دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند ؟ مقایسهء شعر و فلسفه


دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند ؟ مقایسهء شعر و فلسفه



دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند ؟ مقایسهء شعر و فلسفه
با سلام.
درست تر این بود که این تاپیک را در تالار ادبیات میزدم اما بیشتر دوست داشتم نظر فیلسوفان را در این باره بدانم

به نظر من فلسفه علمی ست برای بهتر شناختن و بهتر درک کردن جهان و ایجاد کننده ی سوال و پاسخگو به آن در مورد چیستی و چگونگی جهان یا یک حقیقت یا یک چیز یا....


و شعر نیز همچین علمی.

تفاوت این دو در نوع بیان یک مفهوم است

معمولا فیلسوفان آنچنان حرف میزنند و به عبارتی طوری با کلمات بازی میکنند که حتی گاهی خود نیز از درک حرفشان عاجزند چه برسد به دیگران.
ولی اصل مهم برای یک شاعر مخاطب است.پس او همان مفهوم را طوری بیان میکند که برای مخاطب قابل هضم باشد.و سادگی و شیوایی کلام را یک اصل میداند.

فیلسوف با خود انسان کار دارد
شاعر با جان انسان


فیلسوف تنها با زبان منطق و استدلال سخن می گوید
به قول مولانا: پای استدلالیان چوبین بود
شاعر هم با زبان منطق هم با زبان احساس یا آمیخته ای از هر دو
از استثنا که بگذریم
فیلسوفی موفق تر است که درستی حرفهایش را آیندگان اثبات کنند(چون علم پیشرفت میکند)
ولی شاعری موفق است که در همه زمان ها حرفهایش تایید شود(چون با جان آدمی سخن می گوید و جان آدمی در این دنیا همواره یکسان است)


صحبت از بهتری شعر یا فلسفه نیست
صحبت این است اگر شعر هست فلسفه چرا یا بر عکس؟
و سوالاتی ازین دست.



خداوند یکباره از کجا آمده است؟

1:

اگر از منظر شما نگاه كنيم سئوال درسته ولي اگر از نگر ديگه اي به قضيه بنگريم اون وقت هم فلسفه ، هم شعر و هر چيز ديگه اي ميتونن با هم باشن و اون نگر ، نظر والتر بنيامينه كه ميگه : « هیچ شعری برای خواننده، هیچ تصویری برای بیننده و هیچ سمفونی برای شنونده نیست »


تمرین های مدیتیشن و آرام تنی

2:


درود بر شما
سپاس از تشریف فرماییتان و احداث فاز اول جستار ؛
بله براستی شباهت های بسیاری میان هر دو هست ؛ شعر حاصل جوشش ضمیر شاعر هست ، فلسفه هم کشش و کوششی هست از درون فیلسوف که بر قلم جاری میشود ، چنان که گویی فیلسوفان
گاهی چنین می نمایند که پیامبران بشریت اند ، نیچه ، شوپنهاور ، ویتگنشتاین ، کانت و بی شمار نامهای دیگر از این دست اند ، ویتگنشتاین برای نوشتن مهمترین کتاب قرن بیستم و بیست و یکم و یکی از شفرمود انگیزترین کتابهای تاریخ فلسفه و اندیشه ی بشریت بیش از 25 سال وقت گذاشت ،
مولوی پس از سرودن دفتر اول مثنوی، دو سال به انتظار نشست تا دوباره طبعش بجوشد و شعر و حکمت از اون روانه شود.


چگونه دين فطري است؟
آب طبع را تیره و سخن را "خاک آمیز" یافت و برای "صاف و خوش شدن" اون، استقامت کردن را ضروری شمرد:

سخت خاک آمیز می آید سخن
آب تیره شد سر چه بند کن
تا خدایش باز صاف و خوش کند
اونکه تیره کرد هم صافش کند
استقامت آرد آرزو را نی شتاب
استقامت کن والله اعلم بالصواب


تفاوت این دو در نوع بیان یک مفهوم هست

معمولا فیلسوفان اونچنان حرف میزنند و به عبارتی طوری با کلمات بازی مینمايند که حتی گاهی خود نیز از درک حرفشان عاجزند چه برسد به دیگران.
ولی اصل مهم برای یک شاعر مخاطب هست.پس او همان مفهوم را طوری بیان میکند که برای مخاطب قابل هضم باشد.و سادگی و شیوایی کلام را یک اصل میداند.

به نگر من چنین نیست ، فیلسوفان و شاعران در دوپهلو گویی و حتا چندپهلو گویی شهره اند، تا بحال دیده اید که اشخصاص مختلف از ابیات یکسان (مثلا اشعارمولوی یا سهراب) برداشتهای متفاوت دارد ؟
این همان هست که علم هرمنوتیک به تبیین اون میپردازد و میگوید " هر فهمی از متن ریشه در پیشفرضهای خواننده ی متن دارد " ، یک مثال میزنم ( مثال متعلق به ویتگنشتاین هست) :
« تصویری میبینیم که نماینده ی یک چهره ی خندان هست ، حالا اگر یک بار این خنده را مهربانانه تلقی کنم و یکبار بدجنسانه چه کرده ام ؟ آیا اغلب اونرا با زمینه ای مکان و وقتی تصور نمیکنم که زمینه ی مهربانی یا بدجنسی هست ؟ بدین ترتیب میتوانم تصویر را از این خیالپردازی بخوردار کنم که خنده نماينده داشت به بچه ای در حال بازی میخندید ، یا به رنج کشیدن یک دشمن .


دیدگاه ملا صدرا درباره روح
»

نیچه میگوید : " خدا مرده هست " کاری نداریم که غالب نگرها براین باور هستوار هست که منظور خدای مسیحیت هست که بردگی را باعث میشود و با ظهور رنسانس کلیسا از فلسفه جدا شد اما باور نمیکنید چه مقدار برداشت از این جمله ی او شده هست .
متن فیلسوفان هم با هم متفاوت هست :
- دشوار نویس : کانت ، هگل ، هایدگر
- متنی میانه رو : برتراند راسل ، لایب نیتز
متنی سهل التناول : مارکس ، پوپر
در این بین یک هستثنا هم وجود دارد :
متن سهل ممتنع : ویتگنشتاین




فیلسوف تنها با زبان منطق و هستدلال سخن می گوید
به قول حافظ: پای هستدلالیان چوبین بود
از قضا خود مولوی هم در اینجا هستدلال کرده هست :
- اگر x هستدلال کند اونگاه پای x چوبی هست
لیکن x هستدلال کرده هست
=> پای x چوبی هست
این هستدلال در منطق به " قاعده ی وضع مقدم " (Modus ponendo ponens) یا
" قیاس هستثنایی " شهره هست ، پس می بینید که حتا مولوی هم با هستدلال ، هستدلال هستدلالیون را زیر پرسش می برد که خطاست .


شاعر هم با زبان منطق هم با زبان احساس یا آمیخته ای از هر دو
شعرگویی هم منطق خاص خودش را دارد یا به وام از ویتگنشتاین " یک بازی زبانی هست در کلکسیون بازیهای زبانی " ،
احساس ؛ پايه کار فلسفی و شاعری هست ،


از هستثنا که بگذریم
فیلسوفی موفق تر هست که درستی حرفهایش را آیندگان اثبات نمايند(چون علم پیشرفت میکند)
فیلسوفان خودشان هستثنا هستند ، کارل مارکس :
« ... ولی فلاسفه مانند قارچ از زمین سبز نمیشوند ، اونها پیامد طبیعی دوران خود و ملت خود هستند ، کسانی که هوشمندانه ترین ، دقیق ترین و نامرئی ترین چکیده ی [آرای] اونها سرشار از ایده های فلسفی هست ، همان روحی که نظام فلسفی را در ذهن فیلسوف بنا میکند ، خط های آهن را با دست های اهل فن می سازد »

علم هر چقدر هم که پیشرفت کند نمیتواند فلسفه را در چنگ خود در آورد ، فلسفه و فلاسفه فراسوی علم هستند ، البته یک قسمی از فلسفه به نام فلسفه ی علم همکنشی با علم دارد ، فیلسوفان به دنبال " اثبات " سخنانشان نیستند ، اونها همدرد میخواهند ،
ویتگنشتاین همیشه گله میکرد که چرا در دنیا یک نفر هم حرفش را نمی فهمد ، یا نیچه میفرمود که فیلسوف از بد فهمیده شدن توسط دیگران در هراس نیست بلکه از فهمیده شدن در هراس هست زیرا اگر کسی او را بفهمد در دنیا به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن محکوم هست ، برای همین هست که میگویند اگر نیچه مجنون نمیشد جای تعجب داشت .


ولی شاعری موفق هست که در همه وقت ها حرفهایش تایید شود(چون با جان آدمی سخن می گوید و جان آدمی در این دنیا همواره یکسان هست)

شعر و فلسفه هر دو با روح و روان (متافیزیک در معنای قاره ای کلمه) انسان بازی مینمايند و اونرا نوازش مینمايند یا بر اون تازیانه میزنند تا وجدان خفته و متعالی انسانها بیدار شود ، در یک کلام : " هر دو درمانگرند "


صحبت از بهتری شعر یا فلسفه نیست
صحبت این هست اگر شعر هست فلسفه چرا یا بر عکس؟
و سوالاتی ازین دست.
بله ، بازیهای زبانی هیچ برتری نسبت به هم ندارند ، بلکه شباهت خانوادگی دارند همانطور که بعضی اعضای یک خانواده مثلا در رنگ مو با هم شباهت دارند ، مثلا دختر با مادر در رنگ مو و پدر با پسر در رنگ چشم ، اما حوزه ی وظیفه ی هر کدام از اعضا متفاوت هست .


آیا علم خدا با اختیار انسان تناقض دارد ؟

نمیشود که پدر در خانه ای باشد اما مادر نباشد یا بالعکس ، مادر در داخل خانه و پدر در خارج از خانه انجام وظیفه مینمايند ، فرزندان هم پدران و مادران فردا هستند ، پس می بینید که وجود یکی ، رفع دیگری را لازم نمیشود و ازین برنامه هست وجود فلسفه وجود شعر را یا به واژگون .


آیا علم حقیقت را می گوید ؟ ( فلسفه علم رو بخونید )


فرق بين معجزه ، سحر و شعبده

3:

نظرمن:
شعری که خوانده نشود شعر نیست

تصویری که دیده نشود تصویر نیست

سمفونی ای که شنیده نشود سمفونی نیست.

این مخاطب هست(چه کم و چه زیاد)که به اینها معنا میبخشد

به عبارتی ما اونچه که تصور میکنیم نیستیم بلکه اون چیزی هستیم که دیگران تصور مینمايند.
(اشتباه برداشت نشود، منظورم این هست:من تصویر خودم در آینه نیستم، من اون که فکر میکنم نیستم بلکه چیزی هستم که دیگران از من فهمیده و درک کرده اند)


چگونه انرژی منفی را از خود دور کنیم

4:

چرا سه پادشاه در نظر نگرفتید؟
فیلسوف
شاعر
و فیزیکدان
اینگونه صحیح تر بود.
نبود؟

یک فیزیکدان هم در بسیاری جهات، تفاوت های عمیقی با نگرش احساسی شاعر یا منطقی فیلسوف داره و تجربه گراست.


5:

شاید حرفم را بد فرمودم
ببینید اکثر فلاسفه (موفق) حرفهایشان مخاطب عام ندارد
یک دلیل این هست:چون همانند شاعر از امت وقت خود جلوتر هستند
دلیل دیگر:اینکه حرفهای خود را طوری بیان مینمايند که کمتر کسی اونرا میفهمد
و اگر فیلسوفی به سادگی حرف خود را بیان کند او را بیشتر یک ادیب مینامند تا یک فیلسوف
وگرنه میشود فرمود تمامی ادیبان فیلسوف هستند.(تا حدی درست هست ولی در کل این حرف درست نیست)
دلیل دیگر:همانطور که بعضی رفتار های شاعران یک جور داشتن کلاس شاعری ست(و به شدت به نظر من این رفتار ها مسخره هستند)
آیا این دشوار گویی فلاسفه یک نوع رفتار کلیشه ای یا اپیدمی در بین فیلسوفان نیست؟
اگر نیست واقعا نمیشود ساده تر منظور خود را بیان نمايند؟
و اگر میشود آیا پا به مرز ادبیات نگذاشته اند؟

آیا فیلسوف فقط طراح سوال و پاسخگو به سوال هست؟( به نظر من آری)
ولی چرا (به خاطر این شباهت عمیق بین شاعر و فیلسوف، )
فیلسوف عواطف را درگیر پاسخگویی نمیکند؟؟؟؟؟؟؟؟
عواطف به نظر شاعر همانقدر مهم هست که عقل
چرا برای فیلسوف چنین نیست؟




از قضا خود مولوی هم در اینجا هستدلال کرده هست :
- اگر x هستدلال کند اونگاه پای x چوبی هست
لیکن x هستدلال کرده هست
=> پای x چوبی هست
این هستدلال در منطق به " قاعده ی وضع مقدم " (Modus ponendo ponens) یا
" قیاس هستثنایی " شهره هست ، پس می بینید که حتا مولوی هم با هستدلال ، هستدلال هستدلالیون را زیر پرسش می برد که خطاست .
منظور من دلیلی بر اشتباه فلاسفه نبود
منظور من این بود که بواسطهء عقل گرایی مفرط فلاسفه
شاعران به اونها طعنه میزنند
و واقعا چرا فلاسفه عواطف را درگیر نمی نمايند؟
ایا بر این عقیده هستند که عواطف اشتباه مینمايند؟ یا باعث اشتباه می شوند ؟و عقل از این امر مبرا ست؟



فیلسوفان خودشان هستثنا هستند ، کارل مارکس :
« ... ولی فلاسفه مانند قارچ از زمین سبز نمیشوند ، اونها پیامد طبیعی دوران خود و ملت خود هستند ، کسانی که هوشمندانه ترین ، دقیق ترین و نامرئی ترین چکیده ی [آرای] اونها سرشار از ایده های فلسفی هست ، همان روحی که نظام فلسفی را در ذهن فیلسوف بنا میکند ، خط های آهن را با دست های اهل فن می سازد »

علم هر چقدر هم که پیشرفت کند نمیتواند فلسفه را در چنگ خود در آورد ، فلسفه و فلاسفه فراسوی علم هستند ، البته یک قسمی از فلسفه به نام فلسفه ی علم همکنشی با علم دارد ، فیلسوفان به دنبال " اثبات " سخنانشان نیستند ، اونها همدرد میخواهند ،
ویتگنشتاین همیشه گله میکرد که چرا در دنیا یک نفر هم حرفش را نمی فهمد ، یا نیچه میفرمود که فیلسوف از بد فهمیده شدن توسط دیگران در هراس نیست بلکه از فهمیده شدن در هراس هست زیرا اگر کسی او را بفهمد در دنیا به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن محکوم هست ، برای همین هست که میگویند اگر نیچه مجنون نمیشد جای تعجب داشت .
چنین حرفی در مورد شعرا نیز درست هست.

و این نیز یک شباهت دیگر بین این دوست.
علت تفاوت هایشان در چیست؟
فقط در نوع بیانشان؟

شعر و فلسفه هر دو با روح و روان (متافیزیک در معنای قاره ای کلمه) انسان بازی مینمايند و اونرا نوازش مینمايند یا بر اون تازیانه میزنند تا وجدان خفته و متعالی انسانها بیدار شود ، در یک کلام : " هر دو درمانگرند "
دقیقا هر دو درمانگر جامعهء خویش هستند
ولی فلاسفه بیشتر عقل انسان را مورد خطاب برنامه میدهند و شاعرین بیشتر روح او را
بله ، بازیهای زبانی هیچ برتری نسبت به هم ندارند ، بلکه شباهت خانوادگی دارند همانطور که بعضی اعضای یک خانواده مثلا در رنگ مو با هم شباهت دارند ، مثلا دختر با مادر در رنگ مو و پدر با پسر در رنگ چشم ، اما حوزه ی وظیفه ی هر کدام از اعضا متفاوت هست .


نمیشود که پدر در خانه ای باشد اما مادر نباشد یا بالعکس ، مادر در داخل خانه و پدر در خارج از خانه انجام وظیفه مینمايند ، فرزندان هم پدران و مادران فردا هستند ، پس می بینید که وجود یکی ، رفع دیگری را لازم نمیشود و ازین برنامه هست وجود فلسفه وجود شعر را یا به واژگون .

آیا حوزه ی وظیفه ی شاعر و فیلسوف یکی نیست؟؟؟
شما فکر میکنید تفاوت این دو در چه چیزهایی ست؟

6:

هر علمی ارزش خاص خودش را دارد دوست من
تمامی علم ها در پی کشف یک چیز هستند
به نظر من تفاوت در نوع نگاه و نوع بیان اونهاست
وگرنه هر علمی برای خود پادشاهی ست
چون فلسفه و شعر بسیار شبیه به هم هستند و حتی در نوع نگاه به دنیا نیز با هم همانندی دارند این موضوع را مطرح کردم.

7:

کاملا اشتباهه دوست من، فلسفه و شعر همونقدر به هم شبیهند که فیزیک و فلسفه و از جهت دیگه فیزیک و شعر به هم شبیهند.
پس با دیدگاهی فیزیکی نقدت میکنم:
نوشته اصلي بوسيله oghyanoos نمايش نوشته ها
به نظر من فلسفه علمی ست برای بهتر شناختن و بهتر درک کردن جهان و ایجاد نماينده ی سوال و پاسخگو به اون در مورد چیستی و چگونگی جهان یا یک حقیقت یا یک چیز یا....
و شعر نیز همچین علمی.
کجا قصد شعر شناختن جهان هست؟
شعر قصد هنرنمایی داره.

مثل موسیقی و نقاشی.

شعر به هنر تعلق داره و فلسفه به علم.

گرچه گاهی به هم ارزاندامی مینمايند.

اما مسیر هنر و علم در دوردست ها همگرا میشه و در نزدیکی اندیشه های ما واگراست
كد:
تفاوت این دو در نوع بیان یک مفهوم هستgol
تفاوت تمامی مسیرهای تکامل بشری، در بیان مفهوم و هستفاده از وسیله هست.
بنظرم شما تعلق خاطرتون به فلسفه و شعر باعث شده تا جانبدارانه نگاه کنید.
كد:
معمولا فیلسوفان اونچنان حرف میزنند و به عبارتی طوری با کلمات بازی مینمايند که حتی  گاهی خود نیز از  درک حرفشان عاجزند چه برسد به دیگران. 

ولی اصل مهم برای یک شاعر مخاطب هست.پس او همان مفهوم را طوری بیان میکند که برای مخاطب قابل هضم باشد.و سادگی و شیوایی کلام را یک اصل میداند.
و همینها برای فیزیکدان هم صادقه.

فیزیکدان نه مانند فیلسوف از لغتی مهجور هستفاده میکنه و نه مانند شاعر عوام گوست.


و منظور من از فیزیکدان، عالم تجربی در مقابل عالم منطقی(فیلسوف) و هنرمند(شاعر) هست.
فیلسوف با خود انسان کار دارد
كد:
شاعر با جان انسانgol  فیلسوف تنها با زبان منطق  و هستدلال سخن می گوید  به قول حافظ: پای هستدلالیان چوبین بودgolgol  شاعر هم با زبان منطق هم با زبان احساس یا آمیخته ای از هر دو gol
شاعر با جان انسان، و فیلسوف با زبان منطق و هستدلال
و در این میان، فیزیکدان(عالم تجربی) با زبان تجربه و واقعیت سخن میگه
كد:
از هستثنا که بگذریم  فیلسوفی موفق تر هست که درستی حرفهایش را آیندگان اثبات نمايند(چون علم پیشرفت میکند)  ولی شاعری موفق هست که در همه وقت ها حرفهایش تایید شود(چون با جان آدمی سخن می گوید و جان آدمی در این دنیا همواره یکسان هست)
و فیزیکدانی موفقه که مانند شاعر، در همه وقت ها حرف هاش تائید شونده باقی بمونه

كد:
صحبت از بهتری شعر یا فلسفه نیست  صحبت این هست اگر شعر هست فلسفه چرا یا بر عکس؟  و سوالاتی ازین دست.gol
با عرض احترام، به این سوال، ایرادات بسیاری وارده.

شما بهتره به هر سه بخش انسانی یعنی : ذهن، تجربه و احساس نگاه یکسان داشته باشید و نمایندگانی از هرسه جمع آوری کنید تا به نتیجه ای شایسته تر برسید.
چون بسیاری فلسفه و فیزیک رو پادشاهان دو اقلیم جدا
و بسیاری فیزیک و شعر
و بسیاری فلسفه و شعر
و بسیاری هر سه رو اینگونه میپندارند.


8:

کاملا برعکس به نظر من هیچ علمی به فلسفه شبیه تر جز شعر نیست چون هر دو در علوم انسانی برنامه میگیرند
و علمی که به فیزیک شبیه تر باشد را باید در علوم ریاضیات(علوم نظری) جستجو کرد نه در علوم انسانی

کجا قصد شعر شناختن جهان هست؟
شعر قصد هنرنمایی داره.

مثل موسیقی و نقاشی.

شعر به هنر تعلق داره و فلسفه به علم.

گرچه گاهی به هم ارزاندامی مینمايند.

اما مسیر هنر و علم در دوردست ها همگرا میشه و در نزدیکی اندیشه های ما واگراست
هنر چیست؟
آیا قصد هنر خودنمایی ست؟
هنرمند همانند فیلسوف جانشین پیامبر برای انسان هاست
صحبت از افرادی چون ابی و سندی و اندی ها نیست دوست من
صحبت از هنرمندان راستینی چون مولوی و حافظ و...

هست
شعر قصد هنر نمایی ندارد چون خود از دل هنر پدید می اید بلکه قصد بیداری انسان و هدایت او را دارد.
و منظور باز هم شعر هایی محاوره ای سطح پایینی چون اتل متل توتوله و اینها نیست
شاید مفهوم شعر را اشتباه درک کرده اید .
شاعر دقیقا کار فیلسوف را انجام میدهد.جوابگوی به انسان و جان و روان آدمیست.
درحالی که فیزیک روح ادمی را جلا نمیدهدو از اخلاق و رفتار برای انسان صحبت نمی کند

و همینها برای فیزیکدان هم صادقه.

فیزیکدان نه مانند فیلسوف از لغتی مهجور هستفاده میکنه و نه مانند شاعر عوام گوست.


و منظور من از فیزیکدان، عالم تجربی در مقابل عالم منطقی(فیلسوف) و هنرمند(شاعر) هست.

بحث شعر و فلسفه بحث جدیدی نیست
بحثی بوده که از وقت های بسیار دور شکل گرفته
ولی مقایسه ی فیزیک با این دو بسیار عجیب هست
چون کارش چیز دیگری ست
فلسفه و شعر با اخلاقیات و انسانیت کار دارند
ایا فیزیک درس اخلاق میدهد؟
شما بهتره به هر سه بخش انسانی یعنی : ذهن، تجربه و احساس نگاه یکسان داشته باشید و نمایندگانی از هرسه جمع آوری کنید تا به نتیجه ای شایسته تر برسید.
چون بسیاری فلسفه و فیزیک رو پادشاهان دو اقلیم جدا
و بسیاری فیزیک و شعر
و بسیاری فلسفه و شعر
و بسیاری هر سه رو اینگونه میپندارند.

اگر برنامه به این کار باشد باید علم زیست شناسی
علوم طبی
نجوم
ریاضی
که سنخیتی با شعر و فلسفه ندارند هم وارد بحث شود.
بحث بر سر شعر و فلسفه به خاطر اینست که شعر خواهر فلسفه نامیده شده هست.

9:

متاسفانه انقدر متفاوت از شما نگاه میکنم که نمیتونم این هستدلال های شما رو منطقی ببینم و پاسخی منطقی بدم.
فقط میتونم بگم در جواب من شعر فرمودید..


10:

شعر یکی از والاترین نوع فرمودار بشریت هست
و اگر کسی ان را درک نمیکند اشکال از درک خود اوست نه زبان شعر

11:

درود بر تمامی دوستان به ویژه هستارتر محترم
از ابتدا بشر هر علمی را که پایه گذاری کرد مسلما بدان جهت بود تا تکامل یابد.فلسفه,شعر,ادب,فزیک و ...

همگی از علومی اند که در پیشرفت وی نقش داشته اند.
از نظر من از خواص فوق العاده فلسفه اون هست که می توان اون را در همه علوم گنجاند.فلسفه نیاز هر انسانی هست.

شوپنهاور معقد هست همه انسان ها باید فلسفه بدانند
اشعار شعرای ایران زمین مخصوصا حکیم سنایی سر شار از عرفان هست.عرفان در جای جای اشعار فارسی دیده می شود حال بستگی دارد عرفان را جدا از فلسفه بدانیم با خیر؟
عرفانی که در شعر فارسی دیده می شود بیشتر خدا گرایانه یا همان فلسفه (Deism) هست اما در فلسفه جا برای بی خدایان نیز باز هست البته منکر نمی شوم که حتی بی خدایان از اشعار می توانند لذت ببرند
شعر وسیله ای برای بیان فلسفه هست .می توان به وسیله اون فلسفه را برای هر کسی بازگو نمود
البته شعر فلسفه را قابل فهمیدن می نماید و از حالت سخت که درکش برای عوام دشوار هست خارج می کند و به همین دلیل مفهوم فلسفی و بعد عمیق اون در درون اون پنهان می شود هماطور که مولانا می گوید:
معنی دانه بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
اما مسلما کسی فلسفه را برای دیگران ابنگونه باز گو می کند خود اون را می داند

12:


درود بر شما دوست گرامی،
هر علمی جایگاه ویژهء خود را دارد و باز هم میگویم منظور بهتری یک علم نیست
همهء علوم به هم مرتبط هستند و هیچ علمی از علم دیگر جدا نیست
هر علمی، علمی شبیه تر به خود را داراست.
مثلا فلسفه با شعر یا ریاضی با فیزیک یا باستان شناسی با زبان شناسی و....

فلسفه در هیچ علمی جز خود علم فلسفه(و شاید شعر) نمیگنجد.


و ازین بابت نیز با شعر شباهت دارند.
این سایر علوم هستند که در فلسفه میگنجند .
چرا که فلسفه: طراح نمايندهء تمام سوال ها و جواب گو به اون ست.
درست هست که هر علمی فلسفهء به خود را دارد
همانطور که هر آدمی فلسفهء خود را داراست
ولی این دلیل بر این نمیشود که علم فلسفه ، در سایر علوم به طور جامع باشد.
(معنی خود علم فلسفه را در نظر بگیرید نه معنای لغوی فلسفه را)
محدودهء هر علم به محدودهء علم های دیگر راه می یابد
و چون محدودهء فلسفه و شعر بسیار با هم تداخل دارند من این موضوع را مطرح کردم.

بی خدایان نیز می توانند شعری بگویند که بر جان آدمیان تاثیر گذار باشد.
بی خدایان نیز می توانند علم فلسفه را درک نمايند.
چون هر کس عرفان خاص خود را داراست.
به نظر من:
عرفان یک علم نیست که در دانشگاه های علوم تدریس شود
عرفان دانشی صرفا تجربی ست
آگاهی از سایر علوم زمینه ء درک و محدودهء عرفان ما را گسترده تر خواهد کرد.
عرفان شناختی ست که به وسیلهء علوم، از دنیا به دست می آوریم

علم فلسفه در اینجا مطرح هست نه معنی لغوی فلسفه

و شعر وسیله ای برای بیان علم فلسفه نیست.
شعر و فلسفه و یا هر علم دیگری وسیله ای برای بیان یک معنی یا یک معرفت خاص هست.
شعر زبان فلسفه نیست همانطور که فلسفه زبان شعر نیست.
هر کدام دارای زبان خاص خود هست

با این حال زبان فلسفه دشوار و پیچیده هست
و فیلسوف حتی برای رساندن یک منظور ساده اونچنان با کلمات بازی میکند
که پیچیدگی فرمودارش دیواری برای فهم آسان اون منظور می شود.
چرا؟
ولی شاعر همان منظور را با زبانی ساده به صورت های مختلف مانند :
داستان ،حکایت،و...

بیان میکند.


چرا فیلسوف چنین نمیکند؟
و اگر چنین کرد اون وقت چه نیازی به علم فلسفه هست؟
ایا نمیشود علم فلسفه را همواره به صورتی آسان در دل شعر جا داد؟
من از چیزی که در شعر بود ولی در فلسفه نبود فرمودم
دوست دارم دوستان فیلسوف از چیزهایی که در فلسفه هست ولی در شعر نیست بگویند

13:


پسرم ، من هر چه در چنته داشتم به منصه ظهور گذاردم اما متأسفانه معرفتی از نظرات شما عایدم نشد .

گویا قله معرفت شما فتح ناشدنیست .

ای کاش کتابی مینوشتید .......
اما سوالی در ذهنم طرح شد که :
کدام یک از این دو وزین تر هست عقل یا خیال .؟!؟
اگر خیال بالاتر هست پس کودکان بر اساتید دانشگاه شرافت دارند و حیوانات بر انسانها زیرا حیوان دارای ادراک خیال جزئی هست و انسان از جایگاه درک معقولات کلی برخوردار هست و فصل ممیز انسان و حیوان همین امر هست .
در کتب فنی منطق ، مبحث صناعات خمس آخرین صنعت به شعر تعلق دارد و جالب هست که
بین منطقیون و ادیبان این وجه مشترک هست از لوازم ضروری شعر خیال انگیز بودن هست .

حال سوال این هست ، فلسفه که ناظر به معقولات ثانویه فلسفیست ودر حریم عقل شکل میگیرد چگونه با شعر که در حوزه خیال پرورش میابد قابل مقایسه هست ؟
من مرز مشترک شعر را با فلسفه تنها در اونجایی میدانم که از ذهن یک فیلسوف تراوش کرده باشد .

--------------------
پ.

ن
« ان من الشعر لحکمت »
قطعا بعضی از شعرها حکمت هستند .

علی ابن ابیطالب (ع)

14:

سلام

نمی دانم دوستان دیگر اشاره کردند یا نه:

دوست خوبم!

این شعر ، سروده ی مولانا هست.

پای هستدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود



15:

سلام

ضمن تشكر از اقيانوس به خاطر اين مطلب.

به نظرم مقايسه جالبي هست ولي اين دو پادشاه در يك اقليم نيستند.



فلسفه خاستگاهش عقل هست و شعر احساس و همانطور كه اشاره شد مخاطب فيلسوف كمتر از شاعر هست چون عموم انسانها احساساتشان بر عقل برتري دارد.

از اين منظر فقط فلسفه مطرح نيست و ديگر علوم از جمله فيزيك هم كه پل فرمودند در اين حيطه جاي مي گيرند.

به هر حال طبيعت انسانها اينگونه هست.

اجازه دهيد كمي از موضوع خارج شوم:
در اين دنيا هم كساني كه به واسطه هستدلالهاي عقلي تغيير مسير مي دهند، بسيار كمترند از كساني كه به خاطر مسائل عاطفي و احساسي (مانند وقايع عاشورا ...) تغيير مسير مي دهند.

كم مخاطب بودن هم به معناي ضعيف بودن نيست.

فلسفه در نهايت هستحكام و قدرت هست منتها مظلوم هست.

اگر چه شعر پر مخاطب هست ولي چيزي كه باعث يقين مي شود شعر نيست چنانچه خيلي سخت هست (شايد غير ممكن باشد) كه يك فيلسوف را از نظر خود برگرداند.
فيلسوف به فرموده ي خود ايمان دارد.


16:

درود Adolf
سخن شما بسیار پسندیده و منطقی می باشد اما بستگی به هدف Oghyanoos هم دارد .
مسلم هست عقل از خیال برتر هست اما این در صورتی هست که مقصود ایشان از شعر منظومه هایی چون شیرین و فرهاد و یا لیلی و مجنون باشد .البته اونان هم در جایگاه و مقام خود ارزشمند می باشند اما در مقایسه با اشعار حکیم سنایی یا خیام یا حتی خاقانی .............

نمی توان مقایسه کرد چرا که این اشعار سراسر عرفان و فلسفه هست و مسلما برای سرودن از عقل بهره جسته اند شاید احساس را چاشنی اون نموده باشند اما هرگز از خیال هستفاده نکرده اند

من مرز مشترک شعر را با فلسفه تنها در اونجایی میدانم که از ذهن یک فیلسوف تراوش کرده باشد .

دقیقا نکته همین هست که فرمودید مرز مشترکی که Oghyanoos به دنبال اون هستند اشعار حکیمانه هست

17:

جالب هست همچین سوالی اون هم از زبان یک فلسفه شناس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عقل را با خیال مقایسه میکنید؟؟؟؟؟؟؟

خیال زاییدهء عقل هست چطور میشود درخت را با میوه مقایسه کرد؟؟؟؟؟

مقایسهء شما اشتباه هست چون ریشه را با میوه مقایسه میکنید.

خیال یک فرایند عقلی با منطق خودش هست.

رویا متضاد عقل یا فکر نیست بلکه یک فکر دگرگون هست.

و همانطور که فرمودید خیال انگیزی باید در شعر باشد.

اما همهء شعر ها باید خیال انگیز باشند؟؟؟؟؟؟

خیر ،خیال یک لوازم برای شاعر هست.
همانطور که اغراق، روانی کلام،سجع ،آهنگ کلام،زیبایی فرمودار،پند آمیزی سخن و.....

یک لوازم برای شاعر هستند.
هدف شاعر ازین گونه سخن فرمودن همان هدف فیلسوف هست.(شاعر را هر شاعری فرض نکنید قبلا فرمودم سخن از چگونه شاعرانی ست)

مثالی برایتان بزنم شاید به معرفت من دست یافتید:
عطار از عنصر خیال هستفاده کرده و به زبانی بسیار روان و ساده داستان سیمرغ را برایمان بیان میکند
نتیجه این میشود که خواننده به راحتی یکی از سخت ترین موضوعاتی که فلسفه هم به ان میپردازد را درک کرده و میفهمد.

خیال در تضاد با عقل نیست دوست من

18:

درود بر شما.

دقیقا سوال من نیز همین هست که چرا این دو در یک اقلیم نیستند؟؟؟

فلسفه برای خواص هست و عوام از درک بسیاری از مطالب اون عاجز هستند.

اما همان مطالب را شاعر جور دیگر بیان میکند و به همین علت
شعر هم برای عوام هست و هم خواص.

در عرفان ایرانی شعر به حدی پیشرفت کرده که تقریبا تمامی موضوعات فلسفی را زیر پوشش خود در آورده هست.
خاستگاه شعر احساس صرف نیست.
فلسفه تنها با زبان عقلانی سخن میگوید و نتیجه میگیرد
شعر احساس و عقل را باهم در می آمیزد.

همانطور که فرمودید در این دنیا خیلی کم پیش می اید کسی بر پايه هستدلال های عقلی از عقل قبلی خود تغییر مسیر دهد.
پس یک فیلسوف نیز به ندرت تغییر مسیر خواهد داد.
پس اگر یک فیلسوف اشتباهی بکند همانند افلاطون اشتباهش تا مدت ها ادامه خواهد داشت.
اما شاعر چنین نیست.
عقل صرف هم ممکن هست اشتباه بکند همانطور که احساس اشتباه میکند
ولی شاعر این دو را باهم در می امیزد و در نتیجه اشتباهش کمتر میشود.
و چون هم عوام و هم خواص مخاطب شعر هستند در صد اشتباهش از % اشتباهات فلسفی که فقط خواص متوجه اون هستند کمتر میشود

19:

درود بر شما ( و دیگران بزرگواران )

من موقعيت نکردم همه ی مطالب این جستار را بخوانم ، اما فکر میکنم این فرمودار راستنمایی هست ، اگر عقل کل را شامل خلاقیت سوررئالیزم هم بدانیم میتوان بنا بر آموزه های زیگموند فروید از ناخودآگاه ؛ خیال را بر پاد عقل تصور نکرد بلکه حتا بخشی از اونرا به نام عقل ناخودآگاه نام نهاد .


رها کردن ناخودآگاه به ایجاد هر اونچه می خواهد ،
بوف کور صادق هدایت را یک شاهکار و کتاب سوررئالیستی میدانند که یقینا این کتاب از عقل هدایت بر زبان و قلمش جاری و ساری شده هست .









20:


دقیقا.چه تذکر خوبی دادید
بهتر بود این سخن شما را باز هم یاد آوری بکنم که منظور از شعر،شعر های عرفانی ایرانی ست
----------------
اونچه فلسفه قصد بیانش را دارد عرفان هست،همانند شاعر که میخواهد با زبان خاص خودش عرفان را به عوام نیز بفهماند.

21:

ممنون،متوجه اشتباه خود شدم.

دو شعر را اشتباه کرده بودم.
میدانم که حافظ به بوعلی سینا طعنه ای بر این مبنی میزند
و فکر میکردم این همان شعر هست

22:

ان دوستی که خواستند علم فیزیک را هم با فلسفه و شعر مقایسه کنیم و من نتوانستم قانعشان کنم که این کاری درست نیست این مطلب را از زبان دکتر داوری اردکانی بخوانند شاید قانع شدند

:
كسى كه يك زبان - و معمولاً اين يك زبان، زبان مادرى هست- را خوب نمى داند
و با اون انس ندارد، در كار علم و پژوهش توفيق چندانى به دست نمى آورد.

اگر بگايشانند كه زبان علم، زبان رياضى هست و اين زبان با فرهنگ ها نسبت مساوى دارد
گرچه سخن شان انديشيده نيست
اما در مورد تكنولوژى و علومى كه پايه خوانده مى شود، وجهى دارد.

يعنى اگر بتوان از روى مسامحه پذيرفت كه زبان فيزيك و مكانيك، زبان جهانى رياضى هست،
در شعر و هنر و فلسفه و علوم انسانى قضيه صورت ديگر دارد.


از اونجا كه ما با شعر و هنر و فلسفه بيشتر تعارف مى كنيم
و علوم انسانى را هم چندان به چيزى نمى گيريم،
قدر زبان را هم نمى دانيم و اون را وسيله و در عداد وسايل رفع نيازها مى دانيم.


ولى زبان عين تفكر هست، نه اين كه تفكر، زبان را هرچه باشد به كار برد.


اين معنى بسيار دشوار هست و مى دانم كه به آسانى فهميده نمى شود.


با اين وجود، نمى توان از اون صرف نظر كرد.

شايد ذكر مقدمه اى كمك كند كه تا حدى به اهميت زبان در علوم انسانى توجه كنيم.
در نگاه رسمى دانشگاهى تمايل براين هست كه به ترجمه اهميت ندهند.


مى گايشانند ترجمه، كار علمى نيست.


زيرا قياس كار را با مقاله و كتاب رياضى (زبان علوم فيزيك و شيمى و زمين شناسى و زيست شناسى و مهندسى و كشاورزى، زبان رياضى هست) مى گيرند.
در اين علوم، ترجمه چندان دشوار نيست.


اما ترجمه يك كتاب (از شعر و رمان نمى گايشانم) جامعه شناسى يا اقتصاد از عهده مترجمى كه ترجمه الفاظ زبان نوشته را بداند بر نمى آيد.
زيرا مترجم بايد مطالب كتاب را در زبان خود بينديشد.


به اين جهت، چنين كتابى اگر خوب ترجمه شود كتابى تازه هست يعنى مترجم شريك نايشانسنده مى شود.
كتاب فلسفه و جامعه شناسى و حتى اقتصاد را لفظ به لفظ نمى توان به زبان ديگر برگرداند
و اگر مترجمى چنين كند ، كار بيهوده اى كرده هست
پس ترجمه كتب علوم انسانى و اجتماعى را با ترجمه يك كتاب رياضى قياس نبايد كرد.
در اين حوزه ترجمه خوب از تأليف هاى معمولى ضرورى تر و با ارزش تر هست.



اگر كسى به كتاب ترجمه فارسى اكونومى پوليتيك سيسموندى كه رضا ريشار و محمدحسن شيرازى در وقت ناصرالدين شاه اون را ترجمه كرده اند ، نظرى بيندازد،اين معنى را به خوبى در مى يابد.


مترجمان عنوان كتاب را «آداب مملكت دارى» ترجمه كرده اند.

ترجمه مطالب را هم با ترجمه عنوان قياس كنيد.


علوم اجتماعى و انسانى جديد را ما تأسيس نكرده ايم و هرچه از اين علوم داريم از راه ترجمه به دست آورده ايم.


هنوز هم از ترجمه بى نياز نشده ايم و بايد ترجمه كنيم تا اين علوم كم كم در زبان ما بومى شوند و جايى پيدا كنند .


علوم انسانى و اجتماعى زبانى دارند و همراه با اون زبان بوجود مى آيند.


اقتباس اين علوم هم در طى جريانى صورت مى گيرد كه زبان اقتباس كننده مهياى پذيرفتن معانى و مفاهيم فرارسيده از خارج مى شود.


هيچ علمى را از زبان نمى توان انتزاع كرد اما علوم انسانى با زبان و در زبان قوام پيدا مى كند.

البته اگر يك جامعه شناس يا جغرافيادان حاصل بعضى از پژوهش هايش را به زبان غيرفارسى بنايشانسد تا خوانندگان بيشترى از اون بهره مند شوند، كار خوبى كرده هست اما پيش از اون بايد مطالب را در زبان خود آزموده باشد و سپس بتواند به زبان ميزبان هم فكر كند.


همه دانشمندان دانش شان هرچه باشد از اونجا كه در پژوهش به فكر نياز دارند
و فكر در زبان صورت مى گيرد به زبانى (و معمولاً به زبان مادرى) فكر مى كنند اما فلسفه و علوم انسانى از زبان جدا نيستند.
اين گمان كه زبان وسيله هست و معانى با اون منتقل مى شود اگر وجهى داشته باشد در مطالب تكرارى عادى هست اما معانى تازه در زبان و با زبان پديد مى آيد
به همين جهت ما هنوز در ترجمه مطالب فلسفه جديد و مقالات و كتاب هاى علوم انسانى دشوارى هايى داريم.
اين علوم هنوز در خانه زبان فارسى فرود نيامده اند و تا نيايند، بنياد نمى گيرند.


ما براى بنياد كردن علم (همه علوم) به فلسفه و علوم انسانى و به زبان مناسب اين علوم نياز داريم.


علوم انسانى در غرب وقتى بوجود آمد كه رياضى و فيزيك و شيمى و زيست شناسى بوجود آمده بود براى اين كه جاى همه چيز و از جمله علوم در نظم جهان متجدد معين شود
و اين نظم صورت علمى پيدا كند، اقتصاد و جامعه شناسى و زبان شناسى و .

.

.

پديد آمد.

نظم تجدد با برنامه ريزى پديد نيامده بود، اما توسعه تجدد يا تجددمآبى جز با برنامه ريزى ميسر نمى شود و برنامه ريزى با علوم انسانى صورت مى گيرد پس نياز جهان در حال توسعه به علوم انسانى نياز مضاعف هست.


در جهان متجددمآب كه علم را از مركز اون فرا مى گيرند بايد فراگرفته ها در جاى خود برنامه گيرد تا جزئى از نظم زندگى و كارساز اون شود.
اين تمييز و تشخيص، بى مدد فلسفه و علوم انسانى ممكن نمى شود.

اينها هم در اصالت خودشان با زبان و در زبان پديد مى آيند.

ما هنوز اين سعى را تمام نكرده ايم و به پايان نبرده ايم.

يكى از كمك هاى علوم انسانى مى تواند اين باشد كه ملاك هاى پيشرفت علم و راه هاى اون را نشان دهد
و بفهماند كه براى توسعه علم بايد واقعيات را مهيا كرد و صرف الزام به نوشتن مقاله به زبان خارجى و چاپ اون در مجله هاى كشورهاى ديگر كارساز نيست
و شايد گاهى نشانه ناآشنايى با طبيعت علم باشد.


تكرار مى كنم كه اگر با تحكم كارى بتوان كرد علم را با تحكم و با اتخاذ تدابير ادارى پيش نمى توان برد
(چنانكه اگر در حال جوشيدن و رشدكردن هم باشد، اون را متوقف نيز نمى توان كرد).




23:

درود بر شما


نوشته اصلي بوسيله bozorgmehr

شعار قدیمی اهل فلسفه و حکمت : " فلسفه برای همه " .
باید فلسفه ، این دانش امتی را به امت سپرد ، آری باید باز هم شیوه ی سقراطی را سرمشق برنامه داد که فلسفه را از آسمان ( یعنی از اندرون ذهن و اندیشه ی تابناکش ) به زمین ( یعنی نزد امت هر کوی و برزن ) آورد ، سقراط دریغ نداشت که با زنی روسپی در گوشه ی خیابان

درباره ی فلسفه ی زندگی سخن راست کند و به او هشدار دهد زیباییت را درعرضه کردن جسم خود برای اطفای شهوت مردان بکار می بری ، در صورتی که میتوانی مادری دلسوز ، پرستاری غمگسار از برای بیمار ، کارگری شرافتمند ، خدمتگذاری صمیمی برای خانواده ها و هنرمند و هنرآفرین باشی و با آبرومندی زندگی بگذرانی ، و اینست راه الگو گیری برای آموزش فلسفه ، نه اونچه تاکنون متداول بوده هست .



پس یک فیلسوف نیز به ندرت تغییر مسیر خواهد داد.

نمونه های بسیار بزرگی داریم در طول تاریخ فلسفه که تغییر رویه داده اند ، راسل از پلورالیزم فلسفی و اتمیسم منطقی خود دست کشید ، ویتگنشتاین تا حدودی از انقلاب اول خود که بی شباهت به اتمیسم راسل نبود دست کشید ،

پس اگر یک فیلسوف اشتباهی بکند همانند افلاطون اشتباهش تا مدت ها ادامه خواهد داشت.
فکر میکنم منظورتان نگره ی مثل او و مشتقاتش باشد که نقدهای بسیاری را چه فیلسوفان شرقی مانند پورسینا و چه غربی مانند ویتگنشتاین براون وارد کردند ، موضوع به همین سادگی ها هم نیست ، افلاطون کبیر مردی نبود که اینقدرها هم ساده انگار باشد ، به شخصه برای افلاطون حرمت و ارزش بسیاری قائلم و نگره ی مثل او را آینه ی تمام نمایی ازعرفان وعالم معنا میدانم .
آلفرد وایتهد نویسنده ی مشترک پرینکیپیا ماتماتیکا و هستاد برتراند راسل میگوید :
« تمام فلسفه ی غرب پانوشتهایی به افلاطون هست »
برتراند راسل هم میگوید :
« فلسفه چیزی جز حاشیه نویسی بر محاورات افلاطون نیست »

و چون هم عوام و هم خواص مخاطب شعر هستند در صد اشتباهش از % اشتباهات فلسفی که فقط خواص متوجه اون هستند کمتر میشود
فلسفه خودش، خودش را اصلاح میکند ، اما شعر خودش را اصلاح نمیکند بلکه این فلسفه هست که شعر را هم اصلاح میکند (البته لزومی ندارد) ، به وام از سقراط " اگر حتا خواسته باشیم فلسفه ورزی نکنیم هم باید فلسفه ورزی کنیم " ، در ضمن در شعر اصلا مسئله ی بروز خطا جایی ندارد
زیرا شعر جنبه ی « استتیک زیبایی شناسانه » دارد و شاعر هر چه بخواهد میگوید .

در شعر نامتعارف ترین و بی پیوند ترین نوشته ها هم زیبا ، جذاب و خلاق انگاشته میشود !

24:

شعر خود را اصلاح نمیکند چون شعر (شعر عرفانی)وقتی باز گو میشود که شاعر خود را اصلاح کرده و در نتیجه الهامی صورت گیرد.
شعر همانند فلسفه حقیقتی را میبیند و اونرا با زبان خود بازگو میکند
اما اگر شعر اشتباه باشد(الهامی نادرست صورت گرفته باشد) به تاریخ خواهد پیوست،
چون جامعه اونرا نخواهد خواند و باز پس خواهد زد.ولی در فلسفه(به خاطر مخاطبش) چنین نیست .
فلسفه با اینکه قصدش این نیست ولی حکم به قطعیت صادر میکند و اکثرا راه مشخصی را برای مخاطب میگزیند.
در حالی که شعر عرفانی تنها تلنگری بر روح آدمی میزند تا خود او در جست و جوی حقیقت بر بیاید و راه را انتخاب بکند.

و حتی اگر حکمی صادر کرد جنبهء نصیحت دارد.
به بیان دیگر این طور می نماید که فلسفه حکم هست و شعر پند.
(شاید نتیجه گیری ام اشتباه باشد)
با توجه به فرمودهء سقراط
ایا فلسفه همان تحلیل فکری ست؟
و تحلیل فکری همان فلسفه هست؟
به نظر من که چنین نیست.فلسفه زبان عقلانی برای توضیح یک عرفان هست.
این که فرمودید قدرت شعر هست ولی اگر مفهوم شعر نیز اشتباه باشد در وقت خود به گور خواهد رفت.

در حالی که شعر راستین به خاطر دیدن حقیقت همواره جاودانه هست.

25:

با درود بی کران بر همگان
و آدلف گرامی

ارجمند
بسیار از هستدلال زیبایتان لذت بردم .
شععر جوششیست برخلاف اونچه در سطح عوام رایج هست(از دل وقلوه و ...الخ ) .
که ....
مستقیم از کره مغز بر میانگیزد .
همچون میوه ای از درخت که زیبا فرمودید .
هر چند پذیرفتنیست ؛
هر درختی میوه شیرین نمیدهد .

26:

درود

چرا نیمی را داخل و نیمی دیگر را بیرون بیان کردید ؟

درود،پس چرا بیشتر فیلسوفان شیوهء سقراط را بر نگزیدند؟
بلکه اکثریت بیانی ارسطو وار برگزیدند؟
و با تعریفی که سقراط از بیان فلسفه داشت ایا نمیشود اینگونه فرمود که منظور سقراط این بوده که شاعر باشیم؟

گمان نمیکنم بیشتر فیلسوفان ، اتفاقا باور دارم شمار کمی از اونان ،
ضمن اینکه مشکل فقط از جانب فیلسوفان نبوده هست ، خود امتان از اون دوری میجویند .
ارسطو هم الگوی پیشرفته تری را ارائه داد ، کمی هستدلال چاشنی مباحث کرد و اونرا کتگوریزه و نظام مند ساخت .

به هر روی فلسفه نمیتواند درجا بزند بلکه یک سیر صعودی را طی کرده هست و این وظیفه ی امتان در طول تاریخ بوده هست که از قافله باز نمانند ؛ اما خب شوربختانه باوقتدند ، یکی میفرمود : هر کس بالا (خرد) را ساخت پایینش ( شکمش ) خالی ماند و هر کس پایین را پر ساخت بالایش خالی ماند ، در مورد خواست سقراط به شاعربودن

هم مطمئن نیستم چون همانطور که آمد :
شعر جنبه ی « استتیک زیبایی شناسانه » دارد و شاعر هر چه بخواهد میگوید .

در شعر نامتعارف ترین و بی پیوند ترین نوشته ها هم زیبا ، جذاب و خلاق انگاشته میشود !


در اینکه افلاطون شخص بزرگی بود بر من هم شکی نیست.
منظور این بود که چون فیلسوف تنها از نگاه عقل به دنیا می نگرد
و باید با دلایل عقلانی پاسخگو باشد،چون عقل هیچ کس کامل نیست و چون خواص(عقلهای کمی از نظر کمیت)اکثرا مخاطب برنامه می گیرند اشتباهی که فیلسوف میکند می تواند دنیایی را به اشتباه وادارد.ولی شعر(شعر عرفانی)به خاطر تعداد زیاد مخاطب(عقل هایی زیاد هم از نظر کمیت و هم نظر کیفیت،چون خواص نیز مخاطبش هستند)اگر اشتباهی بکند سریعا از طرف جامعه رد خواهد شد


همانطور که بیان شد فلسفه خود اصلاحگر خویش هست ، و فلسفه به صورت هرمی نیست
که همه به راس برسند و اگر راس اون دچار خطا شد تمام اعضای پایین را پی کند ، البته میپذیرم که فلاسفه به فرنود هیبت و شکوه و تابویی که نزد اذهان عمومی دارند کمتر مورد سوء ظن واقع و نقد میشوند و اگر نقدی هم بر اونان باشد از سوی فیلسوفی دگر هست .

شعر خود را اصلاح نمیکند چون شعر (شعر عرفانی)وقتی باز گو میشود که شاعر خود را اصلاح کرده و در نتیجه الهامی صورت گیرد.
شعر همانند فلسفه حقیقتی را میبیند و اونرا با زبان خود بازگو میکند
اما اگر شعر اشتباه باشد(الهامی نادرست صورت گرفته باشد) به تاریخ خواهد پیوست،
چون جامعه اونرا نخواهد خواند و باز پس خواهد زد.ولی در فلسفه(به خاطر مخاطبش) چنین نیست .

فلسفه خود را اصلاح میکند و میتواند شعر را هم اصلاح کند ، الهامات شاعر میان عاشق و معشوق در فضای عرفانی خودشان هست ، یعنی تا وقتی به نحوی خاص اصلاح میشوند که در اون فضا باشند اگر از اونجا فاصله بگیرند و به نزد آدمیان گرد آیند اینجا دانش امتی که همان فلسفه هست وارد میدان میشود .

همانطور که بیان شد اصولا در شعر اصلا بروز خطا جایی ندارد و کار شعر خرق عادت و ...

هست .



فلسفه با اینکه قصدش این نیست ولی حکم به قطعیت صادر میکند و اکثرا راه مشخصی را برای مخاطب میگزیند.
در حالی که شعر عرفانی تنها تلنگری بر روح آدمی میزند تا خود او در جست و جوی حقیقت بر بیاید و راه را انتخاب بکند.

و حتی اگر حکمی صادر کرد جنبهء نصیحت دارد.
به بیان دیگر این طور می نماید که فلسفه حکم هست و شعر پند.
(شاید نتیجه گیری ام اشتباه باشد)
فلسفه ی نسبی گرایی ، شکاکیت ، رآلیسم انتقادی ، ایدآلیسم (بخصوص ایدآلیسم سوبژکتیو کانت) و ...

از عدم قطعیت برخوردارند .


تنها برخی فلاسفه بوده اند که به نظام سازی فلسفی میپرداختند مانند هگل ،
اما فلاسفه دعوت میکردند که :
کانت : " فلسفه تعلیم اندیشه ها نیست ، تعلیم اندیشیدن هست "
ویتگنشتاین : « مایل نیستم نوشته ام دیگران را از زحمت فکرکردن معاف کند »
و باز میگوید :

« فلسفه به ما آموزش نمیدهد که چه بگوییم ،
بل به ما یاد میدهد که چطور بگوییم »


ایا فلسفه همان تحلیل فکری ست؟
و تحلیل فکری همان فلسفه هست؟
به نظر من که چنین نیست.فلسفه زبان عقلانی برای توضیح یک عرفان هست.
این که فرمودید قدرت شعر هست ولی اگر مفهوم شعر نیز اشتباه باشد در وقت خود به گور خواهد رفت.

در حالی که شعر راستین به خاطر دیدن حقیقت همواره جاودانه هست
فلسفه چیزی جز فکر نیست ، و همانطور که آمد : حتا برای فلسفه نبافیدن هم باید فلسفه بافید ، با این حساب حتا شاید بتوان شعر را هم فلسفه بافی پنداشت .


پایدار باشید




27:

سلام

خوب دليل نمي خواهد.

وقتي نيستند، نيستند.

البته مسلم هست كه چون انسان عاقل هست و عاقل بودن از مفهوم انسان جدا نمي شود.

هرچيزي به عقل مرتبط هست از جمله شعر.
ضمنا فلسفه براي همه هست نه گروهي خاص.

بسياري از افراد بدون اينكه بدانند از فلسفه هستفاده مي كنند و فلسفي فكر مي كنند .

همين پرسش شما نيز نوعي فلسفه هست.

اما همان مطالب را شاعر جور دیگر بیان میکند و به همین علت
شعر هم برای عوام هست و هم خواص.

در عرفان ایرانی شعر به حدی پیشرفت کرده که تقریبا تمامی موضوعات فلسفی را زیر پوشش خود در آورده هست.
خاستگاه شعر احساس صرف نیست.
فلسفه تنها با زبان عقلانی سخن میگوید و نتیجه میگیرد
شعر احساس و عقل را باهم در می آمیزد.

همانطور که فرمودید در این دنیا خیلی کم پیش می اید کسی بر پايه هستدلال های عقلی از عقل قبلی خود تغییر مسیر دهد.
پس یک فیلسوف نیز به ندرت تغییر مسیر خواهد داد.
پس اگر یک فیلسوف اشتباهی بکند همانند افلاطون اشتباهش تا مدت ها ادامه خواهد داشت.
اما شاعر چنین نیست.
عقل صرف هم ممکن هست اشتباه بکند همانطور که احساس اشتباه میکند
ولی شاعر این دو را باهم در می امیزد و در نتیجه اشتباهش کمتر میشود.
و چون هم عوام و هم خواص مخاطب شعر هستند در صد اشتباهش از % اشتباهات فلسفی که فقط خواص متوجه اون هستند کمتر میشود
به نظر مي رسد در شعر بيش از هر چيز اشعار عرفاني را هدف گرفته ايد.

اون شعر مولايشان هم كه فرموديد ( پاي هستدلاليان...) در شناساندن عرفان هست و همين طور اين شعذر حافظ كه در خطاب با بوعلي سيناست:
" اي كه از مكتب عقل آيت عشق آموزي
تر سم اين نكته به تحقيق نداني دانست"

آري، عرفا براي بيان فلسفه عرفاني مجبور بودند از قالب شعر هستفاده كنند و اتفاقا همان اشعار هم از سنگينترين و دشوار ترين اشعاريست كه دانستن و درك اون بسيار سخت و براي بسياري غير ممكن هست.

همانطور كه آزاد و رها فرمودند برخي از اشعار جوششي هست كه مستقيم از مغز مي تراود.
ايا اين شعر حافظ فلسفه نيست؟
"حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست"


در حالت كلي مي توان فرمود شعر يك قالب هست.

اين قالب ممكن هست محتوايي فلسفي را در بر گيرد يا احساسي را.

يعني شعر و فلسفه با يكديگر اشتراك دارند و هيچ يك برابر با تمام ديگري نيست.



78 out of 100 based on 23 user ratings 398 reviews