پيدايش بورژوازي


پيدايش بورژوازي



پيدايش بورژوازي
« در دوران جنگ هاي صليبي، جامعه ي اروپايي از دو طبقه تشکيل مي شد: طبقه ي نجبا و روحانيون و طبقه ي سرف ها (1). در آن دوران جامعه بر اثر جنگ هاي مزبور ( صليبي )، رو به ضعف و از هم پاشيدگي گذاشت. دو قرن بعد، « يک طبقه ي ديگر به وجود آمد که فاصل دو طبقه ي پيش واقع شد و در حقيقت پايه گذار طبقه ي متوسط يا بورژوازي شد ». (2) طبقه ي متوسط طبقه ي نوخاسته اجتماعي بود که براي چند قرن آينده، نه فقط براي اروپا بلکه براي سرتاسر جهان، داراي پيام تاريخي سرنوشت سازي بود. « کلمه ي بورژوا از واژه ي Bour Ge – بورژ يعني شهر – گرفته شده و در فرانسه به مردم شهرنشين اطلاق مي شد، يعني مردمي که خارج از طبقه روحانيون و اشراف بودند و از نظر معني دقيق لغوي، به افرادي که داراي شغل مستقل مانند بازرگان، پيشه ور و صنعتگر بودند گفته مي شد » (3) و اين طبقه که پايه گذار مستعمره و تجارت بود در اثر توسعه، با طبقه ي نجبا و روحانيون به معارضه برخاست چرا که اين دو طبقه با هم سازش نداشتند و همواره با يکديگر در جنگ و ستيز بودند. هر وقت که زمان اقتضا مي کرد، طبقه ي متوسط با قدرت پولي که پيدا کرده بود به طبقه ي فئودال زمين دار که قدرت آنها متکي به زمين بود بي اعتنايي مي کرد يا با نظر عناد مي نگريست. طبقه ي متوسط با پشتکار و نيروي خود توانست تا قرن پانزدهم طبقه ي متوسط تمام جامعه را که در امتداد حول و حوالي ستون فقرات اقتصادي خود جمع کرده بود تحت نفوذ خود درآورد. براي مثال، پارچه فروش يا عامل و دلالانش به اطراف و داخل دهات آمده و مواد خام براي آنها مي آوردند و عده اي را به رسيدن، جمعي را به بافتن و گروهي را به رنگ کردن، يا شستن و تميز کردن پشم وا مي داشتند و بدين طريق جنس حاضر شده را در بازار داخلي و خارجي به فروش مي رساندند و براي اين کار، اين کارگران تنها به بازرگانان چشم دوخته و به آنه اتکا داشتند زيرا عمل فروش و قيمت گذاري و غيره به عهده ي بازرگانان بود. به تدريج اين برزگران و سرف هاي رژيم فئودال که بعدها به کارگر مزدبگير و تمام وقت تبديل شدند، از قيد اسارت ( فئودال ) رهايي يافتند. چونک ار در دهات، قصبات و زير سقف هاي کلبه هاي دهاتي سبب اتلاف وقت، پول و ناراحتي هاي ديگر بود، اين کارگران را به شهر آورده و در زير سقف هاي کارخانه جات به کار گماشتند و در نتيجه شهرها رشد پيدا کردند و توسعه کار و کنترل مالي سبب ازدياد نفوذ بازرگانان شد. همان طور که قدرت پولي رو به ترقي بود قدرت فئودال راه انحطاط و سستي را مي پيمود. حتي زمين داران نيز در جستجوي پول بودند تا متاع و کالاهاي تازه را بخرند و زمين را هر طور که براي استفاده مناسب تر بود به کار مي بردند تا از آن پول به دست آورده و قدرت خريد بيشتر پيدا کنند. » (4)



شکست خوردگان در طول تاریخ ؟

1:

« بورژوازي در کشورهاي پيشرفته ي اروپايي شکل مي گرفت.


عکس جالب، دیدنی و تاریخی که دیده نشده: آلمانی هایی که نماز خوان شدن
شهرهاي ايتاليا از سده هاي سيزدهم ميلادي به بعد، اولينگهواره ي اين طبقه ي نوخاسته بود.


ده انتقاد به سریال یوسف پیامبر
به دنبال اون در سرزمين هاي کشورهاي پيشرفته ي اروپايي ديگر نيز، بورژوازي رفته رفته پديد آمد و ريشه مي گرفت.


عصر بي فرهنگي
اين طبقه ي نوخاسته که اولين نمايندگان اون در سرزمين هاي اروپايي، از ميان سوداگران، بازرگانان، و پيشه وران توانگر، پديد آمده بودند، از همان آغاز، بيکاري پيگير با نظام اقتصادي و اجتماعي – فئودالي به ميان آورده بودند.


ملت‌گرایی، دانش تحقیقی است، نه تکلیفی
بورژوازي، پس از جنگ و گريزها، عقب نشيني ها و پيشرفت ها، اندک اندک توانست مواضع نايشانن اقتصادي را در جامعه به دست گيرد و در همان پيکار پيگير، بر ضدّ نظام اقتصادي و اجتماعي فئودالي سده هاي ميانه ي قرون وسطي، رفته رفته سنگرهاي پيروزي نايشانني را مسخر سازد.
از سايشان ديگر، بورژوازي که داراي منابع مادي، اقتصادي و اجتماعي ايشانژه خود بود، جهان بيني و رايشانکرد انديشه تازه اي را از طبيعت و انسان طلب مي کرد.


ساخت درونی قدرت‌ملی
اين رايشانکرد تازه را بورژوازي نمي توانست در آموزش هاي « کليساي ( کاتوليک ) » يعني نيرايشان معنايشان مسلط بر زندگي فردي و اجتماعي سده هاي ميانه بيابد.


ده اشکال به سریال مختارنامه
بدين سان هدف پيکار معنايشان و انديشه ي بورژوازي، کليساي کاتوليک و تعاليم اون بود ».


عکس‌نوشت/ اعدام آزادی خواهان هند
(5)
« بورژوازي جوان، پرنيرو و مترقي، رايشانکردي اين جهاني داشت.

طبيعت براي بورژوازي، تنها سرچشمه ي همه چيز به شمار مي رفت، سرچشمه ي توليد، انباشتن ثروت و سرانجام سرچشمه ي لذت.

از اينجاست رايشانکرد تازه ي بورژوازي و نمايندگان و سخنگايشانان اون به طبيعت.

در همين دوران، يعني از سده ي پانزدهم به بعد بود که در اروپا در زمينه ي شناخت طبيعت، در شکل دانش هاي طبيعي، گام هاي بلند و در تاريخ گذشته ي آدمي، گام هاي بي سابقه اي برداشته شد.

عقل و انديشه ي انساني، بار ديگر طبيعت را کشف مي کرد و اون را به جاي اون که در ميان نوشته ها و کتابهاي نم کشيده ي سرداب هاي کليساها، تفسيرها و شرح هاي کشيشان بر ستون کتاب مقدس انجيل جستجو کند، کوشش مي کرد که واقعيت طبيعت و ماهيت چيزها را در خود پهنه ي طبيعت کشف و تعيين کند، يعني بورژوازي هماهنگ با اين گسترش و ريشه گرفتن نفوذ اقتصادي خود، کشف دوباره ي طبيعت و شناخت اون را طلب مي کرد ».

(6)

2:

« بنابراين تصادفي نيست که در فاصله سده هاي پانزدهم و شانزدهم، دانش هاي طبيعي و به ايشانژه اون گونه دانش هايي که براي دريانوردي و توسعه ي بازرگاني سودمند بودند، يعني رياضيات، جغرافيا و ستاره شناسي، به دستاوردهاي نايشانني رسيدند.

درست در واپسين سال هاي سده ي پانزدهم ميلادي بود که کريستف کلمب، قاره ي آمريکا را کشف کرد و پرتغاليان توانستند سواحل قاره ي آفريقا را با کشتي دور بزنند و راه به سايشان هندوستان را بيابند پهنه ي گسترش و نفوذ اقتصادي بورژوازي بدين سان روز افزون فراختر مي شد.

از يک سو سرزمين هاي تازه اي چونان سرچشمه ي تازه ي مواد خام و بازارهاي آماده براي فروش کالاهايي که اکنون به شکل انبوه توليد مي شد، فراهم آمده بود و از سايشان ديگر، وسايل ارتباطي گسترش و افزايش مي يافت.

در نتيجه ي بازرگاني، کشتيراني و سرانجام توليد صنعتي نيز به نحايشان روزافزون شکفته مي شدند ».

(7)
اکنون تبلور معنايشان خواست ها، هدف ها و منافع بورژوازي را، در جنبش رنسانس و نهضت « اومانيسم » ( انسان گرايي ) در اين دوران ها مي يابيم.

« بورژوازي در جستجايشان جهان بيني نايشانني بود.

دانشمندان و انديشمندان اين دوران ها، اندک اندک، پايه هاي اين جهان بيني نايشانن را مي نهادند.

کوپرنيک، گاليله و لئوناردو داايشاننچي، از برجسته ترين اين انديشمندان بودند.

دستاوردهاي اين مغزهاي سترگ بود که مهمترين انگيزه ي دانش هاي طبيعي و همينطور شناخت عقلاني و علمي طبيعت گرديد و سرانجام اون، پيروزي هر چه بيشتر انسان بر طبيعت و نيروهاي اون بود.

دانش هاي طبيعي، انديشه ي آزاد، رايشانکرد عقلاني و دلبستگي به اين جهان و زندگي اين جهان را در دامان خود مي پرورانيدند.

درست به اين علت، اولينهدف و مهمترين وظيفه خود را، از همان آغاز، پيکار با جهان بيني کليساي کاتوليک روم و آموزش هاي اون، برنامه داده بودند.

نمونه هاي گوناگون اين پيکار را در تاريخ سرزمين هاي اروپايي، از سده هاي چهاردهم ميلادي به بعد مي توان فراوان يافت.

سرانجام نهضت ديني « ماترين لوتر » زير عنوان پرتستانتيزم يارفورماسيون از يک سو و نهضت « کالون » به نام « کالونيسم »، از سايشان ديگر، جهان بيني نايشانني را در برابر جهان بيني کليساي کاتوليک براي بورژوازي پديد آوردند ».

(8)
« در پهنه ي سياسي نيز بورژوازي اين دوران ها بر ضدّ فرمانروايان محلي فئودال، به سايشان حکومت سلطنتي مطلقه ( ابسولوتيسم)، گرايش داشت و از قدرت مطلقه ي يک پادشاه بر ضدّ نفوذ و تسلط اشراف فئودال محلي دفاع مي کرد.

اين گرايش سياسي بورژوازي اندک اندک به تشکيل ملّت هاي بزرگ اروپايي و سلسله هاي سلطنتي مطلق انجاميد.

سلطنت مطلقه نيز در اين دوران ها با پشتيباني از منافع بورژوازي تا حدي نقش مترقي بر عهده داشت ».

(9)

3:

وقايع چهارگانه: در آغاز عصر جديد

رايشان هم رفته چهار واقعه ي بزرگ اتفاق افتاده هست که بر رايشان هم « تمدن اروپايي » را در عصر جديد به وجود آورده و در تاريخ جهان فصل تازه اي گشوده هست.

هر چهار واقعه، به همت طبقه ي نوخاسته ي اجتماعي متوسط « سرمايه دار » تحقق يافت.

از اين رو مناسب هست تأثير هر يک از وقايع چهارگانه مزبور را نخست در اروپا شرح دهيم و اون گاه نظرگاه اروپا و اقدام هاي اروپاييان را در جهت بسط نفوذ و توسعه ي خود در جهان خارج اون قاره يعني آسيا، آفريقا و آمريکا که همانا هستعمار مي باشد توجيه و تعليل نماييم.
1- رنسانس:
رنسانس يعني تجديد حيات علمي و ادبي يا نوزايي علمي.

اين پديده دو وجه دارد: يکي اروپايي و ديگري خارج از اروپا.

در وجه نخست رنسانس جهان بيني خاصي ايجاد مي نمايد که از بسياري جهات با جهان بيني قرون وسطي تفاوت دارد.

از اين وجوه تفاوت دو فقره از همه مهمتر هست: « کاهش حاکميت کليسا » و « افزايش قدرت علم ».

با اين دو وجه وجوه ديگري هم ارتباط پيدا مي نمايد.

فرهنگ عصر جديد يبشتر دنيايشان هست و کمتر روحاني و ديني و دولت ها روز به روز جاي کيسا را به عنوان مرجع حکومتي که بر فرهنگ نظارت مي نمايد مي گيرند ».

(10) نفي حاکميت کليسا که جنبه ي تخريبي عصر جديد هست « از جنبه ي ترميمي اون يعني قبول حاکميت علم، زودتر آغاز شد و ( جهان بيني جديد در مقابل جهان بيني قرون وسطي ) درايتاليا با نهضت رنسانس آغاز شد.

» (11)
در دوران رنسانس اوضاع ايتاليا آشفته و در هم و مايه ي نوميدي افراد بسياري گرديده بود.

يکي از اين افراد « نيکلاماکياولي » بود که در 1513 م.

کتاب معروف خود « شهريار » يا « شهزاده » را منتشر ساخت که يکي از مهمترين و جاوداني ترين آثار عصر رنسانس محسوب مي شود.

ماکياولي در اين کتاب، اصول سياست مدرن را براي هموطنانش تشريح کرد.

ايشان مؤلف اوّلين رساله اي بود در سياست که منحصراً سياست را از نظر حکومت دنيايشان بدون مداخله ي دين توصيف مي کرد.

در نوشته هاي حکماي قرون وسطي که راجع به سياست بود، از اون جمله در آراء « توماس اکايشانناس » يا « مارسيليو ».

فرمودگو از اراده ي خداوند در حکومت بشر، همواره با مسائلي از قبيل عدالت و حق يا قانون الهي و قانون طبيعي آمده بود.

ماکياولي تمامي اين مطالب را به کناري نهاد و سياست را از بند الهيات، فلسفه و اخلاق خارج ساخت.

کوشش ايشان اين بود که نشان دهد امراء و سلاطين صرفاً چه عملي انجام مي دهند، يعني طريقه اي پيشنهاد نمود که بعدها اون را کاوش علمي نام دادند و غرض از اون اين هست که وارد « خوبي » يا « بدي » قضيه اي نمي شوند و محقّق يا ناظر کارش اين هست که امراء و سلاطين متنفذ فقط طبق علاقه و منفعت سياسي خايشانش عمل مي نمايند.

وفاي به عهد يا نقض اون، انجام قراردادها يا طرد اونها، محبت يا ظلم، صاف و ساده بودن يا حيله و تزايشانر به کار بردن، صلح جو بودن يا متجاوز شدن، همه بر وفق حوائج و نيازمندي هاي سلاطين هست.

» (12) نظر به اين که کتاب ماکياولي راهنما و سرمشق سلاطين اروپايي برنامه گرفته هست از اين مناسب هست به نظريات اصول ماکياولي اشاره اي مختصر بشود.

4:

اصول نظريات سياسي ماکياولي


1- هدف ايشان از فلسفه ي موضوعه ي خايشانش: تأسيس دولت هاي متحده و قايشان و مستقل و متمرکز ايتاليائي که تابع کليسا نباشد و در اروپا صاحب تفوق سياسي گردد.
2- مرام کلي: بدبيني و طرفداري از ظلم و هستبداد و حکومت مطلقه ي نامحدود.
3- طبيعت انسان: انسان موجود سياسي هست و طبعاً فاسد، شرور و خودخواه ایجاد شده از اين رو علاج وضع شرور انساني و شرط برقراري نظم در جامعه همانا تشکيل حکومت مطلقه و مقتدر هست.
4- زمامداري و فن زمامداري: چون امت طبعاً بد و خودخواه ایجاد شده اند، بنابراين محرک زمامدار بايد ( اوّلاً ) طبيعت خود پرستي ( اگوئيسم ) باشد و ثانياً روش خود را برپايه مذهبي برنامه دهد و اعمال و افعالش شديد و سخت و ظالمانه باشد و حدي نداشته باشد و چون طبيعت انسان متجاوز و منفعت جو هست و طمع او را حدي و سرحدي نيست و مدام مي خواهد بر موجودي مال، مقام، موقعيت و قدرت خود بيفزايد و چون قدرت و تملک اموال به واسطه کميابي طبيعي محدود هست، از اين رو کشمکش و رقابت بين افراد، جامعه را به هرج و مرج ( انارشيسم ) تهديد مي نمايد مگر اونکه قدرتي مافوق ايشان جلوشان را بگيرد و مطامع اونها را مهار کند.

زمامدار نه تنها معمار کشور و دولت هست بلکه معمار اخلاق، مذهب، اقتصاد و هم چيز هست.

اگر زمامدار بخواهد بماند و موفق باشد نبايد از بدي کردن بهراسد و از شرارات احتراز جايشاند زيرا بدون شرارت و بدي حفظ دولت محال هست.

بعضي ملاطفت ها موجب خرابي و ايشانراني هست و بعضي شرارت ها باعث بقا و سلامتي.

تنها دولت متکي به زور موفق هست و بس.

هيچ مقياسي براي قضاوت عمل زمامدار در دست نيست به جز موفقيت سياسي و ازدياد قدرت.
5- اخلاق و مذهب: اخلاق و مذهب و ساير تصورات اجتماعي همه آلت دست زمامدار هست.

براي نيل به قدرت، نبايد اون را در سياست و اداره ي حکومت و زمامداري دخالت دهد و رعايت نمايد.
6- حقوق و قانون: حقوق و قانون ناشي از زمامدار هست.

زمامدار خود به منزله ي قانون هست و قانون موضوعه ي ايشان واجب الاطاعه، ولي خودش از رعايت قانون و اخلاق مستثناست و قانون برحسب اراده ي زمامدار قابل فسخ و تغيير هست.

زمامدار مافوق قانون هست و هر چه بخواهد مي تواند بکند.

اخلاق مخلوق قانون موضوعه ي زمامدار هست.
7- حکومت: حکومت بر پايه ي ضعف افراد بنا شده و اونها براي حفظ خايشانشتن از خطر افراد ديگر محتاج به کمک دولت اند.
8- روش حکومت: زمامدار براي نيل به قدرت و ازدياد قدرت و حفظ اون مجاز هست به هر عملي از جمله زور، حيله، تزايشانر، غدر، قتل، جنايت، تقلب، نقض قول، پيمان شکني و نقض مقررات اخلاقي متوسل شود و هيچ نوع عملي براي نيل به قدرت و حفظ اون براي زمامدار ممنوع نيست به شرط اون که با مهارت و زيرکي و در صورت لزوم محرمانه و سرّي انجام گردد تا نتيجه ي منظور را بدهد.

اگر عمل ظلم و جنايت، زمامدار را متهم مي نمايد، در عوض، نتيجه ي عمل که همان موقعيت هست ايشان را تبرئه مي نمايد.
9- سپاه و نظام اجباري: دولت بايد سپاهي کامل و مجهز داشته باشد که از سربازاني ملي تشکيل شده باشد نه از افراد روزمزد.

« خدمت نظام بايد از هفده سالگي تا چهل سالگي انجام شود اصول نظام ملي ماکياولي پايه نظام اجباري و سربازگيري معمول در قرون جديد و معاصر گرديد ».

(13)

5:

صرف نظر از نظريات سياسي که فرموده شد، رنسانس آثار نتايج کلي تري در رابطه با جهان آفرين و شئون ديگر بشري از خود باقي گذاشته که برخلاف معتقدات قبلي امت اروپا هست و از اون موقع تاکنون در جوامع غربي جاري و ساري شده و اون اين هست که عصر رنسانس اروپا، بشر را، به جاي خدا، معبود قرارداد و اميد انسان را به زندگي ايده آل اُخرايشان قطع کرد و او را موجودي کاملاً دنيايشان و مادي شمرد تا اون جا که در قرن هجدهم مقامي براي دين در آينده قائل نبودند و در قرن نوزدهم فلاسفه اي مانند مارکس منکر دين شدند.
« بدين ترتيب حرکت الحادي « انسان محوري » در برابر فرهنگ « خدامحوري » به وجود مي آيد.

اين حرکت الحادي که به « اومانيسم » معروف هست انسان را به جاي خدا برنامه مي دهد.

انسان را به جاي خدا « فعّال ما يشاء » مي پندارد و خدا را که در طول بيست قرن در آسمان معتقد بودند، اکنون در زمين در قلب انسان مي بيند.

در اين وقت به قول « نيچه » ديگر « خدا مرده هست » آمال و آرزوهاي بشري که همواره در طول تاريخ انسان به صورت « ايده » در حرکت حيات ابدي خود، اميد نيل اونها را داشت، ديگر در قالب ماديات و تجسم زميني، ظاهر مي شود ».
« مناديان اومانيسم » نداي آزادي انسان را از هر بندي، حتي معبوديت خدا، سر مي دهند و پيامبران دروغين مذهب جديد شرک مانند « فرانسوا رابله » پيام خداي دروغين نفس اماره را برايش مي خوانند که « هر چه بخواهي کن » ( البته منظور دفاع از فرهنگي که کليسا مظهر اون بود، نيست.

بلکه در اين جا اشاره به جوهر فرهنگ قبل و سپس « رنسانس » هست.

هر چند که فرهنگ « خدامحوري » در اروپا به دست کليسا به فرهنگ متحجر و مبتذل تبديل شده بود ) (14)
« فرياد انا الحق » انبيا از غرب بر مي خيزد.

اما تفاوت اين « انسان خدايي » با اون چه که در عرفان شرق مطرح بوده و هست، تفاوت شيطان تا خداست.

در عرفان شرق « اناالحق » نماد « فناي في الله و محو « منيت » و « انانيت » برپايه تفکر همه پيوستن قطره به درياست.

اما « انا الحق » جديد غريب « فناي في النفسم و تبلور « منيت » برپايه تفکر خود محوري و قرباني کردن همه ارزش هاي خدايي به پاي خداوند نفس اماره هست ( البته منظور تأييد نظريه ي وحدت وجود و موجود ادعايي صوفيه نيست ).

در تفکر خدا محوري نهايت فلاح و رستگاري و اوج عزت و افتخار، مرحله ي قرب به حق و عبوديت مطلق خداست که هيچ افتخاري را ياراي برابري با اون نيست.

الفطره اله و لرسوله و للمؤمنين ) (15).

6:

« اومانيسم بر خلاف فرهنگ قبلي که مبتني بر خدامحوري بود و انسان را جانشين و خليفه خدا مي دانست، انسان را خداي رايشان زمين قلمداد مي نمايد.

در اين مذهب جديد ديگر لزوماً انسان داراي جوهره اي الهي و نفحه قدسي نيست بلکه هر چه هست ماده هست تهي از معنا، البته لزوماً تفکر اومانيستي نفي خدا نيست بلکه خدا مي تواند در کنار اين مذهب جديد به حيات خود ادامه دهد اما نه در رأس اون، زيرا در فرهنگ اومانيستي برخلاف فرهنگ قبلي انسان اصل و محور هست و خدا فرع » (16) اين جا ديگر انسان فعال مايشاء هست شعار « هر چه خواهي کن » جانشين « بکن هر اون چه بشايد نه اون چه بتواني » مي شود.
« در اومانيسم ديگر انسان تحت انقياد و مشيت الهي نيست و هرگز حاکميت قوانين خدا را در صحنه ي اجتماع نمي پذيرد.

»
ديگر وحي و قوانين تشريحي نه زيستن او را تعيين مي نمايد و نه حرکت او را.

اما اين خداي جديد نمي تواند تنها زيست کند و نياز به زندگي جمعي دارد.

بنابراين ناچار هست محدوديت اصل « هر چه خواهي کرد » را در صحنه ي جامعه ي خود براي همه بپذيرد.

اينجاست که بدون هيچ گونه اتکايي به وحي و رهنمودهاي الهي دست به وضع قانون مي زند.

زيرا اومانيسم همراه اصالت انسان، اصالت « خرد » انساني را نيز پذيرفته هست.

در اين ديدگاه انسان خود مي تواند تشخيص بدهد که چگونه زندگي کند و اين خود توليد « ليبراليسم » به عنوان يک سيستم عملي مبتني بر تفکر اومانيستي هست.

وقتي مسئله ي نظام و عملکرد اجتماعي مطرح مي شود بي شک مي بايست اصالت انسان را در نظر داشت و انسان را در انتخاب نظام و عملکرد دلخواهش آزاد گذاشت.
اينجاست که ليبراليسم به عنوان تظاهر و نمود تفکر اومانيستي رخ مي نمايد.

ليبراليسم سخت به « شرافت ذاتي » « بشر » و منزلت انساني پايبند هست و بر علم و عقل انسان (اصالت خرد) در برابر وحي پاي مي فشرد و تنها اون قسمت از وحي را مي پذيرد که علمي باشد و عقل او بتواند اون را تبيين نمايد.
ليبراليسم که همان « اباحه ي » منسوخ شرقي مي باشد، با تکيه بر عقل و علم و تعهد نسبت به دستاوردهاي وحي و به دور افکندن تعصب مذهبي، اين چنين شکل مي گيرد.

(17) نظام اجتماعي مبتني بر اومانيسم لزوماً داراي يک سيستم خاص حکومتي نيست بلکه برپايه خواست امت به هر شکلي ( جمهوري، جمهوري دموکراتيک، سلطنتي ) مي تواند تحقق يابد.

تنها و بايد يک اصل رعايت شود و اون آزادي هست.

نظامي حق و صحيح هست که امت انتخاب نمايند.

دموکراسي ( حکومت امت بر امت بر مبناي نفي خدا )، چيزي جز يک تفکر اومانيستي نيست.

در چنين نظامي سياستمدار صرفاً « وظيفه ي » تأمين و رفاه جامعه را دارد نه رهبري امت را ».

(18)
در دموکراسي اکثريت، « حق » ايجاد مي نمايد نه اينکه « حق » را پيدا مي نمايند.

اين چنين نيست که اکثريت بهتر مي فهمند و حق گوهر اصيلي هست که اکثريت را توان دستيابي بدان هست بلکه اکثريت حق را انشا مي نمايند.

دموکراسي يعني اينکه وقتي 51 % از امت به چيزي رأي دهند، همان هنگام « حق » ايجاد مي گردد.

بنابراين معناي واقعي دموکراسي « رهايي » هست و اين با مفهوم حريّت و آزادگي در حکومت حق که حق را ثابت و لايتغير از منبع وحي و برپايه ميزان وحي مي داند، تفاوت بسيار دارد.

آزادي در دموکراسي اومانيستي رهايي انسان از مشيت، حکمت و احکام خدا و اسارت در بند هواي نفس هست.

اما آزادي در فرهنگ الهي رهايي انسان از همه چيز حتي خود آزادي ( آزادي مدعاي اومانيسم ) و پذيرش عبوديت مطلق « وجود مطلق » هست که عين آزادي مطلق مي باشد.

7:

در فرهنگ اومانيستي واژه اي فلاح و رستگاري جاي خود را به رفاه و خوشبختي مبتذل مادي مي دهند.

هدف دموکراسي، رفاه و خوشبختي مادي انسان هست و هدف حکومت الهي و « ولايت حقه » فلاح و رستگاري هست.

در مفهوم لغايشان رفاه و خوشبختي هيچ گونه نشاني از تلاش، رنج، سختي و مقاومت نيست اما در مفهوم لغايشان فلاح، کوشش خستگي ناپذير و مشقت براي دستيابي به هدف عالي نهفته هست ».

(19)
تابدين جا نظر يک فيلسوف غريب ( راسل ) و نظريات ايرانيان مسلمان فرموده شد.

هر چند موضوع روشن شده و تفاوت ميان جهان بيني قبل و بعداز رنسانس در اروپا و نيز تضاد بين اين جهان بيني با جهان بيني اسلامي آشکار شده هست، لکن بهتر اون هست که براي تکميل بحث بخش هايي از نظر يک مسلمان ديگر، ابوالاعلي مودودي متفکر برجسته ي پاکستاني، را در همين زمينه از کتاب « اسلام و تمدن غرب » ذکر کنيم:
« از وقتي که تمدن جديد پا به عرصه وجود گذاشته هميشه با دين معارضه و دشمني داشته هست.

بهتر هست بگايشانيم تمدن جديد مولود مبارزه اي هست که عقل و تجربه با دين و ايمان به عمل آورده اند.

با اينکه دين هيچ گونه تناقضي با مطالعه آثار وجود و بحث از اسرار اون و اکتشاف قواعد علمي ندارد و تعاليم ديني مخالفتي باتفکر در مظاهر آثار مادي جهان و هستخراج نتايج اون و هستدلال بدان ها ندارد و با اينکه قاعدتاً نبايد بين علم و دين عناد وجود داشته باشد، اما به واسطه حدوث تصادف سوئي، اين دو دست ديرينه به جنگ هم افتادند » .

(20)
جريان از اين برنامه هست : « هنگامي که نهضت علمي جديد » (21) در اروپا شروع شد علماي ديني مسيحيت که عقايدشان برفلسفه و حکمت يونان پايه گذاري شده بود به جنگ اون پرداختند، زيرا خيال مي کردند اگر تحقيقات علمي جديد رونق بگيرد با پايه ديني اونان برخورد مي نمايد و ارگان دينشان را متزلزل ساخته و بنياد دين، خود به خود از اصل منهدم و ايشانران مي گردد.

(22) اين فکر غلط روحانيون مسيحي را وادار کرد که با نهضت علمي جديد مخالفت و با تمام قوا با اون پيکار نمايند.

بدين دليل، دادگاه هاي تفتيش عقايد ( انگزيسيون ) تأسيس شد و طرفداران نهضت علمي جديد به پاي ميز محاکمه کشانده شدند و بدون اندک ارفاقي به انواع شکنجه ها محکوم گشتند.

اما نهضت علمي جديد، چون ريشه دار و عميق بود پايدار ماند و برخلاف ميل مخالفين و کارشکني اونان، به ترقي و رشد خايشانش همچنين گفت تا اينکه عاقبت سيلاب نهضت فکري، در تمام کشورها طغيان کرد و موج اون، قدرت ديني را در هم کوبيد.
پيکار مزبور، گر چه ابتدا در ميان طرفداران آزادي فکر و روحانيون ( مسيحي ) بود و با دين تماسي نداشت، اما چون روحانيون با حربه ي دين به جنگ آزاد فکران برخاسته بودند، طولي نکشيد که ميدان جنگ تغيير يافت و به صورت جنگ آزاد فکري و عيسايشانت درآمد.
با اينکه جريان مخالفت رايشان سوء برداشت به وجود آمده بود و اين برداشت نادرست در اروپا و از سايشان عيسايشانان روحاني پيدا شده بود و ارتباطي با اديان ديگر و جوامع خارج از اروپا نداشت، آزاد فکران اروپايي عهد رنسانس نسبت به همه ي اديان ( مطلق دين ) ابراز خصومت کردند و هر ديني را دشمن و ضدّ علم شناختند.

دانشمنداني که مي خواستند با طرز تفکر منطقي مسائل پيچيده عالم را بررسي نمايند خيال مي کردند بايد طريقي را انتخاب نمايند که مغاير نظريات ديني باشد.

8:

نظريات ديني بر اين پايه هستوار بود که تمام پديده هاي جهان مادي (23) بالاخره بايد به نيرايشاني عالي تر و بزرگتر از نيرايشان جهان مادي تکيه داشته باشد.

اما چون اين نظريه، عقيده دشمنان نهضت علمي جديد ( رنسانس ) بود، دانشمندان علوم جديد تصميم گرفتند که مشکلات جهان مادي را به طرزي حل نمايند که احتياجي به تصور وجود خدا يا ذات فوق طبيعت (24) نباشد.

روش بحثي که با فرض وجود خدا مسائلي جهان مادي را حل مي کرد طريق ارتجاعي و غير علمي (25) شناخته شد و از همين رهگذر بود که عناد و تعصب خاصي در مورد وجود خدا و روح و روحانيت و تمام مجردات در مغز دانشمندان و فلاسفه عصر جديد به وجود آمد.

» (26)
بدين ترتيب دانشمندان عصر جديد به دليل دشمني با روحانيت منحرف مسيحيت با دين مسيح و با هر دين ديگر و حتي با خدا به دشمني برخاستند و از اون پس عقايد دانشمندان جديد درباره ي وجود خدا، از همين دشمني انحرافي پديدار گشته هست.

اين نکته اي هست که تاريخ فلسفه و علوم غربي صحت اون را ثابت مي کند.

دکارت مبتکر فلسفه غرب، سپس او « هابز » و سپس « اسپينورا » و همينطور لاينبيس و لاک با اينکه هيچ کدام خدا را انکار نکردند ولي به مذهب مادي متمايل بودند.

ايمان به خدا دوش به دوش مذهب مادي بالا مي رفت.
کوپرنيگ، کپلر، گاليله و نيوتن که همه دانشمندان علوم طبيعي بودند، هيچ کدام وجود خدا را انکار نکردند، اما چون %صد کشف اسرار جهان مادي بودند موقتاً از نظريه الهي که همه ي پديده ها را به خدا مربوط مي داند چشم پوشي کردند تا بتوانند بر نيروهايي که جهان مادي را اداره مي نمايد و قوانيني که در بين حوادث حاکم و جاري هست واقف گردند.

همين اعراض از نظريه ي الهي بود که هسته مرکزي بي ديني و ماديت شد و بعدها از درخت آزاد فکري به ثمر رسيد.
بعدها دانشمندان ديگري مانند ولتر، هولباخ، وابائيس، مونتسکيو، روسو و ...

که همه از حکماي آزادمنش بودند يا وجود خدا را علناً انکار مي کردند يا تنها او را به عنوان حاکم مشروطه اي (27) تصديق مي کردند و مي فرمودند: خدا سپس اون که جهان ماده را آفريد و چرخ اين نظام را به گردش درآورد، خودش از اداره ي جهان دست کشيد و در ملکوت آسمان ها منزايشان گشت و اکنون کاري با نظام اين جهان ندارد.

دانشمندان مزبور به چيزي که خارج از طبيعت و فوق جهان ماده و حرکت باشد عقيده نداشتند و مي فرمودند: هر چيزي که با چشم ديده نشود و در آزمايشگاه آزمايش نگردد، اصلاً واقعيت ندارد.

9:

ملاحظه مي شود که اين عقيده ها تا چه اندازه با عقيده ي مسلمان نسبت به ذات واجب الوجود که داراي اوصافي چون: « نه مرکب بود و جسم نه مريي نه محل و ...

» در تضاد هست.
دانشمنداني نظير « برکلي »، « هگل » و « کانت » به مبارزه با ديگران برخاستند ولي کاري از پيش نبردند و حتي عقايدي از اون غليظ تر هم ابراز شد و « اسپنسر » (28) با کمال شجاعت و قدرت اين نظريه را به جهانيان عرضه داشت که: « جهان ماده بدون خالق حادث شده هست و حيات خود به خود و بدون علت پديدار گشته هست.

»
سرانجام به فرضيه ي دارايشانن مي رسيم که تکامل موجودات را نتيجه ي يک سلسله حرکات تدريجي منظمي مي دانست که معلول يک نيرايشان طبيعي بي عقل و شعور هست و « خالق انسان و ساير حيوانات شخصي حکيمي نيست بلکه همين موجود زنده اي که در ابتداي امر کرمکي بيش نبود و رايشان زمين مي خزيد، به واسطه ي تأثير شرایط گوناگون، مانند تنازع در بقا و قانون بقاي اصلح و انتخاب طبيعي، انساني گشت و داراي نطق و احساس شد.

(29)
اينها سرگذشت فلسفه و علوم تجربي بود که تمدن غربي از اونها سرچشمه گرفته هست.

چنانکه ملاحظه مي شود در اين فرضيه ها، ديني در کار نيست و ترسي از خدايي که عالم و قادر وحي هست و مدير و مدرک هست وجود ندارد.

اين فرضيه ها براي ثبوت، وحي و الهام ارزشي قائل نيست و زندگي سپس مرگ در اون تصور نشده، خوفي از محاسبه اعمال وجود ندارد و براي انسان مسئوليتي ديده نمي شود و اصولاً بغير از همين زندگي و نيرايشان حيواني، مقصد عالي تري در خلقت انسان فرض نشده هست.
به طور کلي نظام تمدن مادي از مبادي تمدن ديني خالي هست و ترسي از خدا و اعتدال در زندگي و علاقه به صدق، حق جايشاني، پاکي، اخلاق، امانت داري، نيک رفتاري، حيا، پرهيزگاري و پاکيزگي، از مبادي اون شمرده نمي شود.

تمدن مادي در اين موارد نظرياتي دارد برخلاف نظريات اديان و تمام قوانين.

پايه هاي تمدن مادي جديد، برخلاف قوانيني مي باشد که اديان نظام اخلاقي انسانيّت و تمدنشان را بر اونها هستوار کرده اند.

پيروان اديان امکان ندارد ولو يک ساعت بر مبادي و اصول تمدن مادي هستبرنامه يابند.

10:


2- رفرماسيون ( نهضت اصلاح دين ):


رفرماسيون نهضتي بود در داخل خود مسيحيت که به هيچ وجه رنگ يا خصلت ضدّ مسيحي نداشت و فقط مدعي بود که مي خواهد ايمان خالص مسيحيت را از عناصر و مواد بيگانه که به مرور وقت تيره و آشفته اش کرده بودند تطهير کند.

« نهضت اصلاح دين ...

اعتراضي بود بر ضدّ دستگاه سلطه ي دنيايشان پاپ ها و اصول مقبول مسيحيان اون وقت، و از اين رو مقدمه نهضت پروتستان بود که بعدها در سراسر اروپا گسترش يافت.

اعتراض « لوتر »، « کالون » و پيروان اونها متوجه دنيايشان شدن شيوه ي زندگي پاپ ها، تساهل اونها نسبت به مسئله ي رستگاري بود.

پاپ ها با فروش « بهشت » ثروت هنفرمودي به هم زده و گناه اوليه ي هبوط را به فراموشي سپرده بودند.

در مقابل، « لوتر » و « کالون » اصول مشکل ( رياضت نفس ) مسيحيت را دوباره احيا نمودند.

رفرماسيون موجب خلط فلسفه ي سياسي اروپا با اختلافات عقايد مذهبي و مسائل تئولوژيکي گرديد.

به طوري که اختلاط سياست با مذهب از قرون وسطي نيز تجاوز کرده و دوره اون تا قرون جديد امتداد يافت.

اونها سعي مي کردند فرضيه هاي سياسي را با هستدلالات مذهبي و تئولوژيکي ثابت نمايند و اتحاديه ها و پيمان هاي سياسي نيز به نام مذهب و حقايق مذهبي منعقد مي شد.

اما جوهر عقايد سياسي و هستدلالات سياسي عموم احزاب و فرق مذهبي اعم از کاتوليک يا پروتستان و شعب اون يکي بود...

و سبب اون بود که عقايد سياسي مسيحيت همه از يک سرچشمه آب مي خورد و ريشه ي اون همان تجارب سياسي اروپا در قرون وسطي بود.

حاصل اصلاح مذهبي درهم شکستن اقتدار کليسا بود ».

(30)
« با در هم شکستن حکومت کليساي روم، همواره اين نکته مورد توجه برنامه گرفت که حافظ ايمان و عقيده ي مذهبي که و کدام مقام بايد باشد و چون مرکز مقتدري جز دولت و مقامات کشوري باقي نمانده بود و مقام ديگري قادر به قبول اين مسئوليت و انجام اون نبود، اين وظيفه طبعاً و به خودي خود بر عهده ي دولت واگذار شد.

به عبارت ديگر، تصميم بر اينکه آيين درست و پاک چيست و تشخيص اين که راه صواب در امور مذهبي کدام هست، به زمامداران سياسي محول گرديد و لازم شد که حکومت تصميم بگيرد و فراخوان کند که حکومت مذهبي چيست و کدام هست؟ در نتيجه اين سير تحول، آبي گل آلود از پيچيدگي و ابهام در عالم سياست و مذهب به وجود آمد و سياسيون و بازيگران سياسي موقعي مناسب براي صيد ماهي در آب گل آلود يافتند ».

(31)
رايشان هم رفته رفرماسيون و مشاجرات فوق مذهبي که ناشي از اون بود، جريان و سير حوادث را که به نفع قدرت هاي سلطنتي اروپايي بود سريعتر کرد بدين معني که زمينه ي موجود را براي اقتدار سلاطين تقايشانت نمود و موجب مزيد تحکيم قدرت پاتريش هاي ( پادشاهان ) اروپا گرديد.

مفهوم عدم موفقيت کليسا به اصلاح و رفرم خايشانش توسط شوراي عام اين بود که انجام هيچ نوع اصلاح در کليسا بدون کمک و حتي بدون اعمال نيرو از طرف زمامداران دنيايشان ممکن نيست.
« مارتين لوتر » زودتر از هر کس دريافت که پيشرفت رفرم يا اصلاحات مذهبي در آلمان، منوط به کمک شاهزادگان و زمامداران هست.

در انگليس رفرماسيون با قدرت مطلقه ي « هِنري هفتم » ايجاد شد و نتيجه ي فوري اون ازدياد قدرت سلطنت بود.

رايشان هم رفته در تمام اروپا پادشاهان تنها افرادي بودند که ايجاد وحدت ملي در اطراف اونان امکان پذير گشت.

سير وقت و تاريخ به طرف ناسيوناليزم با تشکيل واحدهايي مستقل از اجتماع به نام ملّت جريان داشت.

بدون مبالغه مي توان فرمود که در تمام نقاط اروپا در مشاجره بين فرق مذهبي، موفقيت هميشه با فرقه اي بود که با سياست هاي قايشان داخلي متحد مي شد و از قدرت هاي سياسي کمک مي گرفت.
در انگليس و آلمان شمالي، پروتستانيسم با شاهزادگان متحد بودند.

اما در فرانسه و اسپانيا، پروتستانيسم با اشراف و بزرگان ايالات و شهر اتحاد نمود.

نتيجه اين شد که مذهب ملي در کشورهاي اخير الذکر کاتوليک باقي ماند.

در هر حال هر فرقه ي مذهبي که دچار شکست گرديد، به نفع شاهان تمام شده و هر کس که در اين قمار بزرگ سياسي باخت، سلاطين بُرد کردند و با اونکه رژيم سلطنت مطلقه که هدف رفرماسيون نبوده و رفرماسيون مبدع و مبتکر اين فکر محسوب نمي شود، مع هذا محصول مشاجرات مذهبي اون شد که سلطنت مطلقه در درجه اوّل منافع کثير از اين مشاجرات برده و بر قدرت خايشانش اضافه کرده و قردت خود را در حوزه ي اروپا در طول چند قرن مستقر ساخت » (32)

11:

جنبش رفرماسيون از طرفي و نيروهاي موجود اقتصادي که بورژوازي مظهر اون بود از طرف ديگر، دست به دست يکديگر داده حکومت مطلقه ي سلطنتي را در واقع به وجود آوردند و در داخل کشورها قدرت مطلقه بدان بخشيدند و درخارج کشور نيز دست حکومت را براي هر نوع فعاليت از مهاجمه گرفته تا عقد پيمان يا شکستن عهود و غيره بازگذاشتند، يعني حکومت را در تمام اقدام هاي داخلي و خارجي آزاد گذاشتند.

بدين طريق حکومت جديدي در اروپا به وجود آمد که نمونه کامل اروپاي قرن شانزدهم و سرمشق ساير دولت هاي اروپايي قرن هفدهم به بعد و هم سرمشق ساير کشورهاي جهان در قرن نوزدهم گرديد که اونان را در اصطلاح سياسي وقت معاصر « دولت مستقل ملي » خوانند و همين طرز جديد شالوده ناسيوناليزم دوره ي معاصر ما برنامه گرفت.

(33)
رفرماسيون در اروپا چهار فرقه ي مذهبي را به وجود آورد: « لوتري » و « زونيگلي »، « کالوني » که کاملاً جنبه ي ملّي داشت و در خارج از کشور اصلي خود يعني انگليس و ( قسمتي از سوئيس ( قسمت آلماني زبان اون ) رايج شد و دو مذهب ديگر به عکس، در کشورهاي مجاز انتشار يافت ).
« رايشان هم رفته رفرماسيون نام يکي از دو دسته نيروهاي عظيم تاريخ را مشخص مي سازد که باعث تغيير شکل اروپاي قرون وسطي و تبديل اون به اروپاي جديد گرديد.

از جمله نتايج ديگر رفرماسيون، مي توان گسترش انديشه ي فردگرايي و به نظر مارکس وبر سرچشمه ي اصلي پيدايش سرمايه داري مدرن را دانست.

براي مثال در انگلستان برخي از سلاطين سلسله ي تئودور گرايش به مذهب پروتستان پيدا کرده و به زمين هاي کليسا حمله بردند و زمينه را براي انتقال اونها به طبقات اشراف خود فراهم ساختند.

به نظر « وبر » سرمايه داري پايه اً از اولينشهرهاي پروتستان نشين اروپا نضج گرفت و گسترش يافت به ايشانژه در آموزش هاي آباء اصلاح دين رباخواري تشريع گرديده بود.

هر اقدامي که بتواند موجب انباشت سرمايه گردد، از نظر اونها جنبه ي وظيفه مذهبي داشت.
رفرماسيون در مقابل نهادهاي سنتي جامعه به ايشانژه کليسا و سلسله مراتب روحاني به فرد و وظيفه فردي در کسب رستگاري، اهميت مي داد.

البته نهضت اصلاح دين لذت طلبي را ترايشانج نمي کرد بلکه در عوض به جاي رياضت کشي زاهدان کاتوليک رياضت کشي مادي را تبليغ و سفارش مي کرد و از اين رو نهضت دين در حد خود يکي از مهمترين انقلابات فکري فردي اخير در اروپا به شمار مي رود ».

(34)

12:

« نبايد تصور کرد که تثبيت تشعب مذهبي در اروپا بآساني صورت گرفت بلکه اين واقعه اروپا را در کام جنگ هاي ايشانرانگر صد ساله فرو برد چنان که « پالمر » مورخ برجسته آمريکايي مي نايشانسد: « اگر بخواهيم مدت قريب به يک قرن سپس 1560 م.

را به عنوان دوراني در تاريخ ياد نماييم، سهلتر هست که اين يک قرن را عهد جنگ هاي مذهبي بناميم.

فرانسه و انگلستان و متصرفات سلطان اسپانيا و امپراتوري مقدس روم، در اين مدت دستخوش يک سلسله جنگها و منازعات داخلي بود که در تمامي اونها، غرض اصلي مذهب بود و تمامي اين دول به علاوه ي دانمارک و سوئد گاه و بي گاه در جنگ هاي بين المللي دخالت داشتند که در اونها نيز غرض اصلي ديانت بود.

اما عقايد مذهبي تنها عامل و انگيزه ي اين منازعات و زد و خوردها نبود.

يحتمل هم عنوان جنگ هاي مذهبي، عنوان صحيحي نباشد زيرا که در اين جنگ ها علاوه بر مذهب و دين مسائل ديگري نيز دخيل بود از جمله مسائل سياسي، حقوقي، اقتصادي و اجتماعي ...

جنگ هاي اين عهد را مي توان جنگ هاي مذهبي ناميد به همان نحو که شايد مورخين آينده بتوانند منازعات و جنگ هاي عهد خودمان را ( جنگ هاي قرن بيستم ) فکريه اجتماعي بنامند، زيرا اعتقاد با ايدئولوژيکي دموکراسي، کاپيتاليزم يا کمونيزم مسئله اي هست که وجود خارجي دارد و جنگ هايي هست که بر اثر اونها اوضاع اجتماعي بسياري از کشورها تغييرات پايه ي کرده هست.

مع ذلک در اين منازعات در ايدئولوژي، منافع ملي، اهميت سياسي، توسعه طلبي سياسي، با حوايج اقتصادي يا آزو طمع درهم آميخته هست.

از اين رو ايدئولوژي مذهبي هم در جنگ هاي مذهبي همين حال را داشت ».

(35)
با فرو نشستن جنگ هاي مذهبي و هستبرنامه صلح در ميان کشورهاي اروپايي، توجه دول غربي، بيش از پيش معطوف به خارج از اروپا مي گردد و سياست خارجي اين قاره شکل مي گيرد.

13:


3- تشکيل سياست اروپايي:


در اواخر قرن پانزدهم در مغرب اروپا سه کشور که از جمله کشورهاي بزرگ به شمار مي رفتند وجود داشت که عبارت بودند از فرانسه، انگليس و اسپانيا، که وضع سياسي هر کدام به برنامه زير هست:
الف – فرانسه:
شارل هشتم که سيزده سال داشت، جانشين پدر خود لايشاني يازدهم شد و قيمومت او را خواهرش اون دوبوژو به عهده گرفت.

در اين ايام اغتشاشات و آشوب هايي در فرانسه رخ داد و بيگانگان براي مداخله از موقعيت هستفاده کردند و انگليسي ها، اسپانيولي ها و امپراتور ماکزيميلين به اين کشور حمله بردند.

شارل هشتم که مي خواست هر چه زودتر از اين گرفتاري خارج شود به ايتاليا سفر کرد و با اون معاهداتي با واقعيات نامساعد بست.

علت تصميم او براي مسافرت به ايتاليا اين بود که ايشان وارث خانواده اون دوبوژو در ايتاليا محسوب مي شد و به اين صورت سلطنت ناپل که در اون موقع در دست يکي از شاهزادگان آراگون بود به ايشان تعلق مي گرفت.

ولي تنها ناحيه اي که به خاک فرانسه اضافه کرده شد برتاني بود که دوشس اون به همسري شارل هشتم درآمد.

فرانسه با اين اقدام ها وحدت خود را عملي کرده، انگليسي ها را بيرون راند و رژيم ملوک الطوايفي را برانداخت و خرابي هاي جنگ هاي قرون وسطي را ترميم کرد.

پادشاه فرانسه همه جا مورد احترام بود و پول و سپاه منظمي در اختيار داشت.
ب – انگليس:
اين کشور از جنگ هاي داخلي صدمات فراوان ديد.

بسياري از نجباي انگليس هلاک شدند و قدرت پارلمان کاهش يافت و برعکس، اختيارات پادشاه بالا رفت و به قدرت مطلقه و هستبدادي گراييد.

هانري هفتم اولينپادشاه خاندان تودور که شهرياري کاردان و بصير بود، شورش هاي داخلي را خاموش کرده و بازرگاني و نيرايشان دريايي را توسعه داد همينطور درآمد خزانه ي سلطنتي را بالا برد و سياستي در پيش گرفت که به سياست موازنه معروف شد و از اين پس هر وقت لازم مي ديد از دولتي عليه دولت ديگر پشتيباني مي کرد.
ج – اسپانيا:
در اين کشور نواحي کاستل و آراگون که پادشاه نشين بودند پس از وصلت ايزابل و فرديناند، دولت واحدي تشکيل دادند.

البته اين اتحاد شخصي بود چون هر يک از دو دولت ساوقت هاي خود را محفوظ نگاه داشتند.

پس از فتح غرناطه که در دست مسلمين اسپانيا بود، دولت ديگري در اسپانيا جز ناوار و پرتغال وجود نداشت.

از طرف ديگر آراگون مالک ساردني و سيسيل بود و کاستيل به فتح آمريکا مبادرت کرده بود.

با اين اقدام اسپانيا وضع نظامي و مالي خوبي داشت ولي از نقايص اين حکومت کم ميلي امت به کار و سخت گيري مذهبي دولت بود ( اخراج يهوديان و مسلمين ) (36)
سه کشور مزبور به اضافه ي هلند کشورهاي اروپايي هستعمارگر هستند ( و پرتغال ) که مناسبات خارجي اروپا را با ساير نقاط تشکيل دادند.

واضح هست که قبلاً مسائل و اختلافات في مابين خود در اروپا را حل و فصل کرده بودند.

14:

4- اکتشافات:

اکتشافات قرون جديد نتيجه ي يک سري تکامل و پيشرفت هاي علمي و اختراعات مختلف در صنايع هست.

« اکتشافات ...

ثمره ي اولينکاربرد آگاهانه علوم اخترشناسي و جغرافيايي بودند...

تجديد حيات جغرافيايي يونان در همه جا به چشم مي خورد.

اين اکتشافات با سفرهاي سياحاني چون « مارکوپولو » و « روبرکوئيس » در قرن سيزدهم و نيز در نتيجه سفرهاي دريايي جديد بسط و گسترش يافته بود.

در همين وقت ايتاليايي ها و آلماني ها اخترشناسي جديد را در دريانوري به کار گرفتند و جدول هاي نجومي را فراهم کردند.

کيفيت و سادگي اونها کار ملاحان و تهيه ي نقشه ي راه هاي دريايي را سهل مي کرد.

ملّاحان پرتغالي و اسپانيولي بيش از همه به جنبه ي عملي اين امر مي انديشيدند.

اينان واپسين جهد جنگجايشانان صليبي را همراه با دوختن چشم طمع به مزارع نيشکر و بردگان و طلا يک جا در خود جمع داشتند.

نظر و عمل در دربار شاهزاده دريانورد (1415 – 1460) در ساگرس، جايي که خبرگان مسلمان، يهودي، آلماني و ايتاليايي درباره ي سفرهاي جديد دريايي با ناخدايان کارکشته اقيانوس اطلس به بحث مي نشستند جمع آمد ».

(37)
نتايج علمي تکامل دريانوردي اهميت زيادي پيدا کرد.

دريانوردي در درياهاي باز ...

به رصدهاي نجومي و نقشه هاي دقيق احتياج داشت و اين خود به پيدايش پيش بيني هاي نجومي دقيق تر، جغرافياي پيمايشي و ابزارهايي که براي هستفاده بر رايشان عرشه ( کشتي ) مناسب بودند منجر شد.
دو اختراع مهم دريانوردي يعني قطب نما و سکّان عمودي در پس کشتي، دشواري هاي بسياري را رفع کردند.

چيزي به کوچکي قطب نماي مغناطيسي، مسافرت در اقيانوس را ممکن ساخت...

دريانوردان قديم بدون قطب نما عاجز بودند، مگر وقتي که هوا صاف بود و آفتاب يا ستاره ها ايشان را راهنمايي مي کردند.

منشأ يا منشأهاي قطب نما معلوم نيست فقط همين قدر مي دانيم که در اوايل قرن پانزدهم ملاحان اروپايي با اون آشنا بودند و در وقت کريستف کلمب از وسايل حتمي و عادي دريانوري شده بود.

(38)
در اواخر قرن پانزدهم آلات و لوازم بهتر و طرق بهتري براي تعيين موقع کشتي در دريا ايجاد گرديد.

سازندگان کشتي، ديگر کشتي را از نوع قديم معمول در درياي مديترانه نمي ساختند بلکه کشتي هاي باريکتر و درازتري مي ساختند که بتوانند در مقابل امواج عظيم دريا مقاوت نمايند و در اون آب هاي ناشناس هدايت اونها آسانتر باشد.

از لحاظ وسايل فني، راه براي کاوش هاي بزرگ همواره شده بود.

هستفاده از وسايل مزبور ( قطب نما و سکان عمودي در پس کشتي ) موجب شد که دريانوردي به کنارسواحل محدود نشده و به درياها گسترش يابد.

اين دو اختراع براي بار نخست اقيانوس ها را گشودند و اونها را به ميدان تاخت و تاز جنگاوران، بازرگانان و سياحان تبديل کردند.

(39)
بازرگانان بي تاج و تخت، شاهان تاجدار وقتي کشتي هاي خود را روانه مي کردند به ناخدا مي فرمودند: راه هاي تازه اي پيدا کنيد، از کرانه برانيد يا از دل دريا، فقط پيش برايشاند، از ميان طوفان ها، گرداب ها، از رايشان آب هاي چسبناک و درياي ظلمت تا منطقه ي سوزان هستوا، حتي اگر لازم باشد از دروازه هاي « دوزخ » بگذريد لحظه اي درنگ نکنيد و دريانوردان راه سفر در پيش مي گرفتند.
شعار قرون وسطي در مورد جبل الطابق اين بود: No Plus Ultra، يعني « به پيش مرو » اما اکنون، با تلخيص بجا، به شعار، Plus Ultra، يعني « باز هم به پيش » تبديل شد.

همه ي حدها برداشته شده بود.

دنيا باز و گشاده بود.

همه چيز ممکن به نظر مي رسيد.

اکنون با جنبشي خوش بينانه و بي باک، تاريخ جديد آغاز گشت، اقيانوس گشوده شده بود.
با گشايش اقيانوس اطلس، اين اقيانوس، « اقيانوس مديترانه » يعني اقيانوس مرکز زمين گرديد.

درياي مديترانه واقعي، ديگر مديترانه نبود، چرا که ديگر در مرکز دنيا برنامه نداشت.
وقتي بود که رود ميان قبايل گوناگون که در اطراف اون بودند پيوند ايجاد مي کرد، اين وقت عصر « رود » بود.

اونگاه بشر بر دريا چيره گرديد و بدين گونه عصر « دريا » آغاز شد و اکنون پس از عصر دريا « عصر اقيانوس » آغاز شده بود يعني عصري که اقيانوس ها قارّه ها را به هم مي پيوست.

(40)

15:

تا بدين جا ايشانژگي هاي مثبت و داخلي چهار واقعه ي بزرگ به ايشانژه اکتشافات جغرافيايي تشريح شد.

اين جهار واقعه به دست طبقه ي نوخاسته ي اجتماعي متوسط يا سرمايه دار – بورژوازي – اروپايي اتفاق افتاد.

رايشان هم رفته چهار واقعه ( رنسانس، رفرماسيون، سياست اروپايي و بالاخره اکتشافات جغرافيايي ) « تمدن عصر جديد » را در اروپا به وجود آورده هست لکن در وجه خارجي خود يعني در صحنه مناسبات بين اللملي، موجبات جهانگشايي اروپايي را يعني پيدايش پديده ي شوم هستعمار که بعدها به امپرياليزم متحول گرديد، فراهم آورد، که شبکه ي جهاني اون تا وقت حاضر هستمرار يافته هست.

اين جهان گشايي چند ايشانژگي داشت.

اوّل اينکه جهانگشايي جديد با سرعت زيادي انجام گرفت و گستره و وسعت جهاني داشت.

مي توان فرمود که تمامي دنيا در مدت دو قرن و نيم يا سه قرن پس از 1450 ( يعني در طول عمر چهار نسل ) بر اروپاييان معلوم شده بود.

در اين جهانگشايي جديد اولينمرتبه اي بود که جامعه ي غربي از اقيانوس مي گذشت.

دريانوري در وقت باستان و دوره ي قرون وسطي در درياهاي تنگ و در کناره ي ساحل انجام مي شد.

حتي گاه کشتي رابه کنار ساحل مي کشيدند و شب را در ساحل مي خفتند.

اما در جهانگشايي جديد، اروپاييان از وسط اقيانوس اطلس و اقيانوس کبير مي گذشتند و از ساحل بسيار دور مي افتادند.

سوم اينکه جهانگشايي، امت مغرب زمين را از مدار روابط با امت بيزانس و مسلمانان که جانشينان تمدن سقراط و مسيح بودند دور کرده و ايشان را با انواع نژادها، عقايد و فرهنگ ها از وحشيان برهنه گرفته تا چينيان متمدن آشنا ساخت.
از قرون وسطي که طوايف ژرمن، رام و مسيحي شده بودند، امت مغرب زمين با امتان بدون تماس نداشتند.

بالاخره نکته اي که بسيار اهميت دارد اين هست که اروپاي جهانگشا، حاشيه اي از نيرايشان اضافي و برتر با خود داشت که از برخي جهات تا روزگار کنوني باقي مانده هست.

و اون حاشيه به جامعه غربي کمک مي کرد تا کاري را اجرا کند که هيچ جامعه اي تا اون هنگام انجام نداده بود و اون اين بود که نفوذ خود را در سراسر جهان پخش کند.
از شرایط عمده ي اون حاشيه در دست داشتن سلاح هاي آتشين يعني باروت بود که وسيله ي تحقق جهانگشايي اروپا شد که در قرون وسطي به دست غربي ها افتاد.

باروت اثرات اقتصادي و علمي بسزايي بر جاي گذاشت.

اهميت نظامي باروت از وقتي آغاز شد که در توپ به کار رفت.

هستعمال باروت در توپ و تفنگ، صاحبان « تمدن » را به بوميان بي شماري مسلط ساخت.

اهميت باروت در عرصه دريا کمتر از اهميت اون در خشکي نبود.

باروت همين که در توپ هاي دريانوردان که در کشتي هاي مجهز به دستگاه نجومي و قطب نما نصب مي شد به کار رفت، دولت هاي اروپايي را به مدت دراز يعني از همان دوران ( اواخر قرن پانزدهم ميلادي ) تا اواسط قرن حاضر ( قرن بيستم ميلادي ) به سالار درياها و مسلط بر سرنوشت دنيا تبديل نمود.

اين مايه ي قدرت باعث شد که اروپاييان بتوانند الگايشان فرهنگي خود را بر صاحبان فرهنگ هاي ديگر که در اصل از لحاظ فرهنگي و نظامي به هيچ وجه پست تر از اونها نبدند تحميل نمايند و بسرعت به منابع ثروت دنيا دسترسي پيدا نمايند و با انباشتن سرمايه هاي کلان پايه هاي مالي انقلاب صنعتي خود را بگذراند.

(41)
اکتشافات جغرافيايي بزرگترين انقلاب بازرگاني تاريخ را، پيش از اختراع هواپيما به وجود آورد.

باز شدن درياهاي مغرب و جنوب بر رايشان دريانوردي و تجارت، به دوران مديترانه در تاريخ تمدن جهان پايان داد و دوران آتلانتيک را آغاز نهاد.

هر چه بيشتر طلاي آمريکا وارد اسپانيا مي شد، زوال اقتصادي کشورهاي پيرامون مديترانه، حتي شهرهاي جنوبي آلمان که چون اگسبورگ و نورنبرگ، از لحاظ تجارتي با ايتاليا مربوط بودند، سريعتر مي شد.

کشورهاي آتلانتيک، دنياي جديد را جايگاهي براي اسکان مازاد جمعيت و به کار انداختن قواي ذخيره و جانيان خود يافتند و بازارهاي خوبي براي امتعه اروپايي به دست آوردند.

(42)
آغاز اکتشافات جغرافيايي موجبات پيدايش اوّلين شکل و نظام هستعماري گرديد که به هستعمار بازرگاني معروف شده هست.

هستعمار به اين مفهوم نخست توسط پرتغال و اسپانيا (43) و سپس توسط هلند، انگليس و فرانسه در مشرق زمين و نيز ديگر کشورهاي غربي پايه گذاري شد و در سال 1775 م.

به اوج اولينخود رسيد و در اون وقت تمام بخش هاي آمريکا و بخش هايي از آسيا و آفريقا به دست اروپاييان افتاده بود.
در سال 1776 م.

آمريکاييان خود را آزاد ساختند و هستعمارگران اروپايي که از آمريکا رانده شده بودند ضايعات خود را در آسيا و آفريقا جبران کردند.

اين امر به دنبال انقلاب صنعتي تحقيق يافت.

منبع مقاله :
ذاکرحسين، عبدالرحيم؛ (1379)، ادبيات ايران پيرامون هستعمار و نهضت هاي آزادي بخش، تهران: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ اول


16:

آخ آخ آخ....

چقدر مطالب کمونیستی!!!!!!! :-)
موضوع جالبی بود....

تشکر


86 out of 100 based on 56 user ratings 1106 reviews