به نظرت ولایتی که پیامبر (ص) در مورد علی (ع، بر اون تأکید کرد چه معنایی داره؟


به نظرت ولایتی که پیامبر (ص) در مورد علی (ع، بر اون تأکید کرد چه معنایی داره؟



به نظرت ولایتی که پیامبر (ص) در مورد علی (ع، بر اون تأکید کرد چه معنایی داره؟
بعضی از برادران اهل سنت معنای متفاوت از آنچه شیعه در این مورد میگوید، گفته اند.
میخوام اینو به بحث بذاریم ان شاء الله به یه نتیجه خوبی برسیم.
سفیران نور - مطالب علیرضا میلادی



ردیه بر مقاله ی روزنامه ی بهار

1:

نگاهی گذرا بر حدیث غدیر خم



یکی از احادیثی که علمای اهل سنت و علمای شیعه در مورد اون اختلاف نظر داشته و هر کدام از پیروان فریقین اون را به روشی تفسیر نموده و از اون برداشت می نماید "حدیث غدیر" هست.


آیا اهل سنت هشتم و نهم محرم مراسم عروسي دارند ؟!
اهل تشیع از این حدیث، بر خلافت بلافصل حضرت علی رضی الله عنه هستدلال می نمایند، اما اهل سنت بر این عقیده هست که شأن ورود این حدیث، رفع کدورتی بوده هست که تعدادی از صحابه با حضرت علی داشتند.

شأن ورود حدیث غدیر
تمام محدثین و علما اتفاق نظر دارند که همان طور که آیات قراون، شأن نزول دارند و بسیاری از اونها بنا بر اتفاق، رخداد و حادثه ای نازل شده هست، احادیث نیز دارای شأن ورود هستند.
حدیث غدیر نیز دارای شأن ورودی هست که خلاصه اونچه در مورد شأن ورود این حدیث در کتب معتبر تاریخ آمده هست این هست که اونحضرت صلی الله علیه وسلم در سال دهم هجری عازم سفر بیت الله الحرام بود و گروهی از مسلمانان را به فرماندهی حضرت علی رضی الله عنه، در قالب "سریه"، به یمن فرستاد.
در سفر یمن هنگامی که حضرت علی رضی الله عنه غنائم را تقسیم می نمود، اختلافی بین ایشان با چند تن از صحابه به وجود آمد که همین اختلاف، سبب ایجاد کدورت بین این صحابه با حضرت علی شد.
پس از اینکه حضرت علی با همراهان خود به اونحضرت صلی الله علیه وسلم در مکه مکرمه ملحق شدند، رسول اکرم صلی الله علیه وسلم از جریان پیش آمده و کدورت به وجود آمده بین تعدادی از اصحاب با حضرت علی با خبر شد.


وهابی ها معتقدند که مادر امت اسلامی، هند جگر خوار است

اما از اونجایی که این جریان در میان تعدادی دیگر از مسلمانان نیز پخش شده بود، و همچنین از خصوصیات اونحضرت صلی الله علیه وسلم این بود که خطاها و اشتباهات افراد را مستقیما به اونها تذکر نمی داد بلکه بدون اینکه نامی از افراد خاطی گرفته شود، مسأله را در مقابل عموم مطرح می فرمود تا علاوه بر اینکه افراد مورد نظر متوجه اشتباه خود می شوند، برای دیگران نیز درس آموزنده‏ای باشند، لذا اونحضرت صلی الله علیه وسلم خواست به طور عمومی این مسأله را حل کند و به همه گوشزد کند که با حضرت علی رضی الله عنه محبت داشته باشند.


مطالبی درباره سفیانی سید خراسانی سید یمانی با سند
به همین منظور در راه برگشت به مدینه منوره در مکانی به نام "غدیر خم"، که دو راهی یمن و مدینه در اون مکان برنامه داشت، رسول الله صلی الله علیه وسلم دستور توقف کاروان را صادر نمود و قبل از اینکه مسلمانان یمن و مدینه از یکدیگر جدا شوند، در مقابل مسلمانان حاضر در این سفر حدیث «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»؛(هر کس من دوست و محبوب او هستم، پس این علی هم دوست و محبوب اوست.) را ایراد فرمود.

اصل اختلاف در مورد حدیث غدیر
در مورد حدیث «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»، که به حدیث غدیر مشهور هست، دو نظریه متفاوت وجود دارد؛ یکی نظریه اهل تشیع هست که این گروه از مسلمانان معتقدند که حدیث مذکور در مورد جانشینی رسول اکرم صلی الله علیه وسلم هست، اما اهل سنت این حدیث را محمول بر رفع کدورت پیش آمده در میان حضرت علی با تعدادی از مسلمانان می‏ نمايند.
اهل تشیع معتقد هست که جانشین پیامبر مانند خود پیامبر از سوی خداوند انتخاب می شود، اما اهل سنت معتقد هست که فقط تعیین و معرفی پیامبر و نبی مستقیما از سوی خداوند صورت می‏گیرد، و از اونجایی که تعیین جانشین پیامبر مربوط به سرنوشت امت هست، این کار توسط خود امت انجام می گیرد، زیرا در این صورت امت خودشان در مورد مسایل مذهبی و اجتماعی خویش تصمیم می گیرند و این عملکرد به دموکراسی و آزادی امت نزدیکتر هست و خودشان امیر و مسئول جامعه خویش را تعیین می نمايند.


پشتیبانی یهود از سقیفه گرایان


عدم هستناد حضرت علی و دیگر صحابه و اهل بیت از حدیث غدیر بر مسأله جانشینی
اگر چه واقعه غدیر و حدیثی که در این واقعه از زبان مبارک اونحضرت صلی الله علیه وسلم فرموده شده هست، فضیلت و تایید بزرگی برای حضرت علی رضی الله عنه محسوب می شود، زیرا اونحضرت صلی الله علیه وسلم اظهار محبت نسبت به خود را منوط به محبت داشتن با حضرت علی رضی الله عنه نمود، اما نکته قابل توجه این هست که هیچ یک از صحابه و حتی خود حضرت علی این قضیه را به عنوان تعیین جانشینی برای خودش تلقی نکردند.
اگر منظور از حدیث غدیر مسأله جانشینی می‏بود، حتما حضرت علی، اهل بیت و دیگر صحابه و یاران حضرت علی از این حدیث در مورد جانشینی هستدلال می گرفتند.


عاشورا یا شورش اجتماعی ؟

اما تاریخ حیات حضرت علی و دیگر اهل بیت و یاران حضرت علی به خوبی نشان می دهد که نه خود حضرت علی، نه حضرت فاطمه و نه هیچکدام از فرزندان حضرت علی و طرفداران و یاران ایشان- که حضرت علی طرفداران و جانفدایان زیادی داشت- از حدیث غدیر بر جانشینی و اثبات خلافت حضرت علی هستدلال نگرفته اند، و اگر احیانا ذکری از این حدیث در محافل و مجالس به میان آورده اند فقط به منظور بیان فضایل حضرت علی بوده و به هیچ وجه اون را بر خلافت حضرت علی حمل نکرده اند.
همچنین چنانچه در نهج البلاغه آمده هست؛ هنگامی که حضرت علی با حضرت معاویه اختلاف کردند، حضرت علی برای اثبات و مشروعیت خلافت خویش، روش تعیین خلفای پیش از خود را به حضرت معاویه یادآوری می کند که خلافت من نیز بر همان نهج و روش صورت گرفته هست؛ در نامه ششم نهج البلاغه نامه‏ای از حضرت علی رضی الله عنه با این مضمون آمده هست: «إنه بایعنی القوم الذین بایعوا أبابکر و عمر و عثمان علی ما بایعوهم علیه، فلم یکن للشاهد أن یختار ولا للغائب أن یرد، و إنما الشورى للمهاجرین والأنصار فان اجتمعوا على رجلٍ و سموه إماما کان ذلک لله رضی، فان خرج عن أمرهم خارجٌ بطعنٍ أو بدعه ردّوه إلى ما خرج منه، فإن أبى قاتلوهُ علی إتباعه غَیرَ سبیل المؤمنین…»
یعنی:«گروهی كه با ابوبكر و عمر و عثمان بیعت كردند به همان طریق با من بیعت كردند، (یعنی از طریق شورا و تعیین از سوی امت) پس كسی كه شاهد بوده نباید دیگری را اختیار كند و كسی كه غایب بوده نباید منتخب اونها را رد كند، و جز این نیست كه شوری از مهاجرین و انصار هست، بنابراین اگر اونها بر مردی اتفاق كردند و او را امام نامیدند این كار موجب رضای خداست، پس كسی كه به سبب طعن و بدعت از امر ایشان بیرون رفت او را بر می‏گردانند، اگر از برگشت خودداری نمود با او می جنگند، زیرا او غیر راه مؤمنان را پیروی كرده هست.»
نکته دیگری که در این موضوع قابل توجه هست این هست که اگر منظور پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم از این اقدام تعیین جانشین و خلیفه می بود، باید اون را در صحرای عرفات یا منا و یا نهایتاً در مکه مکرمه که همه حجاج در اونجا حضور داشتند فراخوان می فرمود، نه اینکه چنین امر مهمی را در جایی فراخوان کند که فقط تعداد محدودی از حجاج در اون مکان حضور داشتند و اکثر اونان به مناطق خود بازگشته بودند.

اقامه نماز در ایام مریضی اونحضرت صلی الله علیه وسلم اشاره به خلافت ابوبکر صدیق هست
در بسیاری از کتب معتبر سیرت و تاریخ ذکر شده هست، که اونحضرت صلی الله علیه وسلم در آخرین ایام زندگی مبارکشان، دستور دادند تا حضرت ابوبکر صدیق به جای ایشان نماز را اقامه نموده و امامت نماز جماعت صحابه را بر عهده بگیرد، که این دستور رسول خدا صلی الله علیه وسلم اشاره به تمایل اونحضرت صلی الله علیه وسلم به خلافت حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه دارد، چنان که در روایات نیز آمده هست که حضرت علی رضی الله عنه فرمودند: وقتی اونحضرت صلی الله علیه وسلم وفات کردند، در مورد امر (خلافت)‌ اندیشیدم، دیدم که اونحضرت در حیات خودشان ابوبکر را برای اقامۀ نماز انتخاب نمودند، ما هم در مورد امور دنیایمان همان کسی را انتخاب کردیم که اونحضرت در امور دین ما او را انتخاب نمود، لذا ابوبکر را به عنوان خلیفه انتخاب کردیم.
اما نکته ای که در این موضوع بسیار قابل توجه و تأمل هست این هست که با وجود اینکه اونحضرت صلی الله علیه وسلم به خلافت ابوبکر صدیق تمایل داشت، اما به هیچ وجه اون را به طور علنی فراخوان نفرمود، و این عدم تصریح از سوی اونحضرت دلیل بر این هست که ایشان تعیین خلیفه و انتخاب جانشین را حق امت می دانست.
لذا اهل سنت با وجود اینکه به جایگاه رفیع و بلند حضرت علی رضی الله عنه معترف بوده و محبت و دوستی با ایشان و دیگر صحابه و اهل بیت را جزو ایمان خود می داند، اما معتقد هست که تعیین خلیفه و جانشین توسط امت انجام می گیرد و حدیث غدیر به منظور تاکید محبت امت با حضرت علی ایراد شده هست.


ابن عمر گفت :يامحمد : پايش شفا يافت !


"شما چقدر از اسلام دفاع میکنید؟+کاریکاتور"

2:

بررسی‌ حدیث‌ غدیر خم‌
این‌ حدیث‌ نه‌ تنها متواتر و متفق‌ علیه‌ نیست‌ بلكه‌ بسیاری‌ از محدثین‌بزرگ‌ با دلایل‌ بسیار مهمّی‌ این‌ حدیث‌ را ضعیف‌ برنامه داده‌اند.

امّا قول‌راجح‌ این‌ هست‌ كه‌ حدیث‌ صحیح‌ می‌باشد و از طرق‌ متعددی‌ روایت‌شده‌ هست‌ كه‌ اسانید بعضی‌ صحیح‌ و بعضی‌ دیگر در درجه‌ی‌ "حسن‌"می‌باشند.

به‌ همین‌ دلیل‌ در درجه‌ی‌ "مشهور" برنامه دارد.

--------------------------------------------------------------------------------------
«من‌ كنت‌ مولاه‌ فهذا علی‌ مولاه‌»
از این‌ حدیث‌ برای‌ اثبات‌ عقیده‌ی‌ امامت‌ هستدلال‌ می‌شود و تلاش‌ براین‌ هست‌ كه‌ آیات‌ قراون‌ را با این‌ حدیث‌ ثابت‌ كنند.

پس‌ لازم‌ هست‌ در‌مورد این‌ حدیث‌ بررسی‌ دقیقی‌ با سند و دلیل‌ موثق‌ انجام‌ گیرد.


سند حدیث‌ غدیر
این‌ حدیث‌ نه‌ تنها متواتر و متفق‌ علیه‌ نیست‌ بلكه‌ بسیاری‌ از محدثین‌بزرگ‌ با دلایل‌ بسیار مهمّی‌ این‌ حدیث‌ را ضعیف‌ برنامه داده‌اند.

امّا قول‌راجح‌ این‌ هست‌ كه‌ حدیث‌ صحیح‌ می‌باشد و از طرق‌ متعددی‌ روایت‌شده‌ هست‌ كه‌ اسانید بعضی‌ صحیح‌ و بعضی‌ دیگر در درجه‌ی‌ "حسن‌"می‌باشند.

به‌ همین‌ دلیل‌ در درجه‌ی‌ "مشهور" برنامه دارد.
برای‌ اینكه‌ به‌ صحت‌ این‌ حدیث‌ پی‌ ببریم‌، گواهی‌ علامه‌ ابن‌ حجرعسقلانی‌ (رحمه‌ الله) كافی‌ هست‌.

ایشان‌ در «فتح‌ الباری‌» می‌نویسد:
«و أما حدیث‌ من‌ كنت‌ مولاه‌ فهذا علی‌ مولاه‌ فقد أخرجه‌ الترمذی‌ و النسائی‌ وهو كثیر الطرق‌ جداً و قد هستوعبها ابن‌عقدة‌ فی‌ كتاب"‌ مفرد" و كثیر من‌ أسانیدها صحاح‌ و حسان‌».
اما حدیث‌ «من‌ كنت‌ مولاه‌ فهذا علی‌ مولاه‌» را ترمذی‌ و نسائی‌ بیان‌كرده‌اند.

ابن‌عقده‌ در یك‌ كتاب‌ مستقل‌ تمام‌ طرق‌ روایت‌ اون‌ را تحریر فرموده‌است‌.

بسیاری‌ از اسانید اون‌ در درجه‌ی‌ صحیح‌ یا حسن‌ می‌باشند.
علامه‌ ابن‌ حجر هیثمی‌ مكّی‌(رحمه‌ الله) می‌فرماید:
«و بیانه‌ أنه‌ حدیث‌ صحیح‌ لامریة‌ فیه‌ و قد أخرجه‌ جماعة‌ كالترمذی‌ والنسائی‌ و أحمد و طرقه‌ كثیرة‌ جداً و من‌ ثم‌ّ رواه‌ ستة‌ عشر صحابیاً و فی روایة‌ لأحمد أنه‌، سمعه‌ من‌ النبی‌ صلی‌الله‌علیه‌وسلم ثلاثون‌ صحابیاً و شهدوا به‌ لعلی‌ لما نوزع‌ أیام ‌خلافة‌ كما مرّ و سیأتی‌ و كثیر من‌ أسانیدها صحاح‌ و حسان‌ و لا التفات‌ لمن‌ قدح ‌فی‌ صحته‌ و لا لمن‌ ردّه‌ بأن‌ّ علیاً كان‌ بالیمن‌ لثبوت‌ رجوعه‌ منها و إدراكه‌ الحج ‌ّمع‌ النّبی صلی‌الله‌علیه‌وسلم و قول‌ بعضهم‌ ان‌ّ زیادة‌ «اللّهم‌ وال‌ من‌ والاه‌ الخ‌ موضوعة‌ مردود فقد ورد ذلك‌ من‌ طرق‌ صحح‌ الذهبی‌ كثیراً منها».
«بدون‌ شك‌ این‌ حدیث‌ صحیح‌ هست‌ و گروهی‌ از محدثین‌ مثلاً امام‌ترمذی‌- رحمه‌ الله- و امام‌ احمد- رحمه‌ الله- این‌ حدیث‌ را روایت‌ كرده‌اند.

این‌حدیث‌ دارای‌ سندهای‌ فراوانی‌ هست‌.

شانزده‌ صحابی‌ این‌ حدیث‌ را روایت‌كرده‌اند و طبق‌ یك‌ روایت‌ مسند احمد، این‌ حدیث‌ را سی‌ نفر از رسول‌اكرم‌ صلی‌الله‌علیه‌وسلم شنیده‌اند.

هنگامی‌ كه‌ در وقت‌ حضرت‌ علی‌ رضی‌الله‌عنه با ایشان‌مخالفت‌ شد، صحابه رضی‌ الله‌ عنهم با این‌ حدیث‌ به‌ محبت‌ با حضرت‌علی رضی‌الله‌عنه گواهی‌ دادند.

بسیاری‌ از سندهای‌ اون‌ در درجه‌ی‌ "حسن" و"صحیح"‌ می‌باشند و قول‌ كسی‌ كه‌ بگوید این‌ حدیث‌ صحیح‌ نیست‌ قابل‌ قبول‌نمی‌باشد، یا اینكه‌ بگوید در اون‌ وقت‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه در یمن‌ تشریف‌داشتند، زیرا برگشتن‌ حضرت‌ علی‌ رضی‌الله‌عنه از یمن‌ و شركت‌ او با پیامبر اكرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم در حجة‌ الوداع‌ ثابت‌ هست‌.


همچنین‌ قول‌ كسانی‌ كه‌ می‌گویند «اللهم‌ وال‌ من‌ والاه‌» موضوع‌ هست‌، قابل‌قبول‌ نمی‌باشد، زیرا این‌ بخش‌ از چندین‌ سند روایات‌ شده‌ هست‌ و امام‌ذهبی‌ - رحمه‌ الله- اكثر سندهای‌ اون‌ را درست‌ برنامه داده‌ هست‌».
وقت‌ و محل‌ خطبه‌ غدیر
دانش‌ پژوهان‌ تاریخ‌ و سیرت‌ به‌ خوبی‌ می‌دانند كه‌ حجة‌ الوداع‌ آخرین‌ حج‌ و مهم‌ترین‌ سفر پیامبر اكرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم بود.

پس‌ از فتح‌ مكه‌ طبق‌بشارت‌ قراون‌ كه‌ فرمود:
(إذا جَا´ءَ نَصْرُ اللهِ وَالْفَتْح‌ُ وَ رَأَیت‌َ النَّاس‌َ یدْخُلُون‌َ فِی‌ دِین‌ِ اللهِ أَفْوَاجاً فَسَبِّح ‌ْبِحَمْدِ رَبِّك‌َ وَ اسْتَغْفِرْه‌ُ إِنَّه‌ُ كَان‌َ تَوَّاباً)
«چون‌ هنگام‌ فتح‌ و پیروزی‌ با یاری‌ خدا فرا رسد و در اون‌ روز امت‌ رابنگری‌ كه‌ فوج‌ فوج‌ به‌ دین‌ خدا داخل‌ می‌شوند، در اون‌ وقت‌ خدا را حمد وستایش‌ كن‌ و از او آمرزش‌ و مغفرت‌ طلب‌ كه‌ او خدای‌ بسیار توبه‌ پذیراست‌».
امت‌ گروه‌ گروه‌ اسلام‌ می‌آوردند.

دین‌ اسلام‌ به‌ پایه‌ تكمیل‌ می‌رسید،تا جایی‌ كه‌ در همین‌ سفر در میدان‌ عرفات‌ در تاریخ‌ 9 ذی‌ الحجه‌ این‌ آیه‌ نیز نازل‌ شد:
(أَلْیوْم‌َ أَكْمَلْت‌ُ لَكُم‌ْ دِینَكُم‌ْ وَ أَتْمَمْت‌ُ عَلَیكُم‌ْ نِعْمَتِی‌ وَ رَضِیت‌ُ لَكُم‌ُ الإِسْلا'م ‌َدِیناً)
«من‌ امروز دین‌ شما را برای‌ شما كامل‌ كردم‌ و نعمت‌ خود را بر شما تكمیل‌كردم‌ و اسلام‌ را به‌ عنوان‌ دین‌ برای‌ شما پسند كردم‌».


در این‌ سفر گروه‌ بزرگی‌ از جان‌نثاران‌ و یاران‌ پیامبر اكرم‌(صلی‌الله‌علیه‌وسل ) همراه‌ ایشان‌ بودند.

به‌ همین‌ دلیل‌ پیامبراكرم ‌(صلی‌الله‌علیه‌وسلم ‌) در این‌ سفر هر جا كه‌ موقعيتی‌دست‌ می‌داد سخنرانی‌ می‌فرمود.

در این‌ سخنرانیها، بارها اصول‌ پايه ی‌اسلام‌ را تذكر داده، برای‌ حفظ‌ امت‌ از گمراهی‌ در آینده‌، نصایح‌ با ارزشی‌ ایراد فرمود و مسائل‌ نزاعی‌ از دوران‌ جاهلیت‌ تا امروز را ذكر كرد و سخنان‌قاطعی‌ ایراد فرمود تا امت‌ از اختلاف‌ و دو دستگی‌ محفوظ‌ بماند و برصراط‌ مستقیم‌ گام‌ بردارد.
هنگام‌ بازگشت‌ ازحجة‌ الوداع‌ بین‌ مكّه‌ و مدینه‌، نزدیك‌ "جحفه" كنار یك‌ تالاب‌ زیر سایه ‌درختان‌ اتراق‌ كرد.

این‌ محل‌ به‌ "وادی‌ خم" و "غدیر خم‌" معروف‌ بود.

اذان‌داده‌ شد و ایشان‌ نماز ظهر را در اوّل‌ وقت‌ اون‌ انجام كرد.

پس‌ از نماز یك ‌سخنرانی‌ ایراد فرمود.

این‌ خطبه‌ به‌ نام‌ «غدیر» مشهور شد.
این‌ خطبه‌ روز یكشنبه‌، هیجدهم‌ ذی‌ الحجة‌ ایراد شد و ایشان‌ روزچهارشنبه‌ چهاردهم‌ ذی‌ الحجة‌ از مكة‌ مكرمه‌ حركت‌ كرده‌ بودند.
علل‌ ایراد خطبه‌
چه‌ نیازی‌ بود كه‌ این‌ خطبه‌ ایراد شود و هدف‌ اصلی‌ این‌ خطبه‌ چه‌ بود؟ پشت‌ صحنه ایراد این‌ سخنرانی‌ این‌ هست‌ كه‌ رسول‌ اكرم‌ صلی الله علیه وسلم پس‌ ازرسیدن‌ به‌ مكّه‌ در چهارم‌ ذی‌ الحجة‌، اركان‌ عمره‌ را بجای‌ آوردند و چهارروز در مكّه‌ مكرّمه‌ ماندند.

در همین‌ چهار روز حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه به ‌مكّه‌ رسید و خمس‌ مال‌ غنیمت‌ را به‌ حضرت‌ پیامبر اكرم‌ تقدیم‌ كرد.ایشان‌ در رمضان‌ 10 هـ .

به‌ یمن‌ تشریف‌ برده‌ بود تا خمس‌ اموال‌ غنیمت‌را بیاورد.
در سفر یمن‌ بعضی‌ از همراهان‌ از ایشان‌ شكایت‌ داشتند و این‌شكایات‌ را پس‌ از بازگشت‌ از یمن‌، خدمت‌ حضرت‌ پیامبر اكرم‌(ص‌)مطرح‌ كردند.

این‌ شكایات‌ چه‌ بود؟ در این‌ زمینه‌ روایات‌ مختلفی‌ وجوددارد ظاهراً اینگونه‌ معلوم‌ می‌شود كه‌ دوستان‌ زیادی‌ از حضرت‌علی‌ رضی الله عنه شكایات‌ مختلفی‌ داشتند.


حافظ‌ ابن‌ كثیر(رحمه‌ الله) در كتاب‌ «البدایة‌ و النهایة‌» این‌ روایات‌ راجمع‌ آوری‌ كرده‌ هست‌ كه‌ خلاصة‌ اون‌ در ذیل‌ می‌آید:
1 ـ حضرت‌ بریدة‌ اسلمی‌ رضی الله عنه می‌فرماید كه‌ در قلب‌ من‌ نسبت به ‌حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه كدورتی‌ وجود داشت‌.

در همین‌ دوران‌ ما به‌ یمن‌رفتیم‌، در اونجا حضرت‌ علی‌ از طرف‌ پیامبر اكرم‌ صلی الله علیه وسلم برای‌ گرفتن‌ خمس ‌تشریف‌ آورد.

ایشان‌ یك‌ كنیز از اموال‌ خمس‌ را برای‌ خودشان‌ برداشت‌.

این‌ مسئله‌ برای‌ حاكم‌ یمن‌ (خالد بن‌ ولید رضی‌الله‌عنه الله عنه ناگوار بود.

او در این‌مورد شكایتی‌ تنظیم‌ كرد و من‌ اون‌ را خدمت‌ حضرت‌ پیامبر اكرم‌ صلی الله علیه وسلم رساندم‌.

من‌ نامه‌ را می‌خواندم‌ و با سر اون‌ را تأیید می‌كردم‌ كه‌ حضرت‌پیامبر اكرم‌ صلی الله علیه وسلم دست‌ مرا با نامه‌ گرفت‌ و فرمود: آیا شما با حضرت‌ علی‌ كدورت‌ دارید؟ من‌ عرض‌ كردم‌: بله‌.

ایشان‌ فرمود: با علی‌ كدورت‌ نداشته‌باشید، البته‌ اگر با او محبت‌ می‌كنید بر اون‌ بیفزایید، زیرا قسم‌ به‌ ذاتی‌ كه‌جان‌ محمّد در دست‌ اوست‌، كه‌ سهم‌ خانواده علی‌ در اموال‌ خمس‌ به‌مراتب‌ بیشتر از یك‌ كنیز هست‌.

بریده‌ می‌گوید:‌ سپس این‌ فرمان‌ِ پیامبراكرم‌ صلی الله علیه وسلم كسی‌ را بیشتر از علی‌ رضی الله عنه دوست‌ نداشتم‌.
2 ـ حضرت‌ عمرو بن‌ شماس‌ كه‌ از اصحاب‌ حدیبیه‌ هست ‌می‌گوید: من‌ با لشكری‌ بودم‌ كه‌ حضرت‌ پیامبر اكرم‌ صلی الله علیه وسلم همراه‌ حضرت‌علی‌ رضی الله عنه به‌ یمن‌ فرستاد.

حضرت‌ علی‌ كمی‌ با من‌ به‌ تندی‌ رفتار كرد و من‌ ناراحت‌ شدم‌.

وقتی‌ ‌ به‌ مدینه‌ برگشتم‌، با افراد مختلفی‌ در مجالس ‌متعدد اظهار نارضایتی‌ كردم‌.

یك‌ روز به‌ مسجد رفتم‌، پیامبر اكرم‌ صلی الله علیه وسلم در اونجا تشریف‌ داشتند.

ایشان‌ وقتی‌ مرا دید، به‌ من‌ نگاه‌ كرد تا اینكه‌ من ‌كنار او نشستم‌.

حضرت‌ فرمود: ای‌ عمرو به‌ خدا قسم تو مرا اذیت‌ كردی‌.

من‌عرض‌ كردم‌: «إنا لله و إنّا إلیه‌ راجعون‌» من‌ ازاینكه رسول خدا را اذیت‌ بكنم به‌ خداپناه‌ می‌برم‌.

ایشان‌ فرمود: هر كس‌ علی‌ را اذیت‌ كرد، من را اذیت كرده هست.
3 - حضرت‌ ابو سعید خدری‌ رضی الله عنه می‌فرماید: كه‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه را به‌ یمن‌ فرستاد، من‌ هم‌ در لشكر ایشان‌ بودم‌.

هنگامی‌ كه‌ شترهای‌ صدقه‌ را گرفتیم‌، ما از حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه تقاضاكردیم‌ كه‌ اجازه‌ دهد، سوار این‌ شترها شویم‌، چون‌ شترهای‌ خود ما ضعیف‌ شده‌اند، امّا حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه اجازه‌ نداد و فرمود، سهم‌ شما از این‌ شترها از سهم‌ مسلمانان‌ دیگر بیشتر نیست‌.


هنگام‌ بازگشت‌ از یمن‌، حضرت‌ علی‌ برای‌ خود، یك‌ نایب‌ تعیین‌ كرد و خودش‌ به‌ سرعت‌ به‌ سوی‌ مكّه‌ حركت‌ كرد تا بتواند با پیامبراكرم‌ صلی الله علیه وسلم همراه‌ باشد.

پس‌ از مراسم‌ حج،‌ پیامبر اكرم صلى الله علیه وسلم به‌ حضرت‌ علی رضى الله عنه ‌دستور داد كه‌ به‌ رفقای‌ خود ملحق‌ شود.

ایشان‌ خود را به‌ لشكر رساند.

پس‌ از رفتن‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه ما با نایب‌ او درخواست‌ قبلی‌ خود رامطرح‌ كردیم‌.

او با تقاضای‌ ما موافقت‌ كرد و شترهای‌ صدقه‌ را به‌ ما سپرد.


هنگامی‌ كه‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه از مكّه‌ برگشت‌ و مشاهده‌ نمود كه‌ ما شترها را سوار شده‌ایم‌ و اونها ضعیف‌ شده‌اند، نایب‌ خود را توبیخ‌ كرد.

حضرت‌ ابو سعید خدری‌ رضی الله عنه می‌گوید: من‌ قسم‌ خوردم‌ كه‌ پس‌ ازبرگشتن‌ به‌ مدینه‌، این‌ گزارش‌ را به‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم بدهم‌ و از حضرت‌علی‌ به‌ دلیل‌ سخت‌گیری‌های‌ او شكایت‌ كنم‌.


پس‌ از اینكه‌ به‌ شهر رسیدیم‌، خدمت‌ پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم حاضر شدم‌ تا قسم‌ خود را بجا آورم‌.

ابتدا با حضرت‌ ابوبكر رضی الله عنه ملاقات‌ كردم‌،ایشان‌ از محضر‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم بر می‌گشت‌.

او از احوال‌ من‌پرسید، همراه‌ من‌ نزد پیامبر خدا برگشت‌ و برای‌ من‌ اجازه‌ ملاقات‌ طلبید،ایشان‌ اجازه‌ دادند.


من‌ داخل‌ خانه‌ رفتم‌ و سلام‌ كردم‌.

ایشان‌ جواب‌ سلام‌ مرا داد و برای‌من‌ دعا كرد و به‌ سوی‌ من‌ متوجه‌ شد.

از حال‌ خانواده‌ من‌ پرسید و سؤالهای‌ بسیاری‌ از من‌ كرد تا اینكه‌ من‌ شكایت‌ خود را از حضرت‌علی‌ رضی الله عنه مطرح‌ كردم‌ كه‌ او چگونه‌ در سفر با ما سختگیری‌ كرده‌ هست‌.

ایشان‌ در سكوت‌ كامل‌ به‌ صحبتهای‌ من‌ گوش‌ داد.

من‌ نزدیك‌تر نشستم‌ و به‌ شكایات‌ خود از حضرت‌ علی‌ ادامه‌ دادم‌، ایشان‌ در حین‌ صحبت ‌دست‌ مبارك‌ خود را بر ران‌ من‌ زد و فرمود: ای‌ سعد بن‌ مالك‌، شكایات‌خود را از برادرت‌ علی‌ رضی الله عنه كنار بگذار، به‌ خدا قسم‌ من‌ می‌دانم‌ كه‌ او در راه‌ خدا بهترین‌ كار را انجام‌ داده‌ هست‌.

سعد بن‌ مالك‌ می‌گوید: من‌ دردل‌ به‌ خود نهیب‌ زدم‌ كه‌ مادرم‌ بر من‌ گریه‌ كند، به‌ خدا قسم‌ از این به بعد هیچ‌ گاه‌ نه‌ درتنهایی‌ و نه‌ در جمع‌ از علی‌ رضی الله عنه به‌ بدی‌ یاد نمی‌كنم‌.
4 ـ یزید بن‌ طلحه‌ روایت‌ می‌كند: علت‌ ناراحتی‌ كسانی‌ كه‌ در لشكرحضرت‌ علی‌ رضی الله عنه از یمن‌ بر می‌گشتند این‌ بود كه‌ حضرت‌ علی‌ برای‌ خود در لشكر یك‌ نایب‌ تعیین‌ كرد و با سرعت‌، خدمت‌ پیامبر خدا رسید.

نایب‌ او به‌ هر نفر از لشكریان‌ یك‌ دست‌ لباس‌ داد.

هنگامی‌ كه‌ حضرت‌علی‌ برگشت‌، مشاهده‌ كرد كه‌ همه‌ افراد، لباس‌ نو بر تن‌ دارند.

حضرت‌ فرمود: چرا قبل‌ از اینكه‌ این‌ اموال‌ خدمت‌ ‌ پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم برسد، شما دست‌ به‌ چنین‌ عملی‌ زدید؟ چنانكه‌ حضرت‌ علی‌ تمام‌ لباسها را از تن‌ امت‌ درآورد.

هنگامی‌ كه‌ لشكر خدمت‌ پیامبر خدا رسید، از این اقدام حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه شكایت‌ كردند.
5 ـ در ترمذی‌ حضرت‌ عمران‌ بن‌ حصین‌ رضی الله عنه روایت‌ می‌كند كه؛ ‌رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم لشكری‌ اعزام‌ كرد و حضرت‌ علی‌ ‌ رضی‌الله‌عنه را امیر لشكر تعیین‌ نمود.

در بین‌ راه‌، قضیة‌ كنیز پیش‌ آمد و امت‌ اون‌ را بد دانستند.

چهار نفر از صحابه‌(رضی‌ الله‌ عنهم‌) با هم‌ برنامه گذاشتند كه‌ پس‌از بازگشت،‌ گزارش‌ این‌ كار را به‌ رسول‌ خدا می‌دهند.

رسم‌ بر این‌ بود كه ‌مسلمین‌ پس‌ از بازگشت‌ از سفر، قبل‌ از هر كارى خدمت‌ پیامبر اكرم‌ حاضرمی‌شدند و عرض‌ ادب‌ كرده‌ به‌ خانه‌های‌ خود می‌رفتند.

هنگامی‌ كه‌ قافله‌ برگشت‌، همه‌ خدمت‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم رسیدند، یكی‌ از اون‌ چهارنفر بلند شد و عرض‌ كرد: یا رسول‌ الله شما در این‌ لشكر تشریف‌ نداشتید كه‌ ببینید حضرت‌ علی‌ چه‌ كارهایی‌ انجام‌ می‌داد، رسول‌خدا پس‌ از شنیدن‌ صحبتهای‌ او روی‌ خود را گرداند.

نفرات‌ دوّم‌ و سوّم‌ هم‌ بلند شدند و مثل‌ نفر اوّل‌ شكایت‌ كردند.

پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم به‌ اونها هم‌ توجه‌ نكرد.

سپس‌ نفر چهارم‌ بلند شد و مانند سه‌ نفر قبلی‌ شكایت‌ كرد.

پیامبر اكرم‌ صلى الله غلیه وسلم به‌ سوی‌ ‌ اونها نگاه‌ كرد، ناراحتی‌ از چهره مباركش‌ هویدا بود.

ایشان‌ فرمود: شما از علی‌ چه‌ می‌خواهید؟ بی‌ شك‌ علی‌ از من‌ هست‌ و من‌ از او هستم‌ و او سپس من‌ محبوب‌ هر مؤمن‌ می‌باشد.
تذكر: از روایت‌ واقدی‌ در كتاب‌ المغازی‌، اینگونه‌ مشخص‌ می‌شود كه‌ در بازگشت‌ از سفر یمن‌، حضرت‌ علی‌ همراه‌ لشكر بود.

البته‌ هنگامی‌ كه ‌لشكر به‌ محل‌ "فتق‌"- روستایی‌ نزدیك‌ طائف‌- رسید، حضرت‌علی‌ رضی الله عنه حضرت‌ ابو رافع‌ رضی الله عنه را به عنوان نایب‌ خود تعیین‌ كرد و خودش‌ با سرعت،‌ خود را در مكّه‌ مكرّمه‌ به‌ پیامبر اكرم‌ صلی الله علیه وسلم رساند.

پس‌ از ملاقات ‌و فرمودگو با رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم دوباره‌ به‌ لشكر پیوست‌.

این‌ وقت‌ بود كه‌لشكر از محل‌ سدره‌ به‌ مكه‌ مكرمه‌ وارد می‌شد در اونجا بود كه‌ حضرت‌علی‌ به‌ دلیل اینكه سپاهیان از لباسها و شتران‌ صدقه هستفاده كرده بودند‌، سخت ‌برآشفت‌ و اظهار نارضایتی‌ كرد و لباسها را به‌ زور از تن‌ اونان‌ درآورد.

ازاین‌ رو شكایاتی‌ از ایشان‌ پیش‌ آمد كه‌ اون‌ را به‌ محضر رسول‌ خدا مطرح‌كردند.
سپس ذكر روایات‌ فوق‌ از كتاب‌ "البدایة‌ و النهایة" و دیگر روایاتی‌ كه‌ ازكتب‌ حدیث‌، سیرت‌ و تاریخ‌ با اسانید و الفاظ‌ مختلف‌ نقل‌ كردیم‌‌، این‌ مطلب‌ واضح‌ می‌شود كه‌ افراد مختلفی‌ از یاران‌ پیامبراكرم‌ صلی‌الله‌علیه‌وسلم ، بخصوص‌ كسانی‌ كه‌ در سفر یمن‌ همراه‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه بودند، نسبت‌ به‌ ایشان‌ بدگمان‌ شده‌ بودند.


حضرت‌ ختمی‌ مرتبت‌ رحمت‌ دو عالم‌ صلی الله علیه وسلم در سفر حجة‌ الوداع‌، درهر قدم‌ برای‌ نجات‌ امت‌ از گمراهی‌ و دو دستگی‌ سخنرانی‌ می‌كردند.برای‌ ایشان‌ ناگوار بود كه‌ امت‌ به‌ صورت‌ اجتماعی‌ نسبت‌ به‌ حضرت‌علی‌ بدگمان‌ شوند، در حالی‌ كه‌ ایشان‌ از بزرگان‌ صحابه‌ و از گروه سابقین اولین به‌ شمار می‌آمدند.

او در آینده‌ باید وظیفة‌امامت‌ و رهبری‌ امت‌ را بر عهده‌ بگیرد.

به‌ همین‌ دلیل‌ حضرت‌ رسول‌خدا صلی الله علیه وسلم در غدیر خم،‌ نه‌ تنها برائت‌ ایشان‌ را اعلان‌ كرد، بلكه‌ دستور دا دكه‌ با او با محبّت‌ و ارادت‌ رفتار كنند.
دانشمند مشهور تفسیر، حدیث‌ و تاریخ‌، حافظ‌ ابن‌ كثیر(رحمه‌ الله)این‌ مطلب‌ را اینگونه‌ بیان‌ می‌كند:
«و المقصود أن‌ّ علیاً لمّا كثر فیه‌ القیل‌ و القال‌ من‌ ذلك‌ الجیش‌ بسبب‌ منعه إایاهم‌ إستعمال‌ إبل‌ الصّدقة‌ و إسترجاعه‌ منهم‌ الحلل‌ الّتی‌ اطلقها لهم‌ نائبه‌ و علی ‌ٌّمعذور فیما فعل،‌ لكن‌ اشتهر الكلام‌ فیه‌ فی‌ الحجیج‌ فلذلك‌ - و الله اعلم-‌ لما رجع‌ رسول‌ الله صلی الله علیه وسلم من‌ حجّه‌ و تفرغ‌ من‌ مناسكه‌ و رجع‌ إلی‌ المدینة‌ فمرّ بغدیر خم ‌قام‌ فی‌ النّاس‌ خطیباً فبرا ساحة‌ علی‌ّ و رفع‌ من‌ قدره‌ و نبّه‌ علی‌' فضله‌ لیزیل‌ ما وقر فی‌ نفوس‌ كثیر من‌ النّاس‌».
«مقصود این‌ هست‌ كه؛ در بین لشكریان، در مورد حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه قیل‌ و قال‌ زیاد شد؛ زیرا اونان‌ را از هستفاده‌ از شتران‌ صدقه‌ و پوشیدن‌ لباسهای‌ اون‌، منع‌ كرده ‌بود و لباسهایی‌ را كه‌ نائب‌ وی‌ به‌ اونان‌ داده‌ بود، به‌ زور از تن‌ اونان‌ درآورد.

حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه در این‌ عملكرد خود معذور بود، امّا در حجّة‌ الوداع‌ فرمودگو و مخالفت‌ بالا گرفت‌، از این‌ رو ‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم پس‌ از ادای‌ مناسك‌ حج‌ و عمره‌ و بازگشت‌ به‌ مدینه‌، از «غدیرخم‌» عبور كرد.

ایشان‌ در این‌ محل، سخنانى ایراد فرمود كه‌ طی‌ اون‌ برائت‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه و مقام‌ والای‌ ایشان‌ را بیان‌ فرموده‌ و امت‌ را به‌ فضیلت‌ ایشان‌ متوجه‌ كرد، تا بدین‌ طریق بدگمانی‌ را نسبت‌ به‌ ایشان‌ از دل‌ امت‌ بزداید».

(والله اعلم‌)
اگر با در نظر گرفتن‌ این‌ قضایا، هستحضار داشته‌ باشید كه‌ امامت‌ درمسجد النّبی‌ به‌ حضرت‌ ابوبكر رضی الله عنه محوّل‌ می‌شود و راهنمایی‌های‌ آشكاری‌ برای‌ خلافت‌ ایشان‌ وجود دارد و در آینده‌ پس‌ از حضرت‌رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم حضرت‌ ابوبكر رضی الله عنه ، حضرت‌ عمر رضی الله عنه وحضرت‌ عثمان‌ رضی الله عنه به‌ ترتیب‌ به‌ خلافت‌ می‌رسند، همچنین‌ در وقت‌خلافت‌ و امامت‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه ایشان‌ مجبور می‌شود با حضرت‌معاویه‌ رضی الله عنه و صحابه‌ دیگر رو در رو برنامه گیرد؛ این‌ اعلان‌ در غدیر خم‌ از طرف‌ رحمت‌ دو عالم‌ حضرت‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم كه‌ در اون‌ برائت‌حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه و محبت‌ با ایشان‌ را بیان‌ فرموده‌، بسیار لازم‌ و مناسب‌ به‌ نظر می‌رسد.
با این‌ تفاصیل‌ به‌ این‌ سؤال‌ پاسخ‌ داده‌ شد كه‌ چه‌ نیازی‌ بود كه‌ رسول‌خدا صلی الله علیه وسلم درباره‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه خطبه‌ غدیر را ایراد فرماید.
حدیث‌ موالات‌
بخش‌ دوّم‌ حدیث‌ غدیر را «حدیث‌ موالات‌» می‌گویند، زیرا كلمه‌ "ولی‌" در اون‌ تكرار شده‌ هست‌.
در بعضی‌ از این‌ روایات‌ مختلف‌ گاهی‌؛
«إن‌ّ علیاً منّی‌ و أنا منه‌ و هو ولی‌ كل‌ّ مؤمن‌ من‌ بعدی‌»، (ترمذی‌ ونسائی‌ بدون‌ ذكر غدیر خم‌).
«بدون‌ تردید علی‌ از من‌ هست‌ و من‌ از او هستم‌ و او سپس من‌ محبوب‌(ولی‌) هر مؤمن‌ هست‌».
«من‌ كنت‌ مولاه‌ فعلی‌ مولاه‌»، (ترمذی‌).
«هركس‌ كه‌ من‌ محبوب‌ (مولی‌') او هستم‌، علی‌ هم‌ محبوب‌ (مولی‌') اوست‌».
«ألست‌ أولی‌' بالمؤمنین‌ من‌ أنفسهم‌ قالوا بلی،‌' قال‌: ألست‌ أولی‌' بكل‌ مؤمن‌ من‌ نفسه؟‌ قالوا: بلی‌' قال:‌ فهذا ولی‌ من‌ أنا مولاه‌ اللهم‌ وال‌ من‌ والاه‌ و عاد من ‌عاداه‌»، (ابن‌ ماجه‌).
«آیا من‌ برای‌ مؤمنین‌ از جانهای‌ اونان‌ محبوب‌تر (اولی‌') نیستم‌؟ امت‌جواب‌ دادند: بلی‌.‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم فرمود: آیا من‌ برای‌ هر مؤمن‌ ازجان‌ او محبوب‌تر (اولی‌') نیستم‌؟ امت‌ جواب‌ دادند: بلی‌.‌ رسول‌خدا صلی الله علیه وسلم فرمود: هركس‌ كه‌ من‌ محبوب‌ (مولی‌') او هستم‌، علی‌ هم‌ محبوب‌(ولی‌) اوست‌، بارالها! هركس‌ با علی‌ محبت‌ (موالات‌) می‌كند با او محبت‌(موالات‌) كن‌ و هركس‌ با علی‌ دشمنی‌ (معادات‌) می‌كند با او دشمنی‌ (معادات‌) كن‌».
«من‌ كنت‌ ولیه‌ فعلی‌ ولیه‌»، (نسائی‌).
«هركس‌ كه‌ من‌ محبوب‌ (ولی‌) او هستم‌، علی‌ هم‌ محبوب‌ (ولی‌) اوست‌».
«إن‌ّ الله مولای‌ و أنا ولی‌ كل‌ّ مؤمن‌ ثم‌ّ أخذ بید علی‌ فقال‌ من‌ كنت‌ ولیه ‌فهذا ولیه‌ اللهم‌ وال‌ من‌ والاه‌ و عاد من‌ عاداه‌»، (نسائی‌).
«بدون‌ تردید الله محبوب‌ (مولی‌') من‌ هست‌ و من‌ محبوب‌ (ولی‌) هر مؤمن‌هستم‌.

سپس‌ دست‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه را گرفت‌ و فرمود: هركس‌ كه‌ من‌محبوب‌ (ولی‌) او هستم‌، علی‌ هم‌ محبوب‌ (ولی‌) اوست‌، بارالها! هركس‌ با علی‌محبت‌ (موالات‌) می‌كند با او محبت‌ (موالات‌) كن‌ و هركس‌ با علی‌ دشمنی‌(معادات‌) می‌كند با او دشمنی‌ (معادات‌) كن‌».
در روایات‌ فوق‌ پنج‌ كلمه‌ تكرار شده‌اند: 1- ولی‌، 2- مولی‌'، 3- اولی‌'، این‌ سه‌ كلمه‌ را می‌توانیم‌ محبوب‌،دوست‌ و یاور ترجمه‌ كنیم‌.
4- موالات‌، این‌ كلمه‌ را می‌توانیم‌ محبت‌ و دوستی‌ ترجمه‌ كنیم‌.

5- معادات‌، این‌ كلمه‌ را می‌توانیم‌ نفرت‌ و دشمنی‌ ترجمه‌ كنیم‌.
مترجم‌ باید این‌ كلمات‌ را با توجه‌ به‌ تسلسل‌ كلام‌ به‌ ترتیب‌ محبوب‌، محبّت‌ و نفرت‌، یا دوست‌، دوستی‌ و دشمنی‌ ترجمه‌ كند، در غیر این صورت، توازن‌ و هم‌خوانی‌ كلام‌ از بین‌ می‌رود.
تمام‌ روایات‌ و ترجمه‌ اون‌ را نقل‌ كردیم‌، خواننده‌ با یك‌ نگاه‌ متوجه‌می‌شود كه‌ از این‌ روایات‌"عقیده‌ امامت" یا "امامت‌ بلا فصل‌" حضرت‌علی‌ رضی الله عنه ثابت‌ نمی‌شود.
امّا اهل‌ تشیع‌ می‌گویند: در این‌ روایات‌ هرجا كه‌ كلمات‌ "ولی"‌، "مولی‌'" و "أولی‌'" آمده‌ هست‌، معنی‌ اون‌ "والی"‌ (حاكم‌) هست‌ و اون‌ هم‌ «والی‌ بلا فصل‌» و«امام‌ بلا فصل‌» می‌باشد.
از این‌رو به‌ قول‌ اونها از این‌ روایات‌ "خلافت‌ بلا فصل‌" حضرت‌علی‌ رضی الله عنه ثابت‌ می‌شود.

امّا این‌ هستدلال‌ از نظر لغوی‌،عقلی و تسلسل‌ كلام‌نبوی‌ و نیز در پرتو اقوال‌ اهل‌ بیت‌ اشتباه‌ می‌باشد كه‌ توضیح‌ اون‌ در ذیل‌ می‌آید.
كتب‌ لغت‌
كلمات‌ "ولی"‌، "مولی‌'" و "أولی‌'" از ولایت‌ اخذ شده‌اند و در زبان‌ عربی، ‌ولایت‌ یعنی‌ نزدیكی‌ و ارتباط‌ بین‌ دو چیز كه‌ این‌ نزدیكی‌ ممكن‌ هست‌ به ‌اعتبار محل‌، خویشاوندی‌ یا دین‌ باشد.
در زبان‌ عربی‌ معنی‌ «ولی‌» محب‌، محبوب‌، دوست‌ و یاور هست‌ وجمع‌ اون‌ «أولیاء» می‌باشد، مانند ولی‌ الله و أولیاء الله.
قراون‌ مجید كلمه‌ «ولی‌» را برای‌ خداوند بكار برده‌ هست‌ و می‌فرماید:«الله ولی‌ الذین‌ آمنوا» ، «الله (ولی‌) دوست‌ مؤمنین‌ هست‌».
در قراون‌ مجید این‌ كلمه‌ برای‌ مؤمنین‌ هم‌ بكار رفته‌ هست‌:(ألا إن‌ّ أولیاء الله لا خوف‌ علیهم‌ و لا هم‌ یحزنون‌)«آگاه‌ باشید كه‌ دوستان‌ خدا هرگز هیچ‌ ترس‌ و هیچ‌ اندوهی‌ در دل‌ اونها نیست‌».
همچنین‌ همین‌ كلمه‌ برای‌ مؤمنین‌ نسبت‌ به‌ هم‌ بكار رفته‌ هست‌: ( والمؤمنین‌ والمؤمنات‌ بعضهم‌ أولیاء بعض‌)« مردان‌ و زنان‌ مؤمن‌ بعضى‌ یاور و دوستدار بعضى دیگر هستند».
همچنین‌ كلمه‌ «ولی‌» در یك‌ حدیث‌ صحیح‌ بخاری‌ اینگونه‌ بكار رفته‌است‌: حضرت‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم می‌فرماید: «إن‌ّ آل‌ أبی‌ فلان‌ لیسوا بأولیائی،‌ إنّما ولیی‌ الله و صالح‌ المؤمنین‌».
«خانواده‌ ابی‌ فلان‌، ولی‌ (محبوب‌، دوست‌ و یاور) من‌ نیستند، همانا ولی‌(محبوب‌، دوست‌ و یاور) من‌ الله و مؤمنین‌ صالح‌ هستند».
با مدارك‌ بالا روشن‌ می‌شود كه‌ اختصاص‌ دادن‌ معنی‌ «والی‌ و حاكم‌»برای‌ كلمه‌ «ولی‌» نادرست‌ هست‌.
امّا كلمه‌ «مولی‌'» دارای‌ معانی‌ زیادی‌ هست‌ و در احادیث‌ مختلف‌ بامعانی‌ متفاوتی‌ آمده‌ هست‌.
علاّمه‌ ابن‌ اثیر جزری‌(رحمه‌ الله) در كتاب‌ معروف‌ لغت‌ خود « النّهایة ‌فی‌ غریب‌ الحدیث‌» می‌نویسد: « و هو إسم‌ یقع‌ علی جماعة‌ كثیرة‌، فهو الرّب‌ و المالك‌ و السّید و المنعم‌ والمعتق‌ و النّاصر و المحب‌ و التّابع‌ و الجار و ابن‌ العم‌ و الحلیف‌ و العقید و الصهر و العبد و المعتق‌ و المنعم‌ علیه‌، و أكثرها قد جاءت‌ فی‌ الحدیث‌ فیضاف‌ كل‌ واحد الی ما یقتضیه‌ الحدیث‌ الوارد فیه‌ و منه‌ الحدیث‌ (من‌ كنت‌ مولاه‌ فعلی‌ مولاه‌)، یحمل‌ علی‌ أكثر أسماء المذكور».
« كلمه‌ "مولی" با معانی‌ مختلف‌ كاربرد داردز مانند: پروردگار،مالك‌، آقا، محسن‌، آزاد كننده‌، یاور، محبت‌ كننده‌، فرمانبردار، همسایه‌، پسرعمو، عهد كننده‌، معامله‌ كننده‌، داماد، غلام‌، آزاد كننده‌ غلام‌ و منعم‌ علیه‌ هست ‌و با اكثر این‌ معانی‌ در حدیث‌ ذكر شده‌ هست‌ و به‌ اقتضای‌ هر حدیث‌ ترجمه‌می‌شود.

همین‌ كلمه‌ در حدیث‌ (من‌ كنت‌ مولاه‌ فعلی‌ مولاه‌)، بكار رفته كه در این حدیث بر‌ اكثر معانی‌ فوق‌ محمول می شود».
سپس‌ علاّمه‌ جزری‌(رحمه‌ الله) احادیثی‌ را نقل‌ كرده‌ كه‌ در اون‌ كلمه‌«مولی‌'» بكار رفته‌ هست‌، به‌ عنوان‌ مثال‌:«أیما إمرأة‌ نكحت‌ بغیر إذن‌ مولاها فنكاحها باطل‌».«هر زنی‌ كه‌ بدون‌ اجازه‌ ولی‌ خود ازدواج‌ كند، نكاح‌ او باطل‌ هست‌».
همچنین‌ حدیث‌: «مزینة‌ و جهینة‌ و أسلم‌ و غفّار موالی‌ الله و رسوله‌»،«قبایل‌ مزینه‌ و جهینه‌ و اسلم‌ و غفّار دوست‌ و یاور الله و رسول‌ او هستند».
همچنین‌ حدیث‌: «اسألك‌ غنای‌ و غنای‌ مولای‌»، «بار الها من‌ از شما برای‌ خود و یاوران‌ خود تقاضای‌ بی‌نیازی- از ایجاد را-‌ دارم‌».
خوانندگان‌ هستحضار دارند كه‌ در احادیث‌ فوق‌ امكان‌ ندارد كه‌ كلمه‌«مولی‌'» را حاكم‌ و خلیفه‌ قرارداد.
در قراون‌ مجید ضمن‌ بیان‌ احكام‌ پسر خوانده‌، كلمه‌ «مولی‌» با صیغه ‌جمع‌ بكار رفته‌ هست‌:(فان‌ لم‌ تعلموا آبائهم‌ فإخوانكم‌ فی‌ الدین‌ و موالیكم‌)«اگر پدرانشان‌ را نشناسید در دین‌ برادران‌ و یاران‌ شما هستند».

در این‌ آیه‌ هم‌ امكان‌ ندارد كه‌ كلمه‌ (مولی‌') را حاكم‌ و خلیفه‌ قراردهیم‌، بلكه‌ ترجمه‌ اون‌ یاور و مددگار هست‌.
در زبان‌ عربی‌ معنی‌ كلمه‌ «اولی» بسیار نزدیك‌، بسیار حق‌‌دار و بسیارشایسته‌ هست‌، قراون‌ می‌فرماید:(إن‌ّ أولی‌ النّاس‌ بإبراهیم‌ الذین‌ اتبعوه‌ و هذا النبی‌ و الذین‌ آمنوا والله ولی‌المؤمنین‌)«نزدیكترین امت‌ به‌ ابراهیم‌ كسانی‌ هستند كه‌ از او پیروی‌ كنند و این‌ پیغمبر و امتش‌ كه‌ اهل‌ ایمان‌ هستند و خدا دوستدار مؤمنان‌ هست‌».

در این‌ آیه‌ هم‌ نمی‌توانیم‌ «اولی‌'» را حاكم‌ یا خلیفه‌ ترجمه‌ كنیم‌، زیرا امكان‌ ندارد كه‌ پیروان‌ حضرت‌ ابراهیم‌ حاكم‌ او باشند!!.

البته‌ می‌توانیم ‌بگوییم‌ كه‌ از نزدیكترین‌ افراد او بودند.
همچنین‌ قراون‌ می‌فرماید:(النّبی‌ أولی‌ بالمؤمنین‌ من‌ أنفسهم‌ و أزواجه‌ أمهاتهم‌ و أولوا الأرحام ‌بعضهم‌ أولی ببعض‌ فی‌ كتاب‌ الله من‌ المؤمنین‌ و المهاجرین‌ إلا أن‌ تفعلوا إلی‌ أولیائكم‌ معروفاً كان‌ ذلك‌ فی‌ الكتاب‌ مسطوراً) «پیغمبر اولی‌' و سزاوارتر به‌ مؤمنان‌ هست‌ از خود اونها و زنان‌ پیغمبر مادران ‌مؤمنان‌ هستند و خویشاوندان‌ نسبی‌ شخص‌ بعضی‌ بر بعضی‌ مقدم‌اند از مهاجر و انصار، مگر اونكه‌ به‌ نیكی‌ و احسان‌ بر دوستان‌ خود از مهاجر و انصار وصیتی‌كنید كه‌ این‌ در كتاب‌ حق‌ مسطور گردیده‌ هست‌».
در این‌ آیه‌ كلمه‌ «أولی‌'» در دو محل‌ بكار رفته‌ هست‌.

در اینجا هم‌ اگر«اولی‌'» را حاكم‌ و خلیفه‌ ترجمه‌ كنیم‌، مخالف‌ با عقل‌ و نقل‌ هست‌؛ زیرا معنی‌ اون‌ نزدیك‌تر، سزاوارتر و مستحق‌تر هست‌.


این‌ آیه‌ را یك‌ حدیث‌ صحیح‌ بخاری‌ اینگونه‌ تفسیر می‌كند: «ما من‌ مؤمن‌ إلاّ و أنا أولی النّاس‌ به‌ فی‌ الدّنیا و الاخرة‌ أقرأوا أن‌ شئتم‌(النّبی‌ اولی‌' بالمؤمنین‌ من‌ انفسهم‌)فأیما مؤمن‌ ترك‌ مالاً فلیرثه‌ عصبته‌ من‌كانوا فإن‌ ترك‌ دیناً أو ضیاعاً فلیأتنی‌ فانا مولاه‌».
«هیچ‌ مؤمنی‌ نیست‌ مگر اینكه‌ من‌ برای‌ او نزدیك‌ترین‌ فرد در دنیا و آخرت‌هستم‌، شما اگر بخواهید می‌توانید آیه‌ (النّبی‌ أولی‌ بالمؤمنین‌ من‌ أنفسهم‌) را بخوانید، پس‌ هر مؤمنی‌ كه‌ مالی‌ از خود به‌ جای‌ گذاشت‌ مال‌ ورثه‌ اوست ‌هركس‌ كه‌ باشد و اگر وام‌ و یا نقصانی‌ به‌ جای‌ گذارد به‌ من‌ مراجعه‌ كند كه‌ من‌ یاور او هستم‌».
این‌ حدیث‌ معنی‌ و مفهوم‌ «أولی» را روشن‌ كرده‌ و معنی‌ آیه‌ را اینگونه ‌تفسیر نموده‌ كه‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم ارتباط‌ عمیق‌ و نزدیكی‌ با امت‌ دارد و بیش‌ از خود مؤمنین‌ در اندیشه‌ اصلاح‌ و پیروزی‌ اونان‌ هست‌.
پس‌ از نظر كتب‌ لغت‌ این‌ ادّعا كه‌ در حدیث‌ غدیر هدف‌ رسول‌خدا صلی الله علیه وسلم از كلمات‌ ولی‌، مولی‌' و اولی‌'؛ حاكم‌، امام‌ یا خلیفه‌ بوده‌ هست‌ پذیرفتنی‌ نیست‌.
تسلسل‌ در كلام‌ پیامبرصلی الله علیه وسلم
اگر یك‌ خواننده‌ بی‌طرف‌ و منصف‌ تمام‌ روایات‌ غدیر را بررسی‌ كند پی‌ می‌برد كه‌ اونچه‌ كه‌ ما در صفحات‌ گذشته‌ ترجمه‌ كردیم‌، كاملاً صحیح‌است‌ و موافق‌ با جمهور امت‌ می‌باشد.


اگر ما این‌ برداشت‌ را بپذیریم‌ و در حدیث‌ «موالات‌» كلمات‌ اولی‌' و مولی را حاكم‌ و خلیفه‌ معنی‌ كنیم‌، پس‌ ترجمه‌ «موالات‌» چه‌ می‌شود؟ آیا می‌توانیم‌ «موالات‌» را حكومت‌ معنی‌ كنیم‌؟ زیرا معنی‌ موالات‌ محبّت ‌و دوستی‌ هست‌.
حالا كلماتی‌ را كه‌ در صفحات‌ گذشته‌ از حدیث‌ «ابن‌ ماجه‌» نقل‌ كردیم ‌دوباره‌ مرور می‌كنیم‌: حضرت‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم فرمود:1- آیا من‌ برای‌ مؤمنین‌ از جانهای‌ اونان‌ محبوب‌تر (اولی‌') نیستم‌؟ امت‌جواب‌ دادند: بلی‌.

حضرت‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم فرمود:2- آیا من‌ برای‌ هر مؤمن‌ از جان‌ او محبوب‌تر (اولی‌') نیستم‌؟ امت‌ جواب‌دادند: بلی‌.

حضرت‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم فرمود:3- هركس‌ كه‌ من‌ محبوب‌ (مولی‌') او هستم‌، علی‌ هم‌ محبوب‌ (ولی‌) اوست‌.حضرت‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم فرمود:4- بار الها هركس‌ با علی‌ محبت‌ (موالات‌) می‌كند، با او محبت‌ (موالات‌)كن‌.5- و هركس‌ با علی‌ دشمنی‌ (معادات‌) می‌كند، با او دشمنی‌ (معادات‌)كن‌.
هر انسان‌ فهمیده‌ و بی‌‌طرف‌ با دیدن‌ این‌ روایت‌ پی‌ می‌برد كه‌ اگرجمله‌ اوّل‌ و سوّم‌ را حاكم‌ معنی‌ كنیم‌، در جمله‌ دوّم‌ چگونه‌ می‌توانیم‌چنین‌ معنی‌ را بپذیریم‌؟.آیا در جمله‌ چهارم‌ می‌توانیم‌ «موالات‌، دوستی‌» را حكومت‌ یامترادف‌ اون‌ معنی‌ كنیم‌؟.

آیا در جمله‌ پنجم‌ می‌توانیم‌ «معادات‌، دشمنی‌» را حكومت‌ یا مترادف ‌اون‌ معنی‌ كنیم‌؟.

البتّه‌ اگر كسی‌ بدون‌ اینكه‌ پشت‌ صحنه‌ غدیر و محل‌ وقوع‌ و علت‌ اون‌ رامدّنظر برنامه دهد و برای‌ اثبات‌ نظر خود از چند جمله‌ اون‌ هستفاده‌ كند، باچنین‌ شخصی‌ بحث‌ كردن‌ بی‌ فایده‌ هست‌ و این‌ عملكرد از شأن‌ یك‌ انسان‌عاقل‌ و محقق‌ به‌ دور می‌باشد.
بررسی‌ هستدلال‌ از حدیث‌ غدیر از دیدگاه‌ عقل‌
این‌ ادّعا به‌ دلایل‌ ذیل‌ از نظر عقلی‌ هم‌ قابل‌ قبول‌ نیست‌:
1- اگر ما این‌ ادعا را بپذیریم‌ كه‌ هدف‌ خطبه‌ غدیر فقط‌ این‌ بود كه‌‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم برای‌ صحابه‌ کرام،‌ امامت‌ و خلافت‌ بلافصل‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه را اعلان‌ كند، [كه‌ به‌ قول‌ اهل‌ تشیع‌ این‌ اعلان‌ برخداوند و پیامبر صلی الله علیه وسلم او واجب‌ بود]، این‌ سؤال‌ به‌ ذهن‌ خطور می‌كند كه‌چرا پیامبراكرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم مسئله‌ مهمی‌ همچون‌ امامت‌ و خلافت‌ بلا فصل‌ حضرت‌علی‌ رضی الله عنه را با كلماتی‌ گنگ‌ و مبهم‌ كه‌ دارای‌ چندین‌ معنی‌ هست‌ اعلان‌فرمود؟!چه‌ امری‌ مانع‌ شد كه‌ پیامبری‌ عظیم‌ و والامقام‌ به‌ جای‌ كلمات‌ (ولی‌و اولی‌')، از كلمات‌ والی‌، ولات‌، حاكم‌، حكام‌، امام‌، ائمه‌ و خلیفه‌ بلافصل‌ هستفاده‌ نكرد؛ تا جای‌ بحث‌ باقی‌ نمی‌ماند و مسئله‌ روشن‌ و واضح‌می‌شد؟
علت‌ بعثت‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم این‌ بود كه‌ هر مسئله‌ دین‌ را روشن‌ و واضح‌ بیان‌ كند، تا عمل‌ كردن‌ به‌ اون‌ برای‌ امت‌ آسان‌ شود، از این‌رو حتی‌' ازبیان‌ مسائل‌ ریز وضو، غسل‌ و تیمم‌ فروگذار نفرمود و اون‌ را با كلماتی‌روشن‌ و واضح‌ بیان‌ نمود.
حقیقت‌ امر این‌ هست‌ كه‌ اگر ‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم می‌خواست‌ سه‌ماه‌ قبل‌ از وفات‌ در غدیر خم‌ امامت‌ و خلافت‌ بلا فصل‌ حضرت‌علی رضی‌الله‌عنه را اعلان‌ كند، هیچ‌ قدرتی‌ در دنیا نمی‌توانست‌ ایشان‌ را از این‌كار باز دارد؛ امّا هدف‌ ایشان‌ فراخوان امامت‌ و خلافت‌ بلافصل‌ حضرت‌علی‌ رضی الله عنه نبود و ایشان‌ در سخنان‌ خود به‌ این‌ مسئله‌ هیچ‌ اشاره‌ای‌ ندارد.بلكه اون‌حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم ‌می‌خواستند‌ امت‌ را به‌ محبّت‌ با اهل‌ بیت‌ و حضرت‌علی‌ رضی الله عنه متوجه‌ كند و این‌ مطلب‌ را بسیار واضح‌ و آشكار بیان‌ داشت‌،زیرا اهل‌ بیت‌ طبقه‌ مهمی‌ از صحابه‌(رضی‌ الله‌ عنهم‌) را تشكیل‌ می‌داد وحضرت‌ علی‌ رضی الله عنه باید به‌ عنوان‌ خلیفه‌ چهارم‌ رهبری‌ و هدایت‌ امت‌ رابه‌ عهده‌ می‌گرفت‌.
2- اگر ما این‌ ادعا را بپذیریم‌ كه‌ هدف‌ از كلمات‌ «حدیث‌ موالات‌»حاكم‌ و امام‌ بوده‌ هست‌، پس‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه در زندگی‌ حضرت‌رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم امام‌ بوده‌ و امامت‌ هر دو در یك‌ وقت‌ بر امت‌ لازم‌ بوده‌است‌، در حالی‌ كه‌ خود اهل‌ تشیع‌ به‌ این‌ امر معتقد نیستند، پس‌ جای‌تعجب‌ هست‌ كه‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه در زندگی‌ حضرت‌ رسول‌خدا صلی الله علیه وسلم همانند ایشان‌ امام‌ واجب‌ الاتباع‌ و اولی‌' به‌ تصرف‌ بوده‌ هست‌.
اگر اهل‌ تشیع‌ بگویند كه‌ هدف‌ از این‌ كلمات‌ این‌ هست‌ كه‌ حضرت‌علی‌ رضی الله عنه سپس حضرت‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم خلیفه‌ هست‌، ما جواب‌ می‌دهیم‌ كه‌ اهل‌ سنّت‌ منكر این‌ امر نیستند و معتقد هستند كه‌ حضرت‌علی‌ رضی الله عنه سپس رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم خلیفه‌ راشد چهارم‌ هست‌ و در روایت‌ نیامده‌ كه‌ ایشان‌ فوراً سپس من‌ خلیفه‌ هست‌.

امّا در مورد عبارت« من‌ بعدی‌» که در بعضی روایات منقول هست،باید فرمود؛ این عبارت، موضوع‌ هست‌ كه‌ از طرف‌ یك‌ راوی‌ به‌ حدیث‌اضافه‌ شده‌ هست‌، امام‌ ترمذی‌(رحمه‌ الله) این‌ راوی‌ را معرّفی‌ كرده‌ وشارحین‌ حدیث‌ احوال‌ زندگی‌ وی‌ را بررسی‌ نموده‌اند.
3- اگر از حدیث‌ «موالات‌» امامت‌ و خلافت‌ بلا فصل‌ حضرت‌علی‌ رضی الله عنه ثابت‌ می‌شود، این‌ سؤال‌ به‌ ذهن‌ خطور می‌كند كه‌ پس‌ از وفات‌ ‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم در سقیفه‌ بنی‌ ساعده‌ كه‌ امت‌ به‌ خلافت‌ سیدنا ‌ ابوبكر صدیق رضی الله عنه اجماع‌ كرد، چرا هیچ‌ یك‌ ازصحابه ‌(رضی‌الله‌ عنهم‌) حتّی‌' یك‌ نفر حدیث‌ موالات‌ را به‌ عنوان‌ دلیل‌ برای‌ خلافت‌حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه ذكر نكرد؟
در سقیفه‌ بنی‌ساعده‌ ارائه‌ آرا و نظریات‌ مختلف‌ از روایات‌ ثابت‌ هست‌، امّا این‌ مسئله‌ ثابت‌ نیست‌ كه‌ یك‌ نفر از صحابه‌(رضی‌ الله‌ عنهم‌)، حدیث‌ موالات‌ را به‌ عنوان‌ دلیل‌ برای‌ خلافت‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه ذكر‌ كرده‌ باشد؛ در حالی‌ كه‌ حدیث‌ موالات‌ در مجمع‌ عمومی‌صحابه‌(رضی‌ الله‌ عنهم‌) در غدیر خم‌ ایراد شده‌ بود، این‌ شواهد و قرائن ‌ثابت‌ می‌كند كه‌ حدیث‌ موالات‌ قطعاً هیچ‌ ربطی‌ به‌ مسئله‌ خلافت‌ نداشت‌، بلكه‌ مربوط‌ به‌ محبّت‌ و دوستی‌ با اهل‌ بیت‌ و حضرت‌علی‌ رضی الله عنه بود و صحابه‌‌ در این‌ زمینه‌ هیچ‌ گاه‌ با هم‌ اختلاف‌ نظرنداشتند.
4- اگر حدیث‌ «موالات‌» به‌ امامت‌ و خلافت‌ ربطی‌ می‌داشت‌، خودحضرت‌ علی‌ رضی الله عنه اون‌ را به‌ عنوان‌ دلیل‌ برای‌ خلافت‌ خود عرضه‌می‌كرد؛ چون‌ هرگاه‌ مسئله‌ دین‌ به‌ میان‌ می‌آمد، این‌ بزرگواران‌ تحت‌ تاثیرهیچ‌ فشاری‌ برنامه نگرفته‌ و خاموش‌ نمی‌ماندند.

بعضی‌ می‌گویند كه‌ ایشان ‌به‌ خاطر مصلحت‌ سكوت‌ می‌كردند كه‌ ما این‌ را توهینی‌ به‌ مقام‌ والای‌حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه می‌دانیم‌ كه‌ خلافت‌ را غصب‌ بكنند، همسرش‌ ودختر حضرت‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم را سیلی‌ بزنند و خانه‌اش‌ را به‌ آتش‌بكشند و شهیدش‌ بكنند و دخترش‌ را به‌ زور ببرند و باز هم‌ خاموش‌بنشیند، یك‌ انسان‌ عادی‌ هم‌ این‌ را برای‌ خود عار می‌داند.
البته‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه ناراحت‌ شد كه‌ چرا ایشان‌ را در مشورت ‌سقیفه‌ بنی‌ ساعده‌ شریك‌ نكردند؛ صحابه‌(رضی‌ الله‌ عنهم‌) هم‌ ایشان‌ را با محبت‌ و احترام‌ توجیه‌ نموده‌ و عذر اصلی‌ خود را اینگونه‌ بیان‌ داشتند كه‌ اگر بیعت‌ را دیرتر می‌گرفتند، امكان‌ آشوب‌ و انتشار امت‌ وجود داشت‌ و در چنین‌ مواقعی‌ انتصاب‌ فوری‌ خلیفه‌ واجب‌ می‌شود، حضرت‌علی‌ رضی الله عنه نیز قانع‌ شد.

امّا این‌ مسئله‌ ثابت‌ نیست‌ كه‌ حضرت‌علی‌ رضی الله عنه ادعای‌ خلافت‌ بكند یا برای‌ اثبات‌ خلافت‌ خود حدیث‌ موالات‌ و خطبه‌ غدیر را مطرح‌ نماید، این‌ موارد بیانگر این‌ هست‌ كه‌ خطبه‌غدیر هیچ‌ ربطی‌ به‌ خلافت‌ نداشت‌.
پس‌ از وفات‌ سیدنا‌ ابوبكر صدّیق‌(رض‌)، حضرت‌ عمرفاروق‌ رضی الله عنه به‌ خلافت‌ رسید و پس‌ از ایشان‌ حضرت‌ عثمان‌غنی‌ رضی الله عنه خلیفه‌ شد، امّا هیچ‌ گاه‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه ادّعای‌ خلافت ‌نكرد و خطبه‌ غدیر و حدیث‌ موالات‌ را به‌ عنوان‌ دلیل‌ عرضه‌ نداشت‌، زیرا اگر حدیث‌ موالات‌ دلیل‌ خلافت‌ ایشان‌ می‌بود، ایشان‌ حتماً حق‌ رامخفی‌ نمی‌كرد و اون‌ را مطرح‌ می‌نمود.
وقتی‌ كه‌ خود حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه به‌ خلافت‌ رسید و با حضرت‌ معاویه‌ رضی الله عنه اختلاف‌ و جنگ‌ درگرفت‌، ایشان‌ در مقابل‌ گروه‌ مخالف‌ ازموضع‌ درست‌ خود دفاع‌ نمود و دلایل‌ واضح‌ و روشنی‌ عرضه‌ داشت‌، امّا هیچگاه‌ این‌ حدیث‌ را به‌ عنوان‌ دلیل‌ خلافت‌ خود مطرح‌ نكرد، البته‌ درمسجد جامع‌ كوفه‌ از حضّار در مورد حدیث‌ موالات‌ هستفسار نمود وخواست‌ ثابت‌ كند كه‌ محبّت‌ با ایشان‌ محبّت‌ با ‌ رسول‌ خدا(ص‌)است‌، امّا در اینجا هم‌ نمی‌خواست‌ كه‌ خلافت‌ خود را ثابت‌ كند، زیرا دراین‌ وقت‌ خلافت‌ منعقد شده‌ بود، البته‌ هرج‌ و مرج‌ هنوز جریان‌ داشت‌.
همه‌ این‌ شواهد بیانگر این‌ هست‌ كه‌ هستدلال‌ از حدیث‌ غدیر برای‌اثبات‌ خلافت‌ بلافصل‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه درست‌ نیست‌ زیرا می‌خواهند مطلبی‌ را به‌ اثبات‌ برسانند كه‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه اون‌ را درطول‌ زندگی‌ خود مطرح‌ نكرد.
5- حدیث‌ «موالات‌» هیچ‌ ربطی‌ به‌ امامت‌ و خلافت‌ ندارد، دلیل‌روشن‌ این‌ ادعا حدیث‌ی هست که در‌ صحیح‌ بخاری‌ آمده هست‌:
«ان‌ عبدالله ابن‌ عبّاس‌ أخبره‌ أن‌ّ علی‌بن‌ابیطالب‌ خرج‌ من‌ عند رسول‌الله صلی الله علیه وسلم فی‌ وجعه‌ الذی‌ توفی‌ فیه‌ فقال‌ النّاس‌ كیف‌ أصبح‌ رسول‌ الله(ص‌)فقال‌ أصبح‌ بحمد الله بارئا، فأخذ بیده‌ عبّاس‌ بن‌ عبدالمطلب‌ فقال‌ له‌ أنت‌ والله بعد ثلاث‌ عبدالعصا و أنّی‌ والله لأری‌' رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم سوف‌ یتوفی‌ من‌ وجعه‌ هذا، انّی لأعرف‌ وجوه‌ بنی‌عبدالمطلب‌ عند الموت‌، إذهب‌ بنا إلی‌' رسول‌ الله(ص‌)فلنساله‌ فیمن‌ هذا الأمر،إأن‌ كان‌ فینا علمنا ذلك‌ وإن‌ كان‌ فی‌ غیرنا علمناه ‌فاوصی‌ بنا، فقال‌ علی‌: إنا والله لئن‌ سالناها رسول‌ الله صلی الله علیه وسلم فمنعناها لایعطیناها النّاس‌ بعده‌ و أنّی‌ والله لا أسالها رسول‌ الله(ص‌)».
«حضرت‌ عبدالله ابن‌ عبّاس‌ رضی الله عنه می‌فرماید كه‌ در مرض‌ وفات‌ ‌رسول‌ خدا(ص‌)، حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه از محضر ایشان‌ باز می‌گشت‌، امت‌سؤال‌ كردند ای‌ ابوالحسن‌ حال‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم چطور هست‌؟، ایشان‌ جواب‌داد:‌ به‌ حمد الله از گذشته‌ بهتر هست‌، در این‌ هنگام‌ حضرت‌ عبّاس‌بن‌عبدالمطلب‌ دست‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه را گرفت‌ و فرمود‌ به‌ خدا قسم‌ سه‌ روزدیگر شما تابع‌ فرد دیگری‌ می‌شوید، من‌ می‌دانم‌ كه‌ ‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم در این‌ بیماری‌ وفات‌ می‌كند، زیرا من‌ چهره‌ بنو عبدالمطلب‌ را هنگام‌ موت‌می‌شناسم‌، پس‌ بیا با هم‌ نزد‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم برویم‌ و سؤال‌ كنیم‌ كه‌خلافت‌ به‌ چه‌ كسی‌ می‌رسد، اگر خلافت‌ به‌ ما رسید هم‌ بدانیم‌ و اگر به‌ دیگران‌رسید باز هم‌ مطلع‌ شویم‌ و در صورت‌ دوّم‌ ‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم به‌ دیگران‌در مورد ما سفارش‌ می‌كند.

حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه فرمود به‌ خدا قسم‌ اگر ما از رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم در این‌ مورد سؤال‌ كردیم‌ و ایشان‌ ما را از خلافت‌ منع‌نمود، دیگر هیچ‌ گاه‌ امت‌ به‌ ما خلافت‌ را نمی‌دهند، به‌ همین‌ خاطر به‌ خدا قسم‌من‌ هرگز از ‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم در این‌ زمینه‌ سؤال‌ نخواهم‌ كرد.»
از این‌ حدیث‌ روشن‌ می‌شود كه‌ این‌ فرمودگو بین‌ حضرت‌ عبّاس‌(رض‌)و حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه سه‌ روز قبل‌ از وفات‌ ‌ رسول‌ خدا(ص‌)انجام‌ شد، در حالی‌ كه‌ خطبه‌ غدیر سه‌ ماه‌ قبل‌ ایراد شده‌ بود، اگر درخطبه‌ غدیر خلافت‌ بلا فصل‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه اعلان‌ شده‌ بود، چراحضرت‌ عبّاس‌ رضی الله عنه فرمود از حضرت‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم در موردخلافت‌ سؤال‌ كنیم‌؟ و چرا حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه این‌ پاسخ‌ را نداد كه ‌نیازی‌ نیست‌ از رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم در این مورد‌ سؤال‌ بشود، زیرا خلافت‌ من‌ سه‌ ماه‌ پیش‌ فراخوان و تصویب‌ شده‌ هست‌.


از این‌ فرمودگو ثابت‌ می‌شود كه‌ خطبه‌ غدیر هیچ‌ ربطی‌ به‌ خلافت‌ نداشت‌، همچنین‌ روشن‌ می‌شود كه‌ اهل‌ بیت‌ هم‌ در مورد خلافت‌ در اندیشه‌ بودند و می‌خواستند كه‌ این‌ مسئله‌ هر چه زودتر‌ روشن‌ شود تا در امت‌ انتشار و دودستگی‌ ایجاد نشود.


همچنین‌ از این‌ فرمودگو یكی‌ از اصول‌ اهل‌ سنّت‌ و جماعت‌ ثابت‌می‌شود و اون‌ اینكه‌ تعیین‌ امام‌ و خلیفه‌ بر‌ عهده‌ امت‌ هست‌ و بر خداوند واجب‌ نیست‌.

پس‌ ملاحظه‌ می‌كنیم‌ كه‌ این‌ دو متفكّر و نماینده‌ بزرگوار امت‌ اسلامی‌ برای‌ تعیین‌ امام‌ و رهبر سپس وفات‌ رسول‌خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم دارای‌ چه‌ نظری‌ بودند.
دیدگاه‌ اهل‌ بیت‌ در مورد غدیر خم‌
در صفحات‌ گذشته‌ این‌ حقیقت‌ روشن‌ شد كه‌ در پرتو روایات‌ صحیح ‌و صریح‌، حضرت‌ عبّاس‌ رضی الله عنه و حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه از خطبه‌ غدیر چه‌ نتیجه‌گیری‌ كردند؟
آیا یك‌ خواننده‌ منصف‌ با مدنظر برنامه دادن‌ دلایل‌ فوق‌ می‌تواند بپذیرد كه‌ در غدیر خم‌ خلافت‌ بلافصل‌ حضرت‌ علی فراخوان شده‌ بود؟! حقیقت‌ امر این‌ هست‌ كه‌ چون‌ بعضی‌ از بزرگواران‌ از حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه دلگیر شده‌ بودند، رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم سه‌ ماه‌ قبل‌ از وفات‌ پس‌ ازحجة‌ الوداع‌ در غدیر خم‌، امّت‌ را به‌ محبّت‌ با اهل‌ بیت‌، بخصوص‌ با حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه متوجه‌ كرد، كه‌ مبادا امت‌ از راه‌ راست‌ منحرف‌ شده ‌و مانند خوارج‌ و غیره‌ شكار افراط‌ و تفریط‌ شده‌ و گمراه‌ شود.
نظر حضرت‌ حسن‌ مثنّی‌'(رحمه‌ الله) نوه‌ حضرت‌ علی‌(رض‌)
این‌ بحث‌ را با یك‌ سخن‌ از حضرت‌ حسن‌ مثنّی‌'(رحمه‌ الله)، نوه ‌بزرگوار حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه به‌ پایان‌ می‌بریم‌ و بر این‌ تصورهستیم‌ كه ‌فرموده‌ این‌ فرزند بزرگوار اهل‌ بیت‌ برای‌ همه‌ كافی‌ و قابل‌ قبول‌ هست‌ و نیاز به‌ آوردن‌ دلیل‌ بیشتری‌ ندارد.
به‌ حضرت‌ حسن‌ مثنّی‌'(رحمه‌ الله) فرموده‌ شد كه‌ آیا حدیث‌ «من‌ كنت ‌مولاه‌ فهذا علی‌ مولاه‌» به‌ امامت‌ و خلافت‌ حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه دلالت‌ نمی‌كند؟ ایشان‌ جواب‌ داد:
«اما والله لو یعنی‌ النّبی‌ صلی الله علیه وسلم بذلك‌ الإمارة‌ و السّلطان‌ لأفصح‌ لهم‌ به‌ فإن‌رسول‌ الله صلی الله علیه وسلم كان‌ أنصح‌ النّاس‌ للمسلمین‌ و لقال‌ لهم‌ یا أیها النّاس‌ هذا ولی‌أمری‌ و القائم‌ علیكم‌ بعدی‌ فاسمعوا له‌ و أطیعوا، ما كان‌ من‌ هذا شیی‌، فوالله لئن‌كان‌ الله و رسوله‌ اختارا علیاً لهذا الأمر ثم‌ّ ترك‌ علی‌ّ أمر الله و رسوله‌ لكان‌ علی أاعظم‌ النّاس‌ خطیئة‌».
«به‌ خدا قسم‌ اگر هدف‌ رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم از این‌ خطبه‌ امارت‌ یاحكومت‌ می‌بود، ایشان‌ این‌ مسئله‌ بسیار شفّاف‌ و روشن‌ بیان‌ می‌فرمود؛ زیرا هیچ‌كس‌ بیش‌ از رسول‌ خدا صلی الله علیه وسلم خیرخواه‌ مسلمانان‌ نیست‌، پس‌ ایشان‌ شفّاف‌ و واضح‌ می‌فرمود، كه‌ ای‌ امت!‌ سپس من‌ حاكم‌ و مسئول‌ شما حضرت‌علی‌ رضی الله عنه هست‌، سخن‌ او را بشنوید و اطاعت‌ كنید، اما رسول‌ خدا(ص‌)چنین‌ كاری‌ نكرد.

به‌ خدا قسم‌ اگر الله و رسول‌ خدا حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه را برای‌امامت‌ [بلا فصل] انتخاب‌ می‌كردند و ایشان‌ حكم‌ الله و رسول‌ را نادیده ‌می‌گرفت‌ [و اعتراض‌ نمی‌كرد] بزرگ‌ترین‌ خطاكار محسوب‌ می‌شد».
پس‌ از گواهی‌ حضرت‌ عبّاس‌ رضی الله عنه و حضرت‌ علی‌ رضی الله عنه و قول‌حضرت‌ حسن‌ مثنّی‌'(رحمه‌ الله) كه‌ همه‌ از اهل‌ بیت‌ هستند، هر خواننده منصفى پی‌ می‌برد كه‌ اهل‌ بیت‌ از خطبه‌ غدیر چه‌ برداشتی‌داشتند و هستدلال‌ اهل‌ تشیع‌ از خطبه‌ غدیر خم‌ برای‌ اثبات‌ امامت‌ وخلافت‌ بلافصل‌ حضرت‌ علی‌(رض‌)، چگونه‌ هست‌.
اگر دلایلی‌ ‌بطور مختصر عرضه‌ كردیم‌، منصفانه‌ بررسی‌ شود، جای‌امید هست‌ كه‌ بتواند پاسخگوی‌ كسانی‌ باشد كه‌ در پی‌ حق‌ و حقیقت‌هستند.
«و ما ذلك‌ علی‌ الله بعزیز»

3:

امامت و غدیر









امامت و غدیر مسئله امامت، یکی از مهمترین مسائل اختلافی بین اهل‌سنت و اهل‌تشیع می‌باشد که هر کدام از این دو فرقه دلایلی برای اثبات ادعای خود دارند و مسأله خلافت حضرت علی رضی‌الله‌عنه از مهمترین ثمرات این اختلاف هست که اهل‌تشیع از حدیث غدیر بر امامت حضرت علی هستدلال می‌گیرند، اما اهل‌سنت اونرا به عنوان تاکید محبت صحابه با حضرت علی می‌دانند.
نزد اهل‌تشیع، امامت، یکی از اصول دین بشمار می‌آید و بدون اعتقاد به امامت، ایمان را ناقص می‌دانند.

اصول دین نزد اونان پنج چیز هست: 1- توحید 2- عدل 3- نبوت 4- امامت 5- معاد [تحفة العوام المقبول ص 18].
درحالی که از نظر جمهور اهل‌سنت و جماعت، امامت جزء عقاید نیست، بلکه حکمی‌ مهم، از احکام شریعت می‌باشد.

از نظر اهل‌سنت برای به اجرا درآوردن شریعت اسلامی، یکی از وظایف عامه مسلمین این هست که از میان خود، فردی را که اهلیت، صلاحیت و سایر شرایط رهبری را داشته باشد به عنوان رئیس و سرپرست انتخاب نمايند تا وی احکام و قوانین شریعت را بطور فراگیر در جامعه پیاده نماید.
نتایج این اختلاف
۱- نزد اهل‌سنت، شخصی که دارای صلاحیت لازم باشد، از طرف عموم مسلمانان به عنوان امام تعیین می‌شود، اما نزد اهل‌تشیع تعیین امام بر خدا واجب هست.
۲- نزد اهل‌سنت، اهلیت و صلاحیت برای امام ضروری هست، اما عصمت لازم نیست، اما نزد اهل‌تشیع امام باید معصوم باشد.
۳- از دیدگاه اهل‌سنت، امام باید در جامعه ظاهر باشد تا امت برای رفع مشکلات خود به وی مراجعه نمايند، اما نزد اهل‌تشیع امام می‌تواند از دید امت مخفی باشد.
۴- نزد اهل‌سنت، امام باید دارای قدرت و حکومت باشد، اما نزد اهل‌تشیع داشتن حکومت و اقتدار برای امام الزامی ‌نیست.
۵- اهل‌سنت با وجود اعتراف به اهلیت و فضایل حضرت علی رضی‌الله‌عنه ایشان را خلیفه بلافصل رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم نمی‌دانند، و معتقدند که در رتبه چهارم خلفای راشدین برنامه دارد، اما اهل‌تشیع قائل به بلافصل بودن خلافت حضرت علی رضی‌الله‌عنه می‌باشند.
۶- اهل‌سنت بیعت تمام صحابه و تابعین را که با خلفای ثلاثه (ابوبکر، عمر، عثمان، رضی‌الله‌عنهم اجمعین) صورت گرفته هست، صحیح و برحق می‌دانند، اما اهل‌تشیع این بیعت را نوعی غصب و بیت نمايندگان (صحابه) را غاصب می‌دانند.

( العیاذ بالله)
امامت بلا فصل حضرت علی رضی‌الله‌عنه
نکته قابل ذکر در این موضوع اینست که آیا رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم حضرت علی رضی‌الله‌عنه را خلیفه و جانشین خودشان معرفی کردند و حضرت علی خلیفه بلا فصل محسوب می‌شود‌؟
برای اثبات این موضوع، اهل‌تشیع مهمترین آیه‌ای که از اون هستدلال می‌گیرند، آیه 67 سوره مائده می‌باشد:
« یا أیها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس إن الله لایهدی القوم الکافرین».
درمورد تفسیر این آیه در تفاسیر اهل‌تشیع آمده که این آیه قبل از خطبه غدیرخم نازل شده هست.
همچنین در این تفاسیر آمده هست که اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم بنابر دلایلی، از ابلاغ امامت حضرت علی هراس داشتند تا اینکه این آیه نازل شد و به اون حضرت دستور داده شد که امامت حضرت علی رضی‌الله‌عنه را دربین امت فراخوان نماید.

لذا اون حضرت سپس نزول این آیه در تاریخ 18 ذی‌الحجه سال دهم هجری در محلی بنام غدیرخم امامت حضرت علی را فراخوان نمودند.

[کشف الاسرار ص 164 حق الیقین ص 139].
تفسیر آیه از دیدگاه اهل‌سنت
اهل‌سنت ضمن اینکه به همه فضایل حضرت علی و صلاحیت ایشان برای امامت و قیادت مسلمانان اعتراف دارند، هیچگاه دچار غلو نشده و صحابه و دیگر شخصیتهای دینی را در همان چارچوبی که قراون و حدیث اونان را معرفی کرده، شناخته و معرفی می‌نمایند.
توجه به نکات زیر، نادرست بودن اثبات امامت بلافصل حضرت علی رضی‌الله‌عنه را از این آیه واضح می‌کند:
۱- دراین آیه، نه ذکری از حضرت علی هست و نه حرفی از امامت.

بلکه بطور کلی به رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم دستور داده شده که در تبلیغ احکام دین از هیچ کوششی دریغ نورزند و از تصدیق و تکذیب کفار، هراسی نداشته باشند زیرا هدایت و ضلالت دردست الله تعالی می‌باشد.
۲- اگر امامت بلافصل حضرت علی رضی‌الله‌عنه را پیامبر به امت رسانیده باشند، چگونه ممکن هست امت براون حکم عمل نکند یا حداقل به هنگام اختلاف از اون حکم هستدلال نشود.

درحالی که پس از وفات حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم صحابه کرام درسقیفه بنی‌ساعده گردهم آمدند و دلایل مختلفی برای خلافت بیان کردند، اما هیچ یک از اونان نص عقیده امامت را مطرح نکرد و در دوران خلافت عمر و عثمان رضی‌الله‌عنهما نیز که با شورا صورت گرفت و خود حضرت علی نیز از اعضای اون بود هیچگاه ذکری از نص امامت به میان نیامد؟! لذا این ادعا، ادعای محض و بدون دلیلی هست که هیچکدام از صحابه و اهل‌بیت، نه قایل به اون بودند و نه ناقل اون.
۳- از روایاتی که علامه ابن‌جریر طبری، امام ثعالبی، امام فخرالدین رازی، علامه قرطبی، علامه آلوسی، و جمهور مفسرین از حضرت عبدالله بن‌شفیق، حضرت عائشه و عبدالله بن‌عباس رضی‌الله‌عنهم ذکر کرده‌اند، معلوم می‌شود که این آیه مدتها قبل از حجة الوداع نازل شده هست.

اکثر مفسرین این آیه را مدنی فرموده‌اند.
علامه قرطبی می‌نویسد: دلیل مدنی بودن این آیه، روایتی هست که امام مسلم در صحیح خود از حضرت عائشه نقل می‌کند، حضرت عائشه می‌فرماید: پس از آمدن به مدینه اون حضرت در یکی از شبها فرمودند: کاش یکی از اصحاب نگهبانی می‌داد.

حضرت عائشه رضی‌الله‌عنها می‌فرماید: دراین هنگام صدای شمشیرها را شنیدم.

رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم پرسیدند: شما که هستید؟ جواب دادند : سعد و حذیفه هستیم و برای نگهبانی از شما آمده‌ایم.

رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم به خواب رفتند به طوری که صدای خواب ایشان شنیده می‌شد.

در همین وقت آیه «یا أیها الرسول بلغ ما انزل الیک...» نازل شد.
اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم سر از خیمه پوستی بیرون آورده فرمودند: ای امت! برگردید زیرا الله تعالی مرا حفاظت می‌کند.

[تفسیر قرطبی6/244]
علامه آلوسی سپس بحث طولانی در مورد خطبه غدیرخم در خاتمه می‌نویسد: از روایاتی که دلالت بر شان نزول این آیه می‌کند - بالفرض صحت اون روایات - فقط، فضیلت حضرت علی رضی‌الله‌عنه ثابت می‌شود که حضرت علی محبوب مومنین هست و ما (اهل‌سنت) هرگز منکر فضیلت ایشان نیستیم و بلکه هرکس فضیلت حضرت علی و محبوبیت ایشان را انکار کند او را ملعون میدانیم.

[روح المعانی 6/197]
۴- در مورد تفسیر «والله یعصمک من الناس ان الله لایهدی القوم الکافرین» علامه فخرالدین رازی می‌فرماید: در مورد این آیه بهترهمین هست که بر حفاظت از مکر و فریب یهودیان و مسیحیان حمل کرده شود، زیرا در آیات قبلی و بعدی، مخاطب قراون، یهودیان و مسیحیان هست.
لذا توجیه آیه به مواردی که اون را از سیاق و سباق منفک و منقطع گرداند، ممتنع به نظر می‌رسد.

[تفسیر کبیر 12/50]
خلاصه اینکه، با توجه به الفاظ، ترجمه، سباق و سیاق و روایات شأن نزول آیه، ثابت نمودن عقیده امامت بلافصل حضرت علی رضی‌الله‌عنه از این آیه، نوعی تحریف معنوی در قراون کریم تلقی می‌شود.
حال سپس بررسی مختصر آیه‌ای که برخلافت بلافصل حضرت علی رضی‌الله‌عنه از اون هستدلال گرفته شده، احادیث و روایاتی که بر این موضوع حمل کرده شده را نقل و مورد بررسی برنامه می‌دهیم.
از مهمترین و بارزترین روایاتی که در این موضوع هستدلال گرفته شده حدیث غدیرخم هست که بنام «حدیث موالات» نیز یاد می‌شود.
در این مقاله مختصر، این حدیث را از لحاظ سند، الفاظ، معانی، شأن ورود و تشریح اون در پرتو دیگر احادیث و کلام محدثین و مؤرخین مورد بررسی برنامه می‌دهیم.
حجة الوداع
یکی از مهمترین وقایع حیات پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم واقعه حج بیت الله الحرام می‌باشد که به «حجة الوداع» معروف هست.

دراین سفر (حجة الوداع) اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم درمکانهای مختلف، خطبه‌هایی ایراد فرموده و در اونها اصول بنیادی دین و شرایط اتحاد امت را گوشزد نمودند.

اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم در خطبه تاریخی حجة الوداع که در میدان عرفات ایراد کردند، امور پايه ی دین اسلام را متذکر شدند.
هنگام بازگشت از حجة الوداع کنار تالابی بین مکه و مدینه، نزدیک (جحفه) زیر سایه درختان اتراق کردند.

این منطقه معروف به (وادی خم) و (غدیرخم) بود و پیامبر در این منطقه خطبه‌ای ایراد کردند که بنام (حدیث غدیر) مشهور گشت.

این خطبه در روز یکشنبه 18 ذی‌الحجه ایراد شد.

الفاظ خطبه حجة الوداع
خطبه وحدیث غدیر درکتب اهل‌سنت به شیوه‌های مختلف و با الفاظی گوناگون نقل شده هست که بصورت گذرا اونها را بررسی می‌کنیم:
۱- صحیح بخاری: در صحیح بخاری، این خطبه منقول نیست.

البته روایتی در بخاری موجود هست که به سبب بیان این خطبه اشاره دارد.

در اون روایت آمده هست که حضرت بریده اسلمی‌ رضی‌الله‌عنه می‌فرماید:
رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم حضرت علی رضی‌الله‌عنه را به طرف خالد بن ولید رضی‌الله‌عنه فرستاد تا اموال خمس را بیاورد.

حضرت بریده می‌گوید: من از حضرت علی ناراحت بودم.

در همین دوران حضرت علی با کنیزی که از مال غنیمت بود، همخوابی کرده و غسل نمود.

من به خالد فرمودم: او - حضرت علی - را نمی‌بینی چکار می‌کند؟! وقتی نزد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم حاضر شدیم شکایت خود را نزد اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم مطرح کردم.

اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم فرمودند: آیا با علی کدورت داری؟ عرض کردم: بله، اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم فرمودند: با او کدورت نداشته باش؛ چرا که حق او در مال خمس بیشتر از اون بوده هست.

[بخاری ج 2]
۲- صحیح مسلم: درصحیح مسلم این خطبه با این الفاظ آمده هست:
أما بعد: أیها الناس انا بشر یوشک ان یأتی رسول ربی فاجیب و انا تارک فیکم الثقلین اولهما کتاب الله فیه الهدی و النور فخذوا کتاب الله و هستمسکوا به، فحث علی کتاب الله و رغب فیه ثم قال واهل‌بیتی! اذکرکم الله فی اهل‌بیتی اذکرکم الله فی اهل‌بیتی اذکرکم الله فی اهل‌بیتی.

[صحیح مسلم3/521]
ترجمه: «سپس حمد وسلام، هان ای امت! من هم انسان هستم، بزودی پیک پروردگار- ملک الموت- فرا می‌رسد و من دعوتش را لبیک می‌گویم، دو چیز گرانبها را درمیان شما می‌گذارم.

اول کتاب خدا - قراون - که سراسر هدایت و نور هست».

اونگاه امت را نسبت به قراون ترغیب دادند سپس فرمودند: «و دوّمی‌ اهل‌بیتم هست درمورد اهل‌بیتم خدا را بیاد داشته باشید! درمورد اهل‌بیتم خدا را بیاد داشته باشید! درمورد اهل‌بیتم خدا رابیاد داشته باشید!».
۳- ترمذی: درترمذی روایتی از حضرت زین بن ارقم رضی‌الله‌عنه هست که رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم فرمودند «من کنت مولاه فعلی مولاه».


۴- ابن ماجه: درابن ماجه حدیث غدیرخم از حضرت براءبن عازب رضی‌الله‌عنه روایت شده هست، می‌فرمایند: ما همراه رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم از سفر حج برمی‌گشتیم، در میان راه برای ادای نماز توقف کردیم سپس ادای نماز اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم دست حضرت علی رضی‌الله‌عنه را گرفته فرمودند: «الست اولی بالمومنین من انفسهم قالو بلی قال الست اولی بکل مومن من نفسه قالوا بلی قال فهذا ولی من انا مولاه اللهم وال من والاه اللهم عاد من عاداه».


ترجمه: «آیا من از جان مومنان در نزد اونان محبوبتر نیستم؟ (صحابه) عرض کردند: البته که هستید، باز فرمودند: آیا من نسبت به هر مومنی از جانش محبوبتر نیستم؟عرض کردند البته که هستید، فرمودند: پس این - علی - محبوب اون کسی هست که من محبوب اویم، بارالها! دوست بدار دوستدارانش را ودشمن بدار دشمنانش را.
۵- نسایی: در "السنن الکبری للنسایی" خطبه غدیر به شرح زیر روایت شده هست:
حضرت زید بن ارقم می‌فرماید: وقتی که رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم از حجة الوداع برمی‌گشتند، در غدیرخم فرود آمده سپس فرمودند: «کأنی قد دعیت فأجبت، انی ترکت فیکم الثقلین، احدهما اکبر من الاخر، کتاب الله وعترتی اهل‌بیتی، فانظروا کیف تخلفونی فیهما»، فانهما لن یتفرقا حتی یردا علی الحوض، ثم قال: «إن الله مولای وأنا ولی کل مومن، ثم أخذ بید علی فقال: من کنت ولیه فهذا ولیه،اللهم وال من والاه وعاد من عاداه».
ترجمه: «گویا من دعوت شده‌ام و دعوت را اجابت نموده‌ام - کنایه ازقرب وفات اون حضرت می‌باشد - در میان شما دو چیز گرانبها می‌گذارم که یکی بزگتر از دیگری هست: کتاب خدا و عترتم، یعنی اهل‌بیتم را، در مورد چگونگی برخورد با اونها سپس من مواظب باشید، زیرا این هر دو، تا کنار حوض کوثر که به من برسند از یکدیگر جدا نخواهند شد.سپس فرمودند: خداوند محبوب من و من محبوب هر مومن هستم».

سپس دست حضرت علی را گرفته فرمودند: «هرکس من محبوب او هستم، علی محبوب اوست، پروردگارا! هرکه با او محبت ورزد، تو با او محبت کن، و هرکس با او دشمنی می‌کند، تو نیز با او دشمن باش».


دکتر محمد جواد مشکور که یکی از محققین اهل‌تشیع می‌باشد، می‌نویسد: در اواخر ذی‌القعده سال دهم هجری، پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم با تعداد زیادی از یارانش برای ادای فریضه حج به مکه رفتند، حضرت علی رضی‌الله‌عنه که در این وقت از یک مأموریت جنگی از یمن برگشته بود، شخصی را به جای خود بر لشکریان خویش گمارده، به رسول خدا پیوست، لشکریانی که از یمن آمده بودند، غیبت او را مغتنم شمرده از مال غنیمت، مقداری پوشش برداشته و پوشیدند.

پس از ادای مراسم حج حضرت علی بازگشت و چون لشکریان را در اون حال دید، برآشفت وبه جانشین خود فرمود: چرا ایشان بدون اجازه من این جامه‌ها را پوشیده‌اند؟ وی عرض کرد: من این جامه‌ها را براونان پوشانیدم تا آراسته و زیبا باشند، حضرت علی رضی‌الله‌عنه دستور داد تا جامه‌ها را از تن بیرون نمايند، لشکریان از حضرت علی رضی‌الله‌عنه سخت برنجیدند وشکایت پیش رسول خدا بردند، پیامبر برای فرونشاندن این فتنه برخاست وخطبه‌ای ایراد فرموده، در اون میان فرمود: «ای امت از علی شکوه نکنید، به خدا قسم وی در امری که مربوط به خدا و در راه حق باشد سخت‌گیرتر از اونست که بتوان از او گله کرد».

پس از ادای مراسم حج، رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم با اردوی خود به سوی مدینه بازگشت.
در هجدهم ذی‌الحجه سال دهم هجری در راه، به آبگیری بنام "غدیرخم" که نزدیک محلی بنام "جحفه" بود رسید، مسلمانان در اونجا از شتران خود فرود آمدند تا چندی بیاسایند....

سپس پیامبر، خطبه‌ای ایراد فرمودند و سپس خطبه در حق حضرت علی رضی‌الله‌عنه فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه».

همه عامه و خاصه (سنی وشیعه) این حدیث را نقل کرده‌اند، منتها محدثان عامه، اون را مربوط به ناراضگی لشکریان علی از او می‌دانند و محد ثان شیعه، مربوط به جانشینی او.

[تاریخ شیعه و فرقه‌های اسلامی]
همچنین ابوالفتوح رازی از علمای اهل‌تشیع، علت نارضایتی بعضی ازصحابه با حضرت علی را بیان کرده و می‌نویسد: ایشان - عده‌ای از حاضران در حجة الوداع - شکایت حضرت علی را با رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم کردند از اونچه در دلشان بود.

رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم فرمودند: علی صواب کرده.

و چون اونان از کینه وبددلی نسبت به علی خودداری نکردند، رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم به خبر آمده و طی خطبه‌ای فرمودند: «ارفعوا السنتکم عن علی، فإنه خشن فی ذات الله غیر مداهن فی دینه».

«زبانتان را از علی کوتاه کنید که او مرد درشتی هست درایمان به ذات خدا ودر دین خدا مداهنه نمی‌کند»، امتان چون خشم رسول‌الله و مبالغه او بدیدند، زبان کوتاه کردند، چون رسول خدا حج بگذارد و برگشت، در راه به جایی رسید اونرا "غدیرخم" گویند، خطبه‌ای بلیغ برای امت خواند و تمام احکام خدا را که قبلا به امت رسانیده بود، دوباره بازگو کرد و در آخر خطبه، حدیث «من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» برای رفع کدورت و غرض ایجاد محبت او در قلب مسلمانان بیان فرمود.[تفسیر ابوالفتوح، سوره مائده، ص191]
تحقیق لغوی
در روایاتی که در اونها خطبه غدیرخم ذکر شده، اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم فضیلت حضرت علی را در قالب الفاظی مانند "ولی، اولی، مولی" بیان فرمودند.

لفظ "ولی" باشد یا "مولی" یا "اولی"، هر سه از ولایت گرفته شده‌اند.

ولایت در زبان عربی به معنای قرب، تعلق و دوستی می‌آید.

[مفردات القراون: راغب اصفهانی]
همچنین "ولی" در زبان عربی به معنای یاور، دوست، محب و محبوب نیز به کار می‌رود که جمع اون "اولیاء" می‌آید.

«ولی» با این معانی در قراون در حق خداوند «الله ولی الذین امنوا» ودر حق مومنین «الا إن اولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون» بکار رفته هست.
لفظ "مولی" به سبب کثرت معانی، در احادیث مختلف، به معانی مختلف هستعمال شده هست.

علامه ابن اثیر در لغتنامه مشهور خود "النهایة فی غریب الحدیث" در توضیح لفظ مولی می‌نویسد: وهو اسم یقع علی جماعة کثیرة فهو الرب، والمالک، والسید، والمنعم، والمعتق، والناصر، والمحب، والتابع، والجار، وابن العم، والحلیف، والعقید، والصهر، والعبد، والمعتق، والمنعم علیه، واکثرها قد جاءت فی الحدیث فیضاف کل واحد الی الحدیث الوارد فیه....

ومنه الحدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» یعمل علی اکثر الأسماء المذکورة.
لفظ - مولی - اسمی‌است که بر معانی مختلف مانند: پروردگار، مالک، سردار، محسن، آزادنماينده، یاور، محبت نماينده، فرمانبردار، همسایه، پسرعمو، هم پیمان، عقدنماينده، داماد، غلام، غلام آزادشده، واحسان شونده اطلاق می‌شود که بیشتر این معانی در احادیث بکار رفته هست و مطابق با اقتضای اون حدیث، معنای مناسب، مراد گرفته می‌شود، مثلا در حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» بر اکثر معانی مذکوره، محمول می‌شود.
معنای "اولی" در عربی ، اقرب {قریب‌تر}و أحق {حق‌دارتر} می‌آید.

چنانکه در قراون کریم آمده هست «إن أولی الناس بإبراهیم للذین اتبعوه وهذا النبی والذین امنوا والله ولی المومنین».

براستی کسانی به ابراهیم قریب‌تر و لایق‌تراند که از وی و این پیامبر (محمد صلی‌الله‌علیه‌وسلم) و ایمان آورندگان، پیروی می‌نمايند و خداوند دوست مومنین هست».
در این آیه، "اولی" را به معنای حاکم گرفتن، ممکن نیست.
لذا با توجه به معانی لفظ "مولی" در پرتو آیات و احادیث و درنظر گرفتن سباق و سیاق و شأن ورود حدیث، به هیچ وجه نمی‌توان از این جمله، امامت وخلافت را ثابت نمود.
توجه به واقعات و روایات صحیح و مستند، دلایل واضحی هست بر اینکه نه حدیث غدیر بیانگر خلافت بلافصل حضرت علی هست و نه حضرت علی رضی‌الله‌عنه این ادعا را داشته‌اند.
بعنوال مثال از روایتی که در صحیح بخاری آمده، واضح می‌شود که حدیث موالات، هیچ ارتباطی به مسئله خلافت ندارد، در این روایت آمده: إن عبدالله بن عباس أخبره ان علی بن ابی‌طالب خرج من عند رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم فی وجعه الذی توفی فیه فقال الناس: یا أبا الحسن کیف أصبح رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم؟ فقال: أصبح بحمد الله بارئاً، فأخذ بیده عباس بن عبد المطلب فقال له: أنت والله عبدالعصا وإنی لأری إلی رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم یتوفی من وجعه هذا، إنی لأعرف وجوه بنی‌عبدالمطلب عند الموت، إذهب بنا إلی رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم فلنسأله فی من هذا الامر، إن کان فینا علمنا ذلک وإن کان فی غیرنا علمناه فاوصی بنا، فقال علی: إنا والله لئن سألناها رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم فمنعناها لا یعطیناها الناس بعده، وإنی والله لا أسألها رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم.
ترجمه: حضرت عبد الله بن عباس می‌فرمایند: در مرض الوفات رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم حضرت علی از نزد اون حضرت بیرون آمد.

امت پرسیدند: ای ابوالحسن! حال رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم چطور هست؟ جواب داد: الحمد لله خوب هست.

حضرت عباس بن عبدالمطلب رضی‌الله‌عنه دست حضرت علی رضی‌الله‌عنه را گرفته، فرمود: قسم به خدا که تو بعد ازسه روز مورد نا‌‌‌‌‌فرمانی برنامه می‌گیری! ومن گمان می‌کنم پیامبر درهمین مریضی وفات می‌نمايند، زیرا من چهره نوادگان عبدالمطلب را در لحظه مرگ تشخیص می‌دهم، لذا نزد پیامبر رفته و از ایشان در مورد امر خلافت سوال کنیم، اگر خلافت حق ما باشد که معلوم خواهد شد واگر حق دیگران باشد باز هم معلوم خواهد شد و پیامبر درباره ما به اونها وصیت خواهد کرد.

حضرت علی رضی‌الله‌عنه جواب داد: به خدا قسم اگر در مورد این موضوع از پیامبر سوال کنیم و ایشان ما را از اون منع فرماید، سپس اون هرگز امت، این حق را به ما نخواهند داد، لهذا هرگز درباره این موضوع از پیامبر سوال نمی‌کنم».
از این حدیث به خوبی معلوم می‌شود که فرمودگوی حضرت عباس و حضرت علی رضی‌الله‌عنهما، سه روز قبل از رحلت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم بوده هست، در حالی که خطبه غدیر، سه ماه قبل از وفات اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم ایراد شده بود، اگر در خطبه غدیر، خلافت بلافصل حضرت علی فراخوان شده بود، چه نیازی به پرسیدن حضرت عباس بود، وچرا حضرت علی رضی‌الله‌عنه در جواب حضرت عباس نفرمود: خلافت و امامت من که سه ماه قبل در غدیرخم فراخوان شده و نیازی به پرسیدن نیست؟!
این فرمودگو ضمن اثبات بی‌ارتباطی خطبه غدیرخم با مسأله خلافت، مؤید این اصل اهل‌سنت نیز می‌باشد که تعیین خلیفه وامام بر عهده امت می‌باشد.
همچنین از حضرت حسن مثنی - حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب - سوال شد که آیا در حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» تصریحی به امامت (خلافت) حضرت علی شده هست؟ ایشان در جواب فرمودند: أما والله لو یعنی النبی صلی‌الله‌علیه‌وسلم بذلک الامارة والسلطان لأفصح لهم به، فإن رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم کان أنصح الناس للمسلمین، ولقال لهم: یا أیها الناس هذا ولی أمری والقائم علیکم بعدی فاسمعوا له واطیعوا، ما کان من هذا شیء، فوالله لئن کان الله ورسوله اختارا علیا لهذا الأمر ثم ترک علی امرالله ورسوله لکان علی أعظم الناس خطیئة.

[الصواعق المحرقة ص48، حاشیه العواصم من القواصم ص168، روح المعانی6\195]
ترجمه: قسم به خدا اگر مراد رسول اکرم از این - خطبه - امارت یا حکومت می‌بود، حتما اون را به صورت واضح بیان می‌فرمودند، زیرا اون حضرت خیرخواه‌ترین انسان در حق مسلمانان بودند، لذا- حتما- به اونان به صورت واضح می‌فرمود: ای امت! این شخص سپس من، حاکم و سرپرست شما خواهد بود، پس حرفش را گوش کرده، از او اطاعت کنید.

اما- اون حضرت- هرگز چنین جمله‌ای نفرمودند: به خدا قسم! اگر خدا ورسولش، علی رضی‌الله‌عنه را برای این امر- خلافت - انتخاب کرده باشند، و با وجود این، باز هم علی رضی‌الله‌عنه دستور خدا و رسول را نادیده گرفته باشد، هرآیینه علی خطاکارترین امت خواهد بود.

(معاذ الله من ذلک)
چرا؟!...چرا؟!...چرا؟!...
اگر واقعه غدیرخم بر امامت وخلافت حمل شود، چراهایی را به دنبال خواهد داشت که جوابی غیر از قبول کردن برداشت اهل‌سنت ازاین حدیث، نخواهد داشت.

مثلا:
۱- چرا رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم حکم مهمی‌مانند امامت را- که بنابر عقیده اهل‌تشیع یکی ازاصول دین می‌باشد- در روز عرفه یا در دومین روز منا، که جمعیتی بالغ بر یکصد وبیست وچهارهزار نفر، اطراف اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم موج می‌زد، فراخوان نفرمود تا همه قبایل اون را بشنوند؟!
۲- چرا رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم حکم مهم هستخلاف را با الفاظی که دارای معانی متعدد می‌باشند، بیان نمودند وبه جای اون از الفاظی مانند: حاکم، امیر، خلیفه، والی، و...

هستفاده نکردند؟! آیا عدم وضوح در کلام پیامبر، مغایر با فرموده خداوندی «إنما علی رسولنا البلاغ المبین» نمی‌باشد؟
۳- چرا آیه «الیوم اکملت لکم دینکم وأتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الإسلام دینا» که بیانگر تکمیل دین هست، قبل از واقعه غدیرخم وتعیین خلیفه وامام، نازل شد؟!(مطابق عقیده اهل‌تشیع بدون امامت، دین تکمیل نمی‌شود)
۴-چرا اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم درطول سه ماه که بعد از واقعه غدیرخم درقید حیات بودند، حتی یک بار اشاره‌ای هم به خلافت بلافصل حضرت علی نکردند؟!
علاوه بر توجه در مطالب فرموده شده موارد زیر نیز در اثبات عقیده و برداشت اهل‌سنت، قابل تأمل می‌باشند:
اول: درنهج البلاغه شرح ابن ابی الحدید جلد 7خطبه 91، جمله‌ای از حضرت علی رضی‌الله‌عنه آمده که فرموده‌اند: دعونی والتمسوا غیری و إن ترکتمونی فأنا کأحدکم و لعلی أطوعکم و أسمعکم لمن ولیتموه أمرکم و أنا لکم وزیر خیرلکم منی امیرا.
مرا رها کرده و کسی دیگر را جستجو کنید، اگر مرا رها کنید من هم یکی از شما خواهم بود و شاید از شما هم فرمانبردارتر باشم و اگر من بعنوان وزیر (مشاور) باشم بهتراست از اینکه امیر باشم.
در این خطبه، حضرت علی رضی‌الله‌عنه مقام وزارت را برای خود انتخاب می‌فرماید، درحالی که اگر به امر خدا و رسول خلیفه شده باشد، حق تخلف را ندارد.

«وما کان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضی الله ورسوله امراً أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعصی الله ورسوله فقد ضل ضلال مبیناً» [احزاب: 36] و برای هیچ مرد و زن مومنی مناسب نیست که سپس فیصلۀ خدا و رسولش، خود را صاحب اختیار بدانند.
دوم: درنهج البلاغه خطبه 37 حضرت علی رضی‌الله‌عنه می‌فرماید: من به موجب عهد و میثاقی که درگردن داشتم، با خلفا بیعت کردم.
کسی که خودش خلیفه باشد، چگونه ممکن هست برای بیعت با دیگران عهد و میثاق ببندد؟!
سوم: اگرخلافت خلفای ثلاثه، نوعی غصب بوده وحضرت علی رضی‌الله‌عنه مخالف اونها می‌بود، هرگز خود را به عنوان وزیر و مشاور اونها معرفی نمی‌کرد.

در تاریخ ابن اثیر 3/55 نقل شده که حضرت علی رضی‌الله‌عنه در مسایل پیچیده به عنوان بهترین مشاور حضرت عمر رضی‌الله‌عنه به شمار می‌آمد.

سید امیرعلی مؤرخ معروف شیعه می‌نویسد: اون زمامدار بزرگ یعنی عمر، اعتمادی که درخلافت خود، به شخص حضرت علی داشت، تا این حد بود که هروقت به خارج سفر می‌کرد، او را در مدینه کفیل و یا قائم مقام خودش تعیین می‌نمود.

[تاریخ عرب و اسلام ص 54].
حضرت علی نیز درنهج البلاغه خطبه 11 می‌فرمایند: تا عمر هست من کسی را شایسته خلافت نمی‌دانم.


چهارم : هنگامی که از حضرت علی رضی‌الله‌عنه در آخرین لحظات زندگی ، خواسته شد تا برای خودش جانشینی تعیین کند، فرمودند: رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم سپس خودش، کسی را بعنوان جانشین تعیین نفرمود، لذا من هم سپس خودم جانشین تعیین نمی‌کنم.

اگر خداوند اراده خیر بر بندگانش داشته باشد اونان را بر بهترین افرادشان جمع خواهد کرد، همانطور که سپس پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم امت را بر بهترین افرادشان یعنی ابوبکر رضی‌الله‌عنه جمع کرد.
پنجم: پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم در مورد حضرت علی رضی‌الله‌عنه می‌فرمایند: «علی مع الحق و الحق مع علی».

علی با حق و حق با علی هست، یعنی حضرت علی هیچ وقت مرتکب عمل خلاف نمی‌شود، و باز خود حضرت علی درخطبه 91 نهج البلاغه می‌فرماید: به خدا سوگند من طالب خلافت نیستم، من ریسمان میثاق با پیامبر را برگردن دارم که هرکس خلیفه شود، من با او بیعت کنم.

من وزیر باشم بهتر هست از اینکه امیر باشم.
با وجود این فرموده حضرت علی رضی‌الله‌عنه و تأیید حقانیت ایشان، از جانب پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم در تمام حالات، آیا عملکرد حضرت علی رضی‌الله‌عنه درمقابل خلافت خلفای ثلاثه (ابوبکر و عمر و عثمان) دلیلی بر حقانیت خلافت اونها نمی‌باشد؟ و آیا این واکنش حضرت علی، واکنشی برحق نیست؟ مگر غیر از این هست که «علی مع الحق و الحق مع علی»؟
لذا اگر حضرت علی رضی‌الله‌عنه کوچکترین دلیلی را در قراون یا حدیث برخلافت خود سراغ می‌داشت و خود را از جانب خدا و رسول، خلیفه می‌دانست، هرگز از امر خدا و رسول امتناع نمی‌ورزید و به هر قیمتی دستور خداوند را عملی می‌کرد و همانطورکه پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم تک و تنها بدون اعتنا به کشته شدن، دربرابر انبوه کفار، نبوت خود را اظهار نمود، حضرت علی نیز امامت خود را اظها رمی‌نمود.

بصیرت و مصلحت‌نگری حضرت علی رضی‌الله‌عنه از خدا ورسول بالاتر نبود، علی رضی‌الله‌عنه از امر خدا و رسول سرپیچی نمی‌کند، علی رضی‌الله‌عنه ترک واجب نمی‌کند، علی رضی‌الله‌عنه از بشر نمی‌ترسد علی رضی‌الله‌عنه از بذل جان نمی‌هراسد، علی رضی‌الله‌عنه زیر بار ظلم نرفته و وزیر ظالم نمی‌شود، علی رضی‌الله‌عنه از غاصب تمجید نمی‌کند و 25 سال پشت سر او نماز نمی‌خواند و دختر خود را در عقد و نکاح ظالم درنمی‌آورد.علی رضی‌الله‌عنه حیدر کرار هست، علی صاحب ذوالفقار هست علی رضی‌الله‌عنه اسدالله الغالب هست، علی رضی‌الله‌عنه آتش پیکار را بر تحمل عار ترجیح می‌دهد، علی رضی‌الله‌عنه مرگ باعزت را خوشتر از زندگی با ذلت می‌داند.

«علی مع الحق و الحق مع علی».
لذا با تمام این دلایل و تفاصیل و با شناختی که ما از حضرت علی و دیگر اصحاب راستین پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم داریم، محال هست که از واقعه غدیرخم به عنوان اهرمی برای نسبت دادن اختلاف و دودستگی دربین صحابه و بالتبع درمیان قاطبه امت اسلامی، هستفاده نمود، درحالی که حدیث غدیر برای تأکید محبت، و ازدیاد صفا و صمیمیت در بین صحابه و پیروان راستین اونان فرموده شده هست.

--------------------------------------------------------------------
منابع:
1- روح المعانی (علامه آلوسی)
2- نهج البلاغة
3- البدایة والنهایة (ابن کثیر)
4- منهاج السنة (ابن تیمیة)
5-امامت وحدیث غدیر (مولانا محموداشرف عثمانی)
6- حدیث غدیر، مولای مؤمنان وما اهل‌سنت (محمدسلیم آزاد)

4:

بسم الله الرحمن الرحيم

چي شده كه يك ملحد مي آيد به دفاع از اهل سنت
مقاله اي از سايت هاي اونها مي گيره و اينجا مي گذاره؟
يعني واقعا دلش به حال دين سوخته يا اهل سنت يا
دنبال افزايش فتنه بين شيعه و سني هست؟

خدا عالم هست

در اين مقاله ادعاهاي پوچ و واهي مطرح شده كه به مرور جواب خواهم داد.






آقاي قزايشانني جواب مفصلي به اين شبهه دادند كه من عين
متن ايشان را اينجا برنامه مي دم.


اصل ماجرا اين هست كه اخيرا در ايام حج جزواتي منتشر مي‌شود و به دست
جوانان داده مي شود كه غدير را زير سوال ببرند.

از جمله شبهاتي كه در اون
جزوات هست همين شبهه اي هست كه در اين مقاله آمده هست
دكتر قزايشانني ابتدا اصل شبهه را از رايشان اين جزوه مي خواند و سپس
جواب مي دهند.







در اين جزوه‌اي که در دست ماست، براي بي‌اثر کردن غدير، نهايت تلاش شده هست که شبهه‌اي را مطرح نمايند و در اختيار جوانان ما برنامه دهند.

مي‌گايشانند:

مي‌دانيد قضيه حديث غدير چيست؟ حضرت علي (عليه السلام) به يمن رفته بود براي جمع آوري بيت المال.

تعدادي از لشکريان، در بيت المال تصرف کردند و حضرت علي (عليه السلام) عصباني و ناراحت شد که چرا در بيت المال تصرف کرديد و شترها را سوار شديد و لباس‌ها را به تن کرده‌ايد؟ اينها بايد برود به مدينه و داخل بيت المال برنامه گيرد و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) تقسيم کند و اگر سهمي براي شما بود، شما مجاز هستيد که در سهم خودتان تصرف کنيد.

اين براي عموم مسلمانان هست.

اين سخت‌گيري امير المؤمنين (عليه السلام) باعث شد که وقتي سپاه يمن خدمت نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آمدند، از حضرت علي (عليه السلام) شکايت کردند.

براي اينکه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اين ناراحتي و کدورتي را که نسبت به حضرت علي (عليه السلام) داشتند را از دل سپاه يمن بيرون کند، آمد در غدير خم فرمود:

من کنت مولاه، فعلي مولاه.
علي، آدم خوبي هست و هر کس که مرا دوست دارد، علي را هم دوست داشته باشد.
قضيه حديث غدير، يک قضيه شخصي بود و براي از بين بردن کدورت‌ها از دل صحابه بود.
من، قطعه‌اي از اين جزوه را مي‌خوانم و بعد شروع مي‌کنم به جواب دادن:

ماجراي غدير خم و رابطه اون با اصل امامت
پيامبر (صلي الله عليه و سلم)، سپاهي را به فرماندهي خالد بن وليد به يمن فرستاد و غنائم زيادي به دست آوردند.

پيامبر (صلي الله عليه و سلم) علي بن ابي طالب را فرستاد تا سخنان او را اجراء نمايند و اموال را تقسيم نمايند.

او از اين کار فارغ شد در حالي که خسته به نظر مي‌رسيد.

بُريْده مي‌گايشاند: يا ابا الحسن! اين چيست؟ فرمود: اين جاريه‌اي هست که جزء اسراء بود و در تقسيم، به اهل بيت پيامبر (صلي الله عليه و سلم) و بعد به خانواده علي رسيد.

خالد بن وليد در نامه‌اي، ماجرا را براي پيامبر (صلي الله عليه و سلم) نوشت.

علي از يمن خارج شد.

همراهان از او خواستند تا شتران خود را هستراحت بدهند و بر شتراني که به غنيمت گرفته شده، سوار شوند.

علي اونان را منع کرد و جانشيني براي خود تعيين کرد و خودش زودتر رفت تا به مراسم حجة الوداع برسد.

جانشين علي به هر يک از همراهانش، لباسي از کتان داد و به اونان اجازه داد بر شتران به غتيمت گرفته شده، سوار شوند.

علي رضي الله عنه سپس فارغ شدن از حج، نزد اونان بازگشت و پوشش و شتران را از افراد گرفت و بر نائبش خشمگين شد و او را بر کارش سرزنش کرد و گلايه و شکايت در ميان اونان زياد شد و با علي به مخالفت پرداختند و هنگام رسيدن به پيامبر (صلي الله عليه و سلم)، شکايت خود را از رفتار علي فراخوان نمودند.

به اين ترتيب ميان همراهان پيامبر (صلي الله عليه و سلم)، بحث علي و شاکيانش آشکار شد و سخن عليه علي نزد پيامبر (صلي الله عليه و سلم) افزايش يافت.

بريده مي‌گايشاند: وقتي من به پيامبر (صلي الله عليه و سلم) رسيدم، از کار علي انتقاد کردم و اشکالات او را فرمودم تا ديدم که چهره پيامبر (صلي الله و سلم) تغيير کرد و فرمود: آيا من از خود مؤمنين نسبت به اونان أولي نيستم (
ألست أولي بالمؤمنين من أنفسهم)؟ فرمودند: بله.

فرمود:
من کنت مولاه فعلي مولاه.

بعد پيامبر (صلي الله عليه و سلم) در ميان امت بلند شد و فرمود: اي امت! از علي شکايت نکنيد.

قسم به خدا!‌ او با تقواتر از اون هست که از او شکايت شود.

مي‌گايشانند تمام داستان غدير که اين همه سر و صدا مي‌نمايند، همين هست.

در ادامه جزوه، رايشان اصل امامت بحث مي‌کند:

شيعه معتقد هست امامت جزء اصول دين هست و کار شيعه، کاملا اشتباه هست و بر همين محور، نظر داده‌اند که غير از شيعه، همه نجس هستند و کافر هستند.

اگر امامت جزء اصول دين هست، چرا ما يک آيه در قراون درباره امامت نداريم، با اينکه در رابطه با روزه و نماز و زنا و دروغ، آيه آمده هست.

پس اثبات اصول بدون آيات محکم، امکان‌پذير نيست.

اثبات امامت نيازمند نصّ قراون هست.

آيه اکمال دين و ولايت، نه صريحا و نه اشارتا ارتباطي با امامت ندارد، چه رسد به امامت علي رضي الله عنه و ساير امامان ديگر که امت جز شناخت اونها، راه ديگري ندارند.

اين نشان مي‌دهد که نايشانسنده اين مقاله، از الفباي تاريخ بي‌خبر هست.

اگر ايشان يک بار کتاب تاريخ طبري را مي‌خواند، اين طور حرف‌هاي گزاف نمي‌زد.

در ابتداي مقاله آمده هست قضيه بريده را به قضيه غنائم جنگي و قضيه خطبه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در مورد حضرت علي (عليه السلام) را به هم مخلوط کرده هست.

عرض خواهيم کرد که هر کدام از اينها يک دنياي ديگري براي خودش دارد.

جالب اين هست که دوباره در خط پاياني مقاله مي‌نايشانسد:


دلالت روايت غدير
اگر به ابتداي روايت توجه کنيد، معلوم مي‌شود که بين علي و سپاهش به علت اون کنيز و جلوگيري از تقسيم غنيمت و در آوردن پوشش غنائم از تن اونها، اختلاف ايجاد شد.

سپس بازگشت که دوباره به پيامبر (صلي الله عليه و سلم) رسيدند، شکايت و انتقاد از علي زياد شد و در ميان امت، بحث او انتشار يافت تا اونجا که پيامبر (صلي الله عليه و سلم) ضروري دانست در مکان غدير خم با وجود هواي گرم پياده شود و با بياناتش علي را تبرئه نمايد.

پس اصلا صحبت از بيعت با کسي از دور و نزديک براي خلافت مطرح نبود.

شيعه که به حديث غدير هستناد مي‌کند، سبب و علت اون را کنار گذاشته هست که امت از حضرت علي (عليه السلام) به خاطر دو کار شکايت کردند: يکي نکاح با کنيز و دوم، بيرون کردن پوشش بيت المال از تن همراهان و پس گرفتن شتران بيت المال از سپاهيان.

وقتي حضرت علي (عليه السلام) غنائم جنگي را تقسيم کرد، يکي از کنيزان را خودش برداشت.

حتي آمده هست که حضرت علي (عليه السلام) بر او تصرف کرد و از منزل بيرون آمد در حاليکه قطرات غسل از سر مبارکش مي‌ريخت و اين کار بر سپاهيان گران آمد و پيش پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آمدند شکايت کردند و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
من کنت مولاه فعلي مولاه.
انگيزه دوم هم اين بود که سپاهيان در بيت المال تصرف کردند و بر شتران سوار شدند و و پوشش بيت المال را پوشيدند و حضرت علي (عليه السلام) لباس‌ها را از تن اونها بيرون آورد و شتران را از اونها گرفت و اين کار بر سپاه يمن گران آمد و آمدند خدمت نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و از حضرت علي (عليه السلام) شکايت کردند و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در غدير خم بلند شد و فرمود: من کنت مولاه فعلي مولاه.

جواب اين شبهات
بايد رايشان چند محور کار شود:
1.

سابقه اين شبهه.

اين شبهه‌اي که آقايان وهابيت با تيراژ چند صد هزار تايي چاپ مي‌نمايند و در اختيار جوانان ايراني برنامه مي‌دهند، آيا سابقه‌اي داشته هست يا فقط امسال کشف کرده‌اند؟

2.

امير المؤمنين (عليه السلام) چند سفر به يمن داشت؟

3.

قضيه نکاح امير المؤمنين (عليه السلام) با کنيز و سخت‌گيري بر سپاه يمن.

4.

شکايت بريده که از ناحيه خالد بن وليد مي‌آيد از حضرت علي (عليه السلام) شکايت مي‌کند و شکايت سپاه صحابه هم بايد روشن شود.

5.

اين شکايت در کجا بوده هست؟ آيا در مدينه بوده هست يا در مکه؟

6.

شاکيان حضرت علي (عليه السلام) چه کساني بودند؟ سپاه؟ بريده؟ ابو سعيد خدري؟ يا ديگر صحابه؟

7.

پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) خطبه خواند و فرمود از حضرت علي (عليه السلام) شکايت نکنيد.

او با تقواتر از اون هست که از او شکايت کنيد.

آيا اين خطبه براي غدير خم هست يا براي مکه مکرمه؟

8.

آيا اين شکايت قبل از مراسم حج بوده هست يا سپس مراسم حج؟


سابقه شبهه
اين شبهه را حدود 3 سال قبل، يکي از روزنامه‌هاي اهل سنت شرق کشور به نام نداي اسلام قبل از عيد غدير، با امکانات جمهوري اسلامي و با مجوز وزارت ارشاد چاپ کرد که انگيزه حديث غدير، شکايت امت يمن بوده و شيعه در اشتباه هست که مي‌گايشاند حديث غدير براي معرفي امامت امير المؤمنين (عليه السلام) بوده هست.
وقتي تاريخ را ورق مي‌زنيم و به عقب بر مي‌گرديم، مي‌بينيم که قبل از اينها، دهلايشان ـ متوفاي 1239 هجري و از شخصيت‌هاي برجسته وهابيت ـ در کتاب التحفة الإثنا عشرية اين شبهه را مطرح کرده هست.

ابن حجر هيثمي ـ متوفاي 974 هجري ـ در کتاب
الصوائق المحرقة اين شبهه را مطرح کرده هست.

ابن کثير دمشقي ـ متوفاي 774 هجري - اين شبهه را مطرح کرده هست.

آقاي بيهقي ـ متوفاي 458 هجري ـ صاحب کتاب
دلائل النبوة، اين شبهه را مطرح کرده هست.

جديدا هم يکي از وهابيون حجاز سعودي به نام دکتر ناصر القفاري در کتاب
اصول مذهب الشيعة الإثنا عشريةاين شبهه را مطرح کرده هست.

قبل از بيهقي، بنده نديده‌ام.

احتمال مي‌دهم که شايد قاضي عبد الجبار معتزلي ـ متوفاي 433 هجري ـ در کتاب
المغني مطرح کرده باشد.

چون وهابيون هر چه دارند از شبهات ضد شيعي، عيال کنار سفره قاضي عبد الجبار هستند.

او، بزرگ‌ترين مغز متفکر إلقاء شبهه عليه شيعه بوده هست.

اگر ما تمام شبهاتي که وهابيت امروز مطرح مي‌نمايند، شايد 75٪ اون به قاضي عبد الجبار برگردد.

از طرفي هم پاسخ‌هايي که بزرگان شيعه مي‌دهند، چه معاصرين و علامه اميني (ره) صاحب
الغدير و ميرحامد حسين (ره) صاحب عبقات الأنوار و مرحوم قاضي نور الله شوشتري صاحب إحقاق الحق و قبل از او علامه حلي (ره) و قبل از شيخ طوسي (ره)، همه برمي‌گردد به سيد مرتضي علم الهدي (ره) ـ متوفاي 435 هجري ـ صاحب کتاب الشافي في الإمامة.

يعني رأس پاسخ‌گايشاني به شبهات در شيعه، به سيد مرتضي (ره) برمي‌گردد.

اگر کارهاي حوزايشان دست بنده بود، کتاب الشافي في الإمامة سيد مرتضي (ره) را جزء کتب درسي برنامه مي‌دادم و نمره قبولي را هم بالاتر از 18 برنامه مي‌دادم.

گر چه عبارات عربي‌اش سنگين هست و مانند کفايه هست.

اما در مورد پاسخ، بنده بيش از 200 ساعت رايشان اين شبهه کار کرده‌ام.

چون چند بار در بحث‌ها و مناظرات گرفتار شدم و ديدم با مطالعه در الغدير و کتب ديگر، نمي‌توان به اين شبهه جواب داد.

بعضي از محققين عراقي که با ما کار مي‌نمايند، شايد اونها هم بيش از 250 ساعت کار رايشان اين شبهه کرده‌اند و نتيجه‌اش يک مقاله 10 صفحه‌اي شده هست.


اولا:
اونچه که در تاريخ ثبت هست، امير المؤمنين (عليه السلام) 3 مرتبه به امر رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به يمن رفته هست.

يک سفر به عنوان دعوت اهل يمن به اسلام بوده هست که يا مسلمان شايشاند يا جزيه بدهيد يا جنگ کنيم.

خود صحيح مسلم هم اين را در جاي جاي کتابش آورده که امير المؤمنين (عليه السلام) به دستور پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به يمن رفت براي دعوت اهل يمن به اسلام.

سفر دوم امير المؤمنين (عليه السلام) به يمن، براي قضاوت بود.

حضرت علي (عليه السلام) عرض کرد که يا رسول الله! من جوان هستم و تجربه قضائي ندارم.

پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم دست بر سينه حضرت علي (عليه السلام) گذاشت و دعا کرد و سپس دعاي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، هيچ مسئله‌اي نبود که براي حضرت علي (عليه السلام) لا ينحلّ باشد.

سفر سوم امير المؤمنين (عليه السلام) براي جمع آوري بيت المال بود.
ما توانستيم اين 3 سفر را در کتب تاريخي و با سند پيدا کنيم.

شايد براي هر کدام از اينها، 20 سند از کتب تاريخي اهل سنت داشته باشيم و با کتب شيعه کاري نداريم.

در سفر اول و سفر سوم، از امير المؤمنين (عليه السلام) شکايت شده هست و در سفر دوم که براي قضاوت رفته هست، حتي در يک روايت ضعيف و مرسل هم از امير المؤمنين (عليه السلام) شکايت نشده هست.


ثانيا:
در سفر اول، محرک براي شکايت، خالد بن وليد هست.

او به امر پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به يمن رفت و حدود 6 ماه امت يمن را به اسلام دعوت کرد و امت هم به او جواب ندادند و او نتوانست کاري اجرا کند.

سپس او امير المؤمنين (عليه السلام) رفت و فرماندهي لشکر بر عهده او بود و در يک مدت کوتاهي با جنگي مختصر، ضرب شستي به يمني‌ها نشان داد و رايشان بعضي‌ها را کم کرد و امت يمن ايمان آوردند، به ايشانژه قبيله هَمْدان که از کساني بودند که وقتي آمدن حضرت علي (عليه السلام) را شنيدند، فوج فوج وارد دين اسلام شدند.

پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وقتي خبر اسلام آوردن قبيله همْدان را شنيد، فرمود:
السلام علي همْدان.

اين قبيله از همان وقت، جزء ارادتمندان امير المؤمنين (عليه السلام) بودند.

در قضيه اول، خالد بن وليد نامه نوشت خدمت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و به دست بُريْده از صحابي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) داد تا به مدينه بيايد.

بريده مي‌گايشاند:

و أخذ عليّ جارية من الخمس.
کنيزي از خمس غنائم جنگي، نصيب علي شد.
داستانش در تاريخ طبري و تاريخ ابن أثير و سيره ابن هشام آمده هست که امير المؤمنين (عليه السلام) اين غنائم را براي قبائل تقسيم کرد و چند کنيز نصيب آل أبي طالب افتاد و وقتي تقسيم کرد، يک کنيز زيبائي نصيب خودش شد.
البته اين مطالب را اهل سنت نقل مي‌نمايند و ما زير با هم‌چنين قضيه‌اي نمي‌رايشانم.

چون ما معتقديم مادامي که حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) زنده بودند، روايات متعدد داريم:

حرم الله النساء على علي ما دامت فاطمة حية.
مادامي که فاطمه در قيد حيات بود، تمام زنان عالم بر علي حرام بود.
مناقب آل أبي طالب لإبن شهر آشوب، ج3، ص110 ـ بحار الأنوار للعلامة المجلسي، ج43، ص16 ـ بشارة المصطفى لمحمد بن علي الطبري، ص381 ـ تهذيب الأحكام للشيخ الطوسي، ج7، ص475
ولي اينها مي‌گايشانند که امير المؤمنين (عليه السلام) اين کنيز زيبا را براي خود برداشت و او را تصرف کرد و غسل کرد و در حالي که قطرات غسل از سر مبارکش مي‌ريخت، جلايشان امت آمد.

اين کار، براي خالد بن وليد، گران آمد و بريده را احضار کرد و نامه‌اي به او داد که مي‌رايشان پيش پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و اين قضايا را به او بگو که حضرت علي (عليه السلام) اين‌چنين کاري کرده هست؟ بريده مي‌گايشاند:

و دخلت المسجد و رسول الله صلى الله عليه و سلم في منزله و ناس من أصحابه على بابه، فقالوا: ما الخبر يا بريدة؟ فقلت: خيرا، فتح الله على المسلمين، فقالوا: ما أقدمك؟ قلت: جارية أخذها علي من الخمس، فجئت لأخبر النبي صلى الله عليه و سلم، فقالوا: فأخبر النبي صلى الله عليه و سلم، فإنه يسقط من عين النبي صلى الله عليه و سلم و رسول الله صلى الله عليه و سلم يسمع الكلام، فخرج مغضبا، ...

.

وارد مسجد رسول الله (صلى الله عليه و سلم) شدم و رسول الله (صلى الله عليه و سلم) داخل منزلش بود و تعدادي از صحابه، جلايشان مسجد ايستاده بودند و فرمودند: بريده! از يمن چه خبري داري؟ فرمودم: خبر خوشي دارم و خداوند پيروزي و فتح را نصيب مسلمانان کرده هست.

فرمودند: تو براي چه آمده‌اي؟ فرمودم: علي، يک کنيزي را از غنائم گرفته و تصرف کرده و آمده‌ام به رسول الله (صلى الله عليه و سلم) خبر دهم.

فرمودند: برو خبر بده تا علي از چشم رسول الله (صلى الله عليه و سلم) بيفتد.

رسول الله (صلى الله عليه و سلم) اين کلام اينها را شنيد و با عصبانيت از منزل خارج شد ...

.

المعجم الأوسط للطبراني، ج6، ص163 ـ المعجم الكبير للطبراني، ج18، ص128 ـ المستدرك الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج3، ص110 ـ مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص128
خب، اين شکايت چه ربطي دارد به حديث غدير؟ اين نشان‌دهنده بي‌سوادي اين آقايان هست.

حديث غدير براي ذي الحجه سال 10 هجري هست و اين قضيه براي حدود 10 ماه قبل از حجة الوداع هست.

آيا اين بي‌انصافي و بي‌وجداني نيست که آسمان و ريسمان را به هم پيوند بزنيم تا بتوانيم عقائد شيعه و امامت و خلافت امير المؤمنين (عليه السلام) را زير سوال ببريم؟

اين روايت، دلالت مي‌کند بر توطئه صحابه بر ضد حضرت علي (عليه السلام).

شما که مي‌فرماييد تمام صحابه، عادل هستند و هر کس نسبت به اونها جسارت کند، زنديق هست، اين قضيه دلالت مي‌کند بر توطئه و سعايت صحابه عليه حضرت علي (عليه السلام).

آيا از ديدگاه شما، سعايت، مخلّ به عدالت نيست؟! اگر يک مسلمان همين روايت را ملاک برنامه دهد و پشت سر برادر ديني سعايت کند تا انساني را از چشم انسان ديگر بياندازد و هستناد به عمل صحابه بکند، آيا شما قبول مي‌کنيد؟ اگر کسي برود نزد داماد شما و سعايت کند و زندگي دامادتان را بر هم بزند و هستناد کند به عمل صحابه، آيا شما اين را مي‌پذيريد؟ يا نه، به اين نتيجه مي‌رسيد که يک شعري را فرموده‌ايد که در قافيه اون گير کرده‌ايد؟


ثالثا:
قضيه شکايت بريده و شکايت بعضي از افراد، باعث غضب پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شد.

احمد بن حنبل ـ که در مسند خود مي‌گايشاند:

هر حديث صحيحي را که توانستم، در اين کتاب آورده‌ام و اگر روايتي در مسند من نبود، بدانيد که اين روايت صحيح نيست.
ـ از قول بُرِيْده مي‌گايشاند:
فلما أتيت النبي صلى الله عليه و سلم، دفعت الكتاب، فقرئ عليه، فرأيت الغضب في وجه رسول الله صلى الله عليه و سلم، ...

.

نزد پيامبر (صلي الله عليه و سلم) آمدم و نامه خالد را با ايشان دادم.

آثار غضب و خشم را در سيماي پيامبر (صلي الله عليه و سلم) مشاهده کردم.

مسند احمد، ج5، ص356 ـ مسند احمد، چاپ قاهره، با شرح احمد زيْن، ج16، ص486 - تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج42، ص190 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص127 - السنن الکبري للنسائي، ج5، ص133
در بعضي از روايات آمده هست:
خرج رسول الله من حجرته و الغضب يعرف من وجهه.
عصبانيت در چهره پيامبر (صلي الله عليه و سلم) ديده مي‌شد.
در جايي آمده هست:
و رسول الله صلى الله عليه و سلم يسمع الكلام، فخرج مغضبا، فقال: ما بال أقوام ينتقصون عليا؟ من تنقص عليا فقد تنقصني و من فارق عليا فقد فارقني.
پيامبر اکرم (صلي الله عليه و سلم) حرف‌هاي ما را شنيد و با حالت عصباني از منزلش خارج شد و فرمود: چرا اين همه از علي بدگايشاني مي‌نمايند؟ هر کس از علي بدگايشاني کند، از من بدگايشاني کرده هست و هر کس از علي جدا شود، از من جدا شده هست.
المعجم الأوسط للطبراني، ج6، ص163 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص128
حاکم نيشابوري مي‌گايشاند:
فأقبل عليه رسول الله صلى الله عليه و آله و الغضب في وجهه، فقال: ما تريدون من علي؟ إن عليا مني و أنا منه و ولي کل مؤمن.
غضب در چهره رسول الله (صلي الله عليه و سلم) نمايان بود و فرمود: از جان علي چه مي‌خواهيد؟ علي از من هست و من هم از علي هستم.
المستدرك الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج3، ص111
اين کارها باعث شد که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) عصباني شود.

آيه قراون مي‌فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآَخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِينًا
سوره احزاب/آيه57
شما آمديد ابرو را درست کنيد، ولي زديد چشم را کور کرديد.

پس اين صحابه‌اي که شما اين همه با طمطراق مي‌گايشانيد که چنين و چنان هستند، اينها باعث شدند که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) عصباني و غضبناک و متأذي شد.

کسي که زمينه ايذاء پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را فراهم کند، گرفتار لعنت خداوند خواهد شد؛ هم در دنيا و هم در آخرت.

اين را به ما جواب بدهيد.

شما مي‌گايشانيد که قضيه حديث غدير، شکايت بريده و صحابه بوده هست، شکايت صحابه، تمام تار و پود و مباني اعتقادي شما را به هم مي‌ريزد!


رابعا:
اگر از همه اينها صرف نظر کنيم، از همه اينها بالاتر، قضيه شکايت بريده، باعث شد که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بفرمايد:
من کنت مولاه فعلي مولاه.
آيا ما در اين طور موارد، أخذ به سبب مي‌کنيم يا مسبّب؟ در مباني فقهي، ما به هيچ وجهي در قضاياي خارجيه به سبب نگاه نمي‌کنيم.

اگر کسي با بچه‌اش آمد در مسجد و اون بچه مسجد را نجس کرد، پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌فرمايد که سريعا مسجد را آب بکشيد و نبايد يک لحظه هم مسجد نجس باشد، ديگر کاري با اون شخص که بچه را به مسجد آورده هست، نداريم.

ما از اينجا يک حکم شرعي را هستنباط مي‌کنيم که اگر مسجد متنجس شود، بايد در همان لحظه، طاهر شود.

ملاک، أخذ مسبّب هست.

در اينجا، آقايان آمده‌اند نزد پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شکايت کردند و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

إن عليا مني و أنا منه و ولي کل مؤمن بعدي.
مسند احمد، ج4، ص438
آيا از اين بهتر و روشن‌تر و واضح‌تر؟! عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد.

اينها آمدند از حضرت علي (عليه السلام) شکايت کردند و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم اين جمله را فرمود.

حاکم نيشابوري هم مي‌گايشاند:

هذا حديث صحيح على شرط مسلم.
اين حديث، طبق واقعيات صحيح مسلم، صحيح هست.
المستدرك الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج3، ص111
جالب اينکه آقاي ذهبي که متهم به نصب (و ناصبي) هست و تلاش مي‌کند روايات در فضائل حضرت علي (عليه السلام) را به نوعي قلع و قمع کند، در کتاب تاريخ الإسلام وقتي به اين روايت مي‌رسد، مي‌گايشاند:
أخرجه أحمد في المسند و الترمذي و حسنه و النسائي.
اين روايت را احمد در مسند و ترمذي در صحيح خود آورده و روايت را تصحيح کرده و نسائي هم در خصائص خود آورده هست.
تاريخ الإسلام للذهبي، ج3، ص603
پس ثبت ولاية علي بن ابي طالب (عليه السلام).
اين همه آقايان زور زدند که بگايشانند قضيه حديث غدير، براي شکايت بريده بوده هست، ما در اينجا 4 جواب داديم:
1.

ماجراي بريده، حدود يک سال قبل از حجة الوداع بود و در مدينه بوده هست، نه در منطقه غدير خم.

2. اين کار، نشان داد که صحابه، عليه حضرت علي (عليه السلام) سعايت و توطئه کردند و اين کار با عدالت صحابه نمي‌سازد.
3. اين کار آقاي بريده، موجب غضبناک شدن و ايذاء پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شد که نتيجه سنگيني دارد و خداوند در دنيا و آخرت، ايذاء نمايندگان را لعنت مي‌کند.
4. اين قضيه باعث شد که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بفرمايد:
علي ولي کل مؤمن بعدي و من تنقص عليا فقد تنقصني و من فارق عليا فقد فارقني.
علي، ولي تمام مؤمنين، سپس من هست.

هر کس از علي بدگايشاني کند، از من بدگايشاني کرده هست و هر کس از علي جدا شود، از من جدا شده هست.

و اين، خط بطلان بر صحابه هست و خط بطلان بر تمام کساني هست که جنگ خانمان سوز جمل را به راه انداختند و بيش از 30 هزار انسان بي‌گناه را به خاک و خون کشيدند.

خط بطلان بر کساني هست که 18 ماه جنگ صفين را به راه انداختند و 110 هزار کشته از طرفين، نتيجه اون شد.

خط بطلان بر کساني بود که آتش جنگ نهروان را شعله‌ور کردند و 4 هزار انسان در اون جنگ کشته شدند.

از شما سوال مي‌کنيم:
شما که امروز در کتاب‌هاي فقهي و اصولي و تاريخي و تفسيري خود از ابوهريره و کعب الأحبار يهودي، هزاران روايت داريد، ولي از حضرت علي (عليه السلام) روايتي نداريد.

موطأ مالک که يکي از صحاح سته شماست، منصور دوانيقي به مالک ـ رئيس مالکي‌ها ـ مي‌گايشاند:

کتابي بنايشانس به شرطي که در اون، يک روايت هم از علي نياورده باشي.
اگر از صفحه اول تا آخر را بخوانيد، يک روايت هم از حضرت علي (عليه السلام) پيدا نمي‌کنيد؟
آيا اين مصداق اين روايت نيست؟:
من فارق عليا فقد فارقني.
هر کس از علي جدا شود، از من جدا شده هست.

5:

خيلي جالب هست.

نايشانسنده سني مذهب مي‌گايشاند: «تعيين جانشين پيامبر مربوط به
سرنوشت امت هست، اين كار توسط خود امت انجام مي گيرد»

اگر چنين هست چرا ابوبكر براي خود جانشين تعين كرد و نگذاشت امت خودشان سرنوشت
خودشان راتعيين كنند
اگر اين گونه هست چرا عمر انتخاب خليفه سپس خود را به شوراي شش نفره اي كه خودش
تعيين كرده بود (نه امت) واگذار كرد.

آيا اين سخن تف سر بالا نيست.

با اين كار كه خلفاي خود را زير سوال مي‌بريد و اونها را متهم
به دخالت در سرنوشت امت و ظلم نسبت به امت مي كنيد.


6:

خوب مبحث جالبی خواهد بود بشرطی که از هموطنان اهل سنت نیز همراهی فرمایند

ممنون از دعوت

7:

در جریان مباهله شان بی بدیل علی (ع) بر همگان آشکار شد و صغیر و کبیر دانستند علی (ع) جان رسول الله (ص) هست و چه کسی در میان جمع اولی به هدایت امت حضرت رسول الله ختمی مرتبت هست .

آیا واگذاردن و مهجور نمودن اون که جان نبی الله هست و برگزیدن اونانکه در سن کهولت پیامبر را شناختند ظلم بر حضرت رسالت پناه نیست ؟ آیا اب الزهرا صلواة علیه نمی دانست که امت ناگزیر از داشتن رهبر و هدایتگرند ؟ آیا تکمیل ماموریت رسالت اون حضرت منوط به فراخوان رفاقت بود ؟ و تکمیل دین بر فراخوان دوستی او با علی بود ؟

پیامبر ولایت علی (ع) را بر امتش پسندید و قطعا اون که در طول عمر خود بیش از 70 مرتبه فرمود : لو لا علی لهلک عمر « اگر علی نبود عمر هلاک شده بود خود بخوبی می دانست که چه ظلمی بر مظلوم عالم روا کرده هست .


8:

معنى اين مطلب اينستكه ابو بكر در يك وقت هم امام بوده هست و هم مأموم، و هيچكس جايز بودن چنين حالتى را اجازه نداده هست .
افزون بر اينها، عايشه سر منشاء تمام رواياتى هست كه درباره نماز گزاردن پدرش با امت و آماده ساختن او براى خلافت آمده هست.
شیخ مفيد در ارشاد روايت مى‏كند كه فرمود: هنگامى كه پيامبر صلی الله و علیه وآله را براى نماز خواستند، فرمود: يكى از خود امت با ايشان نماز بگزارد، زيرا من حالم مساعد نيست.

عايشه فرمود به ابو بكر بگوئيد، و حفصه فرمود به عمر بگوئيد.

پيامبر (صلی الله و علیه وآله ) به اون دو فرمود:
دست برداريد شما همانند زنانيد كه با يوسف چنان كردند.

و خود براى انجام نماز برخاست، ولى از ضعف نمى‏توانست به تنهائى بر زمين بايستد.

از اينرو دستهای مبارکش را على علیه السلام و فضل بن عباس ،گرفته و بر اون دو تكيه فرمود، و در حاليكه پاهايش بروى زمين كشيده مى‏شد بسوى مسجد رفت.

چون وارد شد ابو بكر را ديد كه به سوى محراب رفته، به او اشاره فرمود كه از اونجا كنار برود.
ابو بكر كنار رفت و پيامبر خود به جاى او ايستاد.

تكبير فرمود و نمازى را كه ابو بكر آغاز كرده بود از نو آغاز نمود و به ادامه دادن اونچه از اون گذشته بود اكتفا نكرد.
روايات موجود با وجود اختلاف و تناقضى كه ميانشان وجود دارد، همگى بر اين نكته همداستانند كه پيامبر با وجود حالت ضعف شديدى كه بر او غلبه كرده بود و در حالى كه بر فضل بن عباس و مردى ديگر- به تعبير عايشه- و بر على (ع)- اونچنانكه از غير عايشه روايت شده- تكيه نموده بود، خود به مسجد آمد.

اگر درست بود كه پيامبر خود به ابو بكر فرمان داده بود با امت نماز بگزارد- اونگونه كه عايشه و ديگر كسانى كه اوندسته از اخبار را روايت كرده‏اند مى‏پندارند- ديگر دليلى براى آمدن خود پيامبر با اون حال وجود نداشت.

زيرا اگر مى‏خواست با اين كار ابو بكر را تأييد كند، اونگونه كه بيشتر اهل سنت مى‏گايشانند، تأييدش با همين كه به او دستور نماز با امت را داده بود و اينكه امت پشت سر او نماز بگزارند كفايت مى‏كرد.

ولى بيرون آمدن پيامبر با اينحال، پس از اونكه دانست ابو بكر به انجام نماز پرداخته، باعث مى‏شود در اطراف اون دسته از روايات ترديد برانگيزد و رواياتى را تقايشانت كند كه تصريح مى‏كنند پيامبر هيچ‏كس را مأمور اين كار نكرد و هنگامى كه دانست ابو بكر براى نماز پيشقدم شده بيرون آمد تا خود با امت نماز بگزارد، و او را از محراب دور نمود و به اون مقدار از نماز كه او خوانده بود اعتنائى نكرد.
ارشاد ج1 ص 248
247 ترجمه سيرة المصطفى ،ج‏2،ص:410

9:

باسلام خدمت شما پرسشگر محترم ابتدا لازم هست به این نکته توجه داشته باشید که جنگ مسلمانان با ایران، پس از وفات پیامبر(ص) بود.

پیامبر در سال یازدهم هجری وفات کرد و ابوبکر را بر سر کار آوردند.

پس از پایان گرفتن مشکلات اولیه نصب خلیفه، دستگاه خلافت به فکر حمله به ایران و روم افتاد.

حمله نیروهای دستگاه خلافت، از سال دوازدهم هجری شروع شد و ابوبکر در سال سیزدهم هجری درگذشت و پس از او عمر بن خطاب دنباله این حمله ها را گرفت.

پس از عمر بن خطاب عثمان بن عفان فتوحات را همچنين گفت و در سال 31 هجری قمری حکومت ایران ساقط شد.

بنابراین پیامبر اسلام در این جنگ ها شرکت نداشت چون این جنگ ها پس از وفات اون حضرت راه اندازی شد.

در این جنگ ها امامان شیعه هم حضور نداشتند نه علی(ع) حضور داشت، نه امام حسن و امام حسین(ع).

نکته دیگر اینکه یکتا پرست وخداشناس بودن امت ایران ارتباطی به مسئله اسلام ندارد و اسلام دین خاتم هست و همانطور که می دانید با آمدن دین جدید دین سابق و قدیم نسخ می شود و شریعت جدید حاکم می شود همانطور که در ادیان گذشته نیز چنین بوده مثلا با آمدن دین مسیحیت دین یهود نسخ شد، ضمن اینکه امت ایران به زور مسلمان نشدند بلکه اون را انتخاب کردند و اسلام آوردن ایرانیان بلافاصله سپس فتح ایران توسط مسلمانان نبود، بلکه به تدریج و در مدت وقتی طولانی دویست و سیصد ساله اسلام در ایران گسترش و مقبولیت عمومی یافت.

يكي از دلايلي كه باعث شد كه ايرانيان به اسلام گرايش پيدا كنند و در موقع هجوم اعراب با اونها همكاري نمايند ناراضي بودن امت از وضع ديني و حكومتي بود.

سلطنت آخرين پادشاهان ساساني با هرج و مرج ناراحت كننده‎اي همراه بود و احساسات امت نيز نسبت به فرمانروايان خود غيردوستانه بود.

زيرا فرمانروايان نيرايشان خود را در راه تأييد سياست زجر و شكنجه به منظور تثبيت خود و تقايشانت دين دولتي و زرتشتي به كار مي‎بردند روحانيون زرتشتي قدرت وسيعي را در دستگاه دولت و دربار در اختيار داشتند و در شوراي سلطنتي و دربار داراي نيرو و نفوذ فوق‎العاده‎اي شده بودند و براي خود سهم و نقش مهمي را در اداره امور مدني و دولتي كشور اشغال كرده بودند اونان از قدرت خود به منظور زجر و شكنجه و فشار بر ساير گروه‎هاي ديني (كه بسيار نيز بودند) كه با اونان توافق نداشتند هستفاده مي‎نمودند علاوه بر پيروان فراوان اديان قديمي‎تر ايران، مسيحيان، يهوديان، صائبين و فرق متعدد ديگر نيز كه از تفكرات عرقا، مانايشانان و بودائيان متأثر بودند در ايران وجود داشتند اين زجر و شكنجه و تجسس عقايد و دين در تمام امت يك حس تنفر عليه دين رسمي و خاندان پادشاهي كه به تحميل اون بر امت كمك مي‎نمود به وجود آورده بود و موجب اون شد كه فتح اعراب به صورت يك نوع نجات، رهايي و آزادي جلوه نمايد.[1] پيروان تمام اين اديان مختلف مجدداً‌توانستند تحت حمايت حكومتي كه آزادي ديني و معافيت از خدمت نظام اجباري را در مقابل پرداخت مبلغ ناچيزي جزيه‎هاي امنيت اونان فراهم كند نفس راحت و آزادي بكشند زيرا دين اسلام آزادي و حق هستفاده از امنيت در برابر پرداخت جزيه را نه تنها براي مسيحيان و يهوديان تأمين نمود بلكه زرتشتيان، صائبين نيز مي‎توانستند از اين حق و امتياز هستفاده نمايند.[2] خود پيامبر مستقيماً و آشكارا دستوري صادر نموده بودند كه بر پايه اون با زرتشتيان نيز مي‎بايستي درست مانند اهل كتاب رفتار شود و اونان نيز مي‎توانستند با پرداخت خريد از حمايت دولت اسلامي و امنيت عمومي برخوردار باشند.[3] اما در مورد اينكه آيا مسلمانان وارد خاك بيگانه شدند يا خير و جريان چگونگي شروع حمله مسلمانان به ايران و حمله به خاك كشور ديگر، اين طور مي‌‌توان فرمود: با توجه به قرائن و شواهد تاريخي موجود در مورد چگونگي شروع جنگ سپس اينكه مسلمانان توانستند اسلام را در سراسر جزيره العرب مستقر نمايند متوجه كشورهاي ايران و روم شدند انگيزه‌هاي چند مسلمانان را در مورد انجام هدفشان كمك مي‌كرد.

1.

سخن پيامبر (ص) و وعده پيروزي مسلمانان بر دو قدرت ايران و روم؛ 2.

فضيلت جنگ و جهاد و در صورت شكست شهيد خواهند شد؛ 3.

از اونجا كه اعراب بدايشان بودند و از لحاظ امكانات اقتصادي در حد پاييني برنامه داشتند و كشورهاي ايران و روم از قابليت‌هاي اقتصادي خوبي برخوردار بودند انگيزه جنگ را بيشتر كرد؛ 4.

نقل مرزبانان از اوضاع داخلي كشورهاي روم و ايران كه در اخبار الطوال دينوري آمده هست «كه مثني بن حارثه به ابوبكر نامه نوشت و از تجاوز خود به ايران و پريشاني اوضاع ايران او را مطلع ساخت و از ايشان خواست تا او را به لشكري امداد كند».[4] اما در مقابل كشورهاي ايران و روم هيچ انگيزه‌اي به دست‌اندازي به جزيره العرب نداشتند، زيرا اون سرزمين ـ هيچ گونه نفعي براي اونها نداشت و همينطور اونها مسلمانان را ـ هيچ به حساب نمي‌آوردند كه در مقابل اونها بايستد و احساس خطر كنند و تمام جنگ‌هاي ايرانيان جنبه تدافعي داشت نه حمله، از اونجا كه در تاريخ طبري و الكامل ابن اثير و تاريخ يعقوبي آمده هست كه اين مطلب را ثابت مي‌كند كه سپس اينكه يزدگرد پادشاه ساساني از هستبرنامه مسلمانان در مرزهاي خود باخبر شد از سردار خود رستم درخواست بسيج لشكر جهت مقابله با اونها را كرد، اما رستم نارضايتي و نگراني خود را در برابر با لشكر اسلام فراخوان مي‌دارد و پيش بيني مي‌‌كند كه ايران به دست عرب خواهد افتاد.

[5] همينطور در جايي ديگر آمده هست كه سپس اينكه پادشاه ايران و روم حاضر به قبول اسلام نشدند مسلمانان جنگ را شروع كردند به دستور خالد مسلمانان با صداي تكبير جنگ را شروع كردند، و خالد بانگ برآورد كه حمله كنيد زيرا من در چهره اونها حالتي از خوف و رعب مي‌بينم و مسلمانان حمله كردند.

[6]
كشورگشايي و حمله به ممالك مجاور در ميان ملل قديم چيزي عادي و طبيعي بوده هست، و عرب‌ها نيز قبل از اسلام گاهي به مرزهاي ايران حمله مي‌كردند، همچنان كه ايرانيان نيز در بعضي از وقت‌ها سرزمين‌هاي عربي را تسخير كرده‌اند.

اما سپس رحلت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و هستبرنامه حكومت اسلامي عرب‌ها كه امتاني جنگ‌آور بودندن با توجه اتحادي كه در اثر تأسيس حكومت در ميانشان بربرنامه گرديد، حمله اونان به مرزهاي ايران و دولت ساساني شكننده بود و توانستند در اندك مدتي قلمرو ساساني را درنوردند.

اما بايد خاطرنشان كرد كه حمله اعراب كه بر پايه زيربناي ايدئولوژي اسلامي صورت مي‌گرفت، اهداف مقدس و انساني را به دنبال داشت.

بدين لحاظ امت ايران كه ناعدالتي‌هاي كه از دولت ديده بودند از خود مقاومتي نشان ندادند.

امت ايران مخصوصاً نژاد سامي درست در واقعيات عقلاني و رواني مساعدي برنامه داشتند كه زمينه را براي پذيرش گرم اسلام آماده كرده بود و تمايل شديد اونان را براي پذيرش دين ساده جديد فراهم نمود حتي گسترش اسلام در بين زرتشتيان نيز تعجب‎انگيز و غيرعادي نبود مقام ديني ملي زرتشتي با سقوط خاندان ساساني كه اون را برپاي داشته بود به يكباره سقوط نمود و از اون جا كه نيرايشان ديگري براي برپا داشتن اون وجود نداشت پيروان اون تغيير دين و پذيرش اسلام را ساده و آسان تلقي كردند زيرا نكات مشابه و مثبت زيادي بين دين قديم و اسلام وجود داشت يك نفر پارسي مي‎توانست در قراون بسياري از اصول اعتقادي دين سنتي خود را به دست آورد هر چند در شكل مختلفي اما مجدداً‌ با اهورامزدا و اهريمن تحت اسامي الله و ابليس مواجه بود.

از آزادي‎هاي فوق‎العاده‎اي كه براي كساني كه هنوز به دين سابق خود وفادار مانده بود تأمين شده بود مي‎توان هستفاده كرد كه انتشار اسلام به هيچ وجه معلول زور و فشار نبوده هست.

باتوجه به اين حقايق نسبت دادن زوال و نابودي كامل دين زرتشت به اجبار امت بر تغيير دين و تحميل اسلام بر امت به وسيله فاتحين مسلمان مسلماً محال و غيرمنطقي مي‎باشد تعداد افرادي كه در روزهاي اوّل حكومت اعراب در ايران اسلام را پذيرفتند بسيار زياد بود ولي ادامه دين باستاني اونان تا اين اواخر و نقل پذيرش اسلام به طور انفرادي در طول قرون بعد اين مطلب را كاملاً تقايشانت مي‎كند كه گسترش اسلام هم مسالمت‎آميز و هم داوطلبانه بود.

پس از جنگ قادسيه كه در اون ارتش ايران به سركردگي رستم به كلي متلاشي شد بسياري از قبايل كه در دو طرف فرات زندگي مي‎كردند نزد سردار ارتش اسلام آمده و فرمودند قبايلي كه ابتدا اسلام را پذيرفتند عاقل‎تر از ما بودند اينك كه رستم كشته شده هست ما نيز دين جديد را مي‎پذيريم.[7] در جنگ پل در موقعي كه شكست مسلمانان حتمي به نظر مي‎رسيد و اعراب وحشت زده بين دره فرات و ايرانيان محاصره شده بودند يكي از رؤساي مسيحي ‌قبيله طي داوطلب كمك به سردار ارتش اسلام شد و براي دفاع از پل قايق‎ها كه تنها وسيله عقب‎نشيني منظم بود فراهم نمود.

در جنگ بايشانب هم قبايل اطراف كه پشتيبان ايرانيان بودند به اعراب كمك كردند.

ادوارد برون در كتاب تاريخ ادبيات ايران مي‎نايشانسد كه قانون و آئين و حكومت ايران مقارن ظهور اسلام طوري بود كه قاطبه ملت ايران را وامي‎داشت براي متابعت از حكومت و آئين تازه‎اي خود را آماده كنند و به همين جهت بود كه وقتي ايران به دست مسلمانان فتح شد امت ايران علاوه بر اين‎كه عكس‎العمل مخالفي از خود نشان ندادند خود براي پيشرفت اسلام زحمات طاقت‎فرسايي كشيدند[8]. موفق و پیروز باشید

10:

چی شده که مدیر بخش فلسفه رو به مغلطه پرداختن به سخنگو کرده و در پی یافتن انگیز هست در یک بحث...

فقط خواستم به بحث های یک طرفه شما کمی تنوع بدم!!!

اونچه که در تاريخ ثبت هست، امير المؤمنين (عليه السلام) 3 مرتبه به امر رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به يمن رفته هست.

يک سفر به عنوان دعوت اهل يمن به اسلام بوده هست که يا مسلمان شايشاند يا جزيه بدهيد يا جنگ کنيم.

خود صحيح مسلم هم اين را در جاي جاي کتابش آورده که امير المؤمنين (عليه السلام) به دستور پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به يمن رفت براي دعوت اهل يمن به اسلام.

سفر دوم امير المؤمنين (عليه السلام) به يمن، براي قضاوت بود.

حضرت علي (عليه السلام) عرض کرد که يا رسول الله! من جوان هستم و تجربه قضائي ندارم.

پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم دست بر سينه حضرت علي (عليه السلام) گذاشت و دعا کرد و بعد از دعاي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، هيچ مسئله‌اي نبود که براي حضرت علي (عليه السلام) لا ينحلّ باشد.

سفر سوم امير المؤمنين (عليه السلام) براي جمع آوري بيت المال بود.
ما توانستيم اين 3 سفر را در کتب تاريخي و با سند پيدا کنيم.

شايد براي هر کدام از اينها، 20 سند از کتب تاريخي اهل سنت داشته باشيم و با کتب شيعه کاري نداريم.

در سفر اول و سفر سوم، از امير المؤمنين (عليه السلام) شکايت شده هست و در سفر دوم که براي قضاوت رفته هست، حتي در يک روايت ضعيف و مرسل هم از امير المؤمنين (عليه السلام) شکايت نشده هست.
به جای کپی پیست بفرمایید اسناد تاریخی رو ارائه بدید....

در سفر اول، محرک براي شکايت، خالد بن وليد هست.

او به امر پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به يمن رفت و حدود 6 ماه امت يمن را به اسلام دعوت کرد و امت هم به او جواب ندادند و او نتوانست کاري اجرا کند.

سپس او امير المؤمنين (عليه السلام) رفت و فرماندهي لشکر بر عهده او بود و در يک مدت کوتاهي با جنگي مختصر، ضرب شستي به يمني‌ها نشان داد و رايشان بعضي‌ها را کم کرد و امت يمن ايمان آوردند، به ايشانژه قبيله هَمْدان که از کساني بودند که وقتي آمدن حضرت علي (عليه السلام) را شنيدند، فوج فوج وارد دين اسلام شدند.

پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وقتي خبر اسلام آوردن قبيله همْدان را شنيد، فرمود:
السلام علي همْدان.

اين قبيله از همان وقت، جزء ارادتمندان امير المؤمنين (عليه السلام) بودند.

در قضيه اول، خالد بن وليد نامه نوشت خدمت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و به دست بُريْده از صحابي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) داد تا به مدينه بيايد.

بريده مي‌گايشاند:

و أخذ عليّ جارية من الخمس.
کنيزي از خمس غنائم جنگي، نصيب علي شد.
داستانش در تاريخ طبري و تاريخ ابن أثير و سيره ابن هشام آمده هست که امير المؤمنين (عليه السلام) اين غنائم را براي قبائل تقسيم کرد و چند کنيز نصيب آل أبي طالب افتاد و وقتي تقسيم کرد، يک کنيز زيبائي نصيب خودش شد.
البته اين مطالب را اهل سنت نقل مي‌نمايند و ما زير با هم‌چنين قضيه‌اي نمي‌رايشانم.

چون ما معتقديم مادامي که حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) زنده بودند، روايات متعدد داريم:

حرم الله النساء على علي ما دامت فاطمة حية.
مادامي که فاطمه در قيد حيات بود، تمام زنان عالم بر علي حرام بود.
مناقب آل أبي طالب لإبن شهر آشوب، ج3، ص110 ـ بحار الأنوار للعلامة المجلسي، ج43، ص16 ـ بشارة المصطفى لمحمد بن علي الطبري، ص381 ـ تهذيب الأحكام للشيخ الطوسي، ج7، ص475
ولي اينها مي‌گايشانند که امير المؤمنين (عليه السلام) اين کنيز زيبا را براي خود برداشت و او را تصرف کرد و غسل کرد و در حالي که قطرات غسل از سر مبارکش مي‌ريخت، جلايشان امت آمد.

اين کار، براي خالد بن وليد، گران آمد و بريده را احضار کرد و نامه‌اي به او داد که مي‌رايشان پيش پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و اين قضايا را به او بگو که حضرت علي (عليه السلام) اين‌چنين کاري کرده هست؟ بريده مي‌گايشاند:

و دخلت المسجد و رسول الله صلى الله عليه و سلم في منزله و ناس من أصحابه على بابه، فقالوا: ما الخبر يا بريدة؟ فقلت: خيرا، فتح الله على المسلمين، فقالوا: ما أقدمك؟ قلت: جارية أخذها علي من الخمس، فجئت لأخبر النبي صلى الله عليه و سلم، فقالوا: فأخبر النبي صلى الله عليه و سلم، فإنه يسقط من عين النبي صلى الله عليه و سلم و رسول الله صلى الله عليه و سلم يسمع الكلام، فخرج مغضبا، ...

.

وارد مسجد رسول الله (صلى الله عليه و سلم) شدم و رسول الله (صلى الله عليه و سلم) داخل منزلش بود و تعدادي از صحابه، جلايشان مسجد ايستاده بودند و فرمودند: بريده! از يمن چه خبري داري؟ فرمودم: خبر خوشي دارم و خداوند پيروزي و فتح را نصيب مسلمانان کرده هست.

فرمودند: تو براي چه آمده‌اي؟ فرمودم: علي، يک کنيزي را از غنائم گرفته و تصرف کرده و آمده‌ام به رسول الله (صلى الله عليه و سلم) خبر دهم.

فرمودند: برو خبر بده تا علي از چشم رسول الله (صلى الله عليه و سلم) بيفتد.

رسول الله (صلى الله عليه و سلم) اين کلام اينها را شنيد و با عصبانيت از منزل خارج شد ...

.

المعجم الأوسط للطبراني، ج6، ص163 ـ المعجم الكبير للطبراني، ج18، ص128 ـ المستدرك الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج3، ص110 ـ مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص128
خب، اين شکايت چه ربطي دارد به حديث غدير؟ اين نشان‌دهنده بي‌سوادي اين آقايان هست.

حديث غدير براي ذي الحجه سال 10 هجري هست و اين قضيه براي حدود 10 ماه قبل از حجة الوداع هست.

آيا اين بي‌انصافي و بي‌وجداني نيست که آسمان و ريسمان را به هم پيوند بزنيم تا بتوانيم عقائد شيعه و امامت و خلافت امير المؤمنين (عليه السلام) را زير سوال ببريم؟

اين روايت، دلالت مي‌کند بر توطئه صحابه بر ضد حضرت علي (عليه السلام).

شما که مي‌فرماييد تمام صحابه، عادل هستند و هر کس نسبت به اونها جسارت کند، زنديق هست، اين قضيه دلالت مي‌کند بر توطئه و سعايت صحابه عليه حضرت علي (عليه السلام).

آيا از ديدگاه شما، سعايت، مخلّ به عدالت نيست؟! اگر يک مسلمان همين روايت را ملاک برنامه دهد و پشت سر برادر ديني سعايت کند تا انساني را از چشم انسان ديگر بياندازد و هستناد به عمل صحابه بکند، آيا شما قبول مي‌کنيد؟ اگر کسي برود نزد داماد شما و سعايت کند و زندگي دامادتان را بر هم بزند و هستناد کند به عمل صحابه، آيا شما اين را مي‌پذيريد؟ يا نه، به اين نتيجه مي‌رسيد که يک شعري را فرموده‌ايد که در قافيه اون گير کرده‌ايد؟
سندی ندیدم که این اتفاق مربوط به 10 ماه قبل هست...در مورد مرد سوم سفر به یمن هم که چیزی فرموده نشد و همه مانور به قضیه سوم محدود شد!!


بقیه نتیجه گیری ها هم نظرات حاج آقا قزوینی هست نه مطلب تاریخی و مستند...حالا یا خالد بن ولید کاری کرده یا هر کس دیگر!! از یه طرف سند اهل سنت رو بررسی میکنه از طرف دیگه میگه ما قبول نداریم که کنیز به علی رسیده...

اینکه نشد..یا روایت اهل سنت قابل هستناد هست و صحیح بخاری هم معتبر تر از بقیه هست یا اینکه اگه حاج آقا میخواد کلا اینها رو غیر قابل هستناد بدونه چرا زحمت جواب دادن به رو خودش داده...از بیخ میفرمود چرت نوشتن !!!

توجه به واقعات و روایات صحیح و مستند، دلایل واضحی هست بر اینکه نه حدیث غدیر بیانگر خلافت بلافصل حضرت علی هست و نه حضرت علی رضی‌الله‌عنه این ادعا را داشته‌اند.
بعنوال مثال از روایتی که در صحیح بخاری آمده، واضح می‌شود که حدیث موالات، هیچ ارتباطی به مسئله خلافت ندارد، در این روایت آمده: إن عبدالله بن عباس أخبره ان علی بن ابی‌طالب خرج من عند رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم فی وجعه الذی توفی فیه فقال الناس: یا أبا الحسن کیف أصبح رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم؟ فقال: أصبح بحمد الله بارئاً، فأخذ بیده عباس بن عبد المطلب فقال له: أنت والله عبدالعصا وإنی لأری إلی رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم یتوفی من وجعه هذا، إنی لأعرف وجوه بنی‌عبدالمطلب عند الموت، إذهب بنا إلی رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم فلنسأله فی من هذا الامر، إن کان فینا علمنا ذلک وإن کان فی غیرنا علمناه فاوصی بنا، فقال علی: إنا والله لئن سألناها رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم فمنعناها لا یعطیناها الناس بعده، وإنی والله لا أسألها رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم.
ترجمه: حضرت عبد الله بن عباس می‌فرمایند: در مرض الوفات رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم حضرت علی از نزد اون حضرت بیرون آمد.

امت پرسیدند: ای ابوالحسن! حال رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم چطور هست؟ جواب داد: الحمد لله خوب هست.

حضرت عباس بن عبدالمطلب رضی‌الله‌عنه دست حضرت علی رضی‌الله‌عنه را گرفته، فرمود: قسم به خدا که تو بعد ازسه روز مورد نا‌‌‌‌‌فرمانی برنامه می‌گیری! ومن گمان می‌کنم پیامبر درهمین مریضی وفات می‌نمايند، زیرا من چهره نوادگان عبدالمطلب را در لحظه مرگ تشخیص می‌دهم، لذا نزد پیامبر رفته و از ایشان در مورد امر خلافت سوال کنیم، اگر خلافت حق ما باشد که معلوم خواهد شد واگر حق دیگران باشد باز هم معلوم خواهد شد و پیامبر درباره ما به اونها وصیت خواهد کرد.

حضرت علی رضی‌الله‌عنه جواب داد: به خدا قسم اگر در مورد این موضوع از پیامبر سوال کنیم و ایشان ما را از اون منع فرماید، سپس اون هرگز امت، این حق را به ما نخواهند داد، لهذا هرگز درباره این موضوع از پیامبر سوال نمی‌کنم».
از این حدیث به خوبی معلوم می‌شود که فرمودگوی حضرت عباس و حضرت علی رضی‌الله‌عنهما، سه روز قبل از رحلت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم بوده هست، در حالی که خطبه غدیر، سه ماه قبل از وفات اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم ایراد شده بود، اگر در خطبه غدیر، خلافت بلافصل حضرت علی فراخوان شده بود، چه نیازی به پرسیدن حضرت عباس بود، وچرا حضرت علی رضی‌الله‌عنه در جواب حضرت عباس نفرمود: خلافت و امامت من که سه ماه قبل در غدیرخم فراخوان شده و نیازی به پرسیدن نیست؟!
این فرمودگو ضمن اثبات بی‌ارتباطی خطبه غدیرخم با مسأله خلافت، مؤید این اصل اهل‌سنت نیز می‌باشد که تعیین خلیفه وامام بر عهده امت می‌باشد.
همچنین از حضرت حسن مثنی - حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب - سوال شد که آیا در حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» تصریحی به امامت (خلافت) حضرت علی شده هست؟ ایشان در جواب فرمودند: أما والله لو یعنی النبی صلی‌الله‌علیه‌وسلم بذلک الامارة والسلطان لأفصح لهم به، فإن رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم کان أنصح الناس للمسلمین، ولقال لهم: یا أیها الناس هذا ولی أمری والقائم علیکم بعدی فاسمعوا له واطیعوا، ما کان من هذا شیء، فوالله لئن کان الله ورسوله اختارا علیا لهذا الأمر ثم ترک علی امرالله ورسوله لکان علی أعظم الناس خطیئة.

[الصواعق المحرقة ص48، حاشیه العواصم من القواصم ص168، روح المعانی6\195]
ترجمه: قسم به خدا اگر مراد رسول اکرم از این - خطبه - امارت یا حکومت می‌بود، حتما اون را به صورت واضح بیان می‌فرمودند، زیرا اون حضرت خیرخواه‌ترین انسان در حق مسلمانان بودند، لذا- حتما- به اونان به صورت واضح می‌فرمود: ای امت! این شخص سپس من، حاکم و سرپرست شما خواهد بود، پس حرفش را گوش کرده، از او اطاعت کنید.

اما- اون حضرت- هرگز چنین جمله‌ای نفرمودند: به خدا قسم! اگر خدا ورسولش، علی رضی‌الله‌عنه را برای این امر- خلافت - انتخاب کرده باشند، و با وجود این، باز هم علی رضی‌الله‌عنه دستور خدا و رسول را نادیده گرفته باشد، هرآیینه علی خطاکارترین امت خواهد بود.

(معاذ الله من ذلک)
چرا؟!...چرا؟!...چرا؟!...
اگر واقعه غدیرخم بر امامت وخلافت حمل شود، چراهایی را به دنبال خواهد داشت که جوابی غیر از قبول کردن برداشت اهل‌سنت ازاین حدیث، نخواهد داشت.

مثلا:
۱- چرا رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم حکم مهمی‌مانند امامت را- که بنابر عقیده اهل‌تشیع یکی ازاصول دین می‌باشد- در روز عرفه یا در دومین روز منا، که جمعیتی بالغ بر یکصد وبیست وچهارهزار نفر، اطراف اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم موج می‌زد، فراخوان نفرمود تا همه قبایل اون را بشنوند؟!
۲- چرا رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم حکم مهم هستخلاف را با الفاظی که دارای معانی متعدد می‌باشند، بیان نمودند وبه جای اون از الفاظی مانند: حاکم، امیر، خلیفه، والی، و...

هستفاده نکردند؟! آیا عدم وضوح در کلام پیامبر، مغایر با فرموده خداوندی «إنما علی رسولنا البلاغ المبین» نمی‌باشد؟
۳- چرا آیه «الیوم اکملت لکم دینکم وأتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الإسلام دینا» که بیانگر تکمیل دین هست، قبل از واقعه غدیرخم وتعیین خلیفه وامام، نازل شد؟!(مطابق عقیده اهل‌تشیع بدون امامت، دین تکمیل نمی‌شود)
۴-چرا اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم درطول سه ماه که بعد از واقعه غدیرخم درقید حیات بودند، حتی یک بار اشاره‌ای هم به خلافت بلافصل حضرت علی نکردند؟!

ببخشید حاج آقای زبر و زرنگ شما به طور انتخابی به مطلب جواب میدن؟؟؟ چرا به این قسمت های که تشکیک در قضیه کرده جواب ندادن؟؟؟

11:

به هر حال تعجب همه را بر مي انگيزاند كه يك ملحد بخواهد
به جاي يه سني مقاله اي را اينجا بزنه.

ملحدي كه پايه اسلام
را قبول نداره حالا دل سوخته اي اهل سنت بشه.

سخت نگير از اين
كارها زياد صورت گرفته يه سري به كارهاي مستشرق‌ها به خصوص از نوع
انگليسي‌ش بزن، كه چطور با تاليفاتشون به اين اختلافات دامن زدند
و سعي در تحريف داشتند.


آقاي پورجوادي مي فرمود اين انگليسي ها اگه فرمودند ماست سفيد هست
مطمئن باشيد غرضي تو كارشون دارند.



اما جواب نوشته هاي شما

اولا كه اون متني كه انتخاب كردم سخنراني آقاي قزايشانني بود و بالتبع
در سخنراني كسي انتظار كار دقيق علمي و آدرس دهي نمي كنه
و همان جا ايشون مي گه كه مقاله اي تنظيم شده .

اين مقاله تنظيم شده
هم چاپ شده هست.

حالا اصل مقاله را گير آوردم حتما اينجا برنامه مي دم.



وقتي كسي مطلبي را تحقيق كرده و وقت گذاشته و اهل فن هم هست نيازي
نيست من دو مرتبه تحقيق كنم.

بنابراين كپي پيس در اين موارد هيچ اشكالي ندارد

اما خلاصه اي از اون مقاله كه سند مطالب هم هست.


بسم الله الرحمن الرحيم

در طول تاریخ ، معاندان و حق گریزان ، سپس عجز و ناتوانی در پنهان ساختن اصل و اصالت حقایق الهی دست به دامن تحریف حقایق شده و بدین سبیل سعی در بی ارزش جلوه دادن و یا منحرف نشان دادن امور الهی داشته اند .
همانند مخالفان دین مبین اسلام که سپس شکست در مقابل ادله قوی این دین الهی ، اوج نادانی خود را نمایان ساخته و شبهه کردند که همانا قران مجید کلام بهروز ایرانی می باشد و محمد مصطفی – صلی الله علیه و آله وسلم – اون را از یک ایرانی گرفته هست و قص علی هذا !
و از اونجا که شیطان در راهنمایی و کمک به این افراد مخالف حقیقت ، از هیچ سعی و تلاشی فرو گذار نکرده هست ، این بار در راه مخالفت با اسلام و تبلور اون – یعنی مذهب حقه شیعه – از راهی دیگر وارد میدان شده و شبهه پراکنی می کند .
این بار مخالفان اسلام جای خود را به مخالفان تشیع داده و در مورد واقعه ای قطعی الصدور – که مخالف و موافق به وقوع اون شهادت داده اند – یعنی واقعه غدیر خم تشکیک کرده اند ولی نه از باب اصالت بلکه از باب دلالت .
اسلاف اهل تسنن و به تبع ایشان وهابیت امروز شبهاتی مطرح در باب عدم دلالت مفاد حدیث غدیر در باب امامت بلکه منشاء وقوع این امر را قضیه شکوای لشکریان یمن از امیرالمومنین علیه السلام می دانند و اینکه تنها دلیل اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمدند و در اون گرمای سرزمین حجاز ، امت را جمع کرده و فرمودند : من کنتب مولاه فعلی مولاه ؛ همانا رد شبهه شکوا نمايندگان از لشکر یمن می باشد که :
" هان ای امت بدانید ! هر کس مرا دوست دارد ، پس علی – علیه السلام – را نیز دوست بدارد "
در این نوشتار براونیم که ضمن رعایت اختصار ، شبهه مذکور را با هستناد به منابع تاریخی اهل تسنن و روایات صحیح ایشان جواب دهیم.


شبهه جیش یمن
بر پايه اونچه که از کتب اهل تسنن بر می آید ، اولین کسانی که شبهه جیش یمن را بیان کرده و حدیث غدیر را تالی اون می دانستند به ترتیب : بیهقی در " الاعتقاد " ص 354 ؛ ابن کثیر در " البدایه و النهایه " ج 5 ص 122 و 227 ؛ ابن حجر مکی در " الصواعق المحرقه " ج 1 ص 109 .
بعد از این علما نیز دیگر اعاظم اهل تسنن نیز این مطلب را بیان کرده اند همانند : دهلوی در " تحفه اثنی عشریه " و ناصر القفاری در " اصول مذهب الشیعه " .
ما حصل شبهه ای که این علمای سنی مطرح کرده اند این هست که :
بُريْده، يکي از صحابه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم از يمن آمد نزد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و شکايت حضرت علي عليه السلام را مطرح کرد.

سخن صحابه را براي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم بازگو کرد و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم هم فرمود: من کنت مولاه فعلي مولاه.
اونچه که سپس تتبع در روایات و اخبار اهل تسنن به دست می آید این هست که امیرالمومنین علیه السلام مجموعا 3 مرتبه به یمن رفته اند .
مرتبه اول : برای تبلیغ اسلام در یمن .

ایشان فرمانده لشکر بودند و با برخی از قبایل یمن نیز جنگ کرده و مثلا قبایلی همچون همدان نیز به اسلام گرویدند .

در این جنگ بود که بریده ( به فرمان خالد بن ولید ) به مدینه رفته و از امیرالمومنین علیه السلام در مسجد مدینه ، شکایت کرد ( صحیح البخاری ج 3 ص 98 ح 4256 کتاب المغازی و غیره )


مرتبه دوم : پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، امیرالمومنین علیه السلام را برای انجام قضاوت در میان ایشان ( که تازه به اسلام گرویده بودند ) فرستادند و در این مرتبه اصلا شکایتی انجام نشده هست ( مسند احمد ج 1 ص 544 و غیره )

مرتبه سوم : امیرالمومنین علیه السلام برای جمع آوری اموال و زکات به یمن رفتند و در این سفر بود که ایشان بر دیگر صحابه ، امیر و فرمانده بودند .

در این سفر بود که امیرالمومنین علیه السلام برای انجام فریضه حج به نزد پیامبر رفتند و البته برخی از اصحاب نیز از امیرالمومنین علیه السلام در مکه شکایت کردند ( سیره ابن هشام ج 4 ص 1021 و تاریخ الطبری ج 2 ص 401 و غیره )

حال بد نیست که به بررسی مختصر روایات در این موارد بپردازیم .
*** در مورد مرتبه اول و قضیه رفتن امیرالمومنین علیه السلام برای دعوت به اسلام ، مربوط می شود به سال 8 هجری و اصلا ارتباطی به سال 10 هجری و واقعه حجه الوداع ندارد .
زینی دحلان – مفتی شافعی مکه مکرمه – در کتاب " السبره النبویه " ج 2 ص 381 چنین می گوید :
" فی التاریخ سنه عشر وهم لان بعث علی الی همدان لم یکن سنه عشر ، انما کان سنه عشر بعثه الی بنی مذحج ، و اما بعثه الی همدان فکان سنه ثمان بعد فتح مکه "
( رفتن امیرالمومنین علیه السلام به همدان در سال 10 هجری وهم هست و در اون سال نبوده هست .

در سال 10 هجری پیامبر اکرم ، امیرالمومنین را به بنی مذحج فرستادند و اما وقت فرستادن ایشان به همدان برای سال 8 هجری و بعد فتح مکه می باشد .
)
گذشته از اون ، روایات اهل تسنن در اینمورد نیز متضمن اون هست که این شکایتها نیز در مسجد مدینه انجام شده و اصلا ارتباطی به مکه و حجه الوداع ندارد .
طبرانی در " معجم الاوسط " ج 6 ص 163 از قول بریده چنین می گوید :
" و دخلت المسجد و رسول الله في منزله و ناس من اصحابه علي بابه، فقالوا: ما الخبر يا بريده؟ قلت: خير فتح الله علي المسلمين، فقالوا: ما اقدمک؟ قال: جاريه أخذها علي من الخمس، فجئت لأخبر النبي.

قالوا: فأخبره، فانه يسقطه من عين رسول الله.
"

( وقتي آمده بودم از علي شکايت کنم و شکايت سپاه يمن را به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) عرض کنم، داخل مسجد پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شدم و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم در داخل خانه اش بوده و تعدادي از صحابه هم درب مسجد ايستاده بودند.

صحابه فرمودند: از يمن چه خبر؟ فرمودم: خدا پيروزي را نصيب مسلمانان کرد.

فرمودند: چرا زود آمدي؟ فرمودم: علي يكي از كنيزها را براي خودش برداشته و آمده ام به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) خبر بدهم.

صحابه فرمودند: برو از علي، پيش پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شکايت کن تا علي را از چشم پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بياندازي
.)
صرف نظر از اینکه این روایت و روایات مشابه اون نشان می دهد که این شکایتها در مسجد نبوی یعنی در مدینه انجام شده و اصلا ارتباطی به واقعه غدیر ندارد ، از اهل تسنن و وهابیت این سوال می شود که : مگر امیرالمومنین علیه السلام چه گناهی کرده اند که باید گروهی از صحابه بیایند و از ایشان یعنی خلیفه چهارم شما شکایت نمایند ؟؟

مگر نه اون هست که هر کس به صحابه توهین و جسارت نماید ؛ فهو زندیق ؛ می باشد ولی در اینجا بریده و دیگر صحابه ای به نیت اینکه امیرالمومنین علیه السلام را از چشم پیامبر بیندازند به مدینه می آیند و از ایشان شکایت می نمايند ؟؟ و در عین حال بر پايه تئوری موهوم " عدالت صحابه " عادل هستند !!!



ذهبی در " تاریخ الاسلام " ج 3 ص 630 چنین می گوید :

" فتعاقد اربعه من اصحاب رسول الله صلی الله علیه و سلم "

( چهار تن از اصحاب رسول الله صلی الله علیه – وآله – وسلم هم پیمان شدند تا به نزد پیامبر رفته و به او خبر بدهند ... )

حال برای ما مشخص نیست که نام این چهار نفر از صحابه ای که قصد شکایت از امیرالمومنین علیه السلام را داشنتند کیستند ؟؟ چرا نام ایشان مخفی می باشد ؟

اگر این مطلب را در مورد یکی از خلفای ثلاثه ( ابی بکر و عمر و عثمان ) بیان می کردند ، اهل تسنن چه موضعی در مورد این چهار صحابه و معتقدان به اون می گرفتند ؟؟

جالب این هست که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نیز با این عملکرد صحابه بسیار مخالفت کرده و حتی خشمگین شده و چنین فرمودند :
" ما بال أقوام ينتقصون عليا؟ من تنقص عليا فقد تنقصني، من فارق عليا فقد فارقني. "
( پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در حال غضب از اتاق بيرون آمدند و فرمودند: چرا عده اي از علي بد گايشاني مي نمايند؟ هر کس از علي بدگايشاني کند، از من بدگايشاني کرده و از علي جدا شدن، مساايشان هست با از من جدا شدن )
معجم الاوسط للطبراني، ج6، ص162 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص128
در روايت ديگر، در مسند احمد، ج5، ص356 و ابن ابي شيبه در مصنف، ج7، ص504 از بريده نقل مي نمايد:
" فرايت الغضب في وجه رسول الله "
( آثار خشم و غضبت در سيماي پيغمبر را مشاهده نمودم )
از اهل تسنن سوال مي نماييم كه به غضب آوردن پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) يعني چه؟
آيا اين عمل، ايذاء پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هست يا نه؟
پس عمل به اين آيه چه مي‌شود؟
إن الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الآخرة و أعد لهم عذابا مهينا (سوره احزاب/آيه57)
از همه اينها بالاتر اينكه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آمد بيرون و فرمود:
" ماذا تريدون من علي؟ ماذا تريدون من علي؟ انه وليکم من بعدي."
( از جان علي چه مي خواهيد؟ از جان علي چه مي خواهيد؟ ، او ولي شما سپس من هست.)
كلمه «ولي» مثل «مولا» که نيست که بياييم بگايشانيم «مولا» هفتاد معني دارد.

کلمه «ولي» و مخصوصا واژه «من بعدي» تمام احتمالات را کنار مي زند.

نمي گايشاند كه علي، دوست شماست، علي، دوست همه هست، واژه «من بعدي» يعني ولي امر شماست سپس من.

پس علمایی که می گویند : سپاه يمن از علي شکايت کردند و اين انگيزِه حديث غدير بوده و مسأله بريده را مطرح کردند ؛ عملا بیان می نمايند که به تاریخ خودشان نیز واقف نیستند .
*** در باب مرتبه دوم سفر امیرالمومنین علیه السلام نیز بیان کردیم که شکایتی در اون سفر انجام نشد .
*** و اونچه در باب مرتبه سوم سفر امیرالمومنین علیه السلام به یمن نیز بیان می گردد این هست که برخی از صحابه از امیرالمومنین علیه السلام به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شکایت کردند .
واکنش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز این چنین بود :

" فقام فينا خطيبا فسمعته يقول : ایها الناس لا تشكوا عليا فو الله إنه لأخشن في ذات الله و في سبيل الله "
( پیامبر برای ما خطبه کردند و شنیدم که می فرمودند : ای امت ! از علی علیه السلام شکایت نکنید ، به خدا قسم او هر کاري انجام داده هست، به خاطر رعايت موازين شرعيه هست و او در مسائل شرعي هيچ ملاحظه اي ندارد.

)
مسند احمد، ج3، ص86 - مستدرك الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج3، ص134
سپس اينکه نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شکوائيه بعضي از افراد را شنيد، خطبه خواندند و سپس خطبه :
" ثم مضى رسول الله صلى الله عليه وعلى آله وسلم على حجه فأرى الناس مناسكهم و اعلمهم سنن حجهم "
( بعد از خطبه، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) حرکت کرد براي حج - يعني براي عرفات و منی - و به امت مناسکشان را نشان داد و سنن و مناسک حج را به امت يادآور شد و آموزش داد )
تاريخ الطبري، ج2، ص402 - السيرة النبايشانة لإبن هشام الحميري، ج4، ص1022
كه اين روایات باز هم باز ارتباطي به غدير ندارد.

اگر چنانچه واقعا حديث غدير، با قضيه شکايت سپاه يمن، پيوندي داشت حداقل بايد پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در اين خطبه اشاره اي مي کردند يا کنايه اي مي زدند و مي فرمودند : امت! اونهايي که از علي شکايت کرده اند، حرفشان درست نيست.

آي امت! اونهايي که کينه علي در دلشان هست، کارشان درست نيست، اونهايي که از علي رنجيده اند، کار درستي نکردند.و لذا من کنت مولاه فعلی مولاه !!!!
اما تمامی منابع روایی و تاریخی اهل تسنن اعتراف می نمايند که هرگز در خطبه غدیر ، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کوچکترین اشاره ای به شکایات صحابه از امیرالمومنین علیه السلام نشده هست .
همین بررسی اندک نشان می دهد که علمای اهل تسنن سپس عجز و ناتوانی از توجیه دلالت حدیث غدیر از باب محبت و یاور و غیره ، این بار دلالت این روایت متواتره را منوط به شکایت گروهی از صحابه کرده اند .

که این امر نیز ، گذشته از عدم تطابق تاریخی ، سبب می شود که وجهه دشمنان امیرالمومنین علیه السلام در میان صحابه بیشتر روشن شود و اینکه همین شکوا نمايندگان نیز با اینکه از جانب پیامبر مردود شناخته شده و سبب خشم ایشان شدند ، همچنان در نزد اهل تسنن ( که مدعی پیروی از پیامبر هستند ) عادل باشند !!!!!


– مقداد العلوی







12:

اینها چی بود دوباره برداشتید کپی کردید؟ جوابی به پست قبلی من و ایراداتی که گرفتم نبود...شما برو وقتی جواب همه شبهات رو پیدا کردی اینجا پست بده....

اونم به صورت موردی نه کپی پیست که کسی نتونه جواب شبهات رو لا به لای انبوه نوشته ها اگر اصلا جوابی داده شده باشه،پیدا کنه....یه عده مسلمون شیعه دو آتشه هم که فقط ببینن چقدر مطلب حاجی قزوینی نوشته و بگن به به حتما جواب لا به لای اینها هست دیگه...


13:

اگه دنبال حرف حق باشي(كه بعيد مي دونم) جوابت تايشان اون مقاله كه نوشته مقاد علايشان هست
وجود داره .

تو كه حوصله خوندن مقاله را نداري چرا الكي وقت امت را تلف مي كني

14:

باز که مغلطه پرداختن به شخص سخنگو رو تکرار کردی...

شما که جای من حوصله زیاد داری و متن من رو هم جون خودت، کامل و دقیق خوندی،بیا جواب این سوال ها رو از متن حاجی قزوینی بده...

توجه به واقعات و روایات صحیح و مستند، دلایل واضحی هست بر اینکه نه حدیث غدیر بیانگر خلافت بلافصل حضرت علی هست و نه حضرت علی رضی‌الله‌عنه این ادعا را داشته‌اند.
بعنوال مثال از روایتی که در صحیح بخاری آمده، واضح می‌شود که حدیث موالات، هیچ ارتباطی به مسئله خلافت ندارد، در این روایت آمده: إن عبدالله بن عباس أخبره ان علی بن ابی‌طالب خرج من عند رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم فی وجعه الذی توفی فیه فقال الناس: یا أبا الحسن کیف أصبح رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم؟ فقال: أصبح بحمد الله بارئاً، فأخذ بیده عباس بن عبد المطلب فقال له: أنت والله عبدالعصا وإنی لأری إلی رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم یتوفی من وجعه هذا، إنی لأعرف وجوه بنی‌عبدالمطلب عند الموت، إذهب بنا إلی رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم فلنسأله فی من هذا الامر، إن کان فینا علمنا ذلک وإن کان فی غیرنا علمناه فاوصی بنا، فقال علی: إنا والله لئن سألناها رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم فمنعناها لا یعطیناها الناس بعده، وإنی والله لا أسألها رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم.
ترجمه: حضرت عبد الله بن عباس می‌فرمایند: در مرض الوفات رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم حضرت علی از نزد اون حضرت بیرون آمد.

امت پرسیدند: ای ابوالحسن! حال رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم چطور هست؟ جواب داد: الحمد لله خوب هست.

حضرت عباس بن عبدالمطلب رضی‌الله‌عنه دست حضرت علی رضی‌الله‌عنه را گرفته، فرمود: قسم به خدا که تو بعد ازسه روز مورد نا‌‌‌‌‌فرمانی برنامه می‌گیری! ومن گمان می‌کنم پیامبر درهمین مریضی وفات می‌نمايند، زیرا من چهره نوادگان عبدالمطلب را در لحظه مرگ تشخیص می‌دهم، لذا نزد پیامبر رفته و از ایشان در مورد امر خلافت سوال کنیم، اگر خلافت حق ما باشد که معلوم خواهد شد واگر حق دیگران باشد باز هم معلوم خواهد شد و پیامبر درباره ما به اونها وصیت خواهد کرد.

حضرت علی رضی‌الله‌عنه جواب داد: به خدا قسم اگر در مورد این موضوع از پیامبر سوال کنیم و ایشان ما را از اون منع فرماید، سپس اون هرگز امت، این حق را به ما نخواهند داد، لهذا هرگز درباره این موضوع از پیامبر سوال نمی‌کنم».
از این حدیث به خوبی معلوم می‌شود که فرمودگوی حضرت عباس و حضرت علی رضی‌الله‌عنهما، سه روز قبل از رحلت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم بوده هست، در حالی که خطبه غدیر، سه ماه قبل از وفات اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم ایراد شده بود، اگر در خطبه غدیر، خلافت بلافصل حضرت علی فراخوان شده بود، چه نیازی به پرسیدن حضرت عباس بود، وچرا حضرت علی رضی‌الله‌عنه در جواب حضرت عباس نفرمود: خلافت و امامت من که سه ماه قبل در غدیرخم فراخوان شده و نیازی به پرسیدن نیست؟!
این فرمودگو ضمن اثبات بی‌ارتباطی خطبه غدیرخم با مسأله خلافت، مؤید این اصل اهل‌سنت نیز می‌باشد که تعیین خلیفه وامام بر عهده امت می‌باشد.
همچنین از حضرت حسن مثنی - حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب - سوال شد که آیا در حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» تصریحی به امامت (خلافت) حضرت علی شده هست؟ ایشان در جواب فرمودند: أما والله لو یعنی النبی صلی‌الله‌علیه‌وسلم بذلک الامارة والسلطان لأفصح لهم به، فإن رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم کان أنصح الناس للمسلمین، ولقال لهم: یا أیها الناس هذا ولی أمری والقائم علیکم بعدی فاسمعوا له واطیعوا، ما کان من هذا شیء، فوالله لئن کان الله ورسوله اختارا علیا لهذا الأمر ثم ترک علی امرالله ورسوله لکان علی أعظم الناس خطیئة.

[الصواعق المحرقة ص48، حاشیه العواصم من القواصم ص168، روح المعانی6\195]
ترجمه: قسم به خدا اگر مراد رسول اکرم از این - خطبه - امارت یا حکومت می‌بود، حتما اون را به صورت واضح بیان می‌فرمودند، زیرا اون حضرت خیرخواه‌ترین انسان در حق مسلمانان بودند، لذا- حتما- به اونان به صورت واضح می‌فرمود: ای امت! این شخص سپس من، حاکم و سرپرست شما خواهد بود، پس حرفش را گوش کرده، از او اطاعت کنید.

اما- اون حضرت- هرگز چنین جمله‌ای نفرمودند: به خدا قسم! اگر خدا ورسولش، علی رضی‌الله‌عنه را برای این امر- خلافت - انتخاب کرده باشند، و با وجود این، باز هم علی رضی‌الله‌عنه دستور خدا و رسول را نادیده گرفته باشد، هرآیینه علی خطاکارترین امت خواهد بود.

(معاذ الله من ذلک)
چرا؟!...چرا؟!...چرا؟!...
اگر واقعه غدیرخم بر امامت وخلافت حمل شود، چراهایی را به دنبال خواهد داشت که جوابی غیر از قبول کردن برداشت اهل‌سنت ازاین حدیث، نخواهد داشت.

مثلا:
۱- چرا رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم حکم مهمی‌مانند امامت را- که بنابر عقیده اهل‌تشیع یکی ازاصول دین می‌باشد- در روز عرفه یا در دومین روز منا، که جمعیتی بالغ بر یکصد وبیست وچهارهزار نفر، اطراف اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم موج می‌زد، فراخوان نفرمود تا همه قبایل اون را بشنوند؟!
۲- چرا رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم حکم مهم هستخلاف را با الفاظی که دارای معانی متعدد می‌باشند، بیان نمودند وبه جای اون از الفاظی مانند: حاکم، امیر، خلیفه، والی، و...

هستفاده نکردند؟! آیا عدم وضوح در کلام پیامبر، مغایر با فرموده خداوندی «إنما علی رسولنا البلاغ المبین» نمی‌باشد؟
۳- چرا آیه «الیوم اکملت لکم دینکم وأتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الإسلام دینا» که بیانگر تکمیل دین هست، قبل از واقعه غدیرخم وتعیین خلیفه وامام، نازل شد؟!(مطابق عقیده اهل‌تشیع بدون امامت، دین تکمیل نمی‌شود)
۴-چرا اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم درطول سه ماه که بعد از واقعه غدیرخم درقید حیات بودند، حتی یک بار اشاره‌ای هم به خلافت بلافصل حضرت علی نکردند؟!

15:

جواب این شبهه را دراین داستان واقعی را دنبال کنید
تا برای همیشه باطل بودن نهج ومسیرمخالفین حادثه غدیر برملاشود
بسم الله

16:

روزی «حسین بن علی علوی» یکی از دانشمندان بزرگ شیعه، پیش ملک‌شاه آمد و با او به فرمودگو پرداخت وقتی از نزد او خارج شد، یکی از حاضران، وی را مورد تمسخر برنامه داد.

ملک شاه پرسید: چرا او را مسخره نمودی؟! اون مرد در جواب فرمود: پادشاها! مگر نمی‌دانید او از کافرانی هست که خداوند بر اونها خشم گرفته و نفرینشان کرده هست؟

ملک‌شاه با تعجب پرسید: برای چه؟ مگر او مسلمان نیست؟!

- نه، او شیعه هست.

- مگر شیعه یکی از فرقه‌های مسلمانان نیست؟

- نه؛ زیرا خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را قبول ندارند.
و...............

17:

مگر مسلمانی هست که خلافت اون سه نفر را قبول نداشته باشد؟

-آری، اونها شیعیان هستند.
- وقتی خلافت اونها را قبول ندارند، چرا امت اونها امت اونها را مسلمان می‌نامند؟

- به همین جهت فرمودم که اونها کافر می‌باشند.


ملک‌شاه مدتی طولانی به فکر فرو رفته، سپس فرمود: باید وزیرمان نظام الملک را حاضر کنیم تا حقیقت برایمان آشکار شود

18:

ملک‌شاه، نظام الملک را احضار کرد و از او پرسید که آیا شیعیان، مسلمانند؟
- اهل‌سنت در این باب، اختلاف دارند.

گروهی، شیعیان را مسلمان می دانند.

زیرا به یگانگی خداوند و رسالت پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله سلم شهادت می‌دهند و نماز را به پا می دارند و روزه می گیرند.

گروهی دیگر، اونها را کافر می‌دانند.
- تعداد شیعیان چقدر هست؟
- تعداد دقیق اونها را نمی‌دانم؛ اما تقریباً نیمی از جمعیت مسلمانان را تشکیل می‌دهند.
- آیا نیمی از مسلمانان کافرند؟!
- برخی اونها را کافر می‌دانند؛ اما من اعتقادی به کفر ایشان ندارم
- آیا می‌توانی دانشمندان شیعه و سنی را گرد هم آوری تا به بحث و فرمودگو بپردازند و حقیقت برای ما روشن شود؟!
- این کار سخت هست و از عاقبت اون، بر شاه و مملکت بیمناکم.
- برای چه؟
- زیرا مساله شیعه و سنی ساده‌ای نیست؛ بلکه مساله حق و باطل هست که به خاطر اون، خون‌های بسیار ریخته شده، کتابخانه‌هائی به آتش کشیده شده و زنانی به اسارت رفته‌اند.

درباره اون،کتاب‌ها و مجموعه‌های گوناگونی فراهم آمده و جنگ‌های بی‌شماری بر سر اون به پا گردیده هست.


19:

پادشاه جوان از شنیدن این جریان، متعجب گردید و به فکر فرو رفت.

پس از مدتی درنگ فرمود: ای وزیر! نیک می‌دانی که خداوند،کشوری پهناور و لشکریانی بی‌شمار به ما ارزانی داشته هست.

بنابر این، باید شکر این نعمت را بجا آوریم و شکر ما بدین هست که حقیقت را دریابیم؛ اونگاه گمراهان را به راه راست هدایت نماییم.

بدون شک یکی از این دو گروه بر حق و دیگری باطل هست؛ ناگزیر باید حق را بشناسیم و از اون پیروی کنیم و باطل را نیز شناخته، از اون دوری گزینیم.

پس نشستی با حضور علمای شیعه و سنی ترتیب بده تا با یکدیگر به بحث و فرمودگو بپردازند فرماندهان، دبیران و سران کشور را نیز دعوت کن.

در این صورت اگر دیدیم حق با اهل سنت هست شیعیان را با زور به مسلک اونها وارد خواهیم نمود.
- اگر شیعیان، مذهب اهل سنت را نپذیرفتند چه کنیم؟
- همه اونها را به قتل می‌رسانیم.
- آیا کشتن نیمی از مسلمانان ممکن هست؟!
- پس راه حل و چاره مشکل چیست؟
- از این کار صرف نظر نمایید.
فرمودگو بین شاه و وزیر دانشمندش به پایان رسید؛ ولی ملک‌شاه اون شب تا صبح آرام نگرفت و پیوسته در این اندیشه بود که چگونه از این بن بست خارج گردد.
شب دامن خود را برچید و کم‌کم خورشید سر زد و شاه به راه‌حل مناسبی دست یافت.

وزیر را فراخواند و فرمود: علما و دانشمندان دو طرف را دعوت می‌کنیم تا به بحث و مذاکره پردازند.

ما از بین فرمودگوهای اونها، متوجه می‌شویم که حق با کدامین گروه هست.

چنانچه حق با اهل سنت باشد، شعیان را با سخنان خوش و اندرز و نصیحت نیکو به این راه دعوت می‌نماییم و با مال و مقام، اونها را به این مذهب ترغیت می‌نماییم، همان گونه که رسول‌خداصلی‌الله علیه و آله سلم با کسانی که می‌خواست قلبشان به اسلام گرایش پیدا کند، رفتار می‌نمود.

با این کار، خدمت بزرگی به اسلام و مسلمین خواهیم کرد.


20:

پیشنهاد شما نیکو هست؛ ولی من از فرجام این نشست بیمناکم.

می‌ترسم شیعیان بر اهل سنت پیروز شوند و هستدلال‌های اونها بر ما برتری یابد و امت در شک و شبهه واقع شوند.
- آیا چنین چیزی ممکن هست؟
- آری شیعیان دلیل‌های قراونی و حدیثی محکم و هستواری بر درستی مذهب و حقانیت خود در دست دارند.
کلام وزیر، شاه را قانع نکرد و به وی فرمود: راهی جز این نیست که دانشمندان دو گروه را دعوت کنیم تا حقیقت از باطل جدا شود.

وزیر یک ماه مهلت خواست تا خواسته شاه را به انجام رساند؛ ولی شاه نپذیرفت و برنامه شد طیّ پانزده روز، نشست انجام شود.

21:

آغاز برگزاری کنفرانس
در این هنگام، عباسی، بزرگ علمای سنی فرمود: من نمی‌توانم با کسی مناظره کنم که تمام صحابه را کافر می‌داند.

علوی، دانشمند بزرگ شیعی که نامش «حسن بن علی» بود، فرمود: چه کسانی همه صحابه را کافر می‌دانند؟
عباسی: شما شیعیان.

علوی: این سخن تو واقعیت ندارد.

آیا حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام، عباس، سلمان، ابن عباس، مقداد، ابوذر و دیگران جزء صحابه نیستند؟ آیا ما اونها را کافر می‌دانیم؟

عباسی: منظور من از همه صحابه، عمر، عثمان و پیروان اونها بود.

علوی: سخن خود را خودت نقض کردی.

مگر علمای منطق نمی‌گویند:
«موجبه جزئیه، نقیض سالبه کلیه هست؟! تو یک مرتبه می‌گویی: شیعه همه صحابه را کافر می‌داند و بار دیگر می‌گویی: شیعه بعضی از صحابه را کافر می‌داند.

در اینجا نظام‌الملک خواست سخنی بگوید؛ اما دانشمندان شیعی به او مهلت ندادند و فراخوان نمود: ای وزیر! هیج کس حق ورود به بحث را ندارد مگر وقتی که ما از جواب درمانده شویم.

در غیر این صورت، مطالب و بحث‌ها مخلوط خواهد شد و فرمودگوها از مسیر خود خارج می‌گردد بدون اینکه نتیجه‌ای بگیریم.

اونگاه دانشمند شیعی رو عباسی کرد و فرمود: بنابراین،
روشن شد که سخن تو که می‌گویی: «شیعه، همه صحابه را کافر می‌داند» دروغ صریح هست

22:

عباسی نتوانست پاسخی گوید و صورتش از خجالت سرخ گردید.

سپس فرمود: از این مطلب در گذریم.

آیا شما شیعیان به ابوبکر و عمر و عثمان ناسزا نمی‌گویید؟

علوی: برخی از شیعیان به اونها ناسزا می‌گویند و برخی دیگر ناسزا نمی‌گویند.

عباسی: ای علوی! تو از کدامین گروه هستی؟
علوی: من از کسانی هستم که ناسزا نمی‌گویند؛ ولی معتقدم کسانی که اونها را لعن می‌نمايند، دارای دلیل و منطق می‌باشند و نیز لعن اون سه نفر، موجب کفر یا فسق نمی‌گردد و حتی جزء گناهان صغیره هم به شمار نمی‌آید.

عباسی: ای پادشاه! شنیدی که این مرد چه می‌گوید؟!
علوی: ای عباسی! برگرداندن روی سخن به پادشاه مغالطه و در اشتباه افکندن هست.

پادشاه ما را به اینجا دعوت نموده دلیل و برهان را داور برنامه دهیم؛ نه زور و قدرت شاه را.

در اینجا شاه به سخن آمد و فرمود: اونچه علوی می‌گوید صحیح هست.
ای عباسی! چه جوابی داری؟
عباسی: روشن هست که هر کس صحابه را ناسزا گوید و اونها را لعن نماید کافر هست.

علوی: کافر بودن چنین شخصی برای تو روشن هست نه برای من.

اگر کسی صحابه را از روی دلیل و اجتهاد لعن نماید، چه دلیلی بر کفر اوست؟
آیا قبول داری که هر کس را که پیامبر صلی‌الله علیه و آله سلم لعن نموده باشد، سزاوار لعن هست؟
عباسی: قبول دارم.

23:

علوی: پیامبر، ابابکر و عمر را لعن نموده هست.
عباسی: در کجا اونها را لعن نموده هست؟ این تهمتی هست بر پیامبر خدا.
علوی: تاریخ نویسان اهل سنت آورده اند که پیامبر، لشکری به فرماندهی «اسامه» آماده نمود و ابابکر و عمر را نیز جزء لشکریان برنامه داد و فرمود«لعن الله من تخلف عن جیش أسامه؛ خدا لعنت کند کسی را که از سپاه اسامه سرپیچی نماید و با او نرود».
ابوبکر و عمر از رفتن با سپاه سرپیچی نمودند؛ پس لعن پیامبر شامل اونان گردید و هر که را پیامبر لعن نموده باشد، هر مسلمانی می تواند لعنت کند.
با این سخن، عباسی سر خود را به زیر انداخت و چیزی نفرمود.

در این موقع ملک شاه رو به وزیر نمود و سوال کرد: اونچه علوی فرمود صحیح هست؟

وزیر: آری! تاریخ نویسان، این قضیه را نقل کرده اند.


علوی: اگر لعن صحابه حرام هست و باعث کفر می گردد، چرا معاویه را کافر نمی دانید و فاسق و فاجرش نمی شمارید با اینکه او، چهل سال علی بن ابیطالب (ع) را که از صحابه بود لعن می نمود و این کار، هفتاد سال رواج داشت؟!
ملک شاه: این سخن را به پایان برید و به موضوع دیگری بپردازید.
* عباسی به علوی فرمود: یکی از بدعت های شما شیعیان این هست که به قراون اعتقادی ندارید.

24:

علوی: نه، این شمایید که قراون را قبول ندارید و این یکی از بدعت های اهل سنت هست.

شاهد اون، این هست که می گویید: قراون را عثمان جمع آوری نمود.

از شما می پرسم آیا پیامبر نسبت به خطر پراکندگی قراون ناآگاه بود که قراون را جمع اوری نکرد تا اونکه عثمان آمد و بدین کار اقدام نمود.

به علاوه، چگونه قراون در وقت پیامبر جمع نشده بود در حالی که پیامبر به اصحاب و پیروان خود دستور ختم قراون را داده و فرموده هست: «هر که قراون را ختم کند برای او فلان مقدار اجر و ثواب هست»!

آیا ممکن هست به ختم قراون دستور دهند با اینکه پراکنده هست و هنوز جمع نشده هست؟!
آیا مسلمانان، با در اختیار نداشتن تمام قراون، در گمراهی بسر می بردند تا اینکه عثمان اونها را نجات داد؟
چون سخن بدینجا رسید ملک شاه رو به وزیر کرد و فرمود: آیا این فرموده علوی صحیح هست که اهل سنت معتقدند قراون را عثمان جمع آوری نمود؟
وزیر: مفسران و تاریخ نویسان این طور فرموده اند.

25:

علوی: ای پادشاه! بدان که شیعه معتقد هست قراون در وقت پیامبر به همین صورت که الان می بینید جمع آوری شد؛ نه حرفی از اون کم شد و نه حرفی به اون اضافه شد.

اما اهل سنت می گویند: در قراون، کم و زیاد شد و آیات ان جابجا گشت و پیامبر اون را جمع نکرد و عثمان پس از اونکه امیر شد و زمام امور را به دست گرفت، اقدام به جمع اوری اون کرد.

عباسی موقعيت را غنیمت شمرد و فرمود: ای پادشاه! شنیدی که این مرد، عثمان را خلیفه نمی داند و او را امیر می نامد؟
علوی بلافاصله جواب داد: آری، عثمان خلیفه نبود.
ملک شاه: چرا؟
علوی: چون شیعیان معتقدند که خلافت ابوبکر و عمر و عثمان باطل بوده هست.
ملک شاه با تعجب پرسید: برای چه؟
علوی: زیرا عثمان توسط شورای شش نفره ای به خلافت رسید که عمر اونها را انتخاب کرده بود.

البته همه اون شش نفر عثمان را انتخاب نکردند؛ بلکه دو یا سه نفر با انتخاب او موافق بودند.

پس مشروعیت خلافت عثمان از جانب عمر هست.

عمر هم با وصیت ابوبکر به خلافت رسید.

پی مشروعیت خلافت عمر به وصیت ابوبکر هست، و به خلافت رسیدن ابوبکر هم به واسطه انتخاب گروه اندکی بود که با شمشیر و زورگویی بدین عمل اقدام کردند.

پی مشروعیت خلافت ابوبکر هم به اسلحه و وزر بود؛ به همین جهت عمر درباره او فرموده هست؛ «کانت بیعه الناس لأبی بکر فلته من فلتات الجاهلیه وقی الله المسلمین شرها فمن عاد الیها فاقتلوه؛ بیعت امت با ابوبکر لغزشی از لغزش های جاهلیت بود که خداوند، مسلمانان را از شر اون حفظ نمود.

پس هر که دوباره به این روش روی آورد، او را به قتل رسانید».

خود ابوبکر نیز می فرمود: « اقیلونی فلست بخیرکم و علی فیکم؛ مرا رها کنید! اونگاه که علی در بین شماست من بهترین شما نیستم».

بنابراین شیعیان معتقدند که خلافت اون سه نفر از پايه باطل هست.

ملک شاه رو به وزیر کرد و فرمود: سخنانی که علوی از ابوبکر و عمر نقل کرد، صحیح هست؟
وزیر: آری، مورخان اینگونه ذکر کرده اند.

26:

ملک شاه: پس چرا ما اون سه نفر را محترم می شماریم؟
وزیر: به خاطر پیروی از نیاکانمان.
علوی به شاه فرمود: از وزیر بپرس که: آیا حق سزاوار پیروی هست یا نیاکان؟ آیا پیروی از گذشتگان و ضدیت با حق، مشمول این فرموده خدای تعالی نیست: «انا وجونا أبائنا علی امه و انا علی آثارهم مقتدرون؛ ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و از پی ایشان می رویم».
ملک شاه رو به علوی کرد و فرمود: اگر اون سه نفر خلیفه پیامبر نیستند، پس خلیفه پیامبر خدا کیست؟
علوی: جانشین پیامبر(ص) ، امام علی(ع) هست.


ملک شاه: به چه دلیل او جانشین پیامبر هست؟
علوی: زیرا پیامبر او را، به عنوان جانشین خود برگزیده و در موارد زیادی، او را به جانشینی خود معرفی کرده هست؛ از جمله هنگامی که امت را در منطقه ای بین مکه و مدینه که به اون غدیر خم می فرمودند، جمع نمود و دست علی را بالا برد و خطاب به مسلمانان فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره و اخذل من خذله؛ هر که من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست.

خداوندا! دوستداران او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار و یاری نمايندگان او را یاری فرما و کسانی که او را واگذارند، واگذار!»

اونگاه از جایگاه خود پایین آمد و به مسلمانان که یکصدو بیست هزار تن بودند، فرمود: »سلمو علی علی بامره المومنین؛ با عنوان امیر مومنان، به علی سلام کنید».

مسلمانان یکی پس از دیگری نزد علی می آمدند و می فرمودند: السلام علیک یا امیر المومنین .

ابوبکر و عمر هم آمدند و به همان صورت بر اون حضرت سلام دادند.

عمر فرمود: سلام بر تو ای امیر مومنان! آفرین، آفرین بر تو ای فرزند ابوطالب! اکنون تو مولای من و همه مردان و زنان مومن گشتی.

بنابراین جانشین شرعی پیامبر(ص) ، علی ابن ابیطالب هست.
سخن که بدینجا رسید، ملک شاه به وزیر فرمود: آیا انچه علوی در مورد جانشین پیامبر می گوید، صحیح هست؟
وزیر: آری، مورخان و مفسران چنین ذکر کرده اند.
ملک شاه دستور داد که سخن را در این موضوع به پایان برند و به موضوع دیگری بپردازند.
* عباسی باعث تحریف قراون را مطرح کرد و به علوی فرمود: شیعیان قائل به تحریف قراون می باشند.
علویک اینگونه نیست؛ بلکه نزد شما اهل سنت چنین مشهور هست که قراون، تحریف و در اون کم و زیاد شده هست.
عباسی: این دروغی آشکار هست .


علوی: مگر شما در کتابهایتان روایت نکرده اید که آیاتی درباره «غرانیق» بر پیامبر نازل شد و سپس اون آیات نسخ و از قراون حذف گردید؟
سخن علوی بر ملک شاه گران آمد و از وزیر پرسید: آیا اونچه علوی ادعا می کند، صحیح هست؟
وزیر: آری، مفسران اینگونه ذکر کرده اند.

27:

ملک شاه: پس چگونه می توان به قراون تحریف شده اعتماد نمود؟
علوی به سخن آمد و فرمود: ای پادشاه! ما بدین سخن معتقد نیستیم و این فرموده اهل سنت هست.

بنابراین، قراون نزد ما قابل اعتماد هست؛ اما به اعتقاد اهل سنت نمی توان بر اون اعتماد کرد.

عباسی به علوی فرمود: روایاتی در کتابهای حدیث شما در این باب وجود دارد و برخی از علمایتان نیز قائل به تحریف شده اند.
علوی: نخست اینکه احادیثی از این دست در کتابهای ما، کم هست.
دوم اینکه این احادیث، ساخته و پرداخته دشمنان شیعه هست تا چهره شیعه را زشت جلوه دهند و شهرت نیک اونها را خدشه دار نمايند.
سوم اینکه سندهای این احادیث ضعیف هست و راویان اونها مورد وثوق و اطمینان نیستند.

و اونچه از بعضی از علما نقل شده، قابل اعتنا نیست و علماب بزرگ و مورد اعتماد ما، قائل به تحریف نمی باشند و فرمودارشان همانند فرمودار شما اهل سنت نیست که می گویید خداوند آیاتی را در ستایش بت ها نازل نمود و نعوذ بالله فرمود:

«تلک الغرانیق العلی منها الشفاعه ترجی؛ اونها بت های بلند مرتبه ای هستند که از اونها امید شفاعت می رود».
ملک شاه که از سخنان اون دو، حقیقت را فهمید، فرمود: این بحث را واگذارید و به موضوع دیگری بپردازید.
* علوی رو به عباسی کرد و فرمود: اهل سنت چیزهایی را به خدا نسبت می دهند که شایسته عظمت اوست؟
عباسی: مثل چه؟
علوی: مثلاً اونها می گویند: خدا جسم هست و همانند انسان می خندد و می گرید و دارای دست، پا، چشم و ...

هست و روز قیامت، پای خود را در آتش فرو می برد (تا امت را فشار دهد و جا برای دیگران باز شود) و بر الاغ خود سوار شده ، از آسمانها به آسمان دنیا فرود آید.

عباسی: این سخنان چه اشکالی دارد؟ قراون نیز به صراحت می گوید: پروردگارت آمد.

روزی که ساق پاها برهنه می گردد، دست خدا بالای دست اونهاست.

در احادیث هم آمده که خدا پای خود را داخل آتش فرو می برد.

علوی: اونچه در باب جسم بودن خدا در احادیث و روایات آمده، نزد ما باطل هست و دروغ و افتراء.

زیرا ابوهویره و امثال او بر پیامبر دروغ می بستند و این کار بجایی رسید که ابوهویره را از نقل حدیث منع نمود.

وق ملک شاه این سخن را شنید تعجب کرد و از وزیر پرسید: آیا صحیح هست که عمر از نقل حدیث توسط ابوهویره ممانعت بعمل آورده هست؟
وزیر: آری! اونگونه که در تواریخ آمده هست او را از نقل حدیث منع نمود.
ملک شاه: در این صورت، چگونه به احادیث ابوهویره اعتماد کنیم؟
وزیر: علما به احادیث او اعتماد کرده اند.

28:

ملک شاه: در اینصورت، باید علما از عمر عالم تر باشند، چون عمر، ابوهویره را بخاطر دروغ بستن بر پیامبر، از حدیث فرمودن منع کرد، اما علما به احادیث دروغ او عمل می نمایند.
در اینجا، عباسی، روبه علوی کرد و فرمود: فرض کن حدیث هایی که در این زمینه رسیده ، صحیح نباشد، با آیات قراون که قطعی هست چه می کنی؟
علوی: قراون دارای آیات محکم(صریح و روشن) و مشابه (قابل تأویل) هست.

آیات محکم {به تعبیر قراون} اصل و پايه قراون می باشند{که آیات دیگر به اونها برگردانیده و با اونها تبیین می شود} همچنین، آیات قراون، ظاهر و باطن دارد.

بنابراین، از ظاهر آیات محکم پیروی می کنیم.

اما متشابهات را طبق قواعد بلاغت، بر مجاز، کنایه یا تقدیر حمل می کنیم.

در غیر اینصورت، معنای اون نه عقلاً و نه شرعاً صحیح نیست.

برای نمونه ، اگر «و جاء ربک» را طبق ظاهرش معنی کنی، با عقل و شرع مخالفت کرده ای ؛ چون عقل و شرع می گویند؛ که خداوند در همه مکانها وجود دارد و هیچ مکانی از او خالی نیست؛ در حالی که ظاهر آیه، جسم بودن خداوند را می رساند و هر جسمی هم مکانی دارد.

در اینصورت، اگر خداوند در آسمان باشد زمین از او خالی هست و اگر در زمین باشد، آسمان از او خالی هست.

و این سخن، از دید عقل و شرع نادرست هست.

عباسی در مقابل این منطق رسا، درمانده گردید؛ به ناچار فرمود: من این سخن را قبول ندارم و بر ما لازم هست که ظاهر آیات قراون را مورد عمل برنامه دهیم.
علویک پس با آیات متشابه چه می کنی؟ علاوه براون، تو نمی توانی ظاهر همه آیات قراون را بپذیری؛ چون لازمه اون، این هست که رفیق تو، شیخ احمد عثمان، که پهلویت نشسته هست(شیخ احمد عثمان، یکی از علمای اهل سنت و نابینا بود) از اهل آتش باشد.
عباسی: چرا؟
علوی: زیرا خدای تعالی فرمود: کسی که در این جهان، کور باشد ، در آخرت نیز کور و گمراه تر هست.

از اونجا که شیخ احمد در این دنیا، کور و نابیناست در آخرت هم کور و گمراه خواهد بود .

سپس رو به شیخ احمد کرد و فرمود: شیخ احمد! آیا این مطلب را می پذیری؟

شیخ احمد با خشم فرمود: هرگز، هرگز! منظور از کور در آیه، منحرف از راه حق و گمراه هست نه نابینا.
علوی: اکنون ثابت شد که انسان نمی تواند تمام ظواهر قراون را بپذیرد.


در این موقع، جدال و بحث درباره ظواهر قراون شدت یافت و عباسی در مقابل دلیل های محکم علوی، از جواب فروماند و ملک شاه که حقیقت را فهمید، فرمود: این مطلب را واگذارید و به موضوع دیگری بپردازید.
* علوی بحث جبر را پیش کشید و به عباسی فرمود: یکی از انحرافها و معتقدات باطل شما اهل سنت اینست که می گویید: خدا امت را بر انجام گناهان و محرمات مجبور می کند و سپس اونها را عقاب می نماید.
عباسی : این مطلب صحیح هست؛ چون خدا در قراون می گوید: «من یضل الله؛ هرکه را که خدا گمراه کند» و نیز «طبع الله علی قلوبهم؛ خدا بر دلهای اونان مهر زد».
علوی: اما اینکه می گویی در قراون هست، جوابش اینست که قراون، مجاز و کنایه دارد که باید اونها را شناخت و طبق اون، آیه را معنی کرد.

بنابراین، منظور از ضلالت، این هست که خدا انسان شقی را به حال خود وا می گذارد تا به گمراهی گراید و این فرموده مثل این جمله هست که می گوییم: «حکومت امت را فاسد کرد».

معنای این جمله این هست که اونها را به حال خود رها نموده و توجهی به اونها ننمود.

این جواب اول.

دوم اینکه: مگر این سخن خدا را نشنیده ای که می فرماید: «ان الله لایامر بالفحشاء؛ خدا به فحشاأ امر نمی نماید».


و نیز «انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً؛ ما را هرا به او نشان دادیم، یا شاکر خواهد بود یا ناسپاس.


و « هدیناه النجدین؛ هر دو راه خیر و شر را به او نمودیم»
{بنابراین ، با بودن این آیات روشن، باید اون آیات رابه گونه ای معنی کنیم که با اینها منافات نداشته باشد}
سوم اینکه: عقلاً جایز نیست که خداوند، امت را وادار به معصیت نماید و سپس اونها را بخاطر اون معصیت، مجازات نماید.


این عمل از امتان عادی بعید هست؛ پس چگونه از خداوند عادل متعال چنین عملی سر می زند.

او منزه و بسی برتر هست از اونچه مشرکان و ستمگران گویند.

29:


ملک شاه به سخن آمد .

فرمود: هرگز، هرگز! امکان ندارد که خداوند انسان، را بر معصیتی مجبور بنماید و اونگاه او را مجازات کند.

این عین ظلم هست و خداوند از ظلم و فساد منزه هست.

و خدا هرگز به بندگان خود ستم نمی کند.

اما من گمان نمی کنم که اهل سنت، به فرموده های عباسی ملتزم باشند.

اونگاه رو به وزیر کرد و پرسید: آیا اهل سنت، بدین فرموده ها معتقد می باشند؟

وزیر: آری، مشهور بین اهل سنت همین هست.
ملک شاه: چگونه قائل به چیزی هستند که مخالف عقل هست؟
وزیر: اونها دارای توجیه و هستدلال می باشند.
ملک شاه: هر چه توجیه و هستدلال نمايند نا معقول هست و من چیزی جز رأی علوی را قبول ندارم که می گوید: خداوند کسی را به کفر و گناه مجبور نمی کند.
علوی بحث دیگری را پیش کشید و به عباسی فرمود: اهل سنت می گویند که رسول خدا(ص) در نبوت خود شک داشت.


عباسی: این دروغ آشکار هست.
علوی: مگر شما در کتاب هایتان روایت نکرده اید که پیامبر فرمود: «هیچ گاه، جبرئیل برای آمدن نزد من تأخیر نکرد مگر اینکه گمان بردم بر عمربن خطاب نازل شده هست».
با اینکه می دانیم آیات بسیاری دلالت دارد که خداوند از پیامبرش محمد(ص) بر نبوتش پیمان گرفته هست.


ملک شاه که از شنیدن این حدیث در شفرمود شد، رو به وزیر کرد و فرمود: آیا این فرموده علوی که این حدیث در کتابهای اهل سنت وجود دارد، صحیح هست؟
وزیر: آری، در بعضی از کتابها وجود دارد.
ملک شاه: این عین کفر هست.
علوی مطالب دیگری را مطرح کرد و به عباسی فرمود: اهل سنت در کتابهای خود، نقل کرده اند که پیامبر(ص) عایشه را بر شانه های خود نشانده بود تا با تماشای طبل زنان و شیپورزنان تفریح نماید.

آیا این مطالب شایسته مقام پیامبر و جایگاه والای اوست؟

عباسی: اینها ضرری ندارد.
علوی: آیا تو که مردی عادی هستی چنین می کنی؟ آیا حاضر هستی همسرت را بر شانه هایت بنشانی تا به تماشای مطربها و طبل زنان بپردازد و از اون لذت ببرد؟
ملک شاه: کسی که در پایین ترین مرتبه حیا و غیرت باشد بدین عمل راضی نمی گردد تا چه رسد به پیامبر که الگوی حیا و غیرت و ایمان هست.

آیا صحیح هست که این مطلب در کتابهای اهل سنت وجود دارد؟

وزیر: آری، در بعضی از کتابها وجود دارد.
ملک شاه: چگونه به پیامبری ایمان داشته باشیم که خود در نبوتش شک دارد؟
عباسی: این روایت را باید تأویل و توجیه نمود.
علوی: آیا این روایت قابل تأویل و توجیه هست؟ ای پادشاه، آیا متوجه شدی که اهل سنت، به این مطالب باطل و خرافات معتقد می باشند.
عباسی: منظور تو از مطالب باطل و خرافی چیست؟
علوی: قبلاً فرمودم که شما می گویید:
1.

خدا همانند انسان، دارای پا، دست، حرکت و سکون هست.

2.

قراون، تحریف و کم و زیاد شده هست.

3.

رسول خدا عملی را انجام می دهد که حتی امت عادی هم انجام نمی دهند، از قبیل نشانیدن عایشه بر شانه هایش.

4.

پیامبر در نبوت خود شک می کرد.

5.

کسانی که پیش از علی بن ابیطالب(ع) به حکومت رسیدند، برای اثبات حکومت خود، به شمشیر و زور متکی بودند و مشروعیتی ندارند.

6.

کتابهایتان از ابوهویره و امثال او از جعل نمايندگان و سازندگان حدیث، روایت نقل کرده اند.

30:

ملک شاه: این موضوع را واگذارید، و به مطلب دیگری بپردازید.
* علوی بحث دیگری را پیش کشید و فرمود: همچنین اهل سنت مطالبی را به پیامبر نسبت می دهند که حتی انسان عادی اون را انجام نمی دهد.
عباسی: مثل چه؟
علوی: مثلاً می گویند سوره «عبس وتولی» درباره پیامبر نازل گردید.
عباسی: چه اشکالی دارد؟
علوی: اشکالش این هست که با آیات دیگر سازگاری ندارد؛ چرا که خدای تعالی می فرماید: و تو دارای اخلاقی والا و برجسته هستی.

و تو را جز رحمت برای جهانیان نفرستادیم.

آیا عاقلانه هست پیامبر که خداوند او را به ایجاد عظیم و رحمت عالمیان توصیف می کند، به اون مومن نابینا اون برخورد غیر انسانی را اجرا کند؟

ملک شاه: عاقلانه نیست که این عمل از پیامبر انسانیت و نبی رحمت سر زند.

ولی ای علوی این سو ره درباره چه کسی نازل شد؟

علوی: در احادیث صحیح خاندان پیامبر (که قراون در بیوت اونها نازل شده) آمده که این سوره درباره عثمان بن عفاتن نازل شد.

بدین صورت که ابن ام مکتوم که فردی نابینا بود، بر عثمان وارد شد و او روی خود را از او گردانید و پشتش را به وی کرد.

به دنبال این عمل آیات فوق نازل شد که روی ترش داشت و پشت گردانید وقتی که نابینایی نزد او آمد.
در این هنگام سید جمال الدین، یکی از دانشمندان شیعه که در جلسه حاضر بود، وارد فرمودگو شد و فراخوان نمود: درباره این سوره برای من جریانی اتفاق افتاد و اون این بود که علمای مسیحی، به من فرمود: پیامبر ما حضرت عیسی، از پیامیبر شما محمد، افضل هست .

فرمودم: برای چه؟

فرمود: زیرا پیامبر شما دارای اخلاق بدی بود، او در مقابل افراد نابینا ، چهره در هم می کشید و به اونها پشت می کرد؛ در حالی که پیامبر ما حضرت عیسی دارای اخلاق نیکو بود و مبتلایان به خوره و پیسی را شفا می داد.

فرمودم: ای مسیحی، ما شیعیان معتقدیم که این سوره درباره عثمان بن عفان نازل شده و نه پیامبر (ص) و پیامبر ما حضرت محمد(ص) دارای اخلاق نیک و خصلت های پسندیده بود و خداوند درباره اش فرمود: و انک لعلی ایجاد عظیم

و نیز فرمود: ما ارسلناک الا رحمه للعالمین
عالم مسیحی فرمود: اون مطلب را از یکی از سخنرانان مسجد بغداد شنیدم.


علوی در دنباله سخن سید جما الدین اضافه کرد: نزد ما چنین مشهور هست که بعضی از راویان ناسالم و دین فروش، این قصه را به پیامبر نسبت داده تا عثمان را از اون تبرئه نمایند.

شفرمودا! اینها به خدا و پیامبرش دروغ بستند تا خلفا و سردمداران خود راپاک نمایند.

ملک شاه: این مطلب را رها کنید و به موضوع دیگری بپردازید.

31:

عباسی با طرح مطلب دیگری ، به علوی فرمود: شیعیان، ایمان خلفای سه گانه را انکار می نمايند و این مطلب صحیح نیست؛ زیرا اگر اونها مومن نبودند چگونه پیامبر به دامادی اونها در آمد؟!
علوی : شیعه معتقد هست که اون سه نفر ، با قلب و باطن خود ایمان نیاورده بودند، هر چند در ظاهر و به زبان، اسلام را قبول کرده بودند .

پیامبر عظیم الشأن هم، اسلام هر کسی را که شهادتین می فرمود قبول می نمود ولو اونکه منافق بود و با اونها همانند مسلمانان رفتار می نمود، پس نسبت دامادی بین اونها و پیامبر، از همین باب هست.

عباسی: دلیل بر عدم ایمان ابوبکر چیست؟
علوی: ادله قطعی بر این مطلب بسیار هست.

از جمله اینکه او در موارد بسیاری به پیامبر خیانت ورزید.

یکی در جریان لشکر اسامه هست که از دستور پیامبر سرپیچی کرد؛ در حالیکه قراون ، ایمان افرادی را که با پیامبر مخالفت نموده اند، نفی نموده هست، خداوند تعالی می فرماید: به پروردگارت سوگند، که اونها ایمان نمی آورند.

مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داوری طلبند؛ سپس از حکمی که کرده ایم، در دلهایشان احساس ناراحتی ننمايند و کاملاً تسلیم باشند.

ابوبکر از دستور پیامبر سرپیچی کرد و با فرمان او مخالفت نمود، پس آیه ای که ایمان مخالفان را نفی می کند، شامل حال اوست.
علاوه بر اون ، پیامبر خدا (ص) کسانی را که از سپاه اسامه تخلف ورزیده اند، لعنت نمود و قبلاً فرمودیم که ابوبکر در سپاه اسامه، تخلف نمود.

حال ، آیا پیامبر خدا مومن را لعنت می نماید؟

قطعاً نه.


کلام علوی که به اینجا رسید، ملک شاه فرمود: در اینصورت، فرموده علوی که او ایمان نداشت، صحیح هست.


وزیر: اهل سنت برای سرپیچی او، توجیهاتی دارند.


ملک شاه: آیا توجیه، حرمت سرپیچی از دستور پیامبر را برطرف می سازد؟
اگر باب توجیه را باز کنیم، هر مجرمی برای جرایم، و گناهان خود توجیهاتی خواهد آورد.

سارق آورد: چون فقیر بودم، دزدی کردم.

شرابخوار می گوید؛ چون بسیار مغموم بودم، شراب خوردم.

و زناکار می گوید...

و در اینصورت، نظم اجتماع بهم می خورد و امت بر گناهان جری می شوند.

نه...نه...توجیهات به درد ما نمی خورد.

در اینجا صورت عباسی سرخ شد و متحیر ماند که چه بگوید و بالاخره با لکنت زبان فرمود: دلیل بر عدم ایمان عمر چیست؟

32:

علوی: دلایل بی ایمانی عمر بسیار هست.

یکی اینکه خود او تصریح بر عدم ایمان خود کرده هست.

عباسی: در کجا ؟

علوی: اونجا که فرمود: «هیچ گاه مانند روز حدیبیه در نبوت محمد(ص) شک نکردم این سخن وی دلالت دارد که او ، دائماً در نبوت محمد(ص) شک وتردید داشته هست و شک او در روز حدیبیه بیشتر و عمیق تر و بزرگ تر از مواقع دیگر، بوده هست.

در اینصورت ای عباسی تو را به خدا سوگند! به من بگو آیا کسی که همیشه در نبوت پیامبر(ص) شک دارد، مومن شمرده می شود؟

عباسی ساکت ماند و از خجالت سر خود را به زیر افکند.

و در این موقع ملک شاه رو به وزیر کرد و پرسید: آیا سخن علوی صحیح هست که عمر چنین فرموده هست؟

وزیر: راویان اینگونه ذکر کرده اند.


ملک شاه: عجیب هست! ...جداً عجیب هست! من عمر از سبقت گیرندگان به اسلام می شامت و ایمان او را، ایمانی نمونه می دانستم ، اما اکنون روشن شد که در اصل ایمان او شک و شبهه وجود دارد.
عباسی که می دید شاه سخنان علوی تأثیر پذیرفته، فراخوان نمود: شتاب نکن ای پادشاه و بر عقیده خود هستوار باش و سخنان این علوی دروغگو تو را نفریبد!
ملک شاه روی خود را از عباسی گرداند و با ناراحتی فرمود: وزیر ما نظام الملک می گوید: علوی در فرمودار خود، صادق هست و سخن عمر در کتابها آمده هست و این ابله می گوید: او دروغگو هست.

آیا این عین عناد و دشمنی نیست؟ سکوتی هولناک بر مجلس سایه انداخت، ملک شاه به خشم آمد و از سخنان عباسی، آرامش و برنامه از دست داد، عباسی و دیگر علمای اهل سنت هم، سر به زیر افکندند، وزیر هم در سکوت فرو رفت.

تنها علوی سرفرازانه، به چهره پادشاه می نگریست تا نتیجه را ببیند! لحظات سختی بر عباسی گذشت.

از شدت خجالت ، آرزو می کرد زمین دهان باز کند و او را ببلعد یا ملک الموت جانش را بگیرد.

چه اینکه بطلان مذهب او و خرافه بودن اعتقادش در برابر پادشاه و وزیر و دیگر علما و سران آشکار گشته بود.

اما...

چه کند؟

پادشاه برای پرسش و جواب و شناخت حق، از باطل از او دعوت بعمل آورده بود .

از همین رو، نیروی خود را جمع نمود و سرش را بالا آورد و فرمود: ای علوی! چگونه می گویی که عثمان ایمان قلبی نداشت در حالیکه پیامبر دو دختر خود؛ رغیه و ام الکلثوم را به ازدواج او درآورده بود؟

علوی: دلایل بی ایمانی او بسیار هست و کافی هست به این موارد اشاره کند؛ مسلمانانی که صحابه نیز در میان اونها بودند، علیه او اجتماع کردند و او را کشتند و شما خود روایت کرده اید که پیامبر فرمود: امت من بر خطا اجتماع نمی نمايند.

پس آیا مسلمانانی که صحابه در میان اونها بوده اند بر قتل شخص مومن اجتماع می نمايند؟

دیگر اینکه عایشه او را به یود تشبیه و مانند می کرد و به قتلش فرمان می داد و می فرمود: نعثل_که اسم مردی یهودی بود را بکشید که به تحقیق کافر گشته هست! نعثل- را بکشید ! خدا او را بکشد! دور باد نعثل از رحمت خدا و هلاک باد.

33:

همچنین عثمان، عبدالله بن مسعود، صحابی بزرگوار پیامبر را به حدی کتک زد که دچار بیماری فتق شد و بستری گردید تا از دنیا رفت.

نیز عثمان، ابوذر غفاری صحابی والامقام پیامبر را که اون حضرت درباره اش فرمود: «آسمان سایه نیفکنده و زمین در بر نگرفته هست .

کسی را که راستگوتر از ابوذر باشد» تبعید نمود .

او را یک یا دو مرتبه از مدینه به شام فرستاد و سپس به ربذه- که منطقه خشک و بی آب و علفی بین مکه و مدینه بود، تبعید نمود، تا اینکه ابوذر از تشنگی و گرسنگی در اونجا از دنیا رفت و در همان وقت بیت المال در اختیار عثمان بود و اموال را بین خویشاوندان اموی و مروانی خود تقسیم می نمود.

ملک شاه رو به وزیر کرد و پرسید: آیا علوی در فرمودار خود صادق هست؟

وزیر: این قضایا را مورخان آورده اند.


ملک شاه: پس چگونه مسلمانان او راب ه عنوان خلیفه برگزیده اند؟
وزیر: عثمان توسط شورا به خلافت انتخاب گردید.

علوی از کلام وزیر برآشفت و فرمود: در جواب شتاب نکن ای وزیر، و چیزی که صحیح نیست مگو!

ملک شاه با تعجب پرسید: ای علوی، چه می گویی؟
علوی: وزریر در سخن خود به خطا رفت.

عثمان به حکومت نرسید.

مگر به وصیت عمر و انتخاب تنها سه نفر منافق که عبارت بودند از طلحه، سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف.

آیا این سه منافق آرای تمام مسلمانان را منعکس می کردند؟

همچنین کتب تاریخ آورده اند که این سه نفر هم وقتی دیدند عثمان طغیان می کند، و حرمت اصحاب رسول خدا را نگه نمی دارد و در امور مسلمانان با کعب الحبار یهودی مشورت می نماید و اموال مسلمانان را میان بنی مروان تقسیم می نماید، از او بر گشتم و مرا به کشتن عثمان تهدید نمودند.


ملک شاه به وزیر فرمود: آیا سخنان علوی صحیح هست؟
وزیر: آری مورخان چنین آورده اند.
ملک شاه: پس چگونه فرمودید که او بواسطه شورا به خلافت رسید؟
وزیر: منظور من از شورا ، شور کردن همان سه نفر بود!
ملک شاه: آیا انتخاب این سه نفر، شورا نامیده می شود.


وزیر: پیامبر به اون سه نفر، بشارت بهشت داده بود.

علوی با شنیدن این سخن از وزیر برآشفت و فرمود؛ استقامت کن ای وزیر.

اونچه صحیح نیست بر زبان نیاور.

دروغ و افترای بر رسول خدا(ص) می باشد.

عباسی: چگونه این روایت را دروغ می شمرید در حالیکه راویان موثق اونرا نقل نکرده اند.

34:

علوی: دلایل بسیاری بر دروغ بودن این روایت و باطل بودن اون وجود دارد که من سه دلیل را ذکر می کنم؛ اول: چگونه پیامبر به طلحه که او را اذیت نموده هست، بشارت می دهد؟ چنانچه که برخی از مفسران و مورخان آورده اند که طلحه فرمود: هرگاه پیامبر از دنیا برود، با همسران او ازدواج می کنیم.

یا فرمود: با عایشه ازدواج می کنم.

پس این سخن به گوش پیامبر رسید و از اون رنجیده خاطر و ناراحت گردید.

و خداوند این آیه را نازل فرمود:

« و ماکان لکن ان توذوا رسول الله و لا ان تنکحو ازواجه من بعده ابداً ان ذلکم کان عظیما: و شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید و همسرانش را پس از او به همسری گیرید که این کار نزد خدا همواره گناهی بزرگ هست».
دوم : طلحه و زبیر با علی ابن ابیطالب جنگیدند، در حالیکه پیامبر خدا(ص) در حق علی(ع) فرمود: ای علی! جنگ تو ، جنگ من و صلح تو ، صلح من هست.
و نیز فرمود: هرکسی از علی اطاعت کند، مرا اطاعت نموده و هرکسی نافرمانیش کند، مرا نافرمانی کرده هست.
و نیز فرمود: علی با قراون هست و قراون با علی.

اون دو هیچ گاه از هم جدا نشوند، تا سر حوض کوثر بر من وارد شوند.

و نیز فرمود: علی با حق هست و حق با علی، هر کجا علی بچرخد حق با او بچرخد (علی حق مدار و مدار حق هست).
بنابر این، آیا کسی که پیامبر را عصیان کرده و با او جنگیده، در بهشت هست؟ آیا جنگ نماينده، با حق و قراون، مومن هست؟
سوم: طلحه و زبیر در قتل عثمان شرکت داشتند، آیا ممکن هست عثمان و طلحه و زبیر همگی در بهشت باشند با اینکه برخی از اونها با بعضی دیگر جنگید؟ و پیامبر (ص) در حدیثی فرمود: «القاتل و المقتول کلاهما فی النار؛ قاتل و مقتول هر دو در آتش می باشند».
ملک شاه متعجبانه از وزیر پرسید: آیا تمام سخنان علوی صحیح هست؟
در اینجا وزیر ساکت شد و چیزی نفرمود.
عباسی و همراهانش هم ساکت شدند و چیزی بر زبان نیاوردند.

چه بگویند؟ آیا حق را بگویند؟ مگر شیطان اجازه می دهد که اونها به حق اعتراف نمايند؟ آیا نفس اماره راضی می شودکه در برابر حقیقت و واقعیت خاضع شود؟ آیا گمان می بری اعتراف به حق کار آسان و راحتی هست؟

هرگز! جداً کار مشکلی هست ! چرا که لازمش پایمال کردن تعصبات جاهلانه و مخالفت با هواهای نفسانی هست در حالیکه امت جز مومنان که بسیار اندکند، پیروان هوی و هوس و امور باطلند.

35:

...علوی سکوت را شکست و فرمود: ای پادشاه! وزیر، عباسی و همه علمای اهل سنت، به درستی فرمودار و حقانیت سخنان من آگاهند و اگر سخنان مرا انکار نمايند، بدون شک، دانشمندانی در بغداد هستند که بر صداقت، درستی و حقانیت سخنان من گواهی می دهند و در کتابخانه مدرسه کتابهایی وجود دارد که بدرستی فرمودار من شهادت می دهد ...پس اگر اینها به درستی سخنان من اعتراف نمایند که چه بهتر، در غیر اینصورت همین الان آماده هستم که کتابها و و مصادر و شهود را حاضر نمایم.


ملک شاه رو به وزیر کرد و پرسید: آیا سخن علوی که می گوید کتابها و مصادر، به درستی فرمودار و صداقت سخن او تصریح دارند، صحیح هست؟!
وزیر: آری! سخنان او صحیح هست.


ملک شاه: پس چرا در ابتدا سکوت نمودی؟
وزیر: زیرا من دوست ندارم که در اصحاب پیامبر خدا طعن زنم و بر اونها ایراد گیرم!
علوی سخن وزیر را رد کرد و فرمود: عجیب هست! تو دوست نداری به اونها ایراد گیری؟ درحالیکه رسول خدا و رسول او از اون کراهت ندارند.

خدای تعالی بعضی از صحابه را به عنوان منافق معرفی کرده و به پیامبرش دستور داده با اونها جنگ نماید.

چنانکه با کفار می جنگد و پیامبر هم شخصاً بعضی از اصحاب خود را لعن نمود.


وزبر: ای علوی، مگر این سخن علما راز نشنیده ای که (همه اصحاب پیامبر عادل می باشند)؟
علوی: این سخن را شنیده ام؛ اما می دانم که دروغ و افترا هست.
زیرا چگونه ممکن هست همه اصحاب پیامبر عادل باشند درحالیکه برخی را خداوند و برخی دیگر را پیامبر لعنت نموده هست و برخی اصحاب، برخی دیگر را لعنت کرده اند و گروهی از اونها با گروهی دیگر جنگیده اند و بعضی از ایشان برخی دیجگر را ناسزا فرموده و جمعی از اونها ، جمعی دیگر را به قتل رسانیده اند.
در اینجا عباسی که همه درها را به روی خود بسته دید، از در دیگری وارد شد وفرمود: پادشاها! به این علوی بگو! اگر خلفا ایمان نداشتند، چگونه مسلمانان اونها را به عنوان خلیفه برگزیده اند و به ایشان اقتدا کرده اند؟
علوی در جواب سخن عباسی فرمود: نخست اینکه: همه مسلمانان اونها را به خلافت نپذیرفته اند.

و تنها اهل سنت اونها را قبول دارند.

دوم اینکه؛ کسانی که به خلافت اونها اعتقاد دارند، دو گروهند: 1.

جاهل 2.

معاند.

اما افراد جاهل، حقیقت و واقعیت اونها را نمی شناسند و عیبهای اونها را نمی دانند و حتی اونها را امتانی پاک و مومن می پندارند.

{بنابراین، اعتقاد ایشان به خلافت اونها، فایده ای ندارد؛ چراکه از علم سرچشمه نمی گیرد} .

و افراد معاند هم تا وقتی که بر عناد و لجاجت اصرار می ورزند، دلیلو برهان به حال اونها سودی ندارد.

خدای تعالی می فرماید: هر نشانه و معجزه ای را ببیند به اون ایمان نمی آورند.

همچنین می فرماید: برای اونان تفاوتی نمی کند که اونان را (از عذاب الهی) بترسانی یا نترسانی، ایمان نخواهند آورد.


36:

سوم اینکه: کسانی که انها را به عنوان خلیفه برگزیدند، در انتخاب خود خطا کردند همانگونه که مسیحیان در اعتقاد خود که مسیح را پسر خدا دانستند و فرمودند: المسیح ابن الله و نیز یهودیان که عزیر را پسر خدا پنداشتند، و فرمودند: عزیر ابن الله، به خطا رفته اند .

انسان باید از خدا و رسول اطاعت کند و پیرو حق باشد؛ نه پیرو امت گرچه به خطا رفته باشند و به باطل گرویده باشند.

همچنان که خداوند می فرمایند: از خدا و پیامبرش، اطاعت نمایید!

ملک شاه که به حقیقت رسید، فرمود: این سخن را واگذارید و به موضوع دیگری بپردازید.

علوی به عباسی فرمود: یکی از دیگر از اشتباهات اهل سنت، اینست که علی ابن ابیطالب(ع) را رها کرده و پیرو سخن گذشتگان خود شدند.


عباسی: چرا این کار اشتباه می باشد؟
علوی: چون پیامبر ، علی (ع) را برای جانشینی خود تعیین کرده بود؛ نه اون سه نفر را .

اونگاه رو به شاه کرد و همچنين گفت : ای پادشاه، اگر کسی را برای جانشینی خود تعیین نمایی، آیا لازم هست که وزیران و دولت مردان از فرمان تو تبعیت نمایند یا اینکه می توانند جانشین تو را عزل و دیگری را به جانشینی تو تعیین نمايند؟

ملک شاه: البته لازم هست از کسی که من به جانشینی خود، تعیین کرده ام پیروی نمایم و فرمان مرا درباره او اطاعت نمايند.


علوی: شیعیان همین طور عمل کرده اند.

اونها پیرو خلیفه ای شده اند که پیامبر(ص) به دستور خدای متعال او را معین کرده هست و او علی ابن ابیطالب (ع) هست و غیر او را واگذاشته اند.


عباسی به دفاع از کرده ی اهل سنت پرداخت و فرمود: علی ابن ابیطالب شایسته خلافت نبود؛ چون سن او کم بود.

دیگر اینکه در جنگ ها بزرگان و دلیران عرب را کشته بود؛ لذا عرب، خلافت او را گردن نمی نهاد.

برخلافت او، ابوبکر عمر بسیاری داشت و در جنگ ها، کسی را نکشته بود!

علوی: ای پادشاه! شنیدی؟! عباسی می گوید: امت برای تعیین شخص صلاحیتدار از خدا و پیامبرش داناترند.

چون او سخن خدا و پیامبرش را در تعیین علی ابن ابیطالب(ع) نمی پذیرد؛ ولی سخن بعضی از امت را مبنی بر اصلح بودن ابی بکر قبول می نماید.

گویا خداوند دانا و حکیم، اصلح و افضل را نمی شناسد، که عده ای از امت جاهل بیایند و و اصلح را انتخاب نمايند.

مگر خدای متعال نفرمود: زن باایمان حق ندارد هنگامی که خداوند و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیار در برابر فرمان خدا داشته باشد، و هر کس خدا و رسولش را نافرمانی کند، به گمراهی آشکاری دچار شده هست؟!

و مگر خدای سبحان نفرموده: ای کسانی که ایمان آورده اید، چون خدا و پیامبر شما را به چیزی فر خوانند که به شما حیات می بخشد، اونان را اجابت کنید؟!
عباسی: هرگز! من نفرمودم که امت از خدا و رسول او داناترند.


علوی: در این صورت کلام تو دیگر جایی ندارد.

زیرا اگر خدا و پیامبر، شخصی را برای خلافت و امامت برگزیند، لازم هست از او پیروی کنی؛ چه امت او را بپسندند و چه نپسندند.


عباسی: شایستگی های علی ابن ابیطالب برای خلافت کم بود .


علوی: نخست اینکه : معنای سخن تو اینست که خداوند، علی ابن ابیطالب را بدرستی نمی شناخت و از کمی امتیازات او اطالاعی نداشت که او را به خلافت برگزید و این کفری آشکار هست.

37:

دوم اینکه واقعیت اینست که شرایط و ویژگی های خلافت و امامت بطور کامل در علی ابن ابیطالب(ع) جمع گشته بود، در حالیکه این امتیازات دردیگران اصلاً وجود نداشت.


عباسی: اون ویژگی ها چه بود؟
علوی: ویژگی ها و امتیازات علی(ع) بسیار هست، نخستین امتیازش این بود که از جانب خدا و پیامبرش(ص) برای خلافت تعیین شده بود .

دیگر اینکه در همه زمینه ها، از همه صحابه عالم تر و داناتر بود؛ چنانکه پیامبر درباره اش فرمود: افضاکم علی؛ آگاه ترین شما به امر قضاوت، علی هست.

و عمربن خطاب هم می گوید: اقضانا علی؛ داناترین ما در امر قضاوت، علی هست و همچنین پیامبر فرمود: من شهر علمم و علی دروازه اون؛ پس هر کس بخواهد به شهر علم و حکمت درآید ، باید از دروازه اون وارد شود و خود اون حضرت می فرماید: پیامبر خدا(ص) هزار باب علم را به من آموخت که از هر باب ، هزار باب دیگر فرا روی من گشوده شد.

بدیهی هست که عالم مقدم بر جاهل هست چنانکه خدا می فرماید: آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند برابرند؟

ویژگی سوم اینکه: اون حضرت از دیگران بی نیاز بود ، در احکام به دیگران رجوع نمی کرد؛ ولی دیگران محتاج ایشان بودند و در پیشامدها به او رجوع می کردند.

مگر ابوبکر نفرموده هست: مرا رها کنید که من بهترین شما نیستم؟ در حالیکه علی ابن ابیطالب در میان شماست.

مگر عمر بیش از هفتاد مرتبه نفرمود: لو لا علی بهلک عمر؛ اگر علی نبود عمر هلاک می گشت و : لا ابقانی الله لمعضله لست فیها یا ابالحسن؛ ای ابوالحسن خدا مرا برای مشکلی که تو برای حل اون حضور نداری، باقی نگذارد و : اونگاه که علی در مسجد حضور دارد سی دیگر حق ندارد فتوا دهد.

چهارمین امتیاز اینکه : علی ابن ابیطالب هیچ گاه خدا را معصیت ننمود و غیر خدا را نپرستید و در سراسر زندگی خود، برای بتها سجده نکرد؛ ولی اون سه نفر، خدا را عصیان و غیر او را پرستش و برای بتها هم سجده کرده بودند، و خدای تعالی می فرماید: لا ینال عهدی الظالمین؛ عهد و پیمان من به ظالمان نمی رسد .

بدیهی هست که گناهکار ظالم هست؛ پس شایسته رسیدن به عهد خدا، یعنی نبوت و خلافت نیست.

ویژگی پنجم علی ابن ابیطالب اینست که: فکری سلیم ، عقلی بزرگ و راهی درست و مستقیم داشت که از اسلام سرچشمه می گرفت؛ در حالیکه دیگران آرایی نادرست داشتند که از شیطان نشأت می گرفت، از همین رو ابوبکر می فرمود: «ان لی شیطاناً یعترینی؛ من شیطانی دارم که ملازم من هست و پیوسته به سراغم می آید» و عمر هم در جاهی زیادی با پیامبر مخالفت نمود.

عثمان نیز، فردی سست رأی و سست اراده بود که اطرافیان نابابش در او تأثیر و نفوذ داشتند؛ مانند وزغ بن وزغ (مروان بن حکم) که پیامبر، او نسلش را جز مومنان لعنت کرد و کعب الاحبار یهودی و ...


38:

ملک شاه که به شفرمود آمده بود، رو به وزیر کرد و پرسید: آیا درست هست که ابوبکر فرموده من شیطانی دارم که ملازم من هست و پیوسته مرا فرو می گیرد؟!
وزیر: این مطلب در کتابها وجود دارد.
ملک شاه : آیا صحیح هست که عمر با پیامبر مخالفت می کرد؟
وزیر: باید از علوی بپرسیم که منظورش از این سخن چه بود؟
علوی: علمای اهل سنت در کتابهای معتبر آورده اند که عمر در موارد زیادی، رأی پیامبر را نپذیرفت و با اون حضرت مخالفت نمود.

از جمله:

1.

وقتی که پیامبر می خواست بر جنازه ی عبدالله بن ابی نماز گذارد، عمر با تندی و درشتی با پیامبر اعتراض کرد بطوری که پیامبر از اون رفتار، رنجیده خاطر شد، در حالیکه خداوند می فرماید: کسانی که پیامبر خدا را آزار دهند عذاب دردناکی بر ایشان خواهد بود.


2.

اونگاه که پیامبر(ص) دستور داد بین عمره تمتع و حج تمتع فاصله و جدایی انداخته شود و اجازه داد که زن و شوهر بین عمره و حج، نزدیک هم آیند، عمر با عبارت زننده ای به پیامبر اعتراض نمود و فرمود: أنحرم و مذاکیرنا تقطر منیاً؟.

پیامبر در جوابش فرمود: هرگز به این حکم ایمان نخواهی آورد.

پیامبر با این جمله فهماند که که عمر از کسانی هست که به بعضی از احکام ایمان دارد و بعضی را انکار می کند.


3.

در مورد متعه زنان که هیچ گاه به اون ایمان نیاورد، و چون به خلافت رسید، فرمود: دو متعه در وقت رسول خدا، حلال بود.

من اونها را حرام می کنم و بر انجام اون مجازات می کنم.

در حالیکه خدای تعالی در قراون کریم می فرماید: و زنانی را که متعه می کنید واجب هست مهرشان را بپردازید .

مفسران فرموده اند: این آیه در مورد ازدواج موقت، نازل شد و مسلمانان هم تا وقت عمر بدان عمل می نمودند.

{ در نتیجه زنا از بین رفت و جز انسان شقی ، خود را بدان آلوده نمی ساخت} .

وقتی عمر اون را تحریم کرد زنا در بین امت رایج گردید.

عمر با این کار، حکم خدا و سنت پیامبر را تعطیل نمود و زنا و گناهان زشت را رواج داد و در نتیجه، مشمول این آیه گردید: و من لم یحکم بما انزل الله فأولئک هم الکافرون...الظالمون...الفاسق ون...؛ هر کس به موجب اونچه خداوند نازل فرموده، حکم نکند(و از پیش خود احکامی را ابداع و فراخوان کند) ، پس از کافران...

ستمکاران ...

و فتسقان می باشد.


4.

در صلح حدیبیه چنان که گذشت.

و دیگر مواردی که عمر با پیامبر خدا مخالفت می کرد و او را با درشتی سخنش آزار می داد.

ملک شاه : حقیقت اینست که من هم، ازدواج موقت را نمی پسسندم.


علوی: آیا قبول داری که این، که یک حکم شرعی اسلامی هست یا نه؟
ملک شاه: نه ، قبول ندارم.


علوی: پس معنای آیه فما هستمتعتم به منهن فآتوهن أجورهن و نیز معنای این فرموده عمر:«متعتان کانتا علی عهد رسول الله و أنا أحرمهما و أعاقب علیهما» چیست؟ آیا قول عمر بیانگر این نیست که متعه زنان در وقت پیامبر و ابوبکر و نیز بخشی از وقت خود عمر جایز و مورد عمل بوده هست تا اینکه عمر اونرا ممنوع و از اون جلوگیری کرد؟ علاوه بر اون، دلایل دیگری بر جواز اون وجود دارد .

ای پادشاه! عمر خودش متعه می کرد و عبدالله بن زبیر هم از متعه بوجود آمد.


ملک شاه که بین خواهش نفس و قبول دلیل درمانده بود، به وزیرش فرمود: نظام الملک! تو چه می گویی؟

39:

وزیر: دلایل علوی، صحیح و بدون ایراد هست؛ ولی چون عمر اونرا ممنوع کرده، بر ما لازم هست اونرا بپذیریم.
علوی که از سخن وزیر به شفرمود آمده بود، فرمود: پیروی کردن خدا و رسول سزاوارتر هست یا عمر؟ ای وزیر، مگر این آیات را نخوانده ای: «ما آتاکم الرسول فخذوه؛ اونچه را پیامبر برای شما آورد بدان عمل کنید».
و « اطیعو الرسول ؛ پیامبر را اطاعت کنید» و «لقد کان لکم فی رسول الله أسوه؛ مسلماً برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی می باشد؟ و مگر این حدیث مشهور را نشنیده ای: «حلال محمد(ص) حلال الی یوم القیامه و حرام محمد(ص) حرام الی یوم القیامه؛ حلال رسول خدا تا روز قیامت حلال، و حرام رسول خدا تا روز قیامت حرام خواهد بود»؟
ملک شاه که هنوز دلش آرام نگرفته بود، فرمود: من به تمام احکام اسلام، ایمان دارم ؛ ولی حکمت مشروعیت متعه را نمی فهمم؟ آیا یکی از شما رغبت می کند که دختر یا خواهر خود را چند ساعتی در اختیار مردی برنامه دهد؟ آیا این زشت نیست؟
علوی: چه می گویی ای پادشاه! آیا انسان رغبت می کند که دختر یا خواهر خود را به عقد دائمی مردی درآورد که می داند یک ساعت سپس بهره گیری از او، وی را طلاق می دهد؟
ملک شاه: این کار را نمی پسندم.
علوی: اما اهل سنت، معتقدند که این عقد دائم و طلاق پس از اون، صحیح هست! پس فرقی بین ازدواج موقت و ازدواج دائمی وجود ندارد، جز اینکه ازدواج موقت به تمام شدن مدت تعیین شده، پایان می پذیرد ولی ازدواج دائمی با طلاق.

به دیگر سخن، ازدواج موقت مانند اجاره هست و ازدواج دائمی مانند ملکیت، که اجاره با پایان گرفتن مدت، از بین می رود و ملکیت با فروختنو ...

بنابراین، قانون ازدواج موقت، بدون ایراد و صحیح هست؛ چرا که برطرف نماينده نیاز جسم هست همانگونه که قانون ازدواج دائم که با طلاق بهم می خورد، بی ایراد و درست هست.
ای پادشاه، اکنون از تو سوالی دارم: در مورد زنان بیوه ای که شوهر خود را از دست داده اند و کسی به خواستگاری اونان نمی آید، چه می گویی؟ آیا ازدواج موقت، تنها راه حل موقت برای حفظ اونها از فساد و گناه نیست؟ آیا از این راه، پولی بدست نمی آورند که خرج خود و اطفال یتیمشان نمایند؟ و چه می گویی در مورد جوانان و مردانی که شرایط اجازه ازدواج دائم نمی دهد؟
آیا ازدواج موقت، تنها راه حل برای رهایی از سرکشی و حفظ از گناه نیست؟ آیا ازدواج موقت از زنا و لواط و عادات زشت بهتر نیست؟ ای پادشاه، من معتقدم که باعث هر عمل زنا، لواط و هستمنایی که از امت سر می زند عمر هست و او در گناه اون شریک؛ زیرا او ازدواج موقت را ممنوع و از انجام اون جلوگیری کرد.

چنانکه در روایات آمده که:«از اون هنگام که عمر از ازدواج موقت جلوگیری کرد زنا بین امت شیوع یافت».

اما اینکه تو- ای پادشاه – می گویی: رغبتی به اون ندارم...، اسلام هیچ کسی را بر این عمل مجبور نکرده هست، همانگونه که مجبور نیستی دخترت را به عقد کسی درآوری که می دانی یک ساعت بعد او را طلاق می دهد.

علاوه بر اون، بی رغبتی تو و دیگران نسبت به چیزی دلیل بر حرمت اون نیست.

زیرا حکم خدا ثابت هست و با نظریه ها و خواسته های امت تغییر نمی یابند.


ملک شاه دلایل و جواب های علوی راشنید و چیزی نداشت که بگوید، لذا رو به وزیر کرد و فرمود: دلایل علوی در جواز ازدواج موقت هستوار و محکم هست!
وزیر هم که چیزی در مقابل دلایل علوی نداشت، سخن پیشین خود را تکرار کرد و فرمود: ولی علما از نظریه عمر پیروی کرده اند.


علوی از تکرار سخن پیشین وزیر به خشم آمد و فرمود:
نخست اینکه: تنها علمای اهل سنت از نظریه عمر پیروی کرده اند، نه همه علما.

40:

دوم اینکه: آیا پیروی از حکم خدا و پیامبر سزاوارتر هست یا سخن عمر؟
سوم اینکه: حتی علمای شما هم با رای عمر مخالفت کرده اند.


وزیر : چگونه؟
علوی: چون عمر فرموده بود: دو متعه در وقت رسول خدا حلال بود ومن اونها را حرام می کنم: متعه حج و متعه زنان .

اگر فرموده عمر صحیح هست، چرا علمای شما در مورد متعه حج از او پیروی نکرده و علی الرغم تحریم عمر فرموده: متعه حج صحیح هست ؟و اگر سخن عمر باطل هست، چرا علمای شما در ممنوعیت متعه زنان از رای او پیروی و با اون موافق کرده اند؟

وزیر که جوابی نداشت، ساکت شد و چیزی نفرمود.

ملک شاه که از وزیر مأیوس شد،رو به حاضران اون فرمود: چرا جواب علوی را نمی دهید؟!

یکی از دانشمندان شیعه که نامش شیخ حسن القاسمی بود فرمود: ایراد و اشکال به عمر و پیروانش وارد هست.

از همین رو ای پادشاه، اونها جوابی برای علوی که خداوند او را حفظ نماید، ندارند.


ملک شاه که فهمید دیگر کسی جوابی ندارد، لذا دلش آرام گرفت و فرمود: بنابراین، این موضوع را رها کنید و به موضوع دیگری بپردازید.

عباسی مسئله کشور گشایی عمر را مطرح کرد و فرمود: شیعیان معتقدند که عمر هیچ فضیلتی نداشته ایت .

در حالیکه همین فتوحات و کشورگشایی های او، برای فضیلتش کافی هست.


علوی: ما جوابهایی برای این سخن داریم:
نخست: اینکه پادشاهان، کشورهای دیگر را برای توسعه اراضی و گسترش نفوذ خود فتح می نمايند، آیا فضیلت هست؟
دوم: فرض می کنیم که فتوحات او فضیلت هست.

آیا فتوحات مجوز غصب خلافت پیامبر هست و کار عمر را تصحیح می کند؟ در حالیکه پیامبر خلافت را برای او برنامه نداده بلکه علی ابن ابیطالب را برای اون سمت، تعیین نموده بود.

ای پادشاه! اگر تو جانشینی را برای خودت تعیین نمودی، سپس کسی آمدو سلطنت را از او گرفت، و خود بجایش نشست و پس از اون مناطقی را فتح کرد و کارهای خوبی هم انجام داد، آیا به فتوحات او راضی می شوی یا به سبب خلع کسی که تو معین مرده ای و عزل جانشینیت و برنامه گرفتن در جای تو بدون اجازه ی خودت، بر او خشمناک می گردی؟

ملک شاه: بر او خشم می گیرم و فتوحات او، گناهش را نمی شوید.


علوی: عمر هم همین طور بود .

جایگاه خلافت راغصب و بدون اجازه ی پیامبر بر جای اون حضرت نشست.


41:

سوم: فتوحات عمر اشتباه و دارای آثار و نتایج سوء و معکوس بود.

چون پیامبر اسلام(ص) هیچ گاه بر دیگران هجوم نمی برد و همه جنگهای اون حضرت دفاعی بود .

از همین رو، امت متمایل به اسلام گرویدند، و گروه گروه، به دین خدا روی آوردند؛ چرا که اسلام را، دین صلح و دوستی یافتند.

اما عمر به شهرها حمله برد و امت را با زور و شمشیر وادار به اسلام آوردن کرد؛ به همین جهت، برخی نسبت به اون بدبین شدند و اون را دین شمشیر و زور نامیدند؛ نه دین منطق و صلح دوستی و این مسأله باعث شد تا دشمنان اسلام، زیاد شوند.

بنابراین فتوحات عمر ، چهره اسلام را زشت نمایاند و نتایج منفی و معکوسی به دنبال داشت.

اگر ابوبکر و عمر و عثمان، خلافت را از صاحب شرعی اون، یعنی امام علی(ع) غصب نکرده بودند و اون حضرت خود زمام امور سپس پیامبر بدست می گرفت، طبق روش رسول خدا رفتار می نمود و پای خود را جای پای پیامبر می گذاشت و شیوه صحیح او را به اجرا در می آورد.

این روش باعث شد که امت، گروه گروه به دین اسلام در آیند و دامنه نفوذ اسلام گسترش می یافت تا همه کره زمین رافرا گیرد.

اما...لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم...

سخن که به اینجا رسید، علوی ماجراهای پس از پیامبر را به یاد آورد و اونچه که بر اسلام رفته بود...، اه از نهادش برآمد و دستش را بر دست دیگری زد و حزن و اندوه بر چهره اش نشست.


ملک شاه که متأثر شده بود، به عباسی فرمود: چه جوابی داری؟
عباسی که بهت زده بود، فرمود: من تاکنون چنین سخنی را با این منطق و هستدلال زیبا نشنیده بودم!
علوی که چنین شد، فرمود: اکنون که این مطالب را شنیدی و حق برای تو آشکار گردید، خلفای خودت را ترک کن و از خلیفه شرعی پیامبر، علی ابن ابیطالب(ع) پیروی کن.

اونگاه اضافه کرد: کارهای شما اهل سنت عجیب هست.

اصل را به فراموشی سپرده، ترک کرده اید و به فرع چسبیده اید.


عباسي فرمود: چگونه؟
علايشان: چون شما فتو حات عمر را ياد مي كنيد، اما فتوحات علي را فراموش كرده ايد.
عباسي: فتوحات علي(ع) چه بوده هست؟
علايشان: بيشتر فتوحات و پيروزيهاي پيامبر همچون جنگ بدر، فتح خيبر، جنگ هاي حنين، خندق و ...

بدست علي ابن ابيطالب(ع) شكل گرفته هست.

و اگر اين پيروزيها كه پايه اسلام را به پا داشت، نبود.

ديگر نه عمر ميماند و نه اسلام و ايمان .

شاهد اين سخن، فرموده پيامبر(ص) در جنگ احزاب (خندق) هست.

اونگاه كه علي به جنگ عمر و بن عبدود رفت، پيامبر فرمود: تمامي ايمان به جنگ تمامي شرك رفته هست، بار خدايا ! اگر مي خواهي ديگر عبادت نشايشان پس عبادت نمي شايشان.

يعني اگر علي كشته شود، مشركان بر قتل من و ديگر مسلمانان جرآت مي يابند و سپس اون هم ديگر اسلام و ايماني باقي نخواهد ماندو و نيز فرمود: ضربتي كه علي در روز خندق زد از عبادت جن و انس برتر بود.

بنابراين درست هست كه بگايشانيم پيدايش دين اسلام، وابسته به پيامبر بود و تداوم اون به علي(ع) بستگي داشت و به فضل خدا و مجاهدتهاي علي(ع) اسلام تداوم يافت.


42:

عباسي كه در مقابل سخنان علايشان چيزي نداشت تا بگايشاند، سخن خود را بجاي ديگري كشاند و فرمود: فرض كنيم سخن شما در مرد خطاكار بودن عمر و غاصب بودن او و اينكه او در احكام اسلام، تغيير و تبديل به وجود آورد ، صحيح هست، براي چه ابوبكر را ناخوش داريد؟
علايشان: به جهت كارهاي ناشايست او كه دو مورد اون را براي تو مي گايشانم:
اول: رفتار او با دختر رسول خدا و سرور زنان عالم فاطمه زهرا.


دوم: جاري نكردن حد زنا بر مجرم زناكار، خالدبن وليد.
ملك شاه با تعجب از علايشان پرسيد: مگر خالدبن وليد مجرم بود؟!
علايشان: آري.


ملك شاه: جرم او چه بود؟
علايشان: جرمش اين بود كه ابوبكر او را به سايشان صحابي بزرگوار، مالك بن نايشانره، كه پيامبر(ص) بشارت داده بود او از اهل بهشت هست فرستاد و به او دستور داد كه مالك و قوم او را به قتل رساند.

مالك در منطقه اي خارج مدينه منوره به سر مي برد.

چون مشاهده كرد خالد با گروهي از لشكريان به سايشان او مي آيند به قبيله خود دستور داد تا سلاح بردارند.

انها نيز، مسلح شدند.


وقتي خالد به اونها رسيد حيله كرد و به دروغ سوگند ياد كرد كه قصد بدي نسبت به اونها ندارد و اضافه كرد: ما براي جنگ با شما نيامده ايم بلكه امشب را ميهمان شما هستيم.
چون خالد به خدا سوگند ياد كرد، مالك مطمئن شد و خود و قبيله اش، اسلحه را به كناري گذاردند.

وقت نماز رسيد و مالك و قبيله اش مشغول نماز شدند.

در اين موقع، خالد و همراهانش بر اونها حمله كردند و كتفشان را بسته، سپس همه را به قتل رساندند.


سپس، خالد كه زيبايي همسر مالك را ديده بود، بدو ميل كرد و در همان شب كه همسرش را كشته بود، با او زنا نمود و سر مالك و قبيله او را در زير اجاق برنامه داد و با اون، غذاي زنايش را پخت و با اطرافيانش خورد.
وقتي خالد، به مدينه بازگشت، عمر مي خواست او را، به خاطر كشتن مسلمانان قصاص كند و به جهت زنا با همسر مالك، بر او حد جاري نمايد؛ اما ابوبكر( با ايمان!) به شدت با اون مخالفت ورزيد و مانع اجراي حد و قصاص گرديد.

با اين كار، خون مسلمانان را پايمال و حدود الهي را ساقط نمود.

ملك شاه كه به شفرمود آمده بود، از وزير پرسيد: آيا اونچه علايشان درباره خالد و ابوبكر مي گايشاند، درست هست؟
وزير: آري، مورخان همين گونه آورده اند.


ملك شاه : پس چرا برخي از امت، او را شمشير كشيده خدا مي نامند؟

43:

علايشان: او شمشير شكسته شيطان بود ؛ اما از اونجاييكه دشمن علي بن ابيطالب(ع) بود و با عمر در آتش زدن در خانه فاطمه زهرا (ع) همراهي نمود، بعضي از اهل سنت او را شمشير خدا ناميدند.
ملك شاه با تعجب فرمود: مگر اهل سنت دشمنان علي بن ابيطالب هستند؟
علايشان: اگر دشمن او نيستند، چرا غاصبان حق او را، مدح مي گايشانند و گرد دشمنان حلقه مي زنند و فضايل و مناقبش را انكار مي كنند و كينه و دشمني را بدانجا رسانيده كه مي گايشانند:
‹‹ابوطالب، پدر حضرت علي(ع) ، كافر از دنيا رفت›› در حاليكه ابوطالب مومن بود و در سخت ترين واقعيات اسلام، از پيامبر براي انجام رسالتش دفاع نمود و اسلام را ياري كرد.
ملك شاه به شفرمود آمد و فرمود: مگر ابوطالب، اسلام آورد؟
علايشان: ابوطالب كافر نبود تا اسلام بياورد؛ بلكه مومني بود كه ايمان خود را پنهان مي داشت و انگاه كه رسول خدا(ص) به پيامبري برانگيخته شد، ابوطالب نزد او ، اسلامش را ظاهر نمود.
بنابراين، او سومين مسلمان بود؛ اولينمسلمان علي بن ابيطالب(ع)، پس از او، خديجه كبرا همسر پيامبر(ص) و سومين شخص ابوطالب(ع) بود.


ملك شاه از وزير پرسيد: آيا سخنان علايشان درباره ابوطالب صحيح هست؟
وزير: آري، برخي از تاريخ نايشانسان اون را ذكر كرده اند.


ملك شاه: پس براي چه در ميان اهل سنت مشهور شده هست كه ابوطالب، كافر از دنيا رفت؟
علايشان: زيرا ابوطالب، پدر اما اميرالمومنان علي(ع) هست و كينه اي كه اهل سنت نسبت به علي داشته اند وادارشان نمود تا بگايشانند پدر او كافر از دنيا رفت، چنانكه كينه اونها نسبت به علي(ع) ، اونها را به كشتن حسن و حسين، سرور جوانان اهل بهشت واداشت، حتي سني هايي كه در كربلا براي جنگ با حسين(ع) گرد آمده بودند، فراخوان نمودند: به جهت دشمني ما با پدرت و انتقام اونچه با بزرگان ما در جنگ بدر و حنين انجام داد، با تو مي جنگيم.


ملك شاه رو به وزير كرد و پرسيد: آيا قاتلان حسين، چنين سخني را فرموده اند؟
علايشان: مورخان آورده اند كه اونها به حسين، اين سخن را فرمودند.
ملك شاه كه خود طرف سخن علايشان شده بود، با خود انديشيد كه شايد اهل سنت براي كارهاي خالد و ابوبكر توجيهي داشته باشند، لذا به عباسي فرمود: در مقابل جريان خالد بن وليد، چه جوابي داري؟
عباسي: ابوبكر، مصلحت را در اين كار ديد.
علايشان كه به شفرمود آمده بود، برآشفت و فرمود: سبحان الله ! چه مصلحتي باعث مي شود كه خالد، بي گناهان را بكشد و با همسر اونها زنا نمايد، اونگاه بدون حد و مجازات، رها شود و علاوه بر اون، فرماندهي لشكر هم به او داده شود؟ و سپس همه اينها ابوبكر بگايشاند: او شمشيري هست كه خداوند اون را از نيام بركشيده هست؟!
آيا شمشير خدا، كفار را مي كشد يا مومنان را؟
آيا شمشير خدا نواميس مسلمانان را حفظ مي كند يا با زنان مسلمان زنا مي نمايد؟

44:

عباسي كه اوضاع را چنين ديد، با زرنگي علايشان را به آرامش فرا خواند و فرمود: ابوبكر اشتباه كرد؛ اما عمر خطاي او را جبران نمود.
علايشان: جبران اشتباه به اين بود كه خالد براي عمل زنا، شلاق بخورد و براي كشتن مومنان بي گناه ، كشته شود؛ درحاليكه عمر اين چنين نكرد .

پس او هم مانند ابوبكر، خطا نمود.

ملك شاه كه ديد عباسي جواب درستي ندارد، موضوع ديگري را كه علايشان به اون اشاره كرده بود، مطرح كرد و فرمود: اي علايشان! در ابتداي فرمودارت فراخوان نمودي كه ابوبكر نسبت به فاطمه زهرا، دختر رسول خدا بي ادبي كرد؛ بي ادبي او در مورد فاطمه چه بود؟
علايشان: ابوبكر سپس اينكه با ايجاد ترس و وحشت و هستفاده از شمشير و زور و تهديد، از امت براي خود بيعت گرفت، افرادي مثل عمر، قنفذ، خالدبن وليد، ابوعبيده جراح و گروه ديگري از منافقان را به در خانه علي و فاطمه فرستاد ؛ عمر مقداري هيزم جلو در خانه فاطمه جمع كرد(همان خانه اي كه رسول خدا ، بارها جلو در اون توقف مي كرد و مي فرمود: السلام عليكم يا اهل بيت انبوة؛ سلام بر شما اي اهل بيت پيامبر.

و هيچ گاه داخل اون نمي شد مگر سپس اونكه اجازه مي گرفت) اونگاه در خانه را به آتش كشيد.


وقتي فاطمه پشت در آمد تا عمر و همراهانش را برگرداند، عمر، ضربه اي به در زد و اونچنان فاطمه را بين در و ديوار فشار داد كه فرزندش سقط شد و ميخ در به سينه اش فرو رفت.

پس فاطمه فرياد برآورد: اي پدر! اي رسول خدا! ببين سپس تو از طرف فرزند خطاب(عمر) و ابي قحافه(ابوبكر) چه بر سر ما آمد! در اين موقع عمر رو به اطرافيان خود كرد و دستور داد: فاطمه را بزنيد! پس تازيانه ها بر دردانه رسول خدا(ص) و پاره تنش فرود آمد به حدي كه بدنش مجروح شد.


اين فشار سخت و ضربات تلخ، بدن فاطمه را در هم شكست.

او بيمار گشت و حزن و اندوه بر هستي اش فرو رفت و كمي پس از وفات پدرش، زندگي را بدرود فرمود.

پس فاطمه، شهيد خاندان نبوت هست.

و به سبب ستم عمربن خطاب، به شهادت رسيده هست!

ملك شاه از وزير پرسيد: آيا سخنان علايشان صحيح هست؟
وزير: آري، سخنان علايشان را در كتابهاي تاريخ ديده ام.

45:

علايشان: اينها دليل نفرت شيعه از ابوبكر و عمر هست.

ايشان اضافه كرد: شاهد اين جنايت ابوبكر و عمر، اين هست كه مورخان آورده اند كه فاطمه از دنيا رفت و در اون هنگام، بر ابوبكر و عمر غضبناك بود و پيامبر در احاديث متعددي فرموده هست: ان الله يرضي لرضا فاطمةً و يغضب لغضبها؛ خداوند از رضايت فاطمه خشنود و از غضب او غضبناك مي شود.

و شما اي پادشاه! نيك مي داني كه سرنوشت كسي كه خدا بر او خشم گيرد، چه خواهد بود.


ملك شاه رو به وزير كرد و فرمود: آيا اين حديث صحيح هست؟ آيا درست هست كه فاطمه در حالي از دنيا رفت كه بر ابوبكر و عمر خشمناك بود؟
وزير: آري، اين مطلب را محدثان و مورخان فرموده اند.
علايشان شواهد ديگري براي سخنانش آورد و فرمود: اي پادشاه، مطلب ديگري كه درستي سخنم را براي تو اثبات مي نمايد اين هست كه فاطمه به علي بن ابيطالب (ع) وصيت كرد كه ابوبكر، عمر و ديگر افرادي كه در حق او ظلم نمودند، در تشييع جنازه اش شركت نكنند و بر او نماز نگزارند و همينطور وصيت كرد كه علي(ع) هم به وصاياي او عمل نمود.
ملك شاه كه از شنيدن اين وصيت به تعجب فرو رفته بود، فرمود: مطلب غريبي هست! آيا علي و فاطمه(ع) اينگونه عمل نمودند؟!
وزير: مورخان اينگونه آورده اند.
علايشان گوشه ديگري از رفتار ناشايست ابوبكرو عمر را مطرح كرد و فرمود: ابوبكر و عمر، ظلم و اذيت ديگري هم در حق فاطمه نمودند.
عباسي پرسيد: چه اذيتي؟
علايشان: اونها‹‹فدك›› را كه ملك فاطمه بود، غضب نمودند.
عباسي: چه دليلي بر غضب فدك توسط اونها وجود دارد؟
علايشان: در كتب تاريخ آمده كه رسول خدا(ص) فدك را به فاطمه بخشيد.

در وقت پيامبر، فدك در اختيار فاطمه بود و چون پيامبر وفات يافت، ابوبكر و عمر مأموراني فرستادند و كارگران فاطمه را با زور و شمشير از اونجا بيرون كردند.

فاطمه به ابوبكر و عمر اعتراض كرد و با اونها به محاجه پرداخت، اما اونها به سخن ايشان گوش ندادند و او را به خشم آوردند و از رسيدن او به حقش جلوگيري كردند.

از همين رو، ديگر فاطمه با اونها صحبت نكرد تا اينكه با ناراحتي از دنيا رفت.

عباسي: ولي عمربن عبدالعزيز در ايام خلافت خود، فدك را به فرزندان فاطمه برگرداند.
علايشان: چه فايده اي دارد؟ اگر كسي خانه تو را غصب و تو را آواره نمايد، سپس شخصي ديگر سپس مرگ تو بيايد و خانه ات را به فرزندانت برگرداند، آيا گناه غاصب را برطرف مي كند؟
ملك شاه: از صحبت شما دو نفر (عباسي و علايشان) چنين بر مي آيد كه هر دو قبول داريد كه ابوبكر و عمر فدك را غصب نمودند.
عباسي: آري، تاريخ نايشانسان چنين فرموده اند.
ملك شاه پرسيد: چرا اونها چنين كاري كردند؟

46:

علايشان در پاسخش فرمود: زيرا اونها خلافت را غصب كرده بودند و مي دانستند كه اگر فدك در دست فاطمه باقي بماند او درآمد زياد اون را (كه بنا به فرموده بعضي تواريخ به يكصد و بيست هزار دينار طلا مي رسيد) جمع مي شوند و اين چيزي بود كه ابوبكر و عمر از اون وحشت داشتند.
ملك شاه : اگر اين سخنان درست باشد، كار اونها عجيب هست! و اگر خلافت اون سه نفر باطل باشد، چه كسي جانشين پيامبر(ص) خواهد بود؟
علايشان: پيامبر خودش به دستور خداي متعال حانشينان خود را معين نمود.

در كتابهاي حديث آمده كه ان حضرت فرمود: ‹‹اخلفاء بعدي اثنا عشر بعد نقباء بني اسرائيل و كلهم من قريش؛ جانشينان سپس من، 12 نفرند به تعداد نقيبان بني اسرائيل و همگي اونها از قريش مي باشند››.


ملك شاه از وزير پرسيد: آيا پيامبر اين مطلب را فرموده هست؟
وزير: آري.
ملك شاه: اون دوازده تن چه كساني هستند؟
عباسي پيش دستي كرد و فرمود: چهار تن از اونان معروفند: ابوبكر، عمر، عثمان و علي.
ملك شاه: پس بقيه كيانند؟
عباسي: در مورد بقيه، بين علما اختلاف وجود دارد.
ملك شاه: اونها رابشمار.
عباسي ساكت شد.
علايشان كه ديد عباسي درمانده هست، فرمود: اي پادشاه! الان اسامي اونها را همانگونه كه در كتب علماي اهل سنت آمده هست، برايت مي گايشانم: اونها حضرت علي بن ابيطالب، حسن بن علي، حسين بن علي، علي بن الحسين، محمد بن علي، علي بن محمد، حسن بن علي و آخرينشان حضرت مهدي هست(صلوات الله عليهم اجمعين) مي باشند.
عباسي كه نام حضرت مهدي را شنيد، موقعيت را غنيمت شمرد و فرمود: اي پادشاه، گوش كنيد! شيعيان مي گايشانند ‹‹مهدي›› از سال 255 تاكنون زنده هست.

آيا اين معقول هست؟ و نيز مي گايشانند: او در آخرالوقت ظهور مي نمايد تا زمين را از عدل و داد پر كند سپس اونكه از ظلم پر شده باشد.

ملك شاه رو به علايشان كرد و پرسيد: آيا درست هست كه شما چنين اعتقادي داريد؟
علايشان: آري، درست هست.

چون پيامبر اون را فرموده هست و راايشانان شيعه و سني، اون را روايت كرده اند.

ملك شاه: چگونه ممكن هست انساني در اين مدت طولاني زنده بماند؟
علايشان: هم اكنون عمر امام مهدي(ع) به هزار سال نرسيده هست، در حاليكه قراون درباره نوح پيامبر مي فرمايد: نوح در ميان قوم خود، نهصد و پنجاه سال درنگ نمود.

آيا خداوند ناتوان هست كه انساني را در اين مدت طولاني زنده نگهدارد؟ مگر مرگ و زندگي به دست خداوند نيست و او بر هر چيزي توانا نمي باشد؟ علاوه بر اون، پيامبر اين مطلب را بيان داشته و او راستگو و مورد تصديق خدا هست.

ملك شاه از وزير پرسيد: آيا درست هست كه پيامبر از مهدي اظهار داشته هست، همانگونه كه علايشان مي گايشاند؟
وزير:آري.
ملك شاه با ناراحتي به عباسي فرمود: چرا تو حقايقي را كه ما اهل سنت نيز نقل كرده ايم انكارمي كني؟
عباسي: به اين جهت مي ترسم كه عقيده عموم امت سست شود و دلهايشان به طرف شيعه متمايل گردد!

47:

علايشان: بنابراين تو اي عباسي، مصداق اين سخن خداي تعالي هستي كه مي فرمايد: كساني كه دلايل روشن و وسيله هدايتي را كه نازل كرديم، سپس انكه در كتاب براي امت بيان نموديمع كتمان كنند، خدا اونها را لعنت مي كند و همه لعنت كنندگان نيز اونها را لعن مي كنند.

پس لعنت خداي تعالي شمل تو مي گردد.

سپس اضافه نمود: اي پادشاه! از عباسي سوال كنيد: آيا بر شخص عالم، محافظت از كتاب خدا و سخنان پيامبر خدا واجب هست يا محافظت از عقيده امت عوامي كه از متاب و سنت پيامبر منحرف گرديده اند؟
عباسي: من از عقيده امت محافظت مي كنم تا دل اونها به طرف شيعيان تمايل پيدا نكند؛ چون شيعيان اهل بدعت مي باشند.
علايشان: در كتابهاي معتبر آمده كه پيشواي شما(عمر) اولين كسي بود كه در اسلام بدعت گذاشت و خود نيز بدات تصريح كرد و فرمود: ‹‹اين بدعت خوبي هست›› .

اين كار در قضيه نماز تراايشانح بود كه به امت دستور داد نماز مستحبي را با جماعت بخوانند با اينكه مي دانست خدا و پيامبر، اقامه نماز مستحب به جماعت را حرام نموده اند.

بنابراين، بدعت عمر مخالفت آشكار با خدا و پيامبر مي باشد.

همينطور مگر عمر با برداشتن ‹‹ حي علي خيرالعمل›› از اذان و جايگزين كردن ‹‹الصلاة خير من النوم›› بدعت ديگري نگذرد.
مگر عمر با ابطال سهم مؤلفة القلوب از زكات به اونها برخلاف خداو رسولش بدعت نگذارد؟
مگر با لغو قانون متعه حج برخلاف خدا و پيامبر بدعت نگذارد؟
مگر با لغو قانون متعه زنان برخلاف خدا و پيامبر بدعت نگذارد؟
مگر با منع اجراي حد بر مجرم زناكار خالدبن وليد، برخلاف دستور خدا و پيامبر در اجراي حد بر زناكار و قاتل بدعت نگذارد؟
و ديگر بدعتهاي شما اهل سنت و پيروان عمر.
اكنون آيا شما اهل بدعت هستيد يا ما شيعيان؟
ملك شاه كه از شنيدن بدعتهاي عمر تعجب كرده بود، رو به وزير كرد و پرسيد: آيا سخنان علايشان درباره بدعتهاي عمر در دين بدعت گذارده هست؟!
علايشان: به همين دليل، پيرايشان از چنين شخصي حرام هست.
چون پيامبر خدا(ص) فرموده هست: ‹‹كل بدعة ضلالة و كل ضلالة في النار؛ هر بدعتي گمراهي در آتش خواهد بود››.

پس تمام كساني كه از بدعتهاي عمر پيرايشان مي كنند و از مسأله اطلاع هم دارند، بدون شك از اهل آتشند.

48:

عباسي در صدد توجيه برآمد و فرمود: اما پيشوايان مذاهب (چهارگانه) عمل عمر را تأييد كرده اند.


علايشان: اي پادشاه، اين هم( پيرايشان از سران مذاهب چهارگانه) بدعتي ديگري هست.
ملك شاه: چگونه؟
علايشان: چون پيشوايان اين مذاهب، يعني ابوحنيفه و مالك بن انس و شافعي و احمد بن حنبل، در وقت پيامبر نبودند؛ بلكه حدود دايشانست سال بعد به دنيا آمدند.

بنابراين، آيا مسلمانان در اين مدت كه اونها وجود نداشته، بر باطل و گمراهي بودند؟ علاوه بر اون چه دليلي بر منحصر كردن مذاهب به اون چهار مذهب و پيرايشان نكردن از ديگر فقها وجود دارد؟ آيا پيامبر بدان وصيت كرده بود؟

ملك شاه به عباسي فرمود: اي عباسي، چه مي گايشاني؟
عباسي: اونها از ديگران عالم تر بودند.
ملك شاه: آيا علم همه دانشمنداني كه پس از اينها آمدند از اينها كمتر وده هست نمي وانيم از آهنها پيرايشان كنيم، اما علم اون چهار نفر بايد پيرايشان شود؟
عباسي: شيعيان هم از مذهب جعفر صادق پيرايشان كنيم، اما علم اون چهار نفر بايد پيرايشان شود؟
عباسي: شيعيان هم از مذهب جعفر صادق پيرايشان مي كنند.
علايشان: ما بدين جهت از مذهب جعفر صادق پيرايشان مي كنيم كه مذهب او، مذهب پيامبر خداست.

زيرا او از خانداني هست كه خداوند درباره اونها فرموده هست: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس و يطهركم تطهيرا؛ خداوند فقط مي خواهد آلودگي را از شما خاندان پيامبر بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.

ما از همه ائمه دوازده گانه پيرايشان مي كنيم؛ ولي از اون جهت كه امام صادق(ع) بيشتر از ساير ائمه، امكان نشر علم تفسير و حديث و احكام را پيدا نمود بطوري كه در مجلس درس او چهار هزار شاگرد حاضر مي شدند و اون حضرت توانست نشانه ها و احكام دين اسلام را سپس اون كه امايشان ها و عباسي ها در صدد نابودي اون بودند، تجديد نمايد، شيعه به تجديد كننده مذهب، يعني امام صادق(ع) منسوب و جعفري خوانده شد.
ملك شاه به عباسي فرمود: سخن تو چيست؟
عباسي: تقليد سران مذاهب چهارگانه، عادتي هست كه ما اهل سنت اون را برگزيده ايم.

49:

علايشان: هرگز، بلكه بعضي از فرمانروايان و حاكمانتان، شما را بدان مجبور نمودند و شما نيز، كوركورانه و بدون دليل و برهان، از اونها پيرايشان كرديد.
عباسي ساكت شد.
علايشان: اي پادشاه، اگر عباسي با اين حالت بميرد، من شهادت مي دهم كه او از اهل آتش هست.
ملك شاه: از كجا فهميدي كه او اهل آتش هست؟
علايشان: زيرا در كتب حديث آمده كه رسول خدا(ص)فرمود: ‹‹من مات و لم يعرف امام وقته مات ميتة جاهلية؛ كسي كه بميرد و امام وقت خود را نشناخته باشد مانند امت وقت جاهليت (دوره شك و بت پرستي) از دنيا رفته هست››.

حال از عباسي بپرسيد كه : امام وقت او، كيست؟

عباسي سكوت خود را شكست و فرمود: اين روايت از پيامبر خدا نرسيده هست.
ملك شاه از وزير پرسيد: آيا اين حديث از پيامبر روايت شده هست؟
وزير: آري، نقل شده هست.
ملك شاه به خشم آمد و فرمود: اي عباسي، گمان مي كردم كه تو مورد وثوق هستي، اما الان دروغگايشان تو براي من آشكار شد.
عباسي: من امام وقت خود را مي شناسم.
علايشان: او كيست؟
عباسي: پادشاه، اما وقت من هست.
علوی: ای پادشاه! بداند كه او دروغ مي گايشاند و اين سخن او چيزي جز تملق و چاپلوسي نيست.
ملك شاه: آری، می دانم که او دروغ می گوید و خود را هم می شناسم و می دانم که صلاحیت ندارم که امام وقت امت باشم.

زیرا من دانش چندانی ندارم و بیشتر وقت خود را صرف شکار و اداره ی مملکت می کنم.

اونگاه پرسید: ای علوی، امام وقت تو کیست؟
علوی: به عقیده من امام وقت، حضرت مهدی(ع) هست، همانگونه که قبلاً گففتیم که پیامبر(ص) از اوئ اظهار داشته هست.

پس کسی که او را بشناسد مسلمان می میرد و اهل بهشت می باشد و کسی که او را نشناسد مانند امت وقت جاهلیت می میرد و با اونها در آتش می سوزد.

سخن علوی که به اینجا رسید، ملک شاه چهره شکفت و لبخند بر لبانش نشست و رو به حاضران، نمود و فرمود: بدانید که من از لا به لای این فرمودگوها، اطمینان پیدا کردم و دانستم که حق با شیعه هست و اعتقاداتشان، درست هست و اهل سنت به باطل گراییده اند و از راه راست، منحرف شده اند.

من از کسانی هستم که وقتی حق رابشناسند به اون ابرنامه می نمايند و در دنیا، به باطل نگرایم و در نتیجه، در آخرت، دوزخی نمی باشم.

بنابراین، من در برابر شما، تشیع خود را فراخوان می کنم و کسی که دوست دارد با من باشد باید به برکت خدا و رضایت او، شیعه شود و خود را از تاریکی های باطل خارج ، به سوی روشنایی حق به در برد.

50:


نظام الملک وزیر نیز فرمود: من در وقت تحصیل خود به این حقیقت رسیده بودم که مذهب تشیع، بر حق هست و تنها مذهب راست و درست هست و حال، تشیع خود را آشکار می کنم.

همچنین بیشتر دانشمندان، وزیران و فرماندهان حاضر در مجلس، که تعدادشان به حدود 70 نفر می رسید، تشیع اخ تیار کردند.


خبر شیعه شدن ملک شاه، نظام الملک، وزرا، فرماندهان و دبیران در همه شهرها پخش شد و عده ی زیادی از امت به تشیع گرویدند.

نظام الملک که پدر زن من بود، دستور داد در مدارس نظامیه بغداد مذهب شیعه توسط اساتید تدریس گردد.

با این حال، علمای سنی که بر باطل اصرار داشتند بر مذهب سابق خود باقی ماندند تا مصداق این سخن خداوند تعالی شوند: «فهی کالحجاره أو أشد قسوه؛ (دلهای شما) همچون سنگ سخت شد یا سخت تر از اون».
اونها شروع به چیدن توطئه ضد ملک شاه و نظام الملک نمودند و عواقب اون مناظره را به او نسبت دادند؛ چه اینکه او مغز متفکر و مدیر اجرایی کشور بود، تا اینکه دستی جنایتکار به اشاره اون دشمنان به سوی او دراز و او را در دوازدهم رمضان سال 485 به شهادت رساند و سپس اون هم ملک شاه را شهید نمودند.

انا لله و انا الیه راجعون.

بدون شک، اونها در راه خدا و برای حق و ایمان کشته شدند.

شهادت، گوارای اونها و همه کسانی که در راه خدا و برای حق و ایمان کشته می شوند.

*من(مقاتل بن عطیه) در مجلس فرمودگو و مناظره که سه روز طول کشید، حاضر بودم و هر چه را در اون جلسات مطرح شد یادداشت نمودم؛ اما زواید را حذف کردم و مطالب را در این رساله به اختصار آوردم.
والحمدلله وحده والصلاه علی محمد و آله اأطیاب و أصحابه اأنجاب
والســـــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــلام

51:

خواهش میکنم به تمام پست های ارسالی اینجانب توجه کنید که ......




زیربنای تمام تفکرات أهل تسنن را متزلزل میکند

52:

روزي يكي از دوستان سنی به ديدنم آمده بود .

فرمودگوی مفصلي درباره حقانيت اهل بيت
داشتم از جمله به خطبه ي حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) در غدير خم هستنادكردم
.


ايشان مي فرمود : مولا در اين حديث به معناي دوست آمده هست .


نهايتاهر چه دليل آوردم قبول نكرد .

خداحافظي كرد و به سمت بلوچستان حركت كرد
.


يكساعت از رفتنش گذشته بود كه به او زنگ زدم و فرمودم : كار خيلي مهمي با شما دارم بايدبرگردي!!!
فرمود : من باید بروم ؛ وقت ندارم برگردم ؛ خانواده ام منتظرم هستند چهكارم داري ؟ در تلفن بگو!!
فرمودم : كار مهمي دارم ؛ تلفني نمی توانم بگايشانم بايدخودت اينجا باشي .

خيلي اصرار كردم و به زور برگشت
.


وقتي به من رسيد فرمود : چهكار مهمي داري كه من را از اين همه راه برگرداندي ؟
فرمودم : مي خواستم بهت بگم : دوستت دارم .


فرمود : همين !!!
فرمودم : بله .

همين را خواستم به شما بگايشانم
.


دوستم ناراحت شد و فرمود : خانواده ام منتظرم بودند و بايد مي رفتم اين همه راهمن را برگرداندي كه بگايشاني دوستت دارم !! اذیت می کنی ؟
فرمودم : سوال من همین جااست چطور وقتي شما با عجله به سمت خانواده ی منتظرتان می روید ، و شما را از راهتانکه می روید بر می گردانم تا به شما بگویم دوستت دارم ؛ ناراحت می شوی و در عقل منشک می کنی !! ولی وقتی پیامبر اسلام (صلي الله عليه وآله) دهها هزار نفر را که باعجله به سمت خانواده ي خود که آماده ی هستقبال از اونها بودند ، می رفتند سه روز درزیر آفتاب سوزان ، معطل کردند كه فقط بگوند : هر کس من را دوست دارد علی (عليه‌السلام) را دوست بدارد .

این کار پیامبر (صلي الله عليه و آله) عاقلانه بود
! آیا این اقدام پیامبر (صلي الله عليه و آله) ناراحتی مسلمانان را در پی نمی داشت ؟؟آیا اونها در عقل چنین پیامبری شک نمی کردند ؟

با اين كاري كه كردم دوستم باتمام وجود احساس کرد که چه حرف خنده داری زده هست و ابرنامه کرد که پیامبر در جریانغدیر خم ، نکته ی مهمتری می خواست بیان کند و الا بیان دوستی علی (عليه‌السلام) نیازی نبود مسلمانان را از راهشان برگردانند

53:

وقتي مي گم متن را نمي خوني و فقط مي خواي يه چيزي نوشته باشي واسه همين مي گم
يه بار ديگه تكس هاي من را نگاه كن
اون مقاله اي كه از سايت هاي اهل سنت اينجا زدي بخش هاي مختلف داره
من سخنراني آقاي قزايشانني و مقاله مقداد علايشان را فقط در جواب بخش اول اون زدم

و همان جا هم نوشتم كه جواب قسمت هاي بعدي را هم مي دم .

سپس اون جواب سر تيتر دوم را دادم.

بقيه را هم به مرور جواب خواهم داد.


54:

باسمه تعالي

بررسي قسمت سوم مقاله


البته قسمت پاياني اين سرتيتر موضوعش تفاوت مي‌كرد و در پست بعدي جواب خواهم داد

مسئله امامت اميرالمومنين و جانشيني ايشان در روز عيد غدير
براي شيعه امري كاملا ثابت شده و روايات زيادي داريم از ائمه معصومين عليهم السلام
كه به غدير هستناد كردند
ولي در كتب اهل سنت نيز در مواردي وجود دارد كه نشان مي‌دهد حضرت
امير المومنين علي عليه السلام براي حقانيت خود به غدير هستناد كردند.



براي نمونه اينجا و اينجا و اينجا و اينجا و اينجا و اينجا و اينجا و اينجا را ببنيد.



اين هم جواب آقاي دكتر قزايشانني به اين شبهه

سند اول: آقاي احمد بن حنبل نقل مي نمايد که وقتي امت در رابطه با خلافت علي عليه السلام اعتراض داشتند اميرالمؤمنين نيامد بگايشاند: در انتخاب من صحابه اجماع کردند ، مهاجرين و انصار اجماع کردند ، شورا بوده؛ بلکه امت را جمع کرد و اونها را قسم داد فرمود: شما را به خدا قسم مي دهم هر کس در غدير اونچه که از پيغمبر شنيده بلند شود و بگايشاند.

روايت هست که :
ثلاثون من الناس

۳۰ نفر از امت ، در برخي از روايات دارد که ۱۲ نفر اونها از بدريون بودند صحابه اي که در جنگ بدر بودند و در بعضي از جاها دارد که أبو نعيم دارد :
قال ناس کثير
تعداد زيادي برخاستند فرمودند: پيغمبر اکرم در روز غدير فرمود :
أتعلموني أني أولي بالمؤمنين من أنفسهم
که همان اشاره به ولايت تامه و بعد فرمود :
من کنت مولاه فهذا علي مولاه
مسند احمد ج ۴ ص۳۷۰
مجمع الزوائد هيثمي ج۹ ص۱۰۴
مي گايشاند اين روايت صحيح هست.

ألباني هم مي گايشاند شرط صحيح بخاري را دارد .

با توجه به اين قضيه ما مي‌رايشانم دنبال سؤالي که آقاي محسني کردند .


اميرالمؤمنين نسبت به کساني که کتمان کردند نفرين کرد و نفرين علي عليه السلام هم اونها را گرفت .

أحمد بن حنبل مي گايشاند اميرالمؤمنين در رحبه آمد فرمود شما را به خدا قسم مي دهم هرکس از شما شنيده در غدير پيغمبر در حق من چه فرموده بلند شود و بگايشاند ، اينجا دارد که ۱۲ نفر بلند شدند بعد مي گايشاند :
فقام الا ثلاث
۳ نفر از صحابه که در غدير بودند
لم يقوموا
برنخاستند
فدعا عليهم
علي عليه السلام به اونها نفرين کرد
فأصابتهم دعوته
نفرين علي عليه السلام هم اونها را گرفت
مسند احمد ج ۱ ص ۱۱۹ حديث ۹۶۴ بر مبناي نرم افزار الجامع الکبير
همين عبارت را آقاي إبن کثير دمشقي در البداية و النهاية ج ۵ ص ۲۱۱ نقل مي نمايد .

مقدسي در احاديث المختارة در ج۲ ص۲۷۴ که ملتزم به صحت رواياتش هست که إبن تيميه هم تصريح دارد نقل مي نمايد .

اين يک سند
سند دوم

آقاي بلاذري اون ۳ نفري را که اونجا بود نام مي برد .

مي گايشاند که اميرالمؤمنين بالاي منبر بوده ، يعني مشخص هست چندين بار امت را سوگند داده و احتجاج کرده .

در اينجا مي گايشاند :
على على المنبر
در بالاي منبر بوده فرمود :
قسم مي دهم هرکسي که از پيغمبر در غدير خم هر چه شنيده بگايشاند ، مي گايشاند امتي که اونجا بودند بلند شدند همه شهادت دادند .

زير منبر أنس بن مالک ، براء بن عازب و جرير بن عبدالله بوده اند
فأعادها فلم يجبه أحد ( منهم )
علي عليه السلام دوباره سوگند داد ولي اين ۳ نفر هيچکدام بلند نشدند .

اميرالمؤمنين فرمود:
اللَّهمّ من كتم هذه الشهادة وهو يعرفها فلا تخرجه من الدنيا حتى تجعل به آية يعرف بها
خدايا اونهايي که در غدير شنيدند سخن پيغمبر را و امروز شهادت ندادند به يک بلايي گرفتار کن که همه ببينند اون بلا را .


بعد ابو وائل مي گايشاند :
فبرص أنس
أنس بن مالک به بيماري پيسي گرفتار شد .

بيماري پيسي يک سفيدي زشتي هست در صورت که طرف را بي قيافه مي نمايد و به ميمون شبيه مي نمايد .


وعمى البراء
هم کور شد
ورجع جرير أعرابيا بعد هجرته
جرير بن عبدالله هم کل حافظه اش را از دست داد و در منزل مادرش جان به جان آفرين تسليم کرد رفت
انساب الاشراف بلاذري جلد ۱ ص ۲۸۹بر مبناي الجامع الکبير
ج ۲ ص ۱۵۶ بر مبناي مکتبة اهلبيت
من اين را آوردم براي اينکه دوستان بعضي مکتبة اهلبيت را دارند و بعضي الجامع الکبير
سند دوم :

إبن قتيبه دينوري مي گايشاند :
أنس بن مالک کان بوجهه برص
بيماري پيسي داشت
وذکرقوم ان عليا سأله عن قول رسول الله
علت اين پيسي قومي فرمودند که اميرالمؤمنين قسم داد فرمود هرکس در غدير بوده بلند شود و بگايشاند که تعدادي بلند شدند ولي أنس بلند نشد حضرت علي عليه السلام فرمود چرا بلند نمي شايشان؟
فقالت کبرت سني و نسيت
پير شدم و فراموش کردم .


اميرالمؤمنين هم مي گايشاند خدايا اگر دروغ مي گايشاند او را به يک بيماري گرفتار کن که با عمامه هم نتواند بپوشاند .

به خاطر همين مرض پيسي گرفت .

مرضي که خيلي بد هست و طرف را بد قيافه مي نمايد که حتّي زن و بچه هم رغبت نمي نمايند به صورت او نگاه نمايند .


المعارف إبن قتيبة ج۱ ص ۵۸۰ بر مبناي الجامع الکبير که از کتابهاي معتبر اهل سنت هست
سند سوم:

زيدبن أرقم که يکي از شخصيت هاي برجسته صحابه هست راايشان هم طبراني هست ، خلاصه قضيه مناشده و قسم دادن علي عليه السلام را مي آورد و زيد بن أرقم مي گايشاند :
فکنت فيمن کتم
من جزء کساني بودم که علي عليه السلام مرا سوگند داد بلند شو و هرچه از پيغمبر شنيدي بگو ولي من بلند نشدم و کتمان کردم
فذهب بصري
چشمم را از دست دادم
و کان علي دعي علي من کتم
نفرين کرد برکسي که حديث غدير را کتمان کند و شهادت ندهد .

خوب اين آقايان بيايند جواب بدهند اگر راست مي گايشانند و واقعا مريض نيستند گرچه نفاقشان کاملاً براي ما روشن هست چرا که اينها همه از منابع اهل سنت هست .

معجم کبير طبراني ج۵ ص ۱۷۱ و همينطور در حديث ۴۹۸۵ و هم ۴۹۸۶.

هيثمي هم مي گايشاند که اين عبارت را در رجال أوسط آوردند که همه ثقات هستند.


مجمع الزوائد ج ۹ ص۱۰۶
سند چهارم:

إبن اثير جزري در اسد الغابه که تنها کتاب مورد اعتماد اهل سنت هست که در بحث رجال و از شخصيت هاي صحابه روايت را نقل مي نمايد که :
علي عليه السلام نشد الناس في الرحبة
در رحبه امت را قسم داد که هرکس از پيغمبر حديث غدير را شنيده برخيزد و شهادت دهد .


وکتم قوم
تعدادي از صحابه کتمان کردند و بلند نشدند
فما خرجوا من الدنيا حتّي عمو
اينها از دنيا نرفتند جز اينکه خداي عالم به خاطر نفرين علي عليه السلام اونها را کور کرد
واصابتهم آفة
نفرين علي عليه السلام گرفت و گرفتار شدند از اونها يکي يزيد بن وديعه و عبد الرحمن بن مدلج هست .


اسد الغابه ج ۳ ص ۵۰۸ بر مبناي الجامع الکبير که نرم افزار اهل سنت هست

55:

این رو شما درست میگی چون من فکر کردم جواب کل شبهه رو دارین با هم میدین...فکر کردم برای شلوغ نشدن تاپیک از کل متنی که گذاشتم نقل قول نکردین ولی جواب به همه اش هست...

اگه امکانش هست این مطالب فدکی که به صورت قصه ظهر جمعه هست رو هم به مدیر بخش بگید انتقال بدن به یه تاپیک جداگانه...نظم تاپیک رو به هم ریخته و بین مطالب فاصله انداخته...

همون بخش هایی که گذاشتید هم مطالب گنگی داشت..مثلا قضیه اینکه سفر به یمن ده ماه قبل بوده رو از کجا آورده حاجی قزوینی؟دو سفر دیگه در چه وقت هایی بودن؟



-------------------------------------------------------------

(پ.ن:سلامی هم خدمت هستاد آلاید میکنم...احیانا اظهار فضلی نمیخوان بکنن در این باب؟ به یونان ربطی نداره قضیه غدیر خم؟ )

56:

آدرس هاي كامل مطالب آقاي قزايشانني تايشان مقاله مقداد علايشان هست.
و ظاهرا زير نظر آقاي قزايشانني اين مقاله را نوشتند.


57:

شما یه لطفی کنید لینکی که مطالب این دو نفر رو ازشون کپی میکنید هم بذارید...من باید سر موقعيت مطالب رو بخونم.


58:

بیار زیبا بود.رحمت خدا بر عالمان شیعه و پادشاهان عادل شیعه.


59:

مولانا جلال الدین ؛ مولوی [سنّی] به زیبایی می فرمایند :

زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود وان علی مولا نهاد
فرمود هرکو را منم مولا و دوست
این عم من علی مولای اوست
ای گروه مؤمنان شادی کنید
همچو سر و سوسن آزادی کنید

مثنوی معنوی ؛ 4541 و 4539 -4537:6

60:

باز خوبه شما داری میگی اینا شاعرا سنی بودن...دوستان مسلمون شما همینم قبول ندارن!!!

61:

متوجه منظور شما نشدم .


آیه 55 سوره مائده

إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ

«سیوطی» از دانشمندان اهل سنت در تفسیر «الدر المنثور» در ذیل این آیه از «ابن عباس» نقل می کند که: «علی (ع) در حال رکوع نماز بود که سائلی تقاضای کمک کرد و اون حضرت انگشترش را به او صدقه داد، پیامبر (ص) از سائل پرسید: چه کسی این انگشتر را به تو صدقه داد؟ سائل به حضرت علی (ع) اشاره کرد و فرمود: اون مرد که در حال رکوع هست»، در این هنگام این آیه نازل شد.


http://islamquest.net/fa/archive/question/fa1817

62:

قسمتی از کتاب غدیر از نگاه تسنن


مفاد حديث غدير

جـمله اى كه در حديث غدير مورد هستشهاد برنامه گرفته و در حقيقت پيام اصلى واقعه غدير در اون نـهـفـتـه اسـت ايـن اسـت كه حضرت فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه كسانى كه به اين حديث هستدلال كرده اندمولى را اولى معنا كرده اند اولى , يعنى كسى كه به تصرف سزاوارتر هست به عبارت سـاده تـر يعنى كسى كه لايق سرپرستى , رهبرى و اختياردارى هست بدين ترتيب معناى حديث اين هست : ((هركس من رهبر وسرپرست اايشانم , على (ع ) هم رهبر و سرپرست اوست بنابراين تنها كسانى به رهبرى و سرپرستى پيامبراكرم (ص ) پايبند و ملتزمند كه رهبرى و سرپرستى على (ع ) را بپذيرند.
ايـنـك بـايـد دانـسـت كـه آيـا در لغت عرب , مولى به اين معنا به كار رفته هست ؟ يا نه ؟
ديگر اونكه اگـربـپـذيـريـم مـولـى در لغت بدين معنا به كار رفته هست , آيا در اين خطبه نيز اين معنى اراده شده هست ؟ يا خير؟ .
مـرحـوم عـلامـه امينى 42 نفر از علماى بزرگ تفسير و لغت را نام مى برد كه بيست و هفت نفر از اونـان گـفته اند: مولى به معناى اولى هست پانزده نفر ديگر فرموده اند: اولى يكى از معانى مولى هست ((64)) .
اما درباره اينكه آيا در اين حديث نيز مولى , چنان معنايى را افاده مى كند, توجه به واقعيات و ظروفى كـه اين حديث در اون صادر شده , و مطالعه خطبه اى كه اين حديث در ضمن اون برنامه گرفته هست , هيچ شكى باقى نمى گذارد كه مولى در اين حديث هم به معناى اولى هست .
زيـرا شـخـصـيـتـى چـون پيامبر اسلام (ص ) كه عقل كل , انسان كامل و بزرگترين پيامبر و سفير آسـمانى هست , در روزى اون چنان گرم كه زمين چون آهن گداخته پاى مسافران را مى گدازد و خـورشـيـد مـغـز انـسان را به جوش مى آورد, در صحرايى سوزان و بدون امكانات ((65)) كه اگر گوشت را بر زمين مى افكندى كباب مى شد ((66)) , محلى كه هيچ كاروانى در اون توقف نمى كند, دهـهـا هزار حاجى خسته را نگه مى دارد,رفتگان را باز مى گرداند و منتظر مى ماند تا باوقتدگان برسند و در گرمترين ساعات روز سخنرانى مى كندو در ضمن اون چند بار از امت سؤال مى كند تا مـطـمئن شود صداى او را به خوبى مى شنوند, و در نهايت على (ع ) را به اونان نشان مى دهد, با نام و نسب معرفى مى كند و مى فرمايد: ((هركس كه من مولاى او هستم على هم مولاى اوست )) سپس همه حاضران را موظف مى كند اين سخن را به غايبان برسانند, و پس ازاون دستور مى دهد همه با او بـيـعـت كـنـنـد, و بـه او تـبـريك و تهنيت گايشانند, و عمامه خايشانش را بر سرش مى گذارد و به او مـى فـرمايد: ((تاج عرب عمامه هست )) و به اصحاب مى فرمايد: ((فرشتگانى كه در روز بدربه ياريم آمدند, چنين عمامه هايى بر سر داشتند)).
حـال اگر فرض كنيم اين حديث بدون هر گونه قرينه و تفسير و توضيحى به دست كسى برسد و بـدون غـرض بـه اون تـوجه كند در مى يابد كه برخلاف فرموده بعضى افراد بى اطلاع پيامبر(ص ) در صدد اون نيست كه بفرمايد: ((هركس من دوست او هستم على هم دوست اوست ))! يا ((هركس من يـاور او هـسـتـم , عـلى ياوراوست ))! چرا كه دوستى و ياورى , بيعت و تبريك نمى خواهد, عمامه و تاج گذارى نمى طلبد و به طوركلى چنان اهميتى ندارد كه در اون موقعيت خطير و با اون مقدمات فراخوان شود.

حالا نظر خود اهل سنت : : :


بـدين دلايل هست كه مرحوم سبط بن جوزى از علماى اهل سنت , پس از بحثى مفصل در اين باره , به اين نتيجه مى رسد كه مولى در اين حديث به معناى اولى هست ((67)) .
و ابن طلحه در مطالب السؤول مى نايشانسد:.
حضرت رسول (ص ) هر معنايى را كه لفظ مولى نسبت به خودش دارد, براى على (ع ) برنامه داده هست و اين مرتبه بلندى هست كه پيامبر مخصوصا على (ع ) را در اون برنامه داده هست ((68)) .
ايـن نـتـيـجـه همان مفادى هست كه خطبه رسول اكرم (ص ) با تمام جملاتش بر اون دلالت دارد و هـمـان چيزى هست كه صد و بيست هزار عرب خالص , بدون هيچ شبهه اى از كلام رسول خدا(ص ) فـهـمـيـده انـدو بـه هـمين جهت بود كه حسان برخاست و در مدح حضرت امير(ع ) شعر سرود و پيامبراكرم (ص ) نيز اورا تشايشانق كرد پس از اون نيز هركس كه از اين واقعه خبردار شد, چنين فهميد كـه رسول مكرم اسلام (ص )براى خود جانشين تعيين كرده هست در طول قرون متمادى همه اهل لغت و علماى اسلام همين رافهميدند و صدها شاعر عرب و غير عرب در اين زمينه شعر سرودند, و در اشـعار خود تصريح كردند كه پيامبر(ص ) على (ع ) را به جانشينى خود برگزيد و به همين جهت روز غدير را گرامى داشتند.
امـيـرمـؤمـنـان عـلـى (ع ) در دوران خـلافت ظاهرى خود در كوفه , بارها به اين حديث هستدلال كرده اصحاب رسول خدا(ص ) را قسم داد تا به اونچه از اين واقعه در خاطر دارند, شهادت دهند و در حالى كه حدود چهل سال از واقعه غدير گذشته و بسيارى از اصحاب رسول خدا(ص ) از دنيا رفته و بـاقـيـمـانده دراطراف بلاد پراكنده شده بودند و كوفه از مركز اقامت صحابه (مدينه ) دور بود و حـضـرتـش بـدون پيش بينى و تمهيد مقدمات از اونها شهادت مى خواست , شمار قابل توجهى به پا خـاسته به درستى فرموداراميرالمؤمنين شهادت مى دادند تعداد شهودى را كه روايات مختلف ذكر كـرده انـد, مـتـفاوت هست طبق بعضى روايات 5 يا 6 نفر ((69)) , طبق روايتى ديگر 9 نفر ((70)) , و طـبـق روايـتى 12 نفر ((71)) , طبق روايتى 12نفر بدوى ((72)) , طبق روايتى 13 نفر ((73)) , و در روايـتـى 16 نـفـر ((74)) , در روايتى 18 نفر ((75)) , و در روايتى ديگر 30 نفر ((76)) , طبق روايتى گروهى از امت ((77)) , طبق روايتى بيش از ده نفر ((78)) , و طبق روايتى ديگرعده اى ((79)) و در روايتى گروه زيادى ((80)) , و طبق روايتى ديگر 17 نفر ((81)) شهادت دادند كه پيامبر(ص )در روز غدير فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه .
هـمـچـنـيـن اهـل بـيت (ع ) و دوستان و پيروان ايشان در موارد بسيارى به اين حديث هستدلال و احـتـجاج كرده اند مرحوم علامه امينى 22 فقره از اين احتجاجات را نقل كرده هست ما به ذكر چند مورد بسنده مى كنيم .

1ـ هستدلال ام الائمه , فاطمه زهرا(س ) به حديث غدير:

آيـا فـرامـوش كـرده ايـد كه پيامبر اكرم (ص ) در روز غدير فرمود: ((هركس من مولاى اايشانم , على مولاى اوست )) ((82)) .
2ـ هستدلال امام حسن مجتبى (ع ) به حديث غدير:

هـنـگـامى كه امام حسن مجتبى (ع ) تصميم گرفت با معاايشانه صلح كند, خطبه اى ايراد فرمود در بخشى ازاون خطبه تاريخى آمده هست :.
ايـن امت از جدم رسول خدا(ص ) شنيد كه مى فرمود: ((هر امتى كسى را متولى امور خود كند كه ازاو دانـاتـر و شـايـسـتـه تـر در مـيان خود داشته باشند, هماره رو به تنزل مى روند, مگر اون را كه شـايـسـته تراست , مقدم بدارند)) و شنيد كه به پدرم مى فرمود: ((تو نسبت به من , همانند هارونى نـسـبـت بـه موسى , جز اينكه پس از من پيامبرى نيست )) و شنيدند كه در غدير خم دست پدرم را گـرفت ومى فرمود: ((هركس را كه منم مولاى او, على مولاى اوست خدايا! دوست بدار اونكه على رادوسـت مـى دارد و دشـمن بدار اون را كه با على دشمن هست )) اونگاه به حاضران فرمود تا غايبان راآگاه سازند ((83)) .
3ـ هستدلال عمار ياسر به حديث غدير

در جنگ صفين هنگامى كه عمار ياسر با عمروعاص مواجه شد, فرمود:.
رسـول خـدا بـه مـن دسـتـور داد بـا نـاكـثـيـن بـجـنگم و من امرش را اطاعت كردم و فرمود با قـاسطين بجنگم و شما همانها هستيد كه با شما مى جنگم و نمى دانم به جنگ با مارقين هم موفق مـى شـوم يانه اى مرد ابتر آيا نمى دانى كه رسول خدا(ص ) به على (ع ) فرمود: من كنت مولاه فعلى مـولاه الـلـهـم وال مـن والاه و عـاد مـن عاداه ؟
مولاى من خدا و رسول و پس از او على هست ولى تومولايى ندارى ((84)) .
4ـ هستدلال اصبغ بن نباته به حديث غدير

در جـنـگ صـفـيـن اميرالمؤمنين (ع ) نامه اى نوشت , و اصبغ بن نباته را ماموريت داد كه اون را به مـعاايشانه رساند هنگامى كه اصبغ وارد مجلس معاايشانه شد, گروهى از بزرگان لشكر از جمله دو نفر از صـحـابـى رسـول خدا ابوهريره و ابودردا در مجلس حضور داشتند اصبغ مى گايشاند: هنگامى كه مـعاايشانه نامه را خواندفرمود : ((چرا على قاتلان عثمان را به ما تحايشانل نمى دهد )) من فرمودم : ((اى مـعاايشانه ! خون عثمان را بهانه مكن ,تو در پى قدرت و حكومتى تو اگر مى خواستى به عثمان كمك كـنـى , در زمـان حـيـاتش كمك مى كردى ولى تو به خاطر اونكه خون او را دست آايشانز برنامه دهى , به قـدرى درنـگ كـردى تـا او كـشته شد)) معاايشانه از اين سخن برآشفت و من كه مى خواستم بيشتر خشمگين شود, به ابوهريره فرمودم : ((اى صحابى رسول خدا(ص ) تو را به خداى يگانه , داناى آشكار و نـهـان و بـه دوستش محمد مصطفى سوگند مى دهم آيا تودر روز غدير حاضر بودى ؟ )) فرمود : ((آرى من حاضر بودم )).
فرمودم : ((در اون روز درباره على از رسول خدا(ص ) چه شنيدى ؟ )) فرمود : ((شنيدم كه مى فرمود: هر كس من مولاى اايشانم , على مولاى اوست خدايا! دوست بدار هر كه او را دوست دارد, دشمن بدار هر كه را بااو دشمن هست , يارى كن هر كه او را يارى مى كند, رها كن هر كس كه او را رها مى كند)).
فرمودم : ((اى ابوهريره ! پس چرا تو با دشمنان او دوستى و با دوستان او دشمنى مى كنى ؟ )).
ابوهريره آهى كشيد و فرمود : انا للّه و انا اليه راجعون ((85)) .
افـزون بـر ايـن در مـوارد بسيارى , امت عادى به حديث غدير, بر افراد سرشناسى كه به مقتضاى اين حديث عمل نكرده با امير المؤمنين (ع ) مخالفت كردند, هستدلال كرده اند, كه از اون جمله هست :.
5ـ هستدلال زن دارمى به حديث غدير

وى زنـى اسـت سـيـاهـپوست از شيعيان على (ع ) از اهالى داروم كه در محله حجون مكه سكونت داشـت وبـه هـمين دليل او را دارميه حجونيه مى فرموده اند گايشانا به دليل شهرت و غلبه اين لقب , نـامـش در تـاريخ ذكرنشده هست معاايشانه در سفر حج او را احضار كرد و فرمود : ((مى دانى براى چه احضارت كرده ام ؟ )).
فرمود : ((سبحان اللّه ! من غيب نمى دانم )).
گـفـت : ((خـواسـتـم از تـو بپرسم چرا على را دوست مى دارى و با من كينه مى ورزى ؟
ولايت او راپذيرفته اى و با من دشمنى مى كنى ؟ )).
فرمود : ((اگر ممكن هست مرا از جواب بدين سؤال معاف كن )).
فرمود : ((معاف نيستى )).
گـفـت : ((حـال كـه چـنـين هست , مى گايشانم : على را دوست مى دارم , زيرا ميان رعيت به عدالت رفـتـارمـى كرد و بيت المال را مساوى تقسيم مى كرد و بغض تو را دارم چون تو با كسى كه از تو به خلافت سزاوارتر بود, جنگيدى و چيزى را كه حق تو نبود, مطالبه مى كردى ولايت على را پذيرفتم , چون رسول خدا(ص ) ولايت را به او سپرد, و چون مساكين را دوست مى داشت و متدينان را حرمت مـى نـهاد و با تودشمنى مى كنم , چون خون ريختى و تفرقه انگيختى , در قضاوت ظلم كردى و به هواى نفس حكم راندى )) ((86)) .
6ـ هستدلال جوانى ناشناس به حديث غدير

ابـوهـريـره وارد مسجد كوفه شد, امت گرد او را گرفته بودند, هر كس چيزى مى پرسيد جوانى بـرخـاسـت وگـفت : تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو از رسول خدا (ص ) شنيدى كه مى فرمود: ((هـركـس من مولاى اوهستم , على مولاى اوست خدايا! دوست بدار اون را كه دوستش مى دارد و دشـمـن داشـتـه بـاش اون را كه بااو دشمنى كند)) ابوهريره فرمود : ((شهادت مى دهم كه خود از رسول خدا (ص ) شنيدم كه چنين فرمود)) ((87)) .
هـمـچـنـيـن در طـول تـاريخ اسلام , حتى كسانى كه در جبهه مخالف على (ع ) بوده اند, در عين دشمنى بااون حضرت , به حديث غدير هستدلال كرده اند كه از اون جمله هست :.
7ـ هستدلال عمروبن عاص به حديث غدير

هـمـه مى دانند كه عمروبن عاص يكى از دشمنان سرسخت اميرالمؤمنين (ع ) بوده هست وى افكار آشـفـتـه معاايشانه را ساوقت بخشيد و او را براى مقابله با اميرالمؤمنين (ع ) آماده كرد با دسيسه هاى خـود او را ازسقوط حتمى رهاند, و با طرح مساله حكميت لشكر شام را نيرو بخشيد و سپاه كوفه را بـه اخـتـلاف وتفرقه انداخت همان جا بود كه نطفه خوارج منعقد شد و براى اين خدمت , حكومت مصر را از معاايشانه پاداش گرفت .
پـيـش از اونـكـه مـعـاايشانـه حـكـومـت مـصـر را بـه او پيشنهاد كند, در نامه اى از او تقاضاى كمك كرده مى نايشانسد: ((على باعث قتل عثمان شد و من خليفه عثمان هستم )).
عمرو در جواب معاايشانه مى نايشانسد:.
نامه ات را خواندم و فهميدم اما اينكه از من خواسته اى از دين اسلام خارج شده با تو به وادى ضلالت وارد شـوم و تـو را در راه بـاطـلت يارى كنم و به روى اميرالمؤمنين شمشير بكشم ,در حالى كه او بـرادر, ولى , وصى و وارث رسول خداست و هموست كه دين پيامبر را ادا كرد ووعده هايش را جامه عـمل پوشاند, همو كه داماد او و شوهر بانوى زنان جهان و پدر حسن وحسين سرور جوانان بهشتى هست , نمى پذيرم .
و امـا ايـنـكـه فرموده اى : من خليفه عثمانم , با مرگ عثمان تو عزل شده خلافتت زايل مى شود واما ايـنكه فرموده اى : اميرالمؤمنين صحابه را بر كشتن عثمان تحريك كرد, اين دروغ و نارواست واى بر تـو اى مـعاايشانه ! آيا نمى دانى كه ابوالحسن جانش را در راه خدا نثار كرد و در بستر رسول خدا (ص ) خـوابـيـد و رسول خدا (ص ) درباره اش فرمود: ((هركس من مولاى او هستم , على مولاى اوست )) ((88)) .
8ـ هستدلال عمر بن عبدالعزيز به حديث غدير

شـخـصـى بـه نـام يزيد بن عمر مى گايشاند: ((من در شام بودم , عمر بن عبدالعزيز اموالى را تقسيم مـى كـرد, من هم براى دريافت سهمم رفتم , وقتى نوبت به من رسيد, فرمود : تو از كدام قبيله اى ؟
فرمودم : از قريش فرمود ازچه طايفه اى ؟
فرمودم بنى هاشم فرمود : از كدام تيره ؟
فرمودم : از وابستگان على (ع ) ـ در عبارت عربى آمده مولاى على ـ فرمود : كدام على ؟
من جواب ندادم عمر بن عبدالعزيز دسـت بـه سـينه اش نهاده فرمود : به خدامن هم از وابستگان على هستم گروهى براى من روايت كرده اند كه پيامبر(ص ) درباره او فرمود: ((هر كس من مولاى او هستم , على مولاى اوست )).
اونـگـاه رو به دستيار خود كرده فرمود : به امثال اين شخص چقدر مى دهى ؟
فرمود : صد يا دايشانست درهم فرمود : اينك به او پنجاه دينار ((89)) بده , چون ولايت على بن ابى طالب را دارد اونگاه به شهر خود برگرد,سهمت را نيز در اونجا دريافت خواهى كرد ((90)) .


63:

طبق اعتقاد مذهب شيعه , خليفه پيامبر(ص ) داراى دو گونه وظيفه هست :.
1ـ حكومت ظاهرى

يعنى زمامدارى , اجراى قوانين , حفظ حقوق , نگهبانى از كيان اسلام و.
در اين جهت , خليفه مانند ساير زمامداران هست , با اين تفاوت كه حفظ عدالت اجتماعى , ازواجبات و ايشانژگيهاى حكومت اسلامى هست .
2ـ حكومت معنوى

بـديـن مـعنا خليفه موظف هست نكات مبهم و پيچيده مكتب را ـ كه به هر دليل پيشتر بيان نشده هست ـبراى مسلمانان روشن كند.
خـليفه علاوه بر ايفاى وظيفه زمامدارى بايد مبين احكام و مفسر قراون نيز باشد, و بتواند مكتب را ازهـر گـونـه انـحراف حفظ كرده در مقابل شبهات از اون دفاع كند بنابراين خليفه بايد داناترين و آگـاهـتـريـن افـرادامـت به مبانى مكتب و موازين شريعت باشد, يعنى بيش از همه از چشمه هاى جـوشان علم و حكمت نبوى سيراب شده باشد پس بايد پيشينه اى ديرسال در اسلام داشته و به حد كـافـى از وجـود مـقـدس پيامبر اكرم (ص ) بهره برده باشد همينطور لازم هست در مواقع حساس و مـنافع عمومى مسلمانان ومكتب اسلام را بر منافع شخصى خود ترجيح داده , براى حفظ دين جان فشانى و فداكارى كرده باشد.
خـلـيفه در سمت زمامدارى , حاكم بر تمام اموال مسلمانان هست خمس , زكات , خراج , جزيه ,غنايم جـنـگـى , مـعـادن و سـايـر ثروتهاى عمومى , اموالى هستند كه در اختيار خليفه برنامه مى گيرد و خليفه موظف هست , بدون هر گونه تخلف و اجحافى اين اموال را ميان مسلمانان تقسيم كند, يا در جهت مصلحت عمومى مملكت اسلامى به كار گيرد بنابراين بايد به دنيا بى رغبت باشد, تا در مواقع حـسـاس دچـار لغزش نشود درست به همين دليل , خلافت منصبى الهى هست كه از جانب خداوند مـتـعـال به شايسته ترين و داناترين افراد امت واگذار مى شود, و دست انتخاب از ساحت قدسى اون كوتاه هست .
بـه عـبـارتـى ديـگر خلافت منصبى هست انتصابى كه راى امت هيچ گونه تاثيرى در اون ندارد بر ايـن مـبـنـاسـت كـه بـراى تـعـيـيـن جـانشين پيامبر, بايد به دنبال نص و صدور حكم بگرديم و كلمات رسول خدا(ص ) را كه در اين باب وارد شده هست منصفانه مورد توجه برنامه داده , بر مبناى اون عمل كنيم .
دانـسـتـيـم كـه واقـعـه غـدير يكى از مستندترين وقايعى هست كه در تاريخ اسلام اتفاق افتاده , و حـديـث ولايـت يـكى از مسلم ترين كلماتى هست كه از رسول خدا(ص ) صادر شده و از نظر معنا و مـفـهوم هيچ گونه ابهام و اجمالى ندارد, چنانكه هر كس بايشانى از ادبيات عرب هستشمام كرده , و با مـوازيـن عـرفى ـ عقلايى آشنايى داشته و با ديده انصاف و بدون غرض و پيش داورى اين حديث را مـورد تـوجـه قـرار دهـد,اعـتراف مى كند كه اين حديث بر امامت , رهبرى و اولايشانت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (ع ) دلالت دارد.
حـتـى اگـر از ايـن حـديـث چـشـم پـوشـيـم , بـاز هـم بـه انـدازه كافى درباره امامت و رهبرى اميرالمؤمنين على (ع ) از طريق شيعه و سنى روايت به دست ما رسيده هست .
مـا پـاره اى از احـاديـثـى را كـه در ايـن بـاب از رسـول مـكـرم اسلام (ص ) وارد شده هست , در دو بخش جداگانه يادآور مى شايشانم :.
بـخـش اول احـاديـثـى اسـت كـه هـمـانـنـد حـديـث غدير, به صراحت بر خلافت اميرالمؤمنين على (ع )دلالت دارند.
بـخـش دوم احـاديـثـى اسـت كـه با معرفى شخصيت اميرالمؤمنين على (ع ) بر مفاد حديث غدير وخلافت اون حضرت صحه مى گذارند.
پـس از اون بـا صـرف نـظر از احاديث موجود و ادله لفظى , به بررسى شايستگى هاى ذاتى و فضايل اون حضرت خواهيم پرداخت , و در نهايت از سابقه عيد غدير و آداب اين عيد سخن خواهيم فرمود .
دلايل صريح بر خلافت على (ع )

ادلـه اى كـه بـا صـرف نـظـر از حـديـث غـديـر, خود به طور مستقل و به طور صريح بر خلافت و رهبرى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (ع ) دلالت دارند, به اندازه اى هست كه ذكر تمام اونها نياز به موقعيتى فراخ وتاليفى پربرگ و بار دارد اينك جز ذكر چند مورد, موقعيت و مجال نيست .
پيشتر يادآور مى شود كه هر چند جامعه اسلامى پس از پيامبر مكرم اسلام (ص ) در تعيين رهبر خود بـه اشـتـبـاه رفـت و خـلـيـفه برحق پيامبر اكرم (ص ) را مدت بيست و پنج سال از دخالت در امور مـسـلـمـيـن بـازداشـت , ولى چيزى از ارزش ذاتى اون حضرت نكاست , بلكه تنها خود را از رهبرى مـعـصـوم , محروم كردچرا كه ارزشها و فضايل اون حضرت وابسته به منصب ظاهرى خلافت نبود, بـلكه ارزش منصب خلافت به تصدى اون حضرت بستگى داشت , يعنى هر گاه غير او در اين منصب نشست , اين منصب تنزل يافت و تنها وقتى به ارزش واقعى خود رسيد كه على (ع ) بر اون تكيه زد.
نوشته اند:.
وقـتـى امـيـرالـمـؤمـنـين على (ع ) وارد كوفه شد, مردى پيش آمد و عرض كرد: به خدا قسم اى اميرالمؤمنين !خلافت از تو زينت يافت , نه تو از خلافت وجود تو اين منصب را بالا برد, نه اينكه تو با اون برترى يافته باشى خلافت به تو محتاج بود نه تو به خلافت ((92)) .
عبداللّه فرزند امام احمدبن حنبل مى گايشاند: ((روزى پيش پدرم نشسته بودم گروهى از اهل كوفه واردشدند و درباره خلافت خلفا صحبت كردند, ولى درباره خلافت حضرت على كلام طولانى شد پـدرم سربلند كرد و فرمود : چقدر درباره على و خلافت بحث مى كنيد! خلافت على را زينت نداد, بلكه على خلافت را زينت داد )) ((93)) .
1ـ حديث يوم الدار

خـلافـت پـيـامبر مكرم اسلام (ص ) و رهبرى جامعه اسلامى مسئله اى نبود كه پيامبر اكرم (ص ) تا آخـريـن روزهـاى عـمـر شريف خود اون را مسكوت گذاشته تكليف جامعه اسلامى را نسبت به اون روشن نكندپيامبر اكرم از همان روزى كه مامور شد رسالت خود را علنى كند, موظف شد جانشين خود را نيزمعرفى كند.
هـنـگـامى كه آيه شريفه و انذر عشيرتك الاقربين ((94)) در سال سوم بعثت نازل شد, اون حضرت عـلى (ع )را خواند و فرمود: ((خدايم دستور داده هست خايشانشان نزديك خود را به اسلام دعوت كنم غـذايـى تـهيه كن و قدحى از شير فراهم آور, و فرزندان عبدالمطلب را دعوت كن , تا من ماموريت خـايشانـش را بـه انجام رسانم )) حضرت على (ع ) مى فرمايد: ((من تمام بنى عبدالمطلب را كه حدود چـهـل نـفـر بـودنـد دعـوت كردم و غذايى را كه فراهم كرده بودم پيش آوردم غذا خوردند و شير نـوشـيـدنـد, ولى غذا و شير به همان حال خود باقى ماند هنگامى كه پيامبر(ص ) مى خواست با اونها صـحـبـت كند, ابولهب فرمود : محمد شما راسحر كرده هست و مجلس از هم پاشيد فرداى اون روز حـضـرت بـه مـن دستور داد دوباره اونها را دعوت كنم و غذا و شيرى تهيه نمايم هنگامى كه جمع شدند و غذا خوردند, حضرت لب به سخن گشوده فرمود:اى فرزندان عبدالمطلب به خدا قسم در عـرب جـوانـى را نمى شناسم كه براى قوم خود بهتر از اونچه من براى شما آورده ام آورده باشد: من براى شما خير دنيا و آخرت را آورده ام و خدايم به من فرموده هست شما را به اون بخوانم كداميك از شما مرا در اين كار يارى مى كند من (على ) كه در اون ايام از همه جوانتربودم فرمودم : اى پيامبر خدا مـن تـو را يارى مى كنم حضرت گردن مرا گرفت و فرمود: اين برادر, وصى وخليفه من در ميان شما مى باشد, از او بشنايشاند و او را اطاعت كنيد در اين هنگام اهل مجلس همه برخاستند و در حالى كه مى خنديدند به ابوطالب فرمودند: به تو دستور مى دهد كه از على اطاعت كنى )) ((95)) .
طبق روايتى پيامبر اكرم (ص ) سه بار پيشنهاد خود را تكرار كرد و هيچ كس جز على (ع ) او رااجابت نكرد ((96)) .
2ـ حديث منزلت

دلـيـل ديـگـرى كـه بـر خـلافت حضرت على (ع ) دلالت دارد, حديث منزلت هست حديث منزلت ازمـشـهـورتـريـن احـاديـثـى هست كه از پيامبر اكرم (ص ) صادر شده و بسيارى از اصحاب رسول خـدا(ص ) اون راروايت كرده اند ابن عساكر در تاريخ دمشق ((97)) اين حديث را از 23 نفر از صحابه بـه طرق و اسنادمختلف روايت كرده هست به طورى كه از قراين هستفاده مى شود, اين كلام شريف چندين بار ازرسول خدا(ص ) صادر شده هست , ولى مشهورترين مورد اون در غزوه تبوك هست .
در غـزوه تـبـوك پـيـامبر اكرم (ص ) خود فرماندهى سپاه را به عهده گرفته از مدينه خارج شد و عـلـى (ع ) رابه جانشينى خود در مدينه گمارد اين تنها جنگى هست كه على (ع ) پيامبر را همراهى نكرده هست , به همين جهت براى اون حضرت مشكل بود كه در مدينه بماند و پيامبر خدا(ص ) راهى مـيـدان نـبـرد شـودهنگام حركت سپاه , خدمت پيامبر اكرم (ص ) رسيده عرض كرد: مرا با زنان و كودكان در مدينه مى گذاريد؟
حضرت در جواب فرمود:.
اما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى ((98)) ,.
آيـا نـمـى خـواهـى كـه نـسـبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى ؟
با اين فرق كه سپس من پيامبرى نمى آيد.
از قـراون كـريـم چـنـيـن بـرمـى آيـد كه هارون نسبت به حضرت موسى , پنج سمت داشته هست :برادر, شريك نبوت , وزير و ياور, پشتيبان , ((99)) خليفه و جانشين ((100)) .
بـنـابراين حضرت على (ع ) نيز همين پنج نسبت را با پيامبر اكرم (ص ) دارد برادر اوست , چون او را بـه بـرادرى بـرگزيد و فرمود: ((در دنيا و آخرت تو برادر منى )) ((101)) در ابلاغ پيام الهى شريك اوسـت , چـون فـرمود: ((جز من و على كسى از جانب من پيامى نمى رساند )) ((102)) وزير اوست , چـون خـود فـرمود: ((على وزير من هست )) ((103)) پشتيبان اوست , چون خداوند او را با على (ع ) يارى كرد ((104)) و خليفه اوست , چون خود او را به خلافت برگزيد ((105)) .
3ـ حديث وصايت و وراثت

پيامبر اكرم فرمود:.
لكل نبى وصى و وارث و ان عليا وصيى و وارثى , ((106)) .
هر پيامبرى وصى و وارثى دارد و على وصى و وارث من هست .
و فرمود:.
انا نبى هذه الامة و على وصيى فى عترتى و اهل بيتى و امتى من بعدى , ((107)) .
من پيامبر اين امتم و على سپس من در ميان خانواده و امتم وصى من هست .
و فرمود:.
على اخى و وزيرى و وارثى و وصيى و خليفتى فى امتى , ((108)) .
على برادر, وزير, وارث , وصى و خليفه من در ميان امت من هست .
در ايـن روايـات دو عـنـوان وصى و وارث مورد تاكيد برنامه گرفته هست هر يك از اين دو عنوان به تنهايى برخلافت اميرالمؤمنين على (ع ) دلالت دارند.
وصى

وصـى كـسى هست كه مى تواند در تمام امورى كه شخص وصيت كننده , حق تصرف داشته تصرف كـنـد,مـگـر در صورتى كه فقط در مورد خاصى به او وصيت شده باشد كه در اين صورت فقط در همان موردخاص , حق تصرف دارد.
در ايـن روايـات , پـيامبر اكرم (ص ) وصايت حضرت امير(ع ) را به مورد خاصى منحصر نكرده و او را بـه طـور مـطـلق وصى خود برنامه داده هست , يعنى اون حضرت مى تواند در تمام امورى كه به پيامبر اكـرم (ص )مـربـوط مى شود تصرف كند به عبارت ديگر على (ع ) از تمام اختيارات پيامبراكرم (ص ) برخوردار هست واين , همان معناى خلافت هست .
وارث

اونـچـه در ابـتـدا از كـلمه وارث به ذهن مى آيد اين هست كه شخص وارث مالك اموال مورث باشد, ولـى عـلـى (ع ) از نـظـر شرعى وارث اموال پيامبر نبوده هست زيرا طبق فقه اماميه وقتى كه ميت داراى فرزندباشد, نوبت ارث به خايشانشان او نمى رسد ـ فرزند در طبقه اول ارث برنامه دارد و خايشانشان در طبقات بعد ـو مى دانيم كه پيامبر اكرم (ص ) در وقت حيات خود داراى فرزند بوده هست فاطمه زهـرا(س ) حـداقـل هـفتاد و پنج روز پس از پيامبر(ص ) زنده بوده اند, و جز او, همسران پيامبر كه مـجـمـوعـا يك هشتم اموال اورا به ارث مى برده اند, در قيد حيات بوده اند بر فرض كه اين همه را نـديده بگيريم , على (ع ) پسرعموى پيامبر هست و پسر عمو در طبقه سوم ارث برنامه دارد, و مى دانيم كه عباس عموى پيامبر در وقت وفات اون حضرت زنده بوده هست , و عمو در طبقه دوم برنامه دارد.
امـا طـبـق فـقـه اهـل سـنت , پس از پرداخت سهم همسران (يك هشتم ) مال به دو بخش تقسيم مـى شـود:يـك قـسمت به فاطمه زهرا(س ) كه تنها دختر هست , داده مى شود و قسمت ديگر كه از سـهـم او خارج هست , به عمايشانش عباس تعلق مى گيرد بنابراين حضرت امير(ع ) به هيچ وجه وارث امـوال پيامبر نبوده هست از سايشانى , چون پيامبر صريحا او را وارث خود فراخوان كرده هست , بايد در اين احـاديـث مـوضـوع ارث چـيز ديگرى باشد قهرا موضوع ارث در اين احاديث , دانش , مقام و منصب مـعـنـوى و موقعيت اجتماعى پيامبراكرم (ص ) هست آرى , على وارث علم و سنت پيامبر هست , و به همين دليل خليفه ايشان هست .
پـيامبراكرم (ص ) به على فرمود: ((تو برادر و وارث منى )) عرض كرد: ((يا رسول اللّه ! من چه چيزى ازشما ارث مى برم ؟ )) فرمود: ((همان چيزى كه پيامبران پيش از من ارث گذاشته اند)) عرض كرد: ((ايشان چه چيزى به ارث نهاده اند؟ )) فرمود: ((كتاب پروردگار و سنت پيامبرشان را)) ((109)) و اميرالمؤمنين على (ع )خود نيز فرمود: ((من وارث علم پيامبرم )) ((110)) .
4ـ على سرپرست مؤمنان

پيامبر اكرم (ص ) هر وقت با كسانى مواجه مى شد كه به هر دليل با على (ع ) ناسازگارى مى كردند, ياجاهلانه از او به پيامبر(ص ) شكايت مى بردند, مى فرمود:.
ما تريدون من علي ان عليا منى و انامنه و هو ولى كل مؤمن بعدى , ((111)) .
از على چه مى خواهيد على از من هست و من از او پس از من على سرپرست هر مؤمنى هست .
هـر چـنـد كـلـمه ((ولى )) در لغت داراى معانى متعددى هست , در اين حديث جز به معناى رهبر وسرپرست نيست , توجه به كلمه ((سپس من )) در حديث اين نظر را تاييد مى كند چون اگر منظور از ولـى ,دوسـتدار, دوست , ياور, همسايه , هم قسم و امثال اين معانى باشد, اختصاصى به وقت بعد ازپيامبر(ص ) نداشته در وقت حيات اون حضرت نيز صادق بود.
5 ـ نتايج سرپرستى على (ع ) در كلام رسول خدا(ص )

هـر وقـت اصـحـاب دربـاره خـلـيفه رسول خدا(ص ) و رهبر جامعه اسلامى پس از اون حضرت , با حـضـرتش فرمودگو مى كردند, حضرت ـ در حالى كه طبق بعضى از روايات آه مى كشيد ـ از نتايج و ثمرات سرپرستى على (ع ) سخن به ميان مى آورد.
از جمله مى فرمودند:.
ان و ليتموها عليا وجد تموه هاديا مهديا يسلك بكم على الطريق المستقيم , ((112)) .
اگـر خـلافـت را بـه على بسپريد, مى بينيد كه هدايت شده و هدايت كننده اى هست , كه شما را به راه راست مى برد.
اما والذى نفسى بيده لئن اطاعوه ليدخلن الجنة اجمعين اكتعين , ((113)) .
قسم به اونكه جانم در دست اوست , اگر از على اطاعت كنند, همگى , همگى وارد بهشت مى شوند.
ان تستخلفوا عليا ـ و لا اراكم فاعلين ـ تجدوه هاديا مهديا يحملكم على المحجة البيضا, ((114)) .
اگر على را خليفه كنيد ـ و گمان نمى كنم چنين كنيد ـ مى بينيد كه او راه يافته هدايتگرى هست كه شما را از راه اصلى مى برد.
6ـ خلافت انتصابى على (ع )

پـيـش از ايـن در تـوضيح حديث غدير فرموديم كه معرفى على (ع ) به دستورالهى بوده هست , اينك روايتى رانقل مى كنيم كه اين مطلب را به خوبى افاده مى كند.
از رسـول گـرامـى اسـلام (ص ) روايـت شـده هست : ((شب معراج , هنگامى كه به مقام قرب نهايى رسـيـدم ودر پـيـشـگـاه پروردگارم ايستادم , فرمود: يا محمد! من عرض كردم : لبيك فرمود: آيا بندگان مرا آزمايش كرده اى تا بدانى كداميك از ايشان در پيشگاه من مطيع ترند؟ .
عرض كردم : پروردگارا مطيع ترين ايشان على هست .
فرمود: راست فرمودى اى محمد! آيا براى خود خليفه اى انتخاب كرده اى كه وظايف ترا اجرا کند و به بندگانم اونچه از قراون نمى دانند بياموزد؟ .
عرض كردم : پروردگارا! تو برايم انتخاب كن .
فرمود: من على را برايت انتخاب كردم , او را به وصايت و خلافت خود برگزين )) ((115)) .
هـمـچـنـيـن فـرمـود: ((خدا براى هر امت , پيامبرى انتخاب كرده هست و براى هر پيامبر وصى و جانشينى من پيامبر اين امتم و على وصى من هست )) ((116)) .
فصل سوم : معيارها

پيامبر مكرم اسلام (ص ) علاوه بر اينكه در روز غدير و مقامات ديگر با بيانهاى مختلف به طور صريح وروشـن عـلـى (ع ) را بـه عنوان خليفه و جانشين خود معرفى مى كرد, بيانات ديگرى نيز دارد كه لازمه اونهاخلافت حضرت اميرالمؤمنين على (ع ) هست در اين دسته از احاديث كه ما بخشى از اونها را تحت عنوان معيارها گرد آورده ايم , پيامبرگرامى اسلام (ص ) در صدد تعيين ميزان و معيارى هست كـه جـامـعـه اسلامى در مواقع اشتباه و در مواردى كه حق و باطل به هم مى آميزد و تمييز حق از بـاطـل بـر غـير اهل نظر مشكل مى شود, با تمسك به اون حق را يافته از باطل اجتناب كنند در اين احـاديـث , حـضرتش على (ع ) را به عنوان چراغ هدايت , معيار ايمان و ميزان حق تعيين كرده هست طـبـق ايـن احاديث على (ع ) يك رهبرعادى نيست , بلكه رهبرى الهى هست كه فرمودار و كردارش مـيزان هست , كار درست كارى هست كه او انجام مى دهد, حرف حق سخنى هست كه او مى گايشاند, و جبهه حق همان جايى هست كه او ايستاده هست , و هركس كه نه در صف اوست , باطل و ناحق هست .
1ـ محبت

يـكـى از معيارهايى كه مى تواند براى تعيين رهبر جامعه اسلامى پس از رسول گرامى اسلام (ص ) تـعـيين كننده باشد, ميزان علاقه و محبت اون حضرت به افراد هست تا جايى كه تاريخ موفق به نقل حالات مسلمانان و وقايع صدر اسلام شده و راايشانان حديث از خود به يادگار گذاشته اند, هيچ كس به اندازه على (ع ) مورد علاقه پيامبر اكرم (ص ) نبوده هست ((117)) به طورى كه ابن حجر در كتاب صواعق نوشته هست : ((على (ع ) محبوبترين مردان نزد رسول خدا بوده هست )) ((118)) .
اون حضرت نه تنها خود على (ع ) را بشدت دوست مى داشت , مسلمانان را نيز به محبت او مى خواندو دوستى او را به مثابه يك وقت الهى به همه ابلاغ مى كرد ((119)) .
گاه مى فرمود: ((خدا از من بيشتر دوستش دارد)) ((120)) .
و يا: ((محبوبترين امت نزد خدا على هست )) ((121)) .
بـه اصـحـاب مـى فـرمـود: ((خـدايـم فـرموده هست : چهار نفر از اصحابم را دوست بدارم و به من فـرموده هست : خود اونها را دوست مى دارد فرمودند: يا رسول اللّه اونها كيانند؟
ما همه دوست داريم از اونهاباشيم .
فـرمود: بدانيد كه على از اونهاست و بعد ساكت شد دوباره لب به سخن گشود و فرمود: بدانيد كه على از اونهاست و ساكت شد ((122)) .
و باز مى فرمود:.
خدا و رسولش , على را دوست دارند و على خدا و رسول را دوست دارد.
(يحب اللّه و رسوله و يحبه اللّه و رسوله ) ((123)) .
انـس بـن مـالـك مى گايشاند: ((مرغ بريانى براى حضرت رسول (ص ) هديه آوردند حضرت دست به دعابرداشت و عرض كرد: خدايا كسى را برسان كه خدا و رسول او, وى را دوست مى دارند در همين هـنـگـام عـلى (ع ) در زد چون من دوست مى داشتم چنين كسى از انصار باشد, به او فرمودم پيامبر مشغول كارى هست , على (ع ) برگشت و پس از مدتى دوباره در زد من همان عذر را آوردم , حضرت بازگشت هنگامى كه براى بار سوم در زد, پيامبر اكرم (ص ) فرمود: اى انس بگذار وارد شود, منظور من همو بود)) ((124)) .
علاوه بر اين براى محبت ورزيدن به اون حضرت خواص و ايشانژگيهايى ذكر شده هست كه مشابه اونها درمورد هيچ كس وارد نشده هست از جمله اينكه :.
1ـ 1ـ دوستى با على دوستى با خدا و رسول و كينه على (ع ) كينه خدا و رسول هست .
از ابـن عـبـاس روايـت شـده كـه روزى پـيامبر اكرم (ص ) در حالى كه دست على (ع ) را در دست داشـت خارج شد و فرمود: ((آگاه باشيد! هر كس كينه على در دل داشته باشد, كينه خدا و رسول را داشته هست وهر كس على را دوست بدارد, خدا و رسولش را دوست داشته هست )) ((125)) .
پيامبر اكرم (ص ) به على (ع ) مى فرمود:.
تـو در دنـيـا و آخـرت , سرورى دوست تو دوست من هست و دوست من دوست خداست ,دشمن تو دشمن من هست و دشمن من دشمن خداست .
واى بر اونكه سپس من با تو دشمنى كند,.
يـا على ! انت سيد فى الدنيا و سيد فى الاخرة حبيبك حبيبى و حبيبى حبيب اللّه و عدوك عدوى و عدوى عدو اللّه والايشانل لمن ابغضك بعدى ((126)) .
و مى فرمود:.
هر كس على را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كس به او بغض بورزد بغض مرابه دل دارد,.
يا على محبك محبى و مبغضك مبغضى ((127)) .
1ـ 2ـ محبت على (ع ) موجب سعادت هست .
مـى فـرمـود: ((هـركس مرا و اين دو را (حسن و حسين (ع )) و پدر و مادرشان را دوست بدارد, در قيامت هم رتبه من خواهد بود)) ((128)) .
و مى فرمود: ((هركس مى خواهد در مرگ و زندگى , همانند من باشد و در بهشت جاايشاندى كه خدا به من وعده داده هست , ساكن شود, على بن ابى طالب را دوست بدارد)) ((129)) .
فرمود:.
اين جبرئيل هست كه به من خبر مى دهد: سعادتمند واقعى كسى هست كه على را در حيات وسپس مرگش دوست داشته باشد, و شقاوتمند واقعى كسى هست كه بغض على را در وقت حيات يا پس از مرگش در دل داشته باشد ((130)) .
ابـن عباس مى گايشاند: به پيامبر اكرم (ص ) عرض كردم : يا رسول اللّه ! آيا براى نجات از آتش چاره اى هست ؟ .
فرمود: آرى .
عرض كردم : اون چيست ؟ .
فرمود: حب على بن ابى طالب ((131)) .
1ـ3ـ حب على (ع ) عمل صالح هست .
فرمود:.
محبت على بن ابى طالب سيئات را نابود مى كند, چنانكه آتش هيزم را,.
حب على بن ابيطالب ياكل السيئات كما تاكل النار الحطب ((132)) .
و فرمود:.
سر لوحه نامه عمل مؤمن حب على بن ابى طالب هست , ((133)) .
عنوان صحيفة المؤمن على بن ابى طالب .
1ـ4ـ بى حب على (ع ) هيچ عملى پذيرفته نيست .
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
اگـر بـنـده اى هـزار سـال و هزار سال و هزار سال در بين ركن و مقام , خدا را عبادت كند, ولى با بـغـض عـلـى بـن ابـى طـالـب و خاندان من در پيشگاه خدا حاضر شود, خداوند او را به رو در آتش جهنم مى اندازد,.
لو ان عبدا عبد اللّه الف عام و الف عام و الف عام بين الركن و المقام ثم لقى اللّه عز و جل مبغضا لعلى بن ابيطالب و عترتى اكبه اللّه على منخريه فى النار ((134)) .
و فرمود:.
يـا عـلـى ! اگـر امـت مـن چـنـان روزه بـدارند كه قامتشان كمانى شود و چنان نماز بخوانند كه جسمشان آب شود, ولى بغض تو در دل داشته باشند, خداوند به روى در آتششان مى افكند,.
يـا عـلـى لو ان امتى صاموا حتى يكونوا كالحنايا و صلوا حتى يكونوا كالاوتار ثم ابغضوك لاكبهم اللّه على وجوههم فى النار ((135)) .
1ـ 5ـ بغض على (ع ) با حب رسول خدا جمع نمى شود.
فرمود:.
على جان ! دروغ مى گايشاند كسى كه فكر مى كند مرا دوست دارد ولى با تو كينه مى ورزد,.
يا على من زعم انه يحبنى و هو يبغضك فهو كذاب ((136)) .
1ـ 6ـ بغض على (ع ) با ايمان جمع نمى شود.
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
هـركـس گـمان مى كند به من و دين من ايمان آورده هست , ولى به على (ع ) بغض مى ورزد,دروغ مى گايشاند, او مؤمن نيست ,.
من زعم انه آمن بى و ما جئت به و هو يبغض عليا فهو كاذب ليس بمؤمن ((137)) .
1ـ 7ـ بغض او كفر هست .


64:


منظورم یه همچین مطالبی بود:

آیا مولوی شیعه بوده هست ؟ | مركز ملي پاسخگايشاني به سوالات ديني

آیه 55 سوره مائده

إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ

«سیوطی» از دانشمندان اهل سنت در تفسیر «الدر المنثور» در ذیل این آیه از «ابن عباس» نقل می کند که: «علی (ع) در حال رکوع نماز بود که سائلی تقاضای کمک کرد و اون حضرت انگشترش را به او صدقه داد، پیامبر (ص) از سائل پرسید: چه کسی این انگشتر را به تو صدقه داد؟ سائل به حضرت علی (ع) اشاره کرد و فرمود: اون مرد که در حال رکوع هست»، در این هنگام این آیه نازل شد.


http://islamquest.net/fa/archive/question/fa1817
به نقل از تفسیر نمونه:

ََآيه 55
آيه و ترجمه
إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ رَكِعُونَ(55)
ترجمه :
55 - سرپرست و رهبر شما تنها خدا هست ، و پيامبر او، و اونها كه ايمان آورده اند و نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند.
شان نزول آيه ولايت
در تفسير مجمع البيان و كتب ديگر از عبد الله بن عباس چنين نقل شده : كه روزى در كنار چاه زمزم نشسته بود و براى امت از قول پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) حديث نقل مى كرد ناگهان مردى كه عمامه اى بر سر داشت و صورت خود را پوشانيده بود نزديك آمد و هر مرتبه كه ابن عباس از پيغمبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) حديث نقل مى كرد او نيز با جمله قال رسول الله حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل مى نمود.
ابن عباس او را قسم داد تا خود را معرفى كند، او صورت خود را گشود و صدا زد اى امت ! هر كس مرا نمى شناسد بداند من ابوذر غفارى هستم با اين گوشهاى خودم از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شنيدم ، و اگر دروغ مى گايشانم هر دو گوشم كر باد، و با اين چشمان خود اين جريان را ديدم و اگر دروغ مى گايشانم هر دو كور باد، كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:
على قائد البررة و قاتل الكفرة منصور من نصره مخذول من خذله .
على (عليه السلام ) پيشواى نيكان هست ، و كشنده كافران ، هر كس او را يارى
تفسير نمونه جلد 4 صفحه 422
كند، خدا ياريش خواهد كرد، و هر كس دست از ياريش بردارد، خدا دست از يارى او برخواهد داشت .
سپس ابوذر اضافه كرد: اى امت روزى از روزها با رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مسجد نماز مى خواندم ، سائلى وارد مسجد شد و از امت تقاضاى كمك كرد، ولى كسى چيزى به او نداد، او دست خود را به آسمان بلند كرد و فرمود : خدايا تو شاهد باش كه من در مسجد رسول تو تقاضاى كمك كردم ولى كسى جواب مساعد به من نداد، در همين حال على (عليه السلام ) كه در حال ركوع بود با انگشت كوچك دست راست خود اشاره كرد.

سائل نزديك آمد و انگشتر را از دست اونحضرت بيرون آورد، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه در حال نماز بود اين جريان را مشاهده كرد، هنگامى كه از نماز فارغ شد، سر به سوى آسمان بلند كرد و چنين فرمود :
خداوندا برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه روح او را وسيع گردانى و كارها را بر او آسان سازى و گره از زبان او بگشائى تا امت فرمودارش را درك كنند، و نيز موسى درخواست كرد هارون را كه برادرش بود وزير و ياورش برنامه دهى و بوسيله او نيرايشانش را زياد كنى و در كارهايش شريك سازى .

خداوندا! من محمد پيامبر و برگزيده توام ، سينه مرا گشاده كن و كارها را بر من آسان ساز، از خاندانم على (عليه السلام ) را وزير من گردان تا بوسيله او، پشتم قوى و محكم گردد.
ابوذر مى گايشاند: هنوز دعاى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پايان نيافته بود كه جبرئيل نازل شد و به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود : بخوان ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: چه بخوانم ، فرمود بخوان
انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا...
این روایت بیش از حد غیر منطقی هست...یعنی اب عباس ابوذر رو نمیشناخت؟صداش رو نمیشناخت که با پوشاندن صورتش دیگه نفهمه کیه؟بیشتر شبیه قصه هست...

--------------------------------------------------------------
ایراداتی که بر تفسیر این آیه وارد هست رو با جواب مفسرین شیعه میذارم...خواننده عاقل خودش نتیجه گیری میکنه که جواب به ایرادات منطقی هست یا نه...

جواب به هشت ايراد مخالفان بر آيه ولايت
جمعى از متعصبان اهل تسنن اصرار دارند كه ايرادهاى متعددى به نزول اين آيه در مورد على (عليه السلام ) و همينطور به تفسير ولايت به عنوان سرپرستى و تصرف و امامت بنمايند كه ما ذيلا مهمترين اونها را عنوان كرده و مورد بررسى برنامه مى دهيم :
1 - از جمله اشكالاتى كه نسبت به نزول آيه فوق در مورد على (عليه السلام ) گرفتهاند اين هست كه آيه با توجه به كلمه الذين كه براى جمع هست ، قابل تطبيق بر يكفرد نيست ، و به عبارت ديگر آيه مى گايشاند: ولى شما اونهائى هستند كه نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند، اين عبارت چگونه بر يك شخص مانند على (عليه السلام ) قابل تطبيق هست !.
پاسخ
در ادبيات عرب مكرر ديده مى شود كه از مفرد به لفظ جمع ، تعبير
تفسير نمونه جلد 4 صفحه 427
آورده شده هست از جمله در آيه مباهله مى بينيم كه كلمه نسائنا به صورت جمع آمده در صورتى كه منظور از اون طبق شان نزولهاى متعددى كه وارد شده فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) هست ، و همينطور انفسنا جمع هست در صورتى كه از مردان غير از پيغمبر كسى جز على (عليه السلام ) در اون جريان نبود و در آيه 172 سوره آل عمران در داستان جنگ احد مى خوانيم .
الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا.
و همانطور كه در تفسير اين آيه در جلد سوم ذكر كرديم بعضى از مفسران شان نزول اونرا درباره نعيم بن مسعود كه يكفرد بيشتر نبود مى دانند.
و همينطور در آيه 52 سوره مائده مى خوانيم يقولون نخشى ان تصيبنا دائرة در حالى كه آيه در مورد عبد الله ابى وارد شده هست كه تفسير اون گذشت و همينطور در آيه اول سوره ممتحنه و آيه 8 سوره منافقون و 215 و 274 سوره بقره تعبيراتى ديده مى شود كه عموما به صورت جمع هست ، ولى طبق اونچه در شان نزول اونها آمده منظور از اون يكفرد بوده هست .
اين تعبير يا بخاطر اين هست كه اهميت موقعيت اون فرد و نقش مؤ ثرى كه در اين كار داشته روشن شود و يا بخاطر اون هست كه حكم در شكل كلى عرضه شود، اگر چه مصداق اون منحصر به يكفرد بوده باشد، در بسيارى از آيات قراون ضمير جمع به خداوند كه احد و واحد هست به عنوان تعظيم فرموده شده هست .
البته انكار نمى توان كرد كه هستعمال لفظ جمع در مفرد به اصطلاح ، خلاف ظاهر هست و بدون قرينه جايز نيست ، ولى با وجود اونهمه رواياتى كه در شان نزول آيه وارد شده هست ، قرينه روشنى بر چنين تفسيرى خواهيم داشت ، و حتى در موارد ديگر به كمتر از اين قرينه نيز قناعت مى شود.
تفسير نمونه جلد 4 صفحه 428
2 - فخر رازى و بعضى ديگر از متعصبان ايراد كرده اند كه على (عليه السلام ) با اون توجه خاصى كه در حال نماز داشت و غرق در مناجات پروردگار بود (تا اونجا كه معروف هست پيكان تير از پايش ‍ بيرون آوردند و توجه پيدا نكرد) چگونه ممكن هست صداى سائلى را شنيده و به او توجه پيدا كند!
جواب - اونها كه اين ايراد را مى كنند از اين نكته غفلت دارند كه شنيدن صداى سائل و به كمك او پرداختن توجه به خايشانشتن نيست ، بلكه عين توجه بخدا هست ، على (عليه السلام ) در حال نماز از خود بيگانه بود نه از خدا، و مى دانيم بيگانگى از ایجاد خدا بيگانگى از خدا هست و به تعبير روشن تر: پرداختن زكات در نماز انجام عبادت در ضمن عبادت هست .

نه انجام يك عمل مباح در ضمن عبادت و باز به تعبير ديگر اونچه با روح عبادت سازگار نيست ، توجه به مسائل مربوط به زندگى مادى و شخصى هست و اما توجه به اونچه در مسير رضاى خدا هست ، كاملا با روح عبادت سازگار هست و اون را تاكيد مى كند، ذكر اين نكته نيز لازم هست كه معنى غرق شدن در توجه به خدا اين نيست كه انسان بى اختيار احساس خود را از دست بدهد بلكه با اراده خايشانش توجه خود را از اونچه در راه خدا و براى خدا نيست بر مى گيرد.
جالب اينكه فخر رازى كار تعصب را بجائى رسانيده كه اشاره على (عليه السلام ) را به سائل براى اينكه بيايد و خودش انگشتر را از انگشت حضرت بيرون كند، مصداق فعل كثير كه منافات با نماز دارد، دانسته هست در حالى كه در نماز كارهائى جايز هست انسان انجام بدهد كه به مراتب از اين اشاره بيشتر هست و در عين حال ضررى براى نماز ندارد تا اونجا كه كشتن حشراتى مانند مار و عقرب و يا برداشتن و گذاشتن كودك و حتى شير دادن بچه شير خوار را جزء فعل كثير ندانسته اند، چگونه يك اشاره جزء فعل كثير شد، ولى هنگاميكه دانشمندى گرفتار طوفان تعصب مى شود اينگونه اشتباهات براى او جاى تعجب نيست !.
تفسير نمونه جلد 4 صفحه 429
3 - اشكال ديگرى كه به آيه كرده اند در مورد معنى كلمه ولى هست كه اونرا به معنى دوست و يارى كننده و امثال اون گرفتهاند نه بمعنى متصرف و سرپرست و صاحب اختيار.
جواب - همانطور كه در تفسير آيه در بالا ذكر كرديم كلمه ولى در اينجا نمى تواند به معنى دوست و يارى كننده بوده باشد، زيرا اين صفت براى همه مؤ منان ثابت هست نه مؤ منان خاصى كه در آيه ذكر شده كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند، و به عبارت ديگر دوستى و يارى كردن ، يك حكم عمومى هست ، در حالى كه آيه ناظر به بيان يك حكم خصوصى مى باشد و لذا سپس ذكر ايمان ، صفات خاصى را بيان كرده هست كه مخصوص به يك فرد مى شود.
4 - مى گايشانند على (عليه السلام ) چه زكات واجبى بر ذمه داشت با اينكه از مال دنيا چيزى براى خود فراهم نساخته بود و اگر منظور صدقه مستحب هست كه به اون زكات فرموده نمى شود!!
جواب - اولا به گواهى تواريخ على (عليه السلام ) از دسترنج خود اموال فراوانى تحصيل كرد و در راه خدا داد تا اونجا كه مى نايشانسند هزار برده را از دسترنج خود آزاد نمود، بعلاوه سهم او از غنائم جنگى نيز قابل ملاحظه بود، بنابراين اندوخته مختصرى كه زكات به اون تعلق گيرد و يا نخلستان كوچكى كه واجب باشد زكات اونرا بپردازد چيز مهمى نبوده هست كه على (عليه السلام ) فاقد اون باشد، و اينرا نيز مى دانيم كه فوريت وجوب پرداخت زكات فوريت عرفى هست كه با مطالعهيك نماز منافات ندارد.
ثانيا اطلاق زكات بر زكات مستحب در قراون مجيد فراوان هست ، در بسيارى از سوره هاى مكى كلمه زكات آمده كه منظور از اون همان
تفسير نمونه جلد 4 صفحه 430
زكات مستحب هست ، زيرا وجوب زكات مسلما سپس هجرت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به مدينه ، بوده هست (آيه 3 سوره نمل و آيه 39 سوره روم و 4 سوره لقمان و 7 سوره فصلت و غير اينها).
5 - مى گايشانند: ما اگر ايمان به خلافت بلا فصل على (عليه السلام ) داشته باشيم بالاخره بايد قبول كنيم كه مربوط به وقت سپس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بوده ، بنابراين على (عليه السلام ) در اونروز ولى نبود، و به عبارت ديگر ولايت در اون روز براى او بالقوه بود نه بالفعل در حالى كه ظاهر آيه ولايت بالفعل را مى رساند.
جواب - در سخنان روز مرده در تعبيرات ادبى بسيار ديده مى شود كه اسم يا عنوانى به افرادى فرموده مى شود كه اونرا بالقوه دارند مثلا انسان در حال حيات خود وصيت مى كند و كسى را به عنوان وصى خود و قيم اطفال خايشانش تعيين مى نمايد و از همان وقت عنوان وصى و قيم به اون شخص فرموده مى شود، در حالى كه طرف هنوز در حيات هست و نمرده هست ، در رواياتى كه در مورد على (عليه السلام ) از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در طرق شيعه و سنى نقل شده مى خوانيم كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را وصى و خليفه خود خطاب كرده در حالى كه هيچيك از اين عناايشانن در وقت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نبود - در قراون مجيد نيز اينگونه تعبيرات ديده مى شود از جمله در مورد زكريا مى خوانيم كه از خداوند چنين تقاضا كرد.
هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب .
در حالى كه مسلم هست منظور از ولى در اينجا سرپرستى براى سپس مرگ او منظور بوده هست ، بسيارى از افراد جانشين خود را در حيات خود تعيين مى كنند و از همان وقت نام جانشين بر او مى گذارند با اينكه جنبه
تفسير نمونه جلد 4 صفحه 431
بالقوه دارد.
6 - مى گايشانند: چرا على (عليه السلام ) با اين دليل روشن شخصا هستدلال نكرد!
جواب - همانطور كه در ضمن بحث پيرامون روايات وارده در شان نزول آيه خوانديم اين حديث در كتب متعدد از خود على (عليه السلام ) نيز نقل شده هست از جمله در مسند ابن مردايشانه و ابى الشيخ و كنز العمال - و اين در حقيقت بمنزله هستدلال حضرت هست به اين آيه شريفه .

در كتاب نفيس (الغدير) از كتاب سليم بن قيس هلالى حديث مفصلى نقل مى كند كه على (عليه السلام ) در ميدان صفين در حضور جمعيت براى اثبات حقانيت خود دلائل متعددى آورد از جمله هستدلال بهمين آيه بود.

و در كتاب غاية المرام از ابوذر چنين نقل شده كه على (عليه السلام ) روز شورى نيز به همين آيه هستدلال كرد.
7 - مى گايشانند: اين تفسير با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، زيرا در اونها ولايت به معنى دوستى آمده هست .
جواب - بارها فرموده ايم آيات قراون چون تدريجا، و در وقايع مختلف نازل گرديده هميشه پيوند با حوادثى دارد كه در زمينه اون نازل شده هست ، و چنان نيست كه آيات يك سوره يا آياتى كه پشت سر هم برنامه دارند همواره پيوند نزديك از نظر مفهوم و مفاد داشته باشد لذا بسيار مى شود كه دو آيه پشت سر هم نازل شده اما در دو حادثه مختلف بوده و مسير اونها بخاطر پيوند با اون حوادث از يكديگر جدا مى شود.
تفسير نمونه جلد 4 صفحه 432
با توجه به اينكه آيه انما وليكم الله بگواهى شان نزولش در زمينه زكات دادن على (عليه السلام ) در حال ركوع نازل شده و آيات گذشته و آينده همانطور كه خوانديم و خواهيم خواند در حوادث ديگرى نازل شده هست نمى توانيم روى پيوند اونها زياد تكيه كنيم .
به علاوه آيه مورد بحث اتفاقا تناسب با آيات گذشته و آينده نيز دارد زيرا در اونها سخن از ولايت به معنى يارى و نصرت و در آيه مورد بحث سخن از ولايت به معنى رهبرى و تصرف مى باشد و شك نيست كه شخص ‍ ولى و سرپرست و متصرف ، يار و ياور پيروان خايشانش نيز خواهد بود.

بعبارت ديگر يار و ياور بودن يكى از شئون ولايت مطلقه هست .
8 - مى گايشانند: انگشترى با اون قيمت گزاف كه در تاريخ نوشته اند، على (عليه السلام ) از كجا آورده بود!! بعلاوه پوشيدن انگشترى با اين قيمت فوق العاده سنگين اسراف محسوب نمى شود! آيا اينها دليل بر عدم صحت تفسير فوق نيست !
جواب - مبالغه هائى كه درباره قيمت اون انگشتر كرده اند بكلى بى پايه ‍ هست و هيچگونه دليل قابل قبولى بر گرانقيمت بودن اون انگشتر نداريم و اينكه در روايت ضعيفى قيمت اون معادل خراج شام ذكر شده به افسانه شبيه تر هست تا واقعيت و شايد براى بى ارزش نشان دادن اصل مساله جعل شده هست ، و در روايات صحيح و معتبر كه در زمينه شان نزول آيه ذكر كرده اند اثرى از اين افسانه نيست ، بنابراين نمى توان يك واقعيت تاريخى را با اينگونه سخنان پرده پوشى كرد.

65:

در مورد این بخش:

این آیه چه ربطی به شکایت صحابه و اطرافیان محمد از علی دارد؟این هم یک دروغ از حاجی قزوینی بود....
مگه بازی و ریاضی هست که از این نتایج میگیرند ایشون؟

ضمنا اگر علی اشتباهی کند و بقیه از او شکایت نمايند، الله عادل شما پیشاپیش میگوید حق ندارید همچین حرفی بزنید که مبادا خاطر پیامبر ما مکدر شود؟ اصلا در این روایات به این پرداخته نشده که آیا محمد صحت قضیه کنیز رو بررسی کرده یا نه و یک سره رفته سراع ناراحتی ...


66:

ان الذين يوذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخره و اعدلهم عذابا مهينا

همه مى دانيم كه خداى تعالى منزه هست از اينكه كسى او را بيازارد، و يا هر چيزى كه بايشانى از نقص و خوارى داشته باشد به ساحت او راه يابد، پس اگر در آيه مورد بحث مى بينيم كه خدا را در اذيت شدن با رسولش ‍ شريك كرده مى فهميم كه خواسته هست از رسول خود احترام كرده باشد، و نيز اشاره كند به اينكه هر كس قصد سايشانى نسبت به رسول كند، در حقيقت نسبت به خدا هم كرده ، چون رسول بدان جهت كه رسول هست ، هدفى جز خدا ندارد، پس هر كس او را قصد كند، چه به خير و چه به سوء، خدا را قصد كرده هست
معناى اينكه خدا آزاردهندگان پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را در دنيا و آخرت لعنتكرده هست
در آيه مورد بحث افرادى كه در صدد بر مى آيند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را اذيت كنند، به لعنت در دنيا و آخرت وعده داده شده اند، و ((لعنت (( به معناى دور كردن از رحمت هست ، و چون رحمت مخصوص به مؤ منين ، عبارت هست از هدايت به سوى عقايد حق ، و ايمان حقيقى و بدنبال اون عمل صالح ، در نتيجه دورى از رحمت در دنيا، به معناى محروميت او از اين هدايت هست ، و اين محروم ساختن جنبه كيفر دارد، و در نتيجه همان طبع قلوبى هست كه در آيه ((لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه (( و آيه ((و لكن لعنهم الله بكفرهم فلا يومنون الا قليلا(( و آيه ((اولئك الذين لعنهم الله ، فاصمهم و اعمى ابصارهم (( به اون اشاره نموده ، و آيه شريفه مورد بحث با اين آيات منطبق هست

ترجمه تفسير الميزان جلد 16 صفحه 509
اين معناى لعنت در دنيا، و اما لعنت در آخرت به معناى دور كردن از رحمت قرب هست ، كه باز در جاى ديگر فرموده : ((كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون ((
در آيه مورد بحث سپس لعنت آزار كنندگان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در دنيا و آخرت اين تهديد را كرده كه براى اونان و براى آخرتشان عذابى خوار كننده تهيه كرده هست .

و اگر عذابشان را به وصف خوار كننده توصيف كرده ، بدان جهت هست كه تلافى هستكبار اونان باشد، چون اينان در دنيا، خدا و رسول را اهانت مى كردند، در مقابل اين رفتارشان عذابشان خوار كننده خواهد بود

67:


ایرادات بنی اسرائیلی سنیان کنونی در برابر اونچه دانشمند جلیل القدری چون سیوطی نقل می دهد در واقع کاملاً قابل چشم پوشی هست ؛ الاتقان سیوطی شاهنامه اسلام و دائره المعارفی بی مانند هست .

در واقع با توجه به این آیه که به ولایت خدا و رسول و کسانی که ایمان آورده اند اشاره شده و آیه " اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولامرمنکم " جای شبهه ای در جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) به فرمان الهی باقی نمی ماند.

68:

تکبیر...

از فردا میام میگم 90% جهان اسلام اشتباه کردن و بیان صحبت آدلاید رو گوش نمايند...

اگر برنامه بر جانشینی کسی بود، الله مدینه (...) یک آیه صریح و بدون هیچ توجیه و تفسیری با ذکر دقیق اسم علی میاورد تا جهان اسلام 1400 سال دچار این بلایا نشوند...

... احکام 100% ای صادر نفرمایید...

ایرادات اهل سنت بسیار هم به جا و منطقی هستند...مثلا حدیث ابن عباس در مورد 3 روز قبل از فوت محمد که در صفحه اول آوردم !!!

69:

البته که ادب مرد به ز دولت اوست......

به نظرم تو بحث علمی جای این تیکه ها نیست!

بگذریم....

اما بریم سراغ جواب، دوست عزیزم، دو تا بحثه، یه موقع هست که یکی تحقیق نکرده و میگه چرا خدا صراحتا چیزی نفرمود! یه موقع هم هست که با تحقیق می گه! بین این دوتا فرقه

اگه کسی یه مقدارکی وقت گذاشته باشه و چند ساعتی توی نت بگرده، تمام دلایل رو می تونه مستند از کتب اهل سنت پیدا کنه

خدا نشونه های مختلفی رو توی بازه های وقتی مختلف به امت نشون داد، از ابتدای بعثت که پیامبر (صل الله علیه و آله) می خواستن دعوت خودشون رو علنی کنن که تو اون مجلس علی علیه السلام رو به عنوان جانشین معین کردن (که به حدیث یوم الدار معروفه)، بگیر تا آخرین اعلامشون که توی غدیر بود.
این بین وقایع و اتفاقاتی هست که هم در قراون ذکر شده:
(مثل آیه تبلیغ: بلغ ما انزل الیک...

و در ادامه ...الیوم اکملت لکم دینکم...

و یا آیه انما ولیکم الله.....الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون)

و هم در روایات پیامبر اومده:
(مثل: حدیث یوم الدار، حدیث منزلت و...

احدایث دیگه ای که توی کتب معتبر ذکر شده)


به نظرم بدون تعصب نگاه کنیم و تمام قضایای تاریخی رو بگردیم و بعد به خدا اتهام وارد کنیم!

ـــــــــــــــــــــــــ ــــ
برای ارتباط بیشتر....

70:

دوست عزیز شما هر مطالب 5 صفحه رو نه، مطالب صفحه اول رو مطالعه کنید ببینید همچین بدون تحقیق هم حرفی نزدم...

ضمنا باز هم اینهایی که شما فرمودی نشد دلیل...نشانه رو هر کس جوری تفسیر میکنه!!! اگر برنامه بر جانشینی قطعی علی بود، یک آیه صریح و روشن با ذکر دقیق نام علی بی ابی طالب کافی بود تا لازم نباشه 14 قرن بحث و درگیری وجود داشته باشه...وقتی همچین چیزی نیست یعنی همچین قصدی هم نبوده...


71:

دوست من اختلاف همیشه بوده و هست ...

یعنی واقعاً مشکل شما صراحت نداشتن قراونه؟ صراحت از این بیشتر که خود علمای اهل سنت فرمودن آیه بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته ...

الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت لکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا؛ ای پیامبر! ابلاغ کن هر اونچه به تو نازل شد که اگر ابلاغ نکنی انگار اصلا رسالتت رو تموم نکردی ...

امروز دینتان را کامل کردم و نعمت را بر شما تمام نمودم و راضی شدم که اسلام دینتان باشد.



این آیات صریح قراونه، از علما و مفسرین اهل سنت هم کسانی هستن که فرمودن این آیه (بلغ ما انزل الیک....) در مورد واقعه غدیر نازل شده که اسامی و آدرسشون بدین شرح هست:
و جلال الدین سیوطى در در المنثور جلد 2 صفحه 298.

/ و قاضى شوكانى در فتح القدیر جلد سوم صفحه 57.

/ و ابو اسحاق حموینى در فرائد السمطین.

/ و فخر رازى در تفسیر كبیر خود جلد 3 صفحه 636.

/ شهاب الدین آلوسى شافعى در روح المعانى جلد 6 صفحه 172.



اینا صراحت نیست؟

صراحت اونه که ابوبکر سپس جریان سقیفه میاد و خودش رو ولی، مولا و سرپرست امت معرفی می کنه؟؟! یعنی از همون لفظی هستفاده می کنه که پیامبر در مورد علی علیه السلام هستفاده کرده، بلاذری (از علمای اهل سنت) در انساب الأشراف، ابن قتیبه دینوری در عیون الأخبار، طبری و ابن كثیر در تاریخشان بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت،‌ نخستین خطبه ابوبكر رو اینجوری نقل كردن:
لما ولی أبو بكر رضی الله تعالى عنه، خطب الناس فحمد الله وأثنى علیه ثم قال: أما بعد أیها الناس فقد «وُلِّیتُكم» ولستُ بخیركم .
و چون ابوبكر به خلافت رسید برای امت سخنرانی كرد و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای امت من «رهبر» شما شده‌ام؛ ولی بهترین شما نیستم.

البلاذری، أحمد بن یحیى بن جابر (متوفای279هـ) أنساب الأشراف، ج1، ص254؛

چطور این صراحته اما فرمایش پیامبر که فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه، صراحت نیست؟ اگه بناتون به نقد کردنه، چرا این فرموده ابوبکر رو نقد نمی کنید؟؟؟

بله ممکنه خیلیا قبول نکنن، ما حرفمون اینه که شما کلاهتون رو قاضی کنید، تعصب رو کنار بذارید و با عینک انصاف به جریان نگاه کنید.

72:


اینکه نشد دلیل...علمایی هم از اهل سنت هستن که میگن این آیه دلالت بر موضوع نداره...ضمنا شما اگر برنامه هست به اهل سنت هستناد کنید نمیتونید به صورت گزینشی و هر جا به نفعتون بود بگید اهل سنت فلان حرف رو زدن!!
همین آیه ای که ذکر کردید رو از دو آیه قبل بخونید برای مثال:


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَكُم بَهِيمَةُ الأَنْعَامِ إِلاَّ مَا يُتْلَى عَلَيْكُمْ غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ وَأَنتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ مَا يُرِيدُ ﴿۱﴾
فولادوند: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد به قراردادها[ى خود] وفا كنيد براى شما [گوشت] چارپايان حلال گرديده جز اونچه [حكمش] بر شما خوانده مى‏شود در حالى كه نبايد شكار را در حال احرام حلال بشمريد خدا هر چه بخواهد فرمان مى‏دهد
مکارم: اي كساني كه ايمان آورده‏ايد به پيمانها و قراردادها وفا كنيد، چهار پايان (و جنين چهار پايان) براي شما حلال شده هست مگر اونچه بر شما خوانده ميشود (به جز اونها كه هستثناء خواهد شد) و صيد را به هنگام احرام حلال نشمريد خداوند هر چه بخواهد (و صلاح ببيند) حكم ميكند.
خرمشاهی: اى مؤمنان به پيمانها[ى خود] وفا كنيد، [گوشت‏] چارپايان بر شما حلال هست مگر اونچه حكمش بر شما خوانده شود، و [به شرط اونكه‏] در حال احرام، حلال دارنده صيد نباشيد، خداوند هر حكمى كه بخواهد مقرر مى‏دارد


يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تُحِلُّواْ شَعَآئِرَ اللّهِ وَلاَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ وَلاَ الْهَدْيَ وَلاَ الْقَلآئِدَ وَلا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّن رَّبِّهِمْ وَرِضْوَانًا وَإِذَا حَلَلْتُمْ فَاصْطَادُواْ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَاونُ قَوْمٍ أَن صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَن تَعْتَدُواْ وَتَعَاوَنُواْ عَلَى الْبرِّ وَالتَّقْوَى وَلاَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ ﴿۲﴾
فولادوند: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد حرمت ‏شعاير خدا و ماه حرام و قربانى بى‏نشان و قربانيهاى گردن‏بنددار و راهيان بيت الحرام را كه فضل و خشنودى پروردگار خود را مى‏طلبند نگه داريد و چون از احرام بيرون آمديد [مى‏توانيد] شكار كنيد و البته نبايد كينه‏توزى گروهى كه شما را از مسجد الحرام باز داشتند شما را به تعدى وادارد و در نيكوكارى و پرهيزگارى با يكديگر همكارى كنيد و در گناه و تعدى دستيار هم نشايشاند و از خدا پروا كنيد كه خدا سخت ‏كيفر هست
مکارم: اي كساني كه ايمان آورده‏ايد شعاير الهي (و مراسم حج را محترم بشمريد و مخالفت با اونها) را حلال ندانيد و نه ماه حرام را، و نه قربانيهاي بينشان، و نشاندار، و نه اونها كه به قصد خانه خدا براي بدست آوردن فضل پروردگار و خشنودي او مي‏آيند، اما هنگامي كه از احرام بيرون آمديد صيد كردن براي شما مانعي ندارد، و خصومت به جمعيتي كه شما را از آمدن به مسجد الحرام (در سال حديبيه) مانع شدند نبايد شما را وادار به تعدي و تجاوز كند و (همواره) در راه نيكي و پرهيزگاري با هم تعاون كنيد و (هرگز) در راه گناه و تعدي همكاري ننمائيد و از خدا بپرهيزيد كه مجازاتش شديد هست.
خرمشاهی: اى مؤمنان حرمت شعائر الهى و ماههاى حرام و قربانيهاى نشاندار و قربانيهاى قلاده‏دار و زائران بيت‏الحرام را كه از پروردگارشان جايشاناى گشايش معاش و خشنودى او هستند، نگه داريد، و چون از حال احرام بيرون آمديد مى‏توانيد به شكار بپردازيد، و دشمنى با امتى كه شما را از مسجدالحرام باز مى‏دارند، بر اونتان ندارد كه تجاوز كارى كنيد، و در نيكى و پارسايى همدستى كنيد نه در گناه و ستمكارى، و از خدا پروا كنيد كه خداوند سخت كيفر هست‏


حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالْدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطِيحَةُ وَمَا أَكَلَ السَّبُعُ إِلاَّ مَا ذَكَّيْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالأَزْلاَمِ ذَلِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿۳﴾
فولادوند: بر شما حرام شده هست مردار و خون و گوشت‏خوك و اونچه به نام غير خدا كشته شده باشد و [حيوان حلال گوشت] خفه شده و به چوب مرده و از بلندى افتاده و به ضرب شاخ مرده و اونچه درنده از اون خورده باشد مگر اونچه را [كه زنده دريافته و خود] سر ببريد و [همينطور] اونچه براى بتان سربريده شده و [نيز] قسمت كردن شما [چيزى را] به وسيله تيرهاى قرعه اين [كارها همه] نافرمانى [خدا]ست امروز كسانى كه كافر شده‏اند از [كارشكنى در] دين شما نوميد گرديده‏اند پس از ايشان مترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت‏خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما [به عنوان] آيينى برگزيدم و هر كس دچار گرسنگى شود بى‏اونكه به گناه متمايل باشد [اگر از اونچه منع شده هست بخورد] بى ترديد خدا آمرزنده مهربان هست
مکارم: گوشت مردار و خون و گوشت خوك و حيواناتي كه به غير نام خدا ذبح شوند و حيوانات خفه شده، و به زجر كشته شده، و اونها كه بر اثر پرت شدن از بلندي بميرند، و اونها كه به ضرب شاخ حيوان ديگري مرده باشند، و باقيمانده صيد حيوان درنده، مگر اونكه (به موقع بر اون حيوان برسيد و) اونرا سر ببريد و حيواناتي كه رايشان بتها (يا در برابر اونها) ذبح شوند (همگي) بر شما حرام هست و (همينطور) قسمت كردن گوشت حيوان بوسيله چوبه‏هاي تير مخصوص بخت آزمائي، تمام اين اعمال فسق و گناه هست - امروز كافران از (زوال) آئين شما مايوس شدند، بنابراين از اونها نترسيد و از (مخالفت) من بترسيد، امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان آئين (جاودان) شما پذيرفتم - اما اونها كه در حال گرسنگي دستشان بغذاي ديگري نرسد و متمايل به گناه نباشند (مانعي ندارد كه از گوشتهاي ممنوع بخورند) خداوند آمرزنده و مهربان هست.
خرمشاهی: مردار و خون و گوشت خوك و اونچه نامى جز خدا به هنگام ذبحش برده باشند، و [حيوان حلال گوشت‏] خفه شده، و به ضرب [چوب و سنگ‏] مرده، و از بلندى افتاده، و شاخ خورده و اونچه درندگان از اون خورده باشند، مگر اونچه [به موقع به ذبح شرعى‏] حلال كنيد و همينطور اونچه براى بتان ذبح شده هست و نيز تعيين قسمت به كمك ازلام همه بر شما حرام شده هست و [پرداختن به هريك از] اينها نافرمانى هست، امروز كافران از دين شما [و بازگشت شما از اون‏] نوميد شده‏اند، لذا از اونان نترسيد و از من بترسيد، امروز دين شما را به كمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را بر شما پسنديدم، و هركس در مخمصه‏اى ناچار شود و مايل به گناه نباشد [و از اونچه نهى شده بخورد] بداند كه خداوند آمرزگار مهربان هست‏
این آیات در مورد گوشت و این چیز هاست و اصلا چطور میشه فرمود به غدیر خم بر میگرده؟یعنی حتی یک آیه جدا هم نیست که بگیم به فرض وسط سوره در مورد یه چیز هم حرف زده...دقیقا وسط خود آیه ای هست که قبلش داره در مورد گوشت حرف میزنه..بعد هم همین قسمت هم باز میره سراغ خوردنی!! شما اصلا مفسرین شیعه رو بیخیال شو، با عقل خودت در مورد موضوع مهمی مثل امامت، خدا میاد لا به لای بحث گوشت و خوردنی حرف میزنه؟ با عقل جور در میاد؟
من تفسیر المیزان و نمونه رو در این مورد خوندم...انقدر قضیه مورد و مشکل داره که باید چندین صفحه توجیه بیارن که آره شاید ربطی به ادعای اینها داشته باشه ولی بازم قابل قبول نیست...یعنی دین اسلام برای موضوع به این مهمی این همه خودش شهبه داره!!!


اینا صراحت نیست؟
نه که نیست!!!
بالاتر هم فرمودم که اصلا این صراحت نیست...این تازه خودش بیشتر نشون میده که خیلی خیلی بعید هست اون جمله در مورد امامت و غدیر خم نباشه!! صراحت اینه که تو آیه اسم علی بن ابی طالب صراحتا بیاد و بگه این جانشین محمد هست...این آیه خودش شک و شبهات رو قوی تر میکنه...


صراحت اونه که ابوبکر سپس جریان سقیفه میاد و خودش رو ولی، مولا و سرپرست امت معرفی می کنه؟؟! یعنی از همون لفظی هستفاده می کنه که پیامبر در مورد علی علیه السلام هستفاده کرده، بلاذری (از علمای اهل سنت) در انساب الأشراف، ابن قتیبه دینوری در عیون الأخبار، طبری و ابن كثیر در تاریخشان بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت،‌ نخستین خطبه ابوبكر رو اینجوری نقل كردن:
لما ولی أبو بكر رضی الله تعالى عنه، خطب الناس فحمد الله وأثنى علیه ثم قال: أما بعد أیها الناس فقد «وُلِّیتُكم» ولستُ بخیركم .
و چون ابوبكر به خلافت رسید برای امت سخنرانی كرد و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای امت من «رهبر» شما شده‌ام؛ ولی بهترین شما نیستم.

البلاذری، أحمد بن یحیى بن جابر (متوفای279هـ) أنساب الأشراف، ج1، ص254؛

چطور این صراحته اما فرمایش پیامبر که فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه، صراحت نیست؟ اگه بناتون به نقد کردنه، چرا این فرموده ابوبکر رو نقد نمی کنید؟؟؟

بله ممکنه خیلیا قبول نکنن، ما حرفمون اینه که شما کلاهتون رو قاضی کنید، تعصب رو کنار بذارید و با عینک انصاف به جریان نگاه کنید.
دوست عزیز اتفاقا بحث اهل سنت در مورد معنی کلمه "ولی" و " مولا" هست !! شما به همین راحتی میای اینا رو با هم قاتی میکنی و میگی ابوبکر که هم اینو فرموده...ابوبکر فرموده "ولی" اما در غدیر خم فرموده شده "مولا"

شما مراجعه کن به پست های صفحه اول در مورد تفاوت معنی این دو کلمه مطلب رو گذاشتم...


73:

دوست عزیزم چرا بحث رو می پیچونید؟ اینکه علمای اهل سنت فرمودن رو که من از خودم در نیاوردم که یکی دو تا هم که نیست! آدمای ناشناخته هم که نیستن، خواهشم اینه که انصاف رو کنار نذارید.

وقتی هم می گیم مفسرین اهل سنت همچین حرفی زدن، یا اینکه مفسرین شیعه چنین فرمودن و بحث تفسیری میشه، قواعد مخصوص به خودشو داره یعنی شان نزول و قواعد مخصوصش در کاره و همین جوری نمیشه از خودمون حرف بزنیم، مفسرین اهل سنت میگن که این آیه در روز غدیر نازل شده من از خودم حرفی رو در نیاوردم برادر!

شما هم که حتما اطلاع دارین، قراون به تدریج طی ۲۳ سال نازل شده، آیات تیکه تیکه نازل شدن پس اینکه یه آیه ای کنار آیات دیگه برنامه گرفته، با در نظر گرفتن قراین و شواهد که مهمترینش شان نزول هست و مورد قبول اهل سنت، به معنای فعلی که ابلاغ جانشینی باشه، حمل میشه

74:

در ثانی قراون وظیفه بیان کلیات رو داره.

همونطوری که اصل وجوب نماز و روزه توی قراون اومده، اصل وجوب و لزوم رهبری جامعه هم توی قراون در آیه انما ولیکم الله...

ذکر شده.
شما جزءیات نماز رو از قراون هستخراج کردین؟ یا اینکه پیامبر فرمودن؟
اصل لزوم ولایت توی قراون اومده ولی تعیین مصداقش با رسول خداست که این کار رو هم نه یک بار و دو بار بلکه بارها تکرار کردن و نمونه اون غدیر بود با اون همه جمعیت و گرمای سوزناک فرمودن ای امت آیا من مقدم واولای شما به خودتون نیستم؟ همه فرمودن بله و بعد فرمودن: من کنت مولاه فعلی مولاه، که خب با کمال تعجب شما این همه صراحت رو انکار می کنید!

75:

معنای ولایت در کلام ابوبکر (وقت نصب خلیفه دوم) به اعتراف اهل سنت ، به معنی حاکم هست ولی همین اهل سنت میگه ولایت در غدیر به معنی رفاقت و دوستیه.
ضمنا بر فرض که آیه ای اشاره به اسم حضرت علی (علیه السلام) نکرده ولی این دلیل نمیشه ولایت حضرت علی رو انکار کنیم؛چون مثل این میمونه که بگیم چون در قر|اون نیومده نماز 2 رکعته یا سه رکعته یا 4 رکعت، پس نماز خوندن درست نیست.


76:

دورد،
اتفاقی این مطلب رو دیدم.
اما برایم خیلی جالبه.
یک جا فرموده میشه تیر رو که می خواستن از پای حضرت علی خارج نمايند در موقع نماز این کار را می کردند که متوجه نشه.
جای دیگر می گویند حضرت هنگام نماز حواسش به اطراف بوده و به فقرا زکات پرداخت می کرده.

کلا داستان های جالبی هستند.


77:

روایت هست که این آیه در عرفه نازل شده...100% هم نیست که مربوط به غدیر خم باشه!! من این رو دارم میگم که گزینشی روایت نیار...

در مورد قراون هم اگر این جوری بگین دقیقا نشون میده پس اصلا کلام خدا و معجزه نیست که این همه به هم ریخته و نا مرتب کلام خود رو از این ور اون ور گذاشتن کنار همدیگه تا امت اسلام 1400 گمراه شه و نفهمه بالاخره خدا نظرش به جانشینی علی بوده یا نه...

نوشته اصلي بوسيله sadegh_safa نمايش نوشته ها
در ثانی قراون وظیفه بیان کلیات رو داره.

همونطوری که اصل وجوب نماز و روزه توی قراون اومده، اصل وجوب و لزوم رهبری جامعه هم توی قراون در آیه انما ولیکم الله...

ذکر شده.
شما جزءیات نماز رو از قراون هستخراج کردین؟ یا اینکه پیامبر فرمودن؟
اصل لزوم ولایت توی قراون اومده ولی تعیین مصداقش با رسول خداست که این کار رو هم نه یک بار و دو بار بلکه بارها تکرار کردن و نمونه اون غدیر بود با اون همه جمعیت و گرمای سوزناک فرمودن ای امت آیا من مقدم واولای شما به خودتون نیستم؟ همه فرمودن بله و بعد فرمودن: من کنت مولاه فعلی مولاه، که خب با کمال تعجب شما این همه صراحت رو انکار می کنید!

دوست عزیز شما مطالب صفحه اول رو مطالعه کن...در مورد غدیر خم هم روایت های دیگه ای وجود داره...اگر نظر بر جانشینی علی بود،یک آیه با ذکر نامش کافی بود...وقتی نیست یعنی دیگه همه اش برداشت ما هست...خدا اگر نظرش به جانشینی فرد خاصی بود براش آیه نازل میکرد...

چطور اسم ابی لهب که هیچ نفعی برای اسلام و مسلمین نداشته تو فراون اومده، بعد با این حساب شما کسی که جانشین پیامبر هست ، خدا اسمش رو نمیاره ؟؟؟ این اصلا ربطی به کلیات و اینها نداره...این یه موضوع هست که دقیقا نیاز داشته اسم آورده شه از علی بن ابی طالب به عنوان جانشین...ضمنا اگر منظور جانشینی علی بوده در غدیر خم،چرا روایتی نداریم بعد غدیر خم تا وقت فوت محمد که باز تاکید کنه به جانشینی؟ روایت ابن عباس از 3 روز قبل از وفات محمد رو چی میگید؟ مطالب صفحه اول رو مطالعه کنید و کمی خودت فکر کن...


78:

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت علی (ع) چون بنده مطلق خداست ، هرجا که خدا اراده کند که حواسش اونجا باشد همانجاست .

از خودش نیست .

اگر خدا بخواهد که تیری را از پایش دربیاورند و او متوجه نشود همان می شود و اگر خدا بخواهد که متوجه سائلی بشود و انگشترش را به او بدهد متوجه می شود ...
این ها تناقضی با هم ندارند ...


79:

خیر این قیاس شما مع الفارق هست...اسم نماز و روزه در قراون به طور عام اومده اما جزییات رو بعد ها علمای دین اضافه کردن و نماز روز خودش صرفا یه عمل و آیین عبادی هست نه شخص خاص اما در مساله ای مثل جانشینی چون منتخب خدا یه شخص خاص هست که باید بیاد بشه جانشین و سلسله امامت به دنبال میاد از نظر شیعه، نیاز هست نه تنها اسم علی، که تماما اسم همه امامان بعدی هم باید بیاد تا این همه فرقه در خود شیعه نداشته باشیم...هر کس رسیده ادعایی کرده و فرقه ای تشکیل داده...

یعنی سندی به طور مشخص برای ولایت علی نداریم...یعنی برای لزوم ولایت علی باید دقیقا ولایت علی با اسم ذکر میشد!!!

80:

محسن این جوری که بیشتر خودتون رو گیر میندازید...این خدایی که میگید انقدر هوای علی رو داشته نمیتونست آیه با اسم علی نازل کنه تا مسلمین 1400 سال سر گیجه نگیرند؟ نکنه این هم اراده خداست که مسلمین برای یافتن حقیقت به مشکل بر بخورن؟

تا شیعه بره لا به لای آیات مربوط به خوراکی و گوشت به دنبال اثبات ولایت علی باشه؟

81:

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند با امتحان و فتنه ، حق را از باطل جدا می کند .

در مورد ولایت امام علی (ع) اونچه باید فرموده می شد فرموده شد اما در عین حال ابلاغ و فراخوان ولایت و حجت آوردن برای اون چنان نیست که حالت " جبر " پیدا کند .

اگر " جبر " باشد دیگر فتنه و آزمون معنائی ندارد ...
اراده خدا هم این بود تا مومنان حقیقی از بقیه جدا شوند و اگر خدا می خواست تا همه امت بر ولایت علی(ع) مجتمع شوند می توانست اما چنین اراده نکرد بلکه امت را واگذاشت تا اونچه مقدر کرده هست محقق شود ...


82:

خب این جواب شما یعنی ارجاع به سنت هایی نظیر املا و ابتلا بهترین جواب هست...یعنی مخالفین نظر خودتون رو ارجاع بدید به چیزهایی که قابل اثبات نیستند ولی همین که از موضع خودتون مبنی بر اینکه روایات و قراون شاهدی بر ولایت قطعی علی هستند عقب نشینی کردید باز هم خوبه...

ظاهرا بحث اصلی خدا هم ولایت علی نبوده، بلکه میخواست مومنین حقیقی رو پیدا کنه!! انگار خدا خبر نداشته کی مومن حقیقی هست و کی نیست...شیعه و سنی به جون هم بیوفتن و 1400 سال از هم بکشن تا مومنین حقیقی از غیر حقیقی مشخص بشن...


83:

درود،

خوبه.

حضرت علی رو در حد یک ربات کنترل شونده از راه دور پایین آوردید.


84:

بسم الله الرحمن الرحیم

برای ما که ولایت امیرالمومنین علی (ع) قطعی هست اما فرمودم هرکس را که خدا بخواهد به این مسیر هدایت می کند یعنی کسی که قبلا شایستگی اش را دریافت کرده باشد و از کاذبین و منافقین نبوده باشد ...
خدا هم همیشه می دانسته هست که چه کسی به کجا خواهد رفت .

فتنه و آزمون همانطور که فرمودم برای جدا کردن حق از باطل هست .

یعنی خدا واقعه ای را برنامه می دهد و در این واقعه یک گروه که در " ظاهر " با هم یکی هستند "باطنشان" آشکار می شود و به دو یا چند گروه تجزیه می شوند و هر کدام به سوی سرنوشت خود رهسپار می شوند ...
این بحث را هم لطفا به شیعیان و سنیان واگذار کنید چون بحثی درون دینی هست و بر پايه عقائد طرفین باید فرمودگو صورت بگیرد...


85:

بسم الله الرحمن الرحیم
نه، امام علی (ع) در کمال اختیار و آزادی بدون اینکه پايه ا نیازی داشته باشد که به زمین نازل شود ایثارگری کرد و برای هدایت آمد و او در کمال اختیار و کمال آزادی و کمال افتخار نفسش را به خدای رب العالمین فروخته هست و عبد مطلق اوست ...
البته چون این ها در تالارهای درون دینی فرمودگو می شوند مناسب برای فرمودگوی دوطرفه بین من و شما نیست که مثلا در مورد نزول امام علی (ع) اینجا فرمودگو کنیم ...


86:

بحث رو چشم میذاریم شما با برادران اهل سنت ادامه بدید...


87:

درود،
باشد.

شاید یک وقتی در بخش فرمودگو با منتقدان برایمان توضیح دادید: اونچه توسط دیگری کنترل می شود، اما از خود اختیار دارد چیست؟!!!
زیرا من که اشتراک این متن شما را با نوشته قبلی تان نفهمیدم.

البته سایرین هم نخواهند فهمید مگر اونکه مانند سایر ادعاهایتان به اینکه «از قوه درک و فهم ما خارج هست» بسنده نمايند.


88:

بسم الله الرحمن الرحیم

شما که می دانید یکی از ارکان نماز " نیت " هست و این نیت باید آگاهانه و اختیاری باشد پس اختیار هست اما وقتی بنده خدا چون علی (ع) خود را آگاهانه و با اختیار تسلیم خدا کرد و فانی در او شد اونگاه خواست خدا در او متجلی می شود .

اگر خدا بخواهد که مثلا تیری از پایش بیرون بیاورند و او احساس نکند چنین خواهد شد و اگر خدا بخواهد که صدای فقیری را بشنود هم چنان خواهد شد ...
نماز امر خداست ، زکات هم امر خداست .

در بسیاری از جاها در قراون نماز همراه زکات آمده هست و این دو از هم جدا نیستند ...
شما می گوئید یک ربات بی اختیار و با این تعبیر " فضیلت " عمل علی (ع) را نفی می کنید ...
اما قیاس این دو مورد با هم اشتباه هست ...


89:

بسم الله الرحمن الرحیم


أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَ‌كُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ .(1) وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ ۖ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّـهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ (2) .

( سوره عنکبوت )

آيا امت پنداشتند كه تا فرمودند ايمان آورديم، رها مى‌شوند و مورد آزمايش برنامه نمى‌گيرند؟ (۲) و به يقين، كسانى را كه پيش از اينان بودند آزموديم، تا خدا اونان را كه راست فرموده‌اند معلوم دارد و دروغگايشانان را [نيز] معلوم دارد.

(ترجمه : فولادوند )

....................................
مسئله جدا شدن حق از باطل در فتنه ها از گذشته بوده هست .

قوم موسی با تاخیر چند روزه موسی (ع) دچار فتنه شدند و گوساله پرست شدند .

آیا خدا نمی توانست مانع اون ها شود .

البته که می دانست و می توانست مانع شود اما تقدیر و سنت الهی جاری می شود و العاقبه للمتقین و عاقبت (نیک ) برای پرهیزکاران هست ...






90:

آیه 59 سوره نساء:يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْترجمه:ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا اطاعت کنید و از رسول خدا و صاحبان امرتان نیز اطاعت کنید.اطاعت از پيامبر و اولى الامر نيز، شعاعى از اطاعت خدا و در طول اون هست، نه در عرض اون و به فرمان خداوند اطاعت از اين دو لازم هست.

به نقل از ابن عباس آمده هست كه وقتى پيامبر اسلام، هنگام عزيمت به تبوك، على عليه السلام را در مدينه به جاى خود نهاد و فرمود: «انت منّى بمنزلة هارون من موسى» اين آيه نازل شد.

اطاعت از خدا و پیامبر و اولی الامر در طول هم هستن.اگه غدیر که به اعتراف شیعه و سنی اتفاق افتاده رو انکار نمی کنیم باید دستور پیامبر رو اجرا کنیم(من کنت مولاه فهذا علی مولاه).اگه برای ولایت علی و 11 امام سپس ایشون (علیهم السلام) بدنبال سند هستیم آیا سندی بالاتر از اینکه هرچه پیامبر بگه باید ازش اطاعت کرد؟وقتی نبی اکرم اسم 12 نفر سپس خودش رو میشمره و این احادیث رو شیعه و سنی نقل کرده ان که دعوت میکنم در این مورد حداقل یه سرچی در نت بکنید.واقعا بدنبال سند هستید یا بدنبال بهانه گیری؟آیا می خواهید واقعه غدیر رو نفی کنید؟(می خواهید بگید پیامبر اکرم اونهمه امت رو جمع کرد تا بگه با علی رفیق باشید؟)اولین نفراتی که در غدیر اومدن و به علی (علیه السلام) تبریک فرمودن کی بودن؟

91:

بسمه تعالی
سؤال:
جمله هر کس من مولای او هستم پس علی مولای اوست را اهل سنت معنا مینمايند هر کس دوستدار و ناصر من هست پس باید دوستدار و ناصر علی هم باشد، و حال اونکه معنای جمله این هست که هر کس من دوستدار و ناصر او هستم علی هم باید دوستدار و ناصر او باشد، آیا دعوت علی به ولایت ایمانی مؤمنین هست یا دعوت مؤمنین به ولایت ایمانی علی علیه‌السلام؟

92:

معیار برای ما خدا هست که خدا نه تنها چنین نمازی را باطل نشمارده بلکه اون نماز خوان را دارای مقام عالی شمرده و کار او را یک حسن بزرگ شمرده هست.


93:

یکی از مهمترین مسائل بحث ولایت امیرالمؤمنین(ع)است که در آیه 55 سوره مائده:

إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ؛

ولى شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانى که ایمان آورده‏اند همان کسانى که نماز برپا مى‏دارند و در حال رکوع زکات مى‏دهند.

که شیعه وسنی روایت کرده اند که این آیه در شأن امام علی هست.

ناصرپورپیرار دروبلاگ حق وصبرهمین ادعارا قبلا مطرح کرده بودند :چه امام علی و چه هر کس دیگر اگر در حین نماز انگشتر از دست درآورده و بخشیده باشد، به یقین اون نماز که به غیر خدا توجه نموده، باطل هست.

ودرجواب ایشان نوشتیم :دادن انگشتر به فقیر به عنوان صدقه ، توجه به غیر خدا نیست وکاری هست که دقیقا خدایی ودر راستای توجه به خداست از اینرو منافات با توجه به خدا وحضور ذهن وقلب در نماز ندارد.
اگر معنای توجه وحضور ذهن در نماز این بود که دیگر هیچ چیزی متوجه نشود ، پس باید در شمارش تعداد رکعات ویا یاد آوری اجزاء نماز هم همین شبهه را مطرح می کردیم ، که چون توجه به تعداد رکعات ویا جزئیات دیگر دارد پس توجه به خدا ندارد ؛ در حالی که هیچکس چنین ادعایی نکرده هست.


94:

معنای خاصی نداشته فکر کنم

95:

میشه سوالتونو یکم باز کنید؟

96:

المائدة : 55 إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون‏

البقرة : 43 وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعين‏

مورد خطاب آیه 43 سوره البقره بنی اسراییل هست.

97:

انت منّى بمنزلة هارون من موسى

احادیث را باید با معیار قران و عقل سلیم مورد ارزیابی برنامه داد و نباید اونها را وحی منزل تلقی نمود:

هارون پیامبر بود ولی امام علی پیامبر نبود.

هارون برادر بزرگتر موسی بود و قبل از ایشان وفات یافتند ولی امام علی برادرزاده پیامبر بودند و 35 سال پس از پیامبر شهید شدند.

امام علی در وقت حیات خود موظف بودند که از پیامبر اطاعت نمايند یعنی در سلسله مراتب فرماندهی امام علی پس از پیامبر برنامه داشتند ولی هارون و موسی هر دو دارای مقام یکسانی بودند.

هر دوی موسی و هارون از طریق وحی با خداوند مرتبط بودند و خداوند به هردوی اونها وحی می فرمودند ولی خداوند به امام علی وحی نمی فرمودند.

98:

باسمه تعالي


به نظرم يه كم ادبيات مي‌خونديد اين طور خود را به زحمت نمي‌انداختيد

وقتي چيزي را به چيزي تشبيه مي‌كنند بايد بينيد گايشاننده سخن چه وجه
شبهي را به كار برده هست.


اگر فرمودند آقاي رضا زاده مثل شير هست.
يعني همان طور كه عمر شير در بهترين واقعيات 25 تا 30 هست
پس عمر رضا زاده هم در همين حد هست.

يا مثلا دهان
رضا زاده هم مثل دهان شير بو مي‌دهد.

يال و كوپال و پنجه دارد

يا گايشاننده سخن مي‌خواهد بگايشاند رضا زاده با شير در شجاعت
و بي‌باكي شبيه يكديگرند.



برنامه نيست در هر تشبيه مشبه و مشبه به عين يكديگر باشند
بلكه در يك يا چند امر ممكن هست با هم مشابهت داشته باشند.



ميان ماه من تا ماه گردون ـ تفاوت از زمين تا آسمان هست.




اما برگرديم به حديث منزلت

1 .

اين حديث از شيعه و سني نقل شده هست و به جهت
اعتبار اين حديث هم از جهت سندي و هم از جهت محتوايي
برخي ادعا كردند كه در شان ديگران! هست.

نه در شان امير
مومنان علي عليه السلام
2 .

شان نزول حديث: اين حديث شريف در جنگ تبوك نازل شد
و چون فاصله مدينه تا ميدان جنگ زياد بود حضرت به جهت دفع
توطئه منافقين كور دل امير مومنان را در مدينه برنامه داد.

حضرت
كه اشتياق به شهادت و همراهي و دفاع از اسلام و شخص نبي
مكرم را داشت، درخواست كرد كه با حضرت به مصاف
دشمن برود و پيامبر اونجا فرمود كه يا علي تو نسبت به من به منزله
هارون هستي نسبت به موسي عليهم السلام

3.

متن كامل حديث :
صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 7 - ص 120
قال رسول الله صلى الله عليه وسلم لعلى أنت منى بمنزلة هارون
من موسى الا انه لا نبي بعدي

4- در حديث آمده هست كه يا علي تو نسبت به من به منزله
هارون هستي نسبت به موسي الا اين كه سپس من نبوتي
نيست.

در روايتي ديگر آمده هست.

«فقال أو ما ترضى أن تكون
منى بمنزلة هارون من موسى الا النبوة»

آيا راضي نمي‌شايشان كه تو نسبت به من به منزله هارون هستي
نسبت به موسي مگر در نبوت.
پس در اين دو حديث اشاره شده هست كه در اين تشبيه مسئله
نبوت در ميان نيست.

خود گايشاننده مراد خود را روشن ساخته هست
كه در نبوت شبيه هارون نيست.



5 .

طبق آيه قراوني «
وَاجْعَلْ لي وَزيرًا مِنْ أَهْلي هارُونَ أَخي اشْدُدْ بِهِ أَزْري
وَأَشْرِكْهُ في أَمْري
» هارون برادر حضرت موسي عليه السلام هست.


و امير المومنين و پيامبر اكرم هم عقد اخوت بسته بودند.


پس در برادري يكسان بودند

6 .

هارون طبق آيه فوق، با اين كه پيامبر بود ولي وزير و جانشين
حضرت موسي بود و امير مومنان هم همين گونه بود.

هم وزير او بود
و هم جانشين او.

هم كمك كار حضرت بود

وجه شباهت ديگري نيز در كتاب سليم بن قيس هلالي
هست كه در وقتي ديگر بازگو خواهم كرد.

اين لينك را هم براي مطالعه بيشتر برنامه مي دهم.
والسلام

99:

saleh_59

مطابق حدیث مسلم نیشابوری ایرانی ( احتمالا از شعوبیان ایرانی که با رخنه به حوزه های فکری و عقیدتی اسلامی سعی در هستحاله اسلام از درون داشته هست ) پیامبر می فرمایند که یا علی نسبت تو با من همانند نسبت موسی با هارون هست به هستثنای اینکه پس از من پیامبری نخواهد آمد.


عالی خودتان می پذیرید که تنها نسبت ، وزیر بودن امام علی بوده هست.

حال پرسش این هست که چه نسبتهای دیگری را می توانید ذکر کنید.

ضمنا توجه داشته باشید که هارون تنها وزیر موسی بوده هست ولی پیامبر اسلام وزیران ( مشاوران ) دیگری هم داشته هست و پیامبر از خداوند درخواست نفرموده اند که امام علی را وزیر ایشان برنامه دهند و اینکه چگونه می توان از این حدیث مقام امامت را هستخراج کرد با پذیرش اینکه امام علی وزیر پیامبر بوده اند و این کار در وقت حیات پیامبر بوده هست پس از رحلت پیامبر امام علی چگونه می توانسته اند وزیر پیامبر باشند؟

100:

باسمه تعالي

ممنون از حسن توجه حضرتعالي

اولا.

اين حديث از طرف اشخاص مختلفي نقل شده هست.

و اين كه
بنده از صحيح مسلم نقل روايت كردم چون كتاب ايشان مورد قبول اهل
سنت هست و با اين كار مي‌خواستم نشان دهم اين حديث مورد قبول
اهل سنت نيز هست.

و صرفا حديثي نيست كه شيعه نقل كرده باشد.

ثانيا: در حديث نسبت ميان پيامبر اكرم و اميرالمومنين با نسبت ميان
حضرت موسي و جانشينش هارون تشبيه شده هست و تنها مسئله
نبوت هستثناء شده هست.

پس هر صفتي كه در قراون كريم به هارون
داده شده در مورد حضرت علي عليه السلام نيز صادق هست.



اولين مسئله جانشيني هست.

حضرت موسي عليه السلام به كوه طور رفت
و به جاي خود امين خود را برنامه داد و اون كسي نبود جز هارون.

پيامبر اكرم نيز با اين
حديث نشان دادن كه هر موقع من نبودم علي جانشين من هست.



دومين مسئله مسئله عصمت هست.

حضرت هارون پيامبر بود و داراي مقام
عصمت بود ، پس امير المومنين هم هر چند پيامبر نبود ولي از مقام عصمت
كه يك مقام اعطايي از جانب خداست بهره‌ مند بود.

مقام عصمت لازمه
امام و نبي هست.



سومين مسئله مسئله علم هست.

هارون داراي دانش و علم سرشاري بود
امير المومنين نيز داراي علم و دانش فراوان بود.



چهارمين مسئله مسئله حمايت و پشتيباني از حضرت موسي بود
همينطور اميرالمومنين حامي و پشتيبان پيامبر اكرم بود.

در جنگ‌هايي كه
همه از اطراف پيامبر اكرم دور مي‌شدند ايشان يك تنه از پيامبر دفاع مي‌كرد.



اما به مطلب جالبي اشاره كرديد و اون اين كه حضرت موسي عليه السلام از
خداوند درخواست كرد كه براي او وزير و جانشيني برنامه دهد
ولي پيامبر اكرم چنين درخواستي نكردند.

جواب اين هست كه اين نشانه عظمت و ارجمندي نبي مكرم اسلام هست كه اين قدر
نزد خداوند بلندمرتبه و عالي رتبه هست كه بدون اين كه از خدا بخواهد خداوند به او
مي‌بخشد.

و اين مطلب نه تنها در مورد مشاور و جانشين بود بلكه موارد ديگري نيز دارد.

از جمله مسئله شرح صدر هست
حضرت موسي از خداوند درخواست كرد كه به او شرح صدر عطا كند.«قالَ رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري (طه 25)»
ولي خداوند به پيامبر اكرم بدون درخواستش شرح صدر مي‌دهد «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ (الشرح 1)»

حضرت ابراهيم از خداوند مي خواهد كه فرزندي به او دهد كه براي او قرة‌ اعين (نورچشم
الفرقان آيه 74) باشد
ولي خداوند بدون درخواست پيامبر اكرم ، فاطمه عليها السلام را به او داد كه بركت
او عالم را پر كرد.«إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَر»

و اين مسئله كاملا پذيرفتني هست.

فرزندي چنان نزد پدر خود مقرب و محبوب هست
كه بدون فرمودن حاجت خود، پدر حاجات او را برآورده مي‌كند.




شباهت ديگري كه بين حضرت هارون با اميرالمومنين عليهما السلام هست اين هست
كه قوم يهود قدر هارون را ندانستند.

به نصايح او گوش نكردند و دنبال سامري افتاده و گوساله
پرست شدند.

مدعيان مسلماني نيز به جاي تبعيت از جانشين پيامبرشان و به جاي
تمسك به اهل بيت پيامبر اكرم صلوات الله عليهم به دنبال گوساله اي از نسل همان گوساله
سامري افتادند و موجبات گمراهي خود و ديگران را فراهم كردند.


101:

saleh_59

1.

هارون در دوران حیات موسی در مواردی اندک جانشین وی می شود نه اینکه پس از رحلت موسی جانشین او بشود چرا که هارون قبل از موسی رحلت کرده بودند.

هنگامی که پیامبر اسلام هم برای مدتی از مدینه دور می شدند کسی را جانشین خود برنامه می دادند همچنانکه امام علی و همچنین خلیفه دوم را جانشین خود برنامه دادند.


2.

هیچ کس به جز حضرت الله معصوم نیست.

معصومیت از صفات حضرت هست و هر کس یکی از صفات الهی را به بندگان وی نسبت دهد مشرک هست و حضرت هیچ عملی را از وی نخواهند پذیرفت.

واژه معصومیت از ابداعات شیعیان اموی ( به اصطلاح اهل سنت ) هست و اولین کسی که در تاریخ اسلام این واژه را به کار برده هست حجاج بن یوسف ثقفی قاتل شیعیان علوی هست.

وی عبدالملک مروان ، جنایتکاری که اسلام را از مسیر اصلیش منحرف کرد ، را با صفت معصوم یاد می کند و سپس شیعیان علوی برای اینکه از قافله عقب نمانند این صفت را به امامان خود نسبت می دهند در حالی که امامان از این صفت بیزاری می جستند ، مثلا:


بحار الانوار ج25 ص350 : به حضرت امام علی بن موسی الرضا فرموده شد در کوفه اقوامی ادعا دارند که پیامبر در نماز خود فراموشی به او دست نداد امام رضا می فرمایند دروغ می گویند خدا لعنتشان کند کسی که فراموشی واشتباه نمی کند الله تعالی هست که بغیر از او خداوندی نیست.


3.

قوم یهود تازه از مصر خارج شده بودند که سامری اونها را فریفت و گوساله را پرستیدند.

قوم یهود تا اون وقت در راه حق هیچ فداکاری و جانفشانی و از خود گذشتگی نکرده بودند الا اینکه از دست ظلم و ستم فرعونیان و با حمل طلاجات و وسایل قیمتی خود با وحی الهی و راهنمایی موسی فرار کرده بودند.

مسلمانان صدر اسلام حدود سیزده سال شکنجه و آزار و اذیت مشرکان را تحمل کردند و سپس به مدینه مهاجرت کردند.

آیا سزاوار هست که این دو باهم مقایسه شوند؟


التوبة : 100 وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيم‏ : و اونان كه سبقت به ايمان گرفتند از مهاجر و انصار (و در دين ثابت ماندند) و اونان كه به نيكى پيروى اونان كردند، خدا از اونها خشنود هست و اونها از خدا خشنودند، و خدا براى همه اونها بهشت‏هايى كه از زير درختان اونها نهرها جارى هست مهيا ساخته كه در اون بهشت تا ابد متنعّم باشند، اين به حقيقت سعادت بزرگ هست.

102:

بسم الله الرحمن الرحيم

" معصوم " اسم مفعول از ریشه " عصم " هست و برای خدا به کار نمی رود بلکه برای مخلوق به کار می رود ...
..............................................
خدا به هر کس که بخواهد "عصمت " می دهد و چیزی به او " عصمت " نمی دهد ...
خدا نگاهدارنده و حفاظت نماينده هر کسی هست که بخواهد و هیچکس نگاهدارنده و حفاظت نماينده خدا نیست ...
شرک هم نیست بلکه لازمه نبوت و ولایت الهی هست ...


103:

ya-mohsen

درست هست که واژه معصوم در قران از صفات و اسماء الهی نیست ولی معنایی که به این واژه تحمیل کرده اند تنها مختص حضرت حق هست و لاغیر.

تعریف عصمت : عصمت ملکه ای علمی و عملی هست که انسان را از جهل، خطا، سهو، نسیان و مغالطه در اندیشه و تفکر نگه می دارد؛ بنابراین، معصوم، هم در بخش علم، از فهم ناصحیح به دور هست و هم در بخش عمل، محفوظ از کار ناروا هست.

104:

سلام بچه ها من تازه تو این جا عضو شدم بعنوان برادر کوچیکتر شما اول که من شیعه هستم دوازده امامی و میخواستم بگم کم کم این مناظره رنگ بوی خشونت میگیره حواستون باشه دشمن سو هستفاده نکنه اونا همین رو میخوان نفاق بین شیعه و سنی ما هیچ وقت برادران اهل سنت خودمون رو رها نمیکنیم وبه مسیحی و کلیمی و .....

غیره بپردازیم برای مثال کمک های انقلاب شیعی ایران به برادران مقاومت حماس سنی در فلسطین مظلوم

105:

بسم الله الرحمن الرحیم


" محفوظ " هم اسم مفعول از " حفظ " هست و برای خدا به کار نمی رود بلکه برای مخلوق به کار می رود مثل " سقف محفوظ " یا " لوح محفوظ " که مخلوق هستند ...

...

فَاللَّـهُ خَيْرٌ‌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْ‌حَمُ الرَّ‌احِمِينَ (یوسف-64)

...

پس خدا بهترین حافظ هست و او مهربان ترین مهربانان هست .
.................
خدا بهترین حافظ هست و معصومین (ع) بهترین محفوظان هستند ...


106:



جواب بخش اول كلامت را دادم.

نكته اي كه باقي مانده
اين هست كه پيامبر اكرم اون حديث شريف را براي حضرت
امير المومنين علي عليه السلام و الصلاة‌ فرمود ولي براي
ديگري نفرمود.

اين وجه شرافت اميرالمومنين بر ديگران هست

نوشته اصلي بوسيله lachini نمايش نوشته ها
2.

هیچ کس به جز حضرت الله معصوم نیست.

معصومیت از صفات حضرت هست و هر کس یکی از صفات الهی را به بندگان وی نسبت دهد مشرک هست و حضرت هیچ عملی را از وی نخواهند پذیرفت.

واژه معصومیت از ابداعات شیعیان اموی ( به اصطلاح اهل سنت ) هست و اولین کسی که در تاریخ اسلام این واژه را به کار برده هست حجاج بن یوسف ثقفی قاتل شیعیان علوی هست.

وی عبدالملک مروان ، جنایتکاری که اسلام را از مسیر اصلیش منحرف کرد ، را با صفت معصوم یاد می کند و سپس شیعیان علوی برای اینکه از قافله عقب نمانند این صفت را به امامان خود نسبت می دهند در حالی که امامان از این صفت بیزاری می جستند ، مثلا:


بحار الانوار ج25 ص350 : به حضرت امام علی بن موسی الرضا فرموده شد در کوفه اقوامی ادعا دارند که پیامبر در نماز خود فراموشی به او دست نداد امام رضا می فرمایند دروغ می گویند خدا لعنتشان کند کسی که فراموشی واشتباه نمی کند الله تعالی هست که بغیر از او خداوندی نیست.
مسئله سهو النبي بايد به صورت مستقل بحث شود
و اهل سنت كه تماما سهو را براي پيامبر اكرم جايز مي‌دانند
در ميان شيعه هم برخي سهو النبي را جايز مي‌دانند و
مستند اونها رواياتي هست كه يكي از اون ها را شما
مطرح كردي و روايات ديگري هم هست منتهي از بخت بد
شما تمام اين روايات به لحاظ سند مشكل دارد و در
مقابل رواياتي كه سهو النبي را هم جايز نمي‌دانند
چنان قوتي دارند كه اين روايات قابل مقابله با اون ها نيستند

در هر صورت همه كساني كه قائل به عصمت پيامبر اكرم
هستند اختلافشان تنها در سهو هست ولي او را از انجام
گناه چه كبيره و چه صغيره معصوم مي‌دانند.




نوشته اصلي بوسيله lachini نمايش نوشته ها
3.

قوم یهود تازه از مصر خارج شده بودند که سامری اونها را فریفت و گوساله را پرستیدند.

قوم یهود تا اون وقت در راه حق هیچ فداکاری و جانفشانی و از خود گذشتگی نکرده بودند الا اینکه از دست ظلم و ستم فرعونیان و با حمل طلاجات و وسایل قیمتی خود با وحی الهی و راهنمایی موسی فرار کرده بودند.

مسلمانان صدر اسلام حدود سیزده سال شکنجه و آزار و اذیت مشرکان را تحمل کردند و سپس به مدینه مهاجرت کردند.

آیا سزاوار هست که این دو باهم مقایسه شوند؟


التوبة : 100 وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيم‏ : و اونان كه سبقت به ايمان گرفتند از مهاجر و انصار (و در دين ثابت ماندند) و اونان كه به نيكى پيروى اونان كردند، خدا از اونها خشنود هست و اونها از خدا خشنودند، و خدا براى همه اونها بهشت‏هايى كه از زير درختان اونها نهرها جارى هست مهيا ساخته كه در اون بهشت تا ابد متنعّم باشند، اين به حقيقت سعادت بزرگ هست.
نوشته اصلي بوسيله lachini نمايش نوشته ها
ملاك حالي فعلي افراد هست.

من كه بودم و چه كردم ملاك نيست
الان در چه وضعيتي هستي ملاك هست.

الان تابع دين و شريعت هستي
يا خير؟ آيا رهرو راستين شريعتي و از پيامبر اطاعت مي‌كني
يا به دنبال سامري و گوساله‌اش هستي؟
بودن يا نبودن، مسئله اين هست.

كسي كه بالاتر از پيامبر اكرم صلوات و درود خدا بر او ،
نيست.

خداوند به پيامبرش مي‌گايشاند
اگر ذره اي شرك به من پيدا كني و براي من شريك بسازي تمام
اعمال تو را از بين خواهم برد.
لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَ‏ عَمَلُكَ‏- وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِين‏

لام بر سر «ان» براي تاكيد در كلام هست
لام برسر «يحبطن» براي تاكيد در كلام هست
«ن» در انتهاي «يحطب» براي تاكيد در كلام هست
لام بر سر تكونن براي تاكيد در كلام هست
«ن» در انتهاي «تكونن» براي تاكيد در كلام هست
جمله اسميه دوم حاكي از تاكيد هست.


107:

saleh_59

پس از رحلت پیامبر اسلام مسلمین با شوری ، چه همگانی و چه اختصاصی و چه موجه و جه غیر موجه ، رهبر خود را برمی گزیدند.

خلیفه دوم به پسر خود می گوید که اگر در این کار خلافت خیری بود برای خاندان ما بس هست و اگر شری هم بود باز برای خاندان ما بس هست و منظورش این بوده هست که پسرش برای امر خلافت کاندید نشود.

امت پس از ضربت خوردن امام علی بن ابی طالب به نزد وی می آیند و می گویند که آیا می توانند امام حسن را به عنوان خلیفه برگزینند.

امام جواب می دهند که من نه شما را به این کار امر می کنم و نه نهی و منظورشان این بوده هست که امر خلافت به عهده شماست و شایسته نیست که من برای شما خلیفه تعیین کنم.

اولین شخصی که سنت شکنی می کند معاویه پسر ابوسفیان هست که پسر خود یزید را به عنوان خلیفه پس از خودش برمی گزیند و این بر خلاف معاهده ای بود که با امام حسن منعقد کرده بود.
بعد شیعیان علوی در تاسی به معاویه و عقب نماندن از قافله خلافت پسران امامان را به عنوان امام می پذیرند اگر چه فرقه های بسیاری از اونها در خصوص همین مسئله امامت شکل می گیرد.
منظور این هست که نه امام علی فرزند خود را به عنوان خلیفه و یا امام توصیه فرمودند و نه امام حسن برادر خود را.
در کشاکش درگیری میان شیعیان علوی و شیعیان اموی و برای محق جلوه دادن خود هر گروه احادیثی را جعل و به پیامبر نسبت دادند.

این احادیث عموما فاقد اعتبار هستند اگر با معیار عقل سلیم و قران مورد ارزیابی برنامه گیرند و صرف اینکه فلان حدیث در منابع شیعیان اموی آمده هست دلیلی بر حقانیت شیعیان علوی نیست.

108:

پیامبر{ص}منظورش ان لحظه ای بوده که تعدادی ازیاران پیامبر که در یمن ذکات جمع اوری کرده بودن جنسهای باارزش اون اموالی که ازذکات بدست امده بود برای خود نگه داشته بودن ولی حضرت علی {ع}ازانان گرفت وبین فقرا تقسیم کرد از اون وقت به بعد بین حضرت علی {ع}وتعدادی از مسلمانان اختلاف ایجاد شد تااینکه پیامبر {ص}در منطقه ی غدیر به این اختلاف پایان داد وفرمود حق با حضرت علی بوده این ذکات بیت المال هست ونباید تعدادی سهم بیشتری ببرند وتعدادی کمتر ببرند ودر همان مکان دست حضرت علی رابلند کردوفرمود .هر کسی مرا قبول ودوست دارد باید حضرت علی راهم قبول داشته باشد ودر پایان میفرمایند {من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه}

109:

سلام دوست عزیز
بسیار سپاسگزارم از توضیحات فیصیحتان واقعا دستتون درد نکند
خیلی جالب بود برام
با اجازتون از مطالب گوهر بار کپی بر میدارم تا بدست دوستان دیگر برسونم

110:

جالب هست.
پس چرا سپس این کار پیامبر ، همه میان به حضرت علی تبریک میگن؟
مثلاً عمر میاد با امام علی (ع) بیعت می کند و میگوید:(بخٍ بخٍ یابن ابی طالب ، اصبحت مولای و مولاکلمسلم ومسلمة):
تبریک ، تبریک ای پسر ابی طالب(علی (ع)) ، مولای من و کل مسلمین ومسلمات شدی.


111:

به بحث دروندینی شما کاری ندارم.

فکر میکنم مولا در اینجا مفعول هست.

یعنی کسیست که دوست داشته شده هست.

باز یعنی‌ اینکه اگر مرا دوست میدارید علی‌ را هم دوست بدارید.

سنّی‌ها درست معنی‌ کرده اند

112:

خیلی جالب شد.
شما برای اثبات اینکه پیعمبر اسلام فرموده هست ، پس از من
علی خلیفه هست، (برداشت از معنای مولا) ، شعری از کسی
فرموداورد کرده اید که لقبش "مولانا" هست ، یعنی "مولای ما"،
که مریدانش به او داده اند.
پس شما معنای "مولا" را هنوز هم نمیدانید.


113:

خود مساله ی "جانشینی" برای پیغمبر اسلام، بی معنی هست.
مگر پیعمبری پادشاهی هست که برایش جانشین انتخاب بشود ؟ این یکی:
دوم: خود محمد در قراون بارها فرموده هست که ماموریت او "ابلاغ" هست و
بس.

یعنی هرچه به او وحی میشود، او اونرا ابلاغ میکند و از خودش قانون
دینی درست نمیکند.

بنابرین محمد خودش نمیتوانسته که یک اصل به دین الله
، که امامت باشد، اضافه بکند.
سوم: جایی که شاید نزدیک به ده آیه در باره ی امور زن گرفتن محمد و اینکه
مومنین نباید مزاحم بشوند و منتظر شام نباشند، زودتر پاسند و بروند بخانه
هایشان...و.و.و چگونه هست که در باره یکی از اصول دین اسلام(به ادعای
شیعیان) یک آیه نیامده هست که بصراحت این موضوع را روش بکند؟
چهارم: خود علی هم جایی ادعا نکرده هست که امامت یکی از اصول دین
اسلام هست ؟ این چه صلاحدیدی بوده که علی روا دانسته که از روز فردای
مرگ پیعمبراسلام یکی از اصول دین اسلام ززیرپا گذشته بشود ؟
ایا این کار نمونه ای از قسط علی بوده که شیعیان ادعا مینمايند ؟
هر جور که این موضوع را برانداز بکنی، درست در نمی آید.


114:

روزبه ، به نظر من شما که در خود اصل دین اسلام مانده اید بهتره درباره ی مسائل داخلی اون دخالت نکنید.
واقعاً انسان ها چی فکر می نمايند درباره ی همه چیز نظر میدن؟

115:

نه خیر با مراجعه به قراون حرف شما رد می شود.بهتره در هر مسئله ای که چیزی از اون نمی دانید فکر نکنید.
مولا از ولایت گرفته شده هست.پس معنای ولایت و سپس مولا را جویا می شویم.

مفردات راغب:

الولاية: تولي الأمر.

والولي والمولى يستعملان في ذلك.

كل واحد منهما يقال في معنى الفاعل.
«ثُمَّ رُدُّواْ إِلَى اللَّهِ مَوْلَهُمُ الْحَقِ‏ّ أَلَا لَهُ الْحُكْمُ»انعام 62

ولایت: سرپرستی و زعامت امور.

ولی و مولا در این مورد (ولایت) هستفاده می شوند، هر جفتشان در معنی فاعل فرموده شده اند.

"سپس امت به سوى خداوند، مولاى حقّشان بازگردانده مى‏شوند، آگاه باشید كه دادرسى و داورى تنها از اونِ خداوند هست.


116:


بلی خیار و خربزه هم از یک خانوده هستند (کیو کوربتا) ولی
همان چیزنیستند.


یکم: از قران که نتوانستید دلیل بیاورید.
دوم: باز نتوانستید "مولا" را با "ولایت" پیوند بزنید .
سوم: خلافت را هم باز با ولایت هنوز بررسی نکرده اید.
هتمن بنگر شما اون ها هم ایک ریشه هستند.


117:

با سلام.

بنده یک سوال داشتم از شمااون هم اینکه اگر ماجرای غدیر ربطی به خلافت ندارد پس پیامبر چه چیزی را میخواستند بگویند؟شما بگین به چه چیزی ربط داشته؟

118:

با سلام .

فکر کنین یکی از دوستانتان با شما صحبت میکر دند و شما سپس اون به سمت شهرتان حرکت میکنید(مثلا از شهرستان تهران به زاهدان میخواهید بروید) و به منزل زنگ می زنید و می فرمایید من دارم میام منتظرم باشین.

و همان دوستتان که در شهرستان تهران با هم بودید وقتی شما در اتوبوس هستین به شما زنگ می زند و میگوید یه چیزی باید بهت بگم و یادم رفت، شما میگید خانواده من منتظرم هستند و من باید بروم زاهدان و الان در اتوبوسم.دوستتان میگه:تلفنی نمیشه باید حتما حضوری بیای .

اتوبوس را نگه می دارید و این همه را با چه سختی ای خودتان را به دوستتان می رسانید و می گویید بگو؟
دوستتان می گوید : می خواستم بگم دوستت دارم .

شما به عقل دوستتان شک نمی کنید؟ صد البته که هر که بود بر میگشت و به طرف میفرمود :بابا آدم عاقل اینو پشت تلفن هم می تونستی بگی .

ما وقتی یه انسان عادی این کارو بکنه به عقلش شک میکنیم .حالا فکر کنید اگه معنای "مولا" در غدیر "دوست "باشه کسی نباید نعوذ بالله به عقل پیامبر شک کنه؟به نظرم این کار از پیامبر بعید هست که چند هزار نفر را از راه برگرداند و چند هزار نفر را سختی بدهد که فقط به اونها بگوید علی (ع) را دوست دارد.

حتما پیامبر چیز مهمی می خواسته بگوید که این همه اون چند هزار نفر را برگردانده نه؟(نمی خوام جواب بدین فقط پیش خودتون فکر کنین )

این مطالب از وبلاگ آقای سلمان حدادی هست که یک مولوی وهابی بوده اند و جالبه بدونین بیش از هزار نفر ار اهل تسنن را وهابی کرده اند اما طی ماجرایی خودشان شیعه شده اند .

پیشنهاد میکنم به وبلاگشون سر بزنید.
شیعیان کرد در مسیر حقیقت سلمان حدادی

روشي نايشانن براي اثبات پيام غدير! روشي نايشانن براي اثبات پيام غدير! روزي يكي از دوستان سنی به ديدنم آمده بود .

فرمودگوی مفصلي درباره حقانيت اهل بيت داشتم از جمله به خطبه ي حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) در غدير خم هستناد كردم .

ايشان مي فرمود : مولا در اين حديث به معناي دوست آمده هست .

نهايتا هر چه دليل آوردم قبول نكرد .

خداحافظي كرد و به سمت بلوچستان حركت كرد .

يك ساعت از رفتنش گذشته بود كه به او زنگ زدم و فرمودم : كار خيلي مهمي با شما دارم بايد برگردي!!! فرمود : من باید بروم ؛ وقت ندارم برگردم ؛ خانواده ام منتظرم هستند چه كارم داري ؟ در تلفن بگو!! فرمودم : كار مهمي دارم ؛ تلفني نمی توانم بگايشانم بايد خودت اينجا باشي .

خيلي اصرار كردم و به زور برگشت .

وقتي به من رسيد فرمود : چه كار مهمي داري كه من را از اين همه راه برگرداندي ؟ فرمودم : مي خواستم بهت بگم : دوستت دارم .

فرمود : همين !!! فرمودم : بله .

همين را خواستم به شما بگايشانم .

دوستم ناراحت شد و فرمود : خانواده ام منتظرم بودند و بايد مي رفتم اين همه راه من را برگرداندي كه بگايشاني دوستت دارم !! اذیت می کنی ؟ فرمودم : سوال من همین جا هست چطور وقتي شما با عجله به سمت خانواده ی منتظرتان می روید ، و شما را از راهتان که می روید بر می گردانم تا به شما بگویم دوستت دارم ؛ ناراحت می شوی و در عقل من شک می کنی !! ولی وقتی پیامبر اسلام (صلي الله عليه وآله) دهها هزار نفر را که با عجله به سمت خانواده ي خود که آماده ی هستقبال از اونها بودند ، می رفتند سه روز در زیر آفتاب سوزان ، معطل کردند كه فقط بگوند : هر کس من را دوست دارد علی (عليه‌السلام) را دوست بدارد .

این کار پیامبر (صلي الله عليه و آله) عاقلانه بود ! آیا این اقدام پیامبر (صلي الله عليه و آله) ناراحتی مسلمانان را در پی نمی داشت ؟؟ آیا اونها در عقل چنین پیامبری شک نمی کردند ؟ با اين كاري كه كردم دوستم با تمام وجود احساس کرد که چه حرف خنده داری زده هست و ابرنامه کرد که پیامبر در جریان غدیر خم ، نکته ی مهمتری می خواست بیان کند و الا بیان دوستی علی (عليه‌السلام) نیازی نبود مسلمانان را از راهشان برگردانند .


119:

سلام دوست گرامی
ببخشید یه سوال معنا (مولا) چی مشیه ؟؟ اگه جوابمو بدید ممنون میشم

120:

با سلام.
یک سوال داشتم:
داستان غدیر را کمتر کسی هست که نشنیده باشد.

اون روز که پیامبر والا مقام اسلام (صلی الله علیه و آله) به فرمان خدا1 امت را در غدیر خم جمع کرد.

دست علی (علیه السلام) را گرفت و در ضمن خطبه ای فراخوان نمود:
مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ.

پس از این فراخوان عمومی آیه نازل شد الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی‏ وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً(مائده/3)؛ امروز کفر پیشگان از دین شما نا امید شدند بنابراین دیگر از اونها نترسید و از من بترسید.

امروز دینتان را براى شما کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام [این چنینی] را به عنوان دین برایتان پسندیدم.


آیا با اینکه پیامبر بفرمایند حضرت علی (ع) را دوست دارند دین مسلمین کامل می شود؟ چطور؟ من که فکر میکنم با ولایت پیامبر دین مسلمین کامل میشود.
یک سوال دیگر که آقای سلمان حدادی در وبلاگشان فرمودند و به نظرم منطقی هست:
آیا اهل تسنن، ابوبکر و عمر را عاقل‌تر از پیامبر(ص) می‌دانند؟!

اونچه ذهن هر مسلمانی را به خود مشغول می‌سازد این هست که اهل تسنن معتقدند پیامبر(ص) از دنیا رفت و برای رهبری جامعة اسلامی سپس خود جانشین تعیین نکرد.

در حالی که با دقت در تاریخ روشن هست که ابوبکر و عمر سپس خود اُمّت را رها نکرده و برای اُمت اسلامی رهبر معیّن نمودند.
اما سؤال اینجاست، پیامبری که از تمام جهات از سایر مسلمین برتر هست، آیا به اندازه ابوبکر و عمر تدبیر نداشت؟!
آیا حسّاسیت رهبری جامعة اسلامی و لزوم تدبیر برای آینده جهان اسلام را نفهمید؟!
به بیانی دیگر: اگر تعیین رهبر و خلیفه برای جامعة اسلامی، کار پسندیده‌ای هست چرا اهل تسنن معتقدند پیامبر اکرم(ص) برای سپس خود جانشین معیّن نکرد.

و اگر کار ناپسندی هست، چرا ابوبکر و عمر برای پس از خود به فکر جانشین بودند؟
مگر شما خود را اهل سنت پیامبر نمی‌دانید؟ مگر معتقد نیستید که سنت رسول اکرم(ص) بر این بود که سپس خودش برای اُمت اسلامی رهبر و خلیفه معیّن نکند و این کار را به عهده امت گذاشت؟ پس چرا ابوبکر و عمر بر خلاف سنت پیامبر برای سپس خود جانشین و خلیفه معیّن کردند؟

121:

با سلام.

بنده جواب همه این سوالها را نمی دانم ولی در مورد سوال اول شما باید بگم که یکم باید مطالعه تون را بیشتر کنید .

به شما پیشنهاد می کنم نهج البلاغه مولا را بخونید در خطبه های اولیه اون جواب خودتان را پیدا میکنید.

مخصوصا در خطبع 5 که حضرت می فرمایند:"طلب امر خلافت در این ایام که تنها و بی یاورم بسان چیدن میوه ی نارس و بذر افشانی در زمین دیگریست.

سودی ندارد و شاید زیان آور هم می باشد.

در این صورت اگر سخنی بگویم و حق خویش را طلب کنم دشمنانم گویند برای شهریاری و رسیدن به سلطنت و دنیا طلبی هست.

مرا به حرص و نیاز بی پایان محکوم میسازند و اگر خاموش نشینم و سخنی نگویم گویند از ترس و هراس مرگ هست که لب فرو بسته ، هیهات هیهات سپس این همه واقعه های درد ناک و سهمگین چه بهتان و افتراء نا بجایی به من زده اند و چه گمان بدی که در باره همچون منی نموده اند!اون هم سپس سپری شدن نشیب و فراز های زیاد رنج و اندوه فراوان،ناراحتیهای جانگداز این زخم زبان را باز بشنوم.

من که در مقابل اون همه ناراحتیها و رنج شکیبا بودم این بار هم اون سرمایه را در مقابل خویش مجسم میسازم .

واونکه الفت پسر "بوطالب "به مرگ بیشتر هست تا انس طفل به پستان مادرش.پس خاموشی من در امر خلافت نه از ترس کشته شدن و مرگ هست ، بلکه سکوت من به خاطر اون هست که در دانشی پنهانی فرو رفته ام و اگر ظاهر سازم و از اسرار نهانی شما را نیز آگاه سازم بی شک شما چون ریسمای که در ژرفای چاه بر اثر کوچکترین تکانی بر خویش می لرزد سخت مضطرب خواهید شد."

122:

سلام دوست من سوال ها من جواب ندارند حتی اگه برید از علما تون بپرسید فقط دروغ تحویل شما میدند اینو به شما قول میدم
شما میگید درخطبه 5 نهج البلاغه مولا در رابطه با خلافتش چیز های فرموده باور کن این ها همه دروغ هستند که به مولا نسبت میدند
علماء شیعه در نهج البلاغه خیلی دست کاری کردند مثلا در خطبه 219 نهج البلاغه که مولا دارد از خلیفه دوم عمر فاروق دارد تعریف میکند این ها الان یه چیزی دیگه گذاشتند به جایش

123:

از کجا معلوم علمای اهل تسنن به شما دروغ نمیگن؟ هر چیزی دروغ بگه عقل ما که دروغ نمیگه؟ یعنی پیامبر رسالتش رو ناتمام میزاره؟ چطور به عقل خلفای شما(عمرو ابوبکر و عثمانو...) می رسه که جانشین برا خودشون انتخاب نمايند اما به عقل پیامبر نمیرسه؟ اون هم پیامبری که درجه بالایی از علم و معرفت را داشت و معصوم بود.

اگر فرض کنیم که پیامبر هم جانشینش را انتخاب نکرده باشند ، آیا سپس پیامبر کسی از اما علی به ایشان نزدیک تر هست برای خلافت؟ کسی از ایشان شجاع تر و عادل تر؟ در چند وقتی هم که حکومت به دست اما علی (ع) بود تاریخ شاهد حکومت عادلانه ایشان بود و شاهد دولتی که در وقت ایشان بهترین رفاه را داشت.


124:

چون علما ما دروغ فرمودن بلد نیستند

125:

شما فرمودین سوالاتون جواب ندارند.

باید بگم ببخشید اشتباه متوجه شدید .

من در جواب که فرمودم جواب سوالاتون رو نمی دونم منظورم این بود که من نمی دانم ، یعنی من به دنبالش نرفتم و علمم کم هست نه این که.....


126:

با سلام.


جواب این سوالات بنده را ندادید

127:

تو این دنیا هیچ قفلی نیست که باز بشه پس سوال های منم جواب دارند اما آیا جواب های قانع نماينده دارند منظورم این بود
خدای نکرده یه وقتی فکرنکنی که دارم به علما شما توهین میکنم من خیلی برای اون ها احترام قائلم

128:

جالبه شما بدون هیچ دلیلی به علمای ما تهمت می زنین و میگین دارند دروغ میگن اونوقت میگین برا شون خیلی احترام قائلین؟

129:

اونوقت چطور علمای ما دروغ فرمودن بلد هستند؟ با چه دلیلی میگین علمای شما دروغ فرمودن بلد نیستند؟

130:

در جواب شما که میگین هر چیزی که فرمودم و شنیدم علمای ما تو ذهنمون کردند باید بگم من با این که فرزند یک مادر و پدر شیعه هستم ولی خودم با دلیل و تحقیق به حقانیت و مظلومت امام علی (ع) پی بردم.

البته با این بحث ها تو این تالار دارم پی میبرم و هم وقت هم کتب زیادی را مطالعه میکنم.

چون به عنوان یه کسی که از اما علی (ع) مشایعت میکنه باید به دنبال حق باشم

131:

تاریخ ایران را اگه بخونی به همه این ها میرسی تازه فهمیدم که علما بزرگتون چه چیزهای به دین اضافه وکم مینمايند .بخدا این های را که الان می بینی شیعه هستند اجداد این ها سنی مذهب بوند به زور شمشیر صفوی شیعه شدند

132:

نفرمودین از کجا و با کدام دلیل و سندی علمای شما دروغ نفرمودند؟

133:

ببینید دلیل و سند محکمی نیاوردید که علمای ما به ما دروغ میگن .

من هم کاری به دیگران ندارم که به زور شیعه شدند من با انتخاب خودم شیعه شدم.
ولی من تو ذهن خودم یه هستنتاجی دارم : خدا ادم و هوا را ایجاد کرد که طی ماجرایی به دنیا فرستاده شدند .

و بعد هم برای هدایت انسانها پیامبرانی فرستاد چون بدون این پیامبران انسان ها نمی فهمیدند که خدایی هست و...

تا هدایت بشن.

این پیامبرا باید معصوم می بودند که انسان ها از راه راست گمراه نشند تا آخرین پیامبر خدا.که فکر میکنم اهل تسنن هم قبول دارند که پیامبر معصوم بودند و هستند.

فکر میکنم اگر سپس پیامبر کسی که معصوم باشه اگر خدا نخواد ولی ما برنامه بده در واقع در حق ما کوتاهی شده و بعد ما می تونیم بگیم خدایا ما را اونجور که باید هدایت نکردی چون یه نوع تبعیضی میشه بین ماها که ولی معصوم نداریم و اون انسانهایی که ولی و هدایت گر معصوم داشتند .

من فکر نمیکنم عدالت خدا اجازه بده که بین ما و انسانهای قبل تبعیضی باشه.


134:

با سلام.
آقای سلمان حدادی یکی از مولوی های وهابی که با تحقیق شیعه شده جواب این سوالات که به نظر ایشان بسیار بچه گانه بود را داده اند برای شما برنامه می دهم .

لطفا تا آخر بخوانید
سوال اول:

چرا حضرت علی (ع) در هیچ کجای تاریخ ( حتی در کتب شیعه ) نفرمودند که : امت در غدیر خم با من بیعت خلافت کردند .

( به خصوص پس از شهادت حضرت عثمان که تمام دعواها بر سر خلافت حضرت علی بود ؟ )



پاسخ:

ما اصلا منابع شیعه را کنار میکذاریم و جواب این سوال را از کتب خود اهل سنت میدهیم!!! (احتجاج امام علی علیه السلام به غدیر خم انقدر زیاد هست که حتی در منابع مخالفین نیز به فراوانی یافت میشود)


احمد بن حنبل در مسندش با سند صحيح نقل مي‌كند :


حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنَا حُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَأَبُو نُعَيْمٍ الْمَعْنَى قَالاَ حَدَّثَنَا فِطْرٌ عَنْ أَبِى الطُّفَيْلِ قَالَ جَمَعَ عَلِىٌّ النَّاسَ فِى الرَّحَبَةِ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ أَنْشُدُ اللَّهَ كُلَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- يَقُولُ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ مَا سَمِعَ لَمَّا قَامَ .

فَقَامَ ثَلاَثُونَ مِنَ النَّاسِ - وَقَالَ أَبُو نُعَيْمٍ فَقَامَ نَاسٌ كَثِيرٌ - فَشَهِدُوا حِينَ أَخَذَهُ بِيَدِهِ فَقَالَ لِلنَّاسِ « أَتَعْلَمُونَ أَنِّى أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ».

قَالُوا نَعَمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ.

قَالَ « مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا مَوْلاَهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ ».

قَالَ فَخَرَجْتُ وَكَأَنَّ فِى نَفْسِى شَيْئاً فَلَقِيتُ زَيْدَ بْنَ أَرْقَمَ فَقُلْتُ لَهُ إِنِّى سَمِعْتُ عَلِيًّا يَقُولُ كَذَا وَكَذَا.

قَالَ فَمَا تُنْكِرُ قَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- يَقُولُ ذَلِكَ لَهُ .


مسند احمد ، ج 4 ، ص 370 ، ح 19823 .


حضرت على عليه السّلام امت را در رحبه گرد آورد و فرمود : سوگند مى‏دهم هر مرد مسلمانى كه غدير خم را به خاطر دارد و سخنى را كه در اون روز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده هست ، از جا برخيزد .

سى تن از امت براى اقامه شهادت بپا خاستند ـ ابو نعيم فرموده هست كه افراد بسيارى‏ شهادت دادند ـ و فراخوان كردند اون هنگام كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دست امير المؤمنين على عليه السّلام را به دست مبارك خود گرفت خطاب به امت فرمود :
آيا مي‌دانيد كه من شايسته‌تر به مؤمنان از خود اونها مى‏باشم ؟ همگى فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را تصديق كردند .

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود :
هر كس من مولاي او هستم ،‌ اين [علي] مولاي او هست ، پروردگارا ! دوست على را دوست بدار ، و دشمن على را دشمن بدار .

ابو طفيل فرمود : از ميان جمع در حالى بيرون رفتم كه در خودم احساس ناراحتى مى‏كردم ، و در بازگشت از اجتماع امت ، به ديدار «زيد بن ارقم» رفتم و به او فرمودم : از على چنين و چنان شنيدم و ناراحت شدم ! «زيد» فرمود : اونچه را كه شنيدى انكار مكن ! به دليل اون كه، اونچه را كه هستماع كرده‏اى من خود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده‏ام !


هيثمي سپس نقل روايت مي‌گايشاند :
رواه أحمد ورجاله رجال الصحيح غير فطر بن خليفة وهو ثقة .
مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، علي بن أبي بكر الهيثمي (متوفاي807 هـ ) ج 9 ، ص 104 ، ناشر : دار الريان للتراث/‏دار الكتاب العربي - القاهرة , بيروت – 1407 .
اين روايت را احمد نقل كرده و راايشانان اون ، راايشانان صحيح بخاري هستند ؛ غير از فطر بن خليفه كه او نيز مورد اعتماد هست



و یا روایت دیگر


احمد بن حنبل در مسندش مي‌نايشانسد :


حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ حَدَّثَنَا شُعْبَةُ عَنْ أَبِى إِسْحَاقَ قَالَ سَمِعْتُ سَعِيدَ بْنَ وَهْبٍ قَالَ نَشَدَ عَلِىٌّ النَّاسَ فَقَامَ خَمْسَةٌ أَوْ سِتَّةٌ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِىِّ -صلى الله عليه وسلم- فَشَهِدُوا أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- قَالَ « مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ » .

مسند احمد ، ج 5 ، ص 366 ، ح 23808 .


سعيد بن وهب گايشاند : حضرت على عليه السّلام در رحبه ، حاضران را سوگند داد كه هر كس در روز غدير خم سخنى در حق من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده هست از جا برخيزد .

در اين هنگام پنج تن و يا شش تن برخاستند و گواهى دادند كه اونان در اون روز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در محل غدير شنيدند، خطاب به امت فرمود:
هر كس من مولاي او هستم ، اين علي نيز مولاي اوست
هيثمي سپس نقل روايت مي‌گايشاند :
رواه أحمد ورجاله رجال الصحيح .

مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 104 .


در ارتباط با شورای شش نفره ابن حجر هیثمی در کتاب خود الصواعق المحرقة می نویسد: «علی در اون شورای شش نفره سخنان طولانی ایراد کرد که قسمتی از سخنان او خطاب به سایر اعضای شوری چنین هست: شما را به خدا سوگند می دهم آیا در میان شما غیر از من کسی هست که رسول خدا (ص) به وی فرموده باشد: «تو در روز رستاخیز تقسیم نماينده بهشت و جهنم هستی؟» جواب دادند: البته که نه.»

هیثمی، احمد بن حجر، الصواعق المحرقة فی الرد علی اهل البدع و الزندقة، ص 24، چاپ دوم، مکتبة القاهرة، 1385ه.ق.


ابن ابی الحدید که متن این فرمودگو را میان اهل سنت مشهور می داند با تفصیل بیشتری این رویداد را نقل کرده هست و می نویسد: علی (ع) در اون محفل فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم آیا در بین شما غیر از من کسی هست که رسول خدا او را برادر خود خوانده باشد (عقد اخوت بسته باشد)، اون موقع که بین برخی از مسلمانان با بعض دیگر عقد برادری بربرنامه کرد؟! فرمودند: نه، فرمود: آیا در میان شما کسی غیر من وجود دارد که رسول خدا درباره او فرموده باشد: هر که من مولای او هستم پس این علی مولای اوست؟! جواب دادند: نه، فرمود: آیا در میان شما به غیر از من کسی هست که رسول خدا درباره او فرموده باشد: تو نسبت به من به مانند هارون نسبت به موسی هستی، تنها با این تفاوت که بعد من پیامبری نیست» جواب دادند: نه.

فرمود: آیا در بین شما کسی غیر از من وجود دارد که رسول خدا او را برای ابلاغ سوره برائت مأمور کرد، وقتی که فرمود: «این سوره را یا باید خود ابلاغ کنم یا مردی که از من هست.» فرمودند: نه.

آیا شما نمی دانید که اصحاب رسول خدا (ص) در دشواری های جنگ او را تنها گذاشتند و فرار کردند؛ ولی من هیچ وقت فرار نکردم؟! باز اونان سخن امام علی (ع) را تایید کردند.

فرمود: آیا شما نمی دانید که نخستین مسلمان من بودم و از همه شما نسبت من به رسول خدا (ص) نزدیک تر هست؟! جواب دادند: بله»

ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج2، ص 61، چاپ اول، دار احیاء الکتب العربیة، 1378ه.ق.


برخی از بزرگان اهل سنت از عامر بن واثله چنین نقل کرده اند: عامر نقل می کند که من حرف های اعضای شوری را از پشت در می شنیدم .

شنیدم که علی می فرمود: «امت با ابوبکر بیعت کردند و حال اون که سوگند به خدا که من از ابوبکر نسبت به خلافت سزاوارتر و شایسته تر بودم؛ ولی به خاطر این که امت دوباره به جاهلیت و کفر بر نگردند و نزاع و درگیری رخ ندهد، سکوت کردم ...

سپس امت با عمر بیعت کردند و حال اون که من از او شایسته تر و سزاوارتر بودم؛ ولی باز به علت حفظ اسلام سکوت کردم»

هندی، متقی، کنز العمال، ج5، ص724،مؤسسة الرسالة، بیروت، 1409ق؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج42، ص434، تحقیق شیری، علی، دارالفکر، بیروت، 1415ق.




در روایات شیعی آمده هست که پس از پایان یافتن سخنان حضرت علی (ع) اعضای شوری با هم مشورت کردند و فرمودند: ما فضیلت او را می دانیم و می دانیم که او شایسته ترین فرد به خلافت هست؛ ولی علی در تقسیم بیت المال و سایر امکانات هیچ کس را بر دیگری ترجیح نمی دهد.

اگر او را خلیفه برنامه دهیم با ما مثل بقیه امت رفتار خواهد کرد...


احتجاج، ج1، ص 210.




سوال دوم:


چرا هیچ یک ( حتی یک نفر ) از فرمانروایان و حاکمان عرب زبان ( نه قبل از پیامبر اسلام و نه سپس پیامبر اسلام ) برای تعیین و معرفی جانشین خودش از کلمه مولی هستفاده نکرده هست ؟ ( اگر این واژه معنای خلیفه و اولی الامر و جانشین می دهد ! )


پاسخ:

جالب هست که طراح سوال سایت وصال (که قطعا باید از مولویان وهابی باشد) اونقدر با منابع درجه یک اهل سنت غریبه هست که نمیداند در صحیح ترین کتاب اهل سنت ابوبکر و عمر چنین ادعایی کرده اند!!!



فلمّا توفّی رسول اللّه صلى اللّه علیه وسلم ، قال أبو بکر: أنا ولی رسول اللّه ، ...

فقال أبو بکر: قال رسول اللّه صلى الله علیه وسلم : نحن معاشر الأنبیاء لا نورث، ما ترکناه فهو صدقة، فرأیتماه کاذباً آثماً غادراً خائناً ،...

ثمّ توفّی أبو بکر فقلت: أنا ولیّ رسول اللّه صلى اللّه علیه وسلم و ولی أبی بکر، فرأیتمانی کاذباً آثماً غادراً خائناً .

صحیح مسلم ج 5 ص 152، کتاب الجهاد باب 15 حکم الفئ حدیث 49، فتح الباری ج 6 ص 144.


سپس فوت پیامبر (ص) ابوبکر و عمر ادعا کردند که ما جانشین رسول خدا هستیم و امام علی علیه السلام اونها را دروغ گو ، گنهکار ، حیله گر و خائن خطاب میکند






سوال سوم:

چرا جوانان طرفدار حضرت علی در سقیفه بنی ساعده به واقعه بیعت با حضرت علی در غدیر خم هیچ اشاره ای نکرده و به جای اون می گویند : لا نبایع الا علیا ( ما بیعت نمی کنیم مگر با علی ) در حالیکه اگر در غدیر خم بیعت کرده بودند باید می فرمودند : ما بیعت خود با علی را نمی شکنیم !


سوال چهارم:

ما می دانیم که بسیاری از امت مدینه و قبائل اطراف در غدر خم حاضر نبوده اند چرا پیامبر اسلام پس از بازگشت به میدنه از این تعداد برای حضرت علی بیعت نمی گیرند ؟


پاسخ:
این هست سوالات کمر شکن مولوی های وهابی!!
به این دلیل که تک تک 120 هزار نفر که در غدیر حضور داشتند با امام علی علیه السلام بیعت نکردند و اصلا برنامه بر اکمال دین بود و که همان ابلاغ ولایت علی علیه السلام بود نه بیعت گرفتن از تمام 120 هزار نفر!! بلکه تنها افراد سر شناس از جمله ابوبکر و عمر بیعت کردند.




احمد بن حنبل و بسيارى از بزرگان اهل سنت داستان بيعت خليفه دوم را اين گونه نقل مى‌كنند:
حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا عَفَّانُ ثنا حَمَّادُ بن سَلَمَةَ أنا عَلِىُّ بن زَيْدٍ عن عَدِىِّ بن ثَابِتٍ (وأبي هارون العبدي) عَنِ الْبَرَاءِ بن عَازِبٍ قال كنا مع رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم في سَفَرٍ فَنَزَلْنَا بِغَدِيرِ خُمٍّ فنودي فِينَا الصَّلاَةُ جَامِعَةٌ وَكُسِحَ لِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم تَحْتَ شَجَرَتَيْنِ فَصَلَّى الظُّهْرَ وَأَخَذَ بِيَدِ علي رضي الله عنه فقال أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ انى أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ من أَنْفُسِهِمْ قالوا بَلَى قال أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ انى أَوْلَى بِكُلِّ مُؤْمِنٍ من نَفْسِهِ قالوا بَلَى قال فَأَخَذَ بِيَدِ عَلِىٍّ فقال من كنت مَوْلاَهُ فعلي مَوْلاَهُ اللهم وَالِ من ولاه وَعَادِ من عَادَاهُ قال فَلَقِيَهُ عُمَرُ بَعْدَ ذلك فقال له هنياء يا بن أبي طَالِبٍ أَصْبَحْتَ وَأَمْسَيْتَ مولى كل مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ.


براء بن عازب مى‌گايشاند: در حجة الوداع همراه رسول خدا بوديم، زير درخت‌ها را تميز
كردند، فرمان اقامه نماز جماعت صادر شد، سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله
دست على را گرفت وسمت راستش برنامه داد و فرمود: آيا من نسبت به مؤمنان از
جان اونان به خودشان برتر نيستم؟ فرمودند: آري، فرمود: آيا همسران من مادران شما
نيستند؟ فرمودند: آري، فرمود: هر کس من رهبر اویم ، علی رهبر اوست، خداوندا
دوست بدار اونكه على را دوست بدارد و دشمن بدار دشمن او را، عمرفرمود: مبارك
باشد بر تو اى علي، تو اكنون مولا و رهبر من و تمام مؤمنان هستي.


الشيباني، أحمد بن حنبل ابوعبدالله (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج 4، ص 281، ح18502، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛همو: فضائل الصحابة لابن حنبل ج 2، ص 596، 1016 و ج 2، ص 610، ح1042، تحقيق د.

وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م؛إبن أبي شيبة الكوفي، ابوبكر عبد الله بن محمد (متوفاي235 هـ)، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج 6، ص 372، ح32118، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولى، 1409هـ.؛الآجري، أبي بكر محمد بن الحسين (متوفاي360هـ، الشريعة، ج 4، ص 2051، تحقيق الدكتور عبد الله بن عمر بن سليمان الدميجي، ناشر: دار الوطن - الرياض / السعودية، الطبعة: الثانية، 1420 هـ - 1999 م.الشجري الجرجاني، المرشد بالله يحيي بن الحسين بن إسماعيل الحسني (متوفاي499 هـ)، كتاب الأمالي وهي المعروفة بالأمالي الخميسية، ج 1، ص 190، تحقيق: محمد حسن اسماعيل، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1422 هـ - 2001م؛ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 42، ص 221، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1995؛الطبري، ابوجعفر محب الدين أحمد بن عبد الله بن محمد (متوفاي694هـ)، ذخائر العقبى في مناقب ذايشان القربى، ج 1، ص 67، ناشر: دار الكتب المصرية – مصر؛الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 3، ص 632، تحقيق د.

عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م؛ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر ابوالفداء القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج 7، ص 350، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت؛



سوال پنجم:

چرا در خصوص این واقعه مهم ( یعنی شکستن بیعت 120 هزار نفر ) هیچ مثل و شعری در همان وقت ساخته نشد ؟ و بر سر زبانها نیفتاد


پاسخ:


گذشته از این که اصل سوال اشتباه هست(در جواب به سوال چهارم توضیح داده شد) ما سوال میکنیم که چرا هیچ مثل و شعری در وقت اجماع در سقیف ساخته نشد؟

اگر معیار و ملاک حقانیت و یا عدم حقانیت در مکت شما سرودن شعر میباشد پس شعرها را بیاورید تا بررسی کنیم.

شما که میگویید نه تنها مهاجرو انصار بلکه تمام امت با ابوبکر بیعت کردند و تعداد این افراد بسیار بیشتر از تعداد افراد حاضر در غدیر خم میشود؟



ابن تيميه سپس اينكه مي‌گايشاند براي خلافت، اجماع همه مسلمانان شرط هست، معتقد هست خلافت ابوبكر توسط جمهور امت اتفاق افتاد و با اوبيعت كردند

ايشان در كتاب منهاج السنة بر اين نكته پافشاري مي‌كند كه اجماع مسلمانان و اهل حل و عقد با ابوبكر بيعت كردند و با بيعت خود امامت او را تثبيت كرده و او را به قدرت و سلطنت رساندند :


ايشان در منهاج السنة اجماع اهل حل وعقد را در خلافت شرط دانسته و مي‌گايشاند:

فإنه لا يشترط في الخلافة إلا اتفاق أهل الشوكة والجمهور الذين يقام بهم الأمر بحيث يمكن أن يقام بهم مقاصد الإمامة.


همانا در خلافت شرط نيست مگر اتفاق و اجماع همه اهل شوكت و جلال و همينطور جماعتي كه بوسيله اونها امر قوام پيدا مي‌كند بطوري كه مقاصد امامت بوسيله اونها ممكن هست.
ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، منهاج السنة النبايشانة،ج8، ‌ص336،‌ تحقيق: د.

محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، 1406هـ.

ايشان سپس اين كه ثابت كرد اجماع اهل حل وعقد در بيعت شرط هست، بيعت ابابكر را اجماعي دانسته و مي‌گايشاند:

وأبو بكر بايعه المهاجرون والأنصار الذين هم بطانة رسول الله صلي الله عليه وسلم والذين بهم صار للإسلام قوة وعزة وبهم قهر المشركون وبهم فتحت جزيرة العرب فجمهور الذين بايعوا رسول الله صلي الله عليه وسلم هم الذين بايعوا أبا بكر.


مهاجرين و انصاري كه ياور پيامبر صلي الله عليه و آله بودند و اسلام بوسيله اونها قوت و عزت گرفت و به وسيله اونها مشركين مغلوب شده و جزيرة العرب فتح شد، با ابوبكر بيعت كردند و تمام كساني كه با رسول صلي اله عليه وآله بيعت كرده بودند با ابوبكر نيز بيعت كردند.
ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، منهاج السنة النبايشانة،ج1، ص531، تحقيق: د.

محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، 1406هـ.


و در جاي ديگر از كتابش ادعا مي‌كند كه حضرت علي عليه السلام و تمام بني هاشم و تمام امت با ابوبكر بيعت كردند:
وأما علي وبنو هاشم فكلهم بايعه باتفاق الناس لم يمت أحد منهم إلا وهو مبايع له.
و اما علي عليه السلام و بني هاشم به همراه جميع امت، با ابوبكر بيعت كردند و هيچ كس از اونها از دنيا نرفتند مگر اينكه بر اين بيعت ثابت بودند.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، منهاج السنة النبايشانة،ج8 ص330 ، تحقيق: د.

محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، 1406هـ



و در جلد 8 از كتابش اجماع امت بر خلافت ابوبكر را بزرگترين اجتماع دانسته و مي‌گايشاند:
أن يقال إجماع الأمة على خلافة أبي بكر كان أعظم من اجتماعهم على مبايعة علي.
فرموده مي‌شود كه اجماع امت بر خلافت ابوبكر، بزرگتر از اجتماع امت بر بيعت با علي عليه السلام بوده هست
ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، منهاج السنة النبايشانة،ج8، ص338، تحقيق: د.

محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، 1406هـ




سوال ششم:

چرا در قراون کریم ، صراحتا نام حضرت علی به عنوان خلیفه و جانشین نیامده ؟ لااقل چرا در قراون کریم یک آیه وجود ندارد که ای پیامبر ، امر تعیین خلیفه و جانشین به عهده و وظیفه توست ( حالا اگر می گویید نباید نام علی می آمد ! خود دستور که می توانست به صورت کلی صادر شود ! )


پاسخ:

اولا جواب شما را امام صادق علیه السلام داده هست:
از ابو عبد اللَّه صادق (ع) تفسير اين آيه را پرسيدم كه مى‏گايشاند: «خدا را اطاعت كنيد و رسول خدا را اطاعت كنيد و صاحب الامر از مؤمنان را».

ابو عبد اللَّه صادق فرمود: اين آيه در شأن على و دو فرزندش حسن و حسين نازل شد.

فرمودم:


امتان مى‏گايشانند: از چه جهت نام على و خاندانش را نبرد؟
ابو عبد اللَّه فرمود:
شما در جواب اونان بگوئيددستور نماز مطالعهبر رسول خدا نازل شد و سخنى از سه ركعت و چهار ركعت در ميان نيست.

اين رسول خدا بود كه ركعات نماز را تفسير كرد.

دستور پرداخت زكاة نازل شد و نفرمود كه از چهل درهم يكدرهم اين رسول خدا بود كه نصاب زكاة را تفسير كرد.

دستور حج نازل شد و نفرمود كه هفت نوبت طواف كنيد.

اين رسول خدا بود كه مراسم طواف را تفسير كرد.

بر همين پايه، فرمان خدا نازل‏ شد كه: «از رسول خدا اطاعت كنيد و از اونان كه صاحب الامر باشند از شما مؤمنان» و حكم اون در باره على و حسن و حسين ثابت و بر جا ماند.



در رابطه با اين دستور قراون بود كه رسول خدا فرمود: «هر مؤمنى كه من سرپرست و مولاى او هستم، على مولى و سرپرست او خواهد بود»

و فرمود: «به شما مؤمنان سفارش مى‏كنم كه از كتاب خدا و خاندان من جدا مشايشاند كه من از خدا درخواست كردم تا ميان قراون و خاندانم جدائى نيفكند تا به قيامت كه بر حوض كوثر دست اونان را در دست من گذارد و خدا پذيرفت».

و باز رسول خدا فرمود: «به خاندان من درس مدهيد كه اونان از شما داناترند».

و فرمود: «خاندان من شما را از راه حق بدر نمى‏برند و به راه ضلالت نمى‏كشانند».....



ثانیا:اصل امامت در قراون آمده هست:

وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ.

(بقره/124)


(به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود.

و او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد.

خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى امت برنامه دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز امامانى برنامه بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمى‏رسد! (و تنها اون دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقامند).


پس اولا اصل امامت در قراون وجود دارد
ثانیا خداوند در چندین آیه امامت امام علی علیه السلامرا بیان میکند که به مواردی از اون اشاره میکنیم


آیه ولایت: إِنَّما وَلِيُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ


آقاي آلوسي که سلفي هست و وهابيت هم قبولش دارند، باصراحت مي‌گايشاند: اين آيه در حق اميرالمؤمنين سلام الله عليه نازل شده هست
وغلب الأخباريين على أنها نزلت فى على كرم الله تعالى وجهه.

روح المعاني، ج6، ص 167


غالب محدثين و خبرنگاران مي‌گايشانند: که اين آيه 55 سوره مائده در حق علي نازل شده هست.




باز مي‌گايشاند:
والآية عند معظم المحدثين نزلت فى على كرم الله تعالى وجهه.
روح المعاني، ج6، ص 186


ابن ابي حاتم در تفسير خود از سلمة بن کهيل نقل مي‌کند:


حدثنا أبو سعيد الأشج ثنا الفضل بن دكين أبو نعيم الأحوال ، ثنا موسى بن قيس الحضرمي عن سلمة بن كهيل قال : تصدق علي بخاتمه وهو راكع فنزلت انما وليكم الله ورسوله والذين امنوا الذين يقيمون الصلاة ايشانؤتون الزكاة وهم راكعون.

تفسير ابن أبي حاتم ، ج4، ص 1162
اميرالمؤمنين انگشترش را در حال رکوع، صدقه داد و سپس اين آيه نازل شد.






آیه ابلاغ:يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْکافِرينَ

ای پیامبر! اونچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده هست ، کاملًا ( به امت ) برسان! واگر نکنی ، رسالت او را انجام نداده ای!خداوند تو را از ( خطرات ) امت ، نگاه می دارد و خداوند ، جمعیّت کافران ( لجوج ) را هدایت نمی کند.


ابن ابي حاتم از ابو سعيد خدري مي‌گايشاند:
نزلت هذه الاية يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك في علي بن ابى طالب.
تفسير ابن أبي حاتم ، ج4، ص 1172

سيوطي مي‌گايشاند: ابن مردايشانه از عبد الله بن مسعود نقل مي‌کند که مي‌گايشاند:
كنا نقرأ على عهد رسول الله، صلى الله عليه وسلميا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك ان عليا مولى المؤمنين وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس.
الدر المنثور ، ج3، ص117 و فتح القدير - الشوكاني، ج2، ص 60

ما در عهد پيغمبر اين آيه را به اين، صورت مي‌خوانديم که اي پيغمبر! اونچه را که خدا بر تو نازل کرده هست به امت برسان که علي مولاي مؤمنين هست و اگر انجام ندهي رسالتت را انجام نداده‌اي.

آقاي آلوسي مي‌گايشاند:
عن ابن مسعود قال : كنا نقرأ على عهد رسول الله، صلى الله عليه و سلمياأيها الرسول بلغ ماأنزل اليك من ربك إن عليا ولى المؤمنين وإن لم تفعل فما بلغت رسالته.
روح المعاني، ج6، ص 193

ابن مسعود مي‌گايشاند: در عهد پيغمبر اين طوري مي‌خوانديم که علي ولي مؤمنين هست که اگر اين را نرساني رسالت را انجام نداده‌اي.






آیه اکمال: الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دينَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْکُمْ نِعْمَتي‏ وَ رَضيتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ ديناً

امروز ، دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین ( جاودان ) شما پذیرفتم


روى الخطيب بسند صحيح عن أبي هريرة، قال: من صام يوم ثمان عشرة من ذي الحجة كتب له صيام ستين شهرا وهو يوم غدير خملما أخذ النبي صلى الله عليه وسلم بيد علي بن أبي طالب فقال ألست ولي المؤمنين قالوا بلى يا رسول الله قال من كنت مولاه فعلي مولاهفقال عمر بن الخطاب بخ بخ لك يا بن أبي طالب أصبحت مولاي ومولى كل مسلم فأنز الله اليوم أكملت لكم دينكم.

تاريخ بغداد، ج 8، ص 289


پيغمبر فرمود: هر کس روز 18 ذي الحجه روزه بگيرد، خدا پاداش 60 ماه روزه به او مي‌دهد و اين 18 ذي الحجه روز غدير خم هست که پيغمبر اکرم دست اميرالمؤمنين را گرفت و فرمود: آيا من ولي امر مؤمنين نيستم؟ فرمودند: بله، بعد فرمود: هر که من مولاي او هستم، علي مولاي اوست.
خليفه دوم آمد و به اميرالمؤمنين تبريک فرمود و خداوند آيه اکمال دین را نازل کرد.


و بسیاری آیات دیگر نظیر آیه مباهله آیه مودت آیه انذار و ...




سوال هفتم:

چرا در طی 70 روز فاصله غدیر خم تا رحلت پیامبر هیچ سوء قصدی به جان حضرت علی صورت نگرفت ؟


پاسخ:

اولا این اولین باری نبود که پیامبر (ص) قضیه جانشینی امام علی علیه السلام را مطرح کرده بود بلکه بارها پیش از اون حتی در اوایل رسالت و ماجرای یوم الدار مطرح شده بود


ثانیا: تا وقتی که پیامبر زنده بودند و حضور داشتند غاصبان خلافت جرات این کار و نشان دادن مخالفت عملی خود را نداشتند بنابراین باید اول پیامبر از دنیا میرفت و سپس خلافت را (به قول دکتر احمد محمود کریمه هستاد الازهر مصر) با توطئه ای شبانه غصب میکردند و لذا سپس ماجرای غدیر که پیامبر قضیه جانشینیش را کاملا علنی کردند اینها قصد کشتن پیامبر را کردند و شتر او را رم دادند تا در دره سقوط کند.

اما خداوند قبلا در آیه ابلاغ فرموده بود که ما تو را از شر امت حفظ خواهیم کرد.

چنانچه در قراون كريم آمده هست:


يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَليماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصيرٍ.

التوبه / 74.



منافقان به نام خدا سوگند ياد مي‌كنند كه چيز بدى نفرمودند (چنان نيست) اونان سخنان كفرآميز بر زبان آوردند و سپس اسلام آوردن، كافر شدند و تصميماتى اتخاذ كردند كه موفق به انجام اونها نشدند (سوء قصد بجان رسول خدا) اون ها به جاى اون كه در برابر نعمت و ثروتى كه به فضل و بخشش خدا و پيامبرش نصيب اونها شده، سپاسگزار باشند، در مقام كينه و دشمنى بر آمدند، با اينحال اگر توبه كنند براى اونها بسيار بهتر هست و اگر نافرمانى كنند، خدا اونها را در دنيا و آخرت به عذابى بس دردناك مجازات خواهند كرد و در روى زمين هيچ دوست و ياورى براى اونان نخواهد بود.
برخي از علماي اهل سنت همانند ابن حزم اندلسي كه از هستوانه‌هاي علمي اهل سنت به شمار مي‌رود نام اين افراد را آوره هست.


ايشان در كتاب المحلي مي‌نايشانسد:
أَنَّ أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ وَطَلْحَةَ وَسَعْدَ بن أبي وَقَّاصٍ رضي الله عنهم أَرَادُوا قَتْلَ النبي صلى الله عليه وسلم وَإِلْقَاءَهُ من الْعَقَبَةِ في تَبُوكَ.


ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، سعد بن أبي وقاص ؛ قصد كشتن پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم ) را داشتند و مي‌خواستند اون حضرت را از گردنه‌اي در تبوك به پايين پرتاب كنند.
إبن حزم الأندلسي الظاهري، ابومحمد علي بن أحمد بن سعيد (متوفاي456هـ)، المحلي، ج 11، ص 224، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي، ناشر: دار الآفاق الجديدة – بيروت؛
و دار الفكر، توضيحات: طبعة مصححة ومقابلة على عدة مخطوطات ونسخ معتمدة كما قوبلت على النسخة التي حققها الأستاذ الشيخ أحمد محمد شاكر.



در مورد ولید بن عبد الله که در این روایت آمده هست ایشان طبق نظر کثیری از علمای اهل سنت ثقه هست از جمله:
الوليد بن عبد الله بن جميع الزهري المكي نزيل الكوفة صدوق.
تقريب التهذيب، ابن حجر، ج 2، ص 286، وفات: 852، دراسة وتحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، چاپ: الثانية، سال چاپ: 1415 - 1995 م، ناشر: دار الكتب العلمية، بيروت، لبنان، توضيحات: طبعة مقابلة على نسخة بخط المؤلف وعلى تهذيب التهذيب وتهذيب الكمال.

و همينطور ابن سعد در الطبقات الكبري مي‌نايشانسد:
الوليد بن عبد الله بن جميع الخزاعي من أنفسهم وكان ثقة وله أحاديث.
الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 6 - ص 354، وفات: 230، چاپخانه: دار صادر‌، بيروت، ناشر: دار صادر، بيروت.


سوال هشتم:

چرا در خصوص این موضوع مهم پیامبر اسلام از کلمه مولی هستفاده می کند که حدود 27 معنی مختلف می دهد و جالب اینجاست که حتی یکی از این 27 مورد معنای خلیفه و جانشین و اولی الامر نمی دهد ! در حالیکه در لسان عرب برای این موضوع مهم کلمات فراوانی مانند : مالک ، اولی الامر ، سلطان ، والی ، حاکم ، امام و .

.

.

وجود داشته هست .



پاسخ:

به همان دلیل که عمر و ابابکر از این کلمه برای خلافت هستفاده کرده اند اون هم در صحیح ترین کتاب اهل سنت:


قال ابوبکر: انا ولی رسول الله

صحیح مسلم ج5 ص152


سوال نهم:

چرا حتی یک نفر از این 120 هزار نفری که به قول شما در غدیر خم با حضرت علی بیعت کردند پس از شنیدن به قول شما کودتا در سقیفه به جانب مدینه نمی آید تا علت امر را جویا شود ؟


پاسخ:


شما را به نامه پدر ابوبکر به پسرش ارجاع میدهیم.




در شرح نهج‌البلاغه ابن ابي الحديد و احتجاج طبرسي آمده هست كه وقتي كه ابوبكر به خلافت رسيد به پدرش ابوقحافه اظهار داشتند كه ابابكر خليفه شده هست.ابوقحافه فرمود: به چه دليلي فرمودند به خاطر اين‌كه سن ابوبكر از ديگر صحابه بيشتر هست.

ابوقحافه فرمود اگر دليل خلافت به سن باشد كه من از ابابكر سزاوارتر هستم.


مرحوم مفيد در امالي در ضمن حديثي اين طور آورده هست كه «سپس اين‌كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از دنيا رفت ابوقحافه پرسيد چه اتفاق افتاده هست، به او فرمودند: كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از دنيا رفته هست.پرسيد: سپس پيامبر چه كسي ولي امت هست.

فرمودند: پسر تو فرمود: آيا به اين امر بني عبد شمس و بنومغيره راضي شدند فرمودند: بله سپس فرمود: اونچه خداوند عطا كند در او مانعي نيست و هم‌چنين هرچه عطا شود از طرف خدا منع نمي‌شود.

من در تعجب هستم از اين امر كه بني عبدشمس و بنومغيره در نبوت منازعه كردند امّا خلافت را پذيرفتند همانا اين چيزي هست كه تا حال اتفاق نيفتاده بود.

امالي، شيخ مفيد، انتشارات دار مفيد، بيروت صص 90 و 91.


ابن ابي الحديد در شرح نهج‌البلاغه اين طور آورده هست
«ابوقحافه در فتح مكه اسلام آورده و چند ماه پس از مرگ پسر خايشانش ابوبكر در سال سيزدهم هجري به سن نود و سه سالگي از دنيا رفت در روزي كه ابوبكر به خلافت نشست چون خبر به ابوقحافه رسيد اين آيه را تلاوت كرد «قل اللهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء و تزع الملك من تشاء» پس فرمود ايشان را با كدام امتياز بدين امر انتخاب كردند فرمودند: بدين جهت كه ايشان از ديگر افراد صحابه بزرگسال‌تر هست ابوقحافه فرمود: اگر ملاك اين امر باشد من از او بزرگسال‌تر هستم
ابن ابي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ج 1، ص 222.
مرحوم طبرسي در احتجاج در روايتي آورده هست كه سپس اين‌كه پيامبر بزرگ اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ از دنيا رفت و امت ابوبكر را به خلافت برگزيدند ابوبكر نامه‌اي به پدرش بدين مضمون نوشت: تمامي قوم به خلافت من راضي شدند و مرا به امارت و خلافت برگزيدند تو نزد من بيا تا به تو نيكوئي بسيار كنم.» چون نامه ابوبكر به پدرش رسيد ابوقحافه از رايشان خشم و ناراحتي به آورنده نامه ابوبكر فرمود چرا علي ـ عليه‌السّلام ـ را از خلافت منع كرديد در حالي كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به امر خداوند حضرت علي ـ عليه‌السّلام ـ را به خلافت برگزيده بود چرا ابوبكر و انصار و مهاجرين خلاف حكم پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ عمل كردند.آورنده نامه ابوبكر فرمود: به خاطر اين‌كه سن علي ـ عليه‌السّلام ـ كم بود و هم‌چنين او عده‌اي از بزرگان قريش را به قتل رسانده بود و ابوبكر از علي بزرگتر بود لذا جميع قوم او را به خلافت برگزيدند.

ابوقحافه فرمود: اگر چنانچه بزرگي سن ملاك امر خلافت هست پس من نسبت به ابوبكر بزرگسال‌ترم.

ابوقحافه در ادامه فرمود:خداي بزرگ شاهد هست كه اين امت بر علي وصي رسول خدا ظلم كردند در حالي كه پيامبر به حكم خداوند براي ولايت علي از امت بيعت گرفته بود.و تمامي ماها را تأكيد كرد كه از علي ـ عليه‌السّلام ـ اطاعت كنيم.

اونگاه ابوقحافه نامه‌اي بدين مضمون به پسرش ابوبكر نوشت: پسرم نامه‌ات بدستم رسيد و چون اون را مطالعه كردم اون را مانند نامه احمقان و نامه ديوانگان ديدم و سراسر نامه تو ضد و نقيض هست زيرا در جايي فرموده بودي كه من خليفه پيامبر هستم و در جايي فرموده بودي كه امت مرا به خلافت برگزيدند.اين را بدان كه در كاري كه براي تو ظاهر و آشكار هست در اون داخل نشو كه راه خروجي براي تو نيست و در دنيا و آخرت دچار ندامت و ضررخواهي گشت و بترس از عواقب اون در قيامت و نفس خود را ملامت كن و از اون بازدار.

از تو مي‌خواهم كه اين كار را به صاحبش واگذار كن و خود را در روز قيامت شرمنده مكن كه سياهروئي تو در نزد خداوند بسيار هست و ترك اين امر در امروز راحت‌تر هست از روز قيامت.»


.

طبرسي، احتجاج، ترجمه نظام‌الدين احمد غفاري مازندراني، چاپخانه مهر هستوار قم، ج 1، صص 367ـ366ـ365.



سوال دهم
و در نهایت آیا می دانید چرا علمای شیعه حاضر نیستند تسلیم این حقیقت شوند ؟ آری زیرا دکان اونها برای همیشه بسته می شود .

دکان خمس ، دکان تقلید ، دکان صیغه و دکان ولایت فقیه و سایر خرافات تاریخی .

پاسخ: الحمد لله الذی جعل اعدائنا من الحمقی
خدایی را شکر میکنیم که دشمنان ما را از احمق ها برنامه داد و این بوده سوالات کمرشکن اینان!!
والسلام.

135:

با سلام.

اگر تونستین یکی از این جواب های آقای حدادی را با دلیل رد کنید حتما به بنده بگویید.

.

البته می دونم الان میگید که این منابع جعلی اند ولی مگه شما نفرمودید که علمای شما دروغ نمیگن؟ بعد هم بهتره که زندگی نامه آقای سلمان حدادی را بخونید.

ایشون با خیلی از منابع اهل تسنن آشنا هستند و شاید خیلی از اهل تسنن هم بیشتر به منایع اونها آگاه هستند.

توصیه میکنم به سایت ایشون یه سری بزنید.

ایشون فرمودند برای مناظره حاضرند.


136:

به شما فرمودم هیچ سوالی نیست که جواب داشته نباشه اما این ها جواب ها قانع نمايند نبود بعضی از جواب ها را که خوندم اینقد خندم گرفت که نگو

137:

سلام دوست عزیز ...



فقط برای این اومدم جواب سوال های شمارو بدم که فرموده بودید سوال های من جواب ندارد ...

این انصافه ؟! شما که هر چی نوشتید ما جواب دادیم ! اینکه شما نمیخواید قانع بشید با اینکه جواب سوال ها قانع نماينده نیست فرق داره دوست عزیز ...



دوست عزیز وقتی متنی از کسی کپی میکنید ببنید اگه توهینی داخلش هست ویرایش کنید ...



الان این چه وضعی هست ؟!

هوطنان عزیز مراقب باشند که این روباهان مکار برای فریب شما از هزار و یک سفسطه و حربه کلامی هستفاده می نمايند .

تلنگری باشد بر مغز یخ زده شرک و مذهب و موجبی برای بیداری و رهایی ملت ایران از چنگال ظلم و هستبداد این اهرمین شوم

شما از یک طرف میگید برای علمای ما احترام قاعل هستید از یک طرف با این صفات از علمای ما و خود ما یاد می کنید ...

.

شما تا بحال جواب یکی از نقل قول های مارو داده اید ؟! جز اینکه بگید سند و مدرک جعلی قابل قبول نیست ...

و بعد هم نتونستید ثابت کنید جعلی هست ...



و بعد چند روز یکی از این متن ها دوباره گیرتون بیاد و اینجا بیانش کنید !! لا اقل اگه جوابی دارید و می تونید دفاع کنید بگید ..

جواب نقل قول ها رو بدید ...

لطفا با دقت بخونید تا جوابت سوال ها رو بگیرید ...

سعی میکنم تمام اسناد از کتب خودتون باشه نه شیعه

فرمودید که : سوال :

چرا حضرت علی (ع) در هیچ کجای تاریخ ( حتی در کتب شیعه ) نفرمودند که : امت در غدیر خم با من بیعت خلافت کردند .

( به خصوص پس از شهادت حضرت عثمان که تمام دعواها بر سر خلافت حضرت علی بود ؟ )


جواب :

1-احمد بن حنبل، با صراحت تمام در كتاب‌هاي متعدد خود مخصوصا در مسند، ج4، ص270، حديث 19823 مي‌گايشاند:
عن أبي الطفيل، قال: جمع على رضى الله تعالى عنه الناس في الرحبة، ثم قال لهم: أنشد الله كل امرئ مسلم سمع رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول يوم غدير خم ما سمع لما قام، فقام ثلاثون من الناس و قال أبو نعيم: فقام ناس كثير فشهدوا حين أخذ بيده، فقال للناس: أتعلمون أنى أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قالوا: نعم، يا رسول الله! قال: من كنت مولاه فهذا مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، قال: فخرجت و كأن في نفسي شيئا، فلقيت زيد بن أرقم، فقلت له: انى سمعت عليا رضى الله تعالى عنه يقول كذا و كذا، قال: فما تنكر قد سمعت رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول ذلك له.
علي در رحبة (حياط مسجد كوفه يا كنار شهر كوفه) امت را جمع كرد و قسم داد! تمام كساني كه در روز غدير خم، حديث غدير را از زبان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) كه دلالت بر ولايت من مي كند را شنيده اند، برخيزند شهادت بدهند.

ابو طفيل مي‌گايشاند: سي نفر از امت ، ولي ابو نعيم مي‌گايشاند: عده زيادي از امت شهادت دادند كه وقتي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در غدير خم دست علي را گرفت و فرمود: ...

.

آقاي ابو طفيل، وقتي اين تعداد جمعيت را ديد كه شهادت دادند بر ولايت و قضيه حديث غدير، جا خورد و مي‌گايشاند: رفتم نزد زيد بن ارقم و فرمودم: شنيده ام كه علي بر حديث غدير هستدلال مي كند، نظر تو چيست؟ فرمود: نظر من اين هست كه درست هست و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اون را در مورد علي در روز غدير فرمود.

مسند احمد، ج4، ص370 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص104
2- در اواخر حكومت اميرالمؤمنين (عليه السلام) برخي تشكيك مي كردند در خلافت و ولايت ایشان، مخصوصا سپس قضيه جنگ جمل و صفين كه مي فرمودند: واقعا اگر حضرت علي (عليه السلام) خليفه بود، چرا امثال طلحه و زبير در برابر او قيام كردند و معاايشانه يك جنگ 18 ماهه را با كشتار 110 هزار نفر به راه انداخت؟كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) به اين حديث غدير هستناد و هستدلال كرده هست.
3- جالب اينكه خود حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) با اينكه حدود 75 يا 95 روز بيشتر در دنيا نبود، به دنبال قضيه غصب خلافت، به مسجد مي آيد و بر سر مهاجرين و انصار فرياد مي زند و مي فرمايد:
أنسيتم قول رسول الله يوم غدير خم قال من كنت مولاه فعلي مولاه؟
نزهة الحفاظ، ج1، ص102 - أسني المطالب، ص23 - بدر الطالع للشوكاني، ج2، ص297
يا اينكه حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) فرمود:
هل ترك أبي يوم غدير خم لأحد عذرا؟
آيا پدرم در روز غدير خم، براي كسي راه فرار و عذري باقي گذاشت؟
4- امام حسن (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام) و سلمان فارسي و ابوذر غفاري و مقداد و ...

هستدلال كرده اند.

تك تك صحابه اي كه هواي حضرت علي (عليه السلام) در دل اونها بود و عاشق او بودند و شجاعت داشتند، آمدند از حضرت علي (عليه السلام) دفاع و مسئله غدير را مطرح كردند.





----------------------------------------------------------------------------------




اميرالمؤمنين (عليه السلام) بر حقانيت خودش و بطلان ديگران و غصب خلافت، با حديث غدير، بارها هستدلال کرده هست( بيش از 30 مورد روايت غالبا صحيح در کتاب‌هاي معتبر اهل سنت يافت شده هست).
بلکه در دوران خلافت و امامت خود اميرالمؤمنين (عليه السلام)، برخي اختلاف ايجاد کردند و آتش فتنه جنگ جمل را روشن کردند و بعد هم جنگ صفين و نهروان را و هزاران انسان‌هاي بي‌گناه را در اين ميان به خاک و خون کشاندند، براي برخي از امت، شبهه ايجاد شد که آيا واقعا حضرت علي (عليه السلام)، خليفه منصوب پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هست يا خير؟ اميرالمؤمنين (عليه السلام) در رَحبه - بخش بيروني مسجد کوفه - امت را سوگند داد که آيا شما از نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در روز غدير خم شنيديد که فرمود: «من کنت مولاه فعلي مولاه» يا خير؟
احمد بن حنبل - متوفاي 241 هجري، رهبر حنابله و امام وهابيين در ادعا، نه در عمل - از ابو طفيل صحابه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل مي‌کند:
جمع على رضى الله تعالى عنه الناس في الرحبة، ثم قال لهم: أنشد الله كل امرئ مسلم سمع رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول يوم غدير خم ما سمع لما قام، فقام ثلاثون من الناس و قال أبو نعيم: فقام ناس كثير، فشهدوا حين أخذ بيده، فقال للناس: أتعلمون انى أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قالوا: نعم يا رسول الله، قال: من كنت مولاه فهذا مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، قال: فخرجت و كأن في نفسي شيئا، فلقيت زيد بن أرقم، فقلت له: انى سمعت عليا رضى الله تعالى عنه يقول كذا و كذا؟ قال: فما تنكر قد سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول ذلك له.
علي امت را در رحبه جمع کرد و فرمود: شما را سوگند مي‌دهم هر کس در غدير خم بوده و از زبان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در حق من، سخني شنيده، برخيزد و شهادت بدهد.

ابو طفيل مي‌گايشاند: 30 نفر از امت برخاستند.

ابو نعيم مي‌گايشاند: عده‌اي زيادي از امت برخاستند.

شهادت دادند که در روز غدير، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دست علي را گرفت و به امت فرمود: آيا مي‌دانيد که من بر مومنين از خودشان سزاوارتر هستم؟ فرمودند: بله، يا رسول الله.

سپس حضرت فرمود: من بر هر کس ولايت دارم، علي هم بر او ولايت دارد ...

.

مسند احمد، ج4، ص370 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص104
همزه احمد زين، محقق بنام اهل سنت که کتاب مسند احمد را تحقيق کرده و جديدا چاپ شده، در ج14، ص436 مي‌گايشاند:
اسناده صحيح.
شعيب ارنوط - که از محقيقن پرآوازه معاصر اهل سنت هست، در ذيل همين روايت که از مسند احمد نقل مي‌کند، مي‌گايشاند:
اسناده صحيح، رجاله ثقات، رجال الشيخين.
سند اين روايت صحيح هست و راايشانانش، راايشانان صحيح بخاري و صحيح مسلم هست.
جالب اين‌که ناصر الدين الباني - که از او به بخاري دوران تعبير مي‌نمايند وبن باز از او به امام الحديث تعبير مي‌کند - در کتاب سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج4، ص331 مي‌گايشاند:
اسناده صحيح علي شرط البخاري
اين روايتي که احمد بن حنبل نقل کرده، سندش صحيح هست و تمام شرائط صحيح بخاري را دارد.
احمد بن حنبل در مسندش، تقريبا 12 روايت را نقل مي‌کند و در يکي از اين سندها آمده هست که:
فقام اثنا عشر بدريا، فقالوا نشهد إنا سمعنا رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول يوم غدير خم: ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم و أزواجي أمهاتهم؟ فقلنا: بلى يا رسول الله، قال: فمن كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.
12 نفر از صحابه که در جنگ بدر شرکت کرده بودند، در ميان امت در رحبه بودند برخاستند و شهادت دادند که نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در غدير خم، علي را براي خلافت نصب فرمودند.
مسند احمد، ج1، ص119
الباني هم سپس نقل اين روايت، مي‌گايشاند:
و هو صحيح بمجموع الطريقين.
اين روايت صحيح با هر دو طريق و سندش.
سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج4، ص249
ابوبکر بزّار - متوفاي 292 هجري که آقايان اهل سنت به او ارادت ايشانژه‌اي دارند - همين قضيه را نقل مي‌کند که اميرالمؤمنين (عليه السلام) امت را سوگند داد، هر کس که در غدير خم، مطلبي درباره من از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده، برخيزد و شهادت بدهد.

جالب اين هست که آقاي بزار مي‌گايشاند:

پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) سپس اينکه فرمود:
من كنت مولاه فعلى مولاه.
دعا کرد و فرمود:
اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و ابغض من أبغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله.
خدايا! دوست بدار هر کس که علي را دوست مي‌دارد، و دشمن بدار هر کس را که او را دشمن مي‌دارد، و بغض و کينه داشته باش به هر کس که بغض و کينه او را در دل دارد، و ياري کن کسي را که او را ياري مي‌کند، و خوار گردان کسي را که او را خوار کند.
البحر الذخار، ج3، ص35 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص105
ابن حجر هيثمي يا مکي - متوفاي 974 هجري - همين قضيه را نقل مي‌کند و مي‌گايشاند:
تعدادي از صحابه اين قضيه را نقل کرده‌اند و وقتي اميرالمؤمنين (عليه السلام) صحابه را سوگند داد، همه بلند شدند و شهادت دادند.
الصوائق المحرقة، ص64، چاپ دار الکتب العلمية بيروت
ملا علي قاري در کتاب مرقاة المفاتيح، ج9، ص37 تا 39، همين قضيه را نقل مي‌کند و مي‌گايشاند:
شبهه‌اي نيست که اين روايت، از احاديث متواتر هست.
و في رواية لأحمد أنه سمعه من النبي ثلاثون صحابيا و شهدوا به لعلي لما نوزع ايام خلافته.
وقتي عده‌اي با علي منازعه کردند و ايستادند در برابر او، 30 تن از صحابه که در غدير خم بودند، بلند شدند و شهادت دادند بر اينکه ما در غدير خم بوديم و علي به دست نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) براي ولايت نصب شد.
فقيه نامدار اهل سنت، مهندس کتاني در کتاب نظم المتناثر - که در احاديث متواتر هست - ص194 همين قضيه را دارد.
نکته جالب و ظريف اين‌که در جنگ جمل - که در يک طرف آقا اميرالمؤمنين (عليه السلام) و امام حسن (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام) و عمار و عبد الله عباس و ديگر شخصيت‌هاي برجسته و در طرف ديگر هم آقاي طلحه و زبير و عايشه هستند - اميرالمؤمنين (عليه السلام) کسي را فرستاد به سراغ طلحه و آمد خدمت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود:
نشدتک الله هل سمعت رسول الله يقول من کنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاده؟ قال: نعم، قال: فلم تقاتلني؟ قال: لم اذكر.

قال فانصرف طلحة.

تو را به خدا سوگند مي‌دهم! آيا شنيدي که پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در حق من فرمود: من کنت مولاه فعلي مولاه ...

؟ فرمود: بله، شنيده‌ام.

حضرت فرمود: اگر شنيده‌اي، پس چرا با من مي‌جنگي؟ فرمود: يادم نبود.

طلحه از پيش اميرالمؤمنين (عليه السلام) برگشت و رفت.

مستدرک الصحيحين للحاکم النيشابوري، ج3، ص371 - کنز العمال للمتقي الهندي، ج11، ص332 - تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج25، ص108
البته اميرالمؤمنين (عليه السلام) با زبير هم محاجّه کرد و فرمود:
آيا من خليفه منصوب نبودم و آيا پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به تو نفرمود که تو، روزي با علي مي‌جنگي و علي بر حق هست و تو بر باطل؟ فرمود: فراموش کرده بودم.

او هم برگشت.

ولي پسرش عبد الله آمد و تحريک کرد زبير و طلحه را براي معرکه جنگ جمل.

و ده‌ها از اين قضايا در کتب اهل سنت داريم که اگر حديث غدير دليل بر حقانيت و امامت و خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام) نيست، اميرالمؤمنين (عليه السلام) رايشان چه اصلي مي‌آيد در رحبه، صحابه را سوگند مي‌دهد؟ چرا در وسط معرکۀ جمل، طلحه را سوگند مي‌دهد؟ اين نيست مگر اين‌که اميرالمؤمنين (عليه السلام) بخواهد ثابت کند که حديث غدير، نص صريح هست بر خلافت و حقانيت او و بطلان کساني که در برابر اميرالمؤمنين (عليه السلام) قيام کردند.


---------------------------------------------------------------------------------------------------

فرموده اید که : سوال :

چرا هیچ یک ( حتی یک نفر ) از فرمانروایان و حاکمان عرب زبان ( نه قبل از پیامبر اسلام و نه سپس پیامبر اسلام ) برای تعیین و معرفی جانشین خودش از کلمه مولی هستفاده نکرده هست ؟ ( اگر این واژه معنای خلیفه و اولی الامر و جانشین می دهد ! )

جواب :

مسلم بن حجاج نيشابوري در صحيحش به نقل از خليفه دوم مي‌نايشانسد :
فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- قَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِيرَاثَكَ مِنَ ابْنِ أَخِيكَ وَيَطْلُبُ هَذَا مِيرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- « مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ ».

فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَ
أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍفَرَأَيْتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا .
پس از وفات رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) ابوبكر فرمود : من جانشين رسول خدا هستم ،‌ شما دو نفر (عباس و علي ) آمديد و تو اي عباس ميراث برادر زاده‌ات را درخواست كردي و تو اي علي ميراث فاطمه دختر پيامبر را .
ابوبكر فرمود : رسول خدا فرموده هست : ما چيزي به ارث نمي‌گذاريم ، اون‌چه مي‌ماند صدقه هست و شما او را دروغگو ، گناه‌كار ، حيله‌گر و خيانت‌كار معرفي كرديد و حال اون كه خدا مي داند كه ابوبكر راستگو ،‌ دين دار و پيرو حق بود .
پس از مرگ ابوبكر ،‌ من جانشين پيامبر و ابوبكر شدم و باز شما دو نفر مرا خائن ، دروغگو حيله گر و گناهكار خوانديد .
النيسابوري ، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ) ، صحيح مسلم ، ج 3 ، ص 1378 ، ح 1757 ،كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَيْءِ ، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي ، ناشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت .
در اين روايت خليفه دوم تصريح مي‌كند كه ابوبكر خود را ولي=خليفه رسول خدا مي‌دانست ؛ ولي شما دو نفر او را تكذيب كرده و ايشان را خيانت كار و ...

مي‌دانستيد ، من نيز خودم را ولي = خليفه رسول خدا مي‌دانم و شما دو نفر مرا دروغگو خيانت كار و ...

مي‌دانيد.

عبد الرزاق عن معمر عن الزهري عن مالك بن أوس بن الحدثان النصري ...

فلما قبض رسول الله (ص) قال أبو بكر
أنا ولي رسول الله (ص) بعده أعمل فيه بما كان يعمل رسول الله (ص) فيها ثم أقبل على علي والعباس فقال وأنتما تزعمان أنه فيها ظالم فاجر والله يعلم أنه فيها صادق بار تابع للحق ثم وليتها بعد أبي بكر سنتين من إمارتي فعملت فيها بما عمل رسول الله (ص) وأبو بكر وأنتما تزعمان أني فيها ظالم فاجر ...

.

عمر فرمود : و چون رسول خدا از دنيا رفت ابوبكر فرمود : من ولي و جانشين پياميرم ، و همانگونه كه او رفتار كرد من نيز چنان خواهم رفت ؛ سپس عمر به علي و عباس فرمود : شما خيال مي‌كرديد كه أبو بكر ظالم و فاجر هست ...

سپس من بعد از ابوبكر دو سال حكومت كردم و روش رسول و ابوبكر را ادامه دادم ...

إبن أبي شيبة الكوفي ، أبو بكر عبد الله بن محمد (متوفاي235 هـ) ، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار ، ج 5 ، ص 469 ، ح9772 ، تحقيق : كمال يوسف الحوت ، ناشر : مكتبة الرشد - الرياض ، الطبعة : الأولى ، 1409هـ .


نكته مهم در اين روايت اين هست كه ابوبكر مي‌گايشاند : «أنا ولي رسول الله (ص) بعده» كلمه «بعده» مطلب را روشن تر و ما را بهتر به مقصود مي‌رساند .


حال سؤال اين جا هست كه چرا بايد كلمه (ولي) و (مولي) كه در سخن رسول بايد با هزاران تأايشانل حمل بر غير مراد متكلم شود ولي در سخن ديگران نيازي نباشد ؟
بررسي سند روايت :
مالك بن أوس بن الحدثان النصري :
ايشان از روات صحيح بخاري ، مسلم و بقيه صحاح سته اهل سنت هست و حتي بعضي‌ها اعتقاد داشته‌اند كه او رسول خدا صلي الله عليه وآله را نيز ديده هست.
مزي در تهذيب الكمال در باره او مي‌نايشانسد :
ذكره محمد بن سعد في "الصغير "في الطبقة الثامنة من الصحابة ممن ادرك النبي صلى الله عليه وسلم ورآه ولم يحفط عنه شيئا .
محمد بن سعد ايشان را در كتابش (الصغير) در طبقه هشتم از صحابه ذكر مي‌كند و مي‌گايشاند: او از كساني هست كه رسول خدا را درك كرد اما سخني از حضرت نقل نكرده هست.
المزي ، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفاي742هـ) ، تهذيب الكمال ، ج 27 ، ص 122 ، تحقيق د .

بشار عواد معروف ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : الأولى ، 1400هـ – 1980م .

محمد بن مسلم معروف به ابن شهاب زهري :
از روات بخاري ، مسلم و بقيه صحاح سته اهل سنت هست .
ابن حجر در باره او مي‌نايشانسد :
الفقيه الحافظ متفق على جلالته وإتقانه وهو من رؤوس الطبقة الرابعة
فقيه و حافظ بود، بر بزرگي جايگاه او اتفاق نظر هست و از سران طبقه چهارم هست.
العسقلاني الشافعي ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ) تقريب التهذيب ، ج 1 ، ص 506 ، تحقيق : محمد عوامة ، ناشر : دار الرشيد - سوريا ، الطبعة : الأولى ، 1406 - 1986 .
معمر بن راشد :
از روات بخاري ، مسلم و بقيه صحاح سته اهل سنت.
ذهبي در باره او مي‌نايشانسد :
معمر بن راشد أبو عروة الأزدي ...

وقال أحمد لا تضم معمرا إلى أحد إلا وجدته يتقدمه كان من أطلب أهل وقته للعلم وقال عبد الرزاق سمعت منه عشرة آلاف .

احمد فرموده هست: هيچ كس را نمي توان در رديف معمر برنامه داد بلكه او تقدم و برتري دارد، در وقت خودش بر همگان بر كسب دانش تقدم داشت، عبد الرزاق مي‌گايشاند: ده هزار حديث از ايشان شنيدم.
الذهبي ، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان ، (متوفاي748هـ) ، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة ، ج 2 ، ص 282 ، تحقيق محمد عوامة ، ناشر : دار القبلة للثقافة الإسلامية ، مؤسسة علو - جدة ، الطبعة : الأولى ، 1413هـ - 1992م .
بنابراين ، سند روايت نيز قطعي هست و هيچ مشكلي ندارد .


------------------------------------------------------------------------------------




فرموده اید که: سوال :

چرا جوانان طرفدار حضرت علی در سقیفه بنی ساعده به واقعه بیعت با حضرت علی در غدیر خم هیچ اشاره ای نکرده و به جای اون می گویند : لا نبایع الا علیا ( ما بیعت نمی کنیم مگر با علی ) در حالیکه اگر در غدیر خم بیعت کرده بودند باید می فرمودند : ما بیعت خود با علی را نمی شکنیم !

جواب :

فلسفه تشکيل سقيفه براي اين بود که غدير را از نظرها محو نمايند.

اگر اين‌ها معتقد به غدير بودند، نيازي نبود که اينها بيايند در سقيفه، اون بساط را پهن نمايند.

در سقيفه، مجموعا شايد 20 نفر بيشتر نبودند.

چون از اين طرف، جز آقاي عمر و ابوبکر و ابو عبيده جراح، کسي از مهاجرين نبود و از طرف انصار هم سعد بن عباده و سعد بن معاذ و حباب بن منذر و شخصيت‌هاي برجسته انصار بودند.


انصار، با اون‌همه خدمات ارزنده‌اي که در ياري کردن نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و اسلام انجام داده بودند و مبدأ هجرت از مکه به مدينه، فراخوان ياري انصار بود.

نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم در اون 11 سال، ارتباط خيلي گرمي با اون انصار داشتند و مي‌فرمود:

ديگران هرچه دارند، دارند، ولي آيا شما راضي نيستيد که منِ پيامبر، از شما انصار هستم.
ولي ما مي‌بينيم که انصار در اين مسئله فراموش کردند حديث غدير، از قريش و مهاجرين، جلو زدند.
چون انصار، بارها از نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده بودند که فرموده بود:
قريش، نخواهند گذاشت که خلافت به اميرالمؤمنين (عليه السلام) برسد.
اين مسئله براي اونها قطعي بود.

با اون همه تأکيدي که نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در 23 سال دوران نبوتش داشتند، از حديث الدار و حديث منزلت و حديث رايت گرفته تا حديث غدير و ولايت و حديث قلم وکاغذ.


به ايشانژه وقتي نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌خواست نامه بنايشانسد و خود خليفه دوم هم مي‌فرمود:
و لقد أراد في مرضه ان يصرح باسمه فمنعت من ذلك.
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌خواست در اون وصيت نامه، نام علي را بنايشانسد و من جلوگيري کردم.
شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد، ج12، ص21
خوب، انصار اين را به خوبي مي‌دانستند و بارها هم از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده بودند که فرموده بود:
و ان تؤمروا عليا رضي الله عنه و لا أراكم فاعلين تجدوه هاديا مهديا يأخذ بكم الطريق المستقيم.
اگر علي را امير خودتان کنيد، گرچه مي‌دانم نمي‌کنيد، شما را به راه مستقيم هدايت مي‌کند.
مسند احمد، ج1، ص109 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج5، ص176 - البداية و النهاية لإبن كثير، ج7، ص397
در بعضي از موارد هم آمده که:
و إن تستخلفوا عليا و ما أراكم فاعلين تجدوه هاديا مهديا.
اگر علي را خليفۀ خودتان کنيد، گرچه مي‌دانم نمي‌کنيد، هم هدايت‌گر هست و هم هدايت‌شده و شما را بر راه مستقيم هدايت مي‌کند.
حلية الاولياء، ص64 - کنز العمال للمتقي الهندي، ج11، ص630
حتي حاکم نيشابوري مي‌گايشاند:
و إن وليتموها عليا فهاد مهتد يقيمكم على صراط مستقيم.
اگر ولايت أمرتان را به علي بدهيد ...

، همه شما را به راه راست، هدايت مي‌کند.

حاکم نيشابوري مي‌گايشاند:
اين روايت صحيح هست به شرط شيخين.
مستدرک الصحيحين للحاکم النيشابوري، ج3، ص142
انصار اين را از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده بودند و از اون طرف هم بارها شنيده بودند که چگونه فرموده بود:
ضغائن في صدور أقوام لا يبدونها لك إلا من بعدي
کينه‌هايي در دل امت نسبت به تو مي‌بينم که سپس من، ظهور خواهد کرد.
مسند أبي يعلى، ج1، ص427
حاکم نيشابوري تعبيري را در مستدرک الصحيحين، ج3، ص150 دارد:
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به حضرت علي (عليه السلام) فرمود:
امت، در حق تو، سپس من خيانت مي‌نمايند.
اين‌ها را بارها از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده بودند.

از اون طرف هم، انصار از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده بودند که به انصار فرموده بود:

ستلقون بعدي اثرة، فاصبروا، حتى تلقوني على الحوض.
آقايان انصار! سپس من، شما مصيبت‌ها و گرفتاري‌ها مي‌بينيد و استقامت کنيد بر اون مصيبت‌ها و ديدار من و شما در کنار حوض کوثر.
صحيح بخاري، ج4، ص225 - صحيح مسلم، ج3، ص109
با توجه به اين دو نکته، انصار مي‌‌‌دانستند که حضرت علي (عليه السلام) به خلافت نمي‌رسد و اگر قريش هم به خلافت برسد قطعا نسبت به انصار، کم‌لطفي خواهند کرد و حق انصار ضايع خواهد شد، لذا آمدند در سقيفه و خلافت را قبل از اون‌که قريش تصاحب کند، اينها تصاحب نمايند.

جالب اين‌که حباب بن منذر از شخصيت‌هاي برجسته انصار در همان سقيفه فرمود:

نخاف أن يليها أقوام قتلنا آبائهم و إخوتهم.
مي‌ترسيم خلافت به دست کساني بيفتد که ما در جنگ بدر و احد و حنين و ...، پدران و برادران اونها را به قتل رسانديم.
فتح الباري لإبن حجر عسقلاني، ج7، ص24 - کنز العمال للمتقي الهندي، ج5، ص606 - الطبقات الكبرى لإبن سعد، ج3، ص182 - تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج30، ص275
انصار هم از اين مسئله، وحشت داشتند.

البته در برخي از منابع آمده که پسر سعد بن عباده به پدرش فرمود:

پدر! با اينکه اين همه از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مطلب در حق علي شنيده‌ايد، باز هم خود را کانديداي خلافت کردي؟ فرمود: پسرم! من مي‌دانستم که قريش نمي‌گذارد علي خليفه شود، من تصميم داشتم که خلافت را بگيرم و به صاحب حق برگردانم.
اين يک قضيه بود که عزيزان بايد به اين مسئله توجه نمايند.
مسئله ديگر اينکه در خود سقيفه مي‌بينيم که خيلي از افراد، حتي انصار، صراحتا فرمودند:
فقالت الانصار او بعض الانصار لا نبايع الا عليا.
همه انصار يا بعضي از انصار وقتي ديدند که قريش، خلافت را تصاحب مي‌کند، فرمودند: ما، جز با علي، با کسي بيعت نمي‌کنيم.
تاريخ الطبري، ج2، ص443 - الكامل في التاريخ لإبن الأثير الجزري، ج2، ص325
جالب اين‌که در واپسين ساعات سقيفه، اول کسي که در جلسه عمومي، مسئله حديث غدير را مطرح مي‌کند، محبوب‌ترين و عزيزترين صحابه و گرامي‌ترين انسان‌ها در نزد خدا و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) هست که مي‌آيد در مسجد و بر سر مهاجرين و انصار فرياد مي‌کند و مي‌فرمايد:
أنسيتم قول رسول الله صلى الله عليه و سلم يوم غدير خم: من كنت مولاه فعلي مولاه؟
آيا فراموش کرديد سخن پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را که در غدير خم فرمود: من كنت مولاه فعلي مولاه.
نزهة الحفاظ، ج1، ص102 - أسنى المطالب في مناقب آل أبي طالب، ص66 - ضوء اللامع للسخاايشان، ج9، ص256 - بدر الطالع للشوکاني، ج2، ص297
همينطور منابع شيعه آمده هست که حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) فرمود:
هل ترک أبي يوم غدير خم لأحد عذرا؟
آيا در غدير خم، پدرم براي کسي عذري باقي گذاشت؟
الخصال للشيخ الصدوق، ص173 - بحار الأنوار للعلامة المجلسي، ج30، ص124
در بعضي از مصادر ديگر آمده هست که:
فما جعله الله لأحد بعد غدير خم من حجة و لا عذر
خداوند سپس غدير خم، براي کسي، هيچ دليل و عذري باقي نگذاشت.
دلائل الامامة لإبن جرير الطبري، ص122

اين مسئله، جزء سؤالاتي هست كه زياد مطرح مي شود.

در كتابي كه جديداً نوشته‌اند به نام خلافت و انتخاب از ديدگاه اهل سنت، - توسط يكي از اساتيد حوزه‌هاي علميه اهل سنت و هستاد دانشگاه فردوسي مشهد مقدس، عبد الرحمان سليمي، - به قول خودشان، پايه ي‌ترين سؤالي كه مطرح مي‌كند همين قضيه هست و مي گايشاند:

اگر حضرت علي (عليه السلام) منصوب پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بود و اگر واقعا در حديث غدير، ولايت حضرت علي (عليه السلام) مطرح شد، چرا در سقيفه، حرفي از اون مطرح نشد؟
مگر فاصله ميان غدير تا سقيفه چقدر بوده هست؟ روز غدير، 18 ذي الحجه و وفات پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و ماجراي سقيفه، 28 صفر بود که حدود 70 روز مي شود.
اگر بر مبناي آقايان اهل سنت، نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) روز 12 ربيع الاول از دنيا رفته باشد، فاصله روز 18 ذي الحجه تا دوازدهم ربيع الاول، 84 روز مي‌شود.

چطور شد که در سقيفه اسمي از حضرت علي (عليه السلام) به ميان نيامد؟





جواب اول:
بايد ببينيم که فلسفه تشكيل سقيفه براي چه بود؟ اگر بنا بود آقايان سراغ حضرت علي (عليه السلام) بروند، نيازي به رفتن به سقيفه نبود.

سقيفه براي اين بود كه حضرت علي (عليه السلام) را دور بزنند.

هدف و فلسفه سقيفه و صحبت‌هايي كه در سقيفه شد، ابتدا توسط انصار بود و سپس مهاجرين به اونها پيوستند.

پس فلسفه سقيفه، با غدير منافات دارد.

نمي شود كه انسان يك جلسه‌اي بگيرد براي يك موضوعي و مطالبي را كه منافات و تضاد با اون موضوع دارد، در اونجا مطرح كند.

حال این سئوال پیش می آید مؤسسين سقيفه، عمدتاً از انصار بودند و کسي از مهاجرين در سقيفه نبود.

سعد بن عباده و حباب بن منذر و ديگران، همه رفتند در سقيفه، دنبال تعيين خليفه، انصار، يك پرونده سبز و درخشاني در تاريخ اسلام دارند و اگر حمايت انصار نبود، معلوم نبود که سرنوشت اسلام چه مي شد؟ موفقيت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و گسترش اسلام، مرهون حمايت انصارِ هست.

وفاداري انصار به نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، در طول تاريخ اسلام و در تمام قضايا، كاملا محرز هست.

محبت و عشق و علاقه نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم براي انصار، کاملا محرزِ هست.

ولي انصاري كه اين همه فداكاري كردند و مدافع حق بودند و مدافع خود اميرالمؤمنين (عليه السلام) بودند و حتي يك برخورد تند ميان انصار و حضرت علي (عليه السلام) نداريم؛ ولي صدها برخورد خشن ميان مهاجرين با اميرالمؤمنين (عليه السلام) داریم.
مهاجرين، اون دسته از مسلمان‌هايي بودند كه از مكه به مدينه هجرت كردند و انصار، اون دسته از افرادي بودند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را از مكه به مدينه دعوت كردند و به او خانه و امكانات دادند و از او حمايت كردند و عامل هجرت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از مكه به مدينه، انصار بودند.

انصار، يعني صحابه‌اي كه اهل مدينه هستند و مهاجرين، يعني صحابه‌اي كه از مكه به مدينه آمدند.

انصار آمدند در سقيفه و شروع كردند به مطرح كردن بحث خلافت.

اين، با جايگاه انصار، هيچ همخواني ندارد.
چرا انصار بحث خلافت را پیش کشیدند؟!!




انصار، به خوبي مي‌دانستند که قريش و بخشي از مهاجرين، نمي‌گذارند که خلافت به حضرت علي (عليه السلام) برسد.
اين را از زبان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، بارها شنيده بودند كه فرمود:
و إن تؤمروا عليا رضي الله عنه و لا أراكم فاعلين، تجدوه هاديا مهديا يأخذ بكم الطريق المستقيم.
اي امت! اگر علي را امير خودتان برنامه بديد، گرچه مي‌دانم برنامه نمي‌دهيد، هم هدايت گر هست و هم هدايت شده و شما را به راه راست هدايت مي‌كند.
مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 109 - تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج42، ص421 - الإصابة لإبن حجر، ج4، ص468 - تفسير الآلوسي، ج6، ص170
يا اينکه:
إن تستخلفوا علياً و ما أراكم فاعلين تجدوه هاديا مهديا يحملكم علي المحجة البيضاء.
اگر علي را خليفه برنامه دهيد، گرچه مي‌دانم نمي‌كنيد ...

.

يعني پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آينده را مي‌بيند و مي گايشاند مي‌دانم که نمي‌كنيد، ولي اگر علي را خليفه کنيد ...

.

کنز العمال للمتقي الهندي، ج11، ص630 - تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج44، ص235 - حلية الاولياء لأبو نعيم - فرائد السمطين للجايشانني - الكفاية للخطيب بغدادي
یا پیامبر(ص) فرمودند:
يا علي! ضغائن في صدور اقوام لا يبدونها لك الا من بعدي.
یا علي! كينه‌هايي در سينه‌ها مي‌بينم كه سپس من به ظهور خواهد رسيد.
مسند ابو يعلي، ج1، ص427 - المعجم الكبير للطبراني - ج11، ص61 - شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد، ج4، ص107 - کنز العمال للمتقي الهندي، ج13، ص176
حاكم نيشابوري با سند صحيح از امير المؤمنين (عليه السلام) نقل مي‌كند كه فرمود:
يكي از وصيت‌هاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به من اين بود که:
مما عهد الي النبي أن الأمة ستغدر بي بعده.
امت، سپس من، در حق تو حيله و خيانت مي‌كنند.
حاكم نيشابوري هم مي گايشاند:
هذا حديث صحيح الاسناد.
اين حديثي هست كه از نظر سند، صحيح هست.
مستدرک الصحيحين للحاکم النيشابوري، ج3، ص140
امثال اين عبارت‌ها زياد هست كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) پيشگايشاني كرده بود بر اينكه، امت نمي‌گذارند خلافت به حضرت علي (عليه السلام) برسد.


با توجه به اين قضيه، انصار، اين را قطعي مي‌دانستند كه پيشگايشاني‌هاي نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) پيشگايشاني عادي نيست و خلافت به حضرت علي (عليه السلام) نمي‌رسد و ديگران مي‌خواهند خلافت را تصاحب كنند.
از اون طرف هم نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) پيشگايشاني كرده بود:
قال النبي صلى الله عليه و سلم للأنصار: إنكم ستلقون بعدي أثرة، فاصبروا، حتى تلقوني و موعدكم الحوض.
سپس من شما گرفتار ظلم خواهيد شد و استقامت پيشه كنيد تا اينكه نزد من بيائيد.

ديدار من با شما، كنار حوض كوثر هست.

صحيح بخاري، ج4، ص225 – صحيح مسلم، ج3، ص109
اين دو قضيه، براي انصار محرز بود که خلافت به علي نمي‌رسد و هر كس در رأس حكومت برنامه بگيرد، در حق انصار هم ظلم خواهد كرد.

اينها فرمودند که پيش دستي كنيم و قبل از اونكه مهاجرين، خلافت را تصاحب كنند، ما تصاحب كنيم.


حباب بن منذر - از شخصيت‌هاي برجسته انصار - در سقيفه همين را فرمود:
و لكنا نخاف أن يليها أقوام قتلنا آباءهم و إخوتهم
ما مي‌ترسيم که اگر اين خلافت به دست قريش برسد - قريشي كه ما پدران و برادرانشان را در جنگ بدر و أحد و حنين و ديگر غزوات به قتل رسانديم و اونها كينه از ما دارند - و اگر اونها به حكومت برسند، از ما انتقام خواهند گرفت. فتح الباري لإبن حجر عسقلاني، ج12، ص135
اين را درست مي‌فرمودند، وقتي كه اينها به حكومت رسيدند - فقط به عنوان نمونه - در قضية جنگ حرّه، اينها با انصار چه كردند؟ بطوري كه بزرگان اهل سنت - مانند آقاي ابن كثير دمشقي - صراحت دارند:
درمدینه، قضيه جنگ حرّه (یک سال پس از عاشورا توسط یزید) ، نزديك 700 نفر از انصار را به قتل رساندند و هزار تن از زنان انصار از طريق نامشروع حامله شدند و فرزندان نامشروع به دنيا آوردند.
اين يكي از نتايج خلافت بني‌اميه بوده هست.

لذا، از سعد بن عباده - که كانديداتور انصار براي خلافت بوده -، پسرش سؤال كرد:

پدر! آيا پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، علي را خليفه برنامه داد؟ فرمود: بله.

فرمود: در غدير به خلافت علي صراحت داشت؟ فرمود: بله.

فرمود: پدر! با اينكه اين همه روايت از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيدي، آمده اي در سقيفه و خودت را براي خلافت كانديد كرده اي؟ فرمود: پسرم! من مي‌دانستم كه نمي‌گذارند خلافت به علي برسد.

من، با توجه به سابقه و موقعيتي كه داشتم، خواستم اين خلافت را تصاحب كنم و وقتي مسلط شدم، اين را به صاحب خلافت، يعني علي برگردانم.

البته اين را هم عزيزان بدانند: يكي از كساني كه با ابوبكر و عمر تا آخر عمر بيعت نكرد و خلافت اونها را قبول نكرد، همين آقاي سعد بن عباده بود.
پس فلسفه تأسيس سقيفه اين بود.

بعد مهاجرين آمدند و سر انصار را كلاه گذاشتند و اين قضيه انجام شد و رفت.

جواب دوم:
آقاياني که مي‌گايشانند اسمي از حضرت علي (عليه السلام) در سقيفه نيامد، معلوم هست كه تاريخشان را خوب نخوانده‌اند و كتاب‌هاي خودشان را هم مطالعه نكردند.
1-تاريخ يعقوبي، ج2، ص124 مي گايشاند:
و كان المهاجرون و الانصار لا يشكون في علي.
مهاجرين و انصار، شكي نداشتند كه علي خليفه هست.
2- قضيه خلافت حضرت علي (عليه السلام)، يك بحث ساده نبود.

شما به كتاب‌هاي لغت، مانند لسان الميزان، صحاح اللغة جوهري و تاج العروس زبيدي مراجعه كنيد و ماده «وصي» را ببينيد که همه نوشته‌اند:

يكي از القاب علي بن ابي طالب (عليه السلام) كه در وقت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به اون لقب مشهور بود، كلمه «وصي» بود .
اگر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) حضرت علي (عليه السلام) را وصي برنامه نمي‌داد، اين لقب از كجا براي حضرت علي (عليه السلام) آمد؟ همه مي‌دانيم واژه‌هايي در كتاب لغت مي‌رود كه اين واژه، وارد فرهنگ عموم امت شده باشد و هر واژه‌اي، در قاموس لغت نمي آيد.

اين بحث، مشخص و روشن هست.

3- طبري مي‌گايشاند:
فقالت الانصار أو بعض الانصار: لا نبايع الا علياً.
تمام انصار يا بعضي از انصار - وقتي ديدند كه خلافت به سعد بن عباده نرسيد - فرمودند: ما جز با علي با كسي بيعت نمي‌كنيم.
تاريخ الطبري، ج2، ص443 - الكامل في التاريخ لإبن الأثير الجزري، ج2، ص325
جواب سوم:
در سقيفه بني ساعده، هيچ يك از ياران اميرالمؤمنين (عليه السلام) نبودند و مشغول مراسم كفن و دفن و غسل نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بودند.

در حقيقت اين يك عيب بزرگي هست كه اينها جنازه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را در دست خاندانش رها كردند و به دنبال تعيين خليفه، به سقيفه رفتند.

جواب چهارم:
1-حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) در واپسين روز رحلت نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آمد مسجد و بر سر مهاجرين و انصار فرياد برآورد و فرمود:
أنسيتم قول رسول الله يوم غدير خم: من كنت مولاه فعلي مولاه؟!!!
آيا فراموش كرديد سخن پدرم رسول الله را در غدير خم که فرمود: من كنت مولاه فعلي مولاه.
نزهة الحفاظ، ج1، ص102
2- تعداد زيادي از صحابه اعتراض كردند.

ازجمله سلمان اعتراض كرد كه حضرت علي (عليه السلام) خليفه هست، چرا دنبال غير او مي‌گرديد.

او را زدند و از مسجد بيرون انداختند.

ابوذر و مقداد و عمار آمدند پيشنهاد كردند به حضرت علي (عليه السلام) که اجازه بدهد با شمشير از او دفاع كنند، ولي آقا امير المؤمنين (عليه السلام) اجازه نداد.

أم أيمن آمد در مسجد و اعتراض كرد به اينها و خليفه دوم فرمود:

ما لنا و للنساء.
زنها نبايد در مسائل خلافت دخالت بكنند.

تلخیصی از بیانات هستاد دکتر قزوینی

----------------------------------------------------------------------------------------------------


فرموده اید که : سوال :

ما می دانیم که بسیاری از امت مدینه و قبائل اطراف در غدر خم حاضر نبوده اند چرا پیامبر اسلام پس از بازگشت به میدنه از این تعداد برای حضرت علی بیعت نمی گیرند ؟


جواب :

تمام امت مدينه در اين قضيه حضور داستند نسائي در سنن خود مي گايشاند:
عن جابر بن عبد الله قال: أذن في الناس بالحج فلم يبق أحد يقدر على أن يأتي راكبا أو راجلا إلا قدم فتدارك الناس ليخرجوا معه حتى إذا جاء ذا الحليفة وولدت أسماء بنت عميس محمد بن أبي بكر فأرسلت إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال اغتسلي واستثفري بثوب ثم أهلي ففعلت.
جابر مي‌گايشاند: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمان سفر حج صادر نمود، كسي نبود كه قدرت داشته باشد سواره يا پياده در اين حج شركت كند مگر اينكه حاضر بود، و در ميقات (ذو الحليفه) حاضر شدند، اسماء دختر عميس فرزندش محمد بن ابو بكر را به دنيا آورد، كسي را نزد رسول خدا فرستاد تا وظيفه اش را بداند، دستور داد تا غسل كند وخودش را به پوشاند و همراه شود.


النسائي ، أحمد بن شعيب أبو عبد الرحمن ، السنن الكبرى ، ج 2 ، ص 355 ، ح3742 ، تحقيق : د.عبد الغفار سليمان البنداري ، سيد كسرايشان حسن ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة : الأولى ، 1411 - 1991 .

ثانياً در بيعت هاي مشابه، بيعت گيري فقط از حاضرين مي شده هست مانند بيعت امت با رسول الله صلي الله عليه و آله در حديبيه يا بيعت خلفا در ابتداي حكومت خود.

ثالثاً امامت يك امر الهي هست لذا نيازي نيست كه حتما از همه امت براي ايشان بيعت گرفته شود بخصوص كه اكثر جمعيت مسلمانان در اون واقعه حضور داشتند و رسول الله صلي الله عليه و آله فرمودند: «فَلْيُبَلِّغِ الْحَاضِرُ الْغَائِبَ وَ الْوَالِدُ الْوَلَدَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة؛ حاضرين به غائبين و پدر به فرزندش برساند تا روز قيامت».

بيعت امت يا عدم اون در مشروعيت اون نقشي ندارد.


1-روز 24 ذيقعده، نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از مدينه حرکت کرد
2-نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) درهيچ سفري، حتي سفر حج، فراخوان عمومي نکرد؛ ولي در حجة الوداع، به تمام امت شهر نشين، روستا نشين و عشائر، فراخوان نمود كه من عازم زيارت بيت الله الحرام هستم و هر کس - از زن و مرد، کوچک و بزرگ - که مي تواند، با من در اين سفر همراه شود.
3-نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در تمام سفرها، به قيد قرعه، يکي از همسران خايشانش را با خود مي بردند، ولي در اين سفر، تمام همسرانش را به همراه خود بردند.
4-انبوه کثيري از جمعيت که بعضي آمار اون را 90 هزار و بعضي تا 124 هزار نفر تخمين زده اند با نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، در اين سفر همراه شدند.
5-نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ظاهرا در روز چهارم ذي الحجه فرمود:
فقام خطيبا فينا و قال لا تشكوا عليا فإنه أشد و أخشن في ذات الله
کسي حق شکايت از علي را ندارد، او هر کاري انجام داده هست، به خاطر رعايت موازين شرعيه هست و او در مسائل شرعي هيچ ملاحظه اي ندارد.
مسند احمد، ج3، ص86 - مستدرك الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج3، ص134
درروز 4 ذي الحجه، نبي مکرم در کنار کوه مروه، خطبه مي خواند و در اين خطبه، يکي از آثار وقت جاهليت را که احرام را از عمره به حج تبديل مي کردند، گوشزد مي نمايد.

چون در وقت جاهليت، هر فردي در يکي از مواقيت احرام مي بست، وارد مکه مي شد، ولو يک ماه قبل از مراسم حج باشد و در حال احرام مي ماند تا روز تلبيه، حالا هشتم يا روز نهم، عازم سرزمين عرفات، بعد به منا، بعد عودت به مکه مکرمه.

نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: اين سيره جاهلي بايد برداشته شود؛ اونکس که براي عمره احرام بسته، مي تواند پس از انجام طواف و سعي و تقصير، از احرام عمره خارج شود.

در اين خطبه که در کنار کوه مروه قرائت شد، فرمود:

من لم يکن معه هدي فليحلل و ليجعلها عمره
هر کس همراه خودش قرباني نياورده، از احرام بيرون برود و اين حج را، حج عمره برنامه دهد.
صحيح مسلم، ج4، ص36 - مسند احمد، ج3، ص320 - سنن النسائي، ج5، ص144 - سنن أبي داود، ج1، ص426
ولي متاسفانه در اينجا يک عکس العمل خيلي زشت و قبيحي از صحابه سر زد که نه تنها از صحابه، بلکه حتي از يک فرد عادي هم انتظار نبود كه سر بزند.

برگشتند فرمودند:

يا رسول الله! ما احرام بسته ايم و از اين احرام بيرون نمي آييم، حضرت فرمود: اونچه که من مي گايشانم عمل کنيد.

فرمودند: بيرون آمدن از احرام معنايش چيست؟ حضرت فرمود: يعني تمام اونچه که با احرام بستن بر شما حرام شده بود، حتي نزديکي با همسران بر شما حلال شد.

صحابه، يک تعبيري خيلي زشت به كار بردند در صحيح بخاري و صحيح مسلم که نزد برادران اهل سنت، اصح الکتاب سپس قراون هست، اینچنین آمده:
عطاء قال سمعت جابر بن عبد الله رضي الله عنهما في ناس معي، قال: أهللنا أصحاب محمد صلى الله عليه و سلم بالحج خالصا وحده، قال عطاء: قال جابر: فقدم النبي صلى الله عليه و سلم صبح رابعة مضت من ذي الحجة، فأمرنا ان نحل، قال عطاء: قال: حلوا و أصيبوا النساء، قال عطاء: و لم يعزم عليهم و لكن أحلهن لهم، فقلنا: لما لم يكن بيننا و بين عرفة الا خمس، أمرنا ان نفضي إلى نسائنا، فنأتي عرفة تقطر مذاكيرنا المنى، قال: يقول جابر بيده كأني انظر إلى قوله بيده يحركها.
صحيح مسلم، ج4، ص36، حديث3002، کتاب الحج، باب بيان وجوه احرام - صحيح بخاري، ج8، ص162
صبحگاه روز چهارم ذي الحجه بود که ما وارد مکه شديم.

پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دستور داد: از احرام بيرون بيائيد و مي توانيد با همسرانتان هم نزديکي کنيد.

عرض کرديم: يا رسول الله! از الان تا عرفه، جز 5 روز فاصله نيست.

پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دستور مي دهد كه ما با زنانمان نزديکي کنيم و به عرفه بيائيم در حالي که از آلتهاي ما مني قطره قطره مي ريزد؟! جابر مي‌گايشاند: با دستشان هم حرکت مي دادند ...

.

اين تعبير در بخاري هست که مي‌گايشاند:
فقالوا ننطلق الي مني و ذکر أحدنا يقطر منيا.
ما برايشانم به منا، در حاليکه از آلت بعضي از ماها، مني قطران مي نمايد.
صحيح بخاري، ج2، ص171، حديث1677
و در روايت ديگر آمده كه:
فيروح احدنا الي مني و ذکره يقطر منيا.
صحيح بخاري، ج3، ص114، حديث2546، باب الشرکة
جالب اين هست که وقتي صحابه اينچنين برخورد مي نمايند، نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ناراحت و عصباني و غضبناک مي شود.

صحيح مسلم از عايشه نقل مي‌كند:

فدخل علي و هو غضبان، فقلت: من اغضبک يا رسول الله؟ أدخله الله النار.
پيغمبر آمد نزد من در حجره اي که من بودم.

ديدم نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) غضبناک هست.

فرمودم اي رسول خدا! چه کسي تو را غضبناک کرده هست؟ خدا او را وارد آتش جهنم کند.

صحيح مسلم، ج4، ص34
قراون درباره غضب و ايذاء پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) تعبير خيلي تندي دارد و مي‌گايشاند:
إن الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الآخرة و أعد لهم عذابا مهينا (سوره احزاب/آيه57)
در مسند احمد از قول عايشه نقل مي‌كند:
من أغضبك؟ أغضبه الله! قال: و ما لي لا أغضب؟ و أنا آمر بالامر فلا اتبع.
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را ديديم كه غضب در سيماي او کاملا مشاهده مي‌شود.

فرمودم: يا رسول الله! چه کسي تو را به غضب آورده؟ خدا بر او غضب کند.

حضرت فرمود: چرا من غضبناک نشوم، دستور مي دهم، ولي صحابه دستور من را پيرايشان نمي نمايند و از سخنان من اطاعت نمي نمايند.

مسند احمد، ج4، ص286 - كنزالعمال للمتقي هندي، ج5، ص275 - تذکره الحفاظ للذهبي، ج1، ص116 - ذکر اخبار اصبهان لأبو نعيم اصفهاني، ج2، ص162
در حقيقت، اين اولين خطبه نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هست در بالاي کوه مروه.
6-خطبه دوم، خطبه اي هست که نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در واکنش به اين عملکرد صحابه در همان روز چهارم ذي الحجه در بالاي کوه صفا مي خوانند.

حضرت دراونجا مي فرمايد:

تعلموني أيها الناس فأنا و الله أعلمكم بالله و أتقاكم له ...

، فلولا أني سقت الهدي لفعلت مثل الذي أمرتكم و لكن لا يحل مني حرام حتى يبلغ الهدي محله.


قسم به خداي عالم ، من عالم ترين شما به توحيد هستم، کسي از شما مانند من خدا را نشناخته و از همه شما متقي تر هستم.

اگر من از احرام بيرون نمي آيم، به اين خاطر هست که با خودم قرباني آورده ام.

اگر من قرباني نداشتم، مانند شما ازاحرام بيرون مي آمدم.

7-نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) سومين خطبه را در روز عرفه در سرزمين عرفات قرائت مي كند.

اون هم يک خطبه خيلي مفصل :

نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در اينجا، تمام آداب و رسوم وقت جاهليت در مسائل اقتصادي، سياسي و خانوادگي را مطرح کرد.

اون نگاه ظالمانه اي كه در دوران جاهليت به زن داشتند و به عنوان يک کالا به او نگاه مي کردند، نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) تمام اون روش ها و رسومات جاهلي را در مسائل زنان و احترام به زنان و غيره، همه را در اينجا مطرح فرمودند:

فاتقوا الله في النساء فإنكم أخذتموهن بأمان الله
صحيح مسلم،ج4، ص41
8- چهارمين خطبه نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در روز دهم - البته منهاي خطبه اي که مربوط به شکوائيه سپاه يمن هست.

اگر اون هم باشد، اين پنجمين خطبه مي‌شود- در سرزمين منا هست، در کنار مسجد خيف.


يکي از مسائلي که مطرح کرد، اين بود:
لا ترجعوا بعدي کفارا مضلين
خطاب به صحابه هست، خطاب به کساني که مومن به رسول الله هستند و با نداي نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به حج آمده اند.

كساني از يهود و نصاري و از منافقيني که حتي براي رفتن به جبهه مشکل داشتند، در اينجا وجود ندارند.
نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌فرمايد:
نباشد که سپس من، به دوران کفر خودتان من برگرديد و موجب گمراهي امت شايشاند.
سپس مي فرمايد:
قد خلفت فيکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا، کتاب الله و عترتي اهل بيتي.
هان امت! من در ميان شما دو چيز مي گذارم و مي روم، اگر به اين دو چيز عمل کرديد، براي هميشه از گمراهي بيمه هستيد.
كلمه اهل بيتي، عطف بيان هست؛ يعني مي خواهد معنا کند که مراد از عترت، همان اهل بيت هست، همان هايي که در آيه شريفه تطهير بيان شده، همان هايي که در آيه شريفه مباهله بيان شده، همانهايي که نبي مکرم سپس نزول تطهير، 5 ماه يا 8 ماه مي آمد کنار درب خانه علي بن ابي طالب (عليه السلام) و صدا مي زند:
السلام عليکم يا اهل بيت رسول الله
9- در روز يازدهم، نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) خطبه اي دارد در صحراي منا.

تمام اين خطبه ها، تمام اين حرکت ها و تمام اين مسائلي که نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در مکه انجام مي دهد، زمينه سازي مي نمايد جمعيت را، براي شنيدن مطالب حساس خطبه غدير.


------------------------------------------------------------------------------------------------------
فرموده اید که: سوال :

چرا در خصوص این واقعه مهم ( یعنی شکستن بیعت 120 هزار نفر ) هیچ مثل و شعری در همان وقت ساخته نشد ؟ و بر سر زبانها نیفتاد

جواب :

در اون اوضاع خفقان چه كسي جرأت چنين كاري را داشت ثانياً نشد كه نشد! شما مي خواهيد با اين دليل مضحك، روايت متواتر را زير سوال ببريد؟ روايتي كه ذهبي دانشمند شهير اهل سنت هست مي گايشاند: «جمع طرق حديث غدير خم في أربعة أجزاء رأيت شطره فبهرني سعة رواياته وجزمت بوقوع ذلك.»
محمد بن جرير طبري اسناد روايت غدير خم را در چهار جلد جمع آوري كرده هست كه من قسمتي از اون را ديدم و از گستردگي روايات اون شفرمود زده شدم و يقين كردم كه اين اتفاق افتاده هست.
الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز، سير أعلام النبلاء، ج 14، ص 277، تحقيق: شعيب الأرناؤوط و محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة التاسعة، 1413 هـ.
ثالثاً چطور انتظار داريد يك بيعت شكن عليه خود شعر بسازد و خود را در نظر آيندگان رسوا كند؟!.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

فرموده اید که : سوال :

چرا در قراون کریم ، صراحتا نام حضرت علی به عنوان خلیفه و جانشین نیامده ؟ لااقل چرا در قراون کریم یک آیه وجود ندارد که ای پیامبر ، امر تعیین خلیفه و جانشین به عهده و وظیفه توست ( حالا اگر می گویید نباید نام علی می آمد ! خود دستور که می توانست به صورت کلی صادر شود ! )

جواب :

در قراون كريم كليات احكام و معارف آمده هست ؛ ولي تفصيل و تشريح اون را به عهدۀ نبي مكرم اسلام صلي الله عليه وآله وسلم گذاشته شده هست ؛ چنانچه خداوند در قراون كريم مي‌فرمايد :
وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ .

النحل / 44 .
و اين قراون را به سوى تو فرود آورديم ، تا براى امت اونچه را به سوى ايشان نازل شده هست توضيح دهى ، و اميد كه اونان بينديشند .
وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ .

النحل /64 .

و ما [اين ] كتاب را بر تو نازل نكرديم ، مگر براى اينكه اونچه را در اون اختلاف كرده اند ، براى اونان توضيح دهى .
و با آيات فراواني اطاعت از اون حضرت را براي همۀ امت واجب كرده هست ‌؛ از جمله :
وَمَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا .

الحشر / 7 .
و اونچه را فرستاده [ او ] به شما داد ، اون را بگيريد و از اونچه شما را باز داشت ، بازايستيد
و ده‌ها آيۀ ديگري كه به جهت اختصار به همين يك آيه اكتفا مي‌شود .
مثلاً در قراون كريم آمده هست كه «اقيموا الصلاة » ؛ ولي نيامده هست كه روزي چند وعده نماز بخوانيد ، در هر وعده چند ركعت بخوانيد ، چگونه بخوانيد ، چه سوره‌هايي را بخوانيد و ...

تمام اين موارد به عهدۀ رسول گرامي اسلام صلي الله گذاشته شده هست و اون حضرت فرمودند :

صلوا كما رأيتموني اصلي .
كتاب المسند ، الإمام الشافعي ، ص 55 و السنن الكبرى ، البيهقي ، ج 2 ، ص 345 و صحيح البخاري ، البخاري ، ج 1 ، ص 155 و ج 7 ، ص 77 و ج 8 ، ص 133 .
نماز بخوانيد ، همان طوري كه من نماز مي‌خوانم .
كليات امامت نيز در قراون در آيات فراواني آمده هست ؛ مثلاً در بارۀ حضرت ابراهيم مي‌فرمايد :
إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ .

البقره / 124 .
[ خدا به او ] فرمود : «من تو را پيشواى امت برنامه دادم .» [ ابراهيم ] پرسيد : « از دودمانم [ چطور ] ؟» فرمود : «پيمان من به بيدادگران نمى رسد » .
وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا .

الأنبياء / 73 .
و اونان را پيشوايانى برنامه داديم كه به فرمان ما هدايت مى كردند .
168
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ .

المائده / 67 .
اى پيامبر ، اونچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ، ابلاغ كن ؛ و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى .

و خدا تو را از [ گزند ] امت نگاه مى دارد .

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا .

المائدة / 3 .
امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم ، و اسلام را براى شما [به عنوان ] آيين برگزيدم .
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ .

النساء / 59 .
اى كسانى كه ايمان آورده ايد ، خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [ نيز ] اطاعت كنيد .
و ده‌ها آيۀ ديگري كه كليات قضيه را كاملاً روشن كرده هست .

پيغمبر اكرم از همان آغاز رسالت در سال سوم بعثت كه مبعوث مي‌شود به انذار قومش :

وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ .

الشعراء / 214 .
و خايشانشان نزديكت را هشدار ده .
روايات صحيح به شهادت بزرگان اهل سنت وارد شده هست كه در همان جلسه دست حضرت امير عليه السلام را گرفت و فرمود :
وهذا اخي ووصيي وخليفتي من بعدي .
اين خليفۀ من ، برادر من ، و وصي من سپس من هست
و سپس او در موقعيت‌هاي مناسب اين قضايا را حضرت مطرح كرده هست .

در آخرين سال عمرشان در غدير خم در يك مجمع بزرگ بيش از صد هزار نفره مطرح كرده هست .

بيش از اين چطور بخواهد پيامبر اكرم مطرح كند ؟





درست هست كه ائمه در قراون اسم‌شان نيامده هست ؛ ولي خداوند بوصفه از اون‌ها ياد كرده‌اند .

خداوند در بارۀ امير المؤمنين عليه السلام فرموده هست :

إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آَمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ .

المائدة / 55 .
ولىّ شما ، تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آورده اند : همان كسانى كه نماز برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند .
بنابر تصريح بسياري از علماي اهل سنت ، اين آيه در بارۀ امير المؤمنين عليه السلام نازل شده هست .

قاضي عضد الدين ايجي ، متوفاي 756 در اين باره مي‌فرمايد :

وأجمع أئمّة التفسير أنّ المراد علي .
المواقف في علم الكلام ، ص 405 .
پيشوايان و بزرگان در تفسير قراون ، اتفاق و اجماع دارند كه مراد علي ( عليه السلام ) هست .
و سعد الدين تفتازاني نيز تصريح مي‌كند :
نزلت باتّفاق المفسّرين في علي بن أبي طالب ، رضي اللّه عنه ، حين أعطى خاتمه وهو راكع في صلاته .
شرح المقاصد في علم الكلام ، ج 5 ، ص270 .
اين آيه به اتفاق مفسران قراون ، در شأن علي ( عليه السلام ) نازل شده هست ؛ اونگاه كه انگشترش را در نماز و در حال ركوع به فقير نيازمند داد .
و نيز علاء الدين علي بن محمد حنفي ، معروف به قوشجي در اين باره مي‌گايشاند :
إنّها نزلت باتفاق المفسّرين في حق علي بن أبي طالب حين أعطى السائل خاتمه وهو راكع في صلاته .
شرح تجريد الاعتقاد ، ص 368 .
اين آيه به اتفاق همه مفسران در حق علي بن أبي طالب ( عليه السلام ) ، هنگامي كه انگشترش را در حال ركوع و در نماز به سائل داد ، نازل شده هست .
و آلوسي نيز مي‌گايشاند :
غالب الأخباريّين على أنّ هذه الآية نزلت في علي كرّم اللّه وجهه .
روح المعاني ، ج 6 ، ص168 .
بيشتر اخباري‌ها مي‌گايشانند : اين آيه در شأن و مقام علي ( عليه السلام ) نازل شده هست .
آيا اين آيه براي اهل حق كفايت نمي‌كند ؟ آيا لازم بود كه خداوند اسم ائمه را تك تك در قراون مي‌آوردند ؟




آيا اگر خداوند در قراون نام ائمه را نيز ‌آورده بود ،‌ پيراوان سقيفه حاضر بودند كه بپذيرند ؟ آيا همان‌هايي كه به پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم نسبت هذيان دادند و فرمودند :
ان الرجل ليهجر .
اگر نام حضرت علي در قراون هم آمده بود ، نمي‌فرمودند :
ان جبرئيل قد هجر ؟
يا نستجير بالله نمي‌فرمودند كه خدا هم اجتهاد فرموده و ما هم مجتهد هستيم و اين سخن را قبول نداريم ؟
ما معتقد هستيم كه حتي اگر نام امام علي عليه السلام هم در قراون مي‌آمد ، پيروان سقيفه حاضر نبودند كه بپذيرند ؛ چنانچه در بارۀ بسياري از احكام ديگر نپذيرفتند ؛ همانند متعه .

مگر در بارۀ متعه در قراون آيۀ صريح نداريم كه فرمودند :

فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآَتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً .

النساء / 24 .
و زنانى را كه متعه كرده ايد ، مَهرشان را به عنوان فريضه اى به اونان بدهيد ، و بر شما گناهى نيست كه پس از [ تعيين مبلغ ] مقرر ، با يكديگر توافق كنيد [ كه مدت عقد يا مَهر را كم يا زياد كنيد ] .
قرطبي مي‌گايشاند :
وقال الجمهور المراد نكاح المتعة الذي كان في صدر الإسلام .
تفسير قرطبي ، ج5 ، ص120 و فتح القدير ، ج1 ، ص449 و تفسير طبري ، ج5 ، ص18
مراد از اين « فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ » نكاح متعه هست كه در صدر اسلام رايج بوده .
و ده‌ها روايت در صحيح بخاري ، از جابر و ديگران آورده‌اند كه ما در وقت پيامبر متعه مي‌كرديم ؛ حتي به يك مشت گندم .
محمد بن اسماعيل بخاري در صحيحش نقل مي‌كند كه :
حدثنا مسدد حدثنا يحيى عن عمران أبى بكر حدثنا أبو رجاء عن عمران بن حصين رضى الله تعالى عنه قال نزلت آية المتعة في كتاب الله ففعلناها مع رسول الله صلى الله عليه وسلم ولم ينزل قراون يحرمه ولم ينه عنها حتى مات قال رجل برأيه ما شاء قال محمد يقال إنه عمر .
صحيح البخاري ، ج 5 ، ص 158 .
آيۀ متعه در وقت رسول خدا نازل شد و ما در وقت رسول خدا به اون عمل مي‌كرديم و آيۀ هم بر حرمت‌ اون نازل نگرديد و رسول خدا هم تا دم مرگ ما را از اون منع نكرد ، مردي با رأي و ميل خودش هر چه كه دلش خواست فرمود .

و اين شخص عمر بن الخطاب بود .

همينطور مسلم نيشابوري در صحيحش نقل مي‌كند كه :
قال عطاء قدم جابر بن عبد الله معتمرا فجئناه في منزله فسأله القوم عن أشياء ثم ذكروا المتعة فقال نعم هستمتعنا على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم وأبى بكر وعمر .
صحيح مسلم ، ج4 ، ص131 .
عطاء گايشاند : جابر بن عبد الله انصاري براي عمره به مكه آمد .

به منزل او رفتم ، امتان از او مسأله مي‌پرسيدند تا صحبت رسيد به متعه .

جابر بن عبد الله فرمود : بلي ما در وقت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و هم در وقت ابوبكر و عمر متعه مي‌كرديم .

و باز در جايي ديگر نقل مي‌كند :
عن أبي نضرة قال كنت عند جابر بن عبد الله فاتاه آت فقال إن ابن عباس وابن الزبير اختلفا في المتعتين فقال جابر فعلناهما مع رسول الله صلى الله عليه وسلم ثم نهانا عنهما عمر فلم نعد لهما .
صحيح مسلم ، ج4 ، ص59 .
من در نزد جابر بن عبد الله بودم ، فرمودند عبد الله بن عباس و عبد الله بن زبير در موضوع دو متعه [متعۀ نساء و متعۀ حج ] اختلاف نظر دارند .

جابر بن عبد الله فرمود : ما در وقت رسول خدا هر دو را به جا مي‌آورديم ؛ پس عمر اون دو را نهي كرد و ما هم ديگر پس از اون بجا نياورديم .

اهل سنت مي‌گايشانند كه عمر صلاح ديد كه متعه را حرام كند .
متعتان كانتا على عهد رسول الله ، صلى الله عليه وآله – أنا أنهى عنهما ، وأعاقب عليهما ، متعة النساء ومتعة الحج .
دو متعه در وقت رسول خدا حلال بود كه من اون را حرام مي‌كنم و هر كس انجام دهد ، او را مجازات مي‌كنم : يكي متعه حج و ديگري متعه زنان .
الإيضاح ، الفضل بن شاذان الأزدي ، ص 443 و مسند احمد ، الإمام احمد بن حنبل ، ج 1 ، ص 52 و ج 3 ، ص 325 و السنن الكبرى ، البيهقي ، ج 7 ، ص 206 و معرفة السنن والآثار ، البيهقي ، ج 5 ، ص 345 و الاستذكار ، ابن عبد البر ، ج 4 ، ص 95 و أحكام القراون ، الجصاص ، ج 1 ، ص 338 و أحكام القراون ، الجصاص ، ج 2 ، ص 191 و تفسير الرازي ، الرازي ، ج 5 ، ص 167 و تذكرة الحفاظ ، الذهبي ، ج 1 ، ص 366 و ميزان الاعتدال ، الذهبي ، ج 3 ، ص 552 و
جالب اين هست كه آقاي سرخسي حنفي و ابن قدامه حنبلي از شخصيت‌هاي برجستۀ اهل سنت وقتي به اين مي‌رسند مي‌گايشانند :
وقد صح أن عمر رضي الله عنه نهي الناس عن المتعة .
اين كه عمر از متعه نهي كرده هست ، صحت دارد .
متعه اين قدر در قراون به صراحت آمده هست و اون‌ها زير بار نرفتند .

اگر نام امام علي عليه السلام هم در قراون آمده بود ، مي‌فرمودند :

ان الله تبارك و تعالي قد عين علياً للإمامة ولكن عمر عزله .
پس حتي اگر اسم ائمه در قراون هم مي‌آمد ، هيچ ضمانتي وجود نداشت كه اهل سنت اون را بپذيرند .
-------------------------------------------------------------------------------------------------


فرموده اید که: سوال :
چرا در طی 70 روز فاصله غدیر خم تا رحلت پیامبر هیچ سوء قصدی به جان حضرت علی صورت نگرفت ؟
جواب :
چون نتوانستد و حضور رسول الله صلي الله و عليه و آله را مانع اون مي ديدند.

ثانياً در صورت سوء قصد، رسول الله فرد ديگري را بجاي ايشان مي گذاشت لذا استقامت كرده و نقشه بهتري به زعم خودشان كشيدند تا حكومت را پس از رسول الله از مسير اون منحرف كنند.

ولي سپس رسيدن به حكومت، قصد جان حضرت علي عليه السلام را كردند كه در روايات آمده هست مانند اين جريان كه در بسياري از كتب مانند تفسير برهان نورالثقلين و...

آمده هست: «قال أبو بكر: إذا حضر المسجد، فقم بجنبه في الصلاة، فإذا أنا سلمت فقم إليه فاضرب عنقه.

قال: نعم.
فسمعت أسماء بنت عميس ذلك، و كانت تحت أبي بكر، فقالت لجاريتها: اذهبي إلى منزل علي و فاطمة فأقرئيهما السلام، و قولي لعلي: إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ، فجاءت إليهما، فقالت لعلي (عليه السلام): إن أسماء بنت عميس تقرأ عليكما السلام، و تقول: إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ.

فقال علي (عليه السلام): قولي لها: إن الله يحيل بينهم و بين ما يريدون.
ثم قام و تهيأ للصلاة، و حضر المسجد، و صلى خلف أبي بكر، و خالد بن الوليد إلى جنبه معه السيف، فلما جلس أبو بكر للتشهد ندم على ما قال، و خاف الفتنة، و شدة علي (عليه السلام) و بأسه، و لم يزل متفكرا لا يجسر أن يسلم حتى ظن الناس أنه قد سها، ثم التفت إلى خالد، فقال: يا خالد، لا تفعل ما أمرتك به، السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.»

---------------------------------------------------------------------------------------------------

فرموده اید که: سوال :

چرا در خصوص این موضوع مهم پیامبر اسلام از کلمه مولی هستفاده می کند که حدود 27 معنی مختلف می دهد و جالب اینجاست که حتی یکی از این 27 مورد معنای خلیفه و جانشین و اولی الامر نمی دهد ! در حالیکه در لسان عرب برای این موضوع مهم کلمات فراوانی مانند : مالک ، اولی الامر ، سلطان ، والی ، حاکم ، امام و .

.

.

وجود داشته هست .


جواب :

نه تنها اهل لغت تصريح كرده‌اند كه كلمه «مولي» به معناي «أولي» مي‌آيد ؛ بلكه اكثر دانشمندان و بزرگاني كه در تشريح و تفسير آيات كتاب مقدس ما مسلمانان قراون كريم قلم فرسائي كرده و زحماتي ارزشمند متحمل شده‌اند نيز بر اين مطلب تصريح كرده‌اند ، كه نام پانزده تن از اونان را مشاهده مي‌كنيد :
1 .

محمد بن اسماعيل بخاري (متوفاي 256هـ) :

ايشان در تفسير سوره حديد مي‌نايشانسد :
باب تفسير سُورَةُ الْحَدِيدِ قال مُجَاهِدٌ ...

«مَوْلَاكُمْ» أَوْلَى بِكُمْ .

مجاهد فرموده هست : (مولاكم) به معناي (اولي) و برتر به شما هست .
البخاري الجعفي ، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ) ، صحيح البخاري ، ج 4 ص 1358 ، تحقيق د.

مصطفى ديب البغا ، ناشر : دار ابن كثير ، اليمامة - بيروت ، الطبعة : الثالثة ، 1407 - 1987 .

ابن حجر عسقلاني در شرح اين مطلب مي‌نايشانسد :
قوله مولاكم أولى بكم قال الفراء في قوله تعالى «مأواكم النار هي مولاكم» يعني أولى بكم وكذا قال أبو عبيدة وفي بعض نسخ البخاري هو أولي بكم وكذا هو في كلام أبي عبيدة .
فراء در توضيح آيه شريفه : (ماواكم النار هي مولاكم) فرموده هست : مولي به معناي اولي و برتر به شما هست ، ابوعبيده نيز چنين فرموده هست و در بعضي از نسخه‌هاي بخاري به معناي «او اولي به شما هست» آمده هست ، و همينطور هست در سخن ابوعبيده .
العسقلاني الشافعي ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ) ، فتح الباري شرح صحيح البخاري ، ج 8 ، ص 628 ، تحقيق : محب الدين الخطيب ، ناشر : دار المعرفة - بيروت .
و عيني نيز در عمدة القاري مولا را به معناي اولي تفسير كرده ومي‌نايشانسد :
مَوْلاكُمْ أوْلَى بِكُمْ .

أشار به إلى قوله تعالى : «مأواكم النار هي مولاكم» ( الحديد : 51 ) أي : ( أولى بكم ) كذا قاله الفراء وأبو عبيدة وفي بعض النسخ : مولاكم هو أولى بكم ، وكذا وقع في كلام أبي عبيدة .

العيني ، بدر الدين محمود بن أحمد (متوفاي855هـ) ، عمدة القاري شرح صحيح البخاري ، ج 19 ، ص 628 ، ناشر : دار إحياء التراث العربي – بيروت .
2 .

أبو عبد الرحمن سلمي (متوفاي 412هـ) :

ايشان كه از مشاهير قرن پنجم هجري به حساب مي‌آيد در تفسير آيه «هي مولاكم» مي‌نايشانسد :
«مأواكم النار هي مولاكم» أي أولى الأشياء بكم واقربها إليكم .
جايگاه شما آتش هست ؛ يعني سزاوار تر و نزديكترين چيزها به شما هست .
السلمي ، أبو عبد الرحمن محمد بن الحسين بن موسى الأزدي (متوفاي412هـ) ، تفسير السلمي وهو حقائق التفسير ، ج 2 ، ص 309 ، تحقيق : سيد عمران ، ناشر : دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت ، الطبعة : الأولى ، 1421هـ - 2001م .
3 .

أبو القاسم القشيري (متوفاي 465هـ) :

أبو القاسم قشيري نيز در تفسير آيه «هي مولاكم» مولا را به اَولي معني كرده هست :
و «هي مولاكم» أي هي أوْلَى بكم .
القشيري النيسابوري الشافعي ، أبو القاسم عبد الكريم بن هوازن بن عبد الملك، تفسير القشيري المسمى لطائف الإشارات ، ج 3 ، ص 380 ، ، تحقيق : عبد اللطيف حسن عبد الرحمن ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت /لبنان ، الطبعة : الأولى ، 1420هـ ـ 2000م .
4 .

علي بن احمد واحدي (متوفاي 468هـ) :

واحدي ، مفسر مشهور اهل سنت در اين باره مي‌نايشانسد :
مأواكم النار ( منزلكم النار ) هي مولاكم ( أولى بكم )
جايگاه ومنزل شما هست، يعني آتش سزاوار و اولي براي شما هست.
الواحدي ، علي بن أحمد أبو الحسن (متوفاي468هـ) ، الوجيز في تفسير الكتاب العزيز ، ج 2 ، ص 1068 ، اسم المؤلف: تحقيق : صفوان عدنان داوودي ، ناشر : دار القلم , الدار الشامية - دمشق , بيروت ، الطبعة : الأولى ، 1415هـ .
5 .

محمد بن فتوح حميدي (متوفاي 488هـ) :

حميدي ، محدث و مفسر سني ، صاحب كتاب الجمع بين الصحيحين در باره معناي كلمه مولي مي‌گايشاند :
ومنه قوله «ذلك بأن الله مولى الذين آمنوا » أي وليهم والقائم بأمورهم والمولى الأولى بك ودليله قوله « مأواكم النار هي مولاكم » أي هي أولى بكم .
از مواردي كه مولي به معناي اولي آمده اين آيه هست كه فرمود : »اين به خاطر اون هست كه خداوند مولاي مؤمنان هست» ؛ يعني سرپرست و مسؤول كارهاي شما هست ، و مولي در اين آيه به معناي اولي و سزاوار به تو هست ، دليل بر اين معني سخن خداوند در اين آيه هست ، جايگاه شما آتش هست ، آتش مولاي شما هست ؛ يعني اولي و برتر و شايسته براي شما هست.


الحميدي الأزدي ، محمد بن أبي نصر فتوح بن عبد الله بن فتوح بن حميد بن بن يصل (متوفاي488هـ) ، تفسير غريب ما في الصحيحين البخاري ومسلم ، ج 1 ، ص 322 ، تحقيق : الدكتورة : زبيدة محمد سعيد عبد العزيز ، ناشر : مكتبة السنة - القاهرة - مصر ، الطبعة : الأولى ، 1415هـ – 1995م .
6 .

ابن عطيه اندلسي (متوفاي 546هـ) :

ابن عطيه اندلسي ، مفسر و اديب نامور سني در تفسيرش مي‌نايشانسد :
وقوله «هي مولاكم» قال المفسرون: معناه هي اولى بكم .
مفسران در باره (هي مولاكم) فرموده‌اند : معناي اون اين هست كه آتش براي شما اولي هست .
الأندلسي ، أبو محمد عبد الحق بن غالب بن عطية ، المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز ، ج 5 ، ص 263 ، تحقيق : عبد السلام عبد الشافي محمد ، ناشر : دار الكتب العلمية - لبنان ، الطبعة : الاولى ، 1413هـ- 1993م .
7 .

بيضاايشان (متوفاي 685هـ) :

عبد الله بن عمر بيضاايشان در تفسير آيه «هي مولاكم» اون را به اولي گرفته و مي‌نايشانسد :
«هي مولاكم» هي أولى بكم كقول لبيد : فغدت كلا الفرجين تحسب * أنه مولى المخافة خلفها وأمامها .
البيضاايشان ، ناصر الدين أبو الخير عبدالله بن عمر بن محمد (متوفاي685هـ) ، أنوار التنزيل وأسرار التأايشانل (تفسير البيضاايشان) ، ج 5 ، ص 300 ، ناشر : دار الفكر – بيروت .
8 .

أبو عبد الله قرطبي (متوفاي 671هـ) :

قرطبي ، مفسر پرآوازه اهل سنت ، از كساني هست كه «مولي» را به معناي «اولي» گرفته و تصريح مي‌كند كه مولي به معناي كسي هست كه سرپرست و متولي مصالح انسان باشد، سپس در باره كسي كه همراه چيزي باشد هستعمال شده هست:
( هي مولاكم ) أي أولى بكم والمولى من يتولى مصالح الإنسان ثم هستعمل فيمن كان ملازما للشيء .
الأنصاري القرطبي ، أبو عبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671 ، الجامع لأحكام القراون ، ج 17 ، ص 248 ، ناشر : دار الشعب – القاهرة .
9.

نسفي (متوفاي 710هـ) :

نسفي ، مفسر مشهور اهل سنت و صاحب كتاب عقائد النسفيه كه از كتاب‌هاي درسي حوزه‌هاي علميه اهل سنت هست ، كلمه «مولي» را به اولي تفسير كرده و مي‌گايشاند :
«هي مولاكم» هي أولى بكم .
النسفي ، أبي البركات عبد الله ابن أحمد بن محمود (متوفاي710 هـ)، تفسير النسفي ، ج 4 ، ص 217 .
10 .

علاء الدين خازن (متوفاي 725هـ) :

ايشان در تفسير آيه «هي مولاكم» مي‌گايشاند :
«هي مولاكم» أي وليكم وقيل هي أولى بكم .
اين مولاي شما هست يعني سرپرست، وفرموده شده اولي و برتر به شما هست.


البغدادي الشهير بالخازن ، علاء الدين علي بن محمد بن إبراهيم (متوفاي725هـ )، تفسير الخازن المسمى لباب التأايشانل في معاني التنزيل ، ج 7 ، ص 217 ، اسم المؤلف: ناشر : دار الفكر - بيروت / لبنان - 1399هـ ـ 1979م .
11 .

سعد الدين تفتازاني (متوفاي791هـ) :

تفتازاني ،‌ اديب ، مفسر و متكلم نام‌آور سني از كساني هست كه تصريح مي‌كند آمدن «مولي» به معناي «اولي» در كلام عرب شايع بوده و بسياري از بزرگان علم لغت به اون تصريح كرده‌اند :
ولفظ المولى قد يراد به المعتق والمعتق والحليف والجار وابن العم والناصر والأولى بالتصرف قال الله تعالى : «مأواكم النار هي مولاكم» أي أولى بكم .

ذكره أبو عبيدة وقال النبي صلى الله عليه وسلم أيما امرأة نكحت نفسها بغير إذن مولاها أي الأولى بها والمالك لتدبير أمرها ومثله في الشعر كثير وبالجملة هستعمال المولى بمعنى المتولي والمالك للأمر والأولى بالتصرف شائع في كلام العرب منقول عن كثير من أئمة اللغة .

التفتازاني ، سعد الدين مسعود بن عمر بن عبد الله (متوفاي791هـ) ، شرح المقاصد في علم الكلام ، ج 2 ، ص 290 ، اسم المؤلف: ناشر : دار المعارف النعمانية - باكستان ، الطبعة : الأولى ، 1401هـ - 1981م .
12 .

فيروز آبادي ، متوفاي 817هـ) :

فيروز آبادي ، مفسر و لغايشان معروف اهل سنت در تفسير آيه «هي مولاكم» مي‌نايشانسد :
«هي مولاكم» أولى بكم النار .
يعني اولي و برتر به شما هست .
الفيروز آبادي (متوفاي817 هـ)، تنايشانر المقباس من تفسير ابن عباس ، ج 1 ، ص 457 ـ 458 ، ناشر : دار الكتب العلمية – لبنان .
13 .

ابن عادل حنبلي (متوفاي880هـ) :

ايشان نيز در تفسير آيه «هي مولاكم» مي‌گايشاند :
وقوله : «هِيَ مَوْلاَكُمْ» يجوز أن يكون مصدراً أي : ولايتكم , أي : ذات ولايتكم .


جايز هست كه مولاكم مصدر و به معناي ولايت باشد.


ابن عادل الدمشقي الحنبلي ، أبو حفص عمر بن علي (متوفايبعد 880 هـ) ، اللباب في علوم الكتاب ، ج 18 ، ص 628 ، تحقيق : الشيخ عادل أحمد عبد الموجود والشيخ علي محمد معوض ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان ، الطبعة : الأولى ، 1419 هـ ـ 1998م
14 .

جلال الدين محمد بن احمد المحلي (متوفاي 854هـ) :

جلال الدين المحلي ، در تفسير جلالين كه از نوشته‌هاي مشترك او و جلال الدين سيوطي هست ، «مولاكم» را به معناي اولي به شما معني كرده هست :
«مأواكم النار هي مولاكم» أولى بكم .
محمد بن أحمد المحلي الشافعي + عبدالرحمن بن أبي بكر السيوطي (متوفاي911 هـ)، تفسير الجلالين ، ج 1 ، ص 628 ، ناشر : دار الحديث ، الطبعة : الأولى ، القاهرة .
15 .

محمد علي شوكاني (متوفاي 1250هـ) :

«هي مولاكم» أي هي أولى بكم والمولى في الأصل من يتولى مصالح الإنسان ثم هستعمل فيمن يلازمه .
(ترجمه اون قبلا گذشت)
الشوكاني ، محمد بن علي بن محمد (متوفاي1255هـ) ، فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير ، ج 5 ، ص 171 ، ناشر : دار الفكر – بيروت .
حتي خود آلوسي در موردي ديگر از كتابش تصريح مي‌كند و مي‌نايشانسد : كلبي ، زجاج ، فراء و أبو عبيده كه چهارتن از برترين دانشمندان علم لغت هستند ، «مولي» را به معناي «اولي» گرفته‌اند :
وقال الكلبي والزجاج والفراء وأبو عبيدة : أي أولى بكم كما في قول لبيد يصف بقرة وحشية نفرت من صوت الصائد : فغدت كلا الفرجين تحسب أنه مولى المخافة خلفها وأمامها أي فغدت كلا جانبيها الخلف والإمام تحسب أنه أولى بأن يكون فيه الخوف .
الآلوسي البغدادي ، العلامة أبي الفضل شهاب الدين السيد محمود (متوفاي1270هـ) ، روح المعاني في تفسير القراون العظيم والسبع المثاني ، ج 27 ، ص 178 ، ناشر : دار إحياء التراث العربي – بيروت .
در اين جا بار ديگر اشكال آلوسي بر حديث غدير را نقل مي‌كنيم تا مشخص شود كه تعصب ، چگونه دانشمنداني همچون آلوسي را به دوگانه گايشاني وادار كرده هست :
ولايخفى أن أول الغلط فى هذا الاستدلال جعلهم المولى بمعنى الأولى وقد أنكر ذلك أهل العربية قاطبة بل قالوا : لم يجىء مفعل بمعنى أفعل أصلا ولم يُجَوِّز ذلك إلا أبو زيد اللغوى ...

.

الآلوسي البغدادي ، العلامة أبي الفضل شهاب الدين السيد محمود (متوفاي1270هـ) ، روح المعاني في تفسير القراون العظيم والسبع المثاني ، ج 6 ، ص 195 ، ناشر : دار إحياء التراث العربي – بيروت .
اين جا هست كه بايد به تقايشان و حقيقت بييني اين گونه افراد آفرين فرمود .
نگاهي به تعدد آراء و اقوال ارباب لغت و مفسران ، خود گايشاناي كذب سخن آلوسي و هم فكران او هست ؛ زيرا هر خواننده و پژوهشگر منصفي مي پرسد : آيا باز هم جائي براي انكار افرادي همچون آقاي آلوسي باقي مي ماند كه بگايشاند : امت عرب قبول ندارند ؛ بلكه اصلا در لغت عرب مفعل به معناي افعل نيامده هست و اون را جائز ندانسته هست جز يك نفر ؟
نتيجه :
با مراجعه به آثار علمي اعم از لغت و تفسير و تاريخ و مشاهده آراء و انظار انديشمندان عرب ، ادعاي برخي از علماي عرب مانند آلوسي و ديگران كاملا باطل مي‌شود ، چرا كه يكي از مشكلات پايه ي پيروان مكتب خلفا در عدم پذيرش حديث غدير، تفسير كلمه مولي به اولي هست ، و شما مشاهده كرديد كه تفسير كلمه «مولي» به معناي «اولي» نه تنها منعي ندارد ؛ بلكه افراد زيادي همين معني را از اون در يافته و در مقام كاربرد هم هيچ ايرادي ندارد و دانشمندان بزرگ لغت و تفسير اهل سنت از قرن دوم هجري تا كنون بر اين مطلب تصريح كرده‌اند .




از این عزیزان میخواهیم که بگویند ،چرا وقتی به واژه« صلاه »میرسید اون را قراونی معنی می کنید و می گوئید معنی اش نماز هست .
در صورتی که معنی های دیگری نیز در فرهنگ های لغت برای اون هست از جمله معنی اون« دعا »است.
ولی وقتی به واژه «ولی » که میرسید اون را از فرهنگ لغت معنی می کنید !!!


----------------------------------------------------------------------------------------------------




فرموده اید که: سوال :

چرا حتی یک نفر از این 120 هزار نفری که به قول شما در غدیر خم با حضرت علی بیعت کردند پس از شنیدن به قول شما کودتا در سقیفه به جانب مدینه نمی آید تا علت امر را جویا شود ؟


جواب :

جالب اين‌که در واپسين ساعات سقيفه، اول کسي که در جلسه عمومي، مسئله حديث غدير را مطرح مي‌کند، محبوب‌ترين و عزيزترين صحابه و گرامي‌ترين انسان‌ها در نزد خدا و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) هست که مي‌آيد در مسجد و بر سر مهاجرين و انصار فرياد مي‌کند و مي‌فرمايد:
أنسيتم قول رسول الله صلى الله عليه و سلم يوم غدير خم: من كنت مولاه فعلي مولاه؟
آيا فراموش کرديد سخن پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را که در غدير خم فرمود: من كنت مولاه فعلي مولاه.
نزهة الحفاظ، ج1، ص102 - أسنى المطالب في مناقب آل أبي طالب، ص66 - ضوء اللامع للسخاايشان، ج9، ص256 - بدر الطالع للشوکاني، ج2، ص297
همينطور منابع شيعه آمده هست که حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) فرمود:
هل ترک أبي يوم غدير خم لأحد عذرا؟
آيا در غدير خم، پدرم براي کسي عذري باقي گذاشت؟
الخصال للشيخ الصدوق، ص173 - بحار الأنوار للعلامة المجلسي، ج30، ص124
در بعضي از مصادر ديگر آمده هست که:
فما جعله الله لأحد بعد غدير خم من حجة و لا عذر
خداوند سپس غدير خم، براي کسي، هيچ دليل و عذري باقي نگذاشت.
دلائل الامامة لإبن جرير الطبري، ص122

تعداد زيادي از صحابه اعتراض كردند.

ازجمله سلمان اعتراض كرد كه حضرت علي (عليه السلام) خليفه هست، چرا دنبال غير او مي‌گرديد.

او را زدند و از مسجد بيرون انداختند.

ابوذر و مقداد و عمار آمدند پيشنهاد كردند به حضرت علي (عليه السلام) که اجازه بدهد با شمشير از او دفاع كنند، ولي آقا امير المؤمنين (عليه السلام) اجازه نداد.

أم أيمن آمد در مسجد و اعتراض كرد به اينها و خليفه دوم فرمود:
ما لنا و للنساء.
زنها نبايد در مسائل خلافت دخالت بكنند.





حالا من هم از شما تقاضا دارم

جواب این ده سئوال را در سایتهای شیعه و سنی و در شبکه های ماهواره ای و در تمامی مهمانی ها و کلاسهای درس دانشگاه و همه جا و همه جا مرتب تکرار و بازگو نمايند شاید تلنگری باشد ------------------------------------------------
------------------------------------------------
------------------------------------------------
!!!
انشاء الله

138:

سلام ...



الف – حکم عقل، عدل و عرف این هست که ابتدا مدعی باید دلیل قانع نماينده‌ای برای ادعای خود اقامه کند، نه این که حرفی و ادعایی را مطرح کند ولی هیچ منبع و مدرکی برای فرموده خود نداشته باشد.

این روش هم اکنون در میان تمامی شبهه‌افکنان رایج شده هست که حرفی را بی‌هیچ سند و منطقی مطرح می‌نمايند و سپس می‌گویند «اگر قبول نداری، اثبات کن که چنین نیست!


اگر دقتی جامع‌تر نمایید، متوجه می‌شوید که این روش را حتی برای القای مکاتب نیز به کار می‌برند، مثلاً می‌گویند: نظریه داروین چنین هست و یا نظریه دکارت، هگل، ماکیاول، رورتی یا باومن چنان هست و اگر شما قبول ندارید، رد اون را اثبات کنید.

ولی خود هیچ تلاشی نمی‌نمايند که ابتدا اون نظریه را به لحاظ علمی به اثبات رسانند.

بلکه فقط با توسل این روش فرافکنی و القا می‌نمايند.

ب – با مطالعه‌ی مستندات تاریخی به وضوح روشن می‌شود که اگر چه حکومت‌های حاکم بر ایران تا چند سده‌ی پیش،اگر چه اصلاً مسلمان نبودند، اما مدعی مذهب اهل سنّت بودند و مذهب رسمی ایران نیز تشیع نبود، اما مذهب القایی اونان دولتی و زوری بود و نه گرایش امت به تشیع.

اکثریت غالب امت ایران، حتی قبل از حمله‌ی اعراب به ایران، عاشق و شیعه‌ی حضرت علی (ع) و اهل بیت (ع) بودند.

اگرمقابل اعراب ایستادگی نکردند، به خاطر علاقه و گرایش به اسلام بود.

اگر مأمون مجبور شد که امام رضا (ع) را به طوس آورد، یک جنبه‌اش دور کردن ایشان از مدینه بود، جنبه‌ی دیگرش تشیع امت ایران و فشار اذهان عمومی بر مأمون بود که حکومت را حق اهل بیت (ع) می‌دانستند و این ماجرا بسیار قبل از روی کار آمدن صفویه بود.

اگر امام‌زادگان از مکه، مدینه و کل سرزمین حجاز و عراق به ایران فرار می‌کردند، به خاطر هستقبال امت بود و در نهایت نیز توسط حکام وقت که ادعای تسنن داشتند کشته می‌شدند ...

و اگر صفویه توانست در ایران به قدرت و حکومت برسد، به خاطر ادعای همسویی با مذهب اکثریت امت بود و می‌دانست که از حمایت شیعیان برخوردار خواهد شد.

شیخ مفید، علامه مجلسی، شیخ طوسی و ادیبانی چون: مولوی، حافظ، سعدی و فردوسی که مبجور به تقیه بودند و برخی اونان را اهل تسنن و به مذهب اشعری خوانده‌اند، همه عاشق اهل بیت (ع) بوده و اغلب اشعارشان در مدح و ثنا و معرفی اونان هست و اینان همه قبل از صفویه بودند.
ج – نه تنها مذهب تشیع یا تسنن، بلکه پايه اً اعتقادات با زور قابل تحمیل نیست و به همین دلیل در فقه تشیع تأکید شده که «تقلید در اصول اعتقادات جایز نیست» و حتماً باید از روی تحقیق باشد.
پذیرش یا عدم پذیرش مباحثی چون «ولایت و امامت»، یک مبحث عقلی در اصول اعتقادات هست و نه یک روش سیاسی که بتوان اون را به زور بر اذهان عمومی تحمیل و غالب کرد.

اگر به زور جنگ یا حکومت بود، امروز یک زرتشتی یا مسیحی یا یهودی در ایران وجود نداشت، چه رسد به بهایی یا سایر کفار.
اگر پذیرش یا تغییر اعتقادی به زور، به جنگ، به اختناق یا به تحمیل ممکن بود، لازم می‌شد که امت ما امروز نه تنها شیعه یا سنی، بلکه اصلاً مسلمان نباشند.

چرا که از اواخر صفویه و دوره‌های قاجاریه و پهلوی، جنگ‌های بسیاری بر ایران تحمیل شد و سال‌ها انگلیس‌ها، روس‌ها و امریکایی‌ها این مملکت و ملّت را زیر سلطه‌ی کامل سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگی خود له کردند، اما اعتقادات امت نه تنها تغییر نیافت، بلکه محکم‌تر نیز شد و به انقلاب اسلامی، سقوط سلطنت 2500 ساله و هستبرنامه نظام جمهوری اسلامی ایران انجامید.
پذیرش تشیع توسط امت ایران، به خاطر پذیرش دعوت حضرت محمد مصطفی صلوات‌الله علیه و آله، با عقل،‌ درایت، بینش، بصیرت و عشق به حقیقت و کمال جویی بوده و هست.

لذا بدون توجه به حکومت‌ها و دولت‌هایی که پس از رحلت ایشان به قدرت رسیدند و سعی در تحمیل عقاید خود کردند، روز به روز به رشد علمی و هستحکام اعتقادی خود اضافه کردند.

لذا وقتی پای بحث و هستدلال در اثبات حقانیت تشیع به ‌میان می‌آید، نه در رد مذاهب دیگر به حکومت‌ها هستناد می‌نمايند و نه در تأیید تشیع به صفویه یا حکومتی دیگر هستناد می‌نمايند.

بلکه دلایل‌شان بر وحی، سنّت‌ و سیره پیامبر اکرم (ص) و براهین عقلی هستوار می‌باشد.
نتيجه
اونچه از بررسي شواهد و قراين مختلف حاصل می شود این هست که رسميت تشيع اثني عشري، رخدادي پايدار و تأثيرگذار در سرنوشت ايران بود که تحول و دگرگوني بنياديني در انديشه و عقايد مذهبي امت ايران به وجود آورد.

رسميت تشيع را نمي توان کاري يک شبه که به دست شخص يا اشخاصي انجام شده، دانست، بلکه با توجه به اطلاعات موجود، شرایط و زمينه هاي مناسب و بسترهاي آماده اي از قرن ها پيش، مهيا بوده هست که شاه اسماعيل و شاه عباس از اون به نحو احسن هستفاده نمودند؛ لذا رسميت تشيع نتيجه فرايندي طولاني و کارکرد شرایط مختلف طي اعصار گذشته بود که در سال 907 ق در ايران مجال ظهور و گسترش عمومي يافت.
لذا نظريه جبري و تحميلي بودن تشيع که از سايشان مستشرقين و برخی پژوهشگران مغرض معاصر مطرح شده روشن گرديد که نظري غير قابل پذيرش هست و حمله افاغنه و سقوط حکومت صفايشانان و تلاش هاي نادرشاه افشار در حذف تشيع و شکست اين تلاش ها، نشان دهنده مقبوليت و پذيرش عميق و ريشه دار اون هست.
همينطور عدم مخالفت جدي از سايشان عامه، بهترين دليل بر پذيرش آزادانه و ارادي تشيع از سايشان ايرانيان هست که در گسترش اون شرایط مختلفي مانند سقوط خلافت عباسي، تبليغ دامنه دار علما و مبلغين شيعه و هستفاده از موقعيت ها و رشد علاقه به اهل بيت (ع)نقش عمده اي داشته اند.


139:

سلام برادر ...




خداوند آیه تبلیغ را در روز هجدهم ذی الحجه سال حجه الوداع ( دهم هجری ) وقتی که پیامبر اعظم به مکان غدیر خم رسیده بودند و حدود پنج ساعت از روز گذشته بود بر قلب مصفای اونحضرت نازل کردند.

حافظ ابو جعفر محمد بن جریر طبری ( متوفی 310 هجری ) در (( کتاب الولایه )) که اونرا پیرامون طرق حدیث غدیر نگاشته با سند خود از زید بن ارقم روایت کرده : } که در بازگشت از حجه الوداع در محل غدیر خم بودیم ، پس از اقامه نماز جماعت پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم ) در ضمن خطبه ای طولانی فرمودند (( خداوند تبارک و تعالی آیه :" يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ " را بر نازل کرده هست و جبرییل از جانب پروردگار به من فرمان داد تا در این مکان ایستاده و به هر سیاه و سفیدی و جن و انسی فراخوان کنم که : (( إن علی بن ابیطالب أخی و وصی و خلیفتی و امام بعدی )) }

140:

سلام برادر ...



در این آیه، روى سخن، فقط به پیامبر هست، و تنها وظیفه او را بیان مى کند، با خطاب اى پیامبر! شروع شده و با صراحت و تأکید دستور مى دهد، که اونچه را از طرف پروردگار بر او نازل شده هست به امت برساند.مى فرماید: «اى پیامبر! اونچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده هست را کاملاً به امت برسان» (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ).اونگاه، براى تأکید بیشتر به او اخطار مى کند: «اگر از این کار خوددارى کنى (که هرگز خوددارى نمى کرد) رسالت خدا را تبلیغ نکرده اى»! (وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ).پس از اون، به پیامبر(صلى الله علیه وآله) ـ که گویا از واقعه خاصى اضطراب و نگرانى داشته ـ دلدارى و تأمین مى دهد و به او مى فرماید: «از امت در اداى این رسالت وحشتى نداشته باش; زیرا خداوند تو را از خطرات اونها نگاه خواهد داشت» (وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ).
و در پایان آیه به عنوان یک تهدید و مجازات، به اونهائى که این رسالت مخصوص را انکار نمايند، و در برابر اون از روى لجاجت کفر بورزند، مى فرماید: «خداوند کافران لجوج را هدایت نمى کند» (إِنَّ اللّهَ لایَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ).
جمله بندى هاى آیه، لحن خاص و تأکیدهاى پى در پى اون و همچنین شروع شدن با خطاب «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ» که تنها در دو مورد از قراون مجید آمده، و تهدید پیامبر(صلى الله علیه وآله) به عدم تبلیغ رسالت در صورت کوتاهى کردن ـ که منحصراً در این آیه از قراون آمده هست ـ نشان مى دهد که سخن از حادثه مهمى در میان بوده که عدم تبلیغ اون، مساوى با عدم تبلیغ رسالت بوده هست.به علاوه این موضوع مخالفان سرسختى داشته که پیامبر(صلى الله علیه وآله) از مخالفت اونها ـ که ممکن بوده هست مشکلاتى براى اسلام و مسلمین داشته باشد ـ نگران بوده و به همین جهت خداوند به او تأمین مى دهد.
اکنون این سؤال پیش مى آید که: با توجه به تاریخ نزول سوره که مسلّماً در اواخر عمر پیغمبر(صلى الله علیه وآله) نازل شده هست، چه مطلب مهمى بوده که خداوند پیامبر (صلى الله علیه وآله) را با این تأکید، مأمور ابلاغ اون مى کند؟آیا مسائل مربوط به توحید، شرک و بت شکنى بوده؟ که از سال ها قبل براى پیامبر و مسلمانان حل شده بود.آیا مربوط به احکام و قوانین اسلامى بوده؟ با این که مهم ترین اونها تا اون وقت بیان شده بود.آیا مربوط به مبارزه با اهل کتاب و یهود و نصارى بوده؟ با این که مى دانیم مسأله اهل کتاب سپس ماجراى «بنى نضیر»، «بنى قریظه»، «بنى قینقاع» و «خیبر» و «فدک» و «نجران» مشکلى براى مسلمانان محسوب نمى شد.و آیا مربوط به منافقان بوده؟ در حالى که مى دانیم پس از «فتح مکّه» و سیطره و نفوذ اسلام، در سراسر جزیره حجاز، منافقان از صحنه اجتماع طرد شدند، نیروهاى اونها در هم شکسته شد، و هر چه داشتند در باطن بود.راستى چه مسأله مهمى در این آخرین ماه هاى عمر پیامبر(صلى الله علیه وآله) مطرح بوده که آیه فوق این چنین درباره اون تأکید مى کند؟!این نیز جاى تردید نیست که وحشت و نگرانى پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى شخص خود و جان خود نبوده، بلکه براى کارشکنى ها و مخالفت هاى احتمالى منافقان بوده که نتیجه اون براى مسلمانان خطرات یا زیان هائى به بار مى آورد.

بر این پايه :آیا مسأله اى جز «تعیین جانشین» براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و سرنوشت آینده اسلام و مسلمین مى تواند مورد توجه باشد؟

پيامبر (ص) از ابلاغ اين پيام الهي به اين جهت كه امت به او تهمت زده و نسبت دروغ دهند و به بگايشانند ، پسر عمايشان خود را معرفي نموده ، خوفناك بوده هست .

همچنین نزدیک بودن اونان به عصر جاهلیت و مسائل قومی و قبیله ای ، ممکن بود اونان را از پذیرش سخن رسول خدا (ص) بازدارد .
حاكم حسكاني حنفي كه از علماي سرشناس اهل سنت در قرن پنجم مي‌باشد ، در كتاب معروف خود "شواهد التنزيل" رواياتي را نقل كرده که به خوف رسول خدا در اون ها اشاره شده هست.

در اینجا دو مورد را با هم می بینیم.

ابن عباس و جابر بن عبد الله می گویند : خداوند پیامبر را امر کرد که علی را برای امت نصب کند و اونان را از ولایت او باخبر نماید .

پس رسول خدا ترسید که امت بگویند : پسرعمویش را یاری کرد و به خاطر این بر وی طعنه بزنند .

لذا خدا به او وحی کرد که : ای رسول ! اونچه را از سوی پروردگارت به تو رسیده ابلاغ کن ! الآیه .

پس رسول خدا برای ولایت او در روز غدیر اقدام نمود .

عن ابن عباس و جابر بن عبد الله قالا أمر الله محمدا أن ينصب عليا للناس ليخبرهم بولايته فتخوف رسول الله ص أن يقولوا حابى ابن عمه و أن يطعنوا في ذلك عليه، فأوحى الله إليه يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الآية، فقام رسول الله بولايته يوم غدير خم.
شواهدالتنزيل ، الحاکم الحسکاني ، ج 1 ص 256

عبد اللَّه بن عباس حديث معراج را از پيامبر نقل مى‏كند تا اونجا كه خداوند فرمود: من پيامبرى را مبعوث نكردم مگر اينكه براى او وزيرى برنامه دادم و تو رسول خدا هستى و على وزير توست.


ابن عباس می گوید: پيامبر خدا فرود آمد و دوست نداشت از اين موضوع به امت سخن بگايشاند، چون اونان به عصر جاهليت نزديك بودند تا اينكه شش روز گذشت و خداوند اين آيه را نازل كرد: «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ ، شايد تو ترك‏كننده قسمتى از اونچه بر تو وحى شده هست باشى» پس پيامبر خدا تحمل كرد تا اينكه روز هيجدهم شد و اين آيه نازل گرديد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» اونگاه پيامبر خدا به بلال دستور داد كه در ميان امت فراخوان كند كه فردا كسى نماند مگر اينكه به غدير خم برود، پيامبر خدا و امت فردا (به اونجا) رفتند، پيامبر فرمود: اى امت خداوند مرا با پيامى به سوى شما فرستاده هست و من در اون درنگ مى‏كردم از بيم اونكه مرا متهم و تكذيب كنيد تا اينكه پروردگارم با وعيدى پس از وعيدى مرا در باره اون مورد عتاب برنامه داد.
اونگاه دست علىّ بن ابى طالب (ع) را گرفت و او را بلند كرد تا جايى كه امت سفيدى بغل اونها را ديدند سپس فرمود: اى امت! خدا مولاى من هست و من مولاى شمايم، پس هر كس كه من مولاى اايشانم على مولاى اوست، خداوندا هر كس را كه او را دوست بدارد دوست بدار و هر كس را كه او را دشمن بدارد دشمن بدار و هر كس را كه او را يارى كند يارى كن و هر كس را كه او را خوار سازد خوار كن و اين آيه نازل شد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» .

عن عبد الله بن عباس عن النبي ص [و ساق‏] حديث المعراج إلى أن قال و إني لم أبعث نبيا إلا جعلت له وزيرا، و إنك رسول الله و إن عليا وزيرك.

قال ابن عباس فهبط رسول الله فكره أن يحدث الناس بشي‏ء منها إذ كانوا حديثي عهد بالجاهلية حتى مضى [من‏] ذلك ستة أيام، فأنزل الله تعالى فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ فاحتمل رسول الله [ص‏] حتى كان يوم الثامن عشر، أنزل الله عليه يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ثم إن رسول الله ص أمر بلالا حتى يؤذن في الناس أن لا يبقى غدا أحد إلا خرج إلى غدير خم، فخرج رسول الله ص و الناس من الغد، فقال يا أيها الناس إن الله أرسلني إليكم برسالة و إني ضقت بها ذرعا مخافة أن تتهموني و تكذبوني حتى عاتبني ربي فيها بوعيد أنزله علي بعد وعيد، ثم أخذ بيد علي بن أبي طالب فرفعها حتى رأى الناس بياض إبطيهما [إبطهما] ثم قال أيها الناس الله مولاي و أنا مولاكم فمن كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.

و أنزل الله الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‏ .

شواهدالتنزيل ، الحاکم الحسکاني ، ج 1 ص 257 و 258

جايگاه حاكم حسكاني :
او در ميان جامعه اهل سنت از جايگاه ممتازي برخوردار هست از جمله ذهبي رجالي سرشناس اهل سنت ، او را چنين معرفي مي‌نمايد :‌
الإمام المحدث البارع القاضي أبو القاسم عبيدالله بن عبدالله ابن أحمد بن محمد بن أحمد بن محمد بن حسكان القرشي العامري النيسابوري الحنفي الحاكم ...
او إمام ، محدث ، دانشمند ، قاضي أبو القاسم عبيدالله بن عبدالله ابن أحمد بن محمد بن أحمد بن محمد بن حسكان قرشي عامري نيسابوري حنفي و حاكم هست ...
سير أعلام النبلاء ، ، الذهبي ، ج 18 ص 268

تعبير امام در مورد او به خوبي از جايگاه ممتاز حاكم حسكاني خبر مي‌دهد .
همينطور ذهبي در كتاب تذكرة الحفاظ و سيوطي در كتاب طبقات الحفاظ درباره او چنين مي‌نايشانسند :
الحسكانى القاضى المحدث أبو القاسم عبيد الله بن عبد الله بن أحمد بن محمد بن أحمد بن محمد بن حسكان القرشي العامري النيسابوري الحنفي الحاكم ايشانعرف بابن الحذاء الحافظ شيخ متقن ذو عناية تامة بعلم الحديث ...
حسكانى ، قاضى و محدث ، أبو القاسم عبيد الله بن عبد الله بن أحمد بن محمد بن أحمد بن محمد بن حسكان قرشي عامري نيسابوري حنفي حاكم و معروف به ابن حذاء هست ، كه حافظ و شيخي متقن و داراي عنايتي تمام به علم حديث بوده هست ...
تذكرة الحفاظ ، الذهبي ، ج 3 ص 1200 - طبقات الحفاظ ، السيوطي ، ج 1 ص 442

شاهد متقنی بر این خوف رسول اکرم (ص) سخنی هست که در صحیحین از ایشان نقل شده هست .

بخاری و مسلم در صحیحین نقل کرده اند که عقبة بن عامر می گوید:
روزی رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) بر جنازه ای نماز خوانده و سپس بر منبر رفت و سخنانی ایراد کرد و در پایان فرمود: به خدا قسم نمی ترسم که سپس من مشرک شوید، بلکه اونچه بر شما می ترسم این هست که به دنیا رغبت کرده و برای اون رقابت کنید.
عن عقبة ابن عامر أن النبي صلى الله عليه وسلم خرج يوما فصلى على أهل أحد صلاته على الميت ثم انصرف إلى المنبر فقال إني فرط لكم وأنا شهيد عليكم وإني والله لأنظر إلى حوضي الاون وإني أعطيت مفاتيح خزائن الأرض أو مفاتيح الأرض وإني والله ما أخاف عليكم أن تشركوا بعدي ولكن أخاف عليكم أن تنافسوا فيها .
صحيح البخاري ، البخاري ، ج 2 ص 94 و ج 5 ص 40 و ج 7 ص 173 - صحيح مسلم ، مسلم النیسابوري ، ج 7 ص 67

141:

سلام اینکه دیگه زیاد طولانی نبود !!

5-6 خطی از اون چیزی که شما گذاشتی زیاد تر بود ...



اینطور باشه که ما باید جواب بعضی از دوستان رو که مطلب های طولانی صفحات قبل نوشتند نمی دادیم ...



اگه نخونده بودم متن رو که جواب نمی دادم ...



بله میدونم برای شما مهم نیست چون شناخت از شما دارم ...



فرمودید که :

اکثریت قریب به اتفاق شأن نزولها دارای درجه ی صحت در اسناد حدیثی نیستند

میشه چند نمونه شو نشون بدید ؟!

آيات قراون به دو دسته عمده تقسيم مى شود.

قـسمى كه بخش اعظم را تشكيل مى دهد , آياتى هست كه به اراده الهى بدون هيچ گونه انگيزه و ملاحظه ديگر بر حضرت رسول (ص ) وحى شده هست .

قسم ديگر و كمتر آياتى هست كه به دنبال حادثه اى يا پرسشى پيش آمده هست

و چـه بـسـيـار آيـه هـاى قـراون هـست كه با كلماتى چون يسئلونك ( و مشتقات ديگر اون ) و يستفتونك از پيامبر (ص ) حكم يا حكمت الهى پرسيده شده هست .

اگر معرفت به سبب نزول نباشد , بسيار موارد هست كه خواننده از ظاهر آيه يا آيات قراون , راه به حاق معناى واقعى آيه نمى برد.

مـثـلا از و للّه المشرق و المغرب فاينما تولوا فثم وجه اللّه ( بقره , 115 ) ( مشرق و مغرب خداى راست , پس به هر جا كه روى آوريد , رو به سوى خداوند هست ) , چنين گمان مى برد كه در نماز هستقبال يعنى رو به قبله بودن واجب نيست و مى توان به هر سو نماز خواند.

( براى تفصيل ـ مباحث فى علوم القراون , 131 ; تاريخ قراون , راميار , 628 ).

يـا از ايـنـكه فرموده مى شود بر كسانى كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته كرده اند در اونچه در گذشته خورده اند , گناهى بر اونان نيست .

( مـائده , 93 ) , چه بسا هستنباط شود كه خوردن خمر هم در گذشته بى اشكال بوده هست و در آينده هم بى اشكال هست .

يا اونجا كه فرموده مى شود : ( صفا و مروه از شعائر الهى هست , چون كسى حج يا عمره بگزارد , بر او گناهى نيست كه بين اون دو را بپيمايد.

( بقره , 158 ) ممكن هست چنين هستنباط شود كه سعى بين صفا و مروه مكروه هست يعنى ترك اون اولى هست .

حال اونكه اين عمل جزو شعائر و مناسك حج و انجام اون واجب هست .

علت اينكه با تعبير نفى جناح ( گناهى و عيب و ايرادى ندارد ) بيان شده اين هست كه در محل تـپـه هـاى صفا و مروه در عصر جاهليت دو بت بوده هست و مسلمانان انديشناك بوده اند كه مبادا سعى بين صفا و مروه يادآور خاطره بت پرستى جاهليت و لذا ناروا باشد.

پـس پـى بـردن به حكمت تشريع و يافتن هستنباط درست فقهى بدون اعتنا و اتكا به سبب نزول , امكان ندارد.


142:

سلام...

خوب این سندش هست که در چه تاریخی نازل شده ....



اين آيه شريفه روز هجدهم ذي الحجه سال حجه الوداع (دهم از هجرت) نازل شد، پس از اونکه پيغمبر گرامي صلي الله عليه و آله و بزرگوار بغديرخم رسيد جبرئيل در ساعت پنجم از روز مذکور بر اون فرود آمد و فرمود: يا محمد صلي الله عليه و آله همانا خداي متعال بتو درود ميفرستد و ميفرمايد: " اي فرستاده خدا، ابلاغ کن اونچه را (که درباره علي عليه السلام) از جانب پروردگارت بتو نازل شد، و اگر اين امر را اجراء ننمائي، رسالت خود را انجام نداده اي...

" تا آخر آيه، در اين موقع پيشروان اون کاروان عظيم که تعداد اونها يکصد هزار يا بيشتر بود نزديک جحفه رسيده بودند پيغمبر صلي الله عليه و آله امر فرمود اونها را که از اون نقطه پيشرايشان کرده اند برگردانند و اونها را که عقب بودند در جاي خود متوقف سازند تا علي عليه السلام را در ميان اونگروه آشکار سازد و اونچه را که خداوند متعال درباره او نازل فرموده بانها ابلاغ فرمايد، و (جبرئيل) اون را آگاه ساخت، که خداوند او را (از کيد بدخواهان) نگاهداري فرموده.


واحدی از علما بزرگ اهل تسنن و شاگرد ثعلبی می باشد .

ذهبی او را امام علماء تاویل می داند ( سیر فراخوان النبلاء ج 18 ص 339 – 340 )


وی به 2 سند بیان می کند :


أخبرنا أبو سعيد محمد بن علي الصفار قال : أخبرنا الحسن بن أحمد المخلدي قال : أخبرنا محمد بن حمدون بن خالد قال : حدثنا محمد بن إبراهيم الخلوتي قال : حدثنا الحسن ابن حماد سجادة قال : حدثنا علي بن عابس ، عن الأعمش وأبي حجاف ، عن عطية ، عن أبي سعيد الخدري قال : نزلت هذه الآية - يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك - يوم غدير خم في علي بن أبي طالب رضي الله عنه .

ابو سعيد خدري فرموده هست : اين آيه : « اي پيامبر اونچه كه از طرف خداوند بر تو نازل شده هست ابلاغ كن» در غدير خم و در باره علي بن ابي طالب نازل شده هست.

أسباب نزول الآيات ، ص 201 - 202 ، اسم المولف : أبي الحسن علي بن أحمد الواحدي النيسابوري الوفاه 468 ه ،ناشر : دارالاصلاح – الدمام 1412 ه / 1992 م ، الطبعه : الثانیه ، تحقیق : عصام بن عبدالمحسن الحمیدان



البته اسناد زیاد هست من فقط همین موردش رو بیان کردم که نگید طولانی شد ...



در مورد آیه قبل و بعدش که میگید بی ارتباط هست ...



اینجارو مطالعه کنید :

مشكلاتي در زمينه ارتباط آيات

143:

با سلام.
کدام جوابها خنده دار بود؟

144:

با سلام.

چرا زود قضاوت می کنید.

من اگر چیزی از سایتهای دیگر بردارم و به نقل از فرد دیگری باشه خودم میگم از چه کسی هست .

و حرف هایی که خودم میزنم کپی برداری نیست و البته اونهایی را هم که از کسی میگم خودم کامل خوندم و قانع شدم

145:

با سلام.


جواب سوال بنده را ندادید
آیا اهل تسنن، ابوبکر و عمر را عاقل‌تر از پیامبر(ص) می‌دانند؟!

اونچه ذهن هر مسلمانی را به خود مشغول می‌سازد این هست که اهل تسنن معتقدند پیامبر(ص) از دنیا رفت و برای رهبری جامعة اسلامی سپس خود جانشین تعیین نکرد.

در حالی که با دقت در تاریخ روشن هست که ابوبکر و عمر سپس خود اُمّت را رها نکرده و برای اُمت اسلامی رهبر معیّن نمودند.
اما سؤال اینجاست، پیامبری که از تمام جهات از سایر مسلمین برتر هست، آیا به اندازه ابوبکر و عمر تدبیر نداشت؟!
آیا حسّاسیت رهبری جامعة اسلامی و لزوم تدبیر برای آینده جهان اسلام را نفهمید؟!
به بیانی دیگر: اگر تعیین رهبر و خلیفه برای جامعة اسلامی، کار پسندیده‌ای هست چرا اهل تسنن معتقدند پیامبر اکرم(ص) برای سپس خود جانشین معیّن نکرد.

و اگر کار ناپسندی هست، چرا ابوبکر و عمر برای پس از خود به فکر جانشین بودند؟
مگر شما خود را اهل سنت پیامبر نمی‌دانید؟ مگر معتقد نیستید که سنت رسول اکرم(ص) بر این بود که سپس خودش برای اُمت اسلامی رهبر و خلیفه معیّن نکند و این کار را به عهده امت گذاشت؟ پس چرا ابوبکر و عمر بر خلاف سنت پیامبر برای سپس خود جانشین و خلیفه معیّن کردند؟

146:

سلام ...


147:


تا اونجایی که من دیده ام این روایت از 12 طریق نقل شده هست ابن تیمیه می گوید اگر حدیثی از 4 طرریق برای ما رسیده باشد و همه ی این روات ظالم و فاجر باشند روایت صحیح هست

الخطيب البغدادي - تاريخ بغداد - الجزء : ( 8 ) - رقم الصفحة : ( 284 )
- أنبئنا : عبد الله بن علي بن محمد بن بشران ، أنبئنا : علي بن عمر الحافظ ، حدثنا : ضمرة بن ربيعة القرشي ، عن بن شوذب ، عن مطر الوراق ، عن شهر بن حوشب ، عن أبي هريرة قال : من صام يوم ثمان عشرة من ذي الحجة كتب له صيام ستين شهراًً وهو يوم غدير خم لما أخذ النبي (ص) بيد علي بن أبي طالب فقال : الست ولي المؤمنين قالوا : بلى يا رسول الله ، قال : من كنت مولاه فعلي مولاه ، فقال عمر بن الخطاب : بخ ٍ بخ ٍ لك يا بن أبي طالب أصبحت مولاي ومولى كل مسلم فأنز الله : اليوم أكملت لكم دينكم.این روایت صحیح هست
السيوطي - الدر المنثور - سورة المائدة - الجزء : ( 2 ) - رقم الصفحة : ( 298 )
- وأخرج إبن أبي حاتم وإبن مردايشانه وإبن عساكر ، عن أبي سعيد الخدري قال : نزلت هذه الآية ‏‏: يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك‏ ، على رسول الله (ص) يوم غدير خم ، في علي بن أبي طالب.
- وأخرج إبن مردايشانه ، عن إبن مسعود قال : كنا نقرأ على عهد رسول الله (ص) : ‏يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك‏ ، أن علياًً مولى المؤمنين ‏وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس‏.‏




2همه ی جرح ها بدون دلیل هست و در قواعد رجالی اهل سنت جرح بدون دلیل هیچ اعتباری ندارد
3شما که فقط جرح افراد را آورده ای تعدیل اونها هم میاوردی
4 خود شما آورده اید که
عَطِيَّةَ الْعَوْفِيِّ (عطية بن سعد بن جنادة العوفى الجدلى القيسى الكوفى ، أبو الحسن) صدیق هست و چون شیعه هست او را مدلس خوانده اند و شیعه بودن در کتب اهل سنت دلیل بر ضعف راوی نمی شود چون خود بخاری هم در سلسله راویان احادیث او افرائ شیعه وجود دارد

148:

کسانی که ادعا مینمايند که انتخاب امام و رهبر سپس پیامبر بعهده امته روی چه حسابی این حرفو میزنند ؟ اگر امت فردی گمراه رو انتخاب کردند و بقیه رو به گمراهی کشوندند چی ؟
هیچ عقل سالمی نمیپذیره که خدا سپس پیامبر امت رو بدون رهبر واگذار کرده تا امت با کم خردی خودشون بخوان امام و رهبرشون رو انتخاب نمايند اونم چه انتخابای شایسته ای : عمر و ابوکر و معاویه مکار و یزید زناکار و ....

.

اینا برنامه امام و رهبر امت باشن ؟

149:


شما که هنوز فرق بین نظر علمای شیعه و سنی را نمی دانی چرا بحث می کنی
این آقا صحابی پیامبر هست و اهل سنت همه ی اصحاب را عادل می دانند و شیعه نه !

ابو هریره بیش از 1000 روایت در بخاری آورده هست یعنی شما اونها را هم قبول ندارید


نوشته اصلي بوسيله anarchy نمايش نوشته ها


اولی که تفسیر ابن ابی حاتم هست در سلسله سندی و روایی به همون دو فردی که در پست قبلی اشاره کردم بر میگرده و از درجه اعتبار ساقط هست گویا...

در مورد ابن مسعود هم جواب این هست :




نوشته اصلي بوسيله anarchy نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله anarchy نمايش نوشته ها


2)بدون دلیل ؟دلیل که فرموده شده...

مثلا جرح با دلیل باید چطوری باشه ؟ دوستان شما خودشون همین جوری که میگی بررسی سندی میکنن ؟

در مورد قاعده جرح و تعدیل اهل سنت هم من کامل و دقیق اطلاع ندارم ، اما ملاک هاشون ظاهرا چیزی که شما میگید نیست :
فرمودگوی آرام میان شیعه و سنی - � ضوابط جرح و تعدیل در اهل تسنن

3)نوشته که از من نبود که تعدیل رو هم بیارم...شما اگر اطلاع دارید تعدیل ها رو هم بیارید...

4) در مورد "عطیه" هم فقط دو مورد اشاره به شیعه بودن هم شده ، نه اینکه تنها دلیل این باشه...
الواحدي النيسابوري - أسباب نزول الآيات - رقم الصفحة : ( 135 )
- أخبرنا : أبو سعيد محمد بن علي الصفار قال : ، أخبرنا : الحسن بن أحمد المخلدي قال : ، أخبرنا : محمد بن حمدون بن خالد قال : ، حدثنا : محمد بن إبراهيم الخلوتي قال : ، حدثنا : الحسن إبن حماد سجادة قال : ، حدثنا : علي بن عابس ، عن الأعمش وأبي حجاب ، عن عطية ، عن أبي سعيد الخدري قال : نزلت هذه الآية : يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك ، يوم غدير خم في علي بن أبي طالب (ع).

خود شما نوشنه ای

رتبته عند ابن حجر : صدوق


واما این لینکی که شما گذاشته اید به صورت مختصر توضحی داده هست

اما در اين موارد كه يك راايشان هم جرح و هم تعديل دارد كدام يك مقدم هست، قول مشهور بين اهل سنت اين‌ هست‌ که‌ تعديل‌ به‌ صورت‌ مجمل‌ و کلي‌ پذيرفتني‌ هست‌، اما جرح‌، جز با تبيين‌ و تفسير پذيرفته‌ نخواهد شد.
دليل‌ اين‌ مسئله‌ اين‌ هست‌ که‌ شهادت‌ بر عدالت‌، حاصل آشنايي‌ نسبتاً طولاني‌ با راايشان‌ و مبتني‌ بر مجموعه‌اي‌ از شواهد هست‌ که‌ ذکر همه اون‌ها مقدور نيست‌ و نيازي‌ هم‌ بدان‌ نمي‌باشد؛ لذا پذيرش‌ تعديل‌ به‌ صورت‌ مبهم‌ و مجمل‌ مانعي‌ ندارد؛ اما، جرح‌ راايشان‌ جز با دليل‌ و بيان‌ سبب‌ جرح‌، پذيرفتني‌ نيست‌، زيرا اولاً جرح‌ با امر واحدي‌ قابل‌ تحقق‌ هست‌ که‌ ذکر و حفظ‌ اون‌ دشوار نيست‌ و ثانياً دانشمندان‌ در اينکه‌ چه‌ خصوصيتي‌ موجب‌ جرح‌ راايشان‌ مي‌شود اختلاف‌ نظر دارند، زيرا ممکن‌ هست‌ صفتي‌ از منظري‌ جرح‌، تلقي‌ شود اما در حقيقت‌ جرح‌ نباشد، بنابراين‌ بايد سبب‌ جرح‌ بيان‌ گردد تا مشخص‌ شود که‌ آيا جرح‌ وارد هست‌ يا نه‌؟ جهت اطلاع بيشتر در اين خصوص به كتاب مقدمه ابن‌الصلاح‌ و محاسن‌الاصطلاح‌، ص220 و تدريب‌ الراايشان‌ بشرح‌ تقريب‌ النواايشان، ج‌۱، ص۲۵۸ رجوع كنيد

150:

قطعا این حدیث ساخته ی کارخانه ی حدیث سازی بنی امیه هست

شما باید اول روایات متقابل به این حدیث را جواب دهید که چرا احادیث فراوانی خلافت امیرامومنین را اثبات می کند
حديث ولايت

علماي اهل سنت با سندهاي صحيح نقل کرده‌اند که رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود:
انا علی منی و انا من منه و هو ولی کل مومن بعدی

به راستي علي از من هست و من از او هستم و او سرپرست همه مؤمنان، پس از من هست.
حاکم نيشابوري پس از نقل اين روايت فرموده:
صحيح على شرط مسلم.


اين روايت صحيح هست و واقعيات صحيح مسلم را دارد.
المستدرك ج 3 ص 110.



شمس الدين ذهبي نيز در تلخيص المستدرک اين روايت را «صحيح» دانسته هست.
محمد ناصر الدين الباني نيز در باره اين روايت فرموده:
صححه الحاکم الذهبی و هو کما قال
اين روايت را حاکم و ذهبي تصحيح کرده‌اند.

اين روايت، صحيح هست همان‌گونه هست که حاکم و ذهبي فرموده‌اند.
السلسلة الصحيحة، ج5، ص222.


براي فهم دقيق معناي کلمه «ولي» بايد به سراغ کلمات خلفاي اهل سنت در صدر اسلام برايشانم که اون‌ها از اين معنا چه فهميده هست.

ابن کثير در البدايه والنهايه فرموده هست:
قال ابوبكر: قد ولیت امرکم لست یجیرکم .

إسناد صحيح.
البداية والنهاية ج 6 ص 333.
ابوبکر (در اولينسخنراني خود سپس خلافت) فرمود: من حاکم شما شدم؛ و حال اون که از شما بهتر نيستم.
اگر واقعه غدیرخم بر امامت وخلافت حمل شود، چراهایی را به دنبال خواهد داشت که جوابی غیر از قبول کردن برداشت اهل‌سنت ازاین حدیث، نخواهد داشت.

مثلا:
۱- چرا رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم حکم مهمی‌مانند امامت را- که بنابر عقیده اهل‌تشیع یکی ازاصول دین می‌باشد- در روز عرفه یا در دومین روز منا، که جمعیتی بالغ بر یکصد وبیست وچهارهزار نفر، اطراف اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم موج می‌زد، فراخوان نفرمود تا همه قبایل اون را بشنوند؟!

۲- چرا رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم حکم مهم هستخلاف را با الفاظی که دارای معانی متعدد می‌باشند، بیان نمودند وبه جای اون از الفاظی مانند: حاکم، امیر، خلیفه، والی، و...

هستفاده نکردند؟! آیا عدم وضوح در کلام پیامبر، مغایر با فرموده خداوندی «إنما علی رسولنا البلاغ المبین» نمی‌باشد؟
ابن أبي عاصم در کتاب السنۀ مي‌نايشانسد که رسول خدا صلي الله عليه وآله خطاب به اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:
و انت خلیفتی کل مومن و مومنه



تو پس از من، جانشين من در ميان همه مؤمنان هستي
الباني در باره سند اين روايت فرموده:
إسناده حسن.
سند اين روايت «حسن» هست
كتاب السنة لابن أبي عاصم، ص551.

از این با صراحت تر !!!

۳- چرا آیه «الیوم اکملت لکم دینکم وأتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الإسلام دینا» که بیانگر تکمیل دین هست، قبل از واقعه غدیرخم وتعیین خلیفه وامام، نازل شد؟!(مطابق عقیده اهل‌تشیع بدون امامت، دین تکمیل نمی‌شود)
شما باید ثابت کنی که یکجا نازل شده هست ؟

۴-چرا اون حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم درطول سه ماه که بعد از واقعه غدیرخم درقید حیات بودند، حتی یک بار اشاره‌ای هم به خلافت بلافصل حضرت علی نکردند؟!
إِنَّهُ لا يَنْبَغِي أَنْ أَذْهَبَ إِلا وَأَنْتَ خَلِيفَتِي.
شايسته نيست که من از ميان امت بروم؛ مگر اين که شما جانشين من باشي.
المستدرك ج3 ص133.
الباني وهابي در باره سند اين روايت مي‌گايشاند:
صحّحه الحاكم والذهبي وهو كما قالا.
السلسلة الصحيحة ج 5 ص222.
اين روايت را حاکم و ذهبي تصحيح کرده هست و اين روايت صحيح هست، همان‌گونه حاکم و ذهبي فرموده‌اند.
و اشاره فراوان کرد
مسند أحمد- مسند العشرة ..

- ومن مسند علي (ع)
- رقم الحديث : ( 841 )
- حدثنا : ‏ ‏أسود بن عامر ‏ ، حدثنا : ‏ ‏شريك ‏ ‏، عن ‏ ‏الأعمش ‏ ‏، عن ‏ ‏المنهال ‏ ‏، عن ‏ ‏عباد بن عبد الله الأسدي ‏ ‏، عن ‏ ‏علي ‏ ‏(ر) ‏ ‏قال : ‏ ‏لما نزلت هذه الآية ‏: ‏وأنذر عشيرتك الأقربين ‏، ‏قال : ‏ ‏جمع النبي ‏ (ص) ‏ ‏من أهل بيته فإجتمع ثلاثون ، فأكلوا وشربوا قال : فقال لهم : من يضمن عني ديني ومواعيدي ايشانكون معي في الجنة ايشانكون خليفتي في أهلي ، فقال رجل ‏ ‏لم يسمه ‏ ‏شريك ‏: ‏يا رسول الله أنت كنت بحراًً من يقوم بهذا قال : ثم قال الآخر قال : فعرض ذلك على أهل بيته ، فقال : ‏ ‏علي ‏ ‏(ر) ‏ ‏أنا.
مسند أحمد - باقي مسند المكثرين - مسند أبي سعيد الخدري (ر) - رقم الحديث : ( 10681)
- حدثنا : عبد الله ، حدثنا : أبي ، حدثنا : ‏‏أسود بن عامر ‏، أخبرنا : ‏أبو إسرائيل يعني إسماعيل بن أبي إسحاق الملائي ‏‏، عن ‏‏عطية ‏‏، عن ‏ ‏أبي سعيد ‏قال : ‏قال رسول الله ‏(ص) :‏ إني تارك فيكم ‏ ‏الثقلين ‏، ‏أحدهما أكبر من الآخر ، كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض ‏، ‏وعترتي ‏ ‏أهل بيتي ، وأنهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض.




و آیات قران
الفتال النيسابوري - روضة الواعظين- رقم الصفحة : ( 104 )
يا أيها الذين آمنوا إتقوا الله وكونوا مع الصادقين ، ( التوبة : 119 )
- وقال إبن عباس : قول الله تعالى : وإتقوا الله ، وكونوا مع الصادقين ، قال علي .
- وقال إبن عباس : والذى جاء بالصدق محمد (ص) وصدق به علي بن أبى طالب.
الحاكم الحسكاني - شواهد التنزيل- الجزء : ( 1 ) - رقم الصفحة : ( 341 )
350 - أخبرنا : أبو الحسن الفارسي قال : ، أخبرنا : أبوبكر إبن الجعابي قال : ، حدثنا : محمد بن الحرث ، قال : ، حدثنا : أحمد بن حجاج ، قال : ، حدثنا : محمد بن الصلت قال : ، حدثني : أبي : ، عن جعفر بن محمد ، في قوله : إتقوا الله وكونوا مع الصادقين قال : يعني مع محمد وعلي.
351 - أخبرونا ، عن أبي بكر محمد بن الحسين بن صالح السبيعي قال : ، حدثنا : علي بن محمد الدهان ، والحسين بن إبراهيم الجصاص قالا ، حدثنا : حسين بن الحكم ، قال : ، حدثنا : حسن بن حسين ، عن حبان بن علي ، عن الكلبي ، عن أبي صالح : ، عن إبن عباس في قوله : إتقوا الله وكونوا مع الصادقين قال : نزلت في علي بن أبي طالب خاصة.



و چرا عمر مانع شد از نوشتن حدیث قرطاس ؟چون می دانست ککه اگر این حدیث نوشته شود خلافت به او نمی رسد



حالا من از شما می پرسم چه فضیلتی در خلفای سه گانه بود که که حضرت علی (ع) اون را نداشت ؟

151:

این روایات اهل سنت هست و اونها تا وقتی روایت را بررسی می نمايند تا به صحابی برسند و قول همه ی اصحاب پیامبر را قبول دارند و نیاز به بررسی ندارد ! ولی شیعه این طور نیست !!!کمی مطالعه کنید!!!!

یعنی اگر روایت از طریق ابوهریره باشد مورد قبول اهل سنت هست ولی شیعه می گوید اون را هم باید بررسی کنیم
برای مثال
الحصين بن الحرث بن عبد المطلب ( بن المطلب ) ، ( إمامي مجهول )صحابی

اگر حدیثی از این طریق به مارسد ما اون روایت را قبول نداریم ولی اگر برای اهل سنت روایتی از این طریق رسد اونها قبول دارند
و
المقداد بن الأسود الكندي ، ( ثقة أحد الأركان).
اگر روایتی از طریق مقدا به ما رسد مورد قبول شیعه و سنی هست

نوشته اصلي بوسيله anarchy نمايش نوشته ها
0)
این هم باز میرسه به علی بن عابس و عطیه !!





سفسطه نقل قول ناقص :

بعد هم من فرمودم بر خلاف ساده سازی شما ، از 13 مورد جرح فقط دو مورد به شیعه بودن اشاره کرده که همین ابن حجر هم تنها به شیعه بودن هستناد نکرده و دلیل دیگری هم آورده...فقط یک "قال أبو بكر البزار : كان يعده فى التشيع" دارید شما !!





خب اینها که کلی گویی هست...من هم که سنی نیستم !! برای من مثال بزنید کی جرح با دلیل هست کدوم بی دلیل...دلیل ها باید چی باشه تا پذیرفته بشه ؟ و کی مسوول سنجش درستی یا قابل پذیرش بودن دلایل هست !!

--------------------------------------------------------------------

در مورد ابن تیمیه هم توضیح ندادید دوست عزیز...
- وأخرج إبن مردايشانه ، عن إبن مسعود قال : كنا نقرأ على عهد رسول الله (ص) : يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك ، إن علياًً (ع) مولى المؤمنين وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس.

اون روایت ضعیف از پیامبر از طریق ابی سعید الخدری هست و این روایت از ابن مسعود می باشد

خب بر فرض محال شما این روایت را هم تضیف کرده اید این روایت را چه کار می کنید و این همه ادله برای اثبات امامت که از جانب خدا انتخاب می شود «انی جاعلک للناس اماما»

شما می توانید اونها هم ضعیف کنید



و در مورد حرف ابن تیمیه دقیقا کتابش را یادم نیست در گوگل بزنید حتما پیدا می کنید

بنوسید ابن تيميه را آورديم که مي‌گايشاند: کثرت طرق و تعدد طرق همديگر را تقايشانت می کند


و درباره ی قسمت آخر حرفتان باز هم می گویم

ما در اين موارد كه يك راايشان هم جرح و هم تعديل دارد كدام يك مقدم هست، قول مشهور بين اهل سنت اين‌ هست‌ که‌ تعديل‌ به‌ صورت‌ مجمل‌ و کلي‌ پذيرفتني‌ هست‌، اما جرح‌، جز با تبيين‌ و تفسير پذيرفته‌ نخواهد شد.
دليل‌ اين‌ مسئله‌ اين‌ هست‌ که‌ شهادت‌ بر عدالت‌، حاصل آشنايي‌ نسبتاً طولاني‌ با راايشان‌ و مبتني‌ بر مجموعه‌اي‌ از شواهد هست‌ که‌ ذکر همه اون‌ها مقدور نيست‌ و نيازي‌ هم‌ بدان‌ نمي‌باشد؛ لذا پذيرش‌ تعديل‌ به‌ صورت‌ مبهم‌ و مجمل‌ مانعي‌ ندارد؛ اما، جرح‌ راايشان‌ جز با دليل‌ و بيان‌ سبب‌ جرح‌، پذيرفتني‌ نيست‌، زيرا اولاً جرح‌ با امر واحدي‌ قابل‌ تحقق‌ هست‌ که‌ ذکر و حفظ‌ اون‌ دشوار نيست‌ و ثانياً دانشمندان‌ در اينکه‌ چه‌ خصوصيتي‌ موجب‌ جرح‌ راايشان‌ مي‌شود اختلاف‌ نظر دارند، زيرا ممکن‌ هست‌ صفتي‌ از منظري‌ جرح‌، تلقي‌ شود اما در حقيقت‌ جرح‌ نباشد، بنابراين‌ بايد سبب‌ جرح‌ بيان‌ گردد تا مشخص‌ شود که‌ آيا جرح‌ وارد هست‌ يا نه‌؟ جهت اطلاع بيشتر در اين خصوص به كتاب مقدمه ابن‌الصلاح‌ و محاسن‌الاصطلاح‌، ص220 و تدريب‌ الراايشان‌ بشرح‌ تقريب‌ النواايشان، ج‌۱، ص۲۵۸ رجوع كنيد


برای مثال
تضعیف با دلیل :

أحمد بن عيسى بن حسان المصري وأنكر أبو زرعة على مسلم روايته عنه في الصحيح وقال : ( ما رأيت أهل مصر يشـكون في أنه – وأشار إلى لسانه – كأنه يقول الكذب ) ( تهذيب التهذيب 1/45 ، تاريخ بغداد 4/272 ، سير أعلام النبلاء 12/70 ، خلاصة تهذيب التهذيب 1/11 ، ميزان الإعتدال 1/269 ، تهذيب الكمال 1/64 ).

و بی دلیل عَطِيَّةَ الْعَوْفِيِّ (عطية بن سعد بن جنادة العوفى الجدلى القيسى الكوفى ، أبو الحسن)
قال أبو حاتم : ضعيف

یکی از تضعیفاتی که شما آورده اید

152:

شان نزول این آیه برای شیعیان کاملا مشخص هست در تفسیر نمومنه در ذیل این آیه این گونه آمده هست
گرچه متاسفانه پيشداوريها و تعصبهاى مذهبى مانع از اون شده هست كه
حقايق مربوط به اين آيه بدون پردهپوشى در اختيار همه مسلمين برنامه گيرد، ولى در عين حال در كتابهاى مختلفى كه دانشمندان اهل تسنن ، اعم از تفسير و حديث و تاريخ نوشته اند، روايات زيادى ديده كه با صراحت مى گايشاند: آيه فوق درباره على (عليه السلام ) نازل شده هست .
اين روايات را جمع زيادى از صحابه از جمله زيد بن ارقم و ابو سعيد خدرى و ابن عباس و جابر بن عبد الله انصارى و ابو هريره و براء بن عازب و حذيفه و عامر بن ليلى بن ضمره و ابن مسعود نقل كرده اند و فرموده اند كه آيه فوق درباره على (عليه السلام ) و داستان روز غدير نازل گرديد.
بعضى از احاديث فوق مانند حديث زيد بن ارقم به يك طريق .
و بعضى از احاديث مانند حديث ابو سعيد خدرى به يازده طريق !
و بعضى از اين احاديث مانند حديث ابن عباس نيز به يازده طريق !
و بعضى ديگر مانند حديث براء بن عازب به سه طريق نقل شده هست .
دانشمندانى كه به اين احاديث در كتب خود تصريح كرده اند، عده كثيرى هستند كه به عنوان نمونه از جمعى از اونها نام مى بريم :
حافظ ابو نعيم اصفهانى در كتاب ما نزل من القراون فى على (بنقل از خصائص صفحه 29).
و ابو الحسن واحدى نيشابورى در اسباب النزول صفحه 150.
و حافظ ابو سعيد سجستانى در كتاب الولايه (بنقل از كتاب طرائف ).
و ابن عساكر شافعى (بنا بنقل در المنثور جلد 2 صفحه 298)
و فخر رازى در تفسير كبير خود جلد 3 صفحه 636.
و ابو اسحاق حمايشاننى در فرائد المسطين .
و ابن صباغ مالكى در فصول المهمة صفحه 27.
و جلال الدين سيوطى در در المنثور جلد 2 صفحه 298.
و قاضى شوكانى در فتح القدير جلد سوم صفحه 57.
و شهاب الدين آلوسى شافعى در روح المعانى جلد 6 صفحه 172.
و شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة صفحه 120.
و بدر الدين حنفى در عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى جلد 8 صفحه 584.
و شيخ محمد عبده مصرى در تفسير المنار جلد 6 صفحه 463.
و حافظ ابن مردايشانه (متوفاى 416) (بنا به نقل سيوطى در در المنثور)
و جمع كثيرى ديگر اين شاءن نزول را براى آيه فوق نقل كرده اند.
اشتباه نشود منظور اين نيست كه دانشمندان و مفسران فوق نزول اين آيه را درباره على (عليه السلام ) پذيرفته اند بلكه منظور اين هست كه روايات مربوط به اين مطلب را در كتب خود نقل كرده اند، اگر چه پس از نقل اين روايت معروف اونها به خاطر ترس از شرائط خاص محيط خود، و يا به خاطر پيشداوريهاى نادرستى كه جلو قضاوت صحيح را در اينگونه مباحث ميگيرد، از پذيرفتن اون خوددارى كرده اند، بلكه گاهى كوشيده اند تا اونجا كه ممكن هست اون را كم رنگ و كم اهميت جلوه دهند، مثلا فخر رازى كه تعصب او در مسائل خاص مذهبى معروف و مشهور هست براى كم اهميت دادن اين شان نزول اون را دهمين احتمال آيه برنامه داده و 9 احتمال ديگر كه غالبا بسيار سست و واهى و بى ارزش هست قبل از اون آورده هست !.
از فخر رازى زياد تعجب نميكنيم ، زيرا روش او در همه جا چنين هست ، تعجب از نايشانسندگان روشنفكرى همچون سيد قطب در تفسير فى ظلال و محمد رشيد رضا در تفسير المنار داريم كه يا اصلا سخنى از اين شان نزول كه انواع كتابها را پركرده هست به ميان نياورده اند، يا بسيار كم اهميت جلوه داده اند به طورى كه بهيچوجه جلب توجه نكند، آيا محيط اونها اجازه بيان حقيقت را نميداده و يا پوششهاى فكرى تعصب آميز بيش از اون بوده هست كه برق روشنفكرى در اعماق اون نفوذ كند و پردهها را كنار زند؟! نميدانيم .
ولى جمعى ديگر نزول آيه را در مورد على (عليه السلام ) مسلم دانسته اند، اما در اينكه دلالت بر مساءله ولايت و خلافت دارد ترديد نموده اند كه اشكال و جواب اونها را بزودى بخواست خدا خواهيم شنيد.
به هر حال همانطور كه در بالا فرموديم رواياتى كه در اين زمينه در كتب معروف اهل تسنن - تا چه رسد به كتب شيعه - نقل شده ، بيش از اون هست كه بتوان اونها را انكار كرد، و يا به سادگى از اون گذشت نمى دانيم چرا درباره شان نزول ساير آيات قراون به يك يا دو حديث قناعت مى شود اما درباره شان نزول اين آيه اينهمه روايت كافى نيست ، آيا اين آيه خصوصيتى دارد كه در ساير آيات نيست ؟ و آيا براى اينهمه سختگيرى در مورد اين آيه دليل منطقى ميتوان يافت ؟
موضوع ديگرى كه در اينجا يادآورى اون ضرورت دارد اين هست كه رواياتى كه در بالا ذكر كرديم تنها رواياتى بود كه در زمينه نزول آيه درباره على (عليه السلام ) وارد شده هست (يعنى رواياتى مربوط به شاءن نزول آيه بود) و گرنه رواياتى كه درباره جريان غدير خم و خطبه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و معرفى على به عنوان وصى و ولى نقل شده به مراتب بيش از اون هست ، تا اونجا كه نايشانسنده محقق علامه امينى در الغدير حديث غدير را از 110 نفر از صحابه و ياران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و با اسناد و مدارك و از 84 نفر از تابعين و از 360 دانشمند و كتاب معروف اسلامى نقل كرده هست كه نشان مى دهد حديث مزبور يكى از قطعيترين روايات متواتر هست و اگر كسى در تواتر اين روايت شك و ترديد كند.
بايد فرمود كه او هيچ روايت متواترى را نميتواند بپذيرد.
چون بحث درباره همه رواياتى كه در شان نزول آيه وارد شده و همينطور درباره تمام رواياتى كه در مورد حديث غدير نقل شده نياز به نوشتن كتاب قطورى دارد و ما را از طرز نوشتن تفسير خارج ميسازد بهمين اندازه قناعت كرده ، و كسانى را كه ميخواهند مطالعه بيشترى در اين زمينه كنند به كتابهاى ((الدر المنثور))
سيوطى و ((الغدير)) علامه امينى و ((احقاق الحق )) قاضى نور الله شوشترى و ((المراجعات )) شرف الدين و ((دلائل الصدق )) محمد حسن مظفر ارجاع ميدهيم .
خلاصه جريان غدير
در روايات فراوانى كه در اين زمينه نقل شده در عين اينكه همه يك حادثه را تعقيب ميكند، تعبيرات گوناگونى وجود دارد، بعضى از روايات بسيار مفصل و طولانى و بعضى مختصر و فشرده هست ، بعضى از روايات گوشهاى از حادثه را نقل مى كند و بعضى گوشه ديگر را ولى از مجموع اين روايات و همينطور تواريخ اسلامى و ملاحظه قرائن و شرائط و محيط و محل چنين هستفاده مى شود كه :
در آخرين سال عمر پيامبر مراسم حجة الوداع ، با شكوه هر چه تمامتر در حضور پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به پايان رسيد، قلبها در هاله اى از روحانيت فرو رفته بود، و لذت معنوى اين عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعكاس داشت .
ياران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه عدد اونها فوق العاده زياد بود، از خوشحالى درك اين فيض و سعادت بزرگ در پوست نميگنجيدند.

<143>
نه تنها امت به مدينه در اين سفر، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را همراهى مى كردند بلكه مسلمانان نقاط مختلف جزيره حجاز نيز براى كسب يك افتخار تاريخى بزرگ به همراه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بودند.
آفتاب حجاز آتش بر كوهها و درهها ميپاشيد، اما شيرينى اين سفر روحانى بى نظير، همه چيز را آسان ميكرد، ظهر نزديك شده بود، كم كم سرزمين جحفه
و سپس بيابانهاى خشك و سوزان غديرخم از دور نمايان مى شد.
اينجا در حقيقت چهارراهى هست كه امت سرزمين حجاز را از هم جدا ميكند، راهى به سوى مدينه در شمال ، و راهى به سوى عراق در شرق ، و راهى به سوى غرب و سرزمين مصر و راهى به سوى سرزمين يمن در جنوب پيش ميرود و در همين جا بايد آخرين خاطره و مهمترين فصل اين سفر بزرگ انجام پذيرد، و مسلمانان با دريافت آخرين دستور كه در حقيقت نقطه پايانى در ماموريتهاى موفقيت آميز پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود از هم جدا شوند.
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عيد قربان مى گذشت ، ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به همراهان داده شد، مسلمانان با صداى بلند، اونهائى را كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نيز برسند، خورشيد از خط نصف النهار گذشت ، موذن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با صداى الله اكبر امت را به نماز ظهر دعوت كرد، امت به سرعت آماده نماز ميشدند، اما هوا بقدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زير پا و طرف ديگر اون را به روى سر بيفكنند، در غير اين صورت ريگهاى داغ بيابان و اشعه آفتاب ، پا و سر اونها را ناراحت ميكرد.
نه سايبانى در صحرا به چشم ميخورد و نه سبزه و گياه و درختى ، جز تعدادى درخت لخت و عريان بيابانى كه با گرما، با سرسختى مبارزه ميكردند.
جمعى به همين چند درخت پناه برده بودند، پارچه اى بر يكى از اين درختان برهنه افكندند و سايبانى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ترتيب دادند، ولى بادهاى داغ به زير اين سايبان ميخزيد و گرماى سوزان آفتاب را در زير اون پخش ميكرد.
نماز ظهر تمام شد.
مسلمانان تصميم داشتند فورا به خيمه هاى كوچكى كه با خود حمل ميكردند
پناهنده شوند، ولى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اونها اطلاع داد كه همه بايد براى شنيدن يك پيام تازه الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بيان مى شد خود را آماده كنند.

كسانى كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فاصله داشتند قيافه ملكوتى او را در لابلاى جمعيت نمى توانستند مشاهده كنند.
لذا منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بر فراز اون برنامه گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس امت را مخاطب ساخت و چنين فرمود:
من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده ، از ميان شما ميروم .
من مسئولم شما هم مسئوليد.
شما درباره من چگونه شهادت ميدهيد؟
امت صدا بلند كردند و فرمودند:
نشهد انك قد بلغت و نصحت و جهدت فجزاك الله خيرا:
((ما گواهى ميدهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى ، خداوند ترا جزاى خير دهد.))
سپس فرمود: آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيت روز رستاخيز و برانگيخته شدن مردگان در اون روز نميدهيد؟! همه فرمودند: آرى ، گواهى ميدهيم فرمود: خداوندا گواه باش !...
بار ديگر فرمود: اى امت ! آيا صداى مرا ميشنايشاند؟… فرمودند: آرى و به دنبال اون ، سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نميشد.

پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:…
اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار ميگذارم چه خواهيد كرد؟
يكى از ميان جمعيت صدا زد، كدام دو چيز گرانمايه يا رسول الله ؟!.
پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بلافاصله فرمود : اول ثقل اكبر، كتاب خدا هست كه يك سوى
اون به دست پروردگار و سوى ديگرش در دست شما هست ، دست از دامن اون برنداريد تا گمراه نشايشاند، و اما دومين يادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطيف خبير به من اظهار داشته كه اين دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپيوندند، از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك ميشايشاند و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد.
ناگهان امت ديدند پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اطراف خود نگاه كرد گايشانا كسى را جستجو مى كند و همينكه چشمش به على (عليه السلام ) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد، اونچنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه امت او را ديدند و شناختند كه او همان افسر شكست ناپذير اسلام هست ، در اينجا صداى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) رساتر و بلندتر شد و فرمود:
ايها الناس من اولى الناس بالمومنين من انفسهم :
چه كسى از همه امت نسبت به مسلمانان از خود اونها سزاوارتر هست ؟!.
فرمودند: خدا و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داناترند، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود : خدا، مولى و رهبر من هست ، و من مولى و رهبر مومنانم و نسبت به اونها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده اونها مقدم ) سپس فرمود:
فمن كنت مولاه فعلى مولاه :
هر كس من مولا و رهبر او هستم ، على ، مولا و رهبر او هست - و اين سخن را سه بار و به فرموده بعضى از راايشانان حديث ، چهار بار تكرار كرد و به دنبال اون سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد:
اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادرالحق معه حيث دار:
خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار اون كس كه او را محبوب دارد، و مبغوض بدار اون كس كه او را مبغوض دارد، يارانش را يارى كن ، و اونها را كه ترك ياريش كنند، از يارى خايشانش ‍ محروم ساز، و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن .
سپس فرمود:
الا فليبلغ الشاهد الغائب :
آگاه باشيد، همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند.
خطبه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بپايان رسيد، عرق از سر و روى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و على (عليه السلام ) و امت فرو مى ريخت ، و هنوز صفوف جمعيت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى خدا نازل شد و اين آيه را بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خواند:
اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى …:
امروز آئين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:
الله اكبر، الله اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و الولاية لعلى من بعدى :
خداوند بزرگ هست ، همان خدائى كه آئين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرد، و از نبوت و رسالت من و ولايت على (عليه السلام ) پس از من راضى و خشنود گشت .
در اين هنگام شور و غوغائى در ميان امت افتاد و على (عليه السلام ) را به اين موقعيت تبريك مى فرمودند و از افراد سرشناسى كه به او تبريك فرمودند، ابوبكر و عمر بودند، كه اين جمله را در حضور جمعيت بر زبان جارى ساختند:
بخ بخ لك يا بن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤ من و مؤ منه :
آفرين بر تو باد، آفرين بر تو باد، اى فرزند ابوطالب ! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى .
در اين هنگام ابن عباس فرمود : به خدا اين پيمان در گردن همه خواهد ماند.
و حسان بن ثابت شاعر معروف ، از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اجازه خواست كه به اين مناسبت اشعارى بسرايد، سپس اشعار معروف خود را چنين آغاز كرد:
يناديهم يوم الغدير نبيهم
بخم و اسمع بالرسول مناديا
فقال فمن مولاكم و نبيكم ؟
فقالوا و لم يبدوا هناك التعاميا:
الهك مولانا و انت نبينا
و لم تلق منافى الولاية عاصيا
فقال له قم يا على فاننى
رضيتك من بعدى اماما و هاديا
فمن كنت مولاه فهذا وليه
فكونوا له اتباع صدق مواليا
هناك دعا اللهم وال وليه
و كن للذى عادا عليا معاديا <144>
يعنى : پيامبر اونها در روز غدير در سرزمين خم به اونها ندا داد، و چه ندا دهنده گرانقدرى !.
فرمود: مولاى شما و پيامبر شما كيست ؟ و اونها بدون چشم پوشى و اغماض صريحا جواب فرمودند:
خداى تو مولاى ما هست و تو پيامبر مائى و ما از پذيرش ولايت تو سرپيچى نخواهيم كرد.
پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به على (عليه السلام ) فرمود : برخيز زيرا من ترا سپس خودم امام و رهبر انتخاب كردم .
و سپس فرمود: هر كس من مولا و رهبر اايشانم اين مرد مولا و رهبر او هست پس شما همه از سر صدق و راستى از او پيروى كنيد.
در اين هنگام ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) عرض كرد: بارالها دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار…
اين بود خلاصهاى از حديث معروف غدير كه در كتب دانشمندان اهل تسنن و شيعه آمده هست .
فرمودگوها و ايرادها
شك نيست اگر اين آيه در غير مورد خلافت على (عليه السلام ) بود - همانطور كه فرموديم - به كمتر از اين مقدار از روايات و قرائن موجود در خود آيه قناعت مى شد، همانطور كه مفسران بزرگ اسلامى در تفسير ساير آيات قراون گاهى به يك دهم مدارك موجود در اين آيه و يا كمتر قناعت كرده اند، ولى متاسفانه حجاب تعصب در اينجا مانع از قبول بسيارى از واقعيات شده هست .
كسانى كه پرچم مخالفت در برابر تفسير اين آيه و روايات متعددى كه در شاءن نزول اون و روايات مافوق تواترى كه درباره اصل حادثه غدير وارد شده برافراشته اند، دو دسته اند:
اونهائى كه از آغاز با روح عناد و لجاجت و حتى با هتك و توهين و بدگوئى و دشنام به شيعه ، وارد اين بحث شده اند و دسته ديگرى كه روح تحقيق و بررسى حقيقت را تا حدودى در خود حفظ كرده و به صورت هستدلالى مساءله را تعقيب كرده اند، و به همين دليل به قسمتى از حقايق اعتراف كرده ولى به دنبال ذكر پاره اى از اشكالات كه شايد نتيجه شرائط خاص محيط فكريشان بوده هست ، از آيه و روايات مربوط به اون گذشته اند.
نمونه بارز دسته اول ابن تيميه در كتاب منهاج السنه هست كه درست مانند كسى هست كه در روز روشن چشم خود را بر هم گذارد و انگشتها را محكم در گوش كند و فرياد بزند خورشيد كجا هست ؟ نه حاضر هست گوشه چشم را بگشايد و كمى از حقايق را ببيند و نه انگشت از گوش بردارد و كمى از غوغاى محدثان و مفسران اسلامى را بشنود پى در پى دشنام مى دهد و هتاكى ميكند، عذر اين افراد جهل و بيخبرى و تعصبهاى آميخته با لجاجت و خشونت اونها هست كه تا
انكار بديهيات و مسائل واضحى كه هر كس اون را درك مى كند پيش ميرود، لذا ما هرگز زحمت نقل سخنان اونها را بخود و زحمت شنيدن جواب اونرا به خوانندگان نميدهيم ، كسى كه در برابر اينهمه دانشمندان و مفسران بزرگ اسلامى كه اكثريت اونها از علماى اهل تسنند و به نزول آيه در شاءن على (عليه السلام ) تصريح كرده اند، با كمال وقاحت مى گايشانند: ((احدى از دانشمندان در كتاب خود چنين چيزى را نقل نكرده ! در مقابل او چه ميتوانيم بگوئيم و سخن او چه ارزشى دارد كه روى اون بحث كنيم .))
جالب اينكه ابن تيميه براى تبرئه خود در برابر كتابهاى معتبر فراوانى كه به نزول آيه درباره على (عليه السلام ) تصريح ميكند، با اين جمله مضحك كه احدى از دانشمندانى كه ميدانند چه مى گايشانند، اين آيه را در شاءن على (عليه السلام ) نميداند! اكتفا كرده هست .
گايشانا تنها دانشمندانى ((مى فهمند چه مى گايشانند)) كه با تمايلات افراطى عناد آلود و لجوجانه ابن تيميه هم صدا باشند و گر نه هر كس هم صدا نشد، دانشمندى هست كه نمى فهمد چه ميگايشاند! اين منطق كسى هست كه خودخواهى و لجاج بر فكر او سايه شوم افكنده هست …
از اين دسته بگذريم .
ولى از ميان ايراداتى كه دسته دوم ذكر كرده اند چند موضوع قابل بحث هست كه ذيلا از نظر ميگذرانيم :
1 - آيا مولى به معنى اولى به تصرف هست ؟
مهمترين ايرادى كه در مورد روايت غدير ميشود، اين هست كه مولى از جمله به معنى دوست و يار و ياور آمده هست ، و معلوم نيست در اينجا به اين معنى نباشد.
جواب اين سخن ، پيچيده نيست ، زيرا هر ناظر بيطرفى ميداند تذكر و يادآورى دوستى على (عليه السلام ) نياز به اينهمه مقدمات و تشكيلات و خطبه خوانى در وسط بيابان خشك و سوزان و متوقف ساختن جمعيت و گرفتن اعترافهاى پى در پى از جمعيت ، ندارد، دوستى مسلمانان با يكديگر يكى از بديهى ترين مسائل اسلامى هست كه از آغاز اسلام وجود داشته هست .
واونگهى اين مطلبى نبود كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تا اون وقت اون را تبليغ نكرده باشد، بارها اون را تبليغ كرده بود.
چيزى نبود كه از ابراز اون وحشت داشته باشد تا خدا به او دلدارى تاءمين دهد.
مساءلهاى نبود كه خداوند با اين لحن كه اگر ابلاغ اون را نكنى تبليغ رسالت نكردهاى با پيامبرش سخن بگايشاند.
همه اينها گواهى ميدهد، مساله مافوق يك دوستى ساده و عادى بوده كه جزء الفباى اخوت اسلامى از روز اول اسلام محسوب مى شده هست .
به علاوه اگر منظور بيان يك دوستى ساده بود، چرا پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قبلا از امت ابرنامه مى گيرد الست اولى بكم من انفسكم : آيا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و صاحب اختيارتر نيستم ؟ <145> آيا اين جمله هيچ تناسبى با بيان يك دوستى ساده دارد؟
و نيز يك دوستى ساده جاى اين نداشت كه امت حتى شخص عمر به على (عليه السلام ) با اين جمله اصبحت مولاى و مولا كل مؤ من و مؤ منه : اى على تو مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمان شدى تبريك و تهنيت بگايشانند و اونرا يك موفقيت تازه بشمرند.

<146>
مگر على (عليه السلام ) تا اون روز به عنوان يك مسلمان عادى كه دوستيش بر همه لازم هست شناخته نشده بود، مگر دوستى مسلمانان با يكديگر چيز تازهاى بود كه نياز به تبريك داشته باشد اون هم در سال آخر عمر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ).
به علاوه رابطه اى ميان حديث ثقلين و تعبيرات آميخته با وداع پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با مساءله دوستى على (عليه السلام ) مى تواند وجود داشته باشد، دوستى ساده على (عليه السلام ) با مؤ منان ايجاب نميكند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در رديف قراون برنامه دهد.

<147>
آيا هر ناظر بى طرفى از اين تعبير نميفهمد كه در اينجا مساءله رهبرى مطرح هست ، زيرا قراون سپس رحلت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اولينرهبر مسلمانان و بنابر اين اهل بيت (عليهمالسلام ) دومين رهبر بوده اند
2 - ارتباط آيات
گاهى فرموده مى شود آيات قبل و بعد درباره اهل كتاب و خلافكاريهاى اونها هست ، مخصوصا نايشانسنده تفسير المنار در جلد 6 صفحه 466 روى اين مساءله ، پا فشارى زيادى كرده هست .
ولى همانطور كه در تفسير خود آيه فرموديم اين موضوع اهميت ندارد، زيرا
اولا : لحن آيه و تفاوت اون با آيات قبل و بعد، كاملا نشان مى دهد كه موضوع سخن در اين آيه ، موضوعى هست كه با آيات قبل و بعد تفاوت دارد و ثانيا همانطور كه بارها فرمودهايم ، قراون يك كتاب كلاسيك نيست كه مطالب اون در فصول و ابواب معينى دستهبندى شده باشد، بلكه طبق نيازها و حوادث مختلف و رايشاندادها نازل گرديده هست ، لذا مشاهده مى كنيم قراون در حالى كه درباره يكى از غزوات بحث مى كند فى المثل يك حكم فرعى را به ميان مى آورد، و در حالى كه درباره يهود و نصارى سخن ميگايشاند، روى سخن را به مسلمانان كرده و يكى از دستورهاى اسلامى را براى اونها بازگو مى كند (براى توضيح بيشتر مجددا به بحثى كه در آغاز تفسير آيه داشتيم مراجعه فرمائيد).
عجيب اينكه بعضى از متعصبان اسرار دارند كه بگايشانند اين آيه در آغاز بعثت نازل شده هست ، با اينكه سوره مائده در اواخر عمر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده و اگر بگايشانند: اين يك آيه در مكه در آغاز بعثت نازل شده و سپس به تناسب در لابلاى آيات اين سوره برنامه داده شده ميگوئيم : اين درست ضد اون هست كه شما اون را ميجوئيد و ميطلبيد، زيرا ميدانيم كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در آغاز بعثت نه مبارزه با يهود داشت و نه با نصارى ، بنابر اين پيوند اين آيه و آيات قبل و بعد بريده خواهد شد (دقت كنيد)
اينها همه نشان مى دهد كه اين آيه در معرض وزش طوفان تعصب برنامه گرفته و به همين دليل احتمالاتى در اون مطرح مى شود كه در آيات مشابه اون به هيچوجه از اون سخنى نيست ، هر يك ميكوشد با بهانه و يا دستاايشانز بيپايه ى اون را از مسيرش منحرف سازد!
3 - آيا اين حديث در همه كتب صحاح نقل شده ؟!
بعضى ميگايشانند: چگونه مى توانيم اين حديث را بپذيريم ، در حالى كه بخارى و مسلم اون را در دو كتاب خود نقل نكرده اند.
اين ايراد نيز از عجائب هست زيرا اولا بسيار هست احاديث معتبرى كه
دانشمندان اهل تسنن اونها را پذيرفته اند و در صحيح بخارى و مسلم نيست و اين اولين حديثى نيست كه اين وضع را بخود گرفته ، ثانيا مگر كتاب معتبر نزد اونها منحصر به اين دو كتاب هست ، با اينكه در ساير منابع مورد اعتماد اونها حتى بعضى از صحاح سته (شش كتاب معروف و مورد اعتماد اهل سنت ) مانند سنن ابن ماجه <148> و مسند احمد حنبل <149> اين حديث آمده هست و دانشمندانى مانند حاكم و ذهبى و ابن حجر با تمام شهرت و تعصبى كه دارند به صحيح بودن بسيارى از طرق اين حديث ، اعتراف كرده اند، بنابر اين هيچ بعيد نيست بخارى و مسلم در اون جو خاص و خفقان آلود محيط خود نتوانسته و يا نخواسته اند چيزى را كه بر خلاف مذاق زمامداران وقتشان بوده هست ، صريحا در كتاب خود بياورند.
4 - چرا على (عليه السلام ) و اهل بيت به اين حديث هستدلال نكردند؟!
بعضى ميگايشانند: اگر حديث غدير با اين عظمت وجود داشت ، چرا خود على (عليه السلام ) و اهل بيت او و ياران و علاقمندانش در موارد لزوم به اون هستدلال نكردند؟! آيا بهتر نبود كه اونها به چنين مدرك مهمى براى اثبات حقانيت على (عليه السلام ) هستناد بجايشانند؟
اين ايراد نيز از عدم احاطه به كتب اسلامى ، اعم از حديث و تاريخ و تفسير، سرچشمه گرفته هست ، زيرا در كتب دانشمندان اهل تسنن موارد زيادى نقل شده كه خود على (عليه السلام ) و يا ائمه اهل بيت (عليهمالسلام ) و يا علاقمندان به اين مكتب با حديث غدير هستدلال كرده اند:
از جمله خود على (عليه السلام ) در روز شورى طبق نقل خطيب خوارزمى حنفى در
مناقب از عامر بن واصله چنين نقل مى كند: در روز شورى با على (عليه السلام ) در اون خانه بودم و شنيدم كه با اعضاى شورى چنين ميفرمود : دليل محكمى براى شما اقامه ميكنم كه عرب و عجم توانائى تغيير اون را نداشته باشند: شما را بخدا سوگند آيا در ميان شما كسى هست كه قبل از من خدا را به يگانگى خوانده باشد (و سپس مفاخر معنوى خاندان رسالت را برشمرد تا رسيد به اينجا) شما را بخدا سوگند آيا در ميان شما احدى جز من هست كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در حق او فرموده باشد.

من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و انصر من نصره ليبلغ الشاهد الغائب همه فرمودند: نه <150>
اين روايت را حمايشاننى در فرائد السمطين در باب 58 و همينطور ابن حاتم در دار النظيم و دارقطنى و ابن عقده و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه نقل كرده اند.
و نيز مى خوانيم كه على (عليه السلام ) بنا به نقل فرائد السمطين در باب 58 در ايام عثمان در مسجد در حضور جمعيت به جريان غدير هستدلال كرد، و همينطور در كوفه در برابر كسانى كه نص بر خلافت بلافصل او را از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) انكارصريحا به اين روايت هستدلال كرد.
اين حديث را طبق نقل الغدير چهار نفر از صحابه ، و چهارده نفر از تابعين طبق نقل منابع معروف اهل تسنن روايت كرده اند.
و نيز در روز جنگ جمل طبق نقل حاكم در كتاب مستدرك جلد سوم صفحه 371 در برابر طلحه با اون هستدلال فرمود.
و نيز در روز جنگ صفين طبق نقل سليم بن قيس هلالى على (عليه السلام ) در لشگرگاه خود در برابر جمعى از مهاجرين و انصار و امتى كه از اطراف گرد آمده بودند، به اين حديث هستدلال كرد، و دوازده نفر از بدريين (كسانى كه
جنگ بدر را در خدمت پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درك كرده بودند) برخاستند و گواهى دادند كه اين حديث را از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شنيده اند!
سپس على (عليه السلام ) بانوى اسلام فاطمه زهرا عليهاالسلام و امام حسن و امام حسين و عبد الله بن جعفر و عمار ياسر و قيس بن سعد و عمر بن عبد العزيز و ماءمون خليفه عباسى به اون هستناد جستند و حتى عمرو بن عاص در نامهاى كه به معاايشانه نوشت براى اينكه به او اثبات كند بخوبى از حقايق مربوط به موقعيت على (عليه السلام ) و وضع معاايشانه آگاه هست صريحا مساءله غدير را يادآورى كرده و خطيب خوارزمى حنفى در كتاب مناقب صفحه 124 اون را نقل كرده هست (كسانى كه مايل به توضيحات بيشتر و آگاهى از منابع مختلف اين روايات در زمينه هستدلال على (عليه السلام ) و اهل بيت و جمعى از صحابه و غير صحابه به حديث غدير هستند ميتوانند به كتاب الغدير جلد اول صفحات 159 تا 213 مراجعه كنند، مرحوم علامه امينى هستدلال به اين حديث را از 22 تن از صحابه و غير صحابه در موارد مختلف نقل كرده هست ).
5 - جمله آخر آيه چه مفهومى دارد؟
مى گايشانند: اگر اين آيه مربوط به نصب على (عليه السلام ) به خلافت و ولايت و داستان غدير خم هست پس ‍ اين جمله آخر كه مى گايشاند: ان الله لا يهدى القوم الكافرين : خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند چه ارتباطى با اين مساءله ميتواند داشته باشد؟
براى جواب به اين ايراد كافى هست بدانيم كه كفر در لغت و همينطور در لسان قراون به معنى انكار و مخالفت و ترك هست ، گاهى به انكار خدا و يا نبوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اطلاق مى شود و گاهى به انكار و يا مخالفت در برابر دستورات ديگر، در سوره آل عمران آيه 97 در مورد حج مى خوانيم : و من كفر فان الله غنى عن العالمين : كسانى كه دستور حج را زير پا بگذارند و با اون مخالفت نمايند به خدا زيانى نمى رسانند خداوند از همه جهانيان بى نياز هست و در سوره بقره آيه 102 درباره
ساحران و اونها كه آلوده به سحر شدند اطلاق كلمه كفر شده هست (و ما يعلمان من احد حتى يقولا انما نحن فتنة فلا تكفر) و نيز در آيه 22 سوره ابراهيم مى بينيم كه شيطان در برابر كسانى كه از او پيروى و اطاعت كردند در روز رستاخيز صريحا اظهار تنفر كرده و به اونها مى گايشاند: شما در اطاعت او امر الهى مرا شريك او ساختيد و من امروز نسبت به اين كار شما كفر مى ورزم (انى كفرت بما اشركتمونى من قبل ) بنابر اين اطلاق كفر بر مخالفان مساءله ولايت و رهبرى جاى تعجب نيست .
6 - آيا دو ولى در يك وقت ممكن هست ؟
بهانه ديگرى كه براى سرباز زدن از اين حديث متواتر و همينطور آيه مورد بحث ذكر كرده اند اين هست كه اگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) على (عليه السلام ) را در غدير خم به ولايت و رهبرى و خلافت نصب كرده باشد، لازمهاش وجود دو رهبر و دو پيشوا در وقت واحد خواهد بود!
ولى توجه به شرائط و اوضاع خاص وقت نزول آيه و ورود حديث و همينطور قرائنى كه در فرمودار پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) وجود دارد اين بهانه را به كلى برطرف مى كند، زيرا مى دانيم كه اين جريان در ماههاى آخر عمر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) واقع شد، در حالى كه او آخرين دستورات را به امت ابلاغ مى كرد به خصوص اينكه صريحا فرمود: من بزودى از ميان شما مى روم و دو چيز گرانمايه را در ميان شما مى گذارم .
كسى كه اين سخن را مى گايشاند پيدا هست در صدد تعيين جانشين خايشانش هست و براى آينده برنامه ريزى مى كند نه براى وقت حاضر، بنابراين روشن هست كه منظورش وجود دو رهبر و دو پيشوا در وقت واحد نيست .
موضوع جالب توجه اينكه در حالى كه بعضى از دانشمندان اهل تسنن اين ايراد را مطرح ميكنند بعضى ديگر ايرادى درست در نقطه مقابل اون مطرح كرده اند و اون اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ولايت و خلافت على (عليه السلام ) را تعيين كرد ولى
تاريخ اون را روشن نساخت چه مانعى دارد كه اين ولايت و خلافت سپس سه خليفه ديگر باشد؟!
راستى حيرت آور هست ، بعضى از اين طرف بام ميافتند و بعضى از اون طرف ، و تعصبها مانع مى شود كه روى متن قضيه تكيه كنند، بايد كسى از اونها سؤ ال كند كه اگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خواست چهارمين خليفه خود را تعيين كند و در فكر آينده مسلمانان بود پس چرا خليفه اول و دوم و سوم خود را كه مقدم بر او بودند و تعيين اون لازمتر بود در مراسم غدير بيان نكرد؟!
بار ديگر فرموده سابق خود را تكرار مى كنيم و اين بحث را پايان مى دهيم كه اگر نظرهاى خاصى در كار نبود اين همه اشكالتراشى در زمينه اين آيه و اين حديث نميشد، همانطور كه در موارد ديگر نشده هست .
انتخاب جانشين نقطه پايان رسالت
اين آيه لحن خاصى بخود گرفته كه اونرا از آيات قبل و بعد، مشخص ميسازد، در اين آيه روى سخن ، فقط به پيامبر هست ، و تنها وظيفه او را بيان ميكند، با خطاب اى پيامبر
(يا ايها الرسول )
شروع شده و با صراحت و تاءكيد دستور ميدهد، كه اونچه را از طرف پروردگار بر او نازل شده هست به امت برساند.
(بلغ ما انزل اليك من ربك ).

<142>
سپس براى تاءكيد بيشتر به او اخطار مى كند كه اگر از اين كار خوددارى كنى (كه هرگز خوددارى نميكرد) رسالت خدا را تبليغ نكرده اى !
و ان لم تفعل فما بلغت رسالته
سپس به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه گايشانا از واقعه خاصى اضطراب و نگرانى داشته ، دلدارى و تامين مى دهد و به او مى گايشاند: از امت در اداى اين رسالت وحشتى نداشته باش ، زيرا خداوند تو را از خطرات اونها نگاه خواهد داشت
و الله يعصمك من الناس
و در پايان آيه به عنوان يك تهديد و مجازات ، به اونهائى كه اين رسالت مخصوص را انكار كنند و در برابر اون از روى لجاجت كفر بورزند، ميگايشاند: خداوند كافران لجوج را هدايت نميكند
ان الله لا يهدى القوم الكافرين
جمله بندى هاى آيه و لحن خاص و تاكيدهاى پى در پى اون و همينطور شروع شدن با خطاب يا ايها الرسول كه تنها در دو مورد از قراون مجيد آمده و تهديد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عدم تبليغ رسالت در صورت كوتاهى كردن كه منحصرا در اين آيه از قراون آمده هست ، نشان ميدهد كه سخن از حادثه مهمى در ميان بوده هست كه عدم تبليغ اون مساوى بوده هست با عدم تبليغ رسالت .
بعلاوه اين موضوع مخالفان سرسختى داشته كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از مخالفت اونها كه ممكن بوده هست مشكلاتى براى اسلام و مسلمين داشته باشد، نگران بوده و به همين جهت خداوند به او تاءمين ميدهد.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه با توجه به تاريخ نزول سوره كه مسلما در اواخر عمر پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده هست ، چه مطلب مهمى بوده كه خداوند پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را با اين تاءكيد ماءمور ابلاغ اون ميكند.
آيا مسائل مربوط به توحيد و شرك و بتشكنى بوده كه از سالها قبل براى پيامبر و مسلمانان حل شده بود؟
آيا مربوط به احكام و قوانين اسلامى بوده با اينكه مهمترين اونها تا اون وقت بيان شده بود؟
و آيا مربوط به مبارزه با اهل كتاب و يهود و نصارى بوده با اينكه ميدانيم مساءله اهل كتاب سپس ماجراى ((بنى النضير)) و بنى قريظه و بنى قينقاع و خيبر و فدك و نجران مشكلى براى مسلمانان محسوب نميشد.
و آيا مربوط به منافقان بوده در حالى كه ميدانيم پس از فتح مكه و سيطره و نفوذ اسلام در سراسر جزيره حجاز منافقان از صحنه اجتماع طرد شدند، و نيروهاى اونها در هم شكسته شد، و هر چه داشتند در باطن بود.
راستى چه مساءله مهمى در اين آخرين ماه هاى عمر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مطرح بوده كه آيه فوق اين چنين درباره اون تاءكيد ميكند؟!
اين نيز جاى ترديد نيست كه وحشت و نگرانى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى شخص خود و جان خود نبوده بلكه براى كارشكنيها و مخالفتهاى احتمالى منافقان بوده كه نتيجه اون براى مسلمانان خطرات يا زيانهائى به بار مى آورد.
آيا مساءله اى جز تعيين جانشين براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و سرنوشت آينده اسلام و مسلمين مى تواند واجد اين صفات بوده باشد.
اكنون به روايات مختلفى كه در كتابهاى متعدد اهل تسنن و شيعه در زمينه آيه فوق وارد شده باز ميگرديم تا ببينيم از اونها در زمينه اثبات احتمال فوق چه هستفاده ميشود؟ سپس اشكالات و ايرادهائى را كه در زمينه اين تفسير از طرف جمعى از مفسران اهل تسنن اظهار شده هست مورد بررسى برنامه ميدهيم:

پاورقی :
143-تعداد همراهان پيامبر (ص) را بضي 90 هزار و بعضي 114 هزار و بعضي 120 هزار و بعضي 124 هزار نوشته اند.
144-اين اشعار را جمعي از بزرگان دانشمندان اهل تسنن نقل کرده اند ، که از ميان اونها : حافظ «ابو نعيم» اصفهاني ، و حافظ «ابو سعيد سجستاني» و «خوارزمي مالکي» و حافظ «ابو عبدالله مرزباني» و «گنجي شافعي» و جلال الدين «سيوطي» و «سبط بن جوزي» و «صدرالدين حمايشان» را مي توان نام برد.
145-اين جمله در روايات متعددي وارد شده هست.
146-اين قسمت از حديث را که به حديث «تهنيت» معروف شده هست بسياري از علماي بزرگ حديث و تفسير و تاريخ از دانشمندان اهل تسنن به طرق متعدد از جمعي از صحابه به مانند ابن عباس و ابوهريره و براء بن عازب و زيد بن ارقم نقل کرده اند و مرحوم علامه اميني در جلد اول الغدير اين حديث را از شصت دانشمند اهل سنت نقل کرده هست!
147-حديث ثقلين از احاديث متواتري هست که در بسياري از کتاب اهل تسنن از جمعي از صحابه مانند ابو سعيد خدري ، زيد بن ارقم ، زيد بن ثابت ، ابوهريره ، حذيقة بن اسيد ، جابر بن عبدالله انصاري ، عبد الله بن حنطب ، عبد بن حميد ، جبير بن مظعم ، ضمره اسلمي ، ابوذر غفاري ، ابو رافع و ام سلمه از پيامبر (ص) نقل کرده اند.
148-جلد اول صفحه 55 و صفحه 58.
149-مسند احمد حنبل جلد اول صفحه 84 - 88 - 118 - 119 - 152 - 331 - 281 - 370.
150-مناقب صفحه 217.
142-جمله بلغ به طوري که «راغب» در کتاب «مفردات» مي گايشاند : از جمله «ابلغ» تاکيد بيشتري را مي رساند

اون صفحه رو کپی کردم




نوشته اصلي بوسيله anarchy نمايش نوشته ها
در مورد روایت ابن مسعود هم جواب دادم چند پست قبل تر !! گویا نمیخونید مطالب رو :



فرض محال که نیست...روایت ابن مسعود ضعیف هست به خودی خود !!

در مورد این آیه خب چه چیزی رو نشون میده مثلا ؟ البته سخت هست که در یک فرمودمان درون دینی اشارات برون دینی کرد ، اما انقدر بحث لغوی در این دعوای شیعه و سنی هست که گیج نماينده هست...مثلا در همون غدیر خم ، بحث بر سر "مولی" و "ولی" هست...حالا اگر کلمه امام مهم هست ، علی هم برنامه بوده "امام" باشه ، در غدیر خم چرا محمد علی رو با لفظ "امام" خطاب نکرد ؟



البته جدا از اینکه این تیمیه این حرف رو زده یا نه واقعا ، به فرض هم که زده باشه مگر برای شما حرف غیر معصوم حجت هست در این زمینه ؟ من هم نظر شخصی بدم شما میپذیرید ؟




خب آیا برای موارد تعدیل هم این چنین شما حساسیت به خرج میدید ؟ آیا قبول دارید همین داستان جرح و تعدیل خودش نشون میده به سختی میشه به مجموعه روایات و احادیث هستناد کرد ؟ چون حتی یک مشکل شخصی میتونسته منجر به این شه بقیه یک فرد رو تضعیف کنن...بقیه افراد هم که برنامه بوده در خصوص راوی نظر بدن که معصوم نیستن از دید شما !! پس در نهایت هستناد واقعا منطقی نیست !! برای هیچ کدوم از طرفین ، چه شیعه چه سنی...

اما در مورد عطیه همچین هم جرح های وارده بی دلیل نیست :

اشکالی دیگر بر عطیه


البته این مطلب هم دیدم به طور جامعه در مورد "عطیه" نوشته شده بود ، اما تعدیل ها هم دلیل خاصی نداشت...بیشتر شبیه همون داستانی هست که میگه "اصل بر برائت هست " !!

نقد دیدگاه وهابیان درباره حدیث سفینه





ولی به قول فردوسی پور اجازه بدید من قانع نشم در مورد کلیت جرح و تعدیل...چون بیشتر از اینکه پرسیده بشه اینها این مطالب رو از کجا شنیدن ، به حواشی و در مورد اینکه کی در موردشون چی فرموده حرف زده شده...خب کی در مورد اونایی که در مورد راوی نظر میدن باید نظر بده ؟ کی در مورد اون کسانی در مورد اون کسانی که در مورد اون راوی نظر دادن باید نظر بده ؟ و الی آخر...

تازه این یه ایراد...حالا اینکه از نظر منطقی چقدر باید به شنیده های افراد هستناد صد در صدی کرد هم یه ایراد دیگه هست !! همین امروز رو در نظر بگیرید مثلا بگن افراد جمع شن و کل شنیده هاشون از رهبران ایران از 35 سال پیش تا الان رو که شنیدن بگن ، بعد مقایسه کنن با مطالب مکتوب یا اصلا مطالب مکتوب رو مقایسه کنن با صحبت های ضبط شده...بعد تفاوت ها رو ببینن چند % هست !! این اتفاق در مقیاس بسیار وسیع تر میتونسته برای راوی ها افتاده باشه...

یعنی خطا ها رو اگر حساب کنیم کم کم احتمال اینکه این روایات و احادیث حقیقی باشه ، به سرعت به سمت صفر میل میکنه !!

پس این جرح و تعدیل اصولا به نظر من معقول نیست و بیشتر جنبه دل خوش کنی داره !!
بر فرض محال این روایت هم ضعیف بقیه ی ادله و احادیث چه؟

153:

سلام بزرگوار ...



بنده فرمودم فقط همین حدیث نیست که کارمون لنگ این حدیث باشه اگه ضعبف باشه شیعه به باد فنا بره ...

این رو به عنوان مثال آوردم ...




أخبرنا أبو سعيد محمد بن علي الصفار قال : أخبرنا الحسن بن أحمد المخلدي قال : أخبرنا محمد بن حمدون بن خالد قال : حدثنا محمد بن إبراهيم الخلوتي قال : حدثنا الحسن ابن حماد سجاده قال : حدثنا علي بن عابس ، عن الأعمش وأبي حجاف ، عن عطيه ، عن أبي سعيد الخدري قال : نزلت هذه الآيه - يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليک من ربک - يوم غدير خم في علي بن أبي طالب رضي الله عنه . ابو سعيد خدري فرموده هست : اين آيه : « اي پيامبر اونچه که از طرف خداوند بر تو نازل شده هست ابلاغ کن» در غدير خم و در باره علي بن ابي طالب نازل شده هست. الواحدي النيسابوري ، أبي الحسن علي بن أحمد ، أسباب نزول الآيات ، ص ۱۳۵ ، ناشر : مؤسسه الحلبي وشرکاه للنشر والتوزيع – القاهره ، ۱۳۸۸ - ۱۹۶۸ م . با توجه به اين نقل از کتاب اسباب النزول نيسابوري ، بي مناسبت نخواهد بود که به فلسفه نگارش اون از زبان خودش نيز نيم نگاهي داشته باشيم .

تصحيح اسانيد اسباب النزول : وأما اليوم فکل أحد يخترع شيئا ايشانختلق إفکا وکذبا ملقيا زمامه إلى الجهاله ، غير مفکر في الوعيد للجاهل بسبب الآيه وذلک الذي حدا بي إلى إملاء هذا الکتاب الجامع للأسباب ، لينتهى إليه طالبو هذا الشأن والمتکلمون في نزول القراون ، فيعرفوا الصدق ايشانستغنوا عن التمايشانه والکذب ، ايشانجدوا في تحفظه بعد السماع والطلب . امروز هر کسي سخني جعل مي‌کند و دروغي را در شان نزول آيات مي بافد که نتيجه اون جز جهالت و ناداني نيست و در عاقبت اين کار انديشه نمي‌شود ، به همين جهت کتابي را نوشتم که شان نزول‌ها را در خود جمع کرده باشد تا جايشانندگان و دوست داران شان نزول‌ها راستي ها را در يابند و دروغ‌ها را بشناسند و گمشده خايشانش را در يابند . الواحدي النيسابوري ، أبي الحسن علي بن أحمد ، أسباب نزول الآيات ، ص ۵ ، ناشر : مؤسسه الحلبي وشرکاه للنشر والتوزيع – القاهره ، ۱۳۸۸ - ۱۹۶۸ م .


ابن عساکر (متوفاي ۵۷۱هـ) از أبي سعيد خدري : ابن عساکر در تاريخ مدينه دمشق مي‌نايشانسد : أخبرنا أبو بکر وجيه بن طاهر أنا أبو حامد الأزهري أنا أبو محمد المخلدي أنا أبو بکر محمد بن حمدون نا محمد بن إبراهيم الحلواني نا الحسن بن حماد سجاده نا علي بن عابس عن الأعمش وأبي الجحاف عن عطيه عن أبي سعيد الخدري قال نزلت هذه الايه ( يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليک من ربک) على رسول الله صلى الله عليه وسلم يوم غدير خم في علي بن أبي طالب . از ابوسعيد خدري نقل هست که فرمود: آيه بلاغ در غدير خم در باره علي بر رسول خدا صلي الله عليه و آله نازل شد. ابن عساکر الشافعي ، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبه الله بن عبد الله ، تاريخ مدينه دمشق وذکر فضلها وتسميه من حلها من الأماثل ، ج ۴۲ ، ص ۲۳۷ ، تحقيق : محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامه العمري ، ناشر : دار الفکر - بيروت - ۱۹۹۵ م .


بررسي سند روايت ابن عساکر: أخبرنا أبو بکر وجيه بن طاهر أنا أبو حامد الأزهري أنا أبو محمد المخلدي أنا أبو بکر محمد بن حمدون نا محمد بن إبراهيم الحلواني نا الحسن بن حماد سجاده نا علي بن عابس عن الأعمش وأبي الجحاف عن عطيه عن أبي سعيد الخدري .

أبوبکر وجيه بن طاهر (۵۴۱هـ) : الشيخ العالم العدل مسند خراسان أبو بکر أخو زاهر الشحامي النيسابوري من بيت العداله والروايه .

اولين راايشان با عنوان هستاد ، دانشمند ، عادل ، و از خاندان عدالت و روايت توصيف شده هست .




الذهبي ، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان أبو عبد الله (متوفاي ۷۴۸ هـ) ، سير أعلام النبلاء ، ج ۲۰ ، ص ۱۰۹ ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط ، محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسه الرساله - بيروت ، الطبعه : التاسعه ، ۱۴۱۳هـ.

أبوحامد الأزهري (۴۶۳هـ) : الأزهري العدل المسند الصدوق أبو حامد أحمد بن الحسن بن محمد ابن الحسن بن أزهر الأزهري النيسابوري الشروطي من أولاد المحدثين سمع من أبي محمد المخلدي وأبي سعيد بن حمدون وأبي الحسين الخفاف وله أصول متقنه .

ازهري با وصف عادل ، راستگو ، وصاحب کتابهايي هستوار شهرت يافته هست.

سير أعلام النبلاء ، ج ۱۸ ، ص ۲۵۴ .


أبو محمد المخلدي (۳۸۷هـ) : المخلدي الامام الصدوق المسند أبو محمد الحسن بن أحمد بن محمد بن الحسن بن علي بن مخلد بن شيبان المخلدي النيسابوري العدل شيخ العداله وبقيه اهل البيوتات .

مخلدي پيشوايي راستگو و هستاد در عدالت در بين ديگر خاندانها بود.

سير أعلام النبلاء ، ج ۱۶ ، ص ۵۳۹ .


أبوبکر محمد بن حمدون خالد (۳۲۰هـ) : محمد بن حمدون بن خالد بن يزيد الحافظ الکبير أبو بکر النيسابوري أحد الأثبات .

محمد بن حمدون بن خالد بن يزيد حافظ بزرگ و يکي از هستوانه ها هست.

الذهبي ، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان أبو عبد الله (متوفاي ۷۴۸ هـ) ، تذکره الحفاظ ، ج ۳ ، ص ۸۰۷ ، رقم : ۷۹۶ ، ناشر : دار الکتب العلميه - بيروت ، الطبعه : الأولى .


محمد بن حمدون ابن خالد الحافظ الثبت المجود ...

قال الحاکم کان من الثقات الاثبات الجوالين في الاقطار عاش سبعا وثمانين سنه وقال أبو يعلى الخليلي حافظ کبير .

حاکم در باره ايشان فرموده هست: محمد بن حمدون بن خالد از معتمدين و از گردشگران بود که هشتاد و هفت سال عمر کرد، ابو يعلي خليلي فرموده هست: او حافظي بزرگ بود. سير أعلام النبلاء ، ج ۱۵ ، ص ۶۰ .


محمد بن ابراهيم الحلواني : ذهبي در باره او مي‌گايشاند : محمد بن إبراهيم .

أبو بکر الحلوانيّ قاضي بلخ .

حدَّث ببغداد في أواخر عمره عن : أبي جعفر النفيليّ ، وأحمد بن عبد الملک بن واقد الحرّانيّ .

وعنه : إسماعيل الصّفّار ، وعثمان بن السّمّاک ، وحمزه العقبيّ .

وثّقه الخطيب .

محمدبن ابراهيم حلواني در بلخ قاضي بود و در اواخر عمرش در بغداد حديث مي فرمود، وخطيب او را توثيق کرده هست. الذهبي ، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان أبو عبد الله (متوفاي ۷۴۸ هـ) ، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام ، ج ۲۰ ، ص ۲۷۹ ، تحقيق : د.

عمر عبد السلام تدمرى ، ناشر : دار الکتاب العربي - لبنان/ بيروت ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۰۷هـ - ۱۹۸۷م .


و ابن جوزي (متوفاي ۵۹۷هـ) مي‌گايشاند : محمد بن إبراهيم بن عبد الحميد أبو بکر الحلواني قاضي بلخ ، سکن بغداد ...

وکان ثقه .

ابو بکر حلواني سمت قضاوت در بلخ داشت در بغداد ساکن شد و ثقه بود.

إبن جوزي ، عبد الرحمن بن علي بن محمد أبو الفرج ، المنتظم في تاريخ الملوک والأمم ، ج ۱۲ ، ص ۲۷۹ ، ناشر : دار صادر - بيروت الطبعه : الأولى ، ۱۳۵۸.


حسن بن حماد سجاده (۲۴۱هـ) : ذهبي (متوفاي ۷۴۸ هـ) در باره او مي‌گايشاند: الحسن بن حماد بن کسيب أبو علي الحضرمي سجاده عن أبي خالد الأحمر وابن المبارک والمحاربي وعنه أبو داود وابن ماجه وأبو يعلى وابن صاعد ثقه صاحب سنه توفي ۲۴۱ د س ق . حسن بن حماد ثقه که در بغداد در سال ۲۴۱ در گذشت. الذهبي ، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان ، الکاشف في معرفه من له روايه في الکتب السته ، ج ۱ ، ص ۳۲۳ ، رقم : ۱۰۲۴ ، تحقيق : محمد عوامه ، ناشر : دار القبله للثقافه الإسلاميه ، مؤسسه علو - جده ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۱۳ - ۱۹۹۲ .


الحسن بن حماد بن کسيب بالمهمله وموحده مصغر الحضرمي أبو علي البغدادي يلقب سجاده صدوق من العاشره مات سنه إحدى وأربعين د س ق .

حسن بن حماد راستگو و از طبقه دهم بود که در سال ۴۱ در گذشت. العسقلاني الشافعي ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي۸۵۲هـ) ، تقريب التهذيب ، ج ۱ ، ص ۱۶۰ ، رقم : ۱۲۳۰ ، تحقيق : محمد عوامه ، ناشر : دار الرشيد - سوريا ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۰۶ - ۱۹۸۶ .


علي بن عابس : عده‌اي از علماي اهل سنت روايات او را معتبر دانسته‌اند ؛ چنانچه دارقطني مي‌نايشانسد : و[سألته] عن علي بن عابس فقال کوفي يعتبر به . از علي بن عابس در باره ايشان سؤال کردم: فرمود: حسن بن حماد اهل کوفه و عدالتش مورد تاييد هست .

الدارقطني البغدادي ، علي بن عمر أبو الحسن (متوفاي ۳۸۵هـ) ، سؤالات البرقاني ، ج ۱ ، ص ۵۲ ، رقم : ۳۶۴ ، تحقيق : د.

عبدالرحيم محمد أحمد القشقري ، ناشر : کتب خانه جميلي - باکستان ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۰۴هـ .


جمله «يعتبر به» از الفاظ تعديل هست، چنانچه ابن حجر عسقلاني اين جمله را در مرتبه سوم از مراتب تعديل برنامه داده هست: وأدناها [أي أدنى مراتب التعديل] ما أشعر بالقرب من أسهل التجريح، کشيخ ايشانرايشان حديثه ايشانعتبر به ونحو ذلک، وبين ذلک مراتب لا تخفى».

نازلترين درجه تعديل راايشان هستفاده از تعابيري هست همچون: شيخ، حديثش روايت مي‌شود و به حديثش توجه مي‌شود و امثال ذالک که البته هر يک از اينها رتبه و درجه اي را مي رساند.

العسقلاني الشافعي ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي۸۵۲هـ) ، نزهه النظر: ص۱۴۱ ، مکتبه ابن تيميه ـ القاهره .

و حلبي نيز در قفو الأثر مي‌نايشانسد : وأدناها ما أشعر بالقرب من أسهل التجريح کشيخ ايشانروى حديثه ايشانعتبر به .

پائين ترين اين الفاظ اون چيزي هست که اعلان به قرب راايشان و محدث در بدست آوردن اعتبار که ساده ترين روش مجروح دانستن نيز هست مي‌کند مانند: شيخ، حديثش روايت مي‌شود و به او اعتنا مي‌شود.

الحلبي الحنفي ، رضي الدين محمد بن إبراهيم (متوفاي ۹۷۱هـ) ، قفو الأثر في صفوه علوم الأثر ، ج ۱ ، ص ۱۱۶ ، تحقيق : عبد الفتاح أبو غده ، ناشر : مکتبه المطبوعات الإسلاميه - حلب الطبعه : الثانيه ، ۱۴۰۸هـ .

بنابراين ، دليلي براي تضعيف علي بن عابس وجود ندارد و صرف اين که رواياتي در فضائل امير المؤمنين عليه السلام نقل کرده هست ، نمي‌تواند دليل قابل قبولي براي تضعيف ايشان باشد .

154:

درود
چه اشکالاتی بر علوم حدیث و رجال و درایه از نظر شما وارد هست؟
و این مشکلات را چگونه می توان حل کرد؟(از نظرشما)
علوم رجال چگونه باشد عقلانی به حساب می آید؟

155:

در مورد رجال شیعه یکی از اصلی ترین کتب شیعه کتابی هست به اسم رجال نجاشی اگر می خواهید به علم رجال شیعه آشنا شوی این کتاب خوبی هست

نوشته اصلي بوسيله anarchy نمايش نوشته ها
2) در متنی که از سایت وهابیت نقل کردم ، ظاهرا سرچشمه ایراد وارد بر عطیه از کلبی هست...حالا در یک مغلطه پرداختن به سخنگوی خنده دار ، به جای اینکه دلایل کلبی نسبت به عطیه رو زیر سوال ببرن ، روایاتی آورده شده که شخصیت خود کلبی رو زیر سوال ببرن تا از این طریق مثلا بگن حرفش در مورد عطیه قابل هستناد نیست !! پس این جوری بخواد باشه ، کلبی عطسه هم کرده باشه قابل هستناد نیست .

واقعا هر چی بیشتر این علم حدیث و رجال رو بیشتر زیر و رو میکنم ، به بی اعتبار بودن و غیر منطقی بودنش بیشتر پی میبرم !!
اتفاقا اگر مطالعه ی کاملی داشته باشید در کتب رجالی شیعه می بینید که کاملا توضیخ داده هست برای مثال

أحمد بن محمد بن يحيى


وكيف كان، فقد اختلف في حال الرجل، فمنهم من اعتمد عليه ولعله الأشهر..
به هر حال،‌ در شرح حال اين مرد اختلاف شده هست.

برخى از علماء، بر او اعتماد كرده اند وشايد اين نظر مشهور تر هست.
الموسايشان الخوئي، السيد أبو القاسم (متوفاى1411هـ)، معجم رجال الحديث وتفصيل طبقات الرواة، ج3، ص121، الطبعة الخامسة، 1413هـ ـ 1992م

در اینجا در این کتاب دو قول آورده شده هست یکی فرموده هست مجهول و دیگری ثقه ئ در اینجا توضیح داده هست که باید بر او اعتماد کرد چون

علامه مامقانى سپس اين‌كه هردو نظر را نقل كرده خودش مى‌گايشاند: سپس توثيق شهيد ثانى كه در فقه و رجال در بالاترين مرتبه علمى برنامه دارد، دليلى براى توقف در وثاقت او نمى‌بينم:

156:

سلام ...

بله بررسی شد ...



کدوم احادیث منظورته ؟! در مورد شیعه ؟

157:

سوالات بنده رو جواب ندادید.
اشکالات علوم رجال و درایه و حدیث چیست؟
چطور باشد عقلانی محسوب می شود؟

158:

شما به سایت اندیشه ی قم مراجعه کنید.
چه کسی فرموده سند وجود ندارد؟
کتابخانه هایی همانند کتابخانه ی آیت الله مرعشی نمونه ای از اسناد هست.
فقط در ایران نیست.
برای چه لینک دادید؟!
سند وجود دارد وعقلانی هست.
بالاخره نقل تاریخ هست و بررسی احادیث مراحل زیاد و سختگیرانه ای دارد.به این آسانی که شما ذکر کردید نیست.
نگران نباشید علمای نامدار و باسابقه ی پاکی بسیاری طی15قرن احادیث را حفظ و بررسی سندی کرده اند.


159:

این ایردات همه از اهل سنت هست !!!!

و شیعیان با هستفاده از این ایردات هر روایتی را که بخواهند نضعیف و هر روایتی را که بخواهند توثیق می نمايند «البته در کتب اهل سنت با علم رجالی اونها »

ولی شیعه این طور نیست شرح حال هر کس به صورت کامل و دقیق در کتب رجالی شیعه وجود دارد حتی اگر از سنی ها راستگو باشند بدون هیچ دلیلی اون را توثیق می نمايند نه مثل اهل سنت بگویند که او شیعه هست و روایتش ضعیف

مثلا افرادی که آورده ام از راویان سنی در کتب شعه ولی در نقل روایت امانت دار بوده اند

1-أصرم بن حوشب البجلي، عامي ثقة، ايضاح الاشتباه حلي
2- (يحيى) بن سعيد القطان أبوزكريا عامي ثقة.خلاصه الاقوال حلي
3-إسحاق بن بشير أبو حذيفة الكاهلي الخراساني ق (جش) عامي ثقة .رجال ابن داود
4- الحسين بن علوان الكلبي، عاميّ، ثقة.نجاشي

160:

در قراون آمده هست چگونه نماز بخوانیم ؟یا چطور اعمال هج را اجرا کنیم و یا چطور زکات پرداخت کنیم این هم مثل آیه ی ولایت هست که خداوند فرموده هست که شخصی بر روی زمین بر شما ولایت دارد ولی نفرموده هست چه کسی که در این موارد بالا باید از احادیث صحیح نبوی هستفاده کنیم

161:

دوست گرامی مگر امری به این مهمی را میشود خداوند به بندگانش رسما فراخوان ندارد
چطور در مورد زنان پیامبر ایه هست اما در مورد جانشینی آیه نیست!!!

این مغلطه شما راه به جایی نمیبرد در ومورد حدیث هم هیچ اعتباری به حدیث نیست
چون اهل سنت و رافضی ها احادیث هم رو قبول ندارن
هر جا به نفع شان باشه قبول دارن اگر نبود تکذیب مینمايند
----------------
هر ایین ودینی هم مسلم هست خود را شایسته ترین وبرترین ایین میداند
مذهب ارثی هست تمام مذاهب هم با قوانین سسفت سخت مانع تحقیق جوانان خود دئر مورد دین خود میشوند
در اسلام تحقیق در مورد دین وخارج شدن مساویست با مرگ
پس هیچ حقانیتی در هیچ ایینی نیست
چون از قبل محکوم هستیم

162:

سلام ...



- ابوبکر بن خلاد: همان احمد بن يوسف بغدادي هست که خطيب بغدادي، سماع او را صحيح دانسته و ابو نعيم بن ابي فراس او را ثقه معرّفي کرده هست.

[1] و ذهبي نيز او را شيخٌ صدوقٌ خوانده هست.

[2] .

- محمد بن عثمان بن ابي شيبه: کسي هست که ذهبي او را از ظرفيّت‏هاي علم برشمرده و صالح جزره او را ثقه معرفي کرده هست و ابن عدي مي‏گايشاند: من از او حديث منکري نشنيدم که اون را ذکر کنم.

[3] .

- ابراهيم بن محمد بن ميمون: ابن حيّان او را در جمله ثقات آورده هست.

[4] و کسي او را در کتب ضعفاء ذکر نکرده هست، و اگر عيبي از او گرفته مي‏شود به جهت اون هست که او فضايل اهل بيت‏ عليهم السلام خصوصاً اميرالمؤمنين‏ عليه السلام را نقل مي‏کند.

- علي بن عابس: او از رجال صحيح ترمذي هست.

[5] و اگر عيبي بر او وارد مي‏شود همانند شاگردش به جهت نقل فضايل اهل بيت‏ عليهم السلام هست.

ولي مطابق نصّ ابن عدي حديثش نوشته مي‏شود.

[6] .

- ابو الحجّاف: او که داوود بن ابي عوف نام دارد، از رجال ابي داوود و نسائي و ابن ماجه به حساب آمده، که احمد بن حنبل و يحيي بن معين او را توثيق کرده‏اند، و ابو حاتم نيز او را صالح الحديث مي‏داند.

[7] گرچه ابن عدي به جهت اين که غالب احاديث او درباره اهل بيت‏ عليهم السلام هست، او را تضعيف کرده هست.

[8] .

- اعمش: او از رجال صحاح ستّه به شمار مي‏آيد.

[9] .

در نتيجه اين‏که: اين حديث مطابق رأي اهل سنّت معتبر هست.
[1] تاريخ بغداد، ج 5، ص 220و221.


[2] سير فراخوان النبلاء، ج 16، ص 69.


[3] تاريخ بغداد، ج 3، ص 43.


[4] الثقات، ج 8، ص 74.


[5] تقريب التهذيب، ج 2، ص 39.


[6] الکامل في الضعفاء، ج 5، ص 190، رقم 1347.


[7] ميزان الاعتدال، ج 2، ص 18.


[8] الکامل في الضعفاء، ج 3، ص 82 و 83، رقم 625.


[9] تقريب التهذيب، ج 1، ص 331.





روايت ابن عساکر
ابن عساکر از ابوبکر وجيه بن طاهر، از ابو حامد ازهري، از ابو محمد مخلّدي حلواني، از حسن بن حمّاد سجّاده، از علي بن عابس، از اعمش و ابي الجحاف، از عطيه از ابي سعيد خدري نقل کرده که اين آيه (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْکَ مِنْ رَبِّکَ) بر رسول خداصلي الله عليه وآله در روز غدير خم در شأن علي بن ابي طالب‏عليه السلام نازل شده هست.

[1] .

[1] ترجمه امام علي بن ابي طالب ‏عليه السلام از تاريخ دمشق، ج 2، ص 86.


>بررسي سند
- وجيه بن طاهر: ابن جوزي او را شيخٌ صالحٌ و صدوقٌ، [1] و ذهبي او را شيخٌ عالمٌ و عدلٌ معرفي کرده هست.

[2] .

- ابو حامد ازهري: که همان احمد بن حسن نيشابوري هست، به تصريح ذهبي عدل و صدوق هست.

[3] .

- ابو محمد مخلّدي: حاکم او را صحيح السماع و متقن در روايت معرفي کرده هست.

[4] و ذهبي نيز او را شيخ صدوق و عدل و شيخ عدالت دانسته هست.

[5] .

- ابوبکر محمد بن ابراهيم حلواني: خطيب بغدادي او را ثقه مي‏داند.

[6] و حاکم نيشابوري او را از ثقات أثبات دانسته [7] و ذهبي او را حافظ ثبت معرفي کرده هست.

[8] و ابن جوزي نيز او را ثقه مي‏داند.

[9] .

- حسن بن حمّاد سجّاده: او از رجال ابي داوود و نسائي و ابن ماجه هست که احمد بن حنبل در حقّ او فرموده: «از او به جز خير به من نرسيده هست.» [10] ذهبي او را از اجلاّء علما و ثقات عصر خود دانسته، [11] و ابن‏ حجر نيز او را صدوق معرفي کرده هست.

[12] .

بقيه رجال سند حديث قبلاً بررسي شد.
[1] المنتظم، ج 18، ص 54.


[2] سير فراخوان النبلاء، ج 20، ص 109.


[3] سير فراخوان النبلاء، ج 18، ص 254.


[4] سير فراخوان النبلاء، ج 16، ص 540.


[5] سير فراخوان النبلاء، ص 539.


[6] تاريخ بغداد، ج 1، ص 398.


[7] سير فراخوان النبلاء، ج 15، ص 61.


[8] سير فراخوان النبلاء، ج 15، ص 60.


[9] المنتظم، ج 12، ص 279.


[10] سير فراخوان النبلاء، ج 11، ص 393.


[11] سير فراخوان النبلاء، ج 11، ص 393.


[12] تقريب التهذيب، ج 1، ص 165.









روايت واحدي
واحدي ابوسعيد محمد بن علي صفّار، از حسن بن احمد مخلدي از محمّد بن حمدون، از محمّد ابراهيم خلوتي (حلواني)، از حسن بن حمّاد سجّاده، از علي بن عابس، از اعمش و ابي جحّاف، از عطيّه، از ابي سعيد خدري نقل کرده که اين آيه (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْکَ مِنْ رَبِّکَ) در روز غدير خم در حقّ علي بن ابي طالب‏عليه السلام نازل شد.
>بررسي سند
محمود زعبي در کتاب خود «البيّنات في الردّ علي المراجعات» تنها اشکالي که به سند اين حديث داشته وجود عطيّه در سند اون هست.
او مي‏گايشاند: «عطيه کسي هست که امام احمد او را ضعيف الحديث دانسته و ابوحاتم نيز او را تضعيف کرده و ابن عدي او را از شيعيان کوفه به حساب آورده هست.»
ولي اين تضعيف به طور قطع ناصواب هست؛ زيرا:
اوّلاً: عطيه عوفي از تابعين هست که مورد مدح رسول خداصلي الله عليه وآله واقع شده‏اند.
ثانياً: او از رجال بخاري در کتاب «الأدب المفرد» و صحيح ابي داوود و ترمذي و ابن ماجه و احمد به حساب مي‏آيد، که علماي اهل سنّت شديداً اون‏ها را مدح کرده‏اند.
آري، امثال جوزجاني او را تضعيف کرده‏اند که معروف به ناصبي بودن و انحراف از علي بن ابي طالب ‏عليه السلام هستند.

و سبب تضعيف او نيز به جهت اون هست که امام علي‏ عليه السلام را بر همه ترجيح مي‏داد.

و هنگامي که به امر حجاج مأمور شد تا سبّ بر امام علي‏ عليه السلام گايشاند، امتناع کرد و در نتيجه 400 ضربه شلاق خورد و ريشش را نيز تراشيدند.

آيا هر کسي حرف حقّ را بگايشاند بايد تضعيف شود؟!



روايت حبري
حبري از حسن بن حسين، از حبان، از کلبي، از ابي صالح، از ابن عباس در تفسير آيه (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...) نقل کرده که آيه در شأن علي‏ عليه السلام نازل شده هست.

رسول خداصلي الله عليه وآله امر شد تا اونچه درباره او هست ابلاغ کند.

پس دست علي ‏عليه السلام را گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فهذا عليّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه وعادِ من عاداه»؛ [1] «هر کس من مولاي اايشانم اين علي مولاي اوست.

بار خدايا! دوست بدار هر کس را که ولايت او را پذيرفته و دشمن بدار هر کس را که با او دشمني کرده هست.»

سند اين روايت نزد اهل سنّت معتبر هست.
[1] تفسير حبري، ص 262.


163:

احادیث فراروانی هستند که همه ی راویان اون ثقه هستند و به نظر من این بهترین روش برای بیان کردن احادیث و مسائل تاریخی می باشد

164:

در رابطه با قسمت اول حرفتان
آیا روش نماز مطالعهمهم نیست آیا روش حج رفتن و پرداخت زکات مهم نیست ؟

.........................................
هرکس دلش بخواهد می تواند در دینش تحقیق کند الان سالایانه افراد زیادی از اهل سنت به مذهب حقه شیعه مشرف می شوند و این نشان دهنده ی تحقیق در مذهب هست

165:

reza1234

فرقه های شیعه و به اصطلاح سنی و خوارج بازتولید افکار و عقاید پیش از اسلام هستند که خود را در قالب یکی از این فرقه ها بازتولید کرده اند و شفرمود انگیز هست که دین اسلام نتوانسته هست افکار و عقاید مثلا شیعه ها را از ریشه و پايه تغییر دهد.

قبایل یمنی هسته اصلی و مرکزی تشیع پیش از اسلام چهار پیشوای بزرگ داشتند و منصب امامت از پدر به پسر می رسید و الان نیز چهار امامی هستند.

قبایل اوس و خزرج که پیش از اسلام از یمن به مدینه مهاجرت کرده بودند پس از اسلام به مذهب تشیع گرویدند و الان هم اینگونه هستند چرا که :


الرعد : 11 .

.

.

إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ .

.

.


166:

mona313

1.

اهل سنتها و بدعتهای اموی و عباسی بسی گمراه تر از شیعیان علوی هستند.


2.

احادیث سفینه ، ثقلین ، منزلت جعلی هستند و آیه تطهیر نیز تحریف معنایی شده هست.

برای برخی از این موضوعات تاپیک جداگانه ای هست.


3.

بهتر هست بحث را گسترده نکنید که نتیجه ای حاصل نمی شود.

167:

می شود دلایل خود را برای باطل بودن اون احادیث بگوید
..................................................

........................

همان کسانی که قراون را برای ما نقل کرده اند احادیث هم نقل کرده اند و اگر شما به اونها بگویید که جعلی هستند ایراد بزرگی بر شما وارد می شود که باید به اون جواب گو باشید ؟

168:

من يه چندتا سوال از اونايي دارم كه ميگن در حديث من كنت مولا فهذا علي مولا منظور پيامبر اين بوده كه به امت بگن علي دوست منس پس اورا دوس بداريد.
1-آيا پيامبر اين كارو نميتونست پس از رسيدن به مدينه و تو مسجد با خيال اسودتر انجام بده؟؟
2-ايا واجب بود كه تو اون گرماي حجاز پيامبر به زائران خسته بگن اونايي كه رفتن برگردن و منتظر باشيد تا اونايي كه عقب هستن به مابرسن.وسپس تلي درس كنيد تا من و علي ع برايشانم بالاش تا من بگم كه علي دوست من هست پس دوسش بداريد؟نميتونستن اين كارو بعد رسيدن انجام بدن؟
3-ايا غير از اينكه پيامبر در مواردي تعجيل ميكرد كه امر خدا در ميون باشه؟پس ايشون نميتونستن تا وقت رسيدن به مدينه استقامت كنن وبايد تو همون محل غدير دستوري كه خدا داده بودنو اجرا ميكردن بدون هيچ درنگي.آيا به نظر شما دستور خدا اين بوده كه دوستي بين پيامبر و علي كه بر امت چندانم پنهان نبود بيان بشه؟؟؟؟

169:

-elene-

1.

غدیر خم مکانی هست که یمنی ها از اون مکان به بعد دیگر همراه پیامبر نبودند یعنی راه پیامبر و همراهانشان از یمنی ها جدا می شد و لازم بود که یمنی ها ابتکار عمل را به دست بگیرند و حدیثی جعل نمايند تا از طریق اون بتوانند به سنت آباء و اجدادیشان ادامه دهند.


2.

اگر فرض کنیم که بیعت افراد حاضر با امام علی تنها یک ثانیه طول می کشید در این صورت برای بیعت یک صد و بیست هزار نفر تقریبا 33 ساعت وقت لازم بود.


3.

شما که به حق هستدلال می کنید که معطل کردن 120000 نفر برای فراخوان دوستی توجیه ناپذیر هست به حق هستدلال هم بکنید که معطل کردن 120000 نفر برای امر و نهی به حضرت الله مبنی بر اینکه با دوست علی دوست باشند و با دشمن او دشمن نیز توجیه ناپذیر هست یعنی پیامبر از حضرت الله درخواست می نمايند که به دو مورد از فروع دین یعنی تولی و تبری عمل نمايند.


4.

اگر برنامه بود که امام علی از جانب حضرت الله به منصب امامت منصوب گردند این کار حتما در اجتماع بزرگ مسلمین در مکه در حجه الوداع صورت می گرفت با توجه به اینکه مکیان تاثیرگزارترین امتان در شبه جزیره حجاز پیش و سپس اسلام بودند.


170:

دوست گرامی این مسئله درخواست از الله انقدر هم بعید و عجیب نیست!! بلکه حاکی از اعتماد فراوان پیامبر به برگزیده اش هست.
پیامبران در طول تاریخ همواره از الله مدد می گرفتند چه برای نزول عذاب و چه رحمت! با این حساب این امر پیامبران را هم باید اهانت و مداخله در امور الهی دانست! خیر چنین نیست برادر من و این درخواست عاجزانه از نشانه های ایمان نبوی هست که امثال بنده و شما را در درک معرفت عمیق شان عاجر می گذارد!
بر پایه هستدلال شما! ایا پیش از حضرت عیسی حضرت زکریا برای بنی اسرائیل کافی نبود؟ یا پیش از ان حضرت موسی؟ چرا برای یک امت 124 هزار پیامبر فرستاده می شود که اغلب از اهل بیت و اقوام یکدیگر بودند!! نکند عالی می خواهید برای درستی و نادرستی حکمت خداوند تصمیم بگیرید؟! ضمننا تا پیش از ظهور اسلام شریعت وجود نداشت و مسئله امامت و ولایت بخشی از شریعت اسلامی هست .
از این رو شبهاتی که مطرح می کنید جنبه توحیدی و منطقی نداشته و ناشی از عدم مطالعه کافی در قران کریم و روایات اسلامی هست .

شما کلیت مسئله جانشینی و هدف ان را نادیده می گیرید و از منظر شخصی خود به ایراد انتقاد از واقعه غدیر می پردازید حال انکه مسلما روایات پس از 1400 ضد و نقیض هست و مهم هدف و نفس موضوع هست.


171:

[quote=lachini;4074171] -elene-

1.

غدیر خم مکانی هست که یمنی ها از اون مکان به بعد دیگر همراه پیامبر نبودند یعنی راه پیامبر و همراهانشان از یمنی ها جدا می شد و لازم بود که یمنی ها ابتکار عمل را به دست بگیرند و حدیثی جعل نمايند تا از طریق اون بتوانند به سنت آباء و اجدادیشان ادامه دهند.


2.

اگر فرض کنیم که بیعت افراد حاضر با امام علی تنها یک ثانیه طول می کشید در این صورت برای بیعت یک صد و بیست هزار نفر تقریبا 33 ساعت وقت لازم بود.


از گزينه ي 1 برداشت ميشه كه شما فرمودين اصلا حديث غديري وجود نداره.آيا ميتونين بگين كه حديث غدير جعل شدس؟بابت اين حرفتون سندي معتبر بديد ممنون ميشم.
2.بقيه ي گزينه هارو مطابق همين موضوع كه حديث غديري وجود نداره جواب داديد.پس ابتدا سند بياريد تا عدم وجود حديث غديرو اثبات كنه و سپس به سوالام جواب بديد.چون من فعلا بر اين باورم كه حديث غدير و اون واقعه اتفاق افتاده اما شما ميگيد نه و يمنيان جعل كردن.

172:

بسم الله الرحمن الرحیم

دعا کردن امر و نهی به خدا نیست ؛ درخواست خاضعانه و خاشعانه از خداست .
مگر قراون را قبول ندارید ؟
اینهمه دعا در قراون هست : خدایا ما را ببخش ...

به ما رحم کن ...

ما را یاری کن ...
آیا همه این ها توهین هست ؟!
..........................................
توضیح :
ما هیچگاه نمی توانیم دعا کنیم که مثلا خدایا نسبت به من دانا باش یا خدایا نسبت به من توانا باش !
خدا هیچگاه نسبت به کسی نادان یا ناتوان نیست .
اما رضا و سخط خدا و همینطور حب و بغض خدا صفات فعل او هستند .
یعنی ما می توانیم از خدا بخواهیم و دعا کنیم که خدایا ما را دوست داشته باش یا خدایا به ما رحم کن یا خدایا از ما راضی باش .
خدا می تواند بعضی ها را دوست داشته باشد و بعضی ها را نداشته باشد و می تواند به بعضی ها رحم کند و به بعضی ها رحم نکند .
پس این موارد مشمول دعا می شوند .
نوشته اصلي بوسيله lachini نمايش نوشته ها
4.

اگر برنامه بود که امام علی از جانب حضرت الله به منصب امامت منصوب گردند این کار حتما در اجتماع بزرگ مسلمین در مکه در حجه الوداع صورت می گرفت ...
خدا حکیم هست و می داند هر امری را کجا برنامه دهد و به امر حتمی شما کاری ندارد !

اللَّـهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِ‌سَالَتَهُ

173:

mors

1.

فرموده اید که " دوست گرامی این مسئله درخواست از الله انقدر هم بعید و عجیب نیست!! بلکه حاکی از اعتماد فراوان پیامبر به برگزیده اش هست.

"


این نوع درخواست هم بعید و هم عجیب هست و ثانیا آیا به باور شما امام علی برگزیده پیامبر هست یا برگزیده خداوند؟

2.

فرموده اید که " پیامبران در طول تاریخ همواره از الله مدد می گرفتند چه برای نزول عذاب و چه رحمت! "


اگر آیه ای بیاورید که پیامبران برای قوم خود از درگاه خداوند نزول عذاب را درخواست کرده اند سپاسگزار خواهم شد.

3.

فرموده اید که " ضمننا تا پیش از ظهور اسلام شریعت وجود نداشت "


المائدة : 48 وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ في‏ ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُون‏ : اين كتاب را هم كه به حق بر تو نازل كرده‏ايم مصدق باقيمانده از كتابهاى قبلى و مسلط بر حفظ اونها هست پس در بين مسلمانان طبق اونچه خدا نازل كرده حكم كن و پيروى هوا و هوس اونان تو را از دين حقى كه نزدت آمده باز ندارد، براى هر ملتى از شما انسانها، شريعتى برنامه داديم و اگر خدا مى‏خواست همه شما را امتى واحد مى‏كرد- و در نتيجه يك شريعت براى همه ادوار تاريخ بشر تشريع مى‏كرد- و ليكن خواست تا شما امتها را با دينى كه براى هر فرد فردتان فرستاده بيازمايد، بنا بر اين به سوى خيرات از يكديگر سبقت‏ بگيريد، كه باز گشت همه شما به سوى خدا هست، در اون هنگامه، شما را بدانچه در اون اختلاف مى‏كرديد خبر مى‏دهد.

4.

فرموده اید که
" چرا برای یک امت 124 هزار پیامبر فرستاده می شود که اغلب از اهل بیت و اقوام یکدیگر بودند!! "


اولا این 124000 در قران نیامده هست و ثانیا پیامبر یعنی کسی که با حضرت الله از طریق وحی در ارتباط هست و یا به دیگر سخن به او وحی می شود و می دانیم که محمد نبی خاتم النبیین هست و پس از ایشان دیگر به کسی وحی نمی شود یعنی مقایسه پیامبران با امامان قیاسی هست مع الفارق.

174:

ya-mohsen

فرموده اید که
" دعا کردن امر و نهی به خدا نیست ؛ درخواست خاضعانه و خاشعانه از خداست .
مگر قراون را قبول ندارید ؟
اینهمه دعا در قراون هست : خدایا ما را ببخش ...

به ما رحم کن ...

ما را یاری کن ...
آیا همه این ها توهین هست ؟! "

عالی دعایی از قران را شاهد بیاورید که در اون شخص دعا نماينده ( مثلا پیامبر ) از خداوند درخواست نمايند که پس از مرگشان خداوند طرفدار فرد مورد علاقه وی باشند؟

175:

درود
بی صبرانه منتظر جواب پست های بی جواب شما در موضوعات مختلف هستیم!

1-مگر پیامبر چیزی را می خواهد که خدا نخواهد؟
این حرف شما خلاف آیه ی قراون هست!چطور این حرف را زدید؟!عجیبه!واقعا عجیبه!!
وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى(و از سر هوس سخن نمى‏گايشاند)(النجم /3)

2-آیات مربوطه:
1-قَالَ رَبِّ إِنَّ قَوْمِي كَذَّبُونِ(117)فَافْتَحْ بَيْنِي وَبَيْنَهُمْ فَتْحًا وَنَجِّنِي وَمَن مَّعِي مِنَ الْمُؤْمِنِينَ(118)فَأَنجَي نَاهُ وَمَن مَّعَهُ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ(119)
فرمود پروردگارا قوم من مرا تكذيب كردند (۱۱۷)ميان من و اونان فيصله ده و من و هر كس از مؤمنان را كه با من هست نجات بخش (۱۱۸)پس او و هر كه را در اون كشتى آكنده با او بود رهانيديم (۱۱۹)

2-أَئِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ وَتَقْطَعُونَ السَّبِيلَ وَتَأْتُونَ فِي نَادِيكُمُ الْمُنكَرَ فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا ائْتِنَا بِعَذَابِ اللَّهِ إِن كُنتَ مِنَ الصَّادِقِينَ ﴿۲۹﴾قَالَ رَبِّ انصُرْنِي عَلَى الْقَوْمِ الْمُفْسِدِينَ ﴿۳۰﴾
آيا شما با مردها درمى‏آميزيد و راه [توالد و تناسل] را قطع مى‏كنيد و در محافل [انس] خود پليدكارى مى‏كنيد و[لى] جواب قومش جز اين نبود كه فرمودند اگر راست مى گايشانى عذاب خدا را براى ما بياور (۲۹)[لوط] فرمود پروردگارا مرا بر قوم فسادكار غالب گردان (۳۰)

3-وَنُوحًا إِذْ نَادَى مِن قَبْلُ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَنَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ ﴿۷۶﴾
و نوح را [ياد كن] اونگاه كه پيش از [ساير پيامبران] ندا كرد پس ما او را اجابت كرديم و وى را با خانواده‏اش از بلاى بزرگ رهانيديم

و ...

3-درسته تا حدودی.
4-تعریف وحی؟
به کتب وحی شناسی رجوع کنید.

والسلام علی من اتبع الهدی

176:


1-اما در مورد33ساعت وقت.در وقت پيامبر روساي قبايل تصميمات نهايي رو ميگرفتن.و افراد قبايل موظف به اطاعت از دستورات روسابودن.پس وقتي حرف از بيعت با رسول خدا هم پيش ميياد لازم نبوده تك تك افراد حاضر بيعت كنن همين كه روساي قبايل بيعت ميكردن كفايت داشت.البته بنابر رسومي كه اعراب در اون وقت داشتن.
2-معطل كردن 120000نفر وقتي دستور الهي در كار باشه پيامبر بايد هر چند هزار نفرم كه بود رو معطل ميكردن مگه دستور كم كسي برنامه بود به امت ابلاغ بشه.ودر اين مورد كه پيامبر امرونهي كردن بهتر بگيد درخواست نه امرونهي.شما خودتون وقتي از خدا چيزي ميخواييد بهش امرونهي ميكني؟؟نه ملتمسانه ازش ميخواييد كه اون كارو براتون انجام بده.
3-چرا در مكه انجام نشده و در محل غدير انجام شده:پيامبر بارها در مناسبت ها و محل هاي زيادي ولايت و امامت علي رو به امت ابلاغ كردن اما اوني كه از همه بيشتر بين مسلمانان رواج داره و هم اكنون نيز مورد بحث برنامه ميگيره همين حديث غدير و واقعه ي غديره كه بنابر حكمت الهي بايد در اون لحظه و در همان محل انجام ميشد .چون اگ تو مكه انجام ميشد امت اونو يه سخنراني از جانب رسول خدا در نظر ميگرفتن نه يك اتمام حجت و كامل شدن دين.اونوق ميفرمودن بلي رسول خدا در مكه و در مراسم حج سخنراني كردن و علي رو مانند دفعات قبل دوست ايشاناور خود معرفي كردن.اما وقتي واقعه ي غدير پيش ميياد وپيامبر به خاطر فراخوان اون موضوع منتظر ميمونن تا همه يكجا جمع بشن وپيامشونو به امت ابلاغ كنن پس اهميت موضوع رو ميرسونه .و ديگر جاي هيچ بهونه اي رو نميزاره.همين توقف در اون گرما وبا اون واقعيات و بعيت گرفتن در همون لحظه نشانه ي اهميت موضوع هست كه همون امامت نه دوستي پيامبر وعلي ع.

177:

درود بر شما
امیرالمومنین برگزیده الله و رسولش هست و چنین درخواستی بمعنای تاکید پیامبر بر اعتماد و هم پیمانی با برگزیده الله هست.
در قران کریم رسول الله از پروردگار می خواهد که عذاب موعود را تعجیل بخشد و الله صبحان و تعالی پیامبر به صعه صدر بیشتر دعوت می کند .
«أَلَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّيَاطِينَ عَلَى الْكَافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا » - [هان اى پيامبر!] آيا نديدى كه ما شيطان‏ها را بر كفرگرايان گسيل داشتيم تا اونان را سخت [به سوى گناه و زشتى وسوسه‏] به جنبش درآورند؟!(مریم/83)
«فَلَا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ إِنَّمَا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا