداوم به واسطه ی داده هايی که لازم هست تطبيق و شرح دهند، به چالش کشيده می شوند.

به لحاظِ تاريخی، تکاملِ تدريجیِ اين فرايند به سمت کمالِ مطلوب، منجر به توصيفی مدام درتغيير، غنی تر و مستحکم ترِ از جهان می شود
.

69:

نوشته اصلي بوسيله mhjhammihan نمايش نوشته ها

جایگاه عقل در دین
محمد بن سليمان الديلمي عن أبيه قال : قلت لابي عبدالله - عليه السلام - فلان بن عبادته و دينه و فضله ! فقال : كيف عقله ؟ قلت : لا أدري : فقال : ان الثواب علي قدر العقل .

امام جعفر صادق (ع) : سليمان ديلمي مي گايشاند : به امام صادق - عليه السلام - عرض كردم فلاني در عبادت و ديانت و فضيلت چنين و چنان هست .

فرمود : عقلش چگونه هست ؟ فرمودم نمي دانم .

فرمود : پاداش به اندازه عقل هست .

أكمل الناس عقلا أحسنهم خلقا .امام جعفر صادق (ع) : عاقل ترين امت خوش ایجاد ترين اونهاست .

قال رسول الله (ص ) : إنا معاشر الانبياء أمرنا أن نكلم الناس علي قدر عقولهم .

امام جعفر صادق (ع) : پيامبر خدا (ص ) فرموده هست:ما گروه پيامبران مأموريم كه با امت به اندازه عقل خودشان سخن بگوئيم .

قال رجل له - عليه السلام - ما العقل ؟ قال : ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان .

قال : قلت : فالذي كان في معاايشانة ؟ فقال : تلك النكراء ، تلك الشيطنة ، وهي شبيهة بالعقل ، و ليست بالعقل
.

امام جعفر صادق (ع) : شخصي از امام صادق - عليه السلام - پرسيد عقل چيست ؟ فرمود : چيزي هست كه به وسيله اون خدا پرستش شود و بهشت بدست آيد .

اون شخص گايشاند : فرمودم پس اونچه معاايشانه داشت چه بود ؟ فرمود : اون نيرنگ هست ، اون شيطنت هست ، اون نمايش عقل را دارد ، ولي عقل نيست .

قال - عليه السلام - : قال رسول الله : يا علي لا فقر أشد من الجهل ، لا مال أعود من العقل .

امام جعفر صادق (ع) : پيامبر خدا فرموده هست : اي علي هيچ تهيدستي سخت تر از ناداني و هيچ مالي سودمندتر از عقل نيست .

ليس بين الايمان و الكفر الا قلة العقل قيل : و كيف ذاك يا ابن رسول الله ؟ قال : إن العبد يرفع رغبته الي مخلوق فلو أخلص نيته لله لأتاه الذي يريد في أسرع من ذلك .

امام جعفر صادق (ع) : ميان ايمان و كفر فاصله اي جز كم عقلي نيست .

عرض شد : چگونه اي پسر پيغمبر ؟ فرمود : بنده خدا در حاجت خود متوجه مخلوق مي شود ، در صورتي كه اگر با خلوص نيت متوجه خدا شود اونچه خواهد در نزديكتر از اون وقت به او رسد .
نحوه دریافت عقل
روی عن موسی بن جعفر (علیهماالسلام) قال: «
مَنْ اَرَادَ الْغِنَى بِلَا مَالٍ وَ رَاحَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلَامَةَ فِي الدِّينِ فَلْيَتَضَرَّعْ إِلَى اللَّهِ فِي مَسْاَلَتِهِ بِاَنْ يُكْمِلَ عَقْلَهُ (بحارالانوار)
هر کس که بخواهد بی‌نیاز شود بدون مال ، و دل او از حسد برهد و در دین محکم بماند ، باید زاری کند به سوی خداوند که عقلش را کامل گرداند.




خیر و دین به عقل هست
- إنّما یُدرَکُ الخَیرُ کُلُّه بالعَقل ، وَ لا دینَ لِمَن لا عَقلَ لَه (تُحَفُ العُقول/ ص۴۴) انسان به وسیله‌ی خرد و عقل به نیکی‌ها همه دست می‌یابد.

هر کس خرد ندارد ، دین ندارد.



جایگاه نزد خدا به عقل هست
احمق از فاجر بیشتر خسران می کند
- أثنی قومٌ بحَضرَتِه (النّبیّ) علی رَجلٍ حتّی ذَکَروا جمیعَ خِصالِ الخَیر ، فقالَ ‌رَسولُ الله(ص) : «کَیفَ عقلُ الرّجُلِ؟» فقالوا : یا رسولَ الله! نُخبِرُکَ عنه بِاجْتِهادِه فی العِبادَهِ و أصنافِ الخَیرِ تَسأَلُنا عن عَقلِه؟! فقال : «
إنَّ الأحمَقَ یُصیب بحُمقِهِ أعظَمَ مِن فُجورِ الفاجِر؛ و إنَُما یَرتَفِعُ العِبادُ غداً فی الدَّرَجاتِ و یَنالونَ الزُّلفی مِن رَبِّهم علی قَدرِ‌ عُقولِهم» (تُحَفُ العُقول/ ص۴۴) گروهی در محضر پیامبر(ص) شخصی را ستودند و از همه‌ی خصلت‌های نیک او یاد کردند؛ پیامبر فرمود : «عقلِ اون مرد چگونه هست؟» فرمودند : «ای پیامبر! ما با تو از کوشاییِ او در عبادت و دیگر خوبی‌های او سخن می‌گوییم و تو درباره‌ی عقل او از ما می‌پرسی؟ پیامبر فرمود : «مرد احمق ، به سبب حماقت خود ، بیش از انسان گناهگار به گناه و نابکاری آلوده می‌گردد.

فردای قیامت ، درجاتِ بندگان خدا و دست‌یابیِ ایشان به قرب و نزدیکیِ پروردگار به اندازه‌ی خردهای ایشان هست».


عقل بهترین تقسیم شده برای بندگان هست
انبیا عقل کامل داشته اند

ما قَسَمَ اللهُ لِلعِبادِ شیئاً افضلَ من العَقل ، فَنَومُ العاقلِ افضلُ مِن سَهَرِ الجاهِلوَ لا بَعَثَ اللهُ نبیّاًَ و لا رسولاً حتّی یَستَکمِلُ العَقل… وَ لا بَلَغَ جمیعُ العابدین فی فضلِ عبادتِهم ما بلغَ العاقِل… (اصول کافی/ ج۱، ص۱۳) خداوند به امتان چیزی بهتر از عقل نداده هست.

این هست که خواب انسان عاقل (به کار برنده‌ی عقل) ، از شب‌بیداری ( و عبادتِ) انسان بی‌خرد بهتر هست… خداوند هیچ پیامبری را برنینگیخت جز با عقل کامل… همه‌ی عابدان ـ با همه‌ی ارزشی که عبادتشان دارد ـ به مرتبه‌ی عاقلان و فرزانگان نمی‌رسند.


عقل، لوازم و مرکب و غایت عبادت و شبان عابد ها و ...

هست.
لِکُلِّ شَی‌ءٍ آلهٌ و عُدَّه ، و آلَهُ المؤمنِ و عُدَّتُهُ العَقل.


و لِکُلّ شَی‌ءٍ مَطیَّه ، وَ مَطیَّهُ المَرءِ العَقل.


و لِکُلِّ شَی‌ءٍ غایَه ، و غایَهُ العِبادَهِ العَقل.
و لِکُلِّ قَومٍ راع ، و راعِی العابِدین العُقل.!!!
و لِکُلّ تاجِرٍ بِضاعَه ، و بِضاعَهُ المُجتَهِدین العَقل.


و لِکُلّ خَرابٍ عماره ، و عِمارَهُ الآخِرَهِ العَقل.


و لِکُلِّ سَفْرٍ فُسطاطٌ یَلجَأونَ ألیه ، و فُسطاطُ المُسلِمین العقل

(بحار، ج۱ ص۹۵ از کتاب «کنزُالفوائد») برای هر چیزی ساز و برگی لازم هست ، و ساز و برگِ مؤمن عقل هست.

هر چیزی را مرکوبی لازم هست ، مرکوب انسان عقل هست.

هر چیزی را سرانجامی هست ، سرانجام عبادت عقل هست.

هر گروهی را شبان و سرپرستی هست ، شبان و سرپرست خداپرستان عقل هست.((اگر اشتباه نکنم همین در مورد خود ائمه هم آمده بود)) هر بازرگانی را کالایی هست ، کالای کوشندگان در راه خدا عقل هست.

هر ویرانیی را آبادانیی درخور هست ، آبادانیِ آخرت به عقل هست.

و هر جمعِ مسافری را سایبانی و سرپناهی لازم هست تا بدان پناه برند ، سایبان و سرپناه مسلمانان عقل هست.


عقل رسول هست.

الإمام علی(ع) : العَقلُ رَسولُ الحَقّ (غررُالحکم/ ص۱۵) عقل فرستاده‌ی حقّ هست.

انسان به عقلش هست.
- الإمام علی(ع) : الأنسانُ بِعَقلِه (غررُالحکم/ ص۱۴) انسان به عقل خویش ، انسان است.

عقل ها! پیشوای سایر ابعاد انسان (ها) هستند.
- الإمام علی(ع) : العُقولُ أئِمَّهُ الأفکار ، و الأفکارُ أئِمَّهُ القُلوب ، و القُلوبُ أئِمَّهُ الحَواسّ ، و الحَواسُّ أئِمَّهُ الأعضاء (مستدرک نهج‌البلاغه/ ص۱۷۶) خردها راهبرانِ اندیشه‌هایند ، و اندیشه‌ها راهبرانِ دل‌ها ، و دل‌ها راهبرانِ حس‌ها ، و حس‌ها راهبرانِ اندام‌ها.((باید تفکر کرد که عقل با عقول چه فرقی می کند))

رابطه یقین و عقل
- الإمامُ الباقر(ع) : لا مُصیبَهَ کعدَمِ العَقل ، و لا عدمَ عقلٍ کَقِلَّهِ الیَقین (تُحَفُ العُقول/ ص۲۰۸) هیچ مصیبتی هم‌چون بی‌خردی نیست ، و هیچ بی‌خردیی هم‌چون کمیِ یقین نیست.

رابطه عقل و فهم و حفظ و زیرکی و نور و امر
- الإمامُ الصّادق(ع) : دِعامَهُ‌ الإنسانِ العَقل؛ وَ مِنَ العَقلِ الفِطنَهُ و الفَهمُ و الحفظُ و العلم.

فإذا کان تأییدُ عَقلِه مِن النّور ، کان عالِماً ، حافِظاً ، فَطِناً ، فَهِماً.

و بِالعَقلِ یَکمُل ، و هوَ دلیلُه و مُبصِرُه و مِفتاحُ أمرِه
(عِلَلُ الشَّرایع/ ج۱، ص۱۰۳) ستونِ وجودِ آدمی ، عقل هست.

زیرکی و فهم و به یادسپری(حفظ مطالب و علوم) و دانشوری(علم) ، از خواصّ عقل هست.

و هرگاه عقل، از نور (معنوی) ، نیرو گرفته باشد (و عقل آدمی ، عقلِ نوری شود) ، انسان ، «دانشور» و «به یاد سپرنده‌ی علم» و «هوشمند» و «زیرک» و «فهیم» خواهد بود.

آدمی به عقل ، کامل می‌شود.

و عقل ، راهنما و سببِ بینایی و کلید مشکل‌گشای امور انسان هست.


عقل چیست؟
- الإمامُ الصّادق(ع) : العَقلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمانُ‌ وَ اکتُسِبَ بِهِ الجِنان.

(اصول کافی/ ج۱، ص۱۱) عقل اون (نیرویی) هست که خداپرستان خدا را به وسیله‌ی اون (می‌شناسند و) می‌پرستند ، و صالحان راه رسیدن به بهشت را به راهنماییِ اون می‌پیمایند.


عقل حجت خداست
- الإمامُ الکاظم(ع) : یا هِشام! إنَّ لِلّهِ علی النّاسِ حُجَّتَینِ : حُجَّهً ظاهرهً و حُجّهً باطِنَه ، فأمّا الظّاهِرَهُ فالرُّسُل و الأنبیاءُ و الأئِمَّهُ ـ علیهمُ السّلام ـ و أمّا الباطِنَهُ فَالعُقول.

(اصول کافی/ ج۱، ص۱۶)

عقل دوست آدمی
- الإمامُ الرّضا(ع) : صَدیقُ کُلِّ امْرِئٍ عَقلُه ، وَ عَدُوُّه جَهلُه.

(اصول کافی/ ج۱، ص۱۱) دوستِ هر کس، عقل و داناییِ‌ او هست ، و دشمن هر کس جهل و نادانیِ او.


حجت کنونی خدا بر امت چیست؟
- الإمامُ الهادی(ع) ـ فی جواب ما سألَهُ عنه الأدیبُ المَعروف ، إبنُ السِّکّیتِ الأهوازی (ما الحُجَّهُ علی الخَلقِ الیَوم) : العَقلُ ، یَعْرِفُ به الصّادقَ علی الله فیُصَدِّقَه ، و الکاذِبَ علی اللهِ فیُکَذِّبَه.

(اصول کافی/ ج۱، ص۲۵) ادیب معروف ، ابن سکّیت اهوازی ، از امام هادی(ع) پرسید : «امروز حجّت خدا بر ایجاد چیست؟» حضرت جواب داد : «عقل ، که انسان به وسیله‌ی اون هر کس را که به راستی از دین خدا سخن می‌گوید (شناسایی و) تصدیق می‌کند ، و هر مدّعی را که دروغ می‌گوید (شناسایی و) تکذیب می‌کند.

70:


71:

با سلام ...



اگر از دیدگاه مادی ببینیم فکر انسان رو هدایت می کند.

فکر خودش بخش جداگانه ای هست ؟

ایا همه ی این کارها مثلا فکر کردن و ...

یک وجودی هستند ما تعبیر به بخش های گوناگون می کنیم ...؟؟؟

پس جایگاه این *من* که میگیم چیه و کجاست ...

رابطش با فکر کردن چیه / ایا من رو هم فکر هدایت می کنه یا بالعکس

ایا تمام نوشته های بالا اشتباه هستند ؟

72:

سلام بر مرتضای بسیار بسیار عزیز
عرض ارادت

===========



دانش های کلیدی و راه گشا
============
یک سری نظریات هستند که به نظر من نظریات کلیدی و بنیادی هستند و با در اختیار داشتن اونها جواب خیلی سوالات دیگر (خود به خود) روشن می شود.

مثل نظریه توحید (لا اله الا الله) یا نظریه صادر اول (عقل اول، نور حضرت محمد(ص)) و ...
در اینجا فکر کنم نظریه ای که با دانستن اون می توانیم خیلی جلو برویم نظریه ی تشکیک وجود هست.

یا به قولی درجه درجه بودن انسان.


تشکیک وجود
==============

خیلی جالب هست نسبت یک سری چیز ها و انسان.
از یک طرف می توان فرمود این خود انسان هست و از یک طرف می توان فرمود بخشی/شانی از انسان هست و از یک طرف می توان فرمود کاملا جدای از انسان هست.

در کل می توان فرمود سه نظریه (من باب کثرت و وحدت) وجود دارد:
برخی می گویند انسان واحد هست و یک چیز هست و بس.
برخی می گویند انسان کثیر هست و چند چیز هست .
برخی هم می گویند انسان یک حقیقت هست در مراتب مختلف.(که من این را که دو تای قبل را نیز در بر دارد و با اونها در تضاد نیست قبول دارم)



مثال تشکیک در تصویر یک شیء
===================
به عنوان مثال اگر بخواهیم در مورد "تصویر یک شیء" صحبت کنیم.
باید بگوییم تصویر شیء یک حقیقت هست،
اونچه در آینه افتاده هم باز همان هست ولی به صورتی دیگر دارد نشان داده می شود.
اون تصویری هم که توسط آینه محدب و مقعر نشان داده می شود هم باز همان "تصویر شیء" هست منتها به گونه ای خاص منعکس شده.
اگر توسط دوربین عکسی نشان داده شود هم باز همان "تصویر شیء" هست.
اگر برخی از این عکس (مثلا اگر شیء یک انسان باشد و از تصویرش تنها قسمت گردن به بالا مانده باشد و) نشان داده شود باز هم این همان "تصویر شیء" هست.
اگر روی این تصویر افکت فوتوشاپ (مثلا اینی که تصویر را قهوه ای می کند یا رنگ ها را برعکس می کندSepie+Negative colors) هم بگذارند باز همان تصویر هست...
می بینیم که تصویر شیء یک چیز هست که در حالات و اشکال مختلف ظاهر شده.

از یک طرف نمی توانیم بگوییم که این ها همه یکی هستند و از یک طرف نمی توانیم بگوییم که اینها یکی نیستند.

البته این تصویر شیء یک موضوع بی جان و ثابت بود.


مثال از تشکیک شیء متحرک و جان دار!
=======================
حالا فرض کنیم به جای تصویر شیء، ما جلو آینه ایستاده ایم و داریم صحبت می کنیم...

و افعالی انجام می دهیم و ...(آینه منظورم مرآت قراونی/عرفانی نیست فعلا)
سوال: آیا اون کسی که درون آینه هست فاعل اون کارهایی هست که درون آینه انجام می دهد؟
سوال: آیا اون کسی که درون آینه هست فاعل کارهایی هست که من در خارج از آینه انجام میدهم؟ (البته شخصی ممکن هست بگوید اگر نه، پس چرا هر بار که او می خواهد و اراده می کند فعلی از من صادر می شود؟ اگر نه، پس چرا هر بار که او کاری انجام می دهد بلافاصله من هم انجام می دهم؟ و ...)


آیا انسان فکرش هست؟
================
خوب برگردیم به فکر.
به نظر من فکر را، نه می توان فرمود انسان نیست نه می توان فرمود انسان هست بلکه شانی از شئون انسان هست.
و حقیقت اصلی انسان هم نیست، چرا که انسان مقاماتی بالاتر از فکر هم دارد.

(البته صحبت کردن از اون خیلی سخت هست...

جایی که سخن نیست و سکوت هست، جایی که وقت نیست و همه وقتی هست، جایی که تغییر نیست و جاویدانی هست، جایی که بین اراده و عمل فاصله ای نیست .

جایی که کن فیکون هست...

جایی که الان در اون هستیم، یعنی در این وقت، در بی وقتی...)
هم می توان فرمود که فکر منشاء افعال ماست و هم می توان فرمود ما منشاء فکر هستیم.

ولی باز تاکید می کنم که فکر مقام اصلی انسان نیست بنابر این در نهایت فکر از ما نشات می گیرد.

حالا باید دید این من که از فکر هم بالا تر هست چیست؟ (که البته حرف احمقانه ای هست چرا که فرمودیم فکر و چیستی و چیستی سنجی انسان پایین تر از این مقام هست)

73:

آیا کسی خارج از آینه هم دیده شده؟
======================


هر چه هست در آینه هست، آینه ی افکار و اوهام و خیالات و معقولات و اجسام و تعریفات و تحدیدات و مجسمه ها...

و می دانیم اونچه در آینه هست، پژواکی هست از اونچه ورای آینه هست.

اما ورای آینه چیست؟

اونکه پشت حس لامسه ام زبرش احساس می کنم، در خارج زبر هست یا نرم؟

اونچه در پس باصره ام سرخش می نامم، سبز هست یا سرخ؟

اون چیز که در ذهنم با 5 عدد در 7 واحد حسابش می کنم واقعا چند تا هست؟

74:

گاهی انسان اسیر فکر خودش می شود
====================


فردی را تصور کنید که می نشیند و فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند و آخر به این تنیجه می رسد که وجود ندارد!

75:

فلسفه ی واقعی عرفان هست
================


فیلسوف چه کار می کند؟ فلاسفه چه کار می نمايند؟

جهان بینی می نمايند.

معقول یابی می نمايند.

علمای دانش های تجربی هم خواص کشف می نمايند.

فیزیک را بهتر می شناسند...

با طبیعت بیشتر آشنا می شوند...



اما نیک که بنگری این شناخت بیرون نیست، شناخت طبیعت نیست،
شناخت ِ شناخت من از بیرون هست، شناخت ِ شناخت من از طبیعت هست...

کسی که در کلاس حساب اعداد می آموزد، جهان خارج را نمی آموزد، بلکه "من چگونه جهان خارج را می شناسم" را می آموزد!

برای همین هست که به نظر من بهترین راه شناخت خود هست.

در حقیقت شناخت همه چیز شناخت خود هست و شناخت خود شناخت همه چیز.


من عرف نفسه فقد انتهى الى غايه كلّ معرفه و علم

76:

فلسفه ی واقعی عرفان هست
================


فیلسوف چه کار می کند؟ فلاسفه چه کار می نمايند؟

جهان بینی می نمايند.

معقول یابی می نمايند.

علمای دانش های تجربی هم خواص کشف می نمايند.

فیزیک را بهتر می شناسند...

با طبیعت بیشتر آشنا می شوند...



اما نیک که بنگری این شناخت بیرون نیست، شناخت طبیعت نیست،
شناخت ِ شناخت من از بیرون هست، شناخت ِ شناخت من از طبیعت هست...

کسی که در کلاس حساب اعداد می آموزد، جهان خارج را نمی آموزد، بلکه "من چگونه جهان خارج را می شناسم" را می آموزد!

برای همین هست که به نظر من بهترین راه شناخت خود هست.

در حقیقت شناخت همه چیز شناخت خود هست و شناخت خود شناخت همه چیز.


من عرف نفسه فقد انتهى الى غايه كلّ معرفه و علم

77:

انتها کجاست؟

ما هستدلال می کنیم.

ما بر پايه چه هستدلالی به هستدلال هایمان تکیه می کنیم؟

دلیل موجه پشت هستدلال های ما چیست؟

تکیه گاه پشت افعال و اعمال و افکار و تخیلات و محسوسات ما چیست؟

تکیه گاهی که به واسطه ی اون 2+2 را 4 می دانیم؟

تکیه گاهی که به واسطه ی اون تجربه را صادق می دانیم؟

تکیه گاهی که به واسطه ی اون قیاس می کنیم؟

(ممکن هست کسی بگوید ما سخت افزاری هستیم که به واسطه ی اون فطرتی از پیش تعیین شده برای ما نوشته شده هست.

شاید کسی بگوید همه چیز مادی و سخت افزاری هست...) تکیه گاهی که به واسطه ی اون سخت افزار را شناخته ایم و احیانا اون را اصیل می دانیم چیست؟

78:

سلام

در این جستار سعی کردیم به بالاترین جاهایی که ممکن هست دست بیابیم...

یا دست کم به سمت اون دست دراز کنیم...

امروز می خواهم در مورد این بیاندیشم که آیا انسان فکر را می راند یا فکر انسان را می راند...

ناراحت هستی...

مداوم افکار نا امید نماينده و خصمانه و تیره و بد به ذهنت می آید و تو را دگرگون می کند و مداوم نا امید و ناراحت می شوی...

معلوم نیست این افکار از کجا می آیند و چگونه تو را تغییر می دهند...


هر فکری بالکل وضعیتت را تغییر می دهد...

به تو جهت می دهد...

منقلبت می نمايند...

از حالات بدنی (مثل لرزش، مثل دل درد، مثل تب...)...

تا حالات روحی (مثل حتی تغییر در بینش و بینایی! چنانچه ممکن هست عزیزترین کست را دشمنی سخت ببینی یا زیباترین گل را زشت و نازیبا ببینی)...

افکار مداوم می آیند و بر تو تاثیر می گذارند تا اینکه یک اون با خود می اندیشی چرا این افکار؟ و بعد به اختیار این افکار را تغییر می دهی...

و بلافاصله این افکاری که بر تو تاثیرگذار بودند می روند و می فهمی تو می توانی روی اونها تاثیر بگذاری...

حالا بخش فلسفی قضیه این هست که تو بر افکاری؟ یا افکار بر تو؟ آیا انسان افکارش را می راند یا افکار انسان را می رانند؟
آیا انسان افکار را به وجود می آورد؟ یا افکار انسان را به وجود می آورند؟ یا «ای برادر تو همه اندیشه ای»؟

شق سوم به هیچ وجه درست نیست (با کمال احترامی که برای مولوی قائل هستم).

انسان اندیشه اش نیست چرا که انسان می تواند اندیشه اش را (خارج از خود!) ببیند.

انسان می تواند از اندیشه اش تاثیر پذیرد.

یا بر اون تاثیر گذارد.

پس اینجا دوگانگی هست و وحدتی وجود ندارد.

شق اول درست هست چرا که شق دوم هم اگر درست باشد باز مشتق از شق اول هست.


ولی...

آیا تا حالا به این مقام اندیشیده ای؟
بالاتر از فکر چیست؟
چگونه هست؟
اونجا که فکر آفریده می شود کجاست؟
آیا جا هست؟

79:


مغز ما برساخته از نزدیک به ۱۰۰ میلیارد یاخته‌ی مغزی‌ست و اینها هر کدام گروه گروه میباشند و
در راستای ویژه‌ای کار مینمايند, ولی هموقت همگی با هم در یک توره‌ی بزرگ که همان "خودآگاهی"
باشد نیز روان اند.

این چیزیکه شما میگویید از همینرو میتواند و گاه رخ میدهد که کس احساس میکند
اندیشه‌هایش از کنترل او بیرون رفته اند, چون "او" در اینجا چیزی نیست بجز خودآگاهی کس و خودآگاهی
گنجایشی مرزمند دارد و فاکتورهای بسیاری هستند که مایه‌یِ این میشوند از زور خودآگاهی کاسته شده
و اندیشه‌های خفته سر باز کرده و کنترل را بدست بگیرند.

برای نمونه خستگی, گرسنگی بیش از اندازه و جز اون.

در دست دیگر, هتّا در بهترین چهره نیز گنجایش خودآگاهی کمتر از گنجایش همه‌یِ مغز رویهم هست و از همینرو
خودآگاهی میبایستی پیوسته با اندیشه‌های گریزان و نیم‌خفته نیز سر و کلّه بزند و این خورد و بازخورد اندیشه‌ها
اگر از یک آستانه‌ای بیشتر بشوند حس "خوددرگیری" را پدید میاورند که واژه‌ ای بسیار باریک و درست
هست, زیرا در واقعیت یک بخش از مغز با بخشی دیگر از مغز ناهماهنگ گشته و دچار ستیز شده هست.


80:

سلام؛
مهربد گرامی، من کاملا متوجه منظور شما نشدم.
توره یعنی چه؟ من مدتی وقت صرف کردم و در اینترنت جستجو کردم و معنی اش در آمد : فرزند، توله و ...

(معنی دیگر هم شغال درآمد و معنی دیگر هم دختری که میانجیگری کند میان عشاق!)
ولی این معنی متن نمی خورد.
همین طور جهت کلی کلام شما را نیز متوجه نشدم.


============
بگذار از اینجا شروع کنم:
به نظر شما «من» مغزم هستم؟
(یا افکارم؟ یا چیزی غیر از این دو؟)


74 out of 100 based on 74 user ratings 674 reviews