روزي كه خدا متولد شد


روزي كه خدا متولد شد



روزي كه خدا متولد شد
اوايل تاريخ بشريت بود....تنها نسل هاي اوليه انسان بوجود آمده بود و تقريبا همگي به طور پراكنده زندگي مي كردند.....جنگل انبوه بود و سرشار از هر گونه حيوانات درنده.......از درون غار مردي با شك و شبهه به بيرون مي نگريست......انگار مي خواست حال و هواي بيرون غار را چك كند....همه جا آرام بود.....پس قدم به بيرون گذاشت....تقريبا سراسر بدنش آكنده از مو بود.....سر تا پا برهنه.....حتي زشتي اش عيان مي نمود.....شايد به اين دليل كه هنوز زشتي متولد نشده بود......بدنش قوي و سر حال بود اما زخم هاي گوناگوني خود را به نمايش مي گذاشتند.....روي بازوهايش...ران پايش...سينه اش....و ديگري كه جاي پنجه درنده اي بود روي صورتش بود........زندگي در اين جنگل از او يك خواسته داشت : خشونت.....آري.....او سال ها پيش خشونت را زاييده بود.
از گذشته چيز زيادي به خاطر نداشت مادرش را هرگز نديده بود....پدرش را م مدت ها پيش يك پانتر دريد.......اكنون او تنها بود و به سختي توانسته بود زنده بماند گر چه اكثر مواقع مي گريخت و يا از پشت به جانوران حمله مي كرد_در فصل زمستان كه گياهان به سختي يافت مي شدند مجبور بود جانوران را بدرد_ در واقع او نيز يك درنده بود.......به راستي او چيزي نداشت كه او را از گرگ ها متمايز كند.
به راه افتاد اما سعي مي كرد خيلي از غار دور نشود زيرا دور شدن از غار به معناي مرگ بود
ناگهان زير درختي انسان ديگري را ديد.....او به جز پدرش تا به حال انسان ديگري را نديده بود پس راغب شد تا به سوي او برود........قدم هايش را بلندتر برداشت.......شاخه ها را كنار ميزد و به او نزديك شد......او خوابيده بود......اما آرام چشمانش را باز كرد.....انگارد ترسي عجيب در وجودش در حال غليان بود و در حالي كه به مرد زل زده بود آرام آرام و چهار دست و پا عقب مي رفت....او نيز بدنش عريان بود.....مرد نگاهي به بدن او انداخت......انگار سينه هايش ورم كرده بود و عجيب تر اينكه آلتي نداشت.....اما از همه عجيب تر چشمان او بود.
برق فريبنده اي در آن مي درخشيد....در اين لحظه احساس عجيبي به او دست داد....انگار ماده اي نامرئي از بدن دختر تراوش مي كرد و مرد را به خود جذب مي كرد...آري....او عشق را آبستن شده بود....احساسي چنان قدرتمند كه احساس شهوت را ناديده جلوه مي داد......كنار پايش ميوه اي افتاده بود....آن را برداشت و آرام به سمت دختر رفت.....به چشمان او خيره شده بود و به سمت او مي رفت......دختر ديگر حركت نمي كرد اما انگار هنوز ترسي بزرگ در وجودش رخنه كرده بود
اگر چه در ميان درندگان بزرگ شده بود اما در هر صورت يك زن بود......معلوم نبود از كجا آمده بود........شايد ديگر اعضا را گم كرده بود و به اين درخت پناهنده شده بود........مرد كنار او رسيد......ضربان قلب هر دو به شدت مي زد يكي از ترس و ديگري از عشق......ميوه را به سوي او گرفت در حالي كه همچنان به چشمان او خيره شده بود......دختر آرام دستش را دراز كرد تا ميوه را بگيرد.....اما ناگهان با دست ديگرش سنگي را محكم به سر مرد كوبيد.........بلند شد و دويد و در ميان انبوه جنگل ناپديد شد
چند ساعتي گذشت.......چشمانش را به سختي باز كرد ......سرش همچنان درد مي كرد.......دستش را روي سرش گذاشت و به سمت غار رفت......اكنون فقط به او فكر مي كرد......نمي توانست اين احساس را كنترل كند......او از دوران كودكي تنها با خشونت زندگي كرده بود......عشق چيست؟ او حتي اسمش را تا به آن موقع نشنيده بود
و اكنون عشق يكباره به او حمله ور شده بود......دروازه قلبش را شكسته و آن را تصرف كرده بود.....آرام و برنامه نداشت......بي تابي مي كرد......البته حق هم داشت....او داشت عشق را مي زاييد.....و عشق سوغاتي خود را به او عرضه داشت يعني : غم........او حتي وقتي پدرش را جلوي چشمانش دريدند چنين احساسي نداشت و اين اولين باري بود كه ضعف را احساس مي كرد..........ابتدا مي خواست با اين درد كنار بيايد اما هر لحظه بر شدت آن افزوده مي شد.....به ياد سنگي افتاد كه دخترك برداشته بود.....دويد و آن را برداشت و به داخل غار برگشت.......او اين سنگ را لمس كرده بود......اين سنگ اندكي به او آرامش مي داد....... اما ياد چشمان او امانش نمي داد .
روز ها گذشت.....هر روز جلوي غار مي نشست و انتظار مي كشيد ..... كار به جايي رسيده بود كه اشك مي ريخت و به سنگ التماس مي كرد.....البته او نمي توانست حرف بزند.....اما چشمانش نمي توانست اين تضرع را پنهان كند......بار ديگر و يا شايد براي بار آخر آبستن بود......اما اين بار چه چيزي؟ خدا را
او احساس ضعف داشت و نمي دانست چه بايد بكند و البته به اين دليل بود كه خدا را آفريد.......آن سنگ بت او شده بود..... خداي او شده بود..... و در كارهايش از آن ياري مي جست....هر گاه مي ترسيد...هرگاه غمگين ميشد....هر گاه خسته مي شدو هر گاه كه احساس ضعف مي كرد

چند روز ديگر هم گذشت.....انگار تصميم قاطعانه اي گرفته بود.....سفيدي چشمانش به سرخي ميزد.....از غار بيرون رفت....سريع و بي وقفه....... و در نهايت در ميان انبوه جنگل ناپديد شد....سنگ هم در دستانش بود
هزاران سال گذشت و خدايان بسياري آفريده شدند اما اين خود انسان ها بودند كه يكي يكي آن ها را قتل عام كردند اما در قتل يكي از آن ها ناموفق ماندند
اكنون اين سوال مي تواند به ذهن خطور كند
اين خداي يگانه چقدر عمر خواهد كرد؟ جواب ساده است حداكثر تا قدمت عمر بشر
به راستي بشر يكي از خطاهاي خداست يا خدا يكي از خطاهاي بشر؟ _نيچه_



عالم ذر چیست ؟؟

1:



نمیدونم ......


توصیه های اخلاقی حــاج اسمــاعیــل دولابــی
داستانش برام ملموس نبود .....


ماجرای طی الارض های آیت الله بهجت
از اسمشم خوشم نیومد



هاناااااااا آواتارت چرا انقد بی کیفیتهههههههههه شطرنجیه اصن


چاه شیطان

2:

اما منو به فکر فرو برد بخصوص جمله نی چه من فقط جای خوندم عنوانش بستگی به خواننده داره که چ برداشتی داشته باشه اواتارم که خوبه کجاش بی کی فی ته


سفر در زمان

3:


خدا نور آسمانها و زمین هست .......ستایش مخصوص اوست که پروردگار جهانیان هست...وجز او خدایی نیست


زندگینامه تالس

4:

نیچه واسه خودش فرموده
به راستي بشر يكي از خطاهاي خداست يا خدا يكي از خطاهاي بشر؟


یک موجود ناشناخته!

5:

واقعا بی معنی بود هر چیزی یه افریننده ای داره و افریننده ی افریننده هاخداست میگن نیوتن یه دوست داشت
که به خدا اعتقادی نداشت نیوتن خواست بهش نشون بده که اشتباه فکر میکنه به خاطر همین هم یه مدل
متحرک از خورشید و سیاره های کشف شده تا اون موقع ساخت.


احساس نگاه دیگران
اونارو به دوستش نشون داد دوستش
واقعا شفرمود زده شد به نیوتن فرمود کی اینارو ساخته؟ نیوتن فرمود هیچکس.

دوستش فرمود یعنی چی مگه میشه
تو دیوونه شدی؟ نیوتن فرمود تو باور نمیکنی که این چیزای کوچیک خود به خود به وجود اومدن اونوقت
چطور باور میکنی دنیای به این بزرگی خودش با نظم درست شده؟!

6:

خداوند ازلی و ابدی هست تولد و وفات نمی یابد

7:

به راستي بشر يكي از خطاهاي خداست يا خدا يكي از خطاهاي بشر؟ _نيچه_
خوب نگارنده با توجه به بخش دوم حرف نیچه داستانشو نوشته...و مفهوم "خدا زاییده شهوت" رو منتقل میکنه.
البته با متنی ک نمیدونم ترجمه هست یا...زیاد هارمونیک نیست...
ولی خوب خودشم فرموده...عمر این خدای یگانه یا دوگانه سه گانه و امروز صدگانه و هزار گانه و ...

ماکزیمم تا عمر بشره...که همونم نیست....
کم کم باید بگیم خداحافظ خدای من!از روزی که شهوت تمام و کمال ارضا شه...این خداهه هم نیست...

8:

ن داره کفر میگه
چی چی به فکر بردت دقیقا؟ :دی

ن به گمونم فقط با گوشی لاگین میکنی توو گوشی ِ منم کیفیتش مناسبه ولی با سیستم افتضاحهههه

9:

اگه متن رو با دقت بخونی میفهمی عنوان که میگه روزی که خدا متولد شد ظاهرشو میگی ولی باطنش یه چیز دیگه میگه من اینو گذاشتم تو فلسفه و منطق که بتونیم درکش کنیم بفهمیم میدونم خدا یه دونه هست عشق مقدس اگه عاشق باشی خدارو باور داری .....


10:

مقصود نگارنده دقیقا معکوس این ک فرمودی هست...
.
هرکسی از ظن خود خواند متن او
از درون اون نجست اسرار او
...


11:

نوشته اصلي بوسيله shooting-star نمايش نوشته ها
ن داره کفر میگه
چی چی به فکر بردت دقیقا؟ :دی

ن به گمونم فقط با گوشی لاگین میکنی توو گوشی ِ منم کیفیتش مناسبه ولی با سیستم افتضاحهههه
نوشته اصلي بوسيله aerial نمايش نوشته ها
مقصود نگارنده دقیقا معکوس این ک فرمودی هست...
.
هرکسی از ظن خود خواند متن او
از درون اون نجست اسرار او
...
فلسفه به معنای تفكر درباره كلي ترين و پايه ي ترين موضوعاتي كه در جهان و در زندگي با اون ها روبه رو هستيم.

فلسفه وقتي پديدار مي شود كه سوالهايي بنيادين درباره خود و جهان مي پرسيم.

سوالاتي مانند:زيبائي چيست؟ قبل از تولد كجا بوده ايم؟ حقيقت وقت چيست؟


این گونه جستار ها دال بر کفر و یا عدم وجود خدا نیست و تنها راه بر افزون سازی گستره ی ذهن من و شما دارد ، پس قدری راه را بشناسید و سپس قضاوت

12:

طبق امار منتشره از وزارت امار! 90 % پست های بی قضاوت بنده به قضاوت متهم میشن!
این متن فقط جمله اخرش چالشی بود وگرنه بقیش خدارو اشتباهِ لحظه های ضعف یا شهوت معرفی کرده...
درس یا غلظشو کار نداریم.


13:


عالی ؛ خدای سازنده ی ِ ذهن ماست !
و امروز اگر مسلمانان به جای 17 رکعت نماز ؛ 17دقیقه مطالعه می کردند
اکنون هیچ مسلمانی روی زمین وجود نداشت.

نوشته اصلي بوسيله sahar20 نمايش نوشته ها

خدا نور آسمانها و زمین هست .......ستایش مخصوص اوست که پروردگار جهانیان هست...وجز او خدایی نیست
http://forum.hammihan.com/newreply.p...eply&p=4125706
پس خدا فوتون هست.

نوشته اصلي بوسيله mors نمايش نوشته ها
خداوند ازلی و ابدی هست تولد و وفات نمی یابد

جهان ازلی و ابدی هست ؛ تولد نمی یابد !
دلیل:
چرا؟ چون ماده= انرژی هست ؛ انرژی پایسته هست و نه به وجود می آید ونه از بین می رود.
پس هم خدا و هم ماده ازلی و ابدی هست و چون ما علت غیر مادی نداریم و قانون علیت از پدیده های های مادی نتیجه شده ؛ خدا دود می شود می رود هوا!


14:

موضوعاتي كه در جهان و در زندگي با اون ها روبه رو هستيم وجود خداست.

و وجود خدای یکتا با کمی تامل قابل اثبات هست و از طرق دینی و عقلی در کتاب های متعدد مطرح و اثبات گردیده هست.
نه با یک متن ادبی

15:

آری بشر بخاطر لطف و محبت خدا بی اندازه لوس میشود.

مانند کودکی که فهمیده عشق مادرش به تا مرز جان دادن هست پس برای مادر خود را لوس میکند و گاهی چنان گستاخ میشود برمادر می تازد و قلبش را میشکند.

کودک گمان میبرد خود کسیست واین همه عشق واحترام را بحساب بزرگی خود میگذارد قافل از اون که آفریننده اش همان زن گوژ پشت ناتوان هست واگر او جوان برنای شده از عظمت وجود مادر هست نه لیلقت وتوانای کودک.بندگان گستاخ نمیدانند آفریننده مهربان و با گذشت هست وبر نادانیهای مولود خود چشم میپوشد وستار هست و این بنده ناچیز با جابجا کردن الفاظ و نقطه ها میخواهد خدا را متولد کند قافل از ناتوانی وعجز خود

16:

در کشور شما ؛ بله ؛ همه اینگنه فکری می نمايند ؛ ولی متاسفانه در ایران و خاورمیانه خیلی از کتاب ها ؛ که بر ضد این اعتقاد هستند چاپ نمی شوند و اگر کتابی از اینترنت بخرید انگلیسی هست و کسی نمی خواند .

کافی هست کتاب های ِ علمی فلسفی موجود را بخوانید ؛ تا کمی با اعتقادات مخالفان آشنا شوید
و سپس نتیجه گیری کنید ؛
چنانچه دکارت فرمود:
اگر می خواهی به حقیقت برسی ؛ حداقل یکبار به اعتقاداتت شک کن.

17:

آقای انرژی میشه بگی این ماده را با این نظم کی ایجاد کرد طبق نظر خودت تا عامل نباشه ماده از خود حرکت وتوانی نداره این ماده که میفرمای آیا هوشمند هست آیا میتواند نظم در حرکت مولکولها را کنترل کند یا نه همه این نظام بطور تصادفی ایجاد میشود هیچ خبر داری نظریه مادگرایان سالهاست با دلیل منطق خودشان منسوخ شده اصلا دعوا نکنیم همان انرژی که شما برای ماده اولیه خالق جهان قایلی ما اورا خدای خود می نامیم

18:

اشتباه نکن همینجا اتافقا در کتابخانه روستای من با هستالین ولنین آشنا شدم نه دوست من فکر کنم اشتباه به عرضتان رساندن یک وقتی من شبها روی قلم فرسایهای ماکسیم گورکی ولنین صدها خیلباف اروپای می خوابیدم تقریبا مثل تو در یک دوره کوتاه به این پوچی رسیدم تا اینکه خود همان فیلسوفان ماده گرا در آخر نوشته هایشان به اون نقطه میرسن که دیگر پیش رفتن غیر ممکن میشود و با عجز اعتراف مینمايند که اون گرد و غبار هوشمند اولیه را نمیدانند چگونه به وجود آمده .ما ایرانیها مثلی داریم که شاهنامه آخرش خوش هست میدانی چرا؟چون تمام قصه پهل انان وجنگها وحوادث شاهنامه به این نقطه ختم میشود چوایران مباشد تن من مباد نوشتن کتاب بدون پشتوانه علمی نمی تواند حقیقت جهانی به این عظمت را زیر سوال ببرد شاید جوانان خام وسرگدان در حس ماجراجوی را گمراه کند اما انکار حقیقت غیر ممکن هست

19:

سلاملکم..دیدی فرمودم بی کیفیته..

20:

اشتباه دوستان ماده پرست در همین داستانهای خیالیست.امروز علم ثابت کرده علم ودانش زندگی بشراتفاقی نیست کشف آثار هزارهای قبال در دلزمین ثابت میکند انسان از همان دوران کهن علم زیستن را داشته وتمدنهای تازه کشف شده این پیام را به میدهد که داستان پیدایش آتش یک افسانه ای بیش نیست اگر داستانهای حقیقی پیامبران را رد کنید نمیتوانید این هستدلال را رد کنید که این همه خواص مواد اتفاقی نیست چند احتمال را در نظر میگیرید تا یک رمز چهار رقمی را بیابید حالا ملیاردها رمز که ارقامش بی نهایت هست چند بار باید اتفاق بیفتد تا یک رمز گشوده شود.حتی اولین انسان روی زمین خوردن آشامیدن و محافظت از خویش را میدانسته داستان فوق مربوط به دیگر حیوانات مشابه انسان هست امروز برکسی پوشیده نیست انواعی از میمونها از لوازم برای ادامه حیاطشان هستفاده مینمايند.لااقل با درون خود لج نکنیم ببینم حقیقت کجا بیشتر هست

21:

کلا خدا شناسیت منو کشته!
هر داستان عاشقانه ای که توش اسم خدا باشه قشنگ نیست، خوبه بیشتر فکر کنید به مفاهیم.
و البته خدایی که با دیدن دیدن سینه های بزرگتر و آلت متفاوت به وجود بیاد بهتر از این نمیشه!
اگر فکر میکنید خدا فقط برای این هست که یک عاشق( باهاش درد دل بکنه، میتونید به جای خدا با همون بت یا سنگ صحبت کنید.
خدا بزرگتر از اون هست که وصف شود، ولی انتظاری از دوستان نیست خداشناسی احساسی بهتر از این نمیشه
واقعا ای کاش جوانان و نوجوانان ما اندیشیدن رو یاد میگرفتند تا قبل از بیان یک موضوع کمی تجزیه و تحلیل نمايند که واقعا مفهوم یک موضوع چیه !

22:

در ادامه گلایه مرحوم کارو به خدا رو براتون میذارم و سپس اوون جواب بسیار زیبایی که مرحوم سهراب سپهری به این شعر کارو میده:

این شعر از کارو گلایه به خدا هست:
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌اونکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.



خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
پوشش فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سايشان ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گايشاني
نمي‌گايشاني؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري اون طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و اون‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گايشاني
نمي‌گايشاني؟!

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شايشان‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي.



خداوندا
تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار هست،
چه رنجي ‌مي‌کشد اونکس که انسان هست و از احساس سرشار هست

و حالا جواب سهراب سپهری ، عارف معاصر از زبان خدا و خطاب به کارو:

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میفرمودم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن اون خدای دور؟!
اون نامهربان معبود.

اون مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت.

اینک صدایم کن مرا.



با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را.

با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.

آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.

به نجوایی صدایم کن.



بدان آغوش من باز هست
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان.

رهایت من نخواهم کرد

23:

نمونه سخنان یک جهان سومی جو گیر ، انگار شما خودت هم تازه یه چیزایی خوندی و جوگیر شدی که علامه ی دهری پسرجون!
کلا جهان سوم همینه، همیشه اسکی بازی ...اوونم تو همه ی زمینه ها!

24:

این نظم از قانونمندی ماده میاد.قانونمندی ماده ذاتی هست نه عرضی !
در فیزیک 4 نیروی شناخته شده وجود داره و این نیرو ها داد و ستد ذرات مادی هستند.
يعني اصولاً چيزي به اسم " ماده" بدون اين نيروها تعريف نميشه.
این نیرو ها به ماده قانون مندی می دن .
این را می توان به زور به نظرم تعبیر کرد

طبق نظر خودت تا عامل نباشه ماده از خود حرکت وتوانی نداره این ماده که میفرمای آیا هوشمند هست

این ماده در ترازی دارای هوشمندی و اگاهی هست.
آگاهی چیزی نیست جز داد و ستد ذرات مادی(پاسکاری ذراتی مثل

فوتون و گلوئون و بوزون w و گراايشانتون.

آیا میتواند نظم در حرکت مولکولها را کنترل کند یا نه همه این نظام بطور تصادفی ایجاد میشود
از نظر ما که هر چیزی را دارای سازنده می دانیم ؛
فکر می کنیم که این جهان نیز دارای سازنده هست.
اما سازنده ی ِ هر چیزی که ما دیدیم ؛ از جنس
ماده
بود.اگر دیدیم یک ساعت ؛ساعت ساز دارد باید دقت داشته باشیم
که ساعت ساز نیز از جنس
ماده بوده و این سلسله علت و معلول
می تواند تا بینهایت ادامه داشته باشد.
اگر در آزمایشگاه علت
غیر مادی مشاهده کردین ؛ اونوقت ما تسلیم
شما خواهیم شد.

همان انرژی که شما برای ماده اولیه خالق جهان قایلی ما اورا خدای خود می نامیم

ما انرژی را خالق ندونستیم !
ما فرمودیم سلسله معلول و علت می تونه تا بینهایت ادامه داشته باشه.همین.

25:


من هم یک شاگردی بیشتر نیستم ؛ و نه هستادم و نه مدعی !
اگر کسی برای من چیزی را ثابت کند ؛ قبولش می کنم ؛ اگر ثابت نکند ؛ قبولش
نمی کنم.

نوشته اصلي بوسيله pan-go-an نمايش نوشته ها
نمونه سخنان یک جهان سومی جو گیر ، انگار شما خودت هم تازه یه چیزایی خوندی و جوگیر شدی که علامه ی دهری پسرجون!
کلا جهان سوم همینه، همیشه اسکی بازی ...اوونم تو همه ی زمینه ها!
سفسطه ترور شخصیا به جای پرداختن به سخن.

26:

من ابتداش فرمودم نوشته از خودم نست بی شتر می خاستم نظر دوستان رو بدونم خدای ادما فرق می کنه خوندن نوشته منو به خودش جلب کرد بعضی جاهاش می دونم هر نوشته نقاط قوت و ضعیفی داره اما باعث شد بی شتر دقت کنم در رفتارم

27:

نظم موجود در جهان نیازمند ناظم هست اینکه کدام معلول از کدام علت پدید اید تا تناقض نداشته باشد نیازمند علم هست در دیدگاه مادی گرایان چه تعریفی برای علم وجود دارد؟ ایا عالی ریاضی و فلسفه را می بینید؟ ایا نظم را می بینید؟ یا فقط قادر به درک معلول مادی انها هستید؟!
شرایط غیر مادی عامل نظم علم و هماهنگی اجزای جهان هست فلذا خالق این فاکتورهای غیر فیزیکی می بایست وجودی غیر مادی داشته باشد و قدرتی لایزال که قابل تجمع در ماده نیست! تعریف کامل از خداوند در ذهن نابالغ بشر نمی گنجد به عقیده بنده دیدگاه های مادیون به لحاظ عدم درک ماورای ماده هست

28:


در کدام پرونده ی ِ فیزیکی نام شخصی آمده؟
آیا علت چرخش زمین به دور خورشید خداست؟
اگر بگویید چرا جرم باعث نیروی جاذبه میشه ؛ خداست؛ به شما می خندند !
ما چهار نیرو ی شنا خته شده در فیزیک داریم ؛
اين نيروها همان چيزي هستند كه چگونگي حركت ماده را تعيين ميكنند ؛
يعني به حركت ماده قانونمندي ميدهند و معني قانونمندي هم اينست كه يک سيب در هر جاي زمين ، به زمين ميافتد و گاهي به هوا نميرود.


این رو میشه به زور به نظم تعبیر کرد(تکرار حرف ها!) در حالیکه در اصل به نظم در برابر بی نظمی برای مجموعه های هدفمند هست ربطی ندارد(مثلاً نظم ویژه ای که گویا در چشم و اجزای اون هست که دیدن را ممکن می کند/ببی نظمی سربازان در حالت معمولی در برابر نظمی که در رژه رفتن دارند و ....)
بر این پايه , بر طیق دانش و مشاهده ؛ نیرو ها ویژگی های ذاتی ماده و اصولاً خود ذرات مادی و داد و ستد اون هاست ؛ و نظم هم به این صورت فرموده می شود(در برابر بی نظمی) وجود ندارد و تنها چیزی که هس ؛ همان نیرو های مادی هستند که قانونمندی مادی رُ پدید می آورند.

29:

اگه عاشق بودی اینطوری نمینوشتی شاید یکی ضعیف باشه این داستانت عشقشو ازهم بپاشه

30:

من ننوشتم متن رو فقط به عنوان یه خواننده میخاستم ببینم درک هر یک از این موضوع چیه همین دیدگاه های متفاوت

31:

خیلی باحالیا خودت خبر نداری ، کار (work)و گلایه
این شعرم از شریعتی

32:

یک نفر شروع به ساختن یه داستان میکنه ویکم رنگ ولعاب ادبی بهش میده وبایکم دقت میشه فهمید غرضورزیه واونو واسه نگاه عموم میذاره...


33:

خیلی هم با دقت وخوب نوشته هر نوشته ای کم وکاستی های داره نوشته

34:

نفرمودم بی دقتی کرده فرمودم غرضورزی تو نوشتش مشهوده

35:

جهان منظم هست.

یعنی می توان اون را پیش بینی کرد و اون را قانون بندی کرد.

ما بوسیله ریاضیات و معرفی نیرو ها و قانون نیوتون و ...

این نظم را بیان می کنیم و می فهمیم.

اما این که بگوییم که علت نظم جهان (قانون مندی جهان در بیان دقیق تر) نیرو های بنیادی و قانون نیوتون هست سخنی بچه گانه هست.

به این مثال توجه کنید .

برادر من منظم هست.

صبح ها ساعت هفت صبح بلند می شود آیا علت نظم او صبح بیدار شدن اش هست؟ خیر.

او منظم هست چون نظم را دوست دارد یا ...


36:

معنای تاریکی وقتی روشن هست که نور باشد و برعکس.
وقتی سردی معنا پیدا می کنه که گرمی باشه.
و ...
نظم وقتی معنا پیدا می کند که بی نظمی باشد.
ما بی نظمی داریم؟
نتیجه:
ما بینظمی نداریم و معنای نظم انتزاعی هست ؛ مثل معناهای دیگری چون خط و نقطه.
این ها انتزاعی هست و از این چیز ها نداریم.
یعنی بینظمی نداریم که بخوایم معیار نظر قرارِش بدیم.

37:

شرمنده من اصلا حال نداشتم این همه رو بخونم


38:

این چیه دیگه اه اه

39:

شایدم نیچه خودش یه خطا باشه


72 out of 100 based on 37 user ratings 212 reviews