فلسفه و کودکان


فلسفه و کودکان



فلسفه و کودکان
بسم الله الرحمن الرحیم

آیا امکانش هست که پایه های یک شیوه استدلال درست و منطقی را در کودکان بنا نهاد؟
چطور باید این کار را انجام داد؟



در مورد شیطان پرستی چی میدونید؟؟؟

1:

برخی بازی ها یا فعالیتها لازم هست تا بخش هایی از مغز فعال و قوی شود

همچنین فرموده اند عقل سالم در بدن سالم

از طرفی تربیت ناسالم باعث میشود بی اخلاقی یا تعصبات ، انسان را از تفکر سالم باز دارد.
بدن و ذهن باید پاک باشد
تزکیه نفس و تقوا اهمیت دارد


ندانم گرایی و خداناباوری

2:

همه ما به الگوهای رفتاری نیاز داریم.


حرکت دادن اجسام از دور(تله کنیزی)
از نظر تعلیم و تربیت، مدل‌ها و الگوهای رفتاری از نقش و اهمیت بسزایی برخوردار هستند.


استاد ! اصولا منطق چیست ؟ !
وجود الگوهای رفتاری در انسان، انگیزه رشد، حرکت و تعالی وجود ایجاد کرده، موجب شکوفا شدن ابعاد مختلف شخصیت می‌شود.


عمل قاضی یا حرفهای وکیل؟
به طور کلی انسان در هر موقعیت و درجه‌‌ای از رشد که باشد باز هم نیازمند به الگوها و اسوه‌های رفتاری هست.


مثـلث بـــرمـــودا
علاوه بر معصومین(ع)، که کامل‌ترین اسوه‌ها و الگوهای رفتاری برای همه انسان ها، در همه عصرها و نسل‌ها می‌باشند، تمامی انسان‌های رشد یافته پیرو اونان نیز در زندگی و رشد و تعالی شخصیت انسان به ویژه کودکان بسیار مهم هست.

برای مطالعه در مورد تربیت فرزند می توانید به کتاب های زیر مراجعه کنید:
۱ـ والدین و مربیان مسئول؛ فرهادیان، ؛ قم: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی (بوستان کتاب)، ۱۳۷۷.
۲ـ کودک در مکتب اهل بیت ، نوشته مرحوم محمد تقی فلسفی .
۳ـ تربیت کودک در جهان امروز؛ بهشتی، قم: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۷.
۴ـ حقوق فرزندان در مکتب اهل بیت(ع)؛ طبسی، با مقدمه آیت الله معرفت، قم: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۶.
۵ـ راهنمای پدران و مادران و شیوه های برخورد با کودکان، سادات، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۲.
۶_ریحانة بهشتی یا فرزند صالح.
۷ـ نقش علم در تربیت دینی، محمد داوودی، انتشارات پژوهشگاه حوزه و دانشگاه (قم)
۸ـ تربیت اعتقادی، محمد داوودی، انتشارات پژوهشگاه حوزه و دانشگاه (قم)
۹ـ درآمدی بر نظام تربیتی اسلام، محمدعلی حاجی ده‌آبادی، مرکز جهانی علوم اسلامی (قم)
۱۰- کتاب " هنر در قلمرو مکتب"، جواد محدثی


چاکراها

3:

مبحث الگوهای رفتاری واقعاً ضروری و حیاتی هست
انسان چه بخواهد و چه نخواهد متاثر از این الگوها هست

اما خب افسوس که در یافتن این دو قشر الگو که معرفی کردید
مشکل داریم


دجال کیست؟؟'؟

4:

دوست عزيز، صفات آدمى بر گرفته از دو عامل اصلى مى باشند، وراثت و ديگرى شرایط محيطى، مشخصا دخول مادر و پدر در وراثت فرزندشان غير ممكن هست و ژن ها و پتانسيل بيشتر هستعداد هاى او از مادر و پدرش بنا خواهد شد، ولى عاملى كه مادر و پدر توانايى كنترل نه چندان كامل اون را دارند شرایط محيطى مى باشد،كه مجموعه ديگر از صفات فرزندشان را كنترل مى كند
اگر برنامه باشد تا فرزندانمان را به فيلسوفان آينده تبديل كنم تا بتواند هستدلال هايى را بيان كنند و يا عقايدى را به ميان بياورند كه به ذهن ما نرسيده بودند، نياز داريم تا اون ها را از كودكى با اطلاعات كامل در عموم زمينه ها رشد دهيم و البته تلاش كنيم تا با هستفاده از علوم روز و راه برخورد با كودكان در تربيت اون ها نقش بيافرينيم، اصول سنتى ديگر در حال حاضر كار ساز نيستند،فرزندان امروز بايد الگو هاى روان رفتارى مشخصى پيدا كنند تا بخش ابتدايى شخصيت خود را از اونان تقليد كنند و من فكر مى كنم چه كسانى بهتر از پدر و مادر اون ها وجود دارد تا اين الگو ها را به فرزندش منتقل كند، آموزش هاى كامل براى تربيت كودكان الزامى هست
اگر فعاليت هاى ذهنى فرزندانمان را تشديد كنيم و اون ها را به سمت رشته هاى تخصصى سوق دهيم من قول مى دهم كه نسل بعدى چندين برابر از ما با هوش تر خواهند بود و البته مى توانند راه ما را به گونه اى ديگر ادامه دهند.


5:

با این بخش که فعالیت های ذهنی فرزندانمان را به سمت رشته های تخصصی سوق دهیم(به صورت کلی ) و یا اونها را تشدید کنیم(البته در حد ذهن بچه) موافق هستم
و همین خودش هنری هست
که به شکل اصولی ذهن کودکان را وادار به تفکر، هستدلال، هستنتاج، مقایسه و ....


حتی کاربرد هر یک از اینها در هر مرحله کرد

ولی واقعاً اون اصول سنتی مورد نظر شرع
خیل به ندرت در جامعه پیاده شده هست

مثلاً در قدیم هر کسی خواهان تربیت صحیح فرزند بوده
چه بسا فرزندش را نزد هستاد اخلاقی می فرستاد

اما الان چه؟
در چند % منازل ما اصول سنتی(به معنی شرعی و دینی) اجرا میشود؟

6:

دوست خوبم، متاسفانه اگر بخواهيم در جامعه امرووقت از فعاليت ها سنجيده علمى والدين در جهت آشنا ساختن فرزندان از امور مختلفى كه در گزشته گمان مى رفت نبايد به اون ها اشاره شود صحبت كنيم در اصل وقت هدر داديم، از اين جهت راجب امورى صحبت مى كنيم كه بايد انجام شوند ولى انجام نمى شوند
در ابتدا بايد ميزان عظمت بار مسوليت داشتن يك فرزند را درك كرد
سپس بايد آموزش هاى لازم را جهت اينكه چگونه كودك را با محيط آشنا كرد و يا با اون برخورد كرد را از مراكز آموزش والدين و يا كتاب هاى كمكى آموخت
سپس با ناهنجارى هاى رفتارى مختص سن كودك آشنا شد و اون ها را حل كرد
راجب مسايل جنسى در محدوده سن كودك با او صحبت كرد
در رابطه با جامعه و روش هاى مطرح سازى كودك در جامعه به او آموزش داد
و ...
ولى مثلما اكثر مادر پدر ها هيچ كدام از اين امور را انجام نمى دهند و بدترين كارى كه مى توانند اجرا کنند اين هست كه كودك را بدون آموزش فرهنگ هستفاده از فضاى مجازى، به دست كامپيوتر ها و وسايل الكترونيكى مى سپارند و در اصل اين وسايل الكترونيكى هستند كه در حال حاضر كودكان ايران را تربيت مى كنند، به شيوه اى كه شايد اصلا مناسب نباشد، اين از فقدان سواد والدين هست كه نياز هاى كودكشان را درك نمى كنند

7:

بنظرم اول عرفان و بعد فلسفه...

البته شاید بعضی ها قبول نداشته باشند اما روح معنوی برای منطق لازمه...


8:

سیاست جدید آموزشی همه‌جانبه نگر هست
ایمان، علم، اخلاق، تفکر، روابط اجتماعی، سلامت و .....


9:

البته درباره فلسفی کردن زندگی کودکان فرمودم

خوب در سواد کمی که در روش تدریس دارم میدونم باید عمق روحی و معنوی مطلب برای فرزند قابل پذیرش بشه...

باید روح مطلب(عرفان)دریافت کنه اول:مثلا خدا خوب هست حالا این خدا این را فرموده....و حالا این هم دلیل و منطق پشتش

متاسفانه ما ضعف هایی داریم و شامل تمام خانواده هاست.


10:

فلسفه و کودکان


آليسون تروزوپ - هيلاري پولان
توضيح و ترجمه محمد مهدي ساعتچي

ممکن هست براي برخي افراد اين موضوع هنوز تعجب آور باشد که بدانند کتاب هاي کودکان و نوجوانان غالباً در بردارنده برخي از مسائل فلسفي عميق هستند که کودکان دوست دارند به اونها بيانديشند.

بسياري از مفاهيم مثل دوستي، صداقت، عدالت، آفرينش و...

مفاهيمي هستند که علاوه بر اينکه موضوع تأملات فلاسفه بوده اند ذهن کودکان را نيز به خود مشغول مي نمايند.

در بسياري از داستان هاي حوزه کودکان و نوجوانان نيز اين مسائل به نحو غير مستقيمي مطرح مي شود که مي تواند مقدمه اي باشد براي انديشيدن و يادگيري شيوه تفکر در مورد اونها.

در مقاله پيش رو ابتدا به شکل کلي به موضوع آموزش فلسفه از طريق مطالعهداستان اشاره مي شود و در ادامه به دو نمونه مشخص و کاربردي از طرح مسائل فلسفي در داستان ها پرداخته مي شود که مي تواند ما را با چگونگي يادگيري و آموزش فلسفه بدين شيوه آشنا سازد.

کاربرد داستان در آموزش فلسفه به کودکان

فلسفه براي کودکان نه به معناي آموزش دانش فلسفي به کودکان هست، بلکه غالباً آموزش متدها و مهارت هايي هست براي فکر کردن به موضوع هاي مختلف.

اونان طي جلسات فرمودگوهاي فلسفي، با شيوه هاي منطقي تفکر آشنا مي شوند و نه با اينکه کانت يا افلاطون چه ديدگاهي داشته اند.

کنکاش فلسفي براي کودکان و نوجوانان معمولاً به اين شيوه صورت مي گيرد که اونها سؤال هايي را مي پرسند و آموزگار مي تواند به اونها کمک کند که قادر شوند به اون مسأله از جنبه کلي تري فکر نمايند و جواب پرسش هاي خود را خود بيابند.



برخلاف ديدگاه هايي که کودکان را فاقد توانايي براي تأمل فلسفي مي پندارند، کودکان خود بدون هيچ آموزش، موجوداتي پرسشگر و جايشاناي دانستنند.

اگر جمله ارسطو در ابتداي کتاب مابعدالطبيعه خود که فرموده بود«همه انسان ها بالطبع خواهان دانستنند»، در مورد همه بزرگسالان صادق نباشد، يقيناً در مورد تمامي کودکان صدق مي نمايد.

اونها در پرسيدن مطالبي که نمي دانند صراحت دارند و مرزي را براي مطرح کردن سؤالات خود نمي شناسند.

بسياري از پرسش هاي کودکان با پرسش هاي فلسفي در بزرگسالي همچون پرسش در مورد خدا يا در مورد مرگ يکي هست.

آلبرت انيشتين وقتي فرموده بود که مهمترين محرک او براي تحقيقات خود اين بود که پرسش هاي کودکي خود را هيچ گاه فراموش نکرده بود.

او يکي از پرسش هاي همه دوران زندگي خود را پرسش از معناي وقت مي دانست.

ضعف در نظام آموزشي بسياري کشورها سبب مي شود که کودکاني که تا پيش از دبستان شوق سرشاري براي يادگيري و آموختن و رفتن به مدرسه دارند، پس از چند سالي ممکن هست حتي کل جريان آموختن اونها را دلزده يا کسل سازد.

در واقع در مدارس از اونها خواسته مي‌شود تا پيرايشان كننده روش جدي آموزشي باشند كه بزرگسالان طراحي كرده‌اند.

پس از چند سال که به مدرسه رفتند اونها از پرسش دست بر مي‌دارند و اين آغاز از ميان رفتن كنجكاايشان و گرايش اونها به ياد‌گيري هست.

طي چند دهه اخير يکي از ابزارها و راههاي اصلي براي تشايشانق کودکان به انديشيدن در حوزه آموزش فلسفه به کودکان، هستفاده از داستان هايي بوده که مورد علاقه کودکان هست.

از وقتي که در دهه هفتاد آموزش فلسفه براي کودکان شکل جدي تري به خود گرفته و افرادي چون ماتيو ليپمن، فيليپ کم و رابرت فيشر در اين زمينه آثاري را عرضه کرده اند، آموزش فلسفه در لابلاي بحث و بررسي يک داستان از مهمترين روش هايي بوده که مهارت هاي ابراز نظر را در کودکان تقايشانت مي نمايد.

معلم در سر اين کلاس ها در کنار شاگردان به صورت حلقه اي مي نشيند و همراه اونها مشغول به مطالعهيک داستان مي شود.

پس از اتمام داستان معلم بايد با طرح سؤال هايي با توجه به محتواي داستان بحث را آغاز و هدايت کند.

در واقع کتاب داستان کمک مي نمايد که بچه ها احساس همدلي و هم ذات پنداري با قهرمان داستان داشته باشند و سؤال ها و دغدغه هاي اصلي خود را بپرسند و از طريق توصيف موقعيت هاي قهرمان داستان که غالباً به مسائل خود اونها نيز نزديک هست، پرسش هاي شخصي خود را طرح نمايند.

آموزگار همينطور مي تواند به بچه‌ها خاطر نشان كند كه اونها مي‌توانند دربارة هر چيزي كه اون را حيرت‌آور يافته‌اند يا به هر صورت برايشان جالب بوده، يا اونچه كه داستان، اونها را به فكر كردن دربارة اون واداشته و دوست دارند، بحث كنند.

داستان هاي حوزه کودکان به وسيله عنصر تخيل و هيجان با کودکان ارتباطي قايشان بربرنامه مي نمايند و کودکان مايلند که پس از مطالعهداستان هايي که مورد توجه اونها برنامه گرفته پيرامون اون بحث نمايند.

کودکان بسيار بيشتر از بزرگسالان شوق دارند که درباره پيچيدگي هاي داستاني و علل رفتار قهرمان داستان پرسش نمايند و بسيار کمتر از اونها پديده هاي مختلف را عادي و طبيعي تلقي مي نمايند.

از همين روست که در نظر بسياري از آموزگاران فلسفه، دوره کودکي و سال هاي گذراندن در دبستان موقعيت بسيار بهتري براي شکل گيري هستقلال فکري هست تا دوران دانشجايشاني.

ماتيو ليپمن که خود از بنيانگذاران آموزش فلسفه براي کودکان و نوجوانان بوده در مصاحبه اي عنوان کرده: «در اواخر سال هاي 1960 در دانشگاه كلمبيا فكر مي كردم كه دانشجايشانانم فاقد قدرت هستدلال و قدرت تميز و داوري هستند، اما براي تقايشانت قابل ملاحظة قدرت تفكر اونها، بسيار دير شده بود.

من به اين فكر افتادم كه اين كار مي بايست در دوران كودكي انجام مي گرفت (و در اون وقت تقريباً فقط من بر اين اعتقاد بودم ).

بايد وقتي كودكان در سن يازده يا دوازدسالگي بودند، يكسري دوره هاي درسي در خصوص تفكر انتقادي را مي گذارندند.

اما براي تهية موضوعي قابل فهم و مخاطب پسند، بايستي متون درسي به صورت داستان نوشته مي شد، داستاني دربارة منطق اكتشافي كودكان.» ليپمن با انجام اقدامات متعدد و تلاش پي گير تلاش نمود تا به هدف فوق دست يابد.

يکي از اقدام هاي مهم او تدايشانن برنامه درسي فلسفه براي کودکان در قالب قصه، رمان و داستان کوتاه براي کودکان به همراه راهنماي آموزش اونها براي معلمان هست.

آموزش فلسفه براي کودکان و نوجوانان که غالباً به صورت جمعي صورت مي گيرد، فعاليتي هست که هم به لحاظ فردي و هم به لحاظ جمعي در رشد مهارت هاي اونان نقش دارد.

کنکاش فلسفي جمعي در کودکان و نوجوانان يکي از بزرگترين و مفيدترين تمرين ها براي ارتقاي مهارت هاي بياني در اونان هست.

اونان مي آموزند که به دقت به سخنان يکديگر گوش نمايند، پيش از بيان نظراتشان اونها را در ذهن خود مرتب نمايند، افکار خود را به صورت مدلل و روشن بيان نمايند و حتي در مقابل انتقادهاي دوستانشان به شکل منطقي از خود دفاع نمايند.

انديشيدن و فلسفه پردازي و ابراز نظر در کلاس از سايشاني در اونان روحيه جمع گرايانه و ارتباط با ديگران را تقايشانت مي نمايد و از سايشان ديگر بر توانايي هاي فکري و فردي اونها مي افزايد.



آثار داستاني که کودکان بتوانند به واسطه اونها به بحث پيرامون موضوع هاي انتزاعي تري بپردازند متعدد هستند.

اگرچه در سال هاي اخير داستان هاي کوتاهي صرفاً به هدف تشايشانق انديشيدن و آموزش فلسفه نگاشته شده، اما باز بهترين آثار براي اين منظور هستفاده از شاهکارهاي ادبي بزرگ هست که ارتباطي بسيار نزديک با کودکان بربرنامه مي نمايد.

در ادامه براي آشنايي با چگونگي بحث ها و پرسش هاي فلسفي در داستان ها دو نمونه از داستان هاي محبوب را مورد توجه برنامه خواهيم داد.




داستان شازده کوچولو(سنت اگزوپري)


خلاصه داستان: هوانوردي که به ناچار هواپيماي خود را در صحراي افريقا فرود آورده، با بسربچه يا همان شازده کوچولو که از سياره اي کوچک به اونجا آمده آشنا مي شود.

شازده کوچولو به نقل ماجراهايي که در سفر فضايي خود از سر گذرانده مي پردازد.

او طي سفر خود مي خواهد بداند در زندگي چه چيز اهميتي بيش از چيزهاي ديگر دارد.

الگوهايي براي فرمودگايشان فلسفي

اثر جاودان سنت اگزوپري با عنوان شازده کوچولو، داستان عميقي هست که کودکان را وارد فرمودگو و بحث فلسفي مي سازد.

تجربه هاي شخصي نايشانسنده اين اثر به عنوان خلباني که خود وقتي هواپيمايش ناچاراً در اونجا فرود آمده و گرفتار شده، احساس باورپذيري خاصي را به مخاطب اين داستان مي دهد.

هرجا که زندگي با امري خيالي آميخته مي گردد، جذابيت و روح خاصي را به همراه دارد و اين موضوع در هيچ کجا مشهودتر از توصيف هاي سنت اگزوپري از خودش و همينطور موقعيت قهرمان داستانش وجود ندارد.

شخصيت او در داستان، هم باورپذير هست هم در عين حال ما را با موقعيت هايي خيالي و داستاني مواجه مي گرداند.

دست و پنجه نرم کردن اين خلبان با محيط خشک اطرافش توأم با ستايش او از زيبايي طبيعي، حکايت از تجربه مستقيمي دارد که اگزوپري اون را به نحو دقيقي ترسيم مي نمايد.

حضور امري فراطبيعي در زندگي واقعي به کودکان زمينه اي مي دهد تا به چيزي بيانديشند که فراتر از امر معمول هست.



هنگامي که ما خود را با سفرها و دشواري هايي که شازده کوچولو از سر گذرانده همراه مي نماييم با بسياري از مفاهيمي همچون "قدرت"، "بي ثباتي"، "عشق" و"تنهايي" نيز مواجه مي شايشانم.

به عنوان مثال اين داستان ما را به تأمل در مورد تلقي هاي متضاد از مفهوم مالکيت وا مي دارد.

برخلاف شازده کوچولو که "دارايي" برايش متکي بر تعهد و وفاداري هست، از نظر اون مرد تاجر "داشتن" معنايي مال اندوزانه دارد.

همينطور شازده کوچولو ضمن مراودات خود با ديگران در زمينه برخي موضوع ها مثل دوستي به برخي مسائل اهميت مي دهد و برخي ايشانژگي ها را طرد مي نمايد.

هنگامي که ما نيز از ديد معصومانه و همين طور انتقادي شازده کوچولو مي نگريم، ما هم انگيزه مي يابيم به تأمل و پرسش پيرامون پيش فرض ها و عقايد خود بپردازيم.



يکي از عميق ترين مسائلي که در کتاب شازده کوچولو مطرح مي شود، مواجهه او با تعداد بيشماري گل سرخ رايشانيده بر رايشان زمين هست.

او در برخورد با اونها آه مي کشد و در ابتدا خود را بد بخت احساس مي نمايد، چرا که گلش در سياره او فرموده بود که بي همتاست، اما حالا هزاران گل مشابه او را بر رايشان کره زمين مي بيند.

در واقع در اين قسمت داستان، شازده کوچولو و بالطبع مخاطبان او با پرسشي بي اندازه مهم مواجه مي شوند.

اين پرسش که گل مورد علاقه او چه تمايزي با اين همه گل هايي دارد که در ظاهر تفاوتي با گل او ندارند؟ و اصلاً چه دليلي هست که گل خود را بيش از اون گل ها دوست بدارد؟ اگرچه پس از اين اتفاق شازده کوچولو به کمک روباه از اين هراس و ترديد نجات مي يابد و پي مي برد که "اونچه اصل هست از نظرها پنهان هست"، اما اين قسمت داستان مي تواند زمينه فرمودگوهاي زيادي را براي مخاطبان به وجود آورد که همگي کنکاشي هست بر سر معني دوست داشتن و عشق، به ايشانژه پرداختن به اون مفهومي که شازده کوچولو از روباه ياد مي گيرد يعني "اهلي کردن".


پرسش هايي که شازده کوچولو مطرح مي نمايد باعث مي شود کودکان مخاطب او نيز به احتمال زياد خود را در موقعيتي مشابه موقعيت او برنامه دهند.

در مقابل، جواب هايي که دريافت مي نمايد جواب هايي هست که بزرگسالان يا "آدم بزرگ ها" پيش رايشان او مي نهند.

گرچه ممکن هست اون شخصيت ها به نظر غير منطقي برسند، اما جواب هايي که شازده کوچولو از اونها دريافت مي نمايد، بازتاب دهنده روال جهان واقعي هست.

جمله "اون کاري را که من مي گايشانم انجام بده چون من پادشاهم" تفاوت چنداني با "چون من پدر، مادر يا معلم تو هستم" ندارد.

به علاوه که شازده کوچولو خود فرموده " هرگز در زندگي از سؤالي که يک بار پرسيده دست بردار نبوده هست".

شازده کوچولو براي کودکان نمونه همان شخصيت اونهاست که تا جواب پرسشي را نيابند از پرسيدن دست نمي کشند و پس از دريافت جواب به بررسي اون مي پردازند.

روند ارزيابي ها و منظر انتقادي اين کتاب به ايشانژه در برابر "آدم بزرگ ها" نه تنها سنگ بنايي براي به دنبال آوردن رشته اي از پرسش ها مي شود، بلکه همينطور تأمل فلسفي را براي بچه ها ممکن مي سازد.

اين اثر شفرمود انگيز مي تواند به عنوان منبعي غني مورد هستفاده افرادي برنامه گيرد که درگير پرورش پژوهشگري ها و کنکاش هاي جمعي بر سر کلاس هاي ابتدايي هستند.


چند پرسش براي بحث فلسفي:

قسمت ابتدايي: توصيف هاي نايشانسنده از خود و توصيف او از گرفتار شدن هواپيمايش و آشنايي با شازده کوچولو:
1- آيا همه اونچه براي قهرمان داستان اتفاق افتاده در واقعيت هم براي نگارنده رخ داده هست؟
2- تفاوت بين چيز خيالي با واقعي چيست؟
3- آيا مي توانيد فکر کنيد داستاني که خوانديد تماماً واقعي باشد؟
- خلبان اشاره مي نمايد که "وقتي براي اونها(آدم بزرگ ها) از يک دوست جديد حرف مي زني اونها هرگز از چيز با اهميتي سؤال نمي نمايند".

اونها هرگز نمي پرسند: صداي او چه جوريه؟، کدام بازي را خوب بلده؟، آيا پروانه جمع مي نمايه يا نه؟.

اونها هميشه مي پرسند: او چند سالشه؟، چندتا برادر داره؟، وزنش چقدره؟، پدرش چقدر پول در مياره؟
4- يک دوست را چگونه توصيف مي نماييد؟
- خلبان مي گايشاند آدم بزرگ ها هنگامي باور خواهند کرد که شازده کوچولايشاني از يک سياره ديگر آمده که به اونها بگايشاني مثلاً او از سياره 612 B- آمده.

"اگر دليلت براي وجود او اين باشه که او شاد بود يا مي خنديد، به دنبال يک گوسفند مي گشت، اونها باور نخواهند کرد".
5- چه دليلي داريم که بگايشانيم شازده کوچولو حقيقتاً وجود داشته؟
- خلبان مي گايشاند"اگر سعي کنم که اون رو توصيف کنم، ديگه اون رو از ياد نخواهم برد"
6- آيا توصيف کردن شخصي به شما کمک خواهد کرد که او را هيچ وقت فراموش نکنيد؟
7- چه راه ديگري براي به خاطر سپردن ديگران وجود دارد؟( مي توان به نقاشي کشيدن اونها اشاره کرد)
- اگر خلبان هواپيماي خود را تعمير نمي کرد، ممکن بود بميرد.

اما شازده کوچولو فکر مي کرد که نزاع بين گوسفندها و گل ها امر جدي تري هست.
8- کدام يک از اين موضوع ها مهمترند؟ چرا؟
- خلبان وسايل خود را رها کرد و به دلداري دادن به شازده کوچولو پرداخت.

او مي انديشيد توجه به دوستش مهمتر از زندگي خودش هست.
9- اگر شما جاي خلبان بوديد به تعمير هواپيماي خود مي پرداختيد يا به دوست خود توجه مي کرديد؟
10- آيا هميشه توجه به مشکلات دوستان مهمتر از مسائل خود ماست؟
11- چه مواقعي بايد توجه به مشکل دوست خود را به کار خود ترجيح دهيم؟
قسمت مياني: شازده کوچولو به توصيف سفر خود مي پردازد:
12- آيا اون گل سرخ واقعاً شازده کوچولو را دوست داشت؟
13- چرا شازده کوچولو سياره و گل خود را ترک کرد؟ آيا کار او درست بود؟
- پادشاهي که در داستان، شازده کوچولو با او رو به رو مي شود بدون داشتن فرمانبري، فرمانروايي مي کرد و خودپسندي که در به در به دنبال کسي بود که او را تحسين کند.
14- اگر پادشاه درون داستان هيچ فرمانبري نداشته باشد، آيا مي توان او را صاحب قدرت خواند؟
15- چرا اون مرد مغرور در داستان خواهان ستايش بود؟
16– آيا او شايسته ستايش بود؟
17– ستايش کردن به چه معناست؟
18- آيا با اون مرد تاجر که مي فرمود مالک اون ستاره هاست چون اونها را زودتر ديده موافقيد؟
19- چرا شازده کوچولو از مرد فانوس افروز بدش نمي آمد و در دل خواست که با او دوست شود؟
قسمت انتهايي: شازده کوچولو به کمک دوستي با روباه براي بسياري از پرسش هايش جواب مي يابد و رفتن مي انديشد.


20- تفاوت گل شازده کوچولو با اون گل هاي ديگر چيست؟
21- آيا براي شناختن و فهميدن افراد بايد اونها را دوست داشت؟


داستان شِرِک(ايشانليام هستيج)


خلاصه داستان: شرک غول بد قواره اي هست که در خانه اي در مرداب زندگي مي نمايد.

روزي پدر و مادر شرک از او مي خواهند اون مرداب را ترک کند و دنياي اطراف خود را بشناسد و خطر چنين کاري را به جان بخرد.

شرک تازه پا به سفر گذاشته که با ساحره اي برخورد مي نمايد.

اون ساحره او را از سرنوشتي که در انتظارش هست مطلع مي سازد و مي گايشاند که با شاهزاده اي ازدواج خواهد کرد.

شرک پس از آگاهي از اين مطلب سفر خود را در جستجايشان اون شاهزاده پي مي گيرد.

در راه او با قرقاولي همراه دهقانان رو به رو مي شود، با اژدهاي خشمگيني مبارزه مي نمايد، خر وراجي را مي بيند، با شواليه اي بي باک زد و خورد مي نمايد و پس از اون در تالاري از آينه ها سر درگم مي شود که در هر سايشان اون شرک هاي زشت نمايان هستند.

شرک از اين بابت که زشتي او ديگران را از او مي راند و موجب آزار اونها مي شود، نگراني ندارد.

در حقيقت او خود نيز مايل هست که نفرت انگيز به نظر برسد.

در ادامه وقتي که او با شاهزاده بي نهايت زشت خود ملاقات مي نمايد، بلافاصله هر دو عاشق يکديگر مي شوند و ازدواج مي نمايند و زندگي دهشتناکي را براي هميشه ادامه مي دهند.




الگوهايي براي فرمودگايشان فلسفي



شرک در جهاني زندگي مي نمايد که هر اونچه را که عامه امت به طور معمول زشت مي انگارند، در حقيقت زيبا مي بيند.

ما نيز همچون فلاسفه مي توانيم در اينجا بپرسيم که چگونه و با چه معياري مي توان مدعي شد که يک شييء زيبا يا زشت هست.

فلاسفه داوري هاي ما را در مورد زيبايي و زشتي چيزي داوري هاي زيبايي شناسانه مي نامند، که پيرامون اون دو هستدلال و جهت گيري کلي وجود دارد: 1- زيبايي در گرو چشمان ناظر هست و بنابراين امري هست وابسته به ترجيح و پسند شخص ناظر.

2- دسته اي از معيارها و اصول وجود دارند که باعث مي شود چيزي واقعاً زيبا باشد.

همينطور هستدلال دوم بر اون هست که افرادي که صاحب ذوق سليمي باشند نسبت به يک شيء زيبا واکنشي مثبت خواهند داشت و يا به بيان ديگر اينکه هميشه توافقي همگاني بر سر اينکه چيزي زيبا هست يا نه وجود دارد.

اگر بخواهيم به اين موضوع بپردازيم که چه چيزي در شرک وجود دارد که او را زشت مي سازد، طبق هستدلال نخست بايد فرمود: شرک زشت هست، چون که او به نظر افرادي که او را مشاهده مي کردند زشت مي آمد.

طبق هستدلال دوم بايد فرمود: شرک زشت هست چرا که به لحاظ عيني و در واقعيت هيچ ايشانژگي زيبايي را ندارد.

به بيان ديگر طبق رايشانکرد دوم شرک را بايد زشت دانست چون که او در واقعيت زشت هست.

شرک نه تنها ظاهر زشتي دارد، بلکه به نظر مي آيد دست به کارهاي زشتي مي زند، کارهايي که البته در نظر بسياري از امت، ناپسند، حقه بازانه و پرخطر هست.

با اين حال شخصيت شرک کماکان براي ما جذاب و دوست داشتني هست.

بنابراين اگرچه وقتي او متوجه مي شود اون صدها موجود کريه المنظر که در تالار آينه ها ديده همگي تصاايشانر خود او هستند و احساس خشنودي خودخواهانه اي مي نمايد، ما به وحشت مي افتيم، اما با اين حال همچنان طرفدار او هستيم.

ما نيز قادريم همچون فلاسفه پرسش هايي در مورد رابطه بين زيبايي و ميل مطرح کنيم.

به شکل معمول ما خوبي را با زيبايي و بدي را با زشتي مرتبط مي دانيم.

امت نيز معمولاً به اونچه که خوب هست تمايل دارند و مايل اند چيزهاي زيبا را ببينند.

با اين حال برخي از فلاسفه عقيده دارند که در حقيقت ما نياز نداريم براي زيبا دانستن چيزي نسبت به اون ميل يا کششي داشته باشيم و يا بخواهيم اون را تصاحب کنيم.

به اين معني که اگرچه ما مي توانيم نسبت به چيزهاي زيبا ميل هم داشته باشيم، اما لزومي ندارد که در لذت از زيبايي چيزي يا توافق بر زيبايي چيزي ميل و کشش به اون هم داشته باشيم.

اونچه در مورد خاص داستان شرک جالب توجه هست اين مطلب هست که او زشتي خود را کاملاً زيبا مي بيند.



اين موضوع نه تنها بحثي را پيش مي کشد مبني بر اينکه آيا زيبايي امري ذهني هست يا عيني بلکه تلقي شرک نمونه اي به دست مي دهد در مورد رابطه بين ميل و زيبايي.

تمايل شرک اين هست که نفرت انگيز باشد چرا که براي او کريه بودن زيبايي هست.

در واقع اين مسأله محور محتواي داستان شرک هست که به ما نشان مي دهد چگونه در حالي که مخالف اخلاق عرف عمل مي نمايد اما شخصيتي خواستني و مقبول هست.

گايشاني در جامعه اي زندگي مي نمايد که جاي زشتي و زيبايي باهم عوض شده هست.

او ما را دچار اين ترديد مي نمايد که ببينيم آيا اونچه به ظاهر زيبا مي بينيم حقيقتاً هم زيبا هست يانه.

آميختگي اين دو مسأله يعني ذهني بودن زيبايي و ارتباط بين زيبايي و ميل دوباره در قسمت عشق شرک به شاهزاده زشت تکرار مي شود.

مانند فلاسفه مي توانيم بپرسيم آيا شرک به اين خاطر عاشق او شده که از زيبايي ظاهري او خوشش آمده؟ آيا شرک فکر مي نمايد اون شاهزاده زيباست؟ يا اينکه چون فکر مي نمايد اون شاهزاده شبيه خودش هست به او علاقه پيدا کرده؟ برخي فلاسفه عقيده دارند که ما وقتي به کسي دل مي بنديم که خودمان را با ديگري همسان و يکي احساس کنيم.

به علاوه ما وقتي عاشق کسي شده ايم که بخواهيم خودمان را وقف خواسته هاي او کنيم و منطبق معيارهاي او عمل کنيم.

بنابراين ما هم مي توانيم از هايشانت شرک و معناي عشق او به شاهزاده پرسش کنيم و در نتيجه به ماهيت عشق به طور کلي فکر کنيم.

نکته مهمي که بايد پيش از آموزش اين کتاب در نظر داشته باشيم اين موضوع هست که کتاب داستان شرک مبناي ساخت فيلم عامه پسندي با همين نام برنامه داشته و اگرچه کتاب و فيلم شباهت هاي روايي زيادي دارند، اما محتواي اونها به کلي متفاوت هست.

مطالب الگوبرداري و راهنمايي هايي که ذکر شد مربوط به کتاب شرک هست نه فيلم اون.



چند پرسش براي بحث فلسفي:


تعريف زشتي: مادر و پدر شرک زشت بودند، اما شرک حتي از هر دايشان اونها هم زشت تر بود.
1- (به تصايشانر شرک نگاه کنيد) چه چيزي شرک را زشت کرده هست؟
2- شرک در مورد زشتي خود چه احساسي دارد؟
3- ديگران وقتي شرک را مي ديدند چه احساسي داشتند؟
4- چگونه امت مي توانند اشياء مختلفي را زشت بدانند؟
زشت به نظر رسيدن و زشت بودن: برخي از کارهايي که شرک انجام مي دهد مانند مبارزه با اژدها و اون شواليه ممکن هست به نظر ناپسند بيايد.


5- شرک چه کارهايي انجام داد که به نظر زيبا نبود؟
6- شرک چه کارهاي خوبي انجام داد؟
7- اگر بخواهيد بر پايه کارهاي شرک قضاوت کنيد او را زيبا مي بينيد يا زشت؟
8- چرا ما برخي چيزها را زشت مي دانيم؟ آيا فقط چون اونها را دوست نداريم؟
9- آيا ما فقط بر پايه ظاهر افراد اونها را زشت و زيبا يا خوب يا بد بدانيم؟ آيا معيار ديگري هم هست؟
10- آيا مي توان برخي از افراد را زيبا دانست در حالي که کارهاي زشتي اجرا کنند؟
11- آيا وقتي امت کارهاي زيبا اجرا کنند به نظر زيباتر مي رسند؟
عشق و زشتي: شرک عاشق اون شاهزاده شد چون که شاهزاده بي نهايت زشت به نظر مي رسد.
12- آيا شما هم چيزها و افراد زشت را دوست داريد؟
13- آيا امت ديگران و چيزها را صرفاً از رايشان ظاهر اونها دوست دارند؟
14 – آيا ما فقط کساني را دوست داريم که شبيه ما باشند؟
15- چرا با اين که شرک زشت به نظر مي رسد اما ما او را دوست داريم؟


منبع:
Home | Teaching Children Philosophy

11:

سلام
اموزش فلسفه به كودكان ميسرنيست بجز شايد معدودي
چون فلسفه و ياد گيري ان ساده نيست و داده هاي بسيار زيادي
را بايد فرد تحليل كند تا بتدريج اموزش يابد
فلسفه بنوحي درس تحليل و طبقه بندي و ساده كردن و نتيجه گرفتن
منطقي هست
موضوع ميتواند هر پديده -سيستم يا سامانه -و يا هستي شناسي
باشد
البته به كودكان ميتوان هستدلالهاي معروف و منطقي را كه جزيي از فلسفه
هست را ياد داد تا انرا در هر زمينه اي بكار گيرند اما بيش از ان ذهن كودكان
را درگير پيچيدگيهايي ميكند كه شبكه و طبقه بندي خاصي براي فهم
ان ندارد
براي همين تقريبا هيچ نظام اموزشي درس فلسفه را در سنين پايين ندارد
حتي در سطح دبيرستان نيز مشكل هست كه درسي بنام فلسفه وارد
اموزش شود


با سپاس

12:

سلام علیکم

دقیقاً منظور همین هست
یادگیری شیوه هستدلال، هستنتاج، مقایسه، جمع آوری داده ها، و ....
و نه فلسفه خاصی

در حال حاضر کتبی تحت عنوان تفکر و پژوهش به لیست کتب درسی اضافه شده
که به نظرم در همین راستاست
البته به شرطی که درست اجرا شود


54 out of 100 based on 49 user ratings 974 reviews