داستان های فلسفی


داستان های فلسفی



داستان های فلسفی
چو ايران نباشد تن من مباد ..!..

پیشگویان به بابک خرمدین ، آزادیخواه میهن پرست کشورمان گفتند در پایان این مبارزه کشته خواهی شد او گفت سالها پیش از خود گذشتم همانگونه که ابومسلم خراسانی از خود گذشت برای این که ایران دوباره ادامه زندگی پیدا کند روح بزرگانی همچون ابومسلم در من فریاد می کشد و به من انگیزه مبارزه برای پاک سازی میهن را می دهد پس مرا از مرگ نترسانید .



روح انسان در کدام بخش از جسمش قرار دارد؟

1:

دختر و پیرمرد
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
-
غمگینی؟
-
نه .
-
مطمئنی ؟
-
نه .
-
چرا گریه می کنی ؟
-
دوستام منو دوست ندارن .
-
چرا ؟
-
جون قشنگ نیستم .
-
قبلا اینو به تو فرمودن ؟
-
نه .
-
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
-
راست می گی ؟
-
از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!


زندگی نامه فیثاغورث

2:

به حکیم ارد بزرگ فرمودند : ایرانیان را چگونه دیدید ؟
فرمود : بزرگانی در درون چراغ جادو !
فرمودند : چراغ جادو ؟!
فرمود : آری ...


ایمان یا اعتماد: کدامیک شالوده نگرش دینی است؟
ایران سرزمین بزرگان هست و هزار افسوس که بیشتر این بزرگان ، در درون چراغ جادو ، خویش را در بند کرده و دلخوش به زندگی در سختی و غم هستند
فرمودند : حکیم در این میانه ، کار شما چیست ؟
فرمود : به هزار گونه سخن ، دستان اندیشه ام را ، بر چراغ های اونان می کشم تا از اون برون آمده و خود را باز یابند و برای آبادی و شادی این سرزمین بکوشند ...


موجودات ماورایی


اپلود کتاب شناخت خدا از طریق ادله عقلی و برهان

3:

در یک روز زیبای بهاری به ییلاق رفته بودیم در اونجا مردی را دیدیم که آهسته با خرش به ما نزدیک می شد .


فرهنگ چاکراها
هنگامی که مرد به ما رسید دیدیم خرش یک گوش ندارد .


نقد قوری سماوی راسل
شفرمود زده شدیم و به او فرمودیم چرا خر شما یک گوش هست ؟
مرد روستایی با قاطعیت فرمود : خرم حرف گوش نمی کرد یک گوشش را بریدم تا آدم شود .
دهانمان از تعجب دقایقی باز مانده بود وقتی به خود آمدیم مرد خر سوار از ما دور شده بود .


سکولاریسم از دیدگاه فلسفه هگل
چه زیبا حکیم ارد بزرگ فرموده هست : درنده خویی برخی از آدمیان ، بسیار ترسناکتر از جانوران هست .


4:

اون زن تنها می فرمود : بزرگترین اشتباه زندگیم اون بود که از روی ترحم ، با همسرم به دیدار دختر جوانی که هیچ نداشت می رفتم و به او صدقه می دادم .

امروز او همسر ، شوهرم گشته و من آوره خیابان های شهر ...


5:

سلام
قبول دارم هدایت یک داستان نویس بود ولی زندگیش مثه فیلسوفا بوده و حتی داستانهایش متفاوت ،پس نمیشه فرمود هدایت فقط رمان نویس قهاریه
باشه اگه شما میگید حرفی نیس

6:

دانشجویی به هستادش فرمود:
هستاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
هستاد به انتهای کلاس رفت و به اون دانشجو فرمود: آیا مرا می بینی؟
دانشجو جواب داد: نه هستاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
هستاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و فرمود: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

7:

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد.

آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.

زاهد فرمود: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».

آسیابان فرمود: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

8:

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند.

اتاق پر از کتاب بود و غیر از اون فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...
زاهد فرمود: مال تو کجاست؟

جهانگرد فرمود: من اینجا مسافرم.

زاهد فرمود: من هم!!!

9:

فقیری به در خانه بخیلی آمد و فرمود: شنیده‌ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده‌ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده.

بخیل فرمود: من نذر کوران کرده‌ام.

فقیر فرمود: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می‌بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی‌آمدم.



54 out of 100 based on 59 user ratings 134 reviews